آراز #

کنار پنجره ایستاده بودم .. مستقیم بهش نگاه کردم ..... طوری نگاهش کردم انگار اصلا نمیشناسمش .. فرنوش فرهودی .... با نگاه مستقیم و خیره نگاهم کرد .. لبخند رو لبهاش دیگه محو شده بودن ... انگار در من دنبال چیزی میگشت.. یهو انگار به خودش اومد ... رنگ از روش پرید ...سرشو انداخت پایین .. لحظاتی گذشت .. به خودش که مسلط شد سرشو بالا گرفت .. رو به علیرضا نگاه کردو گفت مهندس میشه من با ایشون خصوصی صحبت کنم ؟ علیرضا از جاش بلند شدو گفت خانم مهندس فرهودی ! شما اول باید به من توضیح بدی که چرا این ماجرا پیش اومده تا بعد برسیم به صحبت خصوصی شما ! از صدا و لحن صحبت علیرضا تعجب کردم ولی اصلا بهش نگاه نکردمو مستقیم به فرهودی خیره شدم .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو سرمو بالا گرفتم دقیقا مثل زمانیکه تو اتاق ریاستم ایستادم و به زیر دستم نگاه میکنم .... فرهودی صداشو برد بالا و گفت علیرضا ! من باید اول با این آقا صحبت کنم ! علیرضا بدون اینکه ملاحظه منو بکنه از پشت میزش حرکت کردو مستقیم رفت روبه روی فرهودی ایستاد .. صداشو پایین آوردو گفت تو فقط به من بگو بخاطر یه دانشجو دست رد به سینه من زدی ؟ فرهودی تو چشمای علیرضا نگاه کردو گفت من چند بار باید به شما بگم که شما فقط برای من یه دوست عزیزی ؟؟؟ علیرضا ! من ... من میخوام با ایشون صحبت کنم .. خواهش میکنم ... علیرضا یهو برگشت سمت من ... چشماش غمگین بود .. گفت من میرم یه سر به بخش اداری بزنم .. شما اینجا صحبت کنید .. آروم چشمامو رو هم گذاشتمو سرمو تکون دادم .. علیرضا بدون نگاه کردن به فرهودی از در رفت بیرون .. فرنوش اومد و روی مبل نشست .. بدون اینکه نگاهم کنه گفت لطفا بفرمائید ... اصلا تو صورتم نگاه نکرد انگار خجالت میکشید .. دستامو از جیبم درآوردمو رفتم روی مبل نشستم ... تکیه دادم ... دوباره شدم رئیس سخت گیر تو شرکت .. فرنوش بدون اینکه نگاهم کنه گفت من فرنوش فرهودی هستم .. تک دختر از یه خانواده ثروتمند .. تحصیلاتمو برخلاف دستور و خواست پدرم تو ایران ادامه دادم ... پدر مادرم بخاطر این کار منو ایران گذاشتنو برای زندگی به آمریکا رفتن ... شاید راضی بشم تو دانشگاه های آمریکا تحصیل کنم .. البته از چند دانشگاه معتبر پذیرش داشتم ولی نرفتم ... چون ... علتش ... شاید فکر کنید دختر احمقی هستم که این فرصت رو تو زندگیم از دست دادم ... ولی ... چیزی که پدر مادرم اون زمان نمیدونستن یعنی هیچ کس نمیدونست این بود که کسی تو زندگیم بود ....کسی که عاشقانه دوستش داشتم .. کسی که فکر میکردم برام میمیره و منم براش میمردم ... بخاطرش تمام پذیرشا رو رد کردم .. تو روی پدر مادرم ایستادم ... اول پدر مادرم نمیدونستن چه خبره ... ولی ... یه روز بدون اینکه من خبر بشم .. اون مرد اومد به خونه ما ... اون روز به طور اتفاقی من خونه بودم ... چیزی رو دیدم که شاید اگر نمیدیدم باورم نمیشد که اون مرد عاشق پیشه همچین کاری باهام بکنه ... من در اون زمان مشغول تحصیل تو رشته مهندسی الکترونیک بودم .. با استعدادی که داشتم شاگرد اول دانشگاه بودم .. یه دختر دانشجو که عشق رو یه معجزه میدونست .. فکر میکرد اون مرد عاشقانه دوستش داره ... وقتی متوجه شدم پدرم مهمون داره خیلی آروم از اتاقم اومدم بیرون و از کنار اتاق کار پدرم رد شدم تا برم سمت حیاط که یهو صدای آشنایی به گوشم خورد ... صدای عشقم ... مرد رویاهام .. مردی که جونمو براش میدادم .. ایستادم و گوش کردم .. میخواستم یهو برم داخلو بگم که عاشق این مرد هستم .. منتظر بودم پدرم شروع کنه به سرزنش کردنش و .... ولی پدرم با آرامش باهاش صحبت کرد که یهو اون مرد عوضی به پدرم گفت که اگر میخواید از دخترتون جدا بشم باید سرکیسه رو شل کنید .. پدرم انگار از قبل میشناختش بهش گفت دخترم فکر میکنه وقتی کاری به کارش ندارم از همه چی بی خبرم ... ولی من خوب میدونم که چه مدته زیر پوست دخترم رفتی ... چه حرفایی میزنی .. چکار میکنی ... از لحظه لحظه روابطتون خبر دارم .. اول نخواستم دل دخترم بشکنه .. برای همین اصرار به تحصیل خارج از کشور کردم .. ولی دختر من بی معرفت نیست ! اینطور بارش نیاوردم .. برای همین مجبور شدم که فعلا سکوت کنم .. حالا هم خوشحالم که خودت اومدی ... خوبه ! بگو چقدر میخوای ؟ ... با رقمی که اون مرد گفت حیرت کردم .. یعنی اون عشق پاک جز یه ریاکاری چیز دیگه ای نبود ؟؟ یهو صدای خنده پدرم بلند شد ... طوری میخندید انگار یه جوک خنده دار شنیده .. بین خنده هاش گفت یعنی تو بابت دخترم یه همچین پول خردی میخوای ؟ واقعا ؟؟؟؟؟ .. من برای پس گرفتن دخترم حاضرم ده برابر این مبلغو بدم .. دیگه نتونستم به گوش دادن به این صحبت ادامه بدم .. درو باز کردم رفتم داخل .. هردو برگشتن سمت من .. پدرم با آرامش گفت فرنوش تو اینجایی دخترم ؟ کی برگشتی ؟ ولی اون مرد با ترس و اضطراب نگاهم کرد .. تا خواست حرفی بزنه گفتم ساکت ! یه کلمه بشنوم میکشمت ! رو به پدرم کردمو گفتم اگر ریالی به این مرد پول بدی خودمو میکشم ! میدونی که این کارو میکنم ! .. این مردو بندازید بیرون ! بعد بدون اینکه حرفی بزنم از در رفتم بیرون .. مستقیم سمت حیاط و ماشینمو سوار شدم زدم بیرون ... تو خیابونا سرگردون رانندگی کردم .. میگشتم ... نمیدونم .. به نظرم اومد نیم ساعتی نیست که میچرخم که یهو ماشین خاموش شد .. درست وسط خیابون .. چشمم افتاد به بنزینش .. خالی ... علامتش زیر خالی رو نشون میداد .. با دقت به اطرافم نگاه کردم .. تقریبا هوا تاریک شده بود .. یهو صدای بوق ماشینا رو از پشت سرم شنیدم .. پیاده شدم ... رو ابرا راه میرفتم .. سعی کردم ماشینو هل بدم ولی اصلا جونی نداشتم .. چند تا مرد که فکر میکنم از راننده های ماشینای پشتی بودن اومدن و ماشینو به کنار خیابون هدایت کردن ..انگار فهمیده بودن حالم خوب نیست .. یکیشون اومد نزدیکو گفت خانم حالتون خوبه ؟؟؟ نگاهش کردم آروم سرمو تکون دادم .. آقاهه که میانسال بود گوشه مانتومو گرفتو منو سمت ماشینم کشید .. درو باز کرد گفت بشینید خانم .. تماس بگیرید بیان دنبالتون .. بعد اطرافشو نگاه کرد .. فکر کنم دید حالم بده و تو حال خودم نیستم نتونست ولم کنه .. سریع دوید به سمت سر خیابون .. بعد از مدتی با یه مامور نیروی انتظامی برگشت .. به اون آقای میانسال نگاه کردمو گفتم ممنونم .. بعد دنیا سیاه شد ... چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم .. مامان و بابام بالا سرم .. هردوشون اونقدر مضطرب بودن که با به هوش اومدن من اشک ریختن ... بابا آروم گفت نگران نباش عزیزم .. چنان کتکی بهش زدم که هیچ وقت تورو فراموش نمیکنه ! لبخندی زدم .. از اون روز کذایی به بعد شدم آدم آهنی .. روزا میرفتم دانشگاه شبا .... این جا بود که چونش چسبید به سینش .. دستاش مشت شد .. آروم گفت با دوستان سیاه زندگیم آشنا شدم .. گرفتار مواد .. مشروب ... چیزایی که نمیدونم چی بودن .. برای فرار از افکارم میرفتم دانشگاه و مثل خر درس میخوندم و بعد دوسه ساعتی با همه چی خودمو اشباع میکردم .. بعد تا صبح درس میخوندم .. با اینکه گاهی مست بودم و گاهی پر از مواد ولی نمیدونم چطور درس میخوندم ... شاید باور نکنید ... ولی هرچی بود تو من یه خلاء ایجاد میکرد که هرآنچه سرم اومده بود فراموش کنم .. فقط خدا رو شکر میکنم که رابطم باهاش در حد عشق بودو بس .. روابطی باهاش نداشتم .... وگرنه حتما خودمو میکشتم .. شاید با خودتون بگید یه عشق گذرا این حرفا رو نداره ... ولی برای من این عشق گذرا نبود .. دنیای من بود قلبو روحم .. زندگیم در این عشق خلاصه میشد .. شاید کسی تقصیری نداشت .. این من بودم که خودمو غرق این عشق کرده بودم .. ولی به هر صورت اینطور شد .. بین دوستانم یکی بود به اسم کاوه .. دوستی بسیار عزیز که شاید بگم کسی باور نکنه .. ولی یه برادر بود برام .. تو تمام مهمونیا و جاهایی که میرفتم باهام بود .. کسی که مثل چشمام بهش اطمینان داشتم .. کسی که باهام مشروب میخورد .. مواد میکشید ولی در آخر منو به خونه میرسوند .. بعدها که با کمک همین کاوه مشروبو موادو ترک کردم فهمیدم که پدرم فرستادتش که مواظبم باشه .. کاوه واقعا برام مثل یه برادر بود .. الانم هست .. هیچوقت بهش احساس عشق پیدا نکردم ... کاوه کمکم کرد که کم کم از همه چی پاک بشم .. این کارا حدود دوسالی طول کشید .. پدر مادرم خیلی زجر کشیدن تا آخر بابام مامانمو برداشتو برد آمریکا ... منو به کاوه سپرد .. تو مدتی که کاوه کنارم بوده حتی یک بار پاشو فراتر از دوستی نذاشته .. برادری بوده برام که هیچوقت نداشتم ... پدرم مرد عاقلیه .. شاید اگر خودش وادارم میکرد که ترک کنم هیچوقت اینکارو نمیکردم و الان ته یه جوب بودم ... تو اون مدت خودمو ول کرده بودم .. میدیدم که به قعر جهنم میرم ... فقط یه چیز برای خودمم جالب بود که نمیتونستم دانشگاهو ترک کنم .. تو اون دوسال لیسانسمو گرفتم و با اصرار کاوه فوق شرکت کردم .. یادمه روزی که رفتم برای کنکور فوق لیسانس مست بودم .. البته یه ماسک به صورتم زدم .. کاوه باهام اومده بودو به مسئولین گفته بود که شدیدا مریضم .. به هر حال کنکور دادمو با رتبه خوب قبول شدم .. گاهی با خودم میگم تاثیرات مواد و مشروب بوده که اونقدر راحت قبول شدم .. فرنوش همونطور که راحت حرف میزد گاهی میخندید ... آخر سرشو بالا گرفتو گفت با کمک کاوه ترک کردم به زندگی برگشتم و روپاهام ایستادم .. دکترا گرفتم و شدم استاد دانشگاه .. تو این مدت کاوه باهام بود .. الان به تازگی فهمیدم که کاوه واقعا برادرمه .. منتها از یه مادر دیگه .. پدرم قبل از ازدواج با مادرم یه همسر داشته که ازش جدا شده .. کاوه رو از اون همسرش داره .. من هیچوقت نمیدونستم .. بهم نگفته بودن ..خوب ... این جریان زندگی من بود .. دوران سیاهی که هیچکس ازش خبر نداره .. هیچ کس .. الان هنوز با کاوه هستم .. حرفامو بهش میگم .. کمکم میکنه .. دیگه به هیچ مردی اطمینان نکردم .. عاشق هیچ کسی نشدم .. هیچ کس .. تا اینکه نادرو دیدم .. نادر ... از وقتی دیدمش نظرمو جلب کرد .. یه پسر خوب خوش برخورد آروم .. کسی که دنبال دخترا نیست ... با شخصیته .. نگاهم به نگاهش گره میخوره ولی چیزی جز احترام توش نیست .. تو نگاه دانشجوهای دیگه .. البته نه همه شون .. بیشترشون اون نگاه وجود نداره .. نگاهشون یا با تحقیر همراهه یا با یه هَوَس ... اینجور موقع ها حالم از خودم بهم میخوره .. وقتی از نادر برای کاوه گفتم گفت امتحانش کن .. گفتم من ازش خوشم اومده .. کاوه گفت امتحانش کن ... با اینکه یه بار بهم گفت برادر سخت گیری داره و حسابی تنبیهش میکنه ولی بازم کشوندمش اینطرف اونطرف ... تا اینکه کشوندمش بازار .. بهم گفت بخاطر ارتباطش باهام حسابی کتک خورده و نمیتونه بیاد ولی با اینحال کشوندمش .. الان میگم واقعا متاسفم .. باعث شدم درد بکشه .. ولی میخواستم مطمعن بشم چه جور آدمیه .. وقتی حرفای تحریک کننده بهش زدم .. به خونم دعوتش کردم از جاش بلند شد .. فهمیدم آدم خوبیه .. یه پسر عالی که یه مرد فوق العاده میشه .. من میدونم دو سال ازش بزرگترم .. میدونم که نباید از حالا مانع پیشرفتش بشم ... میدونم از یه خانواده عالیه ولی برای من مثل یه مرهمه .. نمیتونم ازش بگذرم .. میخوام باهاش ازدواج کنم .. شاید خارج از عرف عمل میکنم .. شاید مثل بقیه نیستم ولی میخوام برگردم به زندگی عاشقانه ... تا موقعی که فرنوش صحبت میکرد نگاهش کردم .. جز حقیقت و روراستی تو چشماش ندیدم ولی لحظه ای مکث کردم .. گفتم خانم دکتر ! هیچ رابطه ای به اجبار نمیشه .. شما نمیتونید نادرو خارج از خواستش به این رابطه بکشونید .. من این اجازه رو به شما نمیدم ! نادر تحت مسئولیت منه ! بزرگترش و صاحب اختیارش منم ! فعلا این اجازه رو به شما و نادر نمیدم ! در ضمن میخوام یه چیزی رو خوب بدونید .. من اجازه نمیدم که نادرو دوای زخمای گذشتتون بکنید ! تا زمانیکه مطمعن بشم که نادر میتونه وارد یه رابطه سالم بشه این اجازه رو نمیدم .. نادر فعلا دانشجوئه .. درس میخونه .. باید مطمعن بشم که رابطه به درسش آسیبی نمیزنه .. دقیقا تو چشماش نگاه کردم .. گفتم فعلا ازش فاصله بگیرید ... من هیچ مشکلی با رفتار خارج از عرف شما ندارم .. من این حقو برای خانمها محفوظ میدونم که بتونن احساسشونو بیان کنن ولی رفتار شما به نوعی زورکیه ... نادر پسر آرومیه که به سختی احساسشو نشون میده .. شما الان نظرتونو اعلام کردید و روی عقیده و تصمیمتون مصممید ! حالا اجازه بدید نادر انتخابشو بگه ... بهش گیر ندید .. بعد لبخندی زدمو گفتم به قول بچه های حالا .. فقط میخوام بدونید که ممنونم که تمام حقیقت زندگیتونو برام گفتید .. این صحبتا پیش من میمونه .. حتی نادر هم خبردار نمیشه .. فقط نادرو تحت فشار نذارید ... با این کار فقط میترسونیدش ... نمیخوام این پسر تحت فشار باشه .. باید درسشو کامل بخونه .. درسته که یه لیسانس داره ولی نمیخوام جلوی پیشرفتش گرفته بشه ... فرنوش نگاهم کردو گفت باشه .. من این بار اشتباه نکردم .. آدم مناسب خودمو پیدا کردم .. گفتم آدم مناسب شما فعلا مناسب نیست .. از این به بعد همونطور که گفتم باهاش کاری نداشته باشید .. هر موقع صلاح بدونم خودم وارد این ماجرا میشم ... همین موقع علیرضا اومد داخل .. بدون اینکه به فرنوش نگاه کنه گفت خانم مهندس تشریف ببرید سرکلاس .. دانشجوهاتون منتظرن ! فرنوش از جاش بلند شدو گفت ممنونم ازشما .. ممنونم به حرفام گوش کردید ... سرمو به علامت احترام تکون دادم ... فرنوش رفت ... علیرضا اومد جلو گفت خوب ! این قضیه هرچی بود معلوم شد که این خانم به من علاقه ای نداره .. لبخندی زدمو گفتم تو اصلا به این خانم نمیای ! تو اصلا چه ربطی به این دختر داری ؟؟؟ علیرضا خندیدو گفت خوشگل که بود ... گفتم بس کن علیرضا .... تو از کی به خوشگلی کسی نگاه میکنی ؟؟ هان ؟ علیرضا نگاهم کردو گفت شوخی کردم بابا ... این دختر خانم باید با کسی ازدواج کنه که لحنشو بفهمه چه برسه به کلاماتش ! ما زبون همدیگه رو نمیفهمیم .. ولی خوب کاری کردم که دیگه احساس صمیمیت باهام نکنه !! گفتم پس که اینطور ! از جام بلند شدم .. گفتم من دیگه میرم .. مزاحم تو نمیشم .. گفت بس کن آراز .. بمون باهم بریم یه ناهار بخوریم ... گفتم باشه ..ولی یه زمان دیگه ... باهاش دست دادمو گفتم به استاد سلام برسون .. بعدم رفتم سمت در .. علیرضا گفت باشه .. خدانگه دار .. عروسیت دعوتم کن ! برگشتم خندیدم .. گفتم حتما .. همینطور که میرفتم سمت در دانشگاه با خودم فکر میکرد که حالا کجای کاریم .. حرفای فرنوش از روی صداقت بود .. ولی من نمیتونستم با سرنوشت نادر ریسک کنم .. همینطور میرفتم اخمام میرفت تو هم .. این ماجرا یه چیز دیگه رو برام روشن کرد .. شهرام کارشو درست انجام نداده بود .. وقتی به اتاقک حراست رسیدم جوادی اومد جلو بعد از کلی خوشو بش از دانشگاه خارج شدم ..وقتی پشت فرمون ماشین نشستم اول با شهرام تماس گرفتم .. شهرام با دومین زنگ گوشیشو جواب داد .. گفت در خدمتم رئیس .. گفتم بیا دفتر شرکت حسابداری ! شهرام یهو انگار یکه خورد .. گفت بله رئیس ... شرکت هستم .. ده دقیقه دیگه دفترتون میان خدمتتون .. گفتم خوبه و قطع کردم .. یک ربعی طول کشید تا به شرکت حسابداری رسیدم . از طریق آسانسور مخصوص رفتم طبقه آخر ... تا وارد شدم شهرام کنار آسانسور ایستاده بود .. دستهاش پشتش و سرش پایین .. سلام کرد .. جوابشو دادم .. گفتم کسی تو طبقه نباشه ! رفتم سمت دفترم .. شهرام خودش میدونه که وقتی میخوامش شرکت حسابداری یعنی میخوام مواخذش کنم و اگر بگم کسی نباشه یعنی یه تنبیه سخت درپیش داره .. یعنی یا سهل انگاری کرده یا خطایی بزرگ .. شهرام به چند نفری که مشغول کار بودن اطلاع دادو برای ساعتی مرخصشون کرد .. بعد خودش اومد توی اتاقو درو پشت سرش بست .. بعد آروم اومد و جلوی میز ایستاد .. به پشتی صندلیم تکیه دادم .. آرنج دستمو گذاشتم روی دسته صندلیم و انگشتمو گذاشتم زیر چونم .. با اخم نگاهش کردم .. گفتم من همیشه بهت اطمینان داشتم .. این به این معنی نیست که الان ندارم ولی انتظار همچین سهل انگاریی ازت نداشتم ... شهرام سرش پایین تر رفت .. گفتم سرتو بگیر بالا ! مثل اینکه خودتم میدونی خاطی هستی ! سرشو گرفت بالا و گفت قربان .. گفتم من از زبون خود فرنوش فرهودی حقایقی رو شنیدم که تو گزارش تو نبود ! بعد تمام صحبتای فرنوشو براش گفتم .. شهرام همینطور که بهم گوش میکرد اخماش تو هم میرفت .. گفت قربان من مسئولیت این سهل انگاری رو به عهده میگیرم ... گفتم بگو این سهل انگاری کار کی بوده ؟ گفت یکی از بچه های گروه مسئول بوده .. ولی من خودم .. پریدم وسط حرفشو گفتم مسئولیت کامل این اتفاق به عهده توئه ! تو برای این سهل انگاری تنبیه میشی ! تو باید زیردستاتو کنترل کنی و ازشون کار کامل بخوای ! گفت بله قربان .. برگشت سمت در .. از کنار در ترکه رو آورد و گذاشت روی میز .. بعد کتشو درآوردو دستاشو روی میز گذاشت .. تمام مدت نگاهش کردم .. میدونستم خودشو مسئول میدونه .. گفتم الان فکر میکنی با این ترکه حسابت صاف میشه .؟؟؟ یا بار این سهل انگاری از دوشت برداشته میشه ؟ گفت رئیس خواهش میکنم .. من .. گفتم بلند شو ! آروم بلند شدو با سر پایین گفت قربان .. خواهش میکنم .. من نمیتونم این مسئولیتو بدون تاوان تحمل کنم .. گفتم نمیخوام الان تنبیهت کنم ... اول تکلیف این موضوع روشن بشه .. خودت میری دنبالش ... زیرو بم کارو درمیاری ! بعد به سهل انگاری خودت میرسیم .. تو به یه آدم ناوارد اعتماد کردی .. کار تو خیلی حساسه ... سهل انگاری توی کارت ممکنه با یه خطر بزرگ همراه باشه که نشه هیچ جوره جمعش کرد .. نمیتونی سرسری بگیریش ! تو با سرسری گرفتن کارت باعث شدی که اطلاعات ماناقص باشه ! بعدا به این موضوع رسیدگی میکنم ..حالا میخوام بری دوباره تحقیق کنی !.. این بار با دقت و کامل .. خودت به تنهایی ..دوروز بهت محلت میدم .. بعد که تحقیقاتت کامل شد در مورد تنبیهت تصمیم میگیرم .. شهرام گفت بله رئیس .. گفتم مرخصی .. شهرام سرشو پایین انداختو رفت .. میدونم این لحن حرف زدنم هم براش گرون تموم شده .. وقتی میدونه که کارش کامل نبوده و میدونه تنبیهش میکنم... ولی این بار خواستم اول کارشو جبران کنه .. گرچه مسئولیت کار زیردستاش با خودشه ولی صبر کردم تا کارشو کامل کنه .. بعدا با توجه به کارش تنبیهش میکنم ..

شهرام #

از وقتی به عنوان دست راست رئیس تو بخش امنیتی شرکت مشغول به کارم همیشه سعی کردم که کارمو کامل و بادقت انجام بدم .. هیچ وقت اجازه ندادم که مو لادرز کارام بره ولی این بار بخاطر کار یکی از زیر دستام مو که چه عرض کنم یه آجر لا درز کارام رفت .. طوری از نتیجه کارم شرمنده شدم که نمیتونستم سرمو بالا بگیرم .. وقتی رئیس گفت که سرتو بالا بگیر سرمو با شرم بالا گرفتم .. میدونم رئیس حق داره و کارم کامل و بی نقص نبوده ... تمام مدت که رئیس ملامتم میکرد تو فکرم برای شهریار نقشه کشیدم .. که چطور تنبیهش کنم .. چه دماری از روزگارش دربیارم که باعث خجالت من شد و از طرفی میتونست باعث دردسر بزرگی بشه .. با اینکه رئیس از ترکه خوردنم گذشت شایدم برای موقع دیگه ای گذاشت ولی میدونستم حقمه که حسابی با ترکه مجازاتم کنه .. حداقل مسئولیتم این بود که نظارت درستی بر کار زیر دستام مخصوصا شهریار داشته باشم .. شایدم خودم کارمونو سرسری گرفتم .. وقتی رئیس گفت به دفتر شرکت حسابداری برم میدونستم که یه کتک حسابی درانتظارمه .. ولی رئیس فعلا گذشت .. همین که پامو از دفتر رئیس بیرون گذاشتم رفتم به شرکت اصلی .. وارد طبقه 1- شدم .. به قدری عصبانی بودم که مستقیم وارد دفترم شدم و شهریارو احضار کردم .. شهریار در کسری از ثانیه تو دفترم حاضر شد .. با اخم نگاهش کردم گفتم چند بار گفتم که وقتی از کسی تحقیق میکنی زیرو بم کارشو دربیار ؟ چند بار سر این قضیه بهت تذکردادم؟ چند بار گوشتو سر این سرسری گرفتنو سطحی نگریت کشیدم ؟ شهریار که نمیدونست بابت چی مواخذش میکنم گفت چی شده رئیس ؟ گفتم تحقیقات محلی فرنوش فرهودی رو تو اجام دادی ... چرا نکاتی که رئیس امروز فهمیده توی گزارشت نبود ؟ شهریار گفت چی رئیس ؟؟؟ من تهو توی کارشو درآوردم .. چیز مشکوکی نداشت .. گفتم آره فقط دوسال مستی و مواد که بیشتر شبا انجام میداده و رفتاو آمد نیمه شب داشته توش نبود !!! و اینکه پدر مادرش بخاطر کاراش به آمریکا رفتن ! این کجای گزارشت بود ؟ شهریار بهم نگاه کردو گفت کسی به این مورد اشاره نکرد .. گفتم در تحقیقات محلی باید بگردی فضولای محلو پیدا کنی .. قدیمیا که از همه چی خبر دارن .. باید خودتو همرنگ جماعت کنی تا بتونی اطلاعات مورد نظر خودتو پیدا کنی ! تو چکار کردی ؟ رفتی با دوسه تا بچه گپ زدی اومدی ! شهریار گفت رئیس اون محل قدیمیی که اینور اونور ول باشه نداره .. کسی اصلا تو خیابوناش پیدا نمیشه .. گفتم اون محل پارک نداره ؟ تو نمیدونی اینجور محله ها قدیمیا بیشتر تو پارک جمع میشن ؟ مخصوصا اونایی که سر تو کار بقیه میکنن ! شهریار سرشو انداخت پایین .. گفتم حالا با تو چه کنم ؟ میدونی اگر پیش رئیس میرفتی الان میلنگیدی ؟ هان ؟ شهریار گفت معذرت میخوام رئیس .. گفتم معذرت خواهی تو به چه درد من میخوره ؟ تو منو جلوی رئیس شرمنده کردی !شهریار همونطور که سرش پایین بود گفت هردستوری بدید هر تنبیهی در نظر بگیرید من حرفی ندارم .. یه چیزیو از رئیس خوب یاد گرفتم .. اینکه باید موقع کار قاطع باشم و همونطور که هوای زیر دستامو دارم همونطورم از خطاهاشون نگذرم .. برای همین برای اولین بار تصمیم گرفتم از روش تنبیهی رئیس استفاده کنم ... گفتم برو یه ترکه بیار .. شهریار از روش رئیس خبر داشت .. میدونست که رئیس درمورد کسایی که مورد اطمینانش بودن په تنبیهی رو اعمال میکنه .. سرشو بلند کردو بهم نگاه کرد .. بعد سرشو انداخت پایینو رفت .. چند دقیقه بیشتر طول نکشید .. اومد .. نمیدونم ترکه رو از کجا آورد .. ترکه رو گذاشت روی میز .. کتشو درآوردو دستاشو لبه میز گذاشت .. برای لحظه ای چشمامو بستم .. تا حالا تو همچین موقعیتی نبودم .. الان احساس رئیسو درک میکردم .. زمانیکه شاید دلش نخواد سخت بگیره ولی بخاطر دیسیپلین کار انجامش میده .. منم دلمو زیر پام گذاشتمو ترکه رو برداشتم .. از جام بلندشدمو پشت سر شهریار قرار گرفتم .. لحظه به لحظه شرایط خودم زیر دست رئیس برام تداعی شد .. تصمیممو گرفتمو زدم .. ده ضربه مثل رئیس .. بعد برگشتم پشت میزمو گفتم بلند شو ... شهریار صاف ایستاد .. صورتش کاملا قرمز بود .. خودمو تو شهریار دیدم .. گفتم من خودم این وضعیتو داشتم .. هرکسی باید مسئولیت کاراشو به عهده بگیره .. شهریار گفت بله رئیس .. معذرت میخوام .. من این تحقیقو دوباره انجام میدم .. گفتم نه دیگه لازم نیست .. این کارو رئیس مستقیم به خودم محول کرد .. شهریار نگاهم کردو گفت خواهش میکنم رئیس حداقل اجازه بدید همراهتون بیام .. شاید بتونم کارمو جبران کنم ... نگاهش کردمو گفتم باشه .. تا نیم ساعت دیگه حرکت میکنیم .. گفت بله قربان و از دفترم خارج شد .. گوشی رو برداشتمو با رئیس تماس گرفتم .. رئیس تا گوشی رو برداشت سلام کردمو گفتم با اجازتون میرم برای انجام تحقیقاتی که دستور دادید ... گفت باشه و قطع کرد .. از جام بلند شدم .. رفتم سمت سرویس بهداشتی .. صورتمو آب زدم .. وقتی کاری درست و مطابق نظر رئیس انجام نمیشه خستگی کل کار به تنم میمونه .. اگر یه موقع این تحقیق نصفه باعث ضرر یا خطری میشد چکار باید میکردم ؟؟؟ از سرویس بهداشتی خارج شدم ..رفتم سمت آسانسور .. شهریار کنار در منتظر من بود .. با مصطفی که نقش راننده رو داشت حرکت کردیم .. وقتی به محل زندگی مورد نظر رسیدیم محله خیلی آروم و خلوت بود .. یه محله قدیمی و اعیون نشین بالاشهر .. با کوچه خیابونای تمیزو خلوتو دنج .. به مصطفی گفتم یه دور تو محل بزن .. حدود یک ساعتی چرخیدیم .. به شعاع یک کیلومتر از مبدأ که خونه فرنوش فرهودی بود .. چند پارکو پیدا کردیم .. چند تاییشون که بچه ها بیشتر مشغول بازی بودن ولی یکیشون که اتفاقا نزدیک خونه فرنوش بود قدیمیا نشسته بودن .. بعضیاشون خیلی شیکو پیک و بعضیا معمولی .. به مصطفی سپردم که حواسش به ما باشه و ماشینو به همون سمتی که ما میریم ببره .. خودمون راه افتادیم سمت داخل پارک .. به شهریار گفتم همینطور که میریم کنار بعضیاشون میشینیم و گرم صحبت میشیم ..باید طوری رفتار کنیم که کسی مشکوک نشه .. تا باهاشون هماهنگ شدیم وارد بحث فرهودی میشیم .. انگار دنبال خونش میگردیم .. اون کسی که ازشون خبر داره خودش جوابمونو میده .. همین شد که شروع کردیم به قدم زدن تا مورد مناسبی پیدا کنیم .. تا اینکه به جایی رسیدیم که چند تا پیرمرد نشسته بودن و دونیمکت کنار هم بود .. ماهم شروع کردیم به بلند بلند حرف زدن و نشستیم .. بلندبلند صحبت میکردیم تا اینکه پیرمردا قاطی صحبت ما شدن .. راستش خودمونم نفهمیدیم که چطور باهاشون مشغول گپ زدن شدیم ..همینطور که مشغول صحبت درمورد مردم محل و آقای فرهودی بودیم گفتم شنیدم این خانواده خیلی اذیت شدن .. همه تعجب کردن .. گفتن نه ... حالشون خوبه .. الانم رفتن آمریکا ..فقط دخترشون هست .. دیدم کسی از چیزی خبر نداره .. این میون نگاهم به یه پیرمردی افتاد که خیلی تو بحث ما شرکت کرده بود ولی با گفتن اینکه اتفاقی نیوفتاده چهرش غمگین شد .. کمی که گذشت دیگه نزدیک ظهر بودو همه رفتن سمت خودشون .. فقط اون پیرمرد موند . خودشو مشغول باغچه کرده بود ... رفتم جلو گفتم ببخشید حاج آقا ... برگشت نگاهم کرد .. گفتم شما انگار ازشون خبر داری .. گفت چطور پسرم ؟ شما چکارشون داری ؟ گفتم امر خیر ..برای برادرم .. عاشق شده و کور ..میخوام سردربیارم که اینا کین ..لبخندی زدوگفت شما گفتیو من باور کردم .. پلیسی ؟ یه نگاه به شهریار کردم ..بعد دوباره برگشتم سمت پیرمردو گفتم شما بگو داداش نگران .. پیرمرد لبخندی زدو گفت من باغبونشون بودم .. یه مدت گرفتار یه کلاه بردار شدنو کار دخترشون به چیزایی کشیده شد که نمیتونی تصورشو بکنی ..آخر زنش طاقت نیاوردو شوهرش بردش آمریکا .. کاوه پسر آقای فرهودی از همسر اولش اومد و دخترشونو نجات داد ..الان مدتهاست که اینجا تنها زندگی میکنه .. البته کاوه بهش سرمیزنه ولی طوری شده که با هیچکسی رفتو آمد نمیکنه .. یه دختر تنها و منزوی ...گرچه منم دورادور مواظبشم ولی تقریبا هیچکسی نمیدونه تو اون خونه چه خبره ... گفتم همین ؟ نگاهم کردو گفت آره پسر جان .. این دختر تنها حتی دیدن مادرشم نرفته... اونا هم برنگشتن .. اینجا تنهای تنها .. با اونهمه ثروت که دارن صبح تا شب کار میکنه .. دلم کبابه براش .. اونوقتا دختر شیرینو خیلی احساساتی بود .. ولی الان یه تخته سنگه .. سرمو تکون دادمو گفتم ممنونم .. ولی از کجا فهمیدی که پلیسم ؟؟ پیرمرده گفت از ظاهرت اول . .خیلی خشکو رسمی هستی .. بعد از بیسیمای سرکمرت .. یه نگاه به بیسیمم کردم .. خندم گرفت .. گفتم ممنونم پدر جان .. بعد از خداحافظی رفتیم سمت ماشین .. حالا باید در مورد کاوه هم تحقیق کنیم ... از پیرمرده آدرس کاوه رو نپرسیدم چون دیگه خیلی مشکوک میشد .. برای همین به بچه ها دستور دادن کشیک خونه رو بکشن تا کاوه بیاد .. به این ترتیب آدرسشو پیدا میکنیم ..

آریا #

از موقعی که داداش آرشا رو تو سگ دونی با قلاده بست حالم دگرگون شد .. دقیق نمیدونستم که چی شده که همچین تنبیه سنگینی حقش بوده .. مطمعن بودم داداش بدون اخطارو خطو نشون کاری انجام نمیده .. صبر کردم داداش اومد داخل .. آنچنان عصبانی بود که حتی جرات نکردم تو چشماش نگاه کنم .. با دخترا کنار تارا ایستادیم .. نادرهم بعد ازهمه .. البته تارا جلوتر از ما ایستاده بود ما هم پشت سرش تو یه ردیف ایستاده بودیم .. همینطور که سرمون پایین بود زیر چشمی نگاهش کردم بعدم به دخترا .. دخترا سرشون بالا بود ولی تو چشماشون ترسو میدیدم ..آرام و ترنم دست همو گرفته بودن .. داداش یهو گفت شما هم خرابکاری کردید ؟؟ همه با ترس گفتیم نه .. گفت بسیار خوب و اشاره کردو گفت بشینید! بعد خودش سرشو با تلوزیون گرم کرد .. میدونستم با این خشمی که داره اصلا حواسش به تلوزیون نیست ..و اینکه الان هرچی بگم اثری نداره هیچ عصبانی ترم میشه .. از آرشا شنیده بودم که داداش تهدید کرده بود اگر دوباره سراغ روژیار بره این بلا رو سرش میاره ولی تعجبم اینجا بود که از دیشب تاحالا آرشا چکار کرده که دستور داداشو شکسته !!! متعجب و نگران زیرچشمی بهش نگاه میکردم .. با خودم فکر کردم چرا شاهینم رفته کنارش نشسته؟؟؟ .. حالا چی میشه ؟؟ یهو داداش بلند شدو رفت سمت اتاقش .. نفس راحتی کشیدیم .. یه نگاه به دخترا کردم .. همه شون نفس راحت کشیدن .. پروانه گفت طفلک آرشا .. نادیا هم سرشو تکون داد .. آرام و ترنم هنوز تو صورتاشون ترس معلوم بود .. به نظرم داداش هنوز از مریض شدنشون عصبانی بود و میترسیدن دوباره یقشونو بگیره .. تارا نشست .. ترنم و آرام اومدن کنارش نشستن .. ناتاشا هم کنار من نشست .. کوروش اما کنار نادر پناه گرفته بود و نادرم سرش پایین بود .. گفتم تو چته ؟ نادر سرشو بالا گرفتو گفت استاد ! گفتم ببین نادر ! میخوای گرفتار خشم داداش نشی برو خودت بهش بگو .. میترسم تو هم سرنوشت آرشا رو پیدا کنی ! نگاهم کردو گفت باشه .. ولی بذار اول آروم بشه .. بعد میرم ..دیگه نمیدونم چکار کنم .. اون شاهین دیوونه هم کار دست خودش داد ..همینطور که تو سالن نشسته بودیم به تارا نگاه کردم .. گفتم تو نمیری استراحت کنی ؟ گفت نه .. الان آراز عصبانیه .. میترسم برم نزدیکش .. گفتم با تو که کاری نداره .. گفت حالا یکم بشینم بعد میرم .. از جام بلند شدم رفتم سمت سوئیت .. یکم خودمو با کارای شرکت سرگرم کردم .. تا اینکه حوصلم از اینم سر رفت . تو مدتی که بچه ها پیشمونن مخصوصا شاهین که انگار برادر دوقولومه طوری بهشون عادت کردم که وقتی نیستن انگار یه چیزی گم کردم . از جام بلند شدم برگشتم تو سالن .. کسی نبود جز نادر .. گفتم چی شده ؟ گفت هیچی .. رفتم پیش پسر دائی .. گفتم خوب ؟ گفت خیلی عصبانی بود ولی به من چیزی نگفت .. فقط گفت که دیگه جواب فرنوشو ندم تا خودش به حسابش برسه .. از فرنوش گفتنش پقی زدم زیر خنده .. گفتم حالا استاد شد فرنوش ؟؟ یکم نگاهم کرد .. گفتم آخه دیوونه همچین گافی پیش داداش بدی که از پا آویزونت میکنه !.. همین موقع داداش اومد از کنار سالن رد شدو مستقیم رفت بیرون .. یه نگاه به نادر کردمو سریع رفتم سمت آشپزخونه .. توی انباری که کنار آشپزخونست یه پنجره کوچیک رو به حیاطه .. سرمو آروم از بین خرتو پرتا رد کردمو به بیرون نگاه کردم .. داداش روبه روی آرشا ایستاده بود .. شاهین بلند شدو سریع رفت یه قسمتی از حیاط ... با خودم گفتم این کجا رفت ؟؟؟ .. یهو شاهین اومد .. یه ترکه تو دستش بودو داد به داداش .. بعدم اومد سمت خونه .. داداش یکم با آرشا حرف زد .. معلوم بود دعواش میکنه ولی چون فاصله داشتیم نمیفهمیدم چی میگه .. یهو با ترکه زد به ساق پای آرشا .. آرشا از درد خم شدو دستشو روی پاش گذاشت .. بعد داداش یکی دیگه به اون پاش زد .. دلم برای آرشا میسوزه . ... داداش با حد اعلای بی رحمی این بار آرشا رو تنبیه کرد .. نمیدونم عمو آرمان بفهمه داداش اینطوری آرشا رو تنبیه کرده چی میگه .. البته میدونم که حسابی به خدمت آرشا میرسه ولی ... یهو حسین آقا قفل قلاده رو باز کرد .. داداش دوباره باهاش حرف زدو بعد برگشت سمت خونه .. به سرعت برق خودمو از آشپزخونه به سالن رسوندمو ایستادم که داداش اومد داخل .. یک راست رفت سمت اتاقش .. آرشا هم اومد پریوش آروم و با مهربونی یه دمپایی جلوی پای آرشا گذاشتو گفت برو لباساتو عوض کن دوش بگیر تا برات ناهار بیارم .. آرشا آروم سرشو تکون دادو و از کنار منو شاهینو نادر ردشدو رفت .. سرش پایین بود .. یه نگاه به شاهین کردم .. گفتم تو نمیخوای دوش بگیری ؟ گفت نه .. برای چی ؟ فقط لباسمو عوض میکنم .. با اشاره من رفتیم سمت سوئیت .. نادر هم بلند شد دنبال ما بیاد شاهین گفت تو بشین ! داخل سوئیت که شدیم شاهین لباساشو عوض کرد.. بعد نشست .. یه نگاه به من کردو گفت طفلک آرشا .. براش ناراحتم . رئیس بیرحمانه تحقیرش کرد .. گفتم آره .. کارش بیرحمانه بود ولی خودش باعث شد ! ..وقتی داداش مارو تهدیدبه کتک میکنه تا مدتهایی دست از پا خطا نمیکنیم .. چه برسه به همچین تهدیدی ! این پسره عقل نداره ! شاهین یه نگاه به سمت حموم کرد .. گفت صدای دوش آب قطع نمیشه ... میشنوی ؟ یکنواخته .. از جاش بلند شدو سمت در حموم رفت .. گفتم ولش کن داره دوش میگیره .. گفت چرت نگو مرتیکه ! نکنه بلایی سر خودش آورده باشه ؟ گفتم حرف بیخود نزن .. آرشا و این حرفا ؟؟؟ درحالیکه خودمو بی خیال نشون میدادم با خودم فکر کردم نکنه ؟؟؟...... دلم شور افتاد رفتم سمت در حموم .. زدم به در .. شاهین هم پشت در حموم ایستاد .. محکم تر از من به در زد .. وقتی جوابی نیومد محکم تر زدم .. منو شاهین که الان مطمعن شده بود یه چیزی شده مدام آرشا رو صدا کردیم .. داد زدم دروباز کن تا خودم نشکستم بیام تو !اونوقت برات خیلی بد میشه ! صدای آرومی از تو حموم اومدو گفت خوبم ... بعد چند ثانیه گذشت و در باز شد .. شاهین پرید داخل حموم بعدم من وارد شدم .. از سرتا پاش نگاه کردیم . خوب بود .. گفتم این که حالش خوبه ! گفت آره .. با خیال راحت اومدیم بیرون ... شاهین دوباره نشست . منم کنار اتاق ایستادم تا اینکه آرشا اومد بیرون .. حولش دور کمرش بودو سرشو با یه حوله خشک میکرد . یه نگاه بهم کرد .. فوری نگاهشو ازم دزدید .. بعد به شاهین نگاه کرد .. منم با اخم دنبالش میکردم .. تا اینکه شاهین گفت بیا بشین ! آرشا لباسشو پوشیدو درست روبه روی شاهین ایستاد .. سرشو پایین انداخت .. گفت اگر میشه وایسم ..شاهین یه نگاه به من کردو گفت باشه ! بگو ببینم دقیقا چکار کردی که رئیس یه همچین کاری باهات کرد ؟ هان ؟ رفتم سمت مبلا و کنار شاهین نشستم .. آرشا شروع کرد به تعریفو همه چیزو گفت ..بعد از کلی که دعواش کردیم شاهین گفت برو روی تختت دراز بکش برات پماد بزنم .به این وضع بگذره جای ترکه ها ورم میکنه و دردناک تر میشه .. فردا شرکت کار داریم .. آرشا هم گفت چشم رفت .. شاهین بلند شدو اول جای ترکه ها رو روی ساق پاش دوا زد بعد شلوارشو کشید پایین ...جای ترکه ها روی پشتش نشون میداد که داداش به چه محکمی زده .. چقدر بیرحمانه .. دلم براش سوخت .. با اینکه میدونم حقشه ولی بازم براش ناراحت شدم .. کارش که تموم شد شلوارشو مرتب کردو بلند شد رفت سمت دستشویی .. رفتم نزدیکشو گفتم چند روز صبر میکردی داداش خودش راهتو باز میکرد .... چرا این کارو کردی ؟ آرشا که انگار بغض کرده بود گفت معذرت میخوام ... گفتم الان معذرت خواهیه تو به چه دردی میخوره ؟ اینطور بی رحمانه تنبیه شدی .. شاهین اومد بهم اشاره کرد ولش کن .. منم دیگه چیزی نگفتم .. تا اینکه تقه ای به در خوردو پروانه اومد داخل .. یه سینی غذا دستش .. سینیش بزرگ بودو معلوم بود به سختی آورده .. رفتم جلو و با تشر گفتم این چیه دستت گرفتی ؟ نمیگی از روی پله ها پرتت میکنه پایین ؟ گفت ببخشید داداش ولی چاره ای نبود .. مامانم میخواست بیاره .. گفتم یه صدا میکردی میومدیم پایین ازت میگرفتیم ! پروانه گفت ببخشید .. لبخندی زدمو سینی رو دادم شاهین .. بعد رو موهاشو بوسیدم .. گفتم دلم نمیخواد خواهرم از پله ها بیوفته .. پروانه لبخندی زدو رفت .. شاهین نشست سر سینی .. گفت به به .. چقدرم گشنمه .. ولی آرشا بلند نشد .. رفتم بالا سرشو جدی صداش کردم .. گفتم بلند شو ناهار بخور !! آرشا گفت میل ندارم داداش . یهو صدامو بالا بردمو گفتم آرشا !!! بلند میشی یا بلندت کنم ! یهو از جاش بلند شدو آروم کنار شاهین نشست .. سرش پایین بود .. گفتم شروع کن ! ذره ذره شروع کرد به خوردن .. ولی چه خوردنی .. مثل گنجشک فقط نوک میزد .. عصبی نگاهش کردم .. شاهین سرش پایین بودو دولپی میخورد .. درست روبه روش نشستمو گفتم بهتره مثل بچه آدم بخوری تا یه کاری دستت ندادم ! آرشا یکم سرشو آورد بالا و نگاهم کرد بعد سرشو انداخت پایینو خورد .. اون دوتا که میخوردن منم به پشتی مبل تکیه داده بودمو نگاهشون میکردم .. خوردنشون که تموم شد گفتم پاشید بریم پایین ! سینی رو هم ببریم ! آرشا مثل یه پسر بچه که از دستور پدرش اطاعت میکنه از جاش بلند شد .. بعد شاهین .. بی خیال پشت سرما راه افتاد .. رفتیم تو سالن .. سینی رو بردم تو آشپزخونه گذاشتم از پریوش تشکر کردمو گفتم بار دیگه که خواستی سینی بفرستی یکی از ماهارو صدا کن . سینی به این گندگی رو نه خودت دست بگیر نه به پروانه بده ... پریوش لبخندی زدو گفت چشم .. برگشتم تو سالن .. شاهین نشسته بودو آرشا کنارش طوری نشسته بود که کمترین فشار رو پشتش باشه .. نادر با فاصله نشسته بود .. ترنم و آرام هم اومدن ..که یهو کوروش و ناتاشا دعواکنان اومدن تو سالن .. دعوایی که تو سالن تبدیل به کتک کاری شد .. ناتاشا موهای کوروشو تو چنگش گرفته بودو کوروش با یه دستش مچشو گرفته بود و با دست دیگه سعی در کنترل ضربات ناتاشا میکرد ..همینطور که با هم درگیر بودن تو سالن روی مبل افتادن .. طوری با هم درگیر بودن که ما یه لحظه مات نگاهشون کردیم . منو شاهین سریع پریدیمو من ناتاشا رو گرفتم و شاهین کوروشو .. به زحمت جداشون کردیم از یه طرف من ناتاشا رو کشیدم کنار و از یه طرف شاهین کوروشو دور کرد .. نادر هم اومد جلو نادیا و پروانه هم که اومده بودن هم نگران اطراف ما بودنو مرتب سیس سیس میکردن .. وقتی این دوتا باهم دعوا میکردن منم نگران بودم که داداش بیدار بشه .. اگر داداش بیدار میشد با توجه به عصبانیتش در مورد آرشا و نادر حتما حسابی خدمت این دوتا میرسید .. شاهین کوروشو آروم زمین گذاشت .. کوروش خودشو پشت شاهین قایم کردو گفت عمو اینو بگیرش ! هرچی مو داشتم کند .. ولی ناتاشا هنوز بغل من بودو تقلا میکرد .. مثل یه بچه گربه از دستم لیز میخورد که بره سراغ کوروش ..یه تکون به ناتاشا دادمو با صدایی که سعی میکردم بلند نشه گفتم بسه ناتاشا ! ناتاشا یهو ساکت شدو سرشو بلند کرد .. همینطور که به من نگاه میکرد گفتم میذارمت زمین .. اگر دوباره شروع کنی و به کوروش حمله کنی یه کتک حسابی ازم میخوری ! با این تهدید گذاشتمش پایین .. همینطور آروم سرجاش ایستاد ولی بازم با اخم به کوروش نگاه میکرد .. گفتم معلوم هست چتونه ؟؟؟ کوروش همونطور که سنگر گرفته بود گفت از این دیوونه بپرس ! پشمک بدبختو برده تو اتاقش میخواد لباس بپوشونه ! لاک برداشته به ناخوناش لاک بزنه .. ناخونای بدبختو به زور میخواد از لای پنجه هاش بیرون بکشه ! یهو ناتاشا جیغ کشید دلم میخواد ! به تو چه ! تا خواست سمت کوروش حمله کنه از پشت لباسش گرفتمو یه دونه محکم زدم پشتش ... با صدای بلند گفتم مگه نگفتم تکون نخور از جات ؟؟؟ ناتاشا سرشو بالا کردو بهم نگاه کرد .. دستاشو گذاشت پشتش .. میدونستم که محکم زدم .. شاید از داداش هم محکم تر ولی چاره ای نداشتم .. اگر نمیزدم بازم به کوروش حمله میکرد .. یهو صدای داداش از پشت سرمون اومد .. با تارا کنار سالن ایستاده بودن .. گفت چه خبره ؟؟ همه برگشتیم سمت داداش .. ناتاشا آروم از تو دستم دراومدو رفت کنار کوروش پشت شاهین قایم شد .. گفتم چیزی نیست داداش ..داداش خیلی جدی گفت اینجا رینگ بکسه یا میدون کشتی ؟؟؟ فهمیدم که خیلی وقته کنار سالن ایستاده .. گفتم هیچی داداش این وروجکا داشتن شوخی میکردن .. ولی از قیافه داداش معلوم بود که باور نکرده .. با همون چهره جدی گفت فعلا عجله دارم .. برگردم به این موضوع رسیدگی میکنم ! بعدم با تارا رفتن .. همین که پاشونو بیرون گذاشتن برگشتم یه نگاه تند به جفتشون کردم .. شاهین از کنارشون اومد سمت منو گفت وای آریا ! رئیس هنوزم عصبانیه .. آرشا که تا الان کنار ایستاده بود اومد نزدیکو آروم روی مبل نشست .. انگار دیگه طاقت سرپا ایستادنو ندارشت .. شاهینم نشست .. پروانه اومد جلو و دست ناتاشا رو گرفتو برد کنار خودش نشوند .. انگار احساس کرده بود میخوام خدمتشون برسم .. نادیا هم اومد کوروشو با خودش بردو کنار خودش نشوند .. دستامو سر کمرم زدمو بهشون نگاه کردم .. تو تمام مدتی که این دوتا تو سرو کله هم میزدن آرامو ترنم خیلی ریلکس به این منظره نگاه میکردن ..انگار دارن به یه نمایش اکشن کمدی نگاه میکنن .. گفتم شما دوتا خجالت نمیکشید تو سروکله هم میزنید ؟ هان؟؟؟ بعد آروم کمربندمو باز کردمو دولا دستم گرفتم .. شاهین نگران شدو اومد دقیق کنارم ایستادو آروم گفت چکار میکنی مرتیکه ؟ میخوای بزنیشون ؟ بلند گفتم آره .. الان به جفتشون یه درسی میدم که هیچوقت یادشون نره ... با این حرف ناتاشا خودشو تو بغل پروانه جا کرد .. پروانه هم همینطورکه نگران به من نگاه میکرد ناتاشا رو تو بغلش کشید .. کوروش اما کنار نادیا آروم نشسته بود .. فقط سرشو انداخت پایین .. رو به ناتاشا گفتم بلند شوبیا اینجا تا خودم نیومدم از بغل پروانه بکشمت بیرون ! ناتاشا که خیلی ترسیده بود سرشو تو سینه پروانه فرو کرد .. پروانه گفت داداش .. خواهش میکنم ... این بارو ببخشید .. گفتم ببخشم ؟ این بار چندمشونه که دعوا میکنن ؟؟؟ هان ؟ دفعه قبل که تو سروکله هم زدن مگه گریه نکردن که ببخشمو به داداش هیچی نگم ؟ هان ؟ مگه قول ندادن دیگه دعوا نکنن ؟؟ .. بازم میگید ببخشم ؟ نادیا گفت آریا پسردائی دید ... برگرده حسابی این دوتا رو تنبیه میکنه پس حداقل شما کوتاه بیا .. یکم ساکت نگاهشون کردم بعد به شاهین نگاه کردم .. شاهین گفت درست میگه .. به هر صورت رئیس پوست جفتشونو میکنه ... پس لازم نیست تو کاری انجام بدی ! بذار رئیس به حسابشون برسه ! بعدم به کوروش و ناتاشا نگاه کرد .. ناتاشا از ترسش زد زیر گریه .. کوروش هم اشکاش سرازیر شد .. چون جفتشون میدونستن وقتی داداش برگرده حسابی تنبیه میشن ...

آراز #

از شرکت حسابداری اومدم بیرون .. رفتم سمت شرکت .. وقتی به شرکت رسیدم ساعت از 10 گذشته بود .. دوباره کارای شرکت شروع شد .. کارای روتین .. امروز دوتا جلسه داشتم برای قرارداد جدید ..این بار با آلمان .. از شرکتای قدیمی که از زمان پدربزرگم باهاشون کار میکردیم .. هنوزم وقتی باهاشون جلسه دارم به احترام آقاجون رئیس شرکت خودش تو جلسه شرکت میکنه و اولش کلی درمورد اون زمان گپ میزنیم .. البته گاهی آقاجون خودش هم تماس تصویری میگیره و باهاش صحبت میکنه .. عصر هم یه جلسه با طرفای چینی دارم .. گرچه زیاد تمایل به کارکردن با چینو ندارم ولی گاهی مجبورم .. البته از کالاهای درجه یکشون خرید میکنم .. بااینکه سود کالاهای درجه 3 خیلی بیشتره ولی ترجیح میدم کالایی که دست مشتری میرسه مرغوب باشه حتی اگر سودش کم باشه .. تا بعد از ظهر سرم شلوغ بود .. تا اینکه جلسات تموم شد .. عصر خسته و کلافه خواستم که کارامو جمعو جور کنم برم خونه که فرخ آروم درو باز کردو اومد داخل .. گفت ببخشید رئیس . گفتم بیا تو .. اومد داخلو گفت آقای میری اومده .. نگاهش کردم .. گفتم میری ؟ برای چی ؟ فرخ یه قدم نزدیک شدو گفت میخواد با شما صحبت کنه ... کمی مکث کردمو گفتم بگو بیاد تو ! گفت بله رئیسو رفت .. با خودم گفتم میری قرار بود چند ماه بمونه خونه .. چرا اومده شرکت ؟؟ حتما چیزی شده .. تو این فکرا بودم که میری اومد داخلو همونجا کنار در ایستاد ... آروم سلام کرد .. جوابشو دادم .. تو شرکت من هرکسی که وارد اتاق میشد اجازه حرف زدن نداشت تا زمانیکه خودم شروع به صحبت کنم و در ضمن اصلا اجازه نشستن نداشت تا اجازه بدم ..و این قانون برای همه اجرا میشد بدون توجه به سنو سال و مرتبه کاری .. ولی میری الان یه پیرمرد بود که وارد اتاقم شده بود .. از جام بلندشدم و رفتم سمتش .. جوابشو به گرمی دادم و دستمو جلو بردم و باهاش دست دادم... درحالیکه دستش تو دستم بود با خودم بردمش سمت مبلا .. گفتم چه خبر ؟ خوبی ؟ کمرت بهتر شده ؟ دستشو ول کردمو گفتم بشین .. با خجالت نشست .. منم روبه روش نشستم .. گفتم خوب ؟ گفت رئیس به لطف شما خوبم .. برای کمرم دکتر رفتم گفت سنگینی بلند نکنی زود خوب میشی .. گفتم خوبه .. خدا رو شکر .. بعد تکیه دادم به مبل ... گفتم خوب چرا اومدی شرکت ؟ چیزی نیاز داری ؟ سرشو انداخت پایینو با خجالت گفت نه رئیس .. به لطف شما کم نیاوردم ..فقط ... گفتم فقط چی ؟؟؟ یهو سرشو بلند کردو گفت فقط میشه لطفا برگردم سرکارم ؟ همینطور نگاهش کردم .. با کمی اخم گفتم میری ! مگه نگفتم چند ماه خونه بمون بعد !!! میری با اینکه سنش از من خیلی زیادتره ولی از اخمم حساب بردو دستپاچه گفت بخدا رئیس یکم دیگه خونه بمونم میرم قبرستون ! دیگه نمیتونم تحمل کنم .. یه عمر صبح تاشب بیرون بودم الان نمیتونم خونه باشم .. اینجوری بگذره زنم طلاق میگیره میره خونه پسرش ... تازه فهمیدم دردش چیه .. خندم گرفت ... گفتم اگه حالت خوبه از فردا برگرد سرکارت ! فقط اینو بگم اگر ببینم به کمرت فشار میاری از همونجا برت میگردونم خونه ! متوجه شدی ؟ میری با نیش باش گفت بله بله رئیس .. مطمعن باشید .. خیلی مراقبت میکنم .. حتما .. خندیدمو گفتم حالا پاشو برو .. اینقدرم سربه سر خانومت نذار .. خندیدو گفت چشم .. بعدم بلند شد .. همراهش بلند شدم .. گفت امری نیست رئیس ؟ اجازه مرخصی میفرمائید ؟؟؟ گفتم نه .. کاری ندارم برو .. به سلامت .. میری خوشو خرم رفت سمت درو تا بره بیرون ده دفعه خداحافظی کردو قربون صدقه من رفت .. منم جمعو جور کردمو رفتم سمت خونه .. امروز خیلی خسته شدم .. باید با رضا هم صحبت کنم .. میخوام برنامه عروسی رو بریزم .. فقط مطمعن بشم برای تارا خطرناک نباشه ...توی پارکینگ پشت فرمون ماشینم نشستم و حرکت کردم .. توی راه زنگ زدم به رضا گوشی رو برداشت . گفت چه خبر آراز ؟ گفتم خیر .. تو چطوری ؟ گفت خوبم .. خسته شدم امروز .. سرم خیلی شلوغ بود .. گفتم یه سر به من بزن .. باهات کار دارم .. گفت باشه .. میام .. باید یه معاینه از تارا بکنم .. گفتم باشه .. پس شب میبینمت .. گفت حتما و قطع کرد .. وقتی رسیدم خونه تو پارکینگ پارک کردم .. یه سر رفتم سر ساختمون ... تو این مدت نتونستم سر به کار بزنم .. وارد کارگاه شدم .. آریا مشغول بحث با یکی از مهندسا بود که برای کمک فرستاده بودم کمکش .. تا منو دیدن سریع اومدن جلو و سلام کردن .. آریا گفت داداش .. اومدید سر ساختمون ؟ چیزی شده ؟ گفتم باید چیزی بشه تا کارتو چک کنم ؟ سرشو انداخت پایین .. انگار یه چیزی شده .. گفتم حرف بزن ببینم ! چی شده ؟ آریا من من کنان گفت چیز خاصی نیست داداش ... خودم حلش میکنم .. صدامو بردم بالا و گفتم چیو حل میکنی ؟ بعد مهندس افشارو صدا کردم .. افشار سریع اومد نزدیک .. گفت بله رئیس در خدمتم .. گفتم اینجا چه خبره ؟؟؟ زود توضیح بدید تا از کار معلقتون نکردم ! هردو به هم و بعد به من نگاه کردن .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو سوالی به هردو خیره شدم .. آریا گفت راستش .. داداش .. تو یکی از نقشه ها ایراد پیدا شده .. یعنی بعضی از محاسبه ها با نقشه پیاده شده تطابق نداره ! گفتم چی ؟؟ تا حالا نفهمیده بودید ؟؟ درست زمانیکه بتن ریزی میکنید باید بفهمید ؟؟؟ یه مدت بهتون سر نزدم گند زدید به کار ؟؟؟ افشار گفت رئیس .. ببخشید .. باید دوباره همه چیو حساب کنیم ؟؟؟ گفتم زمانیکه مهندس ارشد اینجا سر کار بود اشکالی وجود نداشت ! خودم بالا سر کار بودم .. همه چی درستو مرتب بود ... الان چی شده که عدم تطابق پیدا کردید ؟ آریا سرشو انداخت پایینو گفت این عدم تطابق مربوط به طبقه آخره .. یعنی ... با صدای بلند گفتم یعنی چی ؟؟؟ طبقه آخر ؟؟ .. یکم به جفتشون نگاه کردم .. گفتم بهتره گندی که زدید به موقع و سریع درست بشه وگرنه همینجا جلوی همین ساختمون جفتتونو به چوب میبندم ! کاری میکنم درس عبرت تمام مهندسای شرکت بشید ! حالیتون شد ؟؟؟؟ هردو آهسته گفتن بله رئیس .. برای دو مهندس جوون خیلی سخته که جلوی همه عوامل کار توبیخ بشن .. اگر چه همه با اخلاق من و طرز مدیریتم آشنا بودن و میدونستن با کوچکترین خطا ممکنه همین بلا سرشون بیاد .. رفتم سوار آسانسور بالابر شدم آریا و افشار پشت سرم حرکت کردن .. تا موقعی که برسیم طبقه آخر سرشون پایین بود .. طبقه آخر خودم همه جا رو بررسی کردم ... با گوشیم که دقیق ترین برنامه مهندسی و اندازه گیری رو داشت همه جا رو بررسی کردم .. بعد نقشه ها رو باز کردیم .. تا اینکه بعد از یک ساعتی مشکلو پیدا کردم .. یه نگاه به جفتشون کردم .. گفتم الان حقتونه با ترکه خدمت جفتتون برسم ! هردوشون یه قدم ازم فاصله گرفتن .. مثل دوتا پسربچه شیطون که بخاطر بی دقتی خرابکاری به بار آوردنو الان با هر حرکت پدرشون منتظر یه تنبیه حسابی هستن .. نگاهشون کردم .. گفتم به حساب جفتتون میرسم ! ولی الان اول به این مشکل رسیدیگی میکنید ! امشب تا مشکلو حل نکردید از این طبقه خارج نمیشید ! فردا صبح برمیگردم ! اگر کارتون تموم نشده باشه میدونید که چه بلایی سرتون میارم ! برای خطا و سهل انگاریتونم فردا تصمیم میگیرم ! برگشتم سوار بالا بر شدمو برشگتم پایین .. ساعت حدودا 6 بود .. میدونستم کمترین زمانیکه برای حل مشکل احتیاج دارن چهار پنج ساعته ... به موسی سفارش کردمو برگشتم خونه... از کنار پله ها کیفمو برداشتم رفتم داخل ... تا وارد شدم تو سالن همه ازجاشون بلندشدنو سلام کردن .. نمیدونم یه لحظه چرا به نظرم اومد چیزی شده .. همه خیلی مودبو متین نشسته بودن .. نادر از دانشگاه اومده بود .. فقط آرشا و شاهین نیومده بودن .. جواب سلامشونو دادم پریوش هم اومد سلام کردو خوش آمد گفت .. با لبخند جوابشو دادم .. پریوشم دستپاچه بود .. رفتم داخل اتاق ... تارا پشت سرم اومد .. درو که پشت سرش بست بغلش کردمو لبهاشو بوسیدم .. یه بوسه که چند ثانیه طول کشید .. لبهامو که از لبهاش جدا کردم از فاصله نزدیک تو چشماش نگاه کردمو گفتم آخیش .. چند وقت بود همچین بوسه ای رو لبات نذاشته بودم .. تارا لبخندی زد .. گفتم خیلی دلم میخواد ببرمت توی تخت .. دلم برای لمس کردنو بوسیدنت تنگ شده .. میخوامت ... امشب رضا میاد .. درموردش باهاش صحبت میکنم .. میخوام امشب حسابی ..... تارا خندیدو انگشتشو رو لبهام گذاشت ...گفت هیش ... نوک انگشتشو بوسیدم .. گفتم چرا ؟؟ هوم ؟؟؟ گفت گفتنشم تحریکم میکنه .. ولی میترسم .. گفتم میبرمت توی تخت ... بهت فشار نمیارم .. تارا با عشوه خندید ... گفتم فقط رضا زودتر بیاد ازش اجازه بگیرم ... آروم ولش کردمو گفتم کارم به کجا کشید ه ! برای تصاحب همسرم باید از یکی دیگه اجازه بگیرم .. زدم زیر خنده .. آروم لباسامو درآوردم... همینطور که لباسای خونه رو میپوشیدم گفتم بگو ببینم ! تارا با تعجب گفت چیو عشقم ؟؟ برگشتم نگاهش کردم .. گفتم خرابکاریی که اون دوتا وروجک کردن ! تارا به چشمام خیره شدو ساکت موند ..انگار تو ذهنش دنبال یه جواب میگشت که باعث عصبانیت من نشه .. گفتم راستشو بگو .. بدون کمو کاست .. نگران تنبیه شدنشونم نباش ! میدونی که اگر خودم متوجه جریان بشم اونوقت خیلی سخت تر تنبیهشون میکنم ... خوب !!! تارا سرشو انداخت پایین .. درست مثل یه دختر بچه که خودش مرتکب خطایی شده و میترسه اقرار کنه .. جدی شدمو گفتم تارا !!!! تارا گفت راستش ... سر جریان دیروز .. ناتاشا .. کتاب کوروشو پاره کرد .. انداخت تو حیاط ... کوروش اول متوجه نشد .. ولی تا متوجه شد دوباره دعوا شروع شد .. این بار کوروش هم ناتاشا رو کتک زد .. ناتاشا هم تمام دستو صورت کوروشو چنگ گرفت... گفتم کسی نبود جلوشونو بگیره ؟؟ تارا گفت من تو اتاق استراحت میکردم .. نادیا هم خونه نبود .. پروانه هم که وقتی دعوا شروع شد رسید .. پریوش طفلک که حالش بهم خورده بود .. گفتم ترنم و آرام ؟ گفت تو اتاق بودن ... سرمو تکون دادم .. آروم از کنار تارا رد شدمو رفتم سمت در .. تارا پشت سرم التماس کرد که سخت نگیرم بهشون .. برگشتم نگاهش کردمو گفتم بیشتر از اونچه باید سخت نمیگیرم ! الانم تو میری توی تخت و استراحت میکنی ! بیرون نبینمت تا موقع شام ! تارا با نگرانی گفت اما ... نذاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم تارا ! بهتره حرفمو جدی بگیری و توی تخت استراحت کنی ! دعوای این دوتا امشب برای همیشه تموم میشه ! بعد برگشتم رفتم بیرون و درو پشت سرم بستم .. تا وارد سالن شدم دخترا از جاشون بلند شدن .. ناتاشا و کوروش پشت مبل نادر پناه گرفته بودن .. کنار مبلا ایستادمو گفتم شما دوتا ! تو اتاق کوروش ! سریع ! کوروش اول و بعد ناتاشا از پشت مبل بیرون اومدن و خیلی با احتیاط رفتن سمت اتاق کوروش .. یه نگاه به نادیا پروانه آرام و ترنم کردمو برگشتم سمت اتاق کوروش ..وقتی رفتم داخل درو آروم پشت سرم بستم و قفل کردم ... بدون توجه به گریه کردنشون صندلی کوروشو از پشت میزش برداشتمو گذاشتم وسط اتاق و نشستم .. درست روبه رومو با انگشت نشون دادمو گفتم بیاید اینجا ببینم ! .. کوروش با ترسو لرز اومد جلو و ناتاشا پشت سرش پناه گرفته بود .. به ناتاشا نگاه کردمو با اخم و صدای بلند گفتم اینجا ! ناتاشا هم که چاره ای جز اطاعت نداشت اومد .. جفتشون سرشون پایین بود .. گفتم اصلا اهمیتی نمیدم که دعوا سر چی بوده ! به کوروش نگاه کردمو گفتم تا حالا چند بار بهت تذکر دادم که ناتاشا از تو کوچکتره و باید سعی کنی بدون دعوا کنترلش کنی ؟؟ حالا بجای اینکه درمورد کتابت با یه بزرگتر صحبت کنی یا صبر کنی من برگردم خودت دست بکار شدی و خواهرتو کتک زدی ؟؟؟ آره ؟؟؟ تو دست روی یه دختر بلند کردی ؟؟؟ کوروش که دیگه صبرش سر اومده بود سرشو بلند کردو گفت کتاب مورد علاقمو پاره کرده .. بی اجازه رفته داخل اتاقم .. اون کتابو خیلی دوست داشتم بابا ... صدامو بردم بالا و گفتم ساکت! این شد دلیل ؟؟؟ یعنی اگر فردا روزی یکی با ماشینش زد به ماشین مورد علاقت از پشت فرمون میای پایینو طرفو میزنی ؟؟ حتی اگر خانم باشه ؟؟؟ بعد نگاهمو رو ناتاشا قفل کردم .. از نگاهمم حساب بردو سرشو کامل انداخت پایین .. گفتم و شما دختر خانم ! چند بار گفتم دست رو بردادر بزرگترت بلند نکن ! چند بار گوشزد کردم بدون اجازه وارد اتاق کسی نشو و دست به وسایلش نزن ؟؟؟ حالا جرات کردی که چیزی که مال تونیستو برداری خراب کنی و پرتش کنی تو حیاط ؟؟؟ دیروز از کنار سالن دیدم که چطور به برادر بزرگترت حمله میکردی !تنبیهت نکردم ؟ نگفتم بار آخرت باشه ؟ هان ؟؟ مثل اینکه جفتتون حرفامو جدی نمیگیرید ! فکر میکنید سخت تنبیهتون نمیکنم ! هان ؟؟؟ سرمو تکون دادمو گفتم الان به جفتتون میفهمونم که وقتی حرفی رو میزنم تا چه حد جدیه !!! از جام بلند شدم کمربندمو باز کردمو دو سرشو دستم گرفتم .. نشستم و بدون اینکه حرفی بزنم ناتاشا رو کشیدم روی یه پام ... از کمر به بالا زیر دستم بود و پاهاش بین پاهام .. پای آزادمو روی پاهاش گذاشتم طوری که فقل شد و اصلا نمیتونست تکون بخوره .. رو به کوروش گفتم تو رو به دیوار ! زود ! کوروش سریع رفت کنار دیوار ایستاد ولی از گوشه چشم میدیدم که میلرزه و آروم به تنبیه شدن ناتاشا نگاه میکنه .. اهمیتی ندادم .. با خودم گفتم بذار ببینه دقیقا نتیجه دعوا کردنشون چیه ! دستم رفت بالا و زدم پشت ناتاشا .. بااینکه محکم نزدم ولی از همیشه ضربه دستمو بیشتر کردم .. با هر ضربه ای که میزدم صدای آخش با جیغ بالا میرفت ..گریه میکردو میگفت ببخشید .. ببخشید بابایی .. تکرار نمیشه .. ببخشید .. بدون توجه به گریه هاش زدم .. درست مثل زمانیکه آرام کوچیک بودو تنبیهش میکردم و اصلا به گریه هاش گوش نمیدادم .. ده تایی زدم .. بعد دست نگه داشتم .. همونطور که روی پاهام بود گفتم اگر یه بار دیگه ببینم دست به وسایل دیگران زدی ..خرابکاری کردی یا رو برادر بزرگترت دست بلند کردیو بی ادبی کردی طوری تنبیهت میکنم که این تنبیه پیشش نوازش باشه ! فهمیدی ؟ با همون گریه گفت بله بابایی .. ببخشید .. تکرار نمیشه .. بعد یه دونه دیگه محکم زدم و از روی پام بلندش کردم .. ناتاشا همونطورکه گریه میکرد روبه روم ایستاد با دستای کوچولوش پشتشو ماساژ میداد تا از دردش کم بشه .. گفتم کنار دیوار ! زود ! فوری از دستورم اطاعت کرد .. از جام بلند شدمو صندلی رو کنار گذاشتم .. به کوروش گفتم حالا تو ! بیا اینجا ببینم ! کوروش اومد روبه روم ایستاد .. با دست به تخت اشاره کردم .. گفتم زانوهات و کف دستات روی تخت ! زود ! کوروش که از ترس میلرزید سریع اطاعت کردو رفت روی تخت .. کمربندو دور دستم محکم کردمو بدون اتلاف وقت محکم زدم پشتش .. آخش بلند شد ... باگریه گفت ببخشید بابایی .. تکرار نمیشه .. بدون توجه به گریش زدم .. این بار پونزده ضربه پشت هم زدم .. همونطور که روی تخت بود گفتم این بار آخره میبینم با خواهر کوچکترت دعوا میکنی ! دیگه نبینم اینطور زدیش ! فهمیدی ؟ گفت بله بابایی .. ببخشید .. تکرار نمیشه .. گفتم بهتره تکرار نشه ! چون بار بعد وادارت میکنم شلوارتو از پات دربیاری و با ترکه تنبیهت میکنم ! بهتره حواستو جمع کنی ! این بار دیگه رحمی در کار نیست ! بعد بهش گفتم کنار دیوار وایسه ! کوروش از ترس اینکه دوباره کمربند نخوره سریع رفت کنار ناتاشا ایستاد .. به هردو نگاه کردم .. دستاشون روی پشتشونو گریه میکردن .. گفتم دستاتون رو دیوار ! چند قدم بهشون نزدیک شدمو گفتم یک ساعت کنار دیوار وایمیستید ! وای به حالتون اگر یک سانت از جاتون تکون بخورید ! در اتاقو باز میذارم .. بهتره حرفامو جدی بگیرید ! بعد برگشتم سمت درو بازش کردم رفتم بیرون .. تا رفتم تو سالن رضا رو دیدم که نشسته .. همه سریع از جاشون بلند شدن .. رضا اومد نزدیکو باهام دست داد .. گفت شنیدم چی شده .. حسابی تنبیهشون کردی ؟؟ گفتم آره ... باید میفهمیدن که نتیجه دعوا زیر سقف این خونه چه عاقبتی داره ! رضا لبخندی زدو گفت میدونم .. من که تورو میشناسم .. تارا کجاست ؟ گفتم تو اتاق .. گفت بریم اول یه سری به تارا بزنیم بعد باهم صحبت میکنیم .. گفتم باشه .. بعد راه افتادیم سمت اتاق من ...



تاريخ : چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ | 15:5 | نویسنده : مریم |