شاهین #
وقتی صبح میشه به سرعت از جام میپرم تا سریع آماده بشم .. نه تنها من بلکه آریا و آرشا حتی نادر هم همین وضعو دارن .. رئیس به عنوان بزرگتر این خونه و رئیس شرکت ،خودش صبح زود بلند میشه و اولین نفر وارد شرکت میشه پس میتونه به راحتی از ما انتظار داشته باشه که به موقع از جامون بلند بشیم و سرکارمون حاضر بشیم .. وقتی رئیس پشت فرمون نشستو رفت سمت شرکت ماهم سریع سوار ماشین آرش شدیمو رفتیم سمت شرکت .. طبق دستور رئیس آرشا و نادرو جلوی شرکت پیاده کردیمو رفتیم دنبال دستور رئیس .. من کنار آرش نشستم و آریا روی صندلی پشت درحالیکه دوتا آرنجاشو روی پشتی صندلی جلو گذاشته بود .. آریا گفت حالا از کجا شروع کنیم ؟ گفتم نمیدونم .. بذار اول بریم خونه قدیمیشون .. آریا گفت بریم ولی محله شهرام همه میشناسنش و بهش اطلاع میدن .. گفتم حالا بریم یه کاریش میکنیم .. وقتی رسیدیم محله شهرام پیاده شدیمو راه افتادیم تو محل .. تا رسیدیم خونه قدیمی ... زنگ زدیم کسی درو باز نکرد .. همین موقع یکی از همسایه ها اومد بیرون .. یه خانم پیر و بامزه که معلوم بود جزء خبرنگاران محله بود .. با کنجکاوی نگاهمون کرد .. گفتم سلام مادر جان .. پیرزنه انگار منتظر بود سرصحبتو باز کنه گفت سلام پسرم .. با کی کار دارید ؟؟؟ گفتم با این همسایتون ..انگار خونه نیستن .. گفت همسایه ؟ این خونه خیلی وقته خالیه .. شاید سالها .. گفتم یعنی چی ؟ پس چرا آدرسشو به ما دادن ؟؟ گفت از کجا آدرس دادن ؟ یه نگاه به آریا کردم .. نمیدونستم چی بگم .. آریا گفت میخوایم بخریمش .. انگار برای فروشه .. پیرزنه یه نگاه مشکوک بهمون کردو گفت برای فروش ؟ .. گفتم بله مادر جان .. ما میخوایم ساختو ساز کنیم .. داریم دنبال محل مناسب میگردیم ... پیرزنه گفت ولی فکر نکنم بتونید .. گفتم چطور ؟ گفت برای اینکه این محل توی طرحه ... من که دیگه مونده بودم چی بگم رفتم جلو و خیلی آروم گفتم میدونیم .. توی طرحه ولی میخوایم بخریم که جای دیگه از شهرداری یه زمین کوچک تر ولی بهتر بگیریم .. پیرزنه بااینکه انگار قانع نشده بود گفت این خونه به هرحال فروشی نیست .. صاحبش نگهش داشته ... گفتم صاحبش کیه ؟؟ گفت چطور آدرس دادن ولی نگفتن صاحبش کیه ؟؟؟ من دیگه کم آورده بودم .. آرش اومد جلو وگفت نگفتن برای اینکه ما با صاحب خونه معامله نکنیم سرشون بی کلاه بمونه ! حالا میدونید یاوقت مارو میخواید تلف کنید ؟ پیرزنه یهو عصبانی شدو گفت من نمیدونم ! برید از یکی دیگه بپرسید !!! بعد درحالیکه راهشو گرفتو رفت زیر لب چند تا بار ما کرد ... یه نگاه به آرش کردم گفتم آخه مرتیکه ! مجبوری دهنتو باز کنی ؟؟؟ آرش با بی خیالی گفت ولش کن بابا ! این بگو نبود .. فقط میخواست فضولی کنه ! آریا هم گفت راست میگه ! بیا بریم یه فکر دیگه بکنیم ! رفتیم سمت جایی که ماشینو گذاشته بودیم .. سوار که شدیم یاد دوستم تو اداره ثبت افتادم .. گوشیمو درآوردمو بهش زنگ زدم .. بعد از کلی خوشو بش جریانو بهش گفتم .. دوستم گفت نگران نباش آمارشو برات درمیارم ! گفتم باشه .. آرش راه افتادو منم منتظر تماس دوستم .. نیم ساعتی گذشتو ما اینطرف اونطرف گشتیم .. تا اینکه دوستم تماس گرفت .. گفت این خونه صاحبش شخصی به نام کاظمیه ... صاحب قبلیش رشید رستمی بوده که فوت شده ... جالب اینجاست که صاحب قبلی رستمی همین کاظمی بوده .. گفتم آدرسش ؟ گفت برات میفرستم .. گفتم ممنونم .. و قطع کردم .. چند دقیقه بعد آدرس و شماره تلفنش رو برام فرستاد .. به آریا نگاه کردم .. آریا گفت زنگ بزن ببین اصلا هستش ؟ گفتم باشه .. زنگ زدم ..کاظمی زود جواب داد ... بعد از سلام علیک و احوال پرسی رکو راست گفتم میخوام از سرنوشت خانواده رستمی بدونم .. کاظمی کمی مکث کردو گفت بیاید خونم .. گفتم باشه و آدرسو خواستم .. کاظمی آدرس دادو قطع کردم .. آریا گفت آدرس دیگه برای چی گرفتی ؟ با حرص گفتم آخه مرتیکه ! میگفتم آدرستو از کجا داشتم ؟ .. آریا یکم نگاهم کردو گفت راست میگی ... بعد گفت حالا میریم یه جعبه شیرینی بگیریم .. گفتم آره .. زشته دست خالی بریم .. سر راه یه جعبه شیرینی گرفتیمو رفتیم خونه کاظمی .. خونه کاظمی یه خونه دوطبقه قدیمی بود از اونا که پنجره دوتا اتاقاش تو کوچه باز میشد .. یکیش باز بود .. زنگ که زدیم کاظمی سرشو نزدیک پنجره کردو از پشت نرده ها صدامون زد .. رفتیم جلو .. کاظمی تو آشپزخونه ایستاده بود سلام کردیم .. کاظمی جوابمونو دادو گفت بیاید تو پسرا .. بعدم رفت دگمه آیفونو زد .. ماهم رفتیم داخل .. کاظمی که یه مرد جا افتاده حدود هفتاد سال بود با خوش رویی دعوتمون کردو به پذیرایی .. معلوم بود تازه روکشای مبلا رو برداشته .. گفتم آقا کاظمی خودتونو زحمت ندید .. ببخشید .. گفت زحمت برای چی ؟ من یه پیرمرد تنهام .. خانومم چند سال پیش به رحمت خدا رفت .. بچه هام ایران نیستن .. منم تنها زندگی میکنم .. دوست دارم مهمون بیاد خونم .. ما هم ساکت نشستیم .. کاظمی برامون چایی آوردو جعبه شیرینی رو باز کرد .. بعدم میوه آورد .. گفتم ببخشید مزاحم شدیم .. کاظمی این بار اخم کردو گفت گفتم که مزاحم نیستید ! دیگه داشتم میپوسیدم از تنهایی .. دلم میخواد یه آدم زنده گیر بیارم کمی براش حرف بزنم ..بعدم خندید .. وقتی نشست گفت خوب ! درخدمتم ! چه کاری از من برمیاد ؟؟ گفتم راستش ما دنبال خانواده رستمی میگردیم .. کاظمی گفت برای چی ؟؟ گفتم راستش نمیتونم دقیق بگم برای چی .. ولی بدونید خیره .. میخوایم دونفرو بهم برسونیم .. کاظمی گفت من که آدرس جدیدشونو ندارم ولی میتونم داستان زندگیشونو براتون بگم .. منو آریا و آرش مشتاق بهش نگاه کردیم .. کاظمی گفت سالها پیش من تو محله قدیمیمون زندگی میکردم .. با خانمم و دوتا دخترام .. پسرم اون زمان هنوز به دنیا نیومده بود .. تو محل ما یه پسری بود به اسم رشید رستمی .. خیلی پسر خوبی بود حدودا بیستو دوسه سال .. تو حجره حاجی ساروی کار میکرد .. حاج ساروی از گردن کلفتای بازار بود .. البته زیاد پشتش خوب نمیگفتن .. خیلی بد اخلاقو گنده دماغ بود .. حاج ساروی دوتا زن داشت .. زناشم باهم زندگی میکردن .. از زن اولش یه پسر داشت که اون موقع خارج تحصیل میکرد یا درسش تموم شده بود کار میکرد .. نمیدونم .. به هر حال خارج بود .. اسمش خشایار بود .. از زن دومش دوتا دختر داشت .. یاسمن و یاس .. یاسمن نوزده سالش بود یاس حدودا پونزده .. خوب .. من این خانواده رو دورادور میشناختم .. از فامیلای دور زنم بودن .. زن اول حاج ساروی رو میگم .. زنم دورادور از حالشون خبر داشت .. بخاطر اخلاق بد حاج ساروی زن اولش بیشتر از یه بچه نیاورد .. نمیدونم اون موقع چطور این کارو کرد .. چون اون موقع که این خبرا نبود ..جلوگیری از بارداریو این حرفا .. زنم میگفت انگار از یه دکتر یه دوا گرفته بود که بچش نشه .. خلاصه بخاطر همین ساروی یه زن دیگه گرفت ..اتفاقا زنش خوشحال بود که دست از سرش برداشته حاج ساروی .. خلاصه .. رشید و یاسمن دلباخته هم شدن .. رشید اون موقع یه پسر قد بلند چهار شونه و خوش تیپ بود .. با اینکه دستو بالش تنگ بود ولی بازم خوب بود .. رشید کسی رو نداشت .. یعنی داشت.. برادر خواهرش که شهرستان بودنو ازدواج کرده بودن و اصلا با رشید کاری نداشتن و مادرش که از یه مریضی خاصی مرده بود .. پدرش که سالها قبل وقتی رشید بچه بود فوت شده بود .. رشید که اون موقع تو حجره حاج ساروی کار میکرد خواست که با یاسمن ازدواج کنه ..حاج ساروی مخالفت کردو از حجره بیرونش کرد .. ولی رشید اونقدر اومدو رفت که مجبور شد .. البته یاسمنم میخواست .. یه بار خودکشی کردو حاج ساروی رضایت داد ولی از ارث محرومش کرد .. یاسمن با رشید ازدواج کرد .. من این خونه که شما سراغشو گرفتیدو تازه خریده بودم دادمش به رشید اجاره .. این دوتا هم اونجا ساکن شدن .. رشید یه کار دیگه شروع کرد که ظرف دوسه سال کارش گرفتو خونه رو خرید .. منم البته بهش خیلی تخفیف دادم .. بعدم یاسمن حامله شد و یه پسر آورد .. شهرام .. دختر دوم حاج ساروی هم با نظر خود حاجی ازدواج کردو دو تا بچه آورد .. ولی دنیا بهش فرصت ندادو از دست رفت .. حاج ساروی بچه هاشو آورد تو خونه خودش .. دامادشم رفت زن گرفتو بچه ها رو ول کرد .. شایدم ساروی یه کاری کرد که مجبور بشه بچه ها رو ول کنه .. به هر حال ... این سه تا به خوبی و خوشی زندگی کردن تا اینکه شهرام ده ساله شد .. رشید مبتلا به یه بیماری شد که بعدا فهمیدیم از مادرش ارث برده .. اینا تمام مالو منالشونو خرج کردن تا بلکه رشید نجات پیدا کنه ولی نشد .. زمانیکه میخواستن خونه رو بفروشن عمر رشید کفاف ندادو فوت شد .. این مادرو پسر موندنو یه خونه .. هیچی نداشتن .. یاسمن رفت دنبال کار .. تو خونه های اعیونی کار میکرد .. تو یکی از این خونه ها یاسمنو شناختنو به باباش اطلاع دادن .. حاج ساروی از این خبر خیلی عصبانی شد .. نه برای اینکه دخترش این وضعو داشت .. برای اینکه آبروش رفته بود ... برای همین به یاسمن فشار آورد که برگرده خونش .. شهرامم بذاره یتیم خونه .. یاسمن گوش نکرد .. تا اینکه یه شب یکی اومد .. یه مرد خوش تیپو با کلاس .. با یه ماشین قشنگ .. منو زنم اون شب خونه یاسمن بودیم .. وقتی اومد تا دیدمش شناختمش ... خشایار بود که تازه از خارج برگشته بود .. خشایار به محض اینکه خبر یاسمنو شنیده بود دستو پاشو از خارج جمع کرده بودو برگشته بود ایران .. یاسمن بادیدن داداشش خیلی خوشحال شد .. از اون شب به بعد خشایار شد رشید .. جاشو برای شهرام پر کرد .. نون آور خونه شد .. بهشون میرسید البته دور از چشم باباش .. اینطورکه شنیدم حجره رو از باباش گرفته بودو باباش خونه نشین شده بود برای همین خبر زیادی بهش نمیرسید .. دوتا زنای حاج ساروی با هم دست به یکی کردن تا یاسمن خوب زندگی کنه و حاج ساروی هم متوجه نشه چه خبره .. گفتم پس این دوتا هوو باهم خوب بودن ... کاظمی گفت آررررههه ! خیلی خوب ... از دست ساروی با هم خواهر شده بودن .. خلاصه .. خشایار چهار سال مرتب بالا سر این دوتا بود .. شهرامو مثل بچه خودش تربیتش کرد .. باهاش بازی میکرد .. براش خرید میکرد .. میبردش اینطرف اونطرف .. یه موقع هایی هم خوب به خدمتش میرسید .. شهرام بچه شیطونی بود .. مرتب خرابکاری میکرد .. چند باری دیدم که از تو کوچه خشایار گوششو میگرفتو میبردش خونه ... زنم از یاسمن میشنید که گاهی خشایار شهرامو تنبیه میکنه ... خلاصه اینطور بگم که مثل بچه خودش باهاش رفتار میکرد .. یه بار فکر کنم شهرام دوازده یا سیزده سالش بود .. تو مدرسه یه دعوای حسابی کرده بودو یاسمنو خواستن مدرسه ... یاسمنم زنگ زده بود خشایار تو حجره .. خشایار جای یاسمن رفت مدرسه .. .. شهرام تا دائیشو دیده بود از مدرسه فرار کرده بود .. تو مدرسه خشایار سراغ شهرامو گرفته بودو خلاصه پیداش نکردن ... اون روز من از سرکار زودتر برگشتم خونه دیدم شهرام با دخترام مشغول بازیه .. تعجب کردم .. گفتم شهرام ! تو الان باید خونه باشی ! نگاهم کردو سرشو انداخت پایین .. فهمیدم یه خرابکاری کرده .. برگشتم رفتم خونه یاسمن .. درو که باز کرد خشایارم بود .. یاسمن باگریه گفت عمو شهرام گم شده ... گفتم چی ؟؟؟ خشایار گفت امروز تو مدرسه دعوا کرده منم رفتم مدرسه .. فکر کنم منو دیده از مدرسه دررفته .. الانم نیست .. گفتم نگران نباشید .. خونه منه .. خشایار یکم نگاهم کردو به یاسمن گفت همین جا باش ! بعدم از خونه زد بیرون .. فهمیدم که بد فکری برای شهرام داره ..منم دنبالش دویدم .. توی راه سعی کردم آرومش کنم .. چون خونه من دوتا کوچه با خونه یاسمن فاصله داشت .. هرچی گفتم خشایار گفت عمو جون لطفا براش پادرمیونی نکنید ! شما نمیدونید تو این چند ساعته چی به یاسمن گذشته .. این پسره دعوا کرده هیچ .. از مدرسه فرار کرده اونم هیچ ..ولی بجای برگشتن خونه اومده خونه شما ! بی اجازه ! بی خبر ! اگر شما زود نمیومدی یا اینکه خبر نمیدادی چی ؟؟؟ دیدم درست میگه برای همین دیگه هیچی نگفتم .. رسیدیم خونه درو باز کردمو خشایار اومد تو .. دخترام رفته بودن داخل خونه و شهرام تو حیاط نشسته بود .. تا مارو دید از جاش پرید .. خشایار یکم نگاهش کردو بعد به من گفت عمو جان میشه شما تشریف ببرید داخل ؟ گفتم باشه و رفتم سمت خونه .. ولی از گوشه چشمم میدیدم که خشایار چکار میکنه .. آروم رفت جلو اول دوتا گذاشت تو گوش شهرام ..بعد پشت یقشو گرفتو برد سمت زیر زمین خونه ما .. من قبل از اینکه برم داخل ایستادمو بعد که مطمعن شدم رفتن داخل زیرزمین رفتم تو حیاط .. چراغ زیر زمین روشن بودو کامل معلوم بود چه خبره .. خشایار کمربندشو درآوردو بعد پشت یقه شهرامو گرفتو زد .. همینطور که میزد دعواش میکرد .. شهرامم بچه مدام التماس میکرد که دائیش ببخشتش .. ولی خشایار کوتاه نیومدو حسابی از خجالتش دراومد .. بعدم گفت برگردیم خونه تو زیر زمین زندانیت میکنم ! با خودم گفتم اگر رشید زنده بود شاید بدتر از این با شهرام میکرد .. حتی خود من ..اگر بچم همیچین کاری میکرد پوستشو میکندم .. وقتی دیدم دارن میان بیرون سریع رفتم تو خونه .. خشایار پشت یقه شهرام تو دستش از خونه رفت بیرون ... یعنی میخوام بگم خشایار برای شهرام یه پدر کامل بود ... کاظمی مکث کردو یکم از چاییشو خورد .. لبخندی زدو گفت اونقدر حرف زدم که سرد شد .. گفتم اجازه بدید من میبرم براتون یکی دیگه میریزم .. گفت نه پسرم .. خوبه .. بعد یه نگاه بهم کردو گفت وقتی شهرام چهارده سالش شد نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای به گوش حاج ساروی رسوند که خشایار چکار میکنه که دیگه نذاشت خشایار به این مادرو پسر برسه .. گفته بود اگر به این کارت ادامه بدی از خونه و حجره بیرونت میکنم ... خشایارم که جونش به جون مادرش بند بود قبول کرد .. گرچه دورادور بهشون میرسید ولی برای شهرام انگار دوباره باباش مرده بود .. بعد از مدتی هم کنار درسش رفت سر کار ... چند ماه بعدم خونه رو بهم فروختن .. بدون اطلاع و اینکه آدرسشون کجاست از این محل رفتن .. من که نتونستم پیداشون کنم .. خانمم فوت شد ... خونه ای که توش زندگی میکردیمو فروختمو باهاش این خونه رو خریدم ..دخترام که یکیشون بیست سالش بود یکیشون بیستو چهار پسرمو که اون موقع راهنمایی بود برداشتن رفتن پیش خالشون که ایتالیا زندگی میکرد .. خالشون مجرد بود .. الانم هنوز همونجا هستن .. پسرم دانشگاه رفته .. دخترام هم تحصیل کردنو کار خوب دارن و ازدواج کردن ولی پسرم هنوز با خالش زندگی میکنه ..گفتم حالا آقا خشایار چکار میکنه ؟ گفت تا خانمم زنده بود خبر دقیق داشتم ولی الان دقیق نمیدونم .. فقط میدونم که حاج ساروی یک سال بعد فوت شدو خشایار دستش باز شد بره سراغ خواهرو بچه خواهرش ولی هرچقدر گشت نتونست پیداشون کنه .. از غصه این مسئله خونه پدریشو رها کردو یه مجتمع ساخت با مادرو نامادریش و بچه های خواهرش رفتن تو اون مجتمع .. به هرکدوم یه آپارتمان داد .. شنیدم خودش ازدواج کرده و یه دختر داره .. گفتم کارش هنوز همونجاست ؟ گفت نه از غصه کارای باباش حجره رو فروخت ... میگن یه شرکت زده .. شرکت توریستی .. اسمش .... ایران ... اسمشو گذاشته ایران .. لبخندی زدمو گفتم ممنونم .. خیلی کمک بزرگی کردید .. کاظمی گفت حالا که براتون گفتم بهم بگید برای چی دنبالشون میگردید ؟ گفتم والا .. شهرام با ما همکاره .. رئیسم خواسته که دائیشو پیدا کنم .. کاظمی یکم نگاهم کردو گفت واقعا ؟؟؟؟ شهرام ؟ حالش خوبه ؟ مادرش چی ؟؟ یاسمن خوبه ؟؟ گفتم بله خوبه .. کاظمی خیلی خوشحال شد .. گفتم فقط لطفا چیزی به کسی نگید .. این حرفا محرمانه بود به شما گفتم .. گفت باشه پسرم .. نمیگم .. فقط به شهرام بگید بهم سر بزنه .. گفتم چشم .. خواستیم بلند بشیم کاظمی گفت کجا ؟؟؟ اینهمه میوه رو کی بخوره ؟؟؟ من یه عادت بدی دارم .. همیشه میوه زیاد میخرم ولی خودم نمیخورم .. همشو از پنجره میدم به بچه های محل ! الانم این قسمت شماست ! باید بخورید بعد برید ! منو آریا و آرش بهم نگاه کردیمو دیدیم چاره ای نیست .. از طرفی دلمون نیومد این پیرمرد خوش صحبتو ناراحت کنیم .. نشستیم به گپ زدن .. میوه خوردیمو یک ساعتی گپ زدیم .. وقتی از خونه اومدیم بیرون کاظمی اصرار کرد که ناهار بمونید گفتم رئیسم منتظره اگر دیرکنیم به حسابمون میرسه .. برای همین راضی شد .. از خونه اومدیم بیرون من یکی داشتم میترکیدم .. نشستیم تو ماشینو رفتیم سمت خونه خشایار و بعد محل کارش ... یه نگاهو رفتیم داخل .. یه چرخ تو طبقه اول زدیم .. مشتری زیاد بودو همه مشغول بودن .. یکم نگاه کردمو آریا گفت اینجا برام آشناست .... اینجا ..انگار یهو یادش اومد .. گفت من اینجا رو میشناسم .. اینجا رو داداش طراحی کرده .. بجم شاهین ! بریم ..وقتی با عجله برگشتیم تو ماشین گفتم چی شده آریا ؟؟ گفت این جا رو داداش طراحی کرده و دکوراسیون داخلیشم کار داداشه .. گفتم خوب ؟؟ گفت سر این نقشه ... داداش ... از بابا بد کتکی خورد ... طوری که چند روز از اتاقش نتونست بیاد بیرون .. با تعجب نگاهش کردم .. گفتم چی ؟ گفت میگم برات .. سوار ماشین شدیمو رفتیم سمت شرکت .. آریا شروع کرد به تعریف .. چیزایی که از آریا شنیدم باور نمیکردم .. آرش که دیگه شوکه بود .. چند بار نزدیک بود تصادف کنه .. به این ترتیب رفتیم سمت شرکت ... توی راه با گوشی یکم درمورد شرکتش تحقیق کردم .. تا اینکه رسیدیم شرکت و مستقیم رفتیم اتاق رئیس .. هر آنچه فهمیده بودمو براش گفتم .. بین صحبتام آریا و آرش میپریدن وسط حرفم که خلاصه رئیس حالمونو گرفتو بعد آریا گفت داداش اگه میشه خصوصی صحبت کنیم .. رئیس بهمون اشاره کردو ما از اتاق اومدیم بیرون .. برگشتیم تو اتاقمون .. برگشتم به آرش گفتم آخه مرتیکه ! مجبوری هی حرف مفت بزنی ؟ تو و اون آریا نزدیک بود سرمو به باد بدید ! گرچه هنوز مطمعن نیستم که به باد نرفته باشه ! نیم ساعتی طول کشید تا آریا اومد ... همش منتظر بودم رئیس دوباره منو بخواد ولی خدا رو شکر خبری نشد .. آریا اومد نشست .. گفتم چه خبر ؟ گفت هیچی .. فعلا که داداش گفت خودش بهش رسیدگی میکنه .. یک ساعتی گذشت که کار میکردیم که رئیس تماس گرفت .. نفسم بند اومد .. با خودم گفتم به باد رفتم .. گوشی رو سریع جواب دادم .. رئیس گفت که برم دنبال سارا ... منم اجازه گرفتم که با آریا و آرش برم که رئیس موافقت کرد .. وقتی گوشیمو قطع کردم گفتم ناهار بخوریم بریم دنبال سارا ... آریا گفت میخوای بریم بیرون بخوریم ؟ گفتم بیخودی حرف نزن ! بخوریم همین جا ! بعدرفتم سمت درو به فرخ گفتم سفارش غذا رو به آشپزخونه بده .. بعد راه افتادیم با آرش و آریا رفتیم اتاق کنفرانس ... زنگ زدم نادر سینا و آرشا هم اومدن ... نشستیم دور میز .. سینا لبخندی زدو گفت هفته دیگه میریم شمال ؟ .. گفتم آره دیگه .. تو که میای ؟ گفت آره ... چرا که نه ... باعث افتخارمه گفتم خوبه .. آرشا هی روی صندلیش جابه جا میشد .. گفتم چیه ؟؟؟ درد داری ؟ گفت آره ... خیلی ... گفتم یادم بنداز شب برات چرب کنم ! سینا نگاهش کردو گفت چقدر بهت بگم مواظب رفتارت باش !!! تو که میدونی رئیس تهدید که میکنه عمل میکنه چرا هر کاری میخوای میکنی ؟ آرشا سرش پایین بود .. گفتم من سالهاست با رئیس سروکار دارم .. یاد ندارم که با آریا کاری کرده باشیم یا نقشه ای کشیده باشیم زیرآبی بریمو رئیس نفهمیده باشه ... هر سری همین وضعو داشتیم ... هر بار امیدوار بودیم که بتونیم زیرآبی بریم ولی بازم میفهمید .. رئیس خیلی تیزه .. همینطوری زود شک میکنه و میفهمه چه برسه به اینکه شکایتتو کسی بهش بکنه ... مطمعن بشه که مقصری کاری میکنه که هیچ وقت یادت نره ! حرف میزدیم تا اینکه غذا اومد .. خوردیم .. رو به آرشا و نادر کردمو گفتم ما میریم دنبال سارا ... سینا نگاهم کردو گفت سارا ؟ خواهرت ؟ گفتم آره .. میاد تهران ... این دوتا رو ببر خونه .. سینا گفت باشه .. درخدمتم ... بعد از خوردن بلند شدیمو رفتیم سمت پارکینگ .. نشستیم تو ماشینو راه افتادیم .. نزدیک 6 بود رسیدیم .. هواپیما با تاخیر نشست و سارا از هفت گذشته بود که اومد .. مثل دیوونه ها میدویدو جیغ میزد .. آرش و آریا که اظهار بیگانگی کردن ... هرکدوم یه طرفی رو نگاه کردن .. من موندمو دیوونگی سارا .. تا رسید پرید بغلم .. محکم گرفتمشو آروم گفتم چته ؟؟؟؟ بسه!!!! این حرکتا چیه ؟؟؟ سارا نگاهم کردو گفت سلام داداش ! گفتم سلامو زهر مار ! آبرومونو بردی ! سارا بی تفاوت از بغلم دراومدو پرید بغل آریا ... بعدم با آرش دست داد .. آریا طوریکه کسی نفهمه گفت بس کن سارا جون مادرت ! سارا دست آریا رو گرفتو رفت سمت در سالن فرودگاه .. منو آرش هم چمدوناشو برداشتیمو راه افتادیم .. آرش سرشو نزدیک گوشم کردو گفت دیوونه ای چیزی شده خواهرت ؟؟؟ گفتم نمیدونم بخدا ! حتما شده ! رفتیم سمت ماشین .. چمدوناشو جابه جا کردیمو منو سارا نشستیم عقب و آریا و آرش جلو .. همینکه راه افتادیم گفتم سارا نکنه اومدی برای همیشه بمونی ؟؟؟؟ سارا گفت نه داداش .. چطور ؟ گفتم هیچی دارم از در میوفتم بیرون ! صندوق که پره ! دوتا ساکت که اینجا گذاشتی دوتا از کیفات هم روی پای آریاست ! سارا نگاهم کردو گفت خوب ؟؟؟ گفتم خوبو درد ! اینهمه بار برای چی با خودت آوردی ؟ سارا خندیدو گفت برای مسافرت ... عروسی عقد .. تماما وسیله آوردم .. تازه میخوام اینجا لباس بخرم ... یکم به سارا نگاه کردمو گفتم خدا رو شکر از همه چی خبر داری ! گفت آره دیگه ! بعدم خندید ... تا برسیم خونه سارا حرف زدو خندید ... نزدیک خونه دیگه داشتم به جنون میرسیدم .. آخر گفتم بسه سارا ! دهنتو ببند دیگه ! دیوونم کردی ! سارا نگاهم کردو گفت چیه داداش ؟؟؟ من که حرفی نزدم ! زیر لب گفتم آره ارواح شکمت ! رسیدیم خونه .. سارا از ماشین پیاده شدو مثل باد دوید سمت خونه .. در باز شدو آرام و ترنم اومدن بیرون و بغلش کردن .. بعد دخترا اومدن سارا رو بردن خونه .. رفتیم بالا چمدونا رو بردیم تو اتاق آرام .. سارا اول پرید بغل رئیس بعد تارا و همه رو دونه به دونه بغل کرد .. بعدم با دخترا رفت تو اتاقشون ....
آراز #
بعد از اینکه از شرکت ایران اومدم بیرون برگشتم شرکت .. برگشتم اتاقم و یک ساعتی کارمو ادامه دادم .. بعد بلند شدمو وسایلمو برداشتمو رفتم سمت خونه .. وقتی خونه رسیدم جو خونه هیجان زده بود .. آرام و ترنم خوشحال بودن .. نادیا و آسا و پروانه هم با هم صحبت میکردنو میخندیدن .. تا رفتم داخل همه اومدنو سلام کردن .. جواب همه شونو دادمو گفتم چه خبره ؟؟؟ آرام گفت سارا داره میاد داداش .. نزدیکه .. گفتم میدونم ! بعد اخمامو کردم تو همو گفتم باهات دیشب اتمام حجت کردم ! یادت که نرفته ؟؟؟ آرام یکم خودشو جمع کردو گفت نه داداش .. گفتم خوبه ! چون اگر فراموش کنی من فراموش نمیکنم ! خودت میدونی بعد چی میشه ! آرام گفت بله داداش .. گفتم خوبه .. رفتم سمت اتاقم .. وقتی داخل اتاق رفتم تارا از جاش بلند شد .. سلام کرد .. با لبخند جوابشو دادمو گفتم چیزی شده؟؟ حالت خوبه ؟ گفت خوبم .. یکم خسته بودم .. گفتم استراحت کن ! سارا هرموقع اومد صدات میکنم .. گفت نه .. خوبم .. لباسمو عوض کردمو لباس خونه پوشیدم .. دستو رومو شستم و اومدم کنار تارا نشستم .. آروم موهاشو نوازش کردمو گفتم به خودت فشار نیار ! باشه ؟ گفت باشه .. خیالت راحت .. گفتم خوبه .. سرمو آروم به صورتش نزدیک کردمو لبهاشو بوسیدم .. آروم دم گوشش زمزمه کردم چقدر بازم میخوامت .... تارا خندیدو گفت باشه ... گفتم فکر میکنی شوخی میکنم ؟؟؟ هوم ؟ بیشتر به صورتش نزدیک شدمو تارا دراز کشیدو منم کنارش دراز کشیدمو همونطور که دستمو دورش حلقه میکردم لبهاشو بوسیدم .. دوباره دستامو تو موهاش کردمو گردنشو نوازش کردم .. بوسیدن لبهاش دوباره هیجانی تو قلبم ایجاد کرد .. گفتم میخوامت ! بعد خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم .. یهو یادم اومد که سارا داره میاد .. مکث کردم و تو چشمای تارا نگاه کردم .. گفتم سارا داره میاد .. نمیشه باهم باشیم .. بقیش باشه برای شب ... تارا خندیدو گفت باشه .. بلند شدمو خودمو مرتب کردم .. گفتم میای ؟ تارا گفت یکم آرایش کنم میام .. گفتم باشه .. رفتم سمت درو بازش کردم .. برگشتم به تارا نگاه کردم که داشت جلوی آینه به لبای خوش مزش رژ قرمزی میزد .. هر موقع این رِژو میزنه قلبم از سینم میزنه بیرون .. رفتم تو سالن .. همه به احترامم بلند شدن .. نشستم و همه نشستن .. نزدیک ساعت 8 بود که سارا رسید ..آرام و ترنم دویدن بیرون بعد پروانه آسا و نادیا رفتن و سارا رو آوردن داخل .. سارا اومد سمت منو سلام کرد .. هنوز انگار ازم میترسه .. سر اون ماجرا ها .. نگاهش کردمو لبخند زدم .. جوابشو دادمو دستشو گرفتم کشیدمش تو بغلم .. سرشو بوسیدم و گفتم خوش اومدی ... اوضاع خوبه دیگه ؟؟؟ سارا سرشو انداخت پایینو گفت بله داداش .. گفتم خوبه .. بعد تارا اومد جلو .. سارا با شوق بغلش کردو گفت مبارک باشه .. بعد با پسرا سلامو احوال پرسی کرد .. آرام و ترنم کشیدنشو بردنش توی اتاق .. با خودم گفتم دوباره شروع شد .. یه نگاه به شاهین آریا و آرش کردم .. قیافه شاهین انگار از جنگ برگشته .. بهش اشاره کردم اومد جلو .. گفتم چی شده ؟ گفت هیچی رئیس ... گفتم پس چرا اینقدر چهرت آشفتست ؟ گفت ازبس سارا حرف زد .. اولش که مثل دیوونه ها آژیر کشون تو فرودگاه اومد بعدش تا خونه اونقدر حرف زد که نزدیک بود درو باز کنم خودمو پرت کنم بیرون ! بعد دستشو گذاشت روی سرش .. گفت بخدا مغزم داره میترکه رئیس .. گفتم برو یکم آب بخور .. الان موقع شامه .. شاهین گفت چشمو رفت سمت آشپزخونه .. موقع شام همه اومدن سر میز .. بجز آرام ترنم و سارا .. از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاق آرام .. یه تقه به درو رفتم داخل .. یهو چشمم به اتاق شلوغی افتاد که نمیشد توش حرکت کنی .. سه تایی وسط وسایل سارا نشسته بودن .. با صدای بلند گفتم معلوم هست اینجا چه خبره ؟؟ هرسه تا یهو از جا پریدن . گفتم چرا اینقدر این اتاق بهم ریختست ؟ سارا گفت ببخشید داداش . ... چمدونامو باز کردم یهو اینطوری شد .. گفتم فعلا برید سر میز ! زود ! هرسه تایی از وسط وسایل رد شدنو رفتن بیرون .. آرام که از کنارم رد شد یه دونه زدم پشتشو گفتم این اولیش ! همچین که زدم گفت آخ .. بعدم زود رفت بیرون .. خودش میدونه منظورم از اولیش یعنی چی ! دنبالشون رفتم بیرونو بعد سر میز نشستم .. همه شروع کردن به خوردن .. همه باهم حرف میزدن ولی من حواسم به تارا بود .. احساس خاصی داشتم .. انگار مدتهاست که ازش دورم .. دیروز دوبار باهاش بودمو کامل تصاحبش کردم ولی دوباره همون احساسو داشتم .. شاید اینکه فکر میکردم نمیتونم هرموقع خواستم تصاحبش کنم و باهاش رابطه داشته باشم باعث میشد که بیشتر بخوامش .. باید خودمو عادت بدم که کمتر باهاش رابطه داشته باشم .. چون حاملست و ممکنه براش خطرناک باشه ... ولی خوب .. دست خودم نیست .. شام خوردیمو به دخترا گفتم قبل از خواب اتاق باید مرتب باشه ! سه تایی با خوشحالی رفتن تو اتاق آرام .. منم یکم نشستم تا تارا ناتاشا رو بخوابونه .. کوروش هم رفت بخوابه .. آرش و آسا هم رفتن خونه .. هرکسی تو خونه رفت دنبال کارش .. منم رفتم اتاقم .. تا اینکه تارا اومد .. به هوای کار سرمو با پرونده ها گرم کردم شاید از فکر تارا بیام بیرون ولی هرچی میگذشت بیشتر مشتاق میشدم .. دیدم فایده ای نداره ..آماده شدم و توی تخت به تارا محلق شدم .. تارا طبق معمول اومد تو بغلم .سعی کردم جلوی خودمو بگیرم ولی دیگه دیر شده بود .. دستمو تو موهاش کردمو با شوق لبهاشو بوسیدم .. تارا متوجه شد که چقدر میخوامش .. برای همین مقاومت نکردو کم کم بوسه از لبهاش تاروی گردن و بعد بقیه قسمتهای بدنش ادامه پیدا کردو تا اینکه کامل تصاحبش کردم .. سعی کردم با آرامش انجامش بدم ولی بازم یه جاهایی اختیار از دستم درمیرفت .. تا اینکه دوباره تو آغوش هم بخواب رفتیم ... صبح چشمامو که باز کردم تارا هم باهام بیدار شد .. نگاهم کردو خندید .. سرشو آروم بالا کشیدو لبهامو بوسید .. آروم گفت اگر میخوای بازم ... گفتم نه .. نمیخوام بهت فشار بیاد .. لبخندی زدو گفت باشه .. بعد صورتمو نوازش کردو گفت نگران نباش .. تا آخرای بارداریم هرموقع خواستی میتونی هرکاری میخوای بکنی ... اصلا نترس .. اتفاقی برام نمیوفته .. من حواسم هست .. لبخندی زدمو لبهاشو بوسیدم .. گفتم تو عشق منی .. زندگیم .. بعد از آغوشش بیرون اومدمو به سمت حمام رفتم .. امروز باید به کارای قراردادام برسم .. آخر هفته داره نزدیک میشه و خانواده شاهو برای خواستگاری میان ...
آرام #
وقتی داداش گفت که نمراتتون اومده بدنم یخ زد .. ترنم که بی خیال بود .. انگار مطمعن بود به نمراتش .. ولی من خیلی میترسم .. بااینکه امتحاناتمو خوب دادم .. یعنی فکر میکنم همشونو عالی دادم ولی بازم از طرزگفتن داداش دلم ریخت .. داداش یه جوری نگاهم کرد که انگار بزرگترین گند تمام عمرمو زدم .. همینطور که بهم خیره نگاه میکرد به ترنم گفت که بره بیرون تو سالن کنار مهمونا و من موندمو داداش .. دیگه مطمعن شدم خرابکاری کردمو داداش میخواد حسابی تنبیهم کنه .. احساس میکردم تو دهنم خاک ریختن .. خشکه خشک بود .. دلم میخواست بتونم آب دهنمو غورت بدم ولی نمیشد .. ترنم که رفت بیرون داداش گفت که ازت انتظار نداشتم .. بااینکه زیر دست خودم درس خوندی .. دنیا دور سرم چرخید .. اشک تو چشمام جمع شدو خودمو برای التماس کردن آماده کردم .. با خودم گفتم این بار دیگه بخششو رحمی در کار نیست .. سعی کردم افکارم جمع کنم و شروع کنم به حرف زدن .. چند کلمه پراکنده و دیگه هیچی .. داداش اومد جلو ... ترسم بیشتر شد .. باخودم گفتم الانه که داداش حسابمو برسه چون تهدید کرده بود که در صورت کم شدن نمراتم حسابی تنبیهم میکنه ولی با تعجب داداش بغلم کرد .. بعد چند روز تو بغل داداش بودم .. بغل مردونش .. بین بازوهای قویش محکم گرفته بودم .. دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم .. داداش با محبت گفت که از نمراتم راضیه و خیلی نمرات عالیی گرفتم و نتیجه درس خوندن همیشه پیروزیه .. بعد منو از بغلش کشید بیرون .. نگاهم کردو صندلی پشت میزمو کشید جلو و نشست و بهم گفت بشینم .. همونجا لبه تخت نشستم .. داداش گفت که یه چیزی رو باید بهم بگه .. آخر هفته شاهو و خانوادش میان برای خواستگاری .. اولش که شنیدم برام گنگ بود .. انگار اشتباه شنیدم .. گیج به داداش نگاه کردم .. داداش گفت اجازه دادم مراسم خواستگاری انجام بشه و تو اجازه داری از طریق تلفن با شاهو ارتباط داشته باشی .. وقتی هم که خانواده ها با هم هستن مثل دوتا دوست عادی باهم معاشرت کنید ... شاهو که رفت با اجازه و زیر نظر خودم میتونید با شاهو در ارتباط باشید ... همینطور به داداش نگاه کردم .. یعنی داداش چطور اجازه داده که همچین کاری انجام بشه .. یهو یادم اومد که مامان رفته پیش داداش .. حتما حرفایی زده که داداش مجبور شده اجازه خواستگاری رو بده .. داداش دید عکس العملی ندارم گفت در ضمن فردا سارا میرسه تهران ... میاد یک ماهی میمونه .. یهو انگار جریان برق بهم وصل کردن از جام پریدم .. گفتم هورا .. داداش عصبی شدو اخماشو تو هم کردو گفت چه خبرته ؟؟؟ بسه ! دوباره از اخمو نگاهش ترسیدم .. آروم نگاهش کردم .. داداش با همون جذبه همیشگیش گفت وای به حالت اگر دوباره شیطنت کنید ! این بار این تویی که بیشتر تنبیه میشی ! تو ازشون بزرگتری و باید مواظب رفتارتون باشی .. فهمیدی ؟ گفتم بله داداش .. داداش گفت خوبه .. چون اگر ماجرایی پیش بیاد این تویی که خیلی دردت میاد ... تو دلم به خودم قول دادم مواظب کارامون باشم ولی از ذوق اینکه سارا میاد نمیتونستم آروم بشینم .. داداش درستو واضح تهدید کردو رفت و به منم گفت لباسمو عوض کنم و برم تو سالن ...سریع لباسمو پوشیدمو رفتم تو سالن .. کنار ترنم نشستم .. ترنم نگاهم کردو گفت چی شد آرام .. گفتم هیچی ... فردا سارا میاد ... ترنم با ذوق گفت آخ جون ! دیگه حوصلم سر رفته بود .. آروم گفتم سیس .. داداش تهدید کرد که اگر شیطنتای عیدو دوباره انجام بدیم این بار حسابی تنبیهمون میکنه و منم بیشتر .. ترنم گفت باشه .. عیبی نداره .. مواظبیم .. ولی چه خوب میشه .. گفتم آره .. داداش بلند شدو با تارا رفتن سر میز ... ناتاشا و کوروش هم دویدن .. منو ترنم هم رفتیم .. تمام مدت شام با ترنم درمورد اومدن سارا و کارایی که میتونیم بکنیم حرف زدیم .. آخر به توافق رسیدیم که اتاقو کمی تمیزو مرتب کنیم .. شام که تموم شد نشستیم تو سالن .. همه صحبت میکردن باهم .. همه یه طوری مشغول بودن .. از موقعی که رامین اومده بود آروم کناری نشسته بودو پشمکو ناز میکرد .. پشمکم انگار رامینو دوست داره کنارش نشسته بود .. این بار جز چند کلمه سر میز باما یا حتی ترنم صحبت نکرد .. همش نگاهش به دکتر رضا بود .. فکر کنم دکتر تهدیدش کرده بود که با ما صحبت نکنه .. طفلک رامین .. دلم براش میسوزه .. پسر خوبیه .. با اینکه سال دوم پزشکیه ولی انگار بد جور از داداشش حساب میبره .. البته حق میدم بهش .. دکتر رضا اخلاقش مثل داداشه .. خیلی سخت گیر ... میخواستم به ترنم بگم بریم باهاش حرف بزنیم ولی پشیمون شدم .. با خودم گفتم شاید با این کار براش دردسر درست کنیم .. خلاصه شب تمام شدو همه رفتن .. منو ترنم هم برگشتیم اتاقمون .. کنار اتاق ما یه کاناپه هست که تخت میشه ..داداش خیلی ساله که کنار اتاق من همچین کاناپه ای درنظر گرفته ... قبلا یه مخمل سبز بود ولی الان یه کاناپه قشنگ تر با رنگ سورمه ایه .. بعضی جاهاش هم رنگای مختلف داره که من خیلی دوستش دارم .. از وقتی سارا رفت دبی گاهی برمیگشت ایران و دوسه روزی هم پیش من میموند برای همین این کاناپه کنار اتاقم بود .. الانم وقتی سارا بیاد تخت داره .. با ترنم یکم اتاقو مرتب کردیم .. گرچه اتاقو همیشه سعی میکنم مرتب نگه دارم چون اگر بهم ریخته باشه داداش عصبانی میشه و وقتی داداش عصبانی بشه اوضاع خراب میشه .. بعد از جمعو جور دندونامونو شستیمو خوابیدیم .. صبح که از خواب بلند شدم با ترنم صبحانه خوردیم .. دوش گرفتیم .. بازم اتاقو تمیز کردیم .. هی وقت تلف کردیم تا عصر شد .. داداش اومد خونه .. پشت سرش آسا اومد... مثل دیوونه ها پرید تو .. تازه داداشو دیدو آروم سلام کرد .. شالشو درآوردو نشست .. بعد آروم به ما گفت سارا هم که میاد گروهمون تکمیله ! با خوشحالی گفتم آره و رفت پیش نادیا نشست .. هفته دیگه میخوایم بریم شمال .. یهو یاد آخر هفته افتادم .. شاهو میاد خواستگاری .. نمیدونم این مطلب چرا برام عجیبه ؟ خواستگاری برام یه کلمه غریبه .. داداش همیشه منو از اینجور مسائل دور نگه میداشت .. میدونستم که گاهی کسانی بهش پیشنهاد میدادن و داداش به صراحت رد میکرد .. یه بار که تویه عروسی جلوی خودم ازم خواستگاری کردن که داداش عصبانی شدو گفت خواهرم هنوز بچست و موقع شوهرش نیست ! طرف آخه یه دونه از اون پیرزنای هشتاد ساله بود .. داداشم خیلی عصبانی شد .. من اونموقع پونزده سالم بود .. برام جالب بود که کسی منو میخواد و عکس العمل داداش که عصبانی شد ... خانومه اما دست بردار نبود .. گفت خواهرت پونزده سالشه از این سنش بیشتر بشه میترشه پسرجان ! داداش که دیگه کم مونده بود منفجر بشه گفت من هدفم همینه ! میخوام بترشه ! بعدم با اخم نگاهش کرد .. خانمه دیگه حرفی نزد .. فکر کنم فهمید داداش عصبانی شده .. ولی من خندم گرفت .. انگار داداش فهمید که میخندم برگشت سمتمو با همون اخم نگاهم کردو گفت ببند نیشتو ! کاری نکن که امشب حسابی ادبت کنم ! منم که ترسیده بودم زود خودمو جمعو جور کردم .. میدونستم که در حد یه تهدید کوچیکه ولی تهدیدای داداش همیشه عملی میشن اگر ادامه بدم ... خوب این یکی جلوی چشم خودم بود ... نمیدونم که چند تای دیگه رو داداش اینطوری رد کرده ..تو همین فکرا بودم که سارا اومد ... وقتی اومد با ترنم رفتیم بیرون و با خوشحالی سارا رو بغل کردیم .. نادیا پروانه و آسا هم اومدن ... خلاصه کلی بغلش کردیم بعدم رفتیم داخل .. سارا رفت پیش داداش و سلام کردو داداش بغلش کرد .. بعدم با آرشا و نادر سلام علیک کرد .. سارا برگشت پیش ما که یهو نگاهش به پریوش افتاد .. سریع بلند شدو دوید سمت پریوشو بغلش کرد .. بعدم رفتیم تو اتاق ..چمدوناش توی اتاق بود .. یه دفعه همشونو باهم باز کرد .. از توش سوغاتی منو داد .. گفت این بار مامانم برات خریده و اجازه نداد من بگیرم بعد با شیطنت خندیدو گفت ولی من یواشکی براتون خریدم .. یه بلیز حریر رنگی زیبا که یقش از سرشونم باز بود ولی زیاد رو سینم باز نمیشد .. زمینش سفید بود . آستیناش سه ربع بود .. به قدری این لباس قشنگ بود که از جاش برداشتمو نگاهش کردم .. یهو دامنش آویزون شد .. تازه متوجه شدم که یه پیرهن زیباست .. اونقدر خوشحال شدم که سارا رو بغل کردمو گفتم ممنونم .. سارا گفت بپوشش بعد یه جفت کفش از چمدون درآوردو داد بهم ..گفت اینم کفش سرش .. گفتم باشه .. بعد یه پیرهن دیگه تقریبا شبیه پیرهن من داد به ترنم .. البته رنگ کفشش فرق میکرد .. گفت یکی شبیه اینم برای من خریده .. ترنم هم خیلی ذوق کرد .. بعد دوتا ست لوازم آرایش دخترونه آورد بیرونو گذاشت روی تخت .. گفت اینم سوغاتی من .. سریع پیرهنو پوشیدم .. خودمو تو آینه نگاه کردم .. به قدری زیبا شده بودم که از خوشحالی پریدم بالا .. بعد سریع لباسو درآوردمو گذاشتم روی تخت .. سارا سوغاتیای بقیه رو درآورد .. حتی برای پریوش جونم سوغاتی آورده بود .. سوغاتی دخترا لوازم آرایش بود ... رژو سایه ... چیزایی که دل منو هم آب کرد .. برای پسرا کراوات آورده بود .. بهش نگاه کردمو گفتم اینا سلیقه تو نیست ! کی خریده ؟؟؟ سارا نشستو گفت باشه !!!!! مامانم .. سلیقه مامانمه .. گفت تو اجازه نداری چیزی بخری !!! آبروی مارو میبری با سلیقت ! بعد یه بلیز خیلی قشنگ برای تارا رو نشونم داد .. مشکی بود ولی روش با سنگای رنگی کار شده بود .. و در آخر یه پیرهن مردونه به رنگ سفید .. ازش معلوم بود خیلی کیفیتش عالیه و یه کروات که زمینش سورمه ای بود .. روش نقوش ریز اسلیمی بود که واقعا زیبا بود .. تمام سوغاتیا رو جمع کردیم روی تخت ترنم و وسایل خودشو باز کرد .. تمام اتاق شده بود وسایل ... یهو تقه ای به در اتاق خوردو داداش اومد داخل .. یه نگاه کردو با اخم گفت اینجا چه خبره ؟؟؟ چرا اینقدر بهم ریختست ؟؟؟؟ سه تایی از جامون پریدیمو با ترس به داداش نگاه کردیم .. یهو یاد تهدید داداش افتادم .... داداش گفت بجمبید ! برید سر میز ! ترنم و سارا رفتن و آخر از همه من .. تا از کنار داداش رد شدم یه دونه با دست زد پشتم ... گفت این اولیش ! حواستو جمع کن بهت چی گفتم ! گفتم چشم داداش ... منظور داداشو از اولیش فهمیدم .. یعنی یه دونه به حسابت !! به سرعت رفتم سر میز ...سر میز حواسم بود که دوباره داداشو شاکی نکنم .. بعد از شام برگشتیم اتاقمون .. به سارا کمک کردیم وسایلشو جمع کنه .. با کمک سارا و ترنم تخت خودمو به تخت ترنم چسبوندیم و سه تایی کنار هم خوابیدیم .. صبح چشمامو که باز کردم از ساعت 9 گذشته بود .. بلند شدم پشت سرم سارا و ترنم بیدار شدن .. بلندشدیم دستو رومونو شستیمو رفتیم تا صبحانه بخوریم .. پریوش جون برامون صبحونه آورد .. ناتاشا و کوروش هم اومدنو با ما صبحونه خوردن .. بعد سارا رفتو سوغاتیای کوروش و ناتاشا رو آورد .. یه عروسک با لباسای مختلف برای ناتاشا و یه ماشین کنترلی برای کوروش .. این اسباب بازیها اونقدر قشنگ بودن که منم عاشقشون شدم .. سارا بعدش رفتو سوغاتی پریوش جون و حسین آقا رو آورد .. یه روسری حریر برای پریوش و یه پاپیون خیلی خوشگل برای حسین آقا .. پریوش جون خیلی از کادوش خوشش اومده بودو خیلی تشکر کرد .. حسین آقا بعد از کلی خندیدن تشکر کرد .. ما با تعجب به خندیدن حسین آقا نگاه میکردیم .. حسین آقا بعد از خنده گفت ببخشید .. آخه تا حالا پاپیون نزدم ... گفتم فکر کنم خیلی بهتون میاد .. حسین آقا دوباره خندیدو گفت ممنونم .. پروانه و نادیا رفته بودن بیرون .. حدود ظهر اومدن .. سارا خواست سوغاتیاشونو بیاره ولی پروانه گفت بذار شب که همه بچه ها باشن .. سارا هم گفت باشه .. ظهر ناهار خوردیمو گفتیمو خندیدیم .. بعدم رفتیم تو اتاقو یکم خوابیدیم تا عصر که رفتیم تو حیاط .. دور استخر چرخیدیم .. سارا گفت بریم تو آب .. منم جریان استخرو تعریف کردم و گفتم که داداش تنبیهمون کرده و فعلا اجازه نداریم بریم تو استخر ..گشتیمو تو حیاط نشستیم .. تا اینکه سارا گفت خوب بیاید تو حیاط کمپ کنیم .. چادر بزنیم تو حیاط بخوابیم .. با تعجب به سارا نگاه کردم .. با خودم گفتم بد فکری نیست .. گفتم باید از داداش اجازه بگیریم .. سارا گفت باشه .. یک ساعتی گذشت ... حدود ساعت 6 بود که داداش اومد . ما کنار استخر نشسته بودیم .. تا ماشینش اومد داخل حیاط از جامون پریدیم .. داداش یه نگاهی به سه تامون کردو رفت ماشینشو تو پارکینگ گذاشت .. بعد از چند دقیقه اومد .. مستقیم اومد سمت ما .. سلام کردیم .. داداش جوابمونو دادو گفت خوب ! میشنوم !!!! ما سه تا بهم نگاه کردیم .. داداش گفت من این طرز نگاهو خوب میشناسم .. چی میخواید ؟ هان ؟ ترنم گفت بابا میشه ما امشب تو حیاط چادر بزنیم ؟ یعنی تو حیاط بخوابیم ؟ داداش یکم نگاهمون کردو لبخند کوچیکی زدو درحالیکه برمیگشت سمت خونه گفت باشه ... اجازه دارید ... یهو سه تایی پریدیم بالا گفتیم هورا ! بعدم دنبال داداش دویدیم .. من یه سمتو سارا یه سمت دیگه داداش رفتیم سمت خونه .. ترنم هم روش به داداش بودو برعکس میرفت شروع کردیم به صحبت با داداش .. بااینکه سه تایی با داداش حرف میزدیم داداش گوش میدادو جوابمونو هم میداد .. بدون اینکه بخاطر اینکه باهم حرف میزنیم دعوامون کنه .. رفتیم داخل خونه .. تارا اومد جلو و سلام کرد بعدم پریوش اومد .. داداش با محبت جوابشونو داد ... رو به ما کردو گفت لباسمو عوض کنم میام پیشتون .. تارا هم با داداش رفت .. ماهم رفتیم تو سالن نشستیم .. بعد مدتی داداش همراه تارا اومدن و نشستن .. ناتاشا که تازه شنیده بود داداش اومده از اتاقش اومد بیرونو دوید تو سالن و گفت سلام بابایی ... بعدم عروسکی که سارا براش آورده بود نشون داد .. بعدم کوروش اومد .. با ماشینش ... با کنترل ، ماشینشو آورد تو سالن ...
آراز #
رسیدم شرکت .. اول طبق معمول برنامه روزو با فرخ هماهنگ کردمو بعد کار شروع شد .. نزدیک 10 بود که در اتاقم زده شدو میری اومد داخل .. سلام کرد .. توی دستش یه سینی بود که کیک و قهوه گذاشته بود .. جوابشو دادمو گفتم خوبی ؟ گفت به لطف شما عالیم .. گفتم حواست به خودت هست ؟ کمرتو میگم ... گفت بله رئیس .. مطمعن باشید .. حواسم هست .. قهوه و کیکو رو میزم گذاشتو صداشو آورد پایینو گفت خدا پدرتونو بیامرزه .. منو از دست این زن نجات دادید ... بعدم خندید .. منم لبخندی زدمو گفتم تا زمانیکه مواظب خودت باشی همین روند ادامه پیدا میکنه ! حواست باشه اگر کمرت دوباره درد بگیره میفرستمت کنار دست خانومت ! مفهومه ؟؟؟ میری یکم خودشو جمع کردو گفت بله رئیس .. کاملا مفهومه .. بعدم گفت با اجازه و رفت .. همینطور تاعصر کارمو انجام دادم .. حدود ساعت 3 بود بلند شدم رفتم سمت اتاق شاهین آریا و آرش ... همینطور که سمت اتاقشون رفتم به فرخ دستور غذا دادم . .. در اتاقشونو باز کردم .. یهو سه تایی از جا پریدن .. امروز کار ساختمون تعطیله . آریا اومده بود شرکت که یه سری کارا رو انجام بده .. جلوی در ایستادمو بهشون نگاه کردم.. سه تایی مثل پسر بچه هایی که پدرشون مچشونو درحال یه شیطنت گرفته باشه نزدیک هم ایستادن .. خندم گرفت .. قبل از اینکه وارد بشم شنیدم که داشتن در مورد ازدواجو دخترا صحبت میکردن ... شاهین داشت باهاشون بحث میکرد .. گفتم بجای این حرفا راه بیوفتید ناهار ! به سینا و نادر و آرشا هم خبر بده ! شاهین با نگرانی گفت چشم رئیس ... بعدم سریع گوشیشو درآورد .. بدون اینکه منتظرشون باشم رفتم سمت اتاق کنفرانس .. رفتم داخل و سرجای خودم نشستم ... پسرا اومدن و بعد سینا و آرشا و نادر اومدن ... خیلی مودب نشستن .. یه نگاه بهشون کردم .. روبه نادر کردمو گفتم مگه تو امتحان نداشتی امروز ؟ نادر با من من گفت صبح امتحان داشتم پسردائی .. یعنی رئیس .. رو به شاهین کردمو گفتم پدر مادرت کی میان دقیقا ؟ شاهین گفت دقیق نمیدونم رئیس .. بابامو که میشناسید .. هر کاری که میخواد میکنه .. گفتم باشه .. خودم باهاش تماس میگیرم .. رو به همشون کردمو گفتم کاراتونو طوری جمعو جور کنید که هفته آینده کار شرکت لنگ نمونه ! همشون گفتن چشم .. ناهار آوردنو خوردیم .. بعد از ناهار بلند شدم همه از جاشون بلند شدن .. گفتم کار دارم شما آروم بخورید ... بعدم رفتم سمت در .. احساس کردم نفس راحتی کشیدن .. برگشتم اتاقم .. یک ساعتی کار کردم و بعد رفتم سمت خونه .. همینکه به خونه رسیدم درو باز کردمو رفتم داخل .. همینطور که از تو حیاط رد میشدم دخترا رو دیدم که کنار استخر نشستن .. میدونم که دلشون میخواد برن تو استخر ولی من تنبیهشون کردم و فعلا اجازه ندارن توی آب برن .. سه تایی از جا پریدن و با نگرانی به من نگاه کردن .. مخصوصا آرام .. رفتم ماشینو توی پارکینگ گذاشتم .. کمی صبر کردم .. وسایلمو برداشتمو رفتم سمت حیاط .. مستقیم رفتم سمت استخر .. سلام کردن .. جوابشونو دادم .. از تو چشماشون خوندم که یه چیزی میخوان .. گفتم خوب ؟؟ میشنوم ! ترنم گفت میخوان شب تو حیاط بخوابن تو چادر .. به نظرم بد نیومد .. برگشتم سمت خونه و گفتم باشه ... اجازه دارید .. همینطور که میرفتم سمت خونه سه تایی دنبالم اومدنو اطرافمو گرفتن .. سه تایی باهام صحبت میکردن و میخندیدن .. دیگه نخواستم تو ذوقشون بزنم برای همین با صبر بهشون گوش دادمو جوابشونو دادم .. رفتیم داخل .. اول تارا اومد جلو و با لبخند سلام کرد .. بعد پریوش اومد و خوش آمد گفت .. به دخترا گفتم میرم لباسمو عوض کنم میام بازم گپ بزنیم ... رفتم سمت اتاق .. تارا باهام اومد .. توی اتاق لباسمو درآوردمو لباس خونه پوشیدم .. دستامو شستم و برگشتم پیش تارا و بغلش کردم .. آروم لبهاشو بوسیدمو گفتم چطوری عشقم ؟ گفت خوبم .. خیلی بهترم ... از وقتی آمپولای تقویتیو میزنم خیلی بهترم .. گفتم خوبه .. دوباره بوسیدمش و باهم رفتیم توی سالن .. تارا کنارم نشست و دخترا هم نزدیکم نشستن .. نادیا و پروانه هم اومدن سلام کردن .. جوابشونو دادم .. یهو در اتاق ناتاشا باز شدو دوید سمت سالن .. اومدو با خوشحالی سلام کرد .. بغلش کردمو جوابشو دادم و صورتشو بوسیدم .. نشوندمش روی پام .. یه عروسک دستش بود .. نگاهش کردم .. گفت بابایی اینو سارا جون برام آورده .. به سارا نگاه کردمو گفتم ممنونم .. سارا لپاش قرمز شدو گفت قابلشو نداره .. یهو یه صدایی از پشت سرم اومد .. کوروش اومد تو سالن .. یه کنترل دستش بود .. یه ماشینم جلوی پاش حرکت میکرد .. سلام کرد .. جوابشو دادم .. کوروش گفت بابایی این ماشینو سارا برام آورده .. بازم به سارا نگاه کردمو تشکر کردم .. این بار سارا لبخندی زدو سرشو پایین انداخت .. ناتاشا رو گذاشتم پایین .. ناتاشا رفت روی مبل نشستو مشغول بازی شد ... یک ساعتی گذشت .. پریوش میوه و کیک آوردو حسابی ازمون پذیرایی کرد تا اینکه زنگ خونه به صدا دراومد و بعد آسا پرید داخل .. طوری پرید انگار کسی دنبالش کرده .. انگار انتظار نداشت من خونه باشم .. یهو منو دیدو ایستاد .. با خجالت گفت سلام .. ببخشید .. لبخندی زدمو گفتم سلام عزیزم ... بیا تو ... همون جلوی در شالشو برداشتو انداخت روی مبل .. نشست روی مبلو گفت آخیش راحت شدم ... گفتم چی شده ؟ گفت داداش امتحانام تموم شد ... گفتم چه خوب ! ... دورمو نگاه کردم .. دخترا اطرافم نشسته بودنو بدون اینکه ازم بترسن یا نگران باشن راحت حرف میزدن ... به عبارتی خودشون بودن .. بااینکه دخترا هم مثل پسرا ازم حساب میبردن و اینکه وقتی عصبانی میشم موششون با عصا راه میره ولی الان راحت کنارم نشستن و طوری باهام راحتن که انگار یکی از خودشونم ... ولی پسرا اینطور نیستن .. با خودم گفتم دخترا معصومن .. پاکن .. چیزی تو دلشون نیستو نمیخوان زیر آبی برن .. ولی پسرا اینطور نیستن .. شیطنت خرابکاری زیر آبی رفتن توی ذاتشونه .. برای همین هر موقع پیش من میشینن میترسن یهو لو برن .. بعد از مدتی نازنین اومد .. رامین آورده بودش و خودش اومد داخل .. اومد سلام کردو راحت نشست .. رامین هم همینطور .. نشستو خیلی راحت با ترنم آرام و سارا شروع به صحبت کرد .. از نازنین پرسیدم پس رضا کجاست ؟ نازنین گفت میاد .. بیمارستانه .. همینطور که همه نشسته بودن سروکله پسرا پیدا شد .. اومدن سلام کردنو رفتن اتاقشون و لباس عوض کردن .. بعدم نشستن تو سالن .. نیم ساعت بعدم رضا اومد ... از جلوی در با همه سلام احوال پرسی کردو بعد چشمو ابرو برای نادیا اومد .. اومد کنار منم نشست .. کمی با تارا صحبت کردو از احوالش پرسید .. گفت بعد از شام فشار خونتو باید بگیرم .. تارا گفت بسیار خوب .. همینطور که نشسته بودیم سارا با یه چمدون اومد .. همه دورش جمع شدنو شروع کردن به شیطنت .. پسرا بیشتر از دخترا اشتیاق داشتن .. سارا از پسرا شروع کردو روبه دخترا گفت بذار سهم اینا رو بدم برن پی کارشون ... بعدم چند تا کروات داد بهشون ... گفت اینا رو مامان فرستاده .. بعد رو کرد به دخترا .. به اندازه یه مغازه لوازم آرایش آورده بود .. گفت میخواستم هرکدومو جدا جدا بدم ولی مامانم گفت همه رو بدم به خودتون که هرجور خواستید تقسیم کنید .. دخترا باهم نشستن کف سالن و لوازم آرایشو پخش کردنو مشغول نگاه کردن شدن .. پسرا بعد از تو سرو کله هم زدن کرواتا رو تقسیم کردنو دور دخترا جمع شدن .. انگار لوازم آرایشو برای اینا آوردن .. سارا از جاش بلند شدو اول یه پاکت رو آورد داد به تارا و گفت مامانم گفته این کادوی شما ...تارا پاکتو باز کردو توش یه بلیز بسیار زیبا بود و در کنارش یه ست گوشواره گردنبند و دستبند ... بسیار قشنگ بود .. تارا سارا رو بوسیدو تشکر کرد .. بعد یه پاکت برای من آورد .. تشکر کردم و پاکتو باز کردم .. یه پیرهن سفید .. با کیفیت عالی و خیلی زیبا همراه با یه کروات که زمینه سورمه ای داشت و روش نقشو نگار اسلیمی .. خیلی خوشم اومد .. توی پاکت یه جعبه دیگه هم بود .. بازش کردم ..دوتا ادکلن توش بود .. یه مردونه یه زنونه .. بوی سرد و خیلی عالی .. پیشونی سارا رو بوسیدم و تشکر کردم .. یه نگاه به ترنم و آرام کردم .. گفتم شیطونا ! چرا سوغاتیاتونو نشون نمیدید ؟؟؟ آرام گفت برای ما پیرهن آورده .. گفتم برید بپوشید .. سارا ترنم و آرام رفتن سمت اتاق .. بعد از چند دقیقه اومدن .. سه تایی پیرهنایی یه مدل ولی با رنگایی متفاوت پوشیده بودن .. سه تایی مثل سه تا فرشته شده بودن .. سه تایی سه تا کفش پاشنه 5 سانتی پوشیده بودن .. هرکدوم یه رنگ بود .. سبز سرخابی و قرمز ... ست لباساشون .. یهو همه برگشتن نگاهشون کردن .. چند ثانیه همه نگاهشون کردیم .. از جام بلند شدمو سه تاشونو بغل کردم .. گفتم دخترای من خیلی زیبا شدن ... از بغلم درشون آوردمو گفتم برید لباساتونو عوض کنید ! زودتا چشم نخوردید ! .. سه تایی خندیدنو سریع رفتن سمت اتاق آرام . .. پریوش اومد گفت شام آمادست .. به پریوش نگاه کردم .. یه روسری حریر دور گردنش بسته بود .. فهمیدم مخصوصا بسته تا من ببینم .. گفتم اینو سارا آورده ؟ با لبخند گفت بله .. برای حسین هم یه پاپیون آورده .. خندیدمو گفتم پاپیون ؟؟؟ تا حالا ندیدم حسین آقا پاپیون بزنه ! پریوش با شیطنت گفت بله .. ولی بهش میاد .. گفتم خوبه .. مبارکتون باشه .. گفت ممنون .. شام سرد میشه .. گفتم بسیار خوب .. برگشتم سمت بچه ها و گفتم یکی این چمدونو برداره ! شاهین سریع اومد و برش داشت .. گفتم بسه دیگه ! بلند شید ! موقع شامه ! بعدم دست تارا رو گرفتم بلندش کردم .. تارا همینطور که سوغاتیاشو بغلش گرفته بود گفت من اینارو بذارم داخل اتاق .. بعدم سریع رفت .. منم رفتم سمت میز و با صدای بلند گفتم شام ! یهو همه از جا پریدنو اومدن سر میز .. سر میز همه باهم صحبت میکردن .. بیشترش سر سوغاتیا بود .. بعد شام آرام سارا و ترنم رفتن اتاقشون .. دخترا هم همه لوازم آرایشو برداشتنو رفتن اتاق پروانه که تقسیم کنن .. رضا هم با تارا رفتن تو اتاق تا رضا معاینش کنه .. منم رفتم سمت اتاق آرام .. تقه به درو رفتم داخل .. دخترا از جاشون بلند شدن .. گفتم خوب ... نشونم بدید ببینم !! ترنم گفت چیو بابا ؟ گفتم همونایی که سارا آورده و نشونم ندادید ! سه تایی بهم نگاه کردن .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو اخمامو تو هم .. آرام بلند شدو دوتا ست لوازم آرایش آورد .. نشستم روی تخت ترنم .. ست لوازم آرایشو باز کردم .. یه ست کامل بود .. البته همشون دخترونه و لایت .. همینطور که ست دستم بود بهشون نگاه کردم .. گفتم خوب ! میدونید نظرم درمورد این ست لوازم آرایش چیه ! سه تایی سرشون پایین بود .. دلم نیومد دلشونو بشکنم .. به هر حال ست دخترونه بود .. برای همین گفتم خیلی خوب ... این بارو ندید میگیرم .. ولی دفعه آخر باشه چیزی رو ازم قایم میکنید ! .. آرام گفت بخدا نمیخواستیم قایم کنیم .. گفتم نگفتید .. فرقی با قایم کردن نداره ! سه تایی گفتن ببخشید ... گفتم خوب ! حواستونو خوب جمع کنید اگر میخواید حیاط بخوابید الان باید وسایلتونو ببرید بیرون ... سه تایی خندیدنو گفتن باشه .. از اتاق اومدم بیرون .. اومدم تو سالن و به پسرا گفتم از حسین آقا چادرو بگیرید و ببرید توی حیاط یه جای مناسب بازش کنید .. پسرا با تعجب نگاهم کردن .. گفتم این سه تا وروجک امشب میخوان کمپ کنن ! بعدم رفتم نشستم .. پسرا با هم شروع کردن به حرف زدن .. همین موقع دخترا با لباسای ست بلیز شلوار درحالیکه وسایل خوابشون دستشون بود اومدن رفتن سمت حیاط ... یهو آرش دوید سمت راه پله و رفت تو اتاق پروانه .. آریا شاهین آرشا و نادر هم رفتن تو حیاط .. یهو دخترا از تو اتاق پروانه دراومدنو مثل برق رفتن تو حیاط ... همینطور که با تعجب بهشون نگاه میکردم با خودم گفتم بسم الله الرحمان الرحیم ! اینا چشون شد باز ؟؟؟؟؟؟؟
.: Weblog Themes By Pichak :.