شاهین #

سارا اومد ... با تمام شیطنتاش و سروصداش .. هنوز پاشو نذاشته تو خونه با اون دوتا وروجک همراه شده .. البته سردسته .. وقتی سارا با آرام و حالا هم ترنم همراه میشه باید ازشون ترسید .. آخرش همه رو تو دردسر میندازن .. مامان بهم گفته بود که سوغاتی میفرسته .. نمیدونستم برای منو پسرا یه چیز میفرسته .. سارا که کراواتا رو داد ما به هم نگاه کردیم .. من به همشون نگاه کردم .. خیلی خوشگل بودن ولی تا سرمو تکون دادم پسرا انتخاب کردنو آخریو برای من گذاشتن .. شاکی گفتم این که نشد ! چرا شما انتخاب کردید ؟ من چی ؟ آریا دستشو گردنم انداختو گفت حالا اینم قشنگه دیگه ! گفتم تو یکی دیگه خفه مرتیکه ! ببین کی این کارتونو تلافی کنم ! آریا خندیدو گفت باشه ! دیگه چاره ای نبود . .. برگشتم سمت دخترا .. چشمام چهار تا شد .. فقط من تعجب نکردم آریا آرش حتی نادرو آرشا هم تعجب کرده بودن .. دخترا رو زمین نشسته بودن یه عالمه لوازم آرایش ریخته بودن روی زمین نگاه میکردن .. وای خدا ! اینا چقدر خوشگلن .. منم نشستم کنار دخترا .. آریا آرش هم نشستنو نادرو آرشا بالاسرمون ایستاده بودن .. هرکی یه نظری میداد ... سرمون تو کله هم بود که یهو برگشتم سمت رئیس .. رئیس داشت با تعجب به جایی نگاه میکرد .. تارا هم همینطور . برگشتم سمت جهتی که نگاه میکردن .. چشمم به سه تا فرشته افتاد که لباسایی یه مدل با رنگهای مختلف پوشیده بودن .. اونقدر خوشگل شده بودن که من محو شده بودم ... آریا و آرش هم برگشتن .. دخترا و نادر و آرشا ... برای مدتی بهشون خیره نگاه کردیم .. رئیس یهو از جاش بلند شدو رفت سمتشونو بغلشون کرد .. بعدم گفت برید لباساتونو عوض کنید تا چشم نخوردید ! واقعا خوشگل شده بودن .. تا اینکه پریوش اومد گفت شام حاضره . ما که سرمون کلا تو لوازم آرایشای خوشگلی بود که سارا آورده بود ... همه با جعبه های خوشگل .. من یکی که اگر میرفتم تو جواهر فروشی اینقدر ذوق نمیکردم .. یهو صدای رئیس بلند شد .. گفت پاشید برید سر میز ... بعدم خودش تارا رو بلند کرد .. تارا هم طفلک مثل ما ذوق داشت .. همینکه رئیس رفت سمت میز ،ما دوباره سرمونو کردیم تو لوازم آرایش .. ازاولش دخترا با لذت خوب نگاهشون کردن بعد باهم شروع کردن به مشورت که چی رو کی برداره ولی ما سه تا شروع کردیم تو سرو کله هم زدن ... با آریا و آرش بحث میکردیم که نامزدامون چی بردارن .. ولی سعی کردیم رئیس بو نبره .. من خودم از همون اول چند تا از سایه ها و رژارو انتخاب کردمو گفتم اینا مال نازنین .. آریا گفت چرا ؟ قشنگاش مال نازنین ؟ پس آسا ؟؟؟ آرش گفت بی خودی تلاش نکنید ! عشقم چند تاشو انتخاب کردم برمیداره .. گفتم تو غلط کردی مرتیکه ! آریا گفت راست میگه ! تا آسا هست تو چکاره ای ؟ آرش گفت چیه ؟؟ جرات نکردی بگی پروانه چکارست ؟؟؟ آریا یکم نگاهش کردو گفت هرکی به خواهرم بگه بالا چشمت ابروئه با من طرفه ! فهمیدی ؟ گفتم فعلا حرف مفت نزنید ! اول نازنین که تازه عروسه ! آرش گفت از کی تا حالا ؟ هنوز عروس نشده ! میخواستم پاشم بزنم این پسره رو له کنم که صدای رئیس اومد که باعصبانیت گفت شام ! ما سه تا که هیچی دخترا هم از جاشون پریدن ... مجبور شدیم جنگو نصفه کاره بذاریم بریم سر شام .. سر میز که کسی جرات نمیکنه زیادی صداشو ببره بالا یا چرتو پرت بگه چون اون وقت با رئیس طرفه .. برای همین مثل آدم کنار نامزدامون نشستیم .. البته به غیر از من ... گفتم آقا این منصفانه نیست ! نازنین نیست ! سهمشو من انتخاب میکنم ! یهو نادیا از اونطرف میز گفت لازم نکرده ! ما خودمون حواسمون هست ! آسا گفت آره ! من میدونم چی به نازنین میاد خودم براش برمیدارم .. درضمن سلیقه نازنین خاصه ... معلومه چی میخواد .. پروانه گفت نگران نباش .. ما خودمون حواسمون هست .. نهایتا اگر از وسایل ما خوشش اومد بهش میدیم .. شایدم نگه داریم تا نازنین بیاد تقسیم کنیم .. نادیا گفت فکر خوبیه ! ولی این موضوع به شماها مربوط نیست ! پس بیخودی تو سرو کله هم نزنید ! یه نگاه به آریا کردم .. آریا یه نگاه به آرش .. گفتیم یعنی چی به ما مربوط نیست ؟ خیلی هم هست !!! آریا گفت راست میگه ! آسا سرشو برگردوند سمت آریا و گفت مثلا کجاش ؟؟؟ این ماییم که میخوایم ازشون استفاده کنیم ! آریا هم نگذاشت نه برداشت گفت این ماییم که میخوایم لذتشو ببریم ! دخترا یهو هرسه تایی برگشتن با اخم به آریا نگاه کردن .. آسا با لهنی که خیلی جدی بود ولی آروم گفت خیر جناب ! ما خودمون از اینا استفاده میکنیم خودمونم لذت میبریم ! پس خودمون تصمیم میگیریم چکار کنیم ! این بار آخره تو اینجور مسائل دخالت میکنید ! نادیا هم گفت کاملا درسته .. پروانه یه نگاه عاشق کش به آرش کردو گفت ببخشید عشقم ولی کاملا حق با آساست .. منو آریا جوش آوردیم ولی آرش مثل این مستا نیشش تا بنا گوش باز شدو گفت حق داری عشقم .. هرچی تو بگی همون درسته خانومی ! منو میگی از دست دخترا عصبانی بودم حرف آرش بنزین بود رو عصبانیتم .. نفهمیدم از جایی که نشسته بودم چطور پامو رسوندم به آرشو یکی محکم زدم بهش .. یهو از جاش پریدو گفت آخ ! خوب شد رئیس متوجه نشد یا شایدم به روی خودش نیاورد .. آرش یه نگاهی بهم کردو گفت چیه ؟ چته ؟ پام شکست ! با صدایی آروم گفتم مرتیکه ! دستم بهت برسه میدونم چکارت کنم ! آرش شونه هاشو بالا انداختو دوباره با پروانه مشغول شد .. سرمو نزدیک آریا کردمو گفتم اینا همین سه تا هستن اینن وقتی نازنین و روژیار و زن نادر باهاشون همدست بشن چی میشن ؟؟؟ آریا گفت آخ گفتی !!! از حالا باید حواسمونو جمع کنیم ! ما که از دست رفتیم حداقل یکی دوتا نفوذی تو جبهه دشمن پیدا کنیم ! بعد دوتایی به نادر و آرشا نگاه کردیم .. آرشا از نگاه ما گرخیدو سرشو به معنای اینکه من بی تقصیرم تکون داد ... شام تموم شدو رئیس رفت تو سالن .. سارا آرام و ترنم رفتن اتاقشون .. اونجا بیشتر بهشون خوش میگذره ... تارا هم ناتاشا رو برد اتاقش تا کم کم برای خواب آماده بشه ..ما هم رفتیم تو سالن نشستیم .. رئیس یهو از جاش بلند شدو رفت سمت اتاق دخترا .. پروانه آسا و نادیا لوازم آرایشو جمع کردنو رفتن اتاق پروانه .. ما موندیمو ما ! تا دیدم اوضاع مناسبه رفتم سمت نادر و آرشا و گفتم حواستونو جمع کنید گوشاتونو باز ! وقتی ازدواج کردید مثل این دوتا خاک برسر نمیشید ! یهو آریا گفت یعنی چی ؟؟؟ گفتم یعنی اینقدر زن ذلیل دیگه ! آریا یه نگاه به آرش کردو گفت خوبه خودت بدتر از مایی !!! گفتم من که هنوز زن ذلیل نشدم ! بذار عقد کنیم با کمال میل زن ذلیل میشم ! ولی این دوتا هنوز شروع نکردن ! برگشتم سمتشونو گفتم اگر شما دوتا مثل ما بشید خودم میکشمتون ! نادر لپاش گل انداختو گفت من نمیدونم .. فرنوش دختر خوبیه ولی فکر نکنم زیر اینجور بارا بره ! .. دستمو زدم سر کمرمو گفتم یعنی چی ؟ با من منو خجالت گفت یعنی فکر نکنم زیاد به حرف من گوش کنه ! فرنوش دختر مستقلیه .. عاقله .. فکر نکنم عقلشو دست من بده ! دستمو بردم بالا و گفتم خاک تو سرت ! واقعا !!!! بعد به آرشا نگاه کردم .. آرشا اصلا حرفی نزد .. فهمیدم اینم از حالا از دست رفته ! رو به آرش و آریا کردمو گفتم باید یه فکر دیگه بکنیم ! اینجور نمیشه ! آریا با خنده گفت بیاید یه کتک مفصل بهشون بزنیم اونوقت حساب دستشون میاد ! گفتم آره ! خوب فکریه !!! چطور فهمیدی ؟ خودت تنهایی فکر کردی یا تحقیقم کردی ؟؟ آریا اخم کردو گفت خودتو مسخره کن ! گفتم آخه مرتیکه خر !!! تو رئیسو به این قدو قامت نمیبینی ؟ ما میزنیم اونم زندمون میذاره ! آرش خندیدو گفت نه مارو نمیکشه چون عروسا بیوه میشن ! فقط یه چند روزی از پا آویزونمون میکنه و تا میخوریم با ترکه میزنه ! اونوقت مطمعن میشه تا آخر عمر غلام حلقه به گوش عروسا میشیم ! به آرش نگاه کردم .. با خودم گفتم این یکی رو به حق گفت ! رئیس اگر یه مو از سر دخترا کم بشه همه رو یکی یکی از دم تیغ میگذرونه ! نشستم سر جام .. گفتم بدبخت شدیم رفت ! .. همین موقع چشمم خورد به رئیس که از اتاق دخترا اومد بیرون .. تا اومد مثل فنر از جا بلند شدیم .. رئیس رو به ما کردو گفت از حسین آقا چادر مسافرتی منو رو بگیرید یه جای خوب تو حیاط بازش کنید .. بگو اونی که رنگ روشن داره ! با تعجب به رئیس نگاه کردیم .. رئیس خیلی بیخیال نشستو گفت این وروجکا امشب میخوان بیرون کمپ کنن ! بجمبید ! یه نگاه به آریا کردم .. آروم گفتم کمپ ؟؟؟ آریا گفت این یکی از کجا دراومد ؟ گفتم من میدونم از سارا !!!! اینا زیر سر ساراست ! آریا یه نگاه به آرش کرد .. آرش گفت یه فکری دارمو سریع رفت سمت اتاق دخترا .. همین موقع سارا آرام و ترنم وسیله به دست با بلیز شلوار راحتی از کنار سالن رد شدنو رفتن سمت حیاط ... منم به آریا آرشا و نادر اشاره کردمو رفتیم سمت در .. دنبال دخترا کنار استخر .. رفتم سمت خونه حسین آقا .. حسین آقا داشت کنار حیاطو تمیز میکرد .. کلا عادتش بود همش کار کنه .. اگر کاری هم نبود برای خودش جور میکرد .. تا منو دید گفت جانم شاهین جان ؟ گفتم از انبار چادر مسافرتی رو بدید لطفا ! حسین آقا گفت پس این سه تا وروجک ظهر داشتن سر این کار صحبت میکردن ؟؟ خندیدو رفت سمت انباری .. بعد با یه چادر اومد .. گفت این یکی مناسبه ! گفتم آره .. اتفاقا رئیس گفت مال خودم اونی که رنگ روشن داره ! حسین آقا خندیدو گفت آقا این یکیو خیلی دوست داره .. میخوای بازش کنم ؟ گفتم نه .. ممنون .. خودمون انجامش میدیم .. بعد رفتم کنار استخر درست بین باغچه و استخر یه جای باز بود .. چادرو باز کردمو آماده کردم .. دخترا رفتن تو چادر .. یهو از پشت سرم یه صدایی اومد ... نگاه کردم .. وای خدا ! این چه وضعیه ؟ نادیا آسا و پروانه دویدن سمت چادرو رفتن داخل .. کلی سرو صدا .. نذاشتن ما هم بریم .. پروانه اومد بیرونو گفت آرش جان .. لطفا عشقم از بابا یه چادر دیگه بگیر ...یکی دیگه هست که قرمزه از این بزرگتره ! آرش از جاش پریدو گفت چشم .. رفت سمت حسین آقا ! فهمیدم اینا هم میخوان اینجا چادر بزنن .. یه نگاه به آریا کردمو گفتم بیا ماهم بیرون بخوابیم ! آریا نیشش باز شدو گفت آره فکر خوبیه .. آرش که از خداش بود .. نادر و آرشا هم غلط میکنن مخالفت کنن !!!! آرش با یه چادر دیگه اومد .. آسا و نادیا با پروانه رفتن سمت خونه .. پروانه همینطور که میرفت گفت عشقم درست کنار چادر دخترا لطفا .. بعدم دوید ..گفتم تو به آرش کمک کن تا منم یه چادر دیگه بیارم ! دویدم سمت حسین آقا که دیدم یه چادر دیگه دستشه .. گفت بفرمائید ... خندیدمو گفتم ممنون حسین آقا .. بردم سمت آرش و کنار چادر دخترا بازش کردم .. به آرش گفتم مرتبش کنه تا من بیام .. به آرشا و نادر اشاره کردم اونا دنبالم راه افتادن .. رفتیم داخل خونه .. مستقیم پیش پریوش .. گفتم پری جون لطفا اگر دشک مسافرتی هست ... پریوش خندیدو گفت به پروانه جاشو گفتم .. برید کمکشون .. صورتشو بوسیدمو رفتیم سمت اتاقی که پری جون آدرس داد که یهو رئیس صدام کرد .. ایستادم گفتم بله رئیس ... رئیس نگاهم کردو گفت با اجازه کی دنبال دخترا راه افتادید ؟ یهو آب یخ ریختن روی سرم .. اصلا به اینجاش فکر نکرده بودم .. رئیس یکم نگاهم کردو دید که ذوقم کور شد .. گفت این بارو میبخشم ..دفعه بعد نبینم سرخود کاری انجام دادید ! نیشم دوباره باز شدو گفتم چشم .. معذرت میخوام .. رئیس با سر اشاره کرد برو ! بعدم مشغول تلوزیون شد .. ما هم تا دیر نشده دویدیم برای وسایل .. هرکدوم یه چیزی دست گرفتیمو رفتیم حیاط .. دخترا چادر خودشونو درست کرده بودن .. نادیا و پروانه و آسا مشغول بودن .. یهو در حیاط باز شد .. یه نگاه انداختم ببینم کیه که نازنینو دیدم انگار اومده کمپ .. اومد جلو یه سلام خشکو خالی کردو رفت سمت دخترا شرع کردن به بالا پایین پریدنو جیغ زدن .. منو پسرا همینطور نگاهشون میکردیم ..برام جالب بود که با یه چادر زدن کوچیک اینهمه خوشحال میشن .. برای چیزایی که به نظر ما پسرا نمیاد ولی برای اونا یه دنیاییه .. نازنین اومد بیرونو از پله ها بالا رفت .. فکر کنم رفت سلام کنه .. بعد بدون شالو لباسی که به عنوان مانتو پوشیده بود برگشت .. البته من هنوز نفهمیدم چطوری از این لباس جای مانتو استفاده میکنه ! چهارتایی رفتن تو چادرشون .. به آریا گفتم بیا ماهم چادرمونو درست کنیم .. گفت باشه .. توی چادر مشغول بودیم که گفتم بیا اجازه کوروشو هم بگیریم .. اونم الان دیگه نوجوونه .. دلش میخواد بیاد با ما .. آریا نگاهم کردو گفت باشه .. بعد رفت سمت خونه .. میدونم اجازه کوروشو از رئیس گرفتن سخته .. از نظر رئیس کوروش هنوز بچست ... همینطور از آرشا و نادر کار میکشیدم تا چادر مرتب شد .. از داخل چادر سمت خونه نگاه کردم .. یهو دیدم کوروش لحافو بالششو زده زیر بغلش همراه آریا اومد .. با یه ذوقی پرید داخل .. از ذوقش خوشحال شدم .. تا اینکه رئیس اومد .. تارا هم همراهش بود .. یه نگاهی بهمون کردنو بعد داخل چادرا رو دیدن .. رئیس با جذبه همیشگیش گفت فردا اجازه دارید دوساعت دیرتر بیاید سر کار ! ما پسرا با خوشحالی تشکر کردیم .. سارا آرام و ترنم اومدن بیرون و رئیسو بغل کردنو شب بخیر گفتن .. رئیس هم با لبخند جوابشونو دادو بوسیدشون .. رئیس گفت بااینکه امنه ولی حواستون به دخترا باشه ! گفتیم چشم .. رئیس با تارا رفت .. ما هم با نازنین نادیا و آسا و پروانه بیرون روی سبزه های جلوی چادرا نشستیم .. مهتاب بودو ما چراغای حیاطو خاموش کردیم .. دخترا کنار هم نشسته بودن .. گفتم نادیا رضا چرا نیومد ؟ نادیا گفت امشب شیفته .. برای هفته دیگه داره شیفتاشو خالی میکنه .. یک ساعتی نشستیمو حرف زدیم خندیدیم .. تا اینکه دخترا رفتن داخل چادرشونو خوابیدن .. آرشا و نادر هم رفتن کنار کوروش خوابیدن .. آروم گفتم من نمیخوام داخل چادر بخوابم .. میخوام روی این سبزه ها بخوابم ! آریا گفت فکر خوبیه .. آرش بلند شدو سه تا بالش و پتو سفری آورد و کنار هم دراز کشیدیم .. با اینکه زیرم زیاد نرم نبود ولی با خوشحالی به خواب رفتم ... یکی از کارایی که تا بحال نکردیم اینه که تو حیاط بخوابیم .. زیر سقف آسمون ...

آراز #

دخترا که دویدن سمت حیاط فهمیدم که اینا هم میخوان برن تو حیاط بخوابن .. زیاد سخت نگرفتم .. تارا که ناتاشا رو خوابوند اومد پیش من نشست .. گفتم ناتاشا خوابید ؟ گفت بله .. از ذوق عروسکش بغلش کردو خوابید .. گفتم خوبه .. بلند شدم گفتم من یه زنگ به بابای شاهین بزنم .. تارا گفت باشه .. رفتم سمت اتاقم .. گوشیمو برداشتم و به بابای شاهین زنگ زدم .. بابای شاهین که گوشی رو جواب دادو گفتم سلام .. بابای شاهین گفت به به آراز جان .. احوال شما ؟ چطوری با زحمتای ما ؟ گفتم خیلی ممنونم .. خوبیم .. خواهش میکنم .. سارا که مثل آرام و ترنمه برای من .. شاهین که دیگه داداش کوچیکه خودمه .. شما خوب هستید ؟ خانومتون خوبن ؟ گفت بله .. به لطف شما . ما هم خوبیم .. گفتم خواستم بدونم که کی تشریف میارید ایران ؟ گفت تا یک ماه دیگه میایم .. چند روز قبل از اومدن حتما خبر میدم .. گفتم بسیار خوب .. بابای شاهین گفت من با بابای رضا تماس میگیرم و با هماهنگی ایشون و شما اقدام میکنم .. گفتم بسیار خوب .. بابای شاهین گفت راستی بخاطر بچه دار شدنتون تبریک میگم .. لبخندی زدمو گفتم ممنونم .. از قول من از خانومتون تشکر کنید بابت زحمتی که کشیدن .. بابای شاهین گفت خواهش میکنم .. خجالت میدید .. در مقابل زحمتی که شما میکشید این هیچه .. گفتم خواهش میکنم .. بعد خداحافظی کردم .. از اتاق اومدم بیرون .. برگشتم تو سالن کنار تارا نشستم .. پریوش برامون چایی آورد .. همین موقع شاهین همراه با آرشا و نادر اومدن تو خونه و یکراست رفتن سراغ پریوش .. از رفتار بچه گانه اینا خندم گرفت .. میدونم که به هوای دخترا اینا هم میخوان بیرون بخوابن .. ولی اول باید اجازه بگیرن .. میدونم از ذوقشون اجازه نمیگیرن ... باید یکم بهشون سخت بگیرم تا حواسشون باشه که هرکاری میخوان نکنن .. شاهین آرشا و نادر سریع اومدن از کنار سالن رد شدن که برن وسیله بردارن که صداشون کردم .. شاهین زود اومد و درست روبه روی ما ایستاد ... آرشا و نادر هم با کمی فاصله ایستادن .. شاهین گفت بله رئیس .. گفتم با اجازه کی دنبال دخترا راه افتادید ؟ یه لحظه شاهین خیره نگاهم کرد .. معلوم بود که اصلا تو این فکر نبوده که اجازه بگیره .. صورتش غمگین شد .. دلم نیومد ذوقشونو کور کنم گفتم این بارو میبخشم ! دفعه بعد اول اجازه بگیرید ! شاهین دوباره نیشش باز شدو گفت بله رئیس .. چشم .. سرمو تکون دادمو گفتم حواستون به دخترا باشه ! شاهین گفت بله رئیس .. اشاره کردم برید . شاهین سریع با نادر و آرشا رفتن .. تارا سرشو روی شونم گذاشتو گفت ممنون که اذیتشون نکردی .. گفتم هیچ وقت نمیخوام اذیتشون کنم ! باید یاد بگیرن که درست رفتار کنن ! تارا بیشتر خودشو بهم چسبوند .. بعد از مدتی پسرا با پروانه و نادیا اومدن وسیله به دست... سریع رفتن بیرون .. همینطور که چایی دستم بود رو نوشیدم .. تا اینکه یهو در باز شدو نازنین اومد داخل .. سلام کردو اومدنزدیک .. بلند شدم بغلش کردم و بوسیدمش .. گفتم خوبی ؟ گفت بله ممنون .. بعد تارا رو بوسید .. گفتم خوش بگذره .. خندیدو گفت ممنونم .. بعد سریع مانتو و شالشو انداخت روی مبل و رفت سمت حیاط .. دوباره نشستم روی مبل .. چند دقیقه گذشت تا آریا اومد داخل .. اومد نزدیکو یکم ایستاد .. گفتم میشنوم آریا ! آروم گفت ببخشید داداش ... میشه ... کوروشو هم .. با خودمون ببریم ؟؟؟ نگاهش کردم .. یادم اومد که کورش هم یه نوجوونه و دلش میخواد همچین کارایی بکنه .. گفتم خودت برو صداش کن .. آریا خندیدو گفت ممنون ...سریع رفت سمت اتاق کوروش .. یهو صدای هورای کوروش اومد و بعد همراه آریا اومد . کوروش لحاف و بالشش دستش بود .. اومد سمتمو گفت ممنونم بابایی .. لبخندی زدمو گفتم خوش بگذره ! کوروش دوید سمت در .. گفتم آریا داخل چادر بین خودتون بخوابه ! آریا گفت چشم .. به تارا گفتم میخوای بریم یه سر بیرون ببینیم چه خبره ؟؟؟ گفت آره .. بلند شدم و دستشو گرفتم و رفتیم سمت حیاط .. خیلی آروم از پله ها رفتیم پایین و به سمت چادرها رفتیم .. همین که بچه ها دیدن سریع از چادرها اومدن بیرون .. گفتم مواظب باشید ... بعد دوباره دخترا رو به پسرا سپردم .. آرام سارا و ترنم اومدن بیرونو بغلم کردنو منم بوسیدمشون .. کوروش هم همینطور .. آخر دست تارا رو گرفتم و رفتیم سمت خونه .. مستقیم رفتیم سمت اتاقمون .. درو پشت سرم بستم و قفل کردم .. برگشتم سمت تارا و بغلش کردم .. سرمو نزدیک به صورتش کردمو لبهاشو بوسیدم .. آروم دم گوشش زمزمه کردم بریم توی تخت ... خیلی میخوامت ... تارا با ناز خندید .. دست انداختم زیر زانوهاشو بلندش کردم .. رفتم سمت تخت و آروم گذاشتمش توی تخت .. آرنجمو عمود بدنم روی تخت گذاشتمو دست دیگمو دورش حلقه کردم .. بعد شروع کردم به بوسیدمش ... آروم آروم از لبهاش و صورتش شروع کردم .. بعد روی گردنو بعد آروم آروم تمام بدنشو دراختیار گرفتم .. یک ساعتی گذشت تا کامل از همسرم سیراب شدم .. لباسهامون اطراف تخت افتاده بود .. تارا رو در آغوشم گرفتم و به خواب رفتیم ..صبح مطابق معمول حمام کردم .. اصلاح و لباس پوشیدم .. ادکلن زدم و بعد بوسه ای کوچک روی پیشونی تارا از اتاق بیرون رفتم .. پسرا سر میز بودن .. با رفتنم سر میز همه بلند شدن .. نشستم گفتم بشینید ! پریوش اومد سلام کردو برام چایی ریخت .. جواب سلامشو با لبخند دادمو تشکر کردم .. گفتم حالت بهتره ؟ فشارت بالا پایین میشد ... گفتم بله پسرم .. ممنونم .. گفتم خوبه .. پریوش رفت سمت آشپزخونه ... منم همینطور که مشغول صبحانه شدم گفتم مگه نگفتم دوساعت دیرتر بیاید شرکت ؟ شاهین گفت بله رئیس .. ما بلند شدیم برای اینکه تا بقیه رو جمعو جور کنیم طول میکشه .. وسایلو باید جمع کنیم .. گفتم لازم نیست ! شاید دخترا بخوان امشبم بیرون بخوابن ! مجبورشون نکنید زود بلند بشن یا وسایلشونو جمع کنن ! آریا گفت یعنی الان ما میتونیم بریم بخوابیم دوباره ؟ .. لبخندی زدمو گفتم نه ! دیگه بیدارشدید و لباس پوشیدید ! فردا پنجشنبست .. فردا میتونید دیرتر بیاید شرکت ! بعد جدی شدمو گفتم ولی الان بجنبید ! دیر شده ! ..... هر چهارتاشون بهم نگاه کردنو بعد آرشا نادر و آریا با اخم به شاهین نگاه کردن .. حتما شاهین بیدارشون کرده بوده ... دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرمو بلند خندیدم .. پسرا با تعجب نگاهم کردن .. خندم که تموم شد گفتم بسه ! حس مسئولیت پذیری خیلی خوبه ! هرکسی باید این حسو داشته باشه ... انگار بین شما چهارتا این حس تو شاهین خیلی جدی تر و قوی تره ! صبحانمو تموم کردمو بلند شدم .. یه نگاه به شاهین کردمو گفتم برای همینه که از اینکه زورت به این سه تا میچربه راضیم .. برگشتم سمت درو رفتم سمت پارکینگ .. .آروم از کنار چادرا رد شدمو بهشون نگاه کردم .. مخصوصا چادر ترنم آرام و سارا ... یه چیزی به نظرم عجیب اومد .. دیشب که داشتن میخوابیدن لباساشون فرق میکرد ولی الان یه چیز دیگه تنشونه ... با خودم گفتم شاید نصفه شب عوض کردن ... ولی چرا ؟؟؟؟ دیگه پی گیر نشدم رفتم سمت ماشین ... امروز آریا سر ساختمونه .. ماشینو توی پارکینگ شرکت پارک کردم و از در اصلی شرکت وارد شدم .. همزمان با من کارکنان شرکت وارد میشدن و بعضیاشون با سلام و احوال پرسی و عذرخواهی از کنارم رد میشدن و به سرعت به سمت محل کارشون میرفتن .. من آروم از پله ها بالا رفتم .. شهرام و فرخ خودشونو بهم رسوندن و بعد از سلام پشت سرم راه افتادن .. منم بدون اینکه برگردم جواب سلامشونو دادم .. رسیدم طبقه دوم و رفتم سمت اتاقم .. فرخ به سرعت رفت سمت میز کارش و بعد با برنامه ها برگه هایی که برای امروز باید امضاء میکردم وارد اتاق شد .. شهرام کنار در ایستاده بود .. صحبتم با فرخ تموم شدو فرخ رفت دنبال کارش .. کیفمو روی میز گذاشتم و پشت میزم نشستم .. پوشه ها رو از توی کیفم درآوردم و کیفو پایین پام گذاشتم .. شهرام همونطور ساکت کنار اتاق ایستاده بود . همینطور که مشغول کارم بودم گفتم بیا جلو ! شهرام آروم اومد جلو و کمی با فاصله ایستاد .. به پشتی صندلیه ریاستم تکیه زدمو به شهرام نگاه کردم .. سرشو انداخت پایین .. گفتم خوب ! به یاد ندارم که دستوری داده باشم و بدون مکث انجام نشده باشه ! .. شهرام سرشو بیشتر انداخت پایین .. خودش میدونه درمورد چی صحبت میکنم ... گفتم جلوی زیر دستت ... راننده من ! صدامو بردم بالا و گفتم چطور جرات کردی از دستورم سرپیچی کنی ؟؟؟ هان ؟؟ شهرام بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت من خیلی عذر میخوام رئیس .. من میدونم لایق تنبیهم .. من .... پریدم تو حرفشو گفتم لایق تنبیهی ؟؟؟ هان ؟؟؟ خوب ! پس باید انجامش بدم .. نگاهش کردم .. شهرام یه مرد کامله .. با اینکه بیستو پنج سال بیشتر نداشت ولی از نظر من یه مرد کامل بود .. برای اینکه از زمان نوجوونی وارد جامعه شده بودو مجبور شده بود که دوران نوجوانی کمی داشته باشه ... ولی .. ولی الان مثل یه پسربچه جلوی من با سر پایین ایستاده بود .. هر موقع تصمیم میگیرم یکی از زیر دستامو تنبیه کنم درست مثل یه نوجوون روبه روی میزم می ایستن .. خندم گرفت .. با خودم گفتم اینا هیچ وقت بزرگ نمیشن ... صدامو آوردم پایین و گفتم خوب ! ... رابطت با دائیت چطوره ؟ شهرام فهمید که نمیخوام تنبیهش کنم سرشو کمی بالا آوردو با سرعت یه نگاه به صورتم انداختو دوباره زمینو نگاه کرد .. همونطور که به زمین نگاه میکرد گفت خوبه رئیس .. بردمش دیدن مادرم .. گفتم خوب ..... گفت مادرم با دیدن دائیم از حال رفت .. بعدم چند ساعت با دائیم نشستن به صحبت کردن .. منم یه گوشه از هال نشسته بودم .. دائیم چند بار نزدیک بود بلند بشه و حسابمو برسه ... لبخندی زدمو گفتم حق داشته .. من جاش بودم اولین کاری که میکردم این بود که حسابی حالتو جا میاوردم ! ... خوب ... ادامه بده .. شهرام با یه لبخند کوچیک گفت بعد از اون دوتا کشید ه که ازش خوردم خدارو شکر دیگه ازم گذشت .. الان مادرمو برده خونه .. مادر بزرگم و نامادریش اجازه نمیدن بیاد خونه .. بلیط گرفتن برن مسافرت با دائیم .. آروم گفتم خوبه ... دوباره صورتم جدی شدو گفتم این بار آخره که بخاطر سرپیچی از دستوراتم میبخشمت ! دفعه بعد حسابت با ترکه صاف میشه ! شیرفهم شد ؟ ... شهرام سریع لبخندشو جمع کردو گفت بله رئیس ... معذرت میخوام .. گفتم.. برای سفر شمال کارا رو روبه راه کردی ؟ گفت بله رئیس .. همه کارا روبه راهه .. گفتم خوبه .. تمام جوانب کارو میسنجی بعد با رضایی میاید ... باید درمورد بعضی شرایط صحبت کنیم .. گفت بله رئیس .. بعد خودکارمو برداشتمو مشغول کار شدم .. آروم گفتم مرخصی ! .... این طرز رفتار برای شهرام از صدتا ترکه بدتر بود..گاهی به این روش تنبیهش میکردم .. شهرام گفت با اجازه رئیس .. بعدم رفت سمت در .. سرمو بلند کردمو به رفتنش نگاه کردم .. یه پسر بچه ای رو دیدم که بعد از اینکه باباش تنبیهش کرده بود با سر پایین و غصه دار از اتاق پدرش بیرون میرفت .. آروم رفت بیرون ... درسته ... من جای پدرش هستم .. بااینکه فاصله سنی زیادی باهاش ندارم .. خودم زیر بالو پرشو گرفتم تا به اینجا رسید... مشغول کارم شدم .. نزدیک ظهر بود که تلفنم زنگ خورد .. یاوری پشت خط بود .. گوشی رو برداشتم .. یاوری سلام کردو بعد از احوال پرسی گفت رئیس طبق دستور کار شناسنامه های بچه هارو انجام دادم .. ترنم و کوروش انجام شدو برای ناتاشا هم طبق دستورتون اسم جدید تو شناسنامش قرار گرفت .. لبخندی زدمو گفتم خوبه ! یاوری یکم مکث کردو گفت اگر الان دستور میفرمائید بیارم شرکت .. گفتم نه ! شب بیار خونه ... برای شام بیا .. یاوری گفت بله رئیس خدمت میرسم ولی برای شام مزاحم نمیشم .. گفتم یاوری برای توهم باید قوانینمو تکرار کنم ؟ ... آره ؟؟؟؟ خودت میدونی که یادواری قوانینم به چه روشی انجام میشه ! میخوای تکرار کنم ؟ هوم ؟؟؟ یاوری پشت تلفن دست پاچه شدو گفت چشم رئیس ... گفتم همسرتو هم بیار ! بدون همسرت نمیای ! گفت بله رئیس ... از دستپاچه شدن یاوری خندم گرفتو گفتم از طرف من با احترام خانومتو دعوت میکنی ! اگر دوست نداشت یا در شرایطی نبود که بیاد اصراری نیست .. ولی یادت باشه که من میفهمم که تو خواستی بیاد یا نه ! میفهمی که ؟؟؟ گفت بله رئیس .. مطمعن باشید که اختیار دست خودشه .. من نمیتونم وادارش کنم کاری انجام بده یانه ... گفتم خوبه .. خدا نگه دار ... بعد قطع کردم .. گاهی حتی برای یاوری هم باید ریاستمو یادآوری کنم ! شروع کردم به کار .. یک ساعتی گذشت تا اینکه دوباره تلفنم زنگ خورد .. این بار اسم شاهرخ روی گوشیم بود .. همیشه از مصاحبت شاهرخ لذت میبرم .. گوشی رو برداشتمو با خوش رویی گفتم سلام شاهرخ جان .. شاهرخ با خوشحالی سلام کردو گفت چطوری آراز جون خوبی ؟ گفتم ممنونم ... گفت اگه کارت زیاد نیست بیا سمت من .. باهم ناهار بخوریم ..صحبت کنیم .. گفتم میام به شرطی که مهمان من باشی ! شاهرخ گفت آخه این نمیشه که ! میای تو خونه من بعد تو حساب کنی ؟ گفتم باشه ! پس میریم یه جای دیگه ... رستوران ماهرو ! میشناسیش که ؟ شاهرخ گفت میشناسم ...ولی این چه کاریه خو ؟؟؟؟ بیا اینجا صحبت کنیم دیگه ! گفتم شاهرخ ! گفت باشه بابا ! بریم ماهرو ! نیم ساعت دیگه ! گفتم باشه و قطع کردم .. از شرکت من تا رستورانی که پیشنهاد کردم یکم بیشتر راه بود برای همین بلند شدم .. کارامو جمع کردمو رفتم بیرون .. از توی سالنی که تمام مهندسا باهم کار میکردن صدای همهمه میومد .. رفت سمت سالن و درو باز کردم .. این سالن که پارتیشن بندی شده بود بین اتاق آریا و اتاقی که شاهین و آرش و آریا کار میکردن قرار داشت .. اول از همهمه زیاد متوجه حضور من نشدن .. تو این اتاق حدودا پونزده نفر کار میکردن ... همه مهندس .. از معماری مثل خودم تا عمران و دکوراسیون داخلی و طراحی ... همه سیستمهای مجزا .. فرخ هم توی سالن بود ... بین سیستما آرش و شاهین مشغول بودن .. فرخ اولین نفر متوجه حضورم شد ... تا اومد جلو خواست حرفی بزنه انگشت اشارمو به علامت هیس ! روی بینیم گذاشتم .. بعد دستامو توی جیب شلوارم کردمو مشغول تماشای آرش و شاهین شدم که تمام مهندسا دورشون جمع شده بودن .. سه تا از مهندسای این سالن خانم بودن .. دوتاشون حدود پنجاه ساله بودن و یکیشون به تازگی استخدام شده بود به نام خانم فرحی .. مینا فرحی .. مهندس طراحی داخلی ساختمان ... معمولا از خونه کار میکرد .. چون با مادرش زندگی میکرد و مادرش بیمار بود از خونه کار میکرد .. من هم مشکلی نداشتم .. مهندس فرحی کنار سیستمش ایستاده بودو گریه میکرد .. بقیه هم دورش جمع شده بودن .. یهو با صدای بلند گفتم اینجا چه خبره ؟؟؟؟ یهو همه برگشتن سمت من ..مهندس فرحی با چشمایی گریون بهم نگاه کرد .. دیدم درست نیست جلوی بقیه باهاش صحبت کنم ... گفتم مهندس فرحی ! اتاق من ! حالا ! ... بعد درحالیکه از در میرفتم بیرون با صدای بلندتری گفتم مهندس شاهین و مهندس آرش هم همینطور ! ... رفتم سمت اتاقم ..کنار پنجره رو به بیرون ایستادمو یه دستمو تو جیب شلوارم کردم و گوشیمو برداشتمو به شاهرخ زنگ زدم قرارمو دو ساعت عقب انداختم .. اونم مثل اینکه با یکی از مشتریاش مشکل پیدا کرده بود گفت چه خوب ! قطع کردم .. همین موقع مهندس فرحی اومد داخل .. به دنبالش شاهین و آرش وارد شدنو درو پشت سرشون بستن .. برگشتم سمت میزم و گوشی رو روی میز گذاشتم .. با انگشتم روی شیشه میز زدم ... اخمامو کردم تو همو خیره به مهندس فرحی نگاه کردم .. مهندس فرحی که معلوم بود اشکاشو پاک کرده به صورت جدی من نگاه کردو سرشو انداخت پایین .. بعد به آرش و شاهین نگاه کردم .. هردو کنار در ایستاده بودن .. نفس عمیقی کشیدمو گفتم حالا یکی.. به من ...توضیح بده ...تو ..این ...شرکت.. چه... خبره !!!! طوری جدی و با تحکم کلمه به کلمه جملمو ادا کردم که هر سه تا خودشونو جمع کردن .. گوشی رو میزمو برداشتم فرخو صدا کردم .. فرخ اومد سریع داخل و کنار شاهین و آرش ایستاد .. به کنار میزم اشاره کردم .. فرخ متوجه شدو اومد کنار میزم ایستاد .. گفتم خوب ! به فرخ نگاه کردم گفتم تو این شرکت چه خبره ؟؟ فرخ با نگرانی نگاهم کردو گفت رئیس ... رئیس .. ما .. یعنی .. با کف دستم زدم روی میزو گفتم مگه اینجا مدرسست که اینطوری مثل بچه تنبلا لال شدید ؟؟؟ فرخ گفت رئیس .. خانم مهندس فرحی ... کارایی که برای دوتا از پروژه ها باید انجام میدادن یک هفته زودتر آماده کردن .. سیستمی فرستادن ... مثل اینکه سیستم ایشون ایراد داشته کارا به سیستم شرکت منتقل نشده .. دستی آوردن .. ولی انگار سیستم خودشون تو شرکت مشکل پیدا کرده .. از من کمک خواستن .. منم .. از مهندس شاهین و مهندس آرش کمک گرفتم .. مهندس آرش به هر حال بهتر بلدن .. ولی انگار ... فرخ حرفشو نصفه گذاشت .. یه نگاه به آرش و شاهین کردمو بعد به فرخ .. گفتم گزارشتو تموم میکنی یا جور دیگه ای باهات رفتار کنم ؟؟؟ فرخ سرشو انداخت پایینو گفت مهندس آرش و مهندس شاهین نتونستن درستش کنن و گویا کلا کارای خانم مهندس ازبین رفته ... دوباره به شاهین و آرش نگاه کردمو گفتم چی ؟؟؟؟ از بین رفته ؟ ... شما دوتا بیاید جلو ببینم ! شاهین و آرش اومدن کنار مهندس فرحی ایستادن .. مهندس فرحی انگار داغ دلش تازه شد دوباره زد زیر گریه ! یه نگاه بهش کردم با تحکم گفتم بسه خانم مهندس ! مثل دختر بچه ها هق هق نکن ! .. گریه هات بیشتر عصبانیم میکنه ! کاری میکنی که بهت بیشتر سخت بگیرم ! فرحی سعی کرد که گریه نکنه ولی نمیتونست .. یاد آرام افتادم که وقتی خرابکاری میکنه ..برای اینکه تنبیهش نکنم همینطور بی صدا اشک میریزه .. رو به آرش کردمو گفتم مشکل چی بود ؟ آرش شروع کرد به توضیح درمورد سیستم اینترنتی و اینکه نقشه ها به علت اختلال سیستمی روی سیستم شرکت ننشسته ... اونقدر سیستم سیستم کرد که داد زدم بسه ! خودت اصلا میفهمی چی میگی ؟ هان ؟ .... یه نگاه به شاهین انداختم .. گفتم تو مگه مهندس کامپیوتری که هر مشکلی پیش میاد میپری وسط ؟؟؟ هردوشون سرشونو پایین انداختن .. به فرخ نگاه کردم .. فرخم مثل اون سه تا سرشو انداخت پایین .. گفتم شماره اکبرو بگیر ! گفت بله رئیس .. از توی گوشی خودش شمارشو برداشتو با خط شرکت شمارشوگرفت .. نشستم پشت میزم ..به فرخ اشاره کردم و گوشی رو گرفتم .. بعد از دوتا بوق اکبر گوشی رو برداشت .. بدون اینکه حرفی بزنم سلام کرد .. اکبر میدونه هر موقع با شماره شرکت باهاش تماس میگیرن منم که بهش زنگ زدم .. برای همین بلافاصله سلام کرد .. جوابشو دادم ..گفتم نیم ساعت دیگه شرکت باش ! گفت بله رئیس .. یک ربع دیگه درخدمتتون هستم .. نزدیک شرکت کار داشتم .. الان میرسم خدمتتون .. گفتم خوبه و گوشی رو گذاشتم .. به مهندس فرحی نگاه کردم .. گفتم حال مادرت خوبه ؟؟ مهندس فرحی فهمید طرف صحبتم با خودشه سریع سرشو بلند کردو گفت بله رئیس .. معذرت میخوام ... من .. پریدم وسط حرفشو گفتم فعلاشما مرخصی ! برگرد پشت سیستمت ..دست به سیستمت نمیزنی تا اکبر بیاد ! گفت بله رئیس ... رفت سمت درو از اتاق رفت بیرون .. یه نگاه به آرش و شاهین کردم ... گفتم امروز پوست شما دوتا رو میکنم ! وقتی نمیتونید خرابکاری یه نفر دیگه رو درست کنید کارو ادامه ندید !!! این موضوعو چطور تو کله شما دوتا فرو کنم ؟ هان ؟ هردوشون سرشونو پایین انداختن ... گفتم فعلا مرخصید تا اکبر بیاد بفهمم خرابکاری از کجا بوده ! هردو با سرعت از اتاق خارج شدن .. رو کردم سمت فرخ .. نگاهش کردم .. از طرز نگاهم سرشو انداخت پایین..به پشتی صندلیم تکیه دادمو با آرامش گفتم خوب !!!!! ... دفعه پیش که با ترکه تنبیهت کردم بخاطر چی بود ؟؟؟ هوم ؟ یهو رنگش پرید .. سرشو تا جایی که میتونست پایین انداخت .. محکم زدم روی میزو گفتم برای چی بود ؟؟؟ فرخ با صدای لرزون گفت رئیس ... من .. گفتم تو چی ؟؟؟ حرف بزن تا دوباره ترکه رو برنداشتم ! .. بدنش به وضوح میلرزید .. گفت بخاطر این ... بود .. که .. اتفاقی که ... افتاده بود بهتون گ ز.... گزارش ندادم ... گفتم خوبه ! پس یادت هست ! برای همین بجای اینکه به من اطلاع بدی بالای سرشون ایستاده بودی ؟؟ همینطور که میلرزید کنار میزم ایستاده بود .. خودم خوب میدونم که در اینجور شرایط وقتی آرامش دارم بیشتر از هر زمان دیگه ای ترسناک تر میشم .. چون تصمیمو برای تنبیه شخص خاطی گرفتم ... گفتم بیا جلوی میز ! فرخ اومد و درست روبه روی من با سر پایین ایستاد .. آروم گفتم حالا با تو چکار کنم ؟ هوم ؟ ترکه بردارم ؟ نذارم چند روز زمان کار بشینی ؟ بفرستمت بایگانی ؟ ... باهات چکار کنم فرخ ؟؟؟ فرخ ساکت بود .. میدونستم از ترسش نمیتونه حرفی بزنه .. فقط میلرزید .. بار گذشته که با ترکه تنبیهش کردم حالو روزش طوری شد که با خودم عهد کردم دیگه با ترکه تنبیهش نکنم .... تصمیم گرفتم فقط کمی بترسونمش ... این ترس تنبیهی کافی و مناسب برای فرخ بود .. از جام بلند شدم .. آروم رفتم کنار پنجره .. بعد برگشتم رو به فرخ .. گفتم چاره ای برام نذاشتی ! کتتو دربیار دستاتو بذار روی میز ! فرخ بدون کوچکترین مقاومتی کتشو درآورد .. دستاش میلرزید .. گذاشت روی مبل و جلوی میز ایستاد .. خم شدو دستاشو روی میز گذاشت .. ترکه رو از بالای کمد برداشتم .. رفتم سمت .. درست پشت سرش ایستادمو مثل زمانیکه قصد دارم محکم بزنم دستمو بردم بالا ... ترکه رو به سرعت فرود آوردم .. صدای بدی داد .. ولی اینبار بجای اینکه روی تن فرخ فرود بیاد روی شیشه میز درست کنار بدنش فرود اومد .. از ترس از جاش پرید ولی بلند نشد .. ترکه رو دستم گرفتم برگشتم سمت کمد وترکه رو سرجاش گذاشتم .. پشت میزم نشستم .. به پشتی صندلیم تکیه دادمو به فرخ نگاه کردم که هنوز روی میزم خم شده بود .. با صدای آرومی گفتم این بارو ازت گذشتم ... بار دیگه طوری تنبیهت میکنم که رو زانوهات از در بری بیرون ! فهمیدی ؟؟؟ فرخ با همون صدای لرزون گفت بله رئیس ... ممنونم ... گفتم میتونی بلند شی ! فرخ از جاش بلند شد .. به صورتش نگاه کردم .. رنگ به صورت نداشت .. مثل مرده ها شده بود .. یه آن ترسیدم .. ولی به روی خودم نیاوردم .. گفت کتتو بپوش ! سریع کتشو پوشید .. انگار تو تابستون سردش شده بود .. فهمیدم از ترس ضعف کرده .. گفتم مرخصی ! .. اکبر رسید اول بیاد اتاق من ! گفت بله رئیس ... بعد رفت سمت در .. گوشی رو برداشتم به میری زنگ زدم .. سریع گوشیشون جواب داد .. گفت بله رئیس .. درخدمتم .. گفتم یه شربت غلیظ ببر برای فرخ! زود ! گفت چشم و قطع کردم .. پشت میزم آروم نشستم .. عصبانی بودم از کاری که کردن و عصبانی از اینکه این بچه رو اینطور ترسوندم .. ولی چاره ای نیست .. گاهی برای اینکه کارا درست و اصولی پیش بره باید سخت بگیرم ...چند دقیقه گذشت .. فرخ درو باز کردو وارد شد و گفت ببخشید رئیس اکبر .. بعد اکبر اومد داخل ..یه نگاه به صورت فرخ انداختم .. رنگو روش بهتر شده بود .. به اکبر نگاه کردم گفتم یه ایرادی تو سیستم پیش اومده یه نگاهی بنداز ! گفت بچشم رئیس .. گفتم من میرم دوسه ساعت نیستم .. کارت تموم شد میمونی تا برگردم .. گفت بله رئیس .. گفتم میتونی بری ...به فرخ گفتم راهنماییش کن ! گفت بله رئیس و رفتن .. یکم نشستم ..هنوز زود بود برای رفتن ..بعد کمی میری وارد شدو یه فنجون قهوه آورد گذاشت روی میز و گفت امری نیست رئیس ؟ گفتم نه ممنون .. بعد رفت .. فنجونمو برداشتمو شروع کردم به خوردن که تقه ای به در خورد و فرخ اومد داخل .. پشت سرش اکبر بود .. نگاهش کردمو گفتم میشنوم ! .. اکبر گفت حل شد رئیس .. نگاهش کردمو گفتم به این سرعت ؟ علت چی بود ؟ گفت موقعی که خانم مهندس از خونه فرستاده طرحا اومده ولی سیستم یا اینترنت منزلشون ایراد پیدا کرده بوده برای همین مشخص نشده که طرحا اومده .. بعد ایشون دستی آوردن دوباره وارد سیستم کردن ... سیستم اِرور داده .. بعد آقایون مهندسا زحمت کشیدن همه چیو قاطی کردنو چند تا گزینه اشتباهی زدن .. سیستم هنگ کرده بود .. الان درستش کردم .. اینطور وقتا باید به سیستم فرصت عکس العمل بدید .. پشت هم بهش دستور بدید هنگ میکنه .. گفتم بسیار خوب !! ممنون مهندس ! لبخندی زدمو اکبر انگار قند تو دلش آب شد خندید ... گفتم خوب .. حساب ما چقدر شد ؟ اکبر گفت هیچی رئیس .. ممنون .. از شما زیاد به ما رسیده .. کاری نکردم .. گفتم باشه .. گوشیمو برداشتمو همراه بانکمو باز کردم و مبلغ ده میلیون براش ریختم .. گوشیشو باز کردو یه نگاه به رقم انداخت ..با دستپاچگی گفت رئیس این مبلغ زیاده .. من کاری نکردم آخه .. پریدم وسط حرفشو گفتم این از حساب شخصیه خودمه .. ربطی به شرکت نداره .. فقط یه تشکر کوچیکه ! ممنون زحمت کشیدی ! میتونی بری !! اکبر که نیشش تا بناگوش باز بود گفت ممنونم رئیس .. اتفاقا لنگ پول بودم .. مرسی .. با یه لبخند جوابشو دادم .. اکبر گفت با اجازه و رفت .. فرخ دم در ایستاده بود .. گفتم مهندس فرحی و شاهین و آریا رو بفرست اتاقم ! گفت بله رئیس و رفت .. تا اینجا از کسی که کار درستو انجام داده بود تشکر کرده بودم و از چهار نفری که خطا کرده بودن یکیشون تنبیه شد .. الان سه تای دیگه باید تاوان بدن ... همین موقع تقه به در خوردو اومدن داخل .. فرخ هم پشت سرشون .. روبه فرخ گفتم تو بیرون باش ! فرخ گفت چشم رئیس و رفت . شاهین مهندس فرحی و آرش کنار هم ایستادن .. گفتم خوب ! اکبر براتون توضیح داد که چه مشکلی درست کردید ؟ مهندس فرحی گفت ببخشید رئیس .. مقصر اصلی منم .. معذرت میخوام .. نگاهش کردم .. خوب نمیشه گفت مقصره .. کارشو درست و یک هفته زودتر انجام داده بودو واقعا مستحق تنبیه نبود .. گفتم شما یک هفته زودتر کاراتونو تحویل دادید ... هنوز بررسی نکردم ولی اینکه خواستید که کار زودتر به شرکت برسه حس مسئولیت پذیری شما رو نشون میده ... حتما کارتون از طرف شرکت جبران میشه ... حالا میتونید برید .. بعد از بررسی طرحاتون یه جلسه باید باهم داشته باشیم .. لبخندی زدو گفت بله رئیس .. ممنونم .. بعد از اینهمه گریه کردن تازه یه لبخند زد .. مرخصش کردم .. فرحی که رفت یه نگاه به شاهین و آرش کردم .. اخم کردموخیلی جدی گفتم شما دوتا هر بار با دخالت بیجا و بدون مشورت یه خرابکاری حسابی تو شرکت راه میندازید !گرچه آریا هم با شما هم گروهه ولی این بار نیستش ... حالا شما دوتا باید جوابگوی سهل انگاری و دخالت بیجاتونو بدید !! شاهین گفت بخدا رئیس میخواستیم کمک کنیم .. گفتم ساکت! شما دوتا امشب تو کتابخونه باید جوابگوی کارتون باشید ! مطمعن باشید درستو حسابی به خدمتتون میرسم ! حالا برگردید سرکارتون !! بجمبید ! هردو با سرعت از اتاق زدن بیرون .. منم بلند شدم رفتم سمت پارکینگ .. باید برم دیدن شاهرخ ... برخلاف تصورم زیاد طول نکشید تا رسیدم به رستوران ماهرو .. مدیر این رستوران هم منو میشناخت .تا وارد شدم مدیرو صاحب رستوران سریع اومد جلو و منو به سمت یه میز که جای دنجی بود راهنمایی کرد .. یه میز بیرون از محوطه رستوران .. این رستوران یه جای دنجو کوچیک بود که خیلی مشتری داشت . بخاطر غذای خوبش و جای قشنگش... یه جای خودمونی و راحت .. نشستم .. یکم به اطرافم که با گل پوشیده شده بود نگاه کردم .. یه بوته گل سرخ کنار حیاطش بود که اونقدر قدیمی بود تبدیل به درخت شده بودو روی یه داربست پهنش کرده بودن .. گلهاش توی تابستون اکثرا باز بود .. مخصوصا شب که خنک میشد بوی گلها هم جارو پر میکرد .. با خودم گفتم چرا من تارا رو اینجا نیاوردم .. اصلا فرصت استفاده از دوران نامزدی رو پیدا نکردم .. مشغلم اونقدر زیاد بود که نتونستم با همسرم به این جور جاها بیام .. همین موقع شاهرخ اومد .. صاحب رستوران هم در حال صحبت کردن باهاش میومد ..طبق معمول شاهرخ مشغول شوخی و خنده بود .. همینطور که با صاحب رستوران میخندید بهم نزدیک شدو گفت به به مهندس جانم .. چطوری آراز ؟؟؟؟ نه به اون مهندس گفتنش نه به این آراز گفتنش .. لبخندی زدمو گفتم چطوری شاهرخ ؟؟از جام بلند شدم ... گفت خوبم .. صاحب رستوران که فامیلیش فرهادی بود گفت نگفتیم مهندس با شاهرخ قرار دارید ؟ بعد نگاهی به شاهرخ کردو گفت یعنی کیفیت غذاهات اونقدر بد شده که خودتم نمیتونی بخوری ؟؟؟ یهو جفتشون زدن زیر خنده ! شاهرخ گفت نه عزیزم .. اونقدر غذای خوب خوردم که مزه غذاهای تو فراموشم شده .. گفتم یه سری بهت بزنم .. خلاصه فهمیدم اینا حالا حالاها ول کن نیستن .. دستامو کردم تو جیب شلوارمو سرمو کج کردم .. یه جفتشون نگاه کردم .. شاهرخ فهمیدو گفت فرهادی ... بسه دیگه ! برو .. حالا برو کار دارم ... فرهادی نگاهم کردو گفت مهندس .. بخدا تقصیر من نیست .. اینو میبینی ! تقصیر اینه ! بعد زد زیر خنده و رفت .. شاهرخ نگاهم کردو گفت ببخشید آراز .. برای همینه که زیاد رستورانای دیگه نمیام .. ولم نمیکنن ! بعدم نشست.. منم آروم دستامو از جیب شلوارم درآوردمو نشستم .. گفتم خوب ... چه خبر ؟ گفت سلامتی .. اومدم برای پنجشنبه اجازه بگیرم .. لبخندی زدمو گفتم خوب ... بگو چی میخوای ؟؟؟ شاهرخ گفت خیلی تابلوئه ؟؟ گفتم آره .. خوب ! میشنوم ! گفت راستش من میخوام .. یعنی منو فیروزه .. میخوایم برای عروسمون یه نشون بیاریم .. گفتم حلقه نه ! گفت نگفتم حلقه ! یه نشون .. یه زنجیر پلاک .. گفتم باشه .. دیگه ؟ گفت هیچی بخدا .. فقط یه چند تا کادوی کوچولو ... همین ... گفتم شاهرخ ! اگر ولت کنم میگی سرویس طلا و خرید عروسی رو هم انجام بدیم .. بعدم میگی یه عقدم بکنیم ! شاهرخ خندیدو گفت من که از خدامه .. ولی نه .. نه هرچی تو بگی !!! گفتم تو مراسم مادرم هست .. نمیخوام چیزی غیر از قرارمون انجام بشه ! شاهرخ یهو خودشو جمعو جور کردو گفت آهان !!! یاد مادرت نبودم .. حنانه خانم .. خوب ... بعدش که رفت میدیم .. هان ؟ گفتم یعنی تو میخوای اونقدر بشینی تا مادرم بره خونش ؟؟ گفت نه دیگه .. خوب اینم درست نیست .. شاهرخ مثل این بچه ها دنبال راه حل بود .. منم از این بچه بازیش لذت میبردم ... هرچی میگفت یه چیزی بهش میگفتم .. آخر گفت ااااااههههههه ! چکار کنم خوب ؟؟ خندیدمو گفتم فقط یه زنجیر پلاک و دوسه تا کادو ... اونم برای اینکه میدونم الان یه وانت خرید کردی ! شاهرخ یکم نگاهم کردو گفت یه وانت نشد ولی توی ماشینم پر شد ... بازم خندیدمو سرمو تکون دادم .. شاهرخ به صندلیش تکیه دادو بعد گفت باشه .. سه چهار تا کادو ... فهمیدم یه خوابی دیده ولی دیگه ادامه ندادم .... دوست نداشتم تو ذوقش بزنم .. همین موقع فرهادی با دوتا گارسون اومدو غذا آورد .. با شاهرخ ناهار خوردیمو در مورد مراسم و مسافرت گپ زدیم ... آخر از همه فرهادی اومدو سه تا چایی آورد ... گفت با اجازه .. و نشست .. چایی هارو جلوی دستمون گذاشت و گفت .. بفرمائید .. چایی با طعم گل محمدی .. اینا طبیعی هستن .. بفرمائید .. گفتم ممنونم ... همینطور که چاییمو مینوشیدم شاهرخ و فرهادی سربه سر هم گذاشتنو خندیدن .. موقع رفتن که شد گفتم دستور میفرمائید صورت حسابو بیارن ؟ ... فرهادی یه نگاه به شاهرخ کردو گفت شاهرخ ؟؟؟ ایشون چی میگن ؟ شاهرخ گفت مهندس اخلاقش اینطوریه ... یه نگاه به جفتشون کردم .. شاهرخ گفت تو این شهر هر رستورانی بریم پول نمیگیرن ... اینطوریه دیگه ... گفتم اما این نمیشه ! فرهادی گفت میشه .. خوبم میشه ... دیدم اصرار زیاد بی ادبیه برای همین کیف پولمو درآوردمو ده تا چک پول صد تومنی برداشتم ... کیفمو دوباره تو جیب داخلی کتم گذاشتم و چک پولا رو توی یه پیشدستی تمیز روی میز گذاشتم .. فرهادی شاکی نگاهم کرد .. گفتم این انعام گارسوناتونه !! فرهادی یه نگاه به شاهرخ کرد .. شاهرخ گفت اگر نگیری عصبانی میشه دیگه هم پاشو تو رستورانت نمیذاره ! فرهادی لبخندی زدو گفت ممنون مهندس .. لبخندی زدمو گفتم قابلی نداره .. به شاهرخ گفتم بریم ؟ گفت آره .. بریم .. بعدم بلند شدیمو با کلی مکافات این دوتا باهم خداحافظی کردنو از رستوران اومدیم بیرون ... شاهرخ گفت پس .... فردا ساعت 4 ... خوبه ؟؟ گفتم بله .. خوش آمدید .. شاهرخ انگار قند تو دلش آب شد .. گفتم شاهرخ هرکی ندونه فکر میکنه برای خودت میری خواستگاری ! شاهرخ گفت بذار کوروش بزرگ بشه ... خودت به این حس من میرسی ... گفتم من برای آریا هم خواستگاری کردم ... گفت نه .. آریا رو تو بزرگ نکردی .. کوروشو تو بزرگ میکنی ... وقتی زمانش برسه توهم مثل من قند تو دلت آب میشه ... لبخندی زدمو خداحافظی کردم .. برگشتم شرکت .. تا ساعت شش شرکت بودم .. بعد برگشتم خونه .. تو این مدت که شرکت بودم شاهین و آرش اصلا جلوی چشمم نیومدن ... میدونم میترسن .. البته باید بترسن .. نزدیک بود زحمات یه مهندسو به باد بدن .. گرچه مهندس از طرحا بک آپ گرفته بود ولی بازم این یه خرابکاری بود . ... یه سهل انگاری تو وظایف .. برگشتم خونه .. وقتی رسیدم هنوز چادرا تو حیاط بود ... رفتم داخل .. پریوش اومد جلو و سلام کرد ... جوابشو دادمو گفتم برای شام یاوری و همسرش میان ... گفت قدمشون سر چشم ... گفتم حواست برای فردا جمع باشه .. خانواده ریحانی میان خواستگاری ... برای آرام .. یهو چشمای پریوش پرشدو با بغض گفت به سلامتی ... به سلامتی ... پس چرا اینقدر ساکتو بی سروصدا ؟ گفتم فقط خواستگاریه نه چیز دیگه ! یه جلسه دور هم میشینیم و بعد تمام ! تا چند سال دیگه ! پریوش خندیدو گفت فهمیدم ... حواسم هست .. حسینو میفرستم خرید .. فهمیدم برنامه داریم ... دیگه نمیشه جمعش کرد ... همین موقع تارا از اتاق ناتاشا اومد بیرون .. صدای گریه ناتاشا میومد .. تارا اومد جلو و سلام کرد ..جوابشو دادمو پیشونیشو بوسیدم .. همینطور که میرفتیم سمت اتاق گفت ناتاشا از وقتی فهمیده بچه ها دیشب بیرون خوابیدن گریه میکنه که چرا نبردنش با خودشون ... رفتیم داخل اتاق .. تارا درو پشت سرمون بست .. همینطور که کراواتمو باز میکردم کتمو درآوردم ..گفتم بی ادبی هم کرد ؟؟؟ تارا نگاهم کرد .. اخمامو تو هم کردم .. تارا گفت به من نه ... ولی با سارا ترنم و آرام تندی کرد .. حرف بدی نزد ولی خیلی تندی کرد .. لباسمو درآوردمو لباس خونه پوشیدم .. دستو رومو شستم و خشک کردم .. همینطور که به کارام میرسیدم به برخوردم با ناتاشا فکر میکردم .. روبه روی تارا ایستادم .. گفتم باهاش صحبت میکنم .. دخالت نکن ! تارا گفت خواهش میکنم .. نذاشتم ادامه بده ... گفتم نترس تنبیهش نمیکنم ولی باید درمورد رفتارش باهاش صحبت کنم .. دخترا کجان ؟ گفت تو اتاقشون نشستن .. وقتی ناتاشا ناراحت شدو گریه کرد اونا هم ناراحت شدن ... رفتم سمت درو گفتم لطفا یه چایی ... میام تو سالن .. گفت حتما عزیزم .. میدونم پشت اون لبخندش نگرانی برای ناتاشا هست .. رفتم سمت اتاق ناتاشا یه تقه به درو رفتم داخل .. ناتاشا نشسته بود پشت میزش . با مداداش خط خطی میکرد .. تا منو دید از جاش بلند شد .. یه شلوارک و تاپ پوشیده بود .. موهاشو خرگوشی بسته بود .. چهرش اونقدر ناز شده بود که یه لحظه رفتارش فراموش شد .. آروم سلام کرد .. صداش منو به خودم آورد .. اخمامو توهم کردمو جوابشو دادم .. رفتم سمت تختش نشستم .. با انگشت درست روبه رومو نشون دادم گفتم بیا اینجا دختر خانم ! ناتاشا فهمید که از رفتارش خبر دارم .. آروم اوم و ایستاد .. سرش پایین بود .. موهاش از کنار گوشش آویزون بود .. دلم میخواست بغلش کنم ببوسمش .. ولی باز جلوی خودمو گرفتم .. گفتم شنیدم با آرام ترنم و سارا تندی کردی ! درسته ؟ آره ؟؟ ناتاشا سرشو انداخته بود پایین و دستاشو پشتش گرفته بود .. خودشو تکون میداد .. صدامو کمی بلند کردمو جدی تر گفتم با شما هستم ! آروم گفت ببخشید .. یکم نگاهش کردم .. گفتم برای چی از صبح گریه میکنی ؟ هوم ؟ به بابا بگو ... گفت به مامان گفتم ... گفتم حالا به من بگو ... گفت دیشب همه رفتن تو چادر خوابیدن .. حتی کوروشم رفته ولی کسی منو نبرده ! گفتم خوب ؟؟؟ سرشو بلند کردو گفت باید منم میبردن ! گفتم بایدی وجود نداره ! اگر صلاح میدونستم خودم صدات میکردم ! تو اجازه نداری تا من و مامان هستیم و ما باید اجازه بدیم به کس دیگه ای بگی چرا منو نبردید !! من و مامان فقط میتونیم این اجازه رو به تو بدیم ... ناتاشا دوباره زد زیر گریه .. گفتم برای چی گریه میکنی ؟ هوم ؟ یکم گذشت .. ناتاشا همونطور گریه کرد .. کمی که آروم شد گفتم اینجور وقتا فقط کافیه بیای پیش خودم و اجازه بگیری ! اگر دلت میخواد همراه بچه ها جایی بری یا کاری انجام بدی باید بیای پیش من و اجازه بگیری ... اگر صلاح بدونم اجازه میدم واگر نه بهت اجازه نمیدم ! روشن شد ؟ ناتاشا سرشو انداخت پایین .. زیر لب یه بله گفت .. صدامو بلند کردمو دوباره جدی گفتم نشنیدم ! ناتاشا دید اوضاع جدیه .. گریه رو گذاشت کنارو سرشو بلند کردو گفت بله بابا .. اخمامو باز کردمو گفتم آفرین دختر خوبم .. بعد بغلش کردمو روی پام نشوندمش .. همینطور که محکم توی بغلم نگهش داشتم موهاشو ناز کردم .. بعدم سرشو بالا گرفتمو لپاشو بوسیدم .. گفتم دوست ندارم دیگه ببینم با کسی تندی میکنی ! مخصوصا بزرگتر از خودت ... تقصیر دخترا نبود که باهاشون بداخلاقی کردی ... آروم گفت ببخشید .. لبخندی زدمو گفتم خیلی خوب ... دلت میخواد امشب بری با دخترا تو چادر بخوابی ؟ ناتاشا یهو سرشو بالا گرفتو گفت میشه ؟؟؟ گفتم بله که میشه ... اونم بخاطر اینکه این بار جلوی خودتو گرفتی و بی ادبی نکردی .. بد اخلاقیتو هم من بخشیدم .. ناتاشا خندیدو گفت مرسی بابایی .. دوباره سفت تو بغلم گرفتمش گفتم دختر قشنگم .. من خیلی دوستت دارم ... همیشه این یادت باشه .. ناتاشا سرشو بالا گرفتو صورتم بوسید .. این دختر از وقتی اومده خودشو تو قلبم جا کرده ... گذاشتمش از روی پام پایینو یه ضربه نه چندان محکم زدم پشتش گفتم حرفایی که بهت زدم فراموش نکنی ! ناتاشا نگاهم کرد .. میخواست ببینه عصبانیم یا به شوخی زدمش .. صورت جدی منو دید فهمید که این یه اخطار بوده .. گفت چشم بابایی .. گفتم حالا برو تو اتاق دخترا و ازشون معذرت بخواه .. گفت چشمو دوید بیرون .. منم از جام بلند شدمو برگشتم تو اتاقم ..تلفنمو برداشتم و به مامان زنگ زدم ... مامان با سومین زنگ جواب داد .. سلام کردم.. مامان جوابمو مثل همیشه داد .. با خوش رویی .. همیشه اگر در بدترین وضعیت با هم باشیم بازم با خوش رویی جوابمو میده .. گفت چی شده یاد من کردی پسرم ؟ گفتم طبق اوامرتون زنگ زدم برای مراسم خواستگاری آرام دعوتتون کنم ... مامان یکم مکث کردو گفت واقعا ؟؟؟ گفتم بله ... مامان گفت یعنی میخوای خواهرتو شوهر بدی ؟؟؟ گفتم نه حنانه خانم ! ... حالا حالاها تصمیم ندارم آرامو شوهر بدم ... این فقط یه مراسم .. همین ! این مراسم انجام میشه و میره برای چند سال بعد .. زمانیکه آرام درسشو تموم کرده باشه و توی شرکت جایگاه خودشو پیدا کنه ! مامان گفت بسیار خوب .. چه ساعتی ؟ گفتم چهار .. مامان گفت باشه میام .. مهرانو نمیارم ... گفتم کار خوبی میکنید ! مامان یکم مکث کردو آروم گفت مطمعنم که با عقل تصمیم گرفتی و هیچ جای شکی تو تصمیمت نیست ... گفتم مطمعن باشید ... تا وقتی زنده هستم آرام در پناه من مطمعن و سلامت زندگی میکنه !! مامان گفت خوبه ... خوب .. فردا میبینمت ! گفتم حتما .. خدانگه دار .. مامان هم خداحافظی کردو قطع کردم ... گوشیمو توی جیبم گذاشتم رفتم تو سالن ... تارا تو سالن نشسته بود ... پسرا تازه اومده بودن ... نادیا و پروانه هم باهم حرف میزدن .. همه از جاشون بلند شدن .. گفتم بشینید ! خودم کنار تارا نشستم .. گفتم .. فردا خانواده ریحانی میان برای جلسه خواستگاری .. تارا لبخندی زدو نگاهم کرد .. ولی بقیه با تعجب نگاهم کردن .. میدونم براشون سواله که چطور اجازه دادم برای آرام خواستگار بیاد و چطور اجازه دادم شاهو رسمی بشه .. ولی کسی جرات نکرد تصمیممو زیر سوال ببره .. گفتم فردا آریا تو مراسم شرکت میکنه فقط بعد نگاه به تارا کردمو گفتم شما که خوبی ؟؟؟ میتونی باشی ؟ تارا گفت از حالا دارم بال درمیارم ... بعدم خندید .. همین موقع دخترا اومدن تو سالن .. ناتاشا هم باهاشون اومد ... دخترا نشستن .. ناتاشا اما دوید سمت نادیا و پروانه و گفت منم امشب تو حیاط میخوابم .. تو چادر .. نادیا گفت چه خوب .... بیا پیش خودم .. باشه ؟؟؟ گفت باشه ... آرام سارا و ترنم کنار هم نشستن .. انگار بهم بستنشون .. از نگاه آریا به آرام فهمیدم که عصبانیه .. گفتم امشب یاوری با همسرش برای شام مهمان ما هستن ! تارا گفت پس من لباسمو عوض کنم .. نگاهش کردمو گفتم چرا ؟ گفت آخه یقم بازه .. نگاهش کردمو گفتم اول اینکه یقه لباست اصلا باز نیست ! دوم اینکه تا از کسی مطمعن نباشم تو خانوادم راهش نمیدم ! پس راحت بشین ! .. از جام بلند شدمو به آریا نگاه کردم .. گفتم بیا تو کتابخونه ! آریا از جاش بلند شدو دنبالم اومد .. یه نگاه به آرش و شاهین کردم .. هردو رنگشون پرید ... فعلا با این دوتا کاری ندارم .. تا بعد از شام ! .. رفتم داخل .. آریا پشت سرم اومد تو و درو بست .. روی مبل نشستم و لم دادم .. پامو روی پام انداختم ... به آریا اشاره کردم بشین ! آریا نگاهم کردو بعد نشست ... گفتم خوب ! میشنوم ! خوب آریا رو میشناسم .. وقتی از چیزی عصبانیه باید بهش توضیح بدی وگرنه ممکنه عکس العمل بدی نشون بده ...آریا یکم نگام کردو گفت داداش .. من .. دیدم نگرانه و شک داره که حرف دلشو بزنه یانه .. گفتم حرفتو بزن ... نیازی نیست نگران عواقب حرفات باشی ! .... میشنوم .. آریا گفت من میدونم شما تصمیماتتونو درست و با فکر میگیرید .. ولی فکر نمیکنید که برای آرام زوده که براش خواستگار بیاد ؟ .. نگاهش کردم .. گفتم میدونم تو برادرشی و نگران .... برای همین خواستمت توی اتاق کارم و خواستم برات توضیح بدم چرا همچین تصمیمی گرفتم .. بااینکه برادر بزرگت هستم و همچنین بزرگ این خانواده و تصمیم آخرو من میگیرم ! برات واضحه که اختیار آرام تمام و کمال با منه ! آریا گفت نمیخوام تصمیمتونو زیر سوال ببرم .. گفتم فکر نکردم تصمیممو زیر سوال بردی .. تو هم به عنوان برادر بزرگ آرام حق داری بدونی .. شاهو پسر خوبیه .. موقعیتشم خوبه .. از احساسش به آرام مطمعنم .. این از شاهو ! اما درمورد آرام .. خودت میدونی که آرام هنوز بچست و درست و بجا نمیتونه تصمیم بگیره .. هر تصمیمی هم درمورد زندگی متاهلیش الان بگیره از روی احساسه و زمانیکه سنش بیشتر شدو تجربه پیدا کرد ممکنه از تصمیمش برگرده .. برای همین نخواستم موقعیت خوبو برای زندگی با یه مرد خوب ازش بگیرم ... این خواستگاری برای اینه که شاهو رسما به عنوان خواستگار معرفی بشه ... ولی این دلیل نمیشه که آرام از درسو زندگیش بیوفته .. تا زمانیکه مطمعن نشدم که آرام تو مسیر درست و مطمعنه اجازه عقد حتی نامزدی بهشون نمیدم .. ارتباطشون از طریق تلفن .. یا معاشرت خانوادگیه ! خودم حواسم به همه چی هست .. لازم نیست اینجور جوش بزنی و عصبانی بشی ! بجای اینکه از عصبانیت قرمز بشی بیا باهام صحبت کن ! آریا همینطور نگاهم کرد .. نه سرشو پایین انداخت نه حرف اضافه ای زد .. گفتم خوب .. همین توضیحات کافی بود .؟؟؟ .. آریا گفت من به تصمیم شما اطمینان دارم .. ولی بعضی وقتا تو تصمیمات بدون حرفتون گم میشم .. گفتم اینو یک بار برای همیشه بهت میگم آریا ! اگر تو بعضی از تصمیماتم که به تو یا خانواده مربوط میشه دخالتت نمیدم برای این نیست که روت حساب نمیکنم برای اینه که نمیخوام تو به اندازه من درگیر بشی .. میخوام به راحتی کارو زندگی کنی .. میخوام درست به زنو زندگیت برسی ... اگر همراه من تو تصمیمات شریک بشی اونوقت دیگه وقتی برای زندگی کردن برات نمیمونه .. دلم نمیخواد گرفتار بشی ! ... فقط همین ! میخوام هرموقع خواستی جوونی حتی بچگی کنی ! میخوام گاهی اونقدر خوش باشی که بفهمی زندگی یعنی چی ! این وسط یکی باید تصمیمات درستو سختو بگیره ... شرکت و خانواده رو هدایت کنه ... حواسش به همه باشه .. به خطرات ... به مشکلات .. نمیخوام این چیزا غیر از من تورو هم درگیر کنه ! من این توانایی رو دارم که همه چیزو باهم انجام بدم ولی میدونم تو نمیتونی ! تو گرفتار اینجور فکرا بشی از زندگی میوفتی ! میخوام اینو خوب تو گوشات فرو کنی ! اگر گاهی مثل بچه ها با تو آرش و شاهین رفتار میکنم برای اینه که تا میتونید جا برای بچگی کردن داشته باشید ... لذت ببرید از زندگی .. گاهی اگر مثل پسر بچه ها تنبیهتون میکنم برای اینه که بتونید اشتباه کنید .. مجبور نباشید مدام به درست بودن یه کار یا رفتار فکر کنید ... نمیخوام مجبور باشید مرد زندگی باشید .. الان درحال حاضر هنوز بار مسئولیت همسر و بچه رو دوشتون نیست .. بعد که زیر بار مسئولیت رفتید وقت زیاده که مرد کامل باشید ... فعلا من یه مرد کامل و یه بزرگتر کامل باشم کافیه ! فهمیدی چی میگم ؟ آریا سرشو انداخت پایین .. گفت ممنون داداش .. اشکاش ریخت تو صورتش ... از جاش بلند شدو روبه روی من با احترام ایستاد .. گفت من نمیدونستم شما تا به کجاها فکر میکنید .. یعنی نمیفهمیدم .. ببخشید ... ببخشید اگر یه موقع هایی با نادونی تصمیمتونو زیر سوال بردم .. یا درست فکر نکردم به تمام چیزایی که پیش میاد .. از جام بلند شدم ...رفتم جلو و آریا رو بغل کردم .. محکم توی بغلم گرفتمش .. بین بازوهام .. مثل زمانیکه آرامو بغل میکنم .. انگار آریا شده بود همون پسربچه ده دوازده ساله .. آریا هم منو محکم بغل کرد ..سرشو کنار سرم روی شونم گذاشت .. گفت خیلی دوستت دارم داداش .. مثل بابا ... آروم کنار گردنشو بوسیدمو گفتم اگر گاهی سخت میگیرم برای اینه که حواست به اطرافت و کارات باشه .. باد پشتت نخوره و کلا یادت بره زندگی چقدر سخته ... آریا شونمو بوسید ..همونطور که تو بغلم بود دوتا آروم به شونش زدم .. گفتم من خیلی دوستت دارم داداشی ... تو آرام و همه بچه هایی که تو این خونه زندگی میکنن .. من همیشه هستم .. مواظبم .. حمایتتون میکنم .. آریا آروم زمزمه کرد ممنونم داداش که هستی .. ممنون .. کمی گذشت ..از بغلم آوردمش بیرون .. نگاهش کردم .. سرش پایین بود .. انگشتمو زیر چونش گذاشتمو سرش آوردم بالا .. گفتم همونطور که زندگی میکنی حواست به بقیه باشه .. مثل شاهین .. آریا خندیدو گفت چشم داداش ... سرمو تکون دادمو گفتم شماها هیچوقت درست نمیشید ! آریا گفت میشه یه خواهشی بکنم ؟؟؟ فهمیدم شاهین همه چیو براش گفته ... گفتم ببخشمشون ؟ آریا با تعجب گفت از کجا متوجه شدید ؟ گفتم اگر من شما سه تارو نشناسم که دیگه باید برم بمیرم ! این بار بخاطر تو ! فقط و فقط این بار ! آریا گفت ممنونم داداش ... گفتم برو تا منم بیام ! گفت چشم ورفت . یه نگاه به ساعت کردم .. الان دیگه یاوری میاد .. رفتم بیرون و مستقیم تو سالن .. یاوری هنوز نیومده بود و پریوش داشت میزو میچید .. پسرا از جاشون بلند شدن .. اشاره کردم بشینید .. نادیا و پروانه هم همینطور با هم حرف میزدنو به پریوش کمک میکردن .. ولی پریوش کلافه بود ..تارا هم تو آشپزخونه داشت به یه چیزی ناخونک میزد .. رفتم سمت پسرا ... خواستن دوباره بلند بشن نذاشتم .. گفتم این بارو شانس آوردید آریا همراهتون تو این خرابکاری نبود!!!! برای همین این بارو بخشیدم .. حواستونو جمع کنید ! یک بار دیگه ازتون سهل انگاری ببینم کاری میکنم یادتون نره ! شیرفهم شد ؟؟؟؟ هر سه تا گفتن بله رئیس .. سرمو تکون دادمو گفتم خوبه ! به اطراف نگاه کردم .. کوروش نبود .. رفتم سمت اتاقش .. درو باز کردم رفتم داخل .. روی تخت دراز کشیده بودو با تبلتش بازی میکرد .. یهو از جاش پرید .. سلام کرد .. جوابشو دادم .. گفتم باز تبلت ؟؟؟ گفت بخدا بابا تازه برداشتم .. داشتم با ماشینم بازی میکردم ...رفتم نزدیکشو گفتم پسرم حیف اون چشمای قشنگته که ضعیف بشن ! حالا بذار زمین بیا بیرون .. بعد یه نگاه به سرتا پاش کردم ..رفتم سر کمدش و یه شلوارک و تیشرت آوردم گذاشتم روی تخت گفتم اینو بپوش ! زود ! بیا بیرون .. گفت چشم .. رفتم جلوی در برگشتم دیدم باز تبلت دستشه ... با اخم گفتم پنج دقیقه کوروش ! این بار بیام هم یه کتک حسابی میخوری هم تبلتت یک هفته میره تو کشوی میزم ! حالیت شد ؟ از ترسش سریع تبلتو خاموش کردو گفت بله بابا .. گفتم خوبه .. از اتاق اومدم بیرون .. همین موقع یاوری و همسرش اومدن داخل .. رفتم سمتشون .. تارا هم سریع خودشو به من رسوندو بهشون خوش آمد گفت .. با یاوری و همسرش دست دادم .. تارا هم همینطور و دعوتشون کردیم تو سالن .. همه اومدن و باهاشون احوال پرسی کردن .. قبل از نشستن یاوری گفت رئیس اول خصوصی صحبت کنیم ؟ گفتم حتما .. یاوری به همسرش گفت عزیزم برمیگردم .. همسر یاوری که چشمش به تارا و دخترا افتاده بود گفت عجله نکن عزیزم .. یاوری دنبالم راه افتاد .. از جواب همسرش در شگفت بود .. گفتم نگران نباش ! خاصیت این خونه همینه ... توش همیشه حق با خانوماست ...وارد کتابخونه شدیم .. دعوتش کردم بشینه .. خودم نشستم .. یاوری بعد از من با احترام نشست .. گفتم یاوری ! اینجا خونست و تو مهمان .. نیازی نیست اینقدر اتو کشیده باشی ! راحت بشین .. گفت ممنون رئیس .. بعد شناسنامه ها رو داد دستم .. یکی یکی نگاه کردمو گفتم ممنونم .. بعد درمورد یک سری پرونده های دادگاهیمون صحبت کردیم .. پرونده کوهسار .. پسرعموی کوروش و نازنین .. و یک سری کارایی که مربوط به شرکت بود ... بعد بلند شدم و شناسنامه هارو تو کشوی میز کارم گذاشتم .. یاوری هم بلند شد .. گفتم بریم .. فکر کنم شام حاضره و نباید خانوما رو منتظر گذاشت .. لبخندی زدو گفت بله رئیس ... رفتیم سمت سالن .. پشت میز نشستیم و پریوش غذا رو سرو کرد .. دلم میخواست سر میز اعلام کنم که رسما ترنم و کوروش و ناتاشا وارد شناسنامم شدن .. ولی صبر کردم .. میخوام ویلای شمال یه جشن تولد بگیرم .. چون هرچهارتا بچه های من متولد تابستون هستن میخوام یه تولد برای هر چهارتاشون بگیرم .. میدونم از این کار لذت هم میبرن .. با تارا باید در این مورد صحبت کنم .. اون موقع موضوع شناسنامه ها رو رو میکنم و همچنین اسم جدید ناتاشا رو .... لبخندی زدمو با خیال راحت کنار عزیزانم شام خوردم ...



تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴ | 10:12 | نویسنده : مریم |