شاهو #
از زمانیکه با مامان آرام صحبت کردم یه دلشوره ای تو دلم افتاد .. مخصوصا اینکه بعد از رفتنش آرام شروع کرد به گریه کردن .. فهمیدم از ترس مهندس گریه میکنه .. یعنی میدونه که مهندس پوستشو میکنه و این اعلام خطر برای من بود که این بار مهندس از من نمیگذره .. مخصوصا اینکه اول به شاهرخ خبر میده .. شاهرخ هم که دیگه این بار زندم نمیذاره .. مامان فیروزه که خونه نیست .. برای همین همینطور که برای خودم میترسیدم سعی میکردم آرام هم دلداری بدم تا اینکه حسین آقا اومد دنبالشون و رفتن .. راه افتادم سمت بیرون مجتمع تجاری .. مثل خلافکارا اطرافمو نگاه میکردم .. انگار یه خلاف بزرگی کردم . با اینکه میدونستم کارم اشتباه بوده و خارج از عقاید و دستورات مهندس و به دنبالش شاهرخ این کارو کردم بازم به خودم حق میدادم که برای رفع دلتنگی خودم عشقمو ببینم .. راه افتادم تو خیابون .. ظهر بود .. میترسیدم برم خونه .. ولی چاره ای نداشتم .. باخودم فکر کردم برم وسایلمو بردارمو مستقیم برم فرودگاه .. ولی این کار ناجوانمردانه بود .. من نامرد نیستم که همه گناها رو متوجه این دختر معصوم بکنم و خودمو بکشم کنار ... .. الان عشقم بره خونه حتما مورد خشونت برادراش قرار بگیره گرچه مهندس مردی نیست که بدون فکر کاری بکنه ولی به هر حال نسبت به آرام حتما عکس العمل بدی نشون میدن و این منو خیلی ناراحت میکنه .. ... این مردونه نیست که عشقتو ول کنی به امان خدا که تنها با این ماجرا مواجه بشه .. برگشتم خونه .. خانومی که تو خونه شاهرخ کار میکرد برام غذا آورد ... گفتم ساسان کجاست ؟ گفت رفته خونه خالش ..شاهرخ خان اومدن دنبالش رفتن .. گفتم بسیار خوب .. غذامو خوردم و برگشتم اتاقم و دراز کشیدم .. نمیدونم ساعت چند شد که چشمامو باز کردم .. ساعت از شش گذشته بود .. هیچکس بهم زنگ نزده بود .. یعنی نه شاهرخ و نه مامان فیروزه سراغمو نگرفته بودن و این نشونه خوبی نبود .. یهو ترس برم داشت .. بلند شدم یه شلوار جین برداشتمو با یه تیشرت پوشیدم و کت جینمو برداشتم از خونه زدم بیرون .. بدون اینکه متوجه باشم راه افتادم .. بدون اینکه بدونم کجا میرم راه میرفتم .. به ساعت نگاه کردم چند دقیقه ای به نه مونده بود .. یهو گوشیم زنگ خورد .. شماره ناشناس بود . جواب دادم ..شخصی خیلی مودب سلام کردو بعد از اینکه خودشو معرفی کرد گفت از طرف مهندس پیرنیا تماس میگیره و باید با من صحبت میکنه .. گفتم بفرمائید .. یهو صداش از پشت سرم اومد .. برگشتم و دیدمش .. به نظرم خیلی آشنا اومد .. اون آقا که فهمیدم شهرامه گفت جناب دکتر .. ما باید در خدمت شما باشیم .. آقای مهندس منتظر شما هستن .. چشمامو بستم .. فهمیدم اون لحظه که باید با مهندس روبه رو بشم رسیده .. این همه احترام هم فقط و فقط بخاطر شاهرخ و مامانه .. یه ماشین مشکی کنار خیابون بود .. ماشین شاسی خیلی قشنگ .. شهرام اشاره کردو گفت بفرمائید .. یه نگاه به ماشین پشت سرش انداختم چهار نفر توش نشسته بودن .. با خودم گفتم اگر خودم با احترام نرم اون چهار نفر پشت یقمو میگیرنو مثل یه پسر بچه جلوی پای مهندس میندازن .. برای همین رفتم سوار شدم و ماشین راه افتاد .. شهرام کنارم نشست .. کمی که گذشت گوشی شهرام زنگ خورد .. شهرام جواب دادو خیلی با احترام صحبت کردو گفت بله رئیس .. میایم خدمت شما شرکت حسابداری .. بله رئیس .. و قطع کرد .. فهمیدم که مهندس یه شرکت دیگه هم داره .. کمی که رفتیم به یه ساختمان بلند رسیدیم بدون معطلی تو پارکینگ پیچیدیم .. در سریع باز شدو پشت سرما بسته شد .. کمی بعد جلوی دو تا آسانسور ایستادیم .. شهرام پیاده شدو به من هم اشاره کرد .. پیاده شدم و بلافاصله سوار آسانسور شدیم .. شهرام یه کد وارد کردو رفتیم بالا .. وقتی در آسانسور باز شد توی یه آپارتمان بزرگ رسیدیم ..شهرام منو به سمت یه اتاق برد .. وارد شدیم .. اتاقی بزرگ که دو دست مبل توش بودو کتابخونه کنارش .. وسایل آسایش برای کسی که داخل اتاق مینشست فراهم بود .. شهرام گفت اینجا تشریف داشته باشید تا بیام خدمتتون .. گفتم بسیار خوب .. نشستم و سرمو پشت مبل گذاشتم کمی گذشت .. حدودا ده دقیقه شد که شهرام اومد .. گفت رئیس خواستنتون ! بلند شدم از در رفتم بیرون .. به طرف یه اتاق رفتیم .. شهرام درو باز کردو اشاره کرد برم داخل .. وقتی وارد شدم مهندسو دیدم پشت میزش نشسته بود .. یه لحظه تنم لرزید .. حالت چهرش مخصوصا چشماش منو میترسوند .. رفتم داخل .. یه نگاه به شهرام کردم .. جلوی در ایستاده بودو درو بست ..انگار منتظر دستور مهندس بود .. آروم سلام کردم .. مهندس همونطور که با اقتدار پشت میزش نشسته بود نگاهم میکرد ،آروم جوابمو دادو گفت خودت میدونی برای چی اینجایی ! میدونی که خط قرمز منو رد کردی و رو حرف برادر بزرگترت پا گذاشتی ! یهو صداشو برد بالا و گفت الان اگه روی پاهات اینجایی بخاطر برادر و همسر برادرته ! با اینکه میدونستم درست میگه ولی نمیتونستم جواب بدم و عذرخواهی کنم ... تمام توانمو جمع کردم تا حرفی بزنم .. میدیدم که مهندس هرلحظه بیشتر عصبانی میشه و تمام خشمشو نشون میده .. از ترس تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن .. با کلماتی که از دهنم درمیومد سعی کردم عذرخواهی کنم .. ولی مهندس اجازه نداد ... یهو از جاش بلند شدو اومد سمتم .. دلم میخواست با چند قدم ازش دور بشم ولی میدونم که شهرام پشت سرم ایستاده و هر زمان مهندس اراده کنه از پس یقم میگیره و نگهم میداره .. مهندس درست روبه روم ایستاد .. سرمو تا جاییکه میتونستم پایین انداختم .. نگاه تیزش تمام مقاومت آدمو آب میکنه .. جلوش حس یه پسربچه رو داشتم .. آروم ولی با لحن ترسناکی گفت تو ویلای شمال وقتی مثل یه پسربچه خمت کردم روی میزو با کمربند پشتت زدم اخطار کردم که از حدت فراتر نری ! ولی انگار نفهمیدی ! کاملا درست میگفت .. ویلای شمال هم که کتکم زد احساس یه پسربچه رو داشتم که زیر دست پدرش کتک میخوره و التماس میکنه که ببخشتش .. مهندس گفت سرتو بگیر بالا ! یخ کردم .. فهمیدم میخواد بزنه تو صورتم .. نتونستم یعنی جرات نکردم .. صداشو بالا بردو گفت بگیر بالا ! زود ! بی اختیار سرمو بالا گرفتم یهو سوزش بدی تو صورتم مخصوصا لبم احساس کردم .. فهمیدم لبم طوری شده .. با نشستن پشت دستش تو صورتم سرم به بغل چرخید .. گردنم درد گرفت .. سعی کردم خودمو حفظ کنم و دوباره سرمو صاف نگه داشتمو پایین انداختم .. مهندس دوباره با همون لحن گفت سرتو بگیر بالا ! فهمیدم میخواد بازم بزنه .. شاید میخواد کاری کنه که همه بفهمن که کتک خوردم .. نفس نفس میزدم ولی نتونستم مقاومت کنم و دوباره سرمو بالا گرفتم . اصلا انتظار نداشتم دوباره همونطرف صورتم بزنه .. این بار طعم خونو گوشه لبم احساس کردم .. طوری زد که سرم کامل چرخید و نزدیک بود بیوفتم .. اصلا انتظار همچین قدرتی رو ازش نداشتم .. معلومه که بدن محکم و ورزشکاریی داره ... سرمو انداختم پایین .. مهندس گفت این بار درسی بهت میدم که تا آخر عمرت وقتی گفتم بشین بشینی و گفتم بلند بشی فورا اطاعت کنی ! بعد برگشتو رفتم سمت میزش .. کتشو درآورد .. آستیناشو باز کردو بالا زد .. فهمیدم به این سادگی نمیخواد ازم بگذره .. یاد موقعهایی افتادم که دبیرستانی بودمو وقتی شیطنت میکردم و به گوش شاهرخ میرسید طوری تنبیهم میکرد که هیچوقت فراموش نکنم ... اون موقع شاهرخ ازدواج نکرده بودو خیلی از الانش بیشتر سخت میگرفت .. ..... الانم همون حسو داشتم.. با این قدو هیکل حس یه پسربچه دبیرستانی رو داشتم .. مهندس بدون اینکه برگرده نگاهم کنه بلند شهرامو صدا کردو گفت ترکه .. شهرام مثل باد ترکه رو آورد گذاشت رومیزو برگشت سرجاش .. از دیدن اون ترکه قلبم ایستاد ... هیبت این ترکه طوری ترسوندم که دیگه به دردش فکر نکردم .. مهندس ترکه رو برداشتو گفت کتتو دربیار ! دستات روی میز ... چشمامو بستم که ترسم از تو چشمام معلوم نشه و کتکو درآوردم روی مبل گذاشتم .. آروم رفتم سمت میز و خم شدم .. کف دستامو روی شیشه میز گذاشتم .. نمیدونم من یخ بودم یا میز .. تو تابستون میلرزیدم .. مهندس ترکه رو تو هوا تکون داد .. صدای غرش ترکه طوری بود که دلم میخواست فرار کنم .. ولی با خودم عهد کردم که نه ناله ای کنم نه حرفی بزنم و عزت نفس خودمو حفظ کنم .. اومد پشت سرم ایستادو بلند گفت تکون نمیخوری ! همینطور که خم شدم زیر چشمی میدیدم که چطور بی رحمانه دستش بالا رفتو روی پشتم پایین اومد ...ناخودآگاه آخی از دهنم پرید ...بعدش دومی پشتم فرود اومد .. و سومی ... تمام نیرومو جمع کردم که صدام درنیاد .. تا اینکه به دهمی رسید .. دیگه نتونستم تحمل کنم .. سعی کردم با حفظ غرورم عذر خواهی کنم تا مهندس از زدن دست برداره .. شروع کردم به عذر خواهی ولی مهندس اصلا نمیشنید .. تا اینکه از پونزده رد شد .. دیگه نتونستم تحمل کنم .. دیگه عزت نفسم برام مهم نبود .. دیگه مهم نبود جلوی شهرام التماس میکنم یا مهندس درموردم چی فکر میکنه .. از درد ناله میکردمو التماس که ببخشه و از زدن دست برداره .. زانوهام خم شده بود تا اینکه مهندس به بیست رسید .. دیگه نشد زانوهامو نگه دارم و کامل خم شد ... مهندس با لحن تهدید آمیزی گفت زانوهاتو صاف کن ! سعی کردم ولی نمیشد .. دیگه نمیتونستم تحمل کنم .. دیگه برام مهم نبود چی میگن یا درموردم چی فکر میکنن .. فقط دلم میخواست که مهندس ببخشه و ازم دست برداره .. التماس کردم ببخشه .. انگار دلش سوخت چون ولم کردو ترکه رو روی میز انداخت و رفت پشت پنجره .. آروم گفت میتونی بلند شی .. دلم میخواست بلند بشم ولی توانشو نداشتم .. یهو یه دست قوی رو زیر بازوم احساس کردم .. شهرام بود .. با یه حرکت بلندم کردو تونستم تا حدودی صاف وایسم .. تازه اونجا فهمیدم که حدسم درمورد شهرام درست بوده و بدن ورزیده و بازوهایی قویی داره .. مهندس به شهرام گفت دکترو ببرن به برادرش تحویل بدن ! شهرام گفت بله قربان و کتمو برداشتو کمکم کرد که برم بیرون .. لنگون لنگون رفتیم سمت در .... خوشحال بودم که دیگه کتک نمیخورم و برام مهم نبود کسی اینطور لنگون ببینتم .. شهرام منو برد تو یه آسانسور و رفتیم سمت پایین .. خمیده تو آسانسور ایستاده بودم .. از درد نمیتونستم صاف وایسم .. شهرام آروم گفت صاف وایسا دکتر ! زخم شمشیر نخوردی که ! چند تا ضربه ترکه بود .. مطمعنم قبلا کم کتک نخوردی ! سرمو بلند کردمو سعی کردم صاف وایسم .. لبخند کمرنگی زدمو گفتم کتک زیاد خوردم .. داداشم مثل مهندس سختگیره .. هنوزم اگر پامو کج بذارم به حسابم میرسه ولی هیچوقت به این سختی کتک نخوردم .. خیلی درد داشت .. شهرام خندیدو گفت رئیس خیلی سخت گیره ! خیلی محکم .. خیلی جدی .. ولی بهترین آدمیه که تاحالا دیدم .. نظیرش خیلی کم پیدا میشه .. خیره نگاهش کردم .. این توصیف از آدمی که زیر دست مهندس بود یکم شوکم کرد .. شهرام گفت تعجب نکن .. مثل بابام دوستش دارم .. مثل بابام ازش کتک خوردم ولی خیلی دوستش دارم .. نگاهش کردم .. صداقت تو عمق چشماش معلوم بود ... گفت اگر اینطور کتکت میزنه یعنی میخواد تو خانوادش نگهت داره .... اگر نه الان اینجا نبودی .. میداد دستو پاتو بشکنن بندازنت جلوی در خونت ! ... قدر این اعتمادو بدون ! رئیس هرکسی رو تو خونه و خونوادش راه نمیده ! وقتی نگهت داشته یعنی دوستت داره و میخواد عضوی از خانوادش باشی ! همین موقع در آسانسور باز شد .. شهرام دکمه بسته شدنو زد ... در دوباره بسته شد .. سرشو به صورتم نزدیک کردو گفت خودتو جمعو جور کن ... طوری رفتار کن که شایسته اعتمادش باشی ! گفتم پس این رفتارش ... شهرام گفت رئیس هرکسی رو که نزدیک به خودش و خونوادش میدونه و نمیخواد بندازتش بیرونو اینطور تنبیه میکنه ... با هر خطایی طوری تنبیه میکنه که فراموش نکنی ولی بازم اعتمادشو بهت داره ... خیلی کم پیش میاد که شخصی از بیرون از خانواده اینطور برای رئیس اهمیت داشته باشه که با یه تنبیه با ترکه ببخشه ! پس نشون بده لیاقت اعتمادشو داری .. اعتماد رئیس خیلی باارزشه ! همونطور که مثل یه شیر ممکنه بدرتت مثل یه پدر دوستت داره ..پس حواست باشه که چه رفتاری میکنی ! دستمالی رو از جیبش درآوردو خون گوشه لبمو پاک کردو گفت صاف وایسا ! سرمو انداختم پایین .. تو اعماق قلبم احساس میکردم که راست میگه .. مهندسو همیشه با شاهرخ مقایسه میکردم .. حالا فهمیدم که چرا این دونفرو اینقدر شبیه به هم میدیدم .. منم به این خانواده و مهندس علاقه مند بودم .. تنها آرام نبود که منو پاگیر کرده بود .. این مهندس و کل خانوادش بود که منو پاگیر خودش کرده بود .. خوشحال بودم که فهمیدم مهندسم بهم همچین احساسی داره ...خندیدمو گفتم الان برم خونه باید جواب داداشمو بدم .. حتما حسابی حالمو جا میاره ... بالاخره این کتکی که خوردم دسر هم میخواد ! شهرام خندیدو گفت هیچ اقدامی بدون اطلاع برادرتون نبوده .. خنده رو لبم خشک شد .. نگاهش کردم .. شهرام دکمه باز شدن درو زدو دستشو جلو آورد .. باهام دست داد .. گفت خوشبختم .. شهرامم .. رئیس گارد محافظتی شرکت .. همیشه میتونی رو کمک من حساب کنی ..از اینکه فهمیدم شاهرخم در جریان این کار مهندس بوده شوکه شدم .. یعنی مهندس اونقدر برای شاهرخ احترام قائله که در جریان تصمیمش گذاشتتش ... لبخندی زدمو گفتم ممنونم ..آروم از آسانسور رفتم بیرون و سوار ماشینی شدم که منتظرم بود .. شهرام هم دگمه آسانسورو زدو برگشت بالا .. با حرفای شهرام دردو فراموش کرده بودم .. وقتی نشستم دوباره یادم اومد .. با خودم گفتم مهندس کاری کرد که تا آخر عمرم فراموش نکنم .. رفتیم سمت خونه . جلوی در خونه پیاده شدم .. رفتم کلید انداختم و درو باز کردم .. ماشین اونقدر ایستاد که رفتم داخل .. وقتی در آپارتمانو باز کردم .. مامان فیروزه اومد جلو ... گفت کجا بودی شاهو ؟؟؟ دلم هزار راه رفت .. گفت خوبم .. بیرون بودم .. شاهرخ روی مبل نشسته بودو اخماش تو هم ... میدونم که کاریم نداره ولی بازم جرات نکردم تو چشماش نگاه کنم .. با یه سلام آروم رفتم سمت اتاقم .. تو اتاق کتمو روی تخت انداختم و شلوارمو درآوردم ... یه نگاه تو آینه به پشتم انداختم .. رد ترکه ها خونی شده بودو لباس زیرم خونی بود .. از درد نتونستم کاری انجام بدم .. روی تختم دراز کشیدم .. با خودم گفتم یکم استراحت کنم تا همه بخوابن .. بعد میرم بتادین میارم .. کمی گذشت که یهو در باز شدو کسی اومد داخل .. در قفل شد .. فهمیدم شاهرخه .. سریع از جام پریدم .. شاهرخ بالا سرم ایستاده بود .. گفت بخواب ! برگشتم و دوباره دراز کشیدم .. احساس کردم لباسمو کشید پایین و نگاه کرد .. گفت این بار بد درسی بهت داده ! همینو میخواستی ؟ .. هان ؟ نگفتم آراز پیرنیا آدمی نیست که هر رفتاری رو تحمل کنه ؟ نگفتم این بار دستو پاتو میشکنه ؟ .. گوش نکردی ! خوب نتیجه عشقو عاشقی همینه ! برگشت سمت میز یه چیزی برداشت .. تازه فهمیدم با خودش دوا آورده .. گفتم خودم انجامش میدم .. شاهرخ بهم توپیدو گفت بخواب تا فیروزه رو صدا نکردم ! میدونی که اگر بفهمه چی میشه ؟؟؟ اول از همه ازت ناامید میشه ! بعد آروم با بتادین پشتمو تمیز کرد .. بعد پماد زدو گاز استریل گذاشت .. بلند شد از کشو میزم لباس زیر تمیز آوردو کمکم کرد عوض کنم .. بعد آروم روی گاز استریلا کشید .. گفت بخواب تا برات شام بیارم ! گفتم میل ندارم داداش .. همینطور که میرفت بیرون گفت میل پیدا میکنی ! وقتی بخوای دوتا مسکن باهم بخوری میل پیدا میکنی !!!! .... بعدم رفت .. با خودم گفتم نکنه مهندس با آرامم همچین رفتاری کرده ؟ طفلک آرام .. با همچین برادر سخت گیری که جای پدرشه .. جایی برای فرار نداره .. حتما حسابی تنبیهش کرده .. وای .. طفلک .. کاش میتونستم بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم ... ولی نمیشه .. باید از شاهرخ خواهش کنم که جای من زنگ بزنه و حال آرامو بپرسه ...
کامیار #
شرکت بودم که تلفنم زنگ خورد .. به گوشیم نگاهی انداختم .. دائی شاهرخ .. تعجب کردم .. این موقع دائی چکار داره با من ؟.. سریع جواب دادم .. دائی گفت الو کامیار ... سلام کردم .. شاهرخ گفت باشه سلام .. چطوری ؟ گفتم خوبم دائی .. چه خبر ؟ دائی گفت یه چیزی بهت میگم نمیخوام به گوش بابات برسه .. تعجب کردم .. گفتم چی شده دائی ؟ گفت آراز میخواد هفته دیگه بره شمال .. ویلاشون .. از ما هم دعوت کرده .. میخواد زنگ بزنه از شما هم دعوت کنه .. گفتم خوب ؟؟؟ دائی گفت خوب چیه ؟؟؟ نمیگیری چی میگم ؟ گفتم نه بخدا دائی ... دایی شاهرخ گفت از حالا با بابات حرف بزن یه جوری رأیشو بزن که نیاد باهامون . تعجب کردم .. گفتم یعنی چی دائی ؟ دائی گفت تو چرا اینقدر خنگ شدی ؟ خودمون بریم باهاشون ! ما با تو مازیار روژیار ... حالا فهمیدی ؟ گفتم فهمیدم دائی .. علتشو نفهمیدم .. دائی شاهرخ گفت ببین کامیار ! بابات خیلی مرد خوبیه و من خیلی دوستش دارم ولی یکم اتو کشیدست .. وقتی هست نمیشه جلوش راحت بود .. برای همین میگم نیاد .. گفتم خوب مامان چی پس ؟ دائی خندیدو گفت نفس پریسا به بابات بنده .. بابات نیاد مامانتم نمیاد .. راحت ! خندم گرفت .. گفتم دائی مگه قراره چکار کنیم ؟ دائی شاهرخ که لجش گرفته بود گفت دختر بازی ! ... با تعجب گفتم دائییییییی ! دائی گفت درد دائی ! میخوایم چکار کنیم ؟ میخوایم راحت پامونو دراز کنیم یا دست زنمو بگیرم برم اینطرف اونطرف .. بابات باشه نمیشه ... باید بشینم کنارش .. بفهم عزیزم !!!! خندیدمو گفتم باشه ولی نمیدونم دراینصورت میذاره روژیار بیاد یا نه ... دائی که دیگه کم مونده بود منفجر بشه گفت تو هستی! نگران نباش ! بابات تو باشی خیالش راحته ! حالا بجم ! بابات بیاد سفر من سفرو کوفت تو میکنم ! فهمیدی ؟؟؟؟ گفتم باشه دائی .. جوش نیار حالا .. سعیمو میکنم .. گفت باشه روت حساب میکنم .. بعد قطع کرد .. با خودم گفتم حالا چکار کنم ؟ بلند شدمو رفتم سمت سمت اتاق بابا .. در زدم گفت بفرمائید .. رفتم داخل .. بابا نگاهم کردو گفت چی شده کامیار ؟ گفتم هیچی .. بابا از بالای عینکش که به چشمش بود گفت هیچی یعنی چی ؟ یه آن قفل کردم .. بابا طوری نگاهم کرد که ترسیدم ..گفتم راستش از دائی شنیدم که مهندس پیرنیا هفته آینده میخواد بره ویلاش شمال و از دائی دعوت کرده .. اینطور که میگفت قصد داره مارو هم دعوت کنه ... بابا عینکشو برداشتو گفت من هفته آینده خیلی گرفتارم .. من که نمیتونم بیام ... میخوای شما با مامانتون برید ... گفتم میدونید که شما نیاید مامانم نمیاد .. بابا نگاهم کردو گفت دوست داری بری ؟ گفتم بله .. میخوام .. مدتیه که یه مسافرت دسته جمعی نرفتم .. بابا گفت برو مازیارو روژیارو هم ببر ! اینجوری جلوی چشم خودت یکم با آرشا وقت بگذرونه .. بیشتر باهم آشنا بشن .. درضمن آرشا رو هم بهتر میشناسی .. گفتم حتما .. ممنونم .. گفت حالا برو کار دارم .. زودتر برو خونه .. من دیروقت میام ! گفتم چشم .. با اجازتون به بچه ها میگم .. گفت بگو ... یکم گوششونم بکش که حواسشونو اونجا جمع کنن ! گفتم چشم .. بعدم از اتاق اومدم بیرون .. برگشتم اتاقم وسایلمو جمع کردم و راهی خونه شدم . میدونم که روژیار کلی ذوق میکنه .. منم خیلی خوشحال بودم .. بعد از مدتها یکم خوش گذرونی برام خوبه ..تو یکی دوهفته گذشته به این دوتا خیلی سخت گرفتم مخصوصا تو چند روز اخیر .. یه مسافرت برای اینکه دوباره باهاشون مهربون باشم فرصت خوبیه .. روژیار فکر کنم دوتا امتحانش مونده و مازیار کلا سه تا امتحان بیشتر نداره .. کل واحدایی که داشته یا نمره کل کلاس را براشون گذاشتن یا عملی کار بردن برای استاد .. میدونم حتما خیلی خوشحال میشن .. وقتی رسیدم خونه مامان توی هال نشسته بود .. سلام کردمو یه بوسه رو صورتش گذاشتم .. با خوش رویی جوابمو داد .. مامان پریسا از وقتی با بابام ازدواج کرد مثل پسر خودش باهام رفتار کرد . حتی یک روز احساس نکردم نامادری دارم .. همیشه پشتم بود .. حتی زمانیکه شیطنت میکردم که بابا خیلی عصبانی میشد ، تا جایی که میتونست برام وساطت میکرد تا بابا تنبیهم نکنه .. ولی درمورد بچه های خودش اینقدر مهربون نبود .. من خیلی دوستش دارم .. گفتم چه خبر مامان ؟ گفت سلامتی عزیزم .. تو چه خبر ؟ گفتم دائی زنگ زد .. لبخندی زدو گفت میدونم .. باباتم زنگ زد .. گفتم خوب .. میای ؟ گفت میدونی که بابات نیاد نمیتونم بیام .. بابا تنها میمونه .. گفتم بمونه .. بچست مگه ؟ یهو برگشت نگاهم کرد .. گفت کامیار ! میدونی که من بدون بابا نمیتونم جایی برم .. گفتم باشه .. عصبانی نشو ! شوخی کردم .. دوباره لبخند زد .. گفت برید با روژیار و مازیار خوش بگذرونید .. مواظب این دوتا هم باش شیطنت نکنن ! آبرومون نره یه موقع .. گفتم خیالت راحت .. مواظبم .. بعدم رفتم سمت اتاقم .. لباسمو عوض کردمو اومدم بیرون رفتم دستو صورتمو شستم .. میدونستم امروز روژیار خونست .. بدون اطلاع من اجازه نداره جایی بره و از طرفی امروز دانشگاه نداره .. در زدم گفت بفرمائید .. باز کردم رفتم داخل ..از جاش بلند شدو سلام کرد .. جوابشو دادمو رفتم جلو صورتشو بوسیدم .. هنوز یکم باهاش سرسنگینم ولی بوسیدمش .. روی صندلی پشت میزش نشستم .. نگاهش کردم .. هنوز ایستاده بود .. گفتم بشین !! آروم لبه تخت نشست .. گفتم از امتحانا چه خبر ؟ گفت خوب بودن .. دوتا مونده .. گفتم خوبه .. تا آخر هفته تموم میشه ؟؟ گفت بله .. گفتم خوبه .. برای هفته دیگه حاضر باش میریم شمال .. یکم نگاهم کردو گفت شمال ؟ ... یهویی ؟ گفتم یهویی نیست . دعوت شدیم .. با تعجب بیشتری نگاهم کرد .. گفت کی دعوت کرده ؟ سرمو برگردوندمو با بی تفاوتی گفتم مهندس پیرنیا با خانوادش دارن میرن مارو هم دعوت کردن .. یهو از جاش پریدو گفت چی ؟؟؟ واقعا ؟؟؟ با اخم نگاهش کردم .. به خودش مسلط شدو نشست .... سرشو انداخت پایین .. گفتم آره ..واقعا ! مامان و بابا نمیان .. فقط منو تو و مازیار میریم ! خودم اونجا حواسم بهتون هست ! از حالا خوب تو گوشت فرو کن !!!! دست از پا خطا کنی من میدونمو تو ! حواست باشه ! از جام بلند شدم .. روژیار هم سریع از جاش پرید .. خندم گرفت .. روژیار دختریه که من خیلی دوستش دارم .. همیشه حواسم بهش بوده و نذاشتم آب تو دلش تکون بخوره ولی بجاش هم اگر شیطنتی کرده خودم بهش رسیدگی کردم .. گاهی نمیذاشتم که خبر شیطنتاش به گوش بابا برسه .. در مورد مازیار هم همینطور بوده با این تفاوت که مازیار پسر بودو لوسش نمیکردم .. همیشه بابا هم بهم هشدار میداد که نمیخواد مازیارو لوس کنم .. رفتم سمت درو گفتم به درسات برس ! از در رفتم بیرون و رفتم سراغ مازیار .. در زدمو رفتم داخل .. چراغ اتاقش خاموش بود .. هنوز نیومده ! امروز امتحان داشت .. از پشت در برنامه امتحانیشو نگاه کردم .. ساعت 4 امتحانش تموم شده و باید الان خونه باشه .. گوشیمو درآوردمو شماره مازیارو گرفتم .. با دومین بوق گوشی رو برداشت .. فورا سلام کرد .. جواب دادمو گفتم کجایی ؟؟؟ با من من گفت تو خیابون .. گفتم مگه پس فردا امتحان نداری ؟ گفت چرا داداش ...... زود میام .. گفتم تا نیم ساعت دیگه خونه ای ! حالیت شد ؟ گفت بله داداش .. گفتم خوبه و قطع کردم .. بازم رفته پی شیطنت .. برگشتم اتاقم .. یکم از کارای شرکتو آوردم خونه . تا مازیار بیاد باید به کارام برسم .. نیم ساعت نشد که صدای در اتاقش اومد .. بلند شدمو رفتم اتاقش ..در زدمو رفتم داخل .. هنوز لباس بیرون تنش بود .. سلام کرد .. کنار میزش ایستاد ... گفتم مگه زمان امتحاناتت نیست ؟؟؟ بجای درس خوندن اینطرف اونطرف میگردی ؟ گفت داداش با یکی از بچه ها بودم .. دنبال جزوه امتحانی .. دستامو سرکمرم زدمو گفتم جزوه ؟؟؟ یه ترم چکار میکردی که شب امتحان دنبال جزوه میگردی ؟ سرشو انداخت پایین .. گفتم حقته الان به خدمتت برسم ! .. پیدا کردی ؟ آروم گفت بله داداش .. گفتم بشین سردرسات ! وای به حالت اگر نمراتت کم بشن ! بهت قبلا گفتم ...اگر نمراتت کم بشن من میدونمو تو ! یادت هست که !!!! گفت بله داداش .. گفتم خوبه .. از اتاق اومدم بیرون .. موضوع شمالو بهش نگفتم .. اگر بهش میگفتم حواسش از امتحاناتش پرت میشد !
آراز #
توی سالن نشستم .. حالم بهتر بود .. آرشا و نادر هم اومده بودن .. نادیا از سمت اتاقش اومد .. لباس قشنگی پوشیده بود .. یقش باز بود و شلوارش خیلی تنگ .. نادیا هیکل قشنگی داشت و هر لباسی میپوشید تو تنش قشنگ میشد ولی بدنشو بد نشون نمیداد .. توجهمو جلب کرد ... نادیا با خجالت سلام کرد و رفت سمت آشپزخونه .. به نظرم خجالت کشید بشینه یا شایدم ترسید بهش چیزی بگم .. شاهین و آریا هم به نادیا نگاه کردن و با هم پچ پچ کردنو خندیدن .. یه نگاه بهشون کردم که زود نیششونو بستن .. پروانه برام چایی آورد گذاشت .. روبه نادر کردمو گفتم چند تا امتحانت مونده ؟ نادر صاف نشستو گفت یکی پسردائی .. سرمو تکون دادمو گفتم خوبه .. از جام بلند شدم .. رفتم سمت آشپزخونه .. نادیا مضطرب تو آشپزخونه ایستاده بود ... به پریوش گفتم شام آمادست ؟ گفت بله ارباب .. گفتم میزو بچینید تا رضا بیاد ! آرش و آسا هم دعوت کردید ؟ پریوش گفت بله ارباب .. همینطور که با پریوش صحبت میکردم مستقیم به نادیا نگاه میکردم .. نادیا سرشو انداخته بود پایین .. گفتم دنبالم بیا ! نادیا فهمید که با خودش بودم .. راه افتادم سمت کتابخونه و نادیا دنبالم اومد .. از پله ها پایین رفتم و کنار در کتابخونه ایستادم .. درو باز کردمو صبر کردم نادیا بره داخل .. نادیا درحالیکه خودشو جمع کرده بود رفت داخل .. پشت سرش رفتم و درو بستم و قفل کردم .. این نشونه خوبی برای کسی که خواستمش اتاقم نیست .. رفتم سمت مبل و نشستم و به نادیا نگاه کردم .. حالا از نزدیک که نگاهش میکردم شلوارش خیلی تنگ بودو یقه بلیزش خیلی باز .. خط سینش کامل معلوم بود .. شبیه اون لباسایی که قبلا میپوشید .. اشاره کردم بشین ! نادیا دید اخمام توهمه .. آروم نشست .. گفتم وقتی خواستم تو این خونه زندگی کنی برات یک سری قوانین تعیین کردم .. یادت هست ؟ آروم گفت بله پسردائی ..گفتم خوب ! پس یادته ! یادته و این لباسو پوشیدی؟؟؟ یادته و دستورمو زیر پا گذاشتی ؟؟؟ نادیا سرشو بالا گرفتو گفت نه پسردائی ... گفتم پس این لباس نشونه چیه ؟ هوم ؟ فکر کردی بهتون اجازه دادم باهم رابطه داشته باشید یعنی اینکه هر کاری دلت میخواد میتونی بکنی ؟ نادیا سرش پایین تر رفت .. از حرفای رک من خجالت کشید ...... با لحن تهدید آمیزی گفتم هنوز اختیارت بامنه ! ....هنوزم میتونم دیدن رضا رو محدود کنم ! نادیا سرشو بلند کردو گفت پسر دائی .. من .. پریدم تو حرفشو گفتم اجازه ندادم حرف بزنی ! نادیا دوباره ساکت شدو سرشو انداخت پایین .. گفتم این لباس چیه ؟ یقه به این بازی .. خط سینت معلومه ! شلوارت اونقدر تنگه داره پاره میشه ! خجالت نمیکشی جلوی بقیه گوشتو بخاطر لباس پوشیدن بکشم ؟ هان ؟ میخوای بفرستمت تو اتاقت و اجازه ندم بیای بیرون ؟؟ دوباره برگشتی به زندگی گذشتت ؟ اگر اینطوره منم بلدم دوباره سربه راهت کنم ! خودت خوب میدونی که به راحتی کمربندمو درمیارم ! اگر دوست داری مثل یه دختر بچه باهات رفتار کنم بگو ! لازم نیست اینطور لباس بپوشی ! ...همینطور که سرزنشش میکردم دیدم که گریه میکنه .. این بار مظلومانه گریه میکرد .. گفتم بسه ! میدونی که اشکات بیشتر عصبانیم میکنه ! ... خوب .... حرف بزن ! نادیا همونطور که اشکاش میریخت گفت بخدا تقصیر من نیست .. این لباسو رضا خرید .. گفتم خیلی تنگه .. گفتم یقش خیلی بازه .. ولی گوش نکردو گفت بپوش .. گفتم رضا گفت ؟؟؟ یعنی اگر میگفت چادر سر کن قبول میکردی ؟ ..یعنی هنوز نمیدونی که باید استقلال فکری داشته باشی ؟ نباید خودت تصمیم بگیری ؟ ... تو یه زن تحصیل کرده مستقل ! ... یه چیزی بهت میگم خوب تو گوشت فرو کن ! بعضی از تصمیمات زندگی فقط و فقط به خودت مربوطه ! تویی که باید درستی و غلطیشو تشخیص بدی ! ... اینطور به میل نامزدت نشونه عشق نیست ! بی عقلیه ! .. خودتو خوب تو آینه نگاه کن ! ببین تیپت به شخصیت و جایگاهت میخوره یا نه ! این لباس شاید برای یه مهمونی آنچنانی یا مراسم خاص بخوره و قابل چشم پوشی ولی برای یه مهمونی ساده خیلی جلفه ! .... خوب! ....با همین لباس میری تو سالن .. دلم میخواد ببینم که رضا خوشش میاد که زنش اینطور تو انظار دیده بشه ؟؟؟ هرقدر هم همه خانواده باشن !!! ولی مطمعن باش که اگر رضا اظهار بی اطلاعی کنه امشب به حسابت میرسم ! به هیچ وجه ازت نمیگذرم .. حالا میتونی بری ! ...نادیا بلند شدو آروم رفت سمت درو بازش کرد و رفت بیرون .. نفس عمیقی کشیدمو با خودم گفتم دلم میخواد بدونم رضا از این طرز لباس پوشیدن خوشش میاد !!!؟؟؟ بلند شدم رفتم بیرون .. از پله ها رفتم بالا .. آسا و آرش اومده بودن .. آسا سریع اومد جلو و اومد تو بغلم .. با لبخند بغلش کردم .. گفت سلام داداش ... خوبید ؟ گفتم خوبم .. تو خوبی دختر ؟ کم پیدایی ... میدونی چند وقته نیستی ؟ از بغلم اومد بیرونو نگاهم کرد گفت این ترم واحدام زیاد بود .. زیاد برداشته بودم تا زودتر درسم تموم بشه .. حالا چهار تا واحد بیشتر ترم بعد ندارم .. بعد تموم میشه .. گفتم حالا نمراتت خوب میشه ؟ خندیدو گفت بله .. گفتم تموم شد یعنی ؟ گفت یکی مونده .. گفتم خوبه چون یه خبر خوب دارم براتون .. خندیدو گفت آخ جون ! گفتم حالا برو پیش نامزدت تا از حسودی نمرده ! خندیدو گفت عیبی نداره .. بذارید حسودی کنه ! سرمو نزدیک صورتش کردمو گفتم اگر اذیتت کرد فقط به خودم بگو ! گفت باشه .. بعد رفت پیش آریا .. آرش هم اومد جلو و باهام دست دادو گفت سلام رئیس .. گفتم خوش اومدی .. پروانه کو ؟ گفت آشپزخونه .. گفتم باشه .. آرش هم رفت پیش آریا و شاهین .. باهم شروع کردن به پچ پچ .. همین موقع رضا ونازنین و رامین اومدن .. نازنین اول از همه اومد و سلام کرد .. دستشو دراز کردو باهام دست داد .. دستشو کشیدم و بغلش کردم .. پیشونیشو بوسیدمو گفتم تو عروس خودمی .. آروم کنار گوشش گفتم به زودی مراسم عقدتونو میگیرم .. نازنین لبخندی زد که تمام دندونای قشنگش معلوم شد .. گفتم حالا نمیخواد به شاهین بگی ذوق مرگ میشه ! بذار خودم بعدا بهش میگم .. گفت چشم .. بعد با رامین دست دادم گفتم خوش اومدی آقای دکتر ! گفت ممنونم .. آخر از همه رضا اومد .. باهام دست داد .. بعد گفت نادیا کو ؟؟؟ نیستش ! نکنه نمیخواد منو ببینه .. گفتم الان میاد .. یهو از پشت سر نادیا آروم سلام کرد .. رفتم کنار و رضا نادیا رو دید .. باتعجب به نادیا نگاه کرد .. اول بهت زده نگاهش کرد بعد گفت این لباس چرا اینقدر تنگ شد ؟؟؟ یعنی اینقدر تنگو باز بود ؟؟؟ فهمیدم گند خود رضا زده و من نادیا رو دعوا کردم .. البته خود نادیا میتونست نپوشه و بگه خیلی ناجوره ولی اینکارو نکرد .. گفتم رضا ! باید باهات صحبت کنم ! رضا یه نگاه بهم کردو گفت میدونم .. متاسفم .. گفتم خوبه ! رضا دستشو دراز کردو دست نادیا رو گرفت و کشید سمت خودش .. خیلی آروم که فقط منو نادیا میشنیدیم گفت برو لباستو عوض کن عزیزم .. گفتم لازم نیست ! الان دیگه دیره .. فقط برای نادیا بد میشه .. دستمو دور شونه نادیا گذاشتمو کشیدمش تو بغلم .. گفتم تا من هستم هیچ کس وجود نمیکنه درمورد نادیا حرفی بزنه .. گرچه غریبه بینمون نیست .. به نادیا نگاه کردم .. نادیا سرشو بلند کردو تو چشمام نگاه کرد .. با مهربونی گفتم این بارو عیبی نداره .. آروم پیشونیشو بوسیدمو کنار گوشش گفتم اگر دعوات کردم فقط بخاطر خودت بود .. این لباس خیلی بهت میاد .. ناراحت نباش .. کنار رضا خوش بگذرون ! تا گوش رضا رو هم خوب بکشم ! نادیا از خجالت صورتش سرخ شدو لبخندی زدو گفت ممنون .. میدونم ممنون گفتنش بخاطر اینکه گذاشتم این لباس تنش باشه نیست .. بخاطر حمایت و مواظبتی هستش که ازش میکنم .. اینکه بخاطر خطاش تنبیهش میکنم ولی طوری ازش حمایت میکنم که کسی نتونه حرفی بزنه .. با وجود شوهرش ولی بازم این منم که کامل ازش حمایت میکنم ... آروم هولش دادم تو بغل رضا .. گفتم تارا کو ؟ دیدم از طرف آشپزخونه اومد ..رفتم سمتشو آروم گرفتمش تو بغلم .. گفتم کجایی پس خوشگله ؟؟ لبخندی زدو گفت فعلا که شما نیستی ! گفتم جدی ؟؟؟ که من نیستم ! هان ؟ خوب تا وقت خواب چیزی نمونده .. اونموقع هستم .. یه چشمک بهش زدمو با شیطنت خندیدم .. نگاهم کردو با عشوه گفت یعنی یکم پیش بست نبود ؟؟؟ هوم ؟؟ گفتم زیادی عشوه نیا ! یه موقع دیدی بردمت تو اتاقو .... خندیدو از بغلم دراومد رفت سمت بچه ها .. برگشتم سمت بچه ها نگاهشون کردم .. برگشتم سمت اتاق دخترا ! سه چهار ساعت از تنبیه کردنشون میگذشت .. یه تقه و رفتم داخل .. دخترا کنار هم روی تخت نشسته بودن .. سریع از جاشون بلند شدن .. دستامو تو جیب شلوارم یکم نگاهشون کردم .. گفتم خوب ! این بار آخر بود که دیدم دنبال این دوتا وروجک کردیدو همه جا رو بهم ریختیت ! شیرفهم شد ؟ آروم گفتن بله .. برگشتم سمت میز آرام . به لبه میز تکیه دادم .. گفتم خوب .. بریم سر کارنامه شما دوتا ...ترنم عکس العمل خاصی نداشت ولی آرام ترسید .. طوری رنگش پرید که ترسیدم اتفاقی براش بیوفته .. یه نگاه به ترنم کردمو گفتم تو .. ترنم نگاهم کرد .. گفتم تو نمراتت مثل همیشه عالی بود .. آفرین ... خیلی خوبه ... لبخندی زد... به آرام نگاه کردم .. گفتم ترنم بیرون باش ! ترنم با نگرانی به آرام نگاه کردو لباسام ... گفتم لباسات خوبه ... گفت چشم بابا ... وقتی رفت گفتم خوب ... اما تو ! آرام با ترس نگاهم کرد .. گفتم خوب ... اصلا انتظار نداشتم .. با اینکه خودم بالا سرت بودم و درس خوندنت زیر نظرم بود ولی بازم انتظار نداشتم ! آرام یهو با بغض گفت داداش .. بخدا .. بخدا .. سعیمو .. کردم .. اشکو تو چشماش دیدم دیگه نتونستم ادامه بدم .. بلند شدم رفتم سمتش .. بازوشو گرفتمو کشیدمش تو بغلم ..دیگه طاقت نیاوردو گریه کرد .. روی موهاشو بوسیدمو گفتم عزیزم ... افتخار میکنم بهت .. نمراتت عالی بود .. اصلا انتظار نداشتم .. روسفیدم کردی .. از بغلم دراومدو نگاهم کردو گفت راستی داداش ؟ گفتم آره .. یعنی باهات شوخی میکنم ؟ هان ؟ نگاهم کرد .. گفتم دیروز وادارم کردی تنبیهت کنم .. امروز هم همینطور ... چرا ؟ هان ؟ چرا این کارا رو میکنی ؟ چرا یه کاری میکنی که مجبور بشم دست روت بلند کنم ؟ میدونی که چقدر ناراحتم ؟؟؟ میدونی ؟؟ وادارم کردی ! دوباره بغلش کردم .. دستمو تو موهاش کردمو سرشو توی سینم فرو کردم .. گفتم عزیزم .. دخترم .. تو جگر گوشه منی .. هنوزم برام همون دختر کوچولویی ... قلبم میگیره وقتی مجبور میشم تنبیهت کنم .. کتکت بزنم .. خوب ... یه چیزی بهت میگم میخوام خوب فکر کنی ! از بغلم درش آوردم و گفتم بشین روی تخت .. بعد صندلی پشت میزشو کشیدم سمت تخت و روبه روی تخت نشستم .. گفتم آخر این هفته شاهو میاد خواستگاری ! با شاهرخ و دکتر فیروزه .. آرام با گیجی نگاهم کرد .. گفتم شنیدی چی گفتم ؟ گفت بله داداش .. گفتم خوب ... حالا میخوام یه چیزی بهت بگم .. بعد از خواستگاری اجازه میدم با تلفنی باهاش رابطه داشته باشی و صحبت کنی ... فقط در حد یه دوست .. یه فامیل .. نه بیشتر ! اگر متوجه بشم که غیر از این بشه ارتباطتو کامل قطع میکنم ... تا زمانیکه دانشگاهت تموم بشه ! متوجه شدی ؟ آرام گفت بله داداش .. گفتم اجازه میدم وقتی خانوادگی رفتو آمد میکنیم باهاش حرف بزنی و معاشرت عادی داشته باشی ... فقط همین !!! نمیخوام بهت سخت بگیرم ولی اگر غیر از این عمل کنی عواقبش خیلی برات سخت میشه .... خوب ... فردا سارا میاد تهران ... دوباره سه تایی آتیش نسوزونید !یهو انگار بهش یه خبر خیلی مهم داده باشن جیغ زد وای داداش !!! واقعا ؟ آخ جون ... اخمامو تو هم کردمو گفتم آروم ! چه خبرته ؟؟؟ بسه ! آرام یهو ساکت شدو نگاهم کرد ... گفتم از حالا بهت اخطار میدم ! اگر بازم خرابکاری کنید یا شیطنتی بکنید تورو بیشتر از اون دوتا تنبیه میکنم ! فهمیدی ؟ آروم سرشو تکون داد .. با اخم گفتم باز که سرتو تکون میدی ! زبون نداری تو ؟ آروم گفت ببخشید داداش .. بله فهمیدم .. گفتم خوبه ! اتمام حجت کردم باهات ... بلند شدمو گفتم صورتتو بشور سریع بیا بیرون ! لباس مناسب هم بپوش ! گفت چشم .. از اتاق اومدم بیرون .. رفتم سراغ کوروش .. درو باز کردمو رفتم داخل .. یهو از جاش پرید .. تبلتش دستش بودو از دستش افتاد .. جلوی در نگاهش کردم .. سریع تبلتشو برداشت .. سرشو انداخت پایین .. گفتم بازم تبلت ؟ آره ؟ ... هر موقع دیدمت تبلت دستت بود ! بیارش اینجا ! کوروش با التماس نگاهم کرد ولی با اخمم بهش فهموندم که راهی نداره .. اومد جلو آهسته داد دستم ..بعد برگشت سرجاش ایستاد .. سعی کرد ازم دور وایسه .. تبلتو گرفتمو روی میز کنار در گذاشتم .. گفتم خوب ! کارنامت اومده ! یهو تکون خورد .. انگار ترسید .. رفتم جلو و روبه روش ایستادم .. لبخند زدم .. گفتم آفرین ... این دفعه خیلی خوب عمل کردی .. نمراتت خیلی پیشرفت کرده و من خیلی از نمره هات راضیم .. نگام کردو گفت واقعا بابایی ؟ گفتم آره .. خوب .. دستو روتو بشور لباستو عوض کن بیا بیرون ... خندیدو گفت چشم ... سرمو تکون دادمو موهاشو نوازش کردم .. موقع اومدن بیرون تبلتشو برداشتم و بیرون از اتاق روی میز کنسول گذاشتم .. مطمعنم که جرات نمیکنه بهش دست بزنه .. رفتم سراغ ناتاشا .. درو باز کردمو رفتم داخل ناتاشا تنها پشت میزش نشسته بودو نقاشی میکرد ..اول متوجه نشد منم .. یه دفعه متوجه شدو سریع از جاش بلند شد ... سرشو انداخت پایین .. لبه تختش نشستم و درست به روبه روی خودم اشاره کردم گفتم بیا اینجا ! آروم اومد جلو و ایستاد .. گفتم چند بار تا حالا بهت گفتم کاری به کار پشمک نداشته باش ! چند بار گفتم به برادر بزرگترت احترام بذار و باهاش دعوا نکن ! ولی بازم تکرار کردی .. هر بار با یه تنبیه کوچیک گذشت کردم .. این بار کاری کردی که دیگه نتونستم ببخشم .. مجبورم کردی درست حسابی تنبیهت کنم ! حالا که تنبیه شدی دردت اومد خوب شد ؟ هان ؟ همینو میخواستی ؟ میخواستی حسابی تنبیهت کنم ؟ آره ؟ سرشو انداخت پایین .. گفتم خوب گوشاتو باز کن ناتاشا ! اگر دوباره همچین چیزی ازت ببینم طوری تنبیهت میکنم که تا چند ساعت گریه کنی ! این بار دیگه کاری میکنم که این کتکی که خوردی پیشش هیچه ! فهمیدی ؟ آره ؟ آروم و با بغض گفت بله بابایی .. گفتم خوبه ! دختر بزرگی هستی ! عاقلو باهوشی ! میدونم که کامل میفهمی چی میگم ! کاری نکن این بار بد کتکی بخوری ! دارم واضح بهت میگم .. دیگه تکرار نمیکنم ! فهمیدی ؟ گفت بله بابایی ... گفتم خوبه ! حالا به مامان تارا میگم بیاد لباستو عوض کنه ... میای بیرون و سلام میکنی و مثل دخترای خوب میشینی ! گفت چشم بابایی .. دستشو گرفتمو کشیدمش تو بغلم و بوسیدمش .. گفتم آفرین دختر خوب ! بلند شدم رفتم سمت درو رفتم بیرون .. وقتی رسیدم تو سالن تارا اومد سمت من .. گفتم عزیزم لطفا کمک کن ناتاشا لباسشو عوض کنه ... گفت با ناز گفت باشه .. .. لبخندی زدم و رفتم سمت سالن و جای خودم نشستم ..همه مشغول حرف زدن بودن .. گفتم گوش کنید ! یهو همه ساکت شدن .. گفتم میخوام یه خبری بهتون بدم .. تو هفته آینده قراره بریم شمال ... خودتونو حاضر کنید ! یهو سالن رفت روهوا ... یکم که گذشت گفتم بسه ! خوب ! روزش دقیق معلوم نیست .. به احتمال زیاد یکشنبه میشه .. خبر دوم این که سارا داره میاد تهران .. فردا میرسه .. خبر سوم ... تو ماه آینده مراسم عقد داریم ..به قیافه همه نگاه کردم .. با تعجب نگاهم میکردن .. گفتم عقد شاهینو نازنینو میخوام راه بندازم .. دوباره همه شروع کردن به سروصدا .. هیجانشون که کم شد گفتم و در آخر میخوام یه خبر دیگه بهتون بدم ... تا دو سه هفته دیگه میخوام مراسم عروسی خودم و تارا رو تو خونه بگیرم .. به توصیه رضا یه مراسم خودمونی که به تارا فشار نیاد .. از حالا فکر لباس باشید ... این بار طوری همه جیغو هورا کشیدن که گوشام سوت کشید .. همین موقع تارا با ناتاشا اومد .. ناتاشا سلام کردو نشست کنار تارا ... تارا گفت چه خبره ؟ گفتم برنامه های یکی دوماه آینده رو گفتم .. گفت خوب .. بگید منم بدونم .. درمورد شمال و سارا و عقد کنون شاهین گفتم و درآخر عروسی خودمون .. تارا خندیدو گفت برای همین اینقدر سروصدا میکنن ؟؟ گفتم آره ...کم کم همه ساکت شدن .. گفتم خوب ... برای مسافرت شمال شاهرخ با خانمش هم میاد ... کامیار مازیار و ..... یکم مکث کردم و به آرشا نگاه کردم .. گفتم روژیار ! یهو آرشا خندید .. انگار دنیا رو بهش دادن .. طوری هیجان زده شد که نتونست جلو من خودشو نگه داره .. دیگه نگاهش نکردمو به شاهین گفتم به سینا بگو اونم بیاد ! شاهین با تعجب نگاهم کردو گفت چشم رئیس ... گفتم وقتی جزء گروه شما حساب میشه و بخاطر کارای شما ترکه میخوره باید بتونه شمال هم بیاد ! همین موقع پریوش اومدو گفت شام حاضره .. بفرمائید ... بلند شدمو دست تارا رو گرفتم .. گفتم بریم سر میز عزیزم .. ناتاشا هم بلند شد .. کوروش که کنار نادر نشسته بود هم بلند شد .. آرام و ترنم که از خوشحالی رو پا نبودن .. میدونم با اومدن سارا کار منم درمیاد ! شش دنگ باید حواسم بهشون باشه دسته گل به آب ندن ... بعد از شام همه تا ساعت 12 نشسته بودن .. البته ناتاشا و کوروش با تهدید من رفتن بخوابن ...از موقعی که رضا اومد نازنین نزدیک شاهین نشسته بودو با هم پچ پچ میکردن .. رامین فقط این وسط ساکت نشسته بودو مدام زیر چشمی به ترنم نگاه میکرد .. وقتی همه رفتن دخترا رفتن اتاقشون .. نادیا و پروانه باهم صحبت میکردنو رفتن اتاق پروانه .. پسرا هم رفتن سمت سوئیتشون .. منم بازوی تارا رو گرفتمو رفتم سمت اتاق ... رفتیم داخل درو پشت سرم بستم و قفل کردم .. تارا رو بین بازوهام گرفتمو لبهاشو بوسیدم ... با هیجان تو بغلم نگهش داشتم .. درونم یه اشتیاقی برای تصاحب دوبارش داشتم .. برای همین بغلش کردمو بردمش توی تخت .. با اینکه بعد از ظهر باهم بودیم ولی بازم احساس خواستنش تمام وجودمو پر کرده بود .. همینطور که توی تخت بغلش کرده بودمو میبوسیدمش آروم کنار گوشش گفتم اگر دوباره بخوامت بهت فشار میاد ؟ آروم گفت نه ... از توی چشماش خوندم که اونم همین حسو داره .. پس بدون اتلاف وقت دوباره بوسیدمش ... آروم آروم تا روی گردنش اومدمو لباساشو ازش دور کردم ... هیجان خواستنش بهم اجازه نمیداد آروم باشم .. بااینکه سعی میکردم با آرامش پیش برم ولی یه جایی دیگه از دستم در رفتو نفهمیدم چی شد ... بعد تو آغوش همدیگه بخواب رفتیم .... صبح که چشمامو باز کردم به تارا نگاه کردم .. آروم خوابیده بود ... دیشبو به خاطر آوردم ... یهو ترسیدم .. نکنه کار من باعث خطر برای تارا و بچم بشه ؟؟؟ آروم لحافو زدم کنار و به تخت نگاه کردم .. اگر اتفاقی بیوفته با خونریزی همراهه .. پس به دقت تختو نگاه کردم .. یهو تارا بیدار شد ..گفت چی شده عشقم ؟ گفتم ترسیدم که شاید دیشب زیاده روی کرده باشم و برای تو خطرناک بوده باشه ... لبخندی زدو گفت نترس خودم حواسم بود ... خوبم ... خوشحال شدمو آروم بوسیدمش ... بعد از تخت بیرون اومدمو به سمت حمام رفتم ...
شاهین #
رئیس اومد تو سالن نشست .. به احترامش بلند شدیم و با خودش نشستیم .. نگاهش آروم شده .. الان دیگه به این باور رسیدم که وجود یه زن یه همسر یه بانو تو زندگی یه مرد اثر زیادی داره .. هم از نظر روحی و هم جسمی ... تارا خوب میدونه که چطور شوهرشو آروم کنه و فکرشو از خرابکاری بچه ها منحرف کنه .. خدا کنه نازنینم اینطور بتونه منم آروم کنه .. یه آن تصویر نازنین اومد تو ذهنم .. نزدیک بود غش کنم .. آریا زد به بازومو گفت چته ؟ .. خودمو جمع کردمو گفتم هیچی .... هیچی ... همین موقع نادیا از سمت اتاقش اومد .. یه آن شوک نگاهش کردیم .. رئیس هم سرشو برگردوندو نگاهش کرد .. لباسی که نادیا پوشیده بود منو یاد زمانی انداخت که تازه اومده بود ... اون زمان رئیس خیلی بهش سخت میگرفتو یه بار بخاطر لباس پوشیدنو حرف گوش نکردن حسابی تنبیه شد .. از اون وقت رئیس براش قوانینی گذاشت که یکیش لباس درستو معقول بود .. رئیس اگر سالها بگذره از قوانینی که گذاشته کوتاه نمیاد ... از نگاه تیز رئیس فهمیدم که بد عاقبتی در انتظار نادیاست .. نادیا انگار خودش فهمیده بود آروم از کنار سالن رد شدو رفت آشپزخونه .. انگار خودش فهمید که رئیس عصبانیه ... آریا سرشو نزدیک گوشم کردو گفت لباسشو دیدی ؟ گفتم آره .. از اون یقه بازش یا شلوار تنگش که احساس کردم داره پاره میشه .. آریا گفت داداش این بار ولش نمیکنه ... گفتم خدا کنه بهش سخت نگیره .. گناه داره طفلک .. یهو رئیس از جاش بلند شدو رفت سمت آشپزخونه ... بعد از صحبت با پریوش به نادیا گفت دنبالش بیاد ... از جلوی ما رد شدن و رفتن سمت کتابخونه .. گفتم طفلک .. همین موقع پروانه اومد توی سالن ... تارا هم اومد ... تارا از پروانه پرسید ناتاشا چکار میکنه ؟ پروانه با لبخند گفت نگران نباش .. نشسته نقاشی میکنه .. اونقدر از داداش ترسیده که صداش درنمیاد .. تارا با ناراحتی گفت طفلک بد تنبیه شد .. هر چهار تاشون .. بعدم رفت سمت اتاق ناتاشا .. پروانه نشست .. گفتم پروانه این چه لباسی بود نادیا پوشیده بود ؟ پروانه گفت این لباسو رضا براش خریده ... گفته بپوشه.. الان داداش حسابی دعواش میکنه .. خدا کنه کاریش نداشته باشه ... نگرانی تو چشمای پروانه اشک شدو ریخت تو صورتش .. دلم سوخت .. بلند شدم رفتم کنارش نشستمو بغلش کردم... گفتم آروم باش .. الان شوهرت میاد چشمات پف میکنه ... آرشو که میشناسی .. چشمات اشکی میشه دیوونه میشه .. آریا هم اوم کنار پروانه نشست .. پروانه از بغلم اومد بیرون .. آریا تکیه دادو پاشو رو پاش انداخت .. درست ژست رئیسو گرفته بود .. گفتم اوهوی ! چیه ؟؟؟ ژست گرفتی ! آریا نگاهم کردو آروم گفت خفه بابا ! همین موقع پریوش پری رو صدا کرد .. پروانه رفت سمت مادرش .. منو آریا هم کنار هم نشستیم ..آرشا و نادر کنار هم نشسته بودن ولی جرات نمیکردن از خودشون عکس العملی نشون بده ... گفتم رضا بیاد رئیس پوستشو میکنه .. آریا گفت آره ... بعد از مدتی رئیس اومد تو سالن .. تا رئیس اومد آرش و آسا هم اومدن ... آسا که همون اول دوید و رئیسو بغل کرد رئیس هم بوسیدشو باهاش صحبت کرد .. بعد برگشت پیش آریا .. آرش هم با رئیس دست دادو اوم کنار مانشست .. رضا و نازنین و رامین هم اومدن ..انگار دنیا رو بهم دادن .. وقتی نازنینو میبینم دلو دینمو میبازم .. دیگه هیچی حالیم نمیشه و این مسئله تاحالا باعث چند بار کتک حسابی شده .. نازنین از همون اول اومد به رئیس سلام کرد .. رئیس دستشو گرفتو کشیدش تو بغلش و پیشونیشو بوسید .. درگوشش چیزی گفت که نازنین خندید .. رامین هم رفت جلو و سلام کرد .. آخر از همه رضا اومد .. بعد از سلام و احوال پرسی سراغ نادیا رو گرفت ... یهو نادیا از سمت اتاقش اومد .. رضا اول شوکه نگاهش کردو آهسته شروع کرد به صحبت با رئیس .. نادیا اومد و کنارشون ایستاد .. بعد از مدتی رئیس دستشو دور شونه های نادیا گرفتو صورتش جدی شد .. میدونم که رئیس نادیا رو دعوا کرده .. از چشمای نادیا معلوم بود گریه کرده ..ولی یه چیزی منو شگفت زده کرد .. دست حمایتگر رئیس که نادیا رو در آغوش گرفت .. رئیس ممکنه خیلی سخت بگیره ولی به جاش از تمام اعضای خانوادش حمایت میکنه .. نشنیدم بینشون چی ردو بدل شد ولی از حمایت رئیس معلوم بود که هرچی بوده رئیس طرف نادیا رو گرفته .. رضا دست نادیا رو گرفتو رفتن یه گوشه .. ولی این لباس چقدر به نادیا می اومد ... رئیس رفت سمت اتاق دخترا .. منم رو کردم به آریا و گفتم سارا فردا میاد دردسر منم شروع میشه .. آریا یهو برگشت سمت منو گفت سارا ؟ نگفتی ؟؟؟ گفتم نگفتم ؟ آخ ! یادم نبود تو شرکت نبودی ! آره فردا میاد . یه ماه دیگه هم مامان اینا میان ..آریا دستشو دور شونه آسا انداخت .. پروانه هم اومد کنار آرش نشست .. ولی نازنین یکم با فاصله از مانشستو نگاهم میکرد .. منم با چشمام قربون صدقش میرفتم ..آریا سرشو به گوشم نزدیک کردو گفت چند دقیقه حواست باشه با آسا میرم سوئیت .. گفتم باشه حواسم هست .. اونا که رفتن آرش به پروانه گفت میای بریم گلخونه ؟ پروانه خندیدو گفت بریم .. اونا هم بلند شدن .. با خودم گفتم خوش بحالتون .. نازنین آروم اومد کنارم نشست .. گفت خوش میگذره ؟ گفتم تا شما تشریف دارید خوش میگذره .. نازنین با ناز خندید .. آروم گفتم کاش تورو زودتر عقد کنم ... نگاهم کردو گفت خوب ؟؟؟ گفتم خوب به جمالت .. اونطوری میتونم بوست کنم .. بغلت کنم .. او لبای خوشگلت قلبمو آتیش میزنه .. نازنین به حرفای من میخندید ولی میدونم که خوشش میاد ... خودمو لوس کردمو گفتم وقتی عقدت کنم اونقدر او لباس ماچ میکنم که دلم آروم بشه ... با عشوه نگاهم کردو گفت فقط لبام ؟؟؟ با تعجب نگاهش کردم .. از نگاه شیطونش فهمیدم که اونم خیلی منو میخواد .. با خودم گفتم وقتی عقد کنیم فکر نکنم تا عروسیمون بتونم صبر کنم ... دلم میخواد کل هیکلشو ماچ کنم ... آب دهنم راه افتاد .. نازنین سرشو آروم نزدیکم کردو گفت به هرچی فکر میکنی داداش رضا و داداش آرازم تصور کن ! یهو برق از سرم پرید ! به اطرافم نگاه کردم .. رضا سرش با نادیا گرم بود .. رئیسم نبود .. برگشتم رو به نازنینو گفتم خدا بگم چکارت نکنه دختر ! سکته کردم .. نازنین خندید ... گفت بهت گفتم که حواست باشه !!! با خودم گفتم اگر رئیس این حرفا رو که به نازنین زدمو بشنوه اول از پا آویزونم میکنه بعد اونقدر با ترکه میزنتم که پوستم کنده بشه ! از تصور چهره عصبانی رئیس درحالیکه ترکه دستشه تنم لرزیدو هرچی فکر عاشقانه کرده بودم دود شد رفت هوا ...
آریا #
وقتی آسا از در اومد تو از خوشحالی بال درآوردم .. فکر کردم اول میاد منو بغل میکنه ولی با تعجب دیدم اول رفت داداشو بغل کردو خوشو بش کرد .. بعد از مدتی اومد کنارم نشست .. گفت چطوری ؟ گفتم شما بهتری ! .. حالا اول میری داداشو بغل میکنی ؟ آسا گفت حسود نباش آریا ! داداش مثل آرشه برام .. دلم براش تنگ شده بود .. بعد یه لبخند عاشق کش بهم زد .. سرمو تو گوش شاهین کردمو گفتم هوامو داشته باش که با آسا برم سوئیت .. هر موقع میخوام با آسا خلوت کنم و یکم ببوسمش شاهین هوامو داره تا کسی متوجه نشه .. مخصوصا داداش .. ازش خجالت میکشم ..با اینکه حتما میدونه گاهی جیم میشیم مشغول چه کاری هستیم .. ولی با اینحال فکر کردم اگر مچمو وقتی با هیجان لبای آسا رو میبوسم بگیره چی میشه !!!! .. آروم بلند شدیمو رفتیم سمت سوئیت .. رفتم داخل و آسا رو با خودم کشیدم تو و درو پشت سرم قفل کردم .. بدون معطلی آسا رو بغل کردم .. لبهامو رو لبهاش گذاشتم و بوسیدم .. تمام وجودم از این بوسه جون گرفت .. درحالیکه میبوسیدمش بردمش سمت تختم و خوابوندمش روی تخت .. آسا روی تخت دراز کشید .. موهاش افشون روی تخت نگاهم کرد ..این نگاهش همیشه منو میکشه .. با هیجان بیشتری بوسیدمش .. لبهاش کل صورتش و بعد گردنش .. تا حالا به خودم اجازه ندادم به جاهای دیگه بدنش دست بزنم .. این بار پامو فراتر گذاشتم .. همینطور که گردنشو میبوسیدم دستمو روی بدنش حرکت دادم .. احساس میکردم که با لمس هر قسمت حساس بدنش اونم هیجان زده میشد .. بعد مدتی دیگه نفهمیدم چی شد .. یهو به خودم اومدم دیدم لباساشو باز کردمو بدن برهنش زیر دستمه .. دیدم اگر ادامه بدم دیگه نه من میتونم جلوی خودمو بگیرم نه آسا .. آسا که متوجه شد با خجالت لباسشو بستو مرتب کرد .. نشستم رو تختم و نگاهش کردم .. آهسته گفتم ببخشید .. زیاده روی کردم .. آسا با صورت قرمز گفت نه .. منم دوست داشتم .. یهو اومد نزدیکمو لبهاشو رو لبهام گذاشتو بوسید .. همینطور که همدیگه رو میبوسیدیم میگفت که میخوامت ... ولی من خودمو عقب کشیدم .. گفتم الان نه .. ما قولی دادیم که باید بهش پایبند باشیم . بغلش کردمو سعی کردم با نوازش آرومش کنم .. میدونم که آسا هم اینطور وقتا خیلی اذیت میشه ولی چاره ای نیست .. باید تا عروسیمون صبر کنیم .. بلند شدم خودمو مرتب کردم .... گفتم تو هم خودتو مرتب کن .. با این سرو وضع هرکی ببینتت فکر میکنه چه خبر بوده ! خندیدو رفتم جلوی آینه .. خودشو مرتب کرد .. برگشت سمتمو گفت آرایشم بهم ریخته .. چکار کنم ؟ گفتم ببخشید لوازم آرایش منو نمیتونی برداری ! من حساسیت میشم ! یهو هردو زدیم زیر خنده ! آسا گوشیشو برداشتو پروانه رو گرفت .. بعد از مدتی پروانه جواب داد .. آسا گوشی رو روی آیفون گذاشته بود و گفت پری کجایی ؟ با شیطنت گفت گلخونه .. آسا یهو گوشی رو از آیفون درآوردو گذاشت در گوشش .. شروع به صحبت کرد .. بعد قطع کرد .. بهم نگاه کردو گفت میرم اتاق پروانه از لوازمش استفاده کنم .. اخمامو توهم کردمو گفتم کجا بود ؟؟؟ آسا لبخندی زدو گفت آرش بردتش گلخونه براش گل بچینه ! با اخم گفتم گل بچینه ! هان ؟ الان گل چیدنو نشونش میدم ! تا خواستم برم سمت در آسا اومد جلو و گفت خوب توهم داشتی برام گل میچیدی !! یادت رفت ؟ با اخم گفتم باشه ! آسا دستشو نوازش وار روی اخمم کشیدو گفت بازشون کن این سگرمه ها رو ... لبخندی زدمو گفتم باشه .. برو زود برگرد بریم پایین ! الان داداش میفهمه ! خندیدو گفت باشه و سریع از در بیرون رفت .. آرشو تصور کردم که داره با پروانه عشق بازی میکنه .. با خودم گفتم خوب کاری که خودم بازنم میکنم اونم بازنش میکنه ... بعدم خندیدم ...
آراز #
بعد از اینکه از خونه خارج شدم پشت فرمون نشستمو راه افتادم سمت شرکت ... آرش بیرون از خونه به کاپوت ماشینش تکیه داده بودو منتظر بود...تا از خونه رفتم بیرون یهو از جاش پریدو صاف ایستاد .. ایستادم شیشه ماشینو دادم پایین .. اومد جلو سلام کرد .. جوابشو دادم .. گفتم مواظب رانندگیت باش ! فهمیدی ؟ گفت بله رئیس .. گفتم خوبه .. راه افتادم .. پسرا به سرعت پشت سرم سوار شدنو راه افتادن .. به شرکت رسیدم تو پارکینگ پارک کردم .. از در اصلی وارد شدم .. همه کارمندا داشتن به شرکت وارد میشدن .. همه نزدیک میشدن سلام میکردن و صبح بخیر میگفتن . منم با احترام جوابشونو میدادم .. از پله ها بالا رفتم و وارد طبقه دوم شدم .. مستقیم رفتم سمت اتاقم .. فرخ داشت پشت سرم میومد .. با سرعت رفت پشت میزش و برنامه روزو برداشتو پشت سرم اومدتوی اتاق .. کیفمو رو میز گذاشتم و پشت میزم نشستم .. فرخ برنامه های روزو باهام اوکی کردو مرخصش کردم .. کارا رو باید سریع انجام بدم .. هفته دیگه رو باید خالی کنم تا بتونم با بچه ها برم مسافرت .. حدود ساعت 10 بود به فرخ دستور دادم سینا رو بخواد اتاقم .. چند دقیقه طول کشید تا سینا اومد .. در زدو اومد داخل . درو پشت سرش بست و کنار در ایستاد .. این یکی هم از پسرا یاد گرفته که وقتی اومد تو اتاقم کنار در وایسه .. سلام کردو ساکت ایستاد .. نگاهش کردم جواب سلامشو دادمو گفتم بیا جلو ببینم ! چند قدم برداشت اومد جلو .. با فاصله از میزم ایستاد .. سرش پایین بود.. گفتم خوب ! بگو ببینم ! سرشو بالا گرفتو نگاهم کرد .. اخم کردم مستقیم نگاهش کردمو گفتم باز چه خرابکاریی کردید ؟ سینا گفت رئیس ... ببخشید .. من .. تا آخر وقت حتما خدمتتون تقدیم میکنم .. دیدم زیادی داره کتابی حرف میزنه .. گفتم چیو تحویل میدی ؟؟ گفت گزارش قرارداد جدیدو ... هنوز ایمیل تاییدش نیومده .. من ... زدم روی میز .. سرشو انداخت پایین .. گفتم مگه ازت گزارش خواستم ؟ هان ؟ خودم تو انجام قرارداد بودم ! گزارش کارم باید بعد از اتمام قرارداد نوشته بشه بعد من امضاء کنم ! بعدشم میره بایگانی ! حالا تو کجای این کاری ؟ سینا سرشو کامل انداخت پایین .. خندم گرفت .. فهمیدم خواستمش اتاقم نمیدونسته برای چیه برای همین با خودش فکر کرده بابت قرارداده .. به خودم مسلط شدم .. گفتم سرتو بگیر بالا ! سینا کمی سرشو بالا گرفت ولی نگاهم نکرد ..از جام بلند شدم .. میزو به آرومی دور زدمو رفتم سمتش .. دوباره سرشو انداخت پایین ... درست روبه روش ایستادم .. گفتم اونایی که تورو اینطور از من ترسوندن نگفتن وقتی کارتو درست انجام بدی نباید از من بترسی ؟؟؟؟ هوم ؟ از من هیولا ساختن ؟ آره ؟ البته حق دارن ! وقتی سهل انگاری میکنن یا به مسئولیتشون بی توجهی میکنن هیولا میشم ! اونوقته که کاری میکنم که هرگز فراموش نکنن ! خوب ... وقتی کارتو درست انجام دادی سرتو بگیر بالا .. سینا یکم مکث کردو بعد سرشو بالا گرفت .. سرمو تکون دادمو لبخندی زدم گفتم خوبه ! وقتی خطایی نکردی نباید از چیزی بترسی ! آروم گفت بله رئیس .. گفتم خوب ! برگشتم سمت میزم و نشستم .. گفتم هفته آینده با خانوادم میرم ویلای شمال .. تو هم میای .... سینا گفت ممنونم رئیس ولی من نمیخوام مزاحم بشم ... گفتم وقتی بخاطر خطاشون تنبیه میشی پس جزء این کودکستانی .. مزاحم نیستی .. روزش معلوم نیست .. اونم پسرا بهت میگن .. لبخندی زدو گفت ممنونم رئیس .. باعث افتخارمه ... سرمو تکون دادمو گفتم مرخصی ! گفت بله رئیس و رفت .. دیدم چطور خوشحال شد .. منم برگشتم سر کارم .. از ظهر گذشته بود که شاهین آریا و آرش اومدن .. سه تایی جلوی میزم ایستادن .. به پشتی صندلیم تکیه دادمو گفتم خوب ؟؟؟؟ شاهین شروع کرد به تعریف .. همینطور که تعریف میکرد گاهی آرش و آریا هم بین حرفاش میپریدنو این وسط باهم بحث میکردن .. تا اینکه زدم روی میزو گفتم بسه ! سه تایی ازجاشون پریدن ! گفتم درستو مثل آدم حرف میزنید یا به خدمتتون برسم ؟؟؟ شاهین گفت ببخشید رئیس ... بعد آروم به آریا و آرش گفت خفه ! بعد برگشت سمت منو با چشمایی گشاد نگاهم کردو گفت غلط کردم رئیس ... گفتم بخاطر رفتارت بعدا به خدمتت میرسم ! حالا بقیه گزارشتو کامل کن ! گفت چشم .. تموم ماجرا رو تعریف کرد تا اینکه رسیدن به شرکت ایران .. آریا گفت داداش میشه تنها صحبت کنیم ؟ گفتم باشه و شاهینو آرشو مرخص کردم .. البته میدونستم هرچی میخواد بگه قبلا به شاهین و آرش گفته .. سرمو برای تایید تکون دادمو شاهین و آرش رفتن بیرون ... گفتم بگو ببینم .. گفت داداش یادته یه پروژه گرفته بودی که بابا مخالف بود .. همونی که یه ساختمون چهار طبقه باید طراحی میکردی ؟ همونی که .... گفتم همونی که بخاطرش کتک بدی از بابا خوردم ؟ گفت آره .. گفتم خوب ؟ گفت این ساختمون همونه... یعنی شما حتما خشایار رو میشناسی ... یکم نگاهش کردم .. گفتم اون زمان من یک بار با صاحب کار ملاقات کردم .. بعد از اون از طریق یه رابط کارو تحویل دادم .. آریا گفت به هر حال مادیگه نرفتیم ایشونو ببینیم .. گفتم کار خوبی کردید .. از اینجا به بعدش با خودم ! گفت بله داداش .. گفتم میتونی بری ! گفت بله و رفت .. آریا که رفت بیرون به پشتی صندلیم تکیه دادم .. یهو با هجوم خاطرات گذشته روبه رو شدم .. یاد زمانی افتادم که پدرم هنوز تو شرکت کار میکرد و من تازه ترم اول دوم دوره ارشد بودم .. اون زمان سرم باد داشت .. خیلی بلند پروازانه به دنبال رویاها و اهدافم بودم . بابا مرتب بهم گوشزد میکرد که آروم حرکت کن ولی من نمیتونستم سرجام وایسم .. تصمیم گرفتم با دوستانم یه شرکت بزنیم .. همزمان با درسم هم کار قبول میکردم .. بخاطر همین یکم تو درسام مشکل پیدا کردم .. کاراهای عملیم عالی بودن ولی نمرات تئوریم به شدت پایین کشید .. ترم اول بابا با دیدن نمراتم عصبانی شد .. گفت بهت گفتم کار اضافه انجام نده ! این کارا باعث میشن از پیشرفت باز بمونی .. نمرات ارشدت توی رزومه کاریت خیلی اثر داره ... من اون موقع هنوز از بابا میترسیدم .. بااینکه ارشد میخوندم ولی هنوز خیلی از بابا حساب میبردم .. اون بار برای اولین بار بابا بهم سخت نگرفت .. فقط گفت بهت اخطار میکنم هم زمان با درست کار نمیکنی و فقط به درسات میرسی ... ترم بعد اینطور آسون از کنار نمراتت نمیگذرم ! من که این بار از زیر دست بابا سالم بیرون اومده بودم خوشحال به کار خودم مشغول شدم .... بین دو ترم زمان زیادی تعطیل نبودیم .. برای همین ترم بعد زود شروع شد .. اول کار شرکت بودو من با خوشحالی تو شرکت کار میکردم .. و دوباره این ذوق برای کار از درس قافلم کرد .. تا اینکه آخرای ترم شد .. بابا یه شب خواستم اتاقشو از درسام پرسید .. گفتم خوبه .. بابا نگاهم کردو گفت خوب گوشاتو باز کن ! تا امروز ولت کردم به حال خودت ..از فردا دور شرکتو خط میکشی .. کار بیرون تعطیل .. میچسبی به درسات فقط ! اگر ببینم غیر از این عمل کردی و نمراتت هنوز پایینه درسی بهت میدم که هیچ وقت فراموش نکنی ! حالیت شد ؟ گفتم بابا یه کار دادن بهم که نمیتنم ولش کنم .. کارو به نصفه رسوندم ... بابا پرید وسط حرفمو گفت نفهمیدی چی گفتم ؟ بسپر به کسی دیگه ! بابا طوری جدی و عصبانی بود جرات نکردم مخالفت کنم .. برای همین یواشکی به کارم ادامه دادم .. تا شب امتحان کارم طول کشید .. کارو تحویل که دادم شروع کردم برای امتحانات درس خوندن ولی انگار دیر شده بودو من اون ترم با نمرات باورنکردنیی واحدامو پاس کردم .. و این شد اون چیزی که نباید میشد ! جواب نمرات یکی بعد از دیگری اعلام شد .. بابا که کاملا در جریان درسام بود تمام نمراتمو دیده بود ... خوب ...تابستان بودو منم سرگرم کار شرکت جدید ...یه روز عصر برگشتم خونه .. با دیدن ماشین بابا تعجب کردم ... چون بابا مامان دوسه ساعت بعد از من میومدن .. رفتم داخل .. بابا و مامان توی سالن نشسته بودن .. آرام تو بغل بابا نشسته بود و داشت بلبل زبونی میکرد .. تا وارد شدم سلام کردم .. مامان جوابمو طبق معمول داد ولی بابا به سردی جوابمو داد .. از توی چشماش خوندم که عصبانیه ... ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم اتاقم .. تا لباسامو عوض کردم و دستو صورتمو شستم در اتاق زده شدو آرام اومد تو .. دوید اومد تو بغلم .. منم طبق معمول بغلش کردمو بوسیدمش .. با اون صدای شیطونش گفت بابا گفت که بری اتاق کارش ... مکث کردمو گفتم برای چی ؟ عصبانی بود؟ .. بعد تو دلم گفتم الانم منو خواسته اتاق کارش یعنی که ... . یهو یاد نمراتم افتادم .. وای ! بابا ...نمراتم ! آرامو گذاشتم زمینو گفتم تو برو پیش مامان .. گفت چشمو رفت .. نفس عمیقی کشیدم تا به استرسم مسلط بشم .. رفتم سمت اتاق کار بابا .. آروم که از کنار سالن رد میشدم مامانو دیدم که با آرام تلوزیون نگاه میکرد .. ازش معلوم بود خبر نداره .. البته جای تعجب نداشت .. در بیشتر مواقع وقتی بابا میخواست تنبیهمون کنه اصلا به مامان چیزی نمیگفت .. از پله ها رفتم بالا و پشت در اتاق ایستادم .. در زدم .. بابا با تحکم گفت بیا ! درو باز کردمو رفتم داخل .. درو که بستم بابا گفت قفلش کن ! فهمیدم اوضاع خرابه و بابا تصمیم بدی برام داره .. گفتم چشم و درو قفل کردم .. بابا از پشت میزش بدون اینکه نگاهم کنه گفت بیا جلو ببینم ! آروم رفتم نزدیک میز ایستادم .. حالا دیگه مطمعن شدم خیلی ازم عصبانیه و میخواد به حسابم برسه ... بابا داشت یه پرونده رو مطالعه میکرد .. کارش که تموم شد عینک مطالعشو از چشمش برداشتو بهم نگاه کرد .. بعد خیلی آروم به پشتی صندلیش تکیه داد .. گفت آخر ترم گذشته درمورد درس خوندنت چی بهت گفتم ؟ ... هان ؟ چنان با صدای بلند گفت هان که از جام پریدم .. بابا گفت قبل از شروع امتحاناتت چی گفتم ؟ نگفتم کار تعطیل ؟ نگفتم کاری که زیر دستته رو به کسی دیگه بسپار فقط برس به درست ؟ هوم ؟؟؟ ..... گفتم یا نگفتم ؟بابا همینطور که داشت سرزنشم میکرد یکی یکی خطاهامو میشمرد .. با خودم گفتم این بار دیگه زنده از زیر دستش بیرون نمیرم ... خطاهام خیلی بد بودن و غیر قابل بخشش و از همه بدترش سرپیچی از دستور بابام و ندید گرفتن اعتمادش که هیچ جای بخششی نمیذاشت .... منو آریا میدونستیم که این خطا گذشتن از خط قرمز باباست و عواقب بدی داره ... کاری که اصلا بابا نمیبخشه ... بابا گفت وقتی بهت تذکر میدادم حواست کجا بود ؟؟؟ دنبال کار ؟ پول درآوردن ؟ هان ؟ فکر کردی با این کار مستقل میشی ؟ آره ؟ خوب میدونی که استقلال با تموم کردن درست شروع میشه ... تازمانیکه زیر نظر من زندگی میکنی استقلال کامل پیدا نمیکنی تا زمانیکه من بهت اجازه بدم !!!! اجازه دادن منم منوط میشه به اینکه تشخیص بدم از همه نظر آماده ای !!! الان با این کارت نشون دادی اصلا آماده نیستی ! .... بابا نفس عمیقی کشیدو مستقیم نگاهم کرد .. نگاه تیزشو رو خودم احساس میکردم .. نگاه بابا وقتی عصبانی میشد خیلی ترسناک بودو تمام وجودمو میلرزوند حتی زمانیکه روزهای آخرو میگذروند هم این نگاهو داشت .. مامانم همیشه بهم میگه که نگاهتو از بابات ارث بردی ... از باباتم یاد گرفتی که چطور ازش استفاده کنی ! و الان همه از این نگاهم میترسن ... بابا گفت دفعه پیش آسون گرفتمو بخشیدم ولی این بار اصلا نمیبخشم .. این دفعه کاری میکنم که تا آخر عمرت یادت بمونه که وقتی بهت میگم کاری رو انجام نده، انجام ندی ! یهو از جاش بلند شد .. تنم لرزید .. بابا وقتی عصبانی میشد دیگه هیچ کس جلودارش نبود .. بابا رفت از گوشه اتاق ترکه آورد .. فهمیدم که ترکه رو از حیاط با خودش آورده .. چون هیچوقت بابا مارو با ترکه تنبیه نمیکرد .. کمربندی داشت که هرموقع میخواست مارو تنبیه کنه از اون استفاده میکرد .. با دیدن اون ترکه عرق سرد روی تنم نشست .. از ترس سرمو انداختم پایینو چند قدم به عقب رفتم .. گفتم بابا .. ببخشید .. این بارو لطفا .. بابا نگام کردو گفت یه کلمه ازت نشنوم ! به هیچ عنوان ... بعد گفت برو جلوی میز ! کف دستات رومیز باشه ! دیدم دیگه راه فراری نیست .. با هر تعلل عصبانیتش بیشتر میشه .. رفتم جلوی میز ایستادمو کف دستامو روی میز گذاشتم .. بابا اومد پشت سرم و ترکه رو روی گردنم گذاشت و سرمو به سمت پایین هول داد .. کامل روی میز خم شدم .. بابا پشت سرم ایستادو زد .. تا اون روز بابا با ترکه تنبیهم نکرده بود .. اولی رو که زد تمام ماهیچه های تنم منقبض شد .. بدون اینکه فرصت بده حرفی بزنم زد .. پشت هم و با فاصله میزد ..درد ضربات ترکه تا مغز استخونم میرسید .. بابا زدو زد .. فکر کنم حدودا 15 تایی شد .. دست نگه داشت .. فکر کردم تموم شد .. از درد بدنم میلرزید .. بابا گفت این بخاطر اینکه تصمیممو زیر پات گذاشتی ! بعد دوباره شروع کرد به زدن .. این بار پشت پاهام میزد .. تا پشت زانوهام ... با هر ضربه انگار با چاقو روی پاهامو پاره میکنن ... هشتا زد ... محکم ... احساس میکردم از پاهام خون میاد .. بابا تا زمانیکه پشت میزش برنگشت اجازه نداد بلند بشم .. ترکه رو روی میز انداختو نشست پشت میزش گفت بلند شو !!! به سختی صاف ایستادم .. به صورت بابا نگاه نکردم .. خجالت میکشیدم .. از اینکه از اعتماد بابا سوءاستفاده کردمو دستوراتشو ندید گرفتم .. از اینکه با این قدو هیکل مثل دوران دبیرستانم تنبیه شدم .. بابا همینطور نگاهم کرد .. گفت این بار اینطور زدمت تا همیشه یادت باشه وقتی پدرت بهت حرفی میزنه لازم الاجراست ! برای اینکه صلاحتو میخواد ... حالا این ترکه رو برمیداری میبری اتاقت ! میخوام بزنیش به دیوار روبه روی میزت ! تاهمیشه یادت باشه که نتیجه درس نخوندن و نادیده گرفتن حرف من چه عواقبی برات داره ! آروم ترکه رو برداشتم .. هنوزم برام ترسناک بود .. توی دستم به نظر خیلی سنگین میومد .. بابا آروم گفت میتونی بری ... گفتم معذرت میخوام .. دیگه نتونستم حرفی بزنم .. بغض توی گلوم داشت خفم میکرد .. خفت اینکه بخاطر گوش ندادن به حرفای بابام .. درس نخوندن .. غرور بیجا و سوءاستفاده از اعتماد بابام اینطور تنبیه شدم ...وقتی رفتم تو اتاقم ترکه رو روی میز گذاشتم .. نگاهم افتاد توی آینه .. روی پاچه شلوارم خون بود .. شلوارمو کشیدم پایین و یه نگاهی به پاهام انداختم ..جای ترکه ها تو بعضی جاها خون اومده بود .. بعد به پشتم نگاه کردم .. وضعش از پاهام بهتر نبود .. از دیدن وضع پشتم و پاهام بیشتر ترسیدم .. دردش خیلی زیاد بود .. سرمو انداختم پایین .. رفتم روی تخت دراز کشیدم .. کم کم خوابم برد ... صبح وقتی بیدار شدم نمیتونستم تکون بخورم .. حتی پاهامو نمیتونستم تکون بدم .. از اون روز تا حدود یک هفته تو اتاقم بستری بودم ... مامان کمی روی جای ترکه ها دوا زد ... بابا نذاشت بیشتر از این کاری انجام بده .. بابا میخواست تمام مدت که جای ترکه ها خوب میشه خوب درد بکشم که هیچ وقت یادم نره ... تمام اون خاطرات دوباره برام زنده شد .. حتی دردی که اون یک هفته کشیدم هم دوباره یادم اومد .. انگار همین الان دوباره بابا زنده شده و با ترکه تنبیهم کرده .. از جام بلند شدم .. مثل بچه ها دستامو روی پشتم گذاشتمو ماساژ دادم .. الان دوباره حال کسایی که تنبیه میکنمو میفهمم .. خوب .. بااینکه اینجور تنبیه کردن خیلی درد داره ولی خیلی موثره ! ... دوباره نشستم سر کار .. باید برم دیدن خشایار .. تصمیم گرفتم شهرامم با خودم ببرم .. هم خودم یه یادآوری خوب با نقشه ای که کشیدم داشته باشم هم شهرامو تو موقعیت قرار بدم ! .. فرخ رو صدا کردم و دستور دادم یه وقت ملاقات با خشایار برام بگیره .. گفت چشم .. بعد از مدتی اومد و گفت آقای ساروی برای امروز منتظر شما هستن .. گفتم چطور اینقدر سریع خواست منو ببینه ؟ فرخ گفت وقتی تقاضای ملاقات کردم منشیش برای هفته دیگه وقت داد .. بعد از پنج دقیقه منشیش زنگ زدو گفت آقای ساروی خواستن که امروز ساعت 3 شما رو ببینن ... ایشون تا ساعت 3 شرکت نیستن .. گفتم بسیار خوب !!! شهرامو خبر کن !فرخ گفت چشم ..شماره شاهینو گرفتم و گفتم بره دنبال سارا .. شاهین گفت اگر اجازه بدید با آرش و آریا برم .. گفتم باشه .. میتونید باهم برید ! ... گوشی رو که قطع کردم شهرام اومد .. سلام کردو ایستاد .. گفتم آماده بشید میریم جایی ! گفت چشم .. ساعت حدود 2 بود .. شهرام رفتو منم به فرخ دستور دادم که ماشین شرکتو آماده کنن .. ماشین شرکت یه بنز اس 500 بود که همیشه داخل پارکینگ تحت مراقبت بود و در مواقع خاص بیرون میاوردمش .. الانم همون موقست .. از پله ها رفتم پایین .. جلوی در شهرام بهم ملحق شد .. ماشینو جلوی در آورده بودن .. رفتم سمت ماشین و راننده درو باز کرد .. نشستم .. شهرام هم جلو نشست کنار راننده .. پشت سرمون دوتا ماشین شاسی مشکی میومدن که توی هرکدوم 4 نفر محافظ بودن .. وقتی به شرک توریستی ایران رسیدیم شهرام پیاده شدو درو باز کرد .. پیاده شدم .. رفتم داخل اولین ماشین پارک کردو محافظای داخلش پشت ما راه افتادن .. من جلو میرفتم و شهرام دو قدم عقب تر از من و چهار نفر پشت سر ما .. طبقه اول شرکت مخصوص مشتریان عادی بود ..وقتی داخل رفتیم همه برگشتن و به ما نگاه کردن .. یکی از بچه ها سریع رفت و ورودمو اطلاع داد .. یکی از منشیای شرکت مارو به سمت یکی از آسانسورها راهنمایی کرد .. گرچه خودم به نقشه شرکت وارد بودم .. حتی دکوراسیون داخلشو خودم انجام داده بودم .. از اون سال تا الان تغییر زیادی نکرده بود .. وقتی به طبقه چهارم رسیدیم ورودمو به خشایار اطلاع دادنو تقریبا بدون اینکه مکثی کنم مستقیم به اتاق خشایار رفتم .. درو باز کردن و من وارد شدم .. پشت سرم شهرام وارد شدو در پشت سرمون بسته شد .. رفتم جلو و با خشایار دست دادم .. خشایار خیلی با احترام باهام دست دادو گفت آقای مهندس پیرنیا ! خیلی خوش آمدید .. یهو خنده رو لباش خشک شد .. شهرامو پشت سرم دید .. شهرام که جلوی در ایستاده بود اصلا از جاش تکون نخورد .. برگشتم و به شهرام نگاه کردم .. انگار تو این دنیا نیست .. یهو خشایار دست منو ول کردو گفت شهرام .. دائی ... با سرعت رفت سمتشو شهرامو تو بغلش گرفت .. شهرام اول عکس العملی نداشت ولی بعد محکم خشایارو بغل کرد .. انگار بعد از سالها پدرشو دیده بود .. بدون توجه به دوتاشون آروم روی یکی از مبلا نشستم و پامو رو پام انداختم .. میشنیدم که خشایار با گریه اسم شهرامو صدا میکنه .. شهرام تنها کلمه ای که میگفت دائی بود ..بعد از مدتی خشایار شهرامو از آغوشش بیرون کشیدو نگاهش کرد .. بعد یهو صدای یه کشیده تو اتاق پیچید .. شهرام درحالیکه دستش رو صورتش بود سرشو انداخت پایین ..بعد از مدتی شهرام دوباره سرشو بلند کردو به دائیش نگاه کرد و این بار دوباره دست دائیش روی صورتش نشست .. طوریکه صداش بلندتر توی اتاق پیچید .. سر شهرام دوباره پایین رفت ... خشایار گفت چطور تونستی منو از خواهرم جدا کنی ؟ هان ؟ چطور تونستی بدون هیچ ردو نشونی از اون محل بری ؟ ؟ شهرام سرشو پایین بودو هیچی نمیگفت .. خشایار همینطور نگاهش کردو گفت حرف بزن پسر !!! شهرام سرشو بالا گرفتو گفت نمیخواستم دست کسی بهمون برسه ! نمیخواستم شما پیدامون کنید .. نمیخواستم دیگه کسی سرشو تو زندگیم بکنه ! دیدم شهرام داره از ادب دور میشه .. از جام بلند شدمو روبه شهرام ایستادم .. خشایار پشتش به من بود .. نگاه شهرام بهم افتاد .. سرشو انداخت پایین .. با تحکم گفتم همین الان عذرخواهی کن ! خشایار برگشت سمت منو با تعجب بهم نگاه کرد .. این بار با لحن محکم تری گفتم همین حالا ! شهرام بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت معذرت میخوام .. سرمو تکون دادمو گفتم میری تو ماشین تا بیام ! شهرام بدون اینکه چیزی بگه برگشتو رفت بیرون .. خشایار به شهرام که به سرعت از اتاق خارج شد نگاه کردو بعد به من نگاه کرد .. گفتم میشه صحبت کنیم ؟ .. بعد روی مبل نشستم .. بدون توجه به تعجب خشایار به پشتی مبل تکیه دادم .. خشایار به خودش اومدو روبه روی من روی مبل نشست .. همین موقع منشی با دوتا قهوه اومد .. گذاشت روی میزو رفت .. گفت جناب مهندس .. من شمارو دورادور میشناسم .. شما شخصیت معروفی هستید .. شرکتتونم از شرکتای معروفه .. گفتم فقط همین ؟ خشایار نگاهم کردو گفت یعنی چی ؟ گفتم خاطرتون نیست ؟ نقشه این ساختمون و دکوراسیون داخلیشو من انجام دادم .. البته اون موقع دانشجو بودم .. خشایار نگاهم کردو گفت درست میگید .. شما همون دانشجوی جوونی هستید که تمام نقشه ها و طرحا رو برامون انجام داد ! یادمه هرچی اصرار کردیم که خودتون اجرا کنید گفتید نمیتونید .. گفتم بله .. پدرم با کارم حین درس مخالف بود .. بعد از درسم هم شرکت پدربزرگمو تحویل گرفتم و شرکت دیگه ای داخل شرکت زدم .. گفت من خیلی خوشحالم که با شما ملاقات کردم .. ولی نمیدونستم که با ملاقات شما عزیزترین افرادخانوادمو پیدا میکنم .. گفتم ولی من میدونستم .. برای همین خواستم که شما رو ملاقات کنم ... شهرام چند سالی میشه برام کار میکنه و جزء معتمد ترین افرادمه .. خودم زیر بالو پرشو گرفتم و ازش حمایت کردم و الان رئیس محافظامه .. خشایار گفت خیلی دنبالشون گشتم .. ولی پیداشون نکردم .. میشه خواهش کنم آدرس خونشونو بهم بدید ؟ گفتم لازم نیست .. خودش شمارو به خونشون میبره ... گفت دیدید که چی گفت .. لبخندی زدمو گفتم شما نگران نباشید .. اجازه نداره رو حرف من حرفی بزنه .. گفتم خوب ... این ملاقات برام خیلی خوش آیند بود .. امیدوارم تو دیدار بعدی باهم برای کار صحبت کنیم و از جام بلند شدم .. خشایارم از جاش بلند شد .. باهاش با احترام دست دادمو سمت در رفتم .. خشایار گفت شهرام ... گفتم میفرستمش بالا ... بعد با یه لبخند رفتم بیرون ... دوتا از بچه ها کنار در ایستاده بودن .. دنبالم راه افتادن .. با آسانسور رفتیم پایین و مستقیم رفتم سمت ماشین .. شهرام سریع پیاده شدو درو برام باز کرد .. خودش هم نشست جلو .. قبل از اینکه راننده راه بیوفته گفتم تو میری بالا و دائیتو میبری خونتون دیدن مادرت !زود ! شهرام کمی مکث کرد .. بااینکه میدونست این کارش ممکنه براش گرون تموم بشه .. یه نگاه کردم به راننده .. راننده فهمیدو سریع پیاده شد ... گفتم با این مکث تنبیه بدی برای خودت تدارک دیدی !! شهرام گفت ببخشید رئیس .. من .. گفتم دائیت دوستتون داره .. الان دیگه پدربزرگی نیست که شما رو اذیت کنه و توهم همون پسربچه نیستی ! حالا برو ! شهرام بدون حرفی سریع پیاده شدو کنار ماشین صاف ایستاد ... دستاش پشتش و سرش پایین بود .. راننده نشست و سریع راه افتاد .. ماشینا پشت سرما سریع راه افتادن ... میدونم که شهرام عاشق دائیشه و دلش برای بغل کردن دوبارش پر میکشه ..
شهرام #
از شبی که با رئیس درمورد دائیم صحبت کردم بعد از اون تنبیهی که به نظرم از همیشه دردآورتر بود ، رئیس عجیب شده .. رفتارش یه جوری شده .. نمیدونم شاید بخاطر اینه که درمورد دائیم بهش حرفی نزده بودم .. به خاطر علاقه ای که به دائیم داشتم نمیتونستم با نبودش کنار بیام و از همون چهارده سالگیم تصمیم گرفتم که از زندگیمون حذفش کنم .. بیشتر از این نمیتونستم نبودشو تحمل کنم برای همین تصور کردم مثل پدرم رفته .. خیلی اوایل بهم سخت میگذشت .. دائیم جای پدرمو پر کرده بود .. محبتا عشقش رفتار پدرانش حتی تنبیه کردنش که هر وقت انجامش میداد خیلی دردم میومد تماما توی ذهنو قلبم اثر گذاشته بود و حالا که پدربزرگم باعث شد که دیگه نبینمش به خودم اجازه ندادم با عذابش زندگی کنم..وقتی برای رئیس از دائیم گفتم تمام خاطراتم زنده شد .. روی مبل، توی اتاق انتظار نشسته بودم .. بااینکه پشتم بخاطر ترکه ها درد میکرد ولی نتونستم بلند بشم .. اونقدر تو خاطرات و رویای دائیم گم شدم که متوجه نشدم رئیس کی رفت .. میدونم درکم میکنه .. در غیر اینصورت نمیذاشت روی پاهام از ساختمون خارج بشم .. تا مدتی توی اتاق بودم .. تمام خاطراتم از دائیم از جلوی چشمم رد شد .. حتی کتکایی که ازش خوردم .. دلم براش یه ذره شده .. همونقدر که برای پدرم تنگ شده ولی دلم برای دائیم بیشتر پر میکشید .. چون هرچقدر زنده بودنشو انکار کنم بازم در اعماق وجودم میدونم زندست و یه جایی زندگی میکنه .. اطلاع داشتم که پدربزرگ بزرگم مرده .. یک بار تا جلوی در خونشون رفتم ولی خونه خالی بود .. بااینکه میتونستم پیداشون کنم با اینحال این خیالو رها کردم.... صبح که رفتم شرکت به کارام رسیدم .. حدود ظهر رئیس خواستم اتاقش .. به سرعت خودمو رسوندم .. رئیس خیلی جدی گفت که ساعت 3 جایی قرار داره... فقط یک دستور ! آماده باشید .. فهمیدم که حتما جایی که میخواد بره رسمیه .. برای همین اول دستور ماشینو دادم .. بعد دستور دوماشین محافظ رو دادم .. زیاد طول نکشید که رئیس اومد پایین .. پایین پله ها منتظرش ایستاده بودم .. صاف و دستها پشت .. رئیس که اومد ماشین هم جلوی در شرکت ایستاد .. راننده سریع اومد و درو برای رئیس باز کرد .. رئیس نشست .. من هم جلو نشستم .. راه افتادیم .. دوماشین که هر کدوم 4 تا از بچه ها بودن راه افتاد ... برخلاف همیشه رئیس ساکت بود .. همیشه از جایی که میرفتیم چند کلمه ای میگفت و دستورات لازمو میداد ولی این بار ساکت و جدی بود .. طوری که جرات نکردم حرفی بزنم .. بعد از مدتی رسیدیم .. از قبل آدرسو به راننده داده بودن .. تا رسیدیم سریع پیاده شدم و درو باز کردم .. رئیس پیاده شد .. اشاره کردم بچه ها از ماشین اول دنبالم اومدن .. رفتیم داخل .. بالای در روی تابلو نوشته شده بود شرکت توریستی ایران .. طبقه اول مربوط بود به مشتریای عادی .. با ورود ما همه برگشتن و نگاه کردن ... .. با اشاره من سریع یکی از بچه ها رفت پذیرش و مارو معرفی کرد ... یکی از کسانی که بودن سریع اومد و مارو به سمت آسانسور هدایت کرد .. ولی انگار رئیس با این ساختمون آشنا بودو نیازی به راهنمایی نداشت .. جلوی در آسانسور با اشاره من بچه ها ایستادن و خودم همراه با رئیس وارد شدیم .. شخصی که از پذیرش اومده بود مارو به طبقه آخر راهنمایی کرد ... وقتی وارد طبقه آخر شدیم همه چیز آماده بود .. تقریبا بدون مکث وارد اتاق رئیس شرکت شدیم .. وقتی رفتیم داخل درو پشت سرم بستم و جلوی در ایستادم .. رئیس شرکت با خوشرویی طرف رئیس اومد و با رئیس دست داد .. همینطور که جلوی در ایستاده بودم نگاهم به صورت رئیس شرکت خیره موند .. من این مردو میشناختم ... وای ... خدا .. یعنی میشه ؟؟؟؟ این مرد ... دائیم ... دائی خشایارم ..... کسی که جای پدرمه .. کسی که عاشقانه دوستش دارم ... نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم .. یهو دائیم منو دید .. در یه لحظه خیره نگاهم کردو بعد رئیسو ول کرد اومد سمت من .. بدون حرفی بغلم کرد .. وقتی بغلم کرد تمام گرمای آغوششو جذب کردم .. دائی محکم بغلم کرد .. ومن بدون عکس العملی ایستادم .. احساس همون چهارده سالگیمو پیدا کردم .. بعد دستامو با قدرت دورش گره کردم .. احساس کردم اشکام میریزه .. دائی گفت شهرام .. شهرام ...و فقط تونستم بگم دائی ... چند لحظه گذشت .. یهو دائی منو از خودش جدا کرد .. به صورتش نگاه کردم .. همون صورت وقتی که کار بدی میکردم و عصبانی میشد و میفهمیدم حتما کتک بدی ازش میخورم .. یهو دست دائی تو صورتم نشست .. سرم به کنار کج شد .. خودمو جمعو جور کردم و سرمو پایین گرفتم .. به خودم مسلط شدم و دوباره نگاهش کردم .. این بار اونطرف صورتم سوخت .. این بار سرم رو پایین انداختم و نتونستم بهش نگاه کنم .. دائی با سرزنش گفت چطور تونستی ؟ ... چطور تونستی منو از خودتون جدا کنی ؟ هان ؟ چطور تونستی منو از خواهرم جدا کنی ؟ .. میدونی چقدر دنبالتون گشتم ؟ .. در ته قلبم میدونستم که درست میگه و حق داره ولی بازم از رو نرفتمو گفتم برای اینکه نمیخواستم کسی پیدامون کنه ! نمیخواستم دست کسی بهمون برسه .! نمیخواستم کسی سرشو تو زندگیمون بکنه ! کم کم عصبانیت این سالها تنهایی .. ناراحتی .. محرومیت از همه چی مخصوصا محبتش به قلبم هجوم آوردو میدیدم که لحنم داره به سمت بدی میره ... یهو رئیسو دیدم که تهدید آمیز نگاهم میکنه !! خط قرمز رئیس بی ادبی مخصوصا به بزرگتره .. یک بار کتک بدی ازش سر این مسئله خوردم .. البته اون موقع سنم کم بود و تجربه کافی نداشتم ... رئیس خیلی جدی و با عصانیت گفت عذرخواهی کن ! زود ! سرمو انداختم پایینو گفتم عذر میخوام .. رئیس گفت برگرد تو ماشین ! نتونستم سرپیچی کنم و سریع از در اتاق خارج شدم .. بدون اینکه به منشی دائیم نگاه کنم وارد آسانسور شدم و دگمه جی رو زدم .. توی آسانسور با وجود دوربین سریع چشمامو پاک کردمو خودمو جمعو جور کردم .. به محض اینکه از آسانسور خارج شدم دوتا از بچه ها رو فرستادم طبقه آخر و گفتم پشت در اتاق منتظر وایسن ! خودم سریع سمت ماشین رفتم و نشستم .. راننده ماشین که یکی از بچه ها بود فهمید حالم خوب نیست از توی داشبرد یه آب بهم دادو پیاده شد .. توی ماشین با خودم فکر کردم .. اگر رئیس جلومو نگرفته بود شاید حرفای بدی به ناحق به دائی میزدم .. دلم دوباره برای بغل کردنش پرکشید .. دلم میخواست برگردم ولی جرات نکردم برخلاف دستور رئیس کاری انجام بدم .. برای همین نشستم .. میدونم که اگر الان برنگردم دیگه نمیتونم با دائی روبه رو بشم ... نمیدونم چقدر گذشت .. یهو متوجه شدم رئیس داره میاد .. سریع پیاده شدم و درو باز کردم .. رئیس نشست و درو بستم و خودم سوار شدم و آماده برای رفتن .. تا نشستم رئیس گفت الان از ماشین پیاده میشی و میری پیش دائیت و میبریش پیش مادرت ! زود ! یه آن حرف رئیس مثل پتک خورد تو سرم .. نتونستم عکس العملی نشون بدم .. صبر کردم .. این کار مثل خودکشی میمونه .. دستور رئیس باید به محض اینکه صادر میشه عملی بشه و مکث یعنی سرپیچی ... چیزی که عواقب خیلی وحشتناکی میتونه به دنبال داشته باشه ! یه لحظه راننده پیاده شد .. فهمیدم رئیس اشاره کرده .. رئیس با صدایی که ازش فقط تهدید معلوم بود گفت با این سرپیچی تنبیه بدی برای خودت تدارک دیدی ! نفسم بند اومد .. فقط تونستم بگم رئیس ... من ... این بار رئیس با لحن آروم و پدرانه ای گفت برو پیش دائیت ... دائیت خیلی دوستت داره ... نگران نباش ! الان دیگه پدربزرگی نیست که اذیتتون کنه و تو هم اون پسر چهارده ساله بی پناه نیستی ! همین دو جمله پدرانه برام کافی بود .. نیرویی که نداشتم دوباره بهم برگشت .. رئیسو برای همین عاشقانه دوست داشتم .. برای حمایت بی دریغش و ملایمت و مهربونی به موقش .. درسته گاهی بد کتکی ازش خوردم ولی همیشه عاشقانه میپرستیدمش .. سریع از ماشین پیاده شدم و درو بستم .. با احترام کنار ماشین ایستادم تا راننده سوار شدو ماشین راه افتاد .. بعد سریع وارد شرکت شدم .. منتظر کسی نشدمو با آسانسور به طبقه آخر رفتم .. تا وارد طبقه شدم منشی انگار منتظرم بود گفت بفرمائید ... وارد اتاق دائی شدم .. منشی در اتاقو پشت سرم بست .. دائی دستشو روی میز گذاشته بودو کمی خم شده بود .. انگار نمیتونست سرپا وایسه ... تا صدای در اومد صاف ایستادو برگشت .. نگاهم کرد .. نتونستم تو چشماش نگاه کنم .. سرمو پایین انداختم .. با چند قدم بزرگ اومد سمتمو بغلم کرد .. انگار یه بچه ده ساله رو بغل کرده .. مثل اونوقتا منو تو بغلش گرفتو نوازشم کرد .. همینطور که اشکاش با احساسش قرین شده بود روی موهامو میبوسیدو میگفت پسرم .. عزیزم ... عزیزم .. فقط تو بغل دائیم غرق بودم .. انگار بابا از توی قبرش بیرون اومده بودو با دائیم بغلم کرده بود .. مدتی گذشت دائی منو از بغلش درآوردو دستاشو دوطرف صورتم گذاشت .. کمی جای کشیده هایی که تو صورتم زده بودو نوازش کردو بعد بوسید ... گفت آرزوم بود قبل از مرگم ببینمت .. دلم برات پرمیکشید .. گفتم ببخشید دائی .. ببخشید که بیخبر رفتیم .. ببخشید که فکر کردم اگر ولتون کنم اگر ولم کنید برامون بهتره .. ببخشید ... دائی دوباره بغلم کرد .. بعد منو از بغلش درآوردو با کمی اخم نگاهم کرد و گفت اگر سنت کمتر بود حتما یه کتک حسابی ازم میخوردی ! .. لبخندی زدمو گفتم الانم گردنم از مو باریک تره .. هرموقع اراده کنید من زیر دستتونم .. دائی خندیدو گفت باشه وقتی رفتیم خونه .. اول مامانتو ببینم بعد به خدمتت میرسم ! باید جواب تمام این سالها دوری و دلتنگی منو بدی ! گفتم بله دائی ... دائی یهو برگشتو یه دستمال برداشت .. اشکاشو پاک کردو خودشو مرتب کرد .. بعد با عجله گفت بریم ! گفتم کجا ؟ گفت مادرت ! یه لحظه مکث کرد . ... گفت نکنه بلایی سر مادرت اومده ؟ .. هان ؟ گفتم نه .. خدانکنه .. بریم .. بفرمائید .. میریم خونه .. دائی سوئیچشو برداشتو گفت بریم .. به سرعت رفتیم سمت آسانسور .. ازهمون تو آسانسور گفت من میرم ! فردا هم احتمالا نیستم ! همه قرارام کنسل ! بعدم دگمه آسانسورو زد .. رفتیم پارکینگ .. دائی یه بی ام دبلیو شاسی خیلی خوشگل داشت .. کلیدو داد بهمو گفت بلدی که !!! بشین ! بعدم خودش سریع سوار شد .. نشستم پشت فرمون .. دائی گفت اونقدر هیجان دارم که نمیتونم رانندگی کنم ..گفتم بله .. چشم دائی ... دائی لبخندی زدو گفت خوب تربیتت کرده رئیست ! لبخندی زدمو به دائی نگاه کردم .. دائی گفت وقتی مثل یه پدر نگاهت کردو وادارت کرد عذرخواهی کنی و نذاشت بی ادبی کنی فهمیدم مثل یه پدر باهات رفتار میکنه ! گفتم بله .. ایشون یه پدر یه برادر و یه رئیس عالی هستن ... گفت خوبه .. نیازی نیست خودم تربیتت کنم .. وظیفه منو این سالها کس دیگه ای به عهده داشته .. تا حالا تنبیهتم کرده ؟ با کمی خجالت گفتم بله ..چند باری ... دائی گفت آخرین بار کی بوده ؟؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم دوسه شب پیش ... دائی تکیه داد .. فهمیدم میخواد بدونه که رابطه پدر فرزندی من و رئیس تا چه حده ! دائی همینطور که به بیرون نگاه میکرد گفت وقتی برگشتی پیشم فهمیدم که رئیست وادارت کرده .. آدم جالبیه ! با اینکه سن زیادی نداره ولی خیلی جا افتادست .. خوشحالم وقتی نبودم کس دیگه ای مراقبت بوده ... رفتیم سمت خونه .. وقتی رسیدیم زنگ درو زدم .. مامان جواب داد گفتم مامان مهمون دارم .. میایم بالا .. مامان گفت بفرمائید .. خوش آمدن .. با دائی رفتیم بالا .. درو که باز کردم دائی اول رفت داخل .. منم پشت سرش .. درو که بستم مامانوصدا کردم ... گفتم مامان میشه بیای !!! مامان چادر نمازیشو سر کرده بود اومد داخل .. تا چشمش به دائی افتاد نزدیک بود غش کنه .. دائی سریع رفت جلو و بغلش کرد ..
.: Weblog Themes By Pichak :.