شاهین #

خوب .... رئیس زد هر سه تامونو با خاک یکی کرد .. بعدم حرفایی زد که از خجالت آب شدیم .. طوری شد که جرات نکردم به آریا یا آرش نگاه کنم .. رئیس بعد از اون حرفای جنجالی رفت که لباس بپوشه .. همونطور که سرم پایین بود رفتم سمت مبل و نشستم .. آریا هم اومد کنارم نشست .. اونم خیلی خجالت کشیده بود .. به هر حال اونا عقد کرده بودنو و کارایی کرده بودن که بیشتر خجالت کشیدن .. آرش هنوز وسط سالن ایستاده بود .. سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم .. گفتم اوی ! مرتیکه ! آرش سرشو برگردوندو بهم نگاه کرد .. صورتش قرمز بود .. گفتم چیه ؟ منتظری که رئیس بیاد دوباره با خاک یکیمون کنه ؟ آره ؟ حرفای رئیس بست نبود ؟ آرش آروم اومد سمتمونو گفت من دیگه نمیتونم تو صورت رئیس نگاه کنم ... الان ... گفتم الان چی ؟ گفت هیچی ... نشست .. به آریا نگاه کردمو گفتم این داداش تو هرحرفو رکو پوست کنده میگه ... اصلا رحم نمیکنه .. آریا گفت دیگه نمیتونم تو چشماش نگاه کنم .. از خجالت مردم .. گفتم آره .. هنوزم بدنم میلرزه .. سرمون پایین بودو تو فکر بودیم ... گفتم پاشید بریم لباس بپوشیم .. از جام بلند شدم .. آرش و آریا هم دنبالم راه افتادن .. یک ساعتی طول کشید تا رفتیم پایین .. رئیس اومدو نشست ..ما سه تایی سرپا ایستادیم .. رئیس اشاره کرد بشینید .. اصلا سرمونو بالا نگرفتیم .. تا اینکه تارا و ناتاشا اومدن .. یه لباس سورمه ای پوشیده بود .. آستین حلقه ای موهاشم دوسمت سرش بسته بود .. دلم رفت براش .. یادم رفت که رئیس چی گفته بود با سر اشاره کردم بیا اینجا .. ناتاشا سریع اومد قبل از اینکه بیاد تو بغل من آریا گرفتشو نشوندش رو پاش .. گفتم مرتیکه ! میخواست بیاد بغل من ! آریا گفت من عموشم ! باید بغل من بشینه ! گفتم نکه من دسته بیلم !!! آرش این میون قربون صدقش میرفتو لپاشو میکشید ... منو آریا هم مشغول بحث بودیم .. کوروش هم اومدو بلند شدیم .. رئیس نگاهمون کردو از جیبش سوئیچ منو درآوردو انداخت سمتم .. رو هوا گرفتمش .. بعدم برای آریا .. آریا هم خوشحال رو هوا گرفتش .. رئیس اخم کردو گفت این بار رحم کردمو سوئیچاتونو دادم .. دفعه بعدی وجود نداره ! هردو گفتیم چشم .. رفتیم سمت در .. تارا و ناتاشا و کوروش رفتن سمت در .. به آریا گفتم من ماشین میارم ! آریا گفت چرا ؟ ماشین من بهتره ! گفتم بهتره که بهتر باشه ! چکار کنم ؟ من ماشین میارم ! آریا عصبی شدو گفت دلم برای عروسکم تنگ شده ! گفتم به درک ... آریا بدون اینکه رئیس متوجه بشه یکی زد پشتم .. دقیقا جای ترکه ها .. گفتم آخ ! برگشتم سمتشو گفتم به حسابت میرسم ! بذار برگردیم ! آریا گفت ماشین من ! جلوی در تارا ناتاشا و کوروش رفتن بیرون .. رئیس دستشو گذاشت روی درو نیمه بستش کرد .. یهو برگشت سمت ما و گفت شما دوتا آدم نمیشید ؟ دوباره شروع کردید ؟ ... تازه سوئیچاتونو پس دادم ! گفتم رئیس میخوام ماشین بیارم آریا نمیذاره ! رئیس یه نگاهی بهمون کردو گفت باز شدید دوتا پسربچه که سر اسباب بازیشون دعوا میکنن ! کاری نکنید برگردیم با کمربندم طرف بشید ! شاهین ! تو ماشین بیار ! آریا شاکی گفت داداش .. چرا ؟؟؟ رئیس که دیگه خیلی عصبی بود گفت برای اینکه من میگم ! .. ماشین شاهین جلوتره ! آریا سرشو انداخت پایین .. گفت به این کاراتون ادامه بدید برگردیم حسابتونو میرسم ! حالیتون شد ؟؟ این تهدید دیگه قابل چشم پوشی نبود .. سرمونو انداختیم پایین .. رئیس رفت بیرون .. ما هم بهم چپ چپ نگاه کردیمو رفتیم سمت ماشینم .. یه دستی روش کشیدمو گفتم عشقم .. درو باز کردمو نشستیم .. آریا جلو آرش عقب .. پشت سر داداش راه افتادیم .. توی ماشین دوباره با آریا شروع کردیم به یکی به دو .. طوری شد که اگر رئیس میشنید همونجا به خدمتمون میرسید ..اما آرش ساکت بودو نگران .. گفتم چیه مرتیکه ؟؟ گفت نگران ماشینمم ! گفتم چطور ؟؟ گفت آسا همینطوری تند میره چه برسه به اینکه دوسه تا دیگه مثل خودش کنارش بشینن ! گفتم نگران نباش .. اگر رئیس مطمعن نبود ماشین بهش نمیداد .. آرش گفت خدا کنه ! ...وقتی رسیدیم رستوران تو پارکینگ پارک کردیمو سریع خودمونو به رئیس رسوندیم .. رفتم سمت ناتاشا و دستشو گرفتم .. گفتم فعلا من با این خانم خوشگله میرم .. آریا گفت بیخود ! ناتاشا با من میادو دست ناتاشا رو گرفت .. از ترس اینکه رئیس نشنوه سریع رفتیم سمت رستوران .. آرش اما خیلی ریلکسو مردونه دست کوروشو گرفتو راه افتاد ... نزدیک رستوران ایستادمو آریا چون دست ناتاشا تو دستش بود مجبور شد وایسه .. گفت چته شاهین ؟؟؟ گفتم ما جلو جلو راه افتادیم مرتیکه ! رئیس پشت سرمونه ! سریع کشیدیم کنار .. رئیس درحالیکه تارا بازوشو گرفته بود رفتن سمت رستوران . بعدم ما به دنبالشون .. تا رفتیم داخل شاهرخ اومد جلو بعد فیروزه جون .. شاهو هم پشت سرشون .. با همشون سلام علیک کردیمو سریع رفتیم سمت میزی که همیشه میشینیم .. پشت سرمون تارا و فیروزه جون اومدن ... شاهو بعدش اومد .. تا اومدن سر میز تارا و فیروزه روبه روی هم نشستن و ناتاشا و کوروش هم کنار تارا نشستن .. همینطور که خانما صحبت میکردن ما هم آروم و بادرد نشستیم .. شاهو هم خیلی آروم نشست .. گفت چیزی شده ؟ کمرتون درد میکنه ؟؟؟ گفتم آره دکتر جون .. البته کمرمون نه پایین تر از کمرمون و زدیم زیر خنده .. شاهو گفت آهان ! گفتم چیه ؟ میبینم تو هم مثل ما میشینی ! گفت منم همون حدودم درد میکنه .. گفتم واقعا ؟؟؟؟ چی شده اونوقت ؟؟ سرمو بردم جلو و آروم گفتم نکنه بابا شاهرخ باعث شده ؟شاهو لبخندی زدو گفت نه .. این بار بابا شاهرخ کاری نکرده... مهندس ... سرشو انداخت پایین .. از جام بلند شدمو رفتم آروم کنار شاهو نشستم . گفتم چی شده ؟ نگاهم کردو گفت یعنی نمیدونی ؟؟؟ بعد به آریا و آرش نگاه کرد .. ما هم عین این بیقا نگاهش کردیم .. گفت یه هفته پیش ... رئیس شهرامو فرستاد دنبالم و بردنم یه شرکتی .. بعدم ... خوب ... اونجا ... گفتم مرتیکه اینقدر من من نکن بگو ببینم چی شده !!! گفت هیچی .. یه ترکه برداشت .. بعدم گفت دستامو بذارم روی میزشو زد .. اونقد زد که آخرش مثل بچه ها التماس میکردم .. زانوهام خم شده بود .. آخرم نتونستم سرپا شمو شهرام بلندم کردو برم گردوندن خونه ... با چشمایی که از تعجب گشاد شده بود گفتم واقعا ؟؟؟ نگام کردو سرشو تکون دادو گفت اوهوم ... تو این یک هفته از درد مردم .. دوسه بار ضد درد تزریق کردم .. مسکن خوردم .. هنوز پشتم زخمه ... ولی خوب .. زیاد به روی خودم نمیارم .. بعد با درد جابه جا شد .. گفتم نمیدونستم ... چکار کرده بودی مگه ؟ گفت هیچی .. با آرام .. یعنی آرام خانم تو مجتمع تجاری ... آریا یهو صداش بلند شدو گفت چی ؟؟؟ چه غلطی کردی ؟؟ شاهو خودشو جمع کردو گفت عصبانی نشو داداش ... به اندازه کافی کتک خوردم .. حنانه خانم هم تو مجتمع مارو دید .. سه تایی به شاهو نگاه کردیم .. اینهمه اتفاق افتاده و ما بیخبریم !!!! آرش گفت چیزی نشده بود که .. منو آریا به آرش نگاه کردیمو گفتم یعنی تو میدونستی ؟؟؟ آرش گفت نه بابا ... اگر میدونستم میتونستم تو دهنم نگه دارم اصلا ؟؟؟ میدونی که من دهن لقم !!! زدم به بازوی آریاو گفتم راست میگه بابا .. این مرتیکه نمیتونه زبونشو نگه داره ... همین موقع رئیس و شاهرخ اومدن .. از جامون بلند شدیمو بعد از اینکه نشستن ما هم نشستیم .. سرمونو کردیم تو همو بازم حرف زدیم .. شاهو گفت شما چرا کتک خوردید ؟؟ آریا گفت هیچی ... یکم کارمونو درست انجام ندادیم ... داداش .. با ترکه زد .. ولی فکر نکنم کتکی که ما خوردیم به پای کتک تو برسه ! شاهو گفت خوب .. من همه کارام روهم جمع شده بود ... میدونم حقم بود .. خودمم اگر دختری داشته باشم .. یه پسری این کارا رو بکنه میکشمش ... کار از کتک میگذره ... گفتم رئیس اگر نمیشناختت حتما همین کارو میکرد .. تورو میشناسه و میخواد که تو خانوادش بمونی ! همین موقع یه صدای هم همه ای اومد .. صدای خنده و سروصدا .. یهو سرمو بلندکردمو گفتم این صدای نازنینه ! آریا گفت آره آسا هم هست .. یهو شاهرخ بلند شدو ما هم برگشتیم سمت صدا .. دخترا اومدن .. رضا پشت سرشون و پشت سر رضا آرشا و نادر با خستگی و نالون اومدن .. سلام کردنو اومدن سمت ما و نشستن .. رضا رفت سمت رئیسو گفت من دیگه نمیکشم آراز ! این تو و این دخترا ! رئیس از جاش بلند شد .. دخترا سلام کردن .. رئیس شروع کرد دعوا کردنشون .. دخترا سرشون پایین بود .. منو آریا با اینکه از سروصداشون عصبانی بودیم ولی دلمونم سوخت که داداش اونجوری دعواشون کرد .. یه دونه زدم به آریا . گفتم مرتیکه الان وقتشه با دخترا آشتی کنیم .. یه نگاه بهم کردو گفت آره .. دستاشو کرد تو جیب شلوارشو با اخم به آسا نگاه کرد .. منم همون ژستو گرفتم ولی آرش همینطور به پروانه نگاه کرد .. البته پروانه بین دخترا از همه آروم تر بود .. رئیس بعد از دعوای دخترا اشاره کرد برید بشینید ! دخترا اومدن .. آرش سریع رفتم سمت پروانه و دستشو دور بازوهاش گذاشتو آوردش و نشوندش .. آسا و نازنین اومدن آریا دستشو دراز کردو دست آسا رو گرفتو کنار خودش نشوند .. بعدم نازنین اومد از کنار من رد شد که بره بشینه که دستشو گرفتمو کشیدمش سمت خودم و نشوندمش .. آرام ترنم و سارا کنار کوروش نشستن ... یهو آرام به شاهو نگاه کرد .. دقیقا کنار شاهو نشسته بود .. با ترس سرشو برگردوندو به رئیس نگاه کرد دوباره به شاهو .. بعد به آریا و من .. آریا حواسش به آسا بود .. آرام خواست بلند شه .. شاهو آروم دستشو گرفت با لبخند نگاهش کرد .. آرام نشست .. با اینکه حواسم به نازنین بود ولی حواسم به آرام هم بود .. یه نگاه به آریا کردم دیدم متوجه نیست منم به روی خودم نیاوردم .. میدونم که شاهو پسر هیزی نیست .. خودشو حفظ میکنه و احترام آرامو نگه میداره ...یهو رئیس صداشو بلند کردو گفت که صداتونو نشنوم ! طوری اخطار داد که یهو نفس همه بند رفت .. همین موقع غذا آوردن .. نمیدونم رئیس متوجه شده یا نه .. اگر متوجه شده باشه بازم به روی خودش نیاورده ..شامو آوردنو خوردیم .. حواسم بود که شاهو به آرام میرسید .. حتی سارا و ترنم .. هرچی میخواستن بهشون تعارف میکرد .. البته شاهرخ خودش حواسش به همه چی بود .. منم کم کم حواسم رفت به نازنینو این غذای خوش مزه رو خوردیمو با از کنار دخترا بودن لذت بردیم ..کم کم صدامون دوباره بالا رفت .. دیگه کسی یادش نموند که رئیس اخطار داده و اگر ازش سرپیچی کنیم حتما عواقبشو میبینیم .. ولی این اخطار فراموش شد .. تا اینکه موقع رفتن شد .. رئیس با زور میزو حساب کردو بلند شدیم .. موقع رفتن هم نگاهم به شاهو افتاد .. با عشق خاصی به آرام نگاه میکرد .. فکر میکنم شاهو پسر مهربونیه ... آرامو هم خیلی دوست داره و میدونه فعلا دستش به آرام نمیرسه .. ولی با احترام و صبر منتظره تا نوبتش بشه ....موقع برگشتن به خونه همگی سعی کردن آروم باشن .. رئیس وقتی جلوی شاهرخ و دکتر فیروزه اینطوری دعواشون کرد یعنی تو خونه حسابشونو میرسه .. تو ماشین .. منو آریا نشسته بودیم .. آسا و نازنین پشت بودن .. آرشو و پروانه نادیا و دکتر باهم اومدن .. دخترا با آرشا و نادر ... سه تایی سریع تو ماشین آرشا نشستن .. ماشین رئیس هم که کوروش و ناتاشا نشسته بودن برای همین رئیس سخت نگرفت .. رفتیم سمت خونه .. آسا و نازنین ساکت بودن .. یه نگاه بهشون کردم .. گفتم چیه ؟؟ چرا اینقدر ساکتید ؟ آسا نگاهم کردو گفت هیچی .. گفتم هیچی یا رئیس ؟ گفت مگه ما چکار کردیم ؟؟ گفتم هیچی ... لابد بخاطر هیچی رئیس عصبانی شد ! آسا سرشو انداخت پایین .. یک بار مزه دست رئیسو چشیده .. میدونه که رئیس رحم نمیکنه .. رسیدیم خونه ...

آراز #

از رستوران که اومدیم بیرون حواسم به دخترا بود که سریع رفتن تو ماشین آرشا ... چون کوروش و ناتاشا تو ماشین بودن و جاشون نمیشد سخت نگرفتم .. با خودم گفتم فعلا از دسترسم دور باشید تا برسیم خونه ! وقتی رسیدیم تارا دست ناتاشا رو گرفتو رفت .. کوروش هم که دید اخمام تو همه سریع دنبالشون رفت .. بعد من یواش یواش از پله ها رفتم بالا .. .. بالای پله ها ایستادم .. دستمو تو جیب شلوارم کردمو به لشکر شکست خورده نگاه کردم ..دخترا همه سرشون پایین .. پسرا اما سرحال به دنبالشون .. میدونستن این بار کاری نکردن که باعث بشه عصبانی بشم .. دخترا یکی یکی از کنارم رد شدنو رفتن .. آرام سارا و ترنم هم خیلی با احتیاط از کنارم رد شدن .. دنبالشون رفتم داخل .. پسرا پشت سرم .. رفتم تو سالن و روی مبل نشستم .. دخترا اومدن روبه روم ایستادن .. نگاهشون کردم .. چهره هاشون مظلوم بود .. دلم نیومد بخاطر یکم شیطنت دعواشون کنم .. حتما خیلی خسته شدن .. از جام بلند شدم .. همه شون باهم یه قدم رفتن عقب .. . پسرا که کنار ایستاده بودن با نگرانی نگاهم کردن .. رفتم جلو و نگاهشون کردم .. گفتم چیه ؟؟؟ چرا ترسیدید ؟ هوم ؟؟ منتظر چی هستید ؟؟ صداشون درنیومد ... لحنمو آروم کردمو گفتم امروز خسته شدید .. برید استراحت کنید .. فردا وسایلتونو جمع کنید .. آماده بشید .. یکشنبه صبح راه میوفتیم ... دخترا همچنان ایستاده بودن .. لبخندی زدمو گفتم نمیخواد بترسید ... برید ... دخترا سرشونو آوردن بالا و بهم نگاه کردن .. وقتی لبخندمو دیدن اوناهم لبخند زدنو با یه شب بخیر رفتن سمت اتاقاشون .. یه نگاه به پسرا کردم پسرا هم شب بخیر گفتن .. اخم کردمو گفتم کجا ؟؟ یهو هر پنج تاشون کپ کردن .. گفتم نمیخواید خریدای دخترا رو از تو ماشین بیارید ؟؟؟ آرشا به نادر اشاره کردو رفتن .. گفتم شما سه تا چرا ایستادید ؟؟؟ خرید زنای شما نیست ؟؟ شاهین برگشت سمت درو آرش دنبالش .. آریا نگاهم کردو وقتی اخممو دید سریع رفت . رضا هم رفت سمت در ..گفتم کجا دکتر ؟؟؟ برگشت نگاهم کرد .. گفت میرم دنبال خریدای نادیا .. گفتم ولشون کن ! میارنشون .. رضا اومد سمتمو گفت چیزی شده ؟ گفتم فردا نازنینو با آسا میفرستم .. برگردن خونه وسایلشونو جمع کنن .. به رامینم بگو آماده باشه .. گفت باشه .. گفتم دوایی نیاز نیست تارا همراهش باشه ؟ گفت نه .. راحت باشید .. درضمن من با شاهرخی مشورت کردم .. در رابطه با اون مسئله ... گفتم خوب ؟؟؟ گفت طوری نیست اگر اذیت نمیشه ولی حواستون باشه که ممکنه سقط بیاره .. یکم مراعات کنه .. مواظب باشه .. گفتم باشه .. حواسم هست .. رضا گفت خوبه .. پس من برم .. گفتم باشه .. شب بخیر ... رضا رفتو پسرا وسایلو آوردن .. آرشا گفت پسرعمو یه سریش مال تاراست ولی نمیدونم کدوماست .. گفتم عیبی نداره .. دخترا خودشون فردا درستش میکنن .. شما هم برید استراحت کنید .. امروز خسته شدید .. پسرا همشون شب بخیر گفتنو رفتن .. منم رفتم سمت اتاقم .. تارا تو اتاق داشت لباس عوض میکرد .. گفتم خوبی ؟؟ نگاهم کردو گفت بله .. خیلی .. بلند شدو رفت سمت در ..گفتم کجا ؟ گفت به ناتاشا قول دادم پیشش بخوابم تا خوابش ببره .. گفتم باشه .. منم لباسمو عوض کردم رفتم سمت اتاق آرام .. یه تقه به درو رفتم داخل .. دخترا لباس خونه تنشون بود .. سه تایی بلند شدنو نگاهم کردن... دستامو باز کردمو گفتم بیاید اینجا ببینم .. سه تایی اومدن تو بغلم .. رو موهای سه تاشونو بوسیدمو گفتم خوش گذشت ؟؟ از بغلم دراومدنو شروع کردن باهم به تعریف .. از اونجایی که عادت دارم خوب گوش کردم .. سه تایی با هم حرف میزنو بعد برای من تعریف میکردن .. سارا گفت برم خریدارو بیارم .. گفتم نمیخواد .. همه رو بردن اتاق پروانه .. صبح میگیرید ازشون .. گفتم شما بخوابید .. به آرام گفتم تو بامن بیا .. آرام خنده رو لبش خشک شد .. نگاهش کردم .. گفتم چی شده ؟؟ هیچی نگفت .. احتمالا فکر کرده میخوام دعواش کنم .. بازوشو گرفتمو با خودم از اتاق آوردمش بیرون .. رفتم تو اتاقمو درو پشت سرم بستم .. روبه روش ایستادمو نگاهش کردم .. سرشو انداخت پایین .... گفتم چی شده ؟ گفت هیچی داداش .. گفتم پس چرا سرتو انداختی پایین ؟؟ هیچی نگفت . انگشتمو زیر چونش گذاشتمو سرشو آوردم بالا .. تو چشماش نگاه کردم .. گفتم یعنی اینقدر ترسناکم که بهت میگم دنبالم بیا میترسی ؟؟؟ هوم ؟ یا کاری کردی که میترسی دعوات کنم ؟؟؟ گفت بخدا کاری نکردم .. گفتم پس من خیلی ترسناکم .. گفت بعضی وقتا ... لبخند زدمو گفتم زیادی پررو شدی ! بجای اینکه بگی نه داداش .. ترسناک نیستی .. خیلی هم دوست داشتنی هستی میگی بعضی وقتا ؟؟؟؟ آرام گفت داداش وقتی اخم میکنی میترسم خوب ... صورتمو به صورتش نزدیک کردمو گفتم پس کاری نکن اخم کنم ! انگشتمو برداشتمو رفتم سمت کمد .. سه باکسی که شاهرخ آورده بودو آوردم بیرون گذاشتم روی میز .. یهو آرام دیدشونو با خوشحالی گفت اصلا یادم نبود برام کادو آوردن .. اومد سمت میز .. انگشتشو کشید روی باکسای اکلیلیه طلایی نقره ای ..گفت چه خوشگلن ... گفتم همچین میگی چه خوشگلن انگار هیچی برات نمیخرم ! اونقدر ذوق زده بود که نگاهم نکردو گفت اینا هم خیلی خوشگلن داداش .. بعدم در اولی رو باز کرد .. توش پر از شکلاتو گل بود .. کمی شکلاتا رو اینور اونور کرد .. زیرش پر از رژ لاک گل سرای خیلی کوچولوی خوشگل و کش سر بود ... بعد دوتا ست سایه و مداد آرایشی .. تا سایه ها رو برداشت ازش گرفتم .. با التماس گفت داداش .. خواهش میکنم .. گفتم سایه نه ! خودت میدونی تا قبل از بیست سالگیت اجازه استفاده از سایه بهت نمیدم ! گفت حداقل نگاهشون کنم .. دلم سوخت دادم بهش .. با ذوق نگاهشون کرد .. خدایی هم رنگاشون خیلی جذاب بود .. گفتم نمیتونی استفاده کنی ! نگام کردو گفت داداش .. خوشگلن .. دستمو گذاشتم روی سایه ها و گفتم کاری نکن که بقیه باکسارو خودم باز کنم ! یهو چشماش غمگین شد ... انگشتامو لای موهاش کردمو نوازشش کردم گفتم برات زوده .. سنتو بیشتر از چیزی میکنه که هستی ! آرام گفت به زودی هجده سالم میشه ! گفتم خیر دختر خانم .. به زودی هفده سالت تمام میشه و وارد هجده میشی .. من میگم دخترم هفده سالشه ولی هنوز هفده سالگیت پرنشده ! سرشو انداخت پایین .. گفتم میدم بهت که ببری به دخترا نشون بدی .. ولی اگر از من میشنوی کادوشون بده .. نگاهم کرد ..اخم کردمو گفتم خوب گوش کن دختر خانم ! این سایه ها رنگاش خیلی پررنگه ! تو نمیتونی استفاده کنی ! بده یکی که بهش میاد و میتونه استفاده کنه .. به موقش خودم بهترینشو برات میخرم .. از اونایی که از دیدنشون سیر نشی ! باشه ؟؟؟ آرام گفت باشه داداش ... گفتم خوبه .. بعد در جعبه رو گذاشتم .. جعبه بعدی رو باز کردم .. توش چند تا وسیله بود .. اپی لیدی اتوی مو یه وسیله که هم باهاش مورو خشک میکردن هم حالت میدادن .. چند تا برس خیلی قشنگ که منم کاراییشونو نمیدونستم .. یه جعبه که روش عکس یه چیزی شبیه بابلیس بود که آرام از دیدنش ذوق کرد .. درشو گذاشتو سومی رو باز کرد .. آرام یکم تو جعبه سومو نگاه کرد .. آروم دست کرد توش .. انگار میدونست چیَن ... اول دوتا شال حریر درآورد که خیلی نازک و زیبا بودن .. بعد یه بلیز که اونم از حریر بود و یه تاپ زیرش داشت . یه دامن کوتاه .. یه مانتو نازک مخصوص تابستون .. یه پیرهن .. شاهرخ انگار رفته بود بازارو خریده بود .. همین موقع تارا آهسته اومد تو .. دیدم پاورچین اومده .. گفتم چی شده .. گفت هیچی ... دمارم دراومد تا خوابید .. ذوق مسافرت داشت .. اونقدر حرف زد که خوابش برد .. خندم گرفت .. یهو تارا سرشو تو جعبه کرد .. از دیدن اون دوتا شال چشماش گرد شد .. گفت وای چقدر قشنگن !!!! آرام یه نگاه به تارا کردو بعد به من .. یکی از شالا رو که گلهای بزرگ داشتو رنگای شاد توش بودو برداشتو آروم روی سر تارا انداخت .. گفت این خیلی بهت میاد .. تارا یهو به خودش اومدو گفت نه .. نه عشقم .. اینا کادوی عروسه .. اخم کردمو گفتم عروس ؟؟؟ تارا خودشو جمعو جور کردو گفت حالا !! عروس چند سال دیگه .. چه فرقی میکنه ؟؟ آرام دوسر شالو گرفتو دوباره کشید روی سر تارا .. گفت دوست دارم این مال شما باشه .. باشه ؟؟؟ بعدم آروم صورت تارا رو بوسید . . تارا یکم مکث کرد .. انگار بغض کرده بود .. یهو اشکاش روی صورتش راه افتاد .. دستاشو دور آرام حلقه کردو گفت آرام جونم ... عزیزم .. مرسی .. دوستت دارم .. آرام هم دستاشو دور تارا گرفتو گفت من خیلی وقته دوستت دارم .. خوشحالم اومدی تو زندگیمون .. بعدم دوتا بوس آبدار ازش کردو برگشت سمت باکس .. مانتو رو برداشتو گفت ببین این چقدر خوشگله !! تارا اشکاشو پاک کردو گفت آره آرام .. خیلی نازه .. مخصوص شماله ! بیارش بپوش .. گفتم چی رو بپوش ؟؟ شاهرخم با خانوادش میاد ! تارا به داداش نگاه کردو گفت خوب بیان ! خریدن که بپوشه ! نخریدن نگه داره تو کمدش برای چند سال دیگه ! از لحن تارا تعجب کردم .. برای اولین بار جدی شدو تو روی من ایستادو از بچه ها دفاع کرد .. تارا هیچوقت جلوی بچه ها با من جدی صحبت نمیکرد .. فقط پشت سر ازموشون حمایت میکرد .. تارا به آرام نگاه کردو گفت این پیرهنو با اونی که سارا آورده با خودت بیار .. بعد اونیکی شالو برداشتو گفت اینو یه جایی بذار که نخکش نشه .. نیار خراب میشه .. مانتو رو هم بیار .. باشه ؟؟ آرام گفت باشه ... تارا سرشو تو باکس کردو گفت این چیه ؟؟؟ بعد دست کرد توشو یه جفت کفش کف باکس بود برداشت.. یه کفش پاشنه پنج سانتی قرمز ورنی براق .. رنگ زمینه بلیزی که تو باکس بود .. تارا گفت این چه خوشگله !! بلیز دامنم برداشتو گفت آرام ! این یکی خیلی خوبه ! دامنش هم کوتاهه هم پلیسه داره ... با بلیز سرش که حلقه ای بود. سه تا بند روی شونه داشت ..بعد دست کرد توی باکسو چند تا جوراب درآورد .. رنگای مشکی کرم و سفید .. معلوم بود نازک و ضخیم دارن .. تارا گفت یه دونه شیشه ای باهاش خوب میشه ... اینا رو هم بیار !! بعد با هیجان گفت خیلی خوشگلن ! آرام هم از هیجان تارا هیجان زده شدو اون یکی باکسو دوباره باز کردو گذاشت روی تخت ..دست تارا را رو گرفتو گفت بیا بشین خسته میشی ... بعد باهم روی تخت نشستنو یکی یکی جعبه های وسایلو باهم باز کردنو رو موی آرام امتحان کردن .. تارا دونه به دونه به آرام میگفت با اینا چکار میکنن و بهش یاد میداد .. یکم با دقت به این دوتا نگاه کردم .. مثل مادرو دخترا نشسته بودن .. یهو آرام گفت دخترا رو هم صدا کنم بیان ببینن همینجا !! تارا گفت آره آره !! بدو .. آرام دوید بیرون ..خواستم به تارا چیزی بگم که در باز شدو سه تایی پریدن روی تخت .. آه از نهادم بلند شد .. اینا به این زودی ول نمیکنن .. ولی خوب .. نخواستم تو ذوقشون بزنمو دوتا باکس دیگه رو هم گذاشتم روی تخت گفتم تا شما تفریح میکنید منم برم یکم به کارای شرکت برسم .. تارا بدون اینکه نگاهم کنه گفت برو عشقم .. سرمو تکون دادمو رفتم سمت در .. زیر لب گفتم امشب خواب نداریم !!!!!! از در اومدم بیرونو اومدم توی سالن که برم توی کتابخونه .. آسا و پروانه تو سالن بودن .. با خودم گفتم ایناهم فردا میخوان دوساعت کادوها رو نگاه کنن برای همین به آسا گفتم دخترا رو صدا کن برید تو اتاق من ! آسا گفت چیزی شده داداش ؟؟ گفتم کادوهای خواستگاری رو باز کردم .. اون سه تا وروجک اونجان .. شما هم برید .. یهو آسا دوید سمت پله ها و با صدای بلند گفت نادیا ! نازنین ! اون دوتا سریع اومدن بیرونو گفتم چیه ؟؟ یه اشاره کافی بود دخترا از پله ها بیان پایین .. انگار زلزله اومده .. اگر اتفاق بدی بیوفته اینا با این سرعت نمیدون ! همین موقع شاهین و پشت سرش آریا اومدن بیرونو گفتن چی شده ؟؟؟ آسا همینطور که سریع از کنار من رد میشد گفت کادوهای آرامو باز کردیم .. پروانه از آشپزخونه با یه سینی لیوانو یه پارچ شربت اومد بیرونو به آرش که بالای پله ها بود گفت عشقم اون خریدای مارو هم بیار لطفا !!! بعدم با دخترا رفتن سمت اتاق من .. همینطور وسط سالن ایستادم .. از بالای پله ها پسرا هرکدوم دوتا خریدو دست گرفتنو به بهانه اون رفتن سمت اتاق من .. دوتا دستامو کردم تو موهام ... گفتم عجب کاری کردم !!! اینا مگه حالا حالاها میان بیرون ؟؟ رفتم سمت کتابخونه ... با خودم گفتم بعدا میبینم چی خریدن ..الان برم سراغشون گوش همه شونو باهم میکشم !!! ولی از فکر اینکه اینطور ذوق زده شدن خندم گرفت .. خوشحال شدم که شادن .. رفتم تو کتابخونه .. کارامو شروع کردم .. یه نگاه به ساعت انداختم .. از نیمه شب گذشته بود .. گفتم فردا من چطور بیدار بشم ؟؟؟ سر کار شهرداری قرارداد .. یهو یاد قرارداد افتادم .. سیستمو روشن کردمو به نگاهی به ایمیلام انداختم .. یه ایمیل از رابرت اومده بود .. همینطور که میخوندم اخمام میرفت تو هم ! بازم این دوتا خرابکاری کردن ! پس معلوم شد علت ساکت شدن آرشا چیه ! آقا با سینا خرابکاری کردن که از ترس من ساکت شدن ! فردا تو شرکت به خدمتشون میرسم !!!! بعد دوباره مشغول کارام شدم .. ساعتو نگاهی انداختم چیزی به 2 نمونده . بلند شدم رفتم سمت اتاقم .. درو که باز کردم شوکه شدم .. پسرا رو زمین نشسته بودن .. یه عالمه پوست شکلات روی میز وسط اتاق بود .. دخترا هنوز روی تخت صحبت میکردن ..ترنم دراز کشیده بودو خوابیده بود .. آرام و سارا هم چرت میزدن .. رفتم داخل درو پشت سرم بستم .. یهو همه از جاشون پریدن .. گفتم ساعت 2 شبه ! نمیخواید بخوابید ؟؟؟ یه نگاه به پسرا انداختم .. گفتم اینا میتونن تا لنگ ظهر بخوابن شما چی ؟؟؟ مگه صبح کار ندارید ؟؟؟ پسرا گفتن ببخشید داداش .. رو به شاهین و آریا کردمو گفتم صبح اول وقت میریم شهرداری ! بعدم یه نگاه به آرشا انداختم گفتم بعد به قرارداد شما میرسیم ! آرشا برق از سرش پرید ... گفتم حالا جلد این شکلاتارو جمع کنیدو برید بخوابید ! زود ! شاهین و نادز سریع جمع کردن . منم کنار در ایستادمو درو باز کردم .. دستمو کردم تو جیب شلوارم گفتم بجنبید ! یکی یکی شب بخیر گفتنو رفتن .. بعد به دخترا نگاه کردم .. گفتم میخوام بخوابم ! دخترا هم با لبخندای ریزی که رو لبشون بود وسایلشونو برداشتنو هرکدوم از کنارم رد شدن یه بوسه ریز رو صورتم گذاشتنو شب بخیر گفتن .. خودشون میدونن که امروز خیلی هواشونو داشتم .. آرام و سارا ترنمو صدا کردنو باکسا رو برداشتن با خریداشون برن .. جلوشون ایستادمو گفتم تکلیف سایه ها معلوم شد ؟؟؟ آرام گفت بله .. یکی شو هدیه دادم نازنین و یکیشو هدیه دادم تارا .. لبخندی زدمو بعد با اتگشتم آهسته زدم رو صورتم .. آرام فهمید چی میگم .. سرمو کمی پایین آوردمو آرام صورتمو بوسید و شب بخیر گفت .. بعد سارا و بعد ترنم .. تا رفتن دستمو دراز کردمو همونطور که به تارا نگاه میکردم درو بستم و قفل کردم .. بعد آروم رفتم سمت تخت .. بلیزمو با یه حرکت درآوردمو انداختم روی مبل و رفتم سمت تارا .. تارا خودشو جمع کردو آروم رفت زیر لحافش .. گفتم کجا ؟؟ الان که نوبت منه خوابت گرفت ؟؟ تارا گفت آره .. خسته شدم .. اخم کردمو گفتم حالا دیگه لباسارو آوردن که بپوشه ؟؟؟ هان ؟؟ تارا گفت آره دیگه عزیزم .. باید بپوشه .. چرا سخت میگیری ؟؟؟ گفتم سخت نمیگیرم ... ولی امشب با تو کار دارم .. بعد یهو خودمو بهش رسوندمو قبل از اینکه عکس العملی نشون بده لبهاشو بوسیدم .. همونطور که لبهام روی لبهاش بود آروم هولش دادم عقبو تارا دراز کشید و من دستامو دوسمتش گذاشتمو بهش مسلط شدم .. گفتم امشبم نمیذارم از دستم در بری ! تارا گفت دیر وقته .. گفتم باشه ! تا حالا وقتتو برای بچه هات گذاشتی الان نوبت شوهرته .. دوباره بوسیدمش ...

آسا #

وقتی داداش اجازه داد بریم بیرون دخترونه با اینکه خودش برامون مراقب گذاشته بودو و آرشا و نادرو دنبالمون فرستاد ولی به آرش آریا و شاهین اجازه ندادو واضح حمایتشو از ما نشون داد .. یعنی همه جا حتی در مقابل همسرامون ازمون حمایت میکنه .. داداش یه مرد جدی و سختگیره ... وقتی لازم باشه گوشمونو میکشه .. بدون اینکه رحم کنه ولی با اینحال همیشه ازمون حمایت میکنه .. خیلی خوشحالم که برادر شوهرم یه همچین مردیه .. بااینکه اصلا احساس نمیکنم برادر شوهرمه .. احساسی که من بهش دارم احساس پدرشوهره برام .. همیشه دوستش دارمو براش احترام قائلم با اینکه ازش حساب میبرم .. فکر میکنم همه دخترا این احساسو بهش دارن .. رفتارش مثل پدراست .. نگاهش گاهی خیلی مهربونه و گاهی طوری تیزو ترسناکه که جرات نمیکنی به چشماش نگاه کنی... با دخترا راه افتادیم سمت ماشینا ... من پشت فرمون ماشین آرش نشستم .. ماشین آرش برام آشناست .. خیلی وقته پشت فرمونش میشینم .. چند باری بی اجازه نشستم و کتک حسابی از آرش خوردم ولی بازم از رو نرفتم .. الان با اجازه داداش نشستم .. پروانه و نازنین تو ماشین من نشستن و اون سه تا وروجک تو ماشین آرشا .. آرشا خودش گفت که این سه تا با من میان .. آرشا پسر عموی آریاست و خیلی شباهت به آریا و داداش داره .. وقتی جدی میشه نمیشه باهاش مخالفت کرد .. اگرچه اکثرا مشغول مسخره بازیه و مارو میخندونه ... راه افتادیم .. وقتی خواستیم از در خونه بیرون بریم آرشا گفت آسا جان شوهرت آروم برو ! گفتم آروم میرم ! حتما ! ... راه افتادیم ..اولش نازنین و پروانه فکر کردن دارم شوخی میکنم ولی وقتی دیدن آروم میرن تعجب کردن .. پروانه گفت آسا ! آروم میری ؟ گفتم آره .. هنوز ترسی که از رانندگی با ماشین داداش کردم تو دلمه .. داداش گفت تو دست فرمونت خوبه شاید اون یکی راننده دست فرمونش خوب نباشه یا اصلا حواسش نباشه ! پس احتیاط کن ! منم احتیاط میکنم ... خلاصه رسیدیم سر قرار با نادیا و رضا .. اونا هم دنبالمون راه افتادن .. اول رفتیم مجتمع تجاری .. بعد مجتمعی که چند قدم باهاش فاصله داشت ... من کارت داداشو داده بودم به رضا و همینطور از مغازه ای به مغازه دیگه رفتیمو اول دستای پسرا پر شد بعد دستای ما .. لباس مهمونی خریدیم .. از بلیزو دامن تا پیرهن ... تا کفش مسافرت ... همه چی .. هرچی خواستیم خریدیم .. هرکدوم دوسه تا مانتو مسافرتی گرفتیم .. کارمون که تموم شد خسته و کلافه نشستیم وسط مجتمع .. هفت تا دختر وسط مجتمع نشستیم زمین .. از اول که شروع کردیم به خرید از مغازه اولی همه جارو بهم ریختیمو سرو صدا کردیم .. خندیدیمو سربه سر هم گذاشتیم .. رضا اول شروع کرد با زبون خوش تذکر داد .. کم کم صدای نادر و آرشا هم دراومد .. آخر رضا عصبانی شد ... وقتی نشستیم وسط مجتمع روبه رومون ایستادو گفت بلند شید از این وسط ! مگه اومدید اردوی مدرسه ! خجالت نمیکشید ؟؟ نادیا گفت عشقم خسته شدیم ! رضا دیگه به حد اعلای انفجار رسیده بود گفت بلند میشید یا همینجا جلوی اینهمه آدم کمربندمو دربیارمو یه کتک مفصل بهتون بزنم !! نادیا اول از همه بلند شد .. بعد یکی یکی بلند شدیم .. این لحنو تحکمو تا بحال از رضا نشنیده بودم .. فهمیدیم که واقعا زیاده روی کردیم ... رضا گفت وقتی برگردیم خونه شکایت تک تکتونو به آراز میکنم ! اونوقت با بزرگترتون طرفید ! یه لحظه چهره عصبانی داداش اومد جلوی چشمم .. حتی از آرشم اونقدر نمیترسم .. خودمونو جمعو جور کردیمو راه افتادیم سمت رستوران شاهرخ .. رضا گفت نازنین با من ... سارا و پروانه با آسا ! ترنم و آرام با آرشا ! خواستیم اعتراض کنیم که یاد داداش افتادیمو گفتیم چشم .. توی ماشین یه نگاه به پروانه کردم .. گفتم اگه رضا شکایتمونو بکنه داداش دیگه نمیذاره خودمون بیرون بریم ... پروانه گفت خداکنه نگه چیزی .... رفتیم سمت رستوران .. وقتی تو پارکینگ رستوران ماشینا رو پارک کردیم با چهره های دمق کنار هم ایستادیم .. رفتیم سمت رستوران . اطراف رستوران رفتو آمد بود .. یهو یه پسره کمی با فاصله از ما پاش گیر کرد به جدولو افتاد تو باغچه .. باغچه رو تازه انگار آب داده بودن .. حسابی گلی شد .. ماهمگی زدیم زیر خنده .. بیچاره خجالت کشید ..دوسه تا رفیقش باهاش بودن زدن زیر خنده .. اونا خندیدن ماهم .. یهو رضا برگشت بهمون نگاهی کرد که همه خفه شدیم .. هرچی سعی کردیم نخندیم نشد .. اون پسرا میخندیدن ما میخندیدیم .. .. آرشا و نادر کمکش کردن .. رضا هم رفت سمتشو گفت خوبی ؟؟؟ گفت بله .. پسره انگار یه چیزیش بود .. رفیقاش همینطور ایتساده بودن میخندیدن .. فکر کنم مست بودن .. پسره یکم کنار باغچه نشست .. آرشا از ماشینش یه آب آوردو صورتش شست ... بعد پسره بلند شدو رفت ..رفیقاشم خندون پشت سرش ... رضا برگشت پیش ما و دعوامون کرد .. گفت خندتون برای چیه ؟؟؟ حالا دیگه دم به دم پسرا میدید میخندید ؟؟؟ آره!!!! دیگه همونجا بود که دهنامونو بستیم .. رضا گفت راه بیوفتید ! ما جلو رضا پشت سرمون .. آرشا و نادر هم پشت سر رضا .. همینطور که میرفتیم آروم پچ پچ میکردیمو ریز ریز میخندیدیم .. فکر کنم امشب یه شکایت حسابی رضا ازمون میکنه ... رفتیم داخل .. میدونستیم میز مخصوصمون کجاست .. رفتیم سمت میزمون که یهو چشممون به داداش افتاد .. دکتر فیروزه شاهرخ و تارا .. کوروش و ناتاشا کنارشون نشسته بودن و شاهو همراه آریا و آرش و شاهین انتهای میز ... شاهرخ از جاش بلند شدو با روی خوش سلام علیک کرد .ولی داداش اخماش تو هم بود .. رضا اومد جلو گفت آراز بیا اینا رو تحویل بگیر ! من دیگه بریدم .. داداش نگاهمون کردو گفت اینهمه سروصدا برای چیه ؟؟؟ اینطوری بی سروصدا رفتیدو اومدید ؟؟ ما دخترا چسبیدیم به هم .. داداش یکم دعوامون کردو گفت برید بشینید .. آرام سارا و ترنم پشت ما بودنو قایم شده بودن .. آرشا و نادر اومدن جلو سلام کردنو رفتن نشستن . داداش با سر اشاره کردو گفت برید بشینید ! همه مون رفتیم سمت انتهای میز .. آریا اومد جلو ودستمو گرفت و کنار خودش نشوندم .. پروانه هم کنار آرش .. نازنین کنار شاهین نشستیم . آرام ترنم و سارا هم کنار هم نشستن .. نگاهم افتاد به آرام .. درست کنار شاهو نشسته بود .. یه نگاه به آرام یه نگاه به داداش کردم .. داداش به روی خودش نیاورد یا اهمیتی نداد .. به هر صورت نشستیم .. تا شروع کردیم به حرف زدن یهو داداش داد زد بسه ! سروصدا نشنوم ! مردم میخوان آسایش داشته باشن ! خلاصه هممون لال شدیم .. تا اینکه غذا آوردن .. کم کم شروع کردیم به حرف زدنو دیگه صدای خندمون بالا رفت ..تا آخر شام ...شام که تموم شد راه افتادیم سمت خونه .. من تو ماشین آریا نشستم .. شاهینم اومد با ما با نازنین .. آرشو پروانه تو ماشین آرش... نادیا هم با رضا و دخترا با نادر و آرشا ... رفتیم سمت خونه .. وقتی ماشینا رو توخونه پارک کردیم همه پیاده شدیم .. کنار هم ایستادیم .. دست دست کردیم که یکی شجاعت پیدا کنه بره خونه .. تارا دست ناتاشا رو گرفتو رفت سمت خونه ... کوروش هم از اخمای باباش ترسیدو دنبالشون رفت . داداش هم آروم رفت سمت پله ها و ازش بالا رفت . ما هم خیال کردیم الان میره داخل برای همین راه افتادیم سمت خونه .. یهو داداش بالای پله ها ایستادو دستشو تو جیب شلوارش کرد .. ما هم دیگه تو عمل انجام شده قرار گرفتیم یواش یواش رفتیم بالا .. داداش همینطور نگاهمون میکرد .. از نگاه ترسناکش ترسیدم ولی چاره ای نبود .. اولین نفر از کنارش رد شدمو رفتم داخل .. پشت سرم پروانه نازنین نادیا و دخترا اومدن .. رفتیم وسط سالن ایستادیم . داداش جلو تر از پسرا اومد داخلو رفت نشست روی مبل مخصوص خودش .. پسرا هم اومدن کنار مبلا ایستادن .. داداش یکم نگاهمون کرد .. میدونستم داره فکر میکنه چطور مارو تنبیه کنه .. کمی گذشت تا اینکه از جاش بلند شد .. همه مون باهم یه قدم رفتیم عقب سرمونو انداختیم پایین .. اومد درست روبه رومون ایستادو گفت چیه ؟؟ چرا ترسیدید ؟ هوم ؟؟؟ امروز خسته شدید .. برید استراحت کنید ! ما همچنان سر جامون ایستاده بودیم .. جرات کردم سرمو گرفتم بالا .. لبخند و رو لباش دیدم خیالم راحت شد .. داداش گفت نترسید .. برید استراحت کنید .. فردا آماده بشید .. یکشنبه صبح میریم شمال ! یهو ترسمون ریختو با لبخند شب بخیر گفتیمو رفتیم سمت اتاق پروانه . وقتی وارد اتاق پروانه شدیم یه نفس عمیق کشیدیمو گفتم آخیش ... چقدر ترسیدم ... نادیا گفت پسردائی با اینکه خیلی جدیه ولی خیلی هم مهربونه .. نازنین گفت تا حالا چشماشو اینقدر ترسناک ندیده بودم .. چشماش تو صورت جدیش چهرشو ترسناک کرده بود ..مانتوهامونو درآوردیمو دستو صورتمونو شستیم .. همین موقع در زدنو پسرا خریدا رو آوردن داخل .. شاهین گفت رئیس گفت اینا رو براتون بیاریم .. گفتم ممنونم .. بعدم رفتن بیرون .. داداش بهشون اخطار داده که نباید وارد اتاق خواب یه دختر بشن .. برای همین سریع رفتن .. یکم نشستیم . پروانه تلوزیونو روشن کرد .. یه فیلم گذاشتو گفت تا میخوایم بخوابیم یه فیلم ببینیم .. روی تخت پروانه نشستیم .. همه مون تو بغل همدیگه .. نیم ساعتی گذشت احساس تشنگی کردم .. گفتم پری بیا بریم یکم شربت درست کنیم .. گفت باشه .. یکمم میوه بیاریم .. گفتم باشه .. رفتیم سمت سالن .. تو سالن یهو ایستادمو گفتم ببینم یادته اون شاله رو که دیدیدم .. گفت کدوم ؟؟؟ گفتم اون حریره که زمینش سورمه ای بود .. گفت آره .. تو اون مغازه آخریه طبقه سوم .. گفتم کاش برای تارا میخریدیمش .. دوست داشتم یه کادو بهش بدم .. پروانه گفت باهم فردا میریم میخریم .. گفتم باشه رفتیم سمت آشپزخونه که یهو داداش اومد تو سالن .. وسط سالن ایستاد .. رو به ما کردو گفت برید اتاق من ! تعجب کردم .. گفتم چی شده داداش ؟؟ گفت کادوهای آرامو باز کردم ..اون سه تا وروجکم اونجان ! دیگه نفهمیدم چی میگه ... دویدم سمت راه پله ها و پری هم رفت سمت آشپزخونه .. با صدای بلند نادیا و نازنین رو صدا کردم . اوناهم سریع اومدن .. رفتیم سمت اتاق داداش .. همین موقع پروانه هم با ظرف لیوان و یه پارچ شربت دنبالمون اومد ..پسرا از صدای من اومدن بیرون .. گفتن چی شده ؟؟ پروانه گفت عشقم اون خریدای مارو هم بیار لطفا .. خلاصه پریدیم تو اتاق داداش .. تا رفتیم داخل چشمم افتاد به کادوهای آرام .. چه چیزایی !!! چه رنگایی !!! مشغول دیدن شدیم که پسرا هم اومدن .. خریدا رو آوردن .. نگاه کردن کادوها که تموم شد خریدامونو نشون تارا و پسرا دادیم .. از لباسو کفش گرفته تا مانتوهامون .. خریدایی که برای خودمون کردیم برای تارا هم کرده بودیم .. این میون پسرا باکس شکلاتا رو گذاشته بودن جلوشونو میخوردن .. همه جا پر از پوست شکلات شده بود .. یهو آرام چشمم افتاد به شکلاتای نازنینش .. گفت داداش ! شکلاتامو چرا خوردید ؟؟؟ آریا گفت مگه میخوای ترشی بندازیشون ؟؟ گفت میخواستم خودمم بخورم ! ما نخوردیم هنوز !! آریا خودشو به تعجب زدو گفت اِه ؟؟؟؟ نخوردید ؟؟؟ بیاید برای شما هم گذاشتیم .. با دلخوری آرام شکلاتا رو گرفتو به ما هم تعارف کرد .. خلاصه دو ساعت خوردیمو کادوها رو نگاه کردیمو کیف کردیم .. با بابلیس آرام موهامونو درست کردیم .. مدل دادیم . قرار شد دوتا از دستگاهاشو باخودش بیاره .. البته مشابهشو خودم داشتم .. گفتم منم میارم ! تا اینکه در باز شدو داداش اومد داخل ..رو به پسرا گفت اینا تا لنگ ظهر میخوابن ! شما مگه کار ندارید فردا ؟؟؟ پسرا بلند شدنو با تشر داداش پوستای شکلاتا رو جمع کردنو رفتن بیرون .. داداش به ما هم نگاه کردو گفت منم میخوام بخوابم ! ما هم آروم با خجالت بلند شدیم خریدامونو برداشتیمو رفتیم سمت در .. کنار داداش رو نوک پنجه های پام بلند شدمو خودمو کشیدم و صورت داداشو بوسیدم .. شب بخیر گفتم زدم بیرون .. دخترا هم پشت سرم اومدن .. دویدیم سمت راه پله ها ... دیگه خیلی دیروقت بود .. باید زود بخوابیم ..

آرشا #

از وقتی ماجرای قرارداد پیش اومده نفسم درنمیاد .. همش فکر میکنم اگر پسر عمو بفهمه چکار کنم .. شاهینم بیشتر تو دلمو خالی کرد ..اگه کار لو بره منو سینا کتکه رو میخوریم ... تازه اگر از مسافرت محروم نشیم .. روژیار داره میاد .. اگر نتونم برم چی ؟؟؟ دلم براش یه ذره شده .. میخوام برم .. یه گوشه ببینمش .. دستشو تو دستم بگیرم .. وقتی از اتاق پسر عمو بیرون اومدیم رفتم اتاق نادر و روی کاناپه خوابیدم .. هرچی نادر گفت بیا روی تخت من میرم رو کاناپه گوش نکردم .. پسر عمو توی اتاق یه گوشه ای بهم زد انگار .. گفت باید یه بررسی هم از قرارداد بکنم .. نکنه رابرت بهش گفته ؟؟ وای خدا ! چکار کنم .. تا صبح تو خوابو بیداری مدام فکرم مشغول قرارداد بود .. صبح بلند شدمو دوش گرفتم .. بعدم رفتم اتاقمون لباس پوشیدم .. آریا شاهین و آرش هم سریع داشتن لباس میپوشیدن .. سه تایی خواب آلود بودن ولی من نه .. اصلا خوب نخوابیده بودم با اینحال اصلا خوابم نمیومد .. رفتیم سر میز .. پسرعمو اخماش توهم بود .. یه نگاه به شاهین کردمو گفتم پسر عمو اخماش توهمه ؟؟ از چی عصبانیه ؟؟ شاهین نگاهش کردو گفت نه .. اخماش تو هم نیست ... نمیدونم شاید من اینطور به نظرم میاد .. مثل بچه هایی که خرابکاری کردنو میترسن پیش پدرشون لو برن همش نگران بودم .. صبحانه تموم شدو سر میز هرکی حرف میزد من اصلا حواسم نبود .. طبق عادت صبحانه خوردم بلند شدم رفتم سمت حیاط .. با آرش و نادر سوار شدیمو رفتیم شرکت .. جلوی در پسرعمو گفت من با آریا و شاهین میرم شهرداری بعد میام شرکت ! ما هم راه افتادیم .. تو پارکینگ شرکت چشمم به سینا افتاد .. رفتم جلو سلام کردم و گفتم سینا ! درست شد دیگه ؟؟؟ گفت آره .. ولی رابرت گفت حتما به رئیس گزارش میده ! گفتم واویلا ... حالا چکار کنیم ؟؟ سینا نگاهم کردو گفت رئیس خونه بود چیزی به تو نگفت ؟؟؟ گفتم نه .. احساس میکنم یه جوری نگاهم میکنه ولی چیزی نگفت .. سینا گفت حالا بریم سر کار .. ببینیم چی میشه ... رفتیم طبقه سوم ... مثل کسایی که کشتیهاشون غرق شدن .. تا ظهر .. از 11 گذشته بود که تلفن روی میزم زنگ خورد برداشتم .. فرخ گفت مهندس ،بیاید دفتر رئیس .. خواستنتون دفترشون .. منو میگی برق از سرم پرید ! سینا گفت چی شده ؟ گفتم رئیس احضار کرده .. سینا یکم نگاهم کردو گفت خوب ! چاره ای نیست .. باید رفت .. بلندشدیم خودمونو مرتب کردیم رفتیم پایین ..جلوی در اتاق رئیس ایستادمو بعد در زدم .. رئیس با لحنی خشکو با تحکم گفت بیا تو ! درو باز کردمو رفتم داخل .. پشت سرم سینا اومد تو .. منو سینا هم قدو قواره بودیم .. درو پشت سرمون بستیمو همونجا ایستادیم .. رئیس مشغول کار بود .. ماهم ساکت ایستادیم .. رئیس برگه ای که دستش بود امضاء کردو بعد بهمون نگاه کرد .. به پشتی صندلیش تکیه دادو آرنجاشو روی دسته صندلی گذاشت .. با روان نویس خوشگلش آروم روی شیشه میز میزد .. یکم نگاهمون کردو گفت بیاید جلو ببینم ! هردو رفتیم وسط اتاق ایستادیم .. رئیس گفت خوب ! از قرارداد بگین ! یه نگاهی به سینا کردمو بعد به رئیس .. خود رئیس تو کل قرارداد و جلسه هاش بود برای همین نیازی به گزارش نبود .. با خودم گفتم حتما رابرت بهش گفته .. سرمو انداختم پایین .. دیگه ناامید شدم .. رئیس گفت خوب ! این از این یکی ! تو حرف بزن سینا ! سینا هم سرشو انداخت پایین .. رئیس گفت اگر ما توی آلمان وکیل نداشتیمو کارا رو روبه راه نمیکرد چی میشد ؟؟؟ هان ؟؟ ضرر مالیش که خیلی زیاده به کنار ، آبرویی که ازمون میرفتو اعتبار چندینو چند سالمون به باد میرفت ! .. خوب ! دفعه قبل که سر اون قرارداد خرابکاری کردید تنبیهتون کردم .. انگار خوب اینکارو نکردم که دوباره تکرارش کردید ! آره ؟؟؟ یکم نگاهمون کردو گفت چرا لال شدید ؟؟ زبون ندارید ؟؟ یا حرفی ندارید برای دفاع ؟؟ یهو زد رو میزش هردومون از جامو پریدیم .. سینا هم مثل من میلرزید .. تعجب کردم .. فکر نمیکردم سینا هم مثل من از رئیس بترسه وحساب ببره .. رئیس گفت شما دوتا بجای اینکه باهم هستید حواستونو بیشتر جمع کنید بیشتر سهل انگاری میکنید ؟؟؟ آره ؟؟؟ سینا بدون اینکه سرشو بالا بگیره گفت ببخشید رئیس .. رئیس نفس عمیقی کشیدو گفت .. خوب .. میدونم باهاتون چکار کنم .. اول ... فردا از مسافرت محرومید ! دوم ! امروز میرید قسمت خدمات وسایل تمیز کاری رو میگیرید و طبقه بالا رو خوب تمیز میکنید ! از دیوارا تا اتاقا ! تمام میزا باید دستمال کشیده بشه ! سینا سرش پایین بودو گفت بله رئیس .. ولی من .. اینکه مسافرتم کنسل بشه انگار منو کشتن .. مسافرتی که روژیار قراربود باشه .. ومن ازش محروم بودم .. سرمو بالا گرفتمو با التماس گفتم رئیس .. لطفا ببخشید منو .. خواهش میکنم از مسافرت محروممون نکنید .. لطفا .. این یه بارو .. خواهش میکنم ! .. رئیس یکم نگاهم کردو گفت اون موقع که حواست پرت بود باید فکرشو میکردید .. با التماس به رئیس نگاه کردم .. گفتم خواهش میکنم هر تنبیهی بجز مسافرت .. رئیس رو کرد به سینا و گفت تو چی ؟؟؟ هر تنبیهی بجز مسافرت ؟؟؟ سینا سرشو اصلا بالا نکرد .. گفت منم خواهش میکنم رئیس .. رئیس یکم نگاهمون کردو گفت کتاتونو دربیارید! میدونستم میخواد چکار کنه .. چاره ای نبود .. کتمو درآوردم .. سینا هم همینطور .. رئیس از جاش بلند شدو رفت از بالای کمدش ترکه رو برداشت .. گذاشت روی میزش .. کتشو درآوردو بعد دگمه های آستینشو باز کرد .. گفت آرشا ! دستات روی میز ! با زانوهایی که میلرزید رفتم جلو و خم شدمو دستامو گذاشتم روی میزم .. رئیس ترکه رو برداشتو پشتم ایستاد .. چشمامو بستم .. یهو صدای ترکه تو هوا پیچیدوترکه روی کمرم فرود اومد .. رئیس همیشه روی پشتم میزد .. ولی این بار زد رو کمرم .. محکم زد .. از دردش بیشتر خم شدم .. نتونستم خودمو نگه دارمو گفت آیییی .. رئیس صبر نکردو شش تا پشت سر هم زد ..تو کمرم احساس سوختگی کردم .. آتیش گرفته بودم .. رئیس گفت بلند شو ! برو سر جات ! بعد به سینا اشاره کرد .. سینا هم دچار همین بلا شد .. سر جام ایستادم .. سرم پایین بود ولی صدای ضربه هایی که به کمر سینا میخورد باعث میشد دردم بیشتر بشه .. سینا هم شش ضربه به کمرش خورد .. فکر کنم برای اینکه فردا عازم مسافرت بودیم پشتمون نزد .. به سینا هم اجازه داد بیاد سر جاش .. هردو با سر پایین و نالون ایستادیم . رئیس گفت الان میرید قسمت خدمات و کاری که گفتم انجام میدید ! درست و دقیق .. عصر قبل از اینکه برم خونه میام چک میکنم ! وای به حالتون اگر کوچکترین کثیفی ببینم ! حالا مرخصید ! هردومون زود کتامونو پوشیدیمو از در زدیم بیرون .. برگشتیم اتاقمون .. دستمو لبه میز گذاشتمو از درد سرمو خم کردم .. سینا گفت چقدر محکم زد .. چه ضربه دستی داره رئیس ! .. مردم از درد .. گفتم آره .. حالا چطوری اینهمه جارو تمیز کنیم ؟؟ هم کمرم درد میکنه هم جلوی همه کارمندا خجالت میکشم ! سینا گفت چاره ای نیست .. بجم .. باید دستورشو اطاعت کنیم ! بعدم رفتیم طرف قسمت خدمات ..

آراز #

از خواب که بیدار شدم تارا تو بغلم پشت بهم خوابیده بود .. آروم از کنارش بلند شدمو دستمو از زیر سرش برداشتم .. رفتم سمت حمام .. دوش گرفتم آماده شدم برای کار .. هنوز خواب آلود بودم ولی چاره ای نیست .. کار کاره ! باید انجام بشه .. رفتم سر میز .. پسرا اومدن و سلام کردن .. اینا هم تو خواب راه میرن ولی آرشا حواسش جمعه .. انگار اصلا نخوابیده .. میدونم چشه ... حتمامیترسه خرابکاریشون به گوشم رسیده باشه .. من با اینکه اخلاق وکیلم رابرتو میشناختم که چقدر یه کاری رو غلیظ میکنه بازم از سهل انگاریشون عصبانی بودم .. به پسرا گفتم زود باشید ! بعد بلند شدمو رفتم سمت در .. به آریا و شاهین گفتم با خودم میاید !! هردوشون بهم نگاه کردنو راه افتادن .. آرش هم با نادر و آرشا رفت .. ما رفتیم سمت شهرداری .. تا وارد شدیم از اون اول کارمندا باهام سلام و احوال پرسی کردن .. بالاخره شرکت من یه شرکت معروف و پر کار بود و همه منو میشناختن .. به قسمتی که کار داشتیم مراجعه کردیم و حدودا دوساعتی کارمون طول کشید .. خودم به تمام مراحل نظارت کردمو کار تموم شد.. هر بار به آریا و شاهین نگاه میکردم سرشون پایین بود .. برگشتیم شرکت .. توی راه به شاهین و آریا گفتم این بار آخر بود که سهل انگاری میکنید ! با اعتبار شرکت بازی نکنید ! هردو با سر پایین گفتن چشم و رسیدیم شرکت .. اون دوتا رفتن دنبال کارشونو منم رفتم اتاقم .. فرخ دنبالم اومدو کارای روزو باهام اوکی کرد . جلسه هایی که داشتم و کارایی که تو کارتابلم گذاشته بودو یادآوری کرد .. مرخصش کردمو گفتم سینا و آرشا رو بفرسته اتاقم .. گفت چشمو رفت .. منم مشغول کارام شدم .. اول با بررسی گزارشا و برگه هایی که باید امضاء میکردم شروع شد .. تا اینکه در زدن گفتم بیا تو ! آروم در باز شدو آرشا و سینا اومدن داخل و درو پشت سرشون بستن . همونجا ایستادن .. من مشغول کار بود . گذاشتم یکم منتظر باشن .. متوجه بودم که ترسیدن .. برگه رو امضاء کردمو سرمو گرفتم بالا تکیه دادم به صندلیم .. گفتم بیاید جلو ببینم ! آروم اومدن جلو .. درست مثل دوتا پسربچه که خرابکاری کردنو جلوی پدرشون ایستادن و منتظرن که پدرشون تنبیهشون کنه .. گفتم گزارش قراردادو بدید ببینم ! با اینکه خودم در تمام مراحل قرارداد بودم و نیازی به گزارش نبود با اینحال فرصت دادم خودشون اعتراف کنن به خرابکاریشون ولی این دوتا بیشتر از اونی که باید ترسیده بودن .. من شروع کردم به دعوا کردنشون .. سرزنششون کردمو گفتم که برای تنبیه از مسافرت محرومن و اینکه باید تمام طبقه سومو تمیز کنن ... سینا صداش درنیومد و تسلیم محض بود ولی آرشا دلشو به دریا زدو با التماس گفت که بجای تنبیه مسافرت تنبیه دیگه ای براشون درنظر بگیرم .. میدونستم که چقدر منتظر این مسافرته .. به هر حال روژیار میومد و آرشا دلش براش پرمیکشید .. بااینکه یه پسر بیستو پنج سالست ولی مثل پسربچه های دبیرستانی بهم التماس کرد .. خوب .. خودمم دلم نمیخواست حسرت این مسافرتو به دل دوتاشون بذارم ولی از طرفی باید درست تنبیه میشدن ..گفتم کتاتونو دربیارید ! خودمم بلند شدم ترکه رو از بالای کمد برداشتم .. روی میز گذاشتمو کتمو درآوردم .. آستینامو بالا زدم .. اول آرشا .. دستش روی میزو خم شد .. پشتش ایستادم .. چون مسافرت در پیش بود تصمیم گرفتم برخلاف همیشه به کمرشون بزنم .. شش ضربه محکم به کمرش زدم .. اول سعی کرد تحمل کنه ولی نتونستو گفت آییییی .. فرصت ندادم و شش ضربه پیاپی زدم .. بعد اجازه دادم بلند بشه و به سینا اشاره کردم ..سینا هم آروم میگفت آخ .. شش تا محکم زدم .. بعدم بهشون گفتم که تا آخر وقت باید طبقه سومو تمیز کنن .. مرخصشون کردم .. همینکه رفتن خودمو مرتب کردمو ترکه رو سرجاش گذاشتم .. بعد کارای روزمو شروع کردم .. تا اینکه موقع ناهار شد . پسرا رو صدا کردم .. تو اتاق خودم نشستیم .. شاهین گفت سینا و آرشا ؟؟ نادر با ابرو بهش علامت دادو شاهینم دیگه چیزی نپرسید .. منم اصلا به روی خودم نیاوردم .. ناهار که تموم شد به آرش گفتم میری خونه آسا و نازنینو میبری خونه تا وسایلشونو جمع کنن ! گفت چشم .. گفتم هشت صبح خونه من باش ! گفت بله رئیس .. بعد از جام بلند شدم .. خدمه اومدن ظرفا رو بردنو منم نشستم پشت میزم .. فرخو خواستم .. اومد داخل اتاق .. بهش درمورد روزایی که نیستم دستوراتی دادمو مرخصش کردم .. خودم بلند شدم کیفو سوئیچمو برداشتم رفتم طبقه سوم .. پسرا هنوز مشغول کار بودنو هنوز ناهار نخورده بودن .. داشتن کف سالنو تمیز میکردن.. تا منو دیدن ایستادن .. سرشونو انداختن پایین .. تقریبا همه کارمندا رفته بودن .. رفتم تو اتاق اصلی که کارمندا میشستن و روی میزا رو چک کردم .. تمام زوایا و پنجره ها .. کف رو هم دیدم . تمیز بود .. گفتم کار تموم شد ؟ سینا گفت بله رئیس .. مونده سرویس بهداشتی .. گفتم لازم نیست... برید ناهارتونو بخورید ! امیدوارم تنبیه شده باشیدو دیگه خرابکاریتون تکرار نشه ! دفعه بعد به این سادگی نمیگذره ! بعد رو به سینا کردم گفتم هشت صبح خونه من باش ! گفت بله رئیس .. گفتم اگر نخواستی ماشین نیار .. گفت اگر اجازه بدید بیارم .. گفتم باشه هرجور خودت راحتی ! بعدم رفتم سمت راه پله ها .. الان باید برم خونه با دخترا سروکله بزنم .. چمدوناشونو باید ببندن .. به خریدایی که کردن یه نگاهی بندازم .. خلاصه برا ی فردا که یه مسافرت شلوغ در پیش داریم آماده بشم ....



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ | 10:39 | نویسنده : مریم |