شاهو #

از زمانیکه با مامان آرام صحبت کردم یه دلشوره ای تو دلم افتاد .. مخصوصا اینکه بعد از رفتنش آرام شروع کرد به گریه کردن .. فهمیدم از ترس مهندس گریه میکنه .. یعنی میدونه که مهندس پوستشو میکنه و این اعلام خطر برای من بود که این بار مهندس از من نمیگذره .. مخصوصا اینکه اول به شاهرخ خبر میده .. شاهرخ هم که دیگه این بار زندم نمیذاره .. مامان فیروزه که خونه نیست .. برای همین همینطور که برای خودم میترسیدم سعی میکردم آرام هم دلداری بدم تا اینکه حسین آقا اومد دنبالشون و رفتن .. راه افتادم سمت بیرون مجتمع تجاری .. مثل خلافکارا اطرافمو نگاه میکردم .. انگار یه خلاف بزرگی کردم . با اینکه میدونستم کارم اشتباه بوده و خارج از عقاید و دستورات مهندس و به دنبالش شاهرخ این کارو کردم بازم به خودم حق میدادم که برای رفع دلتنگی خودم عشقمو ببینم .. راه افتادم تو خیابون .. ظهر بود .. میترسیدم برم خونه .. ولی چاره ای نداشتم .. باخودم فکر کردم برم وسایلمو بردارمو مستقیم برم فرودگاه .. ولی این کار ناجوانمردانه بود .. من نامرد نیستم که همه گناها رو متوجه این دختر معصوم بکنم و خودمو بکشم کنار ... .. الان عشقم بره خونه حتما مورد خشونت برادراش قرار بگیره گرچه مهندس مردی نیست که بدون فکر کاری بکنه ولی به هر حال نسبت به آرام حتما عکس العمل بدی نشون میدن و این منو خیلی ناراحت میکنه .. ... این مردونه نیست که عشقتو ول کنی به امان خدا که تنها با این ماجرا مواجه بشه .. برگشتم خونه .. خانومی که تو خونه شاهرخ کار میکرد برام غذا آورد ... گفتم ساسان کجاست ؟ گفت رفته خونه خالش ..شاهرخ خان اومدن دنبالش رفتن .. گفتم بسیار خوب .. غذامو خوردم و برگشتم اتاقم و دراز کشیدم .. نمیدونم ساعت چند شد که چشمامو باز کردم .. ساعت از شش گذشته بود .. هیچکس بهم زنگ نزده بود .. یعنی نه شاهرخ و نه مامان فیروزه سراغمو نگرفته بودن و این نشونه خوبی نبود .. یهو ترس برم داشت .. بلند شدم یه شلوار جین برداشتمو با یه تیشرت پوشیدم و کت جینمو برداشتم از خونه زدم بیرون .. بدون اینکه متوجه باشم راه افتادم .. بدون اینکه بدونم کجا میرم راه میرفتم .. به ساعت نگاه کردم چند دقیقه ای به نه مونده بود .. یهو گوشیم زنگ خورد .. شماره ناشناس بود . جواب دادم ..شخصی خیلی مودب سلام کردو بعد از اینکه خودشو معرفی کرد گفت از طرف مهندس پیرنیا تماس میگیره و باید با من صحبت میکنه .. گفتم بفرمائید .. یهو صداش از پشت سرم اومد .. برگشتم و دیدمش .. به نظرم خیلی آشنا اومد .. اون آقا که فهمیدم شهرامه گفت جناب دکتر .. ما باید در خدمت شما باشیم .. آقای مهندس منتظر شما هستن .. چشمامو بستم .. فهمیدم اون لحظه که باید با مهندس روبه رو بشم رسیده .. این همه احترام هم فقط و فقط بخاطر شاهرخ و مامانه .. یه ماشین مشکی کنار خیابون بود .. ماشین شاسی خیلی قشنگ .. شهرام اشاره کردو گفت بفرمائید .. یه نگاه به ماشین پشت سرش انداختم چهار نفر توش نشسته بودن .. با خودم گفتم اگر خودم با احترام نرم اون چهار نفر پشت یقمو میگیرنو مثل یه پسر بچه جلوی پای مهندس میندازن .. برای همین رفتم سوار شدم و ماشین راه افتاد .. شهرام کنارم نشست .. کمی که گذشت گوشی شهرام زنگ خورد .. شهرام جواب دادو خیلی با احترام صحبت کردو گفت بله رئیس .. میایم خدمت شما شرکت حسابداری .. بله رئیس .. و قطع کرد .. فهمیدم که مهندس یه شرکت دیگه هم داره .. کمی که رفتیم به یه ساختمان بلند رسیدیم بدون معطلی تو پارکینگ پیچیدیم .. در سریع باز شدو پشت سرما بسته شد .. کمی بعد جلوی دو تا آسانسور ایستادیم .. شهرام پیاده شدو به من هم اشاره کرد .. پیاده شدم و بلافاصله سوار آسانسور شدیم .. شهرام یه کد وارد کردو رفتیم بالا .. وقتی در آسانسور باز شد توی یه آپارتمان بزرگ رسیدیم ..شهرام منو به سمت یه اتاق برد .. وارد شدیم .. اتاقی بزرگ که دو دست مبل توش بودو کتابخونه کنارش .. وسایل آسایش برای کسی که داخل اتاق مینشست فراهم بود .. شهرام گفت اینجا تشریف داشته باشید تا بیام خدمتتون .. گفتم بسیار خوب .. نشستم و سرمو پشت مبل گذاشتم کمی گذشت .. حدودا ده دقیقه شد که شهرام اومد .. گفت رئیس خواستنتون ! بلند شدم از در رفتم بیرون .. به طرف یه اتاق رفتیم .. شهرام درو باز کردو اشاره کرد برم داخل .. وقتی وارد شدم مهندسو دیدم پشت میزش نشسته بود .. یه لحظه تنم لرزید .. حالت چهرش مخصوصا چشماش منو میترسوند .. رفتم داخل .. یه نگاه به شهرام کردم .. جلوی در ایستاده بودو درو بست ..انگار منتظر دستور مهندس بود .. آروم سلام کردم .. مهندس همونطور که با اقتدار پشت میزش نشسته بود نگاهم میکرد ،آروم جوابمو دادو گفت خودت میدونی برای چی اینجایی ! میدونی که خط قرمز منو رد کردی و رو حرف برادر بزرگترت پا گذاشتی ! یهو صداشو برد بالا و گفت الان اگه روی پاهات اینجایی بخاطر برادر و همسر برادرته ! با اینکه میدونستم درست میگه ولی نمیتونستم جواب بدم و عذرخواهی کنم ... تمام توانمو جمع کردم تا حرفی بزنم .. میدیدم که مهندس هرلحظه بیشتر عصبانی میشه و تمام خشمشو نشون میده .. از ترس تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن .. با کلماتی که از دهنم درمیومد سعی کردم عذرخواهی کنم .. ولی مهندس اجازه نداد ... یهو از جاش بلند شدو اومد سمتم .. دلم میخواست با چند قدم ازش دور بشم ولی میدونم که شهرام پشت سرم ایستاده و هر زمان مهندس اراده کنه از پس یقم میگیره و نگهم میداره .. مهندس درست روبه روم ایستاد .. سرمو تا جاییکه میتونستم پایین انداختم .. نگاه تیزش تمام مقاومت آدمو آب میکنه .. جلوش حس یه پسربچه رو داشتم .. آروم ولی با لحن ترسناکی گفت تو ویلای شمال وقتی مثل یه پسربچه خمت کردم روی میزو با کمربند پشتت زدم اخطار کردم که از حدت فراتر نری ! ولی انگار نفهمیدی ! کاملا درست میگفت .. ویلای شمال هم که کتکم زد احساس یه پسربچه رو داشتم که زیر دست پدرش کتک میخوره و التماس میکنه که ببخشتش .. مهندس گفت سرتو بگیر بالا ! یخ کردم .. فهمیدم میخواد بزنه تو صورتم .. نتونستم یعنی جرات نکردم .. صداشو بالا بردو گفت بگیر بالا ! زود ! بی اختیار سرمو بالا گرفتم یهو سوزش بدی تو صورتم مخصوصا لبم احساس کردم .. فهمیدم لبم طوری شده .. با نشستن پشت دستش تو صورتم سرم به بغل چرخید .. گردنم درد گرفت .. سعی کردم خودمو حفظ کنم و دوباره سرمو صاف نگه داشتمو پایین انداختم .. مهندس دوباره با همون لحن گفت سرتو بگیر بالا ! فهمیدم میخواد بازم بزنه .. شاید میخواد کاری کنه که همه بفهمن که کتک خوردم .. نفس نفس میزدم ولی نتونستم مقاومت کنم و دوباره سرمو بالا گرفتم . اصلا انتظار نداشتم دوباره همونطرف صورتم بزنه .. این بار طعم خونو گوشه لبم احساس کردم .. طوری زد که سرم کامل چرخید و نزدیک بود بیوفتم .. اصلا انتظار همچین قدرتی رو ازش نداشتم .. معلومه که بدن محکم و ورزشکاریی داره ... سرمو انداختم پایین .. مهندس گفت این بار درسی بهت میدم که تا آخر عمرت وقتی گفتم بشین بشینی و گفتم بلند بشی فورا اطاعت کنی ! بعد برگشتو رفتم سمت میزش .. کتشو درآورد .. آستیناشو باز کردو بالا زد .. فهمیدم به این سادگی نمیخواد ازم بگذره .. یاد موقعهایی افتادم که دبیرستانی بودمو وقتی شیطنت میکردم و به گوش شاهرخ میرسید طوری تنبیهم میکرد که هیچوقت فراموش نکنم ... اون موقع شاهرخ ازدواج نکرده بودو خیلی از الانش بیشتر سخت میگرفت .. ..... الانم همون حسو داشتم.. با این قدو هیکل حس یه پسربچه دبیرستانی رو داشتم .. مهندس بدون اینکه برگرده نگاهم کنه بلند شهرامو صدا کردو گفت ترکه .. شهرام مثل باد ترکه رو آورد گذاشت رومیزو برگشت سرجاش .. از دیدن اون ترکه قلبم ایستاد ... هیبت این ترکه طوری ترسوندم که دیگه به دردش فکر نکردم .. مهندس ترکه رو برداشتو گفت کتتو دربیار ! دستات روی میز ... چشمامو بستم که ترسم از تو چشمام معلوم نشه و کتکو درآوردم روی مبل گذاشتم .. آروم رفتم سمت میز و خم شدم .. کف دستامو روی شیشه میز گذاشتم .. نمیدونم من یخ بودم یا میز .. تو تابستون میلرزیدم .. مهندس ترکه رو تو هوا تکون داد .. صدای غرش ترکه طوری بود که دلم میخواست فرار کنم .. ولی با خودم عهد کردم که نه ناله ای کنم نه حرفی بزنم و عزت نفس خودمو حفظ کنم .. اومد پشت سرم ایستادو بلند گفت تکون نمیخوری ! همینطور که خم شدم زیر چشمی میدیدم که چطور بی رحمانه دستش بالا رفتو روی پشتم پایین اومد ...ناخودآگاه آخی از دهنم پرید ...بعدش دومی پشتم فرود اومد .. و سومی ... تمام نیرومو جمع کردم که صدام درنیاد .. تا اینکه به دهمی رسید .. دیگه نتونستم تحمل کنم .. سعی کردم با حفظ غرورم عذر خواهی کنم تا مهندس از زدن دست برداره .. شروع کردم به عذر خواهی ولی مهندس اصلا نمیشنید .. تا اینکه از پونزده رد شد .. دیگه نتونستم تحمل کنم .. دیگه عزت نفسم برام مهم نبود .. دیگه مهم نبود جلوی شهرام التماس میکنم یا مهندس درموردم چی فکر میکنه .. از درد ناله میکردمو التماس که ببخشه و از زدن دست برداره .. زانوهام خم شده بود تا اینکه مهندس به بیست رسید .. دیگه نشد زانوهامو نگه دارم و کامل خم شد ... مهندس با لحن تهدید آمیزی گفت زانوهاتو صاف کن ! سعی کردم ولی نمیشد .. دیگه نمیتونستم تحمل کنم .. دیگه برام مهم نبود چی میگن یا درموردم چی فکر میکنن .. فقط دلم میخواست که مهندس ببخشه و ازم دست برداره .. التماس کردم ببخشه .. انگار دلش سوخت چون ولم کردو ترکه رو روی میز انداخت و رفت پشت پنجره .. آروم گفت میتونی بلند شی .. دلم میخواست بلند بشم ولی توانشو نداشتم .. یهو یه دست قوی رو زیر بازوم احساس کردم .. شهرام بود .. با یه حرکت بلندم کردو تونستم تا حدودی صاف وایسم .. تازه اونجا فهمیدم که حدسم درمورد شهرام درست بوده و بدن ورزیده و بازوهایی قویی داره .. مهندس به شهرام گفت دکترو ببرن به برادرش تحویل بدن ! شهرام گفت بله قربان و کتمو برداشتو کمکم کرد که برم بیرون .. لنگون لنگون رفتیم سمت در .... خوشحال بودم که دیگه کتک نمیخورم و برام مهم نبود کسی اینطور لنگون ببینتم .. شهرام منو برد تو یه آسانسور و رفتیم سمت پایین .. خمیده تو آسانسور ایستاده بودم .. از درد نمیتونستم صاف وایسم .. شهرام آروم گفت صاف وایسا دکتر ! زخم شمشیر نخوردی که ! چند تا ضربه ترکه بود .. مطمعنم قبلا کم کتک نخوردی ! سرمو بلند کردمو سعی کردم صاف وایسم .. لبخند کمرنگی زدمو گفتم کتک زیاد خوردم .. داداشم مثل مهندس سختگیره .. هنوزم اگر پامو کج بذارم به حسابم میرسه ولی هیچوقت به این سختی کتک نخوردم .. خیلی درد داشت .. شهرام خندیدو گفت رئیس خیلی سخت گیره ! خیلی محکم .. خیلی جدی .. ولی بهترین آدمیه که تاحالا دیدم .. نظیرش خیلی کم پیدا میشه .. خیره نگاهش کردم .. این توصیف از آدمی که زیر دست مهندس بود یکم شوکم کرد .. شهرام گفت تعجب نکن .. مثل بابام دوستش دارم .. مثل بابام ازش کتک خوردم ولی خیلی دوستش دارم .. نگاهش کردم .. صداقت تو عمق چشماش معلوم بود ... گفت اگر اینطور کتکت میزنه یعنی میخواد تو خانوادش نگهت داره .... اگر نه الان اینجا نبودی .. میداد دستو پاتو بشکنن بندازنت جلوی در خونت ! ... قدر این اعتمادو بدون ! رئیس هرکسی رو تو خونه و خونوادش راه نمیده ! وقتی نگهت داشته یعنی دوستت داره و میخواد عضوی از خانوادش باشی ! همین موقع در آسانسور باز شد .. شهرام دکمه بسته شدنو زد ... در دوباره بسته شد .. سرشو به صورتم نزدیک کردو گفت خودتو جمعو جور کن ... طوری رفتار کن که شایسته اعتمادش باشی ! گفتم پس این رفتارش ... شهرام گفت رئیس هرکسی رو که نزدیک به خودش و خونوادش میدونه و نمیخواد بندازتش بیرونو اینطور تنبیه میکنه ... با هر خطایی طوری تنبیه میکنه که فراموش نکنی ولی بازم اعتمادشو بهت داره ... خیلی کم پیش میاد که شخصی از بیرون از خانواده اینطور برای رئیس اهمیت داشته باشه که با یه تنبیه با ترکه ببخشه ! پس نشون بده لیاقت اعتمادشو داری .. اعتماد رئیس خیلی باارزشه ! همونطور که مثل یه شیر ممکنه بدرتت مثل یه پدر دوستت داره ..پس حواست باشه که چه رفتاری میکنی ! دستمالی رو از جیبش درآوردو خون گوشه لبمو پاک کردو گفت صاف وایسا ! سرمو انداختم پایین .. تو اعماق قلبم احساس میکردم که راست میگه .. مهندسو همیشه با شاهرخ مقایسه میکردم .. حالا فهمیدم که چرا این دونفرو اینقدر شبیه به هم میدیدم .. منم به این خانواده و مهندس علاقه مند بودم .. تنها آرام نبود که منو پاگیر کرده بود .. این مهندس و کل خانوادش بود که منو پاگیر خودش کرده بود .. خوشحال بودم که فهمیدم مهندسم بهم همچین احساسی داره ...خندیدمو گفتم الان برم خونه باید جواب داداشمو بدم .. حتما حسابی حالمو جا میاره ... بالاخره این کتکی که خوردم دسر هم میخواد ! شهرام خندیدو گفت هیچ اقدامی بدون اطلاع برادرتون نبوده .. خنده رو لبم خشک شد .. نگاهش کردم .. شهرام دکمه باز شدن درو زدو دستشو جلو آورد .. باهام دست داد .. گفت خوشبختم .. شهرامم .. رئیس گارد محافظتی شرکت .. همیشه میتونی رو کمک من حساب کنی ..از اینکه فهمیدم شاهرخم در جریان این کار مهندس بوده شوکه شدم .. یعنی مهندس اونقدر برای شاهرخ احترام قائله که در جریان تصمیمش گذاشتتش ... لبخندی زدمو گفتم ممنونم ..آروم از آسانسور رفتم بیرون و سوار ماشینی شدم که منتظرم بود .. شهرام هم دگمه آسانسورو زدو برگشت بالا .. با حرفای شهرام دردو فراموش کرده بودم .. وقتی نشستم دوباره یادم اومد .. با خودم گفتم مهندس کاری کرد که تا آخر عمرم فراموش نکنم .. رفتیم سمت خونه . جلوی در خونه پیاده شدم .. رفتم کلید انداختم و درو باز کردم .. ماشین اونقدر ایستاد که رفتم داخل .. وقتی در آپارتمانو باز کردم .. مامان فیروزه اومد جلو ... گفت کجا بودی شاهو ؟؟؟ دلم هزار راه رفت .. گفت خوبم .. بیرون بودم .. شاهرخ روی مبل نشسته بودو اخماش تو هم ... میدونم که کاریم نداره ولی بازم جرات نکردم تو چشماش نگاه کنم .. با یه سلام آروم رفتم سمت اتاقم .. تو اتاق کتمو روی تخت انداختم و شلوارمو درآوردم ... یه نگاه تو آینه به پشتم انداختم .. رد ترکه ها خونی شده بودو لباس زیرم خونی بود .. از درد نتونستم کاری انجام بدم .. روی تختم دراز کشیدم .. با خودم گفتم یکم استراحت کنم تا همه بخوابن .. بعد میرم بتادین میارم .. کمی گذشت که یهو در باز شدو کسی اومد داخل .. در قفل شد .. فهمیدم شاهرخه .. سریع از جام پریدم .. شاهرخ بالا سرم ایستاده بود .. گفت بخواب ! برگشتم و دوباره دراز کشیدم .. احساس کردم لباسمو کشید پایین و نگاه کرد .. گفت این بار بد درسی بهت داده ! همینو میخواستی ؟ .. هان ؟ نگفتم آراز پیرنیا آدمی نیست که هر رفتاری رو تحمل کنه ؟ نگفتم این بار دستو پاتو میشکنه ؟ .. گوش نکردی ! خوب نتیجه عشقو عاشقی همینه ! برگشت سمت میز یه چیزی برداشت .. تازه فهمیدم با خودش دوا آورده .. گفتم خودم انجامش میدم .. شاهرخ بهم توپیدو گفت بخواب تا فیروزه رو صدا نکردم ! میدونی که اگر بفهمه چی میشه ؟؟؟ اول از همه ازت ناامید میشه ! بعد آروم با بتادین پشتمو تمیز کرد .. بعد پماد زدو گاز استریل گذاشت .. بلند شد از کشو میزم لباس زیر تمیز آوردو کمکم کرد عوض کنم .. بعد آروم روی گاز استریلا کشید .. گفت بخواب تا برات شام بیارم ! گفتم میل ندارم داداش .. همینطور که میرفت بیرون گفت میل پیدا میکنی ! وقتی بخوای دوتا مسکن باهم بخوری میل پیدا میکنی !!!! .... بعدم رفت .. با خودم گفتم نکنه مهندس با آرامم همچین رفتاری کرده ؟ طفلک آرام .. با همچین برادر سخت گیری که جای پدرشه .. جایی برای فرار نداره .. حتما حسابی تنبیهش کرده .. وای .. طفلک .. کاش میتونستم بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم ... ولی نمیشه .. باید از شاهرخ خواهش کنم که جای من زنگ بزنه و حال آرامو بپرسه ...

کامیار #

شرکت بودم که تلفنم زنگ خورد .. به گوشیم نگاهی انداختم .. دائی شاهرخ .. تعجب کردم .. این موقع دائی چکار داره با من ؟.. سریع جواب دادم .. دائی گفت الو کامیار ... سلام کردم .. شاهرخ گفت باشه سلام .. چطوری ؟ گفتم خوبم دائی .. چه خبر ؟ دائی گفت یه چیزی بهت میگم نمیخوام به گوش بابات برسه .. تعجب کردم .. گفتم چی شده دائی ؟ گفت آراز میخواد هفته دیگه بره شمال .. ویلاشون .. از ما هم دعوت کرده .. میخواد زنگ بزنه از شما هم دعوت کنه .. گفتم خوب ؟؟؟ دائی گفت خوب چیه ؟؟؟ نمیگیری چی میگم ؟ گفتم نه بخدا دائی ... دایی شاهرخ گفت از حالا با بابات حرف بزن یه جوری رأیشو بزن که نیاد باهامون . تعجب کردم .. گفتم یعنی چی دائی ؟ دائی گفت تو چرا اینقدر خنگ شدی ؟ خودمون بریم باهاشون ! ما با تو مازیار روژیار ... حالا فهمیدی ؟ گفتم فهمیدم دائی .. علتشو نفهمیدم .. دائی شاهرخ گفت ببین کامیار ! بابات خیلی مرد خوبیه و من خیلی دوستش دارم ولی یکم اتو کشیدست .. وقتی هست نمیشه جلوش راحت بود .. برای همین میگم نیاد .. گفتم خوب مامان چی پس ؟ دائی خندیدو گفت نفس پریسا به بابات بنده .. بابات نیاد مامانتم نمیاد .. راحت ! خندم گرفت .. گفتم دائی مگه قراره چکار کنیم ؟ دائی شاهرخ که لجش گرفته بود گفت دختر بازی ! ... با تعجب گفتم دائییییییی ! دائی گفت درد دائی ! میخوایم چکار کنیم ؟ میخوایم راحت پامونو دراز کنیم یا دست زنمو بگیرم برم اینطرف اونطرف .. بابات باشه نمیشه ... باید بشینم کنارش .. بفهم عزیزم !!!! خندیدمو گفتم باشه ولی نمیدونم دراینصورت میذاره روژیار بیاد یا نه ... دائی که دیگه کم مونده بود منفجر بشه گفت تو هستی! نگران نباش ! بابات تو باشی خیالش راحته ! حالا بجم ! بابات بیاد سفر من سفرو کوفت تو میکنم ! فهمیدی ؟؟؟؟ گفتم باشه دائی .. جوش نیار حالا .. سعیمو میکنم .. گفت باشه روت حساب میکنم .. بعد قطع کرد .. با خودم گفتم حالا چکار کنم ؟ بلند شدمو رفتم سمت سمت اتاق بابا .. در زدم گفت بفرمائید .. رفتم داخل .. بابا نگاهم کردو گفت چی شده کامیار ؟ گفتم هیچی .. بابا از بالای عینکش که به چشمش بود گفت هیچی یعنی چی ؟ یه آن قفل کردم .. بابا طوری نگاهم کرد که ترسیدم ..گفتم راستش از دائی شنیدم که مهندس پیرنیا هفته آینده میخواد بره ویلاش شمال و از دائی دعوت کرده .. اینطور که میگفت قصد داره مارو هم دعوت کنه ... بابا عینکشو برداشتو گفت من هفته آینده خیلی گرفتارم .. من که نمیتونم بیام ... میخوای شما با مامانتون برید ... گفتم میدونید که شما نیاید مامانم نمیاد .. بابا نگاهم کردو گفت دوست داری بری ؟ گفتم بله .. میخوام .. مدتیه که یه مسافرت دسته جمعی نرفتم .. بابا گفت برو مازیارو روژیارو هم ببر ! اینجوری جلوی چشم خودت یکم با آرشا وقت بگذرونه .. بیشتر باهم آشنا بشن .. درضمن آرشا رو هم بهتر میشناسی .. گفتم حتما .. ممنونم .. گفت حالا برو کار دارم .. زودتر برو خونه .. من دیروقت میام ! گفتم چشم .. با اجازتون به بچه ها میگم .. گفت بگو ... یکم گوششونم بکش که حواسشونو اونجا جمع کنن ! گفتم چشم .. بعدم از اتاق اومدم بیرون .. برگشتم اتاقم وسایلمو جمع کردم و راهی خونه شدم . میدونم که روژیار کلی ذوق میکنه .. منم خیلی خوشحال بودم .. بعد از مدتها یکم خوش گذرونی برام خوبه ..تو یکی دوهفته گذشته به این دوتا خیلی سخت گرفتم مخصوصا تو چند روز اخیر .. یه مسافرت برای اینکه دوباره باهاشون مهربون باشم فرصت خوبیه .. روژیار فکر کنم دوتا امتحانش مونده و مازیار کلا سه تا امتحان بیشتر نداره .. کل واحدایی که داشته یا نمره کل کلاس را براشون گذاشتن یا عملی کار بردن برای استاد .. میدونم حتما خیلی خوشحال میشن .. وقتی رسیدم خونه مامان توی هال نشسته بود .. سلام کردمو یه بوسه رو صورتش گذاشتم .. با خوش رویی جوابمو داد .. مامان پریسا از وقتی با بابام ازدواج کرد مثل پسر خودش باهام رفتار کرد . حتی یک روز احساس نکردم نامادری دارم .. همیشه پشتم بود .. حتی زمانیکه شیطنت میکردم که بابا خیلی عصبانی میشد ، تا جایی که میتونست برام وساطت میکرد تا بابا تنبیهم نکنه .. ولی درمورد بچه های خودش اینقدر مهربون نبود .. من خیلی دوستش دارم .. گفتم چه خبر مامان ؟ گفت سلامتی عزیزم .. تو چه خبر ؟ گفتم دائی زنگ زد .. لبخندی زدو گفت میدونم .. باباتم زنگ زد .. گفتم خوب .. میای ؟ گفت میدونی که بابات نیاد نمیتونم بیام .. بابا تنها میمونه .. گفتم بمونه .. بچست مگه ؟ یهو برگشت نگاهم کرد .. گفت کامیار ! میدونی که من بدون بابا نمیتونم جایی برم .. گفتم باشه .. عصبانی نشو ! شوخی کردم .. دوباره لبخند زد .. گفت برید با روژیار و مازیار خوش بگذرونید .. مواظب این دوتا هم باش شیطنت نکنن ! آبرومون نره یه موقع .. گفتم خیالت راحت .. مواظبم .. بعدم رفتم سمت اتاقم .. لباسمو عوض کردمو اومدم بیرون رفتم دستو صورتمو شستم .. میدونستم امروز روژیار خونست .. بدون اطلاع من اجازه نداره جایی بره و از طرفی امروز دانشگاه نداره .. در زدم گفت بفرمائید .. باز کردم رفتم داخل ..از جاش بلند شدو سلام کرد .. جوابشو دادمو رفتم جلو صورتشو بوسیدم .. هنوز یکم باهاش سرسنگینم ولی بوسیدمش .. روی صندلی پشت میزش نشستم .. نگاهش کردم .. هنوز ایستاده بود .. گفتم بشین !! آروم لبه تخت نشست .. گفتم از امتحانا چه خبر ؟ گفت خوب بودن .. دوتا مونده .. گفتم خوبه .. تا آخر هفته تموم میشه ؟؟ گفت بله .. گفتم خوبه .. برای هفته دیگه حاضر باش میریم شمال .. یکم نگاهم کردو گفت شمال ؟ ... یهویی ؟ گفتم یهویی نیست . دعوت شدیم .. با تعجب بیشتری نگاهم کرد .. گفت کی دعوت کرده ؟ سرمو برگردوندمو با بی تفاوتی گفتم مهندس پیرنیا با خانوادش دارن میرن مارو هم دعوت کردن .. یهو از جاش پریدو گفت چی ؟؟؟ واقعا ؟؟؟ با اخم نگاهش کردم .. به خودش مسلط شدو نشست .... سرشو انداخت پایین .. گفتم آره ..واقعا ! مامان و بابا نمیان .. فقط منو تو و مازیار میریم ! خودم اونجا حواسم بهتون هست ! از حالا خوب تو گوشت فرو کن !!!! دست از پا خطا کنی من میدونمو تو ! حواست باشه ! از جام بلند شدم .. روژیار هم سریع از جاش پرید .. خندم گرفت .. روژیار دختریه که من خیلی دوستش دارم .. همیشه حواسم بهش بوده و نذاشتم آب تو دلش تکون بخوره ولی بجاش هم اگر شیطنتی کرده خودم بهش رسیدگی کردم .. گاهی نمیذاشتم که خبر شیطنتاش به گوش بابا برسه .. در مورد مازیار هم همینطور بوده با این تفاوت که مازیار پسر بودو لوسش نمیکردم .. همیشه بابا هم بهم هشدار میداد که نمیخواد مازیارو لوس کنم .. رفتم سمت درو گفتم به درسات برس ! از در رفتم بیرون و رفتم سراغ مازیار .. در زدمو رفتم داخل .. چراغ اتاقش خاموش بود .. هنوز نیومده ! امروز امتحان داشت .. از پشت در برنامه امتحانیشو نگاه کردم .. ساعت 4 امتحانش تموم شده و باید الان خونه باشه .. گوشیمو درآوردمو شماره مازیارو گرفتم .. با دومین بوق گوشی رو برداشت .. فورا سلام کرد .. جواب دادمو گفتم کجایی ؟؟؟ با من من گفت تو خیابون .. گفتم مگه پس فردا امتحان نداری ؟ گفت چرا داداش ...... زود میام .. گفتم تا نیم ساعت دیگه خونه ای ! حالیت شد ؟ گفت بله داداش .. گفتم خوبه و قطع کردم .. بازم رفته پی شیطنت .. برگشتم اتاقم .. یکم از کارای شرکتو آوردم خونه . تا مازیار بیاد باید به کارام برسم .. نیم ساعت نشد که صدای در اتاقش اومد .. بلند شدمو رفتم اتاقش ..در زدمو رفتم داخل .. هنوز لباس بیرون تنش بود .. سلام کرد .. کنار میزش ایستاد ... گفتم مگه زمان امتحاناتت نیست ؟؟؟ بجای درس خوندن اینطرف اونطرف میگردی ؟ گفت داداش با یکی از بچه ها بودم .. دنبال جزوه امتحانی .. دستامو سرکمرم زدمو گفتم جزوه ؟؟؟ یه ترم چکار میکردی که شب امتحان دنبال جزوه میگردی ؟ سرشو انداخت پایین .. گفتم حقته الان به خدمتت برسم ! .. پیدا کردی ؟ آروم گفت بله داداش .. گفتم بشین سردرسات ! وای به حالت اگر نمراتت کم بشن ! بهت قبلا گفتم ...اگر نمراتت کم بشن من میدونمو تو ! یادت هست که !!!! گفت بله داداش .. گفتم خوبه .. از اتاق اومدم بیرون .. موضوع شمالو بهش نگفتم .. اگر بهش میگفتم حواسش از امتحاناتش پرت میشد !

آراز #

توی سالن نشستم .. حالم بهتر بود .. آرشا و نادر هم اومده بودن .. نادیا از سمت اتاقش اومد .. لباس قشنگی پوشیده بود .. یقش باز بود و شلوارش خیلی تنگ .. نادیا هیکل قشنگی داشت و هر لباسی میپوشید تو تنش قشنگ میشد ولی بدنشو بد نشون نمیداد .. توجهمو جلب کرد ... نادیا با خجالت سلام کرد و رفت سمت آشپزخونه .. به نظرم خجالت کشید بشینه یا شایدم ترسید بهش چیزی بگم .. شاهین و آریا هم به نادیا نگاه کردن و با هم پچ پچ کردنو خندیدن .. یه نگاه بهشون کردم که زود نیششونو بستن .. پروانه برام چایی آورد گذاشت .. روبه نادر کردمو گفتم چند تا امتحانت مونده ؟ نادر صاف نشستو گفت یکی پسردائی .. سرمو تکون دادمو گفتم خوبه .. از جام بلند شدم .. رفتم سمت آشپزخونه .. نادیا مضطرب تو آشپزخونه ایستاده بود ... به پریوش گفتم شام آمادست ؟ گفت بله ارباب .. گفتم میزو بچینید تا رضا بیاد ! آرش و آسا هم دعوت کردید ؟ پریوش گفت بله ارباب .. همینطور که با پریوش صحبت میکردم مستقیم به نادیا نگاه میکردم .. نادیا سرشو انداخته بود پایین .. گفتم دنبالم بیا ! نادیا فهمید که با خودش بودم .. راه افتادم سمت کتابخونه و نادیا دنبالم اومد .. از پله ها پایین رفتم و کنار در کتابخونه ایستادم .. درو باز کردمو صبر کردم نادیا بره داخل .. نادیا درحالیکه خودشو جمع کرده بود رفت داخل .. پشت سرش رفتم و درو بستم و قفل کردم .. این نشونه خوبی برای کسی که خواستمش اتاقم نیست .. رفتم سمت مبل و نشستم و به نادیا نگاه کردم .. حالا از نزدیک که نگاهش میکردم شلوارش خیلی تنگ بودو یقه بلیزش خیلی باز .. خط سینش کامل معلوم بود .. شبیه اون لباسایی که قبلا میپوشید .. اشاره کردم بشین ! نادیا دید اخمام توهمه .. آروم نشست .. گفتم وقتی خواستم تو این خونه زندگی کنی برات یک سری قوانین تعیین کردم .. یادت هست ؟ آروم گفت بله پسردائی ..گفتم خوب ! پس یادته ! یادته و این لباسو پوشیدی؟؟؟ یادته و دستورمو زیر پا گذاشتی ؟؟؟ نادیا سرشو بالا گرفتو گفت نه پسردائی ... گفتم پس این لباس نشونه چیه ؟ هوم ؟ فکر کردی بهتون اجازه دادم باهم رابطه داشته باشید یعنی اینکه هر کاری دلت میخواد میتونی بکنی ؟ نادیا سرش پایین تر رفت .. از حرفای رک من خجالت کشید ...... با لحن تهدید آمیزی گفتم هنوز اختیارت بامنه ! ....هنوزم میتونم دیدن رضا رو محدود کنم ! نادیا سرشو بلند کردو گفت پسر دائی .. من .. پریدم تو حرفشو گفتم اجازه ندادم حرف بزنی ! نادیا دوباره ساکت شدو سرشو انداخت پایین .. گفتم این لباس چیه ؟ یقه به این بازی .. خط سینت معلومه ! شلوارت اونقدر تنگه داره پاره میشه ! خجالت نمیکشی جلوی بقیه گوشتو بخاطر لباس پوشیدن بکشم ؟ هان ؟ میخوای بفرستمت تو اتاقت و اجازه ندم بیای بیرون ؟؟ دوباره برگشتی به زندگی گذشتت ؟ اگر اینطوره منم بلدم دوباره سربه راهت کنم ! خودت خوب میدونی که به راحتی کمربندمو درمیارم ! اگر دوست داری مثل یه دختر بچه باهات رفتار کنم بگو ! لازم نیست اینطور لباس بپوشی ! ...همینطور که سرزنشش میکردم دیدم که گریه میکنه .. این بار مظلومانه گریه میکرد .. گفتم بسه ! میدونی که اشکات بیشتر عصبانیم میکنه ! ... خوب .... حرف بزن ! نادیا همونطور که اشکاش میریخت گفت بخدا تقصیر من نیست .. این لباسو رضا خرید .. گفتم خیلی تنگه .. گفتم یقش خیلی بازه .. ولی گوش نکردو گفت بپوش .. گفتم رضا گفت ؟؟؟ یعنی اگر میگفت چادر سر کن قبول میکردی ؟ ..یعنی هنوز نمیدونی که باید استقلال فکری داشته باشی ؟ نباید خودت تصمیم بگیری ؟ ... تو یه زن تحصیل کرده مستقل ! ... یه چیزی بهت میگم خوب تو گوشت فرو کن ! بعضی از تصمیمات زندگی فقط و فقط به خودت مربوطه ! تویی که باید درستی و غلطیشو تشخیص بدی ! ... اینطور به میل نامزدت نشونه عشق نیست ! بی عقلیه ! .. خودتو خوب تو آینه نگاه کن ! ببین تیپت به شخصیت و جایگاهت میخوره یا نه ! این لباس شاید برای یه مهمونی آنچنانی یا مراسم خاص بخوره و قابل چشم پوشی ولی برای یه مهمونی ساده خیلی جلفه ! .... خوب! ....با همین لباس میری تو سالن .. دلم میخواد ببینم که رضا خوشش میاد که زنش اینطور تو انظار دیده بشه ؟؟؟ هرقدر هم همه خانواده باشن !!! ولی مطمعن باش که اگر رضا اظهار بی اطلاعی کنه امشب به حسابت میرسم ! به هیچ وجه ازت نمیگذرم .. حالا میتونی بری ! ...نادیا بلند شدو آروم رفت سمت درو بازش کرد و رفت بیرون .. نفس عمیقی کشیدمو با خودم گفتم دلم میخواد بدونم رضا از این طرز لباس پوشیدن خوشش میاد !!!؟؟؟ بلند شدم رفتم بیرون .. از پله ها رفتم بالا .. آسا و آرش اومده بودن .. آسا سریع اومد جلو و اومد تو بغلم .. با لبخند بغلش کردم .. گفت سلام داداش ... خوبید ؟ گفتم خوبم .. تو خوبی دختر ؟ کم پیدایی ... میدونی چند وقته نیستی ؟ از بغلم اومد بیرونو نگاهم کرد گفت این ترم واحدام زیاد بود .. زیاد برداشته بودم تا زودتر درسم تموم بشه .. حالا چهار تا واحد بیشتر ترم بعد ندارم .. بعد تموم میشه .. گفتم حالا نمراتت خوب میشه ؟ خندیدو گفت بله .. گفتم تموم شد یعنی ؟ گفت یکی مونده .. گفتم خوبه چون یه خبر خوب دارم براتون .. خندیدو گفت آخ جون ! گفتم حالا برو پیش نامزدت تا از حسودی نمرده ! خندیدو گفت عیبی نداره .. بذارید حسودی کنه ! سرمو نزدیک صورتش کردمو گفتم اگر اذیتت کرد فقط به خودم بگو ! گفت باشه .. بعد رفت پیش آریا .. آرش هم اومد جلو و باهام دست دادو گفت سلام رئیس .. گفتم خوش اومدی .. پروانه کو ؟ گفت آشپزخونه .. گفتم باشه .. آرش هم رفت پیش آریا و شاهین .. باهم شروع کردن به پچ پچ .. همین موقع رضا ونازنین و رامین اومدن .. نازنین اول از همه اومد و سلام کرد .. دستشو دراز کردو باهام دست داد .. دستشو کشیدم و بغلش کردم .. پیشونیشو بوسیدمو گفتم تو عروس خودمی .. آروم کنار گوشش گفتم به زودی مراسم عقدتونو میگیرم .. نازنین لبخندی زد که تمام دندونای قشنگش معلوم شد .. گفتم حالا نمیخواد به شاهین بگی ذوق مرگ میشه ! بذار خودم بعدا بهش میگم .. گفت چشم .. بعد با رامین دست دادم گفتم خوش اومدی آقای دکتر ! گفت ممنونم .. آخر از همه رضا اومد .. باهام دست داد .. بعد گفت نادیا کو ؟؟؟ نیستش ! نکنه نمیخواد منو ببینه .. گفتم الان میاد .. یهو از پشت سر نادیا آروم سلام کرد .. رفتم کنار و رضا نادیا رو دید .. باتعجب به نادیا نگاه کرد .. اول بهت زده نگاهش کرد بعد گفت این لباس چرا اینقدر تنگ شد ؟؟؟ یعنی اینقدر تنگو باز بود ؟؟؟ فهمیدم گند خود رضا زده و من نادیا رو دعوا کردم .. البته خود نادیا میتونست نپوشه و بگه خیلی ناجوره ولی اینکارو نکرد .. گفتم رضا ! باید باهات صحبت کنم ! رضا یه نگاه بهم کردو گفت میدونم .. متاسفم .. گفتم خوبه ! رضا دستشو دراز کردو دست نادیا رو گرفت و کشید سمت خودش .. خیلی آروم که فقط منو نادیا میشنیدیم گفت برو لباستو عوض کن عزیزم .. گفتم لازم نیست ! الان دیگه دیره .. فقط برای نادیا بد میشه .. دستمو دور شونه نادیا گذاشتمو کشیدمش تو بغلم .. گفتم تا من هستم هیچ کس وجود نمیکنه درمورد نادیا حرفی بزنه .. گرچه غریبه بینمون نیست .. به نادیا نگاه کردم .. نادیا سرشو بلند کردو تو چشمام نگاه کرد .. با مهربونی گفتم این بارو عیبی نداره .. آروم پیشونیشو بوسیدمو کنار گوشش گفتم اگر دعوات کردم فقط بخاطر خودت بود .. این لباس خیلی بهت میاد .. ناراحت نباش .. کنار رضا خوش بگذرون ! تا گوش رضا رو هم خوب بکشم ! نادیا از خجالت صورتش سرخ شدو لبخندی زدو گفت ممنون .. میدونم ممنون گفتنش بخاطر اینکه گذاشتم این لباس تنش باشه نیست .. بخاطر حمایت و مواظبتی هستش که ازش میکنم .. اینکه بخاطر خطاش تنبیهش میکنم ولی طوری ازش حمایت میکنم که کسی نتونه حرفی بزنه .. با وجود شوهرش ولی بازم این منم که کامل ازش حمایت میکنم ... آروم هولش دادم تو بغل رضا .. گفتم تارا کو ؟ دیدم از طرف آشپزخونه اومد ..رفتم سمتشو آروم گرفتمش تو بغلم .. گفتم کجایی پس خوشگله ؟؟ لبخندی زدو گفت فعلا که شما نیستی ! گفتم جدی ؟؟؟ که من نیستم ! هان ؟ خوب تا وقت خواب چیزی نمونده .. اونموقع هستم .. یه چشمک بهش زدمو با شیطنت خندیدم .. نگاهم کردو با عشوه گفت یعنی یکم پیش بست نبود ؟؟؟ هوم ؟؟ گفتم زیادی عشوه نیا ! یه موقع دیدی بردمت تو اتاقو .... خندیدو از بغلم دراومد رفت سمت بچه ها .. برگشتم سمت بچه ها نگاهشون کردم .. برگشتم سمت اتاق دخترا ! سه چهار ساعت از تنبیه کردنشون میگذشت .. یه تقه و رفتم داخل .. دخترا کنار هم روی تخت نشسته بودن .. سریع از جاشون بلند شدن .. دستامو تو جیب شلوارم یکم نگاهشون کردم .. گفتم خوب ! این بار آخر بود که دیدم دنبال این دوتا وروجک کردیدو همه جا رو بهم ریختیت ! شیرفهم شد ؟ آروم گفتن بله .. برگشتم سمت میز آرام . به لبه میز تکیه دادم .. گفتم خوب .. بریم سر کارنامه شما دوتا ...ترنم عکس العمل خاصی نداشت ولی آرام ترسید .. طوری رنگش پرید که ترسیدم اتفاقی براش بیوفته .. یه نگاه به ترنم کردمو گفتم تو .. ترنم نگاهم کرد .. گفتم تو نمراتت مثل همیشه عالی بود .. آفرین ... خیلی خوبه ... لبخندی زد... به آرام نگاه کردم .. گفتم ترنم بیرون باش ! ترنم با نگرانی به آرام نگاه کردو لباسام ... گفتم لباسات خوبه ... گفت چشم بابا ... وقتی رفت گفتم خوب ... اما تو ! آرام با ترس نگاهم کرد .. گفتم خوب ... اصلا انتظار نداشتم .. با اینکه خودم بالا سرت بودم و درس خوندنت زیر نظرم بود ولی بازم انتظار نداشتم ! آرام یهو با بغض گفت داداش .. بخدا .. بخدا .. سعیمو .. کردم .. اشکو تو چشماش دیدم دیگه نتونستم ادامه بدم .. بلند شدم رفتم سمتش .. بازوشو گرفتمو کشیدمش تو بغلم ..دیگه طاقت نیاوردو گریه کرد .. روی موهاشو بوسیدمو گفتم عزیزم ... افتخار میکنم بهت .. نمراتت عالی بود .. اصلا انتظار نداشتم .. روسفیدم کردی .. از بغلم دراومدو نگاهم کردو گفت راستی داداش ؟ گفتم آره .. یعنی باهات شوخی میکنم ؟ هان ؟ نگاهم کرد .. گفتم دیروز وادارم کردی تنبیهت کنم .. امروز هم همینطور ... چرا ؟ هان ؟ چرا این کارا رو میکنی ؟ چرا یه کاری میکنی که مجبور بشم دست روت بلند کنم ؟ میدونی که چقدر ناراحتم ؟؟؟ میدونی ؟؟ وادارم کردی ! دوباره بغلش کردم .. دستمو تو موهاش کردمو سرشو توی سینم فرو کردم .. گفتم عزیزم .. دخترم .. تو جگر گوشه منی .. هنوزم برام همون دختر کوچولویی ... قلبم میگیره وقتی مجبور میشم تنبیهت کنم .. کتکت بزنم .. خوب ... یه چیزی بهت میگم میخوام خوب فکر کنی ! از بغلم درش آوردم و گفتم بشین روی تخت .. بعد صندلی پشت میزشو کشیدم سمت تخت و روبه روی تخت نشستم .. گفتم آخر این هفته شاهو میاد خواستگاری ! با شاهرخ و دکتر فیروزه .. آرام با گیجی نگاهم کرد .. گفتم شنیدی چی گفتم ؟ گفت بله داداش .. گفتم خوب ... حالا میخوام یه چیزی بهت بگم .. بعد از خواستگاری اجازه میدم با تلفنی باهاش رابطه داشته باشی و صحبت کنی ... فقط در حد یه دوست .. یه فامیل .. نه بیشتر ! اگر متوجه بشم که غیر از این بشه ارتباطتو کامل قطع میکنم ... تا زمانیکه دانشگاهت تموم بشه ! متوجه شدی ؟ آرام گفت بله داداش .. گفتم اجازه میدم وقتی خانوادگی رفتو آمد میکنیم باهاش حرف بزنی و معاشرت عادی داشته باشی ... فقط همین !!! نمیخوام بهت سخت بگیرم ولی اگر غیر از این عمل کنی عواقبش خیلی برات سخت میشه .... خوب ... فردا سارا میاد تهران ... دوباره سه تایی آتیش نسوزونید !یهو انگار بهش یه خبر خیلی مهم داده باشن جیغ زد وای داداش !!! واقعا ؟ آخ جون ... اخمامو تو هم کردمو گفتم آروم ! چه خبرته ؟؟؟ بسه ! آرام یهو ساکت شدو نگاهم کرد ... گفتم از حالا بهت اخطار میدم ! اگر بازم خرابکاری کنید یا شیطنتی بکنید تورو بیشتر از اون دوتا تنبیه میکنم ! فهمیدی ؟ آروم سرشو تکون داد .. با اخم گفتم باز که سرتو تکون میدی ! زبون نداری تو ؟ آروم گفت ببخشید داداش .. بله فهمیدم .. گفتم خوبه ! اتمام حجت کردم باهات ... بلند شدمو گفتم صورتتو بشور سریع بیا بیرون ! لباس مناسب هم بپوش ! گفت چشم .. از اتاق اومدم بیرون .. رفتم سراغ کوروش .. درو باز کردمو رفتم داخل .. یهو از جاش پرید .. تبلتش دستش بودو از دستش افتاد .. جلوی در نگاهش کردم .. سریع تبلتشو برداشت .. سرشو انداخت پایین .. گفتم بازم تبلت ؟ آره ؟ ... هر موقع دیدمت تبلت دستت بود ! بیارش اینجا ! کوروش با التماس نگاهم کرد ولی با اخمم بهش فهموندم که راهی نداره .. اومد جلو آهسته داد دستم ..بعد برگشت سرجاش ایستاد .. سعی کرد ازم دور وایسه .. تبلتو گرفتمو روی میز کنار در گذاشتم .. گفتم خوب ! کارنامت اومده ! یهو تکون خورد .. انگار ترسید .. رفتم جلو و روبه روش ایستادم .. لبخند زدم .. گفتم آفرین ... این دفعه خیلی خوب عمل کردی .. نمراتت خیلی پیشرفت کرده و من خیلی از نمره هات راضیم .. نگام کردو گفت واقعا بابایی ؟ گفتم آره .. خوب .. دستو روتو بشور لباستو عوض کن بیا بیرون ... خندیدو گفت چشم ... سرمو تکون دادمو موهاشو نوازش کردم .. موقع اومدن بیرون تبلتشو برداشتم و بیرون از اتاق روی میز کنسول گذاشتم .. مطمعنم که جرات نمیکنه بهش دست بزنه .. رفتم سراغ ناتاشا .. درو باز کردمو رفتم داخل ناتاشا تنها پشت میزش نشسته بودو نقاشی میکرد ..اول متوجه نشد منم .. یه دفعه متوجه شدو سریع از جاش بلند شد ... سرشو انداخت پایین .. لبه تختش نشستم و درست به روبه روی خودم اشاره کردم گفتم بیا اینجا ! آروم اومد جلو و ایستاد .. گفتم چند بار تا حالا بهت گفتم کاری به کار پشمک نداشته باش ! چند بار گفتم به برادر بزرگترت احترام بذار و باهاش دعوا نکن ! ولی بازم تکرار کردی .. هر بار با یه تنبیه کوچیک گذشت کردم .. این بار کاری کردی که دیگه نتونستم ببخشم .. مجبورم کردی درست حسابی تنبیهت کنم ! حالا که تنبیه شدی دردت اومد خوب شد ؟ هان ؟ همینو میخواستی ؟ میخواستی حسابی تنبیهت کنم ؟ آره ؟ سرشو انداخت پایین .. گفتم خوب گوشاتو باز کن ناتاشا ! اگر دوباره همچین چیزی ازت ببینم طوری تنبیهت میکنم که تا چند ساعت گریه کنی ! این بار دیگه کاری میکنم که این کتکی که خوردی پیشش هیچه ! فهمیدی ؟ آره ؟ آروم و با بغض گفت بله بابایی .. گفتم خوبه ! دختر بزرگی هستی ! عاقلو باهوشی ! میدونم که کامل میفهمی چی میگم ! کاری نکن این بار بد کتکی بخوری ! دارم واضح بهت میگم .. دیگه تکرار نمیکنم ! فهمیدی ؟ گفت بله بابایی ... گفتم خوبه ! حالا به مامان تارا میگم بیاد لباستو عوض کنه ... میای بیرون و سلام میکنی و مثل دخترای خوب میشینی ! گفت چشم بابایی .. دستشو گرفتمو کشیدمش تو بغلم و بوسیدمش .. گفتم آفرین دختر خوب ! بلند شدم رفتم سمت درو رفتم بیرون .. وقتی رسیدم تو سالن تارا اومد سمت من .. گفتم عزیزم لطفا کمک کن ناتاشا لباسشو عوض کنه ... گفت با ناز گفت باشه .. .. لبخندی زدم و رفتم سمت سالن و جای خودم نشستم ..همه مشغول حرف زدن بودن .. گفتم گوش کنید ! یهو همه ساکت شدن .. گفتم میخوام یه خبری بهتون بدم .. تو هفته آینده قراره بریم شمال ... خودتونو حاضر کنید ! یهو سالن رفت روهوا ... یکم که گذشت گفتم بسه ! خوب ! روزش دقیق معلوم نیست .. به احتمال زیاد یکشنبه میشه .. خبر دوم این که سارا داره میاد تهران .. فردا میرسه .. خبر سوم ... تو ماه آینده مراسم عقد داریم ..به قیافه همه نگاه کردم .. با تعجب نگاهم میکردن .. گفتم عقد شاهینو نازنینو میخوام راه بندازم .. دوباره همه شروع کردن به سروصدا .. هیجانشون که کم شد گفتم و در آخر میخوام یه خبر دیگه بهتون بدم ... تا دو سه هفته دیگه میخوام مراسم عروسی خودم و تارا رو تو خونه بگیرم .. به توصیه رضا یه مراسم خودمونی که به تارا فشار نیاد .. از حالا فکر لباس باشید ... این بار طوری همه جیغو هورا کشیدن که گوشام سوت کشید .. همین موقع تارا با ناتاشا اومد .. ناتاشا سلام کردو نشست کنار تارا ... تارا گفت چه خبره ؟ گفتم برنامه های یکی دوماه آینده رو گفتم .. گفت خوب .. بگید منم بدونم .. درمورد شمال و سارا و عقد کنون شاهین گفتم و درآخر عروسی خودمون .. تارا خندیدو گفت برای همین اینقدر سروصدا میکنن ؟؟ گفتم آره ...کم کم همه ساکت شدن .. گفتم خوب ... برای مسافرت شمال شاهرخ با خانمش هم میاد ... کامیار مازیار و ..... یکم مکث کردم و به آرشا نگاه کردم .. گفتم روژیار ! یهو آرشا خندید .. انگار دنیا رو بهش دادن .. طوری هیجان زده شد که نتونست جلو من خودشو نگه داره .. دیگه نگاهش نکردمو به شاهین گفتم به سینا بگو اونم بیاد ! شاهین با تعجب نگاهم کردو گفت چشم رئیس ... گفتم وقتی جزء گروه شما حساب میشه و بخاطر کارای شما ترکه میخوره باید بتونه شمال هم بیاد ! همین موقع پریوش اومدو گفت شام حاضره .. بفرمائید ... بلند شدمو دست تارا رو گرفتم .. گفتم بریم سر میز عزیزم .. ناتاشا هم بلند شد .. کوروش که کنار نادر نشسته بود هم بلند شد .. آرام و ترنم که از خوشحالی رو پا نبودن .. میدونم با اومدن سارا کار منم درمیاد ! شش دنگ باید حواسم بهشون باشه دسته گل به آب ندن ... بعد از شام همه تا ساعت 12 نشسته بودن .. البته ناتاشا و کوروش با تهدید من رفتن بخوابن ...از موقعی که رضا اومد نازنین نزدیک شاهین نشسته بودو با هم پچ پچ میکردن .. رامین فقط این وسط ساکت نشسته بودو مدام زیر چشمی به ترنم نگاه میکرد .. وقتی همه رفتن دخترا رفتن اتاقشون .. نادیا و پروانه باهم صحبت میکردنو رفتن اتاق پروانه .. پسرا هم رفتن سمت سوئیتشون .. منم بازوی تارا رو گرفتمو رفتم سمت اتاق ... رفتیم داخل درو پشت سرم بستم و قفل کردم .. تارا رو بین بازوهام گرفتمو لبهاشو بوسیدم ... با هیجان تو بغلم نگهش داشتم .. درونم یه اشتیاقی برای تصاحب دوبارش داشتم .. برای همین بغلش کردمو بردمش توی تخت .. با اینکه بعد از ظهر باهم بودیم ولی بازم احساس خواستنش تمام وجودمو پر کرده بود .. همینطور که توی تخت بغلش کرده بودمو میبوسیدمش آروم کنار گوشش گفتم اگر دوباره بخوامت بهت فشار میاد ؟ آروم گفت نه ... از توی چشماش خوندم که اونم همین حسو داره .. پس بدون اتلاف وقت دوباره بوسیدمش ... آروم آروم تا روی گردنش اومدمو لباساشو ازش دور کردم ... هیجان خواستنش بهم اجازه نمیداد آروم باشم .. بااینکه سعی میکردم با آرامش پیش برم ولی یه جایی دیگه از دستم در رفتو نفهمیدم چی شد ... بعد تو آغوش همدیگه بخواب رفتیم .... صبح که چشمامو باز کردم به تارا نگاه کردم .. آروم خوابیده بود ... دیشبو به خاطر آوردم ... یهو ترسیدم .. نکنه کار من باعث خطر برای تارا و بچم بشه ؟؟؟ آروم لحافو زدم کنار و به تخت نگاه کردم .. اگر اتفاقی بیوفته با خونریزی همراهه .. پس به دقت تختو نگاه کردم .. یهو تارا بیدار شد ..گفت چی شده عشقم ؟ گفتم ترسیدم که شاید دیشب زیاده روی کرده باشم و برای تو خطرناک بوده باشه ... لبخندی زدو گفت نترس خودم حواسم بود ... خوبم ... خوشحال شدمو آروم بوسیدمش ... بعد از تخت بیرون اومدمو به سمت حمام رفتم ...

شاهین #

رئیس اومد تو سالن نشست .. به احترامش بلند شدیم و با خودش نشستیم .. نگاهش آروم شده .. الان دیگه به این باور رسیدم که وجود یه زن یه همسر یه بانو تو زندگی یه مرد اثر زیادی داره .. هم از نظر روحی و هم جسمی ... تارا خوب میدونه که چطور شوهرشو آروم کنه و فکرشو از خرابکاری بچه ها منحرف کنه .. خدا کنه نازنینم اینطور بتونه منم آروم کنه .. یه آن تصویر نازنین اومد تو ذهنم .. نزدیک بود غش کنم .. آریا زد به بازومو گفت چته ؟ .. خودمو جمع کردمو گفتم هیچی .... هیچی ... همین موقع نادیا از سمت اتاقش اومد .. یه آن شوک نگاهش کردیم .. رئیس هم سرشو برگردوندو نگاهش کرد .. لباسی که نادیا پوشیده بود منو یاد زمانی انداخت که تازه اومده بود ... اون زمان رئیس خیلی بهش سخت میگرفتو یه بار بخاطر لباس پوشیدنو حرف گوش نکردن حسابی تنبیه شد .. از اون وقت رئیس براش قوانینی گذاشت که یکیش لباس درستو معقول بود .. رئیس اگر سالها بگذره از قوانینی که گذاشته کوتاه نمیاد ... از نگاه تیز رئیس فهمیدم که بد عاقبتی در انتظار نادیاست .. نادیا انگار خودش فهمیده بود آروم از کنار سالن رد شدو رفت آشپزخونه .. انگار خودش فهمید که رئیس عصبانیه ... آریا سرشو نزدیک گوشم کردو گفت لباسشو دیدی ؟ گفتم آره .. از اون یقه بازش یا شلوار تنگش که احساس کردم داره پاره میشه .. آریا گفت داداش این بار ولش نمیکنه ... گفتم خدا کنه بهش سخت نگیره .. گناه داره طفلک .. یهو رئیس از جاش بلند شدو رفت سمت آشپزخونه ... بعد از صحبت با پریوش به نادیا گفت دنبالش بیاد ... از جلوی ما رد شدن و رفتن سمت کتابخونه .. گفتم طفلک .. همین موقع پروانه اومد توی سالن ... تارا هم اومد ... تارا از پروانه پرسید ناتاشا چکار میکنه ؟ پروانه با لبخند گفت نگران نباش .. نشسته نقاشی میکنه .. اونقدر از داداش ترسیده که صداش درنمیاد .. تارا با ناراحتی گفت طفلک بد تنبیه شد .. هر چهار تاشون .. بعدم رفت سمت اتاق ناتاشا .. پروانه نشست .. گفتم پروانه این چه لباسی بود نادیا پوشیده بود ؟ پروانه گفت این لباسو رضا براش خریده ... گفته بپوشه.. الان داداش حسابی دعواش میکنه .. خدا کنه کاریش نداشته باشه ... نگرانی تو چشمای پروانه اشک شدو ریخت تو صورتش .. دلم سوخت .. بلند شدم رفتم کنارش نشستمو بغلش کردم... گفتم آروم باش .. الان شوهرت میاد چشمات پف میکنه ... آرشو که میشناسی .. چشمات اشکی میشه دیوونه میشه .. آریا هم اوم کنار پروانه نشست .. پروانه از بغلم اومد بیرون .. آریا تکیه دادو پاشو رو پاش انداخت .. درست ژست رئیسو گرفته بود .. گفتم اوهوی ! چیه ؟؟؟ ژست گرفتی ! آریا نگاهم کردو آروم گفت خفه بابا ! همین موقع پریوش پری رو صدا کرد .. پروانه رفت سمت مادرش .. منو آریا هم کنار هم نشستیم ..آرشا و نادر کنار هم نشسته بودن ولی جرات نمیکردن از خودشون عکس العملی نشون بده ... گفتم رضا بیاد رئیس پوستشو میکنه .. آریا گفت آره ... بعد از مدتی رئیس اومد تو سالن .. تا رئیس اومد آرش و آسا هم اومدن ... آسا که همون اول دوید و رئیسو بغل کرد رئیس هم بوسیدشو باهاش صحبت کرد .. بعد برگشت پیش آریا .. آرش هم با رئیس دست دادو اوم کنار مانشست .. رضا و نازنین و رامین هم اومدن ..انگار دنیا رو بهم دادن .. وقتی نازنینو میبینم دلو دینمو میبازم .. دیگه هیچی حالیم نمیشه و این مسئله تاحالا باعث چند بار کتک حسابی شده .. نازنین از همون اول اومد به رئیس سلام کرد .. رئیس دستشو گرفتو کشیدش تو بغلش و پیشونیشو بوسید .. درگوشش چیزی گفت که نازنین خندید .. رامین هم رفت جلو و سلام کرد .. آخر از همه رضا اومد .. بعد از سلام و احوال پرسی سراغ نادیا رو گرفت ... یهو نادیا از سمت اتاقش اومد .. رضا اول شوکه نگاهش کردو آهسته شروع کرد به صحبت با رئیس .. نادیا اومد و کنارشون ایستاد .. بعد از مدتی رئیس دستشو دور شونه های نادیا گرفتو صورتش جدی شد .. میدونم که رئیس نادیا رو دعوا کرده .. از چشمای نادیا معلوم بود گریه کرده ..ولی یه چیزی منو شگفت زده کرد .. دست حمایتگر رئیس که نادیا رو در آغوش گرفت .. رئیس ممکنه خیلی سخت بگیره ولی به جاش از تمام اعضای خانوادش حمایت میکنه .. نشنیدم بینشون چی ردو بدل شد ولی از حمایت رئیس معلوم بود که هرچی بوده رئیس طرف نادیا رو گرفته .. رضا دست نادیا رو گرفتو رفتن یه گوشه .. ولی این لباس چقدر به نادیا می اومد ... رئیس رفت سمت اتاق دخترا .. منم رو کردم به آریا و گفتم سارا فردا میاد دردسر منم شروع میشه .. آریا یهو برگشت سمت منو گفت سارا ؟ نگفتی ؟؟؟ گفتم نگفتم ؟ آخ ! یادم نبود تو شرکت نبودی ! آره فردا میاد . یه ماه دیگه هم مامان اینا میان ..آریا دستشو دور شونه آسا انداخت .. پروانه هم اومد کنار آرش نشست .. ولی نازنین یکم با فاصله از مانشستو نگاهم میکرد .. منم با چشمام قربون صدقش میرفتم ..آریا سرشو به گوشم نزدیک کردو گفت چند دقیقه حواست باشه با آسا میرم سوئیت .. گفتم باشه حواسم هست .. اونا که رفتن آرش به پروانه گفت میای بریم گلخونه ؟ پروانه خندیدو گفت بریم .. اونا هم بلند شدن .. با خودم گفتم خوش بحالتون .. نازنین آروم اومد کنارم نشست .. گفت خوش میگذره ؟ گفتم تا شما تشریف دارید خوش میگذره .. نازنین با ناز خندید .. آروم گفتم کاش تورو زودتر عقد کنم ... نگاهم کردو گفت خوب ؟؟؟ گفتم خوب به جمالت .. اونطوری میتونم بوست کنم .. بغلت کنم .. او لبای خوشگلت قلبمو آتیش میزنه .. نازنین به حرفای من میخندید ولی میدونم که خوشش میاد ... خودمو لوس کردمو گفتم وقتی عقدت کنم اونقدر او لباس ماچ میکنم که دلم آروم بشه ... با عشوه نگاهم کردو گفت فقط لبام ؟؟؟ با تعجب نگاهش کردم .. از نگاه شیطونش فهمیدم که اونم خیلی منو میخواد .. با خودم گفتم وقتی عقد کنیم فکر نکنم تا عروسیمون بتونم صبر کنم ... دلم میخواد کل هیکلشو ماچ کنم ... آب دهنم راه افتاد .. نازنین سرشو آروم نزدیکم کردو گفت به هرچی فکر میکنی داداش رضا و داداش آرازم تصور کن ! یهو برق از سرم پرید ! به اطرافم نگاه کردم .. رضا سرش با نادیا گرم بود .. رئیسم نبود .. برگشتم رو به نازنینو گفتم خدا بگم چکارت نکنه دختر ! سکته کردم .. نازنین خندید ... گفت بهت گفتم که حواست باشه !!! با خودم گفتم اگر رئیس این حرفا رو که به نازنین زدمو بشنوه اول از پا آویزونم میکنه بعد اونقدر با ترکه میزنتم که پوستم کنده بشه ! از تصور چهره عصبانی رئیس درحالیکه ترکه دستشه تنم لرزیدو هرچی فکر عاشقانه کرده بودم دود شد رفت هوا ...

آریا #

وقتی آسا از در اومد تو از خوشحالی بال درآوردم .. فکر کردم اول میاد منو بغل میکنه ولی با تعجب دیدم اول رفت داداشو بغل کردو خوشو بش کرد .. بعد از مدتی اومد کنارم نشست .. گفت چطوری ؟ گفتم شما بهتری ! .. حالا اول میری داداشو بغل میکنی ؟ آسا گفت حسود نباش آریا ! داداش مثل آرشه برام .. دلم براش تنگ شده بود .. بعد یه لبخند عاشق کش بهم زد .. سرمو تو گوش شاهین کردمو گفتم هوامو داشته باش که با آسا برم سوئیت .. هر موقع میخوام با آسا خلوت کنم و یکم ببوسمش شاهین هوامو داره تا کسی متوجه نشه .. مخصوصا داداش .. ازش خجالت میکشم ..با اینکه حتما میدونه گاهی جیم میشیم مشغول چه کاری هستیم .. ولی با اینحال فکر کردم اگر مچمو وقتی با هیجان لبای آسا رو میبوسم بگیره چی میشه !!!! .. آروم بلند شدیمو رفتیم سمت سوئیت .. رفتم داخل و آسا رو با خودم کشیدم تو و درو پشت سرم قفل کردم .. بدون معطلی آسا رو بغل کردم .. لبهامو رو لبهاش گذاشتم و بوسیدم .. تمام وجودم از این بوسه جون گرفت .. درحالیکه میبوسیدمش بردمش سمت تختم و خوابوندمش روی تخت .. آسا روی تخت دراز کشید .. موهاش افشون روی تخت نگاهم کرد ..این نگاهش همیشه منو میکشه .. با هیجان بیشتری بوسیدمش .. لبهاش کل صورتش و بعد گردنش .. تا حالا به خودم اجازه ندادم به جاهای دیگه بدنش دست بزنم .. این بار پامو فراتر گذاشتم .. همینطور که گردنشو میبوسیدم دستمو روی بدنش حرکت دادم .. احساس میکردم که با لمس هر قسمت حساس بدنش اونم هیجان زده میشد .. بعد مدتی دیگه نفهمیدم چی شد .. یهو به خودم اومدم دیدم لباساشو باز کردمو بدن برهنش زیر دستمه .. دیدم اگر ادامه بدم دیگه نه من میتونم جلوی خودمو بگیرم نه آسا .. آسا که متوجه شد با خجالت لباسشو بستو مرتب کرد .. نشستم رو تختم و نگاهش کردم .. آهسته گفتم ببخشید .. زیاده روی کردم .. آسا با صورت قرمز گفت نه .. منم دوست داشتم .. یهو اومد نزدیکمو لبهاشو رو لبهام گذاشتو بوسید .. همینطور که همدیگه رو میبوسیدیم میگفت که میخوامت ... ولی من خودمو عقب کشیدم .. گفتم الان نه .. ما قولی دادیم که باید بهش پایبند باشیم . بغلش کردمو سعی کردم با نوازش آرومش کنم .. میدونم که آسا هم اینطور وقتا خیلی اذیت میشه ولی چاره ای نیست .. باید تا عروسیمون صبر کنیم .. بلند شدم خودمو مرتب کردم .... گفتم تو هم خودتو مرتب کن .. با این سرو وضع هرکی ببینتت فکر میکنه چه خبر بوده ! خندیدو رفتم جلوی آینه .. خودشو مرتب کرد .. برگشت سمتمو گفت آرایشم بهم ریخته .. چکار کنم ؟ گفتم ببخشید لوازم آرایش منو نمیتونی برداری ! من حساسیت میشم ! یهو هردو زدیم زیر خنده ! آسا گوشیشو برداشتو پروانه رو گرفت .. بعد از مدتی پروانه جواب داد .. آسا گوشی رو روی آیفون گذاشته بود و گفت پری کجایی ؟ با شیطنت گفت گلخونه .. آسا یهو گوشی رو از آیفون درآوردو گذاشت در گوشش .. شروع به صحبت کرد .. بعد قطع کرد .. بهم نگاه کردو گفت میرم اتاق پروانه از لوازمش استفاده کنم .. اخمامو توهم کردمو گفتم کجا بود ؟؟؟ آسا لبخندی زدو گفت آرش بردتش گلخونه براش گل بچینه ! با اخم گفتم گل بچینه ! هان ؟ الان گل چیدنو نشونش میدم ! تا خواستم برم سمت در آسا اومد جلو و گفت خوب توهم داشتی برام گل میچیدی !! یادت رفت ؟ با اخم گفتم باشه ! آسا دستشو نوازش وار روی اخمم کشیدو گفت بازشون کن این سگرمه ها رو ... لبخندی زدمو گفتم باشه .. برو زود برگرد بریم پایین ! الان داداش میفهمه ! خندیدو گفت باشه و سریع از در بیرون رفت .. آرشو تصور کردم که داره با پروانه عشق بازی میکنه .. با خودم گفتم خوب کاری که خودم بازنم میکنم اونم بازنش میکنه ... بعدم خندیدم ...

آراز #

بعد از اینکه از خونه خارج شدم پشت فرمون نشستمو راه افتادم سمت شرکت ... آرش بیرون از خونه به کاپوت ماشینش تکیه داده بودو منتظر بود...تا از خونه رفتم بیرون یهو از جاش پریدو صاف ایستاد .. ایستادم شیشه ماشینو دادم پایین .. اومد جلو سلام کرد .. جوابشو دادم .. گفتم مواظب رانندگیت باش ! فهمیدی ؟ گفت بله رئیس .. گفتم خوبه .. راه افتادم .. پسرا به سرعت پشت سرم سوار شدنو راه افتادن .. به شرکت رسیدم تو پارکینگ پارک کردم .. از در اصلی وارد شدم .. همه کارمندا داشتن به شرکت وارد میشدن .. همه نزدیک میشدن سلام میکردن و صبح بخیر میگفتن . منم با احترام جوابشونو میدادم .. از پله ها بالا رفتم و وارد طبقه دوم شدم .. مستقیم رفتم سمت اتاقم .. فرخ داشت پشت سرم میومد .. با سرعت رفت پشت میزش و برنامه روزو برداشتو پشت سرم اومدتوی اتاق .. کیفمو رو میز گذاشتم و پشت میزم نشستم .. فرخ برنامه های روزو باهام اوکی کردو مرخصش کردم .. کارا رو باید سریع انجام بدم .. هفته دیگه رو باید خالی کنم تا بتونم با بچه ها برم مسافرت .. حدود ساعت 10 بود به فرخ دستور دادم سینا رو بخواد اتاقم .. چند دقیقه طول کشید تا سینا اومد .. در زدو اومد داخل . درو پشت سرش بست و کنار در ایستاد .. این یکی هم از پسرا یاد گرفته که وقتی اومد تو اتاقم کنار در وایسه .. سلام کردو ساکت ایستاد .. نگاهش کردم جواب سلامشو دادمو گفتم بیا جلو ببینم ! چند قدم برداشت اومد جلو .. با فاصله از میزم ایستاد .. سرش پایین بود.. گفتم خوب ! بگو ببینم ! سرشو بالا گرفتو نگاهم کرد .. اخم کردم مستقیم نگاهش کردمو گفتم باز چه خرابکاریی کردید ؟ سینا گفت رئیس ... ببخشید .. من .. تا آخر وقت حتما خدمتتون تقدیم میکنم .. دیدم زیادی داره کتابی حرف میزنه .. گفتم چیو تحویل میدی ؟؟ گفت گزارش قرارداد جدیدو ... هنوز ایمیل تاییدش نیومده .. من ... زدم روی میز .. سرشو انداخت پایین .. گفتم مگه ازت گزارش خواستم ؟ هان ؟ خودم تو انجام قرارداد بودم ! گزارش کارم باید بعد از اتمام قرارداد نوشته بشه بعد من امضاء کنم ! بعدشم میره بایگانی ! حالا تو کجای این کاری ؟ سینا سرشو کامل انداخت پایین .. خندم گرفت .. فهمیدم خواستمش اتاقم نمیدونسته برای چیه برای همین با خودش فکر کرده بابت قرارداده .. به خودم مسلط شدم .. گفتم سرتو بگیر بالا ! سینا کمی سرشو بالا گرفت ولی نگاهم نکرد ..از جام بلند شدم .. میزو به آرومی دور زدمو رفتم سمتش .. دوباره سرشو انداخت پایین ... درست روبه روش ایستادم .. گفتم اونایی که تورو اینطور از من ترسوندن نگفتن وقتی کارتو درست انجام بدی نباید از من بترسی ؟؟؟؟ هوم ؟ از من هیولا ساختن ؟ آره ؟ البته حق دارن ! وقتی سهل انگاری میکنن یا به مسئولیتشون بی توجهی میکنن هیولا میشم ! اونوقته که کاری میکنم که هرگز فراموش نکنن ! خوب ... وقتی کارتو درست انجام دادی سرتو بگیر بالا .. سینا یکم مکث کردو بعد سرشو بالا گرفت .. سرمو تکون دادمو لبخندی زدم گفتم خوبه ! وقتی خطایی نکردی نباید از چیزی بترسی ! آروم گفت بله رئیس .. گفتم خوب ! برگشتم سمت میزم و نشستم .. گفتم هفته آینده با خانوادم میرم ویلای شمال .. تو هم میای .... سینا گفت ممنونم رئیس ولی من نمیخوام مزاحم بشم ... گفتم وقتی بخاطر خطاشون تنبیه میشی پس جزء این کودکستانی .. مزاحم نیستی .. روزش معلوم نیست .. اونم پسرا بهت میگن .. لبخندی زدو گفت ممنونم رئیس .. باعث افتخارمه ... سرمو تکون دادمو گفتم مرخصی ! گفت بله رئیس و رفت .. دیدم چطور خوشحال شد .. منم برگشتم سر کارم .. از ظهر گذشته بود که شاهین آریا و آرش اومدن .. سه تایی جلوی میزم ایستادن .. به پشتی صندلیم تکیه دادمو گفتم خوب ؟؟؟؟ شاهین شروع کرد به تعریف .. همینطور که تعریف میکرد گاهی آرش و آریا هم بین حرفاش میپریدنو این وسط باهم بحث میکردن .. تا اینکه زدم روی میزو گفتم بسه ! سه تایی ازجاشون پریدن ! گفتم درستو مثل آدم حرف میزنید یا به خدمتتون برسم ؟؟؟ شاهین گفت ببخشید رئیس ... بعد آروم به آریا و آرش گفت خفه ! بعد برگشت سمت منو با چشمایی گشاد نگاهم کردو گفت غلط کردم رئیس ... گفتم بخاطر رفتارت بعدا به خدمتت میرسم ! حالا بقیه گزارشتو کامل کن ! گفت چشم .. تموم ماجرا رو تعریف کرد تا اینکه رسیدن به شرکت ایران .. آریا گفت داداش میشه تنها صحبت کنیم ؟ گفتم باشه و شاهینو آرشو مرخص کردم .. البته میدونستم هرچی میخواد بگه قبلا به شاهین و آرش گفته .. سرمو برای تایید تکون دادمو شاهین و آرش رفتن بیرون ... گفتم بگو ببینم .. گفت داداش یادته یه پروژه گرفته بودی که بابا مخالف بود .. همونی که یه ساختمون چهار طبقه باید طراحی میکردی ؟ همونی که .... گفتم همونی که بخاطرش کتک بدی از بابا خوردم ؟ گفت آره .. گفتم خوب ؟ گفت این ساختمون همونه... یعنی شما حتما خشایار رو میشناسی ... یکم نگاهش کردم .. گفتم اون زمان من یک بار با صاحب کار ملاقات کردم .. بعد از اون از طریق یه رابط کارو تحویل دادم .. آریا گفت به هر حال مادیگه نرفتیم ایشونو ببینیم .. گفتم کار خوبی کردید .. از اینجا به بعدش با خودم ! گفت بله داداش .. گفتم میتونی بری ! گفت بله و رفت .. آریا که رفت بیرون به پشتی صندلیم تکیه دادم .. یهو با هجوم خاطرات گذشته روبه رو شدم .. یاد زمانی افتادم که پدرم هنوز تو شرکت کار میکرد و من تازه ترم اول دوم دوره ارشد بودم .. اون زمان سرم باد داشت .. خیلی بلند پروازانه به دنبال رویاها و اهدافم بودم . بابا مرتب بهم گوشزد میکرد که آروم حرکت کن ولی من نمیتونستم سرجام وایسم .. تصمیم گرفتم با دوستانم یه شرکت بزنیم .. همزمان با درسم هم کار قبول میکردم .. بخاطر همین یکم تو درسام مشکل پیدا کردم .. کاراهای عملیم عالی بودن ولی نمرات تئوریم به شدت پایین کشید .. ترم اول بابا با دیدن نمراتم عصبانی شد .. گفت بهت گفتم کار اضافه انجام نده ! این کارا باعث میشن از پیشرفت باز بمونی .. نمرات ارشدت توی رزومه کاریت خیلی اثر داره ... من اون موقع هنوز از بابا میترسیدم .. بااینکه ارشد میخوندم ولی هنوز خیلی از بابا حساب میبردم .. اون بار برای اولین بار بابا بهم سخت نگرفت .. فقط گفت بهت اخطار میکنم هم زمان با درست کار نمیکنی و فقط به درسات میرسی ... ترم بعد اینطور آسون از کنار نمراتت نمیگذرم ! من که این بار از زیر دست بابا سالم بیرون اومده بودم خوشحال به کار خودم مشغول شدم .... بین دو ترم زمان زیادی تعطیل نبودیم .. برای همین ترم بعد زود شروع شد .. اول کار شرکت بودو من با خوشحالی تو شرکت کار میکردم .. و دوباره این ذوق برای کار از درس قافلم کرد .. تا اینکه آخرای ترم شد .. بابا یه شب خواستم اتاقشو از درسام پرسید .. گفتم خوبه .. بابا نگاهم کردو گفت خوب گوشاتو باز کن ! تا امروز ولت کردم به حال خودت ..از فردا دور شرکتو خط میکشی .. کار بیرون تعطیل .. میچسبی به درسات فقط ! اگر ببینم غیر از این عمل کردی و نمراتت هنوز پایینه درسی بهت میدم که هیچ وقت فراموش نکنی ! حالیت شد ؟ گفتم بابا یه کار دادن بهم که نمیتنم ولش کنم .. کارو به نصفه رسوندم ... بابا پرید وسط حرفمو گفت نفهمیدی چی گفتم ؟ بسپر به کسی دیگه ! بابا طوری جدی و عصبانی بود جرات نکردم مخالفت کنم .. برای همین یواشکی به کارم ادامه دادم .. تا شب امتحان کارم طول کشید .. کارو تحویل که دادم شروع کردم برای امتحانات درس خوندن ولی انگار دیر شده بودو من اون ترم با نمرات باورنکردنیی واحدامو پاس کردم .. و این شد اون چیزی که نباید میشد ! جواب نمرات یکی بعد از دیگری اعلام شد .. بابا که کاملا در جریان درسام بود تمام نمراتمو دیده بود ... خوب ...تابستان بودو منم سرگرم کار شرکت جدید ...یه روز عصر برگشتم خونه .. با دیدن ماشین بابا تعجب کردم ... چون بابا مامان دوسه ساعت بعد از من میومدن .. رفتم داخل .. بابا و مامان توی سالن نشسته بودن .. آرام تو بغل بابا نشسته بود و داشت بلبل زبونی میکرد .. تا وارد شدم سلام کردم .. مامان جوابمو طبق معمول داد ولی بابا به سردی جوابمو داد .. از توی چشماش خوندم که عصبانیه ... ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم اتاقم .. تا لباسامو عوض کردم و دستو صورتمو شستم در اتاق زده شدو آرام اومد تو .. دوید اومد تو بغلم .. منم طبق معمول بغلش کردمو بوسیدمش .. با اون صدای شیطونش گفت بابا گفت که بری اتاق کارش ... مکث کردمو گفتم برای چی ؟ عصبانی بود؟ .. بعد تو دلم گفتم الانم منو خواسته اتاق کارش یعنی که ... . یهو یاد نمراتم افتادم .. وای ! بابا ...نمراتم ! آرامو گذاشتم زمینو گفتم تو برو پیش مامان .. گفت چشمو رفت .. نفس عمیقی کشیدم تا به استرسم مسلط بشم .. رفتم سمت اتاق کار بابا .. آروم که از کنار سالن رد میشدم مامانو دیدم که با آرام تلوزیون نگاه میکرد .. ازش معلوم بود خبر نداره .. البته جای تعجب نداشت .. در بیشتر مواقع وقتی بابا میخواست تنبیهمون کنه اصلا به مامان چیزی نمیگفت .. از پله ها رفتم بالا و پشت در اتاق ایستادم .. در زدم .. بابا با تحکم گفت بیا ! درو باز کردمو رفتم داخل .. درو که بستم بابا گفت قفلش کن ! فهمیدم اوضاع خرابه و بابا تصمیم بدی برام داره .. گفتم چشم و درو قفل کردم .. بابا از پشت میزش بدون اینکه نگاهم کنه گفت بیا جلو ببینم ! آروم رفتم نزدیک میز ایستادم .. حالا دیگه مطمعن شدم خیلی ازم عصبانیه و میخواد به حسابم برسه ... بابا داشت یه پرونده رو مطالعه میکرد .. کارش که تموم شد عینک مطالعشو از چشمش برداشتو بهم نگاه کرد .. بعد خیلی آروم به پشتی صندلیش تکیه داد .. گفت آخر ترم گذشته درمورد درس خوندنت چی بهت گفتم ؟ ... هان ؟ چنان با صدای بلند گفت هان که از جام پریدم .. بابا گفت قبل از شروع امتحاناتت چی گفتم ؟ نگفتم کار تعطیل ؟ نگفتم کاری که زیر دستته رو به کسی دیگه بسپار فقط برس به درست ؟ هوم ؟؟؟ ..... گفتم یا نگفتم ؟بابا همینطور که داشت سرزنشم میکرد یکی یکی خطاهامو میشمرد .. با خودم گفتم این بار دیگه زنده از زیر دستش بیرون نمیرم ... خطاهام خیلی بد بودن و غیر قابل بخشش و از همه بدترش سرپیچی از دستور بابام و ندید گرفتن اعتمادش که هیچ جای بخششی نمیذاشت .... منو آریا میدونستیم که این خطا گذشتن از خط قرمز باباست و عواقب بدی داره ... کاری که اصلا بابا نمیبخشه ... بابا گفت وقتی بهت تذکر میدادم حواست کجا بود ؟؟؟ دنبال کار ؟ پول درآوردن ؟ هان ؟ فکر کردی با این کار مستقل میشی ؟ آره ؟ خوب میدونی که استقلال با تموم کردن درست شروع میشه ... تازمانیکه زیر نظر من زندگی میکنی استقلال کامل پیدا نمیکنی تا زمانیکه من بهت اجازه بدم !!!! اجازه دادن منم منوط میشه به اینکه تشخیص بدم از همه نظر آماده ای !!! الان با این کارت نشون دادی اصلا آماده نیستی ! .... بابا نفس عمیقی کشیدو مستقیم نگاهم کرد .. نگاه تیزشو رو خودم احساس میکردم .. نگاه بابا وقتی عصبانی میشد خیلی ترسناک بودو تمام وجودمو میلرزوند حتی زمانیکه روزهای آخرو میگذروند هم این نگاهو داشت .. مامانم همیشه بهم میگه که نگاهتو از بابات ارث بردی ... از باباتم یاد گرفتی که چطور ازش استفاده کنی ! و الان همه از این نگاهم میترسن ... بابا گفت دفعه پیش آسون گرفتمو بخشیدم ولی این بار اصلا نمیبخشم .. این دفعه کاری میکنم که تا آخر عمرت یادت بمونه که وقتی بهت میگم کاری رو انجام نده، انجام ندی ! یهو از جاش بلند شد .. تنم لرزید .. بابا وقتی عصبانی میشد دیگه هیچ کس جلودارش نبود .. بابا رفت از گوشه اتاق ترکه آورد .. فهمیدم که ترکه رو از حیاط با خودش آورده .. چون هیچوقت بابا مارو با ترکه تنبیه نمیکرد .. کمربندی داشت که هرموقع میخواست مارو تنبیه کنه از اون استفاده میکرد .. با دیدن اون ترکه عرق سرد روی تنم نشست .. از ترس سرمو انداختم پایینو چند قدم به عقب رفتم .. گفتم بابا .. ببخشید .. این بارو لطفا .. بابا نگام کردو گفت یه کلمه ازت نشنوم ! به هیچ عنوان ... بعد گفت برو جلوی میز ! کف دستات رومیز باشه ! دیدم دیگه راه فراری نیست .. با هر تعلل عصبانیتش بیشتر میشه .. رفتم جلوی میز ایستادمو کف دستامو روی میز گذاشتم .. بابا اومد پشت سرم و ترکه رو روی گردنم گذاشت و سرمو به سمت پایین هول داد .. کامل روی میز خم شدم .. بابا پشت سرم ایستادو زد .. تا اون روز بابا با ترکه تنبیهم نکرده بود .. اولی رو که زد تمام ماهیچه های تنم منقبض شد .. بدون اینکه فرصت بده حرفی بزنم زد .. پشت هم و با فاصله میزد ..درد ضربات ترکه تا مغز استخونم میرسید .. بابا زدو زد .. فکر کنم حدودا 15 تایی شد .. دست نگه داشت .. فکر کردم تموم شد .. از درد بدنم میلرزید .. بابا گفت این بخاطر اینکه تصمیممو زیر پات گذاشتی ! بعد دوباره شروع کرد به زدن .. این بار پشت پاهام میزد .. تا پشت زانوهام ... با هر ضربه انگار با چاقو روی پاهامو پاره میکنن ... هشتا زد ... محکم ... احساس میکردم از پاهام خون میاد .. بابا تا زمانیکه پشت میزش برنگشت اجازه نداد بلند بشم .. ترکه رو روی میز انداختو نشست پشت میزش گفت بلند شو !!! به سختی صاف ایستادم .. به صورت بابا نگاه نکردم .. خجالت میکشیدم .. از اینکه از اعتماد بابا سوءاستفاده کردمو دستوراتشو ندید گرفتم .. از اینکه با این قدو هیکل مثل دوران دبیرستانم تنبیه شدم .. بابا همینطور نگاهم کرد .. گفت این بار اینطور زدمت تا همیشه یادت باشه وقتی پدرت بهت حرفی میزنه لازم الاجراست ! برای اینکه صلاحتو میخواد ... حالا این ترکه رو برمیداری میبری اتاقت ! میخوام بزنیش به دیوار روبه روی میزت ! تاهمیشه یادت باشه که نتیجه درس نخوندن و نادیده گرفتن حرف من چه عواقبی برات داره ! آروم ترکه رو برداشتم .. هنوزم برام ترسناک بود .. توی دستم به نظر خیلی سنگین میومد .. بابا آروم گفت میتونی بری ... گفتم معذرت میخوام .. دیگه نتونستم حرفی بزنم .. بغض توی گلوم داشت خفم میکرد .. خفت اینکه بخاطر گوش ندادن به حرفای بابام .. درس نخوندن .. غرور بیجا و سوءاستفاده از اعتماد بابام اینطور تنبیه شدم ...وقتی رفتم تو اتاقم ترکه رو روی میز گذاشتم .. نگاهم افتاد توی آینه .. روی پاچه شلوارم خون بود .. شلوارمو کشیدم پایین و یه نگاهی به پاهام انداختم ..جای ترکه ها تو بعضی جاها خون اومده بود .. بعد به پشتم نگاه کردم .. وضعش از پاهام بهتر نبود .. از دیدن وضع پشتم و پاهام بیشتر ترسیدم .. دردش خیلی زیاد بود .. سرمو انداختم پایین .. رفتم روی تخت دراز کشیدم .. کم کم خوابم برد ... صبح وقتی بیدار شدم نمیتونستم تکون بخورم .. حتی پاهامو نمیتونستم تکون بدم .. از اون روز تا حدود یک هفته تو اتاقم بستری بودم ... مامان کمی روی جای ترکه ها دوا زد ... بابا نذاشت بیشتر از این کاری انجام بده .. بابا میخواست تمام مدت که جای ترکه ها خوب میشه خوب درد بکشم که هیچ وقت یادم نره ... تمام اون خاطرات دوباره برام زنده شد .. حتی دردی که اون یک هفته کشیدم هم دوباره یادم اومد .. انگار همین الان دوباره بابا زنده شده و با ترکه تنبیهم کرده .. از جام بلند شدم .. مثل بچه ها دستامو روی پشتم گذاشتمو ماساژ دادم .. الان دوباره حال کسایی که تنبیه میکنمو میفهمم .. خوب .. بااینکه اینجور تنبیه کردن خیلی درد داره ولی خیلی موثره ! ... دوباره نشستم سر کار .. باید برم دیدن خشایار .. تصمیم گرفتم شهرامم با خودم ببرم .. هم خودم یه یادآوری خوب با نقشه ای که کشیدم داشته باشم هم شهرامو تو موقعیت قرار بدم ! .. فرخ رو صدا کردم و دستور دادم یه وقت ملاقات با خشایار برام بگیره .. گفت چشم .. بعد از مدتی اومد و گفت آقای ساروی برای امروز منتظر شما هستن .. گفتم چطور اینقدر سریع خواست منو ببینه ؟ فرخ گفت وقتی تقاضای ملاقات کردم منشیش برای هفته دیگه وقت داد .. بعد از پنج دقیقه منشیش زنگ زدو گفت آقای ساروی خواستن که امروز ساعت 3 شما رو ببینن ... ایشون تا ساعت 3 شرکت نیستن .. گفتم بسیار خوب !!! شهرامو خبر کن !فرخ گفت چشم ..شماره شاهینو گرفتم و گفتم بره دنبال سارا .. شاهین گفت اگر اجازه بدید با آرش و آریا برم .. گفتم باشه .. میتونید باهم برید ! ... گوشی رو که قطع کردم شهرام اومد .. سلام کردو ایستاد .. گفتم آماده بشید میریم جایی ! گفت چشم .. ساعت حدود 2 بود .. شهرام رفتو منم به فرخ دستور دادم که ماشین شرکتو آماده کنن .. ماشین شرکت یه بنز اس 500 بود که همیشه داخل پارکینگ تحت مراقبت بود و در مواقع خاص بیرون میاوردمش .. الانم همون موقست .. از پله ها رفتم پایین .. جلوی در شهرام بهم ملحق شد .. ماشینو جلوی در آورده بودن .. رفتم سمت ماشین و راننده درو باز کرد .. نشستم .. شهرام هم جلو نشست کنار راننده .. پشت سرمون دوتا ماشین شاسی مشکی میومدن که توی هرکدوم 4 نفر محافظ بودن .. وقتی به شرک توریستی ایران رسیدیم شهرام پیاده شدو درو باز کرد .. پیاده شدم .. رفتم داخل اولین ماشین پارک کردو محافظای داخلش پشت ما راه افتادن .. من جلو میرفتم و شهرام دو قدم عقب تر از من و چهار نفر پشت سر ما .. طبقه اول شرکت مخصوص مشتریان عادی بود ..وقتی داخل رفتیم همه برگشتن و به ما نگاه کردن .. یکی از بچه ها سریع رفت و ورودمو اطلاع داد .. یکی از منشیای شرکت مارو به سمت یکی از آسانسورها راهنمایی کرد .. گرچه خودم به نقشه شرکت وارد بودم .. حتی دکوراسیون داخلشو خودم انجام داده بودم .. از اون سال تا الان تغییر زیادی نکرده بود .. وقتی به طبقه چهارم رسیدیم ورودمو به خشایار اطلاع دادنو تقریبا بدون اینکه مکثی کنم مستقیم به اتاق خشایار رفتم .. درو باز کردن و من وارد شدم .. پشت سرم شهرام وارد شدو در پشت سرمون بسته شد .. رفتم جلو و با خشایار دست دادم .. خشایار خیلی با احترام باهام دست دادو گفت آقای مهندس پیرنیا ! خیلی خوش آمدید .. یهو خنده رو لباش خشک شد .. شهرامو پشت سرم دید .. شهرام که جلوی در ایستاده بود اصلا از جاش تکون نخورد .. برگشتم و به شهرام نگاه کردم .. انگار تو این دنیا نیست .. یهو خشایار دست منو ول کردو گفت شهرام .. دائی ... با سرعت رفت سمتشو شهرامو تو بغلش گرفت .. شهرام اول عکس العملی نداشت ولی بعد محکم خشایارو بغل کرد .. انگار بعد از سالها پدرشو دیده بود .. بدون توجه به دوتاشون آروم روی یکی از مبلا نشستم و پامو رو پام انداختم .. میشنیدم که خشایار با گریه اسم شهرامو صدا میکنه .. شهرام تنها کلمه ای که میگفت دائی بود ..بعد از مدتی خشایار شهرامو از آغوشش بیرون کشیدو نگاهش کرد .. بعد یهو صدای یه کشیده تو اتاق پیچید .. شهرام درحالیکه دستش رو صورتش بود سرشو انداخت پایین ..بعد از مدتی شهرام دوباره سرشو بلند کردو به دائیش نگاه کرد و این بار دوباره دست دائیش روی صورتش نشست .. طوریکه صداش بلندتر توی اتاق پیچید .. سر شهرام دوباره پایین رفت ... خشایار گفت چطور تونستی منو از خواهرم جدا کنی ؟ هان ؟ چطور تونستی بدون هیچ ردو نشونی از اون محل بری ؟ ؟ شهرام سرشو پایین بودو هیچی نمیگفت .. خشایار همینطور نگاهش کردو گفت حرف بزن پسر !!! شهرام سرشو بالا گرفتو گفت نمیخواستم دست کسی بهمون برسه ! نمیخواستم شما پیدامون کنید .. نمیخواستم دیگه کسی سرشو تو زندگیم بکنه ! دیدم شهرام داره از ادب دور میشه .. از جام بلند شدمو روبه شهرام ایستادم .. خشایار پشتش به من بود .. نگاه شهرام بهم افتاد .. سرشو انداخت پایین .. با تحکم گفتم همین الان عذرخواهی کن ! خشایار برگشت سمت منو با تعجب بهم نگاه کرد .. این بار با لحن محکم تری گفتم همین حالا ! شهرام بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت معذرت میخوام .. سرمو تکون دادمو گفتم میری تو ماشین تا بیام ! شهرام بدون اینکه چیزی بگه برگشتو رفت بیرون .. خشایار به شهرام که به سرعت از اتاق خارج شد نگاه کردو بعد به من نگاه کرد .. گفتم میشه صحبت کنیم ؟ .. بعد روی مبل نشستم .. بدون توجه به تعجب خشایار به پشتی مبل تکیه دادم .. خشایار به خودش اومدو روبه روی من روی مبل نشست .. همین موقع منشی با دوتا قهوه اومد .. گذاشت روی میزو رفت .. گفت جناب مهندس .. من شمارو دورادور میشناسم .. شما شخصیت معروفی هستید .. شرکتتونم از شرکتای معروفه .. گفتم فقط همین ؟ خشایار نگاهم کردو گفت یعنی چی ؟ گفتم خاطرتون نیست ؟ نقشه این ساختمون و دکوراسیون داخلیشو من انجام دادم .. البته اون موقع دانشجو بودم .. خشایار نگاهم کردو گفت درست میگید .. شما همون دانشجوی جوونی هستید که تمام نقشه ها و طرحا رو برامون انجام داد ! یادمه هرچی اصرار کردیم که خودتون اجرا کنید گفتید نمیتونید .. گفتم بله .. پدرم با کارم حین درس مخالف بود .. بعد از درسم هم شرکت پدربزرگمو تحویل گرفتم و شرکت دیگه ای داخل شرکت زدم .. گفت من خیلی خوشحالم که با شما ملاقات کردم .. ولی نمیدونستم که با ملاقات شما عزیزترین افرادخانوادمو پیدا میکنم .. گفتم ولی من میدونستم .. برای همین خواستم که شما رو ملاقات کنم ... شهرام چند سالی میشه برام کار میکنه و جزء معتمد ترین افرادمه .. خودم زیر بالو پرشو گرفتم و ازش حمایت کردم و الان رئیس محافظامه .. خشایار گفت خیلی دنبالشون گشتم .. ولی پیداشون نکردم .. میشه خواهش کنم آدرس خونشونو بهم بدید ؟ گفتم لازم نیست .. خودش شمارو به خونشون میبره ... گفت دیدید که چی گفت .. لبخندی زدمو گفتم شما نگران نباشید .. اجازه نداره رو حرف من حرفی بزنه .. گفتم خوب ... این ملاقات برام خیلی خوش آیند بود .. امیدوارم تو دیدار بعدی باهم برای کار صحبت کنیم و از جام بلند شدم .. خشایارم از جاش بلند شد .. باهاش با احترام دست دادمو سمت در رفتم .. خشایار گفت شهرام ... گفتم میفرستمش بالا ... بعد با یه لبخند رفتم بیرون ... دوتا از بچه ها کنار در ایستاده بودن .. دنبالم راه افتادن .. با آسانسور رفتیم پایین و مستقیم رفتم سمت ماشین .. شهرام سریع پیاده شدو درو برام باز کرد .. خودش هم نشست جلو .. قبل از اینکه راننده راه بیوفته گفتم تو میری بالا و دائیتو میبری خونتون دیدن مادرت !زود ! شهرام کمی مکث کرد .. بااینکه میدونست این کارش ممکنه براش گرون تموم بشه .. یه نگاه کردم به راننده .. راننده فهمیدو سریع پیاده شد ... گفتم با این مکث تنبیه بدی برای خودت تدارک دیدی !! شهرام گفت ببخشید رئیس .. من .. گفتم دائیت دوستتون داره .. الان دیگه پدربزرگی نیست که شما رو اذیت کنه و توهم همون پسربچه نیستی ! حالا برو ! شهرام بدون حرفی سریع پیاده شدو کنار ماشین صاف ایستاد ... دستاش پشتش و سرش پایین بود .. راننده نشست و سریع راه افتاد .. ماشینا پشت سرما سریع راه افتادن ... میدونم که شهرام عاشق دائیشه و دلش برای بغل کردن دوبارش پر میکشه ..

شهرام #

از شبی که با رئیس درمورد دائیم صحبت کردم بعد از اون تنبیهی که به نظرم از همیشه دردآورتر بود ، رئیس عجیب شده .. رفتارش یه جوری شده .. نمیدونم شاید بخاطر اینه که درمورد دائیم بهش حرفی نزده بودم .. به خاطر علاقه ای که به دائیم داشتم نمیتونستم با نبودش کنار بیام و از همون چهارده سالگیم تصمیم گرفتم که از زندگیمون حذفش کنم .. بیشتر از این نمیتونستم نبودشو تحمل کنم برای همین تصور کردم مثل پدرم رفته .. خیلی اوایل بهم سخت میگذشت .. دائیم جای پدرمو پر کرده بود .. محبتا عشقش رفتار پدرانش حتی تنبیه کردنش که هر وقت انجامش میداد خیلی دردم میومد تماما توی ذهنو قلبم اثر گذاشته بود و حالا که پدربزرگم باعث شد که دیگه نبینمش به خودم اجازه ندادم با عذابش زندگی کنم..وقتی برای رئیس از دائیم گفتم تمام خاطراتم زنده شد .. روی مبل، توی اتاق انتظار نشسته بودم .. بااینکه پشتم بخاطر ترکه ها درد میکرد ولی نتونستم بلند بشم .. اونقدر تو خاطرات و رویای دائیم گم شدم که متوجه نشدم رئیس کی رفت .. میدونم درکم میکنه .. در غیر اینصورت نمیذاشت روی پاهام از ساختمون خارج بشم .. تا مدتی توی اتاق بودم .. تمام خاطراتم از دائیم از جلوی چشمم رد شد .. حتی کتکایی که ازش خوردم .. دلم براش یه ذره شده .. همونقدر که برای پدرم تنگ شده ولی دلم برای دائیم بیشتر پر میکشید .. چون هرچقدر زنده بودنشو انکار کنم بازم در اعماق وجودم میدونم زندست و یه جایی زندگی میکنه .. اطلاع داشتم که پدربزرگ بزرگم مرده .. یک بار تا جلوی در خونشون رفتم ولی خونه خالی بود .. بااینکه میتونستم پیداشون کنم با اینحال این خیالو رها کردم.... صبح که رفتم شرکت به کارام رسیدم .. حدود ظهر رئیس خواستم اتاقش .. به سرعت خودمو رسوندم .. رئیس خیلی جدی گفت که ساعت 3 جایی قرار داره... فقط یک دستور ! آماده باشید .. فهمیدم که حتما جایی که میخواد بره رسمیه .. برای همین اول دستور ماشینو دادم .. بعد دستور دوماشین محافظ رو دادم .. زیاد طول نکشید که رئیس اومد پایین .. پایین پله ها منتظرش ایستاده بودم .. صاف و دستها پشت .. رئیس که اومد ماشین هم جلوی در شرکت ایستاد .. راننده سریع اومد و درو برای رئیس باز کرد .. رئیس نشست .. من هم جلو نشستم .. راه افتادیم .. دوماشین که هر کدوم 4 تا از بچه ها بودن راه افتاد ... برخلاف همیشه رئیس ساکت بود .. همیشه از جایی که میرفتیم چند کلمه ای میگفت و دستورات لازمو میداد ولی این بار ساکت و جدی بود .. طوری که جرات نکردم حرفی بزنم .. بعد از مدتی رسیدیم .. از قبل آدرسو به راننده داده بودن .. تا رسیدیم سریع پیاده شدم و درو باز کردم .. رئیس پیاده شد .. اشاره کردم بچه ها از ماشین اول دنبالم اومدن .. رفتیم داخل .. بالای در روی تابلو نوشته شده بود شرکت توریستی ایران .. طبقه اول مربوط بود به مشتریای عادی .. با ورود ما همه برگشتن و نگاه کردن ... .. با اشاره من سریع یکی از بچه ها رفت پذیرش و مارو معرفی کرد ... یکی از کسانی که بودن سریع اومد و مارو به سمت آسانسور هدایت کرد .. ولی انگار رئیس با این ساختمون آشنا بودو نیازی به راهنمایی نداشت .. جلوی در آسانسور با اشاره من بچه ها ایستادن و خودم همراه با رئیس وارد شدیم .. شخصی که از پذیرش اومده بود مارو به طبقه آخر راهنمایی کرد ... وقتی وارد طبقه آخر شدیم همه چیز آماده بود .. تقریبا بدون مکث وارد اتاق رئیس شرکت شدیم .. وقتی رفتیم داخل درو پشت سرم بستم و جلوی در ایستادم .. رئیس شرکت با خوشرویی طرف رئیس اومد و با رئیس دست داد .. همینطور که جلوی در ایستاده بودم نگاهم به صورت رئیس شرکت خیره موند .. من این مردو میشناختم ... وای ... خدا .. یعنی میشه ؟؟؟؟ این مرد ... دائیم ... دائی خشایارم ..... کسی که جای پدرمه .. کسی که عاشقانه دوستش دارم ... نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم .. یهو دائیم منو دید .. در یه لحظه خیره نگاهم کردو بعد رئیسو ول کرد اومد سمت من .. بدون حرفی بغلم کرد .. وقتی بغلم کرد تمام گرمای آغوششو جذب کردم .. دائی محکم بغلم کرد .. ومن بدون عکس العملی ایستادم .. احساس همون چهارده سالگیمو پیدا کردم .. بعد دستامو با قدرت دورش گره کردم .. احساس کردم اشکام میریزه .. دائی گفت شهرام .. شهرام ...و فقط تونستم بگم دائی ... چند لحظه گذشت .. یهو دائی منو از خودش جدا کرد .. به صورتش نگاه کردم .. همون صورت وقتی که کار بدی میکردم و عصبانی میشد و میفهمیدم حتما کتک بدی ازش میخورم .. یهو دست دائی تو صورتم نشست .. سرم به کنار کج شد .. خودمو جمعو جور کردم و سرمو پایین گرفتم .. به خودم مسلط شدم و دوباره نگاهش کردم .. این بار اونطرف صورتم سوخت .. این بار سرم رو پایین انداختم و نتونستم بهش نگاه کنم .. دائی با سرزنش گفت چطور تونستی ؟ ... چطور تونستی منو از خودتون جدا کنی ؟ هان ؟ چطور تونستی منو از خواهرم جدا کنی ؟ .. میدونی چقدر دنبالتون گشتم ؟ .. در ته قلبم میدونستم که درست میگه و حق داره ولی بازم از رو نرفتمو گفتم برای اینکه نمیخواستم کسی پیدامون کنه ! نمیخواستم دست کسی بهمون برسه .! نمیخواستم کسی سرشو تو زندگیمون بکنه ! کم کم عصبانیت این سالها تنهایی .. ناراحتی .. محرومیت از همه چی مخصوصا محبتش به قلبم هجوم آوردو میدیدم که لحنم داره به سمت بدی میره ... یهو رئیسو دیدم که تهدید آمیز نگاهم میکنه !! خط قرمز رئیس بی ادبی مخصوصا به بزرگتره .. یک بار کتک بدی ازش سر این مسئله خوردم .. البته اون موقع سنم کم بود و تجربه کافی نداشتم ... رئیس خیلی جدی و با عصانیت گفت عذرخواهی کن ! زود ! سرمو انداختم پایینو گفتم عذر میخوام .. رئیس گفت برگرد تو ماشین ! نتونستم سرپیچی کنم و سریع از در اتاق خارج شدم .. بدون اینکه به منشی دائیم نگاه کنم وارد آسانسور شدم و دگمه جی رو زدم .. توی آسانسور با وجود دوربین سریع چشمامو پاک کردمو خودمو جمعو جور کردم .. به محض اینکه از آسانسور خارج شدم دوتا از بچه ها رو فرستادم طبقه آخر و گفتم پشت در اتاق منتظر وایسن ! خودم سریع سمت ماشین رفتم و نشستم .. راننده ماشین که یکی از بچه ها بود فهمید حالم خوب نیست از توی داشبرد یه آب بهم دادو پیاده شد .. توی ماشین با خودم فکر کردم .. اگر رئیس جلومو نگرفته بود شاید حرفای بدی به ناحق به دائی میزدم .. دلم دوباره برای بغل کردنش پرکشید .. دلم میخواست برگردم ولی جرات نکردم برخلاف دستور رئیس کاری انجام بدم .. برای همین نشستم .. میدونم که اگر الان برنگردم دیگه نمیتونم با دائی روبه رو بشم ... نمیدونم چقدر گذشت .. یهو متوجه شدم رئیس داره میاد .. سریع پیاده شدم و درو باز کردم .. رئیس نشست و درو بستم و خودم سوار شدم و آماده برای رفتن .. تا نشستم رئیس گفت الان از ماشین پیاده میشی و میری پیش دائیت و میبریش پیش مادرت ! زود ! یه آن حرف رئیس مثل پتک خورد تو سرم .. نتونستم عکس العملی نشون بدم .. صبر کردم .. این کار مثل خودکشی میمونه .. دستور رئیس باید به محض اینکه صادر میشه عملی بشه و مکث یعنی سرپیچی ... چیزی که عواقب خیلی وحشتناکی میتونه به دنبال داشته باشه ! یه لحظه راننده پیاده شد .. فهمیدم رئیس اشاره کرده .. رئیس با صدایی که ازش فقط تهدید معلوم بود گفت با این سرپیچی تنبیه بدی برای خودت تدارک دیدی ! نفسم بند اومد .. فقط تونستم بگم رئیس ... من ... این بار رئیس با لحن آروم و پدرانه ای گفت برو پیش دائیت ... دائیت خیلی دوستت داره ... نگران نباش ! الان دیگه پدربزرگی نیست که اذیتتون کنه و تو هم اون پسر چهارده ساله بی پناه نیستی ! همین دو جمله پدرانه برام کافی بود .. نیرویی که نداشتم دوباره بهم برگشت .. رئیسو برای همین عاشقانه دوست داشتم .. برای حمایت بی دریغش و ملایمت و مهربونی به موقش .. درسته گاهی بد کتکی ازش خوردم ولی همیشه عاشقانه میپرستیدمش .. سریع از ماشین پیاده شدم و درو بستم .. با احترام کنار ماشین ایستادم تا راننده سوار شدو ماشین راه افتاد .. بعد سریع وارد شرکت شدم .. منتظر کسی نشدمو با آسانسور به طبقه آخر رفتم .. تا وارد طبقه شدم منشی انگار منتظرم بود گفت بفرمائید ... وارد اتاق دائی شدم .. منشی در اتاقو پشت سرم بست .. دائی دستشو روی میز گذاشته بودو کمی خم شده بود .. انگار نمیتونست سرپا وایسه ... تا صدای در اومد صاف ایستادو برگشت .. نگاهم کرد .. نتونستم تو چشماش نگاه کنم .. سرمو پایین انداختم .. با چند قدم بزرگ اومد سمتمو بغلم کرد .. انگار یه بچه ده ساله رو بغل کرده .. مثل اونوقتا منو تو بغلش گرفتو نوازشم کرد .. همینطور که اشکاش با احساسش قرین شده بود روی موهامو میبوسیدو میگفت پسرم .. عزیزم ... عزیزم .. فقط تو بغل دائیم غرق بودم .. انگار بابا از توی قبرش بیرون اومده بودو با دائیم بغلم کرده بود .. مدتی گذشت دائی منو از بغلش درآوردو دستاشو دوطرف صورتم گذاشت .. کمی جای کشیده هایی که تو صورتم زده بودو نوازش کردو بعد بوسید ... گفت آرزوم بود قبل از مرگم ببینمت .. دلم برات پرمیکشید .. گفتم ببخشید دائی .. ببخشید که بیخبر رفتیم .. ببخشید که فکر کردم اگر ولتون کنم اگر ولم کنید برامون بهتره .. ببخشید ... دائی دوباره بغلم کرد .. بعد منو از بغلش درآوردو با کمی اخم نگاهم کرد و گفت اگر سنت کمتر بود حتما یه کتک حسابی ازم میخوردی ! .. لبخندی زدمو گفتم الانم گردنم از مو باریک تره .. هرموقع اراده کنید من زیر دستتونم .. دائی خندیدو گفت باشه وقتی رفتیم خونه .. اول مامانتو ببینم بعد به خدمتت میرسم ! باید جواب تمام این سالها دوری و دلتنگی منو بدی ! گفتم بله دائی ... دائی یهو برگشتو یه دستمال برداشت .. اشکاشو پاک کردو خودشو مرتب کرد .. بعد با عجله گفت بریم ! گفتم کجا ؟ گفت مادرت ! یه لحظه مکث کرد . ... گفت نکنه بلایی سر مادرت اومده ؟ .. هان ؟ گفتم نه .. خدانکنه .. بریم .. بفرمائید .. میریم خونه .. دائی سوئیچشو برداشتو گفت بریم .. به سرعت رفتیم سمت آسانسور .. ازهمون تو آسانسور گفت من میرم ! فردا هم احتمالا نیستم ! همه قرارام کنسل ! بعدم دگمه آسانسورو زد .. رفتیم پارکینگ .. دائی یه بی ام دبلیو شاسی خیلی خوشگل داشت .. کلیدو داد بهمو گفت بلدی که !!! بشین ! بعدم خودش سریع سوار شد .. نشستم پشت فرمون .. دائی گفت اونقدر هیجان دارم که نمیتونم رانندگی کنم ..گفتم بله .. چشم دائی ... دائی لبخندی زدو گفت خوب تربیتت کرده رئیست ! لبخندی زدمو به دائی نگاه کردم .. دائی گفت وقتی مثل یه پدر نگاهت کردو وادارت کرد عذرخواهی کنی و نذاشت بی ادبی کنی فهمیدم مثل یه پدر باهات رفتار میکنه ! گفتم بله .. ایشون یه پدر یه برادر و یه رئیس عالی هستن ... گفت خوبه .. نیازی نیست خودم تربیتت کنم .. وظیفه منو این سالها کس دیگه ای به عهده داشته .. تا حالا تنبیهتم کرده ؟ با کمی خجالت گفتم بله ..چند باری ... دائی گفت آخرین بار کی بوده ؟؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم دوسه شب پیش ... دائی تکیه داد .. فهمیدم میخواد بدونه که رابطه پدر فرزندی من و رئیس تا چه حده ! دائی همینطور که به بیرون نگاه میکرد گفت وقتی برگشتی پیشم فهمیدم که رئیست وادارت کرده .. آدم جالبیه ! با اینکه سن زیادی نداره ولی خیلی جا افتادست .. خوشحالم وقتی نبودم کس دیگه ای مراقبت بوده ... رفتیم سمت خونه .. وقتی رسیدیم زنگ درو زدم .. مامان جواب داد گفتم مامان مهمون دارم .. میایم بالا .. مامان گفت بفرمائید .. خوش آمدن .. با دائی رفتیم بالا .. درو که باز کردم دائی اول رفت داخل .. منم پشت سرش .. درو که بستم مامانوصدا کردم ... گفتم مامان میشه بیای !!! مامان چادر نمازیشو سر کرده بود اومد داخل .. تا چشمش به دائی افتاد نزدیک بود غش کنه .. دائی سریع رفت جلو و بغلش کرد ..



تاريخ : پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴ | 21:39 | نویسنده : مریم |

آراز #

پشت فرمون به سمت شرکت حسابداری به این موضوع فکر میکردم که درمورد شاهو چکار باید بکنم که نتیجه کارش باشه ... من آرامو باوجود اینکه دختر بی تجربه ایه و فقط از روی احساس تصمیم میگیره تنبیه کردم .. میدونم تا مدتها به خاطرش میمونه که درمورد رد شدن از خط قرمزای من باید محتاط باشه ولی شاهو یه پسر با تجربست که در آمریکا و یه محیط باز بزرگ شده و تحصیل کرده .. باید بدونه که نتیجه رد شدنش از خط قرمزای برادر و من چقدر میتونه براش عواقب وحشتناکی داشته باشه .. با اینکه میدونم که کوچکترین ارتباط فیزیکی با آرام نداشته و به خودش این اجازه رو نداده که دستشو بگیره یعنی میدونه خط قرمزای اطرافیان یه دختر ایرانی چی هست .. ولی بااین وجود به درخواست آرام تن داده و به ملاقاتش رفته .. میدونم تا حالا چند بار از احساسش برای آرام گفته و این هم رد شدن از خط قرمز من بوده و من بخاطر شاهرخ و فیروزه عکس العمل تندی نشون ندادم و خودشون هم خوب میدونن که اگر بخوام کاری بکنم حداقلش اینه که دستو پاش بشکنه .. پس این بار باید کاری بکنم که شاهو هم دستو پاشو جمع کنه .. بااینکه نمیخوام دستو پای داداماد آیندمو بشکنم ولی کاری میکنم که تا آخر عمر یادش بمونه .. رسیدم به شرکت .. تا جلوی پارکینگ ایستادم سریع در باز شدو وارد شدم .. تو پارکینگ خصوصی خودم پارک کردم و در پارکینگ بسته شد .. به این ترتیب کسی نمیتونست ببینه که من وارد شدم .. از آسانسور مخصوص خودم که فقط تو پارکینگ من باز میشد رفتم به طبقه آخر .. تا در آسانسور باز شد شهرام که کنار در آسانسور منتظر ایستاده بود سلام کرد .. بدون اینکه بایستم جواب سلامشو دادمو رفتم سمت اتاقم .. گفتم دکتر ؟؟؟ گفت در اتاق انتظار هستن .. رفتم داخل و جلوی میزم ایستادم .. برگشتم و به شهرام که جلوی در ایستاده بود نگاه کردم .. گفتم چطور آوردیدش ؟ گفت کنار خیابون بودن .. قدم میزدن . انگار گیجو بودن .. باهاشون تماس گرفتم و بعد از اینکه متوجه حضورم شدن بهشون نزدیک شدم و گفتم که شما دستور دادید که با ما تشریف بیارن .. کمی اخم کردمو با حالت جدی گفتم بسیار خوب ! بیارش ! گفت چشم و از در رفت بیرون .. پشت میزم نشستم .. تکیه دادم ..تصمیممو در مورد تنبیهش گرفته بودم .. همین موقع در باز شدو شاهو وارد شد .. پشت سرش شهرام وارد شد و درو بست و همونجا ایستاد . شاهو نیم نگاهی به شهرام کردو چند قدم به میز نزدیک شد .. آروم سلام کرد .. همونطور که خیره نگاهش میکردم گفتم میدونی برای چی اینجایی ؟ شاهو سرشو انداخت پایین .. یه کت جین پوشیده بود .. یه تیشرت سفید زیرش .. و یه شلوار جین . مثل یه پسر بچه نوجوون .. سرش پایین بود ولی رنگ پریدش کاملا نشون میداد که ترسیده .. درحالیکه دستاشو پشتش نگه داشته بود آروم گفت مهندس ... من .. خیلی متاسفم .. من .. میدونم که نباید با آرام ... یعنی آرام خانم .. تماس میگرفتم .. من .. پریدم وسط حرفشو گفتم تو چی ؟؟؟؟ تو میدونی خط قرمزای منو رد کردی ! تو میدونی که روی حرف برادر بزرگترت پاگذاشتی ! تو میدونی کارایی که کردی باید به کجا ختم میشد و اگر الان روی پاهای خودت اومدی بخاطر برادر و همسر برادرته ! ... از جام بلند شدم و دستامو تو جیب شلوارم کردم .. آروم رفتم سمتش .. احساس کردم میخواد قدمی به عقب برداره ولی سعی میکنه فرار نکنه .. رفتم جلو و درست روبه روش ایستادم . گفتم وقتی تو ویلای شمال مثل یه پسر بچه روی میز خمت کردمو با کمربند به پشتت زدم گفتم بار بعد کاری میکنم هرگز فراموش نکنی ! گفتم یا نگفتم ؟ آروم گفت بله مهندس .. گفتم همون موقع مثل یه پسربچه رفتار کردی و نتیجشو دیدی درصورتیکه میدونی که چه کارایی نباید میکردی ! .... سرمو تکون دادمو گفتم یادت بودو هر غلطی خواستی کردی ! ... سرتو بگیر بالا ! کمی مکث کردو آروم سرشو کمی بالا گرفت .. با پشت دستم زدم تو صورتش .. میدونم چطور بزنم که جای کشیدم روی صورت طرف بمونه .. با اولین کشیده لبش ورم کرد.. سرش به کنار کج شد .. دوباره سرشو انداخت پایین .. آروم ولی تهدید آمیز گفتم سرتو بگیر بالا ! این بار بیشتر مکث کرد .. گفت معذرت میخوام ... این بارو ازم بگذرید .. لطفا .. خواهش میکنم .. بدون اینکه به التماس رسمیش اهمیتی بدم این بار تهدید آمیز تر غریدم سرت ! ... آروم سرشو گرفت بالا .. اولین چیزی که دیدم لب متورمش بود .. دوباره با همون دستم به همون طرف صورتش زدم .. این بار لبش خونی شد و کامل سرش برگشت به طوریکه نزدیک بود بیوفته زمین .. وقتی صاف ایستاد دستشو روی صورتش گذاشت .. گفتم این بار کاری میکنم که تا آخر عمرت وقتی گفتم بشین بشینی و وقتی گفتم بایستی بلند بشی و سرجات وایسی ! .. برگشتم رفتم سمت میزم ..کتمو درآوردم و بدون اینکه به شاهو یا شهرام نگاه کنم بلند شهرامو صدا کردمو گفتم ترکه ! شهرام بدون لحظه ای درنگ ترکه رو از کنار در آورد و روی میز گذاشت و خودش سرجاش برگشت .. نیم نگاهی به شاهو کردمو گفتم کتتو در بیار ! کف دستات روی میز ! شاهو انگار انتظارشو داشت . آروم و بی صدا اطاعت کردو کتشو درآورد و روی مبل گذاشت .. اومد جلوی میز و خم شدو کف دستاشو روی میز گذاشت و کامل خم شد .. دگمه آستینامو باز کردمو بالا زدم ترکه رو برداشتمو اول توی هوا به شدت تکون دادم .. صدایی ازش بلند شد که خودمو ترسوند احساس کردم شهرام هم لرزید .. رفتم پشت سر شاهو ایستادمو گفتم از جات تکون نمیخوری ! کاری نکن دستور بدم همونایی که آوردنت دستو پاتو بگیرن ! دستم بالا رفتو اولین ضربه رو زدم .. با اولین ضربه یه آخ بلند از دهنش پرید .. ضربات بعدی رو سعی کرد بی صدا تحمل کنه تا اینکه به ضربه دهم رسیدم .. شاهو با صدایی که از درد میلرزید گفت مهندس .. معذرت میخوام .. این بارو ببخشید لطفا .. خواهش میکنم ولی توجهی نکردم و ادامه دادم از ضربه پونزدهم به بعد التماساش مثل التماسای یه پسربچه نوجوون بود که زیر دست پدرشه و بخاطر اینکه تنبیه میشه التماس میکنه تا بخشیده بشه ... دیگه یه دکتر تحصیل کرده بیستو اندی ساله نبود .. یه پسر بچه بود که با هر ضربه کمربند پدرش التماس میکنه .. وقتی بیستمین ضربه رو زدم دیگه نتونست زانوهاشو صاف نگه داره و افتاد .. بلند گفتم زانوهاتو صاف کن ! زود ! سعی کرد دوباره زانوهاشو صاف کنه ولی موفق نمیشد .. خودم میدونستم که از درد نمیتونه کاری انجام بده .. برای همین ازش گذشتم و ترکه رو روی میز انداختم و رفتم کنار پنجره .. به شهر که زیر پام بود نگاه کردم .. بدون اینکه برگردم گفتم میتونی بلند بشی .. دستمو تو جیب شلوارم کردمو سعی کردم آروم بشم .. بعد از مدتی به شاهو نگاه کردم که همچنان سعی میکرد از روی میز بلند بشه ولی نمیتونست .. به شهرام اشاره کردم .. شهرام سریع خودشو به شاهو رسوندو بلندش کرد .. به سختی سرپا ایستاد .. با لحنی که هنوز ازش عصبانیت مشخص بود گفتم بار دیگه روی پای خودت نمیای ! حالیت شد ؟ شاهو آروم گفت بله داداش .. ببخشید .. روبه شهرام گفتم دکترو ببرید خونش ! تحویل برادرش بدید ! شهرام گفت بله رئیس .. کت شاهو رو برداشتو همونطور که زیر بغلشو گرفته بود بردش بیرون .. شاهو لنگون لنگون بیرون رفت .. این بار نوبت کس دیگه ایه ! شهرام خودش میدونه که بخاطر مسئولیتش باید جواب بده .. چند دقیقه ای طول کشید .. تا اینکه شهرام برگشت ..درو بستو کنار در ایستاد ... بدون اینکه نگاهش کنم گفتم بیا جلو ! شهرام آروم اومد جلو و روبه روی میزم ایستاد .. گفتم خودت خوب میدونی که وقتی چند نفر زیر دستت کار میکنن یعنی مسئولیت کاراشون به دوش توئه ! یعنی تو باید جوابگوی کاراشون باشی ! شهرام آهسته گفت بله قربان ! ... گفتم دستاتو بذار روی میز ! از گوشه چشم نگاهش کردم .. چهرش بی شباهت به چهره شاهو نبود .. یاد خودم و آریا افتادم که وقتی شیطنتی میکردیم بابا اول منو تنبیه میکرد و بعد آریا .. آریا تمام مدت که من تنبیه میشدم به خودش میلرزید ... بدترین قسمت تنبیه اینکه به تنبیه شدن دیگری نگاه کنی و بدونی همون بلا قراره سر خودت بیاد ... انگار همراه با اون شخص تنبیه میشی و بعد نوبت خودت میشه .. شهرام هم دقیقا همون احساسو داشت . بااینکه سعی میکرد که عکس العملی نشون نده ولی از چهرش کاملا معلوم بود که ترسیده .. آروم کتشو درآورد و بعد دستاشو روی میز گذاشتو خم شد .. معلوم بود بازوهاش لرزش دارن .. فهمیدم حسابی ترسیده چیزی که هیچوقت ازش ندیده بودم .. ترکه رو برداشتم و پشتش ایستادم و زدم .. انگار درد ضربه هایی که میخورد چند برابر شده بود . چون برخلاف همیشه با هر ضربه آخ کوچکی از دهنش میپرید بیرون .. ده ضربه ... مثل همیشه .. سعی کردم ضربه هارو نسبت به قبل آروم تر بزنم ولی همون عکس العملو داشت .. کارم که تموم شد بدون اینکه به روی خودم بیارم گفتم میتونی بلند بشی ! ترکه رو روی میز گذاشتم و پشت میز نشستم .. مستقیم نگاهش کردم .. سرشو انداخت پایین .. انگار یاد بچگیاش افتاده بود .. آروم با صدایی که میلرزید و سعی میکرد کنترلش کنه گفت ببخشید رئیس ... دیگه تکرار نمیشه .. این جمله رو هم برای اولین بار از دهنش شنیدم .. انگار روبه روی باباش ایستاده بود ... میدونم که شهرام پدر نداره .. از بچگی که پدرشو ازدست داده روی پای خودش بوده و کنار درسش کار کرده .. ولی چیزی که برام همیشه مبهم بود وجود یه مرد بالاسرش بود که شهرام هیچوقت درموردش حرفی نمیزد .. هیچوقت کمکشو بیان نکرد و هیچوقت به وجودش اعتراف نکرد .. من اون وقت از مادرش شنیدم .. این مرد دائیش بود .. برادر مادرش .. که همیشه سعی داشت کمکشون کنه ولی هیچوقت شهرام قبول نکرده و این مقاومت باعث شد که مادرش هم کمک دائیشو قبول نکنه .. شهرام صاف ایستاد .. سرش پایین بود .. گفتم امیدوارم حواستو من بعد جمع کنی ! گفت بله رئیس .. حتما ...از جام بلند شدم آستینامو مرتب کردم .. همینطور که کتمو میپوشیدم گفتم ترکه رو سرجاش بذار ! شهرام سریع ترکه رو برداشتو برگردوند کنار در و همونجا ایستاد .. رفتم سمت در سوئیچم دستم بود .. از کنارش رد شدم .. رفتم داخل آسانسور .. شهرام کنار در آسانسور ایستادو گفت ببخشید آراز خان .. شما جای پدرمو دارید .. همون احساسو که به پدرم داشتم به شما دارم .. سعی میکنم وظایفمو به خوبی انجام بدم .. کمی ایستادم .. نگاهش کردم .. بغض داشت .. انگار تو هجوم خاطراتش گم شده .. از آسانسور اومدم بیرون .. رفتم سمت اتاق انتظار ... یا همون اتاق میهمان .. گفتم دنبالم بیا ! شهرام بدون اینکه سرشو بلند کنه دنبالم اومد .. رفتم داخل و برگشتم نگاهش کردم .. جلوی در ایستاده بود .. گفتم درو ببند و بشین ! خودم هم آروم روی یکی از مبلا نشستم .. میدونستم که بخاطر ترکه خوردن نمیتونه درست بشینه ولی با کمال تعجب اونقدر که تو خاطراتش غرق بود نشست .. اولش کمی چهرش جمع شد ولی بعد آروم نشست .. گفتم خوب ! تعریف کن ! آروم سرشو آورد بالا و گفت چیو رئیس ؟ گفتم همونایی که هیچ وقت نگفتی ! همونایی که میدونم ولی خودت باید میگفتی ! سرشو انداخت پایین .. فهمید چی میگم .. گفت راستش .. رئیس ... من .. گفتم چون تمام گذشته تورو میدونستم هیچوقت به روت نیاوردم ولی الان وقتشه که همه رو تعریف کنی !شهرام نگاهی بهم کرد .. دوباره سرشو پایین انداخت ..بعد آروم آروم شروع کرد و گفت مادرم یه خانواده ثروتمند داشت .. پدرش مغازه های زیادی داشت .. دوتا زن با هم داشت .. یکیش که دائیم ازش بود و یکیش که مادرم و خالم بودن .. خالم وقتی جوون بود فوت شد .. چون طبق نظر بابابزرگم ازدواج کرده بود بچه هاش تو خونه اون بزرگ شدن ولی مادرم برخلاف میل پدرش ازدواج کردو منو حامله شد .. پدربزرگم هرگز پدرمو قبول نکرد .. معلومه که منم قبول نمیکرد .. تا اینکه پدرم وقتی ده سالم بود مرد .. من موندمو مادرم .. مادرم شروع کرد به کار تو خونه های مردم .. شما بهتر میدونید .. دیگه لازم نیست براتون از سختیا بگم .. پدربزرگم وقتی شنید عصبانی شدو گفت دیگه حق نداره کار کنه و باید منو بذاره یتیم خونه و برگرده خونه باباش .. مادرم قبول نکرد .. جونش بودو من .. پدر بزرگم خیلی مارو اذیت کرد .. ولی این میون دائیم یواشکی بهمون کمک میکرد .. مرتب بهمون سر میزد و کمک میکرد و موفق شد مادرمو از کار تو خونه های مردم منصرف کنه .. تا اینکه من چهارده سالم شد .. تو اون چهار سال من نبود پدرمو احساس نکردم .. چون دائیم جاشو پر کرده بود .. همیشه باهام بازی میکرد برام همه چی میخرید .. خیلی دوسم داشت و گاهی هم که شیطنتای بدی میکردم تنبیهم میکرد .. هر شب یا یک شب درمیون بهمون سر میزد .. یه بار تو کوچه دعوای بدی کردم .. میدونستم مامانم بفهمه به دائیم میگه و دائیم هم حسابی دعوام میکنه .. اون موقع سیزده سالم بود .. یواشکی برگشتم خونه .. دستو رومو شستم .. به خیال اینکه مامانم نمیفهمه .. ولی یکی از زنای همسایه بهش گفته بودو شب دائیم اومد خونمون .. مامان شام نگهش داشت .. بعد از شام که من سرم با وسایلم گرم بود _تابستون بودو بیکاری من _.. به دائیم گفته بود .. دائیم همیشه با یه محبت خاصی نگاهم میکرد .. ولی اون شب وقتی فهمید اونطور دعوا کردم دیگه مهربون نبود .. اومدتوی اتاقی که من میخوابیدم .. یه لحظه توی چهار چوب در دیدمش .. از چهرش فهمیدم عصبانیه .... چند باری چهرشو این طور دیده بودم و بعدش یه کتک حسابی ازش خورده بودم .. دائیم تحصیل کرده خارج بود .. چند سالی خارج بودو بعد به ایران برگشت .. همیشه وقتی تنبیهم میکرد منو میذاشت روی پاهاش و با دست میزد پشتم .. دستاش خیلی سنگین بود و من خیلی دردم میومد ... این بار دیدم درو پشت سرش بست و کمربندشو باز کرد .. اون بار برای اولین بار با کمربند کتکم زد .. اومد جلو بدون اینکه حرفی بزنه پشت یقمو گرفتو بین زمینو هوا نگهم داشتو با کمربندش زد .. همینطور التماس میکردم که ببخشه.. میگفتم دیگه تکرار نمیشه .. تکرار نمیشه .. ولی زد .. بعدم پرتم کرد توی اتاقمو درو پشت سرش قفل کردو رفت .. دائیم هروقت میرفت منو بغل میکردو میبوسید .. حتی اگر تنبیهم میکرد بازم آخرش بغلم میکرد ولی این بار اصلا ... بدون کوچکترین اهمیتی رفت .. شب بعدش هم نیومد .. تا اینکه بعد ازدو شب اومد .. منو برد توی اتاق .. اون موقع بچه بودم فکر کردم دوباره میخواد کتکم بزنه ولی این بار نشست کنارم و از دعوا کردنم پرسیدو برام گفت که کارم اشباه بوده و اینکه باید مرد خونه باشم .. از اون شب به بعد کمتر به ما سر زد .. بعدها فهمیدم که پدربزرگم فهمیده که مواظب منه و بهش گفته دیگه حق نداره به خونه ما بیاد .. تا اینکه وقتی چهارده سالم شد دیگه نیومد .. منم کنار درسم شروع به کار کردم .. دائیم بدون اینکه پدربزرگم بفهمه بهمون کمک میکرد تا اینکه پدربزرگم فهمید .. بهش گفته بود اگر بهمون کمک کنه از خونه بیرونش میکنه .. دائیمم که جونش به جون مادرش بند بود قبول کرد .. گاهی پیغام میداد و کمی کمک میکرد که من قبول نکردم .. دیگه نخواستم تو دردسر بندازمش ... دائیم بابام بود .. بعد از بابام کسی بود که پشتم بود .. تا اینکه رها شدم .. بعد از اینکه شما رو دیدم شما برام تداعیه دائیم بودید .. کسی که عاشقانه دوستش داشتم .. اگر هم تنبیهم میکرد و بهم سخت میگرفت بازم دوستش داشتم .. الان درمورد شما هم همین حسو دارم .. اگر بدترین تنبیهو برام درنظر بگیرید بازم نمیتونم از جایگاهی که دارید به اندازه یه ذره پایین تر بیارمتون .. شهرام بعد از حرفاش سرشو انداخت پایین .. تازه فهمیدم که جریان درست برعکس چیزی بوده که فکر میکردم .. گفتم تو رو همیشه مثل آریا و شاهین دوست داشتم و بهت اعتماد داشتم .. الانم حسم عوض نشده ... میخوام همیشه اینو بدونی .. بعد بدون اینکه حرفی بزنم با خیالات و خاطراتش تنهاش گذاشتم و برگشتم خونه .. توی راه به این فکر میکردم که باید دائیشو پیدا کنم و این کار فقط از یه نفر برمیاد اونم شاهینه ! سرش درد میکنه برای فضولی ! رسیدم خونه .. حدود نیمه شب بود که رسیدم .. مستقیم رفتم اتاق دخترا .. یه نگاه کردم . فکر میکردم خوابیدن برای همین بدون در زدن رفتم داخل .. در کمال تعجب بیدار بودن .. سرشون تو اینستا بود .. رفتم داخل ... تا چشمشون بهم افتاد از جاشون پریدن ... درو پشت سرم بستم رفتم بین دوتا تخت ایستادم .. دستامو تو جیب شلوارم کردم .. خودشون میدونن که وقتی دستمو تو جیب شلوارم میکنم یعنی از کارشون عصبیم و ممکنه براشون عواقب بدی داشته باشه .. هردو آروم سلام کردن . جوابشونو دادم .. گفتم نیمه شبه هنوز بیدارید ! چند بار گفتم نیمه شب قبل از خواب موقع اینستا نیست ! نمیخواید گوش کنید نه ؟ باشه ! به حساب هرو تون میرسم ! هردوشون سرشون پایین بود .. میدونستن که اراده کنم همون لحظه به حسابشون میرسم .. نمیخواستم قبل از خواب گریه کنن برای همین گفتم برید تو تختتون ! زود ! هردوشون سریع رفتن توی جاشونو خوابیدن .. یکم نگاهشون کردمو با همون اخم گفتم فردا از شرکت برگشتم حتما به حساب جفتتون میرسم ! چراغ خوابو روشن کردمو با خاموش کردن چراغ اتاق بیرون رفتم .. برگشتم سمت اتاق کوروش . درو باز کردم .. توی تختش خوابیده بود .. مثل همیشه نصف لحافش رو زمین بود و تبلتش روی شکمش افتاده بود .. فهمیدم قبل از خواب مشغول بازی بوده .. تبلتشو برداشتم روی میز گذاشتم .. فردا باید تکلیف این موضوعو روشن کنم .. برگشتم رفتم بیرون . یه سری هم به ناتاشا زدم .. تنها کسی که توی جاش راحت خوابیده بود .. پیشونیشو بوسیدمو از اتاق اومدم بیرون .. رفتم توی اتاقم .. تارا توی جاش خوابیده بود .. لباسمو به آرومی عوض کردم و دندونامو شستم .. خوشبختانه تارا بیدار نشد .. آروم توی جام خوابیدم و خودمو بهش نزدیک کردم .. میدونم که نباید زیاد بهش فشار بیارم .. امشب ، شب سختی بود .. مجبور شدم جگرگوشمو تنبیه کنم و میدونم حسابی گریه کرده .. یه درس حسابی هم به شاهو دادم و شهرام هم نتیجه سهل انگاری تو مدریت زیردستاشو دید .. یه مدیر همونطور که ریاست میکنه باید زیردستاشو کامل کنترل کنه و حواسش به کارشون و انجام مسئولیتاشون باشه ... ولی بیشترین چیزی که ناراحتم کرد این بود که مجبور شدم آرامو تنبیه کنم .. تنبیه کردن آرام مخصوصا کتک زدنش برام خیلی سخت بوده و همیشه تا چند روز از اینکه مجبور شدم کتکش بزنم قلبم سنگینه .. وقتی مجبور میشم برخلاف احساس و طبق عقلم کاری رو انجام بدم میدونم که دارم گوشه ای از وظایف پدریمو انجام میدم .. به هر صورت بچه ها همیشه توی زندگیشون تا تجربه کسب کنن اشتباهاتی رو انجام میدن که باید مواظب باشی که آسیب نبینن واین کار گاهی مستلزم انجام کاراییه که با درد براشون همراهه .. ولی بازم این کار خیلی ناراحتم میکنه .. هیچکس متوجه ناراحتی من نمیشه چون هیچوقت به روی خودم نمیارم .. درمورد همه همینطوره ... خیلی جدی به همه کارا رسیدگی میکنم و این کار هم قسمتی از وظایفمه .. بالاخره مسئولیت همه اعضای خانواده با منه واگر مشکلی براشون بوجود بیاد من هم مقصرم ..

آریا #

با خرابکاری که سر ساختمون کردیم داداش خیلی عصبانی شد .. بهمون فرصت داد که درستش کنیم .. ولی نشد .. تا دیر وقت با افشار کار کردیم .. موسی هم بود .. چند باری موسی گفت که به نظرم این کارو بکنیم ولی ما اصلا اهمیتی ندادیم .. اصلا گوش نکردیم که منظورش از این چیه !!!! که ای کاش کرده بودیم .. وقتی خسته و خاکی از کار برگشتم داداش تو سالن بود .. سلام کردم .. ازش خجالت میکشیدم .. داداش گفت خوب ؟ مشکل حل شد ؟ گفتم بله داداش .. گفت مطمعنی ؟ گفتم بله . یعنی چاره ای نداشتم .. نمیتونستم بهش بگم نشد ! اگر میفهمید اول حسابمو میرسید بعد پس یقمو میگرفتو میبرد سر ساختمون .. افشارم که نیست فقط حساب منو میرسه .. برای همین گفتم حل شد .. داداش خیلی عصبانیه .. نتونستم وایسمو رفتم سمت اتاقم .. شاهین دنبالم اومد .. یک راست رفتم سمت حموم .. شاهین اومدو گفت خوب ؟ گفتم خوب چی ؟ همینطور که لباسمو تو حموم درمیاوردم از تو آینه به شاهین که دم در حموم ایستاده بودو به چهارچوب در تکیه داده بود نگاه کردم ..شاهین گفت آخه مرتیکه من که تورو میشناسم .. اگر مشکلیو حل کرده بودی الان پزشو به همه میدادی ! فکر کردی رئیس نفهمید ؟ گفتم حل شد شاهین جان تو ! گفت جان خودت مرتیکه عوضی ! شب که خواستت تو اتاقشو به حسابت رسید میفهمی ! بعدم درو بستو رفت .. منم جلوی آینه ایستادم به خودم توی آینه نگاه کردم ... میدونم که داداش بفهمه کاری نکردیم پوستمو میکنه .. آروم آروم دوش گرفتم و بعد از خشک کردن خودم رفتم تو سالن .. موقع شام همش تو فکر بودم تا اینکه شام تموم شد .. داداش از جاش بلند شدو رو کرد بهم گفت دنبالم بیا ! یه آن خشک شدمو به شاهین نگاه کردم .. شاهین شونه هاشو به علامتی که بهت گفتم انداخت بالا .. نفسمو تو سینه حبس کردمو دنبال داداش راه افتادم .. رفتیم تو کتابخونه .. اینجا اگر سرمم ببره صدام به جایی نمیرسه .. داداش رفت پشت میزش نشست .. منم درو پشت سرم بستم و همونجا ایستادم .. داداش گفت بیا جلو ببینم ! داشتم خفه میشدم .. آروم رفتم جلو .. داداش حتما فهمیده وحشت کردم .. گفت خوب ! مشکل حل شد ؟ گفتم بله داداش .. داداش دوباره پرسید . میدونم داره فرصت میده بگم نتونستیم .. شاید اگر میگفتم راهشو میگفت .. ولی ترسیدم .. با خودم گفتم شاید تا صبح بهم الهام بشه و مشکلو صبح اول وقت حل کردم .. برای همین هیچی نگفتم ..داداش گفت خوب توضیح بده چطور حلش کردید ؟ شروع کردم به توضیح .. یه مشت مزخرفاتو با اصطلاحات مهندسی قاطی کردمو تحویل دادم .. داداش به هرحال از من واردتره .. میدونست دارم چرتو پرت میگم .. ولی هیچی نگفت .. گفت بسیار خوب .. فردا صبح میام سر ساختمون .. فهمیدم میخواد به خدمت منو افشار جلوی کارگرا برسه تا درس عبرت بشه برامون .. گفت میتونی بری ! گفتم بله .. برگشتم و از در رفتم بیرون .. کاش بهش گفته بودم که نتونستم .. کاش ازش کمک میخواستم .. اینطوری توی خلوت خودمون سرزنشم میکرد .. حتی اگر میخواست تنبیهم کنه بازم کسی نمیدید .. ولی فردا همه کارگرا متوجه میشن ... میخواستم برگردم ولی فرصت از دست رفته بود .. از پله ها رفتم بالا .. یک راست برگشتم سوئیت .. تا رفتم داخل روی تختم نشستم .. یهو در باز شدو شاهین و آرشا اومدن داخل .... آرشا خیلی آروم رو تختش دراز کشید.. ولی شاهین یک راست اومد بالا سرم . گفت گفتی که نتونستی ؟ نگاهش کردمو گفتم نه ! نگاهم کرد .. گفتم آخه مرتیکه اگر میگفتی دیگه اینهمه بدبختی نمیکشیدی !گفتم نتونستم .. نتونستم تو چشماش نگاه کنم بگم نتونستم حلش کنم .. خیر سرم چند ساله مهندسم .. تجربه دارم ... نمیدونم فردا چه بلایی سرمون میاره ... لباسمو عوض کردم و خوابیدم .. صبح چشمامو باز کردم .. هنوز 7 نشده .. بلند شدم دستو صورتمو شستم لباس پوشیدم . پشت سرم شاهین هم بلند شدو بعد آرشا .. آماده شدیم رفتیم سر میز .. داداش هم اومد . سلام کردیمو صبحونه خوردیم .. تااینکه داداش بلند شدو رفت سمت در ..شاهین آرشا و نادر هم بلند شدن .. منم جلوتر از همه دویدم سمت در .. میدونم اول میخواد بره سر ساختمون .. به خودم لعنت میفرستادم که چرا زودتر بلند نشدم برم سر ساختمون لااقل یه فکری با افشار میکردیم .. داداش کیفشو تو ماشین گذاشتو رفت سمت در و یک راست سمت ساختمون .. منم دنبالش .. تا وارد شدیم موسی اومد جلو سلام کرد .. چند دقیقه نشده بود که افشار با هن هن رسید .. سلام کرد . اول صبح صورتش رنگ پریده بود .. داداش بدون حرفی رفت سمت بالابر و کلاه ایمنیشو سرش گذاشت .. ماهم به دنبالش .. رفتیم بالا .. داداش یه سمت ما سه تا هم یه سمت ایستاده بودیم .. احساس میکردم یه اتفاق بدی میخواد برام بیوفته .. رسیدیم طبقه آخر .. تا پیاده شدیم داداش همه کارگرا رو مرخص کرد .. موسی سریع دستورو اجرا کرد و همه از پله ها رفتن طبقه پایین ... داداش نگاهمون کردو بعد دوباره مشغول بررسی و اندازه گیری شد .. بعد گفت خوب ! چطور مشکلو حل کردید ؟ من شروع کردم حرفای دیشبمو تکرار کردن .. افشارم شروع کرد با من به حرف زدن .. یاد دوران مدرسه افتادم که هر موقع خرابکاری میکردیم باهم شروع میکردیم به حرف زدن .. هرکی سعی میکرد خرابکاری رو از گردن خودش باز کنه ما هم باهم شروع کردیم به توضیح .. میدونم که داداش با دقت صحبت منو افشارو گوش میکنه .. یهو گفت بسه ! این مزخرفات جواب من نیست ! مشکل حل نشده ! به شما دوتا گفتم اگر مشکل حل نشه به خدمتتون میرسم ! انگار جدی نگرفتید ! خوب ! شما دوتا نمیتونید کارو درست انجام بدید .. یه نفرو از شرکت میفرستم مشکلو حل کنه ! سرمو بلند کردمو گفتم خواهش میکنم داداش .. خودمون انجامش میدیم .. اینجوری تو شرکت میپیچه ... خیلی برامون بد میشه ... داداش گفت کارو ازتون میگیرم ... مهندس علایی گزینه بهتری برای این کاره .. کارو میدم بهش ! شما دوتا هم زیر دستش کارمیکنید ! یهو انگار آب سرد ریختن روی سرم .. مهندس علایی کسیه که سابقش ازهمه بیشتره و خیلی باتجربست ...از طرفی داداش هرکسی رو که میخواد درست حسابی تنبیه کنه میفرسته زیر دستش ! مهندس علایی آدمی سخت گیر و منظمه .. بیشتر به یه ژنرال ارتش شبیهه تا مهندس ... اگر زیر دستش کار کنی همه میفهمن که یا کاربلد نیستی و بی تجربه ای یا رئیس میخواد از باد دماغت کم کنه و بشونتت سر جات ! در هر صورت برای ما خیلی بد میشد .. حتی تو شرکتای دیگه هم صداش میپیچید ... گفتم داداش خواهش میکنم .. این بارو ببخشید .. افشار که کلا خفه بود .. انگار خودشو باخته بود .. بدون اینکه داداش ببینه یه دونه زدم به بازوش .. افشار سرشو بلند کردو گفت خواهش میکنم رئیس .. این بارو ببخشید ... داداش یکم نگاهمون کردو بعد موسی رو صدا زد .. موسی سریع اومد ..داداش بردش جاهایی که مشکل داشت و بهش توضیح داد که باید چکار کنه .. میدونم میخواد مارو زیر دست موسی بذاره ...اینجوری خیلی درد داره ولی صداش جایی نمیپیچه ... موسی رفت پایین .. داداش برگشت روبه رومونو گفت بهتون گفتم پوستتونو میکنم ! بعد از گوشه ساختمون یه لوله سیاه پیدا کردو یکم تو دستش بالا پایین کرد بعد گفت برگردید .. من فهمیدم میخواد چکار کنه ولی افشار دوزاریش نیوفتاد .. سریع برگشتم و بعد افشار ... داداش با یه قدم اومد جلو و بعد صدایی اومد و پشتم آتیش گرفت .. از درد صورتم جمع شد ... نفسم بند اومد .. پنج تا پشت هم زد بعد کمی منو به جلو هول دادو همین کارو با افشار کرد .. افشار ناخودآگاه آخی گفت .. داداش زدو افشار پشت سر هم آخ میگفت .. تا اینکه گفت برگردید ! لوله رو پرت کرد سر جاش ! گفت امروز زیر دست موسی مشکلو حل کنید ! دوباره موسی رو صدا کردو گفت تا ظهر مشکل حل بشه ! موسی گفت بله رئیس .. سرشو نزدیک هردومون کردو گفتت کار امروز اصلاح میشه ... درضمن اگر باز دوباره خرابکاری کنید باید لنگون لنگون از اینجا برید بیرون ! حالیتون شد؟ هردو گفتیم بله رئیس .. بعدم رفت .. همینطور که میرفت گفت پشتتونو تمیز کنید ! اثر لوله مونده رو شلوارتون ... با عجله لباسمو تکون دادم .. افشارم همینطور .. موسی گفت مهندس .. ببخشید .. دستورد رئیسه.. من معذرت میخوام .. گفتم عیبی نداره موسی .. دستور رئیس باید اجرا بشه .. بعدم کارو انجام دادیم .. تازه اونجا فهمیدم که داداش برای چی دستور داده خودمون کارو انجام بدیم .. تا یاد بگیریم و تجربه کنیم .. همینطور که کار میکردیم افشار مدام آخو اوخ میکرد .. آخر بهش گفتم بسه دیگه مجید ! افشار تعجب کرد .. من همیشه به فامیل صداش میکردم .. گفتم از این به بعد خودمون هستیم منو آریا صدا کن ! لبخندی زدو گفت باشه .. گفتم اینقدر آخو اوخ میکنی انگار زخم شمشیر خوردی بسه دیگه ! گفت خیلی وقت بود کتک نخورده بودم .. گفتم عادت میکنی ! تا ظهر کار تموم شدو برای دو ساعت کارو تعطیل کردیم .. افشار رفت ناهار منم رفتم خونه .. دخترا رفته بودن بیرون ... نشستم .. گرسنم بود .. ناتاشا هم نق میزد .. تا اینکه دخترا اومدن .. هر سه تاشون دمق بودن .. ولی آرام انگار کلی گریه کرده بود .. سلام کردنو رفتن اتاقشون .. بعد از مدتی هم اومدن نشستن .. تارا نگاهشون کردو گفت خوبید ؟ پروانه انگار دستپاچه بود گفت بله .. بله خوبیم .. سریع شروع کرد به خوردن .. آرام و ترنم هم سریع خوردن رفتن اتاقشون .. من که گیج شدم ولی چون خودم گرفتار بودم دنبالشو نگرفتم .. برگشتم سر کار .. عصر اومدم خونه .. خونه انگار حکومت نظامی بود .. شاهین و نادر نشسته بودن .. آرشا توی اتاق مونده بود .. رفتم سمت اتاق شاهینم دنبالم اومد .. همینطور که لباس عوض میکردم گفتم چه خبر شده ؟ شاهین جریان آرامو تعریف کرد .. با هر کلمه که میگفت عصبی و عصبی تر میشدم .. انگار تو تابه نشستم .. توی اتاق راه میرفتم .. گفتم پس اینطور ! برای همین ظهر حالشون بد بود ! اگر میفهمیدم یه کاری میکردم که هیچوقت فراموش نکنن ! شاهین گفت برو یه دوش بگیر فعلا بو لاش مرده میدی ! رفتم تو حموم ..تمام مدت به کاری که آرام کرده بود فکر میکردم .. خیلی برام سنگین بود کاری که انجام داده .. با غیرت من اصلا جور درنمیومد .. با خودم گفتم داداش حتما بخاطر اینکه تب کرده فعلا از تنبیهش گذشته .. رفتم بیرون لباس پوشیدم و با پسرا رفتیم پایین .... داداش هنوز نیومده بود .. پروانه تو سالن بود .. رفتم نزدیکشو گفتم حالا دیگه هر غلطی دلتون میخواد میکنید ! نه ؟ پروانه ترسیدو سرشو انداخت پایین .. آروم گفت بخدا من اطلاعی نداشتم .. من .. آروم بدون اینکه صدام بالا بره با لحن تندی گفتم بسه ! نمیخواد بهانه بیاری ! شانس آوردی که ظهر نفهمیدم چه غلطی کردید ! وگرنه به حساب سه تاییتون میرسیدم ! کاری میکردم نتونید از جاتون بلند بشید .. شاهین که پشت سرم وایساده بود بازومو گرفتو کشید عقب .. گفت بسه آریا .. رئیس میاد اوضاع قاطی میشه ! بذار بعدا حرف میزنیم ! همونطور که نگاهش میکردم گفتم بعدا به خدمتت میرسم ! من میدونمو شما سه تا ! بعد رفتم نشستم روی مبل .. یکم گذشت پریوش میزو چیدو رفتیم پشت میز .. داداش اومد نشست و بعد از مدتی تارا و آرام اومدن .. آرام با سر پایین نشست .. زیر چشمی بهم نگاه کرد.. طوری عصبانی بودم که اگر ترس از داداش نبود همونجا از گوشش میگرفتم میبردمش تو اتاقشو تا میخورد میزدمش .. ولی حیف که داداش اجازه نمیده .. همیشه تربیت آرام با خود داداش بود .. من دلم نمیومد به آرام سخت بگیرم .. ولی بعضی وقتا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم ... این دومین باره که عصابنیم و اگه دستم بهش برسه حسابی از خجالتش درمیام ... برامم اصلا مهم نیست که داداش بعدش باهام چکار میکنه .. همه شام میخوردن .. ولی آرام هی خوردنشو کش میداد .. فکر میکرد داداش از سر غذا بلندش نمیکنه .. البته منم همین فکرو میکردم ولی برخلاف انتظارم وقتی از جاش بلند شد به تندی آرامو صدا کردو فرستاد کتابخونه .. پروانه رو هم همینطور .. بعد خودش رفت تو سالن نشست .. تارا هم رفت دنبالش .. ما هم به پریوش کمک کردیمو بعد رفتیم تو سالن نشستیم .. هر موقع داداش میخواد آرامو تنبیه کنه همه حساب کار خودشونو میکنن .. سعی میکنن زیاد دم دست داداش نباشن .... بعد از مدتی داداش بلند شدو رفت .. از چهرش معلوم بود که خیلی عصبانیه .. شاهین که کنار من نشسته بود گفت وای به حال جفتشون .. طفلک آرام .. حسابی کتک میخوره .. گفتم حقشه ! اگه داداش نزنه من میزنم ! شاهین گفت نگران نباش اینی که من دیدم برای تو چیزی نمیذاره ! یک ربعی شد که پروانه اومد ... با چشمایی گریون .. رفت تو آشپزخونه .. نادیا و تارا پشت سرش رفتن .. شاهین هم از جاش بلند شدو رفت .. ولی من نرفتم .. منتظرم ببینم که با آرام چکار میکنه ... یه ربع بیست دقیقه ای گذشت .. آرام اومد با سرعت رفت تو اتاقش ... ترنم هم بلند شد که بره بهش گفتم بشین ! خودم بلند شدمو دنبال آرام رفتم سمت اتاقش .. جلوی آشپزخونه شاهین بازومو گرفتو گفت تو دیگه ولش کن بابا ! نمیبینی رئیس به حسابش رسیده ؟ گفتم نگران نباش کاریش ندارم .. بعد رفتم اتاقشو درو باز کردم رفتم داخل .. درو پشت سرم بستم .. آرام یهو از جاش پرید .. ترسید و از کنار تخت رفت کنار دیوار و خودشو چسبوند به دیوار .. با گریه گفت داداش .. بخدا .. بخدا .. همینطور که هق هق میکرد گفت نمیخواستم ... نمیتونست حرف بزنه .. از ترس چسبیده بود به دیوار .. از طرز ترسیدنش دلم سوخت .. فهمیدم داداش حسابی تنبیهش کرده .. رفتم جلو .. بیشتر ترسید .. درست روبه روش ایستادم .. آروم گفتم بسه .. کاریت ندارم .. آروم باش .. دستامو بردم بازوهاشو گرفتمو کشیدمش تو بغلم .. تو بغلم میلرزیدو گریه میکرد .. همیشه وقتی داداش آرامو میخواست تو اتاقشو تنبیهش میکرد من پشت در اتاق وایمیستادمو با نگرانی منتظر میشدم تا آرام بیاد بیرون .. بعد بغلش میکردم میبردشمش تو اتاقش .. بااینکه میدونستم داداش حق داشته و آرام مقصر بوده ولی بازم بغلش میکردم تا آروم میشد .. کمی که گذشت آرام گریش بند اومد .. نشستم و آرامو تو بغلم نشوندم .. مثل بچگیاش .. گفتم داداش تنبیهت کرد ؟ آرام سرشو تکون دادو گفت بله .. گفتم خیلی زد ؟ کجات زد ؟ آروم گفت پشتم .. خیلی دردم اومد .. محکم زد ... محکم تر از قبل .. دوباره گریه کرد .. گفتم خوب کاری کردی که تنبیهش از این بیشتر بود .. من بودم پوستتو میکندم ! هم ناراحت بودم و هم عصبانی .. دلم میسوخت که اینطور کتک خورده ولی حقو به داداش میدادم .. داداش هیچوقت بخاطر دلسوزی از خطایی که آرام میکرد نمیگذشت .. یکم گذشتو گفتم کار بدی کردی آرام ! خیلی کارت بد بود .. گفت میدونم داداش ... میدونم .. ولی داداش دیگه مثل گذشته دوستم نداره .. فقط خواستم برم پیش شاهو که دوستم داره .. یهو از حرفش جوش آوردمو سه بار پشت هم به پشتش زدم .. آرام از درد آیییی گفتو دوباره گریه کرد .. از بغلم گذاشتمش روی تخت .. از جام بلند شدم و نگاهش کردم .. دستامو تو جیب شلوارم کردم گفتم اینا رو به داداش هم گفتی ؟ آره ؟ آرام سرشو تکون دادو گفت بله .. گفتم واقعا چطور روت شد این حرفا رو بهش بزنی ؟ اگر من جای داداش بودم همچین میزدمت که نتونی از جات بلند شی ! خیلی بهت رحم کرده که فقط زده پشتت ! خیلی رحم کرده ! طوری عصبانی بودم که احساس کردم اگر بمونم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم .. برگشتمو از در رفتم بیرون .. تو سالن کنار شاهین نشستم .. گفتم داداش کو ؟ شاهین گفت چکار کردی مرتیکه ؟ توهم کتکش زدی ؟ آره ؟ نگاهش کردمو گفتم نه .. فقط دوسه تا با دست زدم پشتش .. انگار داداش بد کتکی بهش زده .. شاهین زیر لب گفت حق داشته ! گفتم آره .. شاهین گفت رئیس رفت بیرون .. نمیدونم کجا .. سرمو تکون دادمو بلند شدم .. گفتم میرم سوئیت .. اعصاب ندارم ! شاهینم پشت سرم بلند شد .. بعد آرشا .. رفتیم سمت سوئیت ...

آراز #

صبح از خواب که بلند شدم احساس خستگی از دیروز باهام بود .. ولی به هر صورت از جام بلند شدم رفتم دوش بگیرم .. خواستم اصلاح کنم ولی تصمیم گرفتم که ته ریش بذارم .. برای همین دست به صورتم نزدم .. خودمو خشک کردمو لباس پوشیدم و ادکلن زدم .. جلوی آینه داشتم کراواتمو مرتب میکردم که متوجه تارا شدم که داره نگاهم میکنه .. لبخندی زدمو گفتم سلام نفسم .. خوبی ؟ تارا لبخندی زدو گفت سلام .. گفتم چیه ؟ اینجوری نگاهم میکنی ؟ گفت داشتم به این فکر میکردم که چه کار خوبی کردم که خدا یه مرد خوش تیپ با قلب طلایی نصیبم کرده .... من خیلی خوشبختم ... گاهی فکر میکنم نکنه اینا همش یه خوابه و من به زودی بیدار میشم و میبینم این زندگی قشنگ مال من نیست .. برگشتم و بهش نگاه کردم .. میدونم تمام این تصورات و تفکرات بخاطر حاملگیشه و باید باهاش کنار بیام .. رفتم سمتش و کنارش لبه تخت نشستم .. صورتشو نوازش کردمو بعد روی گردنش کشیدم .. همینطور دستمو نوازش بار روی سینه هاش کشیدم و بعد روی شکمش .. جایی که بچه مون داره رشد میکنه .. گفتم تو عشق منی .. همسرمی .. تمام زندگیمی و مادر بچمی ... این زندگی بدون تو معنی نداره .. تو همیشه توی قلبمی .. خیالت راحت باشه که این زندگی هیچ جا نمیره ... نمیذارم که جایی بره .. من هستم و از تو مواظبت میکنم .. خم شدم و لبهاشو به آرومی بوسیدم .. دستاشو دور گردنم حلقه کرد .. لبهام که از لبهاش جدا شد با فاصله کم به چشماش نگاه کردم .. لبخندی زدم .. گفتم بخواب .. استراحت کن تا بگم برات صبحانه بیارن .. با ناز گفت نمیخوام یکم میخوابم بعد میرم سر میز .. گفتم خیر .. شما الان آمپول تقویتیتو میزنی بعد صبحانه هم میخوری .. یهو اخماش رفت تو همو گفت نه .. دیروز زدم .. گفتم دیروز نبود پریروز بود .. حالا مثل دخترای خوب برگرد .. بعد بلند شدم آمپولشو آماده کردم .. رفتم بالاسرش .. اخم کردمو گفتم زود باش دختر خانم ! زود ! تارا مثل همیشه نتونست جلوی اخمم دوام بیاره و آروم برگشت .. لباسشو کنار زدمو آروم آمپولشو تزریق کردم .. سعی کردم آروم این کارو بکنم تا کمتر دردش بیاد .. کارم که تموم شد رفتم سمت در .... کیفو سوئیچمو برداشتم رفتم بیرون .. تو سالن کیفمو روی کنسول گذاشتم و رفتم سر میز .. پسرا نشسته بودن .. تا رفتم پسرا بلند شدن .. سلام کردن .. جوابشونو دادم .. نشستم و صبحانه خوردیم .. بعد از صبحانه پریوشو صدا کردم و دستور صبحانه برای تارا رو دادم .. تاکید کردم بشینه تا صبحونشو کامل بخوره .. بعدم رفتم سمت شرکت .. به محض اینکه رسیدم شرکت ماشین آرش هم پشت سرم رسید .. به سرعت پارک کردو همراه با شاهین آرشا و نادر پشت سرم راه افتادن .. رفتم شرکت معماری و وارد دفترم شدم .. فرخ بلافاصله دنبالم اومد .. سلام کرد جوابشو دادم .. کارای روزو باهاش هماهنگ کردم و کار شروع شد .. حدود ساعت ده بود که گوشیمو برداشتمو شماره مهندس به مولایی را گرفتم .. تا گوشی رو جواب داد سلام کردم و بعد از احوال پرسی از خودش و خانوادش دعوت کردم برای مسافرت شمال .. مولایی تشکر کردو گفت که فعلا گرفتاره ولی بچه ها حتما میان .. بین صحبتام با مولایی گفتم شما صلاح میدونید که ما قبل از اینکه مسافرت بریم برای جلسه بله برون بریم خونشون .. مولایی گفت که میخواد برای بله برون یه مجلس بگیره برای همین خواست بعد از مسافرت این مجلس انجام بشه .. فکر میکنم شاهرخ قبل از اینکه من به مولایی زنگ بزنم باهاشون صحبت کرده بود .. با خودم گفتم از دست شاهرخ .. به این ترتیب اولین قرارای مسافرت گذاشته شد .. بعد از اینکه باهاش خداحافظی کردم شاهینو احضار کردم .. چند دقیقه ای گذشت شاهین اومد .. خیلی آروم و محتاطانه وارد شد و کمی با فاصله از میزم ایستاد .. صبر کرد تا من صحبت کنم .. داشتم برگه ای رو امضاء میکردم . کارم که تموم شد به شاهین نگاه کردم .. سرشو انداخت پایین .. میدونم این چند وقته هر بار خواستمش اتاقم برای مواخذه یا تنبیه بوده پس حق دادم سرشو انداخته پایین .. به پشتی صندلیم تکیه دادمو با لحن آرومی گفتم چرا سرتو انداختی پایین ؟ سرشو بلند کردو گفت در خدمتم رئیس .. لبخندی زدمو گفتم تازگیا مثل بچه دبیرستانیا شدی ... با شیطنتات میای دفترم ... الان میگی درخدمتم رئیس ؟ !!! بزرگ شدی یه دفعه ؟؟؟ شاهین نیشش باز شدو گفت چکار کنم رئیس ؟؟ بخدا هرچی شما بگی همون درسته ... کمی اخم کردمو گفتم نیشتو ببند ! سریع خندشو جمع کردو یه ببخشید زیر لبی گفت ... خوشم میاد که هنوز کودک درونش اینقدر فعالو شیطونه و در کنارش هنوزم ازم حساب میبره ... اخمامو باز کردمو گفتم بشین ! تعجب کردولی زود اطاعت کرد .. دوباره همون خنده رو لبش اومد .. آروم گفت صبح که بلندشدم احساس کردم جهت خورشید عوض شده ! همونه ! از جام یهو بلند شدم .. شاهین برق از سرش پریدو از جاش بلندشد .. همینطور که سمتش میرفتم گفتم مگه نگفتم بشین ! شاهین دوباره آروم نشست .. منم درست روبه روش نشستم .. گفتم تو یک سال گذشته که اومدی خونه من از یه سری مسئولیت هات توی کار دور شدی ! با تعجب نگاهم کرد .. گفتم هنوز رابطاتو داری ؟ شاهین که تازه دوزاریش افتاده بود گفت امر بفرمائید هستن ! شاهین پسر تیزی بود خوب حرفا رو رو هوا میگرفت و درست جواب میداد .. البته موقع هایی که دلش میخواست آدم بزرگ باشه.. گفتم آخرین کاری که برام انجام دادی چی بود ؟ همینطور که نیشش باز بود گفت آرش ... زیرو بم کاراش و درآوردم .. گفتم خوب الان یه وظیفه دیگه برات دارم .. گوشاش تیز شدو گفت درخدمتم رئیس .. گفتم میخوام از شخصی برام تحقیق کنی .. پیداش کنی و بفهمی الان چکار میکنه .. شاهین جدی شدو گفت چشم رئیس .. گفتم شهرام .. گفت چی ؟ شهرام ؟ نگاهش کردمو گفتم هنوز عجولی ! شاهین یکم خودشو جمع کردو گفت ببخشید .. گفتم میخوام درمورد خانواده مادریه شهرام تحقیق کنی .. مخصوصا دنبال دائیش میگردم . کمی ازش اطلاعات دارم .. بهت میدم .. میخوام زود به نتیجه برسی ! گفت چشم .. تو چشماش نگاه کردمو گفتم نمیخوام کسی بویی ببره ! مخصوصا خودش ! گفت بله رئیس .. ته چشماش دروغ دیدم .. گفتم خودت خوب میدونی که با دروغ گوها چکار میکنم ! البته نیازی نبود تو چشماش نگاه کنم که بفهمم پاشو بیرون بذاره اول به آریا میگه بعد آرش .. سرشو انداخت پایین .. گفتم حتما باید گوشتو بکشم ؟ گفت بخدا چاره ای ندارم .. شما میدونید که در برابر آریا و آرش مخصوصا آریا نمیتونم خودمو نگه دارم ... گفتم دفعه بعد روراست بگو .. نمیخوام پشت سرم هرکاری دلت میخواد بکنی ! به دوتاشون میتونی بگی درصورت لزوم باهم برید ولی ! این کار باعث نشه شهرام بو ببره !!! نمیخوام فعلا چیزی بدونه ! شاهین دوباره لبخند زدو گفت چشم رئیس ... شاهینو مثل آریا دوست دارم .. گرچه دوست داشتنشو یه جور دیگه حس میکنم .. یه پسر شیطون که ذاتا خوش قلبه .. ممکنه گاهی شیطنتاش جدی بشه ولی من خوب میدونم چطور گوششو بکشمو برشگردونم تو راه خودش ...گفتم الانم برگرد سرکارت ! میگم فرخ اطلاعاتو برات بیاره ! گفت چشم .. از جام بلندشدمو برگشتم پشت میزم .. شاهین هم به سرعت از جاش بلند شد وجلوی میزم ایستاد .. گفتم میتوی بری ! مرخصی ! گفت بله رئیس و رفت .. زنگ زدم فرخ رو خواستم .. سریع اومد .. این پسر آنچنان با سرعت میاد که گاهی فکر میکنم پشت در ایستاده تا صداش کنم .. اومد داخل و گفت درخدمتم رئیس .. گفتم اطلاعات شهرامو کامل برای شاهین ببر !! کسی چیزی نفهمه ! گفت بله رئیس .. گفتم مرخصی ! گفت بله و رفت .. خواستم به کارام برسم که یاد بچه ها افتادم .. کارنامه ها باید این روزا بیاد .. یه سر به سایت مدرسه زدم .. خودم رئیس انجمن اولیا مربیان بودم و همیشه جلسات رو از طریق یکی از برنامه های اینترنتی شرکت میکردم .. وقتی وارد سایت شدم دیدم کارنامه ها رو گذاشتن .. اول کارنامه ترنم رو دیدم .. مثل همیشه نمرات عالی .. به سراغ کارنامه آرام رفتم . این بار اگر بازم نمراتش رضایت بخش نباشه حسابی تنبیهش میکنم و کل تابستونو وادارش میکنم درس بخونه .. امتحاناتشو کامل پیش خودم تو شرکت درس خوندو گذروند . وقتی کارنامشو دیدم تعجب کردم .. واقعا ؟؟؟ نمراتش همه بالای 18 بود .. حتی معارف که همیشه میلنگید .. فیزیک شیمی حسابان و .. همه بالای 19 .. واقعا خوشحال شدم .. آرام نتیجه تلاششو گرفته بود .. از خوشحالی بلندشدم و کمی قدم زدم .. دوباره نشستم و یه سری به سایت مدرسه کوروش زدم .. کوروش بااینکه پسر شیطونیه ولی هوش خوبی داره .. امسال امتحاناتشو با تارا درس خوند ... نمراتش خوب بود به نسبت ترم اولش ... ترم اول بابت نمراتش حسابی تنبیه شد ولی الان پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته .. خوشحال شدم .. بالاخره یه خبر خیلی خوب ... دخترا هم که دیگه امتحاناتشون تموم شده و نادر فقط یکی دوتا امتحانش مونده .. هفته آینده برنامه شمالو اجرا میکنم .. تا اینکه تارا هم حالش جا بیاد و برنامه عروسی رو راه بندازیم .. با اینکه تعطیلات شرکت یک ماه دیگست ولی اشکالی نداره .. چند روز از طریق اینترنت کارا رو انجام میدم .. طرفای ظهر به عمو زنگ زدم و حرفای مولایی رو انتقال دادم .. عمو هم خوشحال شد چون این روزا یکم گرفتار بود .. آلاله و کیارش هم یکی دوروز دیگه از شمال برمیگردن و باید برگردن استرالیا .. به این ترتیب برنامه همه چی معلوم شد .. طرفای عصر کارامو جمع کردمو برگشتم خونه .. توی راه با خیال راحت رانندگی میکردم .. وقتی رسیدم خونه .... ماشینو پارک کردم ..از تو خونه صدای جیغو داد میومد .... ناتاشا ... سریع رفتم بالا و درو باز کردم .. یهو پشمک مثل یه موش ازم بالا رفت و روی شونم نشست .. خودشو چسبوند به سرم .. انگار بهم پناه آورده بود .. ناتاشا یهو روبه روم ظاهر شد .. پشت سرش کوروش و آرام و ترنم .. نگاهشون کردم .. سلام کردن .. جوابشونو دادمو با اخم روبه ناتاشا کردمو گفتم بازم دنبال این زبون بسته کردی ؟؟؟ ناتاشا یه قدم رفت عقب ... یه نگاه به کوروش کردم .. آرام و ترنم هردو شونه هاشونو به معنی اینکه بی گناهن بالا انداختن .. یه نگاه به خونه کردم .. تازه پریوشو دیدم که روی صندلی نشسته و تارا کنارش داره بهش شربت میده .. گفتم معلوم هست اینجا چه خبره ؟؟ پریوش و تارا هردو برگشتن نگاهم کردن .. همیشه پریوش تا وارد میشم میاد جلو و خوش آمد میگه ولی این بار نتونست بلند بشه .. از کنار بچه ها رد شدم و رفتم سمتشون .. تارا سلام کرد .. پریوش هم همینطور .. پشمکو از روی شونم آوردم پایینو تو بغلم نگه داشتم . همینطور که نازش میکردم آروم بشه کیفمو روی مبل انداختمو گفتم چی شده ؟ تارا من من کرد و پرویش گفت هیچی ارباب .. هیچی ... فهمیدم غائله ای برپا بوده .. برگشتم و به بچه ها نگاه کردم .. بعد از تارا پرسیدم چی شده ؟ تارا فقط سرشو کج کرد .. فهمیدم کارایی کردن که میترسه بگه چون وقتی بشنوم حسابی تنبیهشون میکنم .. گفتم میگی یا اول یه کتک حسابی بخورن بعد میگی ؟؟؟ تارا گفت بچه ها .. داشتن بازی میکردن .. یعنی .. گفتم یعنی دوباره ناتاشا دنبال پشمک کرده بوده و کوروش دخالت کرده ! دخترا هم دنبالشون همه جا رو بهم ریختن ! درسته ؟؟؟ یا اشتباه میکنم ؟؟؟ تارا سرشو انداخت پایین .. برگشتم سمتشون .. هر چهارتا چسبیدن به هم .. طبق معمول همیشه ! پشمکو گذاشتم تو بغل پریوش .. کتمو درآودرمو دادم به تارا .. آستبینامو باز کردم و همینطور که تا میزدم رفتم سمتشون .. هر چهار تایی با هر قدم من یه قدم به عقب میرفتن تا اینکه خوردن به اپن آشپزخونه .. روبه روشون ایستادمو کمربندمو باز کردم کشیدم بیرون .. دو سرشو دستم گرفتم .. به ناتاشا اشاره کردم گفتم بیا جلو ببینم ! گفت بابایی بخدا نمیخواستم ... پریدم وسط حرفش .. گفتم یه کلمه ازتون بشنوم پنج تا اضافه میخورید ! بیا جلو ! دیدم ایستاده با یه قدم رسیدم بهش و بازوشو گرفتم .. برش گردوندم .. ناتاشا یه شلوارک و تیشرت پوشیده بود .. دستم رفت بالا و زدم پشتش .. این بار نسبت به همیشه محکم تر .. با اولین ضربه گریه کردو گفت آییی .. بابایی .. ببخشید .. آییی .. بی توجه به گریش زدم .. بلند گفتم این بار طوری میزنم که دیگه جرات نکنی دنبال پشمک کنی و همه جارو بهم بریزی ! ده تایی شد فکر کنم .. اونقدر عصبانی بودم که نشمردم .. بعد ولش کردمو به کوروش اشاره کردم .. کوروش که خیلی ترسیده بود چسبید به دخترا .. بازوشو گرفتمو کشیدمش سمت خودم .. یه پامو کمی جلو گذاشتم و روی پام خمش کردم و محکم زدم .. کوروش هم گریه کردو با هر ضربه آییی میگفت .. ولش کردمو بدون اینکه چیزی بگم بازوی ترنم رو گرفتم اونم چندین ضربه محکم و پشت سرهم خورد .. بعدم آرام .. آرام که تازه تنبیه شده بود و میدونستم که هنوز پشتش درد میکنه ولی بازوشو گرفتمو مثل ترنم با کمربند زدم .. کارم که تموم شد با کمربند به گوشه سالن اشاره کردمو گفتم تا خودم اجازه ندادم گوشه سالن وایمیستید ! بجمبید ! زود ! هر چهار تایی با گریه سریع رفتن سمت دیوار سالن و ایستادن .. اونقدر عصبانی بودم که اصلا ملاحظه پریوش و تارا رو نکردم .. خیلی کم پیش میومد که جلوی دیگران کسی رو تنبیه کنم . ولی اینبار هم با عصبانیت تنبیهشون کردم هم جلوی پریوش و تارا .. برگشتم سمت تارا .. گفتم وقتی باهم دعوا میکنن و به من نمیگی اینطور میشه ! بار دیگه بفهمم دعوا کردن یا کاری کردن که جَو خونه رو متشنج کردن و به من اطلاع ندادی تنبیهشونو دوبرابر میکنم ! متوجه شدی ؟ تارا آروم گفت بله .. تازه فهمیدم گریه میکنه ولی بی اهمیت کتو کیفمو برداشتم رفتم سمت اتاقم .. پشمک طفلک از ترسش زودتر از من رفت تو اتاقو روی تخت نشست .. همینطور که لباسمو عوض میکردم آروم میو میو میکرد .. انگار فهمیده بود خیلی عصبانیو ناراحتم .. لباسمو عوض کردم دستامو شستم و درست روبه روی پشمک ایستادم .. دستامو زدم سر کمرمو گفتم میدونم خیلی اذیتت کردن .. ببخشید .. پشمک یهو بلند شدو دستاشو روی سینم گذاشت و سرشو بهم مالید .. با این کار تشکرشو نشون داد .. گفتم کم کم دارن کاری میکنن که با خودم ببرمت شرکت .. خندیدمو بغلش کردم .. رفتم سمت سالن .. تارا نشسته بودو پریوش برگشته بود تو آشپزخونه .. نشستم کنار تارا .. همینطور که پشمکو ناز میکردم گفتم حالت خوبه ؟ نگاهم کردو گفت بله . فهمیدم ناراحته ... گفتم حقشون بود ! حالا حالا ها هم باید کنار سالن وایسن تا یاد بگیرن درست رفتار کنن ..

شاهین #

توی خونه از وقتی مشکل کوهسار حل شده و تارا هم باردار شده کمی بهم ریخته .. شاید چون بچه ها مدرسه رو تموم کردن و شیطنتشون بیشتر شده به نظر اینطور میاد .. از وقتی آرشا تنبیه شد سرشون انداخته پایین و کارشو میکنه .. بااینکه میدونم درد داره ولی انگار روحشم درد داره .. خودش میدونه کاری کرده که خط قرمز رئیسو رد کرده و الان داره عواقبشو میگذرونه .. به هر حال دلم براش میسوزه .. آریا هم که سر ساختمون با افشار گند زدن .. این بار گویا رئیس کمی بهشون رحم کرده و فرصت دوباره داده .. اینجور که فهمیدم هردوشون خیلی ترسیدن .. دوباره کار .. منم هنوز مثل آرشا و آریا تنبیهم و اجازه ندارم از ماشینم استفاده کنم .. هر روز آرش میاد دنبالمون و اگر نتونه سینا میاد .. الان دیگه سینا هم جزء ماست .. رفتیم سر کار .. درست پشت سر رئیس .. این چند روز اخیر رئیس خیلی منظبت تر رفتار میکنه و ما هم باید خیلی مواظب باشیم ..برای همین تا رئیس رفت سریع خودمونو به شرکت رسوندیمو پشت سر رئیس رفتیم داخل و کارو شروع کردیم .. از ده گذشته بود که فرخ اومد توی اتاقمون و گفت که رئیس احضارتون کردن .. با تعجب نگاهش کردم .. گفتم مطمعنی ؟ ... من ؟ .. چرا ؟ ... فرخ گفت نمیدونم .. گفتم وقتی دستور داد عصبانی بود یا نه ؟ فرخ نگاهم کردو گفت مثل همیشه ! بعدم رفت .. مثل همیشه ؟؟؟ یعنی چی ؟؟؟ عصبانیه ؟ جدیه ؟ تو مود کندن پوسته ؟؟؟ چطور شد اصلا ؟؟؟ از جام بلند شدم سریع رفتم سمت اتاق رئیس .. نمیخوام اگر عصبانیه بخاطر تاخیر عصبانی تر بشه .. در زدم رفتم داخل .. کمی از در فاصله گرفتمو ایستادم . منتظر شدم رئیس شروع کنه .. داشت برگه هایی رو امضاء میکرد .. سرش پایین بود برای همین نفهمیدم که عصبانیه یا نه ...ساکت ایستادمو سرمو انداختم پایین تا اینکه سرشو بلند کردو شروع کرد به صحبت .. اول کمی بهم سخت گرفت ولی بعد گفت بشین ! تعجب کردم .. نشستم .. آروم با خودم گفتم گفتم خورشید تغییر جهت داده ... که یهو صدای رئیس اومد .. از جام پریدم .. رئیس خوب میدونه کجا و چطور گوشمو بکشه تا حواسم جمع بشه .. گفت مگه نگفتم بشین !!! خودش اومد و روبه روم نشست .. بعدم شروع کرد از دستورش برام گفتن .. از ذوقم لبخند زدم که نشد جلوشو بگیرم و کامل به خنده تبدیل شد .. یهو گفت میخوام درمورد شهرام تحقیق کنی ... خوب قبلا از این کارا کردم .. درمورد آرش هم من تحقیق کردم .. گفتم شهرام ؟ یهو رئیس نگاهم کرد .. از نگاهش ترسدمو نیشمو جمع کردم .. بعدم گفت که باید درمورد شهرام تحقیق کنم .. این کارو خیلی دوست دارم .. رئیس تو چشمام نگاه کردو گفت فقط نمیخوام کسی خبردار بشه .. با اینکه میدونم نمیتونم جلوی دهنمو بگیرم ولی گفتم نمیگم ... رئیس گفت خودت خوب میدونی که با دروغ گو چکار میکنم ! دیگه فهمیدم هنوز شروع نشده تو دردسر افتادم . گفتم رئیس بخدا نمیتونم جلوی آریا دووم بیارم .. رئیس بعد از اولتیماتوم اجازه داد که به آرش و آریا بگم .. حتی میتونم ازشون کمک بگیرم .. الان دیگه خیالم راحت شد ...رئیس دستورشو کامل دادو منو مرخص کرد .. ازجاش که بلند شدو رفت پشت میزش منم به سرعت رفتم از اتاق بیرون .. رفتم اتاقمو پشت سیستمم نشستم تا کارمو تکمیل کنم بعد سراغ شهرام برم که فرخ یه پوشه در بسته برام آوردو گفت رئیس تاکید کردن این اطلاعات محرمانست .. گفتم باشه .. بعد کارمو ادامه دادم .. بعد از نیم ساعت کار دوساعته رو تموم کردم .. دقت کردم که کارم ایرادی نداشته باشه چون بعدش با رئیس طرف بودم .. پاکتو باز کردمو شروع کردم به مطالعه .. کل اطلاعات شهرام از بچگیش تا درس خوندنش و کارایی که کرده همه و همه بود .. آدرس خونه قبلیشون تومحله ای تقریبا پایین شهر تا آدرس جدیدش که تقریبا مرکز شهر بود .. مادرش که به تازگی جراحی کرده .. درمورد خودش که چه کارایی میکرده .. آنچنان محو زندگی شهرام بودم که نفهمیدم یک ساعته سرم تو پرونده شهرامه .. آرش گفت چکار میکنی ؟ شنیدم آرش چی گفت ولی نشد جواب بدم . یهو آرش صداشو برد بالا و گفت با تو هستما ! سرمو بلند کردمو گفتم بعدا میگم .. فعلا ولم کن مرتیکه ! وقتی خوب پرونده رو خوندم اطلاعاتی که لازم بودو رمزی جوری که خودم میدونستم نوشتم و پرونده رو به فرخ پس دادم .. ساعت حدود 5 بود . فرخ گفت تازه رئیس رفته .. برگشتم اتاقمو به آرشا زنگ زدم .. گفتم بیا میخوایم بریم .. آرشا گفت کار دارم .. گفتم مرتیکه ده دقیقه وقت داری کاراتو انجام بدی بیای ! آرشا گفت توروخدا داداش ! کارم تموم نشه رئیس کارمو تموم میکنه ... امروز باید این کار تموم بشه ! گفتم پس با سینا برگرد ! فقط سینا ! میدونی که رئیس آمادست دوباره به خدمتت برسه ! آرشا گفت حتما .. با سینا میام .. گفتم باشه .. رو به آرش کردمو گفتم بریم .. آرش که کارش تموم شده بود سیستمشو خاموش کردو راه افتاد .. رفتیم سمت پارکینگ .. سوار شدیمو راه افتادیم سمت خونه که گوشیم زنگ خورد .. مامان بود .. بعد از سلام و احوال پرسی مامان گفت که تا یک ماه دیگه برمیگردن ایران برای عقد کنون من .. از خوشحالی زبونم بند رفته بود .. مامان گفت که یکی دوروز دیگه سارا رو میفرسته .. مدرسش فعلا تعطیله و اینجا دستو پا گیر شده .. گفتم باشه .. قطع کردم .. .. توراه مدام تو فکر شهرامو حرفای مامانم بودم .. آرش گفت خوب ! گفتم خوب چی ؟ گفت بگو دیگه شاهین !! گفتم باشه بذار برسیم به آریا یه دفعه میگم ! ماجراش زیاده .. آرش گفت حداقل بگو مامانت چی گفت که ذوق کردی ! گفتم میگم حالا .. دیدم آرش بد نگاه میکنه گفتم مامانم اینا تا یک ماه دیگه میان ایران ولی سارا رو زودتر میفرستن .. یکی دو شب دیگه .. آرش دید جواب درست حسابی از اصل ماجرا نمیدم پاشو گذاشت روی گازو رفت سمت خونه .. دیدم زیادی تند میره .. هرلحظه ممکنه یکی بپره جلوی ماشین گفتم آروم مرتیکه ! میخوای بکشیمون ؟ آرش گفت نترس میخوام زودتر برسیم ... گفتم یا آروم میری یا از کل کار میذارمت کنار ! یهو کنار خیالون ایستاد .. کامل برگشت روبهم کردو گفت میگی یا نه ؟ نگاهش کردمو گفتم یه تحقیق درمورد شهرام رئیس داده به من .. اجازه داد تو و آریا هم توش شرکت کنید ! آرش نیشش باز شد .. گفت واقعا ؟؟ جان داداش راست میگی ؟ گفتم آره ! حالا اگه به بادمون نمیدی راه بیوفت برسیم به آریا ! گفت بچشم .. بعدم با احتیاط راه افتاد .. وقتی رسیدیم خونه یه زنگ به آریا زدمو گفتم بیا کارت دارم .. بعد از چند دقیقه اومد .. نشست صندلی عقب .. سلام کرد .. گفت چه خبره باز ؟ جریانو براش گفتم .. گفت جدا ؟؟ حالا چی داریم ازش ؟؟؟ همه چیزایی که میدونستم بهش گفتم .. آریا گفت از کی شروع کنیم ؟ گفتم از فردا .. آریا گفت من سر ساختمونم ... گفتم اجازه بگیر از رئیس .. گفت فردا و پس فردا کار زیادی نداریم ... افشارم از پس کار برمیاد .. فردا صبح میام باهاتون .. گفتم پس آرش صبح اول وقت میاد دنبالمون .. آرشا رو میذاریم شرکت بعد میریم دنبال کار ! آرش گفت باشه .. بعدم ما پیاده شدیم آرش هم رفت .. باهم رفتیم داخل .. تا وارد شدیم احساس کردم یه چیزی شده .. رئیس عصبانی توی سالن نشسته بود .. وروجکا با دخترا کنار سالن ایستاده بودن .. فهمیدم حتما باهم یه خرابکاری کردنو الان تنبیه شدن .. سلام کردیمو رفتیم سمت سوئیت .. همینطور که رفتیم یه نگاه به تارا کردم .. تارا ابروهاشو انداخت بالا .. این علامت یعنی اوضاع خرابه .. خیلی ریلکس و آروم رفتیم سمت سوئیت .. لباسامونو عوض کردیمو از در اتاق اومدیم بیرون که پروانه هم از اتاقش اومد بیرون .. آریا بازوی پروانه رو گرفتو کشیدش تو اتاق منم پشت سرشون رفتم .. تا رفتیم داخل درو بستم .. آریا آروم گفت چی شده؟؟ پروانه سلام کردو گفت ناتاشا طبق معمول دنبال پشمک کرد .. بعدم با کوروش دعواش شد .. ترنم و آرام هم دخالت کردن .. ناتاشا طبق معمول پررو بازی درآوردو دنبال پشمک دوید .. کوروش و دخترا هم دنبالش .. مامان حالش بهم خورد .. تارا هم نتونست کاری بکنه ونشست که یهو داداش درو باز کردو اومد داخل .. پشمک از داداش رفت بالا طفلک از ترسش .. داداش هم که حال تارا و مامانو دید عصبانی شدو کمربندشو درآورد بدون اینکه ازشون چیزی بپرسه یه کتک حسابی بهشون زدو فرستادشون کنار سالن .. الانم خیلی عصبانیه ... یه نگاه به آریا کردم .. گفتم حتما درست حسابی کتک خوردن .. پروانه گفت آره . حتی ناتاشا هم حسابی کتک خورد .. آریا گفت حقشونه ! شانس آوردن که داداش زودتر از من رسیده .. پروانه گفت آخ داداش ...دستم .. یهو آریا دید که بازوی پروانه هنوز تو دستشه .. ولش کردو گفت ببخشید .. پروانه یکم دستشو مالیدو گفت حواستون باشه که داداش خیلی عصبانیه . گوشیمو درآوردمو به آرشا زنگ زدم گفتم حواسش باشه خرابکاری نکنه که رئیس عصبانیه .. بعدم همینو به نادر انتقال دادم .. پروانه رفت منو آریا هم چاره ای نداشتیم رفتیم پایین ...وقتی نشستیم تو سالن یه سمتی نشستیم که هم وروجکارو میدیدیم هم رئیسو .. پری جون برامون چایی آوردو از میوه های اسلایس شده که خودش درست کرده بود کنار دستمون گذاشت .. یهو رئیس روبهم کردو گفت از فردا دوروز وقت داری کارو تموم کنی ... ساخت ساختمون یکم سبک شده افشار میتونه تنهایی اداره کنه .. آرشو برمیدارید میرید دنبال کاری که دستورشو دادم ! گفتم چشم رئیس .. رئیس آنچنان کوه آتشفشانه که میترسم نگاهش کنم .. آریا بدتر از من ... تا اینکه بلند شدو دست تارا رو گرفتو رفت . یه نفس راحت کشیدیم .. همین موقع اس ام اس برام اومد .. نگاه کردم .. پر درآوردم نازنین بود . مدتی بود امتحان داشتو بهم زنگ نمیزد .. میگفت با تو حرف میزنم هوایی میشم ... حواسم پرت میشه .. نوشته بود زنگ بزن ... یه دونه زدم به آریا .. اس ام اسو خوند ... گفتم الان برمیگردم .. برگشتم سریع تو سوئیت ...شماره نازنینو ... سلام عشق من .. چطوری نفسم ؟؟؟ نازنین از پشت خط گفت سلام گلی چطوری ؟ چه خبرا ؟ امتحان چطور بود .. یه لحظه گیج شدم .. یهو فهمیدم جلوی رضا داره حرف میزنه .. منم مسخره بازیم گل کردو صدامو نازک کردم گفتم سلام جیگری .. چطوری ؟ امتحان که افتضاح .. یه خرابکاری حسابی کردم بعد یه بوس گنده براش کردم پایین برگه .. نوشتم هرچی این بوس ارزش داره نمره بده استادی ... نازنین خندش گرفته بود گفت که اینطور .. کاش منم همین کارو میکردم .. گلی گلی من دارم با داداشام میرم بیرون ... بعدش شب میریم مهمونی تا آخر شب نیستم .. بعد باهات تماس میگیرم .. گفتم کجا میری شیطون ؟ گفت خونه یکی از فامیلامون که خیلی دوستشون داریم .. گفتم باشه سوئیتی ... منم منتظر عشقمم .. فکر کنم شب میاد پیشم .. گفت راست میگی ؟ گفتم آره .. حیف که دوتا خرسو با خودش میاره .. نمیتونم ببرمش تو اتاقم بوسش کنم .. یهو نازنین زد زیر خنده ... دیگه نتونست خودشو نگه داره .. گفتم وا !!!! چته تو ؟؟ گفت خدا بکشتت .. بعدا حرف میزنیم .. بعدم قطع کرد .. گوشی رو انداختم روی تختو با همون لحن دخترونه گفتم رو آب !!! سلیته ! اَه اَه ! این دختره چقدر لوسه ! یهو یکی پشت سرم ریسه رفت .. برگشتم دیدم آریا پشت سرمه .. دلشو گرفته بودو میخندید .. دستمو زدم سر کمرمو مثل این دخترای سلیته به خودم تکون دادمو گفتم چته تو !!!! سر تخته ! پسره انتر ! نمیفهمی به یه خانم نمیخندن ؟؟ یهو جدی شدمو یه کوسن برداشتم پرت کردم طرفش گفتم مرتیکه از کی به حرفام گوش میدی ؟ آریا بین خنده هاش گفت از بوس تو اتاق ! خودمم زدم زیر خنده ...گفتم آخ جون .. نازنین داره میاد .. آریا بازم خندیدو گفت آره با دوتا خرساش ! مخصوصا یکیش که خیلی خرسه ! خندیدمو گفتم من کارمو بلدم .. فقط حیف که عقد نکردمش .. عقدش کنم نشونت میدم چطوری زیر آبی میرن ! آریا نگاهم کردو گفت تا اونجایی که یادمه هروقت زیر آبی رفتیم داداش فهمید و حسابمونو رسید ....گفتم ولی این یکی به کتک بعدش می ارزه .. فقط عقد باشیم ... آریا گفت ببین ! عقدم کنین فقط در حد ماچو بوسه و یه کارای شیطونی .... گفتم خودم بلدم هم خودم لذت ببرم از عشقم .. آریا آنچنان بهم نزدیکه هر حرفی رو بهش میزنم ... میدونم اگر هر کاری با نازنین بکنم حتما بهش میگم .. درست مثل آریا که گاهی براش یه موقعیت جور میکنم ..میدونم که گاهی براش موقعیت جور میکنم با عشقش کیف میکنه ... منم خوشحال میشم که برادرم دوستم رفیقم با عشقش خوشه .. گفتم آریا زنگ بزن آرشو آسا هم بیان ! آریا نگاهم کردو گفت ندیدی این چهار تارو کنار سالن ؟ داداش از اونطرف عصبانیه ... لبخندی زدمو گفتم مگه چقدر دیگه کنار دیوار وایمیستن ؟؟ رئیسم آروم میشه .. نگاهش کردمو گفتم الان تارا رو بغل میکنه دوسه تا بوسش میکنه آروم میشه .. آریا خندیدو گفت شجاع شدی شاهین ؟؟؟ اگر باد به گوش داداش برسونه میدونی چی میشه ؟ یهو گوشی آریا زنگ خورد .. یه نگاه به من کردو جواب داد .. گفت بله داداش .. بله .. چشم .. حتما .. بعد قطع کرد .. گفتم چی شده ؟ خندیدو گفت اون چهارتا وروجکو بفرستم اتاقشون .. حالا ببینیم که چقدر آروم میشه ! باهم رفتیم سمت سالن .. رفتیم سمت بچه ها .. آریا رفت جلو و خیلی جدی گفت برگردید ببینم ! هر چهار تاشون برگشتن .. ناتاشا چشماش هنوز اشکی بود .. آریا با اخم نگاهشون کردو گفت شما دوتا خجالت نمیکشید هرروز به جون هم میوفتید ؟ هان ؟ کار هرروزتون شده دعوا ! خوب شد امروز داداش دیدتون ! خوب کتک خوردید؟؟؟ خوب تنبیه شدید ؟ راحت شدید ؟ شانس آوردید من زودتر نرسیدم !! یه بار دیگه دعوا کنید با خود من طرفید ! فهمیدید ؟ کوروش سرش پایین بودو گفت بله عمو .. ناتاشا دوباره زد زیر گریه .. آریا یکم به ترنم و آرام نگاه کردو گفت هر چهار تاتون برید اتاقاتون ! زود ! هر چهارتا سریع رفتن اتاقشون .. آریا وقتی عصبانی میشه دقیقا میشه مثل رئیس .. خودشم خوب میدونه و ازش به بهترین شکل استفاده میکنه .. برگشت سمتمو یه لبخند زد .. منم برگشتم نشستم روی مبلو تو فکر نازنین که وقتی باهاش محرم بشم چی میشه ! ..

آراز #

خیلی کلافه شدم .. از طرفی پریوش و تارا و از طرفی تنبیهی که مجبور شدم از این چهار تا بکنم .. مخصوصا ناتاشا که برای بچه ای به این سن یه تنبیه سخت محسوب میشه .. از جام بلند شدمو دست تارا رو گرفتم با خودم بردم سمت اتاقم... رفتم داخل و پشت سرمون درو بستم و قفل کردم .. تارا رو بغل کردمو محکم بین بازوهام گرفتم .. کمی نگهش داشتم تو بغلم بعد آروم ولش کردمو بدون حرفی لبهامو رو لبهاش گذاشتم .. این بوسه خیلی آرومم کرد .. سرمو که بلند کردم به چشماش نگاه کردم .. یهو آتیشی تو قلبم روشن شد .. آتیشی که نتونستم جلوشو بگیرم .. دوباره لبهاشو بوسیدم این بار نه برای آرامش بلکه برای هیجانی که از بغل کردن همسرم بهم دست داد .. بوسه ای سخت که محکم لبهاشو بین لبهام گرفتم .. دست انداختم زیر زانوهاش و بغلش کردم .. بردمش توی تخت .. و خوابوندمش و خودم کمی با فاصله روش قرار گرفتم .. دستمامو عمود کردم دوطرف صورتش .. یکم نگاهش کردم .. از چشماش خوندم که تارا هم خیلی دلش میخواد که رابطه داشته باشیم .. سرمو نزدیک صورتش کردمو از لبهاش شروع کردم تا گردنش .. تارا نفس نفس میزد و فهمیدم که مثل من آمادست .. یهو دست برداشتم و با لبخند نگاهش کردم .. گوشیمو از کنار تخت برداشتمو به آریا زنگ زدمو گفتم وروجکا رو بفرسته اتاقشون .. بعد دوباره برگشتم روی تارا .. همینطور که حواسم بود بهش فشار نیاد بلیزمو درآوردمو بعد آروم لباسای تارا رو ازش دور کردم ....... وقتی رابطمون تموم شد محکم توی بغلم گرفتمش .. بدن برهنش رو محکم به خودم چسوندم .. همینطور که بدنشو نوازش میکردم گفتم حالت خوبه عشقم ؟ گفت بله .. خوبم .. بوسیدمشو چشمامو بستم .. نمیدونم چقدر گذشت ولی اتاق تاریک شد .. چشمامو باز کردمو گفتم آماده بشیم بریم بیرون .. گوشیمو برداشتم و یه نگاهی انداختم .. گوشیم زنگ خورده بود که من اصلا نفهمیدم .. بعد یه اس ام اس دیدم که رضا داده بود .. امشب میایم اونجا .. حتما دستت بنده که جواب نمیدی ! لبخندی زدم .. شاید حدس زده که چرا جواب ندادم .. تارا بلند شدو رفت سمت حمام .. شنیدم دوش میگیره .. دوست داشتم برم ولی باید اول به رضا زنگ بزنم .. شمارشو گرفتم ..رضا جواب دادو گفت سلام آراز جان ! چه عجب ! جوابشو دادمو گفتم خواب بودم .. تارا کنارم استراحت میکرد صدای گوشیمو بسته بودم .. میدونم باور نمیکنه و میفهمه که چرا نتونستم جواب بدم .. گفت خوش باشی داداش ! شب میام خونتون .. با نازنین و رامین .. بابا اینا طبق معمول نیستن .. گفتم بیا داداش .. خوش آمدی ! شام منتظرم ! گفت الان دیگه شامه .. گفتم باشه .. زود برس ! خداحافظ ! بعد قطع کردمو رفتم سمت حمام .. تارا کارش تموم شده بود .. داشت میومد بیرون .. با شیطنت گفتم داری فرار میکنی ؟ لبخندی زدو گفت نمیتونم زیاد سرپا وایسم .. گفتم برو بشین .. رضا داره میاد ! گفت باشه .. منم رفتم سریع دوش گرفتم .. تا لباس پوشیدم زودتر رفتم بیرون .. برگشتم تو سالن .. پریوشو صدا کردمو گفتم امشب مهمون داریم ! گفت بله ارباب .. قدمشون سر چشم ..



تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۴ | 11:49 | نویسنده : مریم |

آراز #

مدتی توی کتابخونه موندم .. اینجا انبوهی از کتاب دارم که بیشترشو خودم خریدم .. از وقتی خودمو شناختم کتاب خریدن .. انواع کتاب .. اجتماعی خانوادگی رمان .. انواع ژانرهای مختلف .. البته بعضیاشون برای +18 هست .. تا حالا اجازه ندادم از بچه ها کسی بخونه .. رمانهای خارجی که بعضیاشون مال خیلی سال پیشه ... تصمیم دارم اتاق کارمو فعلا به اینجا منتقل کنم .. توی اتاق خواب تارا بیشتر به استراحت نیاز داره و گاهی شبا من تا نیمه های شب کار میکنم .. بلند شدم یه نگاهی به اطراف انداختم .. باید یه سری وسایلمو بیارم اینجا .. برگشتم بالا .. دیگه نزدیک شامه .. تابستون شامو زودتر میخوریم .. حدود 8 .. گاهی زودتر .. رفتم سمت اتاقم ..درو باز کردم تارا هنوز خواب بود انگار .. تا رفتم داخل تارا بیدار شد .. گفتم ببخشید عزیزم بیدارت کردم .. لبخندی زدو گفت نه .. بیدار شده بودم .. گفتم بیشتر بخواب ..گفت نه دیگه خسته نیستم .. از جاش بلند شدو اومد نزدیکم .. آروم بغلم کرد . از وقتی میدونه حاملست انگار احساساتی تر شده .. دستامو دورش قفل کردمو مدتی تو بغلم نگهش داشتم .. بعد روی موهاشو بوسیدم .. گفت دلم برای بغلت تنگ شده بود .. گفتم عشقم .. ببخشید دعوات کردم .. گفت دلم برای بچه ها میسوزه .. هرچقدر شیطنت میکنن بازم دلم میسوزه .. گفتم میدونم ... بعد با کمی شیطنت گفتم امشب حسابی باهات کار دارم ! سرشو از تو بغلم درآوردو گفت یعنی چی ؟؟؟ گفتم یعنی اینکه امشب مال خودمی ! نمیتونی از دستم فرار کنی ! تارا خندیدو گفت ولی من حامله ام ... گفتم باش خوب ! کاری با بچت ندارم .. با خودت کار دارم ! بعدم زدم زیر خنده .. تارا هم خندید . .. گفتم بریم شام ؟ گفت باشه .. تو برو منم میام .. گفتم باشه .. گوشیمو از روی میز برداشتمو از در بیرون رفتم .. خواستم برم سمت سالن انگار صدای زمزمه به گوشم خورد .. رفتم پشت در اتاق آرام .. انگار با کسی خیلی آروم صحبت میکرد .. شک کردم .. کیه این وقت شب ؟ تقه به درو وارد شدم .. تا وارد شدم گوشیشو قطع کردو با ترس از جاش بلند شد .. یکم نگاهش کردم . خواستم حرفی بزنم ولی دست نگه داشتم .. گفتم اینجا چکار میکنی تنها ؟ گفت هیچی داداش ... گفتم موقع شامه .. بیا سر میز ..گفت چشم ... دوباره مکث کردمو با کمی اخم نگاهش کردم .. کمی فرصت دادم که اگر چیزی هست خودش بهم بگه .. ولی سرشو پایین انداخت .. سرمو تکون دادمو رفتم بیرون .. یکراست رفتم سر میز نشستم .. کم کم همه اومدن.. تارا هم اومد و حتی کوروش و ناتاشا که تنبیهشون کرده بودم هم اومدن کنار تارا نشستن .. تا اونجایی که میشد سعی کردن با فاصله ازم بشینن .. آرام اما آخر از همه اومد .. نشست .. گوشیش تو جیبش بود .. کاملا از زیر شلوارش مشخص بود .. پریوش غذا آوردو شروع کردیم به خوردن .. حواسم کامل به آرام بود ولی اصلا نشون نمیدادم .. تا اینکه یهو دستشو کرد تو جیب شلوارشو خیلی یواشکی یه چیزی رو از توش پاک کرد .. سرمو طوری نگه داشته بودم که فکر میکرد حواسم نیست .. حتما داره کاری میکنه .. یه نقشه ای کشید ه که با کسی هماهنگ کرده و میترسه من مچشو بگیرم .. از یه طرف عصبانی شدم چون از کارای یواشکی بچه ها خوشم نمیاد از یه طرف خندم گرفته بود که فکر میکرد منو داره میپیچونه .. یهو برگشتم سمتشو دستمو دراز کردم گفتم گوشیتو بده ! از پریدگی رنگش مطمعن شدم کار اشتباهی داره انجام میده ... آروم گوشیشو داد .. بدون اینکه نگاهش کنم کنار بشقابم گذاشتم .. نه بازش کردم نه نگاهش کردم .. گذاشتم تو استرس اینکه ممکنه بفهمم بمونه .. شاید به خودش بیادو دست از کاری که میخواد انجام بده برداره ... بعد یه تشر به ترنم زدم که غذاشو درست بخوره ! آرام با هر نگاه یا حرفم ترسش بیشتر میشد .. بعد از شام از جام بلند شدمو گفتم دیگه سر میز گوشی دستت نبینم ! گفت چشم .. انگار خیالش راحت شد .. خوب ... باید دید میخواد چکار کنه ! رفتم تو سالن نشستم .. کاملا حواسم بهش بود که آروم و بی صدا بدون جلب نظر رفت تو اتاقش .. پسرا نشسته بودنو آروم صحبت میکردن . تارا اومد کنارم نشست .. پریوش میوه آورد و رفت میزو جمع کنه .. البته این روزا پروانه و نادیا هم کمکش میکردن .. رو به آریا کردمو گفتم تا ده دقیقه دیگه تو کتابخونه باش ! آریا با تعجب نگاهم کردو گفت بله داداش .. یه نگاه به تارا کردمو گفتم کارامو ازاین به بعد تو کتابخونه انجام میدم .. اتاق رو برای استراحت تو آزاد میذارم .. تارا خندیدو آروم نزدیک گوشم زمزمه کرد ولی من دلم برات تنگ میشه .. لبخندی زدمو گفتم دلم نمیخواد وقتی یکی از بچه ها رو دعوا میکنم تو شاهد باشیو ناراحت بشی !! تارا یهو اخم کردو گفت آراز ! .. من اخم کردمو گفتم حرفمو که فراموش نکردی ؟؟ گفتم اگر دخالت کنی و بخوای ناراحت بشی بیشتر بهشون سخت میگیرم ! تارا لباش آویزون شد .. لبخندی زدمو گفتم کارای شرکت زیاده نمیخوام مزاحم استراحت تو بشه .. بعد یه بوسه رو پیشونیش گذاشتمو رفتم سمت کتابخونه ..از گوشه چشمم حواسم بود که آریا رنگ به رنگ شد .. داخل کتابخونه شدم پشت میزم نشستم .. آریا پشت سرم اومد داخل .. درو بست کنار در ایستاد .. گفتم بیا جلو ببینم ! آروم اومد جلوی میزم ایستاد .. گفتم خوب ! مشکل ساختمون حل شد ؟ با من من گفت بله داداش .. گفتم مطمعنی ؟ گفت بله داداش .. گفتم خوبه .. ایراد کارو چطور رفع کردی ؟ آریا شروع کرد به توضیح دادن ولی حتی خودشم نفهمید چی میگه .. فهمیدم نتونستن مشکلو حل کنن .. ایراد کار روی مکان یکی از ستونا بود .. تو اندازه گیری اشتباه شده بود .. خوشبختانه طبقه آخر بودو به راحتی میشد درستش کرد ولی یکم دقت میخواست .. گفتم فردا قبل از شرکت میام سر ساختمون وای به حال تو و افشار اگر مشکل حل نشده باشه .. آریا سرشو انداخت پایین .. گفتم میتونی بری ! گفت بله داداش .. بعد برگشت رفت بیرون .. توی کتابخونه هم یه کامپیوتر داشتم روشن کردمو ایمیلامو چک کردم .. باید به بعضیاشون جواب میدادم و بعضیاشونو تو جلسه شرکت مطرح میکردم .. کارم تا نزدیک نیمه شب طول کشید .. بعد کامپیوترو خاموش کردمو رفتم سمت اتاق .. تارا دراز کشیده بود .. همینطورکه لباسمو عوض میکردم بهش نگاه کردم .. تارا با یه لبخند شیطنت آمیزی نگاهم میکرد ..منم با لبخند جوابشو دادم .. دندونامو شستمو چراغ اتاقو خاموش کردم و آباژور کنار اتاقو روشن کردم .. آروم در اتاقو قفل کردمو رفتم سمت تخت .. آروم دراز کشیدمو خودمو به تارا رسوندم .. بدون اتلاف وقت لبهاشو بوسیدم .. انگار تارا هم منتظر همین لحظه بود .. بوسیدن از لبهاش شروع شدو تا قسمتای دیگه ی بدنش ادامه پیدا کرد .. همینطور که دراختیار میگرفتمش وجودمو هیجان همراه با آرامش فرام میگرفت .. سعی کردم بهش فشار نیارم .. آروم آروم پیش رفتم .. ... تا اینکه کنار هم آروم خوابیدیم .. تارا بدون هیچ پوششی تو آغوشم خوابیده بود .. آروم و راحت .. آرامشی که داشت منم آروم میکرد .. نفس عمیقی کشیدمو دستامو دورش حلقه کردم و به خواب رفتم ...بعد از چندین روز بالاخره همسرمو دراختیار گرفتم و عاشقانه رابطه ای آرام بخش باهاش داشتم .... صبح با همون آرامش شب بیدار شدم .. فارغ از هر ناراحتی با خیال راحت .. تارا هنوز خواب بود .... از موقعی که دیگه سر کار نمیره بیشتر میخوابه .. امروز باید تقویتیشو بزنم .. خیلی آروم از تخت پایین اومدم و به حمام رفتم.. دوش گرفتم و اصلاح کردم.. این عادت من بود که هر روز اصلاح کنم .. با اینکه طی یک روز صورتم زیاد نامرتب نبود ... بیرون اومدم و لباس پوشیدم .. موهامو خشک کردم و ادکلن زدم .. همین موقع تارا بیدار شد ..ملافه ای که دم دستش بود سریع دورش پیچیدو رفت سمت دستشویی .. نگران پشت سرش رفتم .. چی شد تارا ؟؟ عزیزم ! خوبی ؟ تارا کمی بالا آورد ... بعد ایستادو گفت یهو بوی بدی بهم خورد .. دستوروشو شستو اومد بیرون .. با اینکه از کنارم رد شد ولی عکس العملی نداشت .. رفت سمت تخت و نشست .. روبه روش ایستادم .. گفتم خوبی ؟ گفت آره .. گفتم من ادکلن زدم ..چرا اینطوری شدی ؟ گفت نمیدونم .. الان حالم بهم نمیخوره ... گفتم باشه .. باید تقویتیتو بزنم .. تارا سرشو بالا آوردو گفت تقویتی ؟ .. نه دیگه .. حالم خوبه .. خواهش میکنم ... لبخندی زدمو گفتم دراز بکش .. برگشتم سمت دواهاش و آمپول تقویتی رو برداشتمو آماده کردم .. برگشتم سمت تخت .. تارا هنوز نشسته بود .. مثل دختر بچه ها لباش آویزون بود .. گفتم چرا نشستی ؟ زود باش عزیزم ! بخواب و برگرد ! دیدم تکون نمیخوره .. اخم کردمو گفتم زود تارا ! مثل همون موقعی که توی شرکت جلوی میزم می ایستاد .. با یه تشر سریع دنبال کارش میرفت .. فهمیدم بغض کرده ولی دراز کشید روی شکمش ..با همون اخم خم شدم ... ملافه رو زدم کنارو پد الکلی رو کشیدم و سوزنو وارد کردم .. بدون توجه به آخ آخ کردنش سریع تزریق کردمو سوزنو درآوردم .. احساس کردم گریه میکنه .. میدونستم که از آمپول میترسه ولی کاریو که باید انجام دادم ... آروم لحافو روش انداختمو گفتم یکم دیگه بخواب.. بعد رو موهاشو بوسیدم .. سرنگ خالی رو تو سطل انداختمو بدون اینکه حرفی بزنم کیفو سوئیچمو برداشتم و از در بیرون رفتم .. اگر یکم دیگه میموندم با گریه های تارا کار به جایی میرسید که قول بدم دیگه تقویتی تزریق نکنه .. رفتم تو سالن . کیفو سوئیچو روی میز کنسول کنار سالن گذاشتمو رفتم سر میز .. پسرا اومده بودن .. از جاشون بلندشدن سلام کردن .. جوابشونو دادمو نشستم .. پروانه برام یه فنجون چایی آورد .. سلام کردو فنجونو روی میز گذاشت .. نشست .. همینطور که فنجون چایی دستم بود نیم نگاهی به پروانه و پسرا انداختم .. پروانه انگار میخواست چیزی بگه ولی دست دست میکرد .. نگاهش کردم .. گفتم خوب ! میشنوم ! پروانه نگاهم کردو چی داداش ؟ گفتم همونی که هی تو دهنت میگردونی تا بگی ... چی شده ؟ سرشو انداخت پایینو گفت اگر میشه با دخترا امروز بریم پاساژ و یکم بگردیم..آرام دلش گرفته .. نگاهش کردم.. هیچ منظوری پشت حرفش نبود .. معلومه که آرام هر برنامه ای داره به کسی نگفته .. گفتم تا خودم باهات ننشستم نمیتونی پشت فرمون ماشینت بشینی ..خطرناکه ... میدونم دست فرمونت با آرش خوب شده ولی خودم باید مطمعن بشم .. پروانه لبخندی زدو گفت با بابا میریم .. سرمو برگردوندمو شروع به خوردن صبحانه کردمو گفتم باشه ... میتونید برید ! پروانه لبخندی زدوگفت ممنونم ..سرمو تکون دادمو گفتم مواظب باشید ! گفت چشم داداش .. صبحانم تموم شد .. پسرا هنوز مشغول بودن .. حرف میزدن بیشتر تا صبحانه بخورن ..بلند گفتم بسه دیگه ! خوردنو تموم کنیدراه بیوفتید ! هر چهارتاشون از جاشون بلند شدنو رفتن جلوی در .. منم بلندشدم .. کیفمو برداشتم راه افتادم ... پسرا کنار ایستادن تا من برم بیرون و بعد دنبالم از پله ها پایین اومدن..کیفمو داخل ماشین گذاشتم و بعد راه افتادم سمت ساختمون .. پسرا هم منتظر بودن آرش بیاد دنبالشون .. آریا اما دنبالم راه افتاد .. انگار استرس داشت .. با اینکه چند بار تاکید کرده بود مشکل حل شده ولی بااینحال مضطرب به نظر میومد .. تا وارد کارگاه ساختمونی شدم موسی اومد جلو و سلام کرد.. بعد افشار اومدو سلام کرد .. افشار هم مثل آریا مضطرب بود.. بدون هیچ حرفی با بالابررفتیم سمت طبقه آخر .. موسی افشار و آریا یه سمت ایستاده بودن ومن یه سمت ... انگار منتظر عکس العمل من هستن .. با خودم گفتم حتما خرابکاری کردن .. حالا معلوم میشه ... به طبقه که رسیدیم کارگرا مشغول کار بودن .. کلاه ایمنی که رو سرم بود جابه جا کردمو گفتم همه پایین ! موسی سریع دستورو اجرا کرد.. همه از پله ها پایین رفتن .. به سمت جایی که مشکل داشت رفتم .. دوباره با گوشیم شروع به اندازه گیری کردم .. ایستادم و آریا و افشار و صدا کردم .. سریع اومدن...گفتم خوب ! چطور مشکلو رفع کردید ؟؟؟ آریا و افشار شروع به توضیح دادن کردن .. درست مثل بچه مدرسه ایا که باهم حرف میزنن تا تقصیرو گردن دیگری بندازن .. بعد از کمی که به هردو گوش دادم داد زدم ساکت ! هردو ساکت شدن .. به هردو نگاه کردم ... بااینکه باهم صحبت میکردن متوجه توضیحاتشون شدم ولی هردو چند اصطلاح مهندسی رو سر هم کرده بودنو تحویلم دادن ... گفتم اینطوری مشکلو حل کردید ؟؟؟ با حرفو چند اصطلاح ؟؟؟ هان ؟؟؟ فکر کردید با بچه طرفید ؟ شما دوتا هنوز نمیدونید مشکل چطور حل میشه ! موسی رو صدا کردم .. برای موسی توضیح دادم که چکار کنه .. دستور دادم با چند کارگر چند جارو بکنن و کارهایی رو که باید انجام بدن ! موسی سریع گفت چشم .. بعد برگشتم به افشار و آریا نگاه کردم .. بدون اینکه نگاهمو از اون دوتا بردارم گفتم برو پایین ! تا اجازه ندادم بالا نیا ! موسی یه نگاهی به افشارو و آریا کردو گفت چشم رئیس ... سریع از پله ها پایین رفت .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو با چند قدم آروم بهشون نزدیک شدم .. هردو کنار هم ایستاده بودنو سرشون پایین بود .. درست روبه روشون ایستادم .. گفتم یه کارگر ساده که فقط چند سال تجربه داره فهمید باید چکار کنه ولی شما دوتا .... واقعا اسم خودتونو گذاشتید مهندس ؟ هوم ؟ این ساختمونو اینطوری آوردید بالا ؟ تا جایی که مهندس ارشد کار کرده مطمعنم که درسته .. ولی بقیش ... امروز یکی از مهندسا رو میفرستم کارتونو بررسی کنه ! آریا سرشو آورد بالا و گفت خواهش میکنم داداش ... خودمون بررسی میکنیم .. خواهش میکنم ... اینطوری توی شرکت دیگه نمیتونیم سرمونو بالا بگیریم .. افشار هنوز سرش پایین بود .. افشار دو سه سالی بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود .. پسر با استعدادی که همیشه مشغول فعالیت بود .. گفتم شما دوتا ... بهتون دیشب چی گفتم ؟ هان ؟ ... نگفتم اگر مشکلو حل نکرده باشید پوستتونو میکنم ؟ گفتم یا نگفتم ؟ هردو زیر لب گفتن بله رئیس .. گفتم مهندس علایی رو میفرستم سر این پروژه .. هردو زیر دستش کار میکنید تا شاید یکم کار یاد بگیرید .. میدونستم حرفام براشون چقدر سنگینه .. مخصوصا که مهندس علایی یکی از مهندسای شرکت بود که ده سالی از من بزرگتر بودو تجربه بالایی داشت .. خیلی هم سخت گیر بود .. هرکسی رو که میخواستم از منم منم بندازمو بذارم کار یاد بگیره زیر دست مهندس علایی میذاشتم کار کنه .. همه میدونستن کسایی که زیر دست مهندس کار میکنن یا ناواردن یا بی تجربه یا منم منم الکی دارن .. برای همین خیلی برای این دوتا سنگین بود که زیر دست مهندس علایی کار کنن .. آریا سرشو بلند کردو گفت داداش خواهش میکنم .. این بارو ... اگر مهندس علایی بالا سر کار باشن .. دیگه آبرو برامون نمیمونه ..فقط تو شرکت خودمون حرفش نمیپیچه ... تو همه شرکتا میپیچه ... خواهش میکنم داداش ..گفتم افشار ... سرشو بلند کرد .. صورتش رنگ پریده بود .. احساس کردم همین الان غش میکنه ..آروم گفت رئیس .. خواهش میکنم .. این بارو .. میدونستم هردو به کارشون واردن ولی تجربه منو ندارن .. برگشتم به اطراف نگاه کردم .. روی آشغالا کنار یکی از ستونا یه تیکه لوله آب پلی اتیلن افتاده بود ... آروم رفتم برش داشتم .. برگشتم سمت جفتشون .. گفتم برگردید ! آریا با سر پایین برگشت ... افشار با تعجب به لوله تو دستم نگاه کردو آروم برگشت .. انگار نمیدونست چکار میخوام بکنم .. رفتم جلو چهار پنج تا محکم زدم پشت آریا .. صورتش جمع شد ولی صداش درنیومد .. یکم هولش دادم جلو بعد چهار پنج تا پشت افشار زدم .. با هر ضربه بی اختیار یه آخ بلند میگفت .. بعد لوله رو پرت کردم سرجاش .. گفتم برگردید ! هردو برگشتن .. آریا صاف ایستاده بود ولی افشار دستش هنوز پشتش بود .. از صورتش معلوم بود خیلی دردش اومده .. رو به افشار کردمو گفتم بسه افشار ! چند تا ضربه دیگه این اداهارو نداره ! این خرابکاری همینجا تموم میشه ! کارو به موسی گفتم .. طبق نظر موسی کارو انجام میدید ! شب اومدم دوباره بررسی میکنم ! بعد یه قدم بهشون نزدیک شدمو صدامو آوردم پایین و با لحن تهدیدآمیزی گفتم وای به حالتون اگر بازم از این خرابکاریا بکنید ! اونوقت کاری میکنم که لنگون لنگون از این ساختمون برید بیرون ! .. حالیتون شد ؟ آریا گفت بله داداش .. افشارم گفت بله رئیس .. متاسفم ..دیگه تکرار نمیشه .. گفتم خوبه .. بعد موسی رو صدا زدم .. سریع اومد .. گفتم کار تا ظهر انجام بشه ! گفت بله رئیس ..همینطور که میرفتم سمت بالابر گفتم پشت شلواراتونو بتکونید ! جای ضربه ها مونده ! یهو هردو شروع کردن به تمیز کردن .. لبخندی زدمو با بالابر رفتم پایین .. برگشتم خونه .. پشت فرمون نشستمو راه افتادم سمت شرکت .. وقتی به شرکت رسیدم ازدر اصلی وارد شدم .. شهرام جلوی در منتظر بود .. سلام کردو با فاصله چند قدم عقب تر دنبالم راه افتاد .. به طبقه دوم رسیدم .. فرخ سریع اومد جلو سلام کرد .. رفتم داخل اتاقم .. فرخ و شهرام دنبالم اومدن ..برنامه کاری روزو با فرخ اوکی کردمو دستورات لازمو دادم .. فرخ که رفت پشت میزم نشستم .. شهرام روبه روی میزم ایستاد .. کاملا ساکت تا شروع به صحبت کنم . به پشتی صندلیم تکیه دادمو گفتم یکی از بچه هارو که مطمعن تره بفرست دنبال دخترا .. امروز میرن خرید .. میخوام حواسشو جمع کنه با هرکسی صحبت کردن بهم گزارش بده .. گفت بله رئیس .. خواست حرفی بزنه گفتم اول به این کار برس بعد برگرد ! گفت بله رئیسو با سرعت رفت .. کمی گذشت که دوباره برگشت .. گفتم خوب ! نتیجه تحقیقاتت ! شهرام یه پوشه گذاشت روی میزم .. بازش کردم .. توش پر از عکس و نوشته بود .. همه تایپ شده و مرتب .. گفتم خودت گزارش بده ! گفت بله رئیس بعد شروع کرد به گفتن نتیجه تحقیقاتش .. با دقت و وسواس تحقیق کرده بود .. کامل .. حتی درمورد کاوه هم تحقیق کرده بود .. در آخر گفت که اگر اجازه بفرمائید برای تحقیقات بیشتر به محل برگردم .. گفتم باشه میتونی بری ! کارت خوب بود .. گفت ممنونم رئیس .. بعد نگاهش کردمو گفتم حالا میرسیم به تنبیه تو !سرشو انداخت پایینون آروم گفت بله رئیس ... گفتم شب شرکت حسابداری باش ! گفت بله رئیس .. گفتم مرخصی ! میدونه که بابت سهل انگاریش و سرسری گرفتن کارش حتما تنبیهش میکنم .. وقتی رفت منم کارمو شروع کردم ..ساعت از ده گذشته بود که شهرام تماس گرفتو گفت چند تا عکس میفرسته .. بعد تو واتس آپ چند عکس فرستاد .. عکسا رو که باز کردم یهو خون تو رگام جوشید .. آرام با شاهو مشغول حرف زدن تو جای شلوغی مثل مجتمع تجاری .. شهرام که هنوز پشت خط بود گفت رئیس چه دستوری میفرمائید ؟ گفتم کی رفته دنبالشون ؟ گفت خشایار.. گفتم بگو با خودم تماس بگیره ! مستقیم ! گفت بله رئیس .. بعد از چند دقیقه زنگ زد .. تا جواب دادم گفت سلام .. در خدمتم رئیس .. گفتم از طریق واتس آپ تماس تصویری بگیر .. نزدیکشون نامحسوس می ایستی .. گفت بله رئیس .. تماس تصویری که برقرار شد یهو صحنه ای رو دیدم که از تعجب از رو صندلیم بلند شدم .. مادرم .. مادرم درست روبه روی آرام و شاهو ایستاده بود و باهاشون صحبت میکرد .. بعد باهم داخل یکی از بستنی فروشیا رفتن .. خشایار هم دنبالشون راه افتاد و نزدیک میزشون نشست .. .. سریع مکالمه رو به کامپیوترم منتقل کردم تا بهتر ببینم .. گوشی رو برداشتمو به فرخ اطلاع دادم کسی مزاحم نشه .. بعد با دقت به حرفاشون گوش دادم .. تا آخر .. بعد از یک ساعتی که صحبت کردن مادرم رو به آرام کردو گفت برادرت میدونه که اینجایی ؟ گفت نه .. بعد از مدتی با تذکر به آرام که دیگه همچین کاری نکنه از جاش بلند شد .. از حرفاش فهمیدم که مستقیم میاد شرکت .. سرمو تکون دادم .. حالا باید جواب گوی مامانم هم باشم .. به قدری عصبانی بودم که اگر مطمعن نبودم مامانم میاد شرکت میرفتم مجتمع تجاری و با کتک آرامو میبردم خونه .. ولی مامان داره میاد و باید منتظر یه جنجال باشم .. مامان که رفت گریه آرام شروع شد . شاهو هرچقدر میخواست دلداریش بده نمیشد .. آرام تو بغل پروانه گریه میکرد .. میدونستم گریش از ترسه .. میدونه وقتی برگرده خونه حسابی بخاطر این کارش کتک میخوره! بعد بلند شدنو از مجتمع تجاری خارج شدنو با حسین آقا برگشتن خونه .. تمام مدت از طریق واتس آپ ماجرا رو دیدم .. با خودم گفتم بایدم بترسه ! خودش خوب میدونه چه بلایی سرش میارم ! این بار حساب شاهو هم میرسم ! اما اول بایدآرام تنبیه بشه !!! چون همه این نقشه ها زیر سر خودشه ! .. مدت زیادی طول نکشید که مامان اومد .. وقتی از در اومد داخل به فرخ گفتم به محض ورودشون راهنماییشون کن .. فرخ گفت چشم .. خودمو مرتب کردم و برای یه مجادله وبحث آماده شدم .. مامان مدت زیادی میشه که شرکت نیومده .. شاید هفت هشت سال .. یعنی از زمانیکه آقاجون منو جانشین خودش کرد .. همینطور منتظر ورود مامان بودم .. با اقتدار به پشتی صندلی ریاستم تکیه داده بودم .. آرنجامو روی دسته صندلیم گذاشته بودم و منتظر .. یهو در باز شدو فرخ اومد داخل و گفت ببخشید رئیس .. خانم فاتح .. بعد رفت کنار .. مامان با لبخند وارد شد ..بعد فرخ رفت بیرون .. کمی مکث کردم و بعد از جام بلند شدم . خیلی آروم میزمو دور زدمو رفتم سمت مادرم .. گفتم سلام مامان ... از این طرفا ؟؟؟ مامان اومد جلو و دستشو روی بازوم گذاشتو منو سمت خودش کشید منم سرمو خم کردم و مامان صورتمو بوسید . گفت چطوری پسرم ؟ بعد بدون اینکه چهرش تغییری کنه از کنارم رد شدو رفت سمت مبل و نشست .. همونجا سر جام بدون اینکه قدمی بردارم چرخیدم سمتش و ایستادم .. مامان نگاهم کردو گفت چه خبر آراز ؟ ... من که میدونستم برای چی اینجاست گفتم همه چی خوب .. خبر خاصی نیست .. مامان نگاهم کردو گفت چرا وقتی خواهرت نامزد میکنه خبر نمیدی ؟ من نباید اطلاع داشته باشم که خواهرت نامزد کرده ؟ .. اخمامو تو هم کردمو دستامو تو جیب شلوارم . ... گفتم چی ؟؟ نامزد ؟ .. مطمعنی مامان ؟ ... مامان همونطور که نگاهم میکرد گفت امروز تو مجتمع تجاری با نامزدش دیدمش .. با هم میگشتن .. چشمامو ریز کردمو گفتم چی ؟ منظورت پروانست ؟ مامان خندیدو گفت از کی تا حالا پروانه شده دختر من و خواهر تو ؟ درسته تو قیمشی و من به انتخابت احترام میذارم ولی به خواهر بودنش با تو اعتقادی ندارم ! .. خوب ! آرام تو پاساژ با دکتر شاهو چکار میکرد ؟؟؟ فکر میکردم اونقدر محکم افسار خواهر برادرتو داری که نتونن هر غلطی دلشون بخواد بکنن ! ولی انگار از وقتی زن گرفتیو دورو برت شلوغ شده دیگه کنترلی رو خانوادت مخصوصا خواهر برادرت نداری ! از طرز حرف زدن مامان عصبانی شدم .. کم کم داشت دوباره اون روی منو بالا می آورد .. دلم نمیخواست توی شرکت خودم با مادرم بدحرف بزنم .. آروم ولی با لحن محکمی گفتم حنانه خانم ! خودت خوب میدونی که اینجور صحبت کردن چقدر خشمگینم میکنه و ممکنه ترکش خشمم به خودت برخورد کنه ! فکر میکنم درمورد من و خانواده ای که کنترل میکنم اشتباه فکر میکنی ! مطمعن باش اونقدری به خانوادم اطمینان دارم که هرکسی هرچیزی درموردشون بهم بگه اثری روم نمیذاره .. درضمن اون کسی که به اسم نامزد ازش نام میبری کسیه که بهش اطمینان دارم و اگر تا الان نذاشتم آرام باهاش نامزد کنه بخاطر اینه که آرام از درسو زندگیش نیوفته ! اگر همدیگه رو تو مجتمع تجاری دیدن مطمعن باش در جریانم هرچند که هیچکدومشون نمیدونن .. به هر حال شما نگران نباشید من حواسم به همه چیز هست ! مامان نگاهم کردو گفت ولی این پسره پسر خوبیه ! نذار از دست آرام بره .. این دوروزمونه اینجور آدما کم پیدا میشن .. همیشه به نظر مادرم مطمعن بودم .. گرچه اختلاف نظر داشتیم ولی مطمعن بودم که هر نظری درمورد هرکسی میده درسته .. از طرفی از دستش با حرفاش عصبانی بودم و از طرفی از اینکه شاهو رو تایید میکنه خوشحال ولی به هر صورت خدمت آرام و شاهو باهم میرسم ! این دوتا امروز حتما بخاطر کارشون حساب پس میدن ! مامان یهو از جاش بلند شدو اومد سمتمو گفت یادت باشه خواستگاری دخترم حتما خبرم کنی ! درمورد آریا کوتاه اومدم درمورد دخترم کوتاه نمیام ! بعدم با گفتن بای رفت سمت در و دروباز کردو رفت بیرون .. پشت سرش درو باز گذاشت برای همین بیرون رفتنش از در شیشه ای شرکت رو دیدم .. فرخ یهو اومد داخل اتاقو گفت رئیس قهوه .. گفتم بذار روی میز .. همچنان با اخم به مسیری که مامان رفت نگاه میکردم .. فرخ قهوه هارو روی میزم گذاشتو رفت بیرون و درو بست .. برگشتم سمت میزم و روی صندلیم نشستم .. به قدری عصبانی بودم که اگر میرفتم خونه حتما آرام از زیر دستم سالم بیرون نمیومد .. گوشی رو برداشتمو به شاهرخ زنگ زدم .. دوسه تا بوق خورد تا جواب داد .. با خوشحالی گفت سلام آراز جان .. چطوری ؟ با تن صدای آروم ولی محکم جوابشو دادم .. از طرز صحبتم فهمید یه چیزی شده و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه گفت چی شده ؟ .. گفتم شاهو کجاست ؟ گفت نمیدونم ... خونه احتمالا .. بامن که نیومده سر کار ! گفتم شاهرخ باید صحبت کنیم ! گفت حتما ... بیا اینجا پیش من .. ناهار بخوریم گپ بزنیم .. گفتم باشه و قطع کردم .. از جام بلند شدمو سوئیچو کیفمو برداشتم .. رفتم سمت در .. از اتاقم که خارج شدم فرخ اومد نزدیک و گفت درخدمتم رئیس .. گفتم میرم بیرون ! شاید برنگشتم شرکت .. گفت بله رئیس .. مستقیم رفتم از در بیرون و از در اصلی از شرکت خارج شدم .. رفتم سمت پارکینگ .. پشت فرمون نشستم و به سمت رستوران شاهرخ حرکت کردم .. وقتی رسیدم شاهرخ از در اومد بیرون .. دستاشو باز کردو با آغوش باز ازم استقبال کرد .. درحالیکه باهام دست میداد دست دیگشو گذاشت روی بازوم .. گفت خوش آمدی .. تشکر کردم و رفتیم داخل....با ورودم به رستوران شاهرخ منو به گوشه ای دنج کنار رستوران برد .. یه گوشه سرسبز و قشنگ و خنک تر از جاهای دیگه سالن .. وقتی نشستیم شاهرخ دستشو بلند کردو یکی از گارسونا اومد جلو .. شاهرخ خیلی جدی رو کرد به گارسون و گفت چایی ! به آشپز بگو غذا رو حاضر کنه ولی خیلی عجله نکنه ! گارسون گفت چشم و رفت .. شاهرخ برگشت سمتمو گفت خوب ! حالا بگو ببینم این پسره باز چه دسته گلی به آب داده ؟ نگاهش کردمو گفتم امروز با آرام تو مجتمع تجاری قرار داشته ! شاهرخ گفت چی ؟؟؟ قرار ؟ همین چند روز پیش تو خونه مولایی کتک بدی بخاطر زنگش به آرام ازم خورد .. اگر فیروزه جلومو نمیگرفت میبردمش خونه اونجا میکشتمش ! بازم اومده با آرام قرار گذاشته ؟ ... دیدم از عصبانیت صورتش قرمز شده .. گفتم این بار آرام قرارگذاشته ! شاهرخ نگاهم کردو گفت چی ؟؟؟ همین موقع گارسون چایی آورد .. همینکه روی میز گذاشت بوی گل گل محمدی پیچید تو مشامم .. حواسم یه لحظه رفت به چایی .. شاهرخ گفت آراز ! حرف بزن دیگه ! مردم از فضولی ! بدون اینکه نگاهش کنم لبخندی زدمو گفتم آره ... آرام قرار گذاشته ! ولی میدونی بدیش کجاست ؟ نگاهش کردمو گفتم این بار اتفاقی مامانم دیدتشون ! دیگه نمیشه این ماجرا رو پنهون کرد ! شاهرخ مات نگاهم میکرد .. گفتم فکر کنم باید یه مجلس خواستگاری برگذار کنیم ! شاهرخ انگار از تمام حرفایی که زدم فقط خواستگاری رو شنیده بود گفت واقعا ؟؟؟ وای !!!!! من که از خدامه ! اخمامو توهم کردمو گفتم شاهرخ ! قرارمونو فراموش کردی ؟ شاهرخ یهو به خودش اومدو خندشو جمع کردو گفت خوب ...البته .. حق با شماست .. ولی خوب دیگه خانم والده دیدن ... گفتم خانم والده چیه ؟ شاهرخ دستو پاشو گم کردو گفت منظورم مادرته دیگه ! .. گفتم حنانه خانم ! شاهرخ گفت بله .. حنانه خانم ! گفتم خودش اینطور ترجیح میده .. گفت به هر صورت شما بفرمایید چه ساعتی ؟ گفتم چی ؟ گفتم همین پنج شنبه چه ساعتی ؟ از ذوق شاهرخ زدم زیر خنده .. بااینکه از کار این دوتا عصبانی بودم ولی خندیدم .. شاهرخ هم خندید .. گفتم حالا دیگه چاره ای نیست .. مامانم دامادشو پسندیده .. شاهرخ دوباره نیشش باز شد .. دوباره جدی شدمو گفتم با مجلس خواستگاری موافقم .. فقط با شرایط من ! تو روابطشون فقط میتونن با تلفن باهم ارتباط داشته باشن ! اگر بفهمم که شاهو عاشق بازی درمیاره و رفتارو حرفاش طوریه که حواس آرامو پرت میکنه ارتباطشونو قطع میکنم ! هیچ جا باهم نمیرن ! مگر گروهی .. رفتو آمد خانوادگی .. تا زمانیکه ایرانه و بعد از اون هم تلفناش باید کنترل شده باشه ! شاهرخ بدون هیچ مکثی گفت هرچی شما حکم کنی ! از همین لحظه قانون شما اجرا میشه ! من با شما موافقم .. دستت بازه هر بلایی خواستی سر شاهو بیاری ! این پسره به سخت گیری تو نیاز داره ! دوباره یاد کار آرام و شاهو افتادم و اخمام بیشتر تو هم رفت .. گفتم این بار شاهو هم قصر در نمیره ! خودم به خدمتش میرسم ! شاهرخ گفت موافقم ! بعد دستش رو بالا گرفتو اشاره کرد ناهار بیارن .. گفتم میخوام تا یکی دوهفته دیگه برم شمال .. همه رو میبرم .. تو هم با فیروزه خانم دعوتید .. شاهو رو هم بیار .. شاهرخ دستاشو بهم زدو گفت آخ جون ! من میام .. آذوقه هم بامن ! گفتم بس کن شاهرخ ! تو که به اخلاق من واردی ! در ضمن خانواده مهندس مولایی رو هم دعوت میکنم .. شاهرخ یکم اخم کردو نگاهم کرد .. گفت میشه مولایی و پریسا رو بی خیال بشی ؟ گفتم چطور ؟ گفت مولایی خیلی اتو کشیدست .. نمیتونیم راحت باشیم ... پریسا هم که بدون شوهرش خفه میشه .. گفتم من به هرصورت دعوت میکنم .. شاهرخ گفت خودم با کامیار هماهنگ میکنم با روژیار و مازیار بیان ! آرشا و روژیارم باهم یکم وقت بگذرونن ! لبخندی زدمو گفتم البته اگر آرشا تا اون موقع خوب بشه ! شاهرخ گفت مگه چطور شده ؟ گفتم بخاطر غلطایی که کرده یه کتک حسابی خورده و چند ساعتی رو هم با قلاده به گردنش تو سگدونی گذرونده ! شاهرخ با چشمایی گرد نگاهم کرد .. گفت مگه چکار کرده ؟ گفتم بهش اخطار کرده بودم اجازه نداره با روژیار تماس بگیره ولی سرپیچی کرد .. شاهرخ نفس عمیقی کشیدو گفت بدبخت ! گفتم حقش بود .. همین موقع غذا رو آوردن .. همینطور که ناهار خوردیم صحبت کردیم .. صحبتامون حول مراسم خواستگاری و مسافرت و آینده گذشت .. حدود 3 بود که بلند شدمو خدا حافظی کردم رفتم سمت خونه .. هنوز فکر کار آرام عصبانیم میکرد .. پامو روی گاز گذاشتمو رفتم سمت خونه .. وقتی رسیدم رفتم داخل پریوش اومد جلو و سلام کردو خوش آمد گفت .. کتمو درآوردمو دادم دستش که با سوئیچ و کیفم ببره اتاقم .. بعد خودم رفتم اتاق آرام .. درو باز کردم رفتم داخل .. خواب بود .. رفتم بالاسرش تا صداش کنم ولی وقتی صورتشو دیدم یه لحظه مکث کردم .. از رنگ پریده و حال بدش درحالیکه نفس نفس میزد فهمیدم دوباره تب کرده .. این بار میدونستم از ترس تب کرده .. سریع برگشتم سمت در پریوشو صدا کردم و گفتم ظرف آب و حوله ! آرام تب کرده .. سریع از اتاقم یه تب بر برداشتم برگشتم اتاق آرام و سریع آماده کردم .. بازوشو گرفتم و برش گردوندم .. اصلا متوجه تزریق نشد .. پریوش اومد و ظرف آورد .. حوله رو گذاشت روی پیشونیش .. مبلو جلو کشیدم و نشستم کنارش .. پریوش رفت.. همینطور که نشسته بودم و به آرام خیره نگاه میکردم احساس کردم کسی کنار دره .. تارا ایستاده بودو نگاهم میکرد .. لبخندی زدمو گفتم خوبه .. تو برو استراحت کن ! تارا گفت باشه و رفت ولی میدونم که نمیخوابه .. فکرش پیش آرامه ..مدتی گذشت .. تااینکه نور رفت و اتاق کمی تاریک شد .. بااینکه تابستونه ولی اتاق آرام بعدازظهرا آفتاب نمیگیره ... چشماشو باز کرد .. به اطراف نگاه کرد .. حوله روی پیشونیش افتاد .. یهو نگاهش به من افتاد .. از ترس ازجاش پریدو خودشو بالای تخت جمع کرد .. .از ترسش دلم سوخت ولی سعی کردم به روی خودم نیارم .. آروم بلند شدم و با یه قدم خم شدم و آروم دستمو روی پیشونیش گذاشتم .. اول ترسید و فکر کرد میخوام بزنمش .. چشماشو بست .. مطمعن شدم که خوبه .. نشستم و نگاهش کردم .. گفتم خوب ! از روزی که به دنیا اومدی تو بغلم بودی ! خودم بزرگت کردم .. روی پای خودم .. تربیتت بیشتر از اینکه با بابا مامان باشه با من بوده .. پس چطور فکر کردی نمیتونم بفهمم که چه غلطی میکنی ؟؟؟؟ از زمانیکه فکری تو مغزت راه پیدا میکنه من میفهمم ..... چطور جرات کردی این غلطو بکنی ؟ هوم ؟ به طور عادی هیچوقت نمیذارم بدون بادیگارد بیرون برید چه برسه به موقعی که میدونم یه غلطی میخوای بکنی ! کم کم آرامشم تبدیل به طوفان میشد .. آرام متوجه بودو هر لحظه بیشتر لحافشو رو خودش جمع میکرد .. گفتم فقط یه چیزو نمیفهمم ! چرا؟؟؟؟؟ تا حالا همچین کاری نکرده بودی! چرا یه غریبه رو خبر کردی ؟ بدون اجازه ... دستورمو زیر پا گذاشتی و جرات کردی همچین غلطی بکنی ؟ آرام آروم گریه میکرد و زیر لب یه چیزایی میگفت .. بلند گفتم حرف بزن تا همینجا به خدمتت نرسیدم ! با گریه گفت برای اینکه میخواستم کسی رو ببینم که دوستم داره ... شما دیگه دوستم نداری ..خیلی وقته که باهام حرف نزدی .. اهمیتی بهم نمیدی ... اون دوستم داره ! یهو مثل تیر از جام پریدم ... اگر از تب کردنو تشنجش نمیترسیدم همونجا کمربندمو درمیاوردمو به حسابش میرسیم .. جلوی خودمو گرفتمو دستامو تو جیب شلوارم کردم و گفت چی ؟؟؟؟ دوستت داره ؟ آره ؟؟؟؟ از کجا میدونی دوستت داره ؟ با چند کلمه و حرف عاشقانه ؟ با چند بار گفتن دوستت دارم ؟؟؟ آره ؟ تو مگه چند وقته میشناسیش ؟ اونوقت منی که حداقل نیمی از قلبمو تو پر کردی .... مکث کردم .. احساسم داشت خفم میکرد .. گفتم اونو به من و حرفم ترجیح دادی ؟ .. منی که تمام فکرم خوشبختیه توئه ؟ .... آره .. قبول دارم ... چند وقتیه که مشغلم زیاده .. نتونستم بهت درست توجه کنم ولی حواسم بهت هست !!! اگر دقت میکردی باهمه همینطور بودم ! فقط تو نبودی !!! یه آن متوجه شدم که احساسم به عقلم مسلط شده .. اخمامو توهم کردمو گفتم ولی این باعث نمیشه هر غلطی دلت میخواد بکنی ! نه !!!! خودت خوب میدونی که کارت چقدر غلط بوده ! و خوب میدونی چه تصمیمی درموردت میگیرم !!! ولی نه حالا و نه اینجا ! وقتی مطمعن بشم تب نمیکنی و حالت خوبه ! شب ! بعد از شام .. بعدم درحالیکه اشک میریخت ولش کردم رفتم بیرون .. نمیتونستم برم تو سالن .. رفتم تو اتاقم .. تا رفتم داخل تارا از روی تخت بلند شدو اومد بدون حرفی بغلم کرد .. آرامشش تو روحم نفوذ کرد ولی هنوز شوکه حرفاش بودم ..همونطور که به یه نقطه خیره بودم گفتم بهم میگه بخاطر اینکه بهش بی توجهی کردم رفته سراغ شاهو ... یعنی هرجا کم آورد باید از خانوادش، از من ببره ؟؟؟ به راحتی به دام یه غریبه زبون باز بیوفته ؟؟؟ حالا این بار از شانس ما این پسر با شخصیت و محترمه و از این خامیه آرام سوء استفاده نکرده ! ولی اگر گیر یه آدم بد میوفتاد چی ؟؟؟ تارا آروم سرشو بلند کردو گفت نه ... اینطور نمیشد .. چون تو تربیتش کردی .. تو پشتشی و حواست بهش هست .. حواست به همه هست .. من مطمعنم تا تو کنارشی هیچ آسیبی نمیبینه ! مطمعنم کنار تو اونقدر با تجربه میشه که میتونه از خودش مواظبت کنه ... سرمو روی موهای تارا گذاشتم .. حرفاش کمی آرومم کرد ... گفتم ممنونم .. آرامشم ... دوباره اخمامو توهم کردمو گفتم ولی امشب بابت کاراش حسابی تنبیهش میکنم ! مطمعن باش نمیذارم از کارش قصر در بره ! نگاهش کردمو گفتم بریم عزیزم بیرون ؟ تارا لبخندی زدو گفت بریم .. باهم رفتیم تو سالن .. پریوش داشت میزو میچید .. کم کم وقت شامه ... رفتم سمت میز .. نشستم .. به تارا گفتم میشه آرامو صدا کنی ؟ گفت بله عزیزم ...و رفت .. مدتی گذشت که اومد ... بعد آرام اومد .. با سر پایین و آروم نشست .. یه نگاه به همه انداختم .. توی این جمع آرشا و پروانه هم سرشون پایین بود ... کوروش و ناتاشا که تنبیه دیروزو فراموش کرده بودن دوباره مشغول یکه به دو بودن که با تشرم ساکت شدن .. همینطور که شام میخوردم خوردن آرامو زیر نظر داشتم .. انگار سعی میکرد شامشو کش بده شاید از تنبیهش در بره .. بعد از شامم بلند شدمو بدون توجه به اینکه شامش تموم نشده گفتم آرام ! برو تو کتابخونه تا بیام ! ... بعد رفتم سمت مبلای تو سالن .. بدون اینکه برگردم گفتم تو هم همینطور پروانه ! رفتم نشستم ... پریوش با کمک بچه ها میزو جمع کردن .. تارا هم اومد کنارم نشست .. بقیه هم اومدن ... از جام بلند شدمو رفتم سمت کتابخونه ... همه با نگرانی و بعضیاشون با ترس نگاهم میکردن .. از پله ها رفتم پایین و در کتابخونه رو با شدت باز کردم و داخل شدم .. پروانه مثل یه خواهر واقعی آرامو بغل کرده بود که با وارد شدن من سریع ولش کرد .. نگاهشون کردمو گفتم بیرون باش آرام ! آرام با احتیاط از کنارم رد شدو رفت بیرون و درو بست .. آروم از کنار پروانه رد شدم و رفتم سمت میزم که ته اتاق بود و نشستم ..آروم ولی محکم گفتم بیا جلو ببینم ! پروانه با قدمهای لرزون اومد جلو و سرشو انداخت پایین .. تو این سالها که پروانه تو این خونه زندگی میکرد گاهی شیطنتایی میکرد و پریوش نمیتونست از پسش بربیاد برای همین شکایتشو به من میکرد که منم مثل آرام باهاش رفتار میکردم .. البته خیلی کم پیش میومد از تنبیه بدنی استفاده کنم و بیشتر با سرزنش و دعوا نهایتا با کشیدن گوشش تموم میشد .. ولی چند باری هم حسابی کتک خورده .. برای همین وقتی خطایی میکرد و میخواستمش تو اتاقم مثل بید میلرزید ... نگاهش کردمو گفتم خوب ! حالا با تو چکار کنم ؟؟؟؟؟سرش همچنان پایین بود ..طبق معمول گریه میکرد .. صدامو بردم بالا و گفتم بسه پروانه ! این اشکای تو به دردم نمیخوره ! حرف بزن ! چطور مسئولیت دوتا دختر رو قبول کردیو آرام یه همچین کاری کرد ؟ پروانه آروم گفت بخدا نمیدونستم شاهو هم میاد ... زدم روی میزو گفتم فکر کردی اگر میدونستیو با آرام همدست بودی الان اونجا ایستاده بودی ؟ هان ؟ ... چرا زنگ نزدی اطلاع بدی ؟ سرخود تصمیم گرفتی ؟ آره ؟ پروانه سرش پایین بود .. سرمو تکون دادمو گفتم امشب آرامو حسابی تنبیه میکنم ... و تو هم تنبیه میشی ! ... خوب .... چطوره یه مدت اجازه ندم آرش این طرفا پیداش بشه ! یهو سرشو بالا گرفتو با التماس نگاهم کرد .. دلم نیومد اینطور تنبیهش کنم .. گفتم خوب .... مکث کردم .. با خودم فکر کردم به حد کافی ترسیده و همین برای تنبیهش کافیه .. گفتم این بارو بهت مهلت میدم ... یعنی بخشیده نشدی ولی تنبیهت نمیکنم ! مواظب کارات باش ! با کوچکترین خطا تنبیه کار امروزتم میاد روی تنبیهات دیگت ! حواستو جمع کن کاری نکنی که دفعه بعد مثل آرام تنبیه بشی ! پروانه منظورمو خوب فهمید و گفت بله داداش .. ببخشید ... گفتم میتونی بری ! پروانه رفت بیرونو بعد از اینکه نگاهی دلسوزانه به آرام کرد از پله ها رفت بالا .. با صدای بلند آرامو صدا کردم .. اومد داخل و درو بست و پشت در ایستاد .. گفتم بیا جلو ببینم ! کمی جلو اومد .. با لحنی آروم ولی محکم و ترسناک یکی یکی خطاهاشو میشمردم گفتم همیشه قبل از اینکه تنبیه کنم توضیح میدم اخطار میکنم سعی میکنم با صراحت مشخص کنم که اشتباه کجا بوده ولی وقتی میبینم که کسی که خطا کرده براش اصلا مهم نیست و اهمیتی نمیده مجبور میشم سخت بگیرم ! حالا تو کجای این روندی ؟ هان ؟ اهمیتی به حرفام نمیدی یا اصلا گوش نمیدی ؟ ... کم کم شعله های خشمم از کاری که کرده بود بالا کشید .. از جام بلند شدم و با قدمهای آهسته سمت آرام رفتم .. احساس کردم که ترسیده .. نزدیکش رسیدم دستامو تو جیب شلوارم کردم .. گفتم سرتو بگیر بالا .. سرش از ترس پایین تر رفت .. گفتم نترس ! نمیخوام تو صورتت بزنم .. سرشو کمی بالا گرفت .. دستمو از جیبم درآوردمو زیر چونش گرفتم و صورتشو سمت خودم گرفتم .. تو چشماش نگاه کردم .. ترسی که تو عمق چشماش بود قلبمو لرزوند ولی جاش نبود که رحم به خرج بدم .. شاید دفعه بعد کاری بکنن که ضررش خیلی بیشتر باشه .. گفتم تو کاری کردی که پروانه تو دردسر افتاد و بدتر از همه منو جلوی مامان کوچیک کردی ! کاری کردی که مامان بهم بگه که افسار خواهرتو شل گرفتی ! خوب ! خودت میدونی که این بار دیگه کوتاه نمیام ! اینبار کاری میکنم که همیشه یادت بمونه که حرفم بدون چونو چرا اجرا میشه ! دستمو از زیر چونش برداشتمو کمربندمو باز کردم .. کشیدم بیرون .. دوسرشو دست گرفتم و به آرام نگاه کردم .. بازوشو گرفتم کشیدمش نزدیک میزم و روی میز خمش کردم .. دستمو محکم روی کمرش گذاشتم .. آرام از ترسش گریه میکرد و التماس میکرد که ببخشمش .. البته کار همیشش بود .. همیشه خرابکاری میکردو موقع تنبیه شدن التماس میکردو با گریه میخواست ببخشمش ... اهمیتی ندادم .. دستم بالا رفتو محکم تر از همیشه زدم .. همینطور که میزدم آرام التماس میکرد .. تا اینکه دست نگه داشتم .. گفتم این بار شاهو از زیر بار کارش درنمیره .. کاریش میکنم که تا آخر عمرش یادش نره و برای نوه هاش تعریف کنه ! بعدم دوتا دیگه زدم و ولش کردم ... بلندش کردم .. بازوش هنوز تو دستم بود .. کشیدمش سمت خودمو گفتم یه بار دیگه این غلطو ازت ببینم کاری میکنم که این کتک پیشش نوازش باشه ! بعد ولش کردمو گفتم بهتره تو این چند روزه زیاد جلوی چشمم نباشی ! هنوزم اونقدر از دستت عصبانیم که ممکنه کار دستت بدم ! حالا سریع برو اتاقت ! آرام که هنوز گریه میکرد سریع رفت بیرون .. میدونم که میترسه دوباره کتک بخوره .. یه نگاه به ساعتم کردم از 9 گذشته بود .. از در رفتم بیرون و برگشتم اتاقم .. کتمو برداشتمو سوئیچمو به دست گرفتم رفتم سمت در .. تارا اومد جلو گفتم عزیزم میرم کار دارم .. شاید دیر بشه و قبل از اینکه سوال دیگه ای بکنه گفتم استراحت کن ..پیشونیشو بوسیدم و رفتم سمت ماشین پشت فرمون نشستم و راه افتادم .. گوشی رو برداشم و شهرامو گرفتم .. شهرام سریع گوشی رو برداشتو سلام کرد .. جوابشو دادم .. گفتم دکتر شاهو ؟ گفت خدمت آقای دکتر داریم میریم سمت شرکت حسابداری .. گفتم زود ! قطع کردم و رفتم سمت شرکت حسابداری .. این بار کاری میکنم که تا آخر عمرش فراموش نکنه ! ....



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 21:25 | نویسنده : مریم |

شهرام #

دیگه کم کم عصر شده ... هنوز فرنوش فرهودی به خونه برنگشته و ماهم چاره ای جز صبر نداریم .. کم کم دارم کلافه میشم .. اینهمه مدت رئیس فرصت داده بود که درست تحقیق کنیم که با سهل انگاری شهریار همه به باد رفت و الان من فقط یک روز وقت دارم که درباره کاوه تحقیق کنم .. کمی پایین تر از خونه فرهودی ایستاده بودیم .. از ماشین پیاده شدم و قدم زدم .. با خودم فکر کردم حداکثر پس فردا صبح باید نتیجه کارمو به رئیس گزارش بدم ولی هنوز کار آماده نیست .. عصبی قدم میزدم که یهو ماشین فرنوش فرهودی از کنارم رد شدو جلوی پارکینگ خونش ایستاد .. در باز شدو رفت داخل .. برگشتم تو ماشین .. به گفته اون پیرمرد هر شب کاوه به فرنوش سر میزنه .. مدتی صبر کردیم شاید یک ساعت بیشتر شد که یه ماشین شاسی بلند مدل بالا جلوی در خونه فرهودی ایستاد .. انگار ریموت درو داشت چون به راحتی در باز شدو ماشین رفت داخل .. از ماشین پیاده شدم و تو خیابون شروع کردم به قدم زدن .. شهریارو مصطفی رو فرستادم دو کوچه بالاتر جلوی یه رستوران منتظر شدن .. از ظهر که اینجا بودیم مرتب فرستادمون این طرف اونطرف تا توجه کسی رو جلب نکنیم . زنگ زدم به مرکزمون تو شرکت ..به راشدی معاونم دستور دادم یکی از بچه هارو با موتور بفرسته .. یک ربع بیشتر طول نکشید که بابک اومد .. بابک یکی از بچه محلای خودم بود که موتور سوار حرفه ای بود .. خودم کشیدمش تو گروه .. البته بابک زیاد اهل کار گروهی نبودو بخاطر کارای خطرناکی که با موتور میکرد خون پدرمادرشو تو شیشه کرده بود .. تا هنوز دبیرستانی بود قاچاقی موتور سوار میشد .. یاهمیشه دستو پاش زخمی بود بخاطر زمین خوردن با موتور یا از باباش کتک مفصل خورده بود بخاطر سوار شدن موتور .. تا اینکه مادرش یه روز جلومو تو محل گرفتو ازم خواست که دستشو تو شرکتی که کار میکنم بند کنم تا از این کارای خطرناک دست برداره .. منم با خودم آوردمش تو گروه .. موقعی که میخواست وارد گروه بشه راضی نبودو به زور باباش اومد ولی بعد که با کار گروه آشنا شد از هیجانش خوشش اومدو گفت که میخواد یکی از نفرات اصلی باشه .. موقعی که استخدام شد براش شرایطی گذاشتم که امضاء کرد .. یکی از اون شرایط این بود که کامل مواظب خودش باشه و از کارای خطرناک پرهیز کنه .. مگر در شرایط اضطراری .. خودم موقع نوشتن قرارداد یه بند بهش اضافه کردم و اون این بود که درصورت سرپیچی از یکی از شرایط به شدت تنبیه میشه ... و بابک اون موقع بدون چونو چرا امضائش کرد .. با این قرارداد که تو دستم بود افسارشو دست گرفتم و نذاشتم از جاش تکون بخوره ... البته یه چند باری کارایی کرد که بعدش خودم شخصا از خجالتش دراومدم و کاری کردم که تا چند روز نتونست رو موتور بشینه ... وقتی بابک رسید بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنم با علامتی که بین خودمو رایج بود بهش نشون دادم که کمی بالاتر صبر کنه و از دید همه مخفی بشه .. بابک هم اطاعت کرد .. نیم ساعتی گذشت تا اینکه ماشین کاوه از خونه خارج شد .. منم سریع خودمو به بابک رسوندمو پشت سرش راه افتادیم .. همینطور کوچه هارو یکی بعد از دیگری رد میکردیم .. در این بین با بیسیم که بردی کوتاه داشت به شهریار خبر دادم پشت سر ما بیان .. همینطور از کوچه پس کوچه ها رد شدیم تا به یکی از محله های قدیمی و اعیونی رسیدیم .. این محله در مقابل محله خونه فرهودی خیلی اعیونی تر بود .. از محله های شاه نشین قدیمی .. کاوه جلوی در یه خونه ویلایی ایستاد .. از در بزرگش معلوم بود که خیلی قدیمی و گرون قیمته ..در باز شدو مردی اومد بیرون و خیلی با احترام کنار ماشین کاوه ایستاد .. کاوه رفت داخل و مرد پشت سرش رفت و در بسته شد .. از موتور پیاده شدم بابکو فرستادم رفت جایی که دید نداشته باشه .. خودم در پناه یه درخت کهن سال ایستادم .. از این خونه معلومه که خانواده کاوه باید خیلی ثروتمند باشن .. تا اینکه در باز شدو کاوه با یه ماشین بنز اسپرت اومد بیرون .. ماشینش اونقدر با کلاسو عالی بود که من نظیرشو ندیده بودم .. نمیدونستم اسمش چیه .. ازش عکس گرفتم و به شهریار و مصطفی خواستم که تعقیبش کنن .. چون خود کاوه مرکز تحقیق نبود خودم نرفتم .. تصمیم گرفتم خودم کمی قدم بزنم شاید بتونم کسی رو پیدا کنم و ازش کمی تحقیق کنم .. همینطورکه قدم میزدم به یه پیرمردی رسیدم که داشت خیابونو جارو میکرد .. باهاش سلام علیک کردمو گفتم پدر جان شما خیلی ساله که تو این محل کار میکنید ؟ پیرمرده نگاهم کردو گفت تقریبا .. چطور ؟ گفتم هیچی .. یه دفترچه از جیبم درآوردمو با یه خودکار .. یکم از پیرمرد دورشدمو مثل اینکه گرفتار مشکل بزرگی شدم با ته خودکار شروع به خاروندن سرم کردم .. بعد دستمو به کمرم زدمو اینطرفو اونطرف نگاه کردم .. درست مثل کسی که گیج شده مرتب به خودم میگفتم نمیشه .. نمیشه ... تا اینکه پیرمرده کنجکاو شدو اومد جلو گفت چی شده پسرم ؟؟ گفتم من دانشجو هستم ... یه تحقیق درمورد مناطق مختلف تهران دارم .. الان رسیدم به این محله .. تو اینترنت خیلی تحقیق کردم ولی هیچکدوم با این محل همخونی نداره .. گیج شدم .. پیرمرده گفت من خیلی ساله اینجا هستم بگو اگه تونستم کمکت کنم .. منم شروع کردم از جایی از محل که درست نقطه مخالف خونه کاوه بود سوال کردن ... تا اینکه یهو از خونه کاوه پرسیدم .. پیرمرده یه نگاه به خونه کاوه کردو گفت این خونه از قدیمی ترین خونه های این محله ... گفتم خیلی خوشگله .. گفت آره .. کسایی که توی این خونه زندگی میکردن هم خیلی آدم حسابی بودن .. خودمو به تعجب زدمو گفتم بودن ؟؟؟ یعنی خونه خالیه ؟؟ پیرمرده خندیدو گفت نه .. هستن .. گفت آقای احسان یکی از قدیمیای اینجا بود .. از بازاریای قدیم که با دربار رفت و آمد داشت .. مرد خیلی خوبی بود .. بعد از انقلاب خودشو بازنشست کرد.. بااینکه با دربار رفتو آمد داشت ولی بعد از انقلاب کسی باهاش کاری نداشت چون آدم بسیار خوبی بود و خیلی سرشناس .. یه دختر و پسر داشت .. پسرش آمریکا دکتر شدو همونجا موند و دخترش تو ایران ازدواج کرد .. متاسفانه ازدواجش به ثمر نرسید .. یعنی وقتی نوش به دنیا اومد فوت شد .. نوش کاوه خان که الانم اینجا ساکنه همراه آقای احسان و خانمش رفت آمریکا .. دامادشون به درخواست آقای احسان سرپرستیشو داد و اونا هم بردنش آمریکا .. دامادش هم ازدواج کرد .. اونم آدم خوبیه .. هنوزم هست .. یعنی اینجور که من شنیدم اونم رفته آمریکا .. این خونه مدتها دست سرایدار بود ... سرایدارش مثل روز اول از این خونه نگهداری کرد .. تا اینکه وقتی آقا کاوه دانشگاهشو تموم کرد برگشت ایران و تو این خونه زندگی میکنه ..اینجور که میگفن تازمانیکه پدربزرگش زنده بوده به خاطر علاقش به پدربزرگش اونجا مونده و وقتی که آقای احسان فوت میکنه برمیگرده .. چند وقتیه که مادربزرگشم برگشته .. دائیش ... کیومرث .. آره اسمش کیومرثه ... از سهمش تو این خونه گذشت و تمام این خونه رو به کاوه داد ... طفلک ازدواج نکرده .. تنها دلخوشیش خواهر ناتنیشه که هر شب بهش سر میزنه .. یه نگاهی به پیرمرده کردمو گفتم پدر جان شبا چی میخوره هم میدونی ؟؟؟ بعدم زدم زیر خنده .. پیرمرده فهمید شوخی میکنم خندیدو گفت چکار کنم .. همه خبرا به من میرسه .. منم کسی رو ندارم براش بگم .. همه رو به تو گفتم .. گفتم مرسی .. برام جالب بود .. ولی تنهایی خیلی سخته .. گفت آره بابا جان .. آقا کاوه .. خیلی پسر خوبیه .. آروم .. با شخصیت .. مودب .. نمونه کامل آقای احسان .. الان بااینکه تحصیل کردست ولی کار نمیکنه .. مادربزرگش ازش خواسته که کار نکنه .. همیشه پیشش باشه .. کاوه هم کار نمیکنه .. فکر کنم دامپزشکه .. چون میبینم گاهی سگو گربه تو خیابونو درمان میکنه .. مش ماشاءالله میگفت یه گوشه از حیاطو کرده کلینیک .. تمام حیواناتو درمان میکنه .. بدون هزینه .. مجانی .. گفتم خدا خیرش بده .. پیرمرده یه نگاهی به ساعتش کردو گفت بابا جان دوساعته داریم صحبت میکنیم .. هم من از کارم موندم هم شما خسته شدی ! گفتم نه پدر جان .. من که خستگیم در رفت .. شما خیلی شیرین صحبت میکنی .. گفت ممنونم پسرم .. من دیگه میرم .. بعد همینطور که آروم جارو میزد از من دور شد .. مستقیم به خونه کاوه نگاه کردم .. چه سرنوشتی .. پدر فرنوش چه سرنوشت سختی داشته .. اون از زن اولش و پسرش و اینم از زندگی دومش با دخترش ... به بابک اشاره کردم .. از لای درختا اومد بیرون .. سوار شدیمو راه افتادیم .. بین راه با شهریار تماس گرفتم .. شهریار گفت کاوه به دوتا کلینیک دامپزشکی سر زده و تو راه خونست .. فهمیدم همه حرفا درموردش درسته .. ما هم برگشتیم شرکت .. ساعت از 8 گذشته بود .. به طبقه -1 رفتم و گزارشمو شروع کردم .. گرچه فردا هم باز باید یه چرخی تو محلشون بزنم تا به اطلاعاتی که پیدا کردم مطمعن بشم ..

آراز #

با رضا رفتیم سمت اتاقم .. در زدمو وارد شدم .. تارا توی تخت نشسته بود .. رضا پشت سرم وارد شد .. سلام کرد ..تارا بلند شدو با احترام با رضا دست داد .. دستمو تو جیب شلوارم کردمو با کمی اخم و جدی رو به تارا گفتم مگه نگفتم استراحت کن ؟ چرا هنوز بیداری ؟ تارا نشست لبه تختو سرشو انداخت پایین .. رضا با سر بهم اشاره کرد کافیه .. رفت نزدیک تارا و مبل نزدیک تختو کشید جلو و نشست .. آروم گفت خوبی ؟ تارا سرشو بلند کردو گفت بله .. رضا گفت چرا ناراحتی ؟ جاییت درد میکنه .. مشکلی داری ؟ گفت نه .. دیگه کلافه شدم .. رفتم نزدیکو گفتم من میدونم چشه ! بخاطر اون دوتا بچه شیطونش که تنبیه شدن ناراحته ! تارا گفت پس چی ؟ خوشحال باشم ؟ از دیدن چشمای غمگینش دلم گرفت .. نگاهش کردمو گفتم عزیزم .. هرکسی که خطا میکنه باید تاوانشو بده .. مخصوصا که این دوتا وروجک هنوز بچه هستن .. باید به درستی تربیت بشن ! تا حالا چندین بار دعوا کردن .. هر بار با یه تنبیه کوچیک بخشیدم ... فکر میکنی نمیدونم بازم دعوا کردنو به من نگفتی ؟؟؟ فکر میکنی متوجه نمیشم ؟ هان ؟ ولی به خاطر تو چیزی نگفتم ..تو که اخلاق منو بهتر میشناسی .. میدونی که آرام و آریا هیچوقت جرات همچین کارایی رو نداشتن ! اگر همچین غلطایی میکردن حسابی تنبیه میشدن .. الان خیلی دارم تحمل میکنم .. ولی بازم بخاطر شرایط این دوتا زیاد سخت نمیگیرم !... پس این اداها رو تموم کن ! در ضمن شرط ازدواجمونو که فراموش نکردی ؟؟؟ تو تربیت بچه ها دخالت نمیکنی ! ولی هر بار باید اینو بهت یادآوری کنم ! از این به بعد نمیخوام کوچکترین دخالتی تو تربیت و نحوه تنبیهشون داشته باشی ! اگر ببینم اینطور ناراحت میشی و دخالت میکنی مطمعن باش تنبیهشونو بیشتر میکنم ! پس بار آخره که این طور گرفته و ناراحت میبینمت ! رضا برگشت روبه منو گفت بسه آراز ! وسایلشو برداشتو اول فشارشو گرفت .. یه پوشه از کیفش درآوردو زمان و تاریخ رو یادداشت کردو فشارشو نوشت .. گفت نتیجه آزمایشات اومده .. همه چی خوبه .. ولی باید مواظب باشه و تقویتیاشو یک روز درمیون بزنه .. بعد مکملای غذایی رو ادامه بده .. بعد از معاینه رضا بلند شدو گفت تو بخواب .. من اینجا با آراز صحبت میکنم .. باهم رفتیم روی مبل نشستیم .. گفتم میخوام عروسی بگیرم ..رضا گفت میشه .. تقریبا خوبه وضعش ولی دوهفته ای فرصت بده .. تا بیست روز دیگه وضعیتش پایدار میشه .. میتونی عروسی رو برگذار کنی .. البته عروسی بزرگ و خسته کننده نه .. در حد مهمونی تو خونه .. گفتم من دوروبری زیاد دارم .. رضا گفت خطرناکه آراز .. گفتم بسیار خوب .. یه عروسی خودمونی تو خونه .. بعد تالار میگیرم و تمام کسانیکه باید دعوت میکنم رو به تالار برای شام دعوت میکنم .. رضا گفت اینطوری خوبه .. مسئله احترامه که به همه گذاشته میشه .. گفتم بعدش میتونم ببرمش مسافرت ؟ رضا خندیدو گفت خارج از کشور نه .. تا شمال عیبی نداره .. گفتم نمیشه ماه عسل ... رضا گفت بسه آراز ! مثل این تازه به دوران رسیده ها نباش ! ... وقتی بچه به دنیا اومد میتونی همه جای دنیا بری .. با بچه یا بی بچه ... یادت رفته مهندس همه جای دنیا رو با مادرت رفت .. بچه کوچیکم داشت .. گفتم اون مادرم بود .. تارا نمیتونه .. رضا گفت میتونه .. بچه همیشه بچه نمیمونه .. بزرگ هم میشه .. شما هم هنوز جوونید .. بعد بلند شد گفت خیلی خسته ام .. برم یه ماچی به زنم بکنمو برم .. اخمام تو هم رفتو هشداری گفتم رضا ! گفت خیلی خوب بابا .. ول کنم نیستی ! آروم کنار گوشش گفتم رابطه چی ؟؟؟ میتونم باهاش ... یه نگاهی بهم کردو گفت حالا خوبه منم بدجنسی کنم بگم نمیشه ؟؟؟ گفتم رضا کفرمو درنیار ! میخوای منم نذارم هفته ای یه بار نیاد خونتون ؟؟ رضا یکم نگاهم کردو یادش اومد که هنوز اختیار نادیا دست منه .. گفت باشه .. رابطه عیبی نداره .. فقط خیلی آروم .. فشار بهش نیاد .. تا جایی که خودش بخواد .. لبخندی زدمو گفتم فهمیدم .. رضا نیشش باز شدو گفت حالا برم زنمو ماچ کنم ؟ گفتم برو ولی نه جلوی همه ! گفت باشه ... اینقدر دیگه حالیمه .. خندیدیمو رفتیم بیرون .. قبل رفتن یه نگاه به تارا کردم .. دراز کشیده بود .. با خودم گفتم رضا که رفت برمیگردم از دلش درمیارم .. رفتیم تو سالن .. رضا یکم نشستو با نادیا حرف زد .. یه چایی خوردو رفت .. قبل رفتن دست نادیا رو گرفتو رفتن تو حیاط .. فهمیدم رفته ببوستش .. منم برگشتم سمت اتاق کوروش ... رفتم داخل هنوز کنار دیوار ایستاده بودن .. ناتاشا فین فین میکرد ولی کوروش سرش پایین بود .. یک ساعتی بود که ایستاده بودن .. گفتم ناتاشا ! اومد جلو روبه روم ایستاد . گفتم میری تو اتاقت تاموقع شام ! در ضمن کتاب برادرتو می بری توی اتاقت با کمک عمه پروانه درستش میکنی برای برادرت میاری ! از فردا تا سه روز اجازه بازی با پشمک و کوروشو نداری ! حالا برو ! زود ! سریع از کنارم رد شدو رفت .. بعد کوروشو صدا کردم ... اومد جلو .. سرش پایین بود .. گفتم بار آخره میبینم دست رو خواهرت بلند میکنی ! تا زمانیکه من زنده ام اجازه نداری از زورت برای کنترل خواهرت استفاده کنی ! فهمیدی ؟ گفت بله بابا .. گفتم پدرتون منم .. مسئولیتتون با منه .. فقط من اجازه دارم از کتک برای تنبیه استفاده کنم ! دیگه همچین چیزی ازت نبینم ! حالا همین جا تو اتاقت میمونی تا موقع شام .. کوروش گفت چشم ..میدونم که اینبار خیلی سخت گرفتم ولی این دوتا بدونن که با هر دعوا و کتک کاری تو خونه عاقبت بدی در انتظارشونه ... برگشتم اتاقم .. تارا خوابیده بود .. رفتم بالا سرش ... خم شدمو آروم موهاشو از رو صورتش کنار زدم .. تارا دختر مهربونیه .. ذاتا اینطوریه .. به نظر من مهربونی زیاد تربیت بچه ها رو خراب میکنه چون به راحتی میبخشه و مسیر سوء استفاده بچه ها از موقعیتو باز میذاره .. یه لحاف سبک روش انداختمو یه بوسه کوچولو روی گونش گذاشتم ... از اتاق اومدم بیرون .. شاهین و آرشا هم اومده بودن .. تا وارد سالن شدم سریع از جاشون بلند شدن سلام کردن ..جوابشونو دادم همین موقع آریا از در وارد شد .. سر تا پا خاکی و بسیار خسته .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو مستقیم نگاهش کردم .. اومد جلو و سلام کرد .. سرشو انداخت پایین .. جوابشو دادمو گفتم مشکل حل شد ؟ گفت بله داداش .. گفتم خوبه .. صبح اول وقت چک میکنم .. وای به احوال تو و افشار اگر کوچکترین خطایی باشه ! خودت خوب میدونی که وقتی حرفی میزنم بهش عمل میکنم ! آریا گفت بله داداش .. بعد با سر بهش اشاره کردمو گفتم برو دوش بگیر ! گفت چشمو رفت سمت سوئیت .. شاهین هم دنبالش راه افتاد .. آرشا گوشه سالن با سر پایین ایستاده بود .... هنوز هم باهاش سرد برخورد میکنم .. راه افتادم سمت کتابخونه و بلند گفتم نادر بیا ببینم ! نادر آروم دنبالم راه افتاد .. از پله ها رفتم پایین و وارد کتابخونه شدم .. نادر پشت سرم وارد شدو درو بست .. جلوی در ایستاد .. فکر کرد میخوام دعواش کنم .. سرشو انداخت پایین .. نشستم .. گفتم بیا بشین ! نادر گفت چشم و خیلی آروم اومدنشست .. به پشتی مبل تکیه دادم.. یکم نگاهش کردم..گفتم نظرت درمورد فرنوش فرهودی چیه ؟ نادر یهو سرشو گرفت بالا و با تعجب بهم نگاه کرد .. سعی کردم اخم نداشته باشم ... به عبارتی خیلی عادی باهاش صحبت کنم تا راحت حرف بزنه .. گفت پسردائی .. من .. راس..... تش ... من ... گفتم از حالا تا زمانیکه توی این اتاق نشستیم هر حرفی بزنی پیش من محرمانه میمونه .. نگران نباش نه دعوات میکنم و نه عصبانی میشم .. میخوام بدونم کجای کاریم ! خوب ! نگفتی ؟ نادر سرشو انداخت پایینو ساکت شد .. گفتم خوب گوشاتو باز کن نادر ! بهتره به سوالایی که ازت میپرسم درست و کامل جواب بدی ! این فقط به نفع خودته .. خوب بگو ببینم نظرت در مورد فرنوش چیه ؟ نادر با من من گفت راستش .. پسردائی .. من .. نمیدونم .. چی بگم ؟ چشمامو ریز کردمو یکم به جلو مایل شدمو گفتم یعنی چی ؟ یه مرد جوون به سن تو تحصیل کرده هنوز نمیتونه درمورد یه آدم نظر بده ؟ یعنی اونقدر بالغ نشدی ؟ خوب ... پس دیگه حرفی نمیمونه .. تو هنوز به مرحله ای نرسیدی که بتونی در مورد ازدواج یا رابطه با یه خانم نظری بدی یا درست تصمیم بگیری ! پس دیگه حرفی نمیمونه ! همینطور که حرف میزدم نادر سرش پایین بود .. گفتم از این به بعد تا زمانیکه مطمعن بشم که به بلوغ فکری رسیدی حرفی از فرنوش فرهودی یا هر دختر دیگه ای نشنوم ! خودت میدونی که اگر کوچکترین رابطه ای ازت ببینم باهات چکار میکنم ! حالا میتونی بری ! یهو نادر سرشو بلند کردو گفت پسر دائی .. فرنوش ... یعنی خانم دکتر فرهودی ... لبخندی رو لبام نشست .. فهمیدم که نادرم به فرنوش تمایل پیدا کرده .. نادر گفت خانم دکتر دختر خوبیه .. من تو دانشگاه هیچکسی رو مثل ایشون ندیدم ...دختر بسیار فهمیده و مهربون .. با سواد .. متین .. به هیچکسی بیشتر از اونچه باید رو نمیده .. هیچ کدوم از پسرای دانشگاه که ادعاشون میشه نتونستن براش حرفی دربیارن یا فکرشو درگیر کنن .. خیلی سخت گیره و منظمه .. فرنوش دختر خوش اخلاقیه .. زمانیکه تو محیط درس و دانشگاه نباشه .. خیلی هم خوش قیافه و شیک میگرده .. باسلیقست ... همینطور که نادر از فرنوش فرهودی صحبت میکرد متوجه شدم که بهش علاقه پیدا کرده .. نادر کم کم فراموش کرد که روبه روی من نشسته .. تو فکر خودش فرنوشو میدید و داشت درموردش با خودش صحبت میکرد ... منم هیچی نگفتم تا تمام تصورات و احساساتشو بیان کنه ... تا اینکه ساکت شد .. آروم گفت میدونم هم سطحش نیستم .. فرنوش خیلی از من بالاتره .. از همه نظر .. ولی ... خیلی دوستش دارم... اونقدر این جمله رو آروم گفت که من به زور شنیدم .. یهو سرش رو بالا گرفتو به من نگاه کرد ... با خجالت سرشو پایین انداخت ..خجالت کشید ... همونطور که نگاهش میکردم گفتم خوبه ! حالا میدونم که نظرت چیه ... من با فرنوش فرهودی صحبت کردم .. الان نظر هردوتونو میدونم .. تو دوسال از درست مونده .. نمیخوام رابطه با یه دختر از درست بازت کنه .. ولی از اونجایی که پسر درس خونی هستی مطمعنم چیزی باعث نمیشه که از درست بیوفتی ... ازدواج یه کار سرسری نیست .. برای تفریحو وقت گذرونی هم نیست ...فکر نکن که ازدواج برای دختر بازیه .. وقتی ازدواج میکنی باید مسئولیت یه آدمو به عهده بگیری ! من به فرنوش گفتم که تا درست تموم نشده اجازه ازدواج نمیدم .. ولی اگر تو بخوای میتونی یه عقد بگیریم و برای عروسیتون تا زمان فارغ التحصیلیتون صبر کنی ... نادر سرشو بلندکردو گفت یعنی میشه ... که ... نگاهش کردمو گفتم تو پسر عاقلی هستی و میدونم مشکلی پیدا نمیکنی ... ولی فعلا در این مورد با هیچکس صحبتی نمیکنی .. با فرنوش فرهودی تماس نمیگیری .. موقش که شد خودم اقدام میکنم ... نادر گفت چشم ... گفتم شرایط فرنوشو کامل میدونم .. شرایط زندگی و سنیش .. حتما میدونی که دوسال ازت بزرگتره .. البته برای من این موضوع مهم نیست .. این تویی که باید در این مورد تصمیم بگیری ..نادر بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت این مطلبو میدونستم .. فکر میکردم از دوسال بیشتر باشه .. گفتم فکراتو خوب بکن .. زمانیکه خواستم برای خواستگاری اقدام کنم بازم ازت میپرسم .. اگر هنوز موافق بودی اقدام میکنم .. نادر سرشو بلند کردو با لبخندی گفت ممنونم پسردائی ... لبخندی زدمو گفتم زمانیکه مسئولیت تو و خواهرتو قبول کردم تمام این وظایفو به عهده گرفتم .. خوب فکراتو بکن ولی بدون که اگر برخلاف دستوراتم عمل کنی به سرنوشت آرشا دچار میشی ! شیرفهم شد ؟ لبخند از رو لب نادر محو شدو گفت بله پسردائی .. گفتم بسیار خوب ! میتونی بری ! نادر بلند شدو رفت سمت در .. جلوی در برگشت نگاهم کردو گفت پسردائی ... میتونم ...داداش صداتون کنم ؟ همینطور که لم داده بودم نگاهش کردمو گفتم آره .. گرچه همیشه برام مثل آریا شاهین و آرشا هستی ... میتونی داداش صدام کنی ... لبخندی زدو رفت بیرون .. نفس عمیقی کشیدم .. حالا باید خوب درمورد فرنوش فرهودی تحقیق کنیم و برای یه فرصت مناسب با پدر مادرش تماس بگیرم ..

آرام #

داداش دیگه سرش شلوغ شده .. دیگه حتی نیم نگاهی هم به من نمیکنه ... دوباره شده مثل زمانیکه مدرسه میرفتم .. باز اونموقع یکم بخاطر درسا بهم توجه میکرد .. سخت میگرفت .. ولی الان اصلا دیگه کاری نداره .. این چند روزه که از مریضی ترنم میگذره دیگه باهام صحبت نکرده .. کم کم به این نتیجه میرسم که دیگه حتی به فکرم نیست چه برسه به اینکه دوستم داشته باشه .. تا یک هفته دیگه حداقل از استخرم محرومیم .. حالا دیگه تارا هم حاملست .. به زودی بچش به دنیا میادو دیگه من میرم آخر صف .. اون دور دورا .. کاش زودتر هجده سالم بشه .. شاید از مامان بخوام کمکم کنه برم یه کشور دیگه .. مثل آمریکا .. اگر بشه برم آمریکا شاهو هم هست .. میتونم درس بخونم .. باهاش ازدواج کنم .. ترنم با اینکه درسا تموم شده هنوزم کتاب دستشه .. ولی من حوصله درسو ندارم .. داداش میگه وقتی مهر شروع بشه باید هم مدرسه بری هم برای کنکور آماده بشی .. دلم برای شاهو تنگ شده .. چکار کنم ؟؟ .. به پروانه بگم بریم یه دوری بزنیم شاید بشه با شاهو قرار بذارم همدیگه رو ببینیم .. آره فکر خوبیه .. باید با پروانه صحبت کنم .. فردا صبح ... بریم پاساژ گردی .. شاهو رو هم ببینم . توی سالن همه نشسته بودن ولی من حواسم جای دیگه بود .. ترنم آهسته گفت کجایی آرام ؟؟ گفتم همینجا .. چطور ؟؟ گفت معلومه خیلی .. گفتم چی شده مگه ؟ گفت هیچی بابا با نادر رفتن سمت کتابخونه .. گفتم خوب ؟ گفت هیچی .. فقط گفتم در جریان باشی .. گفتم باشه .. ناتاشا و کوروش که امروز دعوا کردن داداش خیلی عصبانی شد .. البته این کار هرروزشونه ... فقط کسی به داداش نمیگه .. اگه داداش بفهمه اینا هرروز کتک کاری میکنن هردوشونو میکشه .. همینطور که تو افکار خودم بودم پروانه با یه سینی میوه اومد .. گذاشت روی میز .. طبق معمول یه ظرف پر کردو گذاشت جلوی منو ترنم .. این عادت پریوش جونه که میوه ها رو اسلایس میکنه و میذاره تا همه راحت بخورن .. من که میوه خور نیستم ولی گاهی بخاطر اینکه داداش مچمو نگیره و دعوام نکنه یکم میخورم ...پروانه هم اومد کنار ما نشست .. سرمو نزدیک گوشش کردمو گفتم از داداش اجازه بگیر بریم یکم پاساژ بگردیم .. پروانه درحالیکه میوه میخورد با دهن پر گفت داداش گفته خودم باهات میشینم تا تمرین کنی قلق این ماشین دستت بیاد .. گفتم خوب با ماشین نه .. با حسین بابا میریم .. یه نگاهی بهم کردو گفت راستشو بگو ببینم چه خبره ؟ هوم ؟ گفتم هیچی .. دلم گرفته .. خندیدو گفت باشه .. امروز که از دست این دوتا وروجک عصبانیه .. فردا بهش میگیم .. گفتم باشه ... از جام بلند شدمو به ترنم گفتم میرم اتاقو میام . . اونم گوشی دستش بودو مشغول خوندن یه کتاب تو گوشی بود گفت باشه .. رفتم سمت اتاق .. روی تختم نشستمو گوشیمو برداشتم .. یه پیغام به شاهو دادم .. میدونم اگر داداش بفهمه زندم نمیذاره ولی دلمو به دریا زدم .. یهو گوشیم زنگ خورد .. سریع جواب دادم تا صداش همه جارو برنداشته .. گفتم الو ... شاهو اونطرف خط گفت سلام عزیزم .. خوبی ؟ گفتم سلام .. خوبم .. سعی میکردم خیلی آهسته صحبت کنم تا صدام بیرون نره .. گفت چه خبر ؟ چکار میکنی ؟ دلم برات تنگ شده .. تو این چند روزه که اومدم بی قرارتم .. گفتم فعلا ترنم مریض شده نمیتونم بیام بیرون .. داداشو که میشناسی .. اجازه نمیده تنها بیرون بیام .. با خوشحالی گفت پس تو هم دلت تنگ شده ؟؟ آره ؟ با مکث گفتم آره .. .گفت نمیدونم چکار کنم .. چند روز پیش تو خواستگاری روژیار داداشم فهمید به تو زنگ زدم .. گفتم چی ؟؟ خوب چی شد؟ گفت هیچی .. تو خونه خواهرم کتکم زد ..خیلی .. همه جام سیاهو کبود شده .. میخواست ببرتم خونه بازم بزنه مامان فیروزه نذاشت .. گفتم چطور داداشت تورو میزنه ؟ تو که بچه نیستی .. دکتر شدی .. خندیدو گفت برای داداشم مهم نیست که بیستو پنج شش سالمه یا دکترم .. براش بایه پسر بچه دبیرستانی فرقی ندارم .. خلاصه زد .. عیبی نداره فدای یه تار موت .. خودت خوبی ؟ گفتم داداشم که فهمید تو زنگ زدی مجبور شدم بهش بگم همه چیو ... وقتی فهمید اونقدر عصبانی شد که تنبیهم کرد ..تهدیدم کرد که باهات تماس نگیرم به تلفناتم جواب ندم .. الان اگه بفهمه بهت زنگ زدم میکشتم .. ولی خوب .. دلم تنگ شده بود .. داشتم خفه میشدم .. شاهو گفت نمیدونم چکار کنم .. هرکاری که میخوام بکنم میترسم برای تو بد بشه .. وگرنه کتک خوردن من عیبی نداره .. گفتم اگر بتونم فردا با پروانه و ترنم برم پاساژ .. همونی که همیشه میریم .. گفت همون دوتایی که نزدیک همن ؟ گفتم آره .. گفت فردا که خواستی راه بیوفتی به من یه پیغام بده .. لبخندی زدمو گفتم حتما .. حالا دیگه قطع میکنم .. میترسم داداشم بیاد .. گفت باشه ... یهو تقه ای به در خوردو داداش اومد داخل .. از ترسم سریع گوشی رو خاموش کردمو به سمت در نگاه کردم .. داداش اومد داخل .. با ترس از جام بلند شدم .. داداش اخم کردو گفت اینجا چکار میکنی ؟ اونم تنها ؟ انگار متوجه شد با گوشی حرف میزدم .. با لکنت گفتم هیچی داداش .. با گوشی بازی میکردم .. یه آن به خودم گفتم اگر الان بگه بده گوشیتو ببینم چی ؟؟؟...وای ... خدا رو شکر نگفت .. تو دلم هزار بار خدا رو شکر کردم که نخواست .. وگرنه تو شماره هام شماره شاهو رو میدید هیچ ،میفهمید دروغ گفتم .. داداش همیشه از حالت نگاه کردنم میفهمه دروغ میگم یا نه .. اونقدری میشناستم که اگر کوچکترین ترسی داشته باشم احساس میکنه .. داداش با اخم بهم خیره شد .. مثل ببری که حالت حمله داشته باشه نگاهم میکرد .. تو دلم دیگه آماده بودم برای مردن .. ولی یه لحظه عقب نشینی کرد .. نمیدونم فهمید ولی نخواست به روم بیاره یا فرصت داد که خودم بگم .. در هر صورت گفت بیا بیرون ... کم کم موقع شامه ! گفتم چشم .. بعد یه مکث کردو نگاهم کرد .. انگار منتظر بود خودم اعتراف کنم چکار میکردم .. ولی جرات نکردم حرفی بزنم .. آروم آب دهنمو غورت دادم .. داداشم سرشو آروم تکون دادو رفت .. یهو زانوهام شل شدو نشستم روی تختم .. با خودم گفتم دختره احمق !! داداش فهمید یه غلطی میکردی .. فرصت داد بهش بگی .. ولی خفه شدیو هیچی نگفتی .. اگر لو بری زندت نمیذاره .. سرمو انداختم پایین ... یه نفس عمیق کشیدم .. از جام بلند شدمو قبل از اینکه داداش برگرده و حسابمو برسه رفتم تو سالن .. دم در گوشیمو درآوردمو سابقه تماسم با شاهو رو پاک کردم .. ولی یادم رفت پیغاممو پاک کنم .. گوشیمو گذاشتم توی جیبم .. رفتم تو سالن .. پریوش با کمک بچه ها میزو چیده بود .. مستقیم رفتم سمت میز .. تارا هم سر میز بود .. تارا کنار داداش نشسته بود .. ناتاشا و کوروش هم کنارش .. انگار پشت تارا پناه گرفته بودن .. یه سمت داداش خالی بود .. من نشستم و بعد ترنم .. بقیه هم اومدنو سر میز نشستن .. یهو به گوشیم پیغام اومد .. با خودم گفتم خدا رو شکر که صداشو بستم .. ولی از ویبرش فهمیدم .. یهو یادم اومد پیغامم به شاهو رو پاک نکردم .. آروم گوشیمو از جیبم درآوردمو تو یه فرصت که داداش حواسش به ناتاشا بود پیغام شاهو رو باز کردمو پاکش کردم و بلافاصله بستم .. سرمو که بلند کردم داداش داشت بهم نگاه میکرد .. هنوز اخم داشت ..با اینکه فاصله ای نداشتیم دستشو دراز کردو گفت بدش ! با ترس گوشیمو تو دستش گذاشتم .. داداش گوشیمو بدون اینکه نگاه کنه گذاشت کنار دستش .. بعد رو به ترنم گفت درست غذاتو بخور ! ترنم گفت چشم ... ولی میدونم منظورش با منم بود .. حتما شک کرده .. با ترس غذامو خوردم .. تمام مدت منتظر بودم گوشیمو بگرده .. اگه میخواست به راحتی میتونست متوجه بشه که آخرین تماسام یا اس ام اسام با کی و کِی بوده ولی بازش نکرد ... دل تو دلم نبود .. اگر بعد از شام بازش کنه چی ؟ اگر بهم بگه بیا اتاقم و گوشیمو بالا پایین کنه چی ؟ اگر بفهمه به شاهو زنگ زدم چی ؟ دیگه کم کم سرم گیج میرفت .. غذام با گیجی تموم شد .. داداش رو بهم کردو گفت دیگه گوشی سر میز نبینم دستت ! گفتم چشم داداش .. داداش بلند شدو رفت تو سالن نشست .. سرمو انداختم پایین .. نفس راحتی کشیدم .. خیلی آروم رفتم اتاقم .. ترنم هم پشت سرم اومد .. روی تختش دراز کشیدو یه کتاب رمان که تازه خریده بود برداشت شروع کرد به خوندن .. منم خوندن رمانو دوست دارم ولی اون موقع اصلا حواسم جمع نبودو هنوزم میترسیدم .. دراز کشیدم .. از فکرو خیال زیاد خوابم برد .. نیمه های شب از خواب پریدم .. یکی لاحاف انداخته بود روم .. توی جام چرخیدمو دوباره خوابیدم .. چشمامو که باز کردم صبح شده بود .. به ساعت یه نگاه انداختم .. ساعت از 9 گذشته بود .. ترنم توی اتاق نبود .. رفتم دستشویی خودمو مرتب کردمو رفتم بیرون .. ترنم پشت میز صبحانه بود .. گفت چه عجب اومدی ! گفتم چی ؟؟ چطور ؟ گفت صدات کردم تو خواب گفتی تو برو من الان میام .. منتظرت بودم .. گفتم جدی ؟؟ گفت آره .. نشستم پشت میزو صبحانه خوردیم .. همین موقع پروانه اومد .. دست ناتاشا تو دستش .. نشستن سر میز .. تارا هم اومد .. کوروش به دنبالش .. نشستن .. صبحانه خوردیم . داداش رفته بود سر کار .. شاهین نادر و آرشا هم همینطور .. داداش آریا که سر ساختمون بود .. یه نگاه به پروانه کردمو گفتم میریم دیگه ؟؟ تارا با تعجب نگاهمون کردو گفت میرین ؟ کجا ؟ گفتم میخوام با پروانه و ترنم بریم یکم پاساژ بگردیم .. تارا میدونه که من عاشق پاساژ گردیم .. وقتی دلم میگیره میرم پاساژ .. خرید میکنم .. گفت باشه عزیزم .. اما اول از داداشت اجازه بگیر .. گفتم باشه . پروانه گفت من صبح اجازه گرفتم ... زود بخورید که بریم .. خندیدمو گفتم باشه .. مرسی !!! بعد با ترنم رفتیم سمت اتاق .. هرکدوم یه مانتو تابستونه کوتاه پوشیدیم با سندل .. شال حریر هم انداختیم .. پروانه هم آماده شد .. تارا گفت ماشین میبرید ؟ پروانه گفت داداش گفت خودم چند بار باهات میشینم تا قلق ماشین دستت بیاد .. تارا خندیدو گفت ولی تو که دست فرمونت خوبه ... پروانه گفت اونکه بلللللهههههه .. فقط تیرای چراغ برق خیابون مواظبن به من نخورن ! بعدم هردو خندیدن .. بعد از خداحافظی رفتیم تو حیاط .. حسین بابا منتظر بود .. منو ترنم پشت و پروانه جلو نشست .. خیلی آروم گوشیمو درآوردمو همینطور که سمت پاساژ میرفتیم یه پیغام کوچیک به شاهو دادم .. .. وقتی به پاساژ رسیدیم پروانه به باباش گفت که قبل از بیرون اومدن زنگ میزنه ... حسین آقا هم گفت پس من میرم بازار روز که همین نزدیکیه برای مامانت خرید کنم .. پروانه گفت باشه و رفتیم داخل پاساژ .. یه نگاه به کارتم انداختم که مطمعن بشم آوردمش .. پروانه گفت داداش کارت داده . ... گفت هرچی خواستیم بخریم .. لبخندی زدمو گفتم آخ جون .. پس برای آسا نازنین و نادیا هم یه چیزی بگیریم ... پروانه گفت باشه .. برای ناتاشا و کوروش هم خرید کنیم .. گفتم تارا .. یادمون نره ! همینطور که میخندیدیم رفتیمو خرید کردیم .. از این ور به اونور تا اینکه کنار یکی از مغازه ها چشمم به شاهو افتاد .. پروانه هم با ترنم متوجهش شدن .. پروانه برگشت سمت منو گفت ای شیطون ! قرار گذاشتی ؟؟ گفتم پری جون ... لطفا .. دلم براش تنگ شده .. پروانه نگاهم کردو گفت فقط طولش نده .. میریم تو اون بستنی فروشی ... تو هم با شاهو حرف بزن بیا ... باشه ؟ خندیدمو گفتم باشه ... اونا با اونهمه خرید رفتن منم رفتم سمت شاهو .. شاهو با یه لبخند مردونه اومد نزدیک و سلام کرد .. باهاش دست دادم .. بدون اینکه نظر کسی رو جلب کنیم .. باهم صحبت کردیم .. قدم زدیمو به بهانه دیدن ویترین مغازه ها صحبت کردیم .. یهو از پشت سرم صدای آشنایی شنیدم .. برگشتم .. خشکم زد .. مامانم بود .. گفت سلام آرام جان .. چطوری مامان .. مامانم هیچوقت منو آرام جان مامان صدا نمیکنه .. فکر کنم میخواست به شاهو بفهمونه که مادرمه .. شاهو هم انگار برق گرفته بودش .. صداش درنمیومد .. مامان گفت این آقای محترمو معرفی نمیکنی ؟ گفتم ایشون آقای دکتر شاهو ریحانی هستن .. از آشناهای داداش .. مامان کامل به شاهو نگاه کرد .. گفت پس آقای دکتر شاهوی معروف شما هستید ؟ یه آن خیره به مامانم نگاه کردم .. مامان از کجا شاهو رو میشناخت ؟؟؟ شاهو خیلی زود خودشو جمعو جور کردو خیلی مودب و متین دستشو جلو بردو سلام کرد .. مامانم با پرستیژ همیشگیه خودش باهاش دست دادو سلام کرد .. گفت اینجا خوب نیست ایستادیم .. بریم یه جا بشینیم ! همچین آمرانه گفت که منو شاهو جرات نکردیم مخالفت کنیم .. دنبالش راه افتادیم .. دقیقا داخل همون بستنی فروشیی رفتیم که پروانه و ترنم منتظر بودن .. پروانه با دیدن مامانم رنگش پرید .. سریع بلند شدو سلام کرد .. ترنم هم همینطور .. مامانم خیلی ریلکس جواب دادو گفت شما بشینید .. ما پشت میز بغلی میشینیم .. بعد سمت میز کناری رفت .. من یه نگاه با اضطراب به شاهو کردم .. اونم حالش دست کمی از من نداشت .. نشستیمو مامان شروع به صحبت کرد .. از شاهو و خانوادش پرسید و از کارش تحصیلش و تمام چیزهایی که به فکر یه نفر میتونه برسه .. من از ترس اینکه داداش متوجه میشه نفسم درنمیومد .. تمام مدت که مامانم با شاهو صخبت میکرد تو فکر داداش و برخوردش بودم .. میدونستم این بار چنان کتکی میخورم که برای همیشه یادم بمونه .. شاهو هم که دیگه نگم .. شاید این بار خود داداش به خدمتش برسه ... خلاصه آخر صحبتاشون شاهو گفت چند روزه که به ایران اومده و قصد داره که از داداشش بخواد مراسم خواستگاری رو برگذار کنه .. مامان گفت دختر من هنوز دیپلم نگرفته .. باید تحصیل کنه .. برادرش که قَیِم و بزرگترشه اجازه نمیده که به این زودی ازدواج کنه ! شاهو گفت با کمال احترامی که برای شما و مهندس پیرنیا قائلم باید بگم که من فعلا قصد ندارم که ایشونو وادار به ازدواج کنم .. من صبر میکنم تا درس ایشون تموم بشه و مدرک دانشگاهیشونو بگیرن .. همین قدر که یه حلقه از من قبول کنن و من بدونم که قلب ایشون متعلق به منه کافیه .. همچنین قول مهندس برای من از هر سندی باارزش تره .. مامان یکم خیره به شاهو نگاه کردو گفت و شما تو این مدت چکار میکنید ؟ شاهو گفت من از اینجا راهی آلمان هستم .. تو رشته جراحی قلب برای تخصص از یکی از دانشگاهای معتبر برلین پذیرش دارم .. دو سال یا شاید سه سال طول میکشه .. تا زمانیکه آرام جان درسش در دانشگاه تموم بشه من کارم رو در آلمان تموم میکنم و به ایران برمیگردم .. میخوام تو ایران کنار خانوادم ازدواج کنم و با همسرم تو ایران زندگی کنم .. مامان لبخندی از روی رضایت زد .. مادرم آدمی نیست که به راحتی از کسی خوشش بیاد .. تو شناخت آدما خیلی موفقه .. تا حالا نشده درمورد کسی اظهار نظری بکنه و اشتباه از آب در بیاد .. در این زمینه داداش به مامانم کشیده .. مامان یه نگاه به من کردو گفت آراز میدونه شما اینجایید ؟ یهو نفسم به شماره افتاد .. مامانم درست انگشتشو گذاشت جایی که باید .. آروم گفتم نه .. مامان سرشو تکون دادو گفت شما جواب مثبت منو دارید ولی نظر آخرو آراز باید بده .. و مطمعن نیستم که وقتی از این قرار یواشکی خبردار بشه چه عکس العملی نشون بده .. من خودم باهاش صحبت میکنم .. شاهو گفت بله .. شما حق دارید .. من بخاطر این قرار یواشکی واقعا متاسفم و تمام مسئولیتشو میپذیرم .. مامان لبخندی زدو گفت مطمعنم ! از جنتلمنی مثل شما غیر از اینم انتظار نمیره ! بعد بلند شدو گفت از آشنایی شما خوشحال شدم .. بعد با شاهو دست داد .. رو به من کردو گفت از این به بعد بدون اطلاع برادرت کاری انجام نده ! گفتم چشم .. سرمو انداختم پایین .. مامان رفت .. پروانه و ترنم هم خداحافظی کردنو به مامان که با قدمهای محکم میرفت نگاه کردیم .. تو دلم به بخت خودم لعنت میکردم که همچین زمانی باید با مامانم روبه رو بشیم .. تنها کسی که نمیشه خریدش ... با التماس و خواهش نمیشه ازش خواست که به داداش چیزی نگه .. میدونم از اینجا مستقیم میره پیش داداش شرکت ! گفتم ببخشید شما رو هم تو دردسر انداختم .. اشکام سرازیر شد .. وقتی میترسم یا عصبی میشم اولین ریکشنم گریست .. میدونم امروز از داداشم بد کتکی میخورم .. شاید خشم داداش متوجه پروانه طفلک و ترنم هم بشه .. شاهو گفت گریه نکن لطفا .. پروانه و ترنم هم اومدن سر میز ما .. شاهو بدون اینکه متوجه حضور اونا باشه هی قربون صدقه من میرفتو میگفت گریه نکن .. عزیزم گریه نکن .. فدات شم گریه نکن .. من درستش میکنم .. میگم من گفتم بیای .. میگم من یهویی دیدمتون تو پاساژ .. همینطور که شاهو بهانه میاورد پروانه منو بغل کرده بودو منم اشک میریختم .. آخر صدای تلفن پروانه بلند شد .. هر چهارتامون با وحشت به تلفن پری نگاه کردیم .. پروانه نفس عمیقی کشیدو گفت بابامه .. نترسید ! وقتی جواب داد گفت چشم الان میایم .. تلفنشو که قطع کرد گفت بابا میگه من خریدم تموم شده بیاید برگردیدم خونه .. شاهو بلند شدو گفت چیزی هم نخوردید ... اشکام سریع پاک کردمو گفتم عیبی نداره .. زودتر بریم بهتره .. شاهو قبول کردو کمک کرد خریدامونو برداریم .. گفت من دیگه جلوی در نمیام .. گفتم باشه و خداحافظی کردم .. با خودم گفتم شاید این آخرین دیدار باشه .. رفتیم سمت در پاساژ... حسین بابا جلوی در جای بدی نگه داشته بود .. سریع رفتیم سوار شدیم .. رفتیم سمت خونه .. به ساعت نگاه کردم .. از 1 گذشته بود .. اینم از گردش امروز ما ! رسیدیم خونه .. همه چیو بردیم تو اتاق من .. تارا تو سالن نشسته بود و ناتاشا و کوروش هم کنارش بودن .. ناتاشا داشت غر میزد که گرسنشه .. تارا گفت زود بیاید ناهار بخوریم ! انگار از چیزی خبر نداشت .. سریع لباسامونو عوض کردیم و رفتیم سر میز . ...ناهارمونو سریع خوردیم .. منم به بهانه خستگی برگشتم اتاقم .. ازترس و استرس نمیتونستم بشینم .. ترنم هم نگران بود ولی این وسط که تقصیری نداشت .. گفتم این خریدا رو ببر تو اتاق پروانه .. گفت باشه و سریع رفت ... دراز کشیدمو خودم جمع کردم .. نمیدونم خوابیدم یا نه .. همش به نظرم میومد داداش عصبانی و خشمگین از در میاد تو .. انگار تب داشتم .. داغ بودم .. تا اینکه یهو از جام پریدم .. یه چیزی از روی سرم لیز خورد افتاد پایین .. درست که نگاه کردم داداشو دیدم که مبلو کشیده کنار تختو دستاشو تو هم قفل کرده و جلوی دهنش گرفته و با اخم نگاهم میکنه .. از جام پریدم و تو جام نشستم .. از ترسم خودمو بالای تخت جمع کردم .. اصلا متوجه نشدم که حتی سلام نکردم .. داداش همونطورکه تکیه داده بود دستاشو از هم باز کردو با آرامش از جاش بلند شد .. اومد نزدیک من .. از ترس فقط چشمامو بستم .. پشت دستشو رو پیشونیم احساس کردم .. چشمامو که باز کردم صورتش درست نزدیک صورتم بودو تو چشمام نگاه کرد .. با اینکه اخم داشت بیشتر نگران بود تا عصبانی .. بدون کوچکترین حرفی برگشت روی مبل نشست .. فقط نگاهم میکرد .. انگار داشت باخودش فکر میکرد چطور با من برخورد کنه .. میدونم که حق داره ازم عصبانی باشه ولی از بس فکرم بهم ریخته بود نمیتونستم دلایلشو برای خودم واضح کنم ..داداش آروم شروع کرد به صحبت .. گفت خوب ! من تورو از روزی که به دنیا اومدی بزرگ کردم .. روی پای من بزرگ شدی .. حتی زمانیکه مامان و بابا باهم زندگی میکردن بازم من کنارت بودم .. خودم تربیتت کردم .. بزرگت کردم .. فکر میکنی تو این هفده سال هنوز موفق نشدم تورو بشناسم ؟ هوم ؟ حتی وقتی به انجام یه کاری فکر میکنی متوجه میشم داری چکار میکنی ! .....پس با خودت چی فکر کردی که متوجه قرارمدارات نمیشم ؟ وقتی دیشب اومدم تو اتاقت فهمیدم یواشکی داری با کسی حرف میزنی .. سرمیز که اس ام اسو پاک کردی مطمعن شدم .. امروزم که اجازه پاساژ کردی گرفتید .. خودتم نه ، از پروانه خواستی که این کارو بکنه ! فکر میکنی نفهمیدم با کی قرار میذاری ؟ حتی به پروانه و ترنم هم نگفتی ! داداش نفس عمیقی کشیدو همونطور که لم داده بود گفت من همینطوری بدون اینکه شک کنم یا بدونم که چه غلطی میکنی براتون مراقب میذارم چه برسه به اینکه مطمعن باشم .. تمام مدت زیر نظرم بودید .. حتی زمانیکه اتفاقی مامانو دیدید .. حتی کامل حرفاتونو شنیدم .. همینطور که داداش با آرامش صحبت میکرد چشمام گردو گرد تر میشد .. بی اختیار لحافمو کشیده بودم روم تا زیر صورتم ..چون میدونستم که این آرامش داداش آرامش پیش از طوفانه .. طوفانی که منو از ریشه میکنه ! داداش کمی مکث کردو گفت بهت گفته بودم که اگر دوباره با شاهو بدون اطلاع و اجازه من صحبت کنی پوستتو میکنم ! گفتم یا نگفتم ؟ میخواستم به داداش جواب بدم ولی صدایی از حلقم درنمیومد .. داداش گفت خوب میدونی چکار کردی ! از دستورم سرپیچی کردی ! بدون اجازم با شاهو قرار گذاشتی ! از حدت پاتو بیرون گذاشتی ! و میدونی بدترین کاری که کردی چی بود ؟؟..... به اعتمادم خیانت کردی ! تو اعتمادمو شکستی ! فقط یه چیزو نمیدونم .. چرا ؟؟؟ چرا یه غریبه رو به من که هم برادر بزرگتم هم جای پدرت ترجیه دادی ! چرا به خودت اجازه دادی به اعتمادم خیانت کنی ! .. داداش باز ساکت نگاهم کردو با لحنی که خشم ازش معلوم بود گفت شانس آوردی که وقتی رسیدم تب داشتی ... شانس آوردی ! چون تصمیم داشتم چنان تنبیهت کنم که تا عمر داری هر موقع به شاهو فکر میکنی دردت بیاد ! .... خوب ! ... حالا..... تب نداری ... امروز بهت حالی میکنم کسی که به اعتماد من خیانت میکنه چه بلایی سرش میاد ..تو دلم گفتم آخه دیگه بهم توجه نمیکنی .. اونقدر سرت شلوغه که منو دیگه نمیبینی ! حتی باهام حرفی نمیزنی ... داداش که سکوت منو دید تو چشمام نگاه کرد .. گفت حرف بزن !! قبل از اینکه تصمیمی که درموردت گرفتمو اجرا کنم حرفتو بزن !! چشمامو بستم .. اشکام ریخت رو صورتم .. گفتم دا..دا..ش .. من .. فقط .. دلم .. گرفته .. بود .. میخواستم کسی که .. فکر میکنم دوستم داره رو ببینم .. فقط همین .. داداش یهو داد زد چی ؟؟؟ چی گفتی ؟؟ از جاش بلند شدو دقیقا روبه روی تختم ایستاد .. دستاشو تو جیب شلوارش کردو گفت از کجا میدونی که دوستت داره ؟؟؟ پسری رو که هنوز نمیشناسیش ! .. کسی که فقط ازش چهار تا حرف عاشقونه شنیدی !! از کجا میدونی ؟؟ ... یکم سکوت کردو خیره بهم نگاه کرد .. بعد آروم گفت این حرفت یعنی چی ؟؟ هان ؟ جوابمو بده آرام ! یعنی چی ؟؟ یعنی من دوستت ندارم ؟ یعنی من عاشقت نیستم ؟؟ منی که نصف قلبم متعلق به توئه ! بچه ای که رو پام بزرگ شده و به هیچ احدی اجازه نمیدم بهش دست بزنه ! .. تو باخودت چی فکر کردی دختر ! من دوستت ندارم ؟؟؟ من ! پدرت ! برادر بزرگت ! هان ؟ دیگه نتونستم تحمل کنمو با گریه گفتم ولی شما دیگه منو نمیبینی !!! دیگه دوستم نداری ! دیگه منو نمیخوای ! دوسه روزه باهام یه کلمه حرف نزدی ! چند وقته که اصلا باهام حرف نمیزنی .. منو نمیبینی ! همه حواست به بقیست .. نه فقط به تارا .. به همه .. حتی ترنم .. ولی اصلا منو نمیبینی .. فراموشم کردی ! همینطور که تمام غمهای رسوب کرده تو دلمو بیرون میریختم داداش در سکوت نگاهم میکرد .. فقط به صورتم .. به چشمام .. فقط خیره نگاهم میکرد ..دیگه نتونستم نگاهش کنمو حرفی بزنم .. صورتمو تو لحافم قایم کردمو فقط گریه کردم .. داداش هیچی نگفت .. هیچی .. یه مدت طولانی گریه کردم .. کمی که آروم شدم سرمو بلند کردم .. داداش همچنان نگاهم میکرد .. گفت خوب ! اینهمه حرفو گله رو چه مدته تو دلت نگه داشتی ؟ هوم ؟ چه مدته این همه غصه رو روهم گذاشتی ؟ هان ؟ تو که میدونی که من این مدت چقدر گرفتار بودم ؟ همه چی باهم قاطی شده بود .. دوباره سکوت .. انگار بغض کرده بود .. داداش گفت من همیشه بهت گفتم .. عشقی که بهت دارم به هیچ کسی ندارم .. تو دخترمی ! دختر اولم .. از دید من خواهر کوچیکم نیستی ! دختر ارشدم هستی ! اگر یه موقعهایی اصلا درموردش بهت هیچی نمیگم دلیل نمیشه که عاشقت نباشم ! تو کسی هستی که همیشه باهامی .. اگر بهت هیچی نمیگم ... بخاطر این نیست که وجود نداره .. فقط گرفتاریم زیاده .. تو اینو خوب میدونی ولی گاهی اونقدر لوس میشی که انتظار داری مثل دختر بچه ها بشونمت روی پاهامو نوازشت کنم ! چند بار بگم تو دیگه بزرگ شدی ! نحوه محبتم به تو تغییر کرده ! درسته .. حق داری .. مدتیه که نتونستم به تو توجه کافی کنم .. به تو تنها نه ! ترنم کوروش حتی ناتاشا که هنوز بچست .. ولی دوستتون دارم .. مخصوصا تورو .. داداش دیگه لحنش آروم و مهربون شده بود .. گریه منم تموم شد .. یهو اخماشو توهم کردو گفت ولی این دلیل نمیشه که بخاطر این بهانه مزخرف هر غلطی بخوای بکنی ! با یه پسر غریبه که مدتی بیشتر نیست آشنا شدیم قرار مدار بذاریو تو اون پاساژ که همه مارو میشناسن قدم بزنی ! !!با خودت چی فکر کردی ؟ که افسارتو ول کردم هر غلطی بخوای بکنی ؟ جرات کردی با یه پسر قرار بذاری ! یعنی اینقدر غرتم نم کشیده که دخترم با یه پسر قرار بذاره و هیچی بهش نگم !!! هان ؟؟؟؟ از ترس خشمو عصبانیت داداش میلرزیدم ... داداش گفت فکر نکن بخاطر کاری که کردی تنبیهت نمیکنم ! تو خطایی کردی که هیچ دلیل موجهی براش وجود نداره ! از اعتمادم سوءاستفاده کردی ..پروانه و ترنم رو گول زدی ! این کارات قابل بخشش نیست ! بخاطرش سخت تنبیهت میکنم ! دوباره گریم گرفتو زدم زیر گریه .. داداش نگاهم کردو گفت بسه ! خوب میدونی که اشکات اثری رو تصمیمم برای تنبیهت نداره ! پس گریه رو تموم کن !..... ولی الان تنبیهت نمیکنم ! مطمعن میشم که تب نداشته باشی و دوباره تب نمیکنی ! اونوقت بد کتکی میخوری ! حالا بهتره تو تختت بمونی و جلوی چشمم نباشی ! ....شب .. بعد از شام حتما به خدمتت میرسم ! مطمعن باش ! بعد با قدمهای محکمی رفت بیرون .. همینطور که توی جام بودم آه از نهادم بلند شدو اشکام سرازیر .. فهمیدم که یه کتک حسابی درپیش دارم ... خودمو جمع کردمو سرمو روی پاهام گذاشتم .. دوباره گریه کردم .. ولی میدونم گریه هم فایده ای نداره .. داداش از تصمیمش برنمیگرده ... مدتی گذشت .. همینطور تو خودم جمع بودن تا اینکه آروم در باز شدو یکی اومد تو .. هرکی بود نمیخواستم ببینمش .. خیلی خجالت میکشیدم... کسی که اومد داخل آروم اومد کنارم نشست .. از عطرش شناختمش . تارا بود ... سرمو بیشتر روی پاهام فشار دادم ... تارا دستشو پشتم گذاشتو گفت بسه دیگه عزیزم جانم .. گریه نکن .. چرا بهم نگفتی میخوای بری شاهو رو ببینی ؟ بهم اطمینان نکردی ؟ آروم گفتم نمیخواستم تو دردسر بیوفتی ... داداش میفهمیدعصبانی میشد . ...... توروهم دعوا میکرد .. برای همین نگفتم .. تارا آروم بغلم کرد ... گفت چرا همچین کاری کردی ؟ چرا بی اجازه با شاهو تماس گرفتی ؟ چرا از دستور داداشت سرپیچی کردی ؟ با دلتنگی گفتم دلم گرفته بود ... آروم دوباره گریه کردم .. نمیدونم چرا هرچی گریه میکنم غصه هام کم نمیشه ... تارا دیگه هیچی نگفتو فقط بغلم کرد .. بعد از مدتی آروم رو موهامو بوسیدو گفت بلند شو صورتتو بشور بریم سر میز ... آراز منتظره ... گفتم نمیخوام بیام .. داداش میخواد بعد از شام تنبیهم کنه ... تارا آروم از کنارم بلند شدو گفت برای اینکه حرفشو گوش نکردی ..حق داره عصبانی باشه ... داداشت صلاحتو همیشه درنظر میگیره .. باید اینو بدونی که خوبی تورو میخواد .. پس نباید از دستورش سرپیچی کنی ! الانم بهتره سریع تر بلند بشی صورتتو بشوری بریم سر میز ... خودش میخواست بیاد سراغت ولی هنوز اونقدر عصبانیه که منو فرستاد ... دیدم نشستن فایده ای نداره .. بلند شدمو رفتم دستشویی صورتمو با آب سرد شستم ... تارا رفته بود .. آروم درو باز کردمو رفتم سمت سالن .. میدونم که داداش از دیر رفتن سر میز عصبانی میشه .. ولی بازم دلم نمیخواست برم ... از طرفی یاد داداش آریا و بقیه افتادم ... وای ! داداش آریا .... داداش آریا بیشتر از داداش عصبانی میشه ... نمیتونم تو چشماشون نگاه کنم .. تا رسیدم سر میز آروم نشستم کنار ترنم .. زیر چشمی به همه نگاه کردم .. یهو داداش با صدای بلند گفت چند بار تذکر بدم سر موقع سر میز باش؟؟؟ آروم گفتم ببخشید .. زیر چشمی به بقیه نگاه کردم .. نگاهم به داداش آریا افتاد .. با چنان اخمی نگاهم میکرد که ترسیدم ... فوری سرمو انداختم پایین .. داداش خیلی عصبانی بود .. داداش آریا هم که عصبانی بود ... نمیتونستم سرمو بالا بگیرم .. میدونستم که شامم تموم بشه باید برم اتاق داداش .. یهو یه ترس بزرگی تو دلم نشست .. سعی کردم شاممو کش بدم ... تا اینکه داداش از سر میز بلند شدو گفت بسه ! راه بیوفت برو کتابخونه ! ... یه لحظه نتونستم عکس العملی نشون بدم .. داداش اصلا به تموم شدن شامم اهمیتی نداد و قبل از اینکه بره تو سالن بشینه بلند گفت پروانه ! تو هم همینطور ! پروانه آروم بلند شد .. منم چاره ای نداشتم پشت سرش بلند شدم ... رفتیم سمت کتابخونه ... از پله ها رفتیم پایین و وارد کتابخونه شدیم ...آروم گفتم ببخشید پری ... تورو هم تو دردسر انداختم .. پروانه نگاهم کردو گفت تو آبجی کوچیکمی .. اگر بتونم خودمو سپر بلات میکنم .. رفتم جلو بغلش کردم .. گفتم مرسی .. خیلی دوستت دارم .. پروانه گفت وقتی دوباره تب کردی خیلی ترسوندیمون .. گفتم چی ؟ کی ؟ گفت وقتی داداش اومد خیلی عصبانی بود مستقیم اومد تو اتاقت .. ولی یهو مامانو صدا کرد .. گفت آرام تب کرده .. مامان دستمال و آب برد .. بعدم داداش سریع یه آمپول بهت زد .. گفتم چی ؟؟؟ من که نفهمیدم .. گفت برای اینکه تبت بالا بود .. همین موقع در با شدت باز شدو داداش اومد داخل .. سریع پروانه رو ول کردمو سرمو انداختم پایین ... داداش اومد داخل یکم نگاهمون کرد .. نگاهشو رو خودم حس میکردم .. داداش گفت فعلا بیرون باش آرام ! آهسته برگشتم رفتم بیرون و داداش درو پشت سرم بست .. مدتی گذشت .. صدای داداش خیلی مبهم میومد .. معلوم بود انتهای اتاق پشت میزش نشسته که صداش نمیاد .. بعد پروانه اومد بیرون .چشماش اشکی بود .. یه نگاه بهم کردو سریع رفت .. صدای داداشو شنیدم که بلند اسممو صدا کرد .. رفتم داخل ..درو پشت سرم بستم .. همونجا ایستادم .. پاهام از ترس سنگین شده بود .. جرات نکردم برم جلو .. با خودم گفتم با چه جراتی همچین غلطی کردم ؟؟؟ واقعا ! در تمام عمرم هر وقت زیر آبی رفتم داداش فهمیده حسابی تنبیهم کرده .. چطور فکر نکردم این بارم میفهمه ... تو فکر خودم بودم که داداش گفت بیا جلو ببینم ! آروم رفتم جلو .. دلم میخواست فرار کنم .. تقریبا وسط اتاق ایستادم .. توی کتابخونه ، داداش یه میز داشت که البته از زمان بابا اونجا بود .. یه میز تحریر بزرگ از چوب گردو .. درست انتهای اتاق ... دو دست مبل تو اتاق بود.. یه دست چرم قهوه ای که تقریبا نزدیک در بود و یه دست مبل مخمل سبز سیر که نزدیک میز تحریر بود ... دور تا دور اتاق کتاب بود ... کتابخونه نسبت به اتاقای دیگه ی خونه خیلی بزرگتر بود ... داداش یکم نگاهم کردو گفت همیشه قبل از اینکه بخوام کسی رو بخاطر خطاش تنبیه کنم اخطار میدم .. توضیح میدم و سعی میکنم با زبون خودش بهش حالی کنم که کاری که انجام میده اشتباهه ... وقتی که تو انجام یه خطا کسی اصرار میکنه و مرتب تکرارش میکنه یا برای حرف من تره خرد نمیکنه یا اصلا نمیخواد متوجه اشتباهش بشه ! خوب ! حالا تو کدومشو انجام دادی ؟ هان ؟ با اینکه فاصلم با داداش زیاد بود ولی احساس میکردم الان دستشو دراز میکنه و با پشت دستش میزنه تو صورتم .. داداش همچنان پشت میزش نشسته بود ... نتونستم سرمو بلند کنم ... لال شده بودم .. داداش یه مدت فقط نگاهم کرد .. انگار داشت تصمیم میگرفت با من چکار کنه ... یهو از جاش بلند شد .. اومد سمتم .. تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن ... درست روبه روم ایستادو دستاشو تو جیب شلوارش کرد .. گفت سرتو بگیر بالا ! همین جمله ترسمو بیشتر کرد .. حتما میخواد بزنه تو صورتم گرچه خیلی کم پیش اومده که این کارو بکنه .. گفت نمیخوام بزنم تو صورتت ! سرتو بگیر بالا .. آروم سرمو گرفتم بالا ولی بازم نتونستم تو صورتش نگاه کنم .. یهو با دست قوی مردونش چونمو بین انگشتاش گرفتو سرمو کامل بالا آورد .. مجبور شدم تو چشماش نگاه کنم .. چهرش هم عصبانی بود هم غمگین .. هم شاکی هم یه دلسوزیی تو چشماش بود .. انگار دلش نمیومد خشونت به خرج بده .. آروم گفت هیچ وقت دلم نمیخواسته تنبیهت کنم .. کتکت بزنم ولی هر بار کاری میکنی که مجبور بشم پا رو دلم بذارم ..فکر کنم از تو چشمام ترسمو حس کرد چون یه لحظه چشماش مهربون شد ... یهو دوباره اخم کردو گفت جای بخشش نذاشتی .. کاری کردی که هم پروانه رو تو دردسر انداختی هم منو جلوی مامان کوچیک کردی ! کاری کردی مامان فکر کنه نمیتونم تورو کنترل کنم ! تو دلم از مامان عصبانی شدم .. حتما حرفای بدی به داداش زده ... چونمو ول کردو آروم کمربندشو باز کردو با یه حرکت درآوردش .. دوسرشو دست گرفت .. درست مثل همیشه که خیلی عصبانی میشه و میخواد پوستمو بکنه .. بازومو گرفتو بردم سمت میزش .. منم مثل پرکاه تو دستاش به سمت میز کشیده شدم .. خمم کرد روی میزو گفت حالا متوجه میشی که وقتی حرفی بهت میزنم بابد اجرا بشه ! بی چونو چرا ! از ترس چشمامو بستم .. یهو صدای کمربندش اومدو بعد .....از دردش بلند گفتم آخ ... ببخشید داداش ... اشتباه کردم .. داداش بدون اینکه عکس العملی نشون بده زد .. این بار خیلی محکم تر از هر زمان دیگه ای ... میدونم اگر بخواد بزنه میتونه خیلی محکم تر بزنه ولی این بارم خیلی محکم میزد .. داداش همینطور که میزد بی اراده التماس میکردم .. نمیتونستم جلوی گریمو بگیرم و التماس نکنم .. تا اینکه دست نگه داشت ... همینطور که دستش رو کمرم بود گفت مطمعن باش این بار شاهو هم از زیر دستم قصر در نمیره ! کاری میکنم که هیچ وقت فراموش نکنه ! داداش همینطور درمورد شاهو تهدید میکرد ولی من فقط فکر خودم بودم .. اون لحظه اصلا به فکر شاهو نبودم .. داداش دو ضربه محکم دیگه زدو ولم کرد .. نمیتونستم از روی میز بلند بشم .. بازومو گرفتو بلندم کرد .. همونطورکه بازوم تو دستش بود منو کشید سمت خودشو گفت کاری کردی که دیگه نذارم از خونه بری بیرون ... گوشیت کجاست ؟؟ آروم با هق هق گفتم تو جیبم .. خودش دست کرد تو جیب شلوار جینم و گوشیمو برداشت .. از گوشَش گرفتو نزدیک صورتم آورد .. گفت این تا موقعی که تشخیص بدم میشه دوباره بهت اطمینان کرد پیشم میمونه ! بهتره کاری نکنی که گوشی ترنمو هم بگیرم ! بعد بازومو ول کرد .. تو خودم جمع شدم .. دستامو جمع کردم تو سینم و سرمو خم کردم .. نمیتونستم سرمو بالا بگیرم .. هم درد داشتم هم میترسیدم دوباره بزنتم .. داداش یکم صبر کردو گفت برگرد تو اتاقت ! این روزا سعی کن زیاد جلوی چشمم نباشی ! چون هنوز اونقدر از کارت عصبانی هستم که دوباره تنبیهت کنم ! بجم ! برگشتم سمت اتاق .. با نیرویی که از ترس ناشی میشد سریع از اتاق اومدم بیرون .. از پله ها بالا رفتمو از کنار سالن رد شدم .. فقط میخواستم سریعتر خودمو به اتاقم برسونم .. همینطور که از کنار سالن رد میشدم نگاه های همه رو رو خودم احساس میکردم .. نگاه هایی از رو دلسوزی نگرانی یا عصبانیت .. فقط خودمو به اتاق رسوندمو روی تختم پرت کردم ..نمیدونم بعد از این کتک که خوردم چه عاقبتی در انتظارمه .. میدونم داداش به این زودی نمیبخشه .. وای خدا ... چکار کنم ؟؟؟ اومدم کاری کنم دلم باز بشه وضعیت بدتر شد .. تا چند روز دیگه کارنامه ها هم میاد .. دیگه اوضاع بدتر میشه .. از ترس و ناامیدی خودمو جمع کردم .. فقط دلم میخواست اونقدر گریه کنم که تمام غصه هام تموم بشه .. پشتم به شدت درد میکرد و میسوخت ..داداش اونقدر عصبانی بود که هیچ کس نمیتونست آرومش کنه ... میترسم بیشتر از این حرفا سخت بگیره ... وای خدا ... حالا چکار کنم ؟؟؟؟؟



تاريخ : دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ | 18:57 | نویسنده : مریم |

آراز #

کنار پنجره ایستاده بودم .. مستقیم بهش نگاه کردم ..... طوری نگاهش کردم انگار اصلا نمیشناسمش .. فرنوش فرهودی .... با نگاه مستقیم و خیره نگاهم کرد .. لبخند رو لبهاش دیگه محو شده بودن ... انگار در من دنبال چیزی میگشت.. یهو انگار به خودش اومد ... رنگ از روش پرید ...سرشو انداخت پایین .. لحظاتی گذشت .. به خودش که مسلط شد سرشو بالا گرفت .. رو به علیرضا نگاه کردو گفت مهندس میشه من با ایشون خصوصی صحبت کنم ؟ علیرضا از جاش بلند شدو گفت خانم مهندس فرهودی ! شما اول باید به من توضیح بدی که چرا این ماجرا پیش اومده تا بعد برسیم به صحبت خصوصی شما ! از صدا و لحن صحبت علیرضا تعجب کردم ولی اصلا بهش نگاه نکردمو مستقیم به فرهودی خیره شدم .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو سرمو بالا گرفتم دقیقا مثل زمانیکه تو اتاق ریاستم ایستادم و به زیر دستم نگاه میکنم .... فرهودی صداشو برد بالا و گفت علیرضا ! من باید اول با این آقا صحبت کنم ! علیرضا بدون اینکه ملاحظه منو بکنه از پشت میزش حرکت کردو مستقیم رفت روبه روی فرهودی ایستاد .. صداشو پایین آوردو گفت تو فقط به من بگو بخاطر یه دانشجو دست رد به سینه من زدی ؟ فرهودی تو چشمای علیرضا نگاه کردو گفت من چند بار باید به شما بگم که شما فقط برای من یه دوست عزیزی ؟؟؟ علیرضا ! من ... من میخوام با ایشون صحبت کنم .. خواهش میکنم ... علیرضا یهو برگشت سمت من ... چشماش غمگین بود .. گفت من میرم یه سر به بخش اداری بزنم .. شما اینجا صحبت کنید .. آروم چشمامو رو هم گذاشتمو سرمو تکون دادم .. علیرضا بدون نگاه کردن به فرهودی از در رفت بیرون .. فرنوش اومد و روی مبل نشست .. بدون اینکه نگاهم کنه گفت لطفا بفرمائید ... اصلا تو صورتم نگاه نکرد انگار خجالت میکشید .. دستامو از جیبم درآوردمو رفتم روی مبل نشستم ... تکیه دادم ... دوباره شدم رئیس سخت گیر تو شرکت .. فرنوش بدون اینکه نگاهم کنه گفت من فرنوش فرهودی هستم .. تک دختر از یه خانواده ثروتمند .. تحصیلاتمو برخلاف دستور و خواست پدرم تو ایران ادامه دادم ... پدر مادرم بخاطر این کار منو ایران گذاشتنو برای زندگی به آمریکا رفتن ... شاید راضی بشم تو دانشگاه های آمریکا تحصیل کنم .. البته از چند دانشگاه معتبر پذیرش داشتم ولی نرفتم ... چون ... علتش ... شاید فکر کنید دختر احمقی هستم که این فرصت رو تو زندگیم از دست دادم ... ولی ... چیزی که پدر مادرم اون زمان نمیدونستن یعنی هیچ کس نمیدونست این بود که کسی تو زندگیم بود ....کسی که عاشقانه دوستش داشتم .. کسی که فکر میکردم برام میمیره و منم براش میمردم ... بخاطرش تمام پذیرشا رو رد کردم .. تو روی پدر مادرم ایستادم ... اول پدر مادرم نمیدونستن چه خبره ... ولی ... یه روز بدون اینکه من خبر بشم .. اون مرد اومد به خونه ما ... اون روز به طور اتفاقی من خونه بودم ... چیزی رو دیدم که شاید اگر نمیدیدم باورم نمیشد که اون مرد عاشق پیشه همچین کاری باهام بکنه ... من در اون زمان مشغول تحصیل تو رشته مهندسی الکترونیک بودم .. با استعدادی که داشتم شاگرد اول دانشگاه بودم .. یه دختر دانشجو که عشق رو یه معجزه میدونست .. فکر میکرد اون مرد عاشقانه دوستش داره ... وقتی متوجه شدم پدرم مهمون داره خیلی آروم از اتاقم اومدم بیرون و از کنار اتاق کار پدرم رد شدم تا برم سمت حیاط که یهو صدای آشنایی به گوشم خورد ... صدای عشقم ... مرد رویاهام .. مردی که جونمو براش میدادم .. ایستادم و گوش کردم .. میخواستم یهو برم داخلو بگم که عاشق این مرد هستم .. منتظر بودم پدرم شروع کنه به سرزنش کردنش و .... ولی پدرم با آرامش باهاش صحبت کرد که یهو اون مرد عوضی به پدرم گفت که اگر میخواید از دخترتون جدا بشم باید سرکیسه رو شل کنید .. پدرم انگار از قبل میشناختش بهش گفت دخترم فکر میکنه وقتی کاری به کارش ندارم از همه چی بی خبرم ... ولی من خوب میدونم که چه مدته زیر پوست دخترم رفتی ... چه حرفایی میزنی .. چکار میکنی ... از لحظه لحظه روابطتون خبر دارم .. اول نخواستم دل دخترم بشکنه .. برای همین اصرار به تحصیل خارج از کشور کردم .. ولی دختر من بی معرفت نیست ! اینطور بارش نیاوردم .. برای همین مجبور شدم که فعلا سکوت کنم .. حالا هم خوشحالم که خودت اومدی ... خوبه ! بگو چقدر میخوای ؟ ... با رقمی که اون مرد گفت حیرت کردم .. یعنی اون عشق پاک جز یه ریاکاری چیز دیگه ای نبود ؟؟ یهو صدای خنده پدرم بلند شد ... طوری میخندید انگار یه جوک خنده دار شنیده .. بین خنده هاش گفت یعنی تو بابت دخترم یه همچین پول خردی میخوای ؟ واقعا ؟؟؟؟؟ .. من برای پس گرفتن دخترم حاضرم ده برابر این مبلغو بدم .. دیگه نتونستم به گوش دادن به این صحبت ادامه بدم .. درو باز کردم رفتم داخل .. هردو برگشتن سمت من .. پدرم با آرامش گفت فرنوش تو اینجایی دخترم ؟ کی برگشتی ؟ ولی اون مرد با ترس و اضطراب نگاهم کرد .. تا خواست حرفی بزنه گفتم ساکت ! یه کلمه بشنوم میکشمت ! رو به پدرم کردمو گفتم اگر ریالی به این مرد پول بدی خودمو میکشم ! میدونی که این کارو میکنم ! .. این مردو بندازید بیرون ! بعد بدون اینکه حرفی بزنم از در رفتم بیرون .. مستقیم سمت حیاط و ماشینمو سوار شدم زدم بیرون ... تو خیابونا سرگردون رانندگی کردم .. میگشتم ... نمیدونم .. به نظرم اومد نیم ساعتی نیست که میچرخم که یهو ماشین خاموش شد .. درست وسط خیابون .. چشمم افتاد به بنزینش .. خالی ... علامتش زیر خالی رو نشون میداد .. با دقت به اطرافم نگاه کردم .. تقریبا هوا تاریک شده بود .. یهو صدای بوق ماشینا رو از پشت سرم شنیدم .. پیاده شدم ... رو ابرا راه میرفتم .. سعی کردم ماشینو هل بدم ولی اصلا جونی نداشتم .. چند تا مرد که فکر میکنم از راننده های ماشینای پشتی بودن اومدن و ماشینو به کنار خیابون هدایت کردن ..انگار فهمیده بودن حالم خوب نیست .. یکیشون اومد نزدیکو گفت خانم حالتون خوبه ؟؟؟ نگاهش کردم آروم سرمو تکون دادم .. آقاهه که میانسال بود گوشه مانتومو گرفتو منو سمت ماشینم کشید .. درو باز کرد گفت بشینید خانم .. تماس بگیرید بیان دنبالتون .. بعد اطرافشو نگاه کرد .. فکر کنم دید حالم بده و تو حال خودم نیستم نتونست ولم کنه .. سریع دوید به سمت سر خیابون .. بعد از مدتی با یه مامور نیروی انتظامی برگشت .. به اون آقای میانسال نگاه کردمو گفتم ممنونم .. بعد دنیا سیاه شد ... چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم .. مامان و بابام بالا سرم .. هردوشون اونقدر مضطرب بودن که با به هوش اومدن من اشک ریختن ... بابا آروم گفت نگران نباش عزیزم .. چنان کتکی بهش زدم که هیچ وقت تورو فراموش نمیکنه ! لبخندی زدم .. از اون روز کذایی به بعد شدم آدم آهنی .. روزا میرفتم دانشگاه شبا .... این جا بود که چونش چسبید به سینش .. دستاش مشت شد .. آروم گفت با دوستان سیاه زندگیم آشنا شدم .. گرفتار مواد .. مشروب ... چیزایی که نمیدونم چی بودن .. برای فرار از افکارم میرفتم دانشگاه و مثل خر درس میخوندم و بعد دوسه ساعتی با همه چی خودمو اشباع میکردم .. بعد تا صبح درس میخوندم .. با اینکه گاهی مست بودم و گاهی پر از مواد ولی نمیدونم چطور درس میخوندم ... شاید باور نکنید ... ولی هرچی بود تو من یه خلاء ایجاد میکرد که هرآنچه سرم اومده بود فراموش کنم .. فقط خدا رو شکر میکنم که رابطم باهاش در حد عشق بودو بس .. روابطی باهاش نداشتم .... وگرنه حتما خودمو میکشتم .. شاید با خودتون بگید یه عشق گذرا این حرفا رو نداره ... ولی برای من این عشق گذرا نبود .. دنیای من بود قلبو روحم .. زندگیم در این عشق خلاصه میشد .. شاید کسی تقصیری نداشت .. این من بودم که خودمو غرق این عشق کرده بودم .. ولی به هر صورت اینطور شد .. بین دوستانم یکی بود به اسم کاوه .. دوستی بسیار عزیز که شاید بگم کسی باور نکنه .. ولی یه برادر بود برام .. تو تمام مهمونیا و جاهایی که میرفتم باهام بود .. کسی که مثل چشمام بهش اطمینان داشتم .. کسی که باهام مشروب میخورد .. مواد میکشید ولی در آخر منو به خونه میرسوند .. بعدها که با کمک همین کاوه مشروبو موادو ترک کردم فهمیدم که پدرم فرستادتش که مواظبم باشه .. کاوه واقعا برام مثل یه برادر بود .. الانم هست .. هیچوقت بهش احساس عشق پیدا نکردم ... کاوه کمکم کرد که کم کم از همه چی پاک بشم .. این کارا حدود دوسالی طول کشید .. پدر مادرم خیلی زجر کشیدن تا آخر بابام مامانمو برداشتو برد آمریکا ... منو به کاوه سپرد .. تو مدتی که کاوه کنارم بوده حتی یک بار پاشو فراتر از دوستی نذاشته .. برادری بوده برام که هیچوقت نداشتم ... پدرم مرد عاقلیه .. شاید اگر خودش وادارم میکرد که ترک کنم هیچوقت اینکارو نمیکردم و الان ته یه جوب بودم ... تو اون مدت خودمو ول کرده بودم .. میدیدم که به قعر جهنم میرم ... فقط یه چیز برای خودمم جالب بود که نمیتونستم دانشگاهو ترک کنم .. تو اون دوسال لیسانسمو گرفتم و با اصرار کاوه فوق شرکت کردم .. یادمه روزی که رفتم برای کنکور فوق لیسانس مست بودم .. البته یه ماسک به صورتم زدم .. کاوه باهام اومده بودو به مسئولین گفته بود که شدیدا مریضم .. به هر حال کنکور دادمو با رتبه خوب قبول شدم .. گاهی با خودم میگم تاثیرات مواد و مشروب بوده که اونقدر راحت قبول شدم .. فرنوش همونطور که راحت حرف میزد گاهی میخندید ... آخر سرشو بالا گرفتو گفت با کمک کاوه ترک کردم به زندگی برگشتم و روپاهام ایستادم .. دکترا گرفتم و شدم استاد دانشگاه .. تو این مدت کاوه باهام بود .. الان به تازگی فهمیدم که کاوه واقعا برادرمه .. منتها از یه مادر دیگه .. پدرم قبل از ازدواج با مادرم یه همسر داشته که ازش جدا شده .. کاوه رو از اون همسرش داره .. من هیچوقت نمیدونستم .. بهم نگفته بودن ..خوب ... این جریان زندگی من بود .. دوران سیاهی که هیچکس ازش خبر نداره .. هیچ کس .. الان هنوز با کاوه هستم .. حرفامو بهش میگم .. کمکم میکنه .. دیگه به هیچ مردی اطمینان نکردم .. عاشق هیچ کسی نشدم .. هیچ کس .. تا اینکه نادرو دیدم .. نادر ... از وقتی دیدمش نظرمو جلب کرد .. یه پسر خوب خوش برخورد آروم .. کسی که دنبال دخترا نیست ... با شخصیته .. نگاهم به نگاهش گره میخوره ولی چیزی جز احترام توش نیست .. تو نگاه دانشجوهای دیگه .. البته نه همه شون .. بیشترشون اون نگاه وجود نداره .. نگاهشون یا با تحقیر همراهه یا با یه هَوَس ... اینجور موقع ها حالم از خودم بهم میخوره .. وقتی از نادر برای کاوه گفتم گفت امتحانش کن .. گفتم من ازش خوشم اومده .. کاوه گفت امتحانش کن ... با اینکه یه بار بهم گفت برادر سخت گیری داره و حسابی تنبیهش میکنه ولی بازم کشوندمش اینطرف اونطرف ... تا اینکه کشوندمش بازار .. بهم گفت بخاطر ارتباطش باهام حسابی کتک خورده و نمیتونه بیاد ولی با اینحال کشوندمش .. الان میگم واقعا متاسفم .. باعث شدم درد بکشه .. ولی میخواستم مطمعن بشم چه جور آدمیه .. وقتی حرفای تحریک کننده بهش زدم .. به خونم دعوتش کردم از جاش بلند شد .. فهمیدم آدم خوبیه .. یه پسر عالی که یه مرد فوق العاده میشه .. من میدونم دو سال ازش بزرگترم .. میدونم که نباید از حالا مانع پیشرفتش بشم ... میدونم از یه خانواده عالیه ولی برای من مثل یه مرهمه .. نمیتونم ازش بگذرم .. میخوام باهاش ازدواج کنم .. شاید خارج از عرف عمل میکنم .. شاید مثل بقیه نیستم ولی میخوام برگردم به زندگی عاشقانه ... تا موقعی که فرنوش صحبت میکرد نگاهش کردم .. جز حقیقت و روراستی تو چشماش ندیدم ولی لحظه ای مکث کردم .. گفتم خانم دکتر ! هیچ رابطه ای به اجبار نمیشه .. شما نمیتونید نادرو خارج از خواستش به این رابطه بکشونید .. من این اجازه رو به شما نمیدم ! نادر تحت مسئولیت منه ! بزرگترش و صاحب اختیارش منم ! فعلا این اجازه رو به شما و نادر نمیدم ! در ضمن میخوام یه چیزی رو خوب بدونید .. من اجازه نمیدم که نادرو دوای زخمای گذشتتون بکنید ! تا زمانیکه مطمعن بشم که نادر میتونه وارد یه رابطه سالم بشه این اجازه رو نمیدم .. نادر فعلا دانشجوئه .. درس میخونه .. باید مطمعن بشم که رابطه به درسش آسیبی نمیزنه .. دقیقا تو چشماش نگاه کردم .. گفتم فعلا ازش فاصله بگیرید ... من هیچ مشکلی با رفتار خارج از عرف شما ندارم .. من این حقو برای خانمها محفوظ میدونم که بتونن احساسشونو بیان کنن ولی رفتار شما به نوعی زورکیه ... نادر پسر آرومیه که به سختی احساسشو نشون میده .. شما الان نظرتونو اعلام کردید و روی عقیده و تصمیمتون مصممید ! حالا اجازه بدید نادر انتخابشو بگه ... بهش گیر ندید .. بعد لبخندی زدمو گفتم به قول بچه های حالا .. فقط میخوام بدونید که ممنونم که تمام حقیقت زندگیتونو برام گفتید .. این صحبتا پیش من میمونه .. حتی نادر هم خبردار نمیشه .. فقط نادرو تحت فشار نذارید ... با این کار فقط میترسونیدش ... نمیخوام این پسر تحت فشار باشه .. باید درسشو کامل بخونه .. درسته که یه لیسانس داره ولی نمیخوام جلوی پیشرفتش گرفته بشه ... فرنوش نگاهم کردو گفت باشه .. من این بار اشتباه نکردم .. آدم مناسب خودمو پیدا کردم .. گفتم آدم مناسب شما فعلا مناسب نیست .. از این به بعد همونطور که گفتم باهاش کاری نداشته باشید .. هر موقع صلاح بدونم خودم وارد این ماجرا میشم ... همین موقع علیرضا اومد داخل .. بدون اینکه به فرنوش نگاه کنه گفت خانم مهندس تشریف ببرید سرکلاس .. دانشجوهاتون منتظرن ! فرنوش از جاش بلند شدو گفت ممنونم ازشما .. ممنونم به حرفام گوش کردید ... سرمو به علامت احترام تکون دادم ... فرنوش رفت ... علیرضا اومد جلو گفت خوب ! این قضیه هرچی بود معلوم شد که این خانم به من علاقه ای نداره .. لبخندی زدمو گفتم تو اصلا به این خانم نمیای ! تو اصلا چه ربطی به این دختر داری ؟؟؟ علیرضا خندیدو گفت خوشگل که بود ... گفتم بس کن علیرضا .... تو از کی به خوشگلی کسی نگاه میکنی ؟؟ هان ؟ علیرضا نگاهم کردو گفت شوخی کردم بابا ... این دختر خانم باید با کسی ازدواج کنه که لحنشو بفهمه چه برسه به کلاماتش ! ما زبون همدیگه رو نمیفهمیم .. ولی خوب کاری کردم که دیگه احساس صمیمیت باهام نکنه !! گفتم پس که اینطور ! از جام بلند شدم .. گفتم من دیگه میرم .. مزاحم تو نمیشم .. گفت بس کن آراز .. بمون باهم بریم یه ناهار بخوریم ... گفتم باشه ..ولی یه زمان دیگه ... باهاش دست دادمو گفتم به استاد سلام برسون .. بعدم رفتم سمت در .. علیرضا گفت باشه .. خدانگه دار .. عروسیت دعوتم کن ! برگشتم خندیدم .. گفتم حتما .. همینطور که میرفتم سمت در دانشگاه با خودم فکر میکرد که حالا کجای کاریم .. حرفای فرنوش از روی صداقت بود .. ولی من نمیتونستم با سرنوشت نادر ریسک کنم .. همینطور میرفتم اخمام میرفت تو هم .. این ماجرا یه چیز دیگه رو برام روشن کرد .. شهرام کارشو درست انجام نداده بود .. وقتی به اتاقک حراست رسیدم جوادی اومد جلو بعد از کلی خوشو بش از دانشگاه خارج شدم ..وقتی پشت فرمون ماشین نشستم اول با شهرام تماس گرفتم .. شهرام با دومین زنگ گوشیشو جواب داد .. گفت در خدمتم رئیس .. گفتم بیا دفتر شرکت حسابداری ! شهرام یهو انگار یکه خورد .. گفت بله رئیس ... شرکت هستم .. ده دقیقه دیگه دفترتون میان خدمتتون .. گفتم خوبه و قطع کردم .. یک ربعی طول کشید تا به شرکت حسابداری رسیدم . از طریق آسانسور مخصوص رفتم طبقه آخر ... تا وارد شدم شهرام کنار آسانسور ایستاده بود .. دستهاش پشتش و سرش پایین .. سلام کرد .. جوابشو دادم .. گفتم کسی تو طبقه نباشه ! رفتم سمت دفترم .. شهرام خودش میدونه که وقتی میخوامش شرکت حسابداری یعنی میخوام مواخذش کنم و اگر بگم کسی نباشه یعنی یه تنبیه سخت درپیش داره .. یعنی یا سهل انگاری کرده یا خطایی بزرگ .. شهرام به چند نفری که مشغول کار بودن اطلاع دادو برای ساعتی مرخصشون کرد .. بعد خودش اومد توی اتاقو درو پشت سرش بست .. بعد آروم اومد و جلوی میز ایستاد .. به پشتی صندلیم تکیه دادم .. آرنج دستمو گذاشتم روی دسته صندلیم و انگشتمو گذاشتم زیر چونم .. با اخم نگاهش کردم .. گفتم من همیشه بهت اطمینان داشتم .. این به این معنی نیست که الان ندارم ولی انتظار همچین سهل انگاریی ازت نداشتم ... شهرام سرش پایین تر رفت .. گفتم سرتو بگیر بالا ! مثل اینکه خودتم میدونی خاطی هستی ! سرشو گرفت بالا و گفت قربان .. گفتم من از زبون خود فرنوش فرهودی حقایقی رو شنیدم که تو گزارش تو نبود ! بعد تمام صحبتای فرنوشو براش گفتم .. شهرام همینطور که بهم گوش میکرد اخماش تو هم میرفت .. گفت قربان من مسئولیت این سهل انگاری رو به عهده میگیرم ... گفتم بگو این سهل انگاری کار کی بوده ؟ گفت یکی از بچه های گروه مسئول بوده .. ولی من خودم .. پریدم وسط حرفشو گفتم مسئولیت کامل این اتفاق به عهده توئه ! تو برای این سهل انگاری تنبیه میشی ! تو باید زیردستاتو کنترل کنی و ازشون کار کامل بخوای ! گفت بله قربان .. برگشت سمت در .. از کنار در ترکه رو آورد و گذاشت روی میز .. بعد کتشو درآوردو دستاشو روی میز گذاشت .. تمام مدت نگاهش کردم .. میدونستم خودشو مسئول میدونه .. گفتم الان فکر میکنی با این ترکه حسابت صاف میشه .؟؟؟ یا بار این سهل انگاری از دوشت برداشته میشه ؟ گفت رئیس خواهش میکنم .. من .. گفتم بلند شو ! آروم بلند شدو با سر پایین گفت قربان .. خواهش میکنم .. من نمیتونم این مسئولیتو بدون تاوان تحمل کنم .. گفتم نمیخوام الان تنبیهت کنم ... اول تکلیف این موضوع روشن بشه .. خودت میری دنبالش ... زیرو بم کارو درمیاری ! بعد به سهل انگاری خودت میرسیم .. تو به یه آدم ناوارد اعتماد کردی .. کار تو خیلی حساسه ... سهل انگاری توی کارت ممکنه با یه خطر بزرگ همراه باشه که نشه هیچ جوره جمعش کرد .. نمیتونی سرسری بگیریش ! تو با سرسری گرفتن کارت باعث شدی که اطلاعات ماناقص باشه ! بعدا به این موضوع رسیدگی میکنم ..حالا میخوام بری دوباره تحقیق کنی !.. این بار با دقت و کامل .. خودت به تنهایی ..دوروز بهت محلت میدم .. بعد که تحقیقاتت کامل شد در مورد تنبیهت تصمیم میگیرم .. شهرام گفت بله رئیس .. گفتم مرخصی .. شهرام سرشو پایین انداختو رفت .. میدونم این لحن حرف زدنم هم براش گرون تموم شده .. وقتی میدونه که کارش کامل نبوده و میدونه تنبیهش میکنم... ولی این بار خواستم اول کارشو جبران کنه .. گرچه مسئولیت کار زیردستاش با خودشه ولی صبر کردم تا کارشو کامل کنه .. بعدا با توجه به کارش تنبیهش میکنم ..

شهرام #

از وقتی به عنوان دست راست رئیس تو بخش امنیتی شرکت مشغول به کارم همیشه سعی کردم که کارمو کامل و بادقت انجام بدم .. هیچ وقت اجازه ندادم که مو لادرز کارام بره ولی این بار بخاطر کار یکی از زیر دستام مو که چه عرض کنم یه آجر لا درز کارام رفت .. طوری از نتیجه کارم شرمنده شدم که نمیتونستم سرمو بالا بگیرم .. وقتی رئیس گفت که سرتو بالا بگیر سرمو با شرم بالا گرفتم .. میدونم رئیس حق داره و کارم کامل و بی نقص نبوده ... تمام مدت که رئیس ملامتم میکرد تو فکرم برای شهریار نقشه کشیدم .. که چطور تنبیهش کنم .. چه دماری از روزگارش دربیارم که باعث خجالت من شد و از طرفی میتونست باعث دردسر بزرگی بشه .. با اینکه رئیس از ترکه خوردنم گذشت شایدم برای موقع دیگه ای گذاشت ولی میدونستم حقمه که حسابی با ترکه مجازاتم کنه .. حداقل مسئولیتم این بود که نظارت درستی بر کار زیر دستام مخصوصا شهریار داشته باشم .. شایدم خودم کارمونو سرسری گرفتم .. وقتی رئیس گفت به دفتر شرکت حسابداری برم میدونستم که یه کتک حسابی درانتظارمه .. ولی رئیس فعلا گذشت .. همین که پامو از دفتر رئیس بیرون گذاشتم رفتم به شرکت اصلی .. وارد طبقه 1- شدم .. به قدری عصبانی بودم که مستقیم وارد دفترم شدم و شهریارو احضار کردم .. شهریار در کسری از ثانیه تو دفترم حاضر شد .. با اخم نگاهش کردم گفتم چند بار گفتم که وقتی از کسی تحقیق میکنی زیرو بم کارشو دربیار ؟ چند بار سر این قضیه بهت تذکردادم؟ چند بار گوشتو سر این سرسری گرفتنو سطحی نگریت کشیدم ؟ شهریار که نمیدونست بابت چی مواخذش میکنم گفت چی شده رئیس ؟ گفتم تحقیقات محلی فرنوش فرهودی رو تو اجام دادی ... چرا نکاتی که رئیس امروز فهمیده توی گزارشت نبود ؟ شهریار گفت چی رئیس ؟؟؟ من تهو توی کارشو درآوردم .. چیز مشکوکی نداشت .. گفتم آره فقط دوسال مستی و مواد که بیشتر شبا انجام میداده و رفتاو آمد نیمه شب داشته توش نبود !!! و اینکه پدر مادرش بخاطر کاراش به آمریکا رفتن ! این کجای گزارشت بود ؟ شهریار بهم نگاه کردو گفت کسی به این مورد اشاره نکرد .. گفتم در تحقیقات محلی باید بگردی فضولای محلو پیدا کنی .. قدیمیا که از همه چی خبر دارن .. باید خودتو همرنگ جماعت کنی تا بتونی اطلاعات مورد نظر خودتو پیدا کنی ! تو چکار کردی ؟ رفتی با دوسه تا بچه گپ زدی اومدی ! شهریار گفت رئیس اون محل قدیمیی که اینور اونور ول باشه نداره .. کسی اصلا تو خیابوناش پیدا نمیشه .. گفتم اون محل پارک نداره ؟ تو نمیدونی اینجور محله ها قدیمیا بیشتر تو پارک جمع میشن ؟ مخصوصا اونایی که سر تو کار بقیه میکنن ! شهریار سرشو انداخت پایین .. گفتم حالا با تو چه کنم ؟ میدونی اگر پیش رئیس میرفتی الان میلنگیدی ؟ هان ؟ شهریار گفت معذرت میخوام رئیس .. گفتم معذرت خواهی تو به چه درد من میخوره ؟ تو منو جلوی رئیس شرمنده کردی !شهریار همونطور که سرش پایین بود گفت هردستوری بدید هر تنبیهی در نظر بگیرید من حرفی ندارم .. یه چیزیو از رئیس خوب یاد گرفتم .. اینکه باید موقع کار قاطع باشم و همونطور که هوای زیر دستامو دارم همونطورم از خطاهاشون نگذرم .. برای همین برای اولین بار تصمیم گرفتم از روش تنبیهی رئیس استفاده کنم ... گفتم برو یه ترکه بیار .. شهریار از روش رئیس خبر داشت .. میدونست که رئیس درمورد کسایی که مورد اطمینانش بودن په تنبیهی رو اعمال میکنه .. سرشو بلند کردو بهم نگاه کرد .. بعد سرشو انداخت پایینو رفت .. چند دقیقه بیشتر طول نکشید .. اومد .. نمیدونم ترکه رو از کجا آورد .. ترکه رو گذاشت روی میز .. کتشو درآوردو دستاشو لبه میز گذاشت .. برای لحظه ای چشمامو بستم .. تا حالا تو همچین موقعیتی نبودم .. الان احساس رئیسو درک میکردم .. زمانیکه شاید دلش نخواد سخت بگیره ولی بخاطر دیسیپلین کار انجامش میده .. منم دلمو زیر پام گذاشتمو ترکه رو برداشتم .. از جام بلندشدمو پشت سر شهریار قرار گرفتم .. لحظه به لحظه شرایط خودم زیر دست رئیس برام تداعی شد .. تصمیممو گرفتمو زدم .. ده ضربه مثل رئیس .. بعد برگشتم پشت میزمو گفتم بلند شو ... شهریار صاف ایستاد .. صورتش کاملا قرمز بود .. خودمو تو شهریار دیدم .. گفتم من خودم این وضعیتو داشتم .. هرکسی باید مسئولیت کاراشو به عهده بگیره .. شهریار گفت بله رئیس .. معذرت میخوام .. من این تحقیقو دوباره انجام میدم .. گفتم نه دیگه لازم نیست .. این کارو رئیس مستقیم به خودم محول کرد .. شهریار نگاهم کردو گفت خواهش میکنم رئیس حداقل اجازه بدید همراهتون بیام .. شاید بتونم کارمو جبران کنم ... نگاهش کردمو گفتم باشه .. تا نیم ساعت دیگه حرکت میکنیم .. گفت بله قربان و از دفترم خارج شد .. گوشی رو برداشتمو با رئیس تماس گرفتم .. رئیس تا گوشی رو برداشت سلام کردمو گفتم با اجازتون میرم برای انجام تحقیقاتی که دستور دادید ... گفت باشه و قطع کرد .. از جام بلند شدم .. رفتم سمت سرویس بهداشتی .. صورتمو آب زدم .. وقتی کاری درست و مطابق نظر رئیس انجام نمیشه خستگی کل کار به تنم میمونه .. اگر یه موقع این تحقیق نصفه باعث ضرر یا خطری میشد چکار باید میکردم ؟؟؟ از سرویس بهداشتی خارج شدم ..رفتم سمت آسانسور .. شهریار کنار در منتظر من بود .. با مصطفی که نقش راننده رو داشت حرکت کردیم .. وقتی به محل زندگی مورد نظر رسیدیم محله خیلی آروم و خلوت بود .. یه محله قدیمی و اعیون نشین بالاشهر .. با کوچه خیابونای تمیزو خلوتو دنج .. به مصطفی گفتم یه دور تو محل بزن .. حدود یک ساعتی چرخیدیم .. به شعاع یک کیلومتر از مبدأ که خونه فرنوش فرهودی بود .. چند پارکو پیدا کردیم .. چند تاییشون که بچه ها بیشتر مشغول بازی بودن ولی یکیشون که اتفاقا نزدیک خونه فرنوش بود قدیمیا نشسته بودن .. بعضیاشون خیلی شیکو پیک و بعضیا معمولی .. به مصطفی سپردم که حواسش به ما باشه و ماشینو به همون سمتی که ما میریم ببره .. خودمون راه افتادیم سمت داخل پارک .. به شهریار گفتم همینطور که میریم کنار بعضیاشون میشینیم و گرم صحبت میشیم ..باید طوری رفتار کنیم که کسی مشکوک نشه .. تا باهاشون هماهنگ شدیم وارد بحث فرهودی میشیم .. انگار دنبال خونش میگردیم .. اون کسی که ازشون خبر داره خودش جوابمونو میده .. همین شد که شروع کردیم به قدم زدن تا مورد مناسبی پیدا کنیم .. تا اینکه به جایی رسیدیم که چند تا پیرمرد نشسته بودن و دونیمکت کنار هم بود .. ماهم شروع کردیم به بلند بلند حرف زدن و نشستیم .. بلندبلند صحبت میکردیم تا اینکه پیرمردا قاطی صحبت ما شدن .. راستش خودمونم نفهمیدیم که چطور باهاشون مشغول گپ زدن شدیم ..همینطور که مشغول صحبت درمورد مردم محل و آقای فرهودی بودیم گفتم شنیدم این خانواده خیلی اذیت شدن .. همه تعجب کردن .. گفتن نه ... حالشون خوبه .. الانم رفتن آمریکا ..فقط دخترشون هست .. دیدم کسی از چیزی خبر نداره .. این میون نگاهم به یه پیرمردی افتاد که خیلی تو بحث ما شرکت کرده بود ولی با گفتن اینکه اتفاقی نیوفتاده چهرش غمگین شد .. کمی که گذشت دیگه نزدیک ظهر بودو همه رفتن سمت خودشون .. فقط اون پیرمرد موند . خودشو مشغول باغچه کرده بود ... رفتم جلو گفتم ببخشید حاج آقا ... برگشت نگاهم کرد .. گفتم شما انگار ازشون خبر داری .. گفت چطور پسرم ؟ شما چکارشون داری ؟ گفتم امر خیر ..برای برادرم .. عاشق شده و کور ..میخوام سردربیارم که اینا کین ..لبخندی زدوگفت شما گفتیو من باور کردم .. پلیسی ؟ یه نگاه به شهریار کردم ..بعد دوباره برگشتم سمت پیرمردو گفتم شما بگو داداش نگران .. پیرمرد لبخندی زدو گفت من باغبونشون بودم .. یه مدت گرفتار یه کلاه بردار شدنو کار دخترشون به چیزایی کشیده شد که نمیتونی تصورشو بکنی ..آخر زنش طاقت نیاوردو شوهرش بردش آمریکا .. کاوه پسر آقای فرهودی از همسر اولش اومد و دخترشونو نجات داد ..الان مدتهاست که اینجا تنها زندگی میکنه .. البته کاوه بهش سرمیزنه ولی طوری شده که با هیچکسی رفتو آمد نمیکنه .. یه دختر تنها و منزوی ...گرچه منم دورادور مواظبشم ولی تقریبا هیچکسی نمیدونه تو اون خونه چه خبره ... گفتم همین ؟ نگاهم کردو گفت آره پسر جان .. این دختر تنها حتی دیدن مادرشم نرفته... اونا هم برنگشتن .. اینجا تنهای تنها .. با اونهمه ثروت که دارن صبح تا شب کار میکنه .. دلم کبابه براش .. اونوقتا دختر شیرینو خیلی احساساتی بود .. ولی الان یه تخته سنگه .. سرمو تکون دادمو گفتم ممنونم .. ولی از کجا فهمیدی که پلیسم ؟؟ پیرمرده گفت از ظاهرت اول . .خیلی خشکو رسمی هستی .. بعد از بیسیمای سرکمرت .. یه نگاه به بیسیمم کردم .. خندم گرفت .. گفتم ممنونم پدر جان .. بعد از خداحافظی رفتیم سمت ماشین .. حالا باید در مورد کاوه هم تحقیق کنیم ... از پیرمرده آدرس کاوه رو نپرسیدم چون دیگه خیلی مشکوک میشد .. برای همین به بچه ها دستور دادن کشیک خونه رو بکشن تا کاوه بیاد .. به این ترتیب آدرسشو پیدا میکنیم ..

آریا #

از موقعی که داداش آرشا رو تو سگ دونی با قلاده بست حالم دگرگون شد .. دقیق نمیدونستم که چی شده که همچین تنبیه سنگینی حقش بوده .. مطمعن بودم داداش بدون اخطارو خطو نشون کاری انجام نمیده .. صبر کردم داداش اومد داخل .. آنچنان عصبانی بود که حتی جرات نکردم تو چشماش نگاه کنم .. با دخترا کنار تارا ایستادیم .. نادرهم بعد ازهمه .. البته تارا جلوتر از ما ایستاده بود ما هم پشت سرش تو یه ردیف ایستاده بودیم .. همینطور که سرمون پایین بود زیر چشمی نگاهش کردم بعدم به دخترا .. دخترا سرشون بالا بود ولی تو چشماشون ترسو میدیدم ..آرام و ترنم دست همو گرفته بودن .. داداش یهو گفت شما هم خرابکاری کردید ؟؟ همه با ترس گفتیم نه .. گفت بسیار خوب و اشاره کردو گفت بشینید! بعد خودش سرشو با تلوزیون گرم کرد .. میدونستم با این خشمی که داره اصلا حواسش به تلوزیون نیست ..و اینکه الان هرچی بگم اثری نداره هیچ عصبانی ترم میشه .. از آرشا شنیده بودم که داداش تهدید کرده بود اگر دوباره سراغ روژیار بره این بلا رو سرش میاره ولی تعجبم اینجا بود که از دیشب تاحالا آرشا چکار کرده که دستور داداشو شکسته !!! متعجب و نگران زیرچشمی بهش نگاه میکردم .. با خودم فکر کردم چرا شاهینم رفته کنارش نشسته؟؟؟ .. حالا چی میشه ؟؟ یهو داداش بلند شدو رفت سمت اتاقش .. نفس راحتی کشیدیم .. یه نگاه به دخترا کردم .. همه شون نفس راحت کشیدن .. پروانه گفت طفلک آرشا .. نادیا هم سرشو تکون داد .. آرام و ترنم هنوز تو صورتاشون ترس معلوم بود .. به نظرم داداش هنوز از مریض شدنشون عصبانی بود و میترسیدن دوباره یقشونو بگیره .. تارا نشست .. ترنم و آرام اومدن کنارش نشستن .. ناتاشا هم کنار من نشست .. کوروش اما کنار نادر پناه گرفته بود و نادرم سرش پایین بود .. گفتم تو چته ؟ نادر سرشو بالا گرفتو گفت استاد ! گفتم ببین نادر ! میخوای گرفتار خشم داداش نشی برو خودت بهش بگو .. میترسم تو هم سرنوشت آرشا رو پیدا کنی ! نگاهم کردو گفت باشه .. ولی بذار اول آروم بشه .. بعد میرم ..دیگه نمیدونم چکار کنم .. اون شاهین دیوونه هم کار دست خودش داد ..همینطور که تو سالن نشسته بودیم به تارا نگاه کردم .. گفتم تو نمیری استراحت کنی ؟ گفت نه .. الان آراز عصبانیه .. میترسم برم نزدیکش .. گفتم با تو که کاری نداره .. گفت حالا یکم بشینم بعد میرم .. از جام بلند شدم رفتم سمت سوئیت .. یکم خودمو با کارای شرکت سرگرم کردم .. تا اینکه حوصلم از اینم سر رفت . تو مدتی که بچه ها پیشمونن مخصوصا شاهین که انگار برادر دوقولومه طوری بهشون عادت کردم که وقتی نیستن انگار یه چیزی گم کردم . از جام بلند شدم برگشتم تو سالن .. کسی نبود جز نادر .. گفتم چی شده ؟ گفت هیچی .. رفتم پیش پسر دائی .. گفتم خوب ؟ گفت خیلی عصبانی بود ولی به من چیزی نگفت .. فقط گفت که دیگه جواب فرنوشو ندم تا خودش به حسابش برسه .. از فرنوش گفتنش پقی زدم زیر خنده .. گفتم حالا استاد شد فرنوش ؟؟ یکم نگاهم کرد .. گفتم آخه دیوونه همچین گافی پیش داداش بدی که از پا آویزونت میکنه !.. همین موقع داداش اومد از کنار سالن رد شدو مستقیم رفت بیرون .. یه نگاه به نادر کردمو سریع رفتم سمت آشپزخونه .. توی انباری که کنار آشپزخونست یه پنجره کوچیک رو به حیاطه .. سرمو آروم از بین خرتو پرتا رد کردمو به بیرون نگاه کردم .. داداش روبه روی آرشا ایستاده بود .. شاهین بلند شدو سریع رفت یه قسمتی از حیاط ... با خودم گفتم این کجا رفت ؟؟؟ .. یهو شاهین اومد .. یه ترکه تو دستش بودو داد به داداش .. بعدم اومد سمت خونه .. داداش یکم با آرشا حرف زد .. معلوم بود دعواش میکنه ولی چون فاصله داشتیم نمیفهمیدم چی میگه .. یهو با ترکه زد به ساق پای آرشا .. آرشا از درد خم شدو دستشو روی پاش گذاشت .. بعد داداش یکی دیگه به اون پاش زد .. دلم برای آرشا میسوزه . ... داداش با حد اعلای بی رحمی این بار آرشا رو تنبیه کرد .. نمیدونم عمو آرمان بفهمه داداش اینطوری آرشا رو تنبیه کرده چی میگه .. البته میدونم که حسابی به خدمت آرشا میرسه ولی ... یهو حسین آقا قفل قلاده رو باز کرد .. داداش دوباره باهاش حرف زدو بعد برگشت سمت خونه .. به سرعت برق خودمو از آشپزخونه به سالن رسوندمو ایستادم که داداش اومد داخل .. یک راست رفت سمت اتاقش .. آرشا هم اومد پریوش آروم و با مهربونی یه دمپایی جلوی پای آرشا گذاشتو گفت برو لباساتو عوض کن دوش بگیر تا برات ناهار بیارم .. آرشا آروم سرشو تکون دادو و از کنار منو شاهینو نادر ردشدو رفت .. سرش پایین بود .. یه نگاه به شاهین کردم .. گفتم تو نمیخوای دوش بگیری ؟ گفت نه .. برای چی ؟ فقط لباسمو عوض میکنم .. با اشاره من رفتیم سمت سوئیت .. نادر هم بلند شد دنبال ما بیاد شاهین گفت تو بشین ! داخل سوئیت که شدیم شاهین لباساشو عوض کرد.. بعد نشست .. یه نگاه به من کردو گفت طفلک آرشا .. براش ناراحتم . رئیس بیرحمانه تحقیرش کرد .. گفتم آره .. کارش بیرحمانه بود ولی خودش باعث شد ! ..وقتی داداش مارو تهدیدبه کتک میکنه تا مدتهایی دست از پا خطا نمیکنیم .. چه برسه به همچین تهدیدی ! این پسره عقل نداره ! شاهین یه نگاه به سمت حموم کرد .. گفت صدای دوش آب قطع نمیشه ... میشنوی ؟ یکنواخته .. از جاش بلند شدو سمت در حموم رفت .. گفتم ولش کن داره دوش میگیره .. گفت چرت نگو مرتیکه ! نکنه بلایی سر خودش آورده باشه ؟ گفتم حرف بیخود نزن .. آرشا و این حرفا ؟؟؟ درحالیکه خودمو بی خیال نشون میدادم با خودم فکر کردم نکنه ؟؟؟...... دلم شور افتاد رفتم سمت در حموم .. زدم به در .. شاهین هم پشت در حموم ایستاد .. محکم تر از من به در زد .. وقتی جوابی نیومد محکم تر زدم .. منو شاهین که الان مطمعن شده بود یه چیزی شده مدام آرشا رو صدا کردیم .. داد زدم دروباز کن تا خودم نشکستم بیام تو !اونوقت برات خیلی بد میشه ! صدای آرومی از تو حموم اومدو گفت خوبم ... بعد چند ثانیه گذشت و در باز شد .. شاهین پرید داخل حموم بعدم من وارد شدم .. از سرتا پاش نگاه کردیم . خوب بود .. گفتم این که حالش خوبه ! گفت آره .. با خیال راحت اومدیم بیرون ... شاهین دوباره نشست . منم کنار اتاق ایستادم تا اینکه آرشا اومد بیرون .. حولش دور کمرش بودو سرشو با یه حوله خشک میکرد . یه نگاه بهم کرد .. فوری نگاهشو ازم دزدید .. بعد به شاهین نگاه کرد .. منم با اخم دنبالش میکردم .. تا اینکه شاهین گفت بیا بشین ! آرشا لباسشو پوشیدو درست روبه روی شاهین ایستاد .. سرشو پایین انداخت .. گفت اگر میشه وایسم ..شاهین یه نگاه به من کردو گفت باشه ! بگو ببینم دقیقا چکار کردی که رئیس یه همچین کاری باهات کرد ؟ هان ؟ رفتم سمت مبلا و کنار شاهین نشستم .. آرشا شروع کرد به تعریفو همه چیزو گفت ..بعد از کلی که دعواش کردیم شاهین گفت برو روی تختت دراز بکش برات پماد بزنم .به این وضع بگذره جای ترکه ها ورم میکنه و دردناک تر میشه .. فردا شرکت کار داریم .. آرشا هم گفت چشم رفت .. شاهین بلند شدو اول جای ترکه ها رو روی ساق پاش دوا زد بعد شلوارشو کشید پایین ...جای ترکه ها روی پشتش نشون میداد که داداش به چه محکمی زده .. چقدر بیرحمانه .. دلم براش سوخت .. با اینکه میدونم حقشه ولی بازم براش ناراحت شدم .. کارش که تموم شد شلوارشو مرتب کردو بلند شد رفت سمت دستشویی .. رفتم نزدیکشو گفتم چند روز صبر میکردی داداش خودش راهتو باز میکرد .... چرا این کارو کردی ؟ آرشا که انگار بغض کرده بود گفت معذرت میخوام ... گفتم الان معذرت خواهیه تو به چه دردی میخوره ؟ اینطور بی رحمانه تنبیه شدی .. شاهین اومد بهم اشاره کرد ولش کن .. منم دیگه چیزی نگفتم .. تا اینکه تقه ای به در خوردو پروانه اومد داخل .. یه سینی غذا دستش .. سینیش بزرگ بودو معلوم بود به سختی آورده .. رفتم جلو و با تشر گفتم این چیه دستت گرفتی ؟ نمیگی از روی پله ها پرتت میکنه پایین ؟ گفت ببخشید داداش ولی چاره ای نبود .. مامانم میخواست بیاره .. گفتم یه صدا میکردی میومدیم پایین ازت میگرفتیم ! پروانه گفت ببخشید .. لبخندی زدمو سینی رو دادم شاهین .. بعد رو موهاشو بوسیدم .. گفتم دلم نمیخواد خواهرم از پله ها بیوفته .. پروانه لبخندی زدو رفت .. شاهین نشست سر سینی .. گفت به به .. چقدرم گشنمه .. ولی آرشا بلند نشد .. رفتم بالا سرشو جدی صداش کردم .. گفتم بلند شو ناهار بخور !! آرشا گفت میل ندارم داداش . یهو صدامو بالا بردمو گفتم آرشا !!! بلند میشی یا بلندت کنم ! یهو از جاش بلند شدو آروم کنار شاهین نشست .. سرش پایین بود .. گفتم شروع کن ! ذره ذره شروع کرد به خوردن .. ولی چه خوردنی .. مثل گنجشک فقط نوک میزد .. عصبی نگاهش کردم .. شاهین سرش پایین بودو دولپی میخورد .. درست روبه روش نشستمو گفتم بهتره مثل بچه آدم بخوری تا یه کاری دستت ندادم ! آرشا یکم سرشو آورد بالا و نگاهم کرد بعد سرشو انداخت پایینو خورد .. اون دوتا که میخوردن منم به پشتی مبل تکیه داده بودمو نگاهشون میکردم .. خوردنشون که تموم شد گفتم پاشید بریم پایین ! سینی رو هم ببریم ! آرشا مثل یه پسر بچه که از دستور پدرش اطاعت میکنه از جاش بلند شد .. بعد شاهین .. بی خیال پشت سرما راه افتاد .. رفتیم تو سالن .. سینی رو بردم تو آشپزخونه گذاشتم از پریوش تشکر کردمو گفتم بار دیگه که خواستی سینی بفرستی یکی از ماهارو صدا کن . سینی به این گندگی رو نه خودت دست بگیر نه به پروانه بده ... پریوش لبخندی زدو گفت چشم .. برگشتم تو سالن .. شاهین نشسته بودو آرشا کنارش طوری نشسته بود که کمترین فشار رو پشتش باشه .. نادر با فاصله نشسته بود .. ترنم و آرام هم اومدن ..که یهو کوروش و ناتاشا دعواکنان اومدن تو سالن .. دعوایی که تو سالن تبدیل به کتک کاری شد .. ناتاشا موهای کوروشو تو چنگش گرفته بودو کوروش با یه دستش مچشو گرفته بود و با دست دیگه سعی در کنترل ضربات ناتاشا میکرد ..همینطور که با هم درگیر بودن تو سالن روی مبل افتادن .. طوری با هم درگیر بودن که ما یه لحظه مات نگاهشون کردیم . منو شاهین سریع پریدیمو من ناتاشا رو گرفتم و شاهین کوروشو .. به زحمت جداشون کردیم از یه طرف من ناتاشا رو کشیدم کنار و از یه طرف شاهین کوروشو دور کرد .. نادر هم اومد جلو نادیا و پروانه هم که اومده بودن هم نگران اطراف ما بودنو مرتب سیس سیس میکردن .. وقتی این دوتا باهم دعوا میکردن منم نگران بودم که داداش بیدار بشه .. اگر داداش بیدار میشد با توجه به عصبانیتش در مورد آرشا و نادر حتما حسابی خدمت این دوتا میرسید .. شاهین کوروشو آروم زمین گذاشت .. کوروش خودشو پشت شاهین قایم کردو گفت عمو اینو بگیرش ! هرچی مو داشتم کند .. ولی ناتاشا هنوز بغل من بودو تقلا میکرد .. مثل یه بچه گربه از دستم لیز میخورد که بره سراغ کوروش ..یه تکون به ناتاشا دادمو با صدایی که سعی میکردم بلند نشه گفتم بسه ناتاشا ! ناتاشا یهو ساکت شدو سرشو بلند کرد .. همینطور که به من نگاه میکرد گفتم میذارمت زمین .. اگر دوباره شروع کنی و به کوروش حمله کنی یه کتک حسابی ازم میخوری ! با این تهدید گذاشتمش پایین .. همینطور آروم سرجاش ایستاد ولی بازم با اخم به کوروش نگاه میکرد .. گفتم معلوم هست چتونه ؟؟؟ کوروش همونطور که سنگر گرفته بود گفت از این دیوونه بپرس ! پشمک بدبختو برده تو اتاقش میخواد لباس بپوشونه ! لاک برداشته به ناخوناش لاک بزنه .. ناخونای بدبختو به زور میخواد از لای پنجه هاش بیرون بکشه ! یهو ناتاشا جیغ کشید دلم میخواد ! به تو چه ! تا خواست سمت کوروش حمله کنه از پشت لباسش گرفتمو یه دونه محکم زدم پشتش ... با صدای بلند گفتم مگه نگفتم تکون نخور از جات ؟؟؟ ناتاشا سرشو بالا کردو بهم نگاه کرد .. دستاشو گذاشت پشتش .. میدونستم که محکم زدم .. شاید از داداش هم محکم تر ولی چاره ای نداشتم .. اگر نمیزدم بازم به کوروش حمله میکرد .. یهو صدای داداش از پشت سرمون اومد .. با تارا کنار سالن ایستاده بودن .. گفت چه خبره ؟؟ همه برگشتیم سمت داداش .. ناتاشا آروم از تو دستم دراومدو رفت کنار کوروش پشت شاهین قایم شد .. گفتم چیزی نیست داداش ..داداش خیلی جدی گفت اینجا رینگ بکسه یا میدون کشتی ؟؟؟ فهمیدم که خیلی وقته کنار سالن ایستاده .. گفتم هیچی داداش این وروجکا داشتن شوخی میکردن .. ولی از قیافه داداش معلوم بود که باور نکرده .. با همون چهره جدی گفت فعلا عجله دارم .. برگردم به این موضوع رسیدگی میکنم ! بعدم با تارا رفتن .. همین که پاشونو بیرون گذاشتن برگشتم یه نگاه تند به جفتشون کردم .. شاهین از کنارشون اومد سمت منو گفت وای آریا ! رئیس هنوزم عصبانیه .. آرشا که تا الان کنار ایستاده بود اومد نزدیکو آروم روی مبل نشست .. انگار دیگه طاقت سرپا ایستادنو ندارشت .. شاهینم نشست .. پروانه اومد جلو و دست ناتاشا رو گرفتو برد کنار خودش نشوند .. انگار احساس کرده بود میخوام خدمتشون برسم .. نادیا هم اومد کوروشو با خودش بردو کنار خودش نشوند .. دستامو سر کمرم زدمو بهشون نگاه کردم .. تو تمام مدتی که این دوتا تو سرو کله هم میزدن آرامو ترنم خیلی ریلکس به این منظره نگاه میکردن ..انگار دارن به یه نمایش اکشن کمدی نگاه میکنن .. گفتم شما دوتا خجالت نمیکشید تو سروکله هم میزنید ؟ هان؟؟؟ بعد آروم کمربندمو باز کردمو دولا دستم گرفتم .. شاهین نگران شدو اومد دقیق کنارم ایستادو آروم گفت چکار میکنی مرتیکه ؟ میخوای بزنیشون ؟ بلند گفتم آره .. الان به جفتشون یه درسی میدم که هیچوقت یادشون نره ... با این حرف ناتاشا خودشو تو بغل پروانه جا کرد .. پروانه هم همینطورکه نگران به من نگاه میکرد ناتاشا رو تو بغلش کشید .. کوروش اما کنار نادیا آروم نشسته بود .. فقط سرشو انداخت پایین .. رو به ناتاشا گفتم بلند شوبیا اینجا تا خودم نیومدم از بغل پروانه بکشمت بیرون ! ناتاشا که خیلی ترسیده بود سرشو تو سینه پروانه فرو کرد .. پروانه گفت داداش .. خواهش میکنم ... این بارو ببخشید .. گفتم ببخشم ؟ این بار چندمشونه که دعوا میکنن ؟؟؟ هان ؟ دفعه قبل که تو سروکله هم زدن مگه گریه نکردن که ببخشمو به داداش هیچی نگم ؟ هان ؟ مگه قول ندادن دیگه دعوا نکنن ؟؟ .. بازم میگید ببخشم ؟ نادیا گفت آریا پسردائی دید ... برگرده حسابی این دوتا رو تنبیه میکنه پس حداقل شما کوتاه بیا .. یکم ساکت نگاهشون کردم بعد به شاهین نگاه کردم .. شاهین گفت درست میگه .. به هر صورت رئیس پوست جفتشونو میکنه ... پس لازم نیست تو کاری انجام بدی ! بذار رئیس به حسابشون برسه ! بعدم به کوروش و ناتاشا نگاه کرد .. ناتاشا از ترسش زد زیر گریه .. کوروش هم اشکاش سرازیر شد .. چون جفتشون میدونستن وقتی داداش برگرده حسابی تنبیه میشن ...

آراز #

از شرکت حسابداری اومدم بیرون .. رفتم سمت شرکت .. وقتی به شرکت رسیدم ساعت از 10 گذشته بود .. دوباره کارای شرکت شروع شد .. کارای روتین .. امروز دوتا جلسه داشتم برای قرارداد جدید ..این بار با آلمان .. از شرکتای قدیمی که از زمان پدربزرگم باهاشون کار میکردیم .. هنوزم وقتی باهاشون جلسه دارم به احترام آقاجون رئیس شرکت خودش تو جلسه شرکت میکنه و اولش کلی درمورد اون زمان گپ میزنیم .. البته گاهی آقاجون خودش هم تماس تصویری میگیره و باهاش صحبت میکنه .. عصر هم یه جلسه با طرفای چینی دارم .. گرچه زیاد تمایل به کارکردن با چینو ندارم ولی گاهی مجبورم .. البته از کالاهای درجه یکشون خرید میکنم .. بااینکه سود کالاهای درجه 3 خیلی بیشتره ولی ترجیح میدم کالایی که دست مشتری میرسه مرغوب باشه حتی اگر سودش کم باشه .. تا بعد از ظهر سرم شلوغ بود .. تا اینکه جلسات تموم شد .. عصر خسته و کلافه خواستم که کارامو جمعو جور کنم برم خونه که فرخ آروم درو باز کردو اومد داخل .. گفت ببخشید رئیس . گفتم بیا تو .. اومد داخلو گفت آقای میری اومده .. نگاهش کردم .. گفتم میری ؟ برای چی ؟ فرخ یه قدم نزدیک شدو گفت میخواد با شما صحبت کنه ... کمی مکث کردمو گفتم بگو بیاد تو ! گفت بله رئیسو رفت .. با خودم گفتم میری قرار بود چند ماه بمونه خونه .. چرا اومده شرکت ؟؟ حتما چیزی شده .. تو این فکرا بودم که میری اومد داخلو همونجا کنار در ایستاد ... آروم سلام کرد .. جوابشو دادم .. تو شرکت من هرکسی که وارد اتاق میشد اجازه حرف زدن نداشت تا زمانیکه خودم شروع به صحبت کنم و در ضمن اصلا اجازه نشستن نداشت تا اجازه بدم ..و این قانون برای همه اجرا میشد بدون توجه به سنو سال و مرتبه کاری .. ولی میری الان یه پیرمرد بود که وارد اتاقم شده بود .. از جام بلندشدم و رفتم سمتش .. جوابشو به گرمی دادم و دستمو جلو بردم و باهاش دست دادم... درحالیکه دستش تو دستم بود با خودم بردمش سمت مبلا .. گفتم چه خبر ؟ خوبی ؟ کمرت بهتر شده ؟ دستشو ول کردمو گفتم بشین .. با خجالت نشست .. منم روبه روش نشستم .. گفتم خوب ؟ گفت رئیس به لطف شما خوبم .. برای کمرم دکتر رفتم گفت سنگینی بلند نکنی زود خوب میشی .. گفتم خوبه .. خدا رو شکر .. بعد تکیه دادم به مبل ... گفتم خوب چرا اومدی شرکت ؟ چیزی نیاز داری ؟ سرشو انداخت پایینو با خجالت گفت نه رئیس .. به لطف شما کم نیاوردم ..فقط ... گفتم فقط چی ؟؟؟ یهو سرشو بلند کردو گفت فقط میشه لطفا برگردم سرکارم ؟ همینطور نگاهش کردم .. با کمی اخم گفتم میری ! مگه نگفتم چند ماه خونه بمون بعد !!! میری با اینکه سنش از من خیلی زیادتره ولی از اخمم حساب بردو دستپاچه گفت بخدا رئیس یکم دیگه خونه بمونم میرم قبرستون ! دیگه نمیتونم تحمل کنم .. یه عمر صبح تاشب بیرون بودم الان نمیتونم خونه باشم .. اینجوری بگذره زنم طلاق میگیره میره خونه پسرش ... تازه فهمیدم دردش چیه .. خندم گرفت ... گفتم اگه حالت خوبه از فردا برگرد سرکارت ! فقط اینو بگم اگر ببینم به کمرت فشار میاری از همونجا برت میگردونم خونه ! متوجه شدی ؟ میری با نیش باش گفت بله بله رئیس .. مطمعن باشید .. خیلی مراقبت میکنم .. حتما .. خندیدمو گفتم حالا پاشو برو .. اینقدرم سربه سر خانومت نذار .. خندیدو گفت چشم .. بعدم بلند شد .. همراهش بلند شدم .. گفت امری نیست رئیس ؟ اجازه مرخصی میفرمائید ؟؟؟ گفتم نه .. کاری ندارم برو .. به سلامت .. میری خوشو خرم رفت سمت درو تا بره بیرون ده دفعه خداحافظی کردو قربون صدقه من رفت .. منم جمعو جور کردمو رفتم سمت خونه .. امروز خیلی خسته شدم .. باید با رضا هم صحبت کنم .. میخوام برنامه عروسی رو بریزم .. فقط مطمعن بشم برای تارا خطرناک نباشه ...توی پارکینگ پشت فرمون ماشینم نشستم و حرکت کردم .. توی راه زنگ زدم به رضا گوشی رو برداشت . گفت چه خبر آراز ؟ گفتم خیر .. تو چطوری ؟ گفت خوبم .. خسته شدم امروز .. سرم خیلی شلوغ بود .. گفتم یه سر به من بزن .. باهات کار دارم .. گفت باشه .. میام .. باید یه معاینه از تارا بکنم .. گفتم باشه .. پس شب میبینمت .. گفت حتما و قطع کرد .. وقتی رسیدم خونه تو پارکینگ پارک کردم .. یه سر رفتم سر ساختمون ... تو این مدت نتونستم سر به کار بزنم .. وارد کارگاه شدم .. آریا مشغول بحث با یکی از مهندسا بود که برای کمک فرستاده بودم کمکش .. تا منو دیدن سریع اومدن جلو و سلام کردن .. آریا گفت داداش .. اومدید سر ساختمون ؟ چیزی شده ؟ گفتم باید چیزی بشه تا کارتو چک کنم ؟ سرشو انداخت پایین .. انگار یه چیزی شده .. گفتم حرف بزن ببینم ! چی شده ؟ آریا من من کنان گفت چیز خاصی نیست داداش ... خودم حلش میکنم .. صدامو بردم بالا و گفتم چیو حل میکنی ؟ بعد مهندس افشارو صدا کردم .. افشار سریع اومد نزدیک .. گفت بله رئیس در خدمتم .. گفتم اینجا چه خبره ؟؟؟ زود توضیح بدید تا از کار معلقتون نکردم ! هردو به هم و بعد به من نگاه کردن .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو سوالی به هردو خیره شدم .. آریا گفت راستش .. داداش .. تو یکی از نقشه ها ایراد پیدا شده .. یعنی بعضی از محاسبه ها با نقشه پیاده شده تطابق نداره ! گفتم چی ؟؟ تا حالا نفهمیده بودید ؟؟ درست زمانیکه بتن ریزی میکنید باید بفهمید ؟؟؟ یه مدت بهتون سر نزدم گند زدید به کار ؟؟؟ افشار گفت رئیس .. ببخشید .. باید دوباره همه چیو حساب کنیم ؟؟؟ گفتم زمانیکه مهندس ارشد اینجا سر کار بود اشکالی وجود نداشت ! خودم بالا سر کار بودم .. همه چی درستو مرتب بود ... الان چی شده که عدم تطابق پیدا کردید ؟ آریا سرشو انداخت پایینو گفت این عدم تطابق مربوط به طبقه آخره .. یعنی ... با صدای بلند گفتم یعنی چی ؟؟؟ طبقه آخر ؟؟ .. یکم به جفتشون نگاه کردم .. گفتم بهتره گندی که زدید به موقع و سریع درست بشه وگرنه همینجا جلوی همین ساختمون جفتتونو به چوب میبندم ! کاری میکنم درس عبرت تمام مهندسای شرکت بشید ! حالیتون شد ؟؟؟؟ هردو آهسته گفتن بله رئیس .. برای دو مهندس جوون خیلی سخته که جلوی همه عوامل کار توبیخ بشن .. اگر چه همه با اخلاق من و طرز مدیریتم آشنا بودن و میدونستن با کوچکترین خطا ممکنه همین بلا سرشون بیاد .. رفتم سوار آسانسور بالابر شدم آریا و افشار پشت سرم حرکت کردن .. تا موقعی که برسیم طبقه آخر سرشون پایین بود .. طبقه آخر خودم همه جا رو بررسی کردم ... با گوشیم که دقیق ترین برنامه مهندسی و اندازه گیری رو داشت همه جا رو بررسی کردم .. بعد نقشه ها رو باز کردیم .. تا اینکه بعد از یک ساعتی مشکلو پیدا کردم .. یه نگاه به جفتشون کردم .. گفتم الان حقتونه با ترکه خدمت جفتتون برسم ! هردوشون یه قدم ازم فاصله گرفتن .. مثل دوتا پسربچه شیطون که بخاطر بی دقتی خرابکاری به بار آوردنو الان با هر حرکت پدرشون منتظر یه تنبیه حسابی هستن .. نگاهشون کردم .. گفتم به حساب جفتتون میرسم ! ولی الان اول به این مشکل رسیدیگی میکنید ! امشب تا مشکلو حل نکردید از این طبقه خارج نمیشید ! فردا صبح برمیگردم ! اگر کارتون تموم نشده باشه میدونید که چه بلایی سرتون میارم ! برای خطا و سهل انگاریتونم فردا تصمیم میگیرم ! برگشتم سوار بالا بر شدمو برشگتم پایین .. ساعت حدودا 6 بود .. میدونستم کمترین زمانیکه برای حل مشکل احتیاج دارن چهار پنج ساعته ... به موسی سفارش کردمو برگشتم خونه... از کنار پله ها کیفمو برداشتم رفتم داخل ... تا وارد شدم تو سالن همه ازجاشون بلندشدنو سلام کردن .. نمیدونم یه لحظه چرا به نظرم اومد چیزی شده .. همه خیلی مودبو متین نشسته بودن .. نادر از دانشگاه اومده بود .. فقط آرشا و شاهین نیومده بودن .. جواب سلامشونو دادم پریوش هم اومد سلام کردو خوش آمد گفت .. با لبخند جوابشو دادم .. پریوشم دستپاچه بود .. رفتم داخل اتاق ... تارا پشت سرم اومد .. درو که پشت سرش بست بغلش کردمو لبهاشو بوسیدم .. یه بوسه که چند ثانیه طول کشید .. لبهامو که از لبهاش جدا کردم از فاصله نزدیک تو چشماش نگاه کردمو گفتم آخیش .. چند وقت بود همچین بوسه ای رو لبات نذاشته بودم .. تارا لبخندی زد .. گفتم خیلی دلم میخواد ببرمت توی تخت .. دلم برای لمس کردنو بوسیدنت تنگ شده .. میخوامت ... امشب رضا میاد .. درموردش باهاش صحبت میکنم .. میخوام امشب حسابی ..... تارا خندیدو انگشتشو رو لبهام گذاشت ...گفت هیش ... نوک انگشتشو بوسیدم .. گفتم چرا ؟؟ هوم ؟؟؟ گفت گفتنشم تحریکم میکنه .. ولی میترسم .. گفتم میبرمت توی تخت ... بهت فشار نمیارم .. تارا با عشوه خندید ... گفتم فقط رضا زودتر بیاد ازش اجازه بگیرم ... آروم ولش کردمو گفتم کارم به کجا کشید ه ! برای تصاحب همسرم باید از یکی دیگه اجازه بگیرم .. زدم زیر خنده .. آروم لباسامو درآوردم... همینطور که لباسای خونه رو میپوشیدم گفتم بگو ببینم ! تارا با تعجب گفت چیو عشقم ؟؟ برگشتم نگاهش کردم .. گفتم خرابکاریی که اون دوتا وروجک کردن ! تارا به چشمام خیره شدو ساکت موند ..انگار تو ذهنش دنبال یه جواب میگشت که باعث عصبانیت من نشه .. گفتم راستشو بگو .. بدون کمو کاست .. نگران تنبیه شدنشونم نباش ! میدونی که اگر خودم متوجه جریان بشم اونوقت خیلی سخت تر تنبیهشون میکنم ... خوب !!! تارا سرشو انداخت پایین .. درست مثل یه دختر بچه که خودش مرتکب خطایی شده و میترسه اقرار کنه .. جدی شدمو گفتم تارا !!!! تارا گفت راستش ... سر جریان دیروز .. ناتاشا .. کتاب کوروشو پاره کرد .. انداخت تو حیاط ... کوروش اول متوجه نشد .. ولی تا متوجه شد دوباره دعوا شروع شد .. این بار کوروش هم ناتاشا رو کتک زد .. ناتاشا هم تمام دستو صورت کوروشو چنگ گرفت... گفتم کسی نبود جلوشونو بگیره ؟؟ تارا گفت من تو اتاق استراحت میکردم .. نادیا هم خونه نبود .. پروانه هم که وقتی دعوا شروع شد رسید .. پریوش طفلک که حالش بهم خورده بود .. گفتم ترنم و آرام ؟ گفت تو اتاق بودن ... سرمو تکون دادم .. آروم از کنار تارا رد شدمو رفتم سمت در .. تارا پشت سرم التماس کرد که سخت نگیرم بهشون .. برگشتم نگاهش کردمو گفتم بیشتر از اونچه باید سخت نمیگیرم ! الانم تو میری توی تخت و استراحت میکنی ! بیرون نبینمت تا موقع شام ! تارا با نگرانی گفت اما ... نذاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم تارا ! بهتره حرفمو جدی بگیری و توی تخت استراحت کنی ! دعوای این دوتا امشب برای همیشه تموم میشه ! بعد برگشتم رفتم بیرون و درو پشت سرم بستم .. تا وارد سالن شدم دخترا از جاشون بلند شدن .. ناتاشا و کوروش پشت مبل نادر پناه گرفته بودن .. کنار مبلا ایستادمو گفتم شما دوتا ! تو اتاق کوروش ! سریع ! کوروش اول و بعد ناتاشا از پشت مبل بیرون اومدن و خیلی با احتیاط رفتن سمت اتاق کوروش .. یه نگاه به نادیا پروانه آرام و ترنم کردمو برگشتم سمت اتاق کوروش ..وقتی رفتم داخل درو آروم پشت سرم بستم و قفل کردم ... بدون توجه به گریه کردنشون صندلی کوروشو از پشت میزش برداشتمو گذاشتم وسط اتاق و نشستم .. درست روبه رومو با انگشت نشون دادمو گفتم بیاید اینجا ببینم ! .. کوروش با ترسو لرز اومد جلو و ناتاشا پشت سرش پناه گرفته بود .. به ناتاشا نگاه کردمو با اخم و صدای بلند گفتم اینجا ! ناتاشا هم که چاره ای جز اطاعت نداشت اومد .. جفتشون سرشون پایین بود .. گفتم اصلا اهمیتی نمیدم که دعوا سر چی بوده ! به کوروش نگاه کردمو گفتم تا حالا چند بار بهت تذکر دادم که ناتاشا از تو کوچکتره و باید سعی کنی بدون دعوا کنترلش کنی ؟؟ حالا بجای اینکه درمورد کتابت با یه بزرگتر صحبت کنی یا صبر کنی من برگردم خودت دست بکار شدی و خواهرتو کتک زدی ؟؟؟ آره ؟؟؟ تو دست روی یه دختر بلند کردی ؟؟؟ کوروش که دیگه صبرش سر اومده بود سرشو بلند کردو گفت کتاب مورد علاقمو پاره کرده .. بی اجازه رفته داخل اتاقم .. اون کتابو خیلی دوست داشتم بابا ... صدامو بردم بالا و گفتم ساکت! این شد دلیل ؟؟؟ یعنی اگر فردا روزی یکی با ماشینش زد به ماشین مورد علاقت از پشت فرمون میای پایینو طرفو میزنی ؟؟ حتی اگر خانم باشه ؟؟؟ بعد نگاهمو رو ناتاشا قفل کردم .. از نگاهمم حساب بردو سرشو کامل انداخت پایین .. گفتم و شما دختر خانم ! چند بار گفتم دست رو بردادر بزرگترت بلند نکن ! چند بار گوشزد کردم بدون اجازه وارد اتاق کسی نشو و دست به وسایلش نزن ؟؟؟ حالا جرات کردی که چیزی که مال تونیستو برداری خراب کنی و پرتش کنی تو حیاط ؟؟؟ دیروز از کنار سالن دیدم که چطور به برادر بزرگترت حمله میکردی !تنبیهت نکردم ؟ نگفتم بار آخرت باشه ؟ هان ؟؟ مثل اینکه جفتتون حرفامو جدی نمیگیرید ! فکر میکنید سخت تنبیهتون نمیکنم ! هان ؟؟؟ سرمو تکون دادمو گفتم الان به جفتتون میفهمونم که وقتی حرفی رو میزنم تا چه حد جدیه !!! از جام بلند شدم کمربندمو باز کردمو دو سرشو دستم گرفتم .. نشستم و بدون اینکه حرفی بزنم ناتاشا رو کشیدم روی یه پام ... از کمر به بالا زیر دستم بود و پاهاش بین پاهام .. پای آزادمو روی پاهاش گذاشتم طوری که فقل شد و اصلا نمیتونست تکون بخوره .. رو به کوروش گفتم تو رو به دیوار ! زود ! کوروش سریع رفت کنار دیوار ایستاد ولی از گوشه چشم میدیدم که میلرزه و آروم به تنبیه شدن ناتاشا نگاه میکنه .. اهمیتی ندادم .. با خودم گفتم بذار ببینه دقیقا نتیجه دعوا کردنشون چیه ! دستم رفت بالا و زدم پشت ناتاشا .. بااینکه محکم نزدم ولی از همیشه ضربه دستمو بیشتر کردم .. با هر ضربه ای که میزدم صدای آخش با جیغ بالا میرفت ..گریه میکردو میگفت ببخشید .. ببخشید بابایی .. تکرار نمیشه .. ببخشید .. بدون توجه به گریه هاش زدم .. درست مثل زمانیکه آرام کوچیک بودو تنبیهش میکردم و اصلا به گریه هاش گوش نمیدادم .. ده تایی زدم .. بعد دست نگه داشتم .. همونطور که روی پاهام بود گفتم اگر یه بار دیگه ببینم دست به وسایل دیگران زدی ..خرابکاری کردی یا رو برادر بزرگترت دست بلند کردیو بی ادبی کردی طوری تنبیهت میکنم که این تنبیه پیشش نوازش باشه ! فهمیدی ؟ با همون گریه گفت بله بابایی .. ببخشید .. تکرار نمیشه .. بعد یه دونه دیگه محکم زدم و از روی پام بلندش کردم .. ناتاشا همونطورکه گریه میکرد روبه روم ایستاد با دستای کوچولوش پشتشو ماساژ میداد تا از دردش کم بشه .. گفتم کنار دیوار ! زود ! فوری از دستورم اطاعت کرد .. از جام بلند شدمو صندلی رو کنار گذاشتم .. به کوروش گفتم حالا تو ! بیا اینجا ببینم ! کوروش اومد روبه روم ایستاد .. با دست به تخت اشاره کردم .. گفتم زانوهات و کف دستات روی تخت ! زود ! کوروش که از ترس میلرزید سریع اطاعت کردو رفت روی تخت .. کمربندو دور دستم محکم کردمو بدون اتلاف وقت محکم زدم پشتش .. آخش بلند شد ... باگریه گفت ببخشید بابایی .. تکرار نمیشه .. بدون توجه به گریش زدم .. این بار پونزده ضربه پشت هم زدم .. همونطور که روی تخت بود گفتم این بار آخره میبینم با خواهر کوچکترت دعوا میکنی ! دیگه نبینم اینطور زدیش ! فهمیدی ؟ گفت بله بابایی .. ببخشید .. تکرار نمیشه .. گفتم بهتره تکرار نشه ! چون بار بعد وادارت میکنم شلوارتو از پات دربیاری و با ترکه تنبیهت میکنم ! بهتره حواستو جمع کنی ! این بار دیگه رحمی در کار نیست ! بعد بهش گفتم کنار دیوار وایسه ! کوروش از ترس اینکه دوباره کمربند نخوره سریع رفت کنار ناتاشا ایستاد .. به هردو نگاه کردم .. دستاشون روی پشتشونو گریه میکردن .. گفتم دستاتون رو دیوار ! چند قدم بهشون نزدیک شدمو گفتم یک ساعت کنار دیوار وایمیستید ! وای به حالتون اگر یک سانت از جاتون تکون بخورید ! در اتاقو باز میذارم .. بهتره حرفامو جدی بگیرید ! بعد برگشتم سمت درو بازش کردم رفتم بیرون .. تا رفتم تو سالن رضا رو دیدم که نشسته .. همه سریع از جاشون بلند شدن .. رضا اومد نزدیکو باهام دست داد .. گفت شنیدم چی شده .. حسابی تنبیهشون کردی ؟؟ گفتم آره ... باید میفهمیدن که نتیجه دعوا زیر سقف این خونه چه عاقبتی داره ! رضا لبخندی زدو گفت میدونم .. من که تورو میشناسم .. تارا کجاست ؟ گفتم تو اتاق .. گفت بریم اول یه سری به تارا بزنیم بعد باهم صحبت میکنیم .. گفتم باشه .. بعد راه افتادیم سمت اتاق من ...



تاريخ : چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ | 15:5 | نویسنده : مریم |

کامیار #

از عصبانیت هنوز قلبم تند تند میزد .. با خودم گفتم شانس آوردید که شبه .. وگرنه به خدمت جفتتون میرسیدم .. فردا حتما با مهندس تماس میگیرم .. برگشتم داخل اتاق ... تختو باز کردمو دراز کشیدم .. یهو صدای اس ام اس اومد .. باز کردم .. آرشا بود .. از نوشتش معلوم بود خیلی ترسیده .. نوشته بود داداشت فهمید ؟ نکنه فردا به پسر عمو زنگ بزنه ؟؟ اگر بزنه من بدبخت میشم .. پسر عمو تهدید کرده اگر باهات تماس بگیرم میبندتم تو سگ دونی ... روژیار از یه طرف میترسم از یه طرف دلم برات یه ذره شده .. دلم خیلی تنگ شده .. اگر فردا به خیر گذشت روزی که کلاس داری میام دانشگاه تو کافه همیشگیمون میبینمت .. با خودم گفتم این پسره از رو نمیره ! بعد یکی دیگه اومد .. امروز خیلی خوشگل شده بودی ... لباست خیلی بهت میومد .. از ترس پسر عمو نتونستم نگاهت کنم .. دوستت دارم ... برای دیدنت لحظه شماری میکنم .. خندم گرفته بود .. با اینکه اینهمه میترسه بازم داره قرار میذاره .. یعنی واقعا مهندس بفهمه میخواد این بلا رو سرش بیاره ؟؟؟ خوب ... مهندس حرفش حرفه ... دلم نمیاد به مهندس خبر بدم .. البته اگر بعد زنگ زدن اس ام اس نمیداد زنگ نمیزدم ولی با پررویی اس ام اس زده .. این بار حسابشو میرسم تا دفعه دیگه حواسشو جمع کنه .. یه نگاه به شاهو کردم .. چهرش گرفتست .. دلم برای شاهو میسوزه ... با این سنو سال و قدو قواره .. اینطور از دائی کتک خورد .. یه دکتر تو آمریکا .. دائی شاخرخ بیخود نیست که از مهندس خوشش میاد .. خیلی بهم شبیهن .. همینطور سخت گیر .. میخواستم بیدارش کنم بهش مسکن بدم ولی با خودم فکر کردم خودش دکتره بخواد صدام میکنه .. منم دراز کشیدم و خوابیدم ... صبح از صدای تخت از خواب بیدار شدم .. چشممو که باز کردم دیدم شاهو بلند شده داره خودشو مرتب میکنه .. سلام کردم .. برگشت سمتم سلام کردو گفت ببخشید بیدارت کردم .. گفتم چرا بلند شدی ؟ گفت میخوام برم خونه .. گفتم الان بری خونه دائی شاهرخ دوباره عصبانی میشه .. شاهو گفت امروز کارش زیاده زود میره رستوران .. منم روم نمیشه تو صورت بابات نگاه کنم .. گفتم نگران بابا نباش .. خودش وضعیتو میدونه .. شاهو روبه روم ایستادو گفت میدونم ولی میخوام برم .. گفتم باشه .. برو .. بعد سوئیچمو برداشتمو دادم دستش گفتم با ماشین برو ... گفت پیاده میرم .. گفتم این موقع ماشین گیرت نمیاد .. ماشینو بردار برو ! تشکر کردو رفت .. منم برگشتم توی تخت .. دوباره که بیدار شدم ساعت حدود 10 بود .. بلند شدم .. رفتم پایین . مامان داخل آشپزخونه داشت با شمسی کار میکرد .. سلام کردم .. مامان با لبخند جواب داد .. گفت بشین برات صبحانه بیارم .. گفتم بابا کجاست ؟ گفت رفت بیرون میاد .. منم نشستم صبحانه خوردم .. بعد صبحانه برگشتم اتاقم .. یکم مرتب کردم .. گوشیمو برداشتمو شماره مهندسو گرفتم .. بعد از دوسه بوق جواب داد .. سلام کردم .. مهندس جواب دادو بعد از احوال پرسی گفت چه خبر ؟ گفتم مهندس باید چیزی رو بهتون بگم .. مهندس گفت چی شده؟ .. منم جریان دیشبو براش گفتم .. یکم سکوت شد .. گفت من به این موضوع رسیدگی میکنم .گفتم اس ام اسا رو براتون میفرستم .. گوشی روژیار از دیشب دست منه ... گفت بسیار خوب و بعد خداحافظی و قطع کردم .. گوشیمو داخل جیبم گذاشتم .. با گوشی روژیار پیغاما رو برای مهندس فرستادم و رفتم سراغ روژیار .. پشت در ایستادمو در زدم .. آروم گفت بفرمائید .. رفتم داخل و درو پشت سرم بستم .. روژیار روی تختش نشسته بود .. انگار منتظر بود برم سراغش .. تا رفتم داخل از جاش بلند شد و سلام کرد .. جوابشو به سردی دادم .. عادت هرروزم بود که وقتی صبح میدیدمش با جواب سلامش صورتشو میبوسیدم ..ولی این بار نبوسیدمش .... صندلی رو برداشتم گذاشتم جلوی تخت و نشستم .. گفتم بشین .. آروم نشست .. نگاهش کردم سرشو انداخت پایین .. گفتم خوب ... چکار کنم که حرفمو گوش کنی ؟ هان ؟ اینهمه بهت میگم و توضیح میدم اصلا برات مهم نیست .. چرا کاری میکنی بهت سخت بگیرم ؟ من دلم نمیخواد اینجوری زیر نظر بگیرمت خودت باعث میشی ...روژیار سرشو پایین انداخته بودو صداش درنمیومد .. گفتم خوب گوشاتو باز کن .. این آخرین باریه که دارم تذکر میدم .. از این به بعد تازمانیکه مراسم عقد انجام نشده بدون اجازه من حق نداری باهاش تماس بگیری ... اجازه هم نداری جواب تماساشو بدی ! فهمیدی ؟؟ روژیار آروم گفت بابا مامان که موافقن ... گفتم موافق باشن .. هر کاری یه راهی داره ..الان حرف آخرو زدم .. با بابا هم در این زمینه صحبت میکنم .. اگر ببینم با من طرفی ! نه هیچ کس دیگه ای ! متوجه شدی ؟؟ آروم گفت بله داداش .. کمی لحنمو ملایم کردمو گفتم نمیخوام این دوران با عذاب همراه باشه برات .. نمیخوام خاطره بدی برات بمونه .. پس به حرفم گوش کن ! گفت چشم داداش .. گفتم خوبه .. از جام بلند شدم .. گوشیشو از جیبم درآوردمو دادم بهش .. گفتم خوب میدونی که اگر تماس بگیری میفهمم .. اگر پاکم کرده باشی راهشو بلدم .. پس فکر دورزدن منم نباش .. ببینم خواستی دورم بزنی اونوقت دیگه به این راحتی نمیبخشمت ! بعد از اتاقش اومدم بیرون .. روژیار نمیدونه بابا در جریان آرشا هست .. از اولش .. و اینکه همه چیو به من سپرده تا حواسم به این تک دختر باشه .. وقتی برگشتم اتاقم یکم دراز کشیدم تا موقع ناهار ... باخودم درمورد مازیار فکر کردم .. باید فردا برم دانشگاه .. این قضیه رو خودم باید حل کنم ..

آراز #

نزدیک ظهر پشت میزم مشغول کار بودم .. گوشیم زنگ خورد .. یه نگاه به صفحه گوشیم انداختم .. کامیار مولایی .. با خودم گفتم چی شده یعنی ؟؟ گوشی رو جواب دادم .. کامیار سلام کرد.منم جوابشو دادم .. بعد از احوال پرسی جریان آرشا رو برام گفت .. و اینکه چند تا اس ام اس فرستاده رو گوشی روژیار .. یه لحظه خون تو بدنم جوشید .. از عصبانیت نتونستم صحبت کنم .. بعد چند لحظه گفتم من به این قضیه رسیدگی میکنم .. کامیار گفت باشه و خداحافظی کرد ... بعد چند ثانیه اس ام اسا اومد .. وقتی خوندمشون با خودم گفتم من زنگ زدنو براش ممنوع کرده بودم ولی نه تنها زنگ زده بلکه حرفای عاشقانه هم زده .. قرار هم گذاشته .. از جام بلند شدم .. توی اتاق قدم زدم ... قبلا بهش اخطار کرده بودم که اگر همچین غلطی بکنه باهاش چکار میکنم .. سعی کردم آروم باشم .. گوشیمو برداشتمو به آریا گفتم آرشا رو بفرست اتاقم ! آریا گفت چشم وقطع کردم .. چند ثانیه بیشتر نشد .. تقه به در خورد گفتم بیا تو .. جلوی میزم ایستاده بودم .. آرشا اومد داخلو جلوی در ایستاد ..گفت با من کار داشتید پسرعمو ؟ جدی و با اخم نگاهش کردم . از چهره عصبانیم فهمید یه خبری هست .. گفتم بیا جلو ببینم ! دوقدم اومد جلو و سرشو انداخت پایین .. گفتم سرتو بگیر بالا ! یکم سرشو بالا گرفت .. با پشت دستم محکم زدم زیر گوشش .. سرش کج شدو دوباره سرشو انداخت پایین . گفتم مگه باهات اتمام حجت نکردم اگر دوباره با روژیار بدون اجازه من ارتباط بگیری پوستتو میکنم ؟ نگفتم تو سگدونی میبندمت ؟ نگفتم با ترکه دمارتو درمیارم ؟؟ هان ؟ همینطور که دعواش میکردم صدام بالا میرفت .. سر آرشا هم پایین .. گفتم مثل اینکه برات اهمیتی نداشته ! فکر میکنی منو میپیچونی ؟ آره ؟ آرشا گفت نه بخدا پسر عمو .. با دستم محکم چونشو گرفتمو سرشو بالا آوردم .. صورتمو نزدیک صورتش کردم گفتم فکر میکنی با بچه طرفی ؟ یا اینکه کاریت ندارم ؟؟؟ نگفتم کاری نکن هیولا بشم ؟ هوم ؟؟ مثل اینکه درست نفهمیدی با کی طرفی ! همینطور که چونش تو دستم بود با پشت دستم زدم تو صورتش ، بعد صورتشو ول کردم .. سرشو انداخت پایین .. موهاش ریخته بود تو صورتش .. برگشتم سمت کمد و ترکه رو برداشتم .. بدون اینکه حرفی بزنم دست انداختم از سر شونش گرفتمو پرتش کردم سمت میز .. آرشا که انتظار نداشت با این حرکت من به راحتی به سمت میز پرت شد .. گفتم دستاتو بذار روی میز ! با التماس گفت ببخشید پسر عمو .. اشتباه کردم ..با خشم گفتم دستات روی میز ! برگشتو دستاشو روی میز گذاشت . رفتم سمتشو گردنشو گرفتم سرشو روی میز چسبوندم .. گفتم تکون نمیخوری ! دستم رفت بالا و ترکه محکم روی پشتش فرود اومد .. گفتم میخواستی آبروی منو ببری ؟ بعدی رو زدم .. کاری کردی که کامیار زنگ بزنه بگه آرشا رو جمعش کن ؟؟ آره ؟؟؟ همینطور که با ترکه میزدم سرزنشش میکردم .. ده پونزده تا که زدم دست نگه داشتم .. گفتم امروز حالیت میکنم که تهدیدام تا چه حد عملی میشه .. ترکه رو روی میز انداختمو پشت یقشو گرفتم با خودم کشوندم سمت سالن .... از کنار سالن رد شدم و از خونه رفتم بیرون .. با همون کفش توخونه رفتم تو حیاط .. آرشا رو هم همراه خودم میکشیدم .. کنار حیاط یه لونه برای سگ درست کرده بودم .. زمانیکه میرفتیم مسافرت از سگای محافظ شرکت دوتا میاوردم تو حیاط .. قلاده و زنجیرم داشت .. آرشا رو کشیدم کنار سگدونی و انداختمش رو زمین .. قبل از اینکه عکس العملی نشون بده قلاده ای که زنجیر بهش وصل بودو برداشتمو بستم به گردن آرشا .. صاف ایستادم بلند به حسین آقا گفتم یه قفل برام بیار ! حسین آقا که دید چقدر عصبانیم بدون حرفی سریع رفت و قفل آورد .. به قلاده ای که دور گردن آرشا بستم قفل زدم .. صاف ایستادم .. از عصبانیت و ناراحتی نفس نفس میزدم .. با صدای آروم ولی لحن تهدید آمیزی گفتم تا اجازه ندادم همینجا میمونی !بعد برگشتم سمت خونه .. تازه نگاهم به ایوون افتاد همه توی ایوون جمع بودنو با نگرانی به ما نگاه میکردن .. برگشتم سمت خونه و بلند گفتم بیام بالا هرکی رو ایوون باشه کنار آرشا میشینه ! یهو همشون رفتن سمت درو رفتن داخل .. بجز شاهین ..وقتی تو ایوون رسیدم رفتم نزدیک شاهین .. گفتم مثل اینکه دلت میخواد تو سگدونی بمونی ! سرشو انداخت پایینو گفت ببخشید رئیس .. تقصیر .. من .. بود .. من دیشب به آرشا پیشنهاد دادم زنگ بزنه .. ناراحت بود که با روژیار حرف نزده .. گفتم خوب بهش زنگ بزن .. گفتم گیریم که بهش گفته باشی برو دم خونشون خودتو بکش ! اونوقت باید گوش میکرد ؟؟؟ آره ؟ این حرفی که تو میزنی اصلا عاقلانه و منطقی هست ؟؟ شاهین گفت آرشا به من اطمینان داره ... نباید ... پریدم وسط حرفشو گفتم اطمینان داره عقلم داره ! خودش خواسته ! خودش خواسته آبرو و دستور منو زیر پاش بذاره ! ولی من این اجازه رو بهش نمیدم ! یه مدت تو سگدونی بشینه آدم میشه ! .. شاهین گفت منم تنبیه کنید رئیس .. دیدم از عذاب وجدان داره خفه میشه .. گفتم میری کنارش تو سگدونی میشینی تا بهت بگم ! گفت چشم .. من رفتم داخل و شاهین رفت سمت حیاط .. از در رفتم تو یک راست رفتم روی مبل توی سالن نشستم .. همه سر پا ایستاده بودن .. یه جا جمع شده بودن .. انگار همشون مقصرن و منتظرن تنبیهشون کنم .. نگاهشون کردمو گفتم بشینید ! تارا آروم نشست .. بقیه هم کنارش نشستن ...به عبارتی پشتش پناه گرفته بودن .. .. دستمو دوطرف پشتی مبل گذاشتمو پامو رو پام انداختم ... گفتم شماها هم خرابکاری کردید ؟؟ همشون باهم گفتن نه .. گفتم خوبه .. تلوزیون روشن بود .. منم شروع کردم به تماشا .. البته تماشا نمیکردم ولی وانمود میکردم دارم تماشا میکنم ..همینطور تصاویر از جلوی چشمم رد میشدن تو فکر آرشا بودم .. چرا این پسره کاری کرد که تهدیدمو عملی کنم ؟ چرا باعث شد هم کتکش بزنم هم تو سگ دونی ببندمش .. خودم از این کار ناراحتم ولی چاره ای برام نذاشت .. هم از آرشا عصبانی بودم با کارش و هم از خودم با تنبیهی که کردم ... فکر کنم اونقدر چهرم توهم بود که همه بچه ها از بزرگو کوچیک روبه روی من کنار تارا نشسته بودن .. انگار منتظر بودن از جام بلند شمو به خدمتشون برسم ... از جام بلند شدم .. همه سریع از جاشون بلند شدن .. بدون اینکه نگاهشون کنم رفتم سمت اتاقم .. همینطور که میرفتم بلند گفتم کسی به آرشا نزدیک نشه !!! وارد اتاقم شدم ..

مازیار #

وقتی سروصداها خوابید نشستم توی اتاقم .. تا موقع شام چیزی نمونده.. میترسم برم سر میز .. میترسم برم بابا یادش بیوفته که چکار کردم .. امروز دوتا دردسر بزرگ برای خودم خریدم .. بابا با لباسم و کامیار با کاری که تو دانشگاه انجام دادم .. میدونم این بار بابا کوتاه نمیاد و با یه محروم کردن ساده از کارم نمیگذره . درسته که کمربندو ازم گرفتو رفت ولی میدونم حتما به خدمتم میرسه .. همینطور که نشسته بودم روژیار اومد تو اتاقم .. گفت مامان گفت بیا شام .. گفتم باشه .. دیگه نمیشه نرفت ..احضار شدم .. بلند شدم رفتم سر میز .. بابا جای خودش بالای میز نشسته بود .. آروم نشستم .. یه نگاه بهم کرد .. سرمو انداختم پایین .. از چهره و رفتارش فهمیدم خیلی عصبانیه .. بااینکه خیلی آروم به نظر میومد .. شروع کردم به خوردن ... سرم پایین بود فقط و میخوردم .. غذام که تموم شد بلند شدم .. بابا بدون اینکه نگاهم کنه گفت بشین ! دوباره نشستم ..میدونم سر میز چیزی نمیگه .. نمیخواد مامانمو ناراحت کنه ... ظرف غذاشو کنار گذاشتو آرنجاشو روی میز تکیه دادو گفت بهت در مورد لباس پوشیدن اخطار کرده بودم ... دیدم برخلاف انتظارم سر میز شروع کرد به سرزنشم .. مامان هم سرشو به سمتم برگردوندو با اخم نگاهم کرد .. تازه فهمیدم که مامان در جریانه و با بابا موافقه . سرمو انداختم پایین .. روژیار بلند شدو چند تا ظرف غذا برداشت و برد آشپزخونه .. معمولا به شمسی خانم کمک میکرد ... کامیارم یه نگاه بهم کردو از جاش بلند شدو رفت سمت راه پله ها .. بابا گفت بهت گفته بودم نمی پسندم که با این سرو وضعو لباس بگردی ! مثل لاتو لوتای تو خیابون ! ولی انگار یواشکی کاراتو انجام میدی ! درسته ؟ بدون اینکه سرمو بالا بگیرم و تو صورت مامان و بابا نگاه کنم گفتم بخدا جایی نپوشیدمشون .. فقط خوشم میاد .. بابا یهو زد روی میز که از جام پریدم .. گفت یعنی تو بی اجازه خریدی و نپوشیدی ؟؟ درست متوجه شدم ؟؟ با من من گفتم بابا .. من .. گفت ساکت باش !! فکر میکنی با بچه طرفی ؟ کسی متوجه کارات نیست ؟ کسی نمیفهمه کجا میری کجا میای ؟ هان ؟ از ترسم فقط به پاهام نگاه میکردم .. بابا گفت با این لباسا میری مهمونی هر کاری میخوای میکنی بعد میگی نپوشیدم ؟ خوبه ! دروغ میگی .. سعی میکنی منو دور بزنی ... کاری که بهت میگم نکن میکنی ... دیگه ؟؟ کجاها میری ؟؟؟ ... دفعه پیش که از تو کلانتری کشیدمت بیرون ... روژیارم با خودت برده بودی نگفتم بار آخرت باشه ؟ اتمام حجت نکردم که بار آخره میبینم هرکاری میخوای میکنی ؟؟؟ نگفتم این بار پوستتو میکنم ؟؟ هان ؟ همینطور که سرم پایین بود گفتم ببخشید .. معذرت میخوام .. بخدا از اون مهمونی به بعد این شلوارا رو نپوشیدم .. بابا نگاهم کردو گفت خوب گوشاتو باز کن مازیار ! این بار آخره که دارم چشم پوشی میکنم ! یه بار دیگه همچین غلطایی ازت ببینم کاریت میکنم که نتونی تا مدتها دانشگاه بری ! حالیت شد ؟ بابا طوری عصبانی بود که منتظر بودم از جاش بلند شه و حسابمو برسه .. مثل موش آبکشیده میلرزیدم .. وقتی بابا عصبانی میشه حتی از کامیارم ترسناک تر میشه .. آروم گفتم چشم .. بابا صداشو برد بالا و داد زد نشنیدم ! سرمو بلند کردمو با صدای لرزون گفتم چشم .. بابا یکم خیره نگاهم کردو گفت برو اتاقت ! دفعه دیگه به این سادگی از کارات نمیگذرم ! تو گوشت فرو کن ! گفتم بله بابا .. ببخشید .. بابا گفت میتونی بری ! منم که از ترس میلرزیدم به سرعت بلند شدمو رفتم سمت اتاقم .. درو که پشت سرم بستم یه نفس راحت کشیدم .. از یه خطر جهیدم .. ولی میدونم که از زیر دست کامیار نمیتونم در برم .. نشستم روی تختم .. سرمو بین دستام گرفتمو به خودم لعنت فرستادم که چه کاری برای خودم درست کردم .. با خودم گفتم اگر این بار از این بلا نجات پیدا کنم دیگه همچین غلطایی نمیکنم .. دراز کشیدمو خودمو جمع کردم .. هنوزم به خودم میلرزیدم .. بابا وقتی عصبانی میشه کاری میکنه که خودتو خیس کنی .... خوابم برد .. نمیدونم چی شد که بیدار شدم .. انگار صدا میومد .. یه نگاه به ساعت کردم از 12 گذشته بود .. اتاق روژیار درست کنار اتاق منه .. از کوچیکی ما باهم تو یه اتاق بودیم ولی وقتی یکم بزرگتر شدیم بابا اتاقامونو جدا کرد ..گفت روژیار بزرگ شده و باید حریم خصوصی خودشو داشته باشه . .. احساس کردم صدای دعواست .. یکم دقت کردم یهو نشستم توی جام .. صدای کامیار بود که عصبانی داشت با روژیار دعوا میکرد .. سعی میکرد صداش بالا نره ولی از لحنش معلوم بود عصبانیه .. درست نمیشنیدم چی میگه ولی از لحنش میتونستم بفهمم که عصبیه .. بعد از مدتی صدای در اومدو همه جا ساکت شد .. سرمو به دیوار چسبوندم .. صدای گریش میومد .. میدونم که کامیار تا اونجایی که میشه دست روی روژیار بلند نمیکنه ولی یه موقع هایی که شیطنت بدی میکنه کامیار رحم نمیکنه .. آهسته درو باز کردمو سرک کشیدم .. کسی نبود .. آروم رفتم تو اتاق روژِیار .. روی تختش نشسته بودو گریه میکرد .. تا وارد شدم سرشو با ترس بلند کرد .. رفتم جلو کنارش روی تخت نشستم .. گفت چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟ کامیار دعوات کرد ؟ سرشو تکون داد .. گفتم نصف شبی چکار کردی که دعوات کرد ؟؟ هان ؟؟ با گریه گفت با آرشا تلفنی حرف زدم .. نگاهش کردم .. گفتم نصفه شبی چه حرف زدنی ؟؟ گفت تو دیگه اینطوری نگام نکن ... به اندازه کافی کامیار تنبیهم کرد .. گفتم چی ؟؟ زدت ؟ گفت چند تا محکم زد پشتم .. گفتم حتما خیلی عصبانیش کردی که این کارو کرده .. گفت تقصیر من نبود .. آرشا زنگ زد که کامیار اومد تو اتاقم .. بعدم گوشیمو گرفت .. آرشا دوسه باری زنگ زد .. آخرش کامیار جواب داد .. نمیدونم چی گفت که کامیار جوش آوردو گفت فردا با بزرگترت تماس میگیرم ... بعدم منو دعوا کرد .. گوشیمم برد .همونطور آروم گریه کرد .. بغلش کردم .. حسشو درک میکنم .. بااینکه میدونم کار غلطی کرده ولی دلم سوخت .. شایدم بخاطر اینکه میدونم تو دوسه روز آینده به خدمت منم میرسه دلم بیشتر براش سوخت .. گفتم عیبی نداره ... صورتتو بشور بخواب .. روژیار نگاهم کردو گفت اگه به پسر عموی آرشا زنگ بزنه چی ؟؟ پسرعموش پوستشو میکنه ! گفتم عیبی نداره .. بذار برای عشقش کتک بخوره ... طوریش نمیشه .. تو بخواب .. حالت بهتر میشه .. گفت باشه و رفت صورتشو بشوره .. اتاق روژیار و اتاق بابا مامان تو خونه ما حموم دستشویی مجزا داشتن .. اتاق منو کامیار ندارن .. منم بلند شدم رفتم دم در یه سرک کشیدم بیرونو نگاه کردم بعد آروم رفتم اتاقم .. دیگه خوابم نمیومد .. نشستم سر درسام .. حداقل یکم درس بخونم .. امتحاناتم شروع شده .. دوباره یاد استادو دزدیو انداختن واحد افتادم .. بعدم کامیارو بلایی که قراره سرم بیاره .. میدونم اگر این مشکلو حل کنه یه بلایی سرم میاره که خودم حض کنم .. به حال خودم زار زدم .. بعدم رفتم روی تختم خوابیدم ..صبح از خواب بلند شدم .. تصمیم گرفتم به هیچ عنوان جلوی چشم کامیار و بابا ظاهر نشم .. یواش رفتم پایینو شمسی خانم بهم صبحانه داد .. بابا رفته بود بیرون .. مامانم نبود تو آشپزخونه .. سریع خوردم دوباره برگشتم اتاقم .. ظهر هم همینطور بی صدا و خیلی آروم سر میز حاضر شدم ناهار خوردم برگشتم اتاقم .. موقع شام اما گفتم میل ندارم و نرفتم پایین .. میدونم بابا از این کار خوشش نمیاد ولی به هر صورت نرم بهتره .. فردا صبح دانشگاه دارم .. خدا رو شکر بابا ماشینمو توقیف نکرد .. صبح زود از جام بلند شدم .. ساعت هنوز 7 نشده بود که از خونه زدم بیرون.. رفتم دانشگاه .. گشنم بود .. دیشب شام نخوردم امروزم صبحونه .. رفتم یه شیرو کیک گرفتم خوردم .. تا اینکه میثمو دیدم .. گفت چکار میکنی مازیار ؟؟ گفتم هیچی گشنم بود .. گفت بجم کلاس دیر شد ! گفتم باشه .. ساعت 8:30 کلاس شروع شد .. کلاس که تموم شد رفتیم تو حیاط دانشگاه .. میثم گفت اینم آخرین کلاس این ترم .. گفتم آره ... میخواستم نیام ولی خوب شد اومدم .. سوالا رو گفت .. گفت آره .. همینطور نشسته بودیم که یکی از بچه های دانشگاه ترم پایینی ما اومد سمتمو گفت مازیار استاد رستمی خواستت دفترش .. نگاهش کردم .. با خودم گفتم خدارو شکر معروفم هستم .. گفتم باشه ممنون .. میثم گفت یعنی هنوز دست از سر تو بردنداشته ؟ گفتم نه .. بلند شدم رفتم سمت اتاقش .. در زدم رفتم داخل .. یهو مات موندم .. کامیار توی اتاقش نشسته بود .. رفتم داخل و خیلی آروم سلام کردم .. استاد روبه روی کامیار ایستاده بودو دستش تو جیب شلوارش .. با تحکم گفت بیا تو درو ببند ! گفتم چشم ..درو بستم همونجا پشت در ایستادم .. استاد گفت اگر امروز بزرگترت نمیومد دانشگاه حتما این ترم مینداختمت ! سرمو انداختم پایین .. گفتم بله استاد ...... استاد اومد نزدیکم گفت این کاری که تو کردی خیلی وحشتناکه ! دزدی از استاد ؟ کش رفتن سوالا ؟ من که جلسه آخر سوالا رو میدادم بهتون .. گفتم استاد .. گفت دختره ارزششو داشت ؟ هان ؟ بخاطرش دست کنی تو کیف استادت ؟ تو اصلا این دخترو میشناسی ؟ هوم ؟ میدونی کیه ؟ چرا اومده این دانشگاه مهمان شده ؟ میدونی ؟؟؟ یه آن مات نگاه کردم .. دختره ؟؟؟ استاد خبر داره ؟مات نگاهش کردمو گفتم نه استاد .. استاد نفس عمیقی کشیدو گفت همه چیو به برادرت گفتم ... ولی یه بارم به تو میگم .. این دختر بخاطر اینکه خواسته بود از استادش باج بگیره این دانشگاه مهمان شده .. میخواسته به استادش انگ دست درازی بزنه تا سوالای همه درسا رو بگیره .. یعنی نه تنها سوالات اون درسو بلکه استادشو وادار کنه از بقیه استادا سوالا رو بگیره .. این استادی که میگم دوست منه .. اونقدری هم زرنگ بوده که دست این دخترخانم رو رو کنه .. برای اینکه آبروی دانشگاه نره وادارش کردن اینجا مهمان بشه ... میخواست همین کارو با منم بکنه .. ولی من به موقع به استادای دیگه گفتم حواس خودم هم جمع بود ... حالا بهت میگم تو هم حواستو جمع کن ! گرچه فکر میکنم هنوزم باید تنبیه بشی ولی این بارو بخاطر برادرت میبخشم .. ولی حواست به کارات باشه ! گفتم بله استاد .. چشم .. کامیار از جاش بلند شدو با استاد رستمی دست داد .. گفت مطمعن باشید این بار از زیر کارش قصر در نمیره ! فهمیدم برای چی استاد از تنبیه انداختن من منصرف شده .. با خودم گفتم یه بار دیگه این واحدو میگذروندم بهتر نبود ؟؟ سرمو انداختم پایین .. استاد بهم نگاه کردو گفت برو دعا به جون برادرت کن ! بعدم با کامیار خداحافظی کرد ..کامیار درو باز کردو رفت بیرون منم پشت سرش رفتم .. درو که بستم کامیار راه افتاد سمت در دانشگاه .. منم یواش یواش دنبالش میرفتم .. تو محوطه یهو ایستادو برگشت سمت من .. منم ایستادم ... راستش ترسیدم نکنه یه کاری کنه آبروم تو دانشگاه بره .. کامیار نگاهم کردو گفت کلاس بعدیت کیه ؟ گفتم ساعت 1 .. گفت کلاست تموم شد سریع برمیگردی خونه .. تو اتاقت میمونی تا بیام سراغت ! فهمیدی ؟ گفتم بله داداش .. گفت خوبه .. برگشتو از دانشگاه رفت بیرون .. همینطور ایستادمو به رفتنش نگاه کردم .. نمیدونم بخندم یا گریه کنم .. خوشحال باشم که خطر از سرم گذشت یا ناراحت باشم که خطر دیگه ای کنار گوشمه .. برگشتم رفتم سمت میثم .. میثم تا منو دید اومد نزدیکو گفت چی شد ؟ گفتم کامیار اومده بود دانشگاه .. گفت پیش رستمی ؟؟ گفتم آره .. گفت خوب چی شد ؟ گفتم هیچی .. از رستمی نجات پیدا کردم گیر کامیار افتادم .. گفت حالا خوبه نمیندازتت .. گفتم آره ولی امشب کامیار پوستمو میکنه .. گفت حقته ! چقدر بهت گفتم نکن ! گفتم آره .. بعد گفتم امروز ماهی رو ندیدی ؟ گفت نه .. نیومده .. گفتم دستم بهش برسه میکشمش .. گفت آره .. میبینم چند وقته نزدیکت نمیاد ! گفتم آره .. رفتیم نشستیم زیر یکی از سایه بونا تا موقع کلاس بشه .. بعد از کلاس طبق دستور کامیار به سرعت برگشتم خونه و یک راست تو اتاقم .. نخواستم با دیر کردنم بیشتر عصبانیش کنم .. نشستم سر درسام .. میدونم که کامیار حدود 7 میاد خونه .. درس خوندمو مدام به ساعت نگاه کردم .. تا اینکه شد ساعت 7 .. دیگه اعصابم بهم ریخته بود .. نمیتونستم تمرکز کنم .. همش فکر میکردم الان در باز میشه و کامیار میاد داخل .. این بار دیگه ازم نمیگذره .. میدونم .. نگران بابا هم نیست .. چون کی جرات داره گندی رو که زده به مامان یا بابا بگه ؟؟؟ اگر بابا بفهمه بدتر از کامیار سرم میاره .. نمیدونم چطور گذشت نزدیکای هشت بود که یهو در اتاقم باز شد .. کامیار اومد داخلو درو پشت سرش بست .. از جام بلند شدمو سلام کردم ... آروم جوابمو داد .. گفت وقتی رفتی دانشگاه بهت گفتم دور دخترا رو خط بکش ! گفتم جز اینکه از درس بازت کنن هیچی ندارن .. یه موقع کاردستت میدنو اونوقت آبروی خودتو خانوادتو میبری ! گفتم یا نگفتم ؟؟؟ گفتم بله داداش .. .. گفت گفتم مواظب رفتارت باش .. سرتو بنداز پایین درستو بخون ! وقتتو تلف نکن ! گفتم یا نگفتم .. گفتم بله داداش .. درست روبه روم ایستادو گفت خوب ! درست برعکس حرفام عمل کردی !!! بعد نفهمیدم چطور شد که دیدم یه طرف صورتم آتیش گرفت .. سرم چرخید طوریکه گردنم درد گرفت .. بی اختیار دستمو رو صورتم گذاشتم .. کامیار با همون لحن آروم گفت دستتو بردار ! فهمیدم میخواد بازم بزنه . .. گفتم غلط کردم داداش .. گفت غلط کردی ؟ هوم ؟؟ اونموقعی که داشتی این غلطا رو میکردی باید میدونستی که غلطه ! باید میدونستی که بالاخره یا من یا بابا میفهمیم چه غلطی میکنی اونوقت باید اشهدتو بخونی ! ... با خودت چی فکر کردی ؟؟ هان ؟ فکر کردی کسی نمیفهمه چکار میکنی ؟؟ آره ؟؟ دست کردی تو کیف استادت که حالا حالاها باهاش کلاس داری ؟؟؟ اونم برای چی ؟؟؟ برای یه دختر هوس باز ؟؟؟ آره ؟؟؟ استادتم فهمید که چرا این کارو کردی ... از دوستات پرسیده فهمیده که بخاطر ماهی خانم چکار کردی ... کامیار با هر کدوم از حرفاش خطاهامو میشمرد .. اشاره به کارام .. به ماهی .. شیطنت تو دانشگاه . .. همه و همه ... با خودم گفتم امشب میکشتم .. سرمو انداختم پایین که حداقل دیگه تو صورتم نزنه ... کامیار یکم نگاهم کردو هیچی نگفت .. آخر گفت کاری کردی که با این قدو هیکل کتک بخوری ! ... کمربندشو باز کردو کشید بیرون .. گفتم غلط کردم داداش .. ببخشید .. دیگه تکرار نمیشه .. بخدا .. دیگه سربراه میشم .. فقط درس میخونم .. کامیار ساکت فقط به التماسام گوش کرد .. آخرش گفت خودم میدونم .. چون این بار مطمعن میشم که دیگه همچین غلطایی نکنی ! بعد دستش رفت بالا و اولین ضربه روی پام فرود اومد .. بااینکه شلوار پام بود ولی پام یهو آتیش گرفت .. دومی رو اونیکی پام فرود اومد .. از دردش افتادم زمینو قبل از اینکه بتونم بلند بشم زد .. از درد به خودم میپیچیدم .. هیچ وقت به این محکمی نزده بودم .. آخر سرمو بین دستام گرفتم که حداقل کمربندش تو صورتم نخوره .. اینطور که میزد براش مهم نبود کمربندش کجام میخوره .. دیگه آخریاش همه رو پشتمو گُردم خورد .. اونقدر زد که به نفس نفس افتاده بودم .. از درد نمیتونستم نفس عمیق بکشم .. تا اینکه دست نگه داشتو صاف ایستاد منم خودمو جمع کرده بودمو میلرزیدم .. با صدای آروم ولی ترسناکی گفت هنوز کارم باهات تموم نشده .. پوستتو میکنم ! از این به بعد تا امتحاناتت تموم بشه از اتاقت درنمیای !! فقط درس میخونی ! ببینم سرت با گوشی یا لپتاب گرمه دمار از روزگارت درمیارم ! ماشینم فعلا میمونه تو پارکینگ .. با اتوبوس میری میای ! وای به احوالت اگر نمره های این ترمت کم بشن ! کاری میکنم که نتونی از جات بلند بشی ! حالیت شد ؟؟؟ با صدای آرومی گفتم بله داداش .. بلند داد زد نشنیدم !صدامو بلند کردمو گفتم بله داداش .. سرشو تکون دادو رفت بیرون.. نتونستم از جام بلند بشم .. اصلا نمیدونم چطور صدامو بلند کردم .. با هر نفسی که میکشیدم درد تمام بدنمو میگرفت .. با خودم گفتم همینجا میخوابم تا بهتر بشم .. اشکام همینطور روی صورتم میریخت .. مدتها بود گریه نکرده بودم .. ولی این بار نمیتونستم خودمو نگه دارم .. همینطور که افتاده بودم گریه کردم ..

آراز #

موقع ناهار همه ساکت بودن .. حتی ناتاشا .. وقتی ناهار تموم شد با همون چهره گرفته و عصبانی از پشت میز بلند شدمو رفتم سمت اتاقم .. تارا پشت سرم بلند شدو اومد .. وارد اتاق شدم تارا هم وارد شد .. گفت عزیزم .. پسرا بیرون .. ناهار .. برگشتم سمتش و با اخم گفتم یه وعده چیزی نخورن طوریشون نمیشه ! تارا خواست چیزی بگه که گفتم دخالت نکن تارا !!! نمیخوام از حالا هر غلطی میکنن پشت تو قایم بشن ! به بهانه حامله بودنت هرغلطی بخوان بکننو تو براشون پادرمیونی کنی ! حالا برو سر میز و بقیه غذا تو بخور ! تارا گفت باشه و رفت .. دیدم چهرش غمگین شد .. میدونم که ظاهر سازی نمیکنه .. اخلاقش کلا مهربونه ... پشت میزم نشستمو مشغول کارام شدم .. دلم نمیخواد وقتی تو این خونه کسی خرابکاریی میکنه بره پشت تارا قایم بشه برای فرار از تنبیه ... یک ساعتی گذشت .. تا اینکه در زدن .. گفتم بیا تو ! در باز شدو نادر اومد داخل .. نگاهش کردم .. اومد جلو با فاصله از میزم ایستاد .. گفتم میشنوم ! یکم من من کردو گفت راستش .. پسر دائی .. من .. با بی حوصلگی نگاهش کردمو با تحکم گفتم حرف بزن ! یهو دستو پاشو گم کردو گفت من .. من امتحاناتم شروع شده .. میخواستم اجازه بگیرم روز قبل از امتحانام شرکت نیام ... یکم نگاهش کردم .. نادر میدونه که وقتی امتحان داره میتونه شرکت نیاد تا امتحاناتش تموم بشه .. فهمیدم از عصبانیتم ترسیده حرف بزنه .. به پشتی صندلیم تکیه دادمو گفتم کارتو بگو ! نادر یکم نگاهم کردو گفت هیچی پسر دائی .. همین .. بعدم سرشو انداخت پایین .. گفتم نادر بهتره حرفتو بزنی ! وگرنه تا شب باید کنار آرشا وایسی ! نادر یکم ساکت ایستاد .. بعد گفت من .. راستش .. گفتم مشکلتو بگو ! نگاهم کردو گفت مشکل من .. استادم ... چشمامو ریز کردمو گفتم بازم استادت ؟؟؟ سرشو انداخت پایین .. گفتم حرف بزن ببینم ! یهو شروع کرد تند تند به حرف زدن .. گفت استادم دوباره بهم گیر داده .... بهم گفته بود که تا آخر درسام کاریم نداره .. ولی دوباره مدتیه که پیغام میده ... دوباره مکث کرد .. گفتم گوشیت ! گوشیشو درآوردو باز کرد داد دستم .. باز کردم گفتم باچه اسمی ذخیره کردی ؟ با خجالت گفت استاد فرنوش ... باز کردمو به اس ام اساش نگاه کرد ..با خوندن هر پیغامو جوابی یه نگاه بهش میکردم .. نادرم نگاهشو میدزدید .. نگاهش کردم گفتم امتحانت چه زمانیه ؟ گفت یک هفته دیگه .. با خودم فکر کردم با سکوت کردن کاری درست نمیشه .. باید برم سراغ علیرضا ... گوشی نادرو بهش برگردوندمو گفتم فعلا همینطور ادامه بده تا خودم اقدام کنم ! گفت چشم پسر دائی ... گفتم میتونی بری ! برگشتو رفت از اتاق بیرون .. یه نفس عمیق کشیدمو گوشیمو برداشتم به شهرام زنگ زدم . با دومین بوق جواب داد ... سلام کردو گفت در خدمتم رئیس .. جوابشو دادمو گفتم گفته بودم درمورد فرنوش فرهودی تحقیق کنی ! گفت بله رئیس .. تحقیق آمادست .. گفتم پس چرا به دست من نرسیده ؟؟؟ شهرام دستپاچه شدو گفت رئیس من خدمتتون ارائه دادم شما گفتید که به موقش دستور میدید تا ارائه بدم .. گفتم بفرست ! گفت چشم .. تا نیم ساعت دیگه خدمت شما هستم .. گفتم باشه و قطع کردم .. بعد شماره علیرضا رو گرفتم .. علیرضا دوست و هم دانشگاهیم در دوران دانشجویی بود .... زمانیکه فارغ التحصیل شدیم علیرضا دانشجوی دکتری شدو من به شرکت پدربزرگ ملحق شدم ولی دوستیمون ادامه پیدا کرد .. بعد از اینکه دکتراشو گرفت جزء هیئت علمی دانشگاهی شد که پدرش رئیسش بود و بعد جانشین پدرش شد .. علیرضا عادت داشت روزای تعطیل بره دنبال طبیعت گردی و کوه ... میدونستم که هرجا باشه خواب نیست .. بعد از چند تا زنگ گوشیشو جواب داد .. اولین حرفی که زد این بود .. درود بر آراز پیرنیا دوست بی معرفت من ! باز کی چکار کرده یاد من افتادی ؟؟؟ گفتم سلام علیرضا ... هنوز تو موقع حرف زدن خفه نمیشی ؟؟؟؟ نه ؟؟ ماشاءالله به این نفس ! گفت خوب دیگه ! وقتی همش تو طبیعت باشی نفستم زیاد میشه .. چه خبرا ؟؟ چکار میکنی ؟؟؟ باز داری پوست کیو میکنی ؟؟؟ گفتم مهلت بده علیرضا .. یکم ساکت باشی کسی نمیگه لالی ! گفت دور از جونم ! تو که میدونی که اگر حرف نزنم خفه میشم ... بعدم زد زیر خنده .. گفتم چطوری پسر ؟ خوبی ؟ استاد چطورن ؟؟ خوبن ؟؟ گفت بابا که خوبه ولی دیگه بامن بیرون نمیاد ... میگه تو دیوونه ای چرا منو دنبال خودت میکشونی ! گفتم خوب راست میگه دیگه ! علیرضا خندیدو گفت دیوونه خودتی ! چه خبر ؟ گفتم فردا میخوام بیام دانشگاه .. هستی ؟؟ گفت آره .. چطور ؟ چی شده ؟ گفتم فردا میگم .. مفصله ! گفت مفصله ؟؟ خوب یکمیشو بگو .. میدونی که تا فردا میمیرم از فضولی ! گفتم فرنوش فرهودی !!!! گفت خوب ؟؟ عاشق شدی ؟؟ گفتم نه عاشق شده ! یهو جدی شدو گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی اینکه عاشق پسر عمه من شده ... گفت جدی میگی ؟؟ بعیده آخه ! گفتم اینطوریه دیگه ! گفت فردا کی میای ؟ گفتم تو کی هستی ؟ گفت من از هشت صبح هستم .. اگر میخوای زودترم میام .. گفتم نه همون حدود 8 میام .. گفت باشه .. گفتم خوش بگذره .. فردامیبینمت ! گفت باشه .. بای ! بعدم سریع قطع کرد .. سرمو تکون دادمو گفتم اینایی که دوست منن هرکدومشون یه چیزیشون میشه ! همین موقع در زدنو پریوش اومد داخل .. دستش یه پوشه بود .. گفت اینو برای شما آوردن .. اگر لازمه خودش بیاد داخل .. گفتم لازم نیست .. میتونه بره ! گفت بله اربابو رفت .. پوشه رو باز کردمو یه نگاهی انداختم .. یه دختر استاد و چند صفحه گزارش ؟؟؟ از اونجایی که به سرسری کار کردن عادت ندارم شروع کردم به خوندن خط به خط گزارش .. از اینکه کجا دبیرستان رفته با چه معدلی قبول شده تا دانشگاه و استاد شدنش .. وقتی به دقت مطالعه کردم دیدم که واقعا هیچ نکته مبهمی نداره .. با خودم گفتم پس کجای کار تو ایراد داره که خودتو به نادر چسبوندی ؟؟ یعنی بین اینهمه استاد کسی نیست که بتونه با تو کنار بیاد ؟ باید خودم فردا با علیرضا مفصل صحبت کنم .. یه نگاه به ساعت انداختم .. حدود 4 بود .. از جام بلند شدم .. مستقیم رفتم سمت حیاط .. از پله ها پایین رفتم سمت قسمتی که آرشا رو بسته بودم .. آرشا خودشو کنار سگ دونی جمع کرده بود و شاهین کنارش نشسته بود .. هردو تا منو دیدن خودشون جمع کردنو سرپا ایستادن .. دستمو تو جیب شلوارم کردم .. یه نگاهی به شاهین انداختم .. به گوشه حیاط اشاره کردمو گفتم یه ترکه بیار ! شاهین یه نگاه به آرشا کردو بعد رفت سمت گوشه حیاط .. آرشا سرشو انداخته بود پایین و زیر چشمی به میسری که شاهین رفته بود نگاه میکرد .. شاهین با ترکه اومد .. گرفتم ازش و گفتم تو میتونی بری ! شاهین خواست حرفی بزنه که یه نگاه تند بهش انداختم .. سرشو پایین انداختو رفت ... به آرشا نگاه کردم .. همینطور که با ترکه آروم به ساق پام میزدم گفتم تو این چند وقته هرچی بهت گفتم یه جوری پشت گوش انداختی ! فکر کردی میتونی زیر آبی بری ؟ میتونی هرکاری دلت میخواد بکنی ؟؟؟ بعضی از شیطنتاو خرابکاریات باعث ضرر یا آبروی کسی نمیشه .. گاهی ندید گرفتم و سعی کردم به یه نحوی بهت حالی کنم که کارت اشتباهه ولی گاهی کارایی میکنی که مجبور میشم با ترکه حالیت کنم ! ولی این بار با آبروی منو پدرت بازی کردی ! فکر کردی چرا بهت گفتم بی اجازه من با روژیار تماس نگیر ؟؟ هان ؟ کامیار در جریان همه چیز هست .. حواسش شش دنگ جمعه که تو پاتو کج نذاری ! بخاطر تماسای قبلیت هنوز عصبانیه ! این بار کار به مهندس مولایی میرسه ! اینجاست که پای آبروی من و بابات وسط میاد ! ولی باز تو نمیفهمی ! یعنی نمیخوای بفهمی ! .... خوب .. خودت خوب میدونی که من به راحتی میتونم یه سری مسائل رو حالیت کنم ! دوقدم بهش نزدیک شدمو ترکه رو بردم بالا و محکم روی پاش زدم .. بلند گفت آخ ! دستشو گذاشت جای ترکه .. گفتم دستتو بردار ! گفت غلط کردم پسر عمو ! ببخشید .. حواسمو جمع میکنم .. گفتم واقعا ؟؟؟ چند بار این جمله رو ازت شنیدم ؟ هان ؟ بعدی روی پای دیگش فرود اومد .. محکم .. همونطور که سرش پایین بود آروم گفت ببخشید .. غلط کردم ... با لحن تهدید آمیزی گفتم خوب گوشاتو باز کن ! از همین لحظه حتی اگر یک سانت پاتو کج بذاری طوری ادبت میکنم که هرچی کتک خوردی پیشش هیچ باشه ! فهمیدی ؟؟ گفت بله پسر عمو .. گفتم بهتره خوب فهمیده باشی ! این بار دیگه رحمی در کار نیست ! بعد حسین آقا رو صدا کردم .. حسین آقا سریع اومد جلو گفت جانم ؟؟ گفتم قفلو باز کن لطفا ! گفت به روی چشمم .. بعدم سریع بازش کرد .. آرشا همونطورکه سرش پایین بود کنار حیاط ایستاد .. گفتم میری یه دوش میگیری ! کاری نکن که تهدیدمو عملی کنم ! آرشا با صدایی که میلرزید گفت چشم پسر عمو .. چشم . .. گفتم خوبه .. بعدم برگشتم رفتم سمت ساختمون .. یک راست توی اتاقم .. دراز کشیدم .. احساس خستگی میکنم .. همین موقع تارا اومد داخل .. گفت عزیزم ... گفتم بیا تو تارا .. تارا اومد داخل .. گفتم کجا بودی عزیزم ؟ گفت تو سالن نشسته بودیم با بچه ها صحبت میکردیم .. احساس خستگی کردم ... گفتم باشه .. بیا کمی استراحت کن .. ساعت 8 باید مطب دکتر باشی .. تارا اومد کنارم دراز کشید ..گفت امروز تعطیله دکتر هست ؟؟؟ گفتم آره .. هست .. رضا هماهنگ کرده ...تارا همینطور که چشماشو میبست گفت باشه پس .. یکم بخوابم ... هنوز چشماشو نبسته خوابش برد ... نگاهش کردم .. چقدر راحت خوابیده .. خندم گرفت .. الان که هنوز سبکه و شکمش بزرگ نشده اینطوری ولو میشه چه برسه به آخراش ..خودش نیومد تو بغلم .. منم ازش فاصله گرفتم شاید اینطوری راحت تره ... چشمامو بستم باز کردم دیدم ساعت از 6 گذشته .. بلند شدم .. آبی به دستو صورتم زدمو خیلی آروم تارا رو صدا زدم .. چشماشو باز کردو گفت بیدارم عشقم .. ولی معلوم بود دوست داره بخوابه ... گفتم دکتر واجبه وگرنه صدات نمیکردم .. کمکش کردم بلند بشه .. رفت سمت دستشویی ... تا آماده شد ساعت از 6:30 گذشته بود .. رفتیم بیرون ... همینطور که رفتیم داخل سالن صدای کوروش و ناتاشا اومد .. به همراه صدای بقیه ... همهمه ای بود .. تا وارد سالن شدیم دیدم ناتاشا و کوروش باهم گلاویزن ! با تعجب نگاهشون کردم .. کسی متوجه ما نشد از بس که مشغول جدا کردن این دوتا بودن .. بلند گفتم اینجا چه خبره ؟ یهو همه ساکت شدن و مثل بازی استاپ که همه تو حالت خودشون خشک میشن سرجاشون خشک شدن ... ناتاشا و کوروش اولین کسایی بودن که خیلی آروم همدیگه رو ول کردنو پشت پسرا قایم شدن .. آریا و شاهین طبق معمول داشتن جداشون میکردن و نادر و دخترا پشت سرشون بودن .. شاهین و آریا صاف ایستادنو سلام کردن .. بقیه هم همینطور ... گفتم اینجا رنگ بوکسه یا میدون کشتی ؟؟؟ شایدم یه مهد کودک بزرگه ؟؟؟ آریا گفت داداش .. ببخشید ... چیزی نیست .. این وروجکا داشتن شوخی میکردن .. ماهم .. گفتم که اینطور ! آریا ساکت شدو حرفشو نیمه کاره رها کرد ... گفتم فعلا عجله دارم .. ولی زود برمیگردم .. اونوقت به این جنجال رسیدگی میکنم ! بعد بازوی تارا رو که نگران به بچه ها نگاه میکرد گرفتمو رفتم سمت در ... وقتی کفشاشو پوشید از خونه خارج شدیم و با احتیاط از پله ها رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم .. طی راه به سمت بیمارستان تارا اصلا حرفی نزد .. میدونم به چی فکر میکنه .. به بچه ها .. مخصوصا ناتاشا و کوروش ... گفتم نگران نباش ...یهو از فکر بیرون اومدو بهم نگاه کرد .. گفت چی ؟؟ بدون اینکه نگاهمو از خیابون بگیرم گفتم نگران نباش ... بهشون سخت نمیگیرم ! تارا از اینکه فکرشو خونده بودم لبخندی زد .. خوندن فکر تارا زیاد سخت نیست .. چون یه دختر مهربونو بی شیله پیلست ... و همیشه این مهربونیه زیادی اخلاق بچه ها رو خراب میکنه ... رسیدیم بیمارستان ... با رضا تماس گرفتم و بعد وارد بیمارستان قسمت کلینیک شدیم ... چند دقیقه ای طول کشید تا رضا خودشو به ما رسوند ... تا مارو دید با لبخند سلام کردو باهامون دست داد .. بعدم رفت قسمت پذیرش .. پرسید دکتر شاهرخی مریض داره ؟ گفت بله دکتر .. ولی الان دیگه باید بیاد بیرون خیلی وقته که داخله ..رضا سرشو نزدیک کردو گفت گفته بودم یه نوبت باز برام بذاری ! گفت بله دکتر .. مریض اومد بیرون میتونید تشریف ببرید داخل .. تشکر کردو برگشت سمت ما .. همین موقع در یکی از اتاقا باز شدو یه خانم و آقا اومدن بیرون ... خانمه باردار بود .. رضا گفت بیاید بریم داخل ! بعدم جلوتر از ما راه افتاد .. درو باز کردو رفت تو .. از همون جلوی در با صدای بلند گفت بببببببههههههه ! دکتر عزیز ! شاهرخی که منم میشناخت یه نگاه به ما کردو گفت به به دکتر رضا ! چطوری ؟ اومدی معاینه ؟؟؟ بعدم زد زیر خنده .. رضا سرشو نزدیک کردو گفت دکتر ! ول کن ! الان وقتش نیست ! دکتر شاهرخی همونطور که میخندید رو به من کردو گفت به به جناب مهندس ! حال شما .. بعد یه سلام به تارا کرد ... تارا با لبخند جواب داد .. منم رفتم جلو و دستمو دراز کردم .. شاهرخی با لبخند و محبت باهام دست دادو گفت احوال شما ؟؟؟ دستشو ول کردمو گفتم ممنونم .. دکتر تعارف کرد بفرمائیدو خودش نشست .. گفت خوب ... کدوم یکی از آقایون مریض منه ؟؟ رضا یه چشم غره ای بهش رفتو گفت دکتر!!!!! شاهرخی گفت خوب ! چته رضا ! شوخی کردم ... بعد به تارا گفت مبارک باشه بانو ... به سلامتی باردارید ... تارا یه نگاه به رضا کردو گفت بله ... شاهرخی گفت از رنگو روتون مشخصه .. خوب ... بعد شروع کرد به سوال .. آخرین زمان پریودتون .. حالتون .. و تمام سوالات روتین که همه دکترا میکنن .. تارا با آرامش جواب داد .. دکتر شروع کرد به نوشتن .. گفت آزمایش نوشتم .. دوسری .. یکی تستای روتین چک آپ ... و یه سری تستای مربوط به بارداری ... این تستا انجام شد من نظرمو به شما میگم .. بعد رو به من کردو گفت خانم اصلا نباید به خودش فشار بیاره .. استراحت کامل .. غذا کامل .. وقتی میگم غذا کامل یعنی اینو دوست ندارم اون حالمو بد میکنه نداریم ! ... ممکنه ویار حاملگی بگیرن برای همین تا میتونن از حالا غذا کامل استفاده کنن .. بعد رو به تارا کرد و گفت امیدوارم رضا بهتون گفته باشه .. بخاطر علائمی که دارید باید یکم با فاصله از همسرتون بخوابید .. فعلا تا یه ماه رابطه نداشته باشید ... به خودتون و رحمتون استراحت بدید ... میگم رابطه نداشته باشید برای اینکه بهتون فشار نیاد ... دقت کنید .. این مسئله خیلی مهمه .. سنگینی بلند نمیکنید .. بچه رو پاهاتون نمیشونید .. مواظب باشید ... خیلی زیاد ... تارا با لبخندی گفت چشم آقای دکتر ... شاهرخی با لبخندی گفت خوبه ! چند تا تقویتی و مکمل غذایی نوشتم .. تقویتیا تزریقی هستن و مکمل ها خوراکی .. تارا بدون اینکه نشون بده از آمپول میترسه گفت میشه تقویتی ها هم خوراکی باشن ؟ شاهرخی گفت نه .. تزریقی سریعتر عمل میکنه ... بعد یه لبخند زدو گفت شنیدم جناب مهندس آمپول زدنشون خوبه ! نگرانی نداره .. بعد روبه رضا کردو گفت آزمایشا آماده شد خودت بیار .. لازم نیست خانم تشریف بیارن .. ما هفته هشتو نه ... ولی تحت نظر باشن ... رضا گفت حواسم هست .. شاهرخی خندیدو گفت باشه ... پس دیگه کاری نیست ! از جام بلند شدمو گفتم ممنونم دکتر ... گفت خواهش میکنم .. من همه کارا رو به رضا سپردم .. از چک کردن مدام فشار و کلا همه چی ... یه نگاه به رضا کردم و تشکر کردم ... از اتاق اومدیم بیرون .. رضا همچنان داشت سر به سر شاهرخی میذاشت و اونم کم نمیاورد ! برگشتیم تو سالن .. رضا خودشو بهمون رسوندو گفت آزمایشا یه سریشون باید ناشتا باشی ... من فردا صبح خودم میام ازت خون میگیرم .. لازم نیست شما دوباره تا اینجا بیای ... تارا دستشو رو دست رضا گذاشتو گفت ممنونم دکتر ... رضا خندیدو گفت اینطوری نگو ... وظیفمه ... بعد یه نگاه بهم کردوگفت اگر برای داداشم و زن داداشم نکنم برای کی بکنم ؟؟؟ حالا برید .. سرپا واینسته تارا .. براش خوب نیست .. گفتم ممنون رضا .. رضا لبخندی زدو گفت منم ممنونم ... حالا که همه از هم ممنونیم برید دیگه ! خداحافظ .. بعدم بازوهای مارو گرفتو به آرومی به سمت در خروجی برد .. همینطور که از در میرفتیم بیرون برامون دست تکون دادو گفت به سلامت .. میام سر میزنم ! ... رفتیم سمت ماشین و سوار شدیمو سمت خونه .. توی راه از کنار بستنی فروشی رد شدیم .. چشمای تارا برق زد .. طوری نگاه کرد انگار تاحالا بستنی فروشی ندیده ... آروم بدون اینکه شک بدم بهش کنار خیابون توقف کردم .. با یه دنده عقب کوچیک جلوی بستنی فروشی ایستادم .. گفتم پیاده شو ببین چی میخوای!! ! تارا درو باز کرد تا پیاده بشه که پشیمون شد .. بهم نگاه کردو گفت میشه تو بری ؟ من احساس خستگی میکنم تو پاهام ... نگران نگاهش کردم ولی چیزی نگفتم .. گفتم باشه عزیزم .. آروم پشتی صندلی ماشینو عقب دادمو کمی به حالت درازکشیده دراومد .. ماشین من یه بنز مدل GLC هست که نیمه شاسی حساب میشه .. چند سالی میشه که این ماشینو درام و خیلی هم بهش علاقه مندم .. خیلی آپشنها داره که مبلای راحت یکی از مزایاشه .. همینکه تارا دراز کشید رفتم و بستنی خریدم .. یکی جدا برای تارا و یه بسته بزرگ برای بچه ها .. ولی اول باید به حسابشون بابت گلاویز شدنشون برسم ..بستنی رو آروم دستش دادم و مبل ماشینو به حالت نرمال برگردوندم .. تارا با اشتیاق بستنی رو گرفت و شروع به خوردن کرد .. بقیه بستنی ها رو گذاشتم روی صندلی عقب .. راه افتادم سمت خونه .. تا تو پارکینگ پارک کردم بستنی تارا تموم شد .. گفت آخیش .... چقدر دلم میخواست .. خندیدمو گفتم نوش جونت .. بعد پیاده شدیم .. ایستادم تا تارا بهم رسید .. دستشو گرفتمو باهم از پله ها بالا رفتیم .. تا رفتیم داخل همه از جاشون بلند شدن .. سلام کردن .. جوابشونو دادمو بدون اینکه به ناتاشا و کوروش نگاه کنم رفتیم سمت اتاق .. بلند گفتم یکی از تو ماشین بستنیا رو بیاره داخل ! شنیدم که نادر بلند شدو گفت من میارمشون و سریع رفت سمت بیرون .. لباسمو عوض کردم .. تارا هم آروم آروم لباساشو عوض کرد .. گفتم یکم استراحت کن .. گفت باشه عزیزم و رفت تو تخت .. منم اومدم بیرون .. یکراست رفتم تو سالن .. نادر بستنی ها رو آورده بود داده بود دست پریوش .. بلند گفتم تا نگفتم نیار پریوش ! گفت چشم ارباب ... نشستم روی مبلم ... بدون نگاه کردن به اون دوتا وروجک گفتم بیاید اینجا ببینم ! آروم جفتشون اومدن درست روبه روم ایستادن .. با اخم نگاهشون کردم .. از اون نگاهها که میدونم چقدر همه رو میترسونه ... گفتم خوب ؟؟؟؟ بگید این کتک کاری سر چی بود ؟ هردو سرشونو انداختن پایین ... گفتم حرف میزنید یا اول درست حسابی تنبیهتون کنم بعد حرف میزنید ؟؟؟ هوم ؟؟ کوروش گفت ببخشید بابا ... داشتیم بازی میکردیم ... من .. یعنی گفتم ..بلند و با لحن تندی گفتم تو چی؟؟؟ گفت داشتیم بازی میکردیم .. سر پشمک .. خوب ناتاشا همش نازش میکنه .. فراریش میده ... من عصبانی شدم .. از طرز حرف زدنش فهمیدم همه چی زیر سر ناتاشاست و کوروش سعی میکنه تقصیرو گردن بگیره ... یه نگاه به ناتاشا کردمو گفتم مگه نگفته بودم پشمکو اذیت نکن ؟ هوم ؟ یهو صدامو بلند کردمو گفت نگفتم ؟؟؟ ناتاشا ترسید .. شونه هاش پرید بالا ... گفتم خوب ! خودت میدونی که چطور تنبیهت میکنم !! ناتاشا همونطور که سرش پایین بود گفت ببخشید بابا .. گفتم ببخشم ؟؟ اذیت کردن یه حیوون یا دعوا کردن با برادر بزرگترت ؟ گوش نکردن به حرف برادر بزرگترتو یا کتک زدنشون ؟ هان ؟ همه نشسته بودن .. یهو آریا از جاش بلند شد .. احساس کردم دلش سوخته و میخواد دخالت کنه .. شاهین پشت سرش بلند شدو بازوشو گرفت .. یه نگاه به جفتشو کردم .. آریا طوری نگاهم کرد که انگار میخواد التماس کنه ناتاشا رو ببخشم .. دلم نیومد روشو زمین بندازم .. بااینکه هیچ وقت وساطت کسی رو قبول نمیکنم مخصوصا تو تربیت بچه ها ولی چون چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد یه لحظه مکث کردم .. یه نگاه به ناتاشا کردم .. بعد رو به کوروش کردمو گفتم تو چرا با یه دختر دعوا کردی ؟؟ چرا کتکش زدی ؟ کوروش یهو سرشو بلند کردو گفت بخدا من نزدمش .. فقط دستاشو گرفتم منو نزنه ... ناتاشا با اون سر پایین خیلی بامزه زیر چشمی به کوروش نگاه میکرد .. گفتم حالا با شما دوتا چکار کنم ؟ هان ؟ تکیه مو از مبل گرفتمو آروم بازوی ناتاشا رو گرفتمو کشیدمش جلو و نیمرخشو روبه روم نگه داشتم .. پنج تا ضربه نه چندان محکم زدم پشتش .. گفتم این بار آخره که سخت نمیگیرم ! دفعه بعد با کمربندم طرفی ! فهمیدی ؟؟ گفت بله بابایی .. بغضش تبدیل به اشک شد .. گفتم الان میری گوشه سالن و رو به دیوار وایمیستی ! بعد با اخم به کوروش نگاه کردم .. کوروش سرشو انداخته بود پایین .. بدون حرفی بازوشو کشیدم جلو و درست مثل ناتاشا زدم پشتش ولی محکم تر .. با هر ضربه آخ بود که از دهنش میپرید بیرون .. دوباره روبه روی خودم نگهش داشتم .. گفتم تو رو محکم تر زدم برای اینکه تو ازش بزرگتری و باید بتونی بدون اینکه کار به کتک کاری بکشه جلوشو بگیری ! این دفعه آخره ... بار دیگه چه مقصر باشی چه نباشی یه تنبیه حسابی با کمربندم در انتظارته ! فهمیدی ؟؟ کوروش گفت بله بابا .. گفتم حالا میری کنار خواهرت وایمیستی تا اجازه نشستن بدم ! گفت چشمو رفت .. اشکاش رو دیدم ولی به روی خودم نیاوردم .. بلند گفتم پریوش ! بستنی برای همه لطفا ! گفت چشم .. آریا آروم اومد جلو و گفت داداش میشه ... گفتم نه ! نذاشتم حرفشو بزنه .. میدونم میخواد کاری کنه که موقع خوردن بچه ها هم باشن .. ولی قبول نکردم .. صدامو آوردم پایین و گفتم بخاطر تو و شاهین سخت نگرفتم .. برخلاف قوانینم ! باید حسابی تنبیهشون میکردم ولی نکردم ... خوب ! الان همونجا وایمیستن تا همه بستنی بخورن ! اینجوری یادشون میمونه که دیگه دعوا نکنن ! آریا سرشو انداخت پایین .. میدونم ناراحته ولی گاهی باید با بچه ها بی رحم بود .. گفتم فعلا اونجا وایمیستن ! آریا آروم گفت بله داداش .. پریوش بستنی آورد .. همین موقع تارا اومد .. نشست کنارم .. گفتم چی شده ؟ خوابت نبرد ؟ گفت چرا ولی یه جوری دلم بستنی خواست که نتونستم بخوابم .. خندیدمو گفتم بازم ؟؟ نگاهم کردو گفت آره .... گفتم باشه .. پریوشو صدا کردمو گفتم یه بستنی دیگه لطفا بیار .. پریوش گفت براش یه پروپیمون کنار گذاشتم .. یه نگاه به اونطرف سالن کردم .. ناتاشا یواشکی به ما که بستنی میخوردیم نگاه میکرد .. دلم سوخت .. میدونم کسایی هم که اینجا نشستن بستنی میخورن هم بهشون نمیچسبه ... این بارو کوتاه اومدمو آروم گفتم برای این دوتا وروجکم بیار ... گفت چشم .. بعد با صدای بلند صداشون کردم .. ناتاشا ! کوروش ! بیاید اینجا ببینم ! زود ! هردوشون سریع اومدن .. درست روبه روم ایستادن .. گفتم این بارو بخاطر عموها میبخشم ... ولی اگر یه بار دیگه ببینم تو خونه دعوا راه انداختید وای به احوالتون ! فهمیدید ؟ کوروش گفت بله بابا .. ببخشید .. ناتاشا هم آروم گفت ببخشید .. لبخندی زدم آروم دو سه بار روی مبل کنار خودم زدم .. منظورمو فهمیدن .. ناتاشا کنار خودم و کوروش کنار ناتاشا نشست ... پریوش هم اومدو بستنی رو داد دستشون .. هردوتاشون با سرعت شروع کردن به خوردن .. با اینکه میدونم حداقل روزی یک بار بستنی میخورن ولی بازم انگار تو عمرشون بستنی نخوردن ..لبخندی زدمو شروع کردم به خوردن .. تارا هم انگار خیلی وقته بستنی نخورده .. تند تند میخورد .. این میون آرام و ترنم کنار هم نشسته بودن .. گفتم نگران نباشید .. چند روز دیگه که ترنم خوب بشه شما هم میتونید بستنی بخورید .. پریوش دوتا ظرف میوه داد دستشون .. همه پوست کنده و آماده .. گفت بخورید براتون مفیده ... بعدم برگشت آشپزخونه ..

آرشا #

وقتی آریا بهم گفت که پسرعمو صدام کرده سریع از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاقش ... تو دلم رخت میشستن .. یعنی کامیار به پسر عمو زنگ زده گفته واقعا ؟؟ اگر گفته باشه ... وای !!!! پسر عمو گفته بود که اگر بازم بی اجازه با روژیار ارتباط بگیرم چکار میکنه ... تمام تنم میلرزید .. در زدم .. پسرعمو گفت بیا تو ! از لحنش پیداست که چقدر عصبانیه .. رفتم داخل درو پشت سرم بستم .. پسر عمو کنار میزش ایستاده بود .. مستقیم نگاهم میکرد .. گفت بیا جلو ببینم ! دوقدم بهش نزدیک شدم .. اومد جلو گفت سرت بالا .. تا سرمو کمی بالا گرفتم پشت دستش رو صورتم نشست .. طوری زد که سرم برگشت .. سرمو انداختم پایین .. نمیتونستم حرف بزنم .. گفت بهت گفته بودم بی اجازه زنگ به روژیار نزنی ! مثل اینکه فراموش کردی !!! یا اینکه برات اهمیتی نداشته ! از ترسم گفتم نه پسر عمو به خدا که با دست قویش چونمو گرفت تو دستشو پشت سر هم سرزنشم کرد .. وای خدا ! چقدر عصبانیه .. مثل اینکه کامیار بد شکایتی ازم کرده ..همینطور که چونم تو دستش بود دوباره با پشت دست زد تو صورتمو چونمو ول کرد ... پسر عمو گفت گفتم بهت که چه بلایی سرت میارم ! یهو دست انداخت به لباسمو پرتم کرد سمت میز .. من که اصلا انتظارشو نداشتم پرت شدم روی میز ... از ترسم شروع کردم به عذر خواهی ولی پسر عمو گوش نمیکرد .. رفت سمت کمدشو ترکه رو برداشت . .. تمام بدنم لرزید ... اومد جلو گردنمو گرفتو سرمو روی میز چسبوند .. بعدم زد .. با هر ضربه ای که میزد سرزنشم کردو کرد ... تا اینکه دست نگه داشت .. من که از درد نمیتونستم زانو هامو صاف کنم فکر کردم تموم شد .. ولی وای از دل غافل .. این تازه اولش بود .. گفت بهت گفتم که تو سگدونی میبندمت ! پشت یقمو گرفتو با خودش سمت در کشید .. بعدم از کنار سالن با فضاحت ردم کردو از خونه بیرون رفت .. اجازه نداد دمپایی بپوشم .. من پای برهنه خودشم با کفشای خونه ... بردم سمت پشت حیاطو پرتم کرد سمت لونه سگ .. جایی که سگای شرکتو میارن میبندن .. بعد زنجیر و قلاده رو برداشت .. فکر نمیکردم بخواد قلاده رو به گردنم ببنده .. با التماس نگاهش کردم .. اصلا نمیدید .. قلاده رو بست دور گردنم و حسین آقا رو صدا کردو گفت قفل ! حسین آقا هم جرات حرف زدن نکردو سریع رفت بیاره .. . خودمو جمع کردم .. حسین آقا اومد و یه قفل آورد ... پسر عمو قفلو به قلاده زد .. یه نگاه به پشت پسر عمو انداختم همه انتهای ایوون جمع شده بودنو با ترسو نگرانی بهم نگاه میکردن .. از خجالت سرمو انداختم پایین .. پسر عمو با عصبانیت گفت همینجا میمونی ! تا اجازه ندادم حق نداری از جات تکون بخوری ! آروم گفتم چشم .. پسر عمو برگشت سمت خونه .. با صدای بلند گفت همه تو خونه ! بیام بالا هرکی تو ایوون باشه کنار آرشا تو سگ دونی میمونه ! همه سریع رفتن داخل .. وقتی پسرعمو عصبانیه نباید کوچکتری تمردی بکنی !دیگه نتونستم سر پا بمونم .. نشستم .. با دردو عذاب زیاد .. نمیتونستم تو حیاط رو شکمم بخوابم .. مجبور شدم با درد بشینم ... زانوهامو کشیدم تو بغلم سرمو گذاشتم روشون .. به حال خودم گریه کردم .. چرا باید اینطور میشد ؟؟؟ چرا اینقدر من بی احتیاطم ؟ چرا حواسمو جمع نمیکنم ؟؟ از بچگی همینطور بودم .. یه کارایی میکردم که پشت سرش حسابی کتک میخوردم .. یهو صدای پا شنیدم .. از ترس از جام پریدم .. فکر کردم پسرعمو برگشته .. با ترس به کسی که نزدیک میشد نگاه کردم .. شاهین بود که سمتم میومد .. اومد کنارم روی زمین نشست .. با تعجب گفتم تو چرا اومدی ؟ شاهین نگاهم نکرد .. فقط گفت تقصیر من بود .. شاید اگر نمیگفتم زنگ بزن اینطور نمیشد ... سرمو انداختم پایینو گفتم تقصیر خودم بود .. قبلا پسر عمو بهم گفته بود که این کارو نکنم و اگر کردم چی درانتظارمه ... شاهین نگاهم کردو گفت ناراحتم این قلاده به گردنته .. فکر کنم این بار رئیس خیلی سخت گرفته ... اگرچه وقتی تهدید میکنه حتما انجامش میده ..سرم همچنان پایین بود .. گیج بودمو به خودم و کارام فکر میکردم .. یهو احساس گشنگی کردم .. گفتم فکر کنم ظهر شده .. شاهین نگاهم کردو گفت ساعت از 2 گذشته .. گفتم جدی ؟ نفهمیدم .. خیلی گرسنمه .. شاهین گفت فکر نکنم رئیس اجازه ناهار خوردن بده ... گفتم میدونم .. اینهمه کتک خوردم دیگه جایی برای ناهار نمیمونه .. بعدم با درد خندیدم .. سرم روی زانوهام بود که یهو صدای پا اومد .. سرمو بلند کردم .. پسر عمو بود که داشت بهمون نزدیک میشد .. سریع از جامون بلند شدیم . پسر عمو جلوی هردومون ایستادو یکم نگاهمون کرد .. طاقت نگاه تیزو سخت گیرشو نداشتم .. سرمو انداختم پایین ... پسر عمو به شاهین گفت برو از گوشه حیاط یه ترکه بیار ! شاهین سرشو انداخت پایینو رفت ... همونطورکه سرم پایین بود به شاهین نگاه کردم .. آه از نهادم بلند شد .. انگار تمام کتکایی که خوردم کافی نبوده .. مدتی طول نکشید برگشت .. ترکه رو به پسر عمو داد ... پسرعمو گفت تو میتونی بری .. شاهین یه نگاه به من کردو نتونست رو حرف پسر عمو حرف بزنه سریع رفت سمت خونه .. پسر عمو صاف ایستاده بود .. ترکه رو دستش گرفته بودو به نرمی به ساق پاش میزد .. از این حرکتش خیلی میترسم .. این حرکتش نشون میده میخواد حسابی ادبت کنه .... نفس نفس میزدم .. نه میتونستم فرارکنم نه کاری انجام بدم .. التماسم که فایده ای نداشت .. پسرعمو شروع کرد به سرزنشم .. از حرفایی که کامیار زده تا اتفاقاتی که ممکنه بیوفته .. بعد یه ضربه محکم به ساق پام زد .. از درد خم شدم دستمو روی پام گذاشتم .. گفتم آخ ... ببخشید ... غلط کردم .. پسر عمو با تحکم گفت دستتو بردار ! گفتم تکرار نمیشه .. خواهش میکنم .. پسر عمو یکی دیگه روی اون پام زد .. از درد دستمو روی پام گذاشتم .. خیلی میسوخت .. خلاصه حسابی دعوام کردو بعدم تهدید کرد که اگر دوباره کارمو تکرار کنم بلایی سرم میاره که این کتکی که خوردم پیشش هیچه !.... بعد حسین آقا رو صدا کرد .. گفت قفلو باز کن .. حسین آقا سریع قفلو باز کردوپسرعمو خودش قلاده رو از گردنم باز کرد وگفت اجازه نمیدم با آبروی منو پدرت بازی کنی ! اگر مهندس مولایی متوجه بشه که تو چه غلطایی کردی آبروی ماست که میره ! پس حواستو جمع کن ! گفتم بله پسرعمو .. غلط کردم .. تکرار نمیشه .. بعدم گفت میری دوش میگیری ! خودشم برگشت رفت سمت خونه ... به سرووضع خودم نگاه کردم .. سرتا پا خاکی و کثیف .. به هر حال سگ دونی کثیفه .. هرچقدر هم تمیزش کنی بازم کثیفه .. راه افتادم سمت خونه .. تا درو باز کردم پریوش اومد جلو یه دنپایی داد .. گفت بپوش برو دوش بگیر .. لباساتو خودم میشورم ... بعد آروم گفت برات ناهار میارم .. با اینکه آروم میگفت ولی فهمیدم که از پسرعمو اجازه داره وگرنه کسی جرات نمیکرد سرخود قدمی برداره ..... مخصوصا در مورد کسی که شدیدا تنبیه شده و مورد غضب پسرعمو قرار گرفته .. رفتم سمت اتاق .. از کنار همه رد شدم .. بچه ها با نگرانی و ناراحتی نگام میکردن .. از خجالت سرم پایین بود .. سریع از پله ها رفتم بالا .. مستقیم توی حموم .. لباسمو در آوردمو با زحمت پشتمو تو آینه نگاه کردم .. جای رد ترکه ها که میسوختنو درد میکردن .. بعد ساق پاهامو نگاه کردم .. دوباره بغض گلومو فشار داد .. بااینکه دفعه اولم نبود که اینطور از پسرعمو کتک میخوردم ولی زیر دوش شروع کردم به گریه .. از درد ..از تحقیری که شدم و خجالتی که کشیدم .. و مقصر تمام اینها رو خودم میدونستم .. چرا کاری کردم که اینطور بشه .. یهو ضربه ای به در حموم خورد .. جواب ندادم .. گوش کردم ببینم کیه ... شاهین و آریا پشت در باهم صحبت میکردن .. شاهین با صدای بلند گفت آرشا ! بعد دوباره به در زد .. آرشا !! مرتیکه خوبی ؟؟؟ آروم با صدای گرفته از گریه گفتم خوبم .. گفت پس چرا دوساعته دوش بازه ؟ چکار میکنی ؟؟؟ باز کن ببینم ! گفتم چیزیم نیست .. آریا با تحکم و عصبی داد زد میای باز کنی یا خودم باز کنم ؟؟؟ اگر خودم باز کنم برات بد میشه ! شاهینم گفت باز کن ببینم ! .. مجبور شدم رفتم سمت درو بازش کردم .. شاهینو آریا اومدن داخلو با نگرانی به سرتا پام نگاه کردن .. شانس آوردم فراموش کرده بودم لباس زیرمو در بیارم .. به هردوشون نگاه کردم .. گفتم چی شده ؟؟؟ شاهین گفت حالت خوبه ؟؟ گفتم آره .. سرمو انداختم پایین .. شاهین به آریا نگاه کردو گفت خوبه .. بریم .. بعدم رفتن بیرون .. نمیدونم با خودشون چی فکر کردن .. شاید فکر کردن خودکشی کردم .... خندم گرفت .. من ... خودکشی ؟؟؟؟ مگه چی شده ؟ کتک خوردم دیگه ... دوباره یاد کارایی که کردم افتادم .. سرمو انداختم پایین .. لباس زیرمو درآوردم شستم بعدم خودمو خوب شستمو آب کشیدم .. وقتی خودمو خشک کردم حوله رو دورم پیچیدمو رفتم بیرون .. آریا کنار اتاق ایستاده بود .. دستاشو تو سینش قفل کرده بودو با اخم نگاهم میکرد .. اخمش منو یاد پسر عمو میندازه برای همین سریع نگاهمو ازش گرفتم .. شاهین اما روی مبل نشسته بود .. پاشو رو پاش انداخته بود .. نادر نبود .. احتمالا این دوتا میخوان باهام صحبت کنن که نادرو راه ندادن .. شاهین خیلی خشک با اخم گفت زود لباس بپوش بیا بشین ! گفتم چشم .. لباس تنم کردمو بدون خشک کردن موهام رفتم روبه روی شاهین و آریا ایستادم .. شاهین گفت بشین ! گفتم میشه نشینم ؟ فهمید پشتم درد میکنه .. گفت خوب ! بگو چکار کردی که رئیس اینطور زدتو قلاده انداخت گردنت ؟ نگاهش کردمو سرمو انداختم پایین و براش تعریف کردم .. آریا اومد جلو و روی مبل نشست .. شاهین گفت خوب حق داشته ! نه ؟ ... گفتم میدونم .. تقصیر خودم بود .. من اصلا فکر نکردم که شاید به گوش مهندس مولایی برسه .. آریا گفت مسئله این نیست که به گوش کی میرسه .. مسئله اینه که به تو به عنوان یه پسر هَوَل نگاه میکنن و این برای داداش و عمو خوب نیست ! تو هنوز اینو نمیفهمی ؟؟؟ دیدی که روژیار جواب نمیده هی زنگ زدی تا آخر کامیار برداشته ! بعدم از رو نرفتی پیغام عاشقانه گذاشتی ؟؟؟ قرار گذاشتی ؟؟ تو اصلا عقل داری ؟؟ هان ؟ سرمو انداختم پایین ... شاهین گفت برو بخواب روی تختت .. یکم روی ترکه ها پماد بزنم .. اگر نزنم ورم میکنه و خیلی دردناک میشه .. فردا باید بیای شرکت ! اطاعت کردمو رفتم روی تختم دراز کشیدم .. شاهین اول روی ساق پامو پماد زدو بعد شلوارمو کشید پایینو جای ترکه ها رو پماد زد .. سعی میکرد فشار نیاره ولی با اینحال خیلی دردناک بود .. خدا کنه دیگه چیزی پیش نیاد که باعث همچین کتکی بشه ...

آراز #

روز تعطیل هم اینطور به پایان رسید... شب با توجه به توصیه های دکتر تارا یکم با فاصله ازم خوابید .. گرچه احساس میکردم که چقدر ناراحتو کلافست .. همونقدر که خودم کلافه بودم .. انگار یه چیزی گم کرده باشم .. تا اینکه تارا گفت میشه بیام بغلت ؟ گفتم عزیزم میدونی که بدون بغل کردنت نمیتونم بخوابم ولی دکتر که شنیدی چی گفت ... تارا اومد تو بغلمو گفت خوب پشتمو بهت میکنم .. بعد برگشت و پشتشو بهم کرد .. منم از خدا خواسته دستمو دورش حلقه کردمو خوابیدم .. صبح زود بیدار شدم بااینکه شب بیدار خوابیده بودم ... همش مواظب تارا بودم که مبادا چیزیش بشه .. از جام آروم بلند شدم رفتم سمت حمام دوش گرفتم و اصلاح کردم .. تا اینکه تارا چشماشو باز کرد .. با لبخند سلام کرد .. نگاهش کردمو جوابشو دادم ...گفتم بخواب عزیزم ... گفت الان رضا میاد .. گفتم هر موقع اومد صدات میکنم .. یه لبخند دیگه زدو گفت باشه ... دوباره خوابید .. با خودم گفتم قبل از اینکه برم شرکت تقویتیشو بزنم ..بعدم رفتم سمت سالن .. پسرا پشت میز بودن .. با اومدن من سریع بلند شدن .. نادیا هم سر میز بود .. انگار خبر داشت رضا میاد ...یه نگاه به همشون انداختم ..همه خوب بودن جز آرشا ... به سختی از جاش بلند شد .. احساس کردم درد داره .. موقع نشستن هم خیلی آروم و با احتیاط نشست .. به روی خودم نیاوردمو با ظاهری خشک شروع به خوردن کردم .. احساس میکردم که همه زیر چشمی نگاهم میکنن .. خوب با عکس العملی که دیروز به کار آرشا نشون دادم بایدم بترسن .. تا اینکه رضا اومد... با سلامی بلند از جلوی در ... همه از جامون بلندشدیم .. گفتم رضا بیا صبحانه بخور!! یه نگاه به میزو نادیا کردو با یه لبخند شیطنت آمیزی گفت باشه ... بعدم کنار من نشست .. درست روبه روی نادیا .. گفت با اینکه صبحانه خوردم ولی بد نیست با عشقمم چند لقمه بخورم .. گفتم بس کن رضا ! یه نگاه بهم کردو گفت چشم ... انگار نادیا دیروزو براش تعریف کرده بود ... چون مدام به آرشا نگاه میکرد .. بعد از اینکه صبحانه تموم شد گفت بریم نمونه ها رو بگیریم .. گفتم باشه .. باهم سمت اتاق رفتیم .. وارد اتاق شدیم و کنار تارا لبه تخت نشستم .. آروم بدون هیچ تشنجی صداش کردم .. رضا مشغول آماده کردن وسایلش شد .. تارا آروم چشماشو باز کرد ... گفتم رضا اومده .. سرشو کمی بلند کرد .. رضا با سرنگ اومد بالای سرش و سلام کرد .. تارا هم جواب داد ... صورتش رنگ پریده بود .. گفت خیلی خوابم میاد . به زور چشمامو باز نگه داشتم .. رضا نبضشو گرفتو سریع گوشی طبیشو آورد .. بعد از معاینه گفت آراز سریع بگو براش صبحانه بیارن ! گفتم حتما و بلند شدم و در اتاقو باز کردم .. از همونجا پریوشو صدا زدم .. تا پریوش بیاد رضا نمونه خون هارو گرفت .. همزمان که به کاراش میرسید گفت تقویتیشو زدی ؟ گفتم نه هنوز ... از جاش بلند شدو گفت دواهاش ؟ آوردم دادم دستش .. سریع یکی از تقویتیا رو درآوردو آماده کرد .. برگشت بالا سر تارا و گفت برگرد .. قیافش خیلی جدی بود .. تارا گفت اول صبحانه بخورم ... ولی رضا بدون معطلی بازوشو گرفتو برش گردوند .. کسری از ثانیه تزریقو انجام داد .. پریوش اومد .. گفتم سریع صبحانه ! پریوش یه نگاه به صورت تارا کردو گفت چشمو دوید سمت آشپزخونه .. زیاد طول نکشید که صبحونه رو آورد .. رضا رو به تارا کردو با جدیت گفت کامل صبحانتو میخوری ! اگر به این منوال جلو بری بستریت میکنم بیمارستان ! تارا یهو ترسید .. رضا گفت نترس ولی باید غذاتو با وسواس زیاد بخوری ! تارا گفت چشم . رضا رو به پریوش کردو گفت کنارش بشین تا کامل صبحانشو بخوره !! پریوش از خدا خواسته لبه تخت نشست و خودش شروع کرد به لقمه گرفتن .. رضا بازومو گرفتو باهم از اتاق بیرون اومدیم .. روبه روش ایستادمو گفتم چی شده رضا ؟ گفت ضعف شدید..این خواب آلودگی از ضعفه .. غذاهای مقوی و کامل .. سبزیجات و میوه .. تقویتی یک روز در میون .. به نظرم تارا دوقلو بارداره ! یه نگاه بهش کردمو گفتم بس کن رضا ! رضا نگاهم کردو گفت البته این یه حدسه .... ولی به هرصورت خیلی مواظبش باش .. اگر شده به زور بهش غذا بده .. گفتم بسیار خوب ... رضا گفت باید برم نمونه ها رو برسونم آزمایشگاه .. بعدم سریع خداحافظی کرد و رفت .. برگشتم اتاقم .. یکم به تارا نگاه کردم .. گفتم مواظب خودت باش ! بعد رو به پریوش کردمو گفتم بهش برس پریوش ...نباید ضعف کنه .. پریوش گفت به چشم .. بعد پیشونی تارا رو بوسیدمو خداحافظی کردم .. به پریوش سپردم هرچی شد بهم اطلاع بده .. برگشتم تو سالن .. آریا داشت میرفت سر ساختمون ... شاهین نادر و آرشا هم منتظر آرش بودن .. چون ماشین هر سه تاشون توقیف بود ...گفتم من دیر میام شرکت حواستون به کارا باشه ! شاهین گفت چشم رئیس .. بعدم راه افتادم سمت دانشگاه .. علیرضا منصوری ....وقتی به دانشگاه رسیدم یکم ایستادمو بهش نگاه کردم .. چندین سال از عمرم رو اینجا سپری کردم .. وارد که شدم تو قسمت حراست خودمو معرفی کردم و گفتم با استاد منصوری قرار دارم .. یهو رئیس حراست از اتاقش اومد بیرونو بهم نگاه کرد .. بهم گفت مهندس شمایی ؟؟ فوری شناختمش .. گفتم بله .. حال شما چطوره ؟ با لبخند اومد جلو و دستاشو باز کردو بدون اینکه چیزی بگه منو بغل کرد .. بعد دوباره ایستادو نگاهم کرد .. گفت به به ! چه مردی شدی برای خودت ... مهندس آراز پیرنیا ! از بهترین دانشجوهای این دانشگاه ! خوبی مهندس ؟ گفتم ممنونم .. شما چطوری ؟ گفت منم خوبم .. گفتم پسرت خوبه ؟ نگاهم کردو گفت به لطف تو و پدر مرحومت بله ... لبخندی زدمو گفتم خدا رو شکر .. گفت از این ورا گفتم اومدم علیرضا رو ببینم .. گفت اتفاقا مهندس تازه اومده .. بعد راه افتاد گفت بریم .. خودم همراهت میام .. بعدم منو به دفتر علیرضا راهنمایی کرد .. دفتر ریاست دانشگاه .. در زدو رفتیم داخل .. منشی علیرضا سریع بلند شدو سلام کرد .. جوادی گفت مهندس داخلن ؟ منشی گفت بله .. بعد با تلفن به علیرضا اطلاع داد و گفت بفرمائید .. با هم رفتیم اتاق علیرضا .. همون اتاق همیشگی رئیس دانشگاه .. از زمان پدرش هیچ تغییری نکرده بود .. علیرضا تا منو دید سریع بلند شدو اومد نزدیکو گفت سلام آراز .. چطوری ؟؟؟ بعد با جوادی دست داد ... جوادی گفت مهندس نگفتید که مهندس پیرنیا میاد ... علیرضا گفت به بچه های حراست سپردم ... جوادی گفت به خودم میگفتی بابا ... علیرضا گفت جوادی جان سخت نگیر .. جوادی خندیدو گفت خودم دیدمش .. بعدم گفت اگه امری نیست من به کارم برسم .. علیرضا گفت نه .. به سلامت .. جوادی آروم به بازوم زدو رفت .. علیرضا گفت بشین .. نشستیم .. گفت دقیق بهم بگو چی شده... از اول همه ماجرا رو براش تعریف کردم .. علیرضا یکم فکر کردو گفت از این خانم بعیده این کارا ... اصلا اهل این حرفا نیست .. گفتم نمیدونم .. ولی حس خوبی بهش ندارم ... علیرضا گفت الان میگم بهش اطلاع بدن بیاد دفترم .. بعدم با تلفن به منشیش گفت خانم دکتر فرهودی رو خبر کن سریع بیاد اتاقم ! بعد رفت پشت میزش نشست ... منم از جام بلند شدمو رفتم پشت پنجره به حیاط دانشگاه نگاه کردم .. گفتم از زمان استاد اینجا تغییری نکرده ! گفت آره .. خودم نخواستم این اتاقو تغییر بدم .. همین موقع منشی علیرضا اومد داخلو گفت مهندس خانم دکتر .. بعد رفت کنار و خانم دکتر فرنوش فهودی اومد داخل ... نمیدونست کس دیگه ای هم داخل اتاقه .. با لبخند وارد شدو گفت صبح بخیر مهندس ! منم برگشتم سمت درو بهش نگاه کردم .. فرنوش با تعجب بهم نگاه کرد .. انگار منو میشناخت .. کمی اخم کردو گفت من شمارو میشناسم ؟؟ گفتم سلام خانم دکتر .. مهندس پیرنیا هستم !.. آراز پیرنیا ! فرهودی لبخندی زدو گفت به نظرم چهرتون خیلی آشناست .. گفتم بله ... بایدم آشنا باشه ... من پسردائی و بزرگتر نادرم ... مخصوصا اسم نادرو بدون فامیلی بردم تا عکس العملشو ببینم ...خانم دکتر یهو قیافش تغییر کرد و با تعجب به من نگاه کرد ...



تاريخ : سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ | 10:45 | نویسنده : مریم |

کیارش #

وقتی اومدیم ایران مستقیم به خونه مامان بابای آلاله رفتیم .. خانواده من شمال ایران زندگی میکنن .. البته از خانواده فقط مادرم و یه خواهر برادر برام مونده .. خواهرم بنفشه و برادرم کیوان .. خواهرم که چند سال قبل از من ازدواج کرد بااینکه سنش از من کمتره .. دلم میخواست با خودم به استرالیا ببرمش ولی متاسفانه اینجا عاشق شدو بعد از مشکلات زیاد ازدواج کرد .. اون موقع من مخالف این ازدواج بودم و بخاطر اینکه پدرم فوت شده بود مخالفت من دلیل اصلی ازدواج بود .. خانواده ای که برای خواستگاری قدم جلو گذاشته بودن از خانواده های سرشناس بودن .. خانواده ای که فرهنگی بودن ولی زمین و مایملک زیاد داشتن به عبارتی از ثروتمندای شهر به حساب میومدن .. آدمایی تحصیل کرده .. دلیل مخالفت من سن کم و تحصیل نکردن خواهرم بود ... گرچه اون خانواده تضمین دادن که خواهرم تحصیل کنه و همینطور هم شد ... آخرسر مادرم گفت که این خانواده خوب هستن و ازم خواست موافقت کنم و منم کردم... الان بخاطر اینکه رضایت دادم خیلی خوشحالم .. خانواده شوهر خواهرم خیلی بی سرو صدا و آدمهای خوبی هستن .. خواهرم بخاطر پشتیبانی و اجبار همسرش به درسش ادامه داد و تا مقطع فوق لیسانس خوند ... همسرش اصرار داشت که ادامه بده تا دکترا ولی خود خواهرم نخواست ... اون زمان تازه بچه دار شده بودو میخواست کنار بچش باشه ... خلاصه زندگی خوبی داشت .. کیوان اما سنش از من خیلی کمتر بود ... حدودا چهارده پونزده سالی کمتر .. اون زمان مامان و بابام بعد از خواهرم بچه دار نشدن .. مادرم یه بیماری گرفت که دیگه نمیتونست بچه دار بشه و دکتر کامل امیدشونو برای بچه قطع کرده بود ... ولی بعد از هشت سال که بنفشه رو داشتن مادرم باردار شدو کیوان به دنیا اومد .. دکتر به مادرم اخطار داد که دیگه نباید بچه دار بشه و طی زایمان عمل توبکتومی یا بستن لوله های رحمی رو هم انجام داد .. مادرم مخالف بود چون بچه خیلی دوست داشت ولی پدرم بخاطر اینکه جون مادرم در خطر بود موافقت کرد .. کیوان خیلی پسر شیرینی بود و خیلی محبوب بودو به همین خاطر خیلی لوس شده بود .. زمانیکه پدرم فوت شد حدودا نه یا ده سالش بود ..به دلیل اینکه سنش کم بود که پدرم فوت شد حرفش تو خونه خیلی برو بود ..من بلافاصله بعد از دیپلم پزشکی قبول شدم و تهران مشغول تحصیل برای همین زیاد سر به کار کیوان نمیذاشتم .. تااینکه درسم تموم شدو برگشتم شهرمون ... یه مطب باز کردم و هم زمان مشغول تحصیل دوره تخصصی نزدیک شهرمون شدم .. پدرم تازه فوت کرده بودو مادرم از پس کیوان برنمیومد .. یکی از دلایل تحصیلم نزدیک شهرم همین بود ... همزمان با درسم سرپرستی کیوان رو به عهده گرفتم ... خیلی به سختی کیوانو کنترل میکردم .. چون پسر کوچیکی بود و پدرم نبود زیاد بهش سخت نمیگرفتم ولی کیوان روز به روز بدتر میشد .. تو روزای سخت تخصص و نوجوونی کیوان بودم .. تحت فشار زیاد .. کیوان درس نمیخوندو مدام دعوا میکرد ... شیشه ای تو کوچه ازدستش در امان نبود ... تا اینکه خونم بجوش اومدو کاری که نباید میشد شد .. یه روز برگشتم خونه دیدم دم در خونه شلوغه .. نزدیک رفتم دیدم مادر یکی از بچه های محل دست پسرشو گرفته و جلوی در خونه مشغول دادو بیداده ... تا منو دید زد زیر گریه و گفت آقای دکتر ببین کیوان چکار کرده ! یه نگاه بهش کردم .. دماغش شکسته بود ... گفتم بیارش داخل .. پسره رو بردم داخل حیاط .. با یه دستمال تمیز دماغشو جا انداختمو یه کیسه یخ روش گذاشتم .. اگر همونطور ولش میکردم دماغش کج میشد .. خلاصه کار درمان رو تموم کردم .. تمام مدت مادرم از زن همسایه عذرخواهی میکرد .. این موضوع خیلی ناراحتم میکرد که بخاطر یه پسر لوس مادرم باید اینهمه خفیف بشه و عذرخواهی کنه .. کیوان هم توی حیاط قایم شده بود .. میدونستم کجا قایم شده ... کارم که تموم شد زن همسایه با پسرش رفت .. مادرم از چهره عصبانیم فهمیده بود که این بار کوتاه نمیام .. اومد جلو و گفت بخیر گذشت کیارش .. کاریش نداشته باش .. گفتم مامان بهتره دخالت نکنی ! مادرم نشست زمینو گفت اگر کاریش داشته باشی من میمیرم .. نگاهش کردم .. گفتم به این ترتیب پیش بره کار به همینجا میکشه ! بدون توجه به زجه های مادرم رفتم از کنار حیاط یه ترکه برداشتم و رفتم سراغ کیوان .. از تو سوراخش کشیدمش بیرونو کشون کشون بردمش توی انباری ... با اینکه دلم نمیخواست کتکش بزنم برای اولین بار تو تمام زندگیش کتکی بهش زدم که نمیتونست از جاش بلند بشه .. درسته قبلا زیاد گوششو کشیده بودم و چند باری با کمربند هم تهدید به زدن کرده بودم ولی بخاطر مادرم کاریش نداشتم .. ولی این بار گوشهامو به زجه های مادر بستم پا رو دلم گذاشتم و زدم .. بعد اومدم بیرون و درو قفل کردم وکلیدو برداشتم تا مادرم نتونه بیارتش بیرون ! برگشتم خونه .. مادرم التماس کرد کلیدو بدم ولی قبول نکردم .. بدون خوردن شام توی اتاقم خوابیدم .. تا صبح فکر کردم که اینطور نمیشه .. باید یه فکری کرد .. از اون روز تصمیم به مهاجرت گرفتم ... به خودم قول دادم هرجا رفتم کیوانم با خودم ببرم.... بعد از اون شب یک سالو نیم طول کشید تا کارای قانونی رو انجام دادم و برای استرالیا اقدام کردم ... کیوان حدودا 17 سالش بود که با هم به استرالیا رفتیم .. البته باید بگم بعد از کتکی که اون شب ازم خورد پسر خوبی شد .. فهمید که دیگه اجازه نمیدم که هرکاری دلش میخواد بکنه .. ولی تصمیم من جدی بود ... استرالیا زندگی خوبی داشتیم .. کیوان دبیرستانو تموم کردو وارد دانشگاه شد .. من هم همزمان دوره های تخصصی رو گذروندم و توی یه بیمارستان مشغول کار شدم .. تا اینکه به ریاست بیمارستان رسیدم ... وقتی با آلاله آشنا شدم حدودا سی و هشت سال داشتم .. بعد ازدواج کردیم .. کیوان تا مدتی با ما زندگی میکرد ... تا اینکه با پس اندازش تصمیم گرفت به ایران برگرده و کنار مادرم یه مدت زندگی کنه ... وقتی بهش نگاه میکردم میدیدم که چقدر این پسر تغییر کرده .. گرچه بعد از اون شب دیگه همچین کتکی بهش نزدم ولی خیلی سخت گیرانه مواظبش بودم .. گاهی گوششو میکشیدم و در حد چند تا ضربه کمربند تنبیهش میکردم ولی نه اونطور که آسیبی ببینه .. حتی موقعی که دانشگاه میرفت ... وقتی خواست به ایران برگرده مخالفت نکردم .. دیگه مرد کاملی شده بودو میتونست به درستی تصمیم بگیره .. ... وقتی با آلاله و بچه ها به ایران اومدیم دو سه سالی بود که کیوان با مادرم زندگی میکرد .. تو شهرمون یه شرکت زده بودو کارش به خوبی پیش میرفت .. تو کار ماشین آلات ساختمانی بود .... مادرم همیشه دعام میکنه و میگه که تو این پسرو نجات دادی ....دفعه آخری که مادرمو دیدم خیلی ضعیف شده بود .. کیارش مثل پروانه دورش میچرخید .. میخوام اگر بشه مادرمو با خودم به استرالیا ببرم تا مدتی پیش خودم باشه ... قبل از ازدواجم دوسه باری اومده بود ولی بعد از ازدواج دیگه نیومد ... وقتی به ایران رسیدیم با توجه به تعریفایی که از پسرعموی آلاله شنیده بودم خیلی مشتاق بودم ببینمش ... کسی که پدر آلاله خیلی دوستش داره و بهش احترام میذاره .. زمانیکه دسته گل به اون قشنگی رو تو فرودگاه دست آلاله دیدم با خودم گفتم نکنه پسرعموش نظری به آلاله من داشته باشه تا اینکه برای اولین بار تو خوه پدر آلاله دیدمش ... این مرد اونقدر متانت داشت که هرگونه شکی رو که نسبت بهش داشتم ازبین رفت ... با اون شخصیت محکم که از نگاهش میشد فهمید که ظاهر مهربون و خندونش یه نقابه ... گرچه الان دیگه شکی در دل پر محبتش نسبت به افراد خانوادش ندارم ولی شخصیتشو خیلی بیشتر میپسندم .. آرمان خان قراره تا ما اینجا هستیم برای آرشا بره خواستگاری .. اولین و آخرین خواستگاری که توش شرکت کردم خواستگاری خواهرم بود ... برای همین دوست داشتم دراین خواستگاری شرکت کنم ... هنوز یک روز از رسیدنمون نگذشته بود که خبر دادن باغو یکی از انبارهای آرمان خان آتیش گرفته .. آرمان خان و مامان راهی شهرستان شدن ... منم چون میدونستم دست تنها هستن برای کمک براه افتادم .. قبل رفتن به آلاله سفارش کردم حواسش به پسرا باشه .. آلاله تو همه چیز سخت گیره الا پسرا ... برای همین من همیشه مسئولیت تربیتشونو به عهده دارم ... زمانیکه شهرستان بودیم طی یه تماس با آلاله فهمیدم که پسرا تو خونه آراز پسرعموی آلاله دسته گل آب دادن ... ترقه ! چیزی که براشون غدقن کرده بودم ... نمیدونم چطور با خودشون از استرالیا آوردن اینجا ! اگر توی بار ازمون میگرفتن یه مشکل بزرگ پیش میومد ... از پشت تلفن دعواشون کردمو بهشون گفتم که برگردم به حسابشون میرسم ... وقتی برگشتیم هردوشون بخاطر این کارشون حسابی تنبیه شدن .. اطمینان پیدا کردم که کار اشتباهشون دوباره تکرار نمیشه ...اما نمیدونستم از وقتی اومدیم ایران این دوتا سربه هواشدنو زیاد به حرف من گوش نمیدن ... روز خواستگاری آلاله میخواست پسرا رو خونه بذاره اما من مخالفت کردم ... برای همین آلاله خواست که این دوتا رو خونه آراز بذاریم .. برای همین اول راهی خونه آراز شدیم .. وقتی وارد خونه آراز شدم از دیدن این خونه متحیر موندم ... یه خونه بزرگ با سه طبقه ولی در ظاهر یه ویلایی به نظر میومد .. یه نیم طبقه در بالا و یه طبقه در پایین داشت ... با ورود ما آرشا لباس پوشیده اومد و سلام کرد ... از تیپ و استایل آرشا یه لحظه موندم .. با خودم گفتم این تیپ برای خواستگاری ؟؟؟ روز عروسی چکار میخواد بکنه ؟؟؟ ولی به نظرم یه چیزی عجیب اومد .. پیرهنش مشکی بود ... یه مشکی زغالی خیلی قشنگ .. با اینکه برای خواستگاری معمولا سفید میپوشن ولی من خیلی خوشم اومد .. یه تیپ جدید و نو .. انگار آرمان خان هم خوشش اومده بود چون اعتراضی نکرد ..لاله خانم هم همینطور ولی آلاله شروع کرد به غر زدن .. کاری که من ازش متنفرم ! ولی نمیتونم درموردش صحبت کنم ... چون نمیخوام آلاله رو ناراحت کنم ... واقعیتش اینه که در تمام زندگیم از کسی نترسیدم ولی از آلاله چرا ... آلاله زنیه که اگر بخواد به هدفی برسه زمینو زمانو به هم میدوزه پس نباید سر راهش سبز شد .. اون لحظه هم از وقتایی بود که نمیشد بهش نزدیک شد ... میدونستم که یه حس حسادت و سلطه گریی آلاله روی آرشا داره .. اون لحظه به نظرم حس حسادت بود که فوران میکرد ... آلاله شروع کرد به غر زدن درمورد تیپو لباسو رنگو مدل مو و هرچی که به نظر میومد ... طوری شد که من کلافه شدم چه برسه به پدرش .. هرلحظه انتظار منفجر شدن آرمان خانو داشتم که یهو آراز بلند شدو بازوی آلاله رو گرفتو باخودش برد ... آلاله اولش خواست اعتراض کنه ولی بعد یه نگاه به صورت آراز کرد .. من که مَردَم و از آراز خیلی سنم بیشتره از دیدن صورت عصبانی و نگاه تیزش یه آن شوکه شدم ..آلاله بدون هیچ حرف اضافه ای مثل پر کاه تو دست آراز به حرکت دراومدو سریع باهاش رفت... یه نگاه به آرمان خان کردم .. لبخندی رو لباش بود که تاحالا ندیده بودم .. لبخندی حاکی از رضایت پیروزی و اطمینان .. رفتم نزدیکشو گفتم آرمان خان .. چی شد ؟؟؟ آراز زن منو کجا برد ؟؟؟ آرمان خان یه نگاه بهم کردو گفت نگران نباش ! برادر بزرگش بردش یکم گوششو بکشه ! همین ! کاری که نه تو عرضشو داری انجام بدی نه من ! نگاهش کردم .. آرمان خان خندیدو گفت اینهمه این بچه رو به کتک داد الان نتیجه کاراشو میبینه !!!! بهم نگاه کردو گفت تو یکی خوشحال باش ! تا یه مدت به کسی کاری نداره ! لبخندی زدمو گفتم خوبه ! برگشتم یه نگاه به پسرا کردم .. هردوتا ساکت نشسته بودن .. حتی پسرا هم میدونن که منم از مادرشون میترسم .. نفس عمیقی کشیدمو شروع کردم به قدم زدن .. توی خونه گشتم و تمام دکوریهایی که تو خونه بودو نگاه کردم .. نقاشیها کریستالها و تمام مجسمه های مرمری که هرکدوم به تنهایی ارزش هنری زیادی داشت .. تا اینکه آلاله اومد و از کنار سالن رفت سمت دستشویی میهمان که کنار سالن بود .. بعدم آراز اومد ... اومد سمت منو گفت پسرا با کوروش بازی کنن ؟؟ گفتم حتما ... بعدم به پسرا گفتم که حواسشون به رفتارشون باشه و کاری نکنن که دوباره تنبیهشون کنم ! و با آراز رفتن اتاق کوروش ... آلاله که اومد تو سالن نشست سرش پایین بود انگار اصلا اتفاقی نیوفتاده .. ولی هرکسی ندونه من خوب میدونم که این حالتش یعنی اعلام صلح و عقب نشینی .. آراز اومد و از آرمان خان خواست که کم کم راه بیوفتن ... ما هم رفتیم سمت ماشینا و راه افتادیم سمت خونه عروس .. وقتی خونه عروس خانم رسیدیم با ورودمون که با محبت صاحب خونه همراه بود خیلی برام دلپذیرو شیرین بود ... احترامی که به آراز گذاشته میشد و تعریفایی که ازش میشد نشون میداد که چه آدم سرشناسیه ... تمام طول خواستگاری ساکت بودم و از صحبتایی که میشد لذت میبردم .. درکمال تعجب آلاله هم ساکت بود .. انگار حرف آرمان خان درست از آب دراومد .. آراز حسابی گوش آلاله رو کشیده بود ...تمام این مدت که آلاله رو زیر نظر داشتم یه نفر دیگه هم زیر نظرم بود .. آرشا ... از موقعی که تو خونه آراز دیدمش ساکت بود تا توی مجلس خواستگاری .. طوری رفتار میکرد که هیچوقت ندیده بودم .. اون پسر شیطونو سرکش که فقط از باباش حساب میبرد خیلی صامت و موقر نشسته بود .. حالا میفهمم چرا اختیار آرشا رو آرمان خان به آراز داده .... تو راه خونه آراز بازم به آراز فکر میکردم .. یه مرد کامل .. از صحبتاش تو مراسم خواستگاری تا حرکاتش و رفتارش با خانمها و بقیه ... یه جنتلمن کامل .. با شعور و آگاه .. هرچی میگذشت بیشتر جذب شخصیتش میشدم تا وقتی که برگشتیم خونش ... وقتی تو حیاط از ماشین پیاده شدیم از تمیزی و مرتبی حیاط که مثل باغ بود لذت بردم .. آرمان خان میخواست از همون جلوی در برگرده ولی آراز اصرار کرد که بریم داخل .. من از خداخواسته رفتم تو ... ولی وقتی وارد شدیم با همهمه ای روبه رو شدیم ... یهو همه جا ساکت شد .. انگار یه اتفاقی افتاده بود .. همه با ترس به ما نگاه کردن مخصوصا بچه ها .. با خودم گفتم یه دردسر دیگه درست کردن .. نمیدونستم که چیه ولی حس خوبی نداشتم .. آرمان خان نشستو مامان لاله کنارش .. تارا و آلاله هم نشستن .. آرشا هم رفت قاطی بچه ها ... آراز که انگار فهمیده بود چیزی شده با عصبانیت گفت چی شده ؟؟ همه به هم نگاه کردن .. هیچ کس جیکش درنیومد .. کاملا مشخص بود که همگی از آراز حساب میبرن .. پریوش خانم شربت آوردو همه برداشتن .. منم نشستم ولی آراز ایستاده بود و با عصبانیت بهشون نگاه میکرد .. وقتی آرمان خان شربتش تموم شد روبه مامان لاله کردو گفت خانم ما بریم .. آراز خواست جلوشونو بگیره اما نتونست .. آرمان خان با یه لبخند گفت که بهتره از منطقه جنگی دور بشن .. بعدم با خانم رفتن .. تارا و آلاله هم رفتن داخل اتاق و ما موندیمو یه عده که یا ترس به آراز نگاه میکردن ! ...

آراز #

یه نگاه به همشون کردمو اول رو به ترنم کردم و گفتم اینجا چکار میکنی ؟ مگه نگفتم از اتاقت بیرون نیای ؟؟؟ هان ؟ ترنم گفت ببخشید بابا ... به آرام نگاه کردم فقط سرشو انداخت پایین خودش میدونه که نباید بیرون از اتاقش باشه .. به سمت اتاقشون با سر اشاره کردمو گفتم زود ! هردو سریع با احتیاط از کنارم رد شدنو رفتن سمت در .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو گفتم خوب ! حالا بگید اینجا چه خبره ! همه به هم نگاه کردن .. ساکت .. هیچ کس صداش درنیومد .. فقط آریا و شاهین به هم نگاه کردنو با عصبانیت به پسرا ... یهو پریوش از پشت سرم گفت ببخشید ارباب ! میشه من بگم ؟؟؟ برگشتم سمتشو گفتم بگو پریوش ببینم چی شده ؟؟؟ پریوش انگار خیلی عصبی بود ..گفت زمانیکه شما تشریف بردید پسرا اومدن توی سالن نشستن و مشغول بازی با گوشیاشون شدن ... ناتاشا تو اتاقش خواب بود که یهو از جاش پریدو من از طریق این بیسیم فهمیدم گریه میکنه .. پروانه و نادیا زودتر از من رفتن سراغش .. همین موقع از تو حیاط صدا اومد فهمیدم آب آوردن برای استخر .. حسین تو حیاط بود ... پسرا از جاشون بلند شدنو رفتن پشت پنجره .. خواستن برن از خونه بیرون که من نذاشتم .. گفتم خطرناکه .. گفتن از روی ایوون تماشا میکنن منم گفتم باشه .. همین که سرگرم آشپزخونه شدم صدای حسین از تو حیاط بلند شد .. هیچوقت ندیده بودم اینطور داد بزنه .. رفتم تو حیاط دیدم پسرا رفتن سراغ استخر و دورش میدون ... حسین هم داد میزد خطرناکه ولی گوش نمیکردن .. منم سریع رفتم بیرون هرچی گفتم گوش نکردن .. تا اینکه به آریا زنگ زدم که گوشی رو برنداشت .. زنگ زدم به شاهین ... شاهین گفت دارم میام .. توراه بود .. با آرش و نادر که یهو یکی از پسرا افتاد تو آبو بعدش کوروش .. سومی هم خودش پرید تو آب . ... همین موقع آریا از در اومد داخل .. همین که دید پسرا افتادن توی آب دوید سمت استخر که من دیگه نفهمیدم چی شد .. افتادم رو ایوون .. وقتی حالم جا اومد پروانه و نادیا بالاسرم بودن .. ناتاشا هم تو ایون بود .. شاهین و آریا سرتاپا خیس بودن .. آرشم انگار از سر زمین اومده بودو پاچه هاش بالا بود آستیناشم خیس ... یهو پریوش از یاد آوری این ماجرا ها حالش بد شدو سرش گیج رفت .. بازوشو گرفتمو کمکش کردم بشینه .. پروانه دوید سمت آشپزخونه و نادیا اومد بالاسرش ... کیارشم سریع اومد سمت پریوشو نبضشو گرفت .. همین موقع صدای رضا از پشت سرم اومد .. چی شده باز ؟؟؟ برگشتم سمتش .. رضا با منو کیارش سلام علیک کرد که یهو متوجه حال پریوش شد .. کیفش همراهش بود بازش کردو شروع کرد به معاینه پریوش .. کیارش آروم گفت حمله عصبیه .. رضا با تعجب به کیارش نگاه کردو گفت حمله عصبی ؟؟؟ پریوش ؟؟؟ کیارش گفت آره .. رضا بازوی پریوشو گرفتو برد سمت دیگه سالن که دوتا کاناپه بود .. پریوش دراز کشید .. کیارش ایستادو کارو به رضا سپرد .. برگشتم سمت آریا و شاهین گفتم بگید ببینم چی شده ؟؟ آریا گفت از بالای ساختمون دیدم بچه ها دور استخر میدون ... احساس کردم که الانه یه اتفاقی بیوفته سریع برگشتم خونه ... یکی از این دوتا وروجک افتاده بود توی آب .. البته بعدا فهمیدیم که خودش پریده .. قبل از عکس العمل من اون دوتا هم پریدن ... منم نمیدونستم خودشون پریدن با لباس پریدم تو آب ... همین موقع شاهین آرشو نادر رسیدن ..شاهینم کتشو درآوردو با لباس کار پرید توی استخر .. نادر و آرش هم کمک کردن درشون آوردیم .. آب سرد بود خیلی ... بعدم دیدیم پریوش حالش بهم خورده .. یه نگاه به سه تاشون کردم .. هرسه تایی سعی کردن پشت نادیا و نادر قایم بشن ...... یه نگاه به کیارش کردم .. از عصبانیت صورتش سرخ شده بود .. البته منم دست کمی نداشتم .. به سه تاشون اشاره کردم بیاید جلو ببینم ! کوروش اول اومد جلو .. چون خودش میدونه اگر به حرفم عمل نکنه یه تنبیه به تنبیهاش اضافه میشه . بعد دوقلوها اومدن .. با فاصله از باباشون ایستادن .. کیارش رو کرد بهشونو گفت مگه بهتون نگفتم شیطنت نکنید ؟؟؟ نگفتم اگر بشنوم کاری کردید حسابی تنبیهتون میکنم ؟؟؟ هان ؟؟؟؟ پسرا با من من گفتن بابا ما شنا بلندیم ... کیارش یهو فریاد زد غلط کردید بلدید ! گفته بودم نشنوم ازتون ناراضین !! من میدونمو شما دوتا ! من فقط به کوروش اشاره کردم برو اتاقت ! کیارش یه نگاه بهم کردو گفت اجازه هست از اتاق کوروش استفاده کنم ؟؟ نگاهش کردمو گفتم البته ... کیارش رفت جلو و گوش پسراشو گرفتو بردشون سمت اتاق کوروش .. کوروش کنار در ایستاده بودو نگاهم میکرد .. نمیدونست بره داخل یا نه ... گفتم برو اتاق ناتاشا تا بیام ! کوروشم سریع رفت .. ناتاشا کنار نادیا ایستاده بودو نگاهم میکرد .. یاد رفتارش با مادرش افتادم .. گفتم تو هم برو اتاق پروانه ! بجم ! برگشتم سمت آریا و شاهین .. موهای هردوشون خیس بود .. گفتم برید موهاتونو خشک کنید ! آریا گفت چشم و همراه شاهین رفت .. شاهین این روزا بدون عصا راه میره ولی خیلی آروم که به پاش فشار نیاد ... آرشا هم بلند شدو با نادر رفتن دنبال شاهین و آریا .. رفتم سمت رضا .. گفتم حال پریوش چطوره ؟؟ رضا گفت خوبه .. براش یه سرم وصل کرده بود .. گفت اینجا استراحت کنه تا سرمش تموم بشه .. بعدش بره خونه فقط بخوابه ... گفتم باشه ..رضا بلند شدو گفت چه خبر ؟ بازوشو گرفتمو از پروانه و نادیا دور شدیم .. گفتم بهش گفتم .. اولش شوکه شد ولی الان خوبه .. آلاله باهاش تو اتاقه .. گفت پس من میرم .. گفتم برای چی ؟؟ بمون ! میخوام با کیارشو آلاله آشنات کنم .. گفت دختر عموت ؟؟؟گفتم آره .. قبل از اینکه صحبت دیگه ای بکنیم تارا و آلاله صحبت کنان از اتاق بیرون اومدنو وارد سالن شدن .. آلاله رو به رضا معرفی کردمو سه تایی مشغول حرف زدن شدن .. منم با یه عذرخواهی رفتم سمت اتاق ناتاشا ... درو باز کردمو داخل شدم .. درو پشت سرم بستم و قفل کردم ... کوروش سریع از جاش بلند شدو سرشو انداخت پایین .. رفتم روی مبل کنار اتاق نشستم و روبه رومو نشون دادمو گفتم بیا اینجا ! کوروش با ترس اومد و نزدیکم ایستاد .. گفتم خوب ! تو دوروز پیش بابت شیطنت تنبیه نشدی ؟؟ با این دوتا وروجک ؟؟؟ هان ؟ بازم امروز یه کار جدید کردی ؟؟ با بچه های کوچیک تر از خودت رفتی سر استخر که تازه پر شده ؟؟ بهت نگفته بودم مواظب رفتارو کارات باش ؟؟؟ کوروش همینطور ساکت سرش پایین بودو به حرفام گوش میکرد .. گفتم حالا باهات چکار کنم ؟؟؟ خودت خوب میدونی که عاقبت کارت چیه ... همون موقع میدونستی که به محض اینکه برگردم حسابی تنبیهت میکنم .....خوب ! میخوای تا مهمونا هستن اینکارو انجام بدم ؟؟؟ آره ؟؟....... ولی الان این کارو نمیکنم .. وقتی مهمونا برن به حسابت میرسم .. مطمعن باش کاری میکنم تا صبح گریه کنی! تا مدتهایی هم از استخر محرومت میکنم ...کوروش همینطور که سرش پایین بود نفسش درنمیومد .. انگار از این ماجراجویی و شیطنت لذت برده بود .. خندم گرفت .. این بار نه میلرزه نه گریه میکنه نه بهانه میاره .. فقط سرش پایینه چون میدونه اگه سرش بالا باشه ممکنه همین الان و همینجا به حسابش برسم .. از جام بلند شدم .. سریع یه قدم رفت عقب ... گفتم برگرد برو تو اتاقت ! زود ! آروم گفت چشم .. منم دراتاقو باز کردمو رفتم بیرون .. وارد سالن که شدم کیارش کنار تارا و آلاله و رضا نشسته بود .. اخماش تو هم بود ولی آروم به نظر میرسید .. تا وارد سالن شدم رضا و کیارش از جاشون بلند شدن ولی خانمها یه لبخند زدن .. از صورت آلاله معلوم بود خوشحاله ولی سعی کرد با من چشم تو چشم نشه .. به رضا و کیارش با دست تعارف کردم بشینن و خودم روی مبل جای مخصوص خودم نشستم .. تارا رو کرد به منو گفت عزیزم امشب آلاله جون و کیارش خان باید شام پیش ما بمونن ... یه زنگ میزنم نازنینو رامینم بیان جمعمون جمع میشه .. لبخندی زدمو گفتم حتما عزیزم .. کیارش همونطور که لم داده بود گفت اول باید بگم کیارش .. از لقب خان خوشم نمیاد ... همه همه جا کیارش صدام میکنن ... بعد باید بگم که بعد از این خرابکاریی که این وروجکا کردن نمیخوام بیشتر از این این مزاحمتون بشیم .. لبخندی زدمو گفتم من به این خرابکاریا عادت دارم ... یک روز نمیشه توی این خونه از این خرابکاریا نشه .. یکم کنار ما باشید متوجه میشید .... رضا خندیدو گفت کیارش جان .. اینجا از بزرگو کوچیک مشغول شیطنتنو تنبیه شدن یه امر عادیه ! .. خودتو ناراحت نکن ... کیارش نگاهم کردو گفت فعلا که این دوتا یه کتک حسابی خوردن .. بریم خونه هم از تبلتو گوشی محرومشون میکنم ! قبل از اومدن بهشون اخطار کرده بودم .. نمیدونم چرا پاشونو اینجا گذاشتن همه چی یادشون رفت ... رضا خندیدو گفت خاصیت این خونه همینه .. وقتی آدم پاشو میذاره توش انگار وارد یه دنیای دیگه میشه ... همه چی یادش میره .. شایدم خاصیت صاحب خونست .. بعدم با شیطنت یه نگاه بهم انداخت ... خواستم جوابشو بدم ولی خانمها نشسته بودنو درست نبود .. گفتم دکتر جون بعدا جوابتو میدم .. الان در حضور دوتا خانم نمیشه ! رضا زد زیر خنده و گفت نگفتم ؟؟؟ کیارش از خنده ما خندید .. رضا از جاش بلند شدو گفت سرم پریوشو جدا کنم بفرستمش بره استراحت کنه .. گفتم بسیار خوب ... کنار سالن درست کنار پنجره در دورترین نقطه نسبت به جاهای دیگه یه نشیمن دنج داشتم که اگر موقع مهمونی میخواستم مردونه با مهمونام بشینیم از بقیه جدا باشیم .. از جام بلند شدمو گفتم کیارش جان بریم کنار سالن بشینیم .. الان همه بچه ها میان اینجا شلوغ میشه .. ما راحت باشیم تا اونا هم راحت باشن .. لبخندی زدو گفت البته .. باهم رفتیم گوشه سالن .. کیارش سرشو نزدیک گوشم کردو گفت کیارش خالی برام بهتره ... کیارش صدام کن لطفا ... گفتم بسیار خوب .. شما هم منو آراز صدا کن .. اینطوری بهتره .. گفت البته ولی جایگاه شما تو خانواده و فامیل یکم اینو مشکل میکنه .. خندیدمو گفتم نه مشکلی نیست .. وقتی نشستیم رضا اومد کنارمون نشست .. گفت نمیخواست بره .. بهش فشار آوردم تا رفت .. گفت زنگ زده کمکی بیاد ! نگران ما بود ..گفتم پریوش در هر حالتی حواسش هست ... همین موقع در خونه باز شدو یکی از مستخدمینی که برای تمیز کاری و کمک به پریوش همیشه میاد وارد شد .. سریع اول رفت پیش تارا بعد رفت تو آشپزخونه .. رو به کیارش کردمو گفتم با پسرا چکار کردی ؟ گفت آخ ! گفتی پسرا یادم اومد کتمو تو اتاق کوروش گذاشتم .. ... هیچی ..هردوتاشون تنبیه شدن ! حسابی کمربند خوردن ولی تنبیه اصلیشون باشه برای خونه ! اگر خونه خودمون بودیم کاری میکردم تا مدتهایی نتونن بشینن ! این دوتا وروجک میدونن حرفی رو که میزنم باید انجام بدن وگرنه بد کتکی میخورن ! رضا نگاهم کردو گفت خوبه مشابهت پیدا شد ! کیارش نگاهم کردو خندید .. کم کم بچه ها جمع شدن .. شاهین آریا آرشا و نادر رفتن تو سالن .. نادیا و آسا هم کنارشون نشستن .. آرش بعد از همه اومد .. پروانه هم مادرشو گذاشته بود خونه و اومده بود .. خلاصه همهمه شد .. همین موقع به آریا اشاره کردم سریع اومد . گفت بله داداش .. بهش گفتم یکی از مشروبای منو از اتاق با گیلاس بیاره ... درضمن از اتاق کوروش کت کیارشو هم باخودش بیاره .. گفت چشم و سریع رفت... بعد از چند دقیقه اومد با خودش یه بطری از مشروب سبک و چند تا گیلاس آورد .. کت کیارشم دستش داد ... برای کیارش رضا و خودم کمی مشروب ریختم .. شیوا مستخدمی که پریوش خبر کرده بود وسایل پذیرایی رو مهیا کردو رفت .. رضا نگاهم کردو گفت به پسرا نمیدی ؟؟؟ گفتم نه ! لازم نیست مشروب بخورن ... نگاهی به کیارش کردمو گفتم برای آلاله بریزم ؟ کیارش گفت آلاله مشروب نمیخوره .. بهش نمیسازه .. حالش بد میشه .. براش غدقن کردم .. گفتم بسیار خوب .. تارا هم براش خوب نیست .. کیارش لبخندی زدو گفت یه سوال خصوصی بپرسم ؟؟؟ گفتم بفرمائید ... گفت از نظر کارم میگم .. میخوام ببینم درست تشخیص دادم یا نه ... احساس میکنم تارا بارداره ... درسته ؟؟ یه نگاه به رضا انداختمو دوباره رو به کیارش کردم وگفتم بله ... ولی کسی هنوز خبر نداره .. خندیدو گفت باشه .. پس منم چیزی نمیگم .. گفتم ممنونم ... بعد شروع کردیم به صحبت ...

شاهین #

از صبح تو شرکت مشغول کار بودم .. سرم خیلی شلوغ بود .. توی مدتی که به قول خودم دورکاری داشتم تمام کارام تلنبار شده بود .. کارایی که اگر عقب میوفتاد رئیس پوستمو میکند .. وقتی ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت 3 بعدازظهره ... از صبح انگار از جام بلند نشده بودم .. سرمو برگردوندم دیدم آرش نگاهم میکنه .. گفت تموم شد ؟؟؟ گفتم چی ؟؟ گفت همونی که بهش چسبیدی ! گفتم چکار کنم کارام مونده بود .. آرش سرشو تکون داد .. از صبح فقط چایی و نسکافه خورده بودمو مثل سنگ تکون نخورده بودم .. رو کردم به آرشو گفتم آخه مرتیکه ! تو که میبینی من همینطور غرق کارم ... نباید یه ندایی بهم بدی ؟؟؟ کمرم خشک شده !! آرش از جاش بلند شدو گفت هرچی بهت گفتم هی گفتی باشه .. باشه .... دستمو گذاشتم روی شکممو گفتم گشنمه ... آرش گفت پاشو بریم غذا بخوریم .. گفتم باشه .. از جام بلند شدمو به زور کمرمو صاف کردم .. رفتیم سمت اتاق کنفرانس که ما کرده بودیمش غذاخوری .. زنگ زدم نادر .. امروز آرشا نیست .. گفتم بیاید ناهار .. گفت باشه .. پنج دقیقه نشد که با سینا اومدن .. نشستیم تو اتاق تا غذا بیارن .. چهره سینا کمی گرفته بود . گفتم چه خبره سینا ؟ خوبی ؟ سرشو بلند کردو گفت خوبم .. گفتم چی شده ؟؟؟ نگاهم کردو گفت کیهان کلافم کرده ... بعدم ماجرای دعوا کردنشو تعریف کردو بعد درساش .. گفت از وقتی فهمیدم درساش افت کرده کلافه ام .. شنبه رفتم مدرسه .. از مستخدم جلوی در ازش شاکی بود تا دبیرا .. وقتی شب برگشتم خونه دلم نیومد دوباره کتکش بزنم .. گوشیشو گرفتم ..گفتم خوب میخونه ! نگاهم کردو گفت چیو میخونه سال تحصیلی تموم شد ... دوتا امتحانش مونده بود که اونم شنبه دادو دیروز .. یه مشکلی تو مدرسه پیش اومده بود این دوتا امتحان عقب افتاده .. میدونم نمراتش کم میشن .. برای دانشگاهش به مشکل میخوره .. گفتم حرص نخور .. درست میشه .. گفت چی درست میشه ؟؟ بهش گفتم فقط منتظرم نمراتت بیاد ! اونوقت بهت میگم نتیجه درس نخوندن چیه ! همیشه با هر شیطنتی که میکرد درساشو میخوند چون میدنست که درس نخونه به حسابش میرسم ... ولی با این کارای اخیرش میدونم نمراتش کم میشه .. بعد دستاشو مشت کردو گفت به حسابش میرسم .. فقط منتظر نمراتشم ! گفتم بسه ! فعلا موقع غذاست ... سینا گفت تو هیچوقت کاری به درس خوندن خواهرت نداری ؟؟ گفتم نه .. وقتی ایران بودن بچه بودو مامان به درساش میرسید بعدم که رفتن دبی ... من که همیشه درسم زیر نظر بابام بود .. همیشه هم سرش کتک خوردم ... یعنی حداقل ماهی یه بار برای نمراتم کتک میخوردم .. جزء روتین زندگیم شده بود .. سارا البته نه زیاد .. وقتی من برای درس نخوندنام کتک میخوردم اون بیشتر میخوند از ترسش .. همینطور که تعریف میکردم میخندیدم .. سینا نگاهم کردو گفت .. منم با بابام طرف بودم .. بچه اول بودمو بابام خیلی روم حساس بود .. بعد برگشت سمت نادرو گفت تو چی نادر ؟ نادر گفت راستش من .. پریدم وسط حرفشو گفتم این که خرخون مدرسشون بوده ! الانشم وقتی تو جمع میشینه یه کتاب دستشه .. گوشش با ماست چشمش رو کتاب .. نادر خندیدو گفت اینطورا هم نیست .. وقتی دبستان بودم درسم خوب بود ولی وقتی به دبیرستان رسیدم با بچه هایی دوست شدم که بیشتر شیطون بودن تا درس خون .. منه شاگرد اول شدم شاگرد آخر .. اون روزا بابا با ما زندگی میکرد .. خیلی هم سخت میگرفت مخصوصا رو درس خوندن من .. نادیا که میخوند .. یه چند باری مدرسه بهش اطلاع داد که درس نمیخونم .. خوب ... همون چند بارم کتک حسابی خوردم .. بعدم وادارم کرد از دوستام فاصله بگیرم .. از کوچه جمعم کردو نشوند سر درس .. دوباره برگشتم به شاگرد اولی ... ولی سال اول دبیرستان برام چیز دیگه ای بود .. هم خوش گذشت هم زیاد کتک خوردم .. ولی بعدش دیگه فقط درس بود .. همینطور که حرف میزدیم آرش میخندید .. من که میدونستم آرش دست کمی از خودمون نداره ... سینا یه نگاه به آرش انداختو گفت چرا میخندی ؟؟ کتک خوردن ما خنده داره ؟ آرش خودشو روی صندلی کشو قوس دادو خستگی در کرد ... گفت نه .. یاد خودم افتادم با بابام ... منم سر درس خوندنم خیلی کتک خوردم .. بابام خیلی سخت میگرفت .. من هم شیطون بودم هم از زیر درس خوندن در میرفتم .. حداقل ماهی یه بار بابامو میخواستن مدرسه و بعدش یه کتک سیر میخوردم .. دبیرستانم بیشتر به این منوال گذشت ... سینا گفت معمولا بچه های اول وضعشون همینطوره ... پدر مادرا بیشتر روشون حساسن .. خلاصه همینطور که حرف میزدیم غذامونو خوردیم .. گفتم پسرا من امروز خیلی خسته شدم .. پامم کم کم داره درد میگیره .. بریم خونه .. فردا هم که تعطیله ... سینا گفت من که کارم تمومه .. به نادر نگاه کردمو گفتم نمیخوای بری دانشگاه ؟ نادر یکم مردد نگاهم کردو گفت نه .. نمیرم .. بعدم ازجاش بلند شد .. نمیدونم چرا یه جورایی مشکوک میزنه .. آرش گفت به لطف شاهین خان امروز خیلی کار کردم کمرم درد میکنه .. بریم .. بلند شدیمو جمعو جور کردیم .. سینا گفت اگر میخواید بیاید باهم بریم .. گفتم نه .. با آرش میریم . گفت باشه .. پس من میرم .. بعدم زودتر از ما رفت .منو نادر هم سوار ماشین آرش شدیمو راه افتادیم ... توی راه حواسم به نادر بود .. خیلی توفکره ..بدون اینکه نگاهش کنم گفتم چیزی شده ؟ دیدم جواب نداد .. صدامو بلند کردمو گفتم باتوام مرتیکه ! یهو سرشو سمت من برگردوند . گفت چی شده؟؟؟ گفتم نمیدونم تو بگو ! یکم نگاهم کردو گفت چیزی نیست .. دوباره به بیرون نگاه کرد .. فهمیدم یه چیزی هست .. بدم یه چیزی هست .. گفتم حرف بزن ببینم چی شده ! نادر گفت هیچی داداش .. یهو برگشتم سمتش .. گفتم حرف میزنی یا نه ؟؟؟ نگاهم کردو گفت استادم .. گفتم بازم استادت ؟ سر این استاد یه کتک حسابی نخوردی ؟ بازم میگی استادم ؟ گفت من کاری ندارم اون ول نمیکنه ! میترسم کاری کنم این ترم بندازتم .. گفتم این مشکل فقط به دست رئیس حل میشه .. گفت نه توروخدا ! پسردائی بفهمه منو میکشه ... قبلا اتمام حجت کرده ! گفتم بیچاره همینطور که من فهمیدم رئیسم میفهمه .. اون از منم تیز تره ! پس بهتره مخفی کاری نکنی ! نادر سرشو انداخت پایین .. فکر کنم داشت دودوتا چهارتا میکرد چکار کنه ...همین موقع پریوش زنگ زد از لهنش ترسیدم .. گفتم چی شده پری جون ؟؟؟ گفت شما کی میاید ؟؟ گفتم توراهم چطور ؟؟ گفت هیچی و قطع کرد .. گفتم آرش بجم ! گاز بده انگار یه چیزی شده ! آرشم از خدا خواسته گاز داد ...وقتی رسیدیم درو باز کردمو رفتیم داخل .. فقط دیدم سه تا پسرا تو استخرن و آریا با لباس پریده تو آب .. دیگه نفهمیدم چی شد .. فقط کفشو کتمو درآوردم و پریدم توی استخر .. آریا یکیشونو کشوند کنار استخر منم کوروشو کشیدم .. آرش ونادر کنار استخر بودن . آرش پسرا رو میکشید بیرون و نادر میبرد کنار .. سه تاشون که دراومدن منو آریا هم اومدیم بیرون .. گفتم معلوم هست اینجا چه خبره ؟ دیدم حسین آقا کنار استخر نشسته .. انگار حالش بهم خورده .. رفتم طرفش گفتم خوبی ؟؟ گفت بله پسرم .. خدا شما رو رسوند .. برگشتم سمت ایوون .. پری جون انگار غش کرده بود .. نادیا و پروانه بالا سرش بودن ..ناتاشا هم با حسرت از روی ایوون به استخر نگاه میکرد .. چند دقیقه طول کشید تا همه از شوک دراومدن .. یهو آریا کمربندشو باز کردو کشید بیرون ... اولین ضربه روپای کوروش فرود اومد .. بعدم به اون دوتا وروجک زد .. اونا هم بدناشون خیس بود کمربند بد رو پاشون نشست .. سریع رفتم جلو آریا رو گرفتم .. گفت ولشون کن ! نمیبینی خیسن ؟ گفت اتفاقا خوبه خیسن .. حسابی دردشون میاد ! گفتم فعلا ولشون کن تا باباهاشون بیان ! رو کردم به سه تا موش آبکشیده که میلرزیدن .. گفتم برید داخل ! زود ببینم ! سه تاشون از خدا خواسته از ترس کمربند آریا دویدن داخل خونه .. دخترا هم پشت سرشون رفتن .. رفتیم بالا .. پریوش روی نیمکت تو ایوون نشسته بود .. گفتم خوبی پری جون ؟؟؟ نگاهم کردو گفت خوبم .. فقط یکم ترسیدم ... گفتم پاشو بریم داخل ... دستشو گرفتمو رفتیم تو .. حسین آقا هم پشت سرم ما اومد .. پروانه دنبال پسرا رفته بودتو اتاق کوروش تا خشکشون کنه و از لباسای کوروش بهشون بده .. نادیا هم رفته بود تو آشپزخونه یه شربت درست کنه اعصاب بقیه برگرده سر جاش .. آریا هم کمربند به دست وسط سالن ایستاده بود .. گفتم بریم لباسامونو عوض کنیم ... به آرش نگاه کردمو گفتم تو هم راه بیوفت .. گفت من لباس ندارم .. گفتم ما که داریم .. یا زنگ بزن آسا بیاره .. گفت اینطوری بهتره .. گوشیشو درآوردو به آسا زنگ زد .. رفتیم سمت سوئیت .. یه شلوار اسلش دادم به آرش گفتم بپوش فعلا .. از دستم گرفتو شلوارشو عوض کرد .. منو آریا هم لباسامونو عوض کردیمو بدون اینکه موهامونو خشک کنیم رفتیم سمت سالن .. گفتم خوب شد گوشیمو توی جیب کتم گذاشته بودم ! آریا نگاهم کردو گفت خدمت این سه تا میرسم ! گفتم ولشون کن ! مطمعن باش باباهاشون بدتر از این باهاشون میکنن .. رفتیم پایین سه تا وروجک روی مبل نشسته بودن .. با دیدن ما مخصوصا آریا بلند شدن پشت نادیا پناه گرفتن .. ما که رفتیم نشستیم گفتم بشینید ! کسی باهاتون کاری نداره .. باباهاتون بیان خودشون میدونن باهاتون چکار کنن ! همه که نشستن جَو آروم شد .. گفتم بگید ببینم ! لب استخر چکار میکردید ؟ هان ؟ سه تایی به هم نگاه کردن .. آریا که هنوز عصبانی بود یهو از جاش بلند شدو گفت تا کمربندمو در نیاوردم حرف بزنید ببینم ! کوروش گفت عمو جون .. آب ... استخر .. آریا یه قدم بهشون نزدیک شدو دستاشو تو جیب شلوارش کرد .. این حرکت منو یاد رئیس انداخت .. وای !!! رئیس بیاد پوست کوروشو میکنه ! مطمعنم ... همین پریروز بود سر ترقه کتک خورد . براش درس عبرت نمیشه ... همینطور که آریا پسرا رو سیم جین می کرد ترنم و آرام اومدن تو سالن .. آرام گفت چه خبره ؟؟ چی شده ؟؟ آریا که همینطور عصبانی و عصبانی تر میشد گفت هنوز نشده ! قراره بشه ! نگاهم به ناتاشا افتاد که با تعجب به پسرا نگاه میکرد .. آروم صداش کردم ... گفتم بیا کنار من بشین ! آروم اومد سمتم و کنارم نشست .. گفتم چی شده ؟؟؟ چرا اینجوری نگاه میکنی ؟؟؟ گفت این دوتا خیلی شبیهن ... گفتم خوب ؟؟؟ گفت اگر با یکیشون دوست بشم چطوری بشناسموشون ؟؟؟ اگر اشتباهی بوسشون کنم... یهو چشمام گرد شد .. با خودم گفتم خوبه رئیس نیست وگرنه همینجا لبو دهنشو میدوخت ! گفتم آهای ! دختر !! حواست باشه چی میگی ! حرفای باباتو فراموش کردی ؟؟ میخوای بهش بگم ؟ برگشت سمتمو گفت نه .. خواهش میکنم شاهین .. نگو بهش .. بشنوه منو تنبیه میکنه ! .. گفتم دیگه نشنوم ! گفت چشم .. آروم کنار گوشش گفتم به مامانت زنگ زدی ؟ یه نگاهی بهم کردو گفت از کجا میدونی ؟ لبخندی زدمو گفتم میدونم دیگه ... بهتره قبل از اینکه بابات دوباره تنبیهت کنه زنگ بزنی .. اخم کردو گفت نمیکنم ! دوست ندارم .. گفتم باشه .. نکن .. وقتی بابا دوباره تنبیهت کرد متوجه میشی ! شونه هاشو بالا انداختو به پسرا نگاه کرد .. انگار نمیخواد از خر شیطون بیاد پایین .. اینجوری رئیسم ول نمیکنه .. مطمعنم جلوش کوتاه نمیادو این دختر خانم یه کتک دیگه درپیش داره ... همینطور که با ناتاشا حرف میزدم همه باهم مشغول بودن که یهو در سالن باز شدو عمو آرمان و رئیس اومدن داخل ...همه ساکت شدن ... نمیدونم چی میشه .. ولی عاقبت خوشی در انتظار این سه تا نیست ...

آراز #

یکم با کیارشو رضا صحبت کردیم .. از آرشا و خواستگاریش تا دوباره حرف پسرا پیش اومد .. کیارش نگاهم کردو گفت تو با پسرت چکار کردی ؟؟؟ از قیافش معلوم بود فعلا کاریش نداشتی ... گفتم بهش گفتم شب بخاطر کاری که کرده تنبیهش میکنم .. کیارش گفت چرا ؟؟ نگاهش کردمو گفتم این چند ساعت فرصت میکنه به کاراش فکر کنه و منتظر تنبیهش باشه .. همیشه انتظار برای تنبیه شدن از خود تنبیه ترسناک تره .. کیارش خندیدو گفت آره .. اینو قبول دارم .. رضا گفت چند وقتی با آراز بگردی نکاتی درمورد تربیت بچه ها ازش یاد میگیری که شاید هیچ وقت بهش فکر نمیکردی .. کیارش گفت واقعا .. گفتم آرام از بچگیش زیر نظر من بود .. حتی زمانیکه مادرو پدرم باهم بودن .. مامان بابام خیلی کار میکردن .. یا مهمون داشتن یا مهمون بودن .. برای کارای شرکت مدام تو سفر بودن .. برای همین آرام رو من بزرگ کردم .. حتی آریا از زمان دبیرستان زیر نظر من بود .. میشه گفت من بزرگشون کردم .. برای همین تجربه زیادی تو بزرگ کردن بچه ها مخصوصا نوجوونا دارم .. کیارش نگاهم کردو گفت منم برادرمو بزرگ کردم .. البته یه چند سالی .. کیوان برادر کوچیکترم ... با خودم بردمش استرالیا .. اونجا سربه راه شدو دانشگاه رفت .. یه چند سالی هست که اومده ایران با مادرم زندگی میکنه .. اینجا موفقه .. گفتم که باعثش تویی .. لبخندی زدو گفت شاید .. دیگه نزدیک شام بود .. به آریا اشاره کردم سریع اومد .. گفتم یه آمار بگیر ببین امشب چی بخوریم .. همین موقع نازنین و رامین اومدن .. گفتم دیگه تکمیل شدیم .. میخوام ببینم امشب کی چی میخوره ... از همه حتی مهمونا .. لبخندی زدو گفت چشم .. گفتم آرامو ترنم هم صدا کن بیان تو سالن .. به اندازه کافی تنبیه شدن .. ایندفعه لبخندش به خنده تبدیل شدو گفت چشم داداش .. با سر اشاره کردم بره .. یه نگاه کردم به کیارش .. گفتم شما چی میل دارید ؟؟ فست فود یا کباب ؟ کیارش گفت دورهم بودن مهمه .. هرچی باشه من دوست دارم .. به رضا نگاه کردم .. رضا گفت تو هرچی بخوری منم دوست دارم عزیزم .. اخم کردمو گفتم نذار جلوی کیارش ضایت کنم ! رضا از جاش بلند شدو گفت ببخشید .. من برم یکم نامزد بازی ! دلم برای عشقم تنگ شده ... اخمامو بیشتر کردمو هشداری اسمشو صدا زدم ... رضا !!!!! رضا همینطور که میرفت خندیدو گفت باشه بابا .. رفتم ... کیارش نگاهم کردو گفت گاهی دوستید گاهی برادر زنو داماد ؟؟؟ گفتم گاهی هم برادر .. گاهی هم هرسه تاشون باهم ... ولی بیشتر بزرگتر نادیا هستم .. نمیذارم اختیار دخترا از دستم در بره ... کیارش خندید .. بلند شدمو گفتم بریم کنار بقیه .. گفت بریم .. رفتیم پیش بقیه .. کیارش کنار آلاله نشست منم روی مبل خودم که مثل همیشه کسی ننشسته بود .. بلند گفتم خوب ! همه ساکت شدن .. گفتم شام چی داریم ؟؟؟ آریا گفت من از همه سوال کردم .. نصف فست فود و نصف کباب .. گفتم هرکی هرچی میخواد سفارش بدید .. آریا گفت داداش شما ؟ یه نگاه به تارا کردم .. گفتم عزیزم شما چی دوست داری ؟ تارا خندیدو گفت دلم کباب میخواد .. برگ .. کوبیده هم میخوام .. برگشتم سمت آریا گفتم منم مثل تارا .. آریا با تعجب به تارا نگاه کرد .. شاهین گفت واقعا ؟؟ تو که از کباب بدت میومد ؟ تارا گفت الان دلم میخواد ... آلاله گفت منم نظرم تغییر کرد .. منم کباب میخوام .. کیارش گفت هرچی خانم بگه همونه ... رضا گفت منم که تکلیفم معلومه ... نادیا گفت عزیزم من فست فود میگیرم باهم شریکی میخوریم ! رضا چشمکی زدو گفت باشه !گفتم خوب ! سفارش بده ! موقع شامه ! آریا گفت چشم .. ولی داداش .. کوروش ..لازم نیست ازش بپرسم ؟ یهو جدی شدمو گفتم نه .. لازم نیست ! براش خودت سفارش بده .. امشب نباید اجازه بدم شام بخوره ولی این بار بخاطر مهموناش از این تنبیهش میگذرم .. حالا انجامش بده ! آریا نگاهم کرد گفت چشم داداش ...به کیارش نگاه کردم گفتم پسرا ؟؟؟ کیارش گفت اگر خونه بودیم امشب از شام محروم بودن ولی براشون پیتزا بگیریم .. لبخندی زدمو گفتم شیوا ! شیوا سریع اومد جلو و گفت بله ارباب... درخدمتم .. گفتم توی اتاق کوروش سفره پهن کن .. گفت چشم .. روی میزم میتونم .. با اخم گفتم نه ! همونی که گفتم ! روی زمین ! گفت بله ارباب .. زود رفت .. یه نگاه به کیارش کردم .. آروم سرشو تکون دادو نظرمو تایید کرد .. یه نگاه به دخترا کردم که کنار هم نشسته بودن و پسرا دورشون جمع شده بودن .. بلند گفتم شیوا کمک میخواد ! دخترا سریع بلند شدنو رفتن سمت آشپزخونه .. یه نگاه به پسرا کردم .. یکی یکی بلند شدنو دنبال دخترا رفتن .. سرمو برگردوندمو روی مبلم لم دادم .. درست مثل همیشه که ریاست و تسلطمو روی خانوادم نشون میدادم .. تارا از کنار آلاله بلند شدو رفت سمت آشپزخونه .. بلند صداش کردم ..تارا اومد سمتمو گفت بله عزیزم ؟ گفتم بشین .. گفت برم آشپزخونه ببینم چه خبره ... نگاهش کردم ..گفتم بشین کنارم ! از نگاهم فهمید که باید از حرفم اطاعت کنه .. آروم نشست .. گفتم کنار خودم باش عزیزم .. تارا تکیه داد .. گفتم مواظب خودت باش .. اگر نمیخوای بفرستمت توی تخت .. تارا نگاهم کردو گفت خواهش میکنم .. گفتم پس به خودت فشار نیار ! فقط گفت چشم .. سرمو تکون دادمو گفتم خوبه .. نفس عمیقی کشیدمو گفتم تا شام بیارن چیزی میل دارید ؟ آلاله نگاهم کردو گفت ممنون .. کیارش دستشو دور شونه آلاله انداختو کشیدش تو بغلش ... لبخندی زدمو گفتم خوب ... شاید امشب خبرشو دادم .. کیارش گفت واقعا ؟؟؟ رضا گفت خوبه .. همه بدونن بهتره .. لبخندی زدمو به تارا نگاه کردم .. تارا نگران نگاهم کرد ..انگار براش آمادگی نداشت .. گفتم راحت باش ..میدونم چکار میکنم .. تارا سرشو انداخت پایینو گفت باشه .. همین موقع آریا اومدو گفت داداش زنگ زدم گفتن الان غذا میرسه .. گفتم برای پریوش و حسین آقا بفرست خونشون .. گفت چشم داداش .. گفتم از روی میز توی اتاق کیف پولمو بردار .. کارت هست .. پول نقدم هست .. گفت بله داداش و رفت .. گفتم الان غذا میرسه ..

آرام #

وقتی ترنم مریض شد داداش خیلی عصبانی شد .. مخصوصا از من .. وقتی تب ترنم قطع شد داداش با خطکش زد کف دستامون .. بعدم تهدید کرد تا چند روز حق نداریم بریم بیرون اگر بریم حسابی تنبیهمون میکنه ... وقتی داداش رفت سر کار تا ظهر موندیم توی اتاق .. بعد از ناهار خسته شدیم .. گفتم ترنم اگه بهتر شدی بریم توی سالن .. گفت آره ... بهترم .. اصلا فکر کنم چیز زیاد مهمی نبوده .. گفتم باشه پس بریم .. باهم رفتیم تو سالن .. تا عصر باهم نشستیم .. دلم شدید بستنی میخواست .. همیشه پریوش بستنی توی فریزر نگه میداره .. با خودم گفتم یکم بخورم .. رفتم توی آشپزخونه و یکم برداشتم .. پریوش رفته بود یه سر خونه .. تا اومدم بخورم ترنم اومدو گفت منم میخوام .. گفتم برای تو خوب نیست .. گفت نه .. یکم عیبی نداره .. خلاصه بعد از اصرار زیاد یه ظرف برداشتو خورد ... همین موقع پروانه اومد توی آشپزخونه .. با تعجب بهمون نگاه کرد ..گفت مگه تو مریض نیستی ؟؟ تب میکنی دوباره ! ترنم گفت خوبم .. پروانه یه نگاه بهم کردو گفت اگر داداش بفهمه پوستتونو میکنه ! یکم نگاهش کردمو گفتم نگو بهش لطفا .. پروانه ظرفای بستنی رو برداشتو گفت خداکنه ترنم چیزیش نشه .. خلاصه داداش اومدو اتفاقا مارو هم دعوا کرد که چرا تو سالنیم .. تا اینکه شب شدو خوابیدیم .. نصفه های شب صدای ترنم به گوشم خورد .. انگار ناله میکرد .. چشمامو باز کردمو بهش یه نگاهی انداختم .. انگار حالش بد بود .. صورتش بیرنگ بوداز ترس از جام پریدم ... سریع خودمو پشت در اتاق داداش رسوندم .. فقط تند تند به در زدم .. یهو داداش درو باز کردو بغلم کرد .. گفت چی شده عزیزم ؟؟ با بغضو گریه گفتم ترنم ... داداش منو ول کردو دوید داخل اتاق .. تارا هم به دنبالش .. منم رفتم دم در ایستادم .. داداش ترنم رو بغل کردو تو حمام .. بعد به تارا گفت زنگ بزن به رضا بعدم به من گفت برم اتاق پروانه .. منم از ترس دویدم سمت اتاق پروانه .. درزدمو رفتم داخل اتاق .. پروانه از جاش پریدو گفت چی شده آرامی ؟؟؟ چی شده عزیزدلم ؟؟ گفتم ترنم ... بعدم زدم زیر گریه .. سریع اومد بغلم کرد .. آروم که شدم گفت میدونی که چرا حالش بد شده ؟؟؟ گفتم پری ... تقصیر من بود .. حالا چکار کنم ؟؟؟ به داداش چی بگم ؟؟ منو میکشه ... پروانه بیشتر تو بغلش فشارم دادو گفت بسه .. آروم .. بعد که کمی آروم شدم بردم سمت تختو گفت یکم بخواب ... تو جاش دراز کشیدمو چشمامو بستم .. پروانه لبه تخت نشست .. اونم ناراحت بود .. دیگه نفهمیدم چی شد .. چشمامو که باز کردم صبح شده بود ... پروانه داشت میرفت پایین .. سلام کردم .. برگشت سمتمو گفت بیدار شدی ؟؟ گفتم آره .. گفت بلند نشو بخواب ... گفتم نمیتونم ..میخوام برم پایین ببینم چه خبره ... پروانه اومد پیشم نشستو گفت فعلا جلوی چشم داداش نباش .. ببیندت اولین چیزی که بپرسه اینه که چرا ترنم اینطوری شد ؟ دوباره یه غمو ترسی تو دلم نشست .. گفت فعلا نیا تا داداش بره شرکت .. تا عصر یکم آروم میشه ... گفتم باشه .. دوباره دراز کشیدم.. خوابم برد .. بیدار که شدم فکر کنم از 10 گذشته بود .. بلند شدم سریع خودمو به اتاقم رسوندم ... ترنم داشت صبحونه میخورد ... منم نشستم کنارش .. در باز شدو پریوش اومد داخل ..سلام کردم .. گفت سلام عزیزدلم .. خوبی ؟ گفتم بله .. ممنون .. برام صبحونه آورده بود .. منم همراه ترنم صبحانه خوردم .. بعد ترنم انگار ضعف داشت دراز کشید .. منم گوشیمو برداشتمو مشغول اینستا شدم .. اصلا متوجه نشدم که ظهر شده .. یهو تقه به در خوردو داداش اومد تو .. اخماش تو هم بود ... سریع بلند شدم سلام کردم . داداش خیلی عصبانی جوابمو داد .. دستشو رو پیشونی ترنم گذاشت تا مطمعن بشه تب نداره ... بعد صندلی پشت میزمو برداشتو گذاشت وسط اتاق نشست .. بهم نگاه کردو گفت چکار کردید که ترنم دوباره تب کرده ؟؟ با ترس نگاهش کردمو گفتم هیچی داداش .. داداش به ترنم نگاه کرد .. گفت تو چی ؟؟؟ ترنم گفت هیچی بابا .. داداش نگاهمون کردو گفت پس چطور ترنم تب کردی دوباره ؟؟ مگه نگفتم از اتاق بیرون نرید ؟؟ با مریضی ترنم بستنی خوردید ؟؟ یهو برق از سرم پرید .. گفتم داداش یکم خوردم .. داداش به ترنم نگاه کردو ترنم هم با ترس گفت بخدا یکم مزه کردم .. داداش سرشو تکون دادو گفت مزه کردید ... هان ؟؟ بعدم شروع کرد به دعوا کردنمونو گفت وقتی ترنم خوب بشه هردومونو حسابی تنبیه میکنه .. به عبارتی پوستمونو میکنه .. با خودم گفتم دخلت اومده آرام .. داداش از هرکیو هرچی بگذره از تو و این کارت نمیگذره .. آروم گفتم داداش .. داداش از جاش بلند شدو گفت از تو اتاقتون بیرون نمیاید ! گفتم چشم .. چاره ای هم نداشتم .. اگر کوچکترین اعتراضی میکردم همونجا کمربندشو درمیاوردو حسابی تنبیهم میکرد .. نشستم سر جامو به ترنم نگاه کردم .. ناهارمونو تو اتاقمون خوردیمو دوباره خوابیدیم .. بعد از ظهر با صدای همهمه ای بیدار شدیم .. از جام پریدمو رفتم از اتاقم بیرون .. همه تو سالن جمع بودن .. ترنم هم پشت سرمن اومد .. سلام کردیمو نشستیم ... داداش آریا خیلی عصبانی بودو داشت با کوروش و دوقلوها دعوا میکرد .. تا اینکه داداش اینا رسیدن .. منو ترنم مثل بقیه رفتیم جلو و باهاشون سلام علیک کردیم . ..بعدم نشستیم سر جامون .. داداش از اوضاعو احوال فهمید یه چیزی شده .. عمو آرمان که فهمید داداش عصبانیه بلند شدو با لاله خانم رفتن .. بعدم تارا و آلاله رفتن سمت اتاق داداش .. تا اینکه داداش به منو ترنم نگاه کردو گفت شما دوتا اینجا چکار میکنید ؟؟ زود برگردید تو اتاقتون .. فرصت نداد توضیح بدیم .. منم دست ترنم رو گرفتمو سریع رفتیم سمت اتاقمون .. کنار ترنم تو اتاق نشستم .. گفتم ترنم .. من میترسم .. ترنم بهم نگاه کردو گفت منم میترسم .. بابا خیلی عصبانیه .. این سومین باره که دستورشو زیر پا میذاریم .. گفتم آره .. پوستمونو میکنه ... گفت میدونم .. همش منتظر بودم داداش بیاد داخل اتاق ... ولی هرچی نشستیم نیومد .. به این نتیجه رسیدیم که تا مهمون داریم نمیاد .. نزدیک شام شد .. خیلی گشنم بود .. ترنم هم همینطور .. تا اینکه تقه به در خوردو داداش اومد داخل ...

آراز #

همین که آریا گفت غذا رو دارن میارن کنار گوش تارا گفتم برم دخترا رو صدا کنم .. گفت باشه .. از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاق دخترا .. تو راه به پروانه گفتم ناتاشا رو بیار . ... گفت چشم .. ایستادمو به پروانه گفتم ناتاشا که تنها نمونده ؟ گفت نه داداش ... مواظبش بودم .. گفتم خوبه و رفتم سمت اتاق دخترا .. تقه به درو رفتم داخل .. درو پشت سرم بستم .. هردوشون از جاشون بلند شدن .. با اخم نگاهشون کردمو گفتم این بار چندمه که از دستورم سرپیچی کردید ؟؟ هوم ؟؟ هردو سرشونو انداختن پایین .. بهشون نگاه کردم گفتم وقتی مهمونا رفتن به حساب جفتتون میرسم .. حالا لباساتون عوض کنیدو بیاید سرمیز ! تا بعدا تو اتاق ببینمتون ! هردو آروم گفتن چشمو منم برگشتم تو سالن ..غذا رو آورده بودن ... رفتم تو سالن و از مهمونا دعوت کردم بیان سر میز ... همه بلند شدن منم بازوی تارا رو گرفتمو رفتیم سر میز .. آرام و ترنم هم اومدن و سلام کردن .. همه پشت میز نشستن .. کسایی که فست فودی بودن یک طرف و کسیایی که کباب میخواستن یک طرف دیگه نشستن ... من برای دخترا جوجه کباب سفارش داده بودم .. ترنم که مریض بود و آرام هم بخاطر اینکه ممکن بود مریض باشه و اینکه با ترنم تو خرابکاری همدست بودن .. آرام جوجه کباب دوست داشت ولی چشمش به پیتزا میوفتاد نمیتونست جلوی خودشو بگیره ... سرمیز ترنم جرات نکرد دم بزنه ولی آرام یه نگاه به غذای خودش و یه نگاه به پیتزا انداختو بعد به من نگاه کرد... تو چشماش میدیدم دلش میخواد ولی با یه اخم جوابشو دادم .. آرامم فهمید که قرار نیست کوتاه بیام و تسلیم شد ... همه شروع کردن به خوردن همین موقع تارا یکم سرشو به سمتم متمایل کردو گفت این پیتزا ها چه بویی دارن ! آروم گفتم چیه ؟ بدت میاد ؟ تارا نگاهم کردو گفت نه ... خیلی دلم میخواد ... لبخندی زدمو گفتم باشه .. یه پیتزا وسط میز بود .. بلند شدم برش داشتم .. گفتم بفرمائید .. بخور ... تارا گفت نه .. حتما مال کسیه .. گفتم نه دوتا اضافه سفارش دادیم .. یکیش مال توئه . تارا مثل دختربچه ها خندیدو یه تیکه برداشت ...... همینطور که همه غذا میخوردن حرفم میزدن .. تارا هم غذای خودشو خورد هم پیتزاشو .. از اون طرف میز میدیدم که شاهین مدام نگاهش به تاراست .. تنها کسی که حواسش به همه چیز هست .. منتظر بودم که یه چیزی بگه .. کمی گذشتو یهو شاهین از اونطرف میز گفت آقا قبول نیست ! اینجا پارتی بازی شده ... سرمو بلند کردمو نگاهش کردم .. یه آن جا خورد ولی با پررویی ادامه داد .. گفت منم کباب میخوام ... چرا بعضیا هم کباب میخورن هم پیتزا ؟؟؟؟ منم فرصتو غنیمت شمردمو گفتم هر وقت تو هم دونفر شدی برات میخرم پسرم ! شاهین یه نگاه به من و بعد به تارا کرد .. اولین نفری که دوزاریش افتاد ولی باور نکرد .. بقیه هم از حرفای شاهین میخندیدنو صحبت میکردن .. یهو شاهین صداشو بالا بردو گفت وایسید ببینم ! همه نگاهش کردن ولی بازم همهمه بود .. شاهین گفت مگه نمیگم ساکت ! یهو همه ساکت شدنو اول به شاهین بعد به من نگاه کردن .. منتظر عکس العمل من بودن. درمواقع عادی این رفتار یه بی ادبی محسوب میشه و کمترین تنبیهش اخراج از سر میزه ... ولی این بار عکس العملی از جانب من ندیدن و نگاهشون بین منو شاهین در گردش بود .. شاهین بلند شدو ایستاد .. گفت درست شنیدم ؟ دونفر ؟؟؟؟؟ یعنی من ...عمو دائی شدم ؟؟؟ واقعا ؟؟ یهو همه شوکه به من و تارا نگاه کردن .. شاید نزدیک بیست ثانیه شد .. منم تکیه دادمو دستامو تو سینم قفل کردم .. گفتم مگه چیز دیگه ای شنیدی ؟؟؟ یهو خونه مثل بمب ترکید ... طوری سروصدا شد که تارا خودشو بهم چسبوند ... منم خندیدم ..دستو جیغو هورا بود که به هوا رفت .. این میون ناتاشا بود که داشت با تعجب به ما و بقیه نگاه میکرد ..انگار متوجه چیزی نشده بود .. کیارش و رضا فقط میخندیدن .. یهو شاهین بلند شدو سریع خودشو به ما رسوند .. بازوی تارا رو گرفتو بلند کردو کشیدش تو بغلش .. طوری که پاهاش از زمین جدا شد .. چند بار صورتشو بوسید .. آریا و نازنین پروانه و بقیه بچه ها اومدن سمتشو هرکدوم بغلش کردنو تبریک گفتن .. این میون پروانه گریه میکرد .. طبق معمول .. تنها کسانی که جلو نیومدن آرام و ترنم بودن .. دیدم که ترنم خواست بلند بشه ولی آرام نذاشت .. بعد از کلی سروصدا آلاله هم جلو اومدو تارا رو بوسیدو تبریک گفت .. کیارش و رضا هم آخر از همه ... از جام بلند شدم گفتم بسه .. کشتینش ! حالش بد میشه .. یهو همه خودشونو عقب کشیدن .. رضا باهام دست دادو تبریک گفت بعد کیارش .. شاهین اومد جلو دستشو آورد باهام دست بده ولی طاقت نیاوردو خودشو تو بغلم انداخت .. احساس کردم اشکاش میریزه ... بعد خودشو با خجالت عقب کشید .. بقیه هم همینطور .. دونه به دونه بغلم کردنو تبریک گفتن .. برگشتم سمت آرام و ترنم نگاهشون کردم .. سرشونو انداختن پایین .. همینکه دورم خلوت شد گفتم شما دوتا نمیخواید بیاید تبریک بگید .. آرام اومد سمتم .. پشت سرش ترنم .. هردوشونو بغل کردم .. موهاشونو بوسیدم .. آرام گفت واقعا داداش ؟؟؟ یه نگاه به آرام و بعد به ترنم کردم ..گفتم آره ... حالا این بده یا خوبه ؟ آرام لبخندی زد که فهمیدم خوشحاله .. ترنم هم همینطور .. .. گفتم آفرین به هردوتون که به تارا نزدیک نشدید ... رضا اومد نزدیکو گفت نگران نباشید ... از فردا میتونید به تارا نزدیک بشید .. دوره ویروسی مریضی میگذره ... خلاصه همه بعد از سرو صدای زیاد سرجاشون برگشتن .. این میون ناتاشا هم غذا میخورد هم با تعجب به همه نگاه میکرد ..تارا نشست سر جاش .. درست کنار ناتاشا .. ناتاشا گفت مامان چی شده ؟؟ تارا یه نگاه به من کردو بعد دوباره به ناتاشا کردو گفت یه اتفاق خوب افتاده .. خواستیم بخوابیم بهت میگم .. باشه ؟؟؟ ناتاشا هم بی خیال گفت باشه .. دوباره همه با سروصدا شروع کردن به خوردن .. این بار حرفا حول بچه بود .. آلاله رو کرد به منو گفت خیلی براتون خوشحالم .. مبارک باشه .. نگاهش کردمو گفتم ممنونم ... این اولین بار بعد از دعوا کردنش بود که نگاهش میکردم و باهام صحبت میکرد .. دوباره سرشو انداخت پایینو غذاشو خورد .. طوری بچه ها درمورد بچه صحبت میکردن انگار به دنیا اومده بود .. در مورد اسمش چهرش دختر پسر بودنش ... کلا همه حرفا شد درمورد بچه ... بعد از شام .. میز جمع شد .. تارا ناتاشا رو برد بخوابه و بقیه بعد از کمک کردن به شیوا اومدن تو سالن نشستن .. تا اینکه کیارش روبه آلاله کردو گفت عزیزم کم کم بریم ... آلاله گفت باشه .. بریم . بلند شدو گفت تارا جان اگر اجازه بدی من لباسمو عوض کنم .. تارا گفت الان که آخر شبه .. دیگه اون لباس رسمی رو نپوش ... با همین لباسا برو .. لباسی که تارا به آلاله داده بود یه پیرهن تابستونی آستین کوتاه بود که گلای رنگارنگ داشت .. اتفاقا تو تن آلاله خیلی قشنگ نشسته بود .. تارا دختر لاغریه ولی آلاله یکم تپله .. واین پیرهن کشی اندازش شده بود .. آلاله گفت باشه .. ممنونم .. بعدم رفتن تا آلاله لباساشو برداره .. کیارش این میون بازم بابت کار پسراش عذرخواهی کردو آماده رفتن شدن .. من از قبل به شهرام دستورات لازم رو داده بودم .. ماشین تو حیاط آماده بود .... موقع رفتن دوقلوها به اشاره باباشون عذرخواهی کردن و بعد رفتن .. کیارش معلوم بود که هنوز عصبانیه .. موقع رفتن آروم بهش گفتم به اندازه کافی تنبیهشون کردی .. بسشونه ... کیارش یه نگاه به دوقلوها کردو گفت الان از این در میرن بیرون یادشون میره بخاطر چی تنبیه شدنو کتک خوردن ... میرن که یه شیطنت دیگه بکنن ! لبخندی زدمو گفتم همشون همینطورن .. بزرگو کوچیکم نداره ... کیارش خندیدو بعد با تشر به پسراش گفت راه بیوفتید ! وقتی رفتن رضا گفت من چند کلمه با تارا صحبت کنم .. بعد رفت سمت تارا .. رفتم تو سالن و به ترنم و آرام گفتم برید اتاقتون ! دخترا هم سریع رفتن .. با خودم گفتم امشب ناتاشا از زیر تنبیهی که براش درنظر گرفته بودم در رفت ولی فردا صبح باید به مادرش زنگ بزنه ! بعد از مدتی رضا اومدو گفت مادیگه بریم .. نازنین و رامین خداحافظی کردنو رفتن .. امشب رامین کلا بی صدا بود .. خیلی آروم .. انگار چیزیش بود .. شایدم رضا باز گوششو کشیده .. نمیدونم ... رضا که رفت آرش و آسا هم خداحافظی کردن .. آسا بغلم کردو ابراز خوشحالی کرد بعدم تارا رو بوسید .. وقتی مهمونا رفتن گفتم بسه دیگه ! به اندازه کافی شیطنت کردید ! برید اتاقاتون ... موقع خوابه .. همه شب بخیر گفتنو رفتن .. منم رو به تارا کردمو گفتم تو هم برو .. من باید برم سراغ کوروش ! تارا نگران دستمو گرفتو گفت خواهش میکنم .. سخت نگیر بهش .. با لبخند نگاهش کردمو گفتم نگران نباش ! از اونچه باید سخت نمیگیرم .. خواست چیزی بگه که اخمامو توهم کردمو گفتم قرارمون که یادت هست ؟؟ تارا گفت بله اما ..گفتم اما نداره .. کاری که صلاح بدونم انجام میدم .. بعدم به آرومی به سمت اتاق هولش دادم .. برگشتم سمت اتاق کوروش .. درو باز کردم رفتم داخل و پشت سرم بستم و قفل کردم .. توی تختش خوابیده بود .. سریع از جاش بلند شدو با ترس نگاهم کرد .. میدونست حتما بخاطر کار خطرناکی که کردن تنبیهش میکنم .. صندلی میزشو برداشتم جلوی تختش گذاشتم و نشستم .. اشاره کردم بشینه .. نشستو سرشو انداخت پایین .. گفتم خودت خوب میدونی چه کار خطرناکی کردید ! درسته ؟ آروم گفت بله بابا .. گفتم پس میدونی که هر تنبیهی که برات درنظر بگیرم حقته ! آروم و با بغض گفت بله بابا .. یکم نگاهش کردم .. نمیخواستم موقع خواب تنبیهش کنم و با چشم گریون بخوابه .. نفس عمیقی کشیدمو گفتم بخاطر این کار احمقانتون تنبیهت میکنم . ولی نه الان ... فردا .. مطمعن باش به سختی تنبیه میشی تا یاد بگیری اول در هر کاری اجازه بگیری و با بزرگتر مشورت کنی و دوم مواظب جون خودت و کسایی که اطرافت هستن مخصوصا کوچکترا باشی ! حالا بگیر بخواب ! زود ! دیروقته .. کوروش آروم گفت ببخشید بابا .. تکرار نمیشه .. گفتم مطمعن باش کاری میکنم که تکرار نشه !از جام بلند شدم و صندلی رو سرجاش گذاشتم .. گفتم برو تو تختت تا پشیمون نشدم ! اونقدر از کارات عصبانی هستم که یه درس حسابی بهت بدم ! کوروش سریع رفت توی تختش ... منم رفتم از در بیرون .. یاد خودم افتادم که یه بار سر این استخر حسابی تنبیه شدم .. اون وقتا که هنوز آرام به دنیا نیومده بود بابا این استخرو ساخت .. منو آریا ذوق این استخرو داشتیم ... من شنا بلد بودم .. با مربی شنا کامل یاد گرفته بودم ولی آریا هنوز کمی بلد بود .. اون موقع من حدوده چهارده سالم بود و آریا نه ساله ...یه روز گرم تابستون که تازه استخرو آب انداخته بودیم با خودم گفتم برم استخر .. ظهر بودو غیر از پریوش و پروانه که اون موقع کوچیک بود کسی تو خونه نبود .. بابا بهمون مخصوصا من تاکید کرده بود بدون بزرگتر و بی اطلاع به استخر نزدیک نشیم وتهدید کرده بود که اگر نزدیک بشیم پوستمونو میکنه ! میدونستم که تهدید بابا عملی میشه ولی با خودم گفتم کسی متوجه نمیشه .. حدود ساعت 3 بود یواشکی از خونه زدم بیرونو رفتم تو آب .. آریا تو اتاقش بودو بازی میکرد و پریوش هم طبق عادت همیشگیش خوابیده بود .. کمی که شنا کردم با خودم گفتم فعلا که کسی متوجه نشده بازم شنا کنم .. شاید یک ساعت بیشتر شد .. چون من عادت داشتم دوساعت شنا کنم ..یهو چشمم افتاد به آریا که به استخر نزدیک میشد .. مایو تنش بودو با خودش حوله آورده بود .. گفتم تو اینجا چکار میکنی ؟ گفت میخوام شنا کنم ..گفتم نه .. نیا تو آب .. آب سرده و در ضمن مدتیه که شنا نکردی .. استخر هم عمیقه ! گفت نه بلدم و بدون توجه به حرفای من پرید وسط استخر .. استخر عمیق بودو کسی که شنا بلد نبود ممکن بود غرق بشه ... یهو اومد روی آبو شروع کرد به دستو پا زدن .. از سردی آب و اینکه مدتی بود شنا نکرده بود ترسید ..نفهمیدم چطوری خودمو بهش رسوندم .. همینطور که از ترس دستو پا میزد گرفتمشو کشیدمش کنار استخر .. خودمم ترسیده بودم از طرفی آریا هم دستو پا میزد .. امکان داشت هردومون غرق بشیم .. یه اصل اساسی توی شنا هست .. اونم اینه که موقع شنا هر اتفاقی افتاد نباید بترسی ... باید به خودت مسلط باشی .. ولی آریا اصلا متوجه نبود .. البته تقصیری هم نداشت .. بچه بود .. من دیگه خودمو باختم .. بااینکه نزدیک به دیواره استخر بودم ولی دستو پام شل شد .. یهو یه دست قوی بازومو گرفتو کشیدم کنار و بعد آریا رو کشید بیرون .. یه آن بابامو دیدم ..خوشحال شدم .. بابا آریا رو که ترسیده بود بغل کردو گفت آروم .. آروم باش پسرم چیزی نیست .. تموم شد .. حوله رو پیچید دورش .. حسین آقا هم دست منو گرفتو کشید بیرون .. حوله رو روی دوشم انداخت . اون لحظه بود که نگاهم به صورت بابا افتاد .. از صورت عصبانیش فهمیدم عاقبت خوشی در انتظار ما نیست .. مخصوصا من .. بابا به جفتمون اشاره کردو گفت برید اتاقاتون دوش بگیرید ! بجمبید .. آریا که ترسیده بود زیاد متوجه عصبانیت بابا نشد ولی من فهمیدم کارم تمومه ! سریع دستورشو اطاعت کردمو رفتم اتاقم .. دوش گرفتم و لباس پوشیدم .. هر لحظه منتظر بودم که از در بیاد تو .. ولی نیومد ... دراز کشیدم .. از خستگی آب و اینکه ترسیده بودم خوابم برد .. وقتی بیدار شدم نزدیک شام بود .. بلند شدمو خودمو مرتب کردم رفتم سمت سالن .. بابا و مامان سر میز بودن .. آریا هم همینطور .. سرش پایین بود .. فکر کنم تازه متوجه عصبانیت بابا شده بود .. سلام کردم و نشستم .. شام بدون هیچ حرفی خورده شد .. مامان هم ناراحت بودو حرفی نمیزد .. بابا که شامش تموم شد بلند شدو با لحن و تن صدای آرومی گفت ده دقیقه دیگه تو اتاقم باشید ! هردو ! ما هم گفتیم چشم .. فهمیدم میخواد جفتمونو باهم تنبیه کنه .. یه نگاه به مامان کردم .. مامان با یه نگاه تمام حرفاشو زدو از جاش بلند شد .. به طور معمول مامان هیچ دخالتی به کارای بابا در رابطه با ما نمیکرد .. هرزمانی بابا میخواست مارو تنبیه کنه خودش تصمیم میگرفتو اجرا میکرد .. بدون دخالت مامان ولی از نگاهش خوندم که اگر میتونست دخالت کنه هم میذاشت بابا از خجالتمون دربیاد .. از جام بلند شدمو گفتم پاشو! آریا با بغض گفت داداش .. میترسم ... گفتم اون موقع که به حرفم گوش نکردی باید میترسیدی ! حالا تا بیشتر از این بابا رو عصبانی نکردی بلند شو ! آریا هم بلند شدو رفتیم سمت اتاق بابا .. پشت در ایستادمو در زدم .. بابا با همون لحن گفت بیا تو ! تن صداش معلوم بود که آرامش پیش از طوفانه !رفتیم داخل .. جلوی در ایستادیم .. آریا کمی پشت سرم ایستاده بود ... بابا بدون اینکه نگاهمون کنه و سرشو از روی برگه هاش بلند کنه گفت بیاید جلو ! آروم رفتیم و جلوی میز بابا ایستادیم .. بابا سرشو بلند کردو به پشتی صندلیش تکیه داد .. یه نفس عمیق کشیدو گفت خوب ! به شما دوتا قبلا گفته بودم که اجازه ندارید بدون اطلاع من به استخر نزدیک بشید ! درسته ؟ نمیدونستم چی بگم .. آروم گفتم بله بابا .. سرمو انداختم پایین .. بابا به آریا نگاه کردو با تشر گفت بیا جلو ببینم ! آریا اومد نزدیک میز .. بابا گفت تو به چه اجازه ای به استخر نزدیک شدی ؟؟؟ اگر برادرت رفته تو آب کامل به شنا مسلطه ! یه نگاه بهم کردو گفت گرچه اونم اجازه نداشته !!!!بعد به من نگاه کرد ... چطور به خودت اجازه دادی برادر کوچک ترتو با خودت داخل آب ببری ؟ گفتم من .. من تنها رفتم .. آریا بعد اومد ... بهش گفتم نیاد داخل آب ولی گوش نکرد ... بابا پرید وسط حرفمو گفت بسه ! کار اشتباه خودتو اینطوری توجیه نکن ! یکم نگاهمون کردو گفت شما دوتا اشتباه کردید ... بخاطرش تنبیه میشید .. خوب میدونید چکار کردید .. بابا به آریا اشاره کردو گفت برو رو به دیوار وایسا ! بجم ! آریا سریع رفت کنار دیوار .. بابا نگاهم کردو گفت تو برادر بزرگتر آریا هستی ! باید دقت میکردی ! فکر کردی اگر دیرتر میرسیدم چه اتفاقی میوفتاد ؟ هان ؟ اشتباهاتت ! ... بی اجازم رفتی تو آب ... خودتو تو خطر انداختی .. از برادرت مواظبت نکردی ... توی آب از قوانین شنا پیروی نکردی ! خوب ! بخاطر کارات و بی مسئولیتیت تنبیهت میکنم .. بلند شدو از توی کشوی اتاقش یه کمربند برداشت .. کمربندی که همیشه برای تنبیه ما تو کشوش نگه میداشت .. گفت دستاتو بذار روی میز ! بدون هیچ مخالفتی روی میز خم شدم ... بابا کمربندو برداشتو پشت سرم ایستاد .. از گوشه چشمم دیدم دستش رفت بالا ... چشمامو بستمو بعد اولین ضربه روی پشتم نشست .. بعدم زدو زد .. شاید پونزده تایی شد .. بعد گفت بلند شو ! بهم اشاره کرد برم کنار دیوار وایسم .. آریا رو صدا کرد .. آریا رفت جلو و از همون اول شروع کرد به التماس و گریه ... بابا اصلا بهش گوش نمیکرد ..بازوشو گرفتو برش گردوند کمی خمش کردو اولی ضربه رو زد پشتش .. توی دلم میشمردم و ناراحت بودم که چرا جلوشو نگرفتم که توی آب نیاد ... اگر نمیومد الان من فقط تنبیه میشدم .. آریا هم به سختی تنبیه شد .. بعدم بابا دستشو ول کرد .. با خشونت گفت برو کنار دیوار .. بعدم برگشت و کمربندو سرجاش گذاشتو نشست پشت میزش .. بلند گفت تا اجازه ندادم حق ندارید ازجاتون تکون بخورید ! یک ساعتی کنار دیوار ایستاده بودیم .. آریا یواش یواش گریه میکرد .. سعی میکرد صداش بالا نره چون میدونست گریه بیشتر بابا رو عصبانی میکنه .. یک ساعت که گذشت بابا به آریا گفت میتونه بره اتاقش ... ولی من دقیقا تا موقعی که کار میکرد کنار اتاق روبه دیوار ایستاده بودم .. اون شب خیلی بهم سخت گذشت .. از کتکی که خوردم و چند ساعتی که کنار دیوار ایستاده بودم .. توی فکرم مدام به کارام فکرکردم و هر بار پشیمون تر از بار قبل بودم .. تااینکه بابا صدام کرد .. رفتم جلوی میزش ایستادم .. هم پشتم از کمربندایی که خورده بودم درد میکرد هم از ایستادن زیاد پاهام درد میکرد .. بابا نگاهم کردو گفت امیدوارم تو این دوسه ساعت خوب به کارات فکر کرده باشی!!! گفتم بله بابا .. گفت خوب ؟؟؟ گفتم ببخشید .. کارم خیلی اشتباه بود .. خودم و آریا رو به خطر انداختم .. معذرت میخوام .. دیگه تکرار نمیشه .. از این به بعد سعی میکنم اول به کارم فکر کنم بعد انجامش بدم .. بابا گفت خوبه ! دیگه نمیخوام همچین خبطی ازت ببینم!!! بعدم اجازه داد برگردم اتاقم .. گرچه تا دوهفته اجازه نداد بریم توی آب و دورشو حصار کشید ... چون برای آریا و پروانه که کوچیک بود خطرناک بود ...وارد اتاق شدم .. تارا دراز کشیده بود .. نگاهم کردو لبخند زد .. گفتم دخترا خوابیدن ؟ گفت بله .. ناتاشا که خیلی وقته .. ترنم و آرام هم خوابیدن .. یاد ترنم و آرام و کارشون افتادم .. همینطور که اخمام تو هم بود لباسمو عوض کردمو رفتم دستشویی .. دندونامو شستم .. خودمو تو آینه نگاه کردم .. هرموقع که به کاری که انجام میدم شک میکنم به پدرم فکر میکنم .. اگه بابا بود چکار میکرد .. با توجه به شناختی که ازش داشتم ... درمورد آرام و ترنم هم با خودم گفتم اگه بابا بود چکار میکرد .. مطمعنم خیلی عصبانی میشد و به راحتی از کنار کارشون نمیگذشت .. درمورد کوروش هم همینطور .. ولی ناتاشا ... نفس عمیقی کشیدمو رفتم سمت تخت ... تیشرتمو درآوردمو کنار تارا آروم دراز کشیدم .. تارا اومد تو بغلمو گفت فردا .. گفتم الان وقتش نیست ! گفت از کجا میدونی میخوام چی بگم ؟ لبخندی زدمو گفتم برای اینکه میشناسمت ... بخواب فکر هم نکن ! سرشو تو سینم فروکردو خوابید .. دلم نمیخواد به بچه ها سخت بگیرم ولی کارایی میکنن که نمیشه ازشون گذشت ... صبح با نور خورشید چشمامو باز کردم .. تارا هنوز غرق خواب بود .. آروم بلند شدم رفتم سمت حمامو دوش گرفتم .. بعد اومدم بیرون .. اصلاح نکردم .. با خودم گفتم ته ریش خوبه .. دورم حوله پیچیدمو رفتم جلوی آینه لباس تنم کردم و موهامو با حوله خشک کردم .. برگشتم داخل حموم و سشوارو روشن کردم .. همینطور که موهامو خشک میکردم که تارا رو جلوی در حموم دیدم .. سلام کرد .. سشوارو خاموش کردمو با یه لبخند جوابشو دادم.. لباساشو درآوردو اومد تو حموم .. گفتم یکم دیگه میخوابیدی ! گفت نه میخوام دوش بگیرم .. از حموم اومدم بیرونو رفتم سمت سالن .. پریوش داشت میزو میچید .. سلام کردو صبح بخیر گفت ..جوابشو دادمو گفتم خوبی ؟ گفت بله پسرم ... خوبم .. بفرمائید تا برات یه فنجون چایی بیارم .. گفتم میشینم توی سالن .. گفت باشه .. رفتم توی سالن نشستم .. روزنامه روی میز بود .. روزنامه دیروز .. بااینکه هر روز فرخ روزنامه ها رو میخوندو خبرای مهم مخصوصا اونایی که روی کار ما اثر داشتو برام میاورد ولی کنجکاو شدم بخونمش .. همینطور که روزنامه دستم بود .. آریا و شاهین اومدن .. دنبالشون آرشا .. سلام کردن .. جوابشونو دادمو بدون اینکه نگاهشون کنم گفتم مریض که نشدید ؟؟ شاهین گفت مریض ؟؟ نه .. برای چی رئیس ؟ یهو یاد دیروز افتاد .. آریا گفت نه داداش .. خوبیم .. روزنامه رو کنار گذاشتمو به شاهین نگاه کردم .. گفتم دیگه نبینم با موهای خیس میچرخی ! دیگه بچه نیستی که گوشتو بکشم ! حواست به خودت باشه ! شاهین خندید و گفت چشم .. گفتم کاری نکن که موهاتو خودم کوتاه کنم ! شاهین یه لحظه نگاهم کردو گفت بخدا رئیس .. کاری نمیکنم .. سرمو تکون دادم .. پروانه و نادیا هم اومدن .. سلام کردن ...همگی دور میز نشستیم .. آخر از همه نادر اومد ..عذرخواهی کردو گفت ببخشید .. خواب موندم .. گفتم بشین ! صبحانه خوردیم .. همنیطور که صبحانه میخوردیم به آریا گفتم به اوس جواد زنگ بزن بیاد حصار آهنی دور استخرو دوباره سرپا کنه ! آریا گفت داداش .. آخه .. نگاهش کردم .. گفت چشم .. گفتم تو این خونه دوتا بچه هست که ممکنه برن سر استخر ! تا قبل از ظهر انجام بشه !!! آریا گفت چشم داداش .. از جام بلند شدم .. برگشتم اتاقم .. تارا داشت موهاشو خشک میکرد .. سشوارو گرفتمو موهاشو خشک کردم .. بعد رفتم نشستم پشت میزم .. کارای شرکت مونده .. تارا گفت صبحانه خوردی ؟ گفتم آره .. تارا گفت منم میرم اول ناتاشا رو بیدار کنم بعد دخترا رو صدا کنم صبحونه بخوریم .. گفتم خوبه .. تارا با یه لبخند رفت .. یه نیم ساعتی گذشت ..از پشت میز بلند شدمو رفتم سمت سالن .. دخترا کوروش و ناتاشا سرمیز بودن .. تا رفتم بلند شدن از جاشونو سلام کردن .. جواب هر چهارتاشونو دادم .. آریا شاهین آرشا و نادر توی سالن نشسته بودن .. نادیا هم کنارشون .. پروانه هم داشت به ناتاشا صبحونه میداد .. نشستم سرجام پشت میز .. پریوش برام یه قهوه آورد ..همینطور که مزه مزه میکردم به یک یکشون نگاه کردم .. امروز هر چهار تاشون باید بابت خرابکاریاشون جواب بدن .. صبحونشون که تموم شد گفتم کوروش برو تو اتاقت تا بیام ! کوروش نگاهم کردو بعد یه نگاه به تارا انداخت .. سرشو انداخت پایینو رفت سمت اتاقش .. تارا نگاهم کردو گفت عزیزم ... نگاهش کردمو بدون اینکه جوابشو بدم رفتم سمت اتاق کوروش .. درو باز کردمو رفتم داخل .. درو پشت سرم بستم و قفل کردم .. کوروش با ترس نگاهم کرد ... گفتم نیازی نمیبینم که حرفای دیشبمو تکرار کنم .. برو روی تختت .. زانوهات لبه تخت کف دستات هم روی تخت بذار ! ..کوروش با بغض گفت ببخشید بابا .. نگاهش کردمو گفتم دوشب پیش که تنبیهت کردم تمام این مواردو بهت گفتم .. گفتی ببخش بابا .. با اینکه تنبیهت کردم دوباره کارتو تکرار کردی ! این بار بهت سخت میگیرم که بار دیگه خواستی انجامشون بدی یادت باشه که چی در انتظارته ! بجم ! کوروش رفت سمت تختشو چهار دستو پا روی تختش قرار گرفت .. کمربندمو باز کردمو دوسرشو دستم گرفتم .. بهش نزدیک شدمو اولین ضربه رو محکم زدم .. بعد دومی .. همینطور پشت هم زدم .. بااینکه اولی رو محکم زدم ولی بقیه رو آروم تر زدم کوروش همینطور گریه میکردو مدام میگفت ببخشید بابا .. دیگه تکرار نمیشه .. ببخشید .. ده ضربه شمردم .. بعد دست نگه داشتم .. گفتم بلند شو ! با گریه از روی تختش بلند شد .. دقیقا روبه روم ایستاد .. سرش پایین بودو همینطور هق هق میکرد .. با اینکه دلم میسوخت ولی اصلا اهمیت ندادم .. گفتم اگر یک بار دیگه ببینم همچین حماقتایی کردی با ترکه چنان میزنمت که تمام بدنت رد ترکه باشه ! شیرفهم شد ؟؟ کوروش هم با هق هق گفت بله بابا .. فهمیدم .. ببخشید .. گفتم بهتره که خوب فهمیده باشی ! چون دیگه رحم نمیکنم ! همینطور که کمربندم دستم بود قفلو باز کرد .. گفتم امروز جلوی چشمم نبینمت ! فقط موقع غذا میای سرمیز ! گفت چشم .. از در رفتم بیرون .. سمت اتاق دخترا .. تقه به درو رفتم داخل .. ترنم و آرام روی تختاشون مشغول گوشی بودن .. تا رفتم داخل از جاشن بلند شدن .. آرام با دیدن کمربند توی دستم ترسید .. سرشو انداخت پایین .. گفتم خوب ! میرسیم به شما دوتا ! نشستم روی صندلی و به آرام گفتم بیا اینجا ! آرام خیلی آهسته اومد نزدیکم .. دستشو گرفتمو نیم رخ روبه روی خودم وایسوندمش .. بدون هیچ حرفی با کمربند تو دستم زدم پشت ساق پاش .. هردوتاشون تیشرت و شلوارک پاشون بود .. هردو تا سر زانو .. اولی رو که زدم دستشو گذاشت روی پاشو با گفتن آخ شروع کرد به گریه کردن .. با تشر گفتم دستتو بردار ! گفت ببخشید داداش .. تکرار نمیشه .. معذرت میخوام .. گفتم برمیداری یا بزنم پشتت ؟؟؟ دستشو برداشت .. همونطور که با یه دستم دستشو گرفته بودم با دست دیگم با کمربند زدم پشت ساق پاهاش .. حدودا ده تایی زدم .. آرام همینطور گریه کرد .. بعد ولش کردمو گفتم برو کنار دیوار وایسا ! بعد رو به ترنم کردم .. گفتم بیا اینجا ! ترنم هم با ترسو لرز اومد . بدون هیچ حرفی دستشو گرفتمو نیمرخشو روبه روی خودم نگه داشتمو مثل آرام زدم پشت ساق پاش .. ترنم فقط گریه کرد ..مثل آرام فقط ده تا .. بعد گفتم کنار دیوار وایسه .. هردوشون با هق هق جلوی دیوار ایستاده بودن .. گفتم دیگه نبینم همچین غلطایی بکنید ! هردوشون گفتن چشم .. بلند شدم رفتم سمت در .. گفتم تا یک ساعت کنار دیوار می ایستید ! .. بعدم رفتم بیرون سمت سالن .. ناتاشا کنار تارا نشسته بود .. تا کمربندو دستم دید خودشو به تارا چسبوند .. به روی خودم نیاوردم .. نشستمو کمربندمو روی میز گذاشتم .. رو به تارا کردمو گفتم ناتاشا به مادرش زنگ زد ؟ تارا یکم به ناتاشا نگاه کردو گفت نه ولی الان میخواستیم بزنیم .. ناتاشا سرشو بلند کردو به تارا نگاه کرد .. انگار نمیخواست انجامش بده ولی وقتی سرشو برگردوندو به کمربندم نگاه کرد آروم سرشو تکون داد .. گوشیمو از جیبم درآوردمو به مامانش زنگ زدم .. بعد از سلام و احوال پرسی گفتم زنگ زدم چون ناتاشا میخواست با شما صحبت کنه و ازتون بابت رفتار بدش عذر بخواد .. بعد گوشیمو گرفتم سمت ناتاشا .. ناتاشا با بی میلی گوشی رو گرفتو عذرخواهی کرد .. وقتی گوشیمو پس گرفتم با مامانش خداحافظی کردمو قطع کردم .. از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاقم .. باید یه مقدار به کارام رسیدگی کنم..

شاهین #

وقتی موهامو خشک کردم با آریا و آرشا و آرش برگشتیم تو سالن .. رئیس با رضا و کیارش کنار سالن جدا نشسته بودن .. فکر میکنم بخاطر اینکه میخواستن راحت باشن رفتن اون قسمت نشستن .. ماهم مثل بچه مدرسه ایها رفتیم کنار مامانمون نشستیم .. خیلی دلم میخواست کنارشون بشینم ولی با خودم گفتم یه بار که کاری به کارت نداره تو پا رو دم آقا شیره بذار ! جلوی کیارش ممکنه ضایت کنه .. برای همین کنار تارا و آلاله نشستم .. رئیس آریا رو صدا کرد و یه چیزی بهش گفت . آریا گفت چشم داداشو رفت سمت اتاق رئیس .. بین راه بهش اشاره کردم گفت الان میام .. چند دقیقه بعد با یه بطری و سه تا گیلاس برگشت پیششون .. بعدم اومد کنار من نشست .. آروم گفتم مرتیکه اون چی بود دستت ؟؟ گفت مشروب .. گفتم پس من چی ؟؟ آریا نگاهم کردو گفت میتونی برو ازش بگیر ! من که جراتشو ندارم ! تکیه دادم به پشتی مبل .. تارا برگشت نگاهم کردو گفت چی شده شاهین ؟ یه نگاه به آلاله کردمو مثل بچه های لوس که قهر میکنن گفتم هیچی ! آلاله از ادای من خندش گرفت .. همین موقع دخترا اومدن .. آسا پروانه نادیا کنار آلاله نشستن .. نادر و آرشا هم یکم دورتر نشسته بودن .. نادیا گفت چه خبره شاهین ؟ گفت هیچی ! نادیا خندیدو گفت باز چرا لبو لوچت آویزونه ؟ گفتم آویزون نیست ! .. دلم یه چیزی میخواد بهم نمیدن ! تارا نگاهم کردو گفت چی میخوای عزیزم ؟ بگو بهت بدم .. گفتم از اونی میخوام که بابا میخوره ! تارا یه نگاه به سمت رئیس انداختو گفت حتما برای شما خوب نبوده که بابا بهت نداده .. اگر صلاح بدونه به شما هم میده .. من که زده بودم تو خط لوسی و ادای پسرای کوچولوی ته تغاریو درمیاوردم گفتم مامانی .. منم میخوام ... تارا گفت بهتره اصرار نکنی ! اگر بابا ببینه میدونی که چی میشه ! جلوی خاله درست بشین و آروم باش .. آلاله شروع کرد به خندیدن .. دخترا که ریسه میرفتن .. گفتم چیه ؟؟ چرا میخندید ؟؟ خوبه منم به این خرسا بگم براتون پاستیل نخرن ؟؟ هان ؟ آسا با خنده گفت شوخیشم خوب نیست ! پسر بد ! کاری نکن به بابا بگم ! منم با قهر سرمو برگردوندم .. سرمو رو شونه تارا گذاشتمو گفتم منم میخوام .. از آلاله تا دخترا حتی نادر و آرشا هم ریسه میرفتن .... تارا گفت بسه دیگه شاهین ! برای خودت میگم ! بابا ببینه سروکارت با کمربندشه ! بهتره آروم باشیو بهانه نگیری ! برو اسباب بازیتو بیار بازی کن ! آلاله گفت خاله میخوای بجاش یه شکلات بهت بدم ؟؟ خارجیه ها ! یکم با اخم نگاهش کردمو گفتم نمیخوام ! همین موقع یهو رئیس برگشت سمتمونو بهمون نگاه کرد .. برق از سرم پریدو سریع تکیه دادم .. خودمو پشت آریا قایم کردم .. بازم همه خندیدن . فکر کردن دارم ادا درمیارم .. نمیدونستن که این بار واقعا ترسیدم ... وقتی خطر رفع شد دوباره بهانه گیری رو از سر گرفتمو گفتم منم میخوام ... برو از اتاقتون برام بیار ... تارا با اخم نگاهم کردو گفت اگر پسر بدی باشی خودم به بابا میگم .. اونوقته که بابا میذارتت رو زانوهاشو میزنه پشتت ! دلت میخواد ؟؟؟ یکم به تارا نگاه کردمو لبولوچمو آویزون کردمو گفتم مامان بد !!!! یهو آریا گوشمو کشیدو گفت آهای ! حواستو جمع کنا ! با مامان بی ادبی بکنی بابا تنبیهت میکنه ! من که دیگه واقعا عصبی شده بودم گوش آریا رو گرفتمو گفتم ول کن گوشمو بی تربیت ! آریا هم که دردش اومده بود گوشمو محکم تر کشید ... دیگه کار داشت به کتک کاری میکشید که نادیا گفت پسرا ! پسرا .. مواظب باشید پسردائی ! یهو هردومون برگشتیم سمت رئیس .. خدا رو شکر شوخی بود .. نشستمو به پشتی مبل تکیه دادم .. گفتم از همتون بدم میاد ! .... خلاصه هی مسخره بازی درآوردیمو خندیدیم .. آخر گفتم ببخشید اگر بی ادبی کردم .. آلاله گفت نه .. خواهش میکنم .. حالا میفهمم که پسر عمو چرا اینقدر هوای خانوادشو داره .. همشون عالین .. کاش منم نزدیک شما زندگی میکردم .. گفتم البته خونه ما همیشه گلو بلبل نیست ... اگر بچه های بدی باشیم بابایی واقعا پوستمونو میکنه .. تاحالا هم کم کتک نخوردیم ازش .. آلاله نگاهم کردوگفت میدونم .. اخلاق پسر عمو رو تازه شناختم .. اگر عصبانی بشه اصلا بهت رحم نمیکنه .. گفتم اونکه بله ! آریا زد به بازومو گفت بسه دیگه شاهین .. میخوای داداشو عصبانی کنی ؟؟ گفتم من که کاری نکردم !!!! همین موقع رئیس به آریا اشاره کرد .. آریا سریع بلند شدو رفت سمت رئیس .. باهم صحبت کردنو برگشت .. گفتم چی شده ؟ گفت داداش گفت آمار بگیریم ببینیم هرکی چی میخوره ...گفتم بذار عشقم بیاد بعد ..هنوز از دهنم درنیومده بود که رامین و نازنین هم اومدن .. سلام علیک کردنو بعدم با رئیس سلام احوال پرسی کردن .. نازنین اومد کنار من نشست .. گفتم عزیزم چرا دیر کردی ؟ گفت رامین دانشگاه بود تا اومد دیر شد .. گفتم خوب عشقم چی میخوره ؟ کمی فکر کردو گفت تو که میدونی من فست فودیم .. گفتم باشه .. شروع کردیم از همه به پرسیدن .. هرکسی یه چیزی گفت . . تارا گفت چلو کباب .. آلاله هم همینطور .. تا اینکه نوشتنمون تموم شدو آریا زنگ زد سفارش داد ... آروم گفتم مرتیکه پری جونو حسین آقا رو یادت نره ! گفت نه بابا .. سلیقشونو میدونم .. بعد از سفارش همه نشستیم دوباره به حرف زدن .. نازنینم قاطی ماشد .. دوباره شروع کردیم به حرف زدن و خندیدن .. آخر سر نادیا گفت شاهین کوتاه بیا دیگه ! یه بار دیگه پسر دائی برگرده نگاهت کنه کتکه رو خوردی ! گفتم من که کار بدی نکردم ؟؟ گفت آره جون خودت ! این همه مسخره بازی جلوی مهمون بد نیست ؟؟ گفتم ولم کن بابا ! نهایتش میذارتم روی زانوهاشو میزنه پشتم ! نادیا هم خندیدو گفت اونکه بله ولی با چیش مهمه ! یه کمربند خوشکل که خیلی درد داره ! دوباره همه زدن زیر خنده ..خلاصه دیگه ترکوندیم تا اینکه غذا رو آوردن .. رئیس که با کیارش و رضا اومده بودن بین ما یه نگاه به دخترا کردو گفت شیوا کمک میخواد ! دخترا بلند شدن حتی نازنین .. بعد یه نگاه به ما کرد .. منو آریا سریع بلند شدیم .. پشت سرمون آرش نادر و آرشا ... رفتیم آشپزخونه ... دخترا غذا هارو تو ظرف گذاشتنو ماهم همه چیو آوردیم سر میز .. همینکه سر میز نشستیم مهلت ندادیمو مثل این نخورده ها شروع کردیم به خوردن .. یه لقمه میخوردیم صدتا لقمه حرف میزدیم .. تااینکه دیدم رئیس یکی از پیتزاهایی که روی میز مونده بودو جلوی تارا گذاشت .. تعجب کردم .. اولا که تارا اهل زیاد خوردن نبود .. بعدم دوتا غذا رو باهم نمیخورد .... با خودم گفتم یه جای کار میلنگه .. هی بهش نگاه کردم .. آخر به آریا گفتم این تارا از کی تاحالا اینهمه شکمو شده ؟؟ آریا یه نگاه کردو گفت به تو چه آخه ؟؟ بذار بخوره ! شوهرش باید شاکی باشه تو شاکیی ؟؟ تو کَتَم نرفت .. باید سردربیارم .. بلند گفتم این که نمیشه که ! پارتی بازی ؟؟ چرا بعضیا باید از دو نوع غذا بخورن ؟؟ یهو رئیس رو کرد بهمو گفت هروقت شما هم دونفر شدی همینقدری بخور ! یهو ساکت نگاهش کردم .. با خودم فکر کردم درست شنیدم ؟؟ یعنی چی ؟؟ یهو دوزاریم افتاد .. بلند گفتم ساکت .. دیدم همه بازم حرف میزنن بلند گفتم ساکت ! همه ساکت شدن .. با تعجب به من و بعد به رئیس نگاه کردن .. طوری فضولیم گل کرده بود که اصلا برام مهم نبود بعدا باید جلوی میز رئیس وایسمو جواب بدم .. گفتم چی ؟؟ درست فهمیدم ؟؟ من دارم عمو دایی میشم ؟؟ یهو سکوت عجیبی شد .. همه به هم نگاه کردنو بعد به تارا .. زدم زیر خنده .. یه آن صدای جیغو هورا طوری هوا رفت که احساس کردم صدامون تا سر خیابون رسید .. دیگه طاقت نیاوردم .. بلند شدم میزو دورزدمو تارا رو از جاش بلند کردم ... محکم بغلش کردم .. طوری که پاهاش از زمین بلند شد .. بوسیدمشو گفتم مبارک باشه آبجی ! من هم عمو شدم هم دائی ! تارا هم میخندید .. تارا رو مثل خواهرم دوست داشتم .. روش تعصبو غیرتی دارم که رو سارا دارم . بعد گذاشتمش زمین .. همه دورش جمع شدنو بهش تبریک گفتن و بوسیدنش .. از تارا فاصله گرفتمو رفتم سمت رئیس .. رئیس از جاش بلند شده بودو با کیارش و رضا دست میداد .. رفتم جلو باهاش دست بدم ولی اونقدر احساساتی شده بودم که نتونستمو خودمو انداختم بغلش .. اشکام همینطور میریخت .. رئیس برادرانه نه پدرانه بغلم کرد .. بعد با خجالت از بغلش دراومدمو گفتم مبارک باشه رئیس .. گفت ممنونم .. خلاصه بعد از کلی بوسو تبریک برگشتیم سر جامون .. شروع کردیم به حرف زدن .. درمورد اسمش جنسیتش .. به کی میره .. کی به دنیا میاد .. گفتم من میخوام دختر باشه .. یه دختر گوگولی مگولی .. آریا گفت بسه !نمیخوام ..دوتا دختر نه سه تاداره .. پسر باشه .. گفتم خفه شو مرتیکه ! تو پسری چه گلی سر بابات زدی ؟؟ آریا که لجش گرفته بود گفت یکم بلند تر بگو داداش بشنوه امشب یه کتک سیر بخوری ! یهو یادم اومد سر میزیمو رئیسم با کمربندش نشسته ... سرمو برگردوندمو گفتم اگه من کتک بخورم مطمعن باش اونقدر ازت آتو دارم که یه کتک مفصلم تو بخوری ! کم مونده بود بهم بپیچیم .. آرش گفت داداشا ! بسه ! ببینم یه کاری دستمون میدید !نشستم سر جام .. بعد از شام همه تو سالن نشستیم .. چون کیارش و رئیس نشسته بودن نمیتونستیم جم بخوریم .. البته رضا هم بود ولی رضا رو مرز بین بزرگترا و کوچکتراست .. یه موقعهایی با هم شیطونی میکنیم و هم پای ما میشه و گاهی هم مثل رئیس رفتار میکنه یعنی ترسناک میشه ..ولی درکل جلوش هر شیطنتی بخوایم میکنیم .. نازنین نزدیک من نشسته بود .. گرچه از ترس رضا کمی فاصله میگرفت ولی بازم یه گوشه چشمی به من داشت .. این میون یه چیزی جلب نظر میکرد .. رامین .. از وقتی اومده بود ساکت نشسته بود .. خیلی کم سر میز با ترنم و آرام صحبت کرد .. انگار میترسید ... با خودم گفتم حتما چیزی شده .. برای همین از جام بلند شدم و به بهانه برداشتن شربت رفتم کنارش نشستم .. رامین یکم خودشو جمع کرد .. گفتم چیه دکتر جون ؟ چیزی شده ؟ بدون اینکه نگاهم کنه سرشو انداخت پایین .. گفت نه .. چیزی نیست .. دیگه بعد از اینهمه سال شیطنت و کتک خوردن میدونم چه خبره .. همینطور که به مبل تکیه دادم گفتم باز چکار کردی کتک خوردی ؟ رامین یهو سرشو آورد بالا و نگاهم کرد .. گفتم تو که ریش نمیذاشتی... چی شده ته ریش گذاشتی بچه ... دوباره سرشو انداخت پایین .. گفتم بگو ببینم ! گفت دو سه روز پیش رضا ... گفتم چی ؟ کتکت زد ؟ باز پای دختر وسطه ؟ گفت نه .. این بار .. یکی از استادامون که استاد رضا هم بوده رضا رو دیده گفته رامین سرش به درس نیست ... حواسش پرته .. توجهی به درس نداره .. تحقیقاتش نصفست .. تو آسموناست .. نمراتش کم شده .. اگر همینطور پیش بره این ترم میندازمش ! با تعجب به رامین نگاه کردم .. گفتم چی ؟ پس چطوری هنوز زنده ای ؟ سرش بیشتر رفت پایین .. گفتم بگو ببینم ! گفت اون روز من کلاس نداشتم خونه بودم .. رضا از شیفت برگشت .. نازنین خونه بود ولی بابا و ناهید طبق معمول نبودن .. رفتن شمال .. منم از همه جا بی خبر تو اتاقم نشسته بودم .. خسته بودم برای همین دراز کشیده بودم و سرم تو گوشی بود .. رضا اومد تو اتاقم ... انگار میخواست باهام حرف بزنه ولی دید گوشی دستمه عصبانی شدو گفت بجای درس خوندن گوشی دستته ؟ هرچی گفتم خسته بودم یکم دراز کشیدم گوش نکرد ... گفتم خوب ؟؟ گفت خوب دیگه .. چی بگم ؟ خودت میدونی چطوریه ... گفتم پس کتک خوردی ؟ ... هان ؟ گفت آره .. اولش همچین گذاشت تو زیر گوشم که افتادم .. بعدم با کمربند زد ... اونقدر زد که لمس شدم .. گفتم آخه مرتیکه خجالت نمیکشی بابت درس نخوندن از برادر بزرگترت کتک میخوری ؟ حالا سر دختری دودی دیر اومدنی چیزی بود میگفتیم یه چیزی .. ولی برای درس نخوندن آخه ؟؟؟ سرش بیشتر رفت پایین ..پرسیدم حالا با چی زد ؟ گفت کمربند .. آروم گفتم خاک .... تو سرت ! رامین بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت تقصیر من چیه ؟ یه نگاه بهش کردم یه نگاه به رضا .. با خودم گفتم راست میگه .. گفتم کجات زده ؟ هیچی نگفت .. گفتم چیه ؟ خجالت میکشی ؟ زده پشتت ؟ گفت نه .. پاهام .. جای کمربندا همه رو پاهام هست .. کبود شده .. گفتم حتما خیلی محکم زده .. گفت آره .. بعدم تهدیدم کرد که اگر خونه شما دعوت شدیم حق ندارم با ترنم صحبت کنم ... اگر ببینه گردنمو میشکنه ... منم جرات نکردم باهاش حرف بزنم ... با خودم گفتم حق داره خوب ... بیچاره ... اخلاق رضا مثل اخلاق رئیس میمونه ... وقتی میزنه محکمو بی رحمانه میزنه ..گفتم ناراحت نباش .. این روزا میگذره ... یه چند سال دیگه به این روزا میخندی ! گفت میدونم .. اگر تا چند سال دیگه جونی برام مونده باشه ... خندیدمو گفتم وقتی من زنده موندم یعنی تو هم زنده میمونی ... از جام بلند شدمو برگشتم سر جام .. آریا گفت چی شده ؟ گفتم هیچی .. رضا حسابشو رسیده .. آریا خندیدو گفت حالا که چیزی نشده .. یه کتک خورده دیگه ... اینهمه کولی بازی نداره .. پسره سوسول .. گفتم اینطوری نگو آریا ! تو که رضا رو میشناسی .. وقتی میزنه چطوری میزنه ! آریا نگاهم کردو گفت میدونم بابا .. مگه از داداش بدتره ؟ حالا یه کتک خورده ، نمرده که ! دوسه روز دیگه خوب میشه .. گفتم آره .. گفتنش راحته .. مثل اینکه کتک خوردن یادت رفته !!! آریا نگاهم کردو گفت نه یادم نرفته ولی دیگه اینقدر سوسول بودنم خوب نیست .. همین موقع کیارش گفت که باید برن .. بعدم بلند شدنو آماده شدن .. کیارش دوقولوها رو صدا کرد .. اومدن بیرون و بهشون گفت عذرخواهی کنن .. او بدبختا هم عذرخواهی کردن .. این دوتا امروز سر استخر رفتن انگار یه کتک حسابی خوردن .. پروانه به نازنین گفته بود باباشون یه کتک حسابی بهشون زده .. حتی صبر نکرده برگردن خونه عمو آرمان .. فکر کنم کوروش هم یه کتک حسابی در پیش داره ... بیچاره ها ... دلم براشون میسوزه .. بعد از اینکه مهمونا رفتن رضا یه چند دقیقه ای با تارا صحبت کردو بعد اونا هم رفتن .. آرش وآسا هم برگشتن خونه .. ماموندیمو رئیس .. نمیدونم چرا اینجور موقع ها احساس بدی پیدا میکنم .. انگار یه کار بدی کردم و بابام بعد از رفتن مهمونا میخواد حسابمو برسه .. البته این اتفاق بعد از بیشتر مهمونیا میوفتاد .. من بعد از کلی شیطنت با رفتن مهمونا عزا میگرفتم .. بابا گوشمو میگرفتو میبرد توی اتاقو تا میخوردم میزد .. یه موقع هایی مامان به دادم میرسید ولی بیشتر مواقع خودشم از دستم عصبانی بودو اصلا دخالت نمیکرد و میذاشت بابا پوستمو بکنه .. این ماجرا تا موقعی که بابا اینا ایران بودن ادامه داشت .. حتی یه بار سال آخر دبیرستان بودم .. سر اینکه سر به سر شوهر عمم گذاشتم یه کتک حسابی خوردم .. مامانمم اصلا دخالت نکرد .. بابام طوری زد که تا چند روز میلنگیدم .. الان که بهش فکر میکنم میبینم حق داشته .. اگر خودم الان بچه داشته باشم و این کارارو بکنه زندش نمیذارم ولی اون موقع سرم باد داشتو برام کتک خوردن مهم نبود ... البته درموقع خرابکاری ولی بعدش مثل سگ میلرزیدم .. رئیس رو به هممون کردو گفت موقع خوابه ! برید اتاقاتون ! ما هم شب بخیر گفتیمو برگشتیم سوئیت ... همین که نشستیم رو به آرشا کردمو گفتم بگو ببینم چه خبر ؟ مجلس چطور بود ؟؟ آرشا شروع کرد با آبو تاب تعریف کردن .. تمام ماجراهارو تعریف کرد .. تا موقع اومدن .. گفتم این وسط فکر کنم تو بهت خیلی خوش گذشته .. آرشا همینطور که لباساشو عوض میکرد گفت آره .. فقط نذاشتن با روژیار حرف بزنم .. گفتم این که کاری نداره .. با تلفن باهاش حرف بزن ... گفت پسر عمو تهدید کرده که باهاش تماس نگیرم .. گفتم یه زنگ کوچولو که عیبی نداره ... ولی خوب خودت میدونی ! کاش بهش اینو نمیگفتم .. انگار قلقلکش اومد ... گوشیشو برداشتو رفت بیرون .. آریا رو بهم کردو گفت چرا تحریکش کردی ؟؟؟ میدونی اگر داداش بفهمه چه بلایی سرش میاره ؟ اگر موقع دیگه ای بود میگفتم ولش کن بابا .. نمیفهمه ... ولی الان پشیمون شدم .. گفتم برو دنبالش بهش بگو زنگ نزنه ... احساس میکنم گورشو کندم ... آریا نگاهم کردو گفت الان زنگشم زده .. دیگه فایده ای نداره ... با خودم گفتم آره .. فایده ای نداره .. کاش نمیگفتم .. اگه رئیس بفهمه ... پوستشو میکنه ! رئیس رو اینجور مسائل حساسه ... پدرشو درمیاره .. هیچکسی هم نمیتونه جلوشو بگیره .. یعنی هیچکسی قدرتشو نداره ...

کامیار #

موقع شام غذای شاهو رو بردم تو اتاقم .. میدونستم روش نمیشه سر میز روبه روی بابام بشینه .. شامو گذاشتم جلوش گفتم بخور .. هنوز روی تخت خوابیده بود ..گفت نمیخورم .. میل ندارم .. گفتم شاهو ! با غذا نخوردن کار درست نمی شه ! به زور بلندش کردم .. گفتم میخواستم بگم بیای سر میز ولی فکر کردم شاید از بابام خجالت بکشی .. سرشو انداخت پایینو گفت آره .. خجالت میکشم .. لبخندی زدمو گفتم این که خجالت نداره .. منم خیلی کتک خوردم .. بابامو که میشناسی الانم پامو کج بذارم پوستمو میکنه .. شاهو همچنان سرش پایین بود .. گفت من از تو هم خجالت میکشم .. زدم تو خط شوخی و گفتم پاشو جمع کن خودتو ! خجالت میکشی ؟؟ یادته اون باری که اومدید ایران ؟ من دانشجو بودم تو سال اول دبیرستان .. یادته ماشین دائی شاهرخو بی اجازه برداشتیمو رفتیم دور دور ؟ اون موقع دایی شاهرخ یه ماشین مدل قدیمی داشت که خیلی براش عزیز بود .. اینجا تو پارکینگ خونه ما نگه میداشت .. بعد از اینکه اومدیم خونه چه کتکی خوردیم ؟ شاهو سرشو بلند کردو خندید .. گفت آره .. شاهرخ کتکی بهم زد که اگر پریسا دخالت نمیکرد زیر ضربه های کمربندش میمردم .. خندیدمو گفتم منم یه کتک حسابی از بابام خوردم .. مامان بیچاره نمیدونست منو نجات بده یا تورو ... بعدم زدم زیر خنده .. به هوای من شاهو هم خندید .. گفتم آقای دکتر بسه .. پاشو خودتو جمع کن ..یه کتک که این اداهارو نداره ... شامتو بخور ..بعدم رفتم سر میز .. بابا گفت شاهو کوش ؟ گفتم خجالت میکشه بیاد پایین .. بابا خندیدو گفت حالا نکه دفعه اولشه از شاهرخ کتک میخوره ؟؟؟ !!!! مامان گفت اون موقع بچه بود .. الان دیگه دکتری شده برای خودش .. بابا به مامان نگاه کردو گفت بچه بچست ... سنش هرچقدر باشه بازم برای پدرو مادر بچست .. شاهرخ باباش نیست ولی جای باباش بزرگش کرده .. مثل باباشه ... پس خجالت نداره ... یه نگاه به روژیار انداختم .. انگار رو ابراست هنوز .. آروم با پام زدم به پاش .. حواسش جمع شدو نگاهم کرد .. با یه اخم منظورمو فهمید زود غذاشو خورد .. بعد از شام برگشتم اتاقمو سینی غذای شاهو رو برگردوندم آشپزخونه ... وقتی برگشتم اتاقم شاهو دراز کشیده بود . گفت هرموقع خواستی بخوابی میرم رو کاناپه .. گفتم نگران من نباش .. فعلا کار دارم .. تو توی جای من راحت تری .. من کاناپه رو باز میکنم میخوابم .. گفت ممنونم و خوابید ... بهش حق میدم .. بعد از اینهمه کتک خوردن و ناراحتی به استراحت نیاز داره .. منم نشستم پشت میزم به کارای شرکت رسیدگی کردم .. حدود ساعت 12 از جام بلند شدم رفتم سمت در ... همینکه رفتم بیرون از زیر در اتاق روژیار که روشن بود فهمیدم بیداره .. رفتم پشت درو در زدم .. گفت بفرمائید .. رفتم داخل و درو پشت سرم بستم ... گوشیش تو دستش بود .. انگار منتظر تماسه ... نگاهش کردم .. گفتم چرا گوشی دستته ؟ یهو گوشی رو گذاشت کنار .. گفتم خوب گوشاتو باز کن روژیار ! نه زنگ میزنی بهش نه جوابشو میدی ! فهمیدی ؟؟ گفت بله داداش .. همین موقع تلفنش زنگ خورد .. گوشی رو ازش گرفتمو نگاه کردم .. حدسم درست بود .. آرشا بود .. اخم کردمو رد تماس زدم .. گوشی رو برگردوندم بهشو گفتم جواب نمیدی ! روژیار با ترس سرشو تکون دادو گفت چشم .. از اتاقش اومدم بیرون .. رفتم دستشویی .. سرو صورتمو شستم .. برگشتم اتاقم .. احساس کردم صدای زمزمه میاد .. پشت در اتاق روژیار ایستادم .. صدای زمزمه از اتاقش بود . انگار با تلفن حرف میزد ..بدون در زدن رفتم داخل ... یهو گوشی از دستش افتاد .. رفتم جلو خم شدم گوشی رو برداشتم .. گذاشتم کنار گوشم .. آرشا بود .. صداشو شناختم .. گفت روژیار ... روژیار ... من نمیدونم قراره چی بشه ولی تا اون موقع من طاقت نمیارم .. میشه همدیگه رو ببینیم ؟ فقط 5 دقیقه ... لطفا .. همینطور که به حرفای آرشا گوش میدادم مستقیم تو چشمای روژیار نگاه میکردم ... آرشا دید صدایی نمیاد گفت روژیار .. میشنوی عزیزم .. دیگه نتونستمو گفتم فردا با بزرگترت تماس میگیرم ! بعدم قطع کردم .. گفتم الان نگفتم جوابشو نده ؟؟؟ با لکنت گفت داداش .. هی .. زن...گ زد ... گوشیو تو جیبم گذاشتم .. گوششو گرفتمو کشیدم .. روژیار دستشو رو دستم گذاشتو گفت آخ گوشم ..داداش .. ببخشید ... سرمو تکون دادمو گفتم فردا به حسابت میرسم ! حساب آرشا هم همینطور .. این بار خودم کاریت ندارم .. به بابا میگم ! روژیار با گریه گفت خواهش میکنم داداش .. به بابا نگو .. توروخدا .. بعدم گریه کرد .. روی گریه کردن روژیار خیلی حساسم .. وقتی گریه میکنه نمیتونم تحمل کنم .. گوششو ول کردمو با حرص برشگردوندم .. چند تا محکم زدم پشتش .. پشت سر هم میگفت آخ .. ببخشید .. بعد دوباره برش گردوندم سمت خودمو گفتم اگر یه بار دیگه حرفمو گوش ندی با کمربند حسابتو میرسم ! فکر نکن دختر بزرگی شدی دیگه کاریت ندارم !! فقط یه بار دیگه انجامش بده تا ببینی چی میشه ! بعدم همونطور که اشک میریخت ولش کردمو برگشتم اتاقم ...


تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ | 11:55 | نویسنده : مریم |

آراز #
از تو اتاق سریع به اتاق دخترا برگشتم ... رضا دستاشو تو دستشویی مهمان تو سالن شسته بودو برگشته بود بالا سر ترنم ... کنار تختش نشستم ... رضا گفت نگران نباش حالش بهتره ... بعدم لبخندی زدو گفت دیگه وارد شدی ! نگاهش کردمو گفتم خوب .... بچه داشتن همینه ... آدم تجربه پیدا میکنه ... درضمن یه دوست دکتر خوبم دارم که به موقع به دادم میرسه ... رضا گفت داره بهتر میشه .. فقط حواست تا صبح بهش باشه ... گفتم حتما ... رضا که بلند شد گفتم رضا ! برگشت نگاهم کرد ... یکم مکث کردم .. گفتم بیا کنار پنجره باهم صحبت کنیم ... رضا بدون اینکه حرفی بزنه راه افتادو کنار پنجره ایستادیم.. گفت چی شده آراز ؟؟ چرا نگرانی ؟؟ گفتم راستش ... مدتیه که تارا زود خسته میشه ... صبحا به سختی از تخت بیرون میاد ... تو هر کاری مشتاقه ولی یهو انرژیش تحلیل میره ... نمیدونم ..ولی انگار ... رضا گفت انگار چی ؟؟؟ حاملست ؟؟ ...دقیق تو چشماش نگاه کردم ... گفت گاهی احساس تهوع هم داره ؟؟ یا اینکه یهو از کسی یا یه خوراکی بدش بیاد ؟ نگاهش کردمو گفتم آره ... برای همین شک کردم .. ولی تارا قرص ضد بارداری میخوره ... رضا گفت قرص ضد بارداری هم ریسک داره ... ممکنه از تاریخش گذشته باشه ... رفتم سمت اتاقم و قرص تارا رو برداشتم و برگشتم تو اتاق ... نگاهی به تاریخ انقضاش کردم ... یهو شوکه شدم .. رضا قرصو گرفتو نگاه کرد .. گفت این که تاریخ انقضاش گذشته ! گفتم چطور تارا متوجه نشده ؟؟؟ رضا نگاهم کردو کیفشو برداشت .. گفت یه کیت آزمایش با خودم آوردم ... یه آزمایش ازش میگیریم میبرم بیمارستان .. گفتم رضا !! نگاهم کردو گفت بله ؟؟ گفتم کیت آزمایش برای چی با خودت داشتی ؟؟ گفت برای نادیا ... گفتم چی ؟؟؟ گفت نگران نباش بابا ... شک کرده بودم ... ولی رفع شد ... نگاهش کردم ... فهمید قانع نشدم .. گفت پریودش عقب افتاده بود براش کیت آزمایش آوردم ... ولی شد و تمام ... فهمیدم باردار نیست ... گفتم رضا ! گفت حواسم هست بخدا آراز ! .. بعدم رفت سمت اتاقم ... منم پشت سرش ... کنار تخت زانو زدو گفت لازم نیست بیدارش کنیم ...فقط حواست باشه یهو دستشو نکشه ... گفتم باشه ... بعد آروم کمی ازش خون گرفت .. دوباره برگشتیم تو اتاق دخترا ... همه چیشو برداشتو گفت منم میرم بیمارستان ... جواب آزمایش معلوم شد بهت خبر میدم ... گفتم باشه ... ممنونم ... رضا که رفت کنار تخت ترنم روی مبل لم دادم ... همینطور که نگاهش میکردم کم کم چشمام گرم شدو خوابیدم .. یهو چشمامو باز کردم باترس به ترنم نگاه کردم ... به آرامی خوابیده بود ... معلوم بود حالش خوبه .. خیالم راحت شد ... به ساعت نگاه کردم .. هنوز هفت نشده بود گفتم یکم وقت هست .... دوباره چشمامو بستم که احساس کردم کسی نوازشم میکنه .. چشمامو باز کردم تارا بالای سرم ایستاده بود .. گفت عزیزم ... برو یکم روی تخت بخواب ... من الان حالم خوبه .. حواسم هست .. نگاهش کردم .. نمیتونستم بهش درمورد قرصا بگم ...و اینکه ممکنه باردار باشه ... برای همین گفتم نه عزیزم ... اینجوری خیالم راحت تره ... همین موقع پریوش اومد داخل اتاق .. گفت تارا جون شما برو سر میز ... بچه ها منتظرن ... تارا نگاهش کردو بعد به من نگاه کرد .. سرمو به نشانه تایید تکون دادم ... تارا انگار گرسنش بود گفت باشه .. میرم یه چیزی میخورم بعد میام .. گفتم باشه ... تارا که رفت یه نگاهی به ترنم کردم .. هنوز خواب عمیق بود ... پریوش سرشو نزدیک گوشم کردو گفت بهتره یه مدت تارا به خودش استراحت بده پسرم .. به نظرم واجبه .. اخم کردمو به پریوش نگاه کردم .. گفتم چطور ؟؟ لبخندی زدو گفت فکر کنم ... لبخندی زدمو گفتم پس تو هم شک کردی ! گفت شک ؟؟ خندیدو گفت شک نه .. مطمعنم ... آهسته گفت حاملست ... گفتم مطمعن نیستیم .. پریوش نفسی کشیدو گفت باشه .. شما هم مطمعن شو ... حالا بلند شو برو یکم استراحت کن ... رئیسم به استراحت نیاز داره .. من به ترنم میرسم ... گفتم رئیس هم نیاز به استراحت داره ولی گاهی نمیشه برو به بچه ها بگو صبحونشونو بخورن ! منتظر من نباشن گفت چشم ارباب ... پیشونیشو بوسیدم و بعد رفتم سمت اتاقم .. دیگه فرصت دوش گرفتن نیست ... لباس پوشیدمو رفتم سر میز .. پسرا نشسته بودن تارا پروانه و نادیا هم همینطور ..
تارا #
مدتیه احساس خستگی دارم .. همش دلم میخواد بخوابم ... سعی میکنم بهش غلبه کنم ولی گاهی نمیشه .. ضعف میکنم ... دلم نمیخواد چاق بشم برای همین هر موقع گرسنم میشه زیاد بهش اهمیت نمیدم ولی بعدش ضعف میکنم .. جرات نمیکنم به آراز بگم ... فکر میکنم اگر بفهمه ممکنه نذاره برم سرکارم .. آراز سخت میگیره .. بفهمه بهم رژیم غذایی میده .. نمیخوام چاق بشم برای همین سعی میکنم نفهمه ... گاهی از نگاهش میفهمم نگرانمه ولی به روی خودم نمیارم ... شبا که تو بغلش میخوابم احساس آرامش میکنم ..ولی تمایلی به رابطه ندارم .. فقط دلم میخواد آرامش بگیرم از آغوش پرمحبتش ... شب که خوابیدیم نصفه های شب یهو صدای در اومد .. آراز به سرعت رفت سمت در و منم پشت سرش ... درو که باز کرد آرام بود که گریه میکرد .. آراز بغلش کرد... گفت چی شده عزیزم ؟؟ فقط گفت ترنم .. آراز به سرعت رفت بالا سرش .. منم رفتم .. چهرش سفید شده بود .. انگار درد داشت ... آراز یهو بغلش کردو رفت سمت حموم .. گفت سریع زنگ بزن به رضا ! برگشتم تو اتاق گوشیمو برداشتمو شماره رضا رو گرفتم .. با دومین بوق جواب داد سلام کردمو وضعیت ترنم رو توضیح دادم .. رضا گفت الان میام ! برگشتم سمت حموم ... آراز داشت لباسای ترنم رو درمیاورد .. رفتم کمکش ... سریع لباساشو درآوردیمو حوله پیچیدیم بهش .. آراز بغلش کردو آورد روی تختش گفت لباسای زیر خیسشو دربیار .. نگاهش کردم .. با اینکه آراز شوهرمه و ترنم حالا دخترشه بازم مکث کردم .. آراز با تحکم گفت ترنم دخترمه ! نگاهش نمیکنم .. سرمو تکون دادمو مشغول شدم . .. آراز کمکم کرد ولی سرشو برگردوند .. لباساشو عوض کردیمو تاپ تنش کردم و یه شلوارک .. تا اینکه رضا اومد و سریع بهش آمپول زدو سرم وصل کرد ... یهو احساس ضعف کردم ... سرم گیج رفت آراز انگار متوجه شد .. گفت برو بخواب .. با اینکه میخواستم ولی گفتم نه .. خودم بالاسرش میشینم .. آراز محکم گفت برو ! بعدم باهام تا تو اتاق اومدو منو خوابوند ... نمیدونم چی شد که سریع خوابم برد ... صبح که چشمامو باز کردم هنوز خوابم میومد .. دوباره چشمامو بستم دوباره چشمامو باز کردم .. پریوش بالا سرم بود ... گفت خوبی ؟؟ گفتم بله .. گفت یکم دیگه بخواب عزیزم .. من حواسم هست .. اربابم میفرستم یکم بخوابه .. گفتم شک دارم ... ولی دیگه خوابم نمیاد .. پریوش یکم من من کردو گفت عزیزم ... یکم مواظب خودت باش .. گفتم هستم .. گفت نه نیستی ... بیشتر استراحت کن و خوب غذا بخور ... با خودم فکر کردم حتما نگرانه ضعف کردنمه ... گفتم باشه ... بعدم خندیدم ... رفتم تا لباس بپوشم .. پریوشم رفت .. وقتی لباس پوشیدم رفتم بالا سر ترنم .. آراز روی مبل خوابیده بود .. یکم نوازشش کردم بیدار شد و لبخند زد ... همین موقع پریوش اومدو با زور منو فرستاد سر میز ... البته خودمم خیلی گشنم بود .سرمیز نشستم و صبحانه خوردم تا آراز اومد .. نشست سر جاش .. همه به احترامش بلند شدن و سلام کردن .. جوابشونو داد .. گفتم ببخشید عشقم ما شروع کردیم .. گفتم خودم خواستم .. بعدم شروع کرد به خوردن .. همینطور که صبحونشو میخورد بهم نگاه میکرد ... کلا حواسش به من بود .. وقتی چاییشو برداشت رو بهم کردو گفت حالت خوبه عزیزم ؟؟ احساس ضعف نداری ؟ گفتم خوبم .. نه .. ضعف برای چی ؟؟ سرشو تکون دادو گفت خیلی خوبه ... با خودم گفتم ضعف که دارم ولی فکر کنم بخاطر پریودمه .. دوسه روز دیگه پریود میشم .. ولی یه چیزی عجیبه برام ... هنوز دردی احساس نمیکنم شاید میخواد عقب بیوفته .. نمیدونم .. صبحانم تموم شدو به آراز گفتم عزیزم من لباس نپوشیدم برم بپوشم .. آراز نگاهم کردو گفت باشه ..منم رفتم سمت اتاق ..
آراز #

پسرا بلند شدن و گفتن که آرش اومده دنبالشون .. گفتم برید ! آریا هم گفت منم میرم سر ساختمون تا تارا بیاد .. گفتم باشه .. برو ! دخترا اما هنوز نشسته بودن .. یه نگاه به پروانه کردم و گفتم آرام هنوز خوابه ؟ گفت بله داداش ... میخواست بلند بشه گفتم بخواب .. کاری نداری .. به پروانه نگاه کردم .. گفتم دیروز ترنم و آرام چی خوردن ؟؟ پروانه یکم مکث کردو گفت سوپ که مامان پخته بود .. پلو و مرغ .. غذای خاصی نبود .. گفتم مطمعنی ؟؟؟ پروانه بازم مکث کرد .. فهمیدم یه چیزی هست که پنهان میکنه .. گفت بله داداش .. گفتم حواست هست که اگر بهم دروغ بگی یا چیزی رو پنهان کنی چی میشه ! پروانه آب دهنشو غورت دادو یه نیم نگاهی به نادیا کردو گفت بله داداش .. گفتم خوب ! سرشو انداخت پایینو گفت فقط .. فقط .. صدامو بلند کردمو گفتم فقط چی ؟؟ گفت آرام هوس بستنی کرده بود .. یه قاشق گذاشت دهنش ... گفتم چی ؟؟؟ بستنی ؟ .. ترنم چی ؟؟ گفت ترنم یکم مزه کرد .. گفتم یکم مزه کرد ؟؟؟ اینا تو سالن چکار میکردن که هوس بستنی کنن ؟؟ پروانه ساکت شد .. سرمو تکون دادمو گفتم وقتی آرام بیدار شد بهش بگو امشب حسابی تنبیهش میکنم ! ترنم رو بعد از اینکه خوب شد ولی حساب آرامو کف دستاش میذارم ! پروانه گفت چشم و از جاش بلند شد .. منم بلندشدم وسایلمو برداشتم رفتم سمت در خونه .. به پریوش تاکید کردم که مواظب دخترا باشه .. گفت چشم ارباب و رفتم سمت ماشین .. پشت فرمون نشستم و رفتم سمت شرکت ..تا تو پارکینگ پارک کردم از درب اصلی شرکت رفتم داخل از در ورودی همه سلام کردن تا طبقه دوم ... رفتم سمت اتاقم ... فرخ پشت سرم اومد و برنامه امروزو باهاش اوکی کردم .. گفتم شهرام و رضایی رو خبر کنه .. گفت چشم ..این اولین جلسه بعد از تموم کردن کار کوهسار بود .. چند دقیقه بعد شهرام و رضایی اومدن .. با خودشون برگه هایی داشتن .. پشت میز توی اتاقم نشستیم و کار شروع شد .. گزارشا و امضاهایی که مستقیم از خودم باید میگرفتن .. بعد از نیم ساعتی یاوری اومد .. رضایی اجازه گرفتو رفت دنبال کار خودش .. ما سه نفر درمورد کار کوهسار و کارای مربوط به شرکت صحبت کردیم .. در آخر یاوری گزارشی درمورد پسر عموی بابای کوروش داد ..گفت که کارش تموم شده و منتظر رای دادگاست .. گفتم خوبه .. یاوری بلند شدو گفت اگر اجازه بدبد من مرخص میشم .. بعد شهرامو مرخص کردم .. نزدیکای ظهر بود که رضا زنگ زد .. گوشی رو جواب دادم .. رضا سلام کردو گفت حدسمون درست بود ...تارا بارداره ! من یه آن خشکم زد .. بااینکه میدونستم امکانش زیاده ولی باورم نمیشد که به این زودی بابا شده باشم .. گفتم چی ؟؟ مطمعنی رضا ؟؟؟ گفت بله .. مطمعنم ... آروم گفت تبریک میگم داداش .. تو بابا شدی من عمو .... قدمش خیر باشه .. نفسم بالا نمیومد .. انگار یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود .. گفتم رضا .. من .. گفت میدونم ... بعدا باهات صحبت میکنم .. فعلا این مطلبو هضم کن .. گفتم ممنونم و قطع کردم .. به پشتی صندلیم تکیه دادم .. چشمامو بستم .. وای خدا ! تارا بارداره ! من دارم بابا میشم ... درسته سه تا بچه به فرزندی قبول کردم ولی اینکه بدونی همسرت از تو حاملست و قراره یه بچه به این دنیا بیاره یه حال دیگه داره .. از خوشحالی خندیدم .. اشکام همینطور روی صورتم میریخت ... اگر همین موقع کسی وارد اتاق میشد نمیتونستم خودمو کنترل کنم ... نفس عمیق کشیدم .. کمی به خودم مسلط شدم .. دیگه حواسم سر جاش نبود .. نمیتونستم کار کنم .. باید برم خونه .. از جام بلند شدم وسایلمو برداشتم رفتم بیرون .. فرخ اومد سمتم و گفت درخدمتم رئیس ... گفتم دارم میرم .. جلسه یک ساعت دیگه رو به شنبه موکول کن .. گفت چشم .. بعدم رفتم سمت پارکینگ .. نمیتونستم درست راه برم .. با آسانسور رفتم پارکینگ و سوار ماشین شدم .. رفتم سمت خونه .. نمیدونم با چه سرعتی میرفتم که راه بیست دقیقه ای رو یک ساعته رفتم .. فکر میکردم که چطور به تارا بگم .. مطمعن بودم خودش نمیدونه ... از کجا باید میدونست .. هنوز تا موعد پریودش مونده بود ... نشونه خاصی هم نداشت .. نمیدونستم چطور به بچه ها بگم ... باید زودتر مراسم عروسی رو برگذار کنم .. باید با تارا صحبت کنم .. امروز که خواستگاری آرشاست .. با خودم گفتم نمیذارم تارا بیاد .. بمونه خونه .. نزدیک خونه بودم که رضا زنگ زد .. جوابشو دادم .. رضا گفت حالت بهتره ؟ گفتم بله .. گفت خوب گوش کن آراز .. این احساس خستگی برای تارا خوب نیست .. براش برای فردا از دکتر وقت گرفتم .. فردا بیارش کلینیک بیمارستان .. امروز نیست که گفتم فردا .. بگو بیاد خونه .. استراحت کامل .. غذای مقوی .. ممکنه اولین بارداریشه براش خطرناک بشه ..دقت کن که استراحت کنه .. گفتم باشه .. ممنونم ..گفتم عصر خودم میام میبینمش .. احتمالا تا اون موقع اومدی خونه .. گفتم احتمالا .. نهایتا 7 خونه هستم .. گفت باشه .. منم قبل از شام میام که مطمعن باشم خودتم هستی .. با تارا صحبت کن که خودشم حواسش باشه .. گفتم حتما .. رضا خداحافظی کرد و منم قطع کردم .. رفتم داخل پارکینگ پارک کردم .. کیفمو پایین پله ها گذاشتم و رفتم سمت کارگاه ساختمونی .. تارا پایین نزدیک در بود و آریا بالای ساختمون .. تارا با دیدن من لبخندی زدو گفت رئیس اومدید سر ساختمون ؟ لبخندی زدمو گفتم سلامت کو مهندس ارشد ؟؟ تارا خندیدو گفت ببخشید .. سلام .. گفتم به روی ماهت .. همین موقع موسی دوید سمت منو سلام کرد .. خیلی جدی جوابشو دادم .. گفتم چه خبر موسی ؟ موسی یه نگاه به تارا کردو شروع کرد به گزارش دادن .. از تارا که چکار میکنه و چقدر بی احتیاطی میکنه تا آریا و کل ساختمون .. اونقدر گفت که آخر تارا پرید وسط حرفشو گفت موسی خوب شد گفتن گزارش نگفتن همه چیو خبر بده ! موسی یه نگاه به من یه نگاه به تارا کردو گفت آخه خانوم مهندس به اندازه کافی بخاطر گزارش ندادنم مجازات شدم ... بسمه دیگه به خدا .. گفتم بسه موسی میتونی بری ! گفت بله رئیسو رفت .. گوشیمو درآوردمو با آریا صحبت کردم و نکاتی رو بهش گوشزد کردم .. بعد بازوی تارا رو گرفتمو بردمش سمت خونه .. تارا ترسید .. گفت چی شده رئیس .. گفتم سیس ! نمیخوام یه کلمه بشنوم ! از در رفتیم داخل .. پایین پله ها کیفمو برداشتمو درحالیکه بازوی تارا تو دستم بود بردمش داخل ... درست مثل زمانیکه از دست بچم عصبانیم و نمیخوام جلوی دیگران تنبیهش کنم .. بازوشو میگیرم و باخودم به اتاقش میبرم تا به حسابش برسم ... در اتاقو باز کردمو آروم تارا رو هول دادم داخل . خودم رفتم داخل و درو بستم و قفل کردم .. کیفمو روی میز گذاشتم .. تارا وسط اتاق ایستاده بود .. شالش از سرش افتاده بودو با نگرانی و ترس نگاهم میکرد .. کتمو درآودرم و دگمه آستینامو باز کردم و چند تا کردم .. دستمو تو جیب شلوارم کردمو درست روبه روی تارا ایستادم .. تو چشماش نگاه کردم .. ازچشماش ترس و استرس معلوم بود ...گفتم مگه نگفته بودم مواظب خودت باش ! نگفتم اول سلامتیت بعد کار ؟؟ هان ؟ بعد تو میری هر کاری دلت میخواد انجام میدی ؟؟ تارا سرشو انداخت پایین ..گفت موسو پیاز داغشو زیاد میکنه .. من مواظبم عزیزم ... پریدم وسط حرفشو گفتم رئیس ! گفت بله رئیس .. معذرت میخوام .. رنگش پریده بود .. بازوشو گرفتم و روی مبل نشوندم .. گفتم تو نمیدونی وقتی دونفری باید مواظب خودت باشی ؟؟ تارا متوجه حرفم نشد ..گفت خوب درسته ما باهم هستیم ولی کاری نمیکنم که تو درخطر باشی .. گفتم من نه شما دوتا ! تارا اخماشو توهم کردو یکم نگاهم کرد .. بعد به خودش نگاه کرد .. گفت ما دوتا ؟ منو کی ؟ .. با خودم گفتم وای ! بازم نگرفت .. خندم گرفته بود .. گفتم کار ما برعکس شده .. عوض اینکه تو به من خبر بدی من به تو خبر میدم .. بعدم خندیدم .. تارا بازم نفهمید .. طفلک حق داشت .. چون احتمال نمیداد که باردار باشه . گفت من نمیفهمم رئیس .. خواهش میکنم کارو ازم نگیر .. ببخشید .. مواظبم .. خندمو جمع کردمو گفتم تا اطلاع ثانوی شما دونفر باید بخوابید و استراحت کنید .. تارا باز خیره نگاهم کرد .. گفت نمیفهمم .. یه جوری بگو منم بفهمم خو ... گفتم عزیزم شما بارداری ! تارا یکم نگاهم کردو بعد پقی زد زیر خنده .. آی خندید .. طوری که اشکاش سرازیر شد .. بعد که خوب خندید گفت مرسی .. داشتم زهره ترک میشدم .. فکر کردم میخوای تنبیهم کنی .. گفتم اون که سر جای خودش ! طوری تنبیهت میکنم که هیچوقت یادت نره ! مهندس ارشد ! سرپیچی از دستور مستقیم من میدونی چه عواقبی داره ! ولی درمورد باردار شدنت شوخی نکردم . ... تارا از جاش بلند شدو خیره نگاهم کرد ...گفت چی ؟؟؟ چطور ؟؟ چطوری تو فهمیدی قبل از اینکه خودم بفهمم ؟ گفتم با آزمایش خون عشقم ... گفت آزمایش ... خون ؟؟؟ کی ؟؟ گفتم دیشب ..وقتی ازخواب بیهوش شدی .. رضا کیت آزمایش همراهش داشت ازت آزمایش گرفت ... یهو آستینشو بالا زد جای سوزن سرنگو دید .. نگاهم کرد .. باورش نمیشد .. گفت باردارم ... ؟؟ با...ر..دا..ر .... یهو افتاد ... رو هوا گرفتمش .. آروم خوابوندمش روی تخت ... سریع درو باز کردمو پریوشو صدازدم .. برگشتم بالا سر تارا .. چشماش باز بود ... هنوز داشت این جملاتو هضم میکرد .. پریوش سریع اومد گفتم یه لیوان شربت ! گفت چشم .. سریع رفتو چند دقیقه بیشتر نشد که اومد .. یه لیوان بزرگ شربت .. کمک کرد و به تارا دادیم خورد .. کارمون که تموم شد پریوش گفت چی شد ارباب ؟ گفتم هیچی بهش گفتم بارداری غش کرد .. پریوش نگاهم کردو یهو پرید بالا ... چنان جیغی زد که تارا هم از جاش بلند شدو نشست .. شروع کرد بلند بلند به خندیدن طوری میخندید که تاحالا ندیده بودم پریوش اینطوری بخنده .. یهو پروانه و نادیا جلوی در ظاهر شدن .. با صورتایی که معلوم بود ترسیدن .. آرام بعدش اومد .. گفتن چی شده ؟؟ گفت هیچی .. تارا ضعف کرده بود .. همین ! پروانه گفت کمک میخواید ؟؟ گفتم نه عزیزم .. شما برید .. الان حالش خوبه ... گفتن چشمو رفتن و درو بستن .. یه نگاه به پریوش انداختم گفتم چه خبر پریوش ؟؟؟ پریوش به خودش مسلط شدو شروع کرد به گریه .. حالا نمیدونستم پریوشو جمع کنم یا تارا ... گفتم پریوش ..بسه ! پریوش یهو خودشو جمع کردو گفت ببخشید .. حق باشماست ... برم براش یکم میوه بیارم ... بعدم یکم پلو ماهیچه درست کنم ... باید حسینو بفرستم خرید ! بعدم بدون اینکه منتظر بشه چیزی بهش بگم رفت .. به تارا نگاه کردم .. انگار هنوز سردرگمه .. نشستم کنارش روی تخت .. گفتم خوبی ؟؟ نگاهم کردو با بغض گفت حالا چکار کنم ؟؟؟ آبروم رفت ... بعدم اشکاش سرازیر شد ... یکم گذاشتم گریه کنه تا این هیجانو رد کنه .. بعد گفتم بسه تارا ! آبروت رفت ؟؟؟ برای چی ؟؟ تو همسر منی ! همسر ! میفهمی ؟؟؟؟ معنی این حرف اینه که من شوهرتم و هرکاری بخوام انجام میدم ! یعنی اگر حامله شدی خارج از عرف نبوده ! اگر عروسی نگرفتیم اشکالی نداره .. یکم حالت بهتر بشه برات عروسی میگیرم ! ظرف یک هفته ! تارا نگاهم کردو گفت از بچه ها خجالت میکشم .. از جام بلند شدم .. عصبی بودم ...دستمو توی جیب شلوارم کردمو کمی توی اتاق قدم زدم .. برگشتم سمت تارا و گفتم مگه کار خلافی کردی ؟؟؟ خودتو به من انداختی یا یواشکی به اتاقم رفتو آمد داشتی ؟؟ نکنه دوست دخترم بودی ؟؟؟ این حرفا رو تموم کن ! تو بچه منو بارداری ! این باعث افتخارمه و به همه با افتخار اعلام میکنم ! کوچکترین حرفی از کسی بشنوم به حسابش میرسم ! گرچه همشون میدونن که اگر حتی درموردش شوخی کنن چه عاقبتی در انتظارشونه ... تارا سرشو انداخت پایین ... بالاسرش ایستادمو گفتم خوشحال باش عزیزم .. گرچه یکم زود بود تا بچه دار بشیم ولی بازم جای شکر داره ... تارا لبخندی زدو گفت درسته ... خم شدم روی موهاشو بوسیدم .. گفتم استراحت کن ... از امروز کار تعطیل تا موقعی که دکتر اجازه بده .. فردا برات وقت دکتر گرفتم .. میریم باهاش مشورت میکنیم .. تارا گفت باشه ... یهو اخم کردو گفت ولی چطور آزمایش گرفتید که من متوجه نشدم ؟؟؟ گفتم همون موقعی که فرستادمت بخوابی .. آنچنان خوابی بودی که اصلا متوجه نشدی ! گفت یه چند وقتی بود احساس خستگی میکردم ... با تحکم گفتم بعدا در این مورد هم صحبت میکنیم ! فعلا ناهار بخور و بخواب ! تارا همینطور که دراز میکشید گفت یه ذره بخوابم بعد ناهار میخورم ... گفتم نه ! اول ناهار میخوری بعد میخوابی ! تارا مثل دخترای لوس گفت نه ... خواهش میکنم .. دلم میخواد بخوابم ... گفتم این خواب آلودگی از خستگی نیست از ضعفه ! میگم ناهارتو بیارن اینجا ... توی تخت بخور و بخواب ... برگشتم تو سالن ... کوروش و ناتاشا مشغول بازی با پشمک بودن .. تا منو دیدن سلام کردنو سریع سرپا ایستادن ... نگاهشون کردمو جواب سلامشونو دادم...گفتم بازم که مشغول اذیت این بچه هستید که ! کوروش گفت نه بخدا بابا ... گفتم بسه ! سریع دستاتونو بشورید بیاید سرمیز ! هردو گفتن چشمو سریع رفتن .. منم برگشتم سمت اتاق دخترا ... یه تقه به درو رفتم داخل ... ترنم تو جاش خوابیده بود ولی آرام با گوشیش مشغول بود ... آرام سریع بلند شد ولی ترنم توی جاش نشست ..انگار ضعف داره ...سلام کردن جوابشونو دادم .. یه نگاه به ترنم کردم .. رنگش پریده بود .. روی پیشونیش دست گذاشتم .. تب نداشت... رو به آرام کردمو گفتم خوبی ؟ جاییت درد نمیکنه ؟ آرام نشستو گفت نه ... خوبم ... سرمو تکون دادم بعد صندلی میز آرامو برداشتمو وسط اتاق گذاشتمو نشستم .. هردوشون درست تو دید من بودن .. رو به ترنم کردمو گفتم خوب ! بگو ببینم تو حالت خوب شده بود چکار کردی که دوباره به این روز افتادی ؟؟ ترنم خودشو توجاش جمع کردو گفت هیچ کاری بخدا بابا ... گفتم هیچ کاری ! هان ؟؟؟ سرمو به سمت آرام چرخوندمو گفتم تو چی ؟؟ آرام یواش گفت کاری نکردیم ... گفتم کاری نکردید ؟؟ پس بستنی کی خورده ؟؟؟ مگه بهتون نگفتم از اتاق بیرون نرید ! شما دوتا رفتید هیچ بستنی هم خوردید ؟؟؟ ترنم گفت من یکم خوردم بابا ... بخدا ! گفتم یکم یا یه ظرف بزرگ ! درهرصورت برات بد بوده ! دیدی چه تبی کردی ؟؟؟ اگر به موقع به دادت نمیرسیدم تشنج میکردی ! شما دوتا خیلی سرخود شدید ! یه مدت کاری به کارتون نداشتم خیال کردید هرغلطی دلتون بخواد میتونید انجام بدید ؟؟؟ هان ؟؟؟ به حساب هردوتون میرسم ! به موقش .... فقط حال تو بهتر بشه ! هردوتون حسابی تنبیه میشید ! میدونید که حرفی رو میزنم بهش عمل میکنم ! هردو سرشونو انداختن پایین .. گفتم نهارتونو میارن همینجا ! پاتونو بیرون نمیذارید ! هردو گفتن چشم ... بلند شدم از اتاق اومدم بیرون ... رفتم جلوی آشپزخونه ...گفتم پریوش ! پریوش سریع اومد جلو گفت جانم پسرم ... آروم گفتم نمیخوام کسی متوجه قضیه بشه تا خودم بگم ! متوجه شدی ؟؟؟ گفت بله ارباب ...حتما ... گفتم غذای تارا و دخترا رو تو اتاق بهشون بده ! پاشونو بیرون نذارن ! گفت به روی چشم ... برگشتم سمت میز .. پریوش میزو چیده بود ... پروانه و نادیا کمکش کرده بودن ... آریا هم از در اومد داخل تا ناهار بخوره برگرده سرکار ... سلام کرد ..جوابشو دادم .. همه نشستیم سر میز تا پریوش غذا رو آورد .. آریا به جای خالی تارا نگاه کردو گفت تارا نمیخوره ؟؟ گفتم تو اتاق میخوره .. ضعف داره ... بهتره تو اتاق بمونه ! آریا گفت که اینطور .. پس نمیاد سر کار ؟؟ گفتم تا اطلاع ثانوی نه ! ناهارمو خوردمو برگشتم توی اتاق ... همین موقع عمو آرمان تماس گرفت .. گوشیمو جواب دادمو سلام کردم .. عمو با خوش رویی جوابمو دادو احوال پرسی کرد .. منم احوال پرسی کردم .. عمو گفت تصمیم داشتم جلوی در خونه مولایی قرار بذارم اما آلاله میگه نمیتونه پسرا رو با مستخدم تنها بذاره .. پسرا شیطونن و ممکنه خرابکاری بکنن .. میارمشون خونه تو .. گفتم حتما .. عمو گفت ساعت 3 جلوی در خونه تو هستم .. گفتم بسیار خوب .. میبینمتون .. عمو خداحافظی کردو قطع کرد .. برگشتم بیرون .. آرشا هنوز سر میز نشسته بودو با آریا صحبت میکرد .. رفتم سر میز گفتم ساعت 3 حاضر باشه .. آرشا سریع بلند شدو گفت چشم پسر عمو .. برگشتم توی اتاق ... کنار تارا نشستم تا غذاشو خورد .. گفتم بهتره که تو نیای ... تارا غمگین نگاهم کردو گفت من که چیزیم نیست .. قرار نیست کار سختی انجام بدم ...دلم میخواد بیام .. گفتم اگر قول بدی مواظب خودت باشی .. خندیدو گفت چشم .. بلند شدم به کمدش نگاهی کردم .. کتو شلوار سفید .. دودست داشت .. یکیش خیلی تنگ بود .. پس دومی رو برداشتم بااینکه ساده تر بود .. تارا معترض نگاهم کردو گفت این خیلی سادست .. اون یکی قشنگ تره ! .. گفتم نه ! این گشادترو راحت تره ...نمیخوام بهت فشار بیاد ... همینو میپوشی با کفش پاشنه کوتاه ! تارا نیم خیز شدو گفت نه ... کفش رسمی پاشنه بلنده .. میخوام پاشنه بلند بپوشم ... اخم کردمو نگاهش کردم .. گفتم اگر بخوای بچه بازی دربیاری اصلا نمیبرمت ! کفش پاشنه بلند به کمر و شکمت فشار میاره ! ممکنه پات بپیچه ! از حالا باید رعایت کنی ! تارا بغض کردو به حالت قهر دراز کشید .. پشتشو بهم کرد.. فهمیدم قهر کرده ولی باید مواظب سلامتیش باشه ... گفتم اگر بخوای مثل دخترای لوس رفتار کنی اصلا نمیبرمت ! میمونی خونه ! تارا با بغض جواب داد باشه ... نمیام ... عصبی دستمو سر کمرم گذاشتم ... کمی بهش نگاه کردم .. اگر از حالا بخواد اینطور رفتار کنه نمیشه ! رفتم بالا سرش .. نگاهش کردم .. با اینکه چشماش بسته بود ولی اشکاش معلوم بود .. لحافشو کشید روی سرش .. سرمو تکون دادمو رو یه زانوم نشستم ... آروم لحافو از صورتش کنار زدم .. آروم گفتم عزیزم ... تو الان در شرایط خاص هستی .. خودت خوب میدونی که من دوست دارم تو خیلی شیک بگردی ولی برات خوب نیست .. تا حالا هرچی بهت گفتم انجام ندادی ضرر کردی ! این بار سلامتیت در خطره ... نمیخوام روش ریسک کنم ... چشماشو باز کردو گفت دلم میخواد لباس قشنگ بپوشم ... گفتم تو هرچی بپوشی جذاب میشی ! به حرفم گوش کن ... ضرر نمیکنی ... اگر دوست داری بیای دختر خوبی باشو بگو چشم ..... نمیخوام باهات بداخلاقی کنم ... پس به حرفمو گوش کن ! تارا یکم نگاهم کردو آروم سرشو تکون داد .. صورتشو بوسیدمو گفتم آفرین دختر خوب ... بعدم بلند شدم .. گفتم ساعت 3 باید حاضر باشیم .. میخوای یکم بخواب .. گفت نه میخوام دوش بگیرم .. گفتم باشه ولی به خودت فشار نیار ضعف کنی ! گفت باشه .. آروم بلند شدو رفت سمت حمام ... تا کارامونو انجام بدیم و لباس بپوشیم نزدیک 3 شد .. حدود 3 عمو آرمان رسید .. اومدن داخل نشستن .. تا آرشا اومد و سلام کرد ..عمو آرمان یه نگاه به سرتا پای آرشا کردو گفت خوبه ! برخلاف انتظار من .. با خودم فکر میکردم عمو شاکی بشه .. ولی اصلا صحبتی نکردو تایید کرد .. ولی آلاله شروع کرد به غر زدن .. از اینکه چرا رنگ پیرهنش مشکیه تا کل لباسش .. حتی به موهاش هم گیر داد .. میدیدم که عمو کم کم داره جوش میاره .. آلاله یه کتو دامن مشکی کار شده پوشیده بود ..درست روبه روی آرشا ایستاده بودو مسلسل وار حرف میزد .. شوهرش اخماش تو هم بود ولی چیزی نمیگفت .. دیدم اینطور نمیشه .. اگر بخواد این رفتارو تو مجلس خواستگاری انجام بده هم خواستگاری رو بهم میریزه هم آبروریزی میشه .. تارا کنار لاله خانم نشسته بودو صحبت میکرد . پریوش چایی آورد .. همه بخاطر غرغرای آلاله کلافه شده بودن برای همین یه چایی برداشتنو خوردن .. از جام بلندشدمو رفتم سمت آلاله .. بدون اینکه حرفی بزنم بازوشو گرفتمو با خودم به سمت اتاقم بردم .. آلاله اولش گفت آی ! ولی وقتی به ابروهای گره خورده من نگاه کرد ساکت شد .. رفتم داخل اتاق و آلاله رو با خودم به داخل اتاق کشیدم .. هنوز بازوش تو دستم بود .. با دست آزادم درو پشت سرم بستم و قفل کردم ... همونجا کنار در آلاله رو به دیوار چسبوندمو صورتمو به صورتش نزدیک کردم .. مستقیم از فاصله چند سانتی متری نگاهش کردمو با صدای آروم ولی لحن تهدید آمیزی گفتم مثل اینکه صحبتای دفعه قبلمو درست نشنیدی ؟ ...یا نکنه جدیشون نگرفتی ؟ هان ؟ بهت گفتم تمام مسائل خصوصیه این پسر مستقیم به خود من مربوطه ! به هیچ کسی اجازه دخالت نمیدم حتی به تو دختر کوچولو ! دلت میخواد طور دیگه ای بهت حالی کنم ؟؟ هوم ؟ اگر اینطور میخوای من حرفی ندارم ! خیلی برام راحت تره که با کمربندم حرفامو برات توضیح بدم ! یکم مکث کردم .. آلاله با چشمایی که از تعجب گشاد شده بود نگاهم میکرد ولی توانایی جواب دادن نداشت .. گفتم من خوب بلدم دخترای سرتقی مثل تورو سرجاشون بشونم ! کاری نکن که انجامش بدم ! .. تو این مجلس میشینی مثل دخترای خوب ... هیچ مخالفت یا حرف اضافه ای نمیخوام !! مطمعن باش اگر کاری بکنی که باعث آبروی پدر مادرت یا من بشه به حسابت میرسم ! ... خوب حالیت شد ؟؟؟ آلاله سرشو آروم تکون داد .. تو چشماش یه دختر کوچولو دیدم که جلوی باباش کوتاه اومده و منتظره که از اتاق بره بیرون تا گریه کنه .. صاف ایستادمو از بالا به صورتش نگاه کردم .. با این کارم تسلطمو بهش ثابت کردم و اینکه مطمعن بشه جدی هستم .. آروم دستامو تو جیب شلوارم کردمو گفتم من از این لحظه پسر عموی تو نیستم ! برادر بزرگترتم ! ... مطمعن باش خوب بلدم با خواهر کوچکترم چطور رفتار کنم تا سربه راه بشه ! نفس عمیقی کشیدمو خیره به آلاله نگاه کردم .. سرشو انداخت پایین .. گفتم فکر نکن متوجه رفتارت نیستم ... هر بار سعی میکنی صدای باباتو دربیاری تا آرشا رو تحت فشار بذاره ! خوب میدونم چکار میکنی ! ولی حواست باشه من بابات نیستم ! متوجه هستم که اطرافیانم چکار میکنن ! پس .... دختر خانم ... حواست به رفتارت با آرشا باشه ! همونطور که اونو بخاطر بی ادبیش تنبیه کردم تورو هم تنبیه میکنم ! اصلا هم برام سنو سالو موقعیتت تو خانواده اهمیتی نداره ! چند قدم ازش فاصله گرفتمو پشتمو بهش کردم .. با صدایی رسا و با تحکم گفتم بشین!!! دیدم هیچ عکس العملی نداره برگشتم بهش نگاه کردم .. با اخم و همون نگاهی که میدونم چه تاثیری روی همه داره ... آلاله نگاهم کردو با دیدن صورتم سریع رفت روی مبل نشست .. منم فقط با نگاه دنبالش کردم ... به آرومی طرف در رفتم و بازش کردم .. پریوش رو صدا کردم .. پریوش سریع اومد گفت بله ارباب ... گفتم یه لیوان شربت ! زود ! گفت چشم و رفت .. سرمو برگردوندمو به آلاله نگاه کردم ... احساس کردم میخواد گریه کنه ولی خیلی داره خودشو کنترل میکنه .. درو بستم اومدم بالا سرش ایستادم .. گفتم کاری کردی که روی واقعیمو نشونت بدم ! قصد نداشتم مثل بقیه باهات رفتار کنم .. به نظر خانم کاملی میومدی ! ولی با این کارای بچگانت کاری کردی که گوشتو بکشم ! بهتره از این به بعد درست رفتار کنی ... با وقار و متین ! نه مثل یه دختربچه چهارده ساله ! همین موقع پریوش شربت آوردو روی میز گذاشت .. گفتم بخور حالت جا بیاد ! آلاله سرش پایین بود .. نمیدونم از خجالت یا عصبانیت .. از ظاهرش هیچی مشخص نبود .. صدامو کمی بالا بردمو گفتم بخور ! با دستای لرزون آروم شربتو برداشتو کمی خورد .....لیوانو از دهنش فاصله داد تا روی میز بذارتش ولی بهش مهلت ندادم و خودم لیوانو گرفتم و دوباره به دهنش نزدیک کردم با تحکم گفتم تمامشو بخور ! همه شربتو خورد ... بعد از روی میز یه دستمال بهش دادم ..همونطور که بالا سرش ایستاده بودم دستامو تو جیب شلوارم کردمو گفتم امیدوارم دیگه کاری نکنی که همچین رفتاری باهات بکنم ! حالا پاشو برو دستشویی خودتو مرتب کن ! بجم ! آلاله بدون اینکه نگاهم کنه بلند شد رفت سمت در .. جلوی در کمی ایستاد برگشت یه نگاه بهم کردو سریع نگاهشو دزدیدو رفت .. سرمو تکون دادمو با خودم گفتم این دخترای اطرف من همشون مثل همن ! کارو به جایی میرسونن که بهشون سخت بگیرم بعد میشینن سرجاشونو درست رفتار میکنن ! رفتم سمت سالن .. عمو آرمان خیلی آروم نشسته بود .. آلاله خانم خیلی ریلکس داشت با تارا صحبت میکردو چایی میخورد .. کیارش هم داشت اطراف سالن میچرخیدو دکوراسیون خونه رو تماشا میکرد ... اما دوقلوها ! یه گوشه نشسته بودن و صداشون در نمیومد .. رفتم سمت کیارش گفتم میخوای پسرا با کوروش بازی کنن ؟ نگاهم کردو گفت بله .. البته .. خیلی هم خوب میشه .. گفتم پس بریم اتاق کوروش ! پسرا یه نگاهی به باباشون کردنو با نگاه از باباشون اجازه گرفتن .. باباشون با اخم نگاهشون کردو گفت تا برمیگردم با کوروش بازی میکنید ! نه شیطنت نه سرو صدا ! خوب میدونید وقتی برگشتم اگر از رفتارتون راضی نبودن حسابی تنبیهتون میکنم ! پسرا گفتن بله بابا ... رفتم سمت اتاق کوروش دروباز کردم .. پسرا رو فرستادم داخل .. به کوروش گفتم مواظب رفتارتون باشید ! متوجه شدی ؟؟؟ کوروش آروم گفت بله بابا ... سرمو تکون دادمو درو بستم .. به کیارش نگاه کردم .. گفت نگران نباش ! سر ترقه طوری تنبیهشون کردم که جرات نمیکنن دست از پا خطا کنن .. لبخندی زدمو رفتیم سمت سالن .. آلاله هم اومده بود تو سالن نشسته بود .. بدون اینکه نگاهش کنم به عمو آرمان گفتم عمو جان کم کم بریم ! عمو آرمان بلند شدو گفت دستور رفتن ابلاغ شد ! بریم ! .. با تعجب به عمو نگاه کردم .. خانوما مانتوها و شالهاشونو برداشتن کیارش هم رفتم سمت در رفتم سمت عمو گفتم عمو جان من جسارتی کردم ؟؟؟ عمو نگاهم کردو لبخندی زد .. گفت مطمعن بودم که میتونی همه رو سرجاشون بشونی ! منظور عمو به آلاله بود .. گفتم ببخشید عمو ... در حضور شما .. گفت خیلی هم رفتارت بجا بود ! .. حدس میزنم کارتو خوب انجام دادی ... بعدم رفت سمت در .. آرشا هم آخر از همه راه افتاد .. ایستادم تا بهم رسید گفتم حواست به خودت باشه ! رفتار درست و متین ... عجله نمیکنی تا خودم بهت بگم چکار کنی ! گفت بله پسر عمو ... راه افتادم .. جلوی در تارا منتظرم بود .. من و تارا تو ماشین خودم ... آرشا هم صندلی پشت نشست .. ترجیح دادم از آلاله دور باشه ... آلاله هم با همسرش تو ماشین عمو آرمان نشستن .. کیارش پشت فرمون نشست و عمو آرمان کنار دستش .. خانمها پشت ... راه افتادیم سمت خونه مهندس مولایی برای خواستگاری !
کامیار #
از صبح که بلند شدم همش تو دلم مضطربم .. انگار برای من خواستگار میاد .. روژیار تک خواهرم که هم حس خواهری روش دارم هم حس پدری ... نمیدونم چی میخواد بشه .. رفتم سمت اتاق روژیار .. صدای آواز خوندنش از توی حموم تا بیرون در میومد ..خیلی سرخوشو سرمست .. سرمو تکون دادمو وارد اتاق شدم .. رفتم پشت در حمام ..در زدم ..یهو ساکت شد .. گفتم روژیار یکم صداتو بیار پایین دختر ! همه همسایه ها هم فهمیدن قندتو دلت آب میشه ! صدای آب قطع شدو بعد روژیار با حوله تنپوش از حموم اومد بیرون .. با خجالت نگاهم کرد .. خوب .. دیگه دست دلش برای من رو شده ...بااینکه ازم حساب میبره و با کوچکترین خرابکاری مثل بید از ترس من میلرزه ولی اونقدر بهم نزدیک هست که احساساتشو مخفی نکنه .. زیر چشمی نگاهم کردو گفت داداش ... گفتم من میدونم که چقدر خوشحالی اشکالی نداره جلوی من نشونش بدی ولی یکم حیا کن .. حداقل جلوی بابا خودتو اینقدر خوشحال نشون نده ! روژیار خندید .. آروم گوششو کشیدمو با اخم گفتم بسه ! این خنده رو جمع کن ! من هنوز همون کامیار غیرتیم ! کاری نکن قبل از اومدن مهمونا موهاتو بگیرم تو دستم بکشم !روژیار کمی خودشو جمع کرد .. سرمو به صورتش نزدیک کردمو گفتم حواست باشه دختر خانم ! بدون اجازه من کاری انجام نمیدی ! حواسم کامل به تو و آرشا هست ... اگر خطایی ازتون ببینم پوستتونو قلفتی میکنم ! فهمیدی ؟؟؟ با دلخوری و کمی ترس گفت چشم ... سرمو تکون دادمو گفتم خوبه ... یه نگاه به لباسش کردم .. یه پیرهن ساده ولی شیک .. یقش از پشت باز بود و دامنش کلوش .. به نظرم برای این مجلس زیادی شیک بود ولی بابا گفت همین خوبه .. خودش برای روژیار پسندیده بود ... برگشتم سمت درو رفتم اتاقم .. امروز میرم شرکت ولی زود برمیگردم .. لباس پوشیدم رفتم پایین .. بابا ومامان سر میز نشسته بودن .. منم سلام کردمو نشستم .. مامان برام چایی ریخت .. تشکر کردم .. بعد از من مازیار اومد و نشست .. بابا از گوشه چشم نگاهش کردو گفت نمیدونی سرموقع باید سر میز جاضر باشی ؟ مازیار خودشو جمع کردو گفت ببخشید بابا ... بابا گفت امروز تو اتاقت میمونی ! فقط کامیار اجازه داره بیاد تو مجلس ! مازیار گفت چرا بابا ؟؟ منم میخوام باشم ! بابا با اخم نگاهش کردو گفت این مجلس جای بچه نیست ! مازیار شاکی نگاه بابا کردوگفت مگه من بچه ام ؟؟؟ بابا گفت برای این مجلس بچه ای ! مازیار این بار از لحن بابا حساب بردو گفت چشم .. بابا گفت قبل از اومدن مهمونا خونه باش ! مازیار با دلخوری گفت چشم ..اخلاق بابا همینطوره ... وقتی تصمیمی میگیره هیچ کسی نمیتونه رأیشو برگردونه ... از جاش بلند شدو گفت کامیار خودت میای ؟ گفتم بله بابا .. من ظهر برمیگردم خونه .. بابا سرشو تکون دادو گفت من ظهر جلسه مهمی دارم .. تا ساعت 3 میام ! بعدم با مامان خداحافظی کردو رفت .. همین که بابا پاشو بیرون گذاشت مازیار گفت مامان ! چرا من نمیتونم بیام ؟؟؟ مامان خیلی آروم نگاهش کردو گفت عزیزم حرف حرفه باباته ... همونی که بهت گفت انجام بده ! بعدم از جاش بلند شد .. مازیار سرشو انداخت پایین ... اصلا بهم نگاه نکرد .. خودش خوب میدونه که از رفتار بی ادبانه با مامان چقدر عصبانی میشم ... اگر نگاهم میکرد یه کشیده تو صورتش میخورد ... آروم از جاش بلند شدو گفت خداحافظ داداش .. خیلی سرد گفتم خداحافظ ! کیفشو برداشتو از خونه زد بیرون .. منم بلند شدم کیفمو برداشتمو با مامان خداحافظی کردم و از در بیرون رفتم ... پشت فرمون نشستمو راه افتادم سمت شرکت .. تا ظهر به کارام رسیدم ... اتفاقا یکیشونم در رابطه با شرکت مهندس آراز بود .. ظهر از شرکت دراومدم و رفتم سمت خونه ... ماشینو تو پارکینگ گذاشتمو وارد خونه شدم .. از جلوی در صدای جیغو داد روژیار میومد ... یکم دقت کردم .. از حرفاشون متوجه نمیشدم در مورد چی بحث میکنن .. وارد هال شدم مامان روی مبل نشسته بودو تلوزیون نگاه میکرد .. این عادت مامان بود .. هرموقع با بچه ها بحث میکرد خیلی ریلکس بدون اینکه حرص بخوره جواب میداد ... روژیار همینطور که دادو بیداد میکرد از آشپزخونه اومد بیرون .. یهو نگاهش به من افتاد .... آروم سلام کردو ساکت شد .. مامان سرشو برگردوند سمت منو بهم نگاه کرد . یهو نگران به روژیار نگاه کردو گفت برو تو اتاقت ! زود ! ... روژیار سریع رفت سمت اتاقش ... مامان خوب میدونست عکس العمل من نسبت به بی احترامی و بی ادبی بهش چیه ... آروم وارد شدمو روی مبل روبه روی مامان نشستم .. مامان سعی کرد خودشو ریلکس نشون بده .. گفت چطوری مامان .. تکیه دادمو گفتم خوبم ... چه خبره ؟ مامان گفت هیچی ... درمورد کفش و لباس بحث میکردیم .. گفتم بحث میکردید یا روژیار بی ادبی میکرد ؟؟؟ مامان تو چشمام نگاه کردو گفت مامان جان ... امروز خواستگاریشه استرس داره ... گفتم استرس داره که داشته باشه اجازه نداره به شما بی ادبی کنه ! مامان گفت عیبی نداره .. گفتم اتفاقا عیب داره ! مامان میدونست از جام بلند بشم مستقیم میرم اتاق روژیار ..برای همین از جاش بلند شدو گفت یه چایی بیارم تا شمسی ناهارو بکشه ... گفتم فعلا نه .. الان کار دارم ... مامان نگران شد برای اولین بار .. هیچوقت طرفداری این دوتا رو نمیکرد .. همیشه وقتی بابا میخواست تنبیهشون کنه مینشست و دخالت نمیکرد ... در مورد منم همینطور بود .. اگر میخواستم گوش یکیشونو بکشم دخالت نمیکرد .. مخصوصا که میدونست مقصرن ... ولی این بار نگران نگاهم کرد .. گفت امروز .. بغلش کردمو بوسیدمش .. آروم گفتم نگران نباش ... حواسم هست مامان ... مامان لبخندی زدو گفت پس کارت تموم شد بگو ناهارو بکشن ... گفتم باشه و رفتم سمت اتاق روژیار ... کیفمو جلوی در اتاقم گذاشتم و در زدم ... روژیار با صدای لرزونی گفت بفرمائید .. میدونست من پشت درم .. بخاطر رفتارش ازش نمیگذرم .. درو باز کردم رفتم داخل ... روژیار کنار پنجره ایستاده بود .. دورترین جا به در ... درو پشت سرم بستم و قفل کردم .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو گفتم خوب !... این چه رفتاری بود با مامان ؟ روژیار سرشو پایین انداختو گفت ببخشید ... گفتم ببخشم ؟؟ هان ؟ رفتار بی ادبانه با مامان ! خودت خوب میدونی چقدر عصبانیم میکنه ! آروم رفتم سمتش .. اگر روز دیگه ای بود همون جلوی در کمربندمو درمیاوردمو حسابی ادبش میکردم ولی امروز نمیتونستم سخت بگیرم و باعث بشم گریه کنه .. درست یه قدمیش ایستادم ... گفتم سر چی این رفتارو کردی ؟ هوم ؟؟؟ روژیار سرشو انداخته بود پایین و صداش درنمیومد .. گفتم حرف میزنی یا کمربندمو باز کنم ؟ خودشو جمع کردو گفت بخدا تقصیر من نیست .. من این کفشو دوست ندارم ... نمیخوام بپوشم .. مامان اصرار میکنه .. گفتم چی ؟؟ سر یه کفش این جیغا رو سر مامان میکشیدی ؟؟؟ آره ؟؟ روژیار گفت داداش ... این کفشا ... گفتم این کفشا چی ؟؟ مگه دارن میان خواستگاری کفشات ؟ ... گفت اینا خیلی ساده ان ... نمیخوامشون ... گفتم ساده باشن .. تو مراسم خواستگاری لباس ساده میپوشن ! روژیار شروع کرد آروم آروم گریه کردن .. فهمیدم از هول مجلس خواستگاری وسواس لباسو کفش پیدا کرده ... یه نفس عمیق کشیدمو آروم رفتم جلو بغلش کردم ... اول ترسید ولی بعد آروم خودشو تو بغلم جا کرد.. گذاشتم یکم گریه کنه .. بعد گفتم مامان حق داره میگه کفش ساده .. برای اینکه اولا نگن دختره هوله بعد دختر تو لباس ساده بیشتر به چشم میاد ... نگران نباش ...نمیگن زشته ... روژیار سرشو بلند کردو گفت واقعا ؟؟ گفتم اوهوم ... نگران نباش .. یکم نگاهش کردم ... کم کم گریش تموم شد .. اخم کردمو گفتم این بار اولو آخره که بخاطر این بی ادبیت به مامان میبخشم ! فهمیدی ؟؟ آروم گفت بله داداش ... گفتم میخواستم قبل از اومدن مهمونا حسابی تنبیهت کنم ولی این بار بخشیدم .. حالا صورتتو بشور بیا ناهار بخور .. بعد کاراتو انجام بده ... درضمن زیادی هم آرایش نکن ! یه آرایش ساده ... زیاد تو چشم نیاد ... موهاتم خیلی ساده پشت سرت ببند .. گفت چشم داداش ... برگشتم رفتم سمت درو کیفمو برداشتم پشت در اتاق ایستادمو با صدای بلند گفتم مامان ناهار میدی ؟؟؟ مامان گفت بله پسرم ... رفتم داخل اتاق و لباسامو عوض کردم ... وقتی رفتم سر میز روژیار کنار مامان نشسته بودو داشت عذر خواهی میکرد .. میدونست که اولین انتظارم ازش عذرخواهیه ... منم نشستم سر میز .. همین موقع مازیارم از راه رسید .. سلام کرد ... مامان گفت بجم لباساتو عوض کن بیا ! مازیار گفت چشمو سریع رفت سمت اتاقش ...بعد ناهار هرکسی رفت سر کار خودش .. منم رفتم کمی استراحت کردم .. لباس پوشیدن من زیاد وقت نمیگیره برای همین یکم خوابیدم ... از خواب که بلند شدم دیدم ساعت از 3 گذشته .. سریع بلند شدم لباس پوشیدم ... یه کتو شلوار طوسی روشن با جلیقه ... کروات آبی تیره .. پیرهن آبی که کمی ازکرواتم روشن تر بود .. میدونستم که بابا یه کتو شلوار طوسی تیره میپوشه ... وقتی پوشیدم به موهام رسیدم و یه ادکلن خوش بو زدم رفتم داخل هال .. بابا اومده بود کتو شلوار پوشیده و خیلی شیک .. مامان یه کتو دامن .. کت کارشده و دامن کوتاه تنگ ... کتش زمینش سورمه ای بود و چیزایی که روش کار شده بود رنگای روشنی داشت .. همین موقع روژیار هم اومد تو اون پیرهن خیلی زیباتر شده بود ... طبق نظر من آرایش ملایم کرده بودو کفشای ساده با پاشنه کوتاه پوشیده بود ..بابا و مامان با خوشحالی لبخند زدن .. منم باسر کارشو تایید کردم .. کمی گذشت که صدای زنگ در بلندشد .. مامان بلند گفت شمسی جون درو باز کن عزیزم .. شمسی خانم هم گفت چشم خانوم جون .. دائی شاهرخ به همراه فیروزه خانم اومدن .. پشت سرشون شاهو اومد داخل .. شاهو تازه از آمریکا اومده .. تو این چند روزه که اومده دوسه باری همدیگه رو دیدیم ... رفتم جلو باهاشون دست دادمو احوال پرسی کردم .. شاهو یه لباس اسپرت پوشیده بود ... گفتم شاهو با این لباس میخوای بیای ؟ شاهو خواست جواب بده که دایی شاهرخ گفت لازم نیست ! شاهو برای چی باید تو مجلس باشه ؟ گفتم دایی خوب منم هستم .. گفت تو برادر بزرگ عروسی منم دایی بزرگ عروس ... دایی کوچیکه ی عروس لازم نیست باشه ! نمیدونم چرا دایی شاهرخ از شاهو عصبانی بود ... منو شاهو سنمون بهم نزدیکه .. درسته دائی خواهر زاده هستیم ولی من چند سالی ازش بزرگترم ....مامانم وقتی با بابام ازدواج کرد فاصله سنیشون زیاد بود .. مادرمن 15 سالی از بابام کوچیک تره ... زمانیکه مامانم فوت کرد بابا با مامان ازدواج کرد . درسته که مامان نامادریه منه ولی هیچ وقت نتونستم چیز دیگه ای صداش کنم .. یه نگاه به شاهو کردمو شاهو شونه هاشو بالا انداختو رفت سمت پله ها .. گفت میرم اتاق مازیار .. کارت تموم شد بیا بالا ! گفتم باشه .. دایی شاهرخ خوش تیپ کرده بود یه کتو شلوار زرشکی .. انگار خواستگاری خودشه .. ولی فیروزه مثل همیشه ساده ولی شیک .. کتو شلوار مشکی تنگ ... که یقه نداشت ویه مدل بخصوص به عنوان یقه درآورده بودن .. نمیدونم چطوری بود ولی خیلی به نظرم شیک اومد ... خلاصه ساعت 4 زنگ خونه به صدا دراومد ... مامان به روژیار گفت تو انتهای هال وایسا تا همه بیان داخل بعد بیا جلو سلام کن ... بعدم رو به من کردو گفت درو باز کن لطفا .. در باز کردن همیشه تو خونه ما با مستخدم خونه بود ولی این مجلس و آدمایی که قرار بود توش شرکت کنن وضعشون فرق میکرد ... رفتم جلوی در ... سلام علیک کردم اول آقایی که از همه سنش بیشتر بود به همراه همسرش وارد شد .. فهمیدم پدر مادر آرشا هستن .. بعد مهندس آراز و همسر زیباش ... بعد یه خانم و همسرش که فکر میکنم خواهر آرشا بود .. آخر از همه آرشا که پشت یه دسته گل نسبتا بزرگ گل رز که روی یه جعبه شیرینی بزرگ قرار داشت قایم شده بود اومد ... شیرینی رو ازش گرفتم و به شمسی دادم بعد باهاش دست دادمو تعارفش کردم تو پذیرایی .. آرشا با اون دسته گل اومد داخل .. من پشت سرش بودم .. یهو انگار کامل همه رو فراموش کرد که کجا هستو کیا اطرافشن ... رفت سمت روژیار با صدای لرزونی سلام کرد .. روژیار با صورتی که گل انداخته بود جوابشو داد .. آرشا گلو به روژیار داد ... کم مونده بود بره جلو و رژیارو ببوسه که از پشت بازوشو گرفتم با خودم بردم سمت پذیرایی .. سعی کردم کسی نبینه ولی نگاهم به مهندس افتاد که مستقیم به آرشا نگاه میکنه .. باخودم گفتم دخلت اومده آقای داماد ! خندم گرفت .. انگار آرشا هم متوجه نگاه مهندس شد چون سریع خودشو جمع کردو نشست سرشو هم پایین انداخت .. روژیار هم با اشاره مامان دسته گلو لبه میز گذاشتو آروم بین منو بابا نشست .. دایی شاهرخ دقیقا کنار مهندس نشسته بودو بین اونهمه صحبت که همه مشغول بودن با هم پچ پچ میکردن .. یهو احساس کردم صورت دایی سرخ شد .. انگار عصبانیه .. رنگ صورتش درست رنگ لباسش شده بود .. مهندس یه لیوان شربت برداشتو بهش داد .. دائی داشت تند تند با مهندس صحبت میکردو همزمان شربت میخورد .. این میون فیروزه هم قاطی حرفاشون شد .. من دیگه حواسم رفت به آرشا و روژیار که زیرچشمی به هم نگاه میکردنو با چشمو ابرو باهم حرف میزدن .. هیچ کس هم حواسش نبود ..
آراز #
وقتی به خونه مهندس رسیدیم .. در صندوق ماشینو باز کردمو یه جعبه شیرینی بزرگ و یه دسته گل بزرگ رز رو درآوردم دادم دست آرشا ... قبلا با عمو هماهنگ کرده بودم که من این کارو خودم انجام میدم .. از صبح دستور داده بودم که تهیه کنن و بیارن خونه و پشت ماشین بذارن .. درست قبل از راه افتادنمون انجام شده بود ... بعد پشت سر عمو راه افتادیم .. زنگ زدیمو بعد مدت کوتاهی کامیار درو باز کرد .. عمو آرمان و لاله خانم اول وارد شدن بعد من و تارا و بعد آلاله و کیارش .. آخر از همه آرشا ... همه با کامیار سلام احوال پرسی کردیم و وارد شدیم .. به ترتیب با پدر مادر روژیار دست دادیمو سلام احوال پرسی کردیم بعدم با شاهرخ و دکتر فیروزه .. آخر از همه کنار هال عروس خانم ایستاده بود ... همه با لبخند باهاش دست دادیمو احوال پرسی کردیم و تو پذیرایی نشستیم .. شاهرخ درست کنار من نشست .. نگاهم به آرشا افتاد که دسته گلو داد دست روژیار ولی یه چیز عجیبی بود ... انگار گیجه ... احساس کردم الانه که با روژیار روبوسی میکنه ... فقط شانس آورد کامیار پشتش بودو بازوشو گرفت ... یه آن به خودش اومد و نگاهش به من افتاد که با اخم نگاهش میکنم ... خودشو جمع کردو اومد نشست ..اول همه ساکت بودن ولی بعد یخا آب شدو کم کم همه شروع کردن به صحبت .. انگار سالهاست همو میشناسن و اومدن شب نشینی ... این میون سرمو نزدیک شاهرخ کردمو گفتم شاهرخ ! یه چیزو برای من توضیح بده ! گفت جانم بفرمائید ... گفتم تو گفتی من دوتا برادر دارم .. حرفی از خواهر نزدی ! شاهرخ خندیدو گفت تقصیر من نیست که ! تقصیر مولاییه ! گفتم چطور ؟ گفت مولایی گفت تازمانیکه همه چی اوکی نشده نگو من شوهر خواهرتم و شمارو بهم معرفی کردم ! خندم گرفت .. گفتم فهمیدم .. شاهرخ هم خندید .. گفتم چه خبر از شاهو ؟؟ کی اومد ؟ شاهرخ یکم نگاهم کردو گفت تو از کجا میدونی ؟ مگه بهت زنگ زده ؟؟؟ گفتم نه ! یهو چشماش گرد شدو گفت به آرام..... نگاهش کردمو گفتم بله ... از آمریکا ... یهو صورت شاهرخ شد رنگ لباسش .. گفت من پوست این پسرو میکنم ! اتفاقا الان بالاست .. یه کاریش میکنم که دیگه جرات نکنه با آبروی من بازی کنه ! گفتم بسه شاهرخ .. اینجا جاش نیست ! خم شدم و یه لیوان شربت برداشتم دادم دستش ... دکتر فیروزه به شاهرخ نگاه کردو گفت شاهرخ جان ! طوری شده ؟ فشارت بالا رفته ؟ چی شده ؟ شاهرخ گفت اینو از شاهو جونت باید بپرسی ! آقا قبل از اومدن گندشو زده ! به آرام زنگ زده .. دکتر فیروزه یکم مکث کردو گفت حالا اینقدر حرص نخور ! فشارت میره بالا .. شاهرخ تکیه دادو گفت امشب بهش حالی میکنم ! توهم نمیتونی جلومو بگیری ! دخالتم نمیکنی ! دکتر فیروزه یه نگاهی به من کردو بعد به شاهرخ .. گفت باشه عزیزم .. هرکاری صلاح میدونی بکن ... اول آروم باش ... این مجلس جای عصبانیت نیست ... شاهرخ یکم چشماشو بستو سعی کرد آروم باشه ... همین موقع با صدای بلند گفتم با اجازه بزرگترای مجلس ! یهو همه ساکت شدن .. رو به مهندس مولایی و عمو کردمو گفتم اگر اجازه بدید یکم مجلسو جدی کنیم ! عمو لبخندی زدو گفت اگر جناب مهندس اجازه بدن ... مهندس لبخندی زدو گفت بفرمائید ... گفتم خوب .. آقای مهندس مولایی و خانم گرامیشون ... ما امروز خدمت شما رسیدیم که رسما دختر خانم شما رو برای پسر آقای پیرنیا ، پسرعموی بنده خواستگاری کنیم .. این جلسه فقط برای اجازه گرفتن از خانواده محترم شما برگذار شده .. صبر کردم تا مولایی جواب بده .. مهندس مولایی گفت بله .. من این اجازه رو قبلا دادم .. گفتم خوبه .. پس با اجازتون ....تمام حرفایی که باید تو یه مجلس خواستگاری رو زدو عنوان کردم .. از شرایط عقد و شرایط ضمن عقد ... تا زمان نامزدی و عقدو عروسی ... عمو آرمان صحبتایی که قبلا با مهندس مولایی کرده بود و دوباره گفت و کارایی که برای این عروس وداماد انجام میده .. آخر از همه درمورد منزلی که قراره به آرشا بدم تا کنار بقیه اعضای خانواده زندگی کنه صحبت کردم .. مهندس مولایی با تعجب نگاهم کردو گفت شما با هزینه شخصی خودت داری آپارتمان میسازی که بعد تمام خانوادت کنار هم زندگی کنن ؟ نگاهش کردمو گفتم بله .. الانم آرشا با من زندگی میکنه .. کارش تو شرکت منه و تمام مسائل زندگیش زیر نظر من انجام میشه .. عمو آرمان یعنی آقای مهندس پیرنیا اختیار این پسرو به من سپرده که به عنوان برادر بزرگترش مراقبش باشم ازش حمایت کنم و به کاراش نظارت داشته باشم ... مهندس مولایی یه نگاه به عمو و دوباره به من انداخت .. عمو آرمان گفت آقای مولایی من دیگه سنی ازم گذشته .. پسرم هنوز خیلی جوونه و به یه برادر بزرگتر نیاز داره که راهنماش باشه و ازش حمایت کنه .. کسی که نذاره از مسیر درست زندگیش خارج بشه ... من این کارو به پسر ارشد برادرم که الان سمت پسر ارشد منو هم داره سپردم ... عمو آرمان با افتخار به من نگاه کرد .. مهندس مولایی گفت من چند ساله که با مهندس آراز پیرنیا کار میکنم .. همیشه از کارش و نحوه اداره کردن شرکتاش تعریف شنیدم با اینکه به چشم میبینم ... ایشونو به عنوان یه مدیر موفق و فوق العاده همیشه درخشیدن ..ولی نمیدونستم که تو مسائل خانوادگی هم اینقدر موفق هستن .. گرچه از همچین آدمی با این روحیه و شخصیت این موضوع دور از انتظار نیست .. گفتم شما محبت دارید .. شاهرخ خندیدو گفت شما مولایی جان با ایشون زندگی نکردی ... نمیدونی چه شخصیتی داره .. شما از دور دیدی ولی من از نزدیک با نحوه اداره خانوادش آشنا هستم .. فقط اینو بگم که خانوادش بی اجازش آب نمیخورن .. نه اینکه بگم اجباری در کاره ... نه ! اونقدر این مرد حامیه اونقدر تو اداره زندگی کامله که همه با احترام بهش به حرفاش گوش میدن .. البته حرفاش همیشه درسته ... این مرد درست همه چیزو بررسی میکنه درست فکر میکنه و درست تصمیم میگیره .. شما وقتی وارد زندگیش بشید میبینی چطور یه خانواده رو با قدرت تحکم و مهربانی اداره میکنه .. مولایی گفت من به توصیه تو یه شبو به عنوان تنبیه پسر و دخترمو فرستادم ویلای ایشون تا کار کنن .. چون میدونستم که اونقدر سخت گیر هست که گوش این دوتا رو بکشه .. و میدونم که کشیده ... چون هردو تا مدتهایی دست از پا خطا نکردن ! یهو همه زدن زیر خنده .. شاهرخ که قهقهه میزد .. انگار نه انگار که مجلس رسمیه .. بین تمام خنده هاش گفت خوب حالا دیگه فامیلیتمون بیشتر شد! پس دیگه از این رسمی بودن دست برداریمو یکم راحت بشینیم گپ بزنیم ! دکتر فیروزه نگاهی به شاهرخ کردو گفت عزیزم .. انشاءالله جلسه بعد .. این جلسه هنوز ادامه داره ... شاهرخ گفت عشقم ول کن دیگه .. حرفا رو که زدیم قرارارو که گذاشتیم ... حالا دیگه بذار دگمه های کتامونو باز کنیم راحت بشینیم ! یه موز خوردم هنوز تو گلوم گیر کرده ! بذار بره پایین .. یهو همه زدن زیر خنده .. حتی عمو آرمان که سعی میکرد پرستیژ خودشو حفظ کنه هم خندید .. عمو آرمان بعد از کلی خندیدن سینشو صاف کردو با این کار همه ساکت شدن ... عمو گفت من میدونم که جلسه اول خواستگاری جای این کارا نیست ولی امروز میخوام به مناسبت آشناییم با عروسم یه کادو بهش بدم .. یه یادگاری کوچیک از طرف من و همسرم .. بعد از لاله خانم یه جعبه طلا گرفتو از جاش بلند شد .. همه به احترام عمو سریع بلند شدیم ... عمو کمی به طرف روژیار رفت .. روژیار هم با صورتی سرخ نزدیک عمو اومد عمو جعبه رو باز کردو از توش یه زنجیر پلاک درآورد .. رفت نزدیکو گفت عروس قشنگم میخوام این زنجیر همیشه تو گردنت باشه که بدونی که منو لاله چقدر دوستت داریم .. بعدم به گردنش بستو پیشونیشو بوسید .. روژیار لبخندی زدو گفت ممنونم .. عمو آروم گفت میخوام از همین امروز منو بابایی صدا کنی .. میشه ؟ یا خواسته زیادیه ؟؟ روژیار یه نگاه به پدرش انداختو با لبخندش فهمید که باباش هم راضیه گفت بله بابایی .. باعث افتخارمه که دوتا پدر عالی داشته باشم .. همه دست زدنو بهش تبریک گفتن .. از جام بلند شدمو ظرف شیرینی رو برداشتم و اول به روژیار بعد عمو تعارف کردم و تبریک گفتم بعد به مهندس و خانومش و لاله و بقیه .. تا آخر از همه به آرشا رسیدم .. نگاهش کردمو گفتم مبارکت باشه .. آرشا از خجالت سرخ شده بود سرشو انداخت پایینو یه شیرینی برداشت و گفت ممنونم پسر عمو .. از محبت شماست که ... گفتم شیرینیتو بخور ... بعد برگشتم ظرفو سرجاش برگردوندمو سر جام کنار تارا نشستم ..خلاصه دو ساعتی که نشسته بودیم به خیر و خوشی گذشت ... بعدم با دستور عمو بلند شدیمو خداحافظی کردیم ... موقع رفتن شاهرخ تا ماشینا اومدو از عمو بابت شوخیاش عذرخواهی کرد .. عمو گفت خواهش میکنم ... من ممنونم که مجلسو از خشکی درآوردی ....عمو رفت سمت ماشین و سوار شد .. شاهرخ آروم گفت دقیق بگو چی شده آراز ؟ این پسره چی گفته به آرام ؟؟ گفتم بعد صحبت میکنیم ! شاهرخ گفت بگو من صبر ندارم الان این پسره رو میکشم ! نگاهش کردمو گفتم اگه بگم الان میری میکشیش ! شاهرخ بهم نگاه کرد .. تا ته حرفمو خوند .. فهمید که شاهو حرفایی زده که خیلی به مذاق من خوش نیومده .. سوار شدیمو برگشتیم سمت خونه ...
شاهرخ #
وقتی از پریسا شنیدم که مراسم خواستگاری روژیاره خیلی خوشحال شدم .. چند روزی تا این مجلس مونده ... شاهو هم از آمریکا برگشت ... وقتی اومد خونه نشوندمشو گفتم دارم اینو میگم برای تمام زمانیکه اینجایی ! نبینم به آرام زنگ بزنی ! اگر بشنوم که با آرام ارتباط داری حسابتو میرسم ! فکر نکن دکتر شدی ولت میکنم هر غلطی دلت میخواد بکنی !شاهو نگاهم کردو گفت چشم داداش ... ته نگاهش دیدم که یه گندی زده یا میخواد بزنه یا در شُرُف انجام دادنشه ولی فکر نمیکردم که مسئله خاصی باشه .. با خودم گفتم شاید سوغاتی آورده ... چند روز گذشت ..این مدت شاهو آرامو قرار نداشت .. نمیتونست یه جا بند بشه ... تا اینکه گفتم میریم خونه پریسا .. آراز میاد برای آرشا خواستگاری .. شاهو گفت میشه من نیام ؟ فهمیدم یه چیزی شده .. گفتم چی شده شاهو که میترسی جلوی آراز آفتابی بشی ؟ شاهو گفت هیچی داداش .. بخدا هیچی ! گفتم بسیار خوب ... بالاخره که معلوم میشه ! وقتی رفتیم خونه پریسا هنوز مهمونا نرسیده بودن .. بعد از مدتی اومدن .. همه باهم سلام احوال پرسی کردیم و نشستیم .. من درست کنار آراز نشستم .. جایی که دوست داشتم و به همه هم مسلط بودم ... آراز به طور غریزی یه رئیسه ... میدونه کجا بشینه که همه رو زیر نظر داشته باشه .. اول مجلس بودو همه باهم مشغول صحبت تا همدیگه رو بیشتر بشناسن .. آراز سرشو خم کرد سمت منو خیلی آروم و ریلکس گفت نگفته بودی که خواهر داری ! منم به همون ریلکس تقصیرو گردن مولایی انداختمو گفتم تقصیر مولاییه ! گفت نگی که شوهر خواهرتم ! فعلا نمیخوام مهندس چیزی بدونه ... البته مولایی گفت منو معرفی نکن ولی من همه رو باهم گردن مولایی انداختم ... آراز چیزی نگفتو با یه بسیار خوب سروته قضیه هم اومد .. البته میدونم که بعدا حتما یه جا گیرم میاره و خیلی خوب حالمو جا میاره ولی با خودم گفتم حالا تا اون موقع .. دوباره آراز نگاهم کردو گفت چه خبر از شاهو ؟؟ کی اومد ؟؟ یه آن خشک شدم ... گفتم چند روزه تو از کجا میدونی ؟ لبخندی زد .. گفتم نکنه زنگ زده بهت ؟ گفت نه .. فهمیدم به آرام زنگ زده .. موقع رفتن معلوم شد که از آمریکا زنگ زده بوده و خرابکاریشو کرده .. هرچی پرسیدم که چی گفته نگفت .. فقط اشاره کرد که اگر بگه همینجا به حساب شاهو میرسی ! فهمیدم حرفای خوبی نزده ! البته از نظر منو آراز ... خداحافظی کردمو آراز و خانوادش رفتن .. منم برگشتم تو خونه .. مستقیم از پله ها بالا رفتم . همه با تعجب نگاهم کردن .. در اتاق مازیارو باز کردمو رفتم داخل ... شاهو نشسته بودو دستاشو محکم بهم گرفته بود .. استرس داشت انگار ... حتما با خودش گفته که آراز اشاره ای به تلفنش به آرام میکنه ! با اخم به مازیار گفتم برو بیرون ! مازیار فهمید اوضاع خرابه و یه نگاهی به شاهو کردو آروم از کنارم رد شدو رفت بیرون ... درو بستم گفتم بلند شو باید بریم خونه ! شاهو آروم از جاش بلندشدو گفت اگه اجازه بدید امشب اینجا میمونم .. شاید با خودش گفته اینجا جلوی مولایی کاریش ندارم .. گفتم میریم خونه ... ولی همچنان سر جاش ایستاده بود .. سرمو تکون دادمو گفتم باشه ! اگر اینطور میخوای ! برگشتم درو قفل کردم .. شاهو با تعجب نگاهم کرد ... فکر نمیکرد جلوی مولایی بخوام عکس العملی نشون بدم .. کتمو در آوردم و کرواتمو شل کردمو دگمه بالایی پیرهنمو باز کردم ... گفتم بهت هشدار داده بودم با آرام تماس نگیری ! گفته بودم هنوز رسما خواستگاری نکردیم و تو اجازه نداری با این دختر در تماس باشی!! ولی انگار حرف تو گوشت نمیره ! از آمریکا زنگ زدی بهش .. یهو رنگ از روی شاهو پرید .. آستینامو باز کردمو زدم بالا .. در کمد مازیارو باز کردم از تو کمدش یکی از کمربندای پهنشو برداشتم .. از اونایی که باباش اجازه نمیده ببنده و گاهی یواشکی ازشون استفاده میکنه ... شاهو دوقدم عقب رفتو گفت داداش .. خواهش میکنم .. اینجا ... گفتم فقط میخوام بدونم چی به اون دختر گفتی که برادرش تحمل نکردو گفت حرفایی زده که بشنوی میکشیش ! شاهو گفت داداش بخدا .. رفتم جلو و گفتم تو فکر میکنی آراز اینقدر بی غیرته که بذاره تو هر غلطی میخوای بکنی ؟ هان ؟؟؟ فکر میکنی اگر الان رو پاهات راه میری از ترس یا بی عرضگیه آرازه ؟؟ یا از احترامیه که سعی میکنه به من بذاره ! فکر میکنی آریا شاهین یا پسرای دیگه تو اون خونه غیرت ندارن که تو راحت زنگ بزنیو هر چی دلت میخواد به خواهر کوچیکشون بگی ؟؟؟ اگر کاری نمیکنن برای اینه که آراز نمیذاره ! سرمو نزدیک صورتش کردمو گفتم اگر بخواد نیازی نیست خودش اقدامی کنه ! گروهی داره که به یه اشاره دستو پا شکسته میبرن میندازنت جلوی پاهاش ! خودشم که دیدی چه زوری داره ! هیچ کاری نکنه با یه کمربند میتونه راهی بیمارستانت کنه ! ... همه اینا بخاطر منو فیروزست که کاری نمیکنه ! اینم که بهم گفت برای اینه که جلوی تورو بگیرم که خودش مجبور نشه اقدامی انجام بده ! ولی مطمعن باش اگر پاتو یه سانت کج بذاری طوری میزنتت که از پوست دربیای ! ولی لازم نیست آراز کاری انجام بده ! خودم به حسابت میرسم ! بعدم قبل از هر عکس العملی از طرف شاهو شونشو گرفتمو برش گردوندم انداختمش روی تخت ... شاهو انگار تو یه عالم دیگه بود بی اختیار افتاد روی تخت .. کمربند مازیارو دور دستم پیچیدمو گفتم تکون نمیخوری ! بعدم اولین ضربه رو به پشتش زدم .. شاهو یه شلوار کتون با تیشرت تنش بود .. اولی رو که زدم از جاش پرید .. نذاشتم بلند بشه و دومی بعد سومی ... همینطور زدم .. بی اختیار ... چند جمله ای که آراز بهم گفت همینطور تو سرم میچرخید ... چند جمله ای که یه دنیا حرف پشتش بود .. من همینطور میزدم و شاهو التماس میکرد .. .. از التماسایی که شاهو میکرد جز زمزمه هیچی نمیشنیدم ... من همینطور میزدمو شاهو زیر دستم از درد به خودش میپیچید و باعث میشد کمربند به همه جای بدنش بخوره ... اونقدر زدم که به نفس نفس افتادم ... از عصبانیت ،ناراحتی و ضرباتی که به شاهو میزدم ... وقتی دست نگه داشتم شاهو زیر دستم خودشو مچاله کرده بودو دستاشو روی سرش گذاشته بود .. ایستادمو نگاهش کردم ... تازه صدای هق هقشو شنیدم و ضربات محکمی که به در میخورد .. با صدایی که از عصبانیت و ناراحتی گرفته بودو میلرزید گفتم هنوز تموم نشده ! برگردیم خونه به چهار میخ میکشمت ! کاری میکنم که عشقو عاشقی از سرت بپره ! برگشتم سمت در .. قفلشو باز کردمو رفتم بیرون .. فیروزه و پریسا پشت در بودن بعد کامیار و مازیار .. مولایی هم با فاصله ایستاده بود .. کمربند مازیارو بهش دادمو رفتم سمت پایین پله ها .. میشنیدم که پشت سرم پریسا و فیروزه هراسون بالای سر شاهو رفتن ... رفتم تو سالن نشستم .. به روژیار نگاه کردم .. ترسیده بود .. گفتم ببخشید نفسم که باعث ناراحتیت شدم ... روژیار بلند شدو یه لیوان شربت برام ریخت داد دستم ... گفت بخور دایی جون .. یکم آروم بشی ! درست میشه ... ناراحت نباش .. شربتو خوردمو یه نفس عمیق کشیدم .. همین موقع مولایی از بالای پله ها اومد پایین و کنار من نشست .. به پشتی مبل تکیه دادم .. مولایی گفت حالتو میفهمم .. میدونم بی علت این کارو با شاهو نمیکنی !! ولی فکر نمیکنی زیاده روی کردی ؟؟ جایی رو بدنش سالم نذاشتی ... نگاهش کردمو گفتم اگر تو جای من بودی و مازیار همچین کاری کرده بود چکار میکردی ؟؟؟ بعدم براش گفتم .. از اول ... شرایط آراز و همه اتفاقات .. مولایی نگاهم کردو گفت اینی که زدی کم بود ! پاشو برات ترکه بیارم ! بعدم خندید ... منم خندیدم .. گفت میدونم کارش خیلی غلط بوده و به نظرم بیشتر از اینا حقش بوده ولی یکم آروم باش !! اینی که من میبینم با کتک حل نمیشه .. شاهو عاشق شده و کاریشم نمیشه کرد .. گفتم این پسر اجازه نمیده .. تا میخوام کاری انجام بدم با خرابکاریاش کاری میکنه نتونم ! مولایی روی مبل لم دادو گفت میدونم مشکله .. خودم دوتاشو دارم !
شاهو #
از وقتی اومدم دلم میخواد به آرام زنگ بزنم ... با خودم کلنجار رفتم تا آخر بهش زنگ زدم .. جواب نداد ..یعنی قطع کرد .. دوباره گرفتم .. و دوباره ... وقتی جواب نداد ناامید شدم ... تااینکه شب پیغامش اومد .. نوشته بود داداشام فهمیدن و من مجبور شدم همه چیو بگم .. منو تنبیه کردن و گفتن به حساب تو هم میرسن .. من خیلی میترسم و خواهش میکنم زنگ نزن ! از خوندن این پیغام شوکه شدم .. بارها و بارها پیغامو خوندم انگار فهم این دوخط برام خیلی سخته ... تا صبح از ناراحتی نخوابیدم ... از فکر اینکه بخاطر یه خس و هیجان کاری کردم که آرام دچار دردسر بشه و اینکه آریا هم وارد جریان شده خیلی ناراحتم میکرد .. چون مهندس خودش آدم خودداریه .. وقتی چیزی رو میشنوه اول خوب فکر میکنه بعد توضیحات طرف رو میشنوه و بعد اقدام میکنه .. شاید اونقدر که خاطی خطا کرده تنبیه نکنه مخصوصا که شخص خاطی خواهر کوچیکش باشه ولی آریا اینطور نیست ... بااینکه خیلی مهربونه و نسبت به آرام رئوفه ولی پای یه سری از مسائل وسط بیاد خودشو کنترل نمیکنه و حسابی شدت عمل به خرج میده ... برای آرام خیلی ناراحت بودم حتی برای خودم اینقدر ناراحت نشدم با اینکه حالا پای مهندس اومد وسط و ممکنه حسابمو به واقع برسه یا اینکه به شاهرخ اطلاع بده .... اگر شاهرخ بفهمه خیلی بد میشه چون بار قبل باهام اتمام حجت کرد .. بهم گفت تو داری دکتر میشی پس باید بفهمی که چکار میکنی ! اگر دوباره مثل نوجوونا رفتار کنی کاری باهات میکنم که تا مدتها فکر دخترو ازدواجو از سرت به در کنی ! وقتی رسیدم شاهرخ دوباره حرفاشو تکرار کردو اخطار داد که نزدیک آرام نشم ... حالا با این وضعیت دیگه نمیدونم چکار کنم .. صبح روز بعد از مامان فیروزه شنیدم که مهندس با خانوادش برای آرشا میرن خواستگاری .. اونم خونه مهندس مولایی ! برای روژیار ..تعجب کردم ... ولی از طرفی خوشحال بودم که یه وصلت دیگه با خانواده مهندس انجام بشه شاید من بیشتر بتونم آرامو ببینم ... روز خواستگاری مامان فیروزه گفت که توهم تو جلسه خواستگاری باش ! به هر حال تو هم دائی عروسی و باید باشی ... ولی من قبل از اینکه شاهرخ جواب بده و تو عمل انجام شده قرار بگیرم گفتم من نباشم بهتره ... حوصله اینطور مراسما رو ندارم ... شاهرخ با تعجب نگاهم کرد ولی با حرف من موافقت کردو تصمیم بر این شد که من تو اتاق مازیار باشم تا مجلس تموم بشه .. وقتی خونه پریسا رسیدیم بدون اینکه نیاز به جواب دادن باشه بعد از سلام و احوال پرسی اتاق مازیار رفتم .. مازیار مشغول درساش بود .. ولی انگار یه جای دیگه سیر میکرد ... احساس میکردم که یه اتفاقی افتاده ولی نمیتونه به کسی بگه .. وقتی از سروصدا فهمیدیم که مهمونا اومدن روی تخت مازیار دراز کشیدم ... مازیار کلافه کتاباشو ورق میزد .. انگار دنبال چیزی بود که نمیتونست پیداش کنه ... بدون اینکه نگاهش کنم گفتم چی شده مازیار ؟ گفت یه مسئله رو دارم حل میکنم نمیتونم راهشو تو کتاب پیدا کنم .. گفتم خوب از اینترنت سرچ کن ! گفت استاد میفهمه که راه حلشو از اینترنت پیدا کردم .. گفته این مسئله به چند روش حل میشه پیداش کنید ! با خودم گفتم این استادم چه گیره ! گفتم واقعا مشکلت اینه ؟ یا مشکلی داری که نمیتونی بگی ! مازیار برگشت سمتم و نگاهم کرد .. انگار دنبال کسی میگشت که کمکش کنه ..گفت دائی ... هر وقت منو دائی صدا میکرد یه چیزی میخواست یا یه دردسر بزرگ درست کرده بود .. نیم خیز شدم و نگاهش کردم ..گفتم باز چه گندی زدی ؟ گفت گند ؟؟؟ سرشو انداخت پایین .. گفت این مشکل من از گند بالاتره ... گفتم چی شده ؟ گفت دوست دخترم پاشو تو یه کفش کرده که براش سوالای امتحانی رو پیدا کنم .. نگاهش کردمو گفتم این که کاری نداره ... کافیه بری تو مخ استاد ببینی به چی فکر میکنه و رو چه مسائلی فوکوس کرده ! مازیار یه کم نگاهم کردو گفت مسخرم نکن دائی ! گفتم زهر مار دائی ! این خواسته این جوابم داره ! مازیار گفت استاد سوالارو طرح کرده تو کیفشه ... گفتم چه خوب ! برگشتم نگاهش کردم .. این چیزی که مازیار میگفت چیزی نبود که مازیار بهش فکر کنه ... چیزی بود که انجامش داده ! گفتم نکنه برگه رو از کیف استاد کش رفتی ؟؟؟ نگاهم کردو گفت از کجا فهمیدی ؟؟؟ گفتم چی ؟؟؟ چطوری این کارو کردی ؟ گفت چند روز پیش استاد کیفشو سر کلاس گذاشته بود ... منو دوتا از بچه ها سر کلاس بودیم یواشکی کیفشو باز کردیمو از رو سوالا عکس گرفتیم .... گفتم حالا مشکلت چیه ؟؟؟ گفت استاد .... فهمیده ... از جام بلند شدم مستقیم به مازیار نگاه کردم گفتم چی ؟؟؟ میدونی چه غلطی کردی ؟؟ اگر استادتون بندازدت ؟؟؟ اگر با دانشگاه مشکل پیدا کنی ؟؟؟ میدونی باباتو کامیار چکارت میکنن ؟؟؟ مازیار با چشمای گریون نگاهم کردو گفت بابا نه .... کامیار بفهمه کار به بابا نمیکشه ! منو میکشه ! میدونم دستو پامو میشکنه ! میفهمه دزدی کردم ... ازطرفی میدونی که نظرش درمورد رابطه با دخترا تو دانشگاه چیه ! میدونم بفهمه رنگ فردا رو نمیبینم ! .. سرشو انداخت پایین ... گفتم حالا برگه رو به دختره دادی ؟ گفت نه .. همون روز استاد خواستمون اتاقش و گفت فهمیده کیفش دست خورده و میدونه زمانیکه میرفته بیرون کیا تو کلاس بودن ! گفت که سوالارو تغییر میده و پوست ما سه نفرم میکنه ... بعدم از اتاقش بیرونمون کرد .. حالا چکار کنم ؟؟؟ گفتم هیچی ! اول آخرش کامیار میفهمه .. بهتره خودت بهش بگی ! هر بلایی هم سرت بیاره بازم میتونه یه کاری بکنه ! مازیار سرشو انداخت پایین .. با خودم گفتم حالا اینو کجای دلم بذارم ؟؟؟ مشکل خودم کم بود اینم مشکل مازیار ! یهو یاد شاهرخ افتادم .. اگر مهندس بهش بگه !!!! اگر بگه که دیگه حق دیدن آرامو ندارم .... اگر مهندس بخواد خودش به حسابم برسه ... اگر ...اگر .. اگر ... وای اونقدر اگرها اومد تو ذهنم که داشتم دیوونه میشدم .. همینطور روی تخت دراز کشیدم ... تا اینکه همهمه شدو متوجه شدم که مهمونا دارن میرن .. از اتاق مازیار به خیابون دید داشت .. آروم پشت پنجره ایستادم وبه مهمونا نگاه کردم .. لحظه آخر شاهرخ با مهندس صحبت میکردن .. انگار مهندس داشت از من میگفت ... شاهرخ خداحافظی کردو اونا رفتن و شاهرخم مثل گلوله آتیش اومد داخل ... فهمیدم داره میاد سراغ من ... برگشتم کنار تخت مازیارو نشستم که یهو در با شدت باز شدو شاهرخ اومدداخل .. مازیار از جاش بلند شدو سلام کرد .. شاهرخ خیلی سرد گفت مازیار بیرون باش ! مازیار که دید اوضاع خرابه خیلی آروم از کنار شاهرخ رد شدو رفت بیرون .. شاهرخ درو پشت سرش بست .. احساس کردم الانه که منو تیکه تیکه کنه .. آروم گفت راه بیوفت میریم خونه ... من که از ترس زبونم بند رفته بود آروم گفتم میخوام شب اینجا بمونم ... شاهرخ گفت نمیخوام اینجا باهات کاری داشته باشم ولی دید که من از جام تکون نمیخورم برگشت درو قفل کرد .. این بار دیگه قلبم ایستاد ... وای خدا ! یعنی میخواد چکار کنه ؟؟؟ برگشت سمت من و همینطور که کتشو درمیاوردو کرواتشو شل میکرد شروع کرد به سرزنش من ... بعد رفت سمت کمد مازیار ... مازیار یه سری شلوار و کمربند داشت که اگر باباش میدیدشون میکشتش ! کار از زدن هم میگذشت .. بعضی وقتا مازیار تو دورهمیا و مهمونیا با دوستاش میپوشید ... شاهرخ یکی از کمربندای پهنشو برداشتو اومد سمت من .. اونقدر از حرفای شاهرخ در مورد مهندس گیج بودم که اصلا عکس العملی از خودم نداشتم .. شاهرخ شونمو گرفتو برمگردوند پرتم کرد روی تخت .. همین که افتادم قبل از هر عکس العملی شروع کرد به زدن ...تازه به خودم اومدم .. تا تکون بخورم یا التماس کنم بس کنه چند تایی خورده بودم ... هرچی میخواستم بلند بشم شاهرخ با ضربات اون کمربند پهن کاری میکرد خودمو جمع کنم .. منم هی تکون میخوردم بلکه از زیر ضربات خلاص بشم ولی بیشتر کمربند با همه جای بدنم برخورد میکرد .. هر چی التماس کردم فایده ای نداشت .. شاهرخ یه اخلاقی داره وقتی عصبانی میشه دیگه نمیشنوه کی چی میگه ... تا حساب طرفو نرسه دست برنمیداره .. اونقدر زدو زد که دیگه نای التماس نداشتم .. فقط خودمو جمع کردم ... این میون صدای هق هق من با هن هن کردن شاهرخ و ضربات کمربند قاطی شده بود تا اینکه از پشت در صدا اومد ... فکرمیکنم مامان فیروزه با پریسا بودن که به در میزدن ... میشنیدم که داد میزدن که شاهرخ دست برداره و کارشو تموم کنه ولی شاهرخ اصلا نمیشنید ... نمیدونم چی شد که یهو ایستاد .. نگاهم کردو گفت این تازه اولشه ! برگردیم خونه به چهار میخ میکشمت ! بهت میفهمونم ! بعدم رفت سمت درو بازش کردو رفت بیرون ... همین که رفت پریسا و مامان فیروزه اومدن داخل .. مامان کنارم نشست و سعی کرد بغلم کنه .. پریسا هم همینطور ... گفتم ولم کنید لطفا .. خودمو بیشتر جمع کردمو سرمو بین دستام گرفتم .. صدای مولایی اومد .. از اون بیشتر از همه خجالت کشیدم .. با این قدو قواره و سنو سال از برادرم کتک خورده بودمو نمیتونستم بلند بشم .. مولایی بالا سرم ایستادو گفت چکار کردی که شاهرخ دیوونه شد ؟؟؟ حتما کاری کردی که این کارو باهات کرد !.. سرمو بلند کردم نگاهش کردم گفتم ببخشید .. دوباره سرمو روی تخت گذاشتم ... پریسا و مامان فیروزه برای دلداری کنارم نشستن و مولایی رفت .. یه لحظه کنار در نگاهم به کامیار افتاد که با ناراحتی نگاهم میکرد ... آروم گفتم لطفا برید .. میخوام تنها باشم .. مامان فیروزه آروم روی موهامو نوازش کردو گفت چی شده شاهو ؟؟؟ چی شده که شاهرخ از کوره در رفت ؟ گفتم آرام .. یکم مکث کردو گفت باز چکار کردی ؟ گفتم میشه بعدا بگم مامان ؟ مامان فیروزه خم شدو آروم صورتمو بوسید.. بعدم بدون حرفی رفت بیرون پریسا هم پشت سرش ... وقتی رفتن کامیار اومد داخلو درو بست .. کنار من نشست .. گفت چی شده شاهو ؟ برام تعریف کن ببینم چکار میتونم برات بکنم ؟.... با درد از جام بلند شدمو نشستم و تکیمو به دیوار دادم .. سرمو انداختم پایین ... کامیار چند سالی ازم بزرگتره و تقریبا سنش نزدیک به سن مهندس آرازه ... با هم بیشتر دوستو برادریم تا فامیل .. همیشه هوامو داشته .. مخصوصا زمانیکه ایران هستم .. از وقتی پریسا با مهندس ازدواج کرد کامیار باهام مهربون بود ...ولی ازش خجالت کشیدم .. نمیتونستم تو صورتش تگاه کنم .. کامیار تقریبا از جیکو پوک زندگیم خبر داشت ... یه موقع هایی که ایران میومدیم خرابکاری میکردم ولی کامیار برام درست میکرد و نمیذاشت شاهرخ بفهمه .. سرمو انداختم پایین .. گفتم از بیرون در صدای التماسامو میشنیدی ؟؟؟ گفت مگه چیه ؟ آدم وقتی از بزرگترش کتک میخوره التماسم میکنه ... منم کتک زیاد خوردم .. التماسم کردم .. گریه هم کردم .. این که خجالت نداره ! بگو ببینم چی شده ؟ کامیار اخلاقش شبیه به اخلاق مهندسه .. باباش البته خیلی سخت گیر تره .. ولی ته اخلاقشونو که نگاه کنی مثل همن .. جریان آرامو براش گفتم .. گفت شاهو .. تو یه اخلاق بدی داری ! یه موقع هایی خیلی عجولی ! یکم صبر میکردی یه کاری میکردیم .. گفتم میدونم ... آمریکا بودم خیلی دلم تنگ شده بود .. نتونستم جلوی خودمو بگیرم ... گفت بلند شو بریم اتاق من .. اینجا با مازیار نمیشه ... پاشو ! با درد بلند شدم .. رفتیم سمت درو از اتاق رفتیم بیرون .. مازیار پشت در ایستاده بود .. کامیار یه نگاه بهش کردو گفت تو چته مازیار ؟ چرا ناراحتی ... مازیار یهو دستو پاشو گم کردو گفت چیزیم نیست داداش ... کامیار یکم نگاهش کردو سرشو تکون داد بعدم رفت سمت اتاقش .. یه نگاه به مازیار کردمو آروم گفتم تو هم که خوتو لو دادی ! کامیار شک کرد ! مازیار سریع رفت داخل اتاقش ... منم دنبال کامیار رفتم .. وقتی داخل اتاق شدم روی تختش نشستم .. با اینکه بیشتر ضربات کمربند روی پشتم خورده بود و درد میکرد ولی نشستم .. کامیار نگاهم کردو گفت دراز بکش ... اینطوری دردت بیشتر میشه ! دیدم راست میگه روی شکمم دراز کشیدم .. کامیار یکم توهم بود .. انگار فکرش مشغوله .. فهمیدم فکرش مشغول مازیار شده ... با خودم گفتم اول آخر میفهمه و اونوقت به حساب مازیار میرسه ..بهتره خودم بشه بگم و بخوام کمکش کنه ...ولی نمیدونم عکس العملش چی میتونه باشه ... البته میدونم که به حساب مازیار میرسه ولی شاید از من بشنوه بهتر باشه ....
مازیار #
این ترم خیلی به سختی میگذره .. نمیدونم چرا درسا روهم انبار میشه و نمیتونم به همشون برسم .. یه دختره تازه بین بچه ها پیداش شده که تاحالا ندیدمش .. انگار مهمان شده دانشگاه ما .. بین بچه ها خیلی چشمو ابرو برام میاد .. انگار از من خوشش اومده .. منم که بدم نمیاد با یه دختر خوشگل دوست بشم .. تا حالا با کسی دوست صمیمی نبودم .. همشون در حد دوستی ساده و دانشجویی بوده .. نه اینکه نخوام .. از ترس بابا و کامیار .. مخصوصا کامیار که اگر بفهمه بجای درس دوروبر دخترا میپلکم پوستمو میکنه ... خلاصه با دختره چند باری صحبت کردم .. دختره اولاش خیلی تحویلم میگرفت .. هی سعی میکرد خودشو بهم بچسبونه .. دوسه باری هم خواست که به خونش برم که با چند تا از دوستاش گرفته بود ... ولی من جرات همچین کارایی ندارم برای همین دور این کارا رو خیط کشیدم ... همینطور دوستی ما ادامه پیدا کرد تا اینکه استاد گفت امتحانی میخواد بگیره که نمرش رو برای پایان ترم میذاره و اگر کسی نمره نیاره آخر ترم میندازتش .. همین شد که بهونه گیریای دختره که اسمش ماهی بود شروع شد .. مدام بهونه میگرفت تا آخر گفت که باید این سوالا رو برام بیاری ! من که اول فکر میکردم شوخی میکنه برای خنده میگفتم با گروهم شب میریم خونه استادو سوالا رو میدزدیم تا آخر فهمیدم که واقعا ازم میخواد که سوالا رو بردارم .. دوستام بهم میگفتن این دختر برات دام پهن کرده .. این همه رفتو آمد و تو دانشگاه خودشو بهت میچسبونه برای همینه ! خلاصه اونقدر تو مخم رفت تا اینکه تصمیم گرفتم انجامش بدم .. اولش برام شوخی بود ولی کم کم برام جدی شد ... با خودم فکر کردم اگر این کارو انجام بدم چی میشه ... همین شد که بابا و کامیارو دانشگاهو فراموش کردمو خواستم که این کارو انجام بدم .. از شانس من یه روز که تو کلاس نشسته بودیم استاد گفت که این ساعت و ساعت بعدی کلاس رو همینجا تشکیل میده .. هرکی میتونه بمونه از اونجایی که درس سختی بود همه قبول کردن حتی اونایی که درس دیگه ای ساعت بعد داشتن ... یه تراک یه ربعه استاد درنظر گرفت و خودش از کلاس خارج شد ... اما کیفشو گذاشت .... منم فرصتو غنیمت شمردم .. به دوستام گفتم شما بپایید تا من سوالا رو بردارم .. سریع کیف استادو باز کردم و سوالا رو پیدا کردم عکس گرفتم و سرجاش گذاشتم ..از هولم یادم نموند که چه جوری و کجا بود و همینطوری داخل کیف استاد گذاشتم .. وقتی استاد برگشت به کیفش نگاهی انداخت .. بعدم کلاسو ادامه داد .. تا اینکه کلاس تموم شد .. ظهر ناهارو خوردیم تا برای بعدازظهر که درس دیگه ای داشتیم آماده بشیم که یکی از بچه ها اومد سراغمون .. گفت استاد مارو خواسته اتاقش .. ما سه تا با ترسو لرز رفتیم اتاق استاد .. استاد خیلی ریلکس گفت که فهمیده کار ما بوده و ما سوالا رو برداشتیم .. با این کارمون باعث شدیم که ترم دیگه این درسو برداریم و کار مارو به رئیس دانشگاه گزارش میده و عواقب کاربه عهده خودمونه .. منم که نمیتونستم قبول کنم دوستام گرفتار کار من بشن گفتم کار خودم بوده و اون دوتا بی تقصیرن .. استاد به اون دوتا اشاره کرد برن بیرون .. بعد به من گفت از کلاس بیرونت نمیکنم چون نمیخوام کسی بفهمه دانشجوهام جرات کردن دست به کیفم بزنن ولی این ترم منو میندازه ... اگر هم نمره بیست بگیرم ولی بازم فرقی نمیکنه .. گفت این تنبیهی که برات درنظر گرفتم خیلی کمه ولی نمیخوام خبر به گوش رئیس دانشگاه برسه و باعث اخراج من بشه ... گفت تو این مدت سر کلاس برام تنبیهایی درنظر میگیره که باید انجامشون بدم ... خلاصه از اونجا کارای من شروع شد .. استاد سر کلاس گاهی باهام بدرفتاری میکرد یا جلوی بچه کوچیکم میکرد و من جرات اعتراض نداشتم .. چون نمیخواستم این خبر به گوش خانوادم مخصوصا کامیار برسه ... تا اینکه کاراش سخت گیرانه تر شد .. گاهی وادارم میکرد کیفشو براش ببرم یا اینکه از سر کلاس میفرستادم بیرون دانشگاه تا براش قهوه بگیرم .. کار بجایی رسید که احساس کردم میخواد کتکم بزنه .. میدونم از دستم عصبانی بود چون تنها دانشجویی بودم که جرات کردم دست به کیفش بزنم و میدونستم ته این کارا اینه که بندازتم ... نمیدونم چرا گاهی با عصبانیت به من و ماهی نگاه میکرد .. انگار از ماهی هم شاکی بود .. دیگه نمیدونستم چکار کنم .. کسی نمیدونست من چکار کردم حتی ماهی ... ولی ماهی دیگه ازم نخواست که سوالارو براش بردارم .. تا اینکه روز خواستگاری روژیار رسید .. وقتی شاهو پرسید چم شده دیگه نتونستم تو خودم نگه دارم و بهش گفتم .. شاهو خیلی سرزنشم کردو گفت خودش وسط یه ماجرایی گرفتاره و نمیتونه کاری بکنه و بهتره به کامیار بگم .. ولی من نمیتونم ..اگر بهش بگم منو میکشه ... میدونم حداقلش اینه که دستو پامو میشکنه ... تا اینکه مهمونا رفتن و دایی شاهرخ مثل طوفان کاترینا رسید .. چهرش طوری بود که درد خودمو فراموش کردم دایی گفت از اتاق برم بیرون .. منم سریع فلنگو بستم ... دائی پشت سرم درو بست ... بعدم مدتی هم قفل کردو بعد فقط صدای کمربند بود که میومد بعدم التماسای شاهو و گریش ... نمیتونستم تصور کنم که دائی با این سن اینطور کتک میخوره و گریه میکنه ! باورم نمیشد .. شنیده بودم که دایی شاهرخ گاهی گوش شاهو رو میکشه ولی نمیدونستم اینطور کتکش میزنه ... از ترس رفتم سمت راه پله ها و مامانو زن دایی فیروزه رو صدا کردم .. اونا هم به سرعت از پله ها بالا اومدنو پشت در شروع کردن به در زدن .. بعد کامیار و بابا اومدن .. بابا کمی با فاصله از در ایستاد .. هرچی مامان اینا در میزدن دائی جواب نمیداد تا اینکه در باز شدو دائی پریشون از در اومد بیرون .. از کنار همه رد شدو کمربندو داد دست من و رفت .. یه آن نگاهم به بابا افتاد که به کمربند تو دستم نگاه میکرد .. بابا داشتن اینجور کمربندا و البته شلوار همراهشونو غدقن کرده بود .. فقط بهم نگاه کردو سمت اتاقم رفت .. منم دنبالش .. کنار در ایستادم ولی طاقت نیاوردمو برگشتم بیرون .. کنار راه پله ها ایستادم .. به حال زار خودم فکر کردم که حالا بابا هم بهش اضافه شد ...تا اینکه بابا از اتاق اومد بیرون .. درست روبه روی من ایستادو کمربندو ازدستم گرفت .. یکم بالا پایین کردو گفت بهت گفته بودم از اینجور کمربندا نبندی ! سرمو انداختم پایین ... گفتم من .. گفت نمیخوام کلمه ای بشنوم ! شلواراتو همراه با کمربندایی که داری میاری میذاری تو اتاقم روی میز ... شب فردا نشه .. چون اونوقت به ازای هر شلوارو کمربند ده ضربه کمربند میخوری ! فهمیدی ؟؟؟ گفتم بله بابا .. ببخشید .. بابا خیلی کم پیش میاد از تنبیه بدنی استفاده کنه .. معمولا محروم میکنه یا گوشی یا چیزی که برامون با ارزشه رو میگیره .. ولی وقتی تهدید به تنبیه بدنی میکنه یعنی خیلی عصبانیه ! اگر یه کوچولو از دستورش سرپیچی کنی طوری به حسابت میرسه که تا آخر عمرت فراموش نکنی ... من تا به حال دو دفعه از اون کتکا ازش خوردم و میدونم که نباید اصلا تهدیدشو سرسری بگیرم ... بعد از اینکه بابا رفت مامان و زندائی فیروزه هم رفتن پایین .. منم رفتم سمت اتاقم ولی کامیار درو بست .. نمیدونم یک ربع شاید بیست دقیقه طول کشید تا با شاهو از اتاق اومدن بیرون .. کامیار کنارم ایستادو نگاهم کرد .. گفت چته ؟ چی شده ؟ گفتم هیچی داداش ... سرشو تکون دادو رفت .. شاهو گفت خودتو لو دادیو رفت .. من موندمو من .. رفتم داخل اتاقم ... سریع شلوارا و کمربندامو برداشتمو رفتم سمت اتاق بابا و مامان ... گذاشتم روی میز .. با خودم گفتم کاش با یه گرفتن سوئیچم موضوع تموم بشه .. بعدم برگشتم اتاقم ... نمیتونستم سر درسم بشینم .. فکرم آشفته بود .. دراز کشیدم .. خوابم برد ... بعد از مدتی یهو در اتاقم به ضرب باز شدو کامیارو بالای سرم دیدم ..از عصبانیت قرمز شده بود .. یاد دائی شاهرخ افتادم .. بهم نگاه کردو گفت بیا اتاقم ! زود ! بعدم رفت .. با ترس ازجام بلند شدم . .. نمیدونستم چی شده ... گیجو مبهوت رفتم اتاق کامیار ... تا وارد شدم کامیار بهم گفت درو ببند .. شاهو روی تخت نشسته بود .. کامیار دستاشو تو جیب شلوارش کردو آروم بهم نزدیک شدو گفت از اول تعریف کن ببینم ! ... نگاهش کردم .. فهمیدم که خبر داره ... یهو دستشو از جیب شلوارش درآوردو انگشت اشارشو به حالت تهدید جلوی صورتم گرفتو گفت اگر یه کلمه از کل ماجرا جا بندازی کاری میکنم که راه خونه رو گم کنی ! حالا از اوله اول تعریف کن ! ... منم از ماهی شروع کردم به گفتن ... میدونستم اگر بعدا بفهمه منو میکشه.. برای همین گفتم مرگ یکی شیون یکی ! همه رو گفتم ... کامیار با فاصله ازم ایستاده بود .. میدونستم برای اینکه که نترسم و همه چیو بگمه ... منم سرمو انداختم پایینو تعریف کردم ... وقتی حرفم تموم شد کامیار یکم نگاهم کرد .. گفت باور نمیکنم همچین کارایی کرده باشی !شروع کرد به سرزنش کردنم .. گفت یعنی اینقدر بی شعورو احمق شدی که یه همچین کاری کردی ؟ نفهمیدی دختره داره ازت سوءاستفاده میکنه ؟ فکر نکردی از دانشگاه بیرونت میکنن اونم با آبروریزی ؟؟؟ فکر بابا رو نکردی ؟ آبروی خانوادتو ؟؟؟ گفت و گفت .. منم سرم پایینو پایین تر رفت ... بعدم ساکت شد .. یکم به شاهو نگاه کردو گفت شانس آوردی شاهو وساطتتو کرده .. برای همین زیاد بهت سخت نمیگیرم .. ولی نمیتونم از کارت بگذرم .. یا خودم تنبیهت میکنم یا به بابا میگم ! سرمو بلند کردمو التماس که توروخدا به بابا نگو داداش .. میدونستم بخاطر شلوارا عصبانیه و اگر این موضوعو میشنید دیگه باید از دنیا خداحافظی میکردم .. کامیار گفت برو تو اتاقت تا بیام ! میدونم میخواد کتکم بزنه .. به هیچ عنوان هم بخششی در کارنیست .. سرمو انداختم پایینو برگشتم اتاقم .. روی تخت نشستم .. تا اینکه کامیار اومد تو .یه آن احساس کردم نفسم بند اومده .. به زور از جام بلند شدم .. سرمو پایین انداختم . خود کامیار میدونه چقدر ازش میترسم و حساب میبرم .. کامیار اومد و روبه روم ایستاد .. خیره نگاهم کردو گفت میخواستم حسابتو برسم ... ولی فعلا دست نگه داشتم .. این مسئله الان با تنبیه شدن تو حل نمیشه .. اول باید مشکل دانشگاهو حل کنم .. بعد از اینکه مسئله تو دانشگاه حل شد اونوقت من میدونمو تو ! برو دعا کن که این افتضاح درست بشه ! همینطور که سرم پایین بود گفتم بله داداش ... کامیار نگاهم کردو از اتاق رفتم بیرون .. تازه یه نفس عمیق کشیدم .. انگار تمام این مدت نفسمو نگه داشته بودم .. همینطور مثل یه سنگ روی تخت افتادم ... با خودم گفتم کاش کامیار بتونه این مشکلو حل کنه .. اگر حل کنه دیگه بقیش مهم نیست .. من پای خریتی که کردم وایمیستم .. اگر بابا هم بفهمه هر رفتاری باهام بکنه جیکم درنمیاد ... فقط این مشکل حل بشه ...
کامیار #
وقتی شاهو جریان مازیار و گفت حالم بد شد .. از کار احمقانه ای که این پسر کرده .. تو این اوضاع همین کار مازیار کم بود ... نمیدونستم چکار کنم .. شاهو خواهش کرد که بهش سخت نگیرم .. گفتم نمیتونم از کارش بگذرم .. شاهو گفت نگذر .. خودش میدونه چکار کرده و وقتی تو بفهمی چه بلایی سرش میاری .. برای همین خیلی ترسیده و نمیدونه چکار کنه ... یکم به شاهو نگاه کردمو گفتم باشه ... بخاطر تو سخت نمیگیرم .. بعد از اتاق اومدم بیرون .. در اتاق مازیار و به شدت باز کردم و داخل شدم .. مازیار خواب بود .. یهو از جاش پرید .. اول دلم سوخت .. ولی به روی خودم نیاوردم وگفتم بیا اتاقم .. انگار فهمید که من متوجه همه چی شدم .. پشت سرم اومد و درو بست .. جلوی در ایستاد .. گفتم همه چیو تعریف کن ! اول سرشو انداخت پایین .. گفتم اگر کوچکترین چیزی رو جا بندازی وقتی بفهمم کاری میکنم راه خونه رو گم کنی .. مازیار شروع کرد به تعریف .. همه جریانو تعریف کرد .. هرچقدر تعریف میکرد خون من بیشتر به جوش میومد ... وقتی حرفش تموم شد شروع کردم به سرزنش کردنش ..از اینکه اگر جریان به رئیس دانشگاه درز پیدا کنه یا بابا درجریان قرار بگیره ... ازهمه مهمتر آینده تحصیلیش که بالطبع آینده شغلیشو تحت تاثیر قرار میده .. گفتم و گفتم .. نمیدونم با ترسی که ازم داشت و میلرزید چیزی از حرفام فهمید یا نه ولی حسابی سرزنشش کردم ... بعدم گفتم برگرده تو اتاقش ! وقتی مازیار رفت کمی ایستادم ....به شاهو نگاه کردم .. شاهو گفت کامیار لطفا بهش سخت نگیر فعلا ... اول اجازه بده این مشکل تو دانشگاه حل بشه .. گفتم باشه و رفتم سمت اتاق مازیار .. رفتم داخل .. مازیار از ترسش سریع از جاش بلند شد .. انگار خودشو برای یه کتک حسابی آماده کرده بود .. رفتم جلو روبه روش ایستادم .. نگاهم کرد .. ترس همراه با خواهش ..یه درموندگی از چشماش معلوم بود .. دلم برای یه دونه داداشم سوخت ... مازیار و روژیار بااینکه از یه مادر نیستیم ولی خیلی برام عزیزن .. نمیتونم ناراحتیشونو تحمل کنم ... بااینکه اگر خطایی بکنن مخصوصا مازیار رحم نمیکنم و میدونن به خدمتشون میرسم ولی اگر خار تو پاشون بره من میمیرم ... البته این ترس از من باعث شده کمتر شیطنت کنن .. گرچه از بابا هم خیلی میترسن و حساب میبرن ولی چون میدونن که من خیلی زودتر از بابا سر از کارشون درمیارم برای همین رو کاراشون خیلی دقت میکنن .. اخم کردمو گفتم میخواستم حسابی به خدمتت برسم ولی اول باید این مشکلو حل کنم .. فعلا تو اتاقت میمونی ! تا ببینم بعد چی میشه ! بهتره بشینی سر درسای دانشگاهت ... نمیخوام نمره های آخر ترمت کم بشه .. حواسم به درس خوندنت هست ... دقیقا رو سرتم مازیار ! خودت میدونی که ممکنه باهات چکار کنم ! پس بهتره حواست حداقل به درس خوندنت باشه ! بعد برگشتم تو اتاق خودم .. شاهو دراز کشیده بود .. با خودم گفتم بذار بخوابه .. از اتاق اومدم بیرون .. کمربندمو بستم و رفتم طبقه پایین .. دائی شاهرخ کنار فیروزه نشسته بود .. مامانم چایی آورده بود ..بابا هم طرف دیگه نشسته بود اما روژیار نبود .. فکر کنم برگشته بود اتاقش .. دائی نگاهم کردو گفت این پسره کجاست ؟؟ گفتم تو اتاق من .. گفت برو بهش بگو میریم خونه ! هنوز حسابم باهاش تصویه نشده ! بابا نگاهش کردو گفت شاهرخ بسشه دیگه ! دیگه میخوای چکار کنی ؟؟ میخوای بکشیش ؟ دائی شاهرخ نگاهش کردو گفت آره .. لازم باشه میکشمش ! پسره احمق نمیدونه پا رو دم کی گذاشته ! آراز یه جنتلمن واقعیه ! واقعا نظیر نداره ... ولی اگر به ناموسش نزدیک بشی مثل یه شیر درنده پارت میکنه ! هم زورشو داره هم قدرتشو هم موقعیتشو ! این پسره نمیفهمه که باید درست رفتار کنه ! فکر میکنه اینجا آمریکاست .. یه بار ازش کتک خورده ولی نمیدونه که چقدر میتونه بی رحم باشه ! آبروی منو برده ... نمیتونم تو چشمای آراز نگاه کنم .. گفتم عاشق شده .. دائی شاهرخ نگاهم کردو گفت غلط کرده عاشق شده! عاشقی هم راهو رسم خودشو داره ! ولی این پسره نمیفهمه ! ولی این بار خودم حالیش میکنم ... قبل از اینکه آراز جنازشو بندازه ! بابام نگاهش کردو گفت البته حق داره ! نمیشه بهش ایرادی گرفت.. دائی شاهرخ گفت دردمنم همینه ! آراز هرکاری بکنه حق داره ! فقط کافیه اشاره کنه سر شاهو رو براش میبرن ! بابا گفت میدونم .. شایعاتی در مورد قدرتش و گروهی که زیر دستش کار میکنن هست .. میدونم میتونه .. آراز مردیه که هر کسی بهش وصل باشه میتونه زیر سایش با آسایش و امنیت زندگی کنه ! فیروزه گفت پاشو عزیزم بریم خونه ... بذار امشب شاهو پیش کامیار بمونه .. دایی به فیروزه نگاه کردو گفت باشه .. بعدم بلند شد .. با بابا دست دادو گفت ببخشید مهندس اذیت شدی .. بابا نگاهش کردو گفت عیبی نداره خودتو ناراحت نکن ! بعدم خداحافظی کردنو رفتن .. .. من هم روی مبل نشستم .. با خودم گفتم بذار تاموقع شام شاهو راحت استراحت کنه ..در اعماق وجودم احساس ناراحتی ونگرانی زیادی برای مازیار داشتم... این اتفاق ممکنه به نابودی تحصیل و آینده تحصیلیش ختم بشه .. نمیدونم چکار باید بکنم .. باید کمی صبر کنم تا حالم بهتر بشه و اعصابم برگرده سر جاش .. باید خودم پیش استادش برم و باهاش صحبت کنم ...
آراز #
وقتی راه افتادیم از آینه یه نگاه به آرشا انداختم ... سرش پایین بود ولی لبخندی که رو لباش بود نشون میداد که چقدر خوشحاله ... بااینکه پیرهن مشکی پوشیده بود ولی هیچکس عکس العمل بدی نداشت .. خیلی این کتو شلوار بهش میومد ... نگاهمو به خیابون دادمو آهسته به تارا گفتم حالت خوبه عزیزم ؟ احساس ضعف نداری ؟ نگاهم کردو با خنده گفت نه .. خوبم .. نگاهش کردم .. صورتش یک پارچه میخندید .. گفتم خوشحالی ؟؟؟ گفت آره .. بار اوله که تو مراسم خواستگاری شرکت میکنم .. برام جالب بود ... یادم اومد برای خودش یه همچین مراسمی نداشتیم .. البته من خواستم از پدربزرگش خواستگاریش کنم ولی خودش نخواست . یه سری اختلافات خانوادگی دارن که نمیخواست منو واردش بکنه .. بلند گفتم آرشا ! از حالا بیشتر باید مواظب رفتارت باشی ! آرشا سریع گفت بله پسر عمو .. از آینه نگاهش کردم .. با کمی اخم و جدی گفتم از حالا همه چی رسمی شده ... بهتره تا بهت اجازه ندادم با روژیار تماس نگیری ! فهمیدی ؟ آرشا یکم نگاهم کردو آروم گفت بله پسر عمو .. انگار تصمیم داشته با روژیار تماس بگیره .. گفتم حواستو جمع کن ! نمیخوام آبروریزی بشه ! فقط زمانیکه بهت اجازه دادم میتونی زنگ بزنی ! آرشا سرشو انداخت پایینو گفت چشم پسرعمو .. سرمو تکون دادمو گفتم خوبه ... رسیدیم خونه .. ماشین عمو پشت سرم ما وارد حیاط شدو پارک کرد ... حسین آقا هماهنگ کرده بودو آب استخرو آورده بودن .. از کنار استخر رد شدیم .. حیاط کمی خیس بود .. دوزاریم افتاد که یه خبری بوده ... پیاده شدیم و تعارف کردم بریم بالا ..عمو گفت مزاحمت نمیشیم باید بریم ... گفتم بفرمائید ..در حد یه شربت که میتونید تشریف داشته باشید ... همه باهم رفتیم بالا ... درو که باز کردم یهو صدای همهمه ساکت شد همه از جلوی در به سالن نگاه کردیم ... شاهین آریا ایستاده بودن ..موهای بهم ریخته و عصبانی ... نادر که کنار سالن نشسته بود .. طبق معمول کاری به کار کسی نداشت .. آرام و ترنم هم نشسته بودن .. ولی پروانه نادیا و آسا عصبانی بودن .. سیامک سیاوش و کوروش روی مبل نشسته بودن با موهای سیخ سیخ و لباسای کوروش که تن دوقلوها بود .. همه برگشتن سمت ما ..آرش هم از آشپزخونه اومد بیرون و جلوی در آشپزخونه ایستادو سلام کرد .. بقیه هم سریع اومدن جلو و سلام کردنو لبخند زدن انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده .. ولی من این قیافه ها رو خوب میشناختم .. همه جوابشونو دادنو رفتن سمت سالن ... پسرا سریع بلند شدن و خودشونو پشت دخترا قایم کردن ... عمو و لاله خانم رفتن نشستن .. بعدم تارا و آلاله پشت سرشون کیارش بعد آرشا هم اومد مستقیم رفت کنار نادر نشستو شروع کرد به پچ پچ .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو رفتم سمت آریا و شاهین گفتم چی شده ؟؟؟ آریا نگاهم کردو بعد به پسرا .. شاهین گفت هیچی رئیس .. چیزی نشده .. یه نگاه بهش کردمو فوری سرشو انداخت آریا گفت داداش ... فهمیدم یه افتضاحی پیش اومده .... برگشتم سمت آشپزخونه .. پریوش داشت شربت میاورد .. صورتش قرمز بود .. فوری سلام کرد ... جوابشو دادمو گفتم چی شده ؟ گفت هیچی ارباب .. فهمیدم پس اتفاق خیلی ناجوری افتاده .. گفتم از صورت قرمزت معلومه ! سرشو انداخت پایین .. خیلی خشک گفتم شربت بیار ! همین جمله با لحن خشک برای پریوش از صدتا سرزنش بدتر بود ... برگشتم تو سالن ... کیارش چهرش برافروخته بود .. آلاله هم دست کمی نداشت ... نشستم دخترا هم نشستن و سیاوش سیامک و کوروش هم کنارشون نشستن .. به عبارتی پناه گرفتن ... آریا و شاهین هم نشستن و آرش هم سریع اومد کنارشون .. عمو آرمان یه نگاهی به جمع انداختو گفت چی شده ؟ بمب زدن ؟ بعدم به من نگاه کرد .. از چهرم فهمید عصبانیم .. پریوش شربت آورد و همه برداشتن حتی بچه ها ... این شربت فرصت میداد تا همه آروم بشن .. عمو که شربتشو خورد روبه لاله خانم گفت لاله ما بریم خونه ... گفتم عمو جان تشریف داشته باشید .. عمو نگاهم کردو گفت فعلا ما از منطقه جنگی دور باشیم بهتره ... آلاله و کیارش بمونن ... بعدم بلند شد ... گفتم اجازه بدید بگم برسوننتون ... عمو نگاهم کردو گفت باخودت چی فکر کردی پسر ؟؟؟؟ یعنی نمیتونم با ماشین خودم رانندگی کنم ؟ بعدم خندید ... لاله خانم هم بلند شدو با همه خدا حافظی کرد .. همه یکی یکی اومدن و با عمو با احترام خداحافظی کردن و عمو و لاله خانم رفتن .. برگشتم تو سالن .. تارا روبه آلاله گفت میخواید بریم لباس عوض کنیم ؟؟؟ آلاله گفت من لباس نیاوردم.. تارا خندیدو گفت اگر قابل بدونید من به شما لباس میدم ... آلاله صداشو آورد پایینو گفت یعنی لباس اندازه من داری ؟؟؟ بعدم خندید .. تارا گفت ما یه سایزیم .. حتما لباسای من تو تن شما قشنگ تر میشینه .. آلاله خندیدو گفت کاش همه عروسا مثل تو باشن .. بعدم دست تو دستش انداختو رفتن سمت اتاقمون .. برگشتم سمت بچه ها .. کیارش ولی ازجاش تکون نخورد ... کتمو درآوردمو انداختم رو مبل .. با عصبانیت گفتم حالا یکی به من بگه اینجا چه خبره ! یهو همشون بلند شدن سرپا کنار هم ایستادن .. آرشا هم مثل همیشه کنارشون بود .. یه نگاه بهش کردمو گفتم توهم مگه با اینا بودی ؟؟؟ آرشا دید اوضاع خیطه سریع گفت نه پسر عمو ... بعدم اومد و نزدیک کیارش نشست .. گفتم حالا بگید چه خبره تا به حساب همتون نرسیدم ! آریا گفت داداش ... راستش .. بعد به شاهین نگاه کرد .. دخترا هم بهشون نگاه کردنو سرشونو پایین انداختن .. یهو صدای پریوش از پشت سر اومد ... گفت ارباب ... میشه من بگم ؟؟ برگشتم سمتش و گفتم بیا جلو پریوش ! پریوش اومد نزدیک من ایستاد .. یه نگاه به این سه تا وروجک انداختو شروع کرد به تعریف ....



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ | 11:33 | نویسنده : مریم |

آراز #
با آلاله رفتیم داخل سالن .. همه با نگرانی نگاهم میکردن ... گرچه همه برخوردمو سر میز و بعد تو سالن با آرشا دیدن فهمیدن که چه عاقبتی در انتظارشه ... آلاله رو با خودم داخل سالن بردمو روی مبل کنار آریا با احترام نشوندم .. خودم برگشتم سر جام ... آلاله شروع کرد با نادیا به صحبت کردن ... بقیه هم ادامه صحبت آلاله رو با نادیا گرفتنو یهو همهمه شد .. طوری همه صحبت میکردن انگار نه انگار اتفاقی افتاده .. نگاهم توی جمع چرخید ... آرامو ترنم رو دیدم که کنار رامین نشسته بودنو گرم صحبت .. این روزا هر موقع رامین میاد خونه ما این دوتا باهاش صحبت میکنن... رامینم انگار سرحال تر از قبل شده .. بیشتر میخنده ... قبلا اینطور نبود مخصوصا از سر قضیه خواهر سینا که رضا خیلی بهش سخت گرفت پسر گوشه گیر و ساکتی شده بود ... به نظرم اگر این ارتباط در همین حد باقی بمونه اشکالی نداره .. گرچه رضا خیلی حساسیت به خرج میده ... درسته که باید ارتباط بچه ها رو کنترل کرد ولی نه خیلی سخت گیرانه ... به هرحال بچه ها تو این مجالس خانوادگی با جنس مخالفشون آشنا میشنو یاد میگیرن چطور رفتار کنن .. وقتی زیر نظر و جلوی چشم بزرگترشون صحبت کنن و با هم مراوده داشته باشن هم از نظر اجتماعی و هم از نظر ارتباط با جنس مخالف پیشرفت میکنن .. تا آخر مهمونی دیگه صحبتی از خواستگاری و ازدواج نشد مخصوصا آرشا .. کسی در موردش حرفی نزد تا اینکه وقت رفتن شد ... آلاله برگشت سمت منو گفت خوب پسر عموی خوش تیپم ... منو پسرام دیگه رفع زحمت میکنیم ... نگاهش کردمو گفتم ساعت تازه 11 شبه .. کجا ؟؟ خندیدو گفت من اومدم تعطیلات شما فردا کار داری ... بعد یه نگاه به اطرافش کردو گفت اونقدر خوش گذشت که نفهمیدم پسرام کجان !!! واقعا چه مادر نمونه ای هستم من ! بعد خندید ... همه با خندش خندیدن .. یهو صدای وحشتناکی اومد .. از صداش فهمیدم صدای چیه ! ترقه ! از همونا که براش ممنوع کرده بودم .. ... از جام بلند شدمو سریع رفتم سمت اتاق کوروش ... درو باز کردم .. به دنبال من آلاله و تارا و بقیه به سمت اتاق کوروش هجوم آوردن .. تا درو باز کردم سه تاییشون برگشتن سمت من ... رفتم داخلو با اخم به کوروش گفتم صدای چی بود ؟؟؟ کوروش ترسیدو سرشو انداخت پایین ... آلاله اومد جلو و گوش یکی از پسراشو گرفتو کشید ... گفت مگه نگفتم ترقه با خودت نیار ؟؟؟ هان ؟؟ اونیکی پسرش رفت پشت کوروش قایم شد ...برگشتم سمت بقیه و گفتم چیزی نیست .. شما برگردید تو سالن ... بچه ها هم رفتن .. به غیر از تارا ... همینطور که آلاله گوش یکی از پسراشو گرفته بود به اونیکی اشاره کردو گفت زود ببینم ! بقیش ! پسرش گفت مامان جون بخدا ... همون یه دونه بود ... آلاله گوش پسرشو ول کردو گفت حسابتون میرسم ! یهو گوشیشو درآوردو زنگ زد ... حالا همه ما توی اتاق کوروش ایستادیم .. آلاله هم گوشی به دست عصبانی ایستاده بود ... به کوروش نگاه کردمو گفتم ترقه ؟؟؟ هان ؟؟ کوروش با ترس گفت بخدا بابا .. من .. گفتم هیچی نگو ! بعد باهات صحبت میکنم ! کوروش سرشو انداخت پایین ... یهو آلاله شروع کرد به صحبت ... تند تند و بی وقفه ... بدون سلام و احوال پرسی ... یکم که شکایت پسراشو کرد ساکت شد ... بعدم گوشی رو روی اسپیکر گذاشت ... از اونور خط کیارش شروع کرد به صحبت .. از صداش معلوم بود که عصبانیه .. گفت من به شما دوتا گفته بودم که ترقه باخودتون نیارید ! ولی مثل اینکه حرف حالیتون نمیشه ! به محض اینکه برگردم حسابی تنبیه میشید ! جفتتون ! کاری میکنم تا اینجا هستیم نتونید درست بشینید ! حالا هم از همه عذر خواهی میکنید و میرید جلوی در وایمیستید تا موقع رفتن ! بجمبید ! آلاله گوشی رو گذاش کنار گوش خودشو خدا حافظی کرد .. پسرا از بین ما رد شدنو رفتن سمت در ... با اخم به کوروش نگاه کردمو گفتم همینجا میمونی تا خودم بیام سراغت ! گفت چشم ... با آلاله و تارا برگشتیم توی سالن ... گفت ببخشید .. پسرای من خیلی شیطونن ... بعدم گفت لطفا مارو برسونید خونه .. گفتم اینجا بمونید .. اتاق مهمان براتون آمادست ... گفت نه ممنون لباس نیاوردم .. گفتم اشکالی نداره باهم میریم و لباس میارید .. آلاله اومد جلو و بازومو گرفتو گفت ممنونم پسر عمو .. محبت دارید .. بابا هم خواست که کنار شما بمونم ولی خونه بابام برام بهتره .. بعد از سالها اومدم میخوام از لحظه لحظش استفاده کنم ... اینطوری راحت ترم .. نگران نباشید .. من که نمیترسم ... گفتم باشه هرجور شما راحتی ... بعد رفت یه چیزی شبیه مانتو با خودش آورده بود تنش کردو رفت سمت پسراش ... ما هم دنبالش رفتیم .. گفتم پس خودم میرسونمتون ... گفت نه عزیزم ... من اینجوری راحت ترم ... گفتم بسیار خوب ... آلاله با همه خداحافظی کردو آخرین لحظه برگشت سمت منو کنار گوشم گفت لطفا به آرشا سخت نگیرید .. تقصیر من بود ... گفتم تقصیر هرکی بود اجازه بی ادبی نداشت ! آلاله دید که تو تصمیمم مصمم هستم سرشو انداخت پایینو رفت ... با تارا و بچه ها برگشتیم داخل .. همین موقع در خونه زده شدو بعد چند ثانیه مامان و مهران اومدن داخل ... ناتاشا هم کنارشون بود ...ناتاشا سلام کردو یک راست رفت سمت اتاقش .. فهمیدم یه چیزی شده .. مامان بعد از اینکه باهامون سلام علیک کرد رفت تو سالن نشست ... مهران هم باهام دست دادو گفت میشه صحبت کنیم ؟ گفتم البته ... بعدم رفتیم اتاقم ... به مهران تعارف کردم بشینه .. نشستو منم روبه روش نشستم .. گفتم خوب ؟؟؟ چی شده .. نگاهم کردو گفت امشب ناتاشا کاری با مادرش کرد که تاحالا ندیده بودم ... مادرش هم گریه کرد .. تا موقع اومدن مهناز گریه کردو التماس که به تو چیزی نگیم .. ولی این بار اولش نیست ... بار گذشته هم یه همچین کاری کرد ... طوری عصبانی شدم که اگر نگران واکنش تو نبودم همونجا حسابی تنبیهش میکردم .. البته میدونم عکس العمل ناتاشا طبیعیه .. مادرش بد رفتاری باهاش کرده .. این بچه متوجه بیماری روحی مادرش نمیشه .. بعد هم بخاطر پرونده پدرش مجبور بوده از این خونه به اون خونه بره ... ولی رفتارش .. ببخش من خیلی عصبیم ... نمیخوام تورو هم عصبی کنم که بهش سخت بگیری .. بلند شدم از توی شیشه های مشروبم که داخل کمد توی اتاقم بودو همیشه قفل میکردم یه شیشه ویسکی آوردم .. درمان اینجور مواقع نیست ولی یه مسکن موقتیه ...یکم ته لیوان ریختمو دادم به مهران .. بعد یکی هم برای خودم ریختم ... خوردیم و کمی نشستیم ... گفتم ممنونم که بهم اطلاع دادی ... میدونم که این بچه سختی کشیده و از مادرش عصبانیه ... حق داره ولی بهش اجازه بی ادبی نمیدم .. فکر میکنم باید از یه مشاور کودک کمک بگیریم ... مهران گفت منم فکر میکنم باید یه کاری کرد ... خشم این بچه روز به روز بیشتر میشه تا اینکه به مرور زمان کم بشه ... گفتم خودم پی گیر ماجرا هستم .. مهران بلند شدو گفت ببخش آراز جان ... ما کم کم بریم .. حنانه هم خسته شده و هم خیلی عصبی .. دوباره سردرد میگیره طفلک .. بریم که یکم استراحت کنه ... نگاهش کردم .. تو صورتش مهربانیی رو دیدم که قبلا تو صورت پدرم نسبت به مادرم میدیدم .. میدونم که مادرمو خیلی دوست داره .. خوب اختلاف منو مادرم سر ازدواجش یا اتفاقاتی که قبلا افتاده درسته به کامران مربوطه ولی مهران مقصر نیست .. دستمو بردم جلو و باهاش دست دادم ...برای اولین بار تو این چند سال .. همیشه مهران برای دست دادن با من پیش قدم میشد .. ولی امشب فهمیدم که اونم یه آدم تنهاست که سعی میکنه به مادرم محبت کنه ... البته از اتفاقات گذشتش خبر دارم ... بعد از اینکه مادرم ازدواج کرد درموردش خوب تحقیق کردم و میدونم چه بلای سرش اومده .. گفتم نگران نباشید ... من حواسم به ناتاشا هست .. اون دیگه الان دختر منه ... مواظبشم ... مهران نگاهم کردو گفت میدونم ... مطمعنم ... بعد دستمو ول کرد .. رفتیم سمت سالن .. مامان بلند شدو گفت آراز ... نگاهم کردو فهمیدم چی میخواد بگه .. گفتم امشب کاریش ندارم .. ولی فردا حسابی تنبیهش میکنم .. بابت رفتار بی ادبانش ! مامان خواست حرفی بزنه ولی میدونه هرچی بگه ممکنه عصبانی تر بشم و بیشتر تنبیهش کنم .. برای همین گفت بسیار خوب .. خداحافظی کردو رفتن ... با خودم فکر کردم مادرم چقدر تغییر کرده .. زمانیکه ما بچه بودیم و شیطنت میکردیم هیچوقت تو کار بابا دخالت نمیکرد ... اجازه میداد بابا خوب تنبیهمون کنه ... ولی الان برای ناتاشا پادرمیونی میکنه .. سرمو تکون دادم .. برگشتم تو سالن ...آرش و آسا اومدن خداحافظی کردنو رفتن بعد رضا نازنین و رامینو صدا کردو اون ها هم بعد از خداحافظی رفتن ... روبه آریا کردمو گفتم آرشا رو صدا کن ... بیاد تو اتاقم ! حالا ! آریا انگار دوزاریش افتاد چی شده سریع گفت چشم داداشو رفت .. رفتم سمت اتاقم ... پشت میزم نشستم .. به پشتی صندلیم تکیه دادم .. چه روزی بود امروز ... اون از دخترا و کوروش با آب بازیشون .. اونم از ناتاشا .. اینم از آرشا ! وای خدا ! همین موقع در زدن .. گفتم بیا تو ! آرشا درو باز کردو اومد داخل .. درو پشت سرش بست و همونجا ایستاد .. نگاهش کردم ... سرشو انداخت پایین .. گفتم بیا جلو ببینم ! آروم اومد جلو ولی باز از میز فاصله داشت .. گفتم مگه بهت درمورد رفتارت اخطار نکردم ؟ ؟؟؟ مگه نگفتم اختیار همه چیز با منه و ادا اطوار نمیخوام ! به چه جراتی بین حرفای منو آلاله پریدی ؟ هان ؟؟؟ جلوی من با خواهر بزرگترت بی ادبی میکنی ؟ اونم سر میز غذا ؟؟ هوم ؟ خوب میدونی که بابت هرکدوم از غلطایی که کردی چه بلایی سرت میارم ! همشو باهم انجام دادی ؟؟؟ .... امشب و همینجا پوستتو میکنم ! ... اصلا هم برام اهمیتی نداره که مراسم خواستگاری در پیش داریم ... کاری میکنم که تا عمر داری یادت بمونه ! یهو از جام بلند شدم ... از لحن صدام معلوم بود که چقدر عصبانیم .. آرشا هم میدونست که عکس العملم چیه ... رفتم از بالای کمد ترکه رو برداشتم ... برگشتم سمتشو گفتم بیا جلو ! آرشا آروم اومد جلو .. نگاهش کردم سرش پایین بود .. معلوم بود خیلی ترسیده .... گفتم وایسا جلوی میز ! زود ! آرشا دقیق جلوی میز ایستاد ... گفتم شلوارت رو پاهات کاملا رومیز خم شو ! آرشا سرشو آورد بالا یکم نگاهم کردو بعد سرشو انداخت پایین و اطاعت کرد .. وقتی رومیز خم شد گفت لطفا پسر عمو ... ببخشید .. غلط کردم .. اشتباه کردم .. ببخشید ... گفتم صدایی ازت نشنوم ! آستینامو بالا زدمو پشت سرش ایستادم ... اولین ضربه رو زدم .. بلند گفت آخ ... ببخشید ... دست نگه داشتمو گفتم مگه نگفتم هیچ صدایی نشنوم !!! بعدی رو محکم تر زدم ... دیگه صداش درنیومد .. بعدیا رو همینطور پشت هم زدم .. با اینکه ضرب دستمو کم کرده بودم ولی به هر حال ترکست و ترکه خیلی درد داره ...هشت ضربه پیاپی ... میدیدم که زیر دستم با هر ضربه میلرزه و سعی میکنه صداش درنیاد ... هشتمی رو که زدم دست نگه داشتم .. ایستادم و نگاهش کردم ... از نظر من هشت ضربه بابت بی ادبیی که سر میز غذا به خواهر بزرگترش کرده بود کم بود ... در ضمن آرشا خوب میدونست که این بی ادبی درست مقابل من انجام بشه به کجا ختم میشه ... ولی بخاطر اینکه میدونستم چه فشاری روشه و یه مجلس رسمی پیش رو داشتیم دست نگه داشتم ... ترکه روی میز انداختم و برگشتم پشت میزم ... آرشا همینطور روی میز خم بود و از جاش تکون نمیخورد .. آروم گفتم میتونی بلند شی ... آرشا با فشاری که به دستاش آورد از روی میز بلند شدو صاف ایستاد ... سرش پایین بود ..گفتم لباستو مرتب کن ! با خجالت خم شدو شلوارشو پوشید و مرتب کرد ... مستقیم نگاهش کردم .. گفتم خوب ! خودت خوب میدونستی که نتیجه کارت به کجا ختم میشه .. بااینحال کارو به اینجا کشوندی .. یعنی اصلا برات مهم نبوده! ... بهت میفهمونم ! از فردا ماشین تو هم میره تو پارکینگ کنار ماشین آریا و شاهین میخوابه ! یک ماه ماشین نداشته باشی میفهمی که عواقب کارت تا کجا میتونه باشه ... آرشا سرشو کمی بالا آوردو با لبهای لرزون گفت معذرت میخوام پسر عمو ... دیگه نتونستم طاقت بیارم ... حرفاش ... داشت مغزمو میخورد ... دیگه قابل تحمل نبود ...یهو با دست محکم زدم روی میز .. شونه هاش پرید بالا ... صدامو بردم بالا و گفتم نتونستی تحمل کنی باید اینطور بی ادبی میکردی ؟؟؟ آره ؟؟؟ هنوز یاد نگرفتی که تو مواقع سختی وقتی کسی تحریکت میکنه باید خوددار باشی ؟؟؟ دفعه آخر که سر تصادفت دعوا کردی رو فراموش کردی ؟؟ وقتی تنبیهت کردم بهت چی گفتم ؟؟؟ هان ؟؟ نگفتم که هر لحظه ممکنه یه نفر بره رو اعصابت و کاری کنه که عصبانی بشی ولی این تویی که نباید اجازه بدی کار به جای باریک بکشه ؟! توی زندگی گاهی مردم از روی دشمنی یا حماقت وادارت میکنن که عکس العمل تندی نشون بدی ! این تویی که نباید بهشون اجازه بدی ! بازم همین کارو کردی ! آلاله میخواست عصبانیت کنه و کرد ... کامل میدیدم تمام مدت سر میز هر حرفی میزنه بهت نگاه میکنه تا صداتو دربیاره ! حتما تا حالا هم همین کارو کرده ... به نظرم توش وارد شده .. مخصوصا که تو هم بهش راه دادی ! .. .. خوب ! از چیزی که میترسیدی سرت اومد ... دفعات گذشته با بابات به کتکت میداد این بار کاری کرد که من این کارو بکنم ... البته خواهرت نمیدونست که من همچین عکس العملی نشون میدم ... لابد با خودش فکر کرده وقتی بابات برگرده به حسابت میرسه و شاید اینجوری مجلس خواستگاری بهم میخوره ... ولی نمیدونه این بار طرف حسابش منم ... منم خوب بلدم که همچین دخترایی رو چطور سرجاشون بشونم ! یکم مکث کردمو اجازه دادم حرفامو هضم کنه ... بعد گفتم این حرفا رو نزدم که حست نسبت به خواهرت از این بدتر بشه ... ولی حواستو جمع کن ! این بار آخر باشه که کسی تونست عصبانیت کنه و از این مسئله بر علیهت استفاده کنه ! خودتو جمع میکنی آرشا !... دیگه نبینم که جلوی من همچین غلطایی میکنی ! بی ادبی به بزرگتر ! هرکی میخواد باشه ... این اجازه رو نداری .. سر میز اونم جلوی روی من !به ترکه اشاره کردمو گفتم این ترکه اینجاست بهتره که دیگه ازت همچین غلطایی نبینم ! سرمو تکون دادمو گفتم میتونی بری ! اون دوتا که بیرون ایستادن خسته شدن دیگه ! آرشا سرشو بلند کردو با تعجب بهم نگاه کرد .. با خشونت بیشتری گفتم میتونی بری ! مرخصی ! آرشا گفت بله پسر عمو و با قدمهای کوتاه که نشون میداد خیلی درد داره رفت سمت در ... گفتم به نفعته خودتو به موش مردگی نزنی و درست راه بری ! وگرنه یه کتک دیگه میخوری ! سریع برگشتو گفت چشم .. بعدم سریع از اتاق رفت بیرون ... به ترکه روی میز نگاه کردم... بابا خیلی از بی ادبی به بزرگتر بدش میومد ... اگر میدید کسی به بزرگترش بی ادبی میکنه خیلی عصبانی میشدو عکس العمل نشون میداد ... مخصوصا تو خانواده ... بخاطر بی ادبی یه بار حسابی تنبیهم کرد .. از اون روز دیگه تکرار نکردم .. ولی آریا دو سه باری حسابی سر این موضوع تنبیه شده و آخریشم سر کیانوش کوهسار بود ...امشب دیگه نمیرسم به خدمت چهار نفر دیگه برسم .. آرام ترنم کوروش و از همه بدتر ناتاشا ! فردا چهارتاییشون حسابی تنبیه میشن .. از جام بلند شدمو رفتم بیرون ... سالن تاریک بود ... رفتم سمت اتاق کوروش .. درو که باز کردم دیدم از ترسش زود خوابیده ... رفتم داخلو لحاف تابستونیشو روش مرتب کردم و پیشونیشو بوسیدم .. احساس کردم هنوز بیداره ولی به روی خودم نیاوردم ... همینکه پیشونیشو بوسیدم آهسته گفتم فردا بابت رفتار امشبت باید توضیح بدی ! امشب راحت بخواب تا فردا ! بعدم برگشتم بیرون و درو بستم ... به اتاق دخترا سرزدم .. اونها هم خوابیده بودن ... امشب همه از ترس تنبیه شدن زود خوابیدن .. رفتم داخلو پیشونی هردوشونو بوسیدم بعدم برگشتم بیرون ولی تو اتاق ناتاشا نرفتم .. نمیخوام امشب ببینمش .. ازکارش فوق العاده عصبانیم .. حتما بخاطر رفتاری که با مادرش داشته تنبیهش میکنم ... کاری میکنم که دفعه بعد خواست بی ادبی کنه اول درد این تنبیه یادش بیاد بعد به خودش اجازه بی ادبی بده ... برگشتم اتاقم ... تارا داشت لباساشو عوض میکرد ... برگشت نگاهم کرد ... یه لبخند زد .. بی روحو کم رنگ ... رفتم سمتش بازوهاشو گرفتمو گفتم چی شده عزیزم ؟ نگاهم کردو گفت بخاطر ناتاشا ناراحتم ... گفتم ناتاشا فردا حسابی تنبیه میشه .. خودش هم خوب میدونه ! گفت از ترسش سریع لباس عوض کردو خوابید ... گفتم بایدم بترسه ... ولی تو چرا ناراحتی ؟؟ گفت دلم میسوزه براش ... گفتم اصلا دلت نسوزه ! این دختر بااینکه شش سالشه ولی اندازه یه دختر بیست ساله میفهمه ... خوب میدونم چکار میکنه ! اینجور رفتار میکنه چون میدونه مادرش به من نمیگه .... از این کارش دوهدف داره ... یکی اینکه مادرشو از دیدنش منصرف کنه دوم اینکه عصبانیتشو سرش خالی میکنه ... کاملا آگاهانه این بی ادبیا رو انجام میده ... فردا بهش میفهمونم که نتیجه سیاست کاریش چیه ! تارا اومد تو بغلم ... گفت خواهش میکنم بهش سخت نگیر .. این بچه سختی زیاد کشیده .. روحش زخم خوردست ... گفتم عزیزم .. روح کی زخم خورده نیست ؟؟!!... هرکسی تو دوران زندگیش روحش زخمی میشه .. این طبیعیه ... ولی قرار نیست چون روحمون زخمیه هرجور خواستیم رفتار کنیم ... این دختر از همینجا باید جلوی رفتارش گرفته بشه ... هرچی بزرگتر بشه براش سخت تر میشه .. سرشو بوسیدمو از بغلم درش آوردم ... گفتم تا تو بری تو تخت منم میام ... گفت باشه .. منم رفتم سمت دستشویی ...
شاهین #
وقتی آلاله با پسراش اومدن داخل همه باهاشون سلام احوال پرسی کردن ... منم همینطور .. آلاله دختر تپل و بامزه اییه که معلومه خیلی هم جیغ جیغوئه ... وقتی میگم تپل یعنی چاق نیست ولی لاغر هم محسوب نمیشه ... آلاله اومدو تو سالن کنار آریا نشست .. پسراش که یهو با کوروش غیب شدن و ما اصلا درطول مهمونی ندیدیمشون ... شروع کردیم به صحبت و طبق آداب مهمانداری تمام مرکز صحبت ، آلاله بود .. آلاله تمام مدت حرف زدو از زندگیش تو استرالیا گفت .. همه میدونن که تو هر مهمونی میدون دار منم .. یعنی تو حرف زدن و خندیدن کسی به پای من نمیرسه ... ولی امان از آلاله .. اونقدر حرف زد که دهن من جاش خشک شد ... آروم در گوش آریا گفتم چسب داری ؟ گفت چی ؟؟ چسب ؟ حالا این وسط چسب میخوای چکار ؟؟ گفتم میخوام بزنم به دهن آلاله .. اونقدر حرف زد هلاک شد .. .. آریا خندش گرفتو گفت خدا بگم چکارت کنه مرتیکه ! .. بسه ! گفتم مرتیکه که خودتی ! بعد چی بسه ؟؟ مگه من حرف میزنم ؟؟؟ ... آریا از من فاصله گرفت .. خندش گرفته بودو نمیدونست چکار کنه ... به هر حال کار زیاد سختی نبود ... چون از هر چند تا جمله ای که آلاله میگفت میزد زیر خنده و همه باهاش میخندیدن ... نفس عمیقی کشیدمو یه نگاه به آسا که کنار نازنین بود انداختم .. دخترا همه کنار هم نشسته بودن .. نازنین هم همینطور ... انگار قبل از اومدن رضا بهش گفته بود جلوی آلاله به من نچسبه ... دیگه داشتم میمردم از ساکت بودن .. یه دوسه باری سعی کردم توپو از دستش در بیارمو خودم شروع کنم ولی این دختر حرفه ای تر از این حرفاست .. اصلا مهلت ندادو نذاشت ... دوباره خم شدم سمت آریا و گفتم بابا یه پرتقال بذار دهن این دختر عموت ! کشت منو ! آریا یهو زد زیر خنده .. گفتم دردو مرض هر هر ! دیوونم کردید ! آریا که خندش بند اومد گفت خدا بگم چکارت کنه شاهین ! ببینم امشب یه برنامه درست میکنی یا نه ! گفتم درد ! مرتیکه ! آریا یکم مکث کردو گفت مواظب خودت باش شاهین ... میدونی که داداش از پچ پچ بدش میاد ! گفتم میدونم مرتیکه ! الانم بخاطر رئیسه که خفه خون گرفتم وگرنه الان دختر عموی عزیزت خفه شده بود ! دیدم فایده ای نداره ... سرمو کردم تو ظرف میوه و شروع کردم به خوردن .. دیگه از هرچی میوه بود توی ظرف خوردم ... آریا برگشت روبه بهم کردو گفت شاهین بخدا شامم میدن ! گفتم میدونم .. گفت پس چرا خودتو خفه میکنی ؟؟؟ گفتم اگر دهنمو پر نکنم بد میشه ! همینطور حرصو با میوه دهنم میذاشتم تا اینکه موقع شام شد .. پری جون با احترام اومد جلو و گفت شام حاضره ارباب .. رئیسم بلند شد ... ماهم رفتیم سر میز .. یهو ترتیب همه چی بهم خوردو هرکسی کنار عشق خودش نشست .. این میون آرشا بدبخت با دوتا صندلی فاصله نشست روبه روی خواهرش .. اینهمه مدت از زمانیکه آلاله اومده بود آرشا کنار نادر نشسته بودو نفسش درنمیومد .. معلوم بود جلوی خودشو گرفته تا حرفی نزنه ... همینکه پشت میز نشستیم آلاله شروع کرد به حرف زدن و حرفو کشید به خواستگاری آرشا ... اول از مجلس شروع کرد بعد کم کم رفت رو مخ آرشا .. البته حرفایی که میزد رو مخ منم بود چه برسه به آرشا طفلک .. آلاله گفتو گفت .. این میون رئیس فقط با یه لبخند و با بله یا خیر جواب میداد .. میدونستم که اگر رئیس بخواد جواب بده با یه جمله دهن آلاله رو میبنده ولی چون مهمونه و سر میز رئیس نشسته زیاد سخت نمیگیره ولی آرشا دیگه طاقت نیاوردو تو دوسه تا جمله طوری خواهرشو شست و چلوند که همه ساکت شدن ... آلاله که از حرفای آرشا عصبانی بود خواست جواب بده که رئیس مداخله کردو ادامه بحثو به بعد از شام و توی اتاق خودش موکول کرد .. طوری هم به آرشا نگاه کرد که ما گرخیدیم چه برسه آرشا ... آرشا سرشو انداخت پایینو فقط چند قاشق دهنش گذاشت و دیگه هیچی نخورد .. با خودم گفتم آرشا امشب بدجوری جواب این بی ادبیشو میده ... با اینکه حق داشت ولی میدونست که نباید سر میز حرفی میزد و به خواهر بزرگترش بی ادبی میکرد ... آروم خم شدمو به آریا که کنار آسا نشسته بود نگاه کردم .. آریا سرشو تکون دادو یه نگاه به آرشا کرد ... همه میدونستن چی در انتظار آرشاست ... حتی دکتر هم اخماش تو هم بود ... تا اینکه رئیس از جاش بلند شد ... این حرکت یعنی زمان شام تموم شده .. رئیس وقتی که مهمون داره اونقدر سر میز میشینه تا همه غذاشونو تموم کنن بعد بلند میشه ... با آلاله و تارا رفتن تو سالن نشستن .. ما هم دنبالشون رفتیم .. از صورت آلاله معلوم بود عصبانیه و آرشا هم از خجالت سرش پایین بود .. تا اینکه رئیس بلندشدو گفت آلاله جان میتونم تو اتاق با شما صحبت کنم ... آلاله مثل تیر از جاش بلند شد .. گفت بله ... رئیس با آلاله رفتن سمت اتاق رئیس .. رئیس بدون اینکه به آرشا نگاه کنه بلند گفت آرشا ! بیا اتاقم ! آرشا هم با سر پایین رفت .. همین که رفتن گفتم امشب آرشا بیچاره شد ! پوستش کندست .. دکتر گفت حقشه ! باید بدونه وقتی چند تا بزرگتر سر میز نشستن و دارن صحبت میکنن نباید بی ادبی کنه و اونطور رفتار کنه ! نادر گفت حق داره خوب ! آلاله هم زیاده روی میکنه .. نادیا گفت آره ..انگار مخصوصا کاری کرد صدای آرشا در بیاد ...گفتم آرشا بیچاره شد ... ببین حالا چه پوستی رئیس ازش بکنه ... یهو همه ساکت شدن .. هرکسی تو یه فکری بود ... یهو آرشا اومد تو سالن و یک راست رفت سمت پله ها ... آریا بلند شدو گفت آرشا ! آرشا رو اولین پله ایستاد ... آریا گفت بیا اینجا ببینم .. درحالیکه سرش پایین بود اومد نزدیک .. گفتم چی شده مرتیکه ؟؟ بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت پسر عمو گفت برگردم تو اتاقم ... آریا گفت خوب ! ... تعریف کن ببینم چی شد ؟ آرشا یکم مکث کردو گفت هنوز هیچی ... بعدم سریع رفت سمت سوئیت .. آریا نگاهم کردو منم به بقیه ... همه یه جوری براش ناراحت بودن به غیر از رضا .. لم داده بودو اخماش تو هم بود ... از قیافش معلوم بود عصبانیه ... یه نگاه به آرام و ترنم کردم ... کنار سالن نشسته بودنو یکم با فاصله رامین نشسته بود ... انگار از اخم رضا حساب برده بود ...نادیا گفت طفلک .. رضا سرشو بلند کردو گفت طفلک ؟؟؟ نه ! هربلایی سرش بیاد حقشه ! نادیا میخواست ادامه بده که با دیدن اخم رضا ساکت شد .. کمی که گذشت رئیس درحالیکه آلاله بازوشو گرفته بود اومدن تو سالن ... آلاله دوباره کنار آریا نشست ولی این بار ساکت بود ... رئیس که به طرز وحشتناکی آروم بود ... اینجور وقتا از چهرش معلومه که چه طوفانی در راهه ... یعنی تصمیمشو گرفته که چه بلایی سر شخص خاطی بیاره .... حالا فهمیدم که چرا آرام و ترنم گوشه سالن نشستن ... سر استخر ... با اون دسته گلی که به آب دادن از رئیس میترسن ... چی شد امشب !... اون از آرشا ... این از این دوتا دختر ... خدا امشبو به خیر کنه ... همه شروع کردن به صحبت کردن ... منم دنبال حرفشونو گرفتم ... بهتره حرف بزنیم تا شاید رئیس تا موقعی که دستش به آرشا برسه آروم بشه و اونقدر سخت نگیره ! کمی گذشت ... پری جون پذیرایی کرد تا اینکه آلاله گفت کم کم من برم ... همین موقع یه صدای ترسناکی اومد ... از اون صداها که منو یاد چهارشنبه سوری انداخت ... یعنی کوروش جرات کرده ترقه نگه داره ؟؟؟ از اون صدای ترسناک رئیس و تارا و آلاله دویدن سمت اتاق کوروش ... بقیه هم به دنبالشون ... منم بعد از همه ... تا رسیدم دم در اتاق دیدم وای ! چه دودی ... معلوم نیست کی ترقه زده ... آلاله شروع کرد به دادو بیداد ... فهمیدم که کار پسرای خودش بوده ... خوب اینم از سومی ! کوروش طفلک ... میدونم که باید جواب گوی باباش باشه .. رئیس ترقه رو تو این خونه ممنوع کرده ... خوب امشب شدن سه تا ... خوبه چهار تا نمیشه ! رئیس برگشت سمت ما و گفت چیزی نیست شما برید تو سالن ... من همراه نازنین رفتیم سمت سالن .. پشت سرمون آریا و آسا پروانه و آرش و همینطور رضا و نادیا اومدن ... نشستیم ... آروم گفتم خوب ! اینم از سومیش ... همین موقع ترنم و آرام هم اومدن ... رامین هم پشت سرشونو نزدیکشون نشست .. گفتم اولیش آرشا ...دومیش این دوتا دختر ... اینم از سومیش ... کوروش ... نادیا گفت تقصیر کوروش نبود .. دیدید که معلوم شد مال پسرا بوده ... گفتم مگه برای رئیس فرقی داره مال کی بوده ؟؟؟؟ مال هر کی بوده ... بالاخره تو اتاق کوروش بوده ... ازشون بزرگتره و میدونه که باباش در این مورد سخت گیره ! آریا گفت این یکی هم حقشه ! گفتم یعنی چی ؟؟ یعنی این دخترا هم حقشونه ؟؟؟ آریا با اخم به جفتشون نگاه کردو گفت آره ! مخصوصا این دوتا ! نمیدونی از صبح چه آتیشی سوزوندن ! اول که استخرو آتیش زدن ... بعدم با آب سرد آب بازی کردن ! اگر تب نکنن خوبه .. رضا برگشت به جفتشون نگاه کردو گفت خوبید ؟؟؟ آرام گفت بله ... من که خوبم .. ترنم با کمی تردید گفت منم خوبم .. رضا مشکوک شد ولی چیزی نگفت .. یهو دوتا پسرا با سرعت رفتن جلوی در ایستادن ... رئیس با آلاله و تارا اومدن تو سالن ... رئیس امشب دیگه تکمیله ... آلاله گفت موقع رفتنه ... رئیس اصرار کرد که بمونه ولی آلاله گفت میخواد تو خونه پدرش بمونه ... این چند روز که اینجاست میخواد حسابی تو خونه باباش استراحت کنه ... رئیس هم اصرار نکرد ... آلاله با همه خداحافظی کردو وقتی با منو آریا دست میداد آریا گفت به پسرا سخت نگیرید لطفا ... بچه هستن دیگه ... آلاله گفت من کاریشون ندارم ولی کیارش بیاد حسابی تنبیهشون میکنه .... این دوتا وروجک از تنها کسی که حساب میبرن باباشونه ... اونم درستو حسابی از خجالتشون درمیاد ! گفتم طفلکیا ! آلاله خندیدو گفت هرکاری تاوان داره ... هر کار خطایی که بکنی باید جواب گو باشی ... اینم رد خور نداره ! یهو چشمام گرد شد ... این اولین نشونه از شباهت اخلاق آلاله به رئیس .... خلاصه آلاله خداحافظی کردو رفت .. هنوز پاشونو بیرون نذاشته بودن که زنگ درو زدنو بعد مهران و مامان حنانه همراه ناتاشا اومدن داخل ... ناتاشا خیلی ریلکس رفت تو اتاقش ،مامان حنانه فقط یه سلام کوچولو به رئیس و تارا کردو بدون اعتنا به بقیه اومد نشست .. مهران که عصبانی بود با رئیس رفت تو اتاق .... آریا رفت سمت مامانشو گفت چی شده مامان ... مامان حنانه سرشو بلند کردو یه نگاه به آریا کرد ... بعد به بقیه که با تعجب نگاهش میکردن .. گفت ببخشید بچه ها ... اونقدر عصبیم که نتونستم باهاتون سلام و احوال پرسی بکنم ... گفتم چی شده مامان حنانه ؟؟؟ مامان حنانه نگاهم کردو گفت آخ شاهین ! آخ ! ... رفتم جلو و کنارش نشستم .. مامان حنانه سرشو رو شونم گذاشت ... رضا رو به نادر کردو گفت لطفا کیفمو از تو ماشینم بیار ! نادر گفت چشم و رفت .. رضا رو زانو روبه روی مامان حنانه نشست ... همه دورمون جمع شدن .. رضا آروم مچ دست مامان حنانه رو گرفتو نبضشو کنترل کرد .. آروم گفتم چی شده مامان حنانه ؟؟؟ هان ؟ اتفاقی افتاده؟؟ گفت نپرس شاهین ... نمیدونی این وروجک تو خونه مهناز چکار کرد !!!! نمیدونی ! کاری به سر مادرش آورد که حالش بهم خورد از گریه زیاد ... من که چنان عصبی شدم که احساس کردم الان میمیرم ... مهران از عصبانیت داشت منفجر میشد ... اگر بخاطر آراز نبود همونجا کمربندشو در میاوردو یه کتک حسابی بهش میزد ... گفتم مامان حنانه آروم ... بسه ... تموم شده ... اشکاش سرازیر شد ... گفتم مامان چرا گریه میکنی ... رضا بهم اشاره کرد ولش کن ... گذاشت اشکاش بیاد تا اعصابش آروم بشه ... نادر کیف رضا رو آوردو رضا هم مشغول معاینه شد ... از کیفش یه قرص درآورد .. پروانه یه لیوان آب آوردو مامان حنانه خورد .. رضا گفت این قرص آرومتون میکنه ... دو سه ساعت دیگه هم خوابتون میگیره ... حتما بخوابید .. مامان حنانه دست رضا رو گرفتو گفت ممنونم دکتر ... یهو انگار به خودش اومد سریع اشکاشو پاک کردو سرشو از روی شونه من برداشت ... گفت آراز به اندازه کافی عصبانی هست .. یه نفس عمیق کشیدو گفت بشینید جاتون لطفا .. نمیخوام آراز از این عصبانی تر بشه ... تا اینکه رئیس با مهران اومدن ... یکم نشستن و بعد مهران دست همسرشو گرفتو رفت ... بعد از رفتنشون آرش و آسا هم رفتن .. بعدش رضا نازنین و رامین ... رئیس به آریا گفت آرشا رو صدا کن ! زود ! بعدم رفت سمت اتاقش ... تارا هم رفت سمت اتاق ناتاشا ... آریا یه نگاهی بهم کردو سریع رفت .. چند دقیقه بیشتر طول نکشید .. آرشا دنبال آریا اومدو رفت سمت اتاق رئیس ... پروانه و نادیا رفتن اتاقاشون ... نادر ولی کنار سالن نشسته بود .. برخلاف همیشه کتاب دستش نبود .. انگار اونو میخوان تنبیه کنن .. سرش پایین بود ... آرام و ترنم هنوز ایستاده بودن ... نگاهشون کردم ... آریا گفت شما دوتا هنوز وایسادید ؟؟ بجمبید تو اتاقتون ! گفتم بسه آریا ! نمیبینی خودشون ترسیدن ؟ گفت ترسیدن ؟؟؟ بایدم بترسن ! وقتی داداش به حسابشون رسید میفهمن ... برگشتم سمتشونو گفتم سریع برید اتاقتونو بخوابید ! رئیس وقتی ببینه خوابیدید امشبو کوتاه میاد .. تا فردا هم خدا بزرگه ! آرام و ترنم با یه خداحافظی رفتن .. دیگه کسی نموند ... من بودمو آریا .. رفتیم سمت اتاق رئیس ... از تو اتاق صدای رئیس میومد .. بعدم صدای ترکه بلن شد .. لامصب وقتی تو هوا هم حرکت میکنه صدای ترسناکی داره ... صدای شلاق میده .. دردشم دست کمی از شلاق نداره ... بعدش بازم صدا ... البته گاهی بلند بود که ما میفهمیدیم چی میگه ولی گاهی مثل زمزمه بود ... یهو در باز شدو آرشا با رنگو رویی پریده اومد بیرون ... به آریا اشاره کردم زود بریم سوئیت ... خودم جلو راه افتادم ... نادر هم اومدو با آریا کمکش کردن رفتیم سوئیتمون .. نشستم لبه تخت .. آرشا هم رو شکمش خوابید .. آریا دستاش تو جیب شلوارشو عصبی قدم میزد .. نادر هم کنار من نشست ... گفتم آریا ! بسه مرتیکه ! اینقدر راه نرو حالم بهم خورد ! آریا یهو برگشت سمتم ... با خشم گفت اگه راه نرم یه بلایی سر این پسره میارم! ... آرشا با صدایی که معلوم بود گریه میکنه گفت تقصیر من نبود ! دیوونم کرد یهو ! دیگه طاقت نیاوردم ! آریا عصبانی رفت سمتشو گفت تو غلط کردی ! تو مگه نمیدونی داداش رو بی ادبی حساسه ؟؟؟ اونم سر میز ؟؟؟ جلوی بقیه و چند تا بچه ؟؟ تو نفهمیدی که نباید تو صحبت داداش بپری ؟؟ فکر میکنی خودش نمیتونست خواهرتو سرجاش بشونه احمق ؟؟؟ فقط با دوتا جمله! ... ولی توهم خریت منو کردی ...نگاهش کردم ... فهمید که سوتی داده ... گفت به هر صورت میدونستیم همچین عاقبتی در انتظارته ! آرشا همینطور که زیر ضربات حرفای آریا بود صورتشو توی بالش فرو کرده بود ... گفتم بسه آریا ! به اندازه کافی رئیس کتکش زده و سرزنششم کرده ... تو دیگه بس کن ! بلند شدمو آهسته رفتم سمت تخت آرشا و کنارش نشستم ... گفتم بذار ببینم چه خبره !! آروم دستمو زیر شکمش بردمو شلوارشو باز کردم ... کشیدمش پایین و بعد لباس زیرشو کشیدم پایین ... جای ترکه ها روی پشتش بد جور نشسته بود .. انگار ترکه مستقیم روی پوستش خورده ... گفتم رئیس چطور زده که پشتت اینطوری شده ؟؟؟ آرشا با ناله گفت از رو لباس زیرم زد ... گفتم چی ؟؟؟ گفت وادارم کرد شلوارمو بندازم روی پاهام .. گفتم وای ! منو آریا خوب میدونستیم درد اینطور ترکه خوردن چقدره ... چند باری اینطور کتک خوردیم ... یه نگاه به آریا کردم ... آریا گفت بازم محکم نزده ... اگر محکم میزد خونین مالین میشد .. بعدم رفت سر کشوش و کرم معروفو آورد .. آروم روی پشتش زدم و کمی ماساژ دادم ...آرشا از درد بالششو چنگ میزد ... تا اینکه تموم شد .. لباسشو مرتب کردمو به نادر گفتم یه شلوار راحتی بیاره ... با کمک آریا شلوارشو عوض کردن ... آرشا ناله ای کردو گفت این بار اولش نیست .. دفعه پیش که اومده بود ... یه شب رفتم مهمونی ... دیر شد تا برگشتم ... یعنی حدود 12 شب ... همه خواب بودن ... ولی خودش نشسته بود ... وقتی برگشتم غر زد که چرا دیر کردیو .. چرا هر غلطی میخوای میکنی .. گفتم به تو چه ... اون موقع تازه دانشگاه قبول شده بودمو با دوستام جشن گرفته بودیم ... خلاصه شب رفت خوابید ... صبح که از جام بلند شدم رفتم صبحانه خوردم که بابا با عصبانیت گفت بیا اتاقم ... فهمیدم گزارشمو داده .. رفتم اتاق بابا ... بابا اول حسابی دعوام کردو بعد کمربندشو درآورد ... چنان کتکی بهم زد که یادم نمیاد مثل اون از بابام خورده باشم ... طوری بابارو عصبی کرده بود که بابا نه میشنید و نه میدید... فقط زد ... طوری شد که تا چند روز نمیتونستم درست راه برم ... میلنگیدم .. اینم از حالا ... گفتم تقصیر خودت بود .گفت میدونمو خوابید ... منو آریا هم کارامونو کردیمو خوابیدیم ...
آلاله #
از وقتی که بابا و پسر عمو همدیگه رو دیدن من هر بار که با مامان صحبت میکنم مامان از پسر عمو حرف میزنه ... عکس عمو ارشیا رو قبلا تو خونه دیده بودم و یکی از عکسایی که باخودم بردم استرالیا عکس عمو ارشیا بابا و عمه ناهیده ... عکسی که قبل از رفتن عمه ناهید درست زمانیکه پدر بزرگم فوت کرده بوده گرفته شده .. تا موقعی که خواستم بیام ایران از پسر عمو جز یه فیلم که زمان شب یلدای سال گذشته گرفته شده بود هیچ عکس دیگه ای نداشتم .. اونم که خیلی مبهم بود .. نمیدونم چرا بابا و مامان با پسر عمو یا دیگران عکس نگرفته بودن ؟ به هر صورت خبر خواستگاری برای آرشا رسید ... از زمان بچگی یه رقابت و حس مالکیتی رو آرشا داشتم ... وقتی آرشا به دنیا اومد من حدودا چهارده ساله بودم ... همیشه از اینکه یه نفر دیگه اومده و با من تو داشتن توجه مامان مخصوصا بابا شریکه ناراحت بودم .. از طرفی هم احساس میکردم بیشتر مامانشم تا خواهرش برای همین مدام باهاش درگیر بودم ... تا هفت هشت سالگی اگر کاری میکرد خودم با کمربند بابام تنبیهش میکردم ولی بعد از اون مامانم تهدیدم کرد که دیگه دست روش بلند نکنم ...برای همین اگر کاری میکرد گزارش کامل کارشو به بابا میدادمو کاری میکردم که بابا حسابی تنبیهش کنه .. تا موقعی که من از ایران خارج شدم زندگی براش خیلی سخت گیرانه بود .. از اون به بعد هم هر بار با بابا یا مامان صحبت میکردم بهشون تاکید می کردم مواظب کاراش باشن ... تا اینکه با نامزدم اومدم ایران .. آرشا دبیرستانی بود و خیلی شیطون ... تو چند روزی که خونه مامان اینا بودم مدام کاراشو زیر نظر داشتم تا اینکه پرونده درس نخوندناشو برملا کردم ... سر اون جریان یه کتک حسابی از بابام خورد ... بعد با شوهرم برگشتم به استرالیا ... بعد از ازدواجم بچه دار شدم و صاحب یه دوقلو ... وقتی بچه هام دوساله بودن با همسرم برگشتم ایران ... اون موقع آرشا دیپلم گرفته بودو دانشگاه قبول شده بود ... اون موقع هم بخاطر دیر اومدن به خونه کتک خورد .. اون زمان به بابا گفتم که شما اصلا متوجه نمیشید که آرشا چکار میکنه ... اگر بلایی سرش بیاد خودتونو نمیبخشید ... بعد از اینکه برگشتیم به استرالیا شنیدم که بابا سخت گیری بیشتری نسبت به آرشا پیدا کرده و آرشا دست از پا خطا نمیکرد ... یا اینکه کاری میکرد کسی نمیفهمید... تا اینکه مامان گفت عمه ناهید برگشته و با دوتا بچه هاش اول خونه عمو ارشیا رفته ... بعدم با حالت قهر از خونشون اومده بیرون و فعلا تو خونه بابا اینا زندگی میکنه ... به این ترتیب بابا با پسر عمو ملاقات کرد ... بعد از ملاقاتشون مامان هرروز که باهام صحبت میکرد فقط از پسر عمو تعریف میکرد ... خیلی دلم میخواست ببینمش ... مامان میگفت که بابا آرشا رو به پسر عمو سپرده و کارش هم با پسر عمو شریک شده ... خوب انگار زمانه به نفع آرشا پیش میرفت ... با خودم فکر میکردم که آرشا از دست من راحت شده و حالا هرکاری دلش میخواد میکنه ... تا اینکه صحبت از خواستگاری شد .. دیگه موندن را صلاح ندونستم و راهی ایران شدم ... از شانس قرار مراسم هم گذاشته شده بود ... وقتی با شوهر و بچه هام وارد ایران شدم از خانواده کسی به استقبالم نیومد ...فقط تو فرودگاه یه پلاکارد دیدم که به انگلیسی نوشته شده بود خانم پیرنیا ... وقتی خودمو معرفی کردم با احترام زیاد به سمت در فرودگاه هدایت شدم .. جلوی در یه مرد خیلی مودب اومدجلو و یه دسته گل خیلی بزرگ بهم دادو گفت به وطن خوش آمدید .. بعدم با احترام زیاد مارو به خونه رسوندن ... وقتی به خونه رسیدیم انتظار نداشتم که آرشا خونه باشه .. شام خوردیمو بعد خوابیدیم ... آرشا بااینکه سعی میکرد خودشو بی تفاوت نشون بده ولی خیلی عصبی بود ... خوب ...البته منم توش بی تاثیر نبودم ... تا اینکه صبح روز بعد با پسر عمو روبه رو شدم ... طوری مجذوبش شدم که برای چند دقیقه بهش خیره نگاه کردم ... یه لحظه همه چیو فراموش کردمو از خود بی خود شدم ... چه مردی ... چقدر خوش قیافه و جنتلمن ... خوش تیپ ... معلوم بود خیلی اعتماد به نفس داره ... اول سعی کردم با کلماتی قشنگ به سمت خودم بکشمش ... ولی انگار شخصیتش نفوذ ناپذیره ... هرکاری کردم که بهش رخنه کنم نشد .. تو مدتی که روبه روش نشسته بودم با خودم میگفتم که اگر ازدواج نکرده بودم قید همه چیو میزدم و باهاش ازدواج میکردم ... هرزنی این مردو میبینه ناخودآگاه مجذوبش میشه ... چطور تا این سن ازدواج نکرده ؟؟؟ تنها چند ماهه که عقد کرده .. با یه خانم مهندس ... که گویا چند سالی منشیش بوده ... بیچاره حق داشته .. منم بودم منشیش میشدم ... شایدم آبدارچی .. یا هرچی ... بالاخره نزدیکش میبودم ... آراز مردیه که هرچقدر هم براش ناز کنی بازم نمیتونی بچنگش بیاری ... خوب ... من الان یه زن متعهدم و دوتا پسر دارم ... تو دلم گفتم خوب ... زنش نمیتونم بشم ... خواهرش که میتونم باشم ... با توجه به اینکه چند سالی ازش بزرگترم .. بهتره شانسمو تو این زمینه امتحان کنم ... اگر بتونم آرازو کنترل کنم یعنی یه خاندانو کنترل کردم ... خیلی دلم میخواست بهش نزدیک بشم ...ولی نمیشد .. آراز باید خودش مارو دعوت میکرد ... تا اینکه انتظارم به پایان رسید و آراز مارو دعوت کرد .. این چند ساعت مثل چند روز بهم گذشت ... خیلی دلم میخواست بهش نزدیک بشم .. به خونش راه پیدا کنم ... احساس میکردم تمام قفل ها به دست آراز باز میشه ...وقتی دعوت شدیم به خونه آراز بابا منو خواست به اتاقشو باهام اتمام حجت کرد که به هیچ وجه نمیتونم تو مسئله ازدواج آرشا دخالت کنم .. بهتره حتی امتحانشم نکنم چون کسی که باهاش طرفم آرازه ... به گفته بابا آراز مثل یه شیر میمونه که خیلی آروم و با وقار نشسته .. بهتره صداشو درنیاری چون اگر کار اشتباهی کنی طوری ادبت میکنه که هیچوقت یادت نره ... بابا گوشزد کرد که آراز همه رو با ترکه سرجای خودش میشونه و کاری نکنم از این روش برای توهم استفاده کنه .. حرفای بابا به نظرم خیلی غیر واقعی و خنده دار اومد .. بابا که فهمید باور نکردم گفت آراز خوب بلده که با دخترای اطرافش چه جوری رفتار کنه ... براش فرقی نداره که خواهرش باشی یا عروسش یا دختر عموش ... خوب بلده با چند جمله طرفو سرجاش بشونه ... و اگر بازم پاتو از گلیمت دراز تر کنی عواقبش با خودته ! من حرفای بابا رو جدی نگرفتم تا اینکه بهش زنگ زدن که یکی از انباراش آتیش گرفته و سریع با مامان عازم شدن ... کیارش هم باهاشون رفت که کمکشون کنه ... من موندمو پسرا ... عصر روزی که قرار مهمونی داشتیم آماده شدیم و آراز ماشینی برامون فرستاد .. همون آدم با راننده یه ماشین ون مشکی که فقط تو فیلما دیده بودم .. اینجور که فهمیدم متعلق به شرکتشه ... یه ماشین هم پشت سرمون میومد که انگار بادیگارد بودن ... وقتی رسیدیم خونه آراز ... چشمام از دیدن ابهت این خونه گرد شد .. خونه بابای منم خیلی بزرگه ولی این درحد کاخه ... واقعا زیبا ... رفتیم داخل ... چنان مجذوب آراز و بقیه خانواده شدم که یادم رفت پسرام باهام اومده بودن ... وقتی با همه آشنا شدم باهمه دست دادم . ... یکی از اونا دختر عمه ناهید بود .. چیزی که من ازش شنیده بودم یه دختر ول با سرو وضعی افتضاح بود ولی این دختری که دیدم ...واقعا یه دختر عالی و به تمام عیار بود .. با یه شوهر دکتر خوش تیپ ... مامان برام گفته بود که آراز دختر پسر ناهیدو تو خونه خودش نگه داشته و مسئولیتشونو قبول کرده ... نمیدونستم از یه دختر ولگرد یه همچین فرشته ای ساخته ... بعد با نادر دست دادم ... آریا و آسا ... پروانه و آرش ... که پروانه انگار دختر مستخدم خونش بوده که قیومیتشو قبول کرده ... یه پسر بامزه و خوش تیپ مو بلند که با یه دختر کنارش باهاشون آشنا شدم .. انگار قراره به زودی عقد کنن ... آخر با آرام و ترنم آشنا شدم ... ولی هیچ کدوم به پای آراز و تارا نمیرسیدن .. الحقو والانصاف تارا مثل یه جواهر میدرخشه .. یه لباس ساده و شیک .. رفتار خیلی خانومانه ..درحد شوهرش ... این زنو شوهر بهم خیلی میان ... خلاصه نشستیم تو سالن ... از اول تا آخر خودم یه ریز حرف زدم .. انگار بعد سالها تونستم گوش شنوا پیدا کنم .. تو اون جمع گفتیمو خندیدیم .. تا اینکه موقع شام شد ... نمیدونم چرا شیطون درونم بیدار شد .. تو مدتی که من اونجا بودم آرشا نفسش درنیومد .. هرکاری کردم هیچی نگفت .. منم سر میز دست رو نقطه حساسش گذاشتم تا هم آرازو با خودم همراه کنم هم به آرشا نشون بدم که هنوز خواهر بزرگترشم و باید برخلاف حرف بابا تصمیم گیر اصلی باشم .. بعد از مدتی بالاخره تلاشهام نتیجه دادو صدای آرشا دراومد ولی آنچنان که باورم نشد .. شوکه نگاهش کردم .. طوری حقیقت ماجرا رو تو صورتم زد که نتونستم تحمل کنم و عکس العمل نشون دادم ولی آراز که تا اون موقع خیلی آروم نشسته بودو با مهربونی به حرفام درمورد خواستگاری گوش میداد یهو صداشو برد بالا و چنان گفت آرشا ! که من گرخیدم چه برسه به آرشا ... دقیقا لحن بابا وقتی عصبانی میشه ... شاید قوی تر و مستحکم تر ... من خودمو جمع کردم ... آراز گفت اینجا جای صحبت نیست و بعدا با هم خصوصی صحبت میکنیم ... الان غذا سرد میشه .. تازه یاد حرفای بابا در مورد آراز افتادم .. حرفاش کاملا درست بود .. آراز مثل یه شیر بدون اینکه ازجاش بلند بشه با یه غرش همه رو وادار به سکوت کرد ... من این میون خجالت کشیدم .. احساس دختر بچه ای رو پیدا کردم که پدرش برای یه خطا پشت دستش زده و با نگاهش سرزنشش میکنه ... من برادر بزرگتر نداشتم ... هیچوقت یه کسی مشابه بابا ولی جوون تر بالا سرم نبوده که بهم با مهربونی امرونهی کنه و گاهی سخت گیر و تند باشه .. این احساسو درک نمیکردم که برادر بزرگتر داشتن چه جوریه ! ولی اون لحظه خودمو گم کردم .. تا موقعی که شام خوردیم و از پشت میز بلند شدیم صدام درنیومد ... احساس کردم صورتم گر گرفته ... هرکی چهره منو میدید فکر میکرد عصبانیم ولی من بیشتر خجالت زده و ترسیده بودم تا عصبانی ... خودمو برای برخورد آراز آماده میکردم .. فکر کردم باید عذرخواهی کنم ... سر میز نباید زیاده روی میکردم .. بعد از کمی نشستن آراز بلند شدو با آرامش و مهربانی ازم خواست تا تو اتاقش صحبت کنیم .. بعدم بدون اینکه به آرشا نگاه کنه با تحکم اسمشو صدا کردو گفت راه بیوفت ! طوری آرشا اطاعت کرد که تعجب کردم .. اینهمه تسلط از کجا اومده ؟؟؟ یعنی واقعا آراز بجای بابا بالا سر آرشا ایستاده ؟؟؟ رفتیم داخل اتاقشو رو مبلا نشستیم .. آراز روبه روی من نشست .. طوری که به من و آرشا مسلط بود ... آرشا کنار در ایستاد با سری پایین و دستها پشتش .. آراز اول کامل برام مشخص کرد که تا چه حدی اجازه دارم تو امور آرشا دخالت کنم ...و اگر چه از رفتار آرشا راضی نیست و بخاطرش تنبیهش میکنه ولی کامل ازش حمایت میکنه و خواست که منم کامل رعایت کنم .. بعدم آرشا رو وادار کرد ازم عذرخواهی کنه و بعد تاکید کرد که بخاطر بی ادبیش به من و بی احترامی که سر میز غذا کرده حسابی تنبیهش میکنه ... از گوشه چشم آرشا رو میدیدم که چطور ایستاده و میلرزه .. تا حالا ندیده بودم حتی مقابل پدرم اینطور وایسه ... درست مثل یه پسر بچه که درحضور پدرش ایستاده و پدرش درمورد خطاهاش صحبت میکنه و میدونه که قراره حسابی تنبیهش کنه ... من مثل آرشا گرخیده بودم .. به معنای واقعیه کلمه ... نمیتونستم صحبت کنم ... آراز آرشا رو فرستاد اتاقش ... گفت که تو سالن نبیندش تا زمانیکه صداش کنه .. آرشا گفت چشم پسر عمو و سریع رفت ... پسر عمو هم کمی با آرامش و احترام باهام صحبت کردو گفت که تصمیم بابامه و باید بدونم که حرفاهای آرمان پیرنیا براش لازم الاجراست ... و مطمعن باشم برای همه باید همینطور باشه ... دیگه کاملا تسلیم شدم .. فهمیدم این مرد که روبه روی من نشسته به هیچ عنوان نفوذ پذیر نیست و نمیشه وادارش کرد که به حرفت عمل کنه .. واگر بخوای به کارت اصرار کنی طوری گوشتو میپیچونه که نفست در نیاد .. خلاصه این شب خاص با شیطنت پسرای من به پایان رسید .. کیارش بهشون گرفته بود که ترقه نیارن ولی گویا با خودشون آورده بودنو با کوروش یکیشو ترکوندن .. از چهره آراز معلوم بود که چقدر عصبانیه ... وقتی با آرشا که پسر عموشه اینطور رفتار میکنه با پسر خودش چکار میکنه ... امشب دو نفر قراره حسابی تنبیه بشن .. البته فردا وقتی کیارش برگرده دوتا پسرای منم حسابی طعم کمربند باباشونو میچشن .. دلم نمیخواست که تو مسافرت باعث تنبیه شدن پسرا بشم ولی انگار نمیشه .. میدونم کیارش خیلی عصبانیه و وقتی برگرده اول حسابی پسرا رو تنبیه میکنه و بعد استراحت ... منم با خودم تصمیم گرفتم کاری نکنم که آراز گوش منم بکشه ... ولی خوب شیطان درونم فعلا بیدار شده ... شاید یه کارایی صورت بدم ... وقتی برگشتیم به خونه تا دوسه ساعت تو فکر رفتار آراز با آرشا بودم ... با خودم گفتم این چطور میشه ؟؟؟ یعنی اینقدر به آرشا مسلط شده ؟؟؟ واقعا ... البته این مرد طوری رفتار میکنه که ناخودآگاه آدم دختر خوبی میشه و سعی میکنه کار بدی نکنه ...
آراز #
دلم نمیخواست اینطوری آرشا رو تنبیه کنم ولی بی ادبی زیر سقف خونه من غیر قابل بخششه .. این قانونیه که از زمان پدرم پابرجا بوده و جواب هر بی ادبی مخصوصا به بزرگتر به شدیدترین شکل ممکنه داده میشه .. دلم برای آرشا میسوزه .. میدونم که از طرف آلاله چقدر بهش فشار اومده ... مگه یه خواهر چقدر میتونه بی رحم باشه که با روحو روان تک برادرش بازی کنه ... حسادت تا کجا میتونه پیش بره .. خوب ... چه میشه گفت .. 14 سال تک بچه بوده و تمام توجهات رو با خودش داشته ... یهو یه پسر بچه مامانی اومده و این دختر هم احساس کرده جاش گرفته شده ... یعنی کسی نبوده این بچه رو توجیه کنه که این بچه نیاز به حمایت تو داره ؟؟ شاید بخاطر اخلاقی که از عمو به ارث برده اصلا به روی خودش نیاورده که از به دنیا اومدن یه بچه چقدر ناراحته ... این غدی و سخت بودن تا کجا به این دختر لطمه زده ...اونم اینطوری عکس العمل نشون داده ... با زورگویی و تسلط روی این پسر ... من هیچوقت نمیپذیرم که یه زن اونقدر بی رحم بشه که بتونه یه بچه رو کتک بزنه یا باعث کتک خوردن یه نفر بشه ... ولی هر بار که آلاله آرشا رو دیده کاری کرده که کتک بخوره .. هنوز اون حس حسادت باهاشه ... من خیلی باید دقت کنم که این حس حسادت از این به بعد لطمه ای به زندگی آرشا نزنه ... آرشا رو بخاطر بی ادبیش تنبیه کردم چون هم خودش میدونه که چه قوانینیو شکسته هم بهش اخطار داده بودم که درست رفتار کنه ...صبح از خواب که بیدار شدم رفتم سمت حمام ... جلوی در حمام برگشتم و به تخت نگاه کردم ... تارا مثل یه فرشته خوابیده بود ... با خودم گفتم اگر روزی تارا دست روی بچه ها بلند کنه من چه عکس العملی نشون میدم ؟؟؟ گرچه بهش قبلا گفتم که اجازه نداره دست روی هیچکدوم از بچه هاش بلند کنه ... تنبیه و تربیت بچه ها با منه و آغوش تارا فقط جای امنی برای بچه هاست که وقتی تنبیهشون کردم بدونن که جایی هست بهش پناه ببرن و با گریه کردن آروم بشن ! من اجازه نمیدم این پناه برای بچه هام خراب بشه ... رفتم داخل حموم ... بعد از یه دوش گرم اصلاح کردمو حولمو دورم پیچیدم و اومدم بیرون ... جلوی آینه مشغول خشک کردن خودم بودم که تارا بیدار شد ... لبخندی زدو سلام کرد .. منم با یه لبخند جوابشو دادم ... تارا بالششو بغل کردو دراز کشید ... منو نگاه میکرد ولی انگار حواسش جای دیگه ای بود .. گفتم چیه ؟؟ چی شده ؟؟؟ از چی نگرانی ؟؟؟ گفت نگران بچه هامم .. با کمی اخم نگاهش کردم .. گفتم چی شده؟؟ نگرانی برای چی ؟؟ گفت میترسم ... میدونم امروز پدر بچه هام هر چهارتاشونو تنبیه میکنه ... لبخندی زدمو گفتم نگران نباش ... پدر بچه هات حواسش هست چکار میکنه ... این چهار تا امروز حتما تنبیه میشن تا بدونن که چطور رفتار کنن .. بعدم لباس پوشیدم .. همینطور که میپوشیدم گفتم شما هم زودتر بلندشو ... دیرت میشه ... تارا بلند شد .. خسته بود انگار هنوز ... برگشتم سمتش ... از جاش بلندشد ... رفتم جلو بازوهاشو گرفتمو نگاهش کردم ..گفتم خوب نخوابیدی ؟؟؟ گفت نه ... همش تا صبح نگران بچه ها بودم ... گفتم یعنی تا آخر عمرت میخوای همینطور نگران بچه هات باشی ؟؟ اینا هر موقع که بتونن شیطنتو خرابکاری میکنن ... مطمعن باش منم به خدمتشون میرسم ! پس لازم نیست همش براشون ناراحت باشی !! سرشو انداخت پایین .. گفتم اینا که چهار تا هستن در آینده قراره بیشتر بشن .. اینطور که پیش میره تو باید همش نگران باشی ! پس کی میخوای زندگی کنی ؟؟؟ کی میخوای کار کنی ؟؟؟ یه لطفی به خودت و من بکن ! فکر تنبیه شدنشون نباش ...خودت خوب میدونی که هرچی بزرگتر بشن خرابکاریاشونم بیشتر میشه .. من خوب میدونم چطور باهاشون رفتار کنم و مطمعن باش مواظبم آسیب نبینن ! تارا لبخندی زد .. معلوم بود خواب لازمه .. گفتم میدونی چیه ؟؟؟ الان برمیگردی توی تخت و خوب میخوابی ! هر موقع بیدار شدی آماده میشی میری سر کارت ! آریا حواسش هست ... تارا که انگار چشماش پر از خواب بود گفت باشه ... برای اولین بار بدون مقاومت و استرس از کار برگشت توی تختو خوابید .. رفتم بیرون ... پشت در اتاق دخترا ایستادم ... درو آروم باز کردمو رفتم داخل ... دخترا هنوز خواب بودن ... آرام راحت خوابیده بود ولی ترنم انگار درد داشت .. رفتم جلو دستمو روی پیشونیش گذاشتم .. وای خدا ! چقدر داغه ... بلافاصله دستمو رو پیشونی آرام گذاشتم ... خوب بود ... آروم برگشتم بالا سر ترنم .. طفلک صورتش از تب قرمز بود.... گوشی رو برداشتمو شماره رضا رو گرفتم .. با دومین بوق گوشیشو جواب داد .. سلام کردمو وضعیت ترنم رو گفتم ... رضا گفت من امروز ظهر میرم بیمارستان ... الان میام خونه شما ... گفتم ممنون و قطع کردم .. برگشتم بیرون .. پروانه داشت کمک مامانش میزو حاضر میکرد ... سلام کرد ... جوابشو دادم ... گفتم یه ظرف آب و حوله ! سریع ! با نگرانی گفت آرام ؟؟؟ گفتم نه ترنم تب کرده ! پروانه سریع رفت سمت آشپزخونه منم برگشتم تو اتاق ... انگار بچم لرز داشت ... زیر لحافش میلرزید .. این اولین باره که میبینم مریضه ... صندلی کنار تختش گذاشتمو نشستم تا رضا برسه ... همین موقع پریوش نگران اومد داخل .. سلام کردو گفت چی شده ؟؟ گفتم آب بازی دیروز کار دستش داده ! گفت چقدر بهشون گفتم ... گوش نکردن ! گفتم حالا ناراحت نباش .. رضا داره میاد ... پریوش گفت من برم یه سوپ بذارم ... گفتم برو ... پریوش رفتو منم حوله نم دارو روی پیشونی ترنم گذاشتم ... همین موقع در زدن ... لای در باز شدو آریا و شاهین جلوی در ظاهر شدن ... سلام کردن .. آریا گفت چی شده داداش ؟ گفتم تب کرده ... چیزی نیست .. شما صبحانه بخورید برید شرکت ! آریا گفت چشم ... گفتم زنگ زدی رضایی ماشین بفرسته ؟؟ آریا با خجالت گفت نه داداش ... سینا میاد دنبالمون ... گفتم خوبه ! میتونید برید ! هردو چشمی گفتنو رفتن ... آرام از سرو صدای ما بیدار شد و سلام کرد ... گفت چی شده داداش ؟؟؟ گفتم از شاهکار شما ترنم مریض شده ! یهو یادش اومد ... آب بازی .. خرابکاری و جوابی که باید به من بده ! الان دیگه ترنم مریضه و دیگه شریک جرم حساب نمیشه ! گفتم امروز از اتاقت بیرون نمیری ! کنار ترانم استراحت میکنی ! تا عصر بیام ! باید بابت کارای دیروزت جواب بدی ! بعدم برگشتم سمت ترنم .... تا اینکه رضا اومد ... اول ترنم رو معاینه کردو دوا نوشت بعد آرامو معاینه کرد .. گفت آرام خدارو شکر خوبه ... ترنم ولی گلوش عفونت کرده .. احتمالا از قبل آمادگی داشته که به این روز افتاده ... یه آمپول ضد تب درآوردو آماده کرد .. همراه با یه تقویتی ... گفتم تقویتی لازمه ؟؟؟ گفت آره .. میخواستم فقط ویتامین سی براش بزنم ولی بدنش زیاد قوی نیست .. بهتره یه تقویتی بزنم ... آنتی بیوتیکم که لازمه .. این میون ترنم چشماشو باز کرد .. آروم سلام کرد .. موهاشو نوازش کردمو با لبخند جوابشو دادم .. گفتم چرا حالت بد شد نیومدی بگی ؟؟؟ هان ؟؟ گفت متوجه نشدم .. رضا بدون اینکه نگاهش کنه گفت تو احتمالا یکی دوروز گلو درد داشتی ! چرا نگفتی ؟ دیروز که خونتون بودم چرا نگفتی ؟؟؟ هان ؟؟ با اینکه گلوت درد میکرده بازم رفتیم استخر شستیو خودتو با آب سرد خیس کردی ! اخمامو کردم تو همو گفتم آره ؟؟؟ بلند شدمو دستامو تو جیب شلوارم کردم ... ترنم از ترسش لحافشو کشید تا زیر چشماش ... گفتم مطمعن باش وقتی خوب شدی بابت کارات تنبیه میشی ! رضا برگشت سمتشو گفت نیازی به تنبیه نیست .. همینکه چند روز باید تو اتاق بمونه و آمپول بزنه براش درس عبرته ! برگشتم و به آرام نگاه کردم .. آرام سرشو انداخت پایین .. میدونست عصر که برگردم بابت کارش تنبیهش میکنم ... رضا به ترنم گفت برگرد ! ترنم با چشمای اشکی گفت خواهش میکنم ... آمپول نه ... بهش نگاه کردمو گفتم برمیگردی یا خودم برت گردونم ؟ ترنم با ناله ای گفت بابایی ... خواهش میکنم .. دیگه کلافه شدم ... از مریض شدن دخترم و اینکه نمیذاشت آمپولو رضا تزریق کنه ناراحت بودم ... خم شدمو لحافو از روش انداختم کنار ... بعدم با یه حرکت برش گردوندم .. ترنم نتونست زیاد مقاومت کنه و برگشت ... لباسشو پایین دادمو آماده کردم .. رضا گفت اول آنتی بیوتیکو میزنم .. تکون نخور ... بهتره که عضلاتتو سفت نکنی تا کمتر دردت بیاد ! بعدم پد الکلی رو کشیدو سوزنو فرو کرد .. با وارد کردن سوزن گریه ترنم بالا رفت .. با اینکه دستمو روی کمرش گذاشته بودم ولی پاهاشو تکون میداد .. رضا با دست آزادش پاهاشو نگه داشت .. تزریقش که تموم شد سوزنو کشید بیرون و پد الکلی رو گذاشت جای تزریق ... کمی ماساژ داد .. ترنم همینطور گریه میکرد ... تقویتی رو برداشتو سمت دیگه پدو کشیدو بدون اینکه محلت تکون خوردن به ترنم بده تزریق کرد .. این بار گریش بالا تر رفت .. صدامو بلند کردمو گفتم بسه ترنم ! تموم شد ! ولی ترنم اصلا نمیشنید .. دستم رفت بالا و یکی روی پشتش زدم ... یه آخ گفتو هق هق کرد ... با تندی گفتم اگر تکون بخوری یا صدا کنی محکم تر میزنم ! رضا فرصتو غنیمت شمرو تب برو زد ... و تمام ... لباسشو مرتب کردمو برش گردوندم .. با ملایمت پیشونیشو بوسیدمو گفتم بسه ...تموم شد عزیزم ... راحت باش ... خوب میشی ... رضا نسخه رو کامل کردوگفت به حسین آقا بگو بگیره .. دستورش رو نوشتم اگر مشکلی بود زنگ بزن .. من فردا صبح دوباره میام ... اگر شب دیدی تبش پایین نیومد یه تب بر دیگه براش بزن ! گفتم حتما ... ممنونم رضا و باهاش دست دادم .. رضا لبخندی زدو گفت تا اینجام همسر خوشگلمو ببرم برسونم سر کارش ... گفتم ولی متاسفانه امروز سر کار نمیره ! رضا دمق شدو گفت تو انگار خوشت میاد تو ذوق من بزنی ! گفتم برو رضا ! جلوی دوتا بچه نمیخوام چیزی بگم ! بعدم باهم خندیدیمو از در اومدیم بیرون .. پشت در رضا جدی شدو گفت حواست به آرام باشه ... اگر تب کنه از ترس آمپول نمیگه ... گفتم میدونم ... الانم تا ترنم آمپولاشو زد آرام لرزید ... بعد باهم رفتیم سر میز .. گفتم بشین رضا ! گفت خوردم ... گفتم برای یه چایی یا قهوه جاداری ! آب پرتقال یا شیر هم هست .. گفت از چهار تاش امتحان میکنم ! خندیدمو گفتم هرجور راحتی ... سر میز همه بودن نادیا هم با عجله از سمت اتاقش اومد ... سلام کردو با ذوق رضا رو بغل کرد .. اخمامو تو هم کردمو گفتم خجالت نمیکشی جلوی بزرگتر اینطور نامزدتو بغل میکنی ؟؟ نمیبینی چند نفر نشستن ؟ نادیا یهو برگشت سمت پسرا که با نیش باز نگاهش میکردن .. البته به غیر از آرشا ... گفت ببخشید پسردائی ... گفتم بشین سر میز .. تو هم همینطور رضا ! رضا یه نگاه به آرشا کردو گفت باشه ... اول بذار یه گپی با آرشا بزنم ! بعدم رفت سمت سوئیت پسرا .. بدون اینکه به آرشا نگاه کنه گفت بیا ببینم آرشا ! آرشا آروم بلند شدو دنبال رضا رفت .. سر میز نگاهی به همه کردمو گفتم بجنبید پسرا ! دیر شد ! سه تاشون سریع گفتن چشم ... بعد از مدتی آرشا هم اومد ..با رضا نشستن .. هنوز دولقمه نخورده بود که شاهین گفت بلند شید ! سینا اومد ! بلند شو آرشا ! آرشا هم کمی از چاییشو سرکشیدو خدا حافظی کردنو سریع رفتن سمت در ...هنوز به در نرسیده بودن که آرشا رو صدا کردم .. سریع برگشت سمتمو با احترام ایستاد .. گفتم ساعت 4 آماده باش بریم برات کتو شلوار بگیریم .. آرشا با همون سر پایین گفت چشم و تشکر کرد .. بعدم رفت سمت در...وقتی رفتن به رضا نگاه کردم .. گفتم خوب ؟؟؟ نگاهم کردو گفت با توجه به کاری که دیروز آرشا کرد معلومه زیاد سخت نگرفتی ! گفتم آره .. زیاد سخت نگرفتم .. چطوره ؟؟ گفت رد ترکه ها رو پشتش خوب معلومه ... تعدادشم معلومه .. هشتا زدی ... همینطور نگاهش کردم .. نادیا و پروانه نشسته بودنو آروم صحبت میکردن .. طوری که انگار نمیشنون ما درمورد چی صحبت میکنیم .. یه نگاه بهشون کردم ... لبخندی زدمو بلند گفتم نیازی نیست صحبت کنید ... حرف محرمانه ای نمیزنیم ! نادیا سرشو بلند کردو نگاهم کرد .. گفت میدونم پسر دائی .. ولی به هرحال به ما ربطی نداره .. پس نباید سرمونو تو حرفای شما بکنیم .. نگاهمو به رضا دادم که با یه لبخند پررنگ به چاییش نگاه میکرد .. گفتم براش چکار کردی ؟ گفت شاهین از همون پمادی که بهش داده بودم براش زده بود .. نیاز به کاری نبود .. دوسه روزه خوب میشه ولی تا یک ماهی اثرش میمونه و دردناکه ... گفتم لازم داشت ! بهش اخطار کرده بودم .. بااینکه میدونم حق داره ولی اجازه بی ادبی نداره ! مخصوصا زیر سقف خونه من ! من همچین اجازه ای رو بهش نمیدم ! به هیچ کسی نمیدم ... هرکسی انجامش بده باید تاوانشو به سختی بده ! رضا نگاهم کردو گفت میدونم .. این اخلاق مهندس بود .. روحش شاد ... مرد خوبی بود ... یه مرد واقعی ... گفتم آره .. خیلی قانونمند و سخت گیر ... رضا نگاهم کردو گفت برای همین همچین مردی رو پرورش داده ... این کم کاری نیست ... لبخندی زدمو گفتم باشه ... اینقدر هندونه زیر بغل من نده ! رضا لبخندی زدو بلند شد .. گفت اینو جدی گفتم ... رو به نادیا کردو گفت عشقم .. من دیگه دارم میرم .. مواظب خودت باش ! نادیا و پروانه بلند شدنو از همونجا خداحافظی کردن .. رضا شاکی گفت یعنی چی ؟؟؟ نمیخوای بیای ببوسیم ؟ نادیا با خجالت یه نگاه به من کردو گفت بعدا میبینمت عزیزم .. فعلا خدانگه دار ... رضا برگشت نگاهم کردو گفت ببین آراز چکار میکنی ؟؟؟ حالا یه بوس کوچولو ازش کردما ! گفتم بهتره تا از همون یه بوس کوچولو محرومت نکردم بری پی کارت ! رضا نگاهم کردو گفت باشه ! به هم میرسیم ! خندیدمو گفتم رسیدیم ! فعلا یک هیچ جلو اَم ! رضا خندیدو گفت اینجا هم زرنگی کردی ! نادیا و پروانه که غش کرده بودن از خنده ... ولی فکر نکنم منظور ما رو فهمیده باشن ! لبخندی زدمو گفتم به سلامت ! منم باید برم شرکت ! ... رضا رفت سمت درو رو هوا یه بوس برای نادیا فرستادو بدون اینکه به من نگاه کنه سریع از در پرید بیرون .. منم یه نگاه جدی به دخترا کردم ... هردوشون سرشونو با جمع کردن میز گرم کردن تا بهم نگاه نکنن .. بلند شدمو رفتم سمت در .. پریوشو صدا کردم .. پریوش سریع اومد .. گفتم حسین آقا نسخه ترنمو بگیره .. گفت رفت ... گفتم ممنونم ... تو دادن دواهاش دقت کن لطفا .. پریوش دستشو روی بازوم گذاشتو گفت حواسم شش دنگ به جفتشون هست .. با لبخندی گفتم ممنونم و پیشونیشو بوسیدم .. بعد گفتم در ضمن تارا خوابیده ... فکر کنم یه طوریشه ... بلند شد یه صبحونه مقوی بهش بده لطفا .. گفت اونم به چشم ... منم رفتم سمت ماشین .. پشت فرمون نشستمو رفتم سمت شرکت .. ساعت نزدیک هشته .. باید زودتر به شرکت برسم ...امروز خیلی روز شلوغیه ...تا عصر مدام با خونه در تماس بودم و حال ترنم رو چک میکردم .. خدارو شکر حالش بهتر بود ولی تاکید کردم از اتاق بیرون نیاد .. فقط استراحت کنه .. عصر وسایلمو برداشتمو رفتم بیرون .. فرخ بلافاصله اومد جلو و گفت درخدمتم رئیس .. گفتم برای فردا برنامه کاری رو پر نکن .. هرچی جلسه هستو موکول کن به اول هفته آینده .... فرخ گفت چشم و رفتم سمت پارکینگ ... یه نگاه به ساعت کردم ..دقیق 4 بود .... به آرشا گفته بودم ساعت 4 کارشو تموم کنه و بیاد ... توی راه پله ها ندیدمش .. رفتم سمت پارکینگ .. اگر تو پارکینگ هم نباشه حسابشو میرسم ... دقیقا همینجا تو شرکت ! وقتی رفتم تو پارکینگ آرشا کنار ماشین ایستاده بود ... تا منو دید سلام کرد .. جوابشو به سردی دادم گفتم بشین ! سوار شدو منم پشت فرمون نشستم ... راه افتادیم سمت بزرگترین کتو شلوار فروشی ..برای آرشا یه ست کتو شلوار جلیقه دودگمه برداشتم .. گفتم بپوش ! آرشا زیاد عادت به خرید کتو شلوار نداره ... معمولا تیپ اسپرت میزنه ... میدونم که دلش نمیخواد کتو شلوار بپوشه ولی چاره ای نداره .. باید مثل یه جنتلمن لباس تنش کنه .. مراسم خواستگاری یه مجلس رسمیه ... باید لباس رسمی پوشیده بشه .. آرشا پوشید .. اصلا بهش نمیومد .. انگار تن یه مترسک لباس پوشوندی .. روی مبل روبه روی اتاق پرو نشستم .... برام قهوه آوردن ... من همیشه لباسامو از این فروشگاه میخرم ... مشتری دائمشون هستم .. همیشه هر کتو شلوار جدیدی میارن یه ست کامل برای من میفرستن .. البته به غیر از کتو شلوارایی که هر ماه برام به طور اختصاصی دوخته میشه و به خونه فرستاده میشه .. اکثر کتو شلوارایی که میپوشم بعد از مدتی دوباره به فروشگاه برگردونده میشه و به عنوان لباس دسته دوم با قیمت خیلی پایین فروخته میشه .. چون کتو شلوارا اکثرا نو میمونن و من دو یا سه بار بیشتر نمیپوشمشون .. همینطور که قهوم دستم بود و جرعه جرعه مینوشیدم آرشا کتو شلوارای مختلفی رو پُرُو کرد .. تا اینکه یه سبز تیره به نظرم قشنگ اومد .. شلوارش از بغل دگمه میخورد و پاچه هاش تنگ بود .. سبز سیر با کت تنگ .. زیرش پیراهن مشکی داشت .. من راضی نبودم برای همین گفتم پیرهنی که رنگش به این کتو شلوار بیاد براش بیارن .. دیدم آرشا اخماش رفت تو همو سرشو پایین انداخت ... خودش از این ست خوشش اومده بود .. تا پیرهنو بیارن این پا اون پاکرد ... بدون اینکه نگاهش کنم گفتم تو این مجلس پیرهن مشکی نمیپوشن .. سرشو بلند کردو گفت پسرعمو این کتو شلوار فقط با این پیرهن قشنگ میشه .. با هر رنگ دیگه ای خیلی دهاتی میشه .. سرمو برگردوندمو با اخم نگاهش کردم .. فهمید بد حرفی زده و آروم گفت ببخشید .. سرشو انداخت پایین .. خودمم میدونستم که این کتو شلوار فقط با این پیرهن ست میشه .. نفس عمیقی کشیدمو با خودم گفتم چرا هنجار شکنی نکنیم ؟؟ بذار یه بار تو این مجلس که متعلق به خودشه هرچی دوست داره بپوشه .. با اینکه میدونم عمو آرمان عصبانی میشه ... نگاهش کردمو گفتم برو دربیار ! سرشو بلند کردو نگاهم کرد .. گفت ببخشید پسر عمو .. حرف بدی زدم .. با اخم گفتم بجم ! گفت چشم و رفت اتاق پرو .. براش رنگای دیگه ای از پیرهن آوردن .. نگاهشون کردمو گفتم لازم نیست .. همون مشکی رو با کروات براق سبز کمی روشن تر از کت بذارید ! گفتن چشم ... کتو شلوارو از آرشا گرفتنو رفتن ... آرشا اومد و کنار مبلی که من نشسته بودم ایستاد .. از جام بلند شدمو گفتم بریم ! آرشا آروم گفت بله پسر عمو و دنبالم راه افتاد .. رئیس فروشگاه اومد جلو و ایستاد تا دستورات لازمه رو بهش بدم .. گفتم کتو شلوار سورمه ای تیره با راه های خیلی ظریف سفید ... با کروات و پیرهن بفرستید .. رئیس فروشگاه گفت دودگمه ؟ گفتم نه . چهار دگمه .. چاک از بغل داشته باشه .. شلوارش هم کمی نسبت به بقیه کتو شلوارام تنگ تر باشه ... رئیس فروشگاه گفت چشم ... میفرستم خدمتتون ... گفتم هردو کتو شلوارتا دوساعت دیگه منزل من باشن ! گفت چشم ... تشکر کردمو از فروشگاه اومدم بیرون .. پشت فرمون نشستم .. آرشا هم خیلی آروم کنارم نشست .. راه افتادم سمت خونه .. آرشا توی راه اصلا صحبتی نکرد .. هم از دیشب ازش عصبانی بودم و هم اینکه سر کتو شلوار خودم به شخصه زیاد راضی نبودم .. ولی این سلیقه خودش بود و بدون اینکه خودش متوجه بشه طبق سلیقه خودش براش کتو شلوار انتخاب کردم .. وقتی رسیدیم خونه آرشا رفت سمت اتاق پسرا ... منم رفتم اتاقم .. تارا هنوز نیومده بود .. لباسمو عوض کردمو پروانه رو صدا زدم .. پروانه سریع اومدو سلام کرد .. گفتم ناتاشا سریع بیاد اتاقم ! پروانه با نگرانی گفت چشم داداش .. فهمید بخاطر کار دیروزش میخوام تنبیهش کنم .. برگشتم داخل و پشت میزم نشستم .. دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید .. در اتاق زده شدو پروانه اومد داخل .. پشت سرش ناتاشا با سر پایین اومد تو .. گفتم تو میتونی بری ! پروانه رفت و ناتاشا وسط اتاق ایستاد .. یه تل صورتی به سرش زده بود و یه دامن شلواری کوتاه هم پاش بود .. نگاهش کردمو از جام بلند شدم .. از کنار میز رد شدمو رفتم سمت مبل و نشستم .. گفتم بیا جلو ببینم ! ناتاشا سرشو بلند نکرد .. یکم اومد جلو ولی نه زیاد .. با انگشتم درست روبه روی خودمو نشون دادمو گفتم اینجا ! میدونستم میترسه بهم نزدیک بشه ولی باید میفهمید که وقتی میگم با مادرت مودب باش جدی میگم ! اگر گوش نکنه براش عواقبی داره ... وقتی جایی که نشون دادم ایستاد گفتم بهت دیروز گفته بودم که وقتی پیش مادرت هستی باید خیلی مودب و متین باشی .. ولی انگار هرچی گفتم برات مهم نبوده ! هان ؟ ناتاشا آروم درحالیکه یکم تکون میخورد گفت من که دختر خوبی بودم ... گفتم پس دخترخوبی بودی ؟ پس دائی مهران و مامان حنانه چی میگن ؟ تو با مامانت بی ادبی نکردی ؟ بخاطر رفتارت گریه نکرد ؟ هان ؟ ناتاشا سرشو بیشتر پایین انداخت .. گفتم خودت خوب میدونی هم این بار و هم بار پیش چکار کردی ! اونقدر هم بزرگ شدی که دیگه نیازی نمیبینم دوباره خطاهاتو تکرار کنم ! خودت خوب میدونی چکار کردی ! حالا به حرفی که بهت زدم عمل میکنم ! دستمو دراز کردم و خط کش چوبیمو که کنار مبل گذاشته بودمو برداشتم بعد دستشو گرفتم و بدون اینکه حرفی بزنم کشیدمش سمت خودم روی پای چپم خمش کردم .. از کمر به بالا کاملا زیر بازوم قرار گرفت .. نمیتونست تکون بخوره .. یکم صبر کردم .. بعد باخطکش زدم پشتش .. درسته محکم نمیزدم ولی ناتاشا دردش میومد .. با همون ضربه اول شروع کرد به گریه .. فقط گریه کرد بدون اینکه از کارای بدی که کرده اظهار پشیمونی یا درخواست بخشش کنه .. ده تا زدم پشتش .. فقط هق هق میکرد .. انگار خودشو محق میدونست که اون رفتارو با مادرش بکنه .. وقتی کارم تموم شد گفتم زنگ میزنی به مامانت و ازش بابت کارای زشتی که کرده بودی عذرخواهی میکنی ! ناتاشا ساکت بود .. اصلا جواب حرفمو نداد .. با خط کش محکم تر به پشتش زدمو گفتم شنیدی ؟؟؟ دیدم جواب نمیده .. فهمیدم که نمیخواد این کارو انجام بده .. برای همین گفتم تازمانیکه به مامانت زنگ نزنی هر شب 5 تا با خط کش میزنم پشتت .. بعدم بلندش کردم .. روبه روی من ایستادو سرش پایین بود .. گفتم تا کاری که گفتم انجام ندی نمیتونی بیای بغلم .. اصلا باهات کاری ندارم .. نه حرف میزنم نه جوابتو میدم ... اجازه بازی کردن تو سالن رو هم نداری .. میتونی فقط بشینی و تلوزیون ببینی .. اونم فقط بعد از ظهرا .. با کسی هم اجازه بازی نداری ! هیپکس جز مامان و پریوش به اتاقت نمیان .. وقتی مهمون داریم هم گوشه سالن میشینی و صدات درنمیاد ! فهمیدی ؟؟ ناتاشا همینطور اشکاش میومد ... آروم سرشو تکون داد.. با تحکم گفتم وقتی زبون داری با سر جواب نده ! آروم گفت بله .. گفتم بله چی ؟؟؟ گفت بله بابایی... گفتم خوبه ! حالا برو اتاقت ! ناتاشا با چشمای گریون رفت سمت در .. وقتی رفت با خودم گفتم باید یه سر به کوروش بزنم .. بلند شدم رفتم سمت اتاق کوروش .. قبل از اینکه وارد اتاقش بشم تارا و آریا اومدن داخل .. مشغول بحث بودن .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو گفتم باز چی شده ؟؟؟ هردو نگاهم کردنو سلام کردن .. تارا گفت هیچی عشقم .. چیزی نیست .. گفتم بهتره خودتونو مرتب کنید بیاید تو سالن ! زود ! هردو گفتن چشمو رفتن .. منم وارد اتاق کوروش شدم .. کوروش از جاش پرید .... سرشو پایین انداختو آروم سلام کرد .. جوابشو جدی دادمو روی صندلی میز تحریرش نشستم .. گفتم خوب ! بیا جلو ! اومد نزدیکم ایستاد .. گفتم آخرین بار درمورد ترقه بهت چی گفتم ؟ نگاهم کردو آروم گفت گفتید دفعه بعد ترقه دستت ببینم حسابی تنبیهت میکنم .. گفتم خوب ! گفت بخدا ترقه مال من نبود ... گفتم مال تو بود یا نبود ! تو اتاق تو ترکید ! باید جلوشونو میگرفتی ! اونا از تو کوچکترن ! کوروش با بغض گفت خواستم بگیرم ولی بهم گفتن ترسو ... خندیدن بهم .. از حرفش خیلی عصبانی شدم .. گفتم یعنی چی؟ مسخرت کردن تو هم انجامش دادی ؟؟؟ یعنی هرکسی مسخرت کردو گفت یه آدمو بکشی تو برای اینکه چند تا احمق نادون خوششون بیاد انجامش میدی ؟؟؟ آره ؟؟ کوروش سرشو پایین انداخت .. گفتم اگر میخواستم بابت ترقه ببخشم ولی الان دیگه اصلا نمیبخشم ... از جام بلند شدم .. کوروش از ترسش دو قدم عقب رفت .. فهمید عصبانیمو میخوام تنبیهش کنم .. کمربندمو باز کردمو دوسرشو تو دست گرفتم .. بازوشو گرفتم کشیدمش جلو .. روی پام خمش کردم و زدم .. هشت نه دایی شد .. با هر ضربه که میزدم عذرخواهی میکردو آخ میگفت .. وقتی کارم تموم شد بلندش کردمو گفتم دیگه نشنوم همچین بهانه های بی خودی بیاری ! تو اتاقت میمونی .. اجازه نداری فعلا از اتاقت بیای بیرون ! با گریه گفت چشم .. از اتاق خارج شدمو رفتم سراغ دخترا .قبلش کمربندمو بستم ..تقه به درو رفتم داخل ... ترنم توی تختش نشسته بودو آرام دراز کشیده بود .. تا وارد شدم هردو از جاشون پریدن ...وسط اتاق ایستادم .. جایی که به هردو دید کامل داشتم .. دستامو تو جیب شلوارم کردم ... آرام بعد ترنم سلام کردن .. خیلی آروم و با مظلومیت ... با اخم جوابشونو دادم .. گفتم خوب ! حالا نتیجه کارتونو دیدید ؟؟؟ هان ؟ وقتی بهتون میگم مواظب خودتون باشید ... وقتی میگم یه بزرگتر همراهتون باشه ... وقتی به حرف پریوش گوش نمیدید ! به سمت ترنم اشاره کردمو گفتم حالا تو مریضی و بعد به آرام اشاره کردمو گفتم تو هم هر لحظه ممکنه تب کنی ! شما دیگه بچه نیستید که دقیق بهتون بگم چه کارایی رو نکنید ! چرا به حرف پریوش گوش ندادید ؟؟؟ جفتتونو تنبیه میکنم ! رفتم سمت میز آرام خط کششو برداشتم رفتم نزدیکش ... آرام خودشو جمع کردو گفت ببخشید داداش ... گفتم ببخشم ؟؟؟ حتما میبخشم ... اول تنبیهت میکنم بعد میبخشم ! دستاتو بگیر بالا ببینم ! آرام با التماس نگاهم کرد.. موهاش باز بودو کمی تو صورتش ریخته بود .. داد زدم دستات آرام ! دستای لرزونشو آورد بالا .. از دیدن دستاش که از ترس میلرزید قلبم گرفت ... دلم سوخت واسه این دختر .. همیشه همینطوره .. از بچگیش هر کاری میخواست میکردو بعد از ترس من میلرزید ... هیچوقت به احساسم بها ندادمو دلمو زیر پام گذاشتم و کاری که لازم بودو کردم .. این بارم چشمامو بستم تا به خودم مسلط بشم .. آروم چشمامو باز کردمو همونطور که با اخم نگاهش میکردم خطکشو بردم بالا و محکم روی دستش زدم ... یه آخ گفت که معلوم بود خیلی دردش اومده .... گفتم کف دستتو بگیر ! آروم دستشو برگردوند ... بدون اینکه اثری از رحم تو صورتم باشه زدم ... تو هر دستش هشت تا زدم ... محکم .. کف دستاش قرمز شده بود ... برگشتم سمت تارا .. از ترس یه قدم رفت عقب ... گفتم اما تو دختر خانم ! جنابعالی همین که مریض شدی و آمپول زدی کافیه .... ولی درمورد اینکه قبلا گلوت درد میکرده و هیچی نگفتی وضعیت فرق میکنه ... ترنم آهسته گفت درد نمیکرد به خدا بابا ... کمی میسوخت ... فکر نمیکردم حالم بد بشه ... ببخشید ... گفتم ببخشم ؟؟؟ چیو ببخشم ؟؟؟ یعنی تو نمیدونستی که گلوت میسوزه یعنی قراره مریض بشی ؟؟ چرا نگفتی ؟؟ هان ؟ برای اینکه هرچی خواستی بخوری ... هرکاری خواستی بکنی ! درسته؟؟؟؟ ترنم سرشو انداخت پایین ... گفتم از هر کاری بگذرم از این پنهون کاریت نمیتونم بگذرم ! دستاتو بگیر بالا!!! ترنم با گریه سرشو گرفت بالا و گفت ببخشید بابایی .. دیگه تکرار نمیشه ... گفتم میدونم تکرار نمیشه ... چون خودم مطمعن میشم که دیگه تکرار نشه !!! الانم شانس آوردی که آمپول زدی ! وگرنه میزدم پشتت ! .... دستاتو بگیر بالا ! زود ! آروم دستاشو بالا آوردو با گریه گفت ببخشید ... یه نفس عمیق کشیدم ... با سرکوب حس ترحم دستم بالا رفتو محکم زدم کف دستاش ... با هر ضربه ای که میزدم با مظلومیت آخ میگفت .. کارم که تموم شد گفتم دفعه بعد با کمربند خدمتتون میرسم ! تا دوهفته هم به استخر نزدیک نمیشید ! آرام سرشو آورد بالا و گفت داداش ... تا دوهفته دیگه آب خاک میگیره ... به تندی نگاهش کردم ... سرشو انداخت پایین .. گفتم دارم به هردوتون اخطار میکنم ! هر کسی رفت استخر شما دوتا اجازه ندارید بهش نزدیک بشید ! انگشتتونم به آب بخوره با کمربند من طرفید ! متوجه شدید ؟؟؟ هردو با گریه گفتن بله ... میدونستم که گریشون بخاطر خطکشی که خوردن نیست .. از محرومیت استخره ... گفتم یکی دوروز تو اتاقتون میمونید و استراحت میکنید ! متوجه شدید ؟ گفتن بله ... سرمو تکون دادمو از اتاق رفتم بیرون .. برگشتم تو سالن ... وقتی نشستم پریوش برام چایی آورد ... تشکر کردم .. تارا هم اومد بعدم آریا و شاهین دنبالشون آرشا و نادر .. نادیا و پروانه که خونه بودن هم اومدن .. این وسط ناتاشا تو اتاقش مونده بود ... فکر کنم میترسید بیرون بیاد .. کوروشو هم که تنبیه کرده بودم ... برگشتم رو به تارا و گفتم عزیزم فردا شما هم باید تو مجلس خواستگاری شرکت کنی .. تارا گفت منم باید باشم ؟؟ گفتم مسلما .. تو همسر منی و همه جا باید کنارم باشی ... گفت حتما .. فقط نمیدونم چی بپوشم .. گفتم یه لباس ساده و شیک .. گفت یه کتو شلوار سفید دارم .. لبخندی زدم ...سرمو کنار گوشش گرفتمو گفتم فقط زیادی خوشگل نکنی با عروس اشتباه بگیرنت ... تارا آروم خندید ...یه نگاه به آرشا که با سر پایین نشسته بود کردم ...گفتم آرشا ! برگشت نگاهم کردو گفت بله پسر عمو ؟؟ گفتم کتو شلوارتو که آوردن بپوش ببینم تو تنت ! آرشا یکم نگاهم کردو گفت چشم پسر عمو ... سرمو تکون دادمو گفتم خوبه ..
آرشا #
پسر عمو خیلی ازم عصبانیه .. میدونم بعد از اینکه آلاله بره حسابمو میرسه .. میدونم چکار کردم .. بهم اخطار کرده بود که رفتارم درست باشه ولی من با بی عقلی نتنها به حرفش توجهی نکردم بلکه سر میز غذا به خواهر بزرگترم بی ادبی کردمو احترامشو زمین گذاشتم .. کاری که پسر عمو رو خیلی عصبانی میکنه ... بابا هم ازاین کار بدش میاد .. تا حالا جرات نکردم سر میز همچین کاری رو جلوی بابا انجام بدم ... سر میز جلوی پسر عمو هم همینطور ولی این بار آلاله کاری کرد که نتونستم جلوی خودمو بگیرم .. خودم میدونم که اگر پسر عمو بخواد جواب بده راحت با دوتا جمله طرفو سر جاش میشونه ولی نتونستم جلوی دهنمو بگیرم و اینطور شد .. تمام مدتی که شام میخوردیم زیر چشمی به پسر عمو نگاه میکردم .. اخم داشت ولی بیش از حد آروم بود .. معلومه که تصمیمشو درمورد من و آلاله گرفته .. میدونم که حسابمو میرسه .. میترسم ... میترسم که علاوه بر این که یه کتک حسابی میخورم خواستگاری رو بهم بزنه یا یه کاری بکنه که داغم کنه ... همه مشغول غذا خوردن هستن ولی یه ذره از گلوم پایین نمیره ... شام که تموم شد پسر عمو از جاش بلند شدو بلافاصله همه بلند شدن .. پسر عمو با آلاله و تارا رفتن تو سالن .. همه پشت سرشون رفتن منم رفتم کنار نادر درست جایی که از همه مخصوصا پسر عمو دور بود نشستم .. انگار دور باشم پسرعمو کاریم نداره ... کمی که گذشت پسر عمو از جاش بلند شدو به آلاله گفت میشه صحبت کنیم ؟ آلاله سریع بلند شد .. پسر عمو بدون اینکه به من نگاه کنه گفت آرشا ! بیا دنبالم ! از ترس سکته کردم .. نکنه جلوی آلاله میخواد ... وای ! این تیر خلاصه برای من .. آلاله خیلی خوشحال میشه .. هیچ وقت بابا جلوی آلاله تنبیهم نکرده .. اگر پسر عمو بخواد جلوی آلاله منو تنبیه کنه .. چه کار کنم ؟؟؟؟ از جام بلند شدمو بی اختیار دنبالشون راه افتادم وقتی رفتن داخل اتاق منم پشت سرشون رفتم و درو بستم و کنار در ایستادم .. سرم پایین دستام پشتم ... پسرعمو اول با آلاله صحبت کردو بعدم به من دستور داد عذر خواهی کنم .. بااینکه ازم حمایت کرد ولی گفت که حتما به حسابم میرسه .. بعدم گفت برگردم اتاقمون ... سرمو پایین انداختمو گفتم چشم .. به سرعت از در رفتم بیرون .. از کنار سالن رد شدم رفتم سمت راه پله ها که آریا و شاهین صدام کردن و از ماجرا پرسیدن ... گفتم پسر عمو گفت برم اتاقم و سریع برگشتم سمت سوئیت .. وقتی تو اتاق رسیدم لبه تخت نشستم .. سرمو بین دستام گرفتم ..نمیدونستم ناراحت باشم یا خوشحال ... دراز کشیدم .. همینطور که خوابیده بودم ناخودآگاه دستمو بردم پشتم و پشتمو ماساژ دادم ... میدونم امشب ضربات ترکه میخوره درست همینجا ..حتما خیلی درد داره .. پسر عمو دست سنگینی داره .. اگر هم نخواد محکم بزنه بازم خیلی درد میاد .. به پهلو خوابیدمو خودمو تو اتاق روبه روی پسر عمو دیدم ... دیدم که سرزنشم میکنه بعدم ترکه رو برمیداره ... هربار که به اینجا میرسیدم جرات نمیکردم به بقیش فکر کنم ... تا اینکه آریا اومد داخل .. گفت داداش خواستتت اتاقش ! از جام بلند شدم ... سریع رفتم سمت اتاق پسر عمو .. در زدم گفت بیا تو .. رفتم داخل و درو بستم ... پسرعمو نگاهم کردو گفت بیا جلو ببینم ! رفتم جلو و با فاصله ایستادم ... پسرعمو شروع کرد به سرزنش کردنم ... میدونستم حق داره و حرفاش درسته ... سرم پایین بودو فقط گوش میکردم .. تا اینکه گفت بیا جلوی میز ! شلوارت رو پاهات ! یه آن انگار آب یخ ریختن روی سرم ... شلوارم .. یعنی میخواد درست حسابی از خجالتم دربیاد ! با ترس رفتم جلوی میز .. شلوارمو باز کردمو انداختم روی پاهام و خم شدم .. آرنجام روی میز بودو پیشونیمو چسبونده بودم به میز ... التماس کردم ببخشه ولی پسر عمو ترکه به دست اومد پشتم و اولین ضربه رو بی معطلی محکم زد .. از دردی که تو تنم پیچید یه آخ بلند گفتم .. پسر عمو گفت صدات درنیاد ! بعدم زد .. طوری لبامو چسبونده بودم به هم که لبام درد گرفته بود ولی چاره ای نداشتم .. اگر صدام درمیومد یا بیشتر کتک میخوردم یا محکم تر ... نمیدونم چند تا شد .. تا اینکه دست نگه داشت .. ترکه رو انداخت روی میز جلوی چشم من ... از دیدنش بدنم میلرزه .. با این سن چشمم به این ترکه میوفته احساس میکنم خودمو خیس کردم ... پسر عمو برگشت پشت میزشو به تندی گفت بلند شو .. اونقدر درد داشتم که نمیتونستم بلند شم .. برای همین به دستام فشار آوردمو به زور از جام بلند شدم . دلم میخواست گریه کنم ولی جرات این کارم نداشتم .. پسر عمو با تشر گفت شلوارتو درست کن ! تازه فهمیدم که با لباس زیر جلوی پسر عمو ایستادم .. با خجالت سریع شلوارمو بالا کشیدمو مرتب کردم .. سرم پایین بود .. از خجالت شرم و ترس ... پسر عمو دوباره سرزنشم کردو گفت اگر دوباره تکرار بشه باهمین ترکه به حسابم میرسه واین بار شدید تر .. میدونم که چون خواستگاری در پیشه زیاد نزد .. حتی فکر میکنم مثل دفعات پیش زیا محکم هم نزد ولی خیلی درد داشتم .. بعدم مرخصم کرد .. لنگون لنگون رفتم سمت در که یهو از پشت سر صدام کرد ... گفت اگر بخوای خودتو به موش مردگی بزنی دوباره به حسابت میرسم ! گفتم بله پسر عمو و از در پریدم بیرون .. پشت در آریا و شاهین ایستاده بودن .. آریا اومد جلو و کمکم کرد بریم سمت اتاق . نادر هم اومد . با هم حرف میزدن ولی من انگار گنگ بودم .. هنوز از بلایی که تو اتاق پسر عمو سرم اومد تو هپروت بودم تنها چیزی که میفهمیدم دردی بود که از پشتم شروع میشد و تو پاهام میپیچید ... رفتیم تو اتاق ... رو شکمم خوابیدم .. آریا همینطور بهم حرف زدو سرزنش کرد .. میدونستم درست میگه برای همین سرمو تو بالش کردمو گریه کردم .. خجالت میکشیدم از اینکه مثل بچه ها بعد از تنبیه و کتک خوردن از داداشم گریه میکردم... شاهین بهش گفت بسه دیگه و اومد لبه تخت نشست .. گفت بذار ببینم ! خودش آروم دستشو آوردو به سختی دگمه شلوارمو باز کردو کشید پایین ... با دیدن پشتم گفت رئیس چطور زده که پشتت اینطور شده ؟ گفتم بهم گفت شلوارمو بندازم رو پاهام .. آریا گفت برای همین اینطور شده .. شاهین گفت بازم محکم نزده .. اگر محکم میزد خونین مالین میشد .. برام چرب کردو با کمک آریا یه شلوار راحتی پام کردن ... بعدم خوابیدم .. صبح که چشمامو باز کردم خیلی درد داشتم .. انگار پف کرده بودن .. شاهین گفت با آب سرد بشور تا پفش بخوابه ! اینطوری همه میفهمن که تا صبح گریه کردی ! سرمو انداختم پایین ... فهمیدم که صدای گریمو شنیدن ..با اینکه خجالت میکشیدم ولی آریا و شاهین برادرام بودن .. بازم جلوشون راحت تر بودم .. دستو صورتمو شستمو رفتم سر میز .. با آریا و شاهین نشستیم تا پروانه اومد .. بهم نگاه کردو گفت چشمات چرا اینقدر قرمره و پف کرده ؟؟ سرمو انداختم پایین .. پروانه خندیدو گفت چرا خجالت میکشی ؟؟؟ این وضع برای همه ما پیش اومده ... خجالت نداره ! بعدم رفت سمت آشپزخونه و با چند تیکه یخ برگشت .. داخل یه نایلون گذاشته بودو یه حوله کوچیک دورش پیچیده بود .. گفت یکم رو چشمات بذار پفش میخوابه گفتم ممنونم .. پروانه هم با لبخندجواب داد .. نادیا و نادر هم اومدن نشستن ... اونا صورت منو دیدن ولی چیزی نگفتن .. میدونستن چه خبره ... خوب ... ما الان یه خانواده ایم ..درست مثل خواهر برادرای پشت سرهم ... تو خانواده ها هم وقتی یکی از بچه ها رو پدر تنبیه میکنه بقیه بهش حرفی نمیزنن فقط با نگاه باهاش هم دردی میکنن .. گاهی هم با یه کمک کوچیک بهش دلداری میدن .. الان وضعیت ماهم همینطور شده ... همه ما بچه های خونه ایم و پسر عمو بابامون ... تارا هم مامانمون شده با همون مهربونی و محبتش .. گاهی سعی میکنه مارو از کمربند پسر عمو که بابامونه نجات بده ... البته گاهی موفق میشه ولی بیشتر مواقع نه ... خلاصه اینکه هرکسی یه جوری بهم دلداری داد تا اینکه پروانه گفت مثل اینکه ترنم تب کرده و رضا قراره بیاد ... نادیا یهو از جاش بلند شدو رفت سمت اتاقش .. آریا و شاهینم رفتن سمت اتاق دخترا .. خواستم باهاشون برم که شاهین با اخم گفت بشین ! میخوای دوباره عصبانیش کنی ؟؟؟ نشستم تا پسرا رفتن و برگشتن .. شاهین گفت رئیس گفت ما بخوریم تا بیاد ... همین موقع دکتر هم اومدو از دور سلام علیک کردو رفت سمت اتاق آرام .. یک ربعی گذشت .. منم مرتب یخ رو روی صورتم گذاشتم ... تا اینکه دکتر با پسر عمو اومدن ... سلام کردم. پسر عمو با اخم جوابمو داد ... نادیا هم اومدو رضا رو بغلش کردو بوسید .. که صدای پسر عمو هم دراومد .. همه خندشون گرفته بود .. نادیا اومد سر میز نشست .. دکتر گفت تا شما میخورید من با آشا یه صحبتی میکنم ... بعد رفت سمت پله ها و گفت آرشا بیا ببینم ! بلند شدم و رفتم سمت اتاقمون .. وقتی رفتیم داخل گفت شلوارتو باز کن و بخواب ! یکم نگاهش کردم بعد شلوارمو باز کردم روی تختم خوابیدم .. رضا شلوارمو پایین کشیدو جای ترکه ها رو نگاه کرد .. گفت خوبه ... به موقع شاهین برات پماد زده ... گفتم بله .. رضا گفت مواظب رفتارت باش آرشا ! فکر نمیکردم که وضعت این باشه ... فکر میکردم الان پشتت همه زخمیه ! حتما آراز محکم نزده .. بلند شدم شلوارمو درست کردم .. رضا بدون اینکه نگاهم کنه گفت بخاطر رفتارت سر میز و بی ادبیت به خواهرت انتظار داشتم پوستتو بکنه ولی انگار رحم کرده .... توصیه میکنم تا مدتها دست از پا خطا نکنی ! وگرنه تلافی این بارم سرت درمیاره ! گفتم بله دکتر .. لبخندی زدو گفت عیبی نداره .. میری خواستگاری یادت میره .. بعدم خندیدو رفت ... منم دنبالش .. سینا اومدو شاهین گفت بریم .. با پسر عمو خداحافظی کردیمو رفتیم سمت در پسر عمو صدام کرد برگشتم سمتش و ایستادم .. پسر عمو گفت امروز ساعت 4 کاراتو جمع کرده باشی ! باید بریم برای کتو شلوارت ! گفتم چشم بعدم خدا حافظی کردم و رفتم سمت در .. سینا جلوی در بود ... سوار شدیم .. شاهین جلو و ما دو تا عقب ... شانس آوردیم ماشین سینا بزرگه راحت نشستیم .. به سختی نشستم .. سینا از آینه نگاهم کردو گفت چی شده آرشا ؟ مریضی ؟؟ انگار درد داری ... گفتم نه ... چیزی نیست ... یهو شاهین شروع کرد به تعریفو گفت هیچی نشده فقط یه کتک حسابی خورده ! بعدم کل جریانو گفت ... سینا از آینه نگاهم کردو بعد با تعجب برگشت سمتمو نگاهم کردو گفت واقعا ؟؟؟؟ اونوقت هنوز زنده ای تو ؟؟؟ سرمو انداختم پایین .. سینا خندیدو گفت چه جراتی داری تو پسر ! من بودم خودم زمینو میکندم میخوابیدم توش تازه خاکم میدادم روم ! شاهین گفت دقیقا ! همینطور رفتیم سمت شرکت و تا اونجا درمورد من حرف زدنو منم از خجالت کتکی که خوردم سرم پایین بود ...وقتی رسیدیم شرکت با سینا رفتیم اتاقمون .. تا عصر مشغول کار بودیم .. منم هر ده دقیقه از جام بلند میشدم و مینشستم ... پشتم درد میکرد .. با خودم میگفتم مراسم خواستگاری چطور میخوام یک ساعت بشینم ؟؟ وقتی نمیتونم بلند بشم .. تا اینکه ساعت نزدیک 4 شد از هولم زودتر رفتم سمت پارکینگ .. کنار ماشین پسر عمو ایستادم .. تااینکه پسر عمو اومد ..سلام کردم .. خیلی خشک جوابمو دادو گفت بشین ! خودشم نشست پشت فرمون . راه افتادیم سمت فروشگاه کتو شلوار .. فروشگاه بزرگی که هر دو سه ماه کالکشن جدید داشت و هر ماه برای پسر عمو کتو شلوارای جدید میفرستاد .. بیشتر مدیرای شرکت از این فروشگاه کتو شلوار میگرفتن .. البته از طرف شرکت مبلغی کمک هزینه خرید کتو شلوار به مدیرا داده میشد .. وقتی رسیدیم مدیر فروشگاه اومد استقبالو بعد پسر عمو رفت سمت اتاق پرو .. روی مبل نشست و برای من سفارش کتو شلوار داد .. من که اصلا کتو شلوار دوست نداشتم ولی مجبور شدم دستور پسر عمو رو اطاعت کنم ..چندین دست کتو شلوار امتحان کردم .. هیچ کدوم را نپسندیدم تا اینکه یه کتو شلوار سبز برام آوردن که زیاد رنگش روشن نبود ولی پیراهن سرش مشکی بود .. خیلی خوشم اومد .. پسر عمو گفت نه ... پیرهنشو عوض کنید ! کسی که همراهم بودو کمک میکرد رفت تا رنگای دیگه رو بیاره .. منم لباس پوشیده ایستاده بودم .. پسر عمو گفت پیرهن تیره برای مراسم خوب نیست .. سرمو پایین انداختم .. فهمید که همینو میخوام .. یک باره گفت برو درش بیار ! با خودم گفتم دیدی عصبانی شد !!!! با التهاب و نگرانی درش آوردمو لباس خودمو پوشیدم .. پسر عمو بلند شدو رفت سمت در .. مدیر فروشگاه اومد جلو گفت درخدمتم جناب مهندس .. پسر عمو باهاشون صحبت کردو به من اشاره کرد بریم .. نفهمیدم چی بهشون گفت .. خداحافظی کردمو از فروشگاه بیرون اومدم ... سوار ماشین شدیمو راه افتادیم .. وقتی رسیدیم خونه پسر عمو ازپله ها بالا رفتو وارد خونه شد منم پشت سرش .. رفتم سمت سوئیت .. آریا اومده بود .. شاهینم بعد ما رسید .. لباسامو عوض کردمو رفتیم تو سالن .. تو سالن نشستیم شروع کردیم به صحبت .. آریا گفت کتو شلوار خریدی ؟ ماجرا رو براشون گفتم .. شاهین گفت واقعا تو نمیفهمی ؟؟؟ بعد از اینهمه دسته گل آب دادن بازم رفتی گند زدی ؟؟؟ سرمو انداختم پایین ... آریا گفت داداش سلیقش خیلی خوبه .. مطمعن باش برات کتو شلوار مناسبو انتخاب میکنه .. چرا اعتراض کردی ؟؟؟ گفتم نمیدونم ... همینطور نشسته بودیم که تارا اومد بعدم پسر عمو اومد و نشست .. کمی با تارا صحبت کردو بعد روبه من کرد و گفت کتو شلوارا رو که آوردن بپوش ببینم ! یه آن نگاهش کردم .. با تعجب گفتم چشم ..فکر میکردم از خرید کتو شلوار منصرف شده .. ولی انگار نه ...شاهین بهم نگاه کردو آروم زیر لبی گفت خوش بحالته پسر !! جواب ندادمو سرمو انداختم پایین ... هنوز پسر عمو باهام سرسنگینو سرده ولی کارای مربوط به منو پشت گوش نمیندازه .. احساس میکنم مثل آرام باهام رفتار میکنه ... همینطور که همه باهم صحبت میکردن پریوش اومدو گفت از مزون براتون لباسارو آوردن ... فروشگاه یه مزون داشت که باهم کار میکردن و کتو شلوارای پسر عمو رو از مزون براش میاوردن ... البته اکثر مواقع .. پسر عمو گفت پاشو برو کتو شلوارتو بپوش ! بجم ! گفتم چشم و بلند شدم ...
شاهین #
همینطور که نشسته بودیم توی سالن آرشا ساکت نشسته بود ... همه باهم صحبت میکردن ولی آرشا ساکت بود .. اصلا شبیه کسی نیست که نزدیک مجلس خواستگاریشه ... همش نگاهش میکردم و میدیدم که رئیس هم حواسش بهشه ... انگار نگرانه بیشتر تا عصبانی ... همینطور که همه حرف میزدن پریوش اومدو گفت کتو شلوارا رو آوردن .. رئیس به آرشا گفت برو کتو شلوارتو بپوش بیا ! بجم ! آنچنان با تحکم گفت که آرشا از جاش پرید ... آرشا بلند شدو رفت سمت پریوش ... رئیس یه اشاره به آریا کردو آریا هم از جاش بلند شد ... رفت سمت آرشا و کمک کرد یه سری پاکت و کتو شلوار رو برداشتن و رفتن سمت سوئیت .. آروم از جا بلند شدم رفتم .. همینکه وارد شدم آرشا داشت کتو شلوارشو میپوشید .. یه کتو شلوار سبز تقریبا تیره ... با یه پیرهن مشکی ... انگار من زودتر دیدمش ... با تعجب گفتم این پیرهن که مشکیه !!! آرشا با تعجب برگشت سمت لباسا و پیرهنو نگاه کرد .. گفت پسر عمو همینو گرفته برام ؟؟؟ گفتم مشکی ؟؟؟ گفت آره .. این کتو شلوار پیرهن مشکی داشت و من خوشم اومد ... ولی پسر عمو گفت که این مجلس جاش نیست ... بعدم دید من دمق شدم عصبانی شدو گفت بریم .. فکر کردم قضیه کتو شلوار کنسل شده .. پیرهنو دادم بهش گفتم بپوش ! گفت پسر عمو عصبانی میشه ! گفتم اگر نمیخواست نمیگفت برات بیارن ! پس بپوش ! رئیس همیشه طبق هنجارا رفتار میکنه ولی گاهی همچین ناهنجار میشه که همه رو شکه میکنه .. یه نگاه به آریا کردم که طبق معمول بی خیال به دیوار تکیه داده بود ... آریا با یه لبخند حرفمو تایید کرد .. آرشا با شوق پوشید ... بعدم کتشو تنش کردو کروات زمینه سبزشو زد .. اونقدر بهش میومد که دهن منو آریا باز موند ... گفتم عالیه ! آریا اومد جلو و شونه آرشا رو گرفتو به سرعت به سمت خودش چرخوندش ... یه لبخند زدو گفت روژیار عاشقت بود عاشق ترم میشه ! چه شود ! چقدر سر این موضوع کتک بخوری ! آرشا لبخند رو لبشو جمع کردو گفت چرا ؟؟؟ آریا بهم نگاهی کردو گفت طبق تجربه بهم ثابت شده که وقتی یه خوشگله عاشقت باشه به کارایی وادارت میکنه که به یه کتک مفصل ختم میشه ... آرشا تازه منظور آریا رو فهمیدو سرخ شد .. سرشو انداخت پایین ... بلند شدم رفتم سمت در .. گفتم برو .. رئیس منتظره ببیندت ! آرشا باهام اومد سمت سالن .. آریا پشت سرمون .. توی سالن که رسیدیم رئیس سرشو سمت ما چرخوند ... تارا یهو از جاش بلند شد .. نادیا و پروانه حتی نادر خیره نگاهش کردن .. تارا گفت وای ! چه تیپی ! ... پسرم این هنوز خواستگاریه ! تا عروسی خیلی مونده ! همه زدن زیر خنده ... رئیس یهو از جاش بلند شدو اومد سمت ما ... خنده روی لب آرشا خشک شدو خودشو جمع کرد .. سرشو انداخت پایین .. رئیس درست روبه روی آرشا ایستاد .. یکم اخم داشت .. انگشتشو گذاشت زیر چونه آرشا و سرشو بالا گرفت گفت با این تیپ سرت باید بالا باشه ... بعد یقه کتشو گرفتو کمی مرتبش کرد .. بعدم رفت پشت سرشو نگاهش کرد .. گفت خیلی خوبه ! همینو میپوشه ... بعدم رفت سرجاش نشست ... همه شروع کردن به تعریف ... تارا برگشت سمت رئیسو گفت ولی یه چیزی عزیزم ؟؟؟؟ پیرهن مشکی ... خوب .. رئیس نگاهش کردو گفت مشکی باشه .. مگه مشکی رنگ نیست ؟؟؟ گفت آخه داماد ... رئیس نگاهش کردو گفت خوبه ! از جاش بلند شدو نگاهش کرد .. آروم گفت وقتی اینهمه اذیتش کردن نمیخوام غصه لباسم رو دلش بمونه .. با خودم فکر کردم برخلاف اینکه رئیس به نظر خیلی بی رحم میاد ولی خیلی مهربونه .. هرجایی که بشه از همه حمایت میکنه ..بعدم رفت سمت اتاقش .. فردا روز مهمی برای آرشاست .. برگشتم رو به آرشا که خوشحال بود ..
آراز #
وقتی لباسارو آوردن به آرشا گفتم بره بپوشه... به آریا هم اشاره کردم که بهش کمک کنه ... شاهینم که یواش رفت سمت سوئیت .. تارا نگاهم کردو گفت حالا چه رنگی خریدی ؟؟؟ میدونم که خوشگله ... گفتم الان میبینی ...تارا خودشو بهم چسبوندو گفت خودتو میگم ... اونو که میدونم حتما قشنگه ... گفتم یه کتو شلوار مشکی با راه راه های سفید ظریف توشه .. هنوز نپوشیدم .. تارا گفت دلم میخواد تو تنت ببینم ... گفتم باشه .. آرشا با دوتا پسرا اومد .. انگار داماده و دوتا پسرا پسرا پشت سرش ساقدوشاشن ... خیلی خوش تیپ شده ... تارا از ذوقش از جاش بلند شدو کلی ازش تعریف کرد ... رفتم جلو ... آرشا سرشو انداخت پایین .. انگشتمو زیر چونش گذاشتمو سرشو آوردم بالا .. احساس کردم هم خجالت کشیده هم ترسیده .. انگار هنوز بخاطر کتکی که خورده ازم میترسه ... احساس میکنم آرشا برادر کوچکترم نه پسرمه ! احساسی که به آرام دارم به آرشا دارم ...به نظرم آرشا یکم بی پناهه .. میخوام بذارم همونی که میخواد بپوشه ... برگشتم سمت اتاقم ... تارا کنارم ایستادو آروم گفت ولی پیرهن مشکی ... تارا هم فکر میکرد پیرهن مشکی برای مراسم خواستگاری مناسب نیست ولی من میخوام پشتش وایسم تا کاری که میخواد بکنه ... تا اونجایی که برای کسی ضرر نداشته باشه ... برگشتم سر کارم توی اتاق ... فردا میخوام ظهر برگردم خونه ... باید کارامو انجام بدم ... تا موقع شام کارامو انجام دادم ..موقع شام همه سر میز بودن ... حتی دخترا .. به نظرم ترنم حالش بهتر بود ... بعد شام بدون هیچ حرفی دوباره برگشتم اتاقم .. تا ساعت 11 .. که تارا اومد .. بلندشدم کارامو انجام دادمو با تارا رفتم توی تخت .. بغلش کردمو خوابیدم .. تارا آروم گفت کتو شلوارتو نپوشیدی ... گفتم میدونم .. یکم کارام طول کشید ...ببخشید .. تارا سرشو بیشتر تو سینم فروکردو خوابیدیم ... نمیدونم چقدر از شب گذشته بود که یهو صدای در بلند شد .. یکی تند تند به در میزد ... از جام بلند شدمو سریع رفتم سمت در ... درو باز کردم ... تارا هم با نگرانی پشت سرم بلند شد .. آرام پشت در بود درحالیکه صورتش پر از اشک بود .. صداش درنمیومد ... فقط هق هق میکرد .. کشیدمش تو بغلم گفتم چی شده عزیزم ؟؟ آرام گفت داداش ..ترنم ... سریع آرامو از بغلم جدا کردمو رفتم سمت اتاقشون .. ترنم صورتش بی رنگ بودو نفس نفس میزد ... اونقدر داغ بود که نمیشد بهش دست زد .. تارا پشت سرم اومد ... دیگه نتونستم صبر کنم بغلش کردمو سریع بردمش توی حمومو گذاشتمش توی وان ... درست مثل آرام که تب کرده بود ... به تارا گفتم به رضا زنگ بزن ! سریع ! تارا دوید توی اتاقمونو و گوشیشو آوردو زنگ زد .. رضا هم فقط گفته بود اومدم .. تارا اومد توی حموم .. کم کم آب ولرمو روی بدنش میریختم ...ترنم میلرزید .. تارا همونطور که گریه میکرد بهم کمک میکرد .. گفتم یه حوله بیار ! ... شروع کردم به درآوردن لباسای خیسش ... تاپ و بعد شلوارکشو ... تارا حوله آورد پیچیدم دورش ... بلندش کردم ... آرام همچنان گوشه اتاق ایستاده بود ... ترنم رو خوابوندم روی تخت .. یه نگاه به آرام کردمو گفتم ترنم که حالش خوب بود چی شد ؟؟؟؟ آرام با ترس نگاهم کرد ... فهمیدم یه کاری کردن ... با تحکم گفتم الان میری اتاق پروانه و پیشش میخوابی ! فردا باهات کار درارم ! آروم گفت چشمو رفت ... برگشتم سمت ترنم .. تارا خشکش میکرد ... گفتم زود لباس زیر خیسشو در بیار ! تارا یه نگاه بهم کرد .. گفتم دخترمه ! مطمعن باش بهش نگاه نمیکنم ! کمکت میکنم تو لباساشو دربیار ... سرشو تکون دادو من ترنم رو بلند کردم .. رومو برگردوندم تا تارا لباس زیرشو در آوردو بعد با کمک من یه تاپ تنش کرد ... بعدم همینطور شرتشو عوض کردیم .. تا اینکه رضا اومد ... معاینش کرد ... شروع کرد سریع یه آمپول آماده کردو تزریق کرد .. بعد یه سرم براش وصل کرد .. بعدم چند تا آمپول توی سرمش ریخت .. بعد از جاش بلند شد .. با اخم بهمون نگاه کردو گفت چکار کرده که اینطور شده ؟ حتما دوباره سرما خورده یا یه چیزی خورده که براش بد بوده ! خیلی بد ! گفتم نمیدونم ولی هرچی هست آرام میدونه ... اونم ترسیده بود فرستادمش پیش پروانه ... خوب ... فردا صبح میفهمم چی شده .. اونوقت من میدونمو این دوتا ! رضا گفت آروم باش آراز ... باید خیلی مواظبش باشید ... امشب که گذشت خطر رفع میشه ...به ساعت نگاه کردم حدود 5 صبح بود .. روبه تارا که نگران با چشمای اشکی به ترنم نگاه میکرد گفتم عزیزم .. برو بخواب ... خسته ای ... گفت فقط سرم گیج میره .. گفتم باشه .. برو بخواب ... بعدم بلند شدم بازوشو گرفتم و بردمش توی اتاق خوابوندمش ... همینطور که خوابیده بود بهش نگاه کردم .. چرا این روزا اینقدر زود خسته میشه و ضعف میکنه ؟؟؟ ... چرا به نظر رنگ پریده میاد ... نگرانشم .. این حالتا چقدر برام آشناست ... نکنه ..... واقعا ؟؟؟؟؟ وای خدا ! ناخودآگاه لبخندی رو لبام نشست ... نکنه .....



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴ | 11:50 | نویسنده : مریم |

آراز #

همینکه پشت فرمون نشستم به سمت خونه عمو حرکت کردم ... با اینکه صبح بود و خیابونا نسبتا شلوغ ولی زود به خونه عمو آرمان رسیدم ... درکه زدم مستخدم درو باز کردو رفتم داخل .. لاله خانم به پیشوازم اومد .. عمو پشت سرش توی سالن ایستاده بود .. سلام کردم اول لاله خانم جواب دادو اومد جلو و منو بوسیدو گفت ممنونم بابت زحمتی که دیشب کشیدی ... متشکرم ...گفتم خواهش میکنم ... کاری نکردم .. لاله خانم با همون وقار همیشگی خودش لبخندی زدو رفت کنار .. سمت عمو رفتم و سلام کردم ... عمو باهام دست دادو حالمو پرسید ... تشکر کردم .. باهمون رفتار جدیش گفت بریم اتاقم .. گفتم بله عمو جان .. عمو رفت داخل اتاق کارشو منم دنبالش رفتم ..درو پشت سرم بستم .. عمو اشاره کرد و گفت بشین پسر جان .. خودش هم نشست .. روبه روی عمو نشستم .. عمو گفت خوب ... چه خبر ؟؟؟ و احوال همه رو تک به تک پرسید .. جواب دادمو تشکر کردم ... یکم از این درو اون در صحبت کردیم .. بعد درمورد خواستگاری ... شرایط و صحبتایی که عمو تو جلسه خواستگاری میخواست بگه .. حرفامون که تموم شد یکم مکث کردمو گفتم عمو جان میخوام یه چیزی از شما بپرسم .. از این نظر که به کارم مطمعن بشم .. نه اینکه به حرف شما شک داشته باشم .. عمو یکم رو مبل لم دادو گفت بگو .. گفتم از روزی که آرشا رو دیدم شما اختیارشو به من سپردید .. مسئولیت کار و زندگیشو به من دادید .. میخواستم بدونم و مطمعن بشم که کاملا درست متوجه شدم و اگر تغییری تو تصمیمتون ایجاد شده در جریان باشم .. عمو اخماشو تو هم کردو گفت یاد ندارم که تصمیممو تو کل زندگیم تغییر داده باشم .. وقتی این تصمیمو گرفتم مطمعن بودم .. الانم مطمعنم ! نکنه فکر کردی چون پیر شدم یادم میره چه حرفی زدم ؟؟ هان ؟؟ دیدم عمو عصبانی شد .. مطمعن شدم که عمو رو تصمیمش مصممه ... عمو یکم با اخم نگاهم کردو گفت تو آدمی نیستی که تا از چیزی مطمعن نباشی انجامش بدی ! بگو چی اذیتت میکنه که اول صبح اومدی اینجا تا مطمعن بشی ؟؟ گفتم راستش .. ازدواج آرشا ... گفت درمورد ازدواجشم همینطور .. من حرف های کلی و تصمیمات کلی رو با مشورت با لاله گرفتم .. همه اونارو هم بهت انتقال دادم .. گرچه روز خواستگاری خودم در موردشون با مولایی صحبت میکنم ولی بقیش با خودته !! هیچ کسی هم حق دخالت نداره ! حتی آلاله ! اگر آلاله اینجاست فقط خاطر اینه که تنها خواهر آرشاست وگرنه اونم اجازه دخالت تو تصمیم تورو نداره ! عمو خیلی باهوشو تیزه .. درست مثل پدرم .. خوب متوجه شد که از کجا مطمعن نیستم و مستقیم بهش اشاره کرد .. سرمو پایین انداختمو یکم فکرکردم بعد سرمو گرفتم بالا و گفتم بله عمو جان .. مطمعن باشید .. عمو گفت آراز ! تو برای من پسر ارشیا نیستی ! پسر ارشد خودمی ! میخوام آرشا همیشه زیر بالو پر تو باشه مثل آریا ... ولی یه خواهش دیگه هم ازت دارم .. گفتم بفرمائید عمو جان ! عمو نگاهم کردو گفت میخوام به عنوان برادر بزرگتر هم با آلاله رفتار کنی .. میدونم اخلاق آلاله چطوریه .. یکم تنده یکم جیغ جیغوئه . یکم با هیجان کارارو پیش میبره .. ولی آخرش یه دختر بچست .. احتیاج به یه برادر بزرگتر پر قدرت ، با شخصیت قوی داره که هواشو داشته باشه و کنترلش کنه ..میخوام این کارو هم برام انجام بدی ! گفتم اما ایشون از من بزرگتره عمو جان ! عمو نگاهم کردو گفت تو میدونی چی میگم ! از نظر سنی ممکنه ولی مطمعنم از همه نظر ازش بزرگتری .. میخوام مواظبش باشی و اگر جایی لازم شد گوششو بکشی ! هرطور خودت میدونی .. گفتم عمو جان .. عمو آرمان نگاهم کردو گفت نگفتم کتکش بزنی پسر جان که اینطور نگاهم میکنی ! گرچه اگر لازم باشه خودم اینکارو میکنم .. اخلاقش طوریه که لازمه گاهی یکی کنترلش کنه پس سعی کن کاری کنی که ازت حساب ببره .. در این مورد هم از طرف من اختیار تام داری ! گفتم چشم عمو جان .. عمو بلند شدو گفت بریم صبحانه بخوریم ... گفتم پس عمو جان با اجازتون مرخص میشم ..عمو گفت بیا فعلا بریم صبحانه بخور بعد میری ... گفتم ممنونم عمو جان .. قبل از اومدن خوردم .. الانم باید زودتر برم شرکت .. کارا زیاده .. عمو نگاهم کردو گفت کاش آرشا هم مثل تو اینقدر مسئولیت پذیر بود .. گفتم هست .. اگر بهش سخت بگیری کارشو درست انجام میده .. شما طی این سالها مثل یه پسر بچه باهاش رفتار کردیدو شخصیتش اینطور شکل گرفته .. ولی مطمعن باشید حواسم بهش هست .. کم کم درست میشه .. عمو آروم به بازوم زدو گفت آرشا از اولم به یکی مثل تو نیاز داشت .. به یه برادر بزرگتر که به راهش بیاره ... لبخندی زدمو عمو از در اتاقش رفت بیرون.. وقتی رفتیم تو سالن با عمو دست دادمو لاله خانمو بوسیدم و خداحافظی کردم که یهو یه صدای ظریف زنانه ای از پشت سر سلام کرد .. صدایی که درسته خیلی ظریف بود ولی ازش معلوم بود صاحبش یه شخصیت محکم و قوی داره .. برگشتم نگاهش کردم ... یه خانم نسبتا تپلی دیدم که روی پله ها ایستاده و خیره نگاهم میکنه .. از روی شباهتش به لاله خانم فهمیدم آلالست .. درسته ظاهرش به لاله خانم شبیه بود ولی لحن و طرز ایستادنش شبیه عمو آرمان بود .. عمو آرمان جوابشو داد ... آلاله مستقیم به من نگاه میکرد .. با لبخند سلام کردم و صبح بخیر گفتم ... لاله خانم رفت جلو و کنار آلاله ایستاد ... با لبخند گفت دختر بزرگم آلاله ... بعد به آلاله گفت ایشون آراز خان پسر ارشد عمو ارشیا هستن .. همون جنتلمنی که همیشه ازش برات تعریف میکردم .. رفتم جلو دستمو دراز کردم تا باهاش دست بدم .. آلاله همونطور که خیره نگاهم میکرد باهام دست داد .. گفتم البته نیازی به معرفی این بانو نبود .. از زیباییشون که خیلی شبیه شما هستن متوجه شدم آلاله خانم هستن .. آلاله بدون اینکه پلک بزنه گفت آلاله .. نیازی به خانم نیست .. همینطور که دستمو تو دستش محکم گرفته بود گفت شما هم درست شبیه جوونیای عمو ارشیا هستید .. از رو عکساشون شناختمتون .. البته خوش تیپتر و جنتلمن تر ... آروم همونطور که دستش تو دستم بود کشیدمش سمت خودم .. آلاله بدون اختیار اومد از پله ها پایین و درست روبه روم ایستاد ... قدش برای خانم بلند بود ولی از من کوتاه تر .. لبخندی زدو گفت اگر بچه نداشتم شاید تو ازدواجم تجدید نظر میکردم ... واقعا از همچین جنتلمنی نمیشه گذشت .. تا حالا ندزدیدنتون خیلی حرفه و بعد خندید .. مامانش هم خندیدو به عمو آرمان نگاه کرد .. عمو آرمان اخماش از حرفای آلاله تو هم بود ... لاله خانم به آلاله با لبخند گفت آلاله جان ... بسه مامان ...ایشون هنوز با اخلاق تو آشنا نیستن ... برداشت دیگه ای میکنن ... لبخندی زدمو گفتم این صحبتا رو پای تعریف یه بانوی زیبا میذارم ...و البته که همچین بانویی هیچوقت خودشونو در سطح آقایون پایین نمیارن ! آلاله چشمکی زدو گفت بستگی به آقاش داره ... بعدم زد زیر خنده .. وقتی میخنده خیلی بانمک تر میشه ... از رفتارش و طرز شوخی کردنش معلومه خیلی به خودش اعتماد داره و اینکه شخصیتش طوریه که میخواد همه رو به بند بکشه ... همین موقع از بالای پله ها صدای مردونه ای اومد .. گفت سلام .. صبح همگی بخیر ... لاله خانم برگشت سمت صدا و گفت سلام .. صبح شما هم بخیر ... فهمیدم کیارشه .. کیارش سریع از پله ها اومد پایینو اول با لاله خانم و بعد با عمو آرمان دست دادو سلام احوال پرسی کرد ... بعد کنار آلاله ایستادو گفت منم بازی ! از طرز صحبت کردنش خندم گرفت ... آلاله دستشو از دستم درآورد ... به عبارتی دستمو ول کرد .. برگشت رو به کیارشو گفت همسرم .. کیارش ... ایشونم پسر عموی عزیزم .. آراز پیرنیا ! بعد با افتخار بهم نگاه کرد .. انگار داشت پز منو به شوهرش میداد .. دستمو بردم جلو و باهاش دست دادم .. کیارش نگاهم کردو گفت از عکسی که ازتون دیدم هندسام ترید ! لبخندی زدمو گفتم نظر لطفتونه ولی ... آلاله پرید وسط حرفمو گفت زیباییه ایشون فامیلیه ... میبینی چقدر به بابا شبیهه .. اون عکسایی که دیدی عکس پدرشونه ... عموی من ... ارشیا پیرنیا .. گفت واقعا ؟؟؟ ولی چقدر شباهت ؟؟؟ عمو آرمان که دیگه جوش آورده بود گفت بسه دیگه ! اینقدر پسر منو اذیت نکنید ! برید سر میز ! صبحانه !! بجمبید ! آلاله کمی خودشو جمع کردو گفت بابایی ... داریم صحبت میکنیم ... عمو آرمان گفت تا صدای منو درنیاوردی برو سر میز دختر ! زود ! شوهرتم باخودت ببر !! کیارش دست آلاله رو گرفتو گفت بریم عزیزم ... باباتو عصبانی کردی باز ؟؟ بریم ! بعدم رفتن ... لاله خانم هم گفت قبلا که آلاله اینجا بود هرروز صبح همین برنامه رو داشتیم ... بعدم گفت بفرمائید ... خودشم رفت سمت میز تا از مهموناش پذیرایی کنه ... عمو نگاهم کردو گفت من از طرف این دختر عذر میخوام ... لبخندی زدمو گفتم چرا عمو جان ؟ آلاله برام مثل آرامو پروانست .. صورتمو به گوش عمو نزدیک کردمو گفتم حالا منظورتونو متوجه شدم ... نگران نباشید تخصص من کنترل خواهر برادرمه ... خوب میدونم چطور رفتار کنم .... دوباره صاف ایستادم .. عمو گفت از جانب تو نگرانی ندارم ... میدونم تو از پس آلاله هم برمیای ! بریم سر میز .. یه لقمه که دیگه جا داری ؟؟؟ یه فنجون چایی یا قهوه .. گفتم حتما عمو جان .. رفتیم سر میز .. عمو بالای میز لاله خانم کنارش و من هم کنار لاله خانم نشستم .. روبه رومون آلاله و کیارش نشستن .. آلاله هنوز خیره بهم نگاه میکرد .. من گاهی نگاهش میکردم و بعد نگاهمو ازش میگرفتم .. کیارش یه تنه به آلاله زدو گفت بسه دیگه ! مثل دخترای چهارده ساله خیره شدی بهشون ! آلاله بدون اینکه نگاهش کنه گفت دلم میخواد نگاهش کنم .. پسر عموی خودمه ... اگر اون سالایی که ندیدمش درنظر نگیریم اینهمه بقیه دیدنش میخوام جبران کنم ... عمو آرمان نگاهی به آلاله کردو گفت دخترم بهتره به لبخندو صورت مهربون آراز نگاه نکنی ... این آقایی که میبینی وقتی جدی میشه همه ازش حساب میبرنو میترسن ... یه خانواده و چند تا شرکت داره که نحوه مدیریتش تو کل شهر معروفه .. باید از خواهرا و برادراش بپرسی که چطور آدمیه ... بهتره تو رفتارت مواظب باشی ... چون این آقا یه شیره تو یه لحظه بدون اینکه از جاش بلند بشه به حساب طرف مقابلش میرسه ! اینطور گفتم که بدونی که با کی طرفی ... آلاله گفت باباجون ! ... من که حرفی نزدم .. کار بدی نکردم ... رفتار بدی هم نداشتم ... فقط یکم شوخی کردم .. عمو گفت آراز قبل از اینکه پسر عموت باشه برادر بزرگترته ! مواظب رفتارت باش ! آلاله نگاهم کردو گفت بهشون نمیاد از من بزرگتر باشه .. عمو گفت برادر بزرگتر همیشه نباید سنش بیشتر باشه .. همونقدر که مقام و منشش بزرگتره کافیه ! اینو گفتم که بعدا اگر عکس العملی ازش دیدی دلخور نشی که بهت نگفتم ... عمو نگاهم کردو گفت آلاله هنوز با اخلاقت آشنا نیست ... کم کم آشنا میشه .. امیدوارم همونطور که برای خواهرا و برادرات بزرگتری و برادری میکنی برای آلاله هم برادر خوبی باشی ... من اینو ازت میخوام ... سرمو بلند کردمو به عمو نگاه کردم گفتم تمام اعضای خانواده از حمایت کامل من برخوردارن ! مخصوصا خواهرام ... آلاله هم خواهر منه قبل از اینکه دختر عموی من باشه ... من خودمو پسر شما و لاله خانم میدونم پس ... نگران نباشید ... حواسم بهشون هست .. همینطور به خانوادشون .... آلاله یهو گفت راستی ! ممنونم از دسته گل قشنگی که برام فرستادی ... خیلی قشنگ بود ... ممنونم ... منم فقط به یه لبخند اکتفا کردم ... چاییمو که خوردم بلند شدمو گفتم خیلی عذر میخوام عمو جان ... از اونجایی که شرکت کار دارم و اینکه نمیخوام بیشتر از این مزاحم بشم ، رفع زحمت میکنم ... درمورد گفتگومون هم خیالتون راحت باشه .. خودم به کارا رسیدگی میکنم ... عمو با لبخند سرشو تکون دادو با همه بدون اینکه دست بدم خداحافظی کردمو رفتم سمت در .. امروز چند تا جلسه مهم دارم و الان خیلی دیرم شده .. پشت فرمون نشستمو حرکت کردم سمت شرکت ...

سینا #

چند وقته که کیهان یه جوری رفتار میکنه .. انگار طرز حرف زدنش یه جورایی عوض شده .. رفتارشم همینطور .. اگرچه جلوی من و بابا سعی میکنه درست و مودب رفتار کنه ولی گاهی انگار از دستش درمیره .. این روزا زیاد منم منم میکنه که من میذارم پای نوجوونیش .. مامان دوسه روز پیش داشت شکایتشو به من میکرد .. بین حرفاش همش میگفت توروخدا کاریش نداشته باش ولی دوباره شروع میکرد به حرف زدن درمورد رفتار بدش و حرف گوش نکردناش ... با خودم همش فکر میکنم چکار کنم .. بابا که دیگه پیر شده و حس و حال سربه کار پسرا گذاشتن رو رو نداره و بیشتر در این زمینه رو من حساب میکنه .. امروز که تعطیله تو خونه نشستم تا خودم از نزدیک کاراشو زیر نظر بگیرم ... از صبح که بلند شد انگار همش منتظر بود .. همش به من نگاه میکردو بعد به ساعت ... انگار منتظر بود من برم بیرون .. تو هال نشستمو با مامان یکم صحبت کردیم ولی حواسم به کیهان بود که همش میومد از اتاقش بیرونو یه سر پشت پنجره ... میدونم یه کاری میخواد بکنه ولی از ترس من نمیتونه .. همینطور که با مامان گپ میزدم رو به کیهان کردمو گفتم تکالیفتو انجام دادی ؟؟؟ کیهان کلاس دهمه .. تکالیف زیاد داره و باید زیاد درس بخونه ولی میدونم که زیاد درس نمیخونه ... تا بهش گفتم تکالیفو درس ترسیدو گفت بله داداش .. دارم انجام میدم .. گفتم پس برای چی اینقدر اینجا میگردی ؟؟؟ بشین سر درست ! گفت چشمو سریع رفت سمت اتاقش ...یک ربعی گذشت .. با خودم گفتم باید بفهمم این چشه .. به مامان گفتم من باید یه سر برم تا جایی و برگردم .. تا ظهر میام .. گفت باشه پسرم .. مامان رفت آشپزخونه منم رفتم اتاقم لباس پوشیدمو رفتم سمت در .. مخصوصا بلند گفتم مامان من رفتم کاری نداری ؟ چیزی نمیخوای از بیرون بخرم ؟ گفت نه مامان جان ... به سلامت .. کفش پام کردم درو باز کردم که برم بیرون که کیهانو لای در دیدم که داشت سرک میکشید .. رفتم پایین .. رفتم تو کوچه یکم اطرافمو نگاه کردم بعد راه افتادم سمت خیابون اصلی ... همینکه وارد خیابون شدم برگشتم تو کوچه و پشت یه درخت ایستادم ... به در خونه نگاه کردم .. کیهان از در اومد بیرون .. یه پسره منتظرش بودو سوار موتور شدنو راه افتادن .. یه نگاه به کوچه انداختم ... کسی نبود .. سریع رفتم سمت ماشین تا برم دنبالشون که یهو رفیقم با موتور از راه رسید ... سلام کردو گفت چطوری سینا؟؟؟ گفتم علی کار داری ؟ گفت نه ... گفتم منو تا جایی برسون .. گفت نوکرتم هستم ! بپر بالا .. همینکه راه افتاد گفتم دنبال اون موتور برو ... گفت این کیهان نیست ترک موتور ؟ گفتم خودشه ... گفت سینا یه چیزی میگم عصبانی نشی ! گفتم نه .. بگو ! گفت چند وقتیه میبینم کیهان با بچه های ناجوری میپره ! هوشنگو که میشناسی ... گفتم آره ... گفت با داداشای اون میپره ... میترسم بلایی سرش بیاد .. گفتم چطور ؟ گفت آخه اونا خیلی دعوا میکنن .. گفتم هوشنگ خودش خلاف کاره ! گفت نه .. یکی دوسالی هست گذاشته کنار تعویض روغنی زده .. از وقتی زن گرفت آدم شد ولی داداشاش نه ... همش دعوا میکنن ..با خودم گفتم پس برای همینه که همش گردن کلفتی میکنه ! همینطور دنبالشون رفتیم تا رسیدیم یکی از محله های پایین شهر ... تو کوچه پس کوچه ها یه جا چند تا پسر ایستاده بودن .. کیهانو رفیقشم رسیدنو باهاشون دست دادن ... ما هم ایستادیم ببینیم چه خبره ... یهو چند نفر از انتهای کوچه اومدن ظرف چند ثانیه دعوا شد .. به علی گفتم شماره هوشنگو داره ؟ گفت دارم .. ماشین رفیقمو بردیم پیشش .. گفتم زنگ بزن بیاد .. زود ! خودمم دویدم سمت دعوا .. بدون اینکه تو دعوا دخالتی کنم پس یقه کیهانو گرفتمو کشیدمش بیرون ... بعدم دوتا داداشای هوشنگو کشیدم بیرون .. کیهان اول نفهمید منم شاکی شد ولی تا چشمش به من افتاد کنار کوچه ایستادو سرشو انداخت پایین ...دوتا داداشای هوشنگ که منو نمیشناختن اول گارد گرفتن ولی تا کیهانو دیدن که کنار کوچه ایستاده و سرشو پایین انداخته فهمیدن داداششم .. کل ماجرا تو پنج دقیقه اتفاق افتاد .. علی هم خودشو رسوند .. خواست تو دعوا دخالت کنه من نذاشتم .. رو به کیهان و دوتابرادرا گفتم راه بیوفتید ! کیهان سریع رفت سمت جایی که موتور علی بود .. اون دوتاهم دنبالش رفتن ... کنار موتور ایستادیم تا هوشنگ برسه ... سه تایی کنار دیوار ایستاده بودن .. منم به کیهان خیره نگاه میکردم .. فقط منتظر بودم هوشنگ برسه و دوتا برادرشو تحویلش بدم بعدم گوش کیهانو بگیرم ببرم خونه و به خدمتش برسم .. ده دقیقه ای گذشت که صدای آژیر پلیس اومد .. ریختن دعوا رو جمع کردن .. بعدش هوشنگ رسید .. تا علی رودید سلام کردو دست داد ..قبل از اینکه با منم سلام علیک کنه نگاهش افتاد به دوتا داداشاش .. رفت سمتشونو اول زیر گوش یکیشون زدو بعد زیر گوش اونیکی .. یکی یه اردنگی هم حوالشون کرد .. اگه علی جلوشو نگرفته بود یه کتک حسابی تو کوچه میخوردن .. علی گفت آقا هوشنگ ! ولشون کن .. اینجا جاش نیست ... هوشنگ همینطور که دعواشون میکردو فحششون میداد اومد کنار ما ... تازه علی منو معرفی کرد .. یکم نگاهم کردو گفت میشناسمت ... کجا دیدمت ؟ گفتم یه بار شاخ به شاخ شدیم .. سر بازار ... گفت آره ! یادمه .. چه دعوایی کردیم .. هیچوقت یادم نمیره ... گفتم منم .. بعدم خندیدم .. گفت چرا میخندی ؟ گفتم چون بعدش یه کتکی از بابام خوردم که هنوز یادمه .. هوشنگ خندیدو گفت آره .. باباتو میشناسم .. حاجی مرده ! هوشنگ خندشوجمع کردو گفت مرسی که این دوتا احمقو از دعوا کشیدید بیرون .. مدیونتونم .. گفتم کاری نکردم .. بعد یه نگاه به جفتشون کردو گفت الان میرید خونه تا بیام .. زنگ میزنم هانیه ! اگر تا ده دقیقه دیگه خونه نباشید خونتون پای خودتونه ! حالا راه بیوفتید ! دوتاشون دویدن سمت خیابون .. هوشنگ بازم تشکر کردو رفت .. نمیدونم چطور اومده بود .. برگشتم سمت کیهان .. گفتم راه بیوفت ! علی گفت کجا باهم میریم .. گفتم موتورت خراب میشه .. گفت خراب چی میشه ؟ سوار شید ! خودش نشست کیهان نشست من پشتش نشستم .. راه افتادیم .. وقتی رسیدیم خونه کیهان پیاده شد گفتم برو خونه تا بیام ! بجم ! کیهان یواش گفت چشمو رفت سمت خونه .. با علی دست دادمو تشکر کردم .. علی گفت وقت بذار ببینیمت .. خیلی وقته باهات یه بیرون نرفتم .. گفتم سرتاسر هفته سر کارم .. عصرا که میام میرم باشگاه .. گفت واقعا ؟؟ کجا ؟ گفتم باشگاه همینجا .. تو محل .. گفت منم همونجا میرم .. گفتم تا برسم حدود هفت میشه .. گفت باشه منم هفت میام .. باهاش خداحافظی کردمو کلی تشکر رفتم خونه .. تا رفتم بالا مامان اومد جلو و گفت چی شده ؟ گفتم هیچی .. بعداً برات میگم .. فعلا تا بابا نیومده باید به یه کاری رسیدگی کنم .. رفتم سمت اتاق کیهانو صابر .. صابر کتاباش دورش بودو درس میخوند .. تا رفتم داخل کیهان وحشت زده از جاش بلند شد .. یه نگاه به صابر کردمو گفتم بیرون باش ! صابر یه نگاه به صورت عصبانیم انداختو بعد به کیهان نگاه کرد .. فهمید یه خبریه و کیهان قراره یه کتک حسابی بخوره .. برای همین سریع بلند شدو رفت بیرون .. درو پشت سرش بستم و قفل کردم که مامان نیاد داخلو بخواد کیهانو از دست من نجات بده .. گفتم که اینجوری درس میخونی ! آره ؟؟ که هرکاری دلت بخواد میکنی .. زبون درازی میکنی .. جواب سربالا به مامان میدی .. مامان بیچاره هم دلش نمیاد به کسی بگه چه غلطایی میکنی ! همینطور که دعواش میکردم آهسته کمربندمو باز کردمو کشیدم بیرون .. کیهان از ترس صورتش سفید شده بود .. هرچی من جلو میرفتم اون عقب میرفت تا خورد به دیوار .. کمر بندو درو دستم پیچیدمو گفتم حالا حالیت میکنم که جواب گشتن با اینطور آدما چیه ! کیهان با صدای لرزون گفت داداش .. غلط کردم .. دیگه باهاشون نمیگردم .. دیگه پامو از خونه بیرون نمیذارم .. ببخشید .. گفتم که تکرار نمیشه ! هان ؟؟؟ نباید انجام میشد که الان بخواد تکرار نشه ! اولی رو محکم زدم به پاش .. یه آخ بلند گفتو گفت غلط کردم .. دیگه به التماساش گوش نکردم .. فقط زدم .. طوری زدم که افتاد روی زمین .. سعی میکردم که به پاهاش بزنم ولی دستاشو میاورد جلو .. بیشتر به پشتش و پاهاش زدم .. بدون اینکه رحم کنم .. اینو از رئیس یاد گرفتم که جایی که لازمه باید بی رحم باشی ! مخصوصا درمورد بچه ها .. درسته که کیهان داداش کوچیکمه ولی من درقبالش مسئولم ... خلاصه کتکی خورد که در عمرش نخورده بود .. همینطور که میزدم مامان پشت در بودو به در میکوبید تا درو باز کنم ..به غیر از مامان هیچ کس جرات نمیکرد بیاد پشت در .. اونقدر زدم که خودم به نفس نفس افتادمو کیهان فقط هق هق میکرد ..از ترسش سرشو کرده بود زیر تخت .. یکم بالا سرش ایستادمو گفتم بلند شو ! از جاش تکون نخورد .. یه دونه دیگه محکم بهش زدم گفتم تا بیشتر کتک نخوردی بلند شو ! کیهان سریع بلند شدو با سر پایین ایستاد .. طوری ایستاد که باهام فاصله داشته باشه .. کمربندمو جلوی صورتش گرفتمو با تهدید گفتم فردا میام مدرسه .. ببینم تو اون خراب شده چه غلطی میکنی ! وای به حالت اگر ازت ناراضی باشن ! یه همچین کتکی دوباره میخوری ! از این به بعد پاتو بی اجازه من بیرون نمیذاری ! فقط بشنوم الکی بیرون رفتی ول گشتی یا سر بالا جواب مامانو دادی پوستتو میکنم ! شیرفهم شد ؟؟ کیهان با گریه گفت بله داداش .. فهمیدم ... بیرون نمیرم .. فقط درسامو میخونم .. سرمو تکون دادمو گفتم بهتره همینطور بشه ! بار بعد زندت نمیذارم ! برگشتم سمت درو بازش کردم رفتم بیرون .. پشت سرم درو بستم ... مامان خواست بره داخل نذاشتم .. گفتم باید تنها باشه ! گفت بچم گناه داره اینهمه کتک خورد .. گفتم همین کارارو کردید که هر غلطی دلش میخواد میکنه ! میخواید بدونید شازده پسرتون چکار کرده ؟ مامان با هاجو واج نگاهم کرد .. صابر گفت داداش من درس دارم .. گفت برو سر درست ولی کاری به کارش نداشته باش ! حرفم باهاش نمیزنی ! گفت چشم .. صابرم از عصبانیتم حساب بردو آروم رفت داخل .. بازوی مامانمو گرفتمو بردمش تو هال .. نشستیم بعدم همه چیو براش گفتم .. گفتم فردا میرم مدرسه ببینم چه خبره ! مامان شروع کرد به گریه .. از گریش ناراحت شدم .. گفتم مامان گریه نکن .. من حواسم بهش هست .. نگران نباش .. بعدم صدامو بلند کردم طوری که کیهان تو اتاق بشنوه گفتم از این به بعد غلط کرده یه قدم کج بذاره ! میزنم پاشو قلم میکنم ! ... بعد به مامان گفتم نگران نباشو بغلش کردم... روز جمعمونم اینطوری گذشت .. بابا اومد خونه .. موقع ناهار نذاشتم کیهان بیاد سر سفره .. بعد از غذا یکم غذا دادم به صابر براش ببره .. تاشب تو اتاق بود .. صبح شنبه از خواب بلند شدم ... کیهان همیشه نزدیک هشت میرفت مدرسه .. امروز چون عجله داشتم صداش کردم .. از ترسش سریع بلند شدو راه افتاد .. صبحونه خوردیمو رفتیم سمت مدرسه .. مدرسه یه خیابون باهامون فاصله داشت .. اگر پیاده میرفتیم سر کوچه حساب میشد ولی چون با ماشین بودیم از یه خیابون بالاتر باید میرفتیم .. رسیدیم رفتیم داخل .. کیهان تمام مدت سرش پایین بود .. از ترسش بهم نگاه نمیکرد .. وقتی رفتیم داخل رفتم اتاق دبیرا ..دبیرا اومده بودن .. با هرکدوم که صحبت کردم گفتن که قبلا خوب بوده ولی مدتیه که درس نمیخونه ... درضمن خیلی هم تو مدرسه دعوا میکنه .. هرکدوم که از کاراش میگفتن یه نگاه بهش میکردم کیهانم میلرزید .. میدونست که دوباره تنبیهش میکنم .. با هر کسی که صحبت میکردم گله میکردن که چرا وقتی میخوایم بیاید مدرسه اهمیتی نمیدید ... فهمیدم که کیهان نذاشته که صدای کاراش به خونه برسه ... از عصبانیت حالم داشت بهم میخورد ... صحبتم که تموم شد روبه روش ایستادمو نگاهش کردم .. سرش پایین بود گفتم امشب برگردم خونه به حسابت میرسم ... از این به بعد من میدونمو تو با این درس خوندنت ! حالا برو سر کلاست ! زود ! با سر پایین برگشتو سریع رفت سمت کلاس .. از8:30 گذشته بود .. رفتم سمت شرکت .. اعصابم خرد بود ... با خودم گفتم من کارم زیاده نتونستم سر به کارش بذارم چرا صابر حواسش نبوده ؟ رفتم سمت شرکت .. به ساعت نگاه کردم یکم از 9 گذشته بود ... همین که وارد شرکت شدم رئیس هم وارد شرکت شد .. یه نگاهی بهم کرد که فهمیدم تو دردسر افتادم ... تازه یادم اومد که باید اطلاع میدادم .. جلوتر از رئیس پیاده شدمو کنار ماشینم ایستادم ... رئیس پیاده شدو اومد سمت شرکت از کنار من رد شد .. سلام کردم و پشت سرش راه افتادم ... با یه سلام جوابمو داد .. از پله ها رفتیم بالا ... جلوی در شیشه ای شرکت معماری ، رئیس بدون اینکه نگاهم کنه گفت بیا ببینم ! منم دنبالش راه افتادم .. فرخ سریع اومد سمت ما و سلام کرد .. رئیس جوابشو دادو رفت داخل اتاق ... کنار در ایستادم و فرخو فرستادم تو و بعد خودم رفتم داخل .. درو پشت سرم بستم .. کنار در ایستادم .. رئیس برنامه های روزانشو هماهنگ کردو دستوراتی داد .. فرخ رفت ... همین که فرخ پاشو بیرون گذاشت رئیس نگاهم کردو گفت بیا جلو ببینم ! آروم رفتم جلو و درست روبه روی میز ایستادم .. رئیس نگاهم کردو گفت تاخیر داشتی ! گفتم معذرت میخوام رئیس .. رفته بودم مدرسه کیهان برادر کوچیکم ... دیروز متوجه شدم با دو تا از دوستاش جزء یه گروه شدنو پایین شهر دعوا میکنن .. امروزم رفتم مدرسش ... رئیس نگاهم کردو گفت خوب ؟ چرا زنگ نزدی اجازه بگیری ؟؟ چند بار باید بگم هرکاری که میخوای انجام بدی اول باید کسب تکلیف کنید؟ .. سرمو انداختم پایینو یادم اومد که تمام این مواردو قبل از اینکه استخدام بشم بهم گفته بود... سرمو بلند کردمو گفتم ببخشید رئیس ... از دیروز اونقدر اعصابم درگیر بود که صبح فراموش کردم زنگ بزنم .. معذرت میخوام .. رئیس نگاهم کردو گفت اینو بهت میگم که دفعه بعد نگی نمیدونستم ... هر اشتباهی که انجام بدی فرصت دوباره به دست میاری ولی این فرصت بهایی داره و اونم تاوان کار اشتباهته .. این بارو میبخشم و فرصت دوباره میدم ... ولی دفعه بعد اول بخاطر خطات اول تنبیه میشی بعد فرصت دوباره بدست میاری ! متوجه شدی ؟ گفتم بله رئیس ... متوجه شدم و ممنونم ... گفت میتونی بری ! گفتم بله رئیس و سریع از در اومدم بیرون .. رفتم طبقه بالا .. تا رفتم داخل اتاق سلام کردم آرشا نگاهم کردو جواب داد .. گفت دیر کردی سینا .. رئیس ... گفتم الان از اتاقش میام .. حسابی مواخذم کرد ولی این بارو بخشید ... آرشا گفت شانس آوردی تاخیر داشتن یکی از خط قرمزای رئیسه که بخششی توش نیست ! گفتم میدونم ... بعدم ماجرا رو براش تعریف کردم ... آرشا نگاهم کردو گفت چکارش کردی ؟ گفتم کیو ؟ گفت داداشتو ... گفتم حالشو جا آوردم .. براش گفتم که چطور تنبیهش کردم ... آرشا نگاهم کردو گفت واقعا ؟؟؟ گفتم آره ... خوشحال نیستم که همچین کتکی بهش زدم ولی حقش بود ... امشبم میرم خدمتش میرسم بابت تنبلی مدرسش ... گفت بیچاره .... گفتم بیچاره ؟؟؟ اگر درس نخونه بعدش نمیتونه بره دانشگاه .. میخواد چه غلطی بکنه ؟ هان ؟ باید خودشو بالا بکشه ... نمیذارم هر غلطی میخواد بکنه ... بعدم نشستم پشت میزم و کارو شروع کردم .. شب باید برم سروقت کیهان ... زیادی پررویی بکنه یه کتک دیگه میخوره ! دیگه نمیذارم هر غلطی میخواد انجام بده ...

آراز #

وقتی به سینا نگاه میکنم یاد خودم میوفتم .. بااینکه سینا مسئولیت مستقیم برادرا و خواهرشو نداره ولی بازم دغدغه مشکلاتشونو داره ... سینا پسر خوبو محکمیه .. ازش خوشم میاد .. سر قضیه خواهرش با رامین خیلی اذیت شد ولی بااینحال وقتی رضا رو دید اصلا انگار نمیشناسدش ... رضا هم وقتی دیدش به روی خودش نیاورد ... تو شرکت من قانونایی هست که نانوشتست ولی همه الزام به رعایتشو دارن ... یکی از این قوانین سرموقع حاضر شدن سر کاره .. این قانون همه جا و در همه شرکتا رعایت میشه ولی اگر کسی نقضش کنه ممکنه با تنبیه حقوقی مواجه بشه یعنی از حقوقش کم میکنن ولی در شرکت من اینطور نیست .. من طور دیگه ای با کارمندام برخورد میکنم مخصوصا این گروه که زیر نظر خودم کار میکنن و تو دوتا شرکت فعال هستن ... وقتی فهمیدم که مشکلش برادر کوچیکشه زیاد سخت نگرفتمو یه فرصت دیگه بهش دادم ... وقتی از در رفت بیرون نفس عمیقی کشیدمو به پشتی صندلیم تکیه دادم .. امروز کارم زیاده ... گوشی رو برداشتمو به رضا زنگ زدم .. رضا بلافاصله جواب داد .. سلام کردم و رضا با یه بَه سلام ! جوابمو داد ... گفت چی شده آراز این موقع بهم زنگ زدی ؟ گفتم شاهین ! خندیدو گفت خوب ؟ گفتم کی میخوای پاشو باز کنی ؟ گفت چطور ؟ گفتم من که میدونم مخصوصا کشش میدی ! گفت آره .. میخوام خوب تنبیه بشه .. گفتم بسشه رضا ! کم کم داره خل میشه از بس تو خونه نشسته ... از ترس من جرات نمیکنه پاشو بیرون بذاره ... گفت خیلی خوب ... هرموقع خواستی بیارش .. گفتم لازمه منم باشم ؟ گفت باشی بهتره ... شاید مجبور بشم بهش اولتیماتوم بدم و خودت باید باشی ... گفتم باشه بعداز ظهر میارمش .. تا کی بیمارستانی ؟ گفت تا 6 گفتم باشه ... خداحافظی کردمو قطع کردم ... تا بعدازظهر کارامو انجام دادمو رفتم خونه .. وقتی رسیدم شاهین تو سالن نشسته بود .. تنها .. کسی نبود پیشش .. دخترا تو اتاق خودشون بودن ... کوروش مشغول تبلتش بودو ناتاشا نقاشی میکشید .. از موهای بهم ریختش معلوم بود کلافست ... تا منو دید سریع بلند شد .. جوابشو دادمو دستامو تو جیب شلوارم کردم ... گفتم مگه نگفتم با این پا نیازی نیست بلند بشی ؟ یه نگاه به پاش کردو سریع نشست .. رفتم نزدیکش .. یکم با اخم نگاهش کردم ... سرشو انداخت پایین انگار تو فکر بود که چکار کرده که من بهش اخم کردم .. گفتم چرا اینقدر آشفته ای ؟ این چه قیافه اییه ؟ گفت من که جایی نمیرم رئیس که مرتب باشم .. گفتم پاشو برو لباس بپوش بریم بیمارستان ! یه نگاه بهم کردو گفت واقعا ؟؟؟ اون موهای فرفریش ریخته بودن تو صورتش ..گفتم یکم به خودت برس ! اون موهاتم شونه کن ! این دفعه این وضع ببینمت موهاتو خودم کوتاه میکنم ! فهمیدی ؟ گفت بله رئیس و سریع بلند شد .. سریع با عصا رفت سمت پله ها .. گفتم مواظب باش نیوفتی یه ماه دیگه به گچ پات اضافه بشه ! همینطور که میرفت گفت چشم رئیس ... رفتم سمت اتاق دخترا ... یه تقه به درو رفتم داخل ..آرام و ترنم گوشی بدست تو اینستا میگشتن ... تا رفتم داخل از جا پریدن .. یه نگاه به جفتشون کردم ... گفتم سلامتون کو ؟ با استرس سلام کردن .. فهمیدم داشتن یه کاری میکردن که با دیدن من شوکه شدن ... گفتم باز سرتون تو گوشیه ؟ آرام گفت داداش ... اخمامو کردم توهمو گفتم داداش چی ؟؟ هان ؟ بدش ببینم ! دستمو دراز کردمو نگاهش کردم .. آرام با یکم مکث گوشیشو داد بهم ... به گوشیش نگاه کردم .. اینستاش باز بود ... یکم بالا پایین کردم ... یهو یه صفحه نظرمو جلب کرد .. صفحه شاهو بود ... یکم بالا پایین کردم ... همینطور که گوشی دستم بود به آرام نگاه کردم .. گفتم بازم شاهو ؟؟؟ آرام انگار ترسید ... گفت بخدا داداش فقط نگاه میکردیم .. نه لایک کردم و نه کامنت گذاشتم ... گفتم حرفایی که باهم زدیمو که فراموش نکردی ! گفت نه بخدا داداش ... یه نگاه به ترنم کردم .. گفتم مگه نگفته بودم تو مسائل شاهو دخالت نمیکنی ! گفت بخدا بابا ... اصلا کاری نداشتم ... فقط نگاه کردم ... گفتم بهتره حرفاتون درست باشه ... باد به گوشم برسونه که کوچکترین ارتباطی داشتید با من طرفید ! فهمیدید ؟ هردو گفتن بله ... گوشی آرامو دادم بهشو گفتم این بار آخره ! گفت چشم داداش ... از اتاق اومدم بیرون ... رفتم اتاقم ... لباسمو عوض کردمو یه لباس اسپرت پوشیدم ... بعدم برگشتم تو سالن .. شاهین اومد پایین .... سریع لباس پوشیده بود .... گفتم بریم ! شاهین راه افتاد .. قبل از رفتن یه سر به کوروش زدم .. درو تا باز کردم کوروش از روی تخت افتاد پایین ... سریع رفتم سمتش بلندش کردم .. گفتم معلوم هست چکار میکنی بچه ؟؟ سلام کردو گفت داشتم بازی میکردم یهو افتادم ... گفتم از کی بازی میکنی ؟ گفت زیاد نیست بابا ... دستمو سر کمرم گذاشتمو گفت زیاد نیستو این تبلت اینقدر داغ کرده ؟ هان ؟ سرشو انداخت پایین ... تبلتشو خاموش کردمو با خودم آوردم بیرون ..گذاشتم روی کنسول کنار سالن .. بلند گفتم برگشتم این تبلت باید همینجا باشه ! یه سانت جابه جا شده باشه یک هفته تو کشوی اتاقم میمونه ! کوروش گفت بابایی ... خواهش میکنم .. یکم بازی میکنم تموم میشه ... برگشتم سمتش نگاهش کردم ... از نگاهم سرشو انداخت پایین ...گفتم دستت بهش بخوره با کمربندم طرفی ... تا یک هفته هم ازش محروم میشی ! مفهومه ؟ گفت بله بابا ... گفتم خوبه ! بهتره بری یکم بخوابی ! چشمات قرمز شدن ! بجم ! بعدم رفتم سمت در خونه ... شاهین پایین پله ها ایستاده بود .رفتم پشت فرمون نشستم و شاهینم کنارم نشست .. احساس کردم پر درآورده ... لبخندی زدمو راه افتادم .. وقتی راه افتادم شاهین مثل بچه های کوچولو به اطراف و خیابونا خیره نگاه میکرد .. مغازه هارو طوری نگاه میکرد انگار قبلا ندیده .. سعی میکردم نخندم ولی نمیشد ... گاهی لبخندم به خنده تبدیل میشد ولی شاهین اصلا متوجه نبود .. بعد از سه هفته اومده بود تو خیابون ... رسیدیم بیمارستان .. تا رفتیم داخل به رضا زنگ زدم اومد .. مارو به اتاق خودش بردو شاهینو روی تخت نشوند ... یکم نگاهش کرد .. گفت پات درد نمیکنه که ؟ شاهین گفت نه .. اصلا .. رضا اخم کردو گفت شاهین ! به جوابی که میدی دقت کن ! شاهین یه نگاه به من کردو گفت بخدا دکترجون درد ندارم .. جان هرکی دوست داری بازش کن خلاص شم ! دست به سینه ایستادمو گفتم درد نداری یا میخوای خلاص بشی ؟ شاهین نگام کردو گفت بخدا دیوونم کرده ... به رضا نگاه کردمو گفتم اول مطمعن شو ! گفت باشه ! بعدم رفت سمت درو یکی از بچه های خدمات رو صدا کرد ... خدماتیه سریع اومدو یه ویلچیر با خودش آورد .. شاهینو نشوندن روشو رفتن سمت رادیولوژی .. منم دنبالشون راه افتادم .. بعد از یه ربع عکس به دست برگشتیم اتاق رضا .. رضا خیلی با دقت عکسو نگاه کردو گفت این که چیزی نشون نمیده .. ولی میتونیم پاشو باز کنیم ... بعدم با دستگاه پاشو باز کرد .. شاهین مثل بچه های کوچولو هی آخو اوخ کردو تکون خورد.. آخر صدای رضا دراومد ! گفت بشین دیگه شاهین ! مگه شش سالته ؟ شاهین که خیلی جون ترسه گفت درد داره خوب ! رضا گفت اگه درد داره تا بازش نکنم ! شاهین یکم نگاهش کردو گفت نه ! بازش کن توروخدا ... رضا هم آروم گفت پس ساکت شو تا ندادم آراز ساکتت کنه ! شاهین زیر چشمی نگاهم کردو گفت چشم .. دیگه نفسش درنیومد تا پاش کامل از گچ دراومد ... رضا یکم پاشو معاینه کردو تکون داد .. شاهین انگار درد داشت ولی رضا گفت بخاطر اینه که تو گچ بوده ... یه پماد براش نوشت و گفت هر روز زیر دوش کمی ماساژ بده و پماد بزن بانداژ کن .. تا چند روز هم با کمک عصا پاتو زمین بذار ... شاهین خوشحالو خندون گفت چشم .. فقط برم سرکار فردا ؟ رضا گفت آره .. میتونی بری .. فقط با کمک عصا ! بدون عصا راه نرو تا این پا کاملا خوب بشه .. شاهین خندیدو گفت چشم .. رضا برگشت نگاهم کردو لبخندی زد .. تا شاهین برای رفتن آماده بشه رضا اومد جلو و کنار گوشم گفت اینم بخاطر شما .. وگرنه یه هفته دیگه تو خونه نگهش میداشتم ! لبخندی زدمو گفتم باشه .. به اندازه کافی تنبیه شد .. رضا گفت بسیار خوب و بعد رفت سمت در .. گفت ویلچر میخوای ؟ شاهین گفت نه .. میخوام راه برم .. رضا نگاهش کردو با اخم گفت مگه نگفتم کم کم ؟؟ شاهین سرشو پایین انداختو گفت چشم ... گفتم که چشم .. بعدم با عصا رفت سمت در ..رضا باهامون خداحافظی کردو چون مریض داشت رفت سمت بخش ... ماهم برگشتیم تو ماشینو رفتیم سمت خونه ... شاهین تا رسید خونه رفت دوش بگیره و به پاش پماد بزنه ..گفتم بعد از اینکه پماد زدی بانداژ کن ! شاهین گفت چشم ... رفتم سمت اتاقم .. تارا تازه اومده بودو رفته بود دوش بگیره .. لباسامو عوض کردمو روی صندلی پشت میزم نشستم .. کیفمو باز کردمو شروع کردم گزارشا رو خوندن .. تارا تا از حموم اومد بیرون با یه لبخند سلام کرد .. منم با لبخند جوابشو دادمو گفتم خسته نباشی عزیزم .. گفت ممنون .. امروز خیلی خسته شدم .. بااینکه آریا خیلی کمک کرد ولی کار زیاد بود .. بعدم رفت لباس بپوشه و موهاشو خشک کنه .. همینطور که به کارام میرسیدم از گوشه چشمم به تارا نگاه میکردم .. اونم به هوای اینکه من مشغول کارم راحت حولشو کنار گذاشتو آروم آروم شروع کرد به پوشیدن .. از دیدن اندام زیباش حواسم کامل پرت بود .. آخر برگشتم سمتشو کامل نگاهش کردم .. تارا تادید نگاهش میکنم سرعتشو زیاد کرد .. با لبخند گفتم چرا عجله میکنی ؟ آروم ... وقت داری هنوز .. تارا هم خندیدو گفت آراز .. توروخدا بذار لباس بپوشم .. گفتم من که کاریت ندارم .. تو کارتو بکن ! تارا یکم نگاهم کردو گفت اینطور که نگاه میکنی خجالت میکشم .. زدم زیر خنده .. کلی خندیدم .. تارا از این فرصت استفاده کردو زود لباس پوشید ... گفتم وقتی تو بغلم میخوابی خجالت نمیکشی .. چطور شد الان خجالت کشیدی ؟؟ تارا خندیدو گفت اذیت نکن عزیزم .. سرمو تکون دادمو گفتم باشه .. برگشتم سر کارم .. تارا موهاشو خشک کردو اومد سمتم .. گفت نمیخوای بیای بیرون ؟ گفتم تو کارت تموم شد ؟ تارا گفت بله .. گفتم بسیار خوب ... بریم ... بلند شدمو دستمو دور کمرش حلقه کردم و رفتیم سمت سالن ...رفتیم تو سالن .. بچه ها همه بودن ..داشتن درمورد یه چیزی بحث میکردن ... ترنم و آرام هم جزئشون بودن ... بچه ها با دیدن ما بلند شدنو سلام کردن ... جوابشونو دادم .. همینطور که با تارا روی مبل مینشستم گفتم باز چه خبره ؟ بازم که مشغول بحثید ... بچه ها به همدیگه نگاه کردن .. انگار هرکدوم میخوان از زیر جواب دادن در برن .. اخمامو تو هم کردمو گفتم چه خبره باز ؟ دوباره چه برنامه ای چیدید ؟؟؟؟ آرام گفت داداش ... ما .. نگاهش کردم .. دستمو دراز کردم .. فهمید میخوام کنارم بشینه .. آروم اومد دستمو گرفت .. از دیروز که سر شاهو باهاش دعوا کردم دیگه بهش توجه نکردم .. با محبت تو بغلم گرفتمشو گفتم خوب .... بگو ببینم چی شده ؟ بدون اینکه نگاهم کنه سرشو گذاشت روی سینم .. انگار خیلی دلش میخواست بغلش کنم ... منم چیزی نگفتم ... همه تو خونه میدونن که آرام چقدر لوسه ... البته خودم لوسش کردم و دیگه نمیتونم درستش کنم ... گرچه سعیمو میکنم ... گفتم خوب ... آروم گفت داداش میشه استخرو بشوریم ؟ بعد پرش کنیم ؟ گفتم دلت میخواد استخر بری ؟ هوم ؟ استخر سرپوشیده هم هست ... گفت نه .. ما میخوایم با هم بریم استخر ... اینجا تو خونه ... گفتم باشه ... میدم تمیزش کنن ... آرام یهو سرشو بلند کردو گفت میشه خودمون اینکارو بکنیم ؟ نگاهش کردمو گفتم خودمون یعنی کی ؟؟ گفت من ترنم کوروش ناتاشا پروانه شایدم نادیا ... گفتم یهو بگو میخواید آب بازی کنید ! خندید ... فهمیدم شستن استخر بهانست ... میخوان سرگرم بشن ... گفتم باشه ... خودتون ترتیبشو بدید ... هرموقع خواستید بگو که حسین آقا هماهنگ کنه آب بیارن .. آرام گفت حیاط که شیر داره ... گفتم آب کمه .. آب خوراکی رو که نمیشه ریخت تو استخر .. میگم آب چاه بیارن ... کلر هم میریزیم توش ... خوبه ؟؟ آرام خندیدو گفت بله ... بعد به ترنم و کوروش نگاه کرد .. ناتاشا کنار شاهین نشسته بودو با اخم به ما نگاه میکرد .. فهمیدم حسودیش شده ... گفتم ناتاشا ! نگاهم کرد ولی با اخم ... جواب نداد .. اخم کردمو گفتم با شما هستم دختر خانم .. بیا اینجا ببینم ! ناتاشا آروم از جاش بلند شد .. معلوم بود حساب برده ولی نمیخواست نشون بده ... اومد نزدیکم ...دستمو دراز کردم دستشو گرفتم و کشیدم سمت خودم ... نشوندمش روی پام .. صورتشو بوسیدمو گفتم چرا اخم کردی ؟ با دلخوری گفت اخم نکردم ... گفتم پس این سگرمه ها چیه تو همه ؟ گفت سرگمه چیه ؟ یهو همه زدن زیر خنده ... گفتم سگرمه ! یعنی اخم .. ابروهات همچین گره خوردن که ممکنه دیگه باز نشن !! تارا سرشو بهمون نزدیک کردو گفت وای ! اون موقع میگن دخترشون اخموئه ! ناتاشا یه نگاه به تارا کردو اخماش باز شدو خندید ... گفتم آفرین دختر خوب بابا ... ناتاشا آروم از روی پام بلند شدو رفت بغل تارا .. رو به آرام کردمو گفتم اجازه دادم ولی یه شرط داره ! نگاهم کرد .. گفتم مواظب خودتون باشید .. حتما دوتا بزرگتر کنارتون باشه ... ناتاشا و کوروش باهاتون باشن باید مواظب باشید نیوفتن ! آرام گفت چشم داداش ... بعدم بلند شد رفت کنار ترنم نشست .. آریا کنار شاهین نشسته بودو آروم پچ پچ میکردن ... خودشون خوب میدونن که پچ پچ کردن تو جمع چقدر زشته و چقدر منو عصبانی میکنه .. با یه نگاه حساب کار دستشون اومدو ساکت شدن ... پروانه و نادیا هم مشغول صحبت بودن .. این وسط نادر طبق معمول کتاب دستش بودو آرشا تو فکر .. میدونم به چی فکر میکنه ... به تارا گفتم عزیزم الان برمیگردم ... باید با عمو صحبت کنم ... گفت بسیار خوب ... بلند شدم برگشتم اتاقم .. شماره عمو رو گرفتم .. عمو گوشی رو جواب دادو سلام کردم ... عمو جوابمو دادو بعد از احوال پرسی گفتم که برای فردا شب بیان خونه ما ... گفتم عمو جان فردا شب تشریف بیارید منزل من ... دلم میخواد بیشتر با آلاله جان و همسرشو بچه هاش آشنا بشم .. عمو آرمان کمی فکر کردو گفت باشه پسرم .. ممنونم ... بعد کمی درمورد آرشا و خواستگاریش صحبت کردیمو قطع کردم .. برگشتم تو سالن پریوشو صدا کردمو گفتم فردا شب مهمون داریم ... خانواده عمو آرمان ... لطفا تدارک ببین ! دونفر کمکی خبر کن .. اگر میخوای میتونیم از رستوران شاهرخ غذا بگیریم با گارسون بیارن سرو کنن .. یهو پریوش اخماشو کرد تو همو گفت مگه خودم نمیتونم ؟ یعنی غذاهای رستوران از غذاهای من خوش مزه تره ؟ فهمیدم جوش آورده گفتم نه .. خودت بپزی که عالیه ... چون تازگی دکتر رفتی نمیخوام به کمرت فشار بیاری ! پریوش سرشو به حالت قهر کج کردو گفت هنوز فلج نشدم .. کمک بخوام پروانه هست .. دونفر کمکی هم هستن همیشه میان ... سرمو برگردوندم که لبخندمو که داشت به خنده تبدیل میشدو نبینه چون اونوقت دیگه جوش میاوردو خدمت همه میرسید .. گفتم بسیار خوب ! هرجور خودت صلاح میدونی ! پریوش گفت بسیار خوبو رفت آشپزخونه .. تارا گفت نزدیک بود منفجر بشه ...گفتم آره ... اول هم منو میترکوند ! زدیم زیر خنده .. همه آروم و ریز ریز میخندیدن ... همین موقع تلفنم زنگ خورد شهناز بود ... مادر ناتاشا .. گوشی رو جواب دادمو از جام بلند شدم ... مادر ناتاشا الان دیگه تو خونه خودش جا افتاده بود و با پرستارش راحت بود .. طبق خواسته خودش مهران کمک حالش بود .. میگفت با اینهمه مسئولیت نمیخواد خودشو سربار من کنه ... البته من دورادور مواظبش بودم ... بعد از سلام و احوال پرسی گفت فردا اگه بشه ناتاشا بره پیشش ... گفت مهران قراره با حنانه بیان میخوام ناتاشا هم باشه ... اگر بشه .. گفتم بسیار خوب ... میفرستمش ... همینطور که از جمع فاصله میگرفتم گفتم قرارمون که فراموش نشده ؟ گفت نه ...چی شده مگه ؟ گفتم قرار شد اگر ناتاشا اشتباهی کرد یا بی ادبی ازش دیدید بهم بگید ... گفت بله یادمه ... گفتم پس بار گذشته نگفتید ؟ یکم مکث کرد ..گفت بار اول بود .. نمیخواستم ازم زده بشه .. فهمیدم حدسم درست بوده .. گفتم من به روی خودم نمیارم ولی این بار اگر کوچکترین بی ادبیی کرد میخوام درجریان باشم ... درضمن غیر از خودم کسی حق نداره ناتاشا رو تنبیه کنه یا حتی دعوا ... منظورم مهرانه ... گفت بله متوجه هستم .. حتما ... مطمعن باشید آراز جان ... گفتم بسیار خوب فردا صبح میفرستمش ... با خوشحالی گفت ممنونم ... بعد هم خداحافظی کردیم ... برگشتم تو سالن .. همهمه ای بود که نگو ... همه داشتن با آرشا صحبت میکردن ..با برگشتن من به جمع یهو ساکت شدن ... صورت آرشا قرمز شده بود .. نشستم وبدون اینکه نگاهش کنم گفتم بعد از شام اتاقم باش آرشا ! سرشو بلند کردو نگاهم کرد... آروم گفت بله پسرعمو .. چشم ... کم کم وقت شام بود پریوش میزو چید بااینکه آروم شده بود ولی انگار حرفا رو مدام باخودش تکرار میکردو اخم داشت ... بلند شدیم رفتیم سر میز ... پریوش اومد ... تا خواست غذا بکشه برامون گفتم بسه پریوش ! اینقدر حرفا رو با خودت تکرار نکن ! اگر ناراحت شدی معذرت میخوام ... منظوری نداشتم ... پریوش نگاهم کردو اخماشو باز کرد و یه لبخند زد .. آروم خم شد و روی موهامو بوسیدو گفت شما هرچی بگی من ناراحت نمیشم ... ببخش بداخلاق شدم پسرم ... بعدم رفت برای همه غذا کشید .. نفس راحتی کشیدم .. شاممونو خوردیم ... سرمیز حواسم به بچه ها بود که درست غذاشونو بخورن ... شام که تموم شد رفتیم دوباره روی مبل نشستیم ... رو به تارا کردمو گفتم فردا صبح ناتاشا میره خونه مادرش ... آخر شب برمیگرده .. یهو ناتاشا برگشت نگاهم کرد ... گفت من نمیخوام برم ... اخماشو کرد توهم ... عصبی نگاهمون میکرد ... نگاهش کردمو گفتم مگه باشما صحبت کردم ؟ هوم ؟ نظر شمارو پرسیدم ؟ چند بار بگم تو حرف دوتا بزرگتر نپر ! ناتاشا از جاش بلند شدو گفت نمیخوام برم پیشش ! دوسش ندارم ! نگاهش کردمو اخمامو کردم توهم ... میدونم کم کم داره بی ادبی میکنه ودلم نمیخواست اجازه بدم بهش چون بعدش مجبور بودم تنبیهش کنم ! گفتم برو تو اتاقت ناتاشا ! بجم ! تو اتاقت صحبت میکنیم ! بدون اینکه حرفی بزنه رفت سمت اتاقش ... پاهاشو عصبانی میکوبید زمین .. از جام بلند شدم .. تارا هم نگران بلند شد .. گفتم تو همینجا باش ! تارا گفت خواهش میکنم کاریش نداشته باش ... گفتم نگران نباشو رفتم سمت اتاق ناتاشا ... درو باز کردمو رفتم داخل ... ناتاشا روی تختش نشسته بود .. عروسکاش وسط اتاق افتاده بودن ... انگار با حرص پرتشون کرده بود ... اخم کردمو مبلو کشیدم وسط اتاق و نشستم ... گفتم بیا اینجا ببینم !! بعد با انگشت درست روبه رومو نشون دادم ... ناتاشا کمی مکث کردو بعد آروم اومد ایستاد ... همینطور که به پشتی مبل تکیه داده بودم دستامو تو سینم قفل کردم .. با اخم گفتم خوب دختر خانم ! ... چند بار بهت گفتم که بی ادبی عصبانیم میکنه ؟ هان ؟ بازم اسم مامانت اومد بی ادب شدی ؟ مگه نظرتو پرسیدم که بین صحبت منو مامان تارا بلند میشی حرف میزنی ؟ هان ؟ سرشو انداخت پایین .. گفتم این بار آخره که این بی ادبیتو میبخشم ! فردا بی سرو صدا و بدون بی ادبی میری پیش مادرت ... دختر خوبی میشی ... بی ادبی نمیکنی ... باهاش مهربون رفتار میکنی ! فهمیدی ؟ ... اگر بشنوم که بی ادبی کردی یا بداخلاقی اونوقت حسابی تنبیهت میکنم ! این بار هم دیگه رحمی در کار نیست ! متوجه شدی ؟ ناتاشا بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت بله ... گفتم بله چی ؟؟؟ گفت بله بابایی ... سرمو تکون دادمو گفتم خوبه ! حالا همونطور که مامان یادت داده دندوناتو مسواک بزن ! بجم !بعدم تمام عروسکاتو جمع میکنی ! گفت چشم و رفت سمت دستشویی ... منم بلند شدم رفتم بیرون ...پشت در تارا ایستاده بود ..دستمو دوسمت صورتش گذاشتمو گفتم ناراحت نباش ... فقط باهاش صحبت کردم ... لبخندی زدو گفت باشه .. گفتم برو کمکش .. الان به محبت تو احتیاج داره ... میخواد بخوابه .. نمیخوام با غصه بخوابه .. گفت باشه عزیزم .. بعدم رفت داخل اتاق ... منم رفتم سمت اتاقم ... پشت میزم نشستم ... شروع کردم به کار که در اتاقو زدن .. گفتم بیاتو ! آرشا درو باز کردو اومد داخل ... درو پشت سرش بست و همونجا ایستاد ... بدون اینکه نگاهش کنم گفتم بیا جلو ببینم ! اومد نزدیک میز ... سرمو بلند کردمو با اخم گفتم امروز صبح چی بهت گفتم ؟ هان ؟ یکم نگاهم کردو سرشو انداخت پایین .. صدامو بلند کردمو گفتم آرشا ! حرف میزنی یا بلند شم ؟ سرشو بلند کردو گفت پسر عمو ... گفتم مگه نگفتم اختیار زندگی و کارت با منه ؟ نگفتم تصمیم گیر منم ؟ سرشو انداخت پایینو گفت بله پسر عمو ...گفتم پس این ادا اطوار چیه درمیاری ؟ باز اسم خواهرت اومد همه رو ریختی به هم ؟ آره ؟ گفت بخدا من چیزی نگفتم ... به صندلی تکیه دادمو گفتم خوب حواستو جمع کن ! اگر موقعی که خانواده خواهرت اینجا هستن ادایی از خودت در بیاری یا برنامه ای درست کنی با من طرفی ! فهمیدی ؟ گفت بله پسر عمو .. گفتم خوب حواستو جمع کن که اینبار رحم نمیکنم ... اصلا در نظر نمیگیرم که خواستگاری درپیش داری ! شیرفهم شد ؟ گفت بله پسر عمو .. گفتم خوبه ! میتونی بری ! گفت چشمو برگشت سمت در ...

شاهین #

بعداز ظهر اومدم پایین تو سالن نشستم .. کسی خونه نیست ... دخترا که تو اتاقشون مشغولن .. ناتاشا داره نقاشی میکنه که اینجور موقع ها اصلا کسی رو آدم حساب نمیکنه کوروش که اون تبلت کوفتیش دستشه ... دیگه حوصله گوشی بازی رو ندارم .. تلوزیونم که حالمو بهم میزنه .. با موهای آشفته تو سالن نشسته بودم که رئیس اومد ... از جام پریدم .. سلام کردم جوابمو داد اومد روبه روم ایستاد گفت چرا بلند شدی ؟ منم سریع نشستم .. یکم با اخم نگاهم کرد ... گفت این چه سرو وضعیه ؟؟ گفتم من که جایی نمیرم که خودمو مرتب کنم .. البته از دهنم در رفت ... رئیس نگاهم کرد .. انگار دلش سوخت .. گفت برو لباستو بپوش یه دستی هم به سروصورتت بکش ..دیگه اینطوری نبینمت ... این بار خودم موهاتو کوتاه میکنم ... وای ! دست گذاشت رو موهام ! اگر بخواد از ته میزنتشون .. تو فکر موهام بودم که گفت بریم بیمارستان پاتو باز کنیم .. چنان ذوق کردم که نفهمیدم چطوری رفتم سمت سوئیت ... طوری با سرعت میرفتم که رئیس گفت مواظب باش .. هرچی بهم میگفت فقط میگفتم چشم ولی صبر نمیکردم ... رفتم داخل اتاق ... دستو رومو شستم و یه دست لباس برداشتم پوشیدم .. بعد موهامو شونه کردمو بستم .. آماده رفتم پایین .. رئیس گفت بریم ولی بین راه نمیدونم چطور شد که برگشت سمت اتاق کوروش .. منم کفشمو پام کردمو رفتم سمت ماشین .. تارسیدم پایین رئیس اومدو نشست پشت فرمون .. منم کنارش نشستم .. راه افتادیم ... بعد از سه هفته دوباره خارج از درای این خونه رو میبینم ... خیابونا مغازه ها .. ماشینا .. دلم برای شلوغی و ترافیک تنگ شده بود .. همچین محو تماشای خیابونا بودم که نفهمیدم کی رسیدیم .. تا رفتیم داخل بیمارستان دکتر اومد.. بردمون اتاق خودش .. با یه مکافاتی بعد از عکس گرفتن گچ پامو باز کرد ... آخرم خیلی تذکر داد که مواظب باشم .. از خوشحالی بال درآورده بودم ... همه جای باز کردن پام لذت بخش بود بغیر از اون دستگاه کذایی که خیلی منو ترسوندو همش از ترس آخو اوخ کردم ... آخر صدای رضا هم دراومد ... ولی خدا رو شکر بخیر گذشت... وقتی برگشتیم خونه رفتم سوئیت .. از همون جلوی در شروع کردم به درآوردن لباسم ... تارسیدم به حموم .. صدای شر شر آب میومد .. فهمیدم آریا اومده داره دوش میگیره .. پشت در حموم ایستادم تا آریا اومد بیرون ... تا چشمش به من افتاد با تعجب گفت کجا بودی ؟؟؟ بعد نگاهش به پام افتاد ... خندیدو گفت پس بازش کرد ؟؟ گفتم آره .. خداروشکر ..لبخندی زدو گفت خوبه .. برو یه دوش بگیر تا بیام پاتو یکم ماساژ بدم زودتر راه بیوفتی ! گفتم مرسی ... خودم ماساژ میدم .. نگاهم کردو گفت نترس نگاهت نمیکنم ... خندیدمو گفتم بخاطر اون نمیگم ... تازه باز کردم میترسم بهش دست بزنم .. حالا آروم آروم ... خندیدو گفت باشه .. یکم پماد میزنیم بانداژ میکنیم .. گفتم باشه .. اول برم بعد از یک ماه راحت حموم کنم ... رفتم داخل حموم ... زیر دوش ایستادم .. بعد از یک ماه آرامشی که از زیر دوش آب گرم بهم دست داد روحمو آروم کرد ... آروم پامو زمین گذاشتم .. بهش فشار نیاوردم .. ولی خوشبختانه درد نداشت ... خودمو شستمو اومدم بیرون .. حوله تنپوش پوشیدم ... با عصا رفتم سمت تختم و نشستم .. آریا لباس پوشیده بودو موهاشو خشک کرده بود .. اومد کمکم .. پامو آروم گذاشت روی تخت .. گفت پماد ؟؟؟ گفتم تو جیبمه ... رضا داد بهم .. پمادو آوردو یه باند کشی هم از کمد آورد .. کمی پماد زد به پامو آروم ماساژ داد ... همش میترسیدم دردم بیاد .. ولی اونقدر با ملایمت ماساژ میداد که اصلا درد نگرفت ... بعد با باند کشی بانداژ کرد ... همینطور که برام ماساژ میدادو میبست نگاهش میکردم .. با مهربونی و آرامش کارشو انجام داد .. کارش که تموم شد گفتم ممنونم داداش ... مدیونتم ... نگاهم کردو خندید .. گفت گمشو مرتیکه! ... مدیونتم ... باشه مدیونم باش ! رفت دستاشو شست .. بعدم سشورار آورد و مثل این یک ماهه خودش موهامو خشک کردو لباس برام آورد .. این مدت که پام تو گچ بود مثل یه پرستار و برادر واقعی بهم رسیدو مواظبم بود ... وقتی لباس پوشیدم گفت مواظب باش .. پات گرمه متوجه نمیشی درد داره .. فعلا زیاد به پات فشار نیار تا آروم آروم خوب بشه ..گفتم باشه ... بعدم رفتیم پایین .... تو سالن نشستیم ... آرام و ترنم اومده بودن تو سالن .. پروانه هم اومده بود ... نادیا تازه رسیده بود ... تا نشستیم تو سالن ناتاشا دوید اومد کنارم نشست ... آریا هم کنار من نشست .. بعد از مدتی هم آرشا و نادر هم اومدن .. همه جمع بودیم ... آرام دستاشو پشت گردنش گذاشتو گفت حوصلم سر رفته ... ترنم که روی مبل تک نفره نشسته بود گفت آره .. پروانه رفت آشپزخونه نادیا گفت بذارید امتحانات دانشگاه تموم بشه یکم تفریح میکنیم .. آرام با دلخوری گفت تا اونموقع چکار کنیم ؟ ترنم گفت بیاید استخرو بشوریم آب بریزیم توش ... آرام با هیجان گفت آره ! خیلی خوبه .. گفتم چی ؟؟ خیلی حال میده ! ... کی ؟؟ آریا برگشت نگاهم کردو گفت چیو حال میده ؟ اینا برن استخر بشورن ؟ ... بیوفتن دستو پاشو بشکنه ... تو یکی یک ماه سرکارمون گذاشتی بسه ! گفتم خوب خودمونم کمکشون میکنیم ... آریا گفت آره تو با این پات منم از روی ساختمون ... اون دوتا هم از تو شرکت ! گفتم مرتیکه تو عادت داری تو ذوق همه بزنی ! آریا برگشت یکم نگاهم کردو گفت خفه بابا ! ناتاشا که تا الان با هیجان بهمون نگاه میکرد گفت آخ جون آب بازی ! همین موقع کوروش از اتاقش اومد بیرون .. موهاش بهم ریخته بود ..انگار خوابیده بوده ... گفت چی شده ؟ آرام گفت میخوایم استخرو بشوریم آبش کنیم بریم توش شنا کنیم ... گفت آخ جونننننننننن ! کی ؟؟ آرام به من نگاه کردو گفت فردا ! گفتم خیلی هم خوب ... آریا گفت بیخودی برنامه نریزید ! اول از داداش اجازه بگیرید بعد ! همینطور مشغول بحث بودیم که رئیس با تارا اومدن تو سالن .. همه از جامون بلند شدیم .. رئیس اشاره کرد بشینید .. پروانه با سینی چایی اومد .. آرام برگشت سمت رئیسو گفت داداش .. رئیس دستشو دراز کرد سمتش .. آرام هم رفت دستشو گرفتو کنار رئیس نشست ... رئیس اول بغلش کرد.. آرامم از خدا خواسته رفت تو بغل رئیس ... رئیس هیچکسو مثل آرام دوست نداره ... بعدم شروع کردن به صحبت ... آریا سرشو نزدیک گوشم کردو گفت اگر اتفاقی بیوفته تقصیر توئه ! چرا تشویقشون میکنی ؟ گفتم طفلکیا خسته شدن ... اگه مثل من نشسته بودی تو خونه حالشونو میفهمیدی ! همینطوری که بغل گوش هم پچ پچ میکردیم رئیس نگاهمون میکرد .. میدونم از پچ پچ تو جمع مثل فال گوش ایستادن متنفره ... بالاخره آرام بله رئیسو گرفتو قرار شد خودشون استخرو بشورن .. البته به شرطی که یه بزرگتر باشه ... برای کوروش و ناتاشا خطرناک نباشه !! ناتاشا کنار من نشسته بود .. یهو نظرمو جلب کرد ... یکم نگاهش کردم آروم گفتم چی شده دخمر ؟؟؟ هیچی نگفت .. همین موقع رئیس صداش کردو ناتاشا با اخم رفت طرفش .. رئیس فهمیده بود که ناتاشا حسودیش شده برای همین با تارا یکم سربه سرش گذاشتن تا از خر شیطون اومد پایین ... بعدم رئیس رفت اتاقش ... آریا رو به آرام کردو گفت هر موقع خواستید برید سمت استخر به پریوش و حسین آقا میگید پیشتون وایسن .. حتما به منم زنگ میزنی میگی! فهمیدی ؟؟ آرامم گفت بله .. چشم .. همین موقع رئیس برگشت .. به پریوش گفت که فردا خانواده عمو آرمانو دعوت کرده ... و گفت تدارک ببینه .. اگر هم خواست میشه ازبیرون غذا بیارن که همین حرف باعث شد که پریوش جوش بیاره ... بین این جریانات نگاهم به آرشا افتاد ... صورتش قرمز شده بود .. نمیدونم چرا اسم خواهرش میاد از این رو به اون رو میشه.. خیلی دلم میخواد با این شازده خانم آشنا بشم ... آدم جالبی باید باشه ... تا اینکه گوشی رئیس زنگ خورد .. از جاش بلند شدو از ما فاصله گرفت.. سرمو سمت آرشا گرفتمو صداش کردم .. اونقدر تو فکر بود که نفهمید .. یه کوسن برداشتمو پرت کردم سمتش .. یهو از جاش پریدو گفت چی شده ؟؟ چته ؟؟؟ گفتم تو چته ؟؟ این چه قیافه اییه ؟؟ گفت هیچی .. خوبم ... گفتم آره ارواح شکمت ! نادیا گفت دلم میخواد با خواهرت آشنا بشم ... نادر فقط نگاهش کرد...تارا گفت اینقدر ناراحت نباش ... چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی ؟؟؟ خلاصه هر کسی یه حرفی زد بهش ... تا رئیس اومد... انگار رئیس هم از قیافه آرشا فهمید ... چون بهش گفت بعد شام اتاقش باشه ...موقع شام شد ... رفتیم سر میز .. شام شروع شد .. رئیس خیلی آروم غذا میخوردو حواسشم به بچه ها بود که از زیر خوردن گوشت در نرن ... آروم کنار گوش آرشا گفتم خوب پسر جون ... حواست باشه ... باید بری اتاق رئیس ... گفت میدونم ... پسر عمو صبح بهم اطمینان داد ... نمیدونم چرا وقتی اسمش میاد تنم میلرزه ... گفتم ناراحت نباش ... رئیس حواسش هست ... میدونه باید چکار کنه ... وقتی از پس عموش برمیاد پس میتونه با خواهرتم روبه رو بشه ... پس بدون اینکه اخم کنی فقط از رئیس مغذرت خواهی کن ! آرشا گفت باشه ... آروم شروع کرد به خوردن ... بعد شام همه نشستیم تو سالن ... همه باهم صحبت میکردن تا اینکه رئیس به تارا گفت که فردا ناتاشا میره خونه مادرش که صدای ناتاشا هم دراومد .. رئیسم که رو این موضوع حساس ... جنگ شروع شد ... ناتاشا شروع کردو رئیس هم که دیگه تحمل نکردو فرستادش اتاقش ... ناتاشا دختر سرتقیه ... همینطور که رفت سمت اتاقش پاهاشو کوبید زمین ... رئیس رفت دنبالش .. یه نگاه به آریا کردمو گفتم رئیس به خدمت دختر کوچولوش میرسه ... آریا نگاهم کردو گفت حقشه ... تا حالا چند بار این کارو کرده تنبیه شده آدم نشده ... گفتم من دلم میسوزه .. تارا نگران دنبالشون رفت .. میدونم اجازه نداره دخالت کنه ولی پشت در اتاقش وایمیسته ... بیچاره آرشا .. از همه طرف تو فشاره ... آرشا پاشدو رفت سمت راهرو اتاقا .. یکم که ایستاد آروم رفت سمت اتاق رئیس .. به آریا گفتم پاشو ماهم بریم اتاقمون ... گفت باشه ... منم خیلی خسته ام ... گفتم آره ... بریم استراحت کنیم ... فردا منم باید بیام شرکت ... خیلی عالیه ... آریا گفت باشه .. از فردا باید ببینیم که با کی باید بریم ... فعلا که ماشینمون توقیفه ...

آراز #

وقتی آرشا رو فرستادم رفت نشستم سر کارم ... یکم که به کارام رسیدم تلفنم زنگ خورد ... گوشی رو نگاه کردم ... شماره عمو آرمان بود .. سریع جواب دادم ... سلام کردم .. عمو جوابمو دادو گفت آراز جان ... من دارم میرم شهرمون .. یکی از زمینا و انبارامون آتیش گرفتن ... منو لاله داریم میریم ... کیارشم باهامون میاد ... آلاله و پسرا هستن ... گفتم کاری از من برمیاد ؟ گفت نه .. فقط حواست به آلاله باشه ... گفتم باشه .. اگر لازمه بیان منزل من ... گفت نه ... فردا میان خونه شما ... اگر تونستم راضیش کنم پیش تو بمونن تا برگردم .. گفتم خواستگاری چی ؟؟ عمو گفت تا اون موقع برمیگردم ... گفتم بسیار خوب ... مواظب خودتون باشید ...گفت باشه و قطع کرد ... تارا اومد تو اتاق .. نگاهم کردو گفت چیزی شده ؟ جریان عمو رو گفتم ... گفت وای ! گفتم نگران نباش .. بیا بخوابیم ... گفت باشه ... تارا اومد و لباس خواب پوشید .. منم بلند شدمو شلوارمو عوض کردم و تیشرتمو درآوردم ... رفتم دست شویی .. دندونامو شستم و رفتم سمت تارا ... بعدم باهم رفتیم توی تخت ... آروم بغلش کردمو خوابیدم ...صبح بازم روزی نو شروع شد ... با شادابی از جام بلند شدم ... تارا کنارم خوابیده بود ... از جام بلند شدم رفتم سمت حموم که دوش بگیرم .. بعد از دوش و اصلاح حولمو دورم پیچیدمو اومدم بیرون ... تارا بیدار شده بودو لبه تخت نشسته بود .. نگاهش کردمو گفتم صبح بخیر ... لبخندی زدو صبح بخیر گفت ... همینطور که جلوی آینه به خودم میرسیدمو موهامو خشک میکردم تارا رو هم زیر چشمی نگاهش میکردم .. گفتم تو فکری ؟؟؟ گفت من امروز نمیدونم باید چکار کنم.. گفتم هیچی .. کاری نداری ... فقط از کار زودتر برگرد که خسته نباشی .. دوش بگیر که وقتی مهمونا اومدن خسته نباشی ... اومد جلو آروم بغلم کردو گفت آخه کاری نداشته باشم برای مهمونام بکنم یه جوریه به نظرم ... لبخندی زدمو گفتم نگران نباش ... با آلاله ارتباط گرفتن خودش یه جور کار سخته ... بهت قول میدم ... گفت باشه هرچی تو بگی ... بعدم ازم جدا شدو رفت سمت دستشویی دستو روشو بشوره ... منم لباس پوشیدم رفتم بیرون ... پریوش منو دیدو سلام کرد .. با لبخند جوابشو دادم .. گفتم برای مهمونی امشب همه چی مرتبه گفت بله ارباب ... گفتم بسیار خوب ... رفتم سر میز ...آریا از پله ها اومد پایین ... شاهین پشت سرش .. نادر و آرشا هم اومدن .. پروانه هم اومد ... نادیا با لباس اومد . ... سلام کردو گفت دیرم شده .. باید برم ... نادیا تو یه شرکت انتشارات کار میکرد ... کار کمک ادیت رو داشت ... یعنی به کسی که نوشته هارو میخوندو رفع اشکال میکرد کمک میکرد ... مثل تایپ و کارای کمکی ... به این کار علاقه داشت ولی چون تو آلمان بزرگ شده بود و تحصیلاتش مربوط به ادبیات فارسی نمیشد نمیتونست از حالا این کارو انجام بده ... برای همین از کمترین کارا شروع کرده بودو در کنارش مطالعات جانبی داشت .. یه دختر بااراده که هرروز بیشتر احتراممو جلب میکرد .. انگار تازه راهشو پیدا کرده ... گفتم ماشین آریا رو بردار ببر ! آریا با التماس نگاهم کردو من بدون اینکه اهمیتی بدم گفتم پروانه از روی میزم سوئیچ ماشین آریا رو بیار ! پروانه یه نگاه به آریا کردو گفت چشم ... نادیا نگاهم کردو بعد به آریا گفت نه ممنون ... رضا میاد دنبالم ... من بچه رو بدون باباش باخودم جایی نمیبرم ... خندم گرفت ...از این قیاس ... درست میگفت برای شاهین و آریا ماشیناشون مثل بچه هاشون بودن ... آریا نفس راحتی کشیدو با تشکر به نادیا نگاه کرد... یهو گوشیش زنگ خورد .. نادیا گفت ببخشید ... رضا اومد ... ممنونم .. گفتم حواست به عصر باشه ! گفت حتما ... گوشیمو درآوردمو شماره رضا رو گرفتم .. جواب دادو سلام کرد .. گفتم صبح بخیر دکتر ... خواهرمو سالم برسون سر کار ! گفت نگران نباش ... حواسم هست ..گفتم عصر که بیمارستان نیستی ؟؟؟ گفت نه امروز شیفت نیستم .. صبح با استاد فیروزه جلسه دارم .. گفتم بسیار خوب شب اینجا مهمونی .. آلاله امشب مهمون ماست ... گفت آره خبر دارم ... حتما میام .. یه نگاه به شاهین کردمو گفتم نازنین و رامینو با خودت بیار ! گفت حتما ... ممنونم ... بعد گفت سلام عزیزم ...صدای بوسیدنشون اومد ... یهو از پشت گوشی گفت ببخشید آراز ... گفتم بعدا صحبت میکنیم ! خدانگهدار ! گفت باشه ... خداحافظ ... تا قطع کردم یه نگاه به شاهین و آریا کردم ... تارا اومد ... سلام کردو نشست ... به آریا گفتم امروز کارو زودتر تعطیل میکنی ! گفت چشم داداش ... روبه شاهین کردمو گفتم تو با من میای ! شاهین یکم نگاهم کردو گفت چشم رئیس ... بعدم یه نگاه به آریا کردو بعد به آرشا و نادر ... از جام بلند شدمو گفتم راه بیوفت ! شاهین هم از جاش بلند شد ... پاشو آروم میذاشت زمین و با کمک عصا راه میرفت ...جلوی در روی صندلی نشستو آروم کفششو پاش کرد ... بالاسرش ایستادمو نگاهش کردم .. گفتم میتونی بپوشی ؟ نگاهم کردو گفت سعی میکنم بپوشم ... گفتم به پات فشار نیار ... گفت نمیتونم فشار بیارم .. درد میگیره .. بعدم بلندشدو آروم پاشو زمین گذاشت ... گفتم راحتی ؟ گفت بله رئیس .. بعدم صورتش خندید .. رفتم بیرونو از جلوی در برگشتم رو به تارا و گفتم عزیزم امروز خسته نکن خودتو .. خدا نگهدار ! تارا از کنار سالن گفت خدانگهدار عزیزم .. بعدم راه افتادم سمت شرکت ...به محض رسیدن به شرکت به شاهین گفتم با آسانسور بیا و خودمم از پله ها رفتم بالا ... کارمندا پشت سرم یکی یکی وارد میشدن و بعضیاشون سریع تر از من میرفتن سر کار .. با یه سلام و احوال پرسی و ببخشید ... رسیدم طبقه دوم ... رفتم سمت اتاقم ... فرخ پشت سرم اومدو سلام کرد .. کارای روزو باهاش هماهنگ کردمو دستورای لازمو دادم و تاکید کردم که ساعت 4 میرم از شرکت بیرون .. فرخ گفت بله رئیس .. گفتم مرخصی گفت چشم رئیس ... تا خواست بره بیرون گفتم آرشو بفرست اتاقم ... گفت بله رئیس ... چند دقیقه بیشتر طول نکشید ... آرش در زدو اومد داخل ... سلام کرد و ایستاد ... نگاهش کردمو گفتم با آسا هماهنگ کن ! امشب خونه ما هستید ! گفت بله رئیس ... گفتم چند روز حواست به شاهین باشه به پاش فشار نیاره ! گفت چشم رئیس ... گفتم مرخصی ! گفت چشمو رفت ... گوشی رو برداشتمو زنگ زدم خونه ... پریوش گوشی رو برداشت ... سلام کرد .. جوابشو دادمو گفتم ناتاشا بیدار شده ؟ گفت بله .. گفتم صبحانشو بده بخوره بعد با پروانه و حسین آقا بفرستش خونه مادرش ... گفت چشم .. گفتم اگر بداخلاقی کرد فقط به من زنگ میزنی .. گفت چشم ... گفتم بسیار خوب و قطع کردم ... نیم ساعتی گذشت .. کارامو انجام میدادم که گوشیم زنگ خورد .. پریوش بود .. منتظر زنگش بودم .. میدونستم که ناتاشا با زبون خوش نمیره خونه مادرش بااینکه باهاش اتمام حجت کرده بودم ... گفتم بله .. گفت سلام ارباب ... همونطور که خواستید زنگ زدم .. گفت گوشی رو روی اسپیکر بذار ... یکم صبر کردم ..بلند گفتم بهتره خوب گوش کنی دختر خانوم ! اگر به این کارت ادامه بدی وقتی برگردی بخاطر بی ادبیت حسابی تنبیهت میکنم ! میدونی که این کارو بدون رحم انجام میدم ...بعدم به پریوش گفتم با این دختر خانوم هیچ صحبتی نمیکنید .. فقط لباس میپوشه و میره سمت خونه مادرش ! پریوش گفت بله ارباب ... قطع کردم ...بعد کارای روزو شروع کردم ..عصر کارامو جمع کردمو رفتم از اتاق بیرون .. فرخ سریع اومد سمتم و گفت درخدمتم رئیس ... گفتم شاهینو بگو بیاد ! سریع ! گفت چشم ... بعدم رفتم سمت راه پله ها ... تا برسم به پارکینگ شاهین با آسانسور اومده بود .. پشت سرش آرشا و نادر ایستاده بودن .. آرش هم کنار ماشینش بود .. یه نگاه به همشون کردمو گفتم آرش! دیر نکنی ! گفت بله رئیس ... پشت فرمون نشستمو گفتم بشین شاهین ! شاهین آروم نشست .. راه افتادم .. بدون اینکه حواسمو از خیابون بگیرم گفتم پات چطوره ؟ گفت درد نداره ... گفتم درد نداره دلیل نمیشه به پات فشار بیاری ! گفت چشم .. گفتم خوبه .. رفتم سمت خونه ...

آرام #

صبح که از خواب بیدار شدم حدود 9 بود .. خمیازه ای کشیدمو دستامو بالای سرم دراز کردم .. گفتم آخیش .... نه درسی هست نه مدرسه ای نه تکلیفی ! ترنم با صدای من بیدار شدو سلام کرد ...برگشتم سمتشو جوابشو دادم ... گفت خیلی سرحالی ! گفتم چرا نباشم .. فعلا استرسی ندارم .. گفت آره ... ولی یه ماه دیگه که نمره ها بیاد اونوقت باید استرس داشته باشیم .. گفتم حالا تا اونوقت .. بلند شدمو رفتم سمت دستشویی .. صورتمو شستمو خشک کردم .. تا اومدم بیرون ترنم رفت .. منم لباس پوشیدم .. با خودم فکر کردم امروز چکار کنیم ؟؟؟ بریم سر استخر ... حالا که ناتاشا هم نیست میره دیدن مادرش ما هم یه دل سیر آب بازی کنیم ... با این فکر خنده ای روی لبام نشست ... ترنم که از دستشویی اومد بیرون از پشت بغلم کردو گفت چی شده میخندی ؟ گفتم یه فکری دارم که نگو ... گفت چی ... برگشتم سمتشو گفتم امروز بریم استخرو بشوریم .. داداش که اجازشو داده ... میریم حسابی آب بازی میکیم ... گفت باشه ... با این فکر خوب لباسشو عوض کردو رفتیم بیرون .. کوروش سر میز نشسته بود . سلام کرد .. جوابشو دادم .. آروم گفتم ما میخوایم بریم استخر بشوریم میای ؟؟ کوروش با شیطنت خندیدو گفت آره ... گفتم پس اول صبحانه ... همین موقع پروانه اومدو برامون شیر و آب پرتقال آورد ... گفتم سلام پری جون .... ترنم هم سلام کرد .. پروانه هم جوابمونو دادو گفت چیه ؟ چه فکری تو سرتونه ؟؟؟ گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت دیگه بعد از اینهمه شیطنت با هم میدونم چی به چیه ! گفتم میخوایم بریم سر استخر .. میای ؟ گفت امروز نه .. امشب مهمون داریم باید کمک مامانم باشم .. گفتم مگه نیومدن کمکش ؟ گفت اومدن ولی من باید بالاسرشون باشم که همه جا درست تمیز بشه ... گفتم باشه ... ما میریم .. پروانه گفت به داداش یه زنگ بزن بگو .. گفتم دیشب اجازه گرفتم ... گفت باشه .. مواظب باشید ! هم امروز مهمون داریم هم اگر اتفاقی بیوفته داداش عصبانی میشه ... گفتم باشه حواسم هست .. پروانه که رفت ماهم سریع صبحانه خوردیم .. بلند شدیم رفتیم سمت حیاط ... منو ترنم و کوروش مثل کارشناسای وارد بالاسر استخر خالی ایستادیم ... گفتم اول باید برگای داخلشو خالی کنیم .. بعد با آب و شوینده بشوریم .. کوروش گفت بریم دست بکار بشیم ! گفتم اول برگا رو جمع کنیم .. ترنم گفت چرا جمع کنیم ؟ آتیششون میزنیم .. گفتم نه توروخدا ... چهارشنبه سوری یادتون رفته ؟ ترنم یکم نگاهمون کردو گفت خوب یه کاری میکنیم .. همه رو یه گوشه جمع میکنیم بعد از بالا کمی مایع آتیش میریزیم و یه کبریت میندازیم توش .. با خودم گفتم فکر بدی نیست ..اینطوری راحت تر جمع میشه ..گفتم باشه .. کوروشو فرستادیم جارو و سایل لازمو بیاره .. خودمونم رفتیم داخل استخر .. استخر تو حیاط از زمان بابام اینا وقتی داداشم خیلی کوچیک بوده ساخته شده از اون موقع ازش استفاده میکردن .. ولی از وقتی داداش همه کاره شد هر چند سال یک بار توشو درست میکنه که ترک نداشته باشه و تمیز باشه .. کنارش هم برای من پله های کوچیک درست کرده بود که از یه گوشه شروع میشد .. خلاصه با دقت رفتیم داخلو شروع کردیم به جمع کردن .. همه برگا رو یه جا جمع کردیم ... حواسم بود که شاخه و درختی بالاش نباشه .. بعد اومدیم بیرون .. کوروش که وسایلو آورده بود صبر کرد تا کارمون تموم بشه .. بعد رفتم از وسایل گوشه حیاط مایع آتش زا رو آوردم و از بالا ریختم روی برگا ... بعدم یه کبریت .. یکم صبر کردیم دیدم هیچ خبری نشد .. دومی رو که زدم بازم جوابی نگرفتیم .. ترنم گفت از این بالا نمیشه یا باید بریم پایین یا یه چیزی آتیش بزنیم بندازیم ..گفتم درسته .. از کنار حیاط چند تا کاغذ تبلیغات که باد آورده بود برداشتمو با کمک ترنم با احتیاط آتیش زدم .. انداختمش داخل برگا .. یهو برگای داخل استخر آتیش گرفت .. چنان دودی راه افتاد که نگو .. خوشبختانه یه نسیمی میومد که دودا رو به سمت خیابون میبرد وگرنه دود میرفت تو خونه و اول پریوش بعد داداش پر پرمون میکردن .. یکم بالای برگا ایستادیمو با رضایت به شاهکارمون نگاه کردیم که یهو در خونه به شدت باز شدو داداش آریا با سرعت اومد داخل .. پشت سرش تارا حراسون اومد .. همچین به سرعت اومدن سمتمون که یه لحظه نتونستیم عکس العملی نشون بدیم .. داداش آریا اومد سمتمونو با نگرانی گفت چی شده ؟ این آتیش برای چیه ؟؟؟ که نگاهش به برگا افتاد .. تازه فهمید چی شده ... تارا هم بعدش اومد .. از ترس اشکاش میریخت .. با ترس گفت چی شده ؟ اتفاقی افتاده؟ آتیش برای چیه ؟ بعد نگاهش به آتیش داخل استخر افتاد .. یهو هردو با اخم به مانگاه کردن ... همین موقع پروانه درحالیکه دست ناتاشا تو دستش بود از خونه اومد بیرونو اومد سمت ما .. گفت اینجا چه خبره ؟ اونم به آتیش نگاه کرد .. داداش آریا به پروانه گفت تو برو ناتاشا رو ببر ! پروانه گفت چشمو با ناتاشا رفت سمت در .. حسین آقا بیرون منتظر بود .. داداش آریا بدون اینکه حرفی بزنه کمربندشو باز کردو گفت مگه نگفتم قبل هر غلطی به من زنگ بزنید ؟ بعدم دوسر کمربندشو دست گرفتو اومد سمت ما .. ماهم از ترس فرار کردیم .. ما دور استخر میدویدیمو داداش دنبالمون ... یه دوسه دوری که دویدیم خسته شدیم .. داداش هم خسته شدو ایستاد ..گفت الان فرار میکنید ولی بالاخره که باید بیاید خونه ! گفتم داداش .. ماکه کاری نکردیم .. چرا میخوای بزنیمون ؟ گفت کاری نکردید ؟ به چه اجازه ای سر آتیش رفتید ؟ هان ؟ گفتم ما که ازش دوریم ... داداش گفت حسابتونو میرسم مخصوصا تو آرام ! همه اینا زیر سر توئه ! داداش بفهمه پوستتو میکنه ! سرمو انداختم پایین ..تارا گفت من برمیگردم سر کار .. بعدم رفت .. داداش با ته میله ای که سرش توری داشت و باهاش آشغالای روی آبو جمع میکرد یکم برگا رو بهم زد .. خوب که برگا سوختن رفت شلنگو آوردو خوب آتیشو خاموش کرد .. بعد رو به ما کردو گفت وقتی خوب سرد شد تمام باقی مونده آتیشو توی کیسه زباله جمع میکنید و میبرید جلوی در تا حسین آقا ببره بیرون ! دیگه از این شاهکارو نکنید ! گفتم چشم داداش .. داداش کمربندشو بستو برگشت سر کارش .. یه نفس راحت کشیدمو به کوروش گفتم برو یه کیسه زباله بیار .. کوروشم دوید سمت خونه .. منو ترنم رفتیم توی استخر آروم جارو زدیمو با خاک انداز همه رو جمع کردیم .. کوروش که کیسه هارو آورد اومد پایینو سر کیسه هارو نگه داشت تا منو ترنم همه رو جمع کنیم .. دو ساعتی مشغول بودیم تا تموم شد ... با کمک هم بردیمشون دم در .. بعد شلنگو باز کردیمو جای جالب کار شروع شد .. با پودر و برس کف استخرو شستیم ..کوروش دیوارا رو با جاروی دسته دار شست . ماهم کف استخر ولو شده بودیم و با بازی و خنده استخر میشستیم .. آب شیر خیلی سرد بود .. ماهم تا تونستیم به همدیگه آب پاشیدیم ...بین بازی ما پروانه برگشت خونه .. اومد پیش ما ... یکم باهامون حرف زدو گفت که مواظب باشیم سرما نخوریم .. ولی ما گوش نکردیم ... حدود ساعت 2 بود که پریوش اومد بیرون .. گفت بچه ها بیاید ناهار دیر شد .. ماهم هی بهونه آوردیمو بازم به کارمون ادامه دادیم تا اینکه پریوش جوش آوردو گفت اگه همین الان بیرون نیاید به ارباب میگم ! این تهدید کارساز بود .. از ترسمون اومدیم بیرون .. گفتم پریوش جون بذار کارمونو تموم کنیم ... پریوش دیگه کوتاه نیومدو گفت به حسین میگم کارتونو تموم کنه ... یه نگاه به استخر کردیم ... بیشتر استخر مونده بود ... ما بجای کار همش آب بازی کرده بودیم ... رفتیم داخلو قبل از هر کاری دوش گرفتیم .. تا ما بیایم بیرونو ناهار بخوریم پریوش حرص خورد ... ناهار خوردیم .. از خستگی رو پا نبودیم ... منو ترنم رفتیم تو اتاقو یک راست تو تخت ... کوروش هم همینطور ... مثل خرس خوابیدیم .. وقتی چشمامو باز کردم عصر شده بود ... سرمو بلند کردمو یه نگاه به اتاق کردم ... یهو خشکم زد .. داداش روی مبل کنار اتاق نشسته بودو خیره نگاهمون میکرد ... سلام کردم با سر جواب داد .. طوری نگاهم میکرد انگار یه کار خیلی بدی کردم و هرلحظه ممکن بود دعوام کنه .. منم اصلا یادم نبود که چکار کردیم ... ترنم هم از جاش بلند شدو با دیدن داداش سلام کرد .. داداش با سر به اونم جواب داد ... داداش اخماشو تو هم کردو گفت بیاید اینجا ببینم ! من که یواش یواش ترسیده بودم با خودم فکر کردم ما چکار کردیم که داداش عصبانیه ؟؟؟ هردو با تاپ و شلوارک بودیم .. هردو جلوی داداش ایستادیم .. داداش نگاهمون کردو گفت دیروز من به شما چی گفتم ؟ هان ؟؟؟ من که اصلا نمیدونستم چکار کردم فقط به داداش نگاه کردم ...داداش گفت نگفتم خواستید استخرو بشورید مواظب خودتون مخصوصا کوروش باشید؟ هان ؟ یهو فهمیدم از کجا عصبانیه ... گفتم داداش ...ما مواظب بودیم .. داداش صداشو بلند کردو گفت مواظب بودید که چند ساعت با آب یخ شیر حیاط مشغول آب بازی بودید ؟؟؟ گفتم داداش تابستونه ... هوا خیلی گرم بود .. داداش که هر لحظه عصبانی تر میشد گفت گرم بود ؟ آب یخ رو خودتون ریختید میگید گرم بود ؟؟؟ فکر نکردید سرما میخورید؟؟؟ مخصوصا تو که آمادگی تب کردن داری ! گفتم من خوبم داداش ... داداش سرشو تکون دادو گفت بخاطر این کارتون من میدونمو شما سه تا ! امشب مهمونی تموم بشه به حساب سه تاییتون میرسم ! وای به حالتون اگر مریض بشید ! بعدم از جاش بلند شد .. دستشو آروم روی پیشونی من گذاشت بعد پیشونی ترنم .. گفت پیشونیت گرمه .. امشب سر میز مواظب باش شورو ترشی نخوری ! یه نگاه به داداش کردم که فهمید .. گفت امشب از ترشی جدید پریوش نمیخوری ! فهمیدی ؟؟ با لبو لوچه آویزون گفتم چشم .. داداش رفت سمت در اتاق ... برگشت سمت ما و گفت بهتون گفته بودم یه بزرگتر همراهتون باشه ولی هیچ کسی کنارتون نبوده .. به حرف پریوشم گوش نکردید ! اینا همش به حسابتون نوشته شده .. امشب جواب کاراتونو میدید ...حالا زود لباس بپوشید ! مهمونا هر لحظه ممکنه برسن ... گفتم چشم ... داداش از اتاق رفت بیرون ... منو ترنم به هم نگاه کردیمو ناراحت رفتیم سر کمدمون ... لباس پوشیدیم .. بدون اینکه آرایشی بکنیم .. یه برق لب زدیمو رفتیم بیرون .. کوروش کنار سالن با پشمک آروم مشغول بازی بود ... فکر کنم داداش کوروشو هم دعوا کرده بود .. نشستیم تو سالن ... آرش و آسا هم اومدن و دکتر رضا و نازنین و رامین ... ترنم با دیدن رامین یه لبخند قشنگ زد .. کمی که همه نشستن در خونه باز شدو ماشینی که داداش فرستاده بود دنبال دختر عمو اومد داخل حیاط .. پرده های سالن کنار بودو کاملا ماشین مشخص بود ... داداش بلند شدو با تارا رفتن سمت در ... من و ترنم سر جامون ایستادیم .. در باز شدو یه خانم نسبتا تپل وارد شد .. شباهتی به آرشا نداشت به نظر من .. آرشا کنار من و ترنم ایستادو گفت جنگ شروع شد ! منو ترنم با تعجب نگاهش کردیم .. آلاله اومد داخلو باهمه خشو بش کرد و با داداش و تارا با احترام دست داد .. دنبالش دوتا پسر بود حدودای نه ده ساله که تا چشمشون به کوروش افتاد چشماشون برق زد .. کوروش هم همینطور ... از همون اول باهم مچ شدن ... آلاله اومد سمت من و باهاش دست دادمو احوال پرسی کردیم .. با ترنم هم همچنین ... آلاله گفت پس دخترعموی معروف من شما هستید ؟؟؟ با تعجب نگاهش کردمو گفتم معروف ؟؟؟ از چه نظر ؟؟؟ گفت همه از شما برام گفتن .. بعدم آروم لپمو کشید ... بعد به ترنم نگاه کردو گفت وقار تارا جونو تو هم داری .. چه خانومی ! به نظرم درآینده یه خانم دکتر میشی ! ترنم خندیدو گفت مرسی .. آلاله گفت الکی نمیگم ... تو صورتت معلومه .. بعدم چشماشو به هم فشار داد ... همه نشستنو آلاله هم بینشون کنار آریا نشست ... یهو گفت پسرا کجا رفتن ؟؟؟ داداش خندش گرفتو گفت نگران نباش با کوروش بازی میکنن ... گفت اگر حواسم نباشه یه آتیشی به پا میکنن ! داداش رو به آرشا کردو گفت حواست به پسرا باشه ... آرشا هم گفت چشم پسر عمو ... تا اینکه موقع شام شد ...

آراز #

از شرکت که رسیدیم خونه ماشینو بردم تو ... از تو حیاط که میرفتیم سمت پارکینگ حیاط انگار نم داشت .. باغچه ها خیس بودن .. تعجب کردم ..امروز روز آب دادن با غچه ها نیست ... تا از ماشین پیاده شدیم پسرا رفتن داخل منم رفتم سمت استخر .. استخر شسته شده بود ... یه بویی تو هوا بود ..انگار یه چیزی آتیش زده بودن .. همین موقع در حیاط باز شدو تارا و آریا اومدن داخل ..داشتن درمورد ساختمون صحبت میکردن .. تارا اومد نزدیکو سلام کردو بغلش کردم .. آریا هم سلام کرد .. جوابمو داد ...گفتم بوی سوختنی میاد یا من اشتباه میکنم ؟؟؟ آریا یه نگاه به استخر کردو گفت نه .. بوی سوختنیه ! گفتم چی سوزوندید ؟ آریا نگاهی به تارا کردو گفت آرام ترنم و کوروش ... تو استخر برگا رو آتیش زدن ... گفت چی ؟؟؟ آتیش ؟ گفت بله .. گفتم بلایی که سرشون نیومده ؟ گفت نه .. با احتیاط انجام دادن .. یه نفس عمیق کشیدمو رفتم سمت خونه ... اونقدر عصبانی بودم که تارا رو با آریا پشت سرم رها کردم .. تا رفتم داخل پریوش اومد جلو و سلام کرد .. جوابشو دادمو گفتم پریوش ! امروز تو این خونه چه خبر بوده ؟؟؟ پریوش یکم این پا اون پا کردو وقتی دید مصمم ایستادم جریان بچه ها رو از اول تعریف کرد .. دیگه دود از کلم بلند شد ... سرمو تکون دادمو گفتم که اینطور ! رفتم سمت اتاقم لباسمو عوض کردم .. پشت در اتاق دخترا ایستادم .. ساکت بود .. درو باز کردمو رفتم داخل .. خواب بودن ... آهسته بستم اومدم بیرون ..رفتم سراغ کوروش .. با خودم گفتم شاید خوابیده باشه .. تا درو باز کردم دیدم روی تختش دراز کشیده و با تبلتش مشغوله ... تا منو دید ازجاش پریدو سلام کرد .. جوابشو دادم درو پشت سرم بستم و روی صندلیه میز تحریرش نشستم .. گفتم بیا اینجا ببینم ! اومد نزدیکم ایستاد .. تبلتو از دستش گرفتمو گفتم امروز تو حیاط چکار کردید ؟؟ گفت استخرو شستیم بابایی ... گفتم استخرو شستید یا خودتونو ؟ یکم نگاهم کرد .. نمیتونستم زیاد به کوروش ایراد بگیرم ... بین سه تاییشون از همه کوچیکتره .. گفتم از بیرون که اومدی باید استراحت میکردی ! ...ولی تو تبلت دستته ... بازم ؟؟؟ آره ؟؟ نگفتم زیاد بازی نکن چشمات درد میگیره ؟ سرشو انداخت پایین .. تبلتو بستمو گذاشتم روی میز .. گفتم کاری نکن ازت بگیرمش ! الانم برو تامهمونا نیومدن یکم بخواب ! گفت چشم بابایی ... بلندشدم رفتم سمت درو گفتم برگشتم مشغول بازی نباشی ! بعدم رفتم بیرون .. اونقدر عصبانی بودم که نتونستم تو سالن بشینم .. رفتم تو اتاق دخترا ..بالا سرشون ایستادم .. همش نگران مریض شدنشون بودم .. دستمو رو پیشونی هردو گذاشتم .. ترنم خوب بود ولی آرام یکم گرم بود .. روی مبل کنار اتاق نشستم ... نمیدونم چقدر شد .. توی افکار خودم غرق بودم ... فکر کردم با این کارشون چطور برخورد کنم ؟؟ تصمیم گرفتم تنبیهشون کنم .. نمیخوام سخت بگیرم ولی اونقدری که هرکاری دلشون خواست انجام ندن .. و مهمتر اینکه بی اجازه نرن استخر ... نیم ساعتی شد که آرام آهسته بیدار شد .. یکم اینور اونور کردو نیم خیز شد .. به من نگاه کرد .. با تعجب سلام کرد .. با سر جوابشو دادم .. ترنم هم بیدار شد .. سلام کرد .. جواب ترنم هم با سر دادم ... گفتم بیاید اینجا ببینم ! هردو بلندشدنو آروم اومدن جلو ... نمیدونستن برای آب بازیشون عصبانیم .. هردو با تاپ و شلوارک ... گفتم شما امروز رفتید آب بازی ؟؟؟ اونم با آب سرد حیاط ؟؟ فکر نکردید مریض میشید ؟ آرام گفت هوا گرم بود داداش .. دیگه جوش آوردم .. کلی برای کارشون دعواشون کردم ... بعدم بهشون گفتم که بعد از مهمونی باید جواب کاراشونو بدن ... بلند شدم اول دستمو رو پیشونی آرام گذاشتم بعد ترنم .. آرام هنوز گرم بود .. فکر میکنم یه تب پیش رو داره ... رفتم جلوی درو گفتم لباس بپوشید ! یه نگاه بهشون کردمو گفتم بهتون گفته بودم که یه بزرگتر همراهتون باشه ! یه بزرگتر همراهتون نبوده هیچ حرف پریوشم گوش نکردید ! هردو باید جواب کاراتونو بدید! بعدم از اتاق اومدم بیرون .... همه تو سالن جمع بودن ... تا رفتم تو سالن تارا از جاش بلند شدو اومد نزدیکم .. گفت چیزی شده ؟ گفتم نه ... امشب به حساب جفتشون میرسم ! فکر کنم آرام تب کنه ! تارا گفت وای ! دستمو دور کمرش گرفتمو رفتیم نشستیم .. بعد از من همه نشستن .. یه نگاه به همشون انداختم ... گفتم حواستونو جمع کنید ! مواظب رفتارتون باشید ! دلم نمیخواد جلوی آلاله و پسراش بهتون تذکر بدم ! همه گفتن چشم .. به آرشا نگاه کردم ... سرش پایین بودو تو فکر .. میدونم به چی فکر میکنه .. باید دید امشب نگرانی آرشا درست از آب درمیاد یانه ... دخترا هم اومدن تو سالن .. هردو بلیزو شلوار جین .. مثل هم پوشیده بودن .. بدون آرایش .. فقط انگار چیزی به لبشون زده بودن .. بعدش کوروش اومد ... موهاش بهم ریخته بود... تارا بلندشدو رفت که هم موهاشو مرتب کنه هم لباسشو عوض کنه ... بعد از مدتی هم آرش و آسا اومدن و پشت سرشون رضا رامین و نازنین .. جمعمون جمع شد .. ماشینی که دنبال آلاله فرستاده بودم آلاله و پسرا رو برداشته بودو نزدیک خونه بود .. وقتی رسید از تو خونه دیدم .. با تارا بلند شدم رفتم سمت در تا ازش استقبال کنم ... همه بامن سمت در اومدن غیر از آرشا ...آلاله از در که وارد شد اول با منو تارا دست دادو احوال پرسی کرد ... بعد دونه به دونه با بچه ها خوشو بش کرد .. با نادیا و رضا .. نادیا دختر عمش میشد .. بخاطر ازدواجش تبریک گفت بعد با نادر ... پروانه و آرش.. آریا و آسا آخر از همه هم با آرام و ترنم ... دعوتش کردم نشست .. پسراش وقتی با من سلام علیک میکرد یهو ناپدید شدن .. با کوروش رفتن پی شیطنت .. وقتی همه نشستن آلاله کنار آریا نشست ... همه باهم گرم حرف زدن بودن .. با تنها کسی که سلام علیک نکرد آرشا بود .. البته این آرشا بود که جلو نرفت .. آرشا دقیقا نقطه مخالف آلاله نشسته بود .. دردورترین نقطه .. بهش گوشزد کرده بودم که به هیچ عنوان رفتار بدی ندشته باشه برای همین سعی میکرد ازش دوری کنه ... کمی صحبت کردیم .. آلاله از زندگیش تو استرالیا گفت و کارش .. از همسرش و اینکه رئیس بیمارستانه و کارش خیلی زیاده و دردسر داره و برخلاف اونچه تو ایران رایجه اصلا درآمد بالایی نداره ..اونقدر صحبت کردیم که موقع شام رسید .. پریوش با دوتا کمکی که داشت میزو چید بعد اومد جلو وبا احترام گفت غذا حاضره ارباب .. گفتم ممنونم .... بلند شدم و گفتم بفرمائید سر میز .. تارا هم با لبخند آلاله رو به سمت میز راهنمایی کرد .. وقتی همه نشستن از شانس بد آرشا درست روبه روی آلاله با دوتا صندلی فاصله نشست .. یعنی جایی که نمیخواست .. آلاله همینطور صحبت میکرد تا اینکه صحبت به خواستگاری آرشا کشیده شد .. فکر میکنم آلاله مخصوصا صحبتو به خواستگاری کشید .. حتما عمو آرمان بهش گوشزد کرده که در خواستگاری دخالت نکنه .. آلاله درمورد اینکه چه کاریی بکنیم و چه کارایی نکنیم صحبت کردو من فقط با یه لبخند گوش دادم .. به هر صورت مهمان من بودو سر میز من نشسته بود ... دلیلی نداشت که تو ذوقش بزنم .. من صحبتا رو با عمو کرده بودم و لزومی به بحث نبود .. آلاله هر جمله ای که میگفت یه نگاه به آرشا میکرد .. تا آخر صدای آرشا رو درآورد ... آلاله گفت که رسم اینه که مادر و خواهر داماد عروسو بپسندن .. منم که هنوز این دختر خانمو ندیدم ... این جلسه فقط معارفست دیگه ؟؟؟ و به من نگاه کرد.. گفتم نمیشه گفت معارفه .. آلاله پرید وسط حرفمو گفت خوبه ... درحد دیدار باشه بهتره .. شاید این دختر خانمو نپسندیدیم .. به هر حال اینقدر اینجا میمونم تا یه دختر مناسب برای آرشا پیدا کنم .. به هر حال منم اینجا دوستانی دارم ... دخترایی که هم سطح خانواده ما هستن .. یهو آرشا پرید وسط حرفشو گفت حتما برای پسرای خودت میخوای دختر انتخاب کنی ! درهر صورت من که همسر آیندمو پیدا کردمو این جلسه هم جلسه معارفه نیست ... خواستگاریه .. حرفا هم زده شده ... شایدم زمان عقدو پسر عمو مشخص کنه ! آلاله اخماش رفت تو همو گفت هنوز بی صاحاب نشدی که هر کاری دلت بخواد انجام بدی ! آرشا هم محلت ندادوگفت نه بیصاحاب نشدم .. بابا اختیار کل زندگیمو به پسر عمو داده .. منم الان تو خونه پسر عمو زندگی میکنم تا خونه خودمون ... اختیار کامل دست پسرعموئه .. حتی بابا هم پاشو کشیده کنار ! آلاله گفت چطور جرات میکنی ! ... دیدم کار داره بالا میگیره بلند گفتم لطفا !!!! آلاله ساکت شدو هردو به من نگاه کردن .. گفتم آلاله جان ! بهتر نیست در این مورد خصوصی صحبت کنیم ؟؟؟ سر میز جای مناسبی برای صحبت در این مورد نیست ! بعدم به آرشا یه نگاه کردم که تا ته جریانو خوندو سرشو انداخت پایین ... گفتم بفرمائید ... شام سرد شد .. همه که تا الان ساکت بودن شروع کردن به صحبت ... قبلا به پریوش سپرده بودم برای پسرا داخل اتاق کوروش میز بچینه ... خوشبختانه پسرا شاهد این مشاجره سر میز نبودن ... آلاله با عصبانیت غذا شو خورد ... آرشا هم سرش پایین بود ... خودش فهمیده بود چه خرابکاریی کرده و چی در انتظارشه ... شام که تموم شد منتظر شدم همه غذاشونو بخورن بعد از جام بلند شدم ... گفتم بفرمایید تو سالن .. آلاله که هنوز صورتش از عصبانیت قرمز بود باهام اومدو تو سالن نشست .. وقتی همه اومدن پریوش دوباره پذیرایی کرد .. همه صحبت میکردن غیر از آلاله ... احساس میکردم داشت برای جنگ آماده میشد .. قبل از اینکه دوباره بحثو باز کنه از جام بلند شدمو گفتم آلاله جان میشه تشریف بیارید تو اتاق من صحبت کنیم ؟؟ بلند شدو گفت البته .. انگار منتظر بود .. بدون اینکه به آرشانگاه کنم بلند گفتم آرشا ! راه بیوفت ! آلاله از طرز صدا کردن من تعجب کرد ولی زیاد به روی خودش نیاورد .. رفتیم سمت اتاقم . درو باز کردمو به آلاله تعارف کردم .. بعد خودم رفتم داخل .. آرشا هم با سر پایین پشت سرمون اومد داخلو درو بست .. کنار در ایستاد ... به آلاله تعارف کردم نشست خودمم روبه روش نشستم .. گفتم خوب ! حالا میتونیم صحبت کنیم .. من آدم روراست و رکی هستم .. حرفمو در لفافه نمیپیچم .. من خوب میدونم که آدابو رسوم چیه و چه کارایی رسمه .. میدونم که مادر پدر و خواهر برادر عروس و داماد هم حق دارن که در مسئله ازدواج دخالت کنن ..ولی این دخالت حدو مرزی داره و در هر خانواده ای فرق میکنه .. در خانواده شما عمو آرمان تصمیم گیر هستن .. ایشون خودشون میدونن که با کی مشورت کنن و چه تصمیمی بگیرن .. عمو در این زمینه تصمیمشونو گرفتن و اونو به من انتقال دادن و اختیار کامل این مراسم رو تا به آخر به من محول کردن .. درنهایت این منم که حرف آخرو میزنم ... در این مورد با عمو صحبت کردم و ایشون به این نکته تاکید کردن .. الان دارم باشما صحبت میکنم تا دیگه مجبور نباشم درموردش صحبت کنم .. اختیار کامل آرشا با منه .. این تصمیم پدرتونه و دیگه نمیخوام همچین مشاجره ای رو در این مورد بشنوم ! مخصوصا جلوی دیگران ! اگرچه با رفتار آرشا اصلا موافق نیستم و خودش میدونه که چه رفتار اشتباهی داشته ولی ازش حمایت میکنم .. تا جایی که بشه براش سنگ تموم میذارم .. به عنوان بزرگ این خونه و برادر بزرگش .. بعد بلند گفتم آرشا ! آرشا اومد جلو .. گفتم از خواهرت بابت رفتار اشتباهو بی ادبانت عذرخواهی کن ! آرشا یکم من من کردو گفت معذرت میخوام ... نگاهش کردمو گفتم بخاطر این رفتار بی ادبانه مخصوصا سر میز تنبیه میشی .. مطمعن باش از این رفتارت به سادگی نمیگذرم ! قبل از اومدن آلاله بهت اخطار کرده بودم .. انگار حرفمو جدی نگرفتی .. همینطور که روی مبل لم داده بودم آرشا رو دعوا کردم .. به آلاله نگاه کردمو گفتم مطمعن باش این پسر امشب حسابی تنبیه میشه ! وقتی ساکت شدم به آلاله نگاه کردم ... آلاله انگار تسلیم شده بود .. گفت اگر پدرم اینطور صلاح دونسته منم مخالفتی ندارم .. هرجور شما تصمیم بگیری منم موافقم .. گفتم خوبه .. رو به آرشا کردمو گفتم میتونی بری ! مستقیم میری اتاقت تا بخوامت توی اتاقم ! فهمیدی ؟؟ آرشا گفت بله پسر عمو .. گفتم مرخصی ! .. وقتی رفت سعی کردم عصبانیتمو کنترل کنم و به آلاله گفتم نمیخواستم به این صراحت صحبت کنم ولی این خواست پدرته و برای من حرف آرمان پیرنیا لازم الاجراست ! آلاله گفت بله میدونم .. پدرمو خوب میشناسم ... گفتم اگر دوست داشته باشی بریم توی سالن ... لبخندی زدو گفت البته ... بلند شدمو و آلاله هم بلند شد .. بازومو بردم جلو و آلاله هم بازومو گرفتو باهم رفتیم سمت سالن ...



تاريخ : یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴ | 10:56 | نویسنده : مریم |