آراز #

روی ایوون کنار تارا ایستادم .. آریا دوقدم عقب تر از ما با احترام ایستاده بود ..شاهرخ با ماشینش اومده بود تو حیاط و کنار استخر پارک کرده بود .. با فیروزه اومدن سمت پله های حیاط .. شاهرخ یه کتو شلوار سورمه ای دو دگمه پوشیده بود با بلیز سفید و یه کراوات سورمه ای راه راه .. فیروزه هم یه کتو شلوار سورمه ای پوشیده بود ولی سیر ... بیشتر رنگش به مشکی میزد .. کمرش کاملا تنگ بودو هیکلشو کامل نشون میداد .. پشت سرشون شاهو اومد .. کتو شلوار تنش بود ولی کراوات نداشت .. یقه پیرهنش پهن بودو دودگمه بالاییشو مثل من باز گذاشته بود ... یه دسته گل رز روی چند تا جعبه فانتزی با هم دست گرفته بود .. به نظر میومد جعبه روییه جعبه بزرگ شیرینی بود که هر لحظه احتمال میرفت همه باهم از دستش بیوفتن ... شاهو با رنگی پریده انگار دارن میبرنش سرشو از تنش جدا کنن .. معلوم بود خیلی استرس داره .. حتما تا اینجا برسن شاهرخ کلی سخنرانی براش کرده ... همش احتمال میدادم دستو پاش بهم بپیچه و بخوره زمین .. وقتی مهمونا روی ایوون رسیدن اول با فیروزه دست دادم و احوال پرسی کردم .. بعد با شاهرخ .. تارا هم اول با شاهرخ دست داد و بعد با صمیمیت بیشتری دست فیروزه رو فشرد .. بعد آریا یه قدم جلو اومد و با فیروزه بعد با شاهرخ دست داد ..شاهو هم اومد جلو و سلام کرد و با دست آزادش باهامون دست دادو عذر خواست که دستش پره .. خوش آمد گفتمو تعارفشون کردم داخل خونه .. اول خانمها رفتن بعد من و شاهرخ و بعد شاهو و آریا اومدن داخل .. مامان کنار مبلا جلوتر از آرام ایستاده بود .. همگی رفتیم جلو و شاهرخ و فیروزه باهاش دست دادنو احوال پرسی کردن... شاهرخ بخاطر تعریفایی که از مامانم شنیده بود کمی معذب و دستپاچه بود ولی دکتر فیروزه خیلی عادی و دوستانه برخورد کرد .. البته شاهرخ و فیروزه شمال توی ویلا شبی که مامان و مهران ناتاشا رو آوردن مامانو دیده بودن ولی اون شب حتی فرصت نشد بهم معرفیشون کنم ... رو به مادرم کردمو اول دکتر فیروزه رو معرفی کردم بعد شاهرخ و بعد رو به مهمونا گفتم مادر من حنانه خانم ... مامان با لبخند ازشون استقبال کرد .. مطابق معمول .. لبخندش دوستانه بود ولی کسی نمیدونست که مادرم به دوستو دشمنش همیشه لبخند میزنه ... بعد با شاهو سلام و احوال پرسی کرد .. گفتم شاهو رو که میشناسید ! مامان گفت بله ...جناب دکتر رو میشناسم .. قبلا باهاشون آشنا شدم .. بعد رفت کنار و آرام اومد جلو ... اول با دکتر فیروزه سلام و احوال پرسی کرد و بعد با شاهرخ .. احساس کردم الان شاهرخ از خوشی غش میکنه .. شاهرخ اصلا نمیتونست خوشحالیشو پنهون کنه ..بعد شاهو اومد جلو .. یهو برگشت و جعبه ها رو به آریا دادو دسته گلو برداشت و روبه آرام کرد .. خیلی با متانت سلام کردو باهاش دست داد .. بعد گل رو داد دست آرام .. زمزمه کرد خدمت شما ... آرام لبخندی زد .. فهمیدم که برخلاف ترسی که آرام نشون میداد شاهو رو دوست داره .. گفتم بفرمائید ! همگی نشستن .. فیروزه و شاهرخ روی یه مبل دونفره نشستن ..من روی مبل خودم ولی این بار مامانم یک سمتم و تارا سمت دیگم نشستن .. آرام و آریا کنار هم روی مبل تک نفره نشسته بودن .. درست روبه روی شاهو .. وقتی همگی نشستیم شاهرخ رو کرد به مادرم و گفت من تعریف شما رو خیلی شنیده بودم از آراز جان ! مامان لبخندی زدو گفت واقعا؟؟؟؟؟ بعد نیم نگاهی به من کرد .. بعد رو به فیروزه کردو گفت و البته منم از شما خیلی شنیدم خانم دکتر ... دکترفیروزه لبخندی زد و گفت متشکرم خانم ... شاهرخ صحبتشو ادامه دادو گفت من علاقه خاصی به خانواده شما مخصوصا آراز جان پیدا کردم .. ایشون بسیار متشخص و مهربان هستن .. الان با آشنایی با شما فهمیدم از شما به ارث بردن ... مامان خندیدو گفت ممنونم .. همین موقع پریوش اومد و سلام کردو خوش آمد گفت .. فنجون قهوه رو تعارف کرد .. همینطور آروم آروم سر صحبت باز شدو کم کم یخا آب شد .. این میون تنها کسی که حرف نمیزد شاهو بود .. که مدام خیره و گاهی از ترس شاهرخ و من زیر چشمی به آرام نگاه میکرد .. آرام خیلی بی خیال نشسته بود .. البته گاهی نگاهی به شاهو میکردو متوجه بودم قند تو دل شاهو آب میشه .. آریا اما با نگاهی خیره به شاهو نشون میداد از طرز نگاه کردنش راضی نیست .. .. گاهی اخماش تو هم میرفت ولی بعد گره ابروهاش باز میشد .. این وسط تارا خیلی متین نشسته بود .. بعد از مدتی فیروزه رو به تارا کردو گفت خوشحال شدم شنیدم باردارید .. مبارک باشه .. تارا لبخندی زدو گفت ممنونم .. مامان نگاهی با محبت به تارا کردو بعد به فیروزه گفت از خوشبختیه منه که عروس قشنگم باردار شده و من میتونم تا سرپا هستم نوه خوشگلمو تو بغلم بگیرم ... میدونم که مامانم این حرفو از ته دلش زد .. مامان با اینکه در انتخاب تارا سهمی نداشت ولی مهرش به دلش نشسته بودو دوستش داشت والان با حامله شدنش مامان خوشحال بود .. حتی یه کلمه به شوخی یا کنایه نگفت که قبل از گرفتن عروسیتون تارا حامله شده .. کم کم همه باهم راحت شدنو صحبت کردن .. یک ساعتی گذشت .. سینمو صاف کردمو با سرفه ای کوچیک همه رو ساکت کردم . گفتم امروز اینجا تو این مجلس جمع شدیم که درمورد یه مطلب مهم صحبت کنیم .. شاهرخ یهو پرید وسط حرفمو گفت آراز جان .. ماهمه میدونیم برای چی جمع شدیم ! ... برای اینکه این خانم خوشگله رو برای شاهو برادرم خواستگاری کنیم ... یعنی منو فیروزه خواستگاری کنیم .. من چون از حاشیه و رسمو رسوم خوشم نمیاد رکو راست میگم .. من اومدم خواستگاری آرام برای شاهو .. میدونم این عروس خوشگل فعلا محصله و بعد دانشجو .. برادر منم هنوز درس میخونه .. ما تا زمانیکه عروس خانم فارغ التحصیل بشه و یک سالی تو شرکت شما یا هرجا که خودش و برادرش صلاح میدونن کار کنه صبر میکنیم .. بعد میایم برای بله برون و نامزدی ... عقد کنون و عروسی ... البته اگر من تا اون موقع بتونم طاقت بیارم ! من تمام شروطی که برادر این خانوم ناناز بذارن قبول دارم .. بعد از توی یه پاکت که با خودشون آورده بودن یه دفتر تزئین شده درآوردو با یه خودنویس خیلی قشنگ داد دستم .. گفت الان هر شرطی هست بنویسید لطفا .. من همه رو قبول دارم و به عنوان حامی پشت امضای شاهو امضاء میکنم .. من الان که اینجا نشستم ناراحتم چون میخواستم برای عروس قشنگم سرویس طلا بیارم ولی این آقا نذاشت .. بعد با دست به من اشاره کرد .. ولی به هر حال منم یه کارایی میکنم دیگه .. بعد گفت من یه سرویس طلا برای عقد و یه سرویس برای عروسی برای عروس خانم میخرم .. یه واحد آپارتمان هم پشت قبالشون میندازم .. و یه ماشین هدیه عروسی من و فیروزه برای عروس خانم خواهد بود .. البته ..خونه رو میدونم که آراز جان نمیذاره از کنارش جم بخورن و از حالا براشون تدارک دیده ولی این خواسته قلبیه منو فیروزست .. ماشینم همینطور ... خوب .. تمام اینارو به همراه یه سری چیزای دیگه داخل دفتر نوشتم و فقط مونده شما شرایطتونو بنویسید .. شاهرخ تند تند حرف میزدو اجازه حرف زدن به کسی نمیداد .. فیروزه و ما با تعجب بهش نگاه میکردیم .. حتی شاهو هم با دهن باز نگاهش میکرد .. حرفاش که تموم شد یه نفس عمیق کشیدو گفت آخیش !!!! راحت شدم .. داشتم میترکیدم .. بعدم کرواتشو شل کرد و تکیه داد .. گفت من همه چیو گفتم .. حالا هرچی دوست داری تو این دفتر بنویس آراز جان منو راحت کن ... من تحمل اینجور مجالسو ندارم .. یعنی نمیتونم خودمو نگه دارم .. خفه میشم .. فیروزه یه نگاه به ما کردو بعد به شاهرخو گفت عزیزم چیزی رو از قلم ننداختی ؟؟ همه چیو گفتی ؟؟ شاهرخ گفت تا اونجایی که یادمه آره .. دوروزه جلوی هر آینه ای که گیر میارم تمرین کردم ! دیگه کسی نتونست جلوی خندشو بگیره و همه زدن زیر خنده ! شاهرخ نگاهمون کردو گفت چی شده ؟ چرا میخندید ؟؟ حتی مامانم هم میخندید .. انگار از شاهرخ خیلی خوشش اومده بود .. همین موقع صدامو بلند کردمو گفتم پریوش ! شربت لطفا !!! پریوش سریع از آشپزخونه شربت آوردو به همه تعارف کرد .. شاهرخ تا برداشت همه رو بهو سرکشید .. گفت ممنونم !! داشتم خفه میشدم ... خلاصه تا پایان جلسه شاهرخ هی حرف زدو همه خندیدن .. آخرش رو به من کردو جدی گفت خوب !! شرایطو بنویس تا من امضا کنم قرارمون قطعی بشه .. نگاهش کردم .. انگار فهمید .. گفت میدونم ازدواج به میل طرفین مربوطه ... من از جانب شاهو مطمعنم ... عروس خانم هم تا روز عقد فرصت داره تصمیم قطعیشو بگیره .. خلاصه شرایطی پیش بیاد که این برادر بیچاره من از کتک خوردن خلاص بشه .. بخدا هنوز تو نشستن مشکل داره ! شاهو خجالت کشیدو سرشو پایین انداخت ... فهمیدم شاهرخ به کتکی که شاهو از من خورده بود اشاره میکنه ! شاهرخ رو به شاهو کردو گفت خوب گوش کن برادر من !! کتک خوردن برای عشقت اصلا خجالت نداره ... منم که میدونی یه بار از بابای فیروزه بد کتکی خوردم ... البته نه اینجور که تو نوش جان کردی ولی خوب همه جا میشینم میگم برای بدست آوردن عشقم کتک خوردم و این اصلا خجالت نداره .. دفترو باز کردم .. از اولش با مشخصات دو طرف شروع شده بود .. بعد تمام چیزایی که گفته بود ..از خونه ماشین و طلا و همه چیزو توش نوشته بود .. اشاره کرده بود که تا زمان عروسی اختیار عروس خانم با برادر که هم قیمشه و هم جای پدرش هست و هرچی امر کنه همون میشه .. حتی درمورد ارتباطشون هم نوشته بود .. هرآنچه باهم صحبت کرده بودیم .. وقتی مطالعه دفتر تموم شد شاهرخ گفت هر شرطی هست بنویس لطفا .. گفتم من چهار شرطی که برای همه عروسام و خواهرم نوشتم هم برای آرام و دو دختر دیگم درنظر میگیرم .. بعد تو صفحه ای نو با نوشتن به نام خدا در بالای صفحه همون چهار شرطو نوشتم .. تموم که شد دفترو روی میز گذاشتم .. شاهرخ دفترو برداشت و بدون اینکه بخونه گرفت سمت شاهو و گفت امضاء کن !!! شاهو برداشتو زیر صفحات امضاء کرد .. تمام صفحات .. بعد شاهرخ گرفتو امضاء کرد .. داد دست مامان حنانه و گفت شما به عنوان شاهد و بزرگتر مجلس امضاء بفرمائید .. مامان اما توی یه صفحه امضاء کرد بعد به من نگاه کرد .. گفت این شرایط اگر مورد تایید شماست امضاء کن .. منم کنار امضای مادرم امضاء کردم .. شاهرخ دفترو گرفتو بلند شد کامل ایستاد .. رو به آرام کردو گفت عزیزم .. از امروز با اینکه هنوز رسمی نشده .. شما عروس من هستید .. گرچه خیلی وقته که این حسو به شما دارم .. آرام بلند شدو ایستاد .. شاهرخ اومد جلو دفترو داد به آرامو گفت میدونم سن شما هنوز برای اینکه بهتون بگم عروس خانم کمه ... ولی تا چند سال دیگه انشاءالله به جایی میرسیم که آرزوی من محقق میشه .. آرام دفترو گرفت .. بعد شاهرخ به من نگاه کردو گفت میشه پیشونی عروسمو ببوسم ؟ لبخندی زدمو اجازه دادم .. شاهرخ به مامان حنانه نگاه کردو گفت با اجازه شما .. یه قدم جلو رفتو پیشونی آرامو پدرانه بوسید .. فیروزه هم جلو رفتو آرامو بوسید .. بعد رو به ما کردو گفت شاهرخ خیلی دلش میخواست کل حرفا رو خودش بزنه .. برای همین من صحبتی نکردم .. خیلی خوشبختم که با هم فامیل میشیم .. به نظر من فامیل شدن با یه تکه کاغذ نیست با قلبو محبته .. من .. یعنی ما شما رو فامیل نزدیک خودمون میدونیم .. امیدوارم شما هم همین حسو داشته باشید .. مامانم دستشو جلو بردو با فیروزه دست داد .. بعد صورتشو بوسید .. گفت ما هم همچین حسی رو به شما داریم .. حتما همینطوره وگرنه آراز مردی نیست که هر کسی رو به جمع خانوادش راه بده .. حتما تا حالا شناختیدش .. پس هم عزیزید و هم جزء خانواده .. چه این ازدواج بشه چه نشه ... و البته من آرزو میکنم بشه ... بعد رفت سمت شاهو و باهاش دست دادو صورتشو بوسید .. شاهو هم لبخند زد .. مامان گفت اینقدر خجالتی نباشید آقای دکتر !!! شاهو جان .....شاهو با خجالت گفت شاهو ... لطفا شاهو کافیه ... مامان با لبخند گفت شاهو ... بعد برگشت سر جاش .. گفت دفعه اول که شما رو تو ویلا دیدم اونقدر گیج و درگیر بودم که فرصت نشد با شما آشنا بشم یا صحبتی بکنم .. ولی این فرصت پیش اومد که با شاهو جان چند کلمه ای تو یه بستنی فروشی صحبت کنم .. همون برام کافی بود که ایشونو بشناسم .. میدونم برای دخترم خیلی زوده که وارد این مقوله ها بشه .. البته با پسرم موافقم ولی اونقدر این مرد به دلم نشست که تصمیم گرفتم که به مجلس بذاریمو حرفامونو قطعی کنیم .. الان تبریک میگم به این دو خانواده .. بعد بلند شدو ظرف شیرینی رو برداشت که تعارف کنه .. آریا سریع بلند شد که ظرفو از مامان بگیره ولی مامان نذاشت ..گفت میخوام خودم شیرینی این خواستگاری رو پخش کنم .. بعد به همه تعارف کرد .. شاهرخ که از هیجانش کمی کم شده بود گفت حالا .. میخوام یه کادوی کوچولو بدم به عروسم .. بدون اینکه به من نگاه کنه بلند شدو یه جعبه کوچیک قرمز رنگ برداشت .. بازش کردو از توش یه زنجیر آورد بیرون .. با یه پلاک .. زنجیرش زخیم بودو پلاکش بزرگ .. ازش معلوم بود قدیمیه .. گفت این زنجیر و پلاکو مامانم زمانی که روزای آخر عمرش بود بهم دادو گفت وقتی شاهو همسرشو انتخاب کرد به عنوان نشون بده به عروسش .. من به این وصیت عمل میکنم .. بلند شدو رفت سمت آرام . آرام بلند شد .. زنجیر اونقدر بلند بود که نیاز به باز کردن نداشت .. شاهرخ زنچیرو گردن آرام انداخت و گفت مبارک باشه .. آرام لبخندی زدو گفت ممنونم .. شاهرخ گفت خوب این که وصیت مادرم بود ... بعد فیروزه از کیفش یه جفبه دیگه درآوردو داد به شاهرخ .. شاهرخ از توش یه زنجیر نازک تر با پلاکش از توش درآوردو گفت اینو از طرف منو فیروزه قبول کن .. دور گردنی گرفتم که بتونی هر موقع خواستی بندازی و اذیت نشی .. و بعد یه جفت گوشواره که از طرف شاهو بود .. منو میگی کلم دیگه دود کرده بود .. شاهو خودش گوشواره هارو داد به آرام و فقط باهاش دست داد .. بعدم دوتا جعبه بزرگ از روی میز کنار برداشتو گفت اینا که دیگه خودت اجازه دادی ... من خیره به شاهرخ نگاه میکردم ولی شاهرخ بدون اینکه به من نگاه کنه حرف میزد .. آخرش بهم نگاه کردو نیشش باز شد .. گفت همینا بود بخدا !! خودت قبول کردی ! منم یه لبخند زدم ولی میدونست عصبانیم ! هیچ کس نتونسته تا حالا اینطور منو دور بزنه و قسر در بره ! خلاصه تا یک ساعت بعد شاهرخ دیگه بهم نگاه نکردو کلا گفتو خندیدو همه رو خندوند .. دیگه حدود هفت بود که فیروزه گفت عزیزم .. فکر نمیکنی زیاد مزاحم شدیم ؟؟ شاهرخ گفت بله .. بله .. باید رفع زحمت کنیم .. گفتم خانم دکتر شام افتخار بدید .. مامانم هم همینطور تعارف کرد ... فیروزه گفت ممنونم .. به اندازه کافی زحمت دادیم .. شاهرخم گفت مجلس خواستگاری و شام ؟؟؟ یه دفعه شبم بمونیم دیگه !!! بعدم بلند خندیدو به سرعت از جاش بلند شدو گفت با اجازه .. باهمه دست دادو آخر با من دست دادو گفت خیلی آقایی !!! گفتم همدیگه رو به زودی میبینیم !!! باید یه چیزایی رو توضیح بدی ! شاهرخ گفت بخدا ... هرچی تو بگی درسته ! بعدم رفت سمت در .. فیروزه و شاهو هم خدا حافظی کردنو رفتن .. منو تارا تا روی ایوون همراهشون رفتیم .. آریا هم کمی با فاصله پشت سرمون اومد .. خلاصه شاهرخ تا لحظه آخر خندیدو شوخی کرد .. بعدم رفتن .. برگشتیم داخل خونه .. مامان داشت طلاها رو میدید.. رو به من کردو گفت آدمای خوبین ! شالشو رو سرش انداختو گفت منم دیگه باید برم .. بعد تارا رو بوسیدو آروم به بازوی من زدو گفت به شاهرخ سخت نگیر .. ذوق داشت .. پسر خوبیه ! همسرشم خوبه ! با یه لبخند رفت سمت در .. گفتم حنانه خانم شام تشریف داشتید !.. کجا با این عجله ؟؟؟ مامان همینطور که میرفت گفت اینجا و اوجا نداره ! جفتش خونمه ! با صدای بلند گفت خداحافظ ! رفت بیرون ... به آریا اشاره کردم همراهش بره و بدرقش کنه .. البته مامان از رسم بدرقه خوشش نمیاد .. ترجیح میده کسی پشت سرش راه نیوفته .. یهو در اتاق ناتاشا باز شدو همه ریختن بیرون ..ترنم وسارا هم همراهشون بودن .. دوباره آهنگو بزنو برقص .. پریوش ظرف شیرنی رو برداشتو به همه تعارف کردو بلند شروع کرد به خوندن .. این حیاطو اون حیاط میپاشن نقلو نبات رو سر عروسو دوماد .. بادابادا مبارک بادا ایشاالله مبارک بادا .. خلاصه هرکی هر کاری خواست کرد .. منم نخواستم خوشیشونو بهم بزنم .. دست آرامو گرفتنو کشیدنش وسط و رقصیدن ... تارا کنار من ایستاد .. گفتم تو نمیخوای برقصی ؟ گفت نه خسته شدم .. گفتم استراحت کن ... گفت نه عزیزم گشنمه .. نمیدونم پریوش از کجا شنید که زود کارا رو جمعو جور کردو سریع میزو چید .. بچه ها هم دیدن پریوش میزو میچینه رفتن کمکش .. تارا و آرام رفتن لباساشونو عوض کنن .. به آرام گفتم جعبه ها رو ببر اتاق من ! آرام بهم نگاه کردو گفت چشم .. نمیخوام اتفاق دفعه قبل تکرار بشه .. اون لباس خواب حریر ... با اینکه میدونم شاهرخ خودش اینا رو تهیه کرده ولی بازم خودم ببینم بهتره ... بعد از مدتی آرام وتارا برگشتن و همگی پشت میز شام نشستیم .. یه نگاه کردم دیدم کوروش نیومده .. بلند شدم رفتم سراغش .. درو که باز کردم توی تختش خوابیده بود .. رفتم بالا سرش .. تبلت دستش بودو خوابیده بود .. آروم دستمو تو موهاش کردم .. صداش کردم .. کوروش ... کوروش .. پسرم ؟؟ یهو از خواب پرید .. گفتم پاشو موقع شامه .. سلام کرد .. جوابشو دادم .. گفت نمیدونم چرا خوابم برد ... گفتم من میدونم ! وقتی مدام سرت تو تبلت و گوشی باشه اینطور میشه !!! بلند شو ! زود ! کوروش سریع بلند شد .. تبلتو گذاشتم روی میزو گفتم کم کم داری کاری میکنی که تبلت بره توی کشوی میز اتاقم ! کوروش گفت ببخشید بابایی .. رفتم سمت در اتاق و بازش کردم .. ایستادم تا بره بیرون .. از کنارم رد شدو یه دونه آروم زدم پشتش و گفتم حواست به رفتارت باشه !رفتم سر میز .. همه هنوز ذوق داشتن .. نگاهم به آرام افتاد .. چند ثانیه بهش خیره نگاه کردم .. گوشواره هایی که شاهو هدیه داده بود به گوشش بود .. دوتا زنجیر هم به گردنش .. با اخم آرامو صدا کردم .. آرام گرم صحبت با سارا و ترنم بود .. برگشت سمت منو گفت بله داداش ... نگاهش کردمو گفتم اینا چیه به سرو گردنت آویزون کردی ؟ آرام یکم به زنجیر دور گردنش نگاه کردو گفت هدیه هایی که برام آوردن ... آرنجامو روی میز گذاشتم و کمی به جلو متمایل شدم و گفتم اینا زمانی هدیست که تو تحصیلتو تمام کردی و مشغول کاری .. اونوقت در جواب خواستگاری شاهو میگی بله و سر سفره عقد میشینی ! اینا فعلا کادو نیست ! میذاریشون داخل جعبه هایی که داشتن و شب قبل از خواب روی میزم باشن ! فهمیدی ؟ آرام یکم نگاهم کردو آروم گفت چشم ... احساس کردم چشماش پر شد .. اونهمه خوشحالی یهو جاشو به یه غم عجیب داد .. میدونم بدجور تو ذوقش زدم ولی باید از حالا بدونه که هیچ رابطه ی عاشقانه ای در کار نیست ! هیچ احساس عاشقانه ای قرار نیست تا چند سال آینده در کار باشه ... ناراحتی آرامو به روش نیاوردم و مشغول شامم شدم .. بقیه سر میز بااینکه صحبت منو شنیدن به روی خودشون نیاوردن و به صحبت کردن ادامه دادن .. همینطور که شام میخوردم به کوروش و ناتاشا تذکر میدادم که مواظب غذا خوردنشون باشن ولی حواسم کامل به آرام بود .. آرنجشو روی میز گذاشته بودو طوری نشسته بود که صورتش معلوم نباشه .. فهمیدم اشکاش داره میریزه تو صورتش .. سارا که کنارش نشسته بود بدون جلب نظر یه دستمال بهش داد تا اشکاشو پاک کنه .. دلم برای دخترکم سوخت .. نمیخواستم اینطور خوشیشو ضایع کنم ولی بعضی وقتا مجبورم چیزهایی رو یاد آوری کنم که برای آیندش لازمه ... شام که تموم شد از جام بلند شدم .. همه متوجه شدن که آرام گریه میکنه ولی کسی حرفی نزد .. حتی تارا .. آخرین لحظه که بلند شدم به تارا نگاه کردم .. صورتش غمگین بود ولی به نشانه تایید سرشو تکون داد .. فهمیدم با وجود دل رئوفش مثل من به بعضی چیزا مقیده .. همه بلند شدن و هر کسی یه ظرف به دست گرفت و رفت سمت آشپزخونه .. منم با تارا که احساس خستگی میکرد رفتیم سمت سالن و نشستیم .. پریوش قبل از هر کاری کمی میوه آورد و کنار دست تارا گذاشت .. گفت اینا ویتامین دارن یکم بخور .. امروز خسته شدی .. بعد لبخندی زدو رفت .. همینطور که به خوردن تارا نگاه میکردم فکرم سمت آرام بود .. جایی که من میشینم توی سالن از گوشه چشم میتونم میزو ببینم .. آرام و سارا آروم بلند شدن رفتن سمت اتاق آرام و ترنم هم دنبالشون رفت .. میدونم این سه تا تو شرایط سنی نیستن که متوجه بعضی مسائل باشن .. برای همین کمی صبر کردم تا رفتن تو اتاق .. خواستم تا موقع خواب صبر کنم بعد با آرام صحبت کنم .. باید براش بیشتر از شرایط توضیح بدم ولی هر کاری کردم نتونستم .. تارا آروم بازومو گرفتو سرشو روی شونم گذاشت .. گفتم خسته شدی زودتر برو تو تخت .. سرشو بلند کردو بهم نگاه کرد .. زمزمه کرد لطفا نذار با گریه و دل شکسته بخوابه .. لبخندی زدمو گفتم حواسم هست .. تو غصه نخور ! تارا گفت دیگه جا ندارم .. میرم یکم بخوابم تا تو میای سرحال باشم .. فهمیدم داره شیطنت میکنه ! گفتم برو دختر ! برو استراحت کن ! اومدم تو اتاق خوابیده باشی ! وگرنه میدونی که !لبخندی زدو رفت .. تارا نمیدونه امشب اول باید به حساب سه نفر برسم بعد به سراغ آرام برم ... از جام بلند شدم .. پسرا هنوز نزدیک میز باهم حرف میزدن ..رفتم سمت کتابخونه و بلند گفتم آریا آرش و شاهین بیاین ببینم !رفتم سمت کتابخونه و از پله ها رفتم پایین .. سه تایی کمی این پا اونپا کردن .. در آخر دیدن فایده ای نداره و مجبورن بیان ! .. در کتابخونه رو باز کردم رفتم داخل .. درو پشت سرم باز گذاشتم .. رفتم پشت میزم و نشستم .. کیفمو پریوش آورده بود اینجا .. بازش کردمو دو سه تا گزارش درآوردم .. همین موقع پسرا اومدن داخل .. آخرین نفر آرش بود . درو پشت سرش بست و سه تایی همونجا ایستادن .. دیدم ایستادنو از جاشون تکون نمیخورن .. به پشتی صندلیم تکیه دادمو دستامو روی دسته صندلیم گذاشتم .. بلند گفتم فکر میکنید اونجا وایسید دستم بهتون نمیرسه ؟ ... بیاید جلو ببینم ! سه تاشون اومدن جلو .. از صورت سه تاشون معلوم بود که ترسیدن .. با اون قدو هیکلای گنده مثل سه تا پسربچه که از ترس تنبیه شدن جلوی باباشون میلرزن سرشونو انداخته بودن پایین .. گفتم خوب ! شما سه تا ، تا کی قراره خرابکاری کنید ؟ هوم ؟ .. تا کی باید بخاطر سهل انگاری تو مسئولیتتون تنبیه بشید ؟ هان ؟؟؟ یهو با کف دست زدم روی میز .. صدای ترسناکی داد .. سه تایی از جا پریدن .. گفتم تا کی میخواید سرتونو پایین بندازیدو کتک بخورید ؟؟؟ خوشتون میاد ؟ آره ؟؟ شاهین سرشو کمی بالا گرفتو گفت ببخشید رئیس ما ... پریدم وسط حرفشو گفتم اجازه حرف زدن دادم ؟؟؟ شاهین دوباره سرشو انداخت پایین و گفت ببخشید رئیس .. دوباره به صندلیم تکیه دادم ..با خودم فکر کردم باید امشب یه درس حسابی بهشون بدم بااینکه هر سه تاشو بیستو هشت ساله هستن و دیگه نباید اینطور تنبیه بشن ولی انگار خودشون خوششون میاد که مثل پسر بچه های مدرسه ای باهاشون رفتار کنم .. اگر میخوان به این کاراشون ادامه بدن منم به همین روش تنبیه ادامه میدم ! .... از جام بلند شدم رفتم سمت در .. سه تاشون فکر کردن رفتم سراغشون سرشون بیشتر پایین رفت .. از کنارشون رد شدمو درو باز کردم و پروانه رو صدا زدم .. چند ثانیه طول کشید تا پروانه اومد گفت بله داداش .. بفرمائید .. گفتم برو از تو اتاق من ترکه رو بیار ! بجم ! پروانه یکم با نگرانی به پسرا نگاه کردو بعد سریع رفت .. اومدم داخل و درو پشت سرم بستم .. دوباره برگشتم پشت میزم .. گزارشا رو نگاه انداختمو روی هم گذاشتم و کنار میز گذاشتم .. پروانه اومد .. ترکه توی دستش و آروم از کنار پسرا رد شدو ترکه رو گذاشت روی میز .. ایستاد .. گفتم میتونی بری ! با التماس نگاهم کرد .. با اخم نگاهش کردم سریع برگشتو رفت .. گفتم بازم کارو به ترکه کشوندید ! از جام بلند شدم .. ترکه رو برداشتمو رفتم جلوی میز ایستادم . آروم آروم به ساق پام زدم .... گفتم شما سه تا خجالت نمیکشید که هر بار با بی دقتی و سهل انگاری خرابکاری میکنید و کتک میخورید ؟؟؟ تا کی میخواید به این رَویه ادامه بدید ؟؟ تا موقعی که بچه هاتون بزرگ شدن ؟؟ آره ؟؟ مثل پسر بچه ها هر بار کتک میخورید بعد قول میدید که تکرار نمیشه و دوباره تکرارش میکنید ! براتونم اصلا مهم نیست ! براتون شده افتخار ! خوب ! .... این بار کاری میکنم که دیگه احساس افتخار نکنید ! آریا سرشو بلند کردو تند تند گفت ببخشید داداش .. ما غلط بکنیم به کتک خوردنمون افتخار کنیم .. ببخشید .. این بار به خدا از دستمون در رفت .. شاهینم از اینکه صدای آریا دراومد انگار جون گرفتو گفت بخدا رئیس .. ما مهندسو ندیدیم .. فقط بهمون زنگ زد .. تقصیر ما نبود .. آرش سرشو بلند کردو گفت بخدا هرچی این دوتا بگن همونه ! از حرف آرش خندم گرفت .. آرش همیشه دنباله روئه این دوتا بود .. به عبارتی نیروی ضربتیشون بود .. چهره جدی خودمو حفظ کردمو گفتم که اینطور !!! پس باید یقه مهندسو بگیرم که چرا قبل از رفتن لینکو برای شما دوتا باز نکرده و رفته ... هان ؟؟؟ قبل از مسافرت ندیدیتش باهاش که صحبت کردید .. چرا لینکو باز نکردید که مطمعن بشید ؟؟؟ چرا کاری که سه روز پیش باید انجام میشدو به پنج شنبه انداختید ؟؟؟؟ شاهین گفت بخدا آریا سر ساختمون بود .. گفتم بیخودی بهانه نیارید ! میدونید چه گندی زدید و جزای کارتون چیه !!! ولی با خودتون گفتید رئیس سرش گرم زنش شده ... با تارا سرگرمه .. دورش شلوغه .. دیگه کاری به کار ما نداره ! ... ولی فراموش کردید من کیَم !!! من آراز پیرنیا هستم ! در هر لحظه و هر کجا حواسم به همه چیز و همه کس هست ! از کوچکترین اعضای این خانواده تا بزرگاشون که شما سه تایید !! امشب کاری میکنم که دیگه فراموش نکنید که سهل انگاری تو وظایف مخصوصا شرکت چه بلایی سرتون میاد !!! ... یکم نگاهشون کردم .. گفتم آریا ! کف دستات روی میز ! بجم ! آریا .. رفت سمت میزو خم شد .. رفتم پشتش ایستادم .. شاهین و آرش زیر چشمی نگاه میکردن .. میدونم نگاه کردن به تنبیه یکی دیگه بیشتر آدمو میترسونه ... با تحکم گفتم بشمر !! اولی رو زدم .. صدای آخش بلند شد .. گفتم هر کدوم از ضربه ها رو که نشمری تکرار میشه ! دوباره زدم با آخ گفت یک .. بعد دومی .. سومی .. همینطور تا ده تا زدم .. آریا هم از صداش معلوم بود که خیلی ضربات براش دردناکه .. ده تا که تموم شد گفتم بلند شدو به شاهین اشاره کردم ... آریا رفت سر جاش .. شاهین خم شد .. همون ضربات و همون قانون .. ده تا که تموم شد .. لنگون لنگون رفت سر جاش و بعدبه آرش اشاره کردم .. آرش با سر پایین اومد و دستاشو گذاشت روی میز .. گفتم تو گناهت کمتره .. با اینکه بی اجازه شرکتو ترک کردی ! ولی این بار سخت نمیگیرم ! برای همین ضربات کمتری میخوری ! گفتم بشمر !!! بعد شروع کردم به زدن .. آرش بااینکه ورزشکاره و بدن محکمتری نسبت به اون دوتا داره ولی با اینحال با هر ضربه شمردو گفت آخ .. ببخشید رئیس .. میدونم ببخشید رئیسش بیشتر برای همدردی با اون دوتاست .. هشتا زدم .. گفتم بلند شو ! آرش بلند شدو رفت کنار اون دوتا ایستاد .. سر سه تاشون پایین بود .. ترکه رو روی میز انداختمو برگشتم به میز تکیه دادم .. گفتم فکر نکنید که سنتون بالا میره بخاطر خطاهاتون ازتون میگذرم !! خوب تو گوشاتون فرو کنید ! با هر خطا ،خرابکاری یا سهل انگاریی به حسابتون میرسم ! دقیقا با همین ترکه ! فکر نکنید به قدو هیکلو سنو سالتون اهمیتی میدم ! از این به بعد بهتون سخت تر میگیرم !حالیتون شد ؟؟؟ سه تاشون با سر پایین گفتن بله داداش .. گفتم خوبه ! حالا میتونید برید ! نامزداتون منتظرتون هستن ! بجمبید ! سه تایی برگشتن سمت درو رفتن بیرون .. به ساعت نگاه کردم .. هنوز ده نشده بود .. ترکه رو بالای کتابخونه گذاشتم و کمی به کارام رسیدم .. کارم که تموم شد بلند شدم رفتم بالا ... توی سالن همه نشسته بودن . دخترا و پسرا .. تا رفتم تو سالن همه از جاشون بلند شدن .. کنار مبلا ایستادمو با اخم گفتم از فردا تا زمانیکه از ویلای شمال برمیگریدیم مواظب رفتارتون باشید ! کوچکترین خطایی ازتون ببینم رحم نمیکنم ! یه نگاه به پسرا کردمو گفتم مخصوصا شماها ! بهتره به بقیه که به ما اضافه میشنم بگید ! رفتم سمت اتاق دخترا .. تقه به درو رفتم داخل .. سه تایی کنار هم نشسته بودن روی تخت .. آرام خیلی غمگین بود .. از جاشون بلند شدنو بهم نگاه کردن .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو به سارا و ترنم گفتم میشه برید تو سالن ؟ من با این دختر خانم کار دارم ! دخترا از اخمم ترسیدن .. احتمالا فکر کردن اخمم بخاطر اوناست .. سارا و ترنم سریع رفتن بیرون ..آروم رفتم سمت درو قفلش کردم و برگشتم رو به آرام .. آرام ترسیده بود .. آهسته گفت ببخشید داداش .. نمیدونستم نباید کادوها رو استفاده کنم .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو گفتم عزیزم .. موقعی که مهمونا خواستن بیان بهت گفتم شاهو میاد که سلام کنه و کادویی که میاره فقط برای اینکه که نشون بده تو رو میخواد .. این نشان برای اینکه تو از درخواستش اطلاع داشته باشی ... اگر الان موقع ازدواجت بود میتونستی ازشون استفاده کنی . برای اینکه تو مدت کوتاهی نامزد میکردی و بعد عقدو عروسی و زندگیتو تشکیل میدادی ولی الان تو هنوز هیچ کدوم از این کاررا رو نمیخوای انجام بدی ! نه اینکه نتونی ! برای اینکه من اجازه نمیدم .. این طلاها نشونه اینه که قصد شاهو جدیه ! همین ! تو چند سال فرصت داری درستو بخونی دانشگاه بری .. کار کنی و بعد تازه به احساست اجازه بدی که برای زندگیت تصمیم بگیره .. البته اول باید با عقلت تصمیم بگیری ولی من این کارو جای تو انجام میدم .. فقط در آخر این راه میخوام تو با قلبت تصمیم بگیری که میخوایش یا نه ... همین !! نمیخوام از حالا به شاهو به عنوان خواستگار یا نامزد نگاه کنی و بهش وابسته بشی .. فقط باهاش معاشرت کن .. باهاش صحبت کن مثل یه دختر خانم متین .. بین همه .. حتی در خلوت ولی درکمال احترام و متانت .. متوجه شدی ؟؟؟ آرام نگاهم کردو گفت بله داداش .. رفتم جلو .. دستامو از جیبم درآوردمو بغلش کردم .. سرشو تو سینم نگه داشتم و بوسیدم .. آروم زمزمه کردم نمیخواستم خوشیتو خراب کنم ولی باید بدونی که این جور چیزا نباید از مسیر درست زندگی منحرفت کنه .. عزیزم ... سرشو دوباره بوسیدمو گفتم با دخترا خوش باش .. بگو بخند .. حواستو بده به زندگیت .. تا زمانیکه خودم ازت بخوام که به چیزای دیگه فکر کنی ! فقط حواست باشه ! درمورد شاهو اگر از قوانینی که گفتم سرپیچی کنی مطمعن باش باهات خیلی بد برخورد میکنم ! هم با تو هم شاهو ! فهمیدی ؟؟ آرام گفت بله داداش .. چشم .. سرمو تکون دادمو از بغلم درش آوردم .. سرشو بالا گرفتمو صورتشو بوسیدم .. گفتم حالا با دخترا بخوابید ! گفت چشم .. برگشتم سمت در بازش کردم .. رفتم بیرون از جلوی در ترنم و سارا رو صدا کردم .. سریع اومدن .. پیشونی هردوشونو بوسیدمو شب بخیر گفتم .. هردو شب بخیر گفتنو رفتن تو اتاق .. منم رفتم سمت اتاقم .. وقتی داخل رفتم تارا خوابیده بود .. آروم درو بستم و قفل کردم .. لباسامو عوض کردمو برای خواب آماده شدم .. یا شلوار راحتی و بدون تیشرتم دراز کشیدم .. قبل از اینکه بخوام درمورد مسائل امروز فکر کنم خوابم برد .. صبح .. چشمامو که باز کردم صورت تارا درست روبه روم بود .. ناخودآگاه لبخند زدم .. آهسته موهاشو که روی صورتش ریخته بود را کنار زدم .. یهو با ناز خندید .. گفتم ای شیطون بیداری ؟ گفت نه .. موهامو کنار زدی بیدار شدم .. چشماشو باز کردو صورتشو بالا آوردو لبهاشو رو لبهام گذاشت .. بوسیدمش .. چند بار .. هر بار که لبهامو جدا کردم بازم دلم خواست .. تا تونستم بوسیدم اون لبهای زیباشو .. همینطور که میبوسیدمش حس خواستنش تو قلبم شعله کشید .. دستمو تو موهاش کردمو به خودم چسبوندمش .. تارا لباس خواب تنش بود .. بیشتر تنش برهنه بودو دیدن این صحنه قلبمو بیشتر آتیش میزد .. خودمو بلند کردمو بهش مسلط شدم .. با بوسیدنش و لمس بدنش آروم آروم تصاحبش کردم .. همینطور که لمسش میکردم گفتم میخوای اون روی خشنمم ببینی ؟ هوم ؟؟؟؟ با خنده اخم کردمو گفتم آمادگیشو دارما !!! تارا خندیدو گفت میترسم برای بچم خطرناک باشه .. گفتم پس باشه بعد از به دنیا اومدن بچه ! بعد بیشتر بوسیدمش ..

شاهین #

وقتی یاوری و همسرش رفتنو رئیس اومد مارو کشید تو پارکینگ فهمیدم که فهمیده .. رئیس کلا آدم تیزیه ..کوچکترین تغییری تو رفتار طرف ببینه شصتش خبردار میشه یه خبریه ..بعد دنبالش میکنه تا به نتیجه برسه ... یا خودش کامل سردرمیاره یا اینکه یه جوری طرفو تو آن پاس میذاره که طرف مثل بلبل همه چیزو تعریف کنه ... تازه اونوقته که به حسابش و تمام کسانیکه درگیر بودن میرسه .. طوری پوستشونو میکنه که تا مدتها از به یاد آوردنش تنشون بلرزه و تا آخر عمر فراموش نکنن .. شبم انگار از دخترا درآورده بود چه خبره و اومد سراغ ما ... بردمون محل جرمو سین جیممون کرد .. بعدم به خدمت آریا رسید .. البته یه نیم نگاهی هم به ما داشت ولی چون مقصر اصلی نبودیم زیاد کاریمون نداشت .. بجاش طوری خدمت آریا رسید که ما هم خودمونو جمع کنیم .. اول خوب سرزنشمون کرد .. بخاطر اینکه جای کمربند روی پای دخترا مونده بود عصبانی بود .. حتما جای کمربندا رو دیده که اینطور خشمگین بود .. خوب به نظرم حق داشت .. آریا نباید با کمربند اونقدر محکم روی پای خیس اون طفلیا میزد .. اینا خیلی شیطونن .. درست .. کارای خطرناک میکنن ... اونم درست ولی نصفه شب با بدن خیس نباید اونطور تنبیهشون میکرد .. یا باید میفرستادشون توی اتاق یا میسپرد به خود رئیس .. اونوقت رئیس خودش میدونست باهاشون چکار کنه ! ولی خوب نباید میشد آنچه شد ... خلاصه که رئیس یه کشیده آبدار زد تو صورت آریا ... طفلک آریا هم دلش سوخته بود از کاری که کرده یه یه کشیده آبدار خورد .. بار گذشته که اونطور آرامو سر موضوع کامران زد رئیس چنان با ترکه تنبیهش کرد که تا چند شب براش جای ترکه ها رو پماد میزدم .. تا مدتها هم نمیتونست بشینه ... این بار اگر مهمون نداشتیم بازم زیاد مهم نبود .. وقتی رئیس رفت رفتیم سمت چادرا .. آسا تا چشمش به آریا افتاد دوید سمتشو بغلش کرد .. چشماش اشکی بود .. آرش از پروانه خواست مقداری یخ بیاره .. پروانه هم سریع رفت .. کمی یخ لای پارچه .. رفتم سمت آریا که لبه استخر نشسته بود .. کنارش ایستادمو گذاشتم روی صورتش .. دردش اومد .. حق داشت .. صورتش طوری قرمز شده بود که شک داشتم با این چیزا اثرش تا فردا بره .. از سرماش صورتش انگار بیشتر درد گرفتو کشید عقب .. سرشو گرفتم نگه داشتم و دوباره یخو روش گذاشتم .. آروم گفتم هیشششش ! میدونم درد داره ولی تحمل کن تا قرمزیش بره .. چشماشو بهم فشار داد .. آسا طرف دیگش نشسته بود بازوشو بغل کردو دوباره گریه رو از سر گرفت .. آرش دیگه تحمل نکردو گفت اینهمه جلوی چشمت کتک خوردم از بابا اینطور گریه نکردی ! اونوقت برای نامزدت اینطور اشک میریزی ؟؟؟ آسا هم طبق معمول که اگر جواب نده خفه میشه گفت نمیدونستم اینقدر حسودی ! همه خندیدن .. آرش گفت حسودم آره ! یه کشیده خورده از داداش بزرگش ! همین ! این که گریه نداره ! خلاصه یکی به دوی این خواهرو برادر جَو رو عوض کرد .. یخو که برداشتم کمی قرمزی صورتش کم شد .. گفتم تا فردا خوب میشه .. دخترا رو فرستادیم بخوابن و خودمونم رفتیم برای خواب ... آرشا نادر و کوروش رفتن تو چادر .. آرشم رفت .. صبح بخاطر آفتاب اذیت شده بود .. منو آریا هم زیر درخت بالش گذاشتیمو خوابیدیم .. یکم باهاش حرف زدمو خوابیدم .. آریا هم بعد از من خوابید .. صبح با صدای تکون خوردن آریا بیدار شدم .. سرم بلند کردم دیدم رفت سمت پارکینگ .. فهمیدم رفت به رئیس بگه غلط کرده .. خندم گرفت .. آریا کار همیشش همینه ... یه کاری از روی عصبانیت میکنه و در آخر میگه غلط کردم .. بعد از مدتی ماشین رئیس از کنار استخر رد شد .. کسی بیدار نشد چون ماشینش کلا صدانداره .. بعد آریا اومدو دراز کشید .. گفتم چی شد ؟ گفت هیچی .. تموم شد .. گفتم خوبه .. گفت باید بریم شهرداری .. گفتم میدونم دیروز باید میرفتیم .. بعدم دوباره خوابیدم .. ساعت از نه و نیم گذشته بود که چشمامو باز کردم .. یه نگاه به ساعت گوشیم انداختم .. فکر کردم اشتباه دیدم و دوباره خوابیدم .. یهو از جام پریدم .. گفتم وای !! آریا پاشو بدبخت شدیم !!! آریا از جاش پریدو گفت چی شده ؟؟؟ گفتم ساعت ! نگاه کردو گفت خوب ؟؟؟ گفتم مرتیکه پاشو ! امروز پنجشنبست ! شهرداری تا 12 بیشتر نیستن ! باید امروز انجامش بدیم کارو ! بجم ! آریا هم یکی زد تو سر خودشو پرید .. در چادرو باز کردمو گفتم پاشید ! دیر شد ! آرش نادر و آرشا هم پریدن .. بدون اینکه بپرسن چی شده دویدن سمت خونه ..کوروش هم طفلکی بیدار شد ... هنوز گیج خواب بود .. گفتم تو بخواب تا دخترا صدات کنن ! بلند نشی راه بیوفتی ! بابات بفهمه تیکه بزرگه گوشته ! بعدم رفتم سمت خونه .. ده دقیقه نشد که لباس پوشیدیم ! .. دیگه فرصت دوش نبود .. هرکدوم یه ادکلن خالی کردیم رو خودمونو دویدیم سمت در .. پریوش برامون سر میز چایی گذاشته بود .. گفتم ممنون پری جون ولی خیلی دیرمون شده ! پریوش گفت یه لقمه دیگه دیر شدن نداره ! این وسط اونقدر عجله داشتیم که یادمون رفت سلام کنیم .. یه لقمه سر پایی خوردیمو دو قلپ چایی .. هر کدوم یه بوسه به صورت پریوش زدیمو دویدیم سمت ماشین آرش ... آرش با سرعتی مارو رسوند شرکت که تازه از ده گذشته بود رسیدیم .. منو آریا سریع رفتیم سمت اتاق خودمون .. گفتم بجم تا رئیس نفهمیده دیر کردیم .. آریا گفت اول بذار لینک نقشه مهندسو چک کنم ! گفتم باشه .. لینکو زدو منتظر شد .. چند دقیقه گذشت هیچ خبری نشد .. گفت وای شاهین بدبخت شدیم ! گفتم چرا ؟؟؟ گفت لینک باز نمیشه ! گفتم وای ! مطمعنی ؟ گفت آره بخدا !!! گفتم اون موقع که مهندس فرستاد بازش نکردی ؟ گفت نه .. گفتم خاک تو سرت مرتیکه ! بدبخت شدیم رفت پی کارش ! گفت چطور ؟ گفتم برای اینکه مهندس پریشب رفت کانادا برای کنفرانس چی چی بود ؟؟؟ رئیس فرستادش ! آریا گوشیشو درآوردو شماره مهندسو گرفت .. گفتم چکار میکنی ؟ میدونی چه هزینه ای داره ؟؟؟ گفت به درک !!! بهتر از کتک خوردنه ! شماره موبایلشو تو کانادا دارم !! بعد از مدتی مهندس گوشی رو برداشت .. بعد از سلام و احوال پرسی جریانو بهش گفتیم .. گفت من که اینجام دسترسی به سیستم خونه ندارم .. ولی یه نقشه دستی کشیدم میتونید فعلا اونو ببرید تا بیام خودم نقشه سیستمی رو ببرم شهرداری .. گفتم قبول میکنن ؟ گفت آره .. برید خونه از همسرم بگیرید !! تا ظهر خونست ! گفتم باشه .. و قطع کردم .. به شاهین نگاه کردم گفتم امروز به شهرداری نمیرسیم .. خونه مهندس اون سر شهره ! شهرداری این سر شهر ! چاره ای نیست باید به رئیس بگیم .. گفت بریم ! رفتیم اتاق رئیس ..در زدیم رفتیم داخل .. رئیس سرش شلوغ بود . کنار در ایستادیم تا رئیس خودش باهامون صحبت کنه .. سرشو بلند کردو گفت بیاید جلو ببینم ! رفتیم جلو .. رئیس گفت خوب ! میشنوم ! .. شروع کردیم به توضیح .. البته یه جوری که خاک قضیه رو خودمون نیاد ولی طبق معمول رئیس مچمونو گرفتو گفت مگه همون موقع که لینکو داد شما بازش نکردید ؟؟؟ و از اونجا شروع شد ! رئیس آنچنان عصبانی شد که منو آریا مثل دوتا پسربچه که از عصبانیت باباشون میلرزن بهم چسبیدیم .. رئیس اما کوتاه نیومدو گفت میرید نقشه رو میگیرید و میرسونید شهرداری ! امروز باید کار انجام بشه ! بعدم مرخصمون کرد .. سریع اومدیم بیرون .. چاره ای نبود .. باید انجام میشد ..اگر کار انجام نمیشد رئیس اونوقت به حسابمون میرسید .. اینو مطمعن بودم ... رفتیم تو اتاقو مدارکو برداشتیم .. به آرش گفتم پاشو ! آرش گفت کار دارم بخدا ! گفتم مرتیکه بلند شو ! امروز اگه به این کار نرسیم رئیس میکشتمون ! پاشو تو دست فرمونت خوبه ! سریع مارو میرسونی ! بعدم جلوی شهرداری جای پارک پیدا نمیشه ! آرش ... بدبخت بلند شدو راه افتاد .. راه افتادیم .. از کوچه پس کوچه مارو رسوند جلوی در خونه مهندس .. نقشه رو گرفتیم .. بعد با همون سرعت رفتیم سمت شهرداری .. ساعت 12 دقیقا رسیدیم .. به زور آشنا بازی رفتیم داخل .. مسئول این کار که یه مهندس جوونم بود و با ما آشنا بود گفت بخدا سیستما خاموشن .. من الان هر کاری بکنم فایده ای نداره .. ما هم باید الان از اداره بریم بیرون .. ساختمون تعطیله ! خلاصه این شد که دست از پا دراز تر برگشتیم شرکت .. یواشکی رفتیم تو اتاقمون .. آریا گفت حالا چکار کنیم ؟ داداش پوستمونو میکنه ! گفتم هیچی !! رئیس کم کم میره خونه .. ما هم اینجا قایم میشیم تا بره .. تا شب خدا بزرگه .. شاید بخاطر خواستگاری مارو بخشید ... آرش گفت فرخ مارو دید .. اگه رئیس ازش بپرسه چی ؟؟؟ گفتم دیگه این شانس ماست .. آرش گفت بهش بگو نگه ما هستیم ! یه نگاه به آریا کردمو گفتم نمیشه .. گناه داره طفلک .. این بار دیگه رئیس ازش نمیگذره ! تو که دیدی چطور ترسیده بود .. آرش پشت سیستمش نشسته بود .. سعی میکرد کار کنه ولی حواسش پرت شده بودو نمیتونست تمرکز کنه .. منم جلوی میز آریا پشت به در به میز تکیه داده بودم .. آریا هم کنارم روی صندلیش نشسته بود .. گفتم خدا کنه رئیس سراغمونو نگیره ! آریا گفت از محالاته ! مطمعنم تا حالا زنگ نزده یعنی میدونه نتونستیم کاری انجام بدیم .. حتما سراغمونو از فرخ میگیره .. تو والا بلا بودیم که یهو در به ضرب باز شدو بعد با صدای بلندی بسته شد .. از جام پریدم و کنار آریا که مثل چوب خشک ایستاده بود وایسادم .. آرش هم از جاش پرید .. سلام کردیم . رئیس گفت خوب !!! چی شد ؟ کار انجام شد ؟؟ ؟؟ مطمعنم میدونه دست از پا درازتر برگشتیم .. آرش گفت نه .رئیس بخدا سریع رفتیم که رئیس شروع کرد .. اول مارو کلی سر اینکه کارمونو درست انجام ندادیم دعوا کردو بعد آرشو کلی سرزنش کرد که چرا کارشو ول کرده و دنبال ما راه افتاده .. طوری عصبانی بود که هر لحظه انتظار داشتم بره ترکه تو اتاقشو بیاره و همینجا به خدمتمون برسه !! رئیس گفت میرم خونه ! شب به خدمت شما سه تا میرسم ! بعدم با همون ضرب درو باز کردو رفت ... ما سه تا کنار هم تا مدتی ایستاده بودیم .. وقتی رئیس رفت فرخ اومد توی اتاق .. گفت ببخشید ..من معذرت میخوام .. مجبور شدم بگم .. رئیس تو چشمام نگاه کردو گفت اینا برگشتن ؟ نتونستم دروغ بگم .. میدونید که این بار باهام چکار میکنه !! گفتم عیبی نداره .. بخاطر انجام وظیفت عذرخواهی نکن ! اون دوبارم که رئیس تنبیهت کرد مقصرش ما بودیم .. فرخ سرشو انداخت پایینو رفت . ماهم نشستیم .. آرش گفت من کارمو تموم کنم .. فکر نکنم شنبه در وضعیتی باشم که بتونم کار کنم .. منو آریا هم نشستیم سر سیستمامون .. یک ساعتی کار کردیم .. ولی چه کاری .. تو اون یک ساعت فقط به ترکه ی تو دست رئیس فکر میکردم .. میدونم امشب مارو میکشه .. این یکی دوروزه اونقدر گند زدیم که رئیس ازمون کلی شاکیه .. از 2 گذشته بود که بچه ها رو خبر کردم و رفتیم برای ناهار .. آریا سریع باید میرفت خونه .. تو مراسم باید شرکت کنه .. سر ناهار ما سه تا ساکت بودیم .. سینا گفت امروز چطونه ؟ نگاهش کردمو جریانو گفتم .. گفت وای ! پس امروز .. گفتم آره .. نمیخواد بگی ! آرشا و نادر ساکت بودن .. میدونستن اگر کوچکترین خطایی بکنن رئیس از اونا هم نمیگذره .. ناهارو که خوردیم گفتم بریم خونه .. دیر میشه ! سینا گفت باشه ولی من میمونم .. کارامو سرو سامون بدم .. ولی آرشا رو ببرید .. همین شد که سوار ماشین آرش شدیمو رفتیم سمت خونه ..توی راه رو به آریا کردمو گفتم حالا رئیسو چکار کنیم ؟؟ امشب ازمون نمیگذره ... آریا نگاهم کردو گفت آره .. میدونم .. داداش پوستمونو میکنه .. بخاطر سهل انگاری تو انجام وظایف ! گفتم خوب مرتیکه به نظرت حق نداره ؟ آریا نگاهم کردو گفت آخه کی دیدی که داداش حق نداشته باشه ؟؟؟ تو هر موقعیتی بهش نگاه میکنی همیشه حق باهاشه .. بدبختی هم همینجاست ... دیگه نمیشه باهاش چونه زد .. ازش عذرم بخوای میگه فرصت دوباره !! فرصت دوباره هم که با یه تنبیه آنچنانی همراهه ... به آرشا نگاه کردم .. بی خیال نشسته بود بیرونو نگاه میکرد .. گفتم چیه ؟؟؟ تو چه فکری هستی ؟؟؟ برگشت سمتم نگاهم کردو کمی جابه جا شد .. وقتی خودشو تکون میده صورتش جمع میشه .. هنوز جای ترکه ها اذیتش میکنه .. گفتم هنوز درد داری ؟ گفت آره .. هنوز یکی دو جاش خیلی درد داره .. گفتم حالا به چی فکر میکنی ؟ گفت هیچیو همه چی ... بابام .. پسرعمو .. سفر .. روژیار .. کامیار .. نمیدونم چی میخواد بشه .... نمیدونم قراره خوش بگذره و کیف دنیا رو بکنیم یا یه بلای درست حسابی سرم بیاد .. گفتم بذار این دوسه روزه رو بگذرونیم تا به سفر برسه !!! آرشا گفت این دوسه روزه ؟؟ وای ! .. گفتم چی شده ؟؟؟ گفت گرفتار یه قرارداد جدیدم .. از همونا که مربوط به نمایندگی قطعات ماشین میشه .. پسرعمو گفت کاراشو تکمیل کنید قبل از مسافرت .. سینا داره روش کار میکنه ولی فکر نکنم تا قبل از مسافرت تموم بشه .. گفتم بهتره تمومش کنید تا یه بلای دیگه رئیس سرتون نیاورده !!! آرشا دوباره به بیرون نگاه کردو گفت میدونم .. معلومه یه مشکلی داره .. شایدم یه دسته گلی آب دادن باز باهم .. برگشتم رو به آرشو گفتم مرتیکه ! معلوم هست چکار میکنی ؟؟ نگاهم کردو گفت رانندگی !! گفتم رانندگی ؟؟؟ بیایم پایین هول بدیم زودتر میرسیم ! اخماشو توهم کردو گفت تو خیابونیما !!! شلوغه ! یه نگاه به سرعت ماشین کردم .. با بیستا داشت میرفت .. گفتم اینجوری که تو میری یک ساعت بعد خواستگاری میرسیم ! .. گاز بده ! آرش دوباره نگاهم کردو گفت چیه ؟؟ عجله داری برای کتک ؟؟ گفتم آخه خره ! اگر دیر برسیم بیشتر عصبانی میشه ! !! میفهمی اینو ؟؟؟ آرش گفت راست میگیا !!! یهو گازشو گرفت .. پنج دقیقه بعد خونه بودیم .. از ماشین پیاده شدیمو مثل لشکر شکست خورده رفتیم داخل ..وارد خونه که شدیم جلوی در کپ کردم ! پشت سرم آریا آرشا و آرش اومدن داخلو اونا هم مثل من ایستادنو با تعجب نگاه کردن ..نادر بعد از ما وارد شد و خورد به ما که جلوی در بودیم .. رئیس .. آرام .. تارا .. تیپ کرده ... بیشتر از همه رئیس جلب نظرمو کرد .. یه تیپ اسپرت .. نمیدونستم تا حالا با کتو شلوارم میشه اینجوری تیپ اسپرت زد ! کتو شلوار خاکی رنگ کمی تیره .. کت گشاد شلوار تنگ .. طوری باهم مچ بودن که آدم از دیدنش سیر نمیشد .. رئیس برخلاف همیشه تو مراسم رسمی کروات نزده بود .. دو دگمه پیرهن سفیدش باز بود و یه زنجیر طلا از زیرش انداخته بود .. موهاشو درست کرده بودو ژل زده بود به سمت بالا .. مثل رئیسای مافیایی !!! با خودم گفتم میدونستم رئیس خوش تیپه ولی نه اینهمه !!!! یه ساعت بند چرمی بزرگ دستش کرده بود ... اونقدر محو تیپو استایلش شدم که نفهمیدم ساعتش چی بود !!! گفتم وای !!! کی میره اینهمه راهو ؟؟؟؟ اون سه تا هم مثل من تو کف بودن .. آرامو نگو !!!! یه پارچه فرشته .. تارا هم که دل میبرد ! نمیدونم چی شدو کی چی گفت که یهو رئیس عصبانی شدو گفت خودتونو جمع کنید ! با این جمله یاد شبو کتکو ترکه افتادم ... سریع با پسرا رفتیم سمت سوئیت .. آریا سریع رفت حمامو ما هم لباس عوض کردیم .. تا ما لباس عوض کنیم آریا اومد بیرون .. حوله دور کمرش پیچیده بود .. گفتم رئیس چه تیپ خفنی زده ! آریا گفت آره .. مدتها بود ندیده بودم اینطور بپوشه ! گفتم من که ندیده بودم تاحالا ! گفت آره .. بابا زیاد خوشش نمیومد داداش اینطور بگرده ! .. گفتم گفتی بابام .. برام نگفتی جریان اونو ! آریا نگاهم کردو گفت جریان کدومو ؟؟ گفتم همونی که بابات میخواست بیرونت کنه ! آریا یکم نگاهم کردو گفت واقعا نمیدونم الان بهت چی بگم ! گفتم هیچی ! شب که رئیس به خدمتمون رسید برگشتیم تو اتاق بگو ! .. قبل از اینکه آریا عکس العملی نشون بده و چیزی بگه صدای آهنگ رنگی از پایین اومد .. گفتم من که رفتم .. بعدم با آرشا و آرش زدیم بیرون .. رفتیم پایین .. نادر هم اومد .. همه مشغول بزنو برقص بودن .. منم که دیگه همه چیزو فراموش کردمو رفتم بین دخترا شروع کردم به رقصیدن .. همینطور میرقصیدیمو تو سرو کله هم میزدیم که یهو صدای آهنگ قطع شد .. شاکی برگشتم سمت ضبط .. آریا یه تیپی شبیه رئیس زده بود .. یکم نگاهش کردمو میخواستم باهاش دعوا کنم که صدایی آشنا به گوشم خورد .. خوبه مراسم فرمالیتست ! وگرنه چکار میکردید ؟؟؟؟ مامان حنانه !!!! برگشتم سمت مامان .. همه بهش سلام کردنو مامان حنانه اول با رئیس بعد تارا و آرام بعدم با ما سلام علیک کردوهمه یکی یکی صورتشو بوسیدیم .. مامان حنانه اومد نشست ولی زده بود رو دست همه .. یه کت و شلوار مشکی که انگار روش کار شده بودو برق میزد پوشیده بود . آستیناش از آرنج و پاچه هاش از زانو گشاد بود .. یه تیپ خفن !! جدی جدی امروز چه روزیه ! تا خواستیم حرفی بزنیم زنگ خونه به صدا دراومد .. رئیس و تارا رفتن سمت درو دخترا دویدن سمت اتاق ناتاشا .. من به آرش نگاه کردمو پشت سرشون دویدم .. آرش آرشا و نادر هم دنبال من .. همگی جمع شدیم توی اتاق ناتاشا ... همگی به هم نگاه کردیم .. ناتاشا گیج شده بودو به ما نگاه میکرد .. بعد رفت روی تختشو گفت شما همگی تو اتاق من چکار میکنید ؟؟؟؟ نادیا از ترس اینکه صدای ناتاشا بیرون نره گفت عشقم اومدیم خاله بازی ... همه به هم نگاه کردیم .. همین موقع صدای مهمونا اومد که وارد خونه شدن .. ناتاشا خواست حرفی بزنه که همگی انگشتای اشارمونو گذاشتیم روی دماغمونو گفتیم هیییییییسسسسس!!!!!همینطور که مهمونا صحبت میکردن ماهم گوشمونو روی در گذاشته بودیم که ببینیم توی مراسم چه خبره !! ... دیگه خسته شدمو رفتم وسط اتاق نشستم .. گفتم اینا رو که میبینم حالا حالاها کار دارن .. دخترا هم اومدن نشستن .. ناتاشا از این فرصت استفاده کردو گفت بیاید خاله بازی ! بعدم اومدو وسایلشو آوردو به هر کسی یه کاری دادو گفت حالا بازی کنیم ... بعدم خندید ... همین موقع در باز شد .. همه مون برگشتیم سمت در .. یهو سارا و ترنم اومدن داخل .. سارا گفت خسته شدم توی اتاق .. همه کنار هم نشستیمو مشغول بازی با ناتاشا شدیم .. نازنین و آسا داشتن با ناتاشا خاله بازی میکردن .. نادیا هم با پروانه و آرش نقاشی میکشیدن .. آرشا و نادر هم کنار من نشستن .. نگاهشون کردمو گفتم هان ؟؟؟؟ نادر ادای بچه های سه چهار ساله رو درآوردو گفت عمو جون .. برام کتاب بخون !! ...آرشا هم خودشو لوس کردو گفت راست میگه عمویی ! منم کتاب میخوام ... اخم کردمو گفتم پاشید خودتونو جمع کنید حوصله ندارم !! آرشا زد زیر گریه و رو کرد به نادیا گفت خاله .. خاله .. عمو برام کتاب نمیخونه ... نادیا هم قاطی بازی اینا شدو گفت عمو !!! بخون برای بچم دیگه !!! یه نگاه به نادیا کردم .. نادیا ابروهاشو بالا دادو با نیش باز گفت لطفا !!!! کتابو با حرص برداشتمو گفتم فقط یه دونه !! بعدم شروع کردم به خوندن .. نادر دراز کشید روی شکمشو پاهاشو از پشت بالا برد .. آرنجاشو روی زمین گذاشتو دستاشو زیر چونش .. آرشا هم سرشو روی پای من گذاشتو خودشو لوس کرد .. منم با حرص کتاب میخوندم .. کتاب که تموم شد بستمشو گفتم تموم شد ! آرشا همونطور که خوابیده بود یکی دیگه داد دستمو گفت یکی دیگه .... گفتم خودتونو جمع کنید تا خدمتتون نرسیدم ! این بار نادر زد زیر گریه ... دیگه کلافه شده بودم .. نازنین از جاش بلند شدو اومد جلو و آروم نادرو ناز کردو گفت نازی نازی ... گریه نکن عزیزم .. عمویی یکی دیگه میخونه !!! دیگه نمیشد رو حرف نازنین حرف بزنم .. گفتم چشم .. اینم بخاطر شما .. کتا بو برداشتم .. نازنین برگشت کنار نادیا .. قبل از اینکه کتابو شروع کنم آروم کمربندمو باز کردمو کشیدمش بیرون ... گذاشتمش کنارم .. با لحنی آروم ولی با تهدید گفتم اگر یکی از شما دوتا بازم گریه کنید برتون میگردونمو با اشاره به کمربندم گفتم اونقدر میزنم پشتتون که درست حسابی گریه کنید ! حالیتون شد خوشگلای عمو ؟؟؟؟ آرشا و نادر که حرفمو جدی گرفته بودن گفتن چشم ... گفتم خوبه .. کتابو برداشتمو شروع کردم به خوندن .. کتاب تموم شدو گذاشتمش کنار .. آرشا آروم بلند شدو رفت سمت نادیا .. نادر هم همونطور که دراز کشیده بود چرخیدو پشت نادیا قرار گرفت .. آرشا گفت خاله .. خاله .. نادیا برگشت سمتشو گفت جان خاله ... آرشا یه نگاه به من کردو گفت عمو میخواد با کمربند مارو بزنه !! نادیا نگاهم کردو گفت آره عمو ؟؟؟ یه نگاه به همشون کردمو گفتم آره ! یهو بلند شدمو کمربندمو برداشتمو با یه قدم خودمو به آرشا رسوندم گوششو گرفتم .. با شدت کشیدم بلندش کردمو قبل از اینکه کسی عکس العمل نشون بده چند تا محکم به پشتش زدم .. آرشا جدی جدی شروع کرد به آییی آییی .. غلط کردم .. غلط کردم .. ولش کردمو گوش نادرو گرفتم .. چون دراز کشیده بود همونطور زدم پشتش .. همه با تعجب و خنده بهمون نگاه میکردن .. انگار فکر میکردن آروم میزنمو شوخی میکنم ... آییییی آییییی نادر هم بلند شد .. چند تا که زدم ولش کردمو نگاهشون کردم... کمربندمو سمتشون گرفتمو گفتم اگر بازم خودتونو لوس کنید این بار بیشتر میخورید !!! حالیتون شد گلای عمو ؟؟؟ نادر و آرشا همینطور که پشتشونو میمالیدن گفتن چشم ... چشم ...دخترا همشون میخندیدن ... منم برگشتم سر جام پشت در که ببینم کی این مجلس تموم میشه .. همینطور که منتظر بودم کم کم چرت میزدم .. صدای مهمونا تا اینجا درست نمیومد .. دیگه اعصابم ریخته بود بهم .. از هفت گذشته بود که صدای رفتن مهمونا اومد .. از جام بلند شدم .. گفتم بچه ها مهمونا رفتن .. درو آروم باز کردمو رفتم بیرون .. حنانه خانم رو دیدم که رفت بیرون و آریا پشت سرش رفت .. یهو دخترا از پشت سرم دویدنو رفتن تو سالن .. آرش آرشا و نادر کنار من آروم اومدن ..یهو پری جون یه ظرف شیرینی رو برداشتو شروع کرد به خوندن این حیاطو اون حیاطو شیرینی رو به همه تعارف کرد .. دخترا هم سریع یه آهنگ گذاشتنو شروع کردن به رقصیدن .. دست آرامو گرفتنو کشیدن وسط .. .. منم یهو سر ذوق اومدم و سریع رفتم سمتشون .. ما هم رفتیم وسط شورع کردیم به رقصیدن .. رئیس و تارا کنار ایستاده بودنو نگاه میکردن .. منم اصلا تمام ماجرای عصبانیت رئیسو فراموش کردم .. زدیمیم و رقصیدیم تا اینکه پریوش رفت سمت آشپزخونه .. تازه فهمیدم تارا خسته شده .. رئیس دستشو دور تارا حلقه کردو بردش نشوندش روی مبل .. شایدم گرسنش شده .. دخترا آهنگو کم کردنو رفتن کمک پریوش .. ما هم رفتیم .. آریا کنار آشپزخونه ایستاده بود .. گفتم چه خبر ؟ گفت یعنی تو نشنیدی ؟؟؟ گفتم نه بخدا ! اینا اونقدر سرو صدا کردن که نشنیدم .. بعد یه نگاه به رئیس کردم و گفتم رئیس هنوز عصبانیه ؟؟ آریا نگاهم کردو گفت نظر خودت چیه ؟؟؟ به نظرت رئیس وقتی عصبانیه به این زودی آروم میشه ؟ یا فراموش میکنه ؟؟؟ گفتم نه .. میز چیده شد .. رفتیم سر میز .. رئیس هم رفت کوروشو آورد .. شروع کردیم به غذا خوردن .. من تقریبا نزدیک به روبه روی آرام نشسته بودم .. نگاهم به آرام افتاد .. گوشواره و دوتا زنجیر به گردنش نگاه کردم . ... چقدر قشنگ بودن ... اینا حتما نشونی هستن که براش آورده بودن .. همین موقع رئیس با تحکم گفت اینا چیه به سرو گردنت ! من جای آرام برق از سرم پرید .. رئیس بهش گفت اینایی که به خودت آویزون کردی توی جعبه هاشون میذاری بعدم میذاری روی میز اتاقم ! آرام از این لحن با تحکم و عصبانیت ، تمام خوشیش تموم شد .. غصه توی صورتش نشست ... همه یه نگاه به آرام کردنو بعد به رئیس .. همه دلمون برای آرام سوخت ولی کسی جرات نکرد حرفی بزنه .. همینطور که همه آروم صحبت میکردن و غذا میخوردن آرام شروع کرد به گریه .. اشکاش میریخت ولی سعی میکرد که کسی متوجه نشه .. ولی رئیس کامل فهمید و ما هم فهمیدیم .. ولی بازم کسی به روی خودش نیاورد .. شام که تموم رئیس بلند شد و تارا هم بلند شد .. رئیس دست تارا رو گرفت برد تو سالن نشستن تا اینکه دخترا رفتن اتاق و بقیه به پریوش کمک کردن .. ما پسرا آروم سعی کردیم بریم سمت سوئیت ولی رئیس نزدیک بودو نمیشد .. پس کنار میز ایستادیم تا هم از دید رئیس دور باشیم و هم ببینیم چی میشه .... رئیس یکم با تارا صحبت کردو تارا رفت سمت اتاقش .. یهو رئیس برگشت سمت ما .. یه نگاهی بهمون کردو گفت راه بیوفتید ! خودش هم رفت سمت کتابخونه .. یه لحظه انگار زمان ایستاد .. نمیتونستم عکس العملی نشون بدم .. ولی چاره ای نبود .. بلند شدیمو دنبال رئیس راه افتادیم .. رئیس رفت داخل .. ماهم پشت سرش رفتیم و درو بستیم ... سه تامون کنار در ایستادیم ... میدونستم آریا و آرش هم مثل من ترسیده بودن ... میدونم با این قدو هیکل و سنو سال کتک خوردن خجالت آوره ... حتی ترسیدن از کتک خوردن هم خجالت آوره .. ولی ما سه تا هم ترسیده بودیم هم مطمعن بودیم که یه کتک حسابی میخوریم .. .... رئیس پشت میزش نشسته بود و به گزارشاش نگاه میکرد .. بعد به ما نگاه کردو گفت بیاید جلو ببینم !! سه تایی کمی جلو رفتیم . ... رئیس شروع کرد به سرزنش کردنمون .. خوب مواخذمون کرد .. بین حرفاش سعی کردم که از خودمون دفاع کنم که رئیس زد تو پرم و گفت مگه اجازه دادم صحبت کنی؟؟؟؟؟؟ منو میگی خفه شدم دیگه .... بعد به صندلیش تکیه دادو کمی نگاهمون کرد .. تمام بدنم میلرزید .. هر موقع جلوی میز رئیس وایمیستم احساس وقتی رو پیدا میکنم که روبه روی بابام وایمیستادم و میدونستم که حتما یه کتک حسابی در پیش دارم ... سرمو انداختم پایین .. آریا و آرش هم وضعیت بهتری از من نداشتن ... یهو از جاش بلند شدو اومد سمتمون .. چشمامو بستم .. گفتم خدایا به دادمون برس ! اینجور که رئیس عصبانیه امشب از زیر دستش سالم در نمیریم .. رئیس از کنارمون رد شدو رفت سمت در اتاق ... درو باز کردو پروانه رو صدا کرد .. پروانه سریع اومد .. رئیس بهش گفت که ترکه رو از اتاقش بیاره ... فهمیدم که دیگه راه فراری نیست ... یه نگاه به آریا انداختم ... آریا سرشو آروم تکون داد.. دیدم اونم ناامید شده .. رئیس اومد و دوباره پشت میزش نشست ... تا اینکه پروانه اومد ... از کنار ما رد شدو ترکه رو گذاشت روی میز .. بعدم با یه نگرانی به ما نگاه کردو رفت بیرون ... رئیس نگاهمون کردو دوباره سر کاری که کردیم دعوا کرد.. یهو آریا شروع کرد به عذر خواهی و اینکه دیگه تکرار نمیشه .. سعی کرد با آخرین تلاش گناهو از سر خودمون برداره و گردن مهندس بندازه ولی رئیس زرنگ تر از این حرفاست ... رد اینجور بهانه ها براش کاری نداره .. از شانس ما ازش برعلیه خودمون استفاده کرد ... گاهی ترس از رئیس و ترکه تو دستش باعث میشه به هر وسیله و بهانه ای چنگ بزنیم ولی این بار بر علیه خودمون شدو باعث شد رئیس بیشتر مطمعن بشه که تو انجام مسئولیتا و وظایفمون سهل انگاری کردیم .. بلند شدو اومد جلوی میز .. ترکه تو دستش .. ایستادو با ترکه آروم به ساق پاش زد ... این کارش بیشتر از هر موقع دیگه ترسناکش میکنه ... دیگه از ترس روی پام نبودم .. رئیس به آریا گفت دستاش روی میز ... آریا رفتو دستاشو روی میز گذاشت .. رئیس با ترکه پشت سرش ایستادو بعد زد ... به آریا با تحکم گفت بشمر .. دلم برای آریا سوخت .. هم ترکه خوردو هم شمرد .. میدونستم بعدی منم و این بیشتر منو میترسوند ..دیدن هر ضربه ای که روی پشت آریا فرود میومد تنمو میلرزوند .. تصور اینکه این ترکه قراره پشت منم بخوره ... رئیس کارش با آریا تموم شد به من اشاره کردو به آریا گفت برو وایسا سر جات ! دستمو روی میز گذاشتم .. رئیس زد ... اونقدر دردم اومد که بلند گفتم آخ .... از ترسم گفتم یک ... رئیس همینطور زدو من بعد از هر آخ شمردم .. تا اینکه ده تا شد .. بعد آرش .. با اون قد خم شدو ترکه خوردو شمرد و گفت آخ .. ببخشید رئیس ... رئیس هشتا زد به آرش ... بعدم آرشا اومد کنار ما ایستاد ... رئیس دوباره دعوامون کردو تهدید کرد که اگر دوباره کارمون تکرار بشه این بار به این راحتی ازمون نمیگذره ... وقتی مرخصمون کرد به سرعت رفتیم بیرون ... تو سالن همه نشسته بودن و با ناراحتی بهمون نگاه میکردن .. نازنین اومد سمتمو گفت خوبی ؟؟؟ دلم میخواست مثل بچه ها خودمو لوس کنمو دستمو پشتم بذارم و تو بغل نازنین گریه کنم تا نازم کنه .. ولی از ترس رئیس که هر لحظه ممکن بود بیاد خفه شدمو گفتم بله خوبم ... ناراحت نباش خوشگله ...نازنین دستمو گرفتو کنار خودش نشوند .. از در صورتم جمع شد .. درد ترکه ها بیشتر شد .. نازنین دستپاچه گفت چکار کنم بهتر بشی ؟؟؟ یه نگاه به آریا کردم که آسا بغلش کرده بود و پروانه هم کنار آرش ایستاده بود .. اون دوتا هم آروم نشستن ... درد داشتیم ولی سعی کردیم زیاد به روی خودمون نیاریم که دخترا ناراحت نشن ... به نادیا نگاه کردم گفتم رضا امشب نمیاد ؟ نادیا گفت نه .. امشبم شیفته ... گفتم باشه .. همینطور که نشستیم کم کم صحبت کردیمو حرفامون از ترکه و کتک خوردن ما به سمت مسافرت رفت .. تا اینکه رئیس اومد .. مثل فنر از جامون پریدیم .. رئیس یکم درمورد مسافرت گفتو تهدید کرد اگر تو مسافرت دست از پا خطا کنیم به حسابمون میرسه و این شامل حال همه میشه .. دختر و پسر و حتی اونایی که نیستن ! گفت بهتره که به گوش همه برسونیم .. گرچه رئیس تعارفی با کسی نداره و حتما خودش به همه تذکر میده ! وقتی رئیس رفت دیگه از درد نمیتونستم بشینم .. برای همین پیشنهاد کردم همگی بخوابیم .. دخترا رفتن اتاق پروانه تا برای مسافرت باهم هماهنگ بشن و ما هم رفتیم سوئیت . ... من که از درد نمیتونستم راه برم خودمو روی تخت انداختم .. آرش و آریا هم همینطور ... با خودم گفتم واقعا که رئیس دست سنگینی داره ! ... خدا کنه زودتر جای ترکه ها خوب بشه .. میریم مسافرت این درد کوفتمون میکنه......آرشا گفت من چکار میتونم براتون بکنم ؟؟؟ گفتم هیچی ... پمادو از توی کشو بردار بیار برامون بزن ! آرشا پمادو برداشتو اومد سمت من .. نادر هم بلند شدو رفت سراغ آرش .. آرش اولش گفت نمیخواد .. خوب میشه خودش .. همینطور که خوابیده بودم گفتم بخواب بذار برات پماد بزنه مرتیکه !!! نمیخواد قهرمان بازی دربیاری ! نادر آروم نشست لبه تخت آرش .. آرش که درد داشت آروم شلوارشو باز کردو گذاشت نادر لباسشو پایین بکشه .. نادر یکم نگاه کردو بلند شد .. بعد کمی پماد از آرشا گرفتو آروم روی جای ترکه ها زد .. همینطور که میزد صدای آخی که آروم از دهنش میپرید رو شنیدم .. آرشا هم شلوار منو کشید پایینو برام پماد زد ... کارش که تموم شد رفت سراغ آریا .. آرشا خودش میدونه جای ترکه چقدر درد داره .. برای همین سعی میکرد آروم پمادو روی ترکه ها ماساژ بده .. کارش که تموم شد رفت دستاشو شستو اومد .. گفت من شب میرم پیش نادر میخوابم .. شما راحت بخوابید .. بعدم با نادر رفت ... گفتم من خیلی درد دارم ... آریا گفت منم .. آرش ولی صداش درنیومد .. گفتم مرتیکه ! تو درد نداری ؟ آرش گفت دارم ... ولی عادت دارم .. از این کتکا زیاد خوردم ... از این بدتراشو از بابام خوردم ... یه بارم که رئیس با کابل برق کتک بدی بهم زد ... این که دیگه چیزی نیست .. با خودم گفتم راست میگه ... ولی خوب منم کتک زیاد خوردم .. شاید آرش نمیخواد نشون بده که درد داره ... گفتم خوب آریا !!!! آریا گفت چیه ؟؟ گفتم بگو ببینم ! آریا سرشو بلند کردو گفت چیو ؟؟ گفتم همونی که گفتی بابات میخواسته از خونه بیرونت کنه ! آریا یکم نگاهم کردو گفت مثل اینکه درد نداری تو !!! گفتم دارم ولی وقتی حرف بزنیم دردم کم میشه ! آریا سرشو دوباره روی بالش گذاشتو گفت میگم برات .. ولی باید اول استراحت کنم ... منم منتظر شدم تا آریا برام بگه ....



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ | 12:3 | نویسنده : مریم |