آراز #

مدتی توی کتابخونه موندم .. اینجا انبوهی از کتاب دارم که بیشترشو خودم خریدم .. از وقتی خودمو شناختم کتاب خریدن .. انواع کتاب .. اجتماعی خانوادگی رمان .. انواع ژانرهای مختلف .. البته بعضیاشون برای +18 هست .. تا حالا اجازه ندادم از بچه ها کسی بخونه .. رمانهای خارجی که بعضیاشون مال خیلی سال پیشه ... تصمیم دارم اتاق کارمو فعلا به اینجا منتقل کنم .. توی اتاق خواب تارا بیشتر به استراحت نیاز داره و گاهی شبا من تا نیمه های شب کار میکنم .. بلند شدم یه نگاهی به اطراف انداختم .. باید یه سری وسایلمو بیارم اینجا .. برگشتم بالا .. دیگه نزدیک شامه .. تابستون شامو زودتر میخوریم .. حدود 8 .. گاهی زودتر .. رفتم سمت اتاقم ..درو باز کردم تارا هنوز خواب بود انگار .. تا رفتم داخل تارا بیدار شد .. گفتم ببخشید عزیزم بیدارت کردم .. لبخندی زدو گفت نه .. بیدار شده بودم .. گفتم بیشتر بخواب ..گفت نه دیگه خسته نیستم .. از جاش بلند شدو اومد نزدیکم .. آروم بغلم کرد . از وقتی میدونه حاملست انگار احساساتی تر شده .. دستامو دورش قفل کردمو مدتی تو بغلم نگهش داشتم .. بعد روی موهاشو بوسیدم .. گفت دلم برای بغلت تنگ شده بود .. گفتم عشقم .. ببخشید دعوات کردم .. گفت دلم برای بچه ها میسوزه .. هرچقدر شیطنت میکنن بازم دلم میسوزه .. گفتم میدونم ... بعد با کمی شیطنت گفتم امشب حسابی باهات کار دارم ! سرشو از تو بغلم درآوردو گفت یعنی چی ؟؟؟ گفتم یعنی اینکه امشب مال خودمی ! نمیتونی از دستم فرار کنی ! تارا خندیدو گفت ولی من حامله ام ... گفتم باش خوب ! کاری با بچت ندارم .. با خودت کار دارم ! بعدم زدم زیر خنده .. تارا هم خندید . .. گفتم بریم شام ؟ گفت باشه .. تو برو منم میام .. گفتم باشه .. گوشیمو از روی میز برداشتمو از در بیرون رفتم .. خواستم برم سمت سالن انگار صدای زمزمه به گوشم خورد .. رفتم پشت در اتاق آرام .. انگار با کسی خیلی آروم صحبت میکرد .. شک کردم .. کیه این وقت شب ؟ تقه به درو وارد شدم .. تا وارد شدم گوشیشو قطع کردو با ترس از جاش بلند شد .. یکم نگاهش کردم . خواستم حرفی بزنم ولی دست نگه داشتم .. گفتم اینجا چکار میکنی تنها ؟ گفت هیچی داداش ... گفتم موقع شامه .. بیا سر میز ..گفت چشم ... دوباره مکث کردمو با کمی اخم نگاهش کردم .. کمی فرصت دادم که اگر چیزی هست خودش بهم بگه .. ولی سرشو پایین انداخت .. سرمو تکون دادمو رفتم بیرون .. یکراست رفتم سر میز نشستم .. کم کم همه اومدن.. تارا هم اومد و حتی کوروش و ناتاشا که تنبیهشون کرده بودم هم اومدن کنار تارا نشستن .. تا اونجایی که میشد سعی کردن با فاصله ازم بشینن .. آرام اما آخر از همه اومد .. نشست .. گوشیش تو جیبش بود .. کاملا از زیر شلوارش مشخص بود .. پریوش غذا آوردو شروع کردیم به خوردن .. حواسم کامل به آرام بود ولی اصلا نشون نمیدادم .. تا اینکه یهو دستشو کرد تو جیب شلوارشو خیلی یواشکی یه چیزی رو از توش پاک کرد .. سرمو طوری نگه داشته بودم که فکر میکرد حواسم نیست .. حتما داره کاری میکنه .. یه نقشه ای کشید ه که با کسی هماهنگ کرده و میترسه من مچشو بگیرم .. از یه طرف عصبانی شدم چون از کارای یواشکی بچه ها خوشم نمیاد از یه طرف خندم گرفته بود که فکر میکرد منو داره میپیچونه .. یهو برگشتم سمتشو دستمو دراز کردم گفتم گوشیتو بده ! از پریدگی رنگش مطمعن شدم کار اشتباهی داره انجام میده ... آروم گوشیشو داد .. بدون اینکه نگاهش کنم کنار بشقابم گذاشتم .. نه بازش کردم نه نگاهش کردم .. گذاشتم تو استرس اینکه ممکنه بفهمم بمونه .. شاید به خودش بیادو دست از کاری که میخواد انجام بده برداره ... بعد یه تشر به ترنم زدم که غذاشو درست بخوره ! آرام با هر نگاه یا حرفم ترسش بیشتر میشد .. بعد از شام از جام بلند شدمو گفتم دیگه سر میز گوشی دستت نبینم ! گفت چشم .. انگار خیالش راحت شد .. خوب ... باید دید میخواد چکار کنه ! رفتم تو سالن نشستم .. کاملا حواسم بهش بود که آروم و بی صدا بدون جلب نظر رفت تو اتاقش .. پسرا نشسته بودنو آروم صحبت میکردن . تارا اومد کنارم نشست .. پریوش میوه آورد و رفت میزو جمع کنه .. البته این روزا پروانه و نادیا هم کمکش میکردن .. رو به آریا کردمو گفتم تا ده دقیقه دیگه تو کتابخونه باش ! آریا با تعجب نگاهم کردو گفت بله داداش .. یه نگاه به تارا کردمو گفتم کارامو ازاین به بعد تو کتابخونه انجام میدم .. اتاق رو برای استراحت تو آزاد میذارم .. تارا خندیدو آروم نزدیک گوشم زمزمه کرد ولی من دلم برات تنگ میشه .. لبخندی زدمو گفتم دلم نمیخواد وقتی یکی از بچه ها رو دعوا میکنم تو شاهد باشیو ناراحت بشی !! تارا یهو اخم کردو گفت آراز ! .. من اخم کردمو گفتم حرفمو که فراموش نکردی ؟؟ گفتم اگر دخالت کنی و بخوای ناراحت بشی بیشتر بهشون سخت میگیرم ! تارا لباش آویزون شد .. لبخندی زدمو گفتم کارای شرکت زیاده نمیخوام مزاحم استراحت تو بشه .. بعد یه بوسه رو پیشونیش گذاشتمو رفتم سمت کتابخونه ..از گوشه چشمم حواسم بود که آریا رنگ به رنگ شد .. داخل کتابخونه شدم پشت میزم نشستم .. آریا پشت سرم اومد داخل .. درو بست کنار در ایستاد .. گفتم بیا جلو ببینم ! آروم اومد جلوی میزم ایستاد .. گفتم خوب ! مشکل ساختمون حل شد ؟ با من من گفت بله داداش .. گفتم مطمعنی ؟ گفت بله داداش .. گفتم خوبه .. ایراد کارو چطور رفع کردی ؟ آریا شروع کرد به توضیح دادن ولی حتی خودشم نفهمید چی میگه .. فهمیدم نتونستن مشکلو حل کنن .. ایراد کار روی مکان یکی از ستونا بود .. تو اندازه گیری اشتباه شده بود .. خوشبختانه طبقه آخر بودو به راحتی میشد درستش کرد ولی یکم دقت میخواست .. گفتم فردا قبل از شرکت میام سر ساختمون وای به حال تو و افشار اگر مشکل حل نشده باشه .. آریا سرشو انداخت پایین .. گفتم میتونی بری ! گفت بله داداش .. بعد برگشت رفت بیرون .. توی کتابخونه هم یه کامپیوتر داشتم روشن کردمو ایمیلامو چک کردم .. باید به بعضیاشون جواب میدادم و بعضیاشونو تو جلسه شرکت مطرح میکردم .. کارم تا نزدیک نیمه شب طول کشید .. بعد کامپیوترو خاموش کردمو رفتم سمت اتاق .. تارا دراز کشیده بود .. همینطورکه لباسمو عوض میکردم بهش نگاه کردم .. تارا با یه لبخند شیطنت آمیزی نگاهم میکرد ..منم با لبخند جوابشو دادم .. دندونامو شستمو چراغ اتاقو خاموش کردم و آباژور کنار اتاقو روشن کردم .. آروم در اتاقو قفل کردمو رفتم سمت تخت .. آروم دراز کشیدمو خودمو به تارا رسوندم .. بدون اتلاف وقت لبهاشو بوسیدم .. انگار تارا هم منتظر همین لحظه بود .. بوسیدن از لبهاش شروع شدو تا قسمتای دیگه ی بدنش ادامه پیدا کرد .. همینطور که دراختیار میگرفتمش وجودمو هیجان همراه با آرامش فرام میگرفت .. سعی کردم بهش فشار نیارم .. آروم آروم پیش رفتم .. ... تا اینکه کنار هم آروم خوابیدیم .. تارا بدون هیچ پوششی تو آغوشم خوابیده بود .. آروم و راحت .. آرامشی که داشت منم آروم میکرد .. نفس عمیقی کشیدمو دستامو دورش حلقه کردم و به خواب رفتم ...بعد از چندین روز بالاخره همسرمو دراختیار گرفتم و عاشقانه رابطه ای آرام بخش باهاش داشتم .... صبح با همون آرامش شب بیدار شدم .. فارغ از هر ناراحتی با خیال راحت .. تارا هنوز خواب بود .... از موقعی که دیگه سر کار نمیره بیشتر میخوابه .. امروز باید تقویتیشو بزنم .. خیلی آروم از تخت پایین اومدم و به حمام رفتم.. دوش گرفتم و اصلاح کردم.. این عادت من بود که هر روز اصلاح کنم .. با اینکه طی یک روز صورتم زیاد نامرتب نبود ... بیرون اومدم و لباس پوشیدم .. موهامو خشک کردم و ادکلن زدم .. همین موقع تارا بیدار شد ..ملافه ای که دم دستش بود سریع دورش پیچیدو رفت سمت دستشویی .. نگران پشت سرش رفتم .. چی شد تارا ؟؟ عزیزم ! خوبی ؟ تارا کمی بالا آورد ... بعد ایستادو گفت یهو بوی بدی بهم خورد .. دستوروشو شستو اومد بیرون .. با اینکه از کنارم رد شد ولی عکس العملی نداشت .. رفت سمت تخت و نشست .. روبه روش ایستادم .. گفتم خوبی ؟ گفت آره .. گفتم من ادکلن زدم ..چرا اینطوری شدی ؟ گفت نمیدونم .. الان حالم بهم نمیخوره ... گفتم باشه .. باید تقویتیتو بزنم .. تارا سرشو بالا آوردو گفت تقویتی ؟ .. نه دیگه .. حالم خوبه .. خواهش میکنم ... لبخندی زدمو گفتم دراز بکش .. برگشتم سمت دواهاش و آمپول تقویتی رو برداشتمو آماده کردم .. برگشتم سمت تخت .. تارا هنوز نشسته بود .. مثل دختر بچه ها لباش آویزون بود .. گفتم چرا نشستی ؟ زود باش عزیزم ! بخواب و برگرد ! دیدم تکون نمیخوره .. اخم کردمو گفتم زود تارا ! مثل همون موقعی که توی شرکت جلوی میزم می ایستاد .. با یه تشر سریع دنبال کارش میرفت .. فهمیدم بغض کرده ولی دراز کشید روی شکمش ..با همون اخم خم شدم ... ملافه رو زدم کنارو پد الکلی رو کشیدم و سوزنو وارد کردم .. بدون توجه به آخ آخ کردنش سریع تزریق کردمو سوزنو درآوردم .. احساس کردم گریه میکنه .. میدونستم که از آمپول میترسه ولی کاریو که باید انجام دادم ... آروم لحافو روش انداختمو گفتم یکم دیگه بخواب.. بعد رو موهاشو بوسیدم .. سرنگ خالی رو تو سطل انداختمو بدون اینکه حرفی بزنم کیفو سوئیچمو برداشتم و از در بیرون رفتم .. اگر یکم دیگه میموندم با گریه های تارا کار به جایی میرسید که قول بدم دیگه تقویتی تزریق نکنه .. رفتم تو سالن . کیفو سوئیچو روی میز کنسول کنار سالن گذاشتمو رفتم سر میز .. پسرا اومده بودن .. از جاشون بلندشدن سلام کردن .. جوابشونو دادمو نشستم .. پروانه برام یه فنجون چایی آورد .. سلام کردو فنجونو روی میز گذاشت .. نشست .. همینطور که فنجون چایی دستم بود نیم نگاهی به پروانه و پسرا انداختم .. پروانه انگار میخواست چیزی بگه ولی دست دست میکرد .. نگاهش کردم .. گفتم خوب ! میشنوم ! پروانه نگاهم کردو چی داداش ؟ گفتم همونی که هی تو دهنت میگردونی تا بگی ... چی شده ؟ سرشو انداخت پایینو گفت اگر میشه با دخترا امروز بریم پاساژ و یکم بگردیم..آرام دلش گرفته .. نگاهش کردم.. هیچ منظوری پشت حرفش نبود .. معلومه که آرام هر برنامه ای داره به کسی نگفته .. گفتم تا خودم باهات ننشستم نمیتونی پشت فرمون ماشینت بشینی ..خطرناکه ... میدونم دست فرمونت با آرش خوب شده ولی خودم باید مطمعن بشم .. پروانه لبخندی زدو گفت با بابا میریم .. سرمو برگردوندمو شروع به خوردن صبحانه کردمو گفتم باشه ... میتونید برید ! پروانه لبخندی زدوگفت ممنونم ..سرمو تکون دادمو گفتم مواظب باشید ! گفت چشم داداش .. صبحانم تموم شد .. پسرا هنوز مشغول بودن .. حرف میزدن بیشتر تا صبحانه بخورن ..بلند گفتم بسه دیگه ! خوردنو تموم کنیدراه بیوفتید ! هر چهارتاشون از جاشون بلند شدنو رفتن جلوی در .. منم بلندشدم .. کیفمو برداشتم راه افتادم ... پسرا کنار ایستادن تا من برم بیرون و بعد دنبالم از پله ها پایین اومدن..کیفمو داخل ماشین گذاشتم و بعد راه افتادم سمت ساختمون .. پسرا هم منتظر بودن آرش بیاد دنبالشون .. آریا اما دنبالم راه افتاد .. انگار استرس داشت .. با اینکه چند بار تاکید کرده بود مشکل حل شده ولی بااینحال مضطرب به نظر میومد .. تا وارد کارگاه ساختمونی شدم موسی اومد جلو و سلام کرد.. بعد افشار اومدو سلام کرد .. افشار هم مثل آریا مضطرب بود.. بدون هیچ حرفی با بالابررفتیم سمت طبقه آخر .. موسی افشار و آریا یه سمت ایستاده بودن ومن یه سمت ... انگار منتظر عکس العمل من هستن .. با خودم گفتم حتما خرابکاری کردن .. حالا معلوم میشه ... به طبقه که رسیدیم کارگرا مشغول کار بودن .. کلاه ایمنی که رو سرم بود جابه جا کردمو گفتم همه پایین ! موسی سریع دستورو اجرا کرد.. همه از پله ها پایین رفتن .. به سمت جایی که مشکل داشت رفتم .. دوباره با گوشیم شروع به اندازه گیری کردم .. ایستادم و آریا و افشار و صدا کردم .. سریع اومدن...گفتم خوب ! چطور مشکلو رفع کردید ؟؟؟ آریا و افشار شروع به توضیح دادن کردن .. درست مثل بچه مدرسه ایا که باهم حرف میزنن تا تقصیرو گردن دیگری بندازن .. بعد از کمی که به هردو گوش دادم داد زدم ساکت ! هردو ساکت شدن .. به هردو نگاه کردم ... بااینکه باهم صحبت میکردن متوجه توضیحاتشون شدم ولی هردو چند اصطلاح مهندسی رو سر هم کرده بودنو تحویلم دادن ... گفتم اینطوری مشکلو حل کردید ؟؟؟ با حرفو چند اصطلاح ؟؟؟ هان ؟؟؟ فکر کردید با بچه طرفید ؟ شما دوتا هنوز نمیدونید مشکل چطور حل میشه ! موسی رو صدا کردم .. برای موسی توضیح دادم که چکار کنه .. دستور دادم با چند کارگر چند جارو بکنن و کارهایی رو که باید انجام بدن ! موسی سریع گفت چشم .. بعد برگشتم به افشار و آریا نگاه کردم .. بدون اینکه نگاهمو از اون دوتا بردارم گفتم برو پایین ! تا اجازه ندادم بالا نیا ! موسی یه نگاهی به افشارو و آریا کردو گفت چشم رئیس ... سریع از پله ها پایین رفت .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو با چند قدم آروم بهشون نزدیک شدم .. هردو کنار هم ایستاده بودنو سرشون پایین بود .. درست روبه روشون ایستادم .. گفتم یه کارگر ساده که فقط چند سال تجربه داره فهمید باید چکار کنه ولی شما دوتا .... واقعا اسم خودتونو گذاشتید مهندس ؟ هوم ؟ این ساختمونو اینطوری آوردید بالا ؟ تا جایی که مهندس ارشد کار کرده مطمعنم که درسته .. ولی بقیش ... امروز یکی از مهندسا رو میفرستم کارتونو بررسی کنه ! آریا سرشو آورد بالا و گفت خواهش میکنم داداش ... خودمون بررسی میکنیم .. خواهش میکنم ... اینطوری توی شرکت دیگه نمیتونیم سرمونو بالا بگیریم .. افشار هنوز سرش پایین بود .. افشار دو سه سالی بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود .. پسر با استعدادی که همیشه مشغول فعالیت بود .. گفتم شما دوتا ... بهتون دیشب چی گفتم ؟ هان ؟ ... نگفتم اگر مشکلو حل نکرده باشید پوستتونو میکنم ؟ گفتم یا نگفتم ؟ هردو زیر لب گفتن بله رئیس .. گفتم مهندس علایی رو میفرستم سر این پروژه .. هردو زیر دستش کار میکنید تا شاید یکم کار یاد بگیرید .. میدونستم حرفام براشون چقدر سنگینه .. مخصوصا که مهندس علایی یکی از مهندسای شرکت بود که ده سالی از من بزرگتر بودو تجربه بالایی داشت .. خیلی هم سخت گیر بود .. هرکسی رو که میخواستم از منم منم بندازمو بذارم کار یاد بگیره زیر دست مهندس علایی میذاشتم کار کنه .. همه میدونستن کسایی که زیر دست مهندس کار میکنن یا ناواردن یا بی تجربه یا منم منم الکی دارن .. برای همین خیلی برای این دوتا سنگین بود که زیر دست مهندس علایی کار کنن .. آریا سرشو بلند کردو گفت داداش خواهش میکنم .. این بارو ... اگر مهندس علایی بالا سر کار باشن .. دیگه آبرو برامون نمیمونه ..فقط تو شرکت خودمون حرفش نمیپیچه ... تو همه شرکتا میپیچه ... خواهش میکنم داداش ..گفتم افشار ... سرشو بلند کرد .. صورتش رنگ پریده بود .. احساس کردم همین الان غش میکنه ..آروم گفت رئیس .. خواهش میکنم .. این بارو .. میدونستم هردو به کارشون واردن ولی تجربه منو ندارن .. برگشتم به اطراف نگاه کردم .. روی آشغالا کنار یکی از ستونا یه تیکه لوله آب پلی اتیلن افتاده بود ... آروم رفتم برش داشتم .. برگشتم سمت جفتشون .. گفتم برگردید ! آریا با سر پایین برگشت ... افشار با تعجب به لوله تو دستم نگاه کردو آروم برگشت .. انگار نمیدونست چکار میخوام بکنم .. رفتم جلو چهار پنج تا محکم زدم پشت آریا .. صورتش جمع شد ولی صداش درنیومد .. یکم هولش دادم جلو بعد چهار پنج تا پشت افشار زدم .. با هر ضربه بی اختیار یه آخ بلند میگفت .. بعد لوله رو پرت کردم سرجاش .. گفتم برگردید ! هردو برگشتن .. آریا صاف ایستاده بود ولی افشار دستش هنوز پشتش بود .. از صورتش معلوم بود خیلی دردش اومده .. رو به افشار کردمو گفتم بسه افشار ! چند تا ضربه دیگه این اداهارو نداره ! این خرابکاری همینجا تموم میشه ! کارو به موسی گفتم .. طبق نظر موسی کارو انجام میدید ! شب اومدم دوباره بررسی میکنم ! بعد یه قدم بهشون نزدیک شدمو صدامو آوردم پایین و با لحن تهدیدآمیزی گفتم وای به حالتون اگر بازم از این خرابکاریا بکنید ! اونوقت کاری میکنم که لنگون لنگون از این ساختمون برید بیرون ! .. حالیتون شد ؟ آریا گفت بله داداش .. افشارم گفت بله رئیس .. متاسفم ..دیگه تکرار نمیشه .. گفتم خوبه .. بعد موسی رو صدا زدم .. سریع اومد .. گفتم کار تا ظهر انجام بشه ! گفت بله رئیس ..همینطور که میرفتم سمت بالابر گفتم پشت شلواراتونو بتکونید ! جای ضربه ها مونده ! یهو هردو شروع کردن به تمیز کردن .. لبخندی زدمو با بالابر رفتم پایین .. برگشتم خونه .. پشت فرمون نشستمو راه افتادم سمت شرکت .. وقتی به شرکت رسیدم ازدر اصلی وارد شدم .. شهرام جلوی در منتظر بود .. سلام کردو با فاصله چند قدم عقب تر دنبالم راه افتاد .. به طبقه دوم رسیدم .. فرخ سریع اومد جلو سلام کرد .. رفتم داخل اتاقم .. فرخ و شهرام دنبالم اومدن ..برنامه کاری روزو با فرخ اوکی کردمو دستورات لازمو دادم .. فرخ که رفت پشت میزم نشستم .. شهرام روبه روی میزم ایستاد .. کاملا ساکت تا شروع به صحبت کنم . به پشتی صندلیم تکیه دادمو گفتم یکی از بچه هارو که مطمعن تره بفرست دنبال دخترا .. امروز میرن خرید .. میخوام حواسشو جمع کنه با هرکسی صحبت کردن بهم گزارش بده .. گفت بله رئیس .. خواست حرفی بزنه گفتم اول به این کار برس بعد برگرد ! گفت بله رئیسو با سرعت رفت .. کمی گذشت که دوباره برگشت .. گفتم خوب ! نتیجه تحقیقاتت ! شهرام یه پوشه گذاشت روی میزم .. بازش کردم .. توش پر از عکس و نوشته بود .. همه تایپ شده و مرتب .. گفتم خودت گزارش بده ! گفت بله رئیس بعد شروع کرد به گفتن نتیجه تحقیقاتش .. با دقت و وسواس تحقیق کرده بود .. کامل .. حتی درمورد کاوه هم تحقیق کرده بود .. در آخر گفت که اگر اجازه بفرمائید برای تحقیقات بیشتر به محل برگردم .. گفتم باشه میتونی بری ! کارت خوب بود .. گفت ممنونم رئیس .. بعد نگاهش کردمو گفتم حالا میرسیم به تنبیه تو !سرشو انداخت پایینون آروم گفت بله رئیس ... گفتم شب شرکت حسابداری باش ! گفت بله رئیس .. گفتم مرخصی ! میدونه که بابت سهل انگاریش و سرسری گرفتن کارش حتما تنبیهش میکنم .. وقتی رفت منم کارمو شروع کردم ..ساعت از ده گذشته بود که شهرام تماس گرفتو گفت چند تا عکس میفرسته .. بعد تو واتس آپ چند عکس فرستاد .. عکسا رو که باز کردم یهو خون تو رگام جوشید .. آرام با شاهو مشغول حرف زدن تو جای شلوغی مثل مجتمع تجاری .. شهرام که هنوز پشت خط بود گفت رئیس چه دستوری میفرمائید ؟ گفتم کی رفته دنبالشون ؟ گفت خشایار.. گفتم بگو با خودم تماس بگیره ! مستقیم ! گفت بله رئیس .. بعد از چند دقیقه زنگ زد .. تا جواب دادم گفت سلام .. در خدمتم رئیس .. گفتم از طریق واتس آپ تماس تصویری بگیر .. نزدیکشون نامحسوس می ایستی .. گفت بله رئیس .. تماس تصویری که برقرار شد یهو صحنه ای رو دیدم که از تعجب از رو صندلیم بلند شدم .. مادرم .. مادرم درست روبه روی آرام و شاهو ایستاده بود و باهاشون صحبت میکرد .. بعد باهم داخل یکی از بستنی فروشیا رفتن .. خشایار هم دنبالشون راه افتاد و نزدیک میزشون نشست .. .. سریع مکالمه رو به کامپیوترم منتقل کردم تا بهتر ببینم .. گوشی رو برداشتمو به فرخ اطلاع دادم کسی مزاحم نشه .. بعد با دقت به حرفاشون گوش دادم .. تا آخر .. بعد از یک ساعتی که صحبت کردن مادرم رو به آرام کردو گفت برادرت میدونه که اینجایی ؟ گفت نه .. بعد از مدتی با تذکر به آرام که دیگه همچین کاری نکنه از جاش بلند شد .. از حرفاش فهمیدم که مستقیم میاد شرکت .. سرمو تکون دادم .. حالا باید جواب گوی مامانم هم باشم .. به قدری عصبانی بودم که اگر مطمعن نبودم مامانم میاد شرکت میرفتم مجتمع تجاری و با کتک آرامو میبردم خونه .. ولی مامان داره میاد و باید منتظر یه جنجال باشم .. مامان که رفت گریه آرام شروع شد . شاهو هرچقدر میخواست دلداریش بده نمیشد .. آرام تو بغل پروانه گریه میکرد .. میدونستم گریش از ترسه .. میدونه وقتی برگرده خونه حسابی بخاطر این کارش کتک میخوره! بعد بلند شدنو از مجتمع تجاری خارج شدنو با حسین آقا برگشتن خونه .. تمام مدت از طریق واتس آپ ماجرا رو دیدم .. با خودم گفتم بایدم بترسه ! خودش خوب میدونه چه بلایی سرش میارم ! این بار حساب شاهو هم میرسم ! اما اول بایدآرام تنبیه بشه !!! چون همه این نقشه ها زیر سر خودشه ! .. مدت زیادی طول نکشید که مامان اومد .. وقتی از در اومد داخل به فرخ گفتم به محض ورودشون راهنماییشون کن .. فرخ گفت چشم .. خودمو مرتب کردم و برای یه مجادله وبحث آماده شدم .. مامان مدت زیادی میشه که شرکت نیومده .. شاید هفت هشت سال .. یعنی از زمانیکه آقاجون منو جانشین خودش کرد .. همینطور منتظر ورود مامان بودم .. با اقتدار به پشتی صندلی ریاستم تکیه داده بودم .. آرنجامو روی دسته صندلیم گذاشته بودم و منتظر .. یهو در باز شدو فرخ اومد داخل و گفت ببخشید رئیس .. خانم فاتح .. بعد رفت کنار .. مامان با لبخند وارد شد ..بعد فرخ رفت بیرون .. کمی مکث کردم و بعد از جام بلند شدم . خیلی آروم میزمو دور زدمو رفتم سمت مادرم .. گفتم سلام مامان ... از این طرفا ؟؟؟ مامان اومد جلو و دستشو روی بازوم گذاشتو منو سمت خودش کشید منم سرمو خم کردم و مامان صورتمو بوسید . گفت چطوری پسرم ؟ بعد بدون اینکه چهرش تغییری کنه از کنارم رد شدو رفت سمت مبل و نشست .. همونجا سر جام بدون اینکه قدمی بردارم چرخیدم سمتش و ایستادم .. مامان نگاهم کردو گفت چه خبر آراز ؟ ... من که میدونستم برای چی اینجاست گفتم همه چی خوب .. خبر خاصی نیست .. مامان نگاهم کردو گفت چرا وقتی خواهرت نامزد میکنه خبر نمیدی ؟ من نباید اطلاع داشته باشم که خواهرت نامزد کرده ؟ .. اخمامو تو هم کردمو دستامو تو جیب شلوارم . ... گفتم چی ؟؟ نامزد ؟ .. مطمعنی مامان ؟ ... مامان همونطور که نگاهم میکرد گفت امروز تو مجتمع تجاری با نامزدش دیدمش .. با هم میگشتن .. چشمامو ریز کردمو گفتم چی ؟ منظورت پروانست ؟ مامان خندیدو گفت از کی تا حالا پروانه شده دختر من و خواهر تو ؟ درسته تو قیمشی و من به انتخابت احترام میذارم ولی به خواهر بودنش با تو اعتقادی ندارم ! .. خوب ! آرام تو پاساژ با دکتر شاهو چکار میکرد ؟؟؟ فکر میکردم اونقدر محکم افسار خواهر برادرتو داری که نتونن هر غلطی دلشون بخواد بکنن ! ولی انگار از وقتی زن گرفتیو دورو برت شلوغ شده دیگه کنترلی رو خانوادت مخصوصا خواهر برادرت نداری ! از طرز حرف زدن مامان عصبانی شدم .. کم کم داشت دوباره اون روی منو بالا می آورد .. دلم نمیخواست توی شرکت خودم با مادرم بدحرف بزنم .. آروم ولی با لحن محکمی گفتم حنانه خانم ! خودت خوب میدونی که اینجور صحبت کردن چقدر خشمگینم میکنه و ممکنه ترکش خشمم به خودت برخورد کنه ! فکر میکنم درمورد من و خانواده ای که کنترل میکنم اشتباه فکر میکنی ! مطمعن باش اونقدری به خانوادم اطمینان دارم که هرکسی هرچیزی درموردشون بهم بگه اثری روم نمیذاره .. درضمن اون کسی که به اسم نامزد ازش نام میبری کسیه که بهش اطمینان دارم و اگر تا الان نذاشتم آرام باهاش نامزد کنه بخاطر اینه که آرام از درسو زندگیش نیوفته ! اگر همدیگه رو تو مجتمع تجاری دیدن مطمعن باش در جریانم هرچند که هیچکدومشون نمیدونن .. به هر حال شما نگران نباشید من حواسم به همه چیز هست ! مامان نگاهم کردو گفت ولی این پسره پسر خوبیه ! نذار از دست آرام بره .. این دوروزمونه اینجور آدما کم پیدا میشن .. همیشه به نظر مادرم مطمعن بودم .. گرچه اختلاف نظر داشتیم ولی مطمعن بودم که هر نظری درمورد هرکسی میده درسته .. از طرفی از دستش با حرفاش عصبانی بودم و از طرفی از اینکه شاهو رو تایید میکنه خوشحال ولی به هر صورت خدمت آرام و شاهو باهم میرسم ! این دوتا امروز حتما بخاطر کارشون حساب پس میدن ! مامان یهو از جاش بلند شدو اومد سمتمو گفت یادت باشه خواستگاری دخترم حتما خبرم کنی ! درمورد آریا کوتاه اومدم درمورد دخترم کوتاه نمیام ! بعدم با گفتن بای رفت سمت در و دروباز کردو رفت بیرون .. پشت سرش درو باز گذاشت برای همین بیرون رفتنش از در شیشه ای شرکت رو دیدم .. فرخ یهو اومد داخل اتاقو گفت رئیس قهوه .. گفتم بذار روی میز .. همچنان با اخم به مسیری که مامان رفت نگاه میکردم .. فرخ قهوه هارو روی میزم گذاشتو رفت بیرون و درو بست .. برگشتم سمت میزم و روی صندلیم نشستم .. به قدری عصبانی بودم که اگر میرفتم خونه حتما آرام از زیر دستم سالم بیرون نمیومد .. گوشی رو برداشتمو به شاهرخ زنگ زدم .. دوسه تا بوق خورد تا جواب داد .. با خوشحالی گفت سلام آراز جان .. چطوری ؟ با تن صدای آروم ولی محکم جوابشو دادم .. از طرز صحبتم فهمید یه چیزی شده و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه گفت چی شده ؟ .. گفتم شاهو کجاست ؟ گفت نمیدونم ... خونه احتمالا .. بامن که نیومده سر کار ! گفتم شاهرخ باید صحبت کنیم ! گفت حتما ... بیا اینجا پیش من .. ناهار بخوریم گپ بزنیم .. گفتم باشه و قطع کردم .. از جام بلند شدمو سوئیچو کیفمو برداشتم .. رفتم سمت در .. از اتاقم که خارج شدم فرخ اومد نزدیک و گفت درخدمتم رئیس .. گفتم میرم بیرون ! شاید برنگشتم شرکت .. گفت بله رئیس .. مستقیم رفتم از در بیرون و از در اصلی از شرکت خارج شدم .. رفتم سمت پارکینگ .. پشت فرمون نشستم و به سمت رستوران شاهرخ حرکت کردم .. وقتی رسیدم شاهرخ از در اومد بیرون .. دستاشو باز کردو با آغوش باز ازم استقبال کرد .. درحالیکه باهام دست میداد دست دیگشو گذاشت روی بازوم .. گفت خوش آمدی .. تشکر کردم و رفتیم داخل....با ورودم به رستوران شاهرخ منو به گوشه ای دنج کنار رستوران برد .. یه گوشه سرسبز و قشنگ و خنک تر از جاهای دیگه سالن .. وقتی نشستیم شاهرخ دستشو بلند کردو یکی از گارسونا اومد جلو .. شاهرخ خیلی جدی رو کرد به گارسون و گفت چایی ! به آشپز بگو غذا رو حاضر کنه ولی خیلی عجله نکنه ! گارسون گفت چشم و رفت .. شاهرخ برگشت سمتمو گفت خوب ! حالا بگو ببینم این پسره باز چه دسته گلی به آب داده ؟ نگاهش کردمو گفتم امروز با آرام تو مجتمع تجاری قرار داشته ! شاهرخ گفت چی ؟؟؟ قرار ؟ همین چند روز پیش تو خونه مولایی کتک بدی بخاطر زنگش به آرام ازم خورد .. اگر فیروزه جلومو نمیگرفت میبردمش خونه اونجا میکشتمش ! بازم اومده با آرام قرار گذاشته ؟ ... دیدم از عصبانیت صورتش قرمز شده .. گفتم این بار آرام قرارگذاشته ! شاهرخ نگاهم کردو گفت چی ؟؟؟ همین موقع گارسون چایی آورد .. همینکه روی میز گذاشت بوی گل گل محمدی پیچید تو مشامم .. حواسم یه لحظه رفت به چایی .. شاهرخ گفت آراز ! حرف بزن دیگه ! مردم از فضولی ! بدون اینکه نگاهش کنم لبخندی زدمو گفتم آره ... آرام قرار گذاشته ! ولی میدونی بدیش کجاست ؟ نگاهش کردمو گفتم این بار اتفاقی مامانم دیدتشون ! دیگه نمیشه این ماجرا رو پنهون کرد ! شاهرخ مات نگاهم میکرد .. گفتم فکر کنم باید یه مجلس خواستگاری برگذار کنیم ! شاهرخ انگار از تمام حرفایی که زدم فقط خواستگاری رو شنیده بود گفت واقعا ؟؟؟ وای !!!!! من که از خدامه ! اخمامو توهم کردمو گفتم شاهرخ ! قرارمونو فراموش کردی ؟ شاهرخ یهو به خودش اومدو خندشو جمع کردو گفت خوب ...البته .. حق با شماست .. ولی خوب دیگه خانم والده دیدن ... گفتم خانم والده چیه ؟ شاهرخ دستو پاشو گم کردو گفت منظورم مادرته دیگه ! .. گفتم حنانه خانم ! شاهرخ گفت بله .. حنانه خانم ! گفتم خودش اینطور ترجیح میده .. گفت به هر صورت شما بفرمایید چه ساعتی ؟ گفتم چی ؟ گفتم همین پنج شنبه چه ساعتی ؟ از ذوق شاهرخ زدم زیر خنده .. بااینکه از کار این دوتا عصبانی بودم ولی خندیدم .. شاهرخ هم خندید .. گفتم حالا دیگه چاره ای نیست .. مامانم دامادشو پسندیده .. شاهرخ دوباره نیشش باز شد .. دوباره جدی شدمو گفتم با مجلس خواستگاری موافقم .. فقط با شرایط من ! تو روابطشون فقط میتونن با تلفن باهم ارتباط داشته باشن ! اگر بفهمم که شاهو عاشق بازی درمیاره و رفتارو حرفاش طوریه که حواس آرامو پرت میکنه ارتباطشونو قطع میکنم ! هیچ جا باهم نمیرن ! مگر گروهی .. رفتو آمد خانوادگی .. تا زمانیکه ایرانه و بعد از اون هم تلفناش باید کنترل شده باشه ! شاهرخ بدون هیچ مکثی گفت هرچی شما حکم کنی ! از همین لحظه قانون شما اجرا میشه ! من با شما موافقم .. دستت بازه هر بلایی خواستی سر شاهو بیاری ! این پسره به سخت گیری تو نیاز داره ! دوباره یاد کار آرام و شاهو افتادم و اخمام بیشتر تو هم رفت .. گفتم این بار شاهو هم قصر در نمیره ! خودم به خدمتش میرسم ! شاهرخ گفت موافقم ! بعد دستش رو بالا گرفتو اشاره کرد ناهار بیارن .. گفتم میخوام تا یکی دوهفته دیگه برم شمال .. همه رو میبرم .. تو هم با فیروزه خانم دعوتید .. شاهو رو هم بیار .. شاهرخ دستاشو بهم زدو گفت آخ جون ! من میام .. آذوقه هم بامن ! گفتم بس کن شاهرخ ! تو که به اخلاق من واردی ! در ضمن خانواده مهندس مولایی رو هم دعوت میکنم .. شاهرخ یکم اخم کردو نگاهم کرد .. گفت میشه مولایی و پریسا رو بی خیال بشی ؟ گفتم چطور ؟ گفت مولایی خیلی اتو کشیدست .. نمیتونیم راحت باشیم ... پریسا هم که بدون شوهرش خفه میشه .. گفتم من به هرصورت دعوت میکنم .. شاهرخ گفت خودم با کامیار هماهنگ میکنم با روژیار و مازیار بیان ! آرشا و روژیارم باهم یکم وقت بگذرونن ! لبخندی زدمو گفتم البته اگر آرشا تا اون موقع خوب بشه ! شاهرخ گفت مگه چطور شده ؟ گفتم بخاطر غلطایی که کرده یه کتک حسابی خورده و چند ساعتی رو هم با قلاده به گردنش تو سگدونی گذرونده ! شاهرخ با چشمایی گرد نگاهم کرد .. گفت مگه چکار کرده ؟ گفتم بهش اخطار کرده بودم اجازه نداره با روژیار تماس بگیره ولی سرپیچی کرد .. شاهرخ نفس عمیقی کشیدو گفت بدبخت ! گفتم حقش بود .. همین موقع غذا رو آوردن .. همینطور که ناهار خوردیم صحبت کردیم .. صحبتامون حول مراسم خواستگاری و مسافرت و آینده گذشت .. حدود 3 بود که بلند شدمو خدا حافظی کردم رفتم سمت خونه .. هنوز فکر کار آرام عصبانیم میکرد .. پامو روی گاز گذاشتمو رفتم سمت خونه .. وقتی رسیدم رفتم داخل پریوش اومد جلو و سلام کردو خوش آمد گفت .. کتمو درآوردمو دادم دستش که با سوئیچ و کیفم ببره اتاقم .. بعد خودم رفتم اتاق آرام .. درو باز کردم رفتم داخل .. خواب بود .. رفتم بالاسرش تا صداش کنم ولی وقتی صورتشو دیدم یه لحظه مکث کردم .. از رنگ پریده و حال بدش درحالیکه نفس نفس میزد فهمیدم دوباره تب کرده .. این بار میدونستم از ترس تب کرده .. سریع برگشتم سمت در پریوشو صدا کردم و گفتم ظرف آب و حوله ! آرام تب کرده .. سریع از اتاقم یه تب بر برداشتم برگشتم اتاق آرام و سریع آماده کردم .. بازوشو گرفتم و برش گردوندم .. اصلا متوجه تزریق نشد .. پریوش اومد و ظرف آورد .. حوله رو گذاشت روی پیشونیش .. مبلو جلو کشیدم و نشستم کنارش .. پریوش رفت.. همینطور که نشسته بودم و به آرام خیره نگاه میکردم احساس کردم کسی کنار دره .. تارا ایستاده بودو نگاهم میکرد .. لبخندی زدمو گفتم خوبه .. تو برو استراحت کن ! تارا گفت باشه و رفت ولی میدونم که نمیخوابه .. فکرش پیش آرامه ..مدتی گذشت .. تااینکه نور رفت و اتاق کمی تاریک شد .. بااینکه تابستونه ولی اتاق آرام بعدازظهرا آفتاب نمیگیره ... چشماشو باز کرد .. به اطراف نگاه کرد .. حوله روی پیشونیش افتاد .. یهو نگاهش به من افتاد .. از ترس ازجاش پریدو خودشو بالای تخت جمع کرد .. .از ترسش دلم سوخت ولی سعی کردم به روی خودم نیارم .. آروم بلند شدم و با یه قدم خم شدم و آروم دستمو روی پیشونیش گذاشتم .. اول ترسید و فکر کرد میخوام بزنمش .. چشماشو بست .. مطمعن شدم که خوبه .. نشستم و نگاهش کردم .. گفتم خوب ! از روزی که به دنیا اومدی تو بغلم بودی ! خودم بزرگت کردم .. روی پای خودم .. تربیتت بیشتر از اینکه با بابا مامان باشه با من بوده .. پس چطور فکر کردی نمیتونم بفهمم که چه غلطی میکنی ؟؟؟؟ از زمانیکه فکری تو مغزت راه پیدا میکنه من میفهمم ..... چطور جرات کردی این غلطو بکنی ؟ هوم ؟ به طور عادی هیچوقت نمیذارم بدون بادیگارد بیرون برید چه برسه به موقعی که میدونم یه غلطی میخوای بکنی ! کم کم آرامشم تبدیل به طوفان میشد .. آرام متوجه بودو هر لحظه بیشتر لحافشو رو خودش جمع میکرد .. گفتم فقط یه چیزو نمیفهمم ! چرا؟؟؟؟؟ تا حالا همچین کاری نکرده بودی! چرا یه غریبه رو خبر کردی ؟ بدون اجازه ... دستورمو زیر پا گذاشتی و جرات کردی همچین غلطی بکنی ؟ آرام آروم گریه میکرد و زیر لب یه چیزایی میگفت .. بلند گفتم حرف بزن تا همینجا به خدمتت نرسیدم ! با گریه گفت برای اینکه میخواستم کسی رو ببینم که دوستم داره ... شما دیگه دوستم نداری ..خیلی وقته که باهام حرف نزدی .. اهمیتی بهم نمیدی ... اون دوستم داره ! یهو مثل تیر از جام پریدم ... اگر از تب کردنو تشنجش نمیترسیدم همونجا کمربندمو درمیاوردمو به حسابش میرسیم .. جلوی خودمو گرفتمو دستامو تو جیب شلوارم کردم و گفت چی ؟؟؟؟ دوستت داره ؟ آره ؟؟؟؟ از کجا میدونی دوستت داره ؟ با چند کلمه و حرف عاشقانه ؟ با چند بار گفتن دوستت دارم ؟؟؟ آره ؟ تو مگه چند وقته میشناسیش ؟ اونوقت منی که حداقل نیمی از قلبمو تو پر کردی .... مکث کردم .. احساسم داشت خفم میکرد .. گفتم اونو به من و حرفم ترجیح دادی ؟ .. منی که تمام فکرم خوشبختیه توئه ؟ .... آره .. قبول دارم ... چند وقتیه که مشغلم زیاده .. نتونستم بهت درست توجه کنم ولی حواسم بهت هست !!! اگر دقت میکردی باهمه همینطور بودم ! فقط تو نبودی !!! یه آن متوجه شدم که احساسم به عقلم مسلط شده .. اخمامو توهم کردمو گفتم ولی این باعث نمیشه هر غلطی دلت میخواد بکنی ! نه !!!! خودت خوب میدونی که کارت چقدر غلط بوده ! و خوب میدونی چه تصمیمی درموردت میگیرم !!! ولی نه حالا و نه اینجا ! وقتی مطمعن بشم تب نمیکنی و حالت خوبه ! شب ! بعد از شام .. بعدم درحالیکه اشک میریخت ولش کردم رفتم بیرون .. نمیتونستم برم تو سالن .. رفتم تو اتاقم .. تا رفتم داخل تارا از روی تخت بلند شدو اومد بدون حرفی بغلم کرد .. آرامشش تو روحم نفوذ کرد ولی هنوز شوکه حرفاش بودم ..همونطور که به یه نقطه خیره بودم گفتم بهم میگه بخاطر اینکه بهش بی توجهی کردم رفته سراغ شاهو ... یعنی هرجا کم آورد باید از خانوادش، از من ببره ؟؟؟ به راحتی به دام یه غریبه زبون باز بیوفته ؟؟؟ حالا این بار از شانس ما این پسر با شخصیت و محترمه و از این خامیه آرام سوء استفاده نکرده ! ولی اگر گیر یه آدم بد میوفتاد چی ؟؟؟ تارا آروم سرشو بلند کردو گفت نه ... اینطور نمیشد .. چون تو تربیتش کردی .. تو پشتشی و حواست بهش هست .. حواست به همه هست .. من مطمعنم تا تو کنارشی هیچ آسیبی نمیبینه ! مطمعنم کنار تو اونقدر با تجربه میشه که میتونه از خودش مواظبت کنه ... سرمو روی موهای تارا گذاشتم .. حرفاش کمی آرومم کرد ... گفتم ممنونم .. آرامشم ... دوباره اخمامو توهم کردمو گفتم ولی امشب بابت کاراش حسابی تنبیهش میکنم ! مطمعن باش نمیذارم از کارش قصر در بره ! نگاهش کردمو گفتم بریم عزیزم بیرون ؟ تارا لبخندی زدو گفت بریم .. باهم رفتیم تو سالن .. پریوش داشت میزو میچید .. کم کم وقت شامه ... رفتم سمت میز .. نشستم .. به تارا گفتم میشه آرامو صدا کنی ؟ گفت بله عزیزم ...و رفت .. مدتی گذشت که اومد ... بعد آرام اومد .. با سر پایین و آروم نشست .. یه نگاه به همه انداختم .. توی این جمع آرشا و پروانه هم سرشون پایین بود ... کوروش و ناتاشا که تنبیه دیروزو فراموش کرده بودن دوباره مشغول یکه به دو بودن که با تشرم ساکت شدن .. همینطور که شام میخوردم خوردن آرامو زیر نظر داشتم .. انگار سعی میکرد شامشو کش بده شاید از تنبیهش در بره .. بعد از شامم بلند شدمو بدون توجه به اینکه شامش تموم نشده گفتم آرام ! برو تو کتابخونه تا بیام ! ... بعد رفتم سمت مبلای تو سالن .. بدون اینکه برگردم گفتم تو هم همینطور پروانه ! رفتم نشستم ... پریوش با کمک بچه ها میزو جمع کردن .. تارا هم اومد کنارم نشست .. بقیه هم اومدن ... از جام بلند شدمو رفتم سمت کتابخونه ... همه با نگرانی و بعضیاشون با ترس نگاهم میکردن .. از پله ها رفتم پایین و در کتابخونه رو با شدت باز کردم و داخل شدم .. پروانه مثل یه خواهر واقعی آرامو بغل کرده بود که با وارد شدن من سریع ولش کرد .. نگاهشون کردمو گفتم بیرون باش آرام ! آرام با احتیاط از کنارم رد شدو رفت بیرون و درو بست .. آروم از کنار پروانه رد شدم و رفتم سمت میزم که ته اتاق بود و نشستم ..آروم ولی محکم گفتم بیا جلو ببینم ! پروانه با قدمهای لرزون اومد جلو و سرشو انداخت پایین .. تو این سالها که پروانه تو این خونه زندگی میکرد گاهی شیطنتایی میکرد و پریوش نمیتونست از پسش بربیاد برای همین شکایتشو به من میکرد که منم مثل آرام باهاش رفتار میکردم .. البته خیلی کم پیش میومد از تنبیه بدنی استفاده کنم و بیشتر با سرزنش و دعوا نهایتا با کشیدن گوشش تموم میشد .. ولی چند باری هم حسابی کتک خورده .. برای همین وقتی خطایی میکرد و میخواستمش تو اتاقم مثل بید میلرزید ... نگاهش کردمو گفتم خوب ! حالا با تو چکار کنم ؟؟؟؟؟سرش همچنان پایین بود ..طبق معمول گریه میکرد .. صدامو بردم بالا و گفتم بسه پروانه ! این اشکای تو به دردم نمیخوره ! حرف بزن ! چطور مسئولیت دوتا دختر رو قبول کردیو آرام یه همچین کاری کرد ؟ پروانه آروم گفت بخدا نمیدونستم شاهو هم میاد ... زدم روی میزو گفتم فکر کردی اگر میدونستیو با آرام همدست بودی الان اونجا ایستاده بودی ؟ هان ؟ ... چرا زنگ نزدی اطلاع بدی ؟ سرخود تصمیم گرفتی ؟ آره ؟ پروانه سرش پایین بود .. سرمو تکون دادمو گفتم امشب آرامو حسابی تنبیه میکنم ... و تو هم تنبیه میشی ! ... خوب .... چطوره یه مدت اجازه ندم آرش این طرفا پیداش بشه ! یهو سرشو بالا گرفتو با التماس نگاهم کرد .. دلم نیومد اینطور تنبیهش کنم .. گفتم خوب .... مکث کردم .. با خودم فکر کردم به حد کافی ترسیده و همین برای تنبیهش کافیه .. گفتم این بارو بهت مهلت میدم ... یعنی بخشیده نشدی ولی تنبیهت نمیکنم ! مواظب کارات باش ! با کوچکترین خطا تنبیه کار امروزتم میاد روی تنبیهات دیگت ! حواستو جمع کن کاری نکنی که دفعه بعد مثل آرام تنبیه بشی ! پروانه منظورمو خوب فهمید و گفت بله داداش .. ببخشید ... گفتم میتونی بری ! پروانه رفت بیرونو بعد از اینکه نگاهی دلسوزانه به آرام کرد از پله ها رفت بالا .. با صدای بلند آرامو صدا کردم .. اومد داخل و درو بست و پشت در ایستاد .. گفتم بیا جلو ببینم ! کمی جلو اومد .. با لحنی آروم ولی محکم و ترسناک یکی یکی خطاهاشو میشمردم گفتم همیشه قبل از اینکه تنبیه کنم توضیح میدم اخطار میکنم سعی میکنم با صراحت مشخص کنم که اشتباه کجا بوده ولی وقتی میبینم که کسی که خطا کرده براش اصلا مهم نیست و اهمیتی نمیده مجبور میشم سخت بگیرم ! حالا تو کجای این روندی ؟ هان ؟ اهمیتی به حرفام نمیدی یا اصلا گوش نمیدی ؟ ... کم کم شعله های خشمم از کاری که کرده بود بالا کشید .. از جام بلند شدم و با قدمهای آهسته سمت آرام رفتم .. احساس کردم که ترسیده .. نزدیکش رسیدم دستامو تو جیب شلوارم کردم .. گفتم سرتو بگیر بالا .. سرش از ترس پایین تر رفت .. گفتم نترس ! نمیخوام تو صورتت بزنم .. سرشو کمی بالا گرفت .. دستمو از جیبم درآوردمو زیر چونش گرفتم و صورتشو سمت خودم گرفتم .. تو چشماش نگاه کردم .. ترسی که تو عمق چشماش بود قلبمو لرزوند ولی جاش نبود که رحم به خرج بدم .. شاید دفعه بعد کاری بکنن که ضررش خیلی بیشتر باشه .. گفتم تو کاری کردی که پروانه تو دردسر افتاد و بدتر از همه منو جلوی مامان کوچیک کردی ! کاری کردی که مامان بهم بگه که افسار خواهرتو شل گرفتی ! خوب ! خودت میدونی که این بار دیگه کوتاه نمیام ! اینبار کاری میکنم که همیشه یادت بمونه که حرفم بدون چونو چرا اجرا میشه ! دستمو از زیر چونش برداشتمو کمربندمو باز کردم .. کشیدم بیرون .. دوسرشو دست گرفتم و به آرام نگاه کردم .. بازوشو گرفتم کشیدمش نزدیک میزم و روی میز خمش کردم .. دستمو محکم روی کمرش گذاشتم .. آرام از ترسش گریه میکرد و التماس میکرد که ببخشمش .. البته کار همیشش بود .. همیشه خرابکاری میکردو موقع تنبیه شدن التماس میکردو با گریه میخواست ببخشمش ... اهمیتی ندادم .. دستم بالا رفتو محکم تر از همیشه زدم .. همینطور که میزدم آرام التماس میکرد .. تا اینکه دست نگه داشتم .. گفتم این بار شاهو از زیر بار کارش درنمیره .. کاریش میکنم که تا آخر عمرش یادش نره و برای نوه هاش تعریف کنه ! بعدم دوتا دیگه زدم و ولش کردم ... بلندش کردم .. بازوش هنوز تو دستم بود .. کشیدمش سمت خودمو گفتم یه بار دیگه این غلطو ازت ببینم کاری میکنم که این کتک پیشش نوازش باشه ! بعد ولش کردمو گفتم بهتره تو این چند روزه زیاد جلوی چشمم نباشی ! هنوزم اونقدر از دستت عصبانیم که ممکنه کار دستت بدم ! حالا سریع برو اتاقت ! آرام که هنوز گریه میکرد سریع رفت بیرون .. میدونم که میترسه دوباره کتک بخوره .. یه نگاه به ساعتم کردم از 9 گذشته بود .. از در رفتم بیرون و برگشتم اتاقم .. کتمو برداشتمو سوئیچمو به دست گرفتم رفتم سمت در .. تارا اومد جلو گفتم عزیزم میرم کار دارم .. شاید دیر بشه و قبل از اینکه سوال دیگه ای بکنه گفتم استراحت کن ..پیشونیشو بوسیدم و رفتم سمت ماشین پشت فرمون نشستم و راه افتادم .. گوشی رو برداشم و شهرامو گرفتم .. شهرام سریع گوشی رو برداشتو سلام کرد .. جوابشو دادم .. گفتم دکتر شاهو ؟ گفت خدمت آقای دکتر داریم میریم سمت شرکت حسابداری .. گفتم زود ! قطع کردم و رفتم سمت شرکت حسابداری .. این بار کاری میکنم که تا آخر عمرش فراموش نکنه ! ....



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 21:25 | نویسنده : مریم |