کامیار #
از عصبانیت هنوز قلبم تند تند میزد .. با خودم گفتم شانس آوردید که شبه .. وگرنه به خدمت جفتتون میرسیدم .. فردا حتما با مهندس تماس میگیرم .. برگشتم داخل اتاق ... تختو باز کردمو دراز کشیدم .. یهو صدای اس ام اس اومد .. باز کردم .. آرشا بود .. از نوشتش معلوم بود خیلی ترسیده .. نوشته بود داداشت فهمید ؟ نکنه فردا به پسر عمو زنگ بزنه ؟؟ اگر بزنه من بدبخت میشم .. پسر عمو تهدید کرده اگر باهات تماس بگیرم میبندتم تو سگ دونی ... روژیار از یه طرف میترسم از یه طرف دلم برات یه ذره شده .. دلم خیلی تنگ شده .. اگر فردا به خیر گذشت روزی که کلاس داری میام دانشگاه تو کافه همیشگیمون میبینمت .. با خودم گفتم این پسره از رو نمیره ! بعد یکی دیگه اومد .. امروز خیلی خوشگل شده بودی ... لباست خیلی بهت میومد .. از ترس پسر عمو نتونستم نگاهت کنم .. دوستت دارم ... برای دیدنت لحظه شماری میکنم .. خندم گرفته بود .. با اینکه اینهمه میترسه بازم داره قرار میذاره .. یعنی واقعا مهندس بفهمه میخواد این بلا رو سرش بیاره ؟؟؟ خوب ... مهندس حرفش حرفه ... دلم نمیاد به مهندس خبر بدم .. البته اگر بعد زنگ زدن اس ام اس نمیداد زنگ نمیزدم ولی با پررویی اس ام اس زده .. این بار حسابشو میرسم تا دفعه دیگه حواسشو جمع کنه .. یه نگاه به شاهو کردم .. چهرش گرفتست .. دلم برای شاهو میسوزه ... با این سنو سال و قدو قواره .. اینطور از دائی کتک خورد .. یه دکتر تو آمریکا .. دائی شاخرخ بیخود نیست که از مهندس خوشش میاد .. خیلی بهم شبیهن .. همینطور سخت گیر .. میخواستم بیدارش کنم بهش مسکن بدم ولی با خودم فکر کردم خودش دکتره بخواد صدام میکنه .. منم دراز کشیدم و خوابیدم ... صبح از صدای تخت از خواب بیدار شدم .. چشممو که باز کردم دیدم شاهو بلند شده داره خودشو مرتب میکنه .. سلام کردم .. برگشت سمتم سلام کردو گفت ببخشید بیدارت کردم .. گفتم چرا بلند شدی ؟ گفت میخوام برم خونه .. گفتم الان بری خونه دائی شاهرخ دوباره عصبانی میشه .. شاهو گفت امروز کارش زیاده زود میره رستوران .. منم روم نمیشه تو صورت بابات نگاه کنم .. گفتم نگران بابا نباش .. خودش وضعیتو میدونه .. شاهو روبه روم ایستادو گفت میدونم ولی میخوام برم .. گفتم باشه .. برو .. بعد سوئیچمو برداشتمو دادم دستش گفتم با ماشین برو ... گفت پیاده میرم .. گفتم این موقع ماشین گیرت نمیاد .. ماشینو بردار برو ! تشکر کردو رفت .. منم برگشتم توی تخت .. دوباره که بیدار شدم ساعت حدود 10 بود .. بلند شدم .. رفتم پایین . مامان داخل آشپزخونه داشت با شمسی کار میکرد .. سلام کردم .. مامان با لبخند جواب داد .. گفت بشین برات صبحانه بیارم .. گفتم بابا کجاست ؟ گفت رفت بیرون میاد .. منم نشستم صبحانه خوردم .. بعد صبحانه برگشتم اتاقم .. یکم مرتب کردم .. گوشیمو برداشتمو شماره مهندسو گرفتم .. بعد از دوسه بوق جواب داد .. سلام کردم .. مهندس جواب دادو بعد از احوال پرسی گفت چه خبر ؟ گفتم مهندس باید چیزی رو بهتون بگم .. مهندس گفت چی شده؟ .. منم جریان دیشبو براش گفتم .. یکم سکوت شد .. گفت من به این موضوع رسیدگی میکنم .گفتم اس ام اسا رو براتون میفرستم .. گوشی روژیار از دیشب دست منه ... گفت بسیار خوب و بعد خداحافظی و قطع کردم .. گوشیمو داخل جیبم گذاشتم .. با گوشی روژیار پیغاما رو برای مهندس فرستادم و رفتم سراغ روژیار .. پشت در ایستادمو در زدم .. آروم گفت بفرمائید .. رفتم داخل و درو پشت سرم بستم .. روژیار روی تختش نشسته بود .. انگار منتظر بود برم سراغش .. تا رفتم داخل از جاش بلند شد و سلام کرد .. جوابشو به سردی دادم .. عادت هرروزم بود که وقتی صبح میدیدمش با جواب سلامش صورتشو میبوسیدم ..ولی این بار نبوسیدمش .... صندلی رو برداشتم گذاشتم جلوی تخت و نشستم .. گفتم بشین .. آروم نشست .. نگاهش کردم سرشو انداخت پایین .. گفتم خوب ... چکار کنم که حرفمو گوش کنی ؟ هان ؟ اینهمه بهت میگم و توضیح میدم اصلا برات مهم نیست .. چرا کاری میکنی بهت سخت بگیرم ؟ من دلم نمیخواد اینجوری زیر نظر بگیرمت خودت باعث میشی ...روژیار سرشو پایین انداخته بودو صداش درنمیومد .. گفتم خوب گوشاتو باز کن .. این آخرین باریه که دارم تذکر میدم .. از این به بعد تازمانیکه مراسم عقد انجام نشده بدون اجازه من حق نداری باهاش تماس بگیری ... اجازه هم نداری جواب تماساشو بدی ! فهمیدی ؟؟ روژیار آروم گفت بابا مامان که موافقن ... گفتم موافق باشن .. هر کاری یه راهی داره ..الان حرف آخرو زدم .. با بابا هم در این زمینه صحبت میکنم .. اگر ببینم با من طرفی ! نه هیچ کس دیگه ای ! متوجه شدی ؟؟ آروم گفت بله داداش .. کمی لحنمو ملایم کردمو گفتم نمیخوام این دوران با عذاب همراه باشه برات .. نمیخوام خاطره بدی برات بمونه .. پس به حرفم گوش کن ! گفت چشم داداش .. گفتم خوبه .. از جام بلند شدم .. گوشیشو از جیبم درآوردمو دادم بهش .. گفتم خوب میدونی که اگر تماس بگیری میفهمم .. اگر پاکم کرده باشی راهشو بلدم .. پس فکر دورزدن منم نباش .. ببینم خواستی دورم بزنی اونوقت دیگه به این راحتی نمیبخشمت ! بعد از اتاقش اومدم بیرون .. روژیار نمیدونه بابا در جریان آرشا هست .. از اولش .. و اینکه همه چیو به من سپرده تا حواسم به این تک دختر باشه .. وقتی برگشتم اتاقم یکم دراز کشیدم تا موقع ناهار ... باخودم درمورد مازیار فکر کردم .. باید فردا برم دانشگاه .. این قضیه رو خودم باید حل کنم ..
آراز #
نزدیک ظهر پشت میزم مشغول کار بودم .. گوشیم زنگ خورد .. یه نگاه به صفحه گوشیم انداختم .. کامیار مولایی .. با خودم گفتم چی شده یعنی ؟؟ گوشی رو جواب دادم .. کامیار سلام کرد.منم جوابشو دادم .. بعد از احوال پرسی جریان آرشا رو برام گفت .. و اینکه چند تا اس ام اس فرستاده رو گوشی روژیار .. یه لحظه خون تو بدنم جوشید .. از عصبانیت نتونستم صحبت کنم .. بعد چند لحظه گفتم من به این قضیه رسیدگی میکنم .. کامیار گفت باشه و خداحافظی کرد ... بعد چند ثانیه اس ام اسا اومد .. وقتی خوندمشون با خودم گفتم من زنگ زدنو براش ممنوع کرده بودم ولی نه تنها زنگ زده بلکه حرفای عاشقانه هم زده .. قرار هم گذاشته .. از جام بلند شدم .. توی اتاق قدم زدم ... قبلا بهش اخطار کرده بودم که اگر همچین غلطی بکنه باهاش چکار میکنم .. سعی کردم آروم باشم .. گوشیمو برداشتمو به آریا گفتم آرشا رو بفرست اتاقم ! آریا گفت چشم وقطع کردم .. چند ثانیه بیشتر نشد .. تقه به در خورد گفتم بیا تو .. جلوی میزم ایستاده بودم .. آرشا اومد داخلو جلوی در ایستاد ..گفت با من کار داشتید پسرعمو ؟ جدی و با اخم نگاهش کردم . از چهره عصبانیم فهمید یه خبری هست .. گفتم بیا جلو ببینم ! دوقدم اومد جلو و سرشو انداخت پایین .. گفتم سرتو بگیر بالا ! یکم سرشو بالا گرفت .. با پشت دستم محکم زدم زیر گوشش .. سرش کج شدو دوباره سرشو انداخت پایین . گفتم مگه باهات اتمام حجت نکردم اگر دوباره با روژیار بدون اجازه من ارتباط بگیری پوستتو میکنم ؟ نگفتم تو سگدونی میبندمت ؟ نگفتم با ترکه دمارتو درمیارم ؟؟ هان ؟ همینطور که دعواش میکردم صدام بالا میرفت .. سر آرشا هم پایین .. گفتم مثل اینکه برات اهمیتی نداشته ! فکر میکنی منو میپیچونی ؟ آره ؟ آرشا گفت نه بخدا پسر عمو .. با دستم محکم چونشو گرفتمو سرشو بالا آوردم .. صورتمو نزدیک صورتش کردم گفتم فکر میکنی با بچه طرفی ؟ یا اینکه کاریت ندارم ؟؟؟ نگفتم کاری نکن هیولا بشم ؟ هوم ؟؟ مثل اینکه درست نفهمیدی با کی طرفی ! همینطور که چونش تو دستم بود با پشت دستم زدم تو صورتش ، بعد صورتشو ول کردم .. سرشو انداخت پایین .. موهاش ریخته بود تو صورتش .. برگشتم سمت کمد و ترکه رو برداشتم .. بدون اینکه حرفی بزنم دست انداختم از سر شونش گرفتمو پرتش کردم سمت میز .. آرشا که انتظار نداشت با این حرکت من به راحتی به سمت میز پرت شد .. گفتم دستاتو بذار روی میز ! با التماس گفت ببخشید پسر عمو .. اشتباه کردم ..با خشم گفتم دستات روی میز ! برگشتو دستاشو روی میز گذاشت . رفتم سمتشو گردنشو گرفتم سرشو روی میز چسبوندم .. گفتم تکون نمیخوری ! دستم رفت بالا و ترکه محکم روی پشتش فرود اومد .. گفتم میخواستی آبروی منو ببری ؟ بعدی رو زدم .. کاری کردی که کامیار زنگ بزنه بگه آرشا رو جمعش کن ؟؟ آره ؟؟؟ همینطور که با ترکه میزدم سرزنشش میکردم .. ده پونزده تا که زدم دست نگه داشتم .. گفتم امروز حالیت میکنم که تهدیدام تا چه حد عملی میشه .. ترکه رو روی میز انداختمو پشت یقشو گرفتم با خودم کشوندم سمت سالن .... از کنار سالن رد شدم و از خونه رفتم بیرون .. با همون کفش توخونه رفتم تو حیاط .. آرشا رو هم همراه خودم میکشیدم .. کنار حیاط یه لونه برای سگ درست کرده بودم .. زمانیکه میرفتیم مسافرت از سگای محافظ شرکت دوتا میاوردم تو حیاط .. قلاده و زنجیرم داشت .. آرشا رو کشیدم کنار سگدونی و انداختمش رو زمین .. قبل از اینکه عکس العملی نشون بده قلاده ای که زنجیر بهش وصل بودو برداشتمو بستم به گردن آرشا .. صاف ایستادم بلند به حسین آقا گفتم یه قفل برام بیار ! حسین آقا که دید چقدر عصبانیم بدون حرفی سریع رفت و قفل آورد .. به قلاده ای که دور گردن آرشا بستم قفل زدم .. صاف ایستادم .. از عصبانیت و ناراحتی نفس نفس میزدم .. با صدای آروم ولی لحن تهدید آمیزی گفتم تا اجازه ندادم همینجا میمونی !بعد برگشتم سمت خونه .. تازه نگاهم به ایوون افتاد همه توی ایوون جمع بودنو با نگرانی به ما نگاه میکردن .. برگشتم سمت خونه و بلند گفتم بیام بالا هرکی رو ایوون باشه کنار آرشا میشینه ! یهو همشون رفتن سمت درو رفتن داخل .. بجز شاهین ..وقتی تو ایوون رسیدم رفتم نزدیک شاهین .. گفتم مثل اینکه دلت میخواد تو سگدونی بمونی ! سرشو انداخت پایینو گفت ببخشید رئیس .. تقصیر .. من .. بود .. من دیشب به آرشا پیشنهاد دادم زنگ بزنه .. ناراحت بود که با روژیار حرف نزده .. گفتم خوب بهش زنگ بزن .. گفتم گیریم که بهش گفته باشی برو دم خونشون خودتو بکش ! اونوقت باید گوش میکرد ؟؟؟ آره ؟ این حرفی که تو میزنی اصلا عاقلانه و منطقی هست ؟؟ شاهین گفت آرشا به من اطمینان داره ... نباید ... پریدم وسط حرفشو گفتم اطمینان داره عقلم داره ! خودش خواسته ! خودش خواسته آبرو و دستور منو زیر پاش بذاره ! ولی من این اجازه رو بهش نمیدم ! یه مدت تو سگدونی بشینه آدم میشه ! .. شاهین گفت منم تنبیه کنید رئیس .. دیدم از عذاب وجدان داره خفه میشه .. گفتم میری کنارش تو سگدونی میشینی تا بهت بگم ! گفت چشم .. من رفتم داخل و شاهین رفت سمت حیاط .. از در رفتم تو یک راست رفتم روی مبل توی سالن نشستم .. همه سر پا ایستاده بودن .. یه جا جمع شده بودن .. انگار همشون مقصرن و منتظرن تنبیهشون کنم .. نگاهشون کردمو گفتم بشینید ! تارا آروم نشست .. بقیه هم کنارش نشستن ...به عبارتی پشتش پناه گرفته بودن .. .. دستمو دوطرف پشتی مبل گذاشتمو پامو رو پام انداختم ... گفتم شماها هم خرابکاری کردید ؟؟ همشون باهم گفتن نه .. گفتم خوبه .. تلوزیون روشن بود .. منم شروع کردم به تماشا .. البته تماشا نمیکردم ولی وانمود میکردم دارم تماشا میکنم ..همینطور تصاویر از جلوی چشمم رد میشدن تو فکر آرشا بودم .. چرا این پسره کاری کرد که تهدیدمو عملی کنم ؟ چرا باعث شد هم کتکش بزنم هم تو سگ دونی ببندمش .. خودم از این کار ناراحتم ولی چاره ای برام نذاشت .. هم از آرشا عصبانی بودم با کارش و هم از خودم با تنبیهی که کردم ... فکر کنم اونقدر چهرم توهم بود که همه بچه ها از بزرگو کوچیک روبه روی من کنار تارا نشسته بودن .. انگار منتظر بودن از جام بلند شمو به خدمتشون برسم ... از جام بلند شدم .. همه سریع از جاشون بلند شدن .. بدون اینکه نگاهشون کنم رفتم سمت اتاقم .. همینطور که میرفتم بلند گفتم کسی به آرشا نزدیک نشه !!! وارد اتاقم شدم ..
مازیار #
وقتی سروصداها خوابید نشستم توی اتاقم .. تا موقع شام چیزی نمونده.. میترسم برم سر میز .. میترسم برم بابا یادش بیوفته که چکار کردم .. امروز دوتا دردسر بزرگ برای خودم خریدم .. بابا با لباسم و کامیار با کاری که تو دانشگاه انجام دادم .. میدونم این بار بابا کوتاه نمیاد و با یه محروم کردن ساده از کارم نمیگذره . درسته که کمربندو ازم گرفتو رفت ولی میدونم حتما به خدمتم میرسه .. همینطور که نشسته بودم روژیار اومد تو اتاقم .. گفت مامان گفت بیا شام .. گفتم باشه .. دیگه نمیشه نرفت ..احضار شدم .. بلند شدم رفتم سر میز .. بابا جای خودش بالای میز نشسته بود .. آروم نشستم .. یه نگاه بهم کرد .. سرمو انداختم پایین .. از چهره و رفتارش فهمیدم خیلی عصبانیه .. بااینکه خیلی آروم به نظر میومد .. شروع کردم به خوردن ... سرم پایین بود فقط و میخوردم .. غذام که تموم شد بلند شدم .. بابا بدون اینکه نگاهم کنه گفت بشین ! دوباره نشستم ..میدونم سر میز چیزی نمیگه .. نمیخواد مامانمو ناراحت کنه ... ظرف غذاشو کنار گذاشتو آرنجاشو روی میز تکیه دادو گفت بهت در مورد لباس پوشیدن اخطار کرده بودم ... دیدم برخلاف انتظارم سر میز شروع کرد به سرزنشم .. مامان هم سرشو به سمتم برگردوندو با اخم نگاهم کرد .. تازه فهمیدم که مامان در جریانه و با بابا موافقه . سرمو انداختم پایین .. روژیار بلند شدو چند تا ظرف غذا برداشت و برد آشپزخونه .. معمولا به شمسی خانم کمک میکرد ... کامیارم یه نگاه بهم کردو از جاش بلند شدو رفت سمت راه پله ها .. بابا گفت بهت گفته بودم نمی پسندم که با این سرو وضعو لباس بگردی ! مثل لاتو لوتای تو خیابون ! ولی انگار یواشکی کاراتو انجام میدی ! درسته ؟ بدون اینکه سرمو بالا بگیرم و تو صورت مامان و بابا نگاه کنم گفتم بخدا جایی نپوشیدمشون .. فقط خوشم میاد .. بابا یهو زد روی میز که از جام پریدم .. گفت یعنی تو بی اجازه خریدی و نپوشیدی ؟؟ درست متوجه شدم ؟؟ با من من گفتم بابا .. من .. گفت ساکت باش !! فکر میکنی با بچه طرفی ؟ کسی متوجه کارات نیست ؟ کسی نمیفهمه کجا میری کجا میای ؟ هان ؟ از ترسم فقط به پاهام نگاه میکردم .. بابا گفت با این لباسا میری مهمونی هر کاری میخوای میکنی بعد میگی نپوشیدم ؟ خوبه ! دروغ میگی .. سعی میکنی منو دور بزنی ... کاری که بهت میگم نکن میکنی ... دیگه ؟؟ کجاها میری ؟؟؟ ... دفعه پیش که از تو کلانتری کشیدمت بیرون ... روژیارم با خودت برده بودی نگفتم بار آخرت باشه ؟ اتمام حجت نکردم که بار آخره میبینم هرکاری میخوای میکنی ؟؟؟ نگفتم این بار پوستتو میکنم ؟؟ هان ؟ همینطور که سرم پایین بود گفتم ببخشید .. معذرت میخوام .. بخدا از اون مهمونی به بعد این شلوارا رو نپوشیدم .. بابا نگاهم کردو گفت خوب گوشاتو باز کن مازیار ! این بار آخره که دارم چشم پوشی میکنم ! یه بار دیگه همچین غلطایی ازت ببینم کاریت میکنم که نتونی تا مدتها دانشگاه بری ! حالیت شد ؟ بابا طوری عصبانی بود که منتظر بودم از جاش بلند شه و حسابمو برسه .. مثل موش آبکشیده میلرزیدم .. وقتی بابا عصبانی میشه حتی از کامیارم ترسناک تر میشه .. آروم گفتم چشم .. بابا صداشو برد بالا و داد زد نشنیدم ! سرمو بلند کردمو با صدای لرزون گفتم چشم .. بابا یکم خیره نگاهم کردو گفت برو اتاقت ! دفعه دیگه به این سادگی از کارات نمیگذرم ! تو گوشت فرو کن ! گفتم بله بابا .. ببخشید .. بابا گفت میتونی بری ! منم که از ترس میلرزیدم به سرعت بلند شدمو رفتم سمت اتاقم .. درو که پشت سرم بستم یه نفس راحت کشیدم .. از یه خطر جهیدم .. ولی میدونم که از زیر دست کامیار نمیتونم در برم .. نشستم روی تختم .. سرمو بین دستام گرفتمو به خودم لعنت فرستادم که چه کاری برای خودم درست کردم .. با خودم گفتم اگر این بار از این بلا نجات پیدا کنم دیگه همچین غلطایی نمیکنم .. دراز کشیدمو خودمو جمع کردم .. هنوزم به خودم میلرزیدم .. بابا وقتی عصبانی میشه کاری میکنه که خودتو خیس کنی .... خوابم برد .. نمیدونم چی شد که بیدار شدم .. انگار صدا میومد .. یه نگاه به ساعت کردم از 12 گذشته بود .. اتاق روژیار درست کنار اتاق منه .. از کوچیکی ما باهم تو یه اتاق بودیم ولی وقتی یکم بزرگتر شدیم بابا اتاقامونو جدا کرد ..گفت روژیار بزرگ شده و باید حریم خصوصی خودشو داشته باشه . .. احساس کردم صدای دعواست .. یکم دقت کردم یهو نشستم توی جام .. صدای کامیار بود که عصبانی داشت با روژیار دعوا میکرد .. سعی میکرد صداش بالا نره ولی از لحنش معلوم بود عصبانیه .. درست نمیشنیدم چی میگه ولی از لحنش میتونستم بفهمم که عصبیه .. بعد از مدتی صدای در اومدو همه جا ساکت شد .. سرمو به دیوار چسبوندم .. صدای گریش میومد .. میدونم که کامیار تا اونجایی که میشه دست روی روژیار بلند نمیکنه ولی یه موقع هایی که شیطنت بدی میکنه کامیار رحم نمیکنه .. آهسته درو باز کردمو سرک کشیدم .. کسی نبود .. آروم رفتم تو اتاق روژِیار .. روی تختش نشسته بودو گریه میکرد .. تا وارد شدم سرشو با ترس بلند کرد .. رفتم جلو کنارش روی تخت نشستم .. گفت چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟ کامیار دعوات کرد ؟ سرشو تکون داد .. گفتم نصف شبی چکار کردی که دعوات کرد ؟؟ هان ؟؟ با گریه گفت با آرشا تلفنی حرف زدم .. نگاهش کردم .. گفتم نصفه شبی چه حرف زدنی ؟؟ گفت تو دیگه اینطوری نگام نکن ... به اندازه کافی کامیار تنبیهم کرد .. گفتم چی ؟؟ زدت ؟ گفت چند تا محکم زد پشتم .. گفتم حتما خیلی عصبانیش کردی که این کارو کرده .. گفت تقصیر من نبود .. آرشا زنگ زد که کامیار اومد تو اتاقم .. بعدم گوشیمو گرفت .. آرشا دوسه باری زنگ زد .. آخرش کامیار جواب داد .. نمیدونم چی گفت که کامیار جوش آوردو گفت فردا با بزرگترت تماس میگیرم ... بعدم منو دعوا کرد .. گوشیمم برد .همونطور آروم گریه کرد .. بغلش کردم .. حسشو درک میکنم .. بااینکه میدونم کار غلطی کرده ولی دلم سوخت .. شایدم بخاطر اینکه میدونم تو دوسه روز آینده به خدمت منم میرسه دلم بیشتر براش سوخت .. گفتم عیبی نداره ... صورتتو بشور بخواب .. روژیار نگاهم کردو گفت اگه به پسر عموی آرشا زنگ بزنه چی ؟؟ پسرعموش پوستشو میکنه ! گفتم عیبی نداره .. بذار برای عشقش کتک بخوره ... طوریش نمیشه .. تو بخواب .. حالت بهتر میشه .. گفت باشه و رفت صورتشو بشوره .. اتاق روژیار و اتاق بابا مامان تو خونه ما حموم دستشویی مجزا داشتن .. اتاق منو کامیار ندارن .. منم بلند شدم رفتم دم در یه سرک کشیدم بیرونو نگاه کردم بعد آروم رفتم اتاقم .. دیگه خوابم نمیومد .. نشستم سر درسام .. حداقل یکم درس بخونم .. امتحاناتم شروع شده .. دوباره یاد استادو دزدیو انداختن واحد افتادم .. بعدم کامیارو بلایی که قراره سرم بیاره .. میدونم اگر این مشکلو حل کنه یه بلایی سرم میاره که خودم حض کنم .. به حال خودم زار زدم .. بعدم رفتم روی تختم خوابیدم ..صبح از خواب بلند شدم .. تصمیم گرفتم به هیچ عنوان جلوی چشم کامیار و بابا ظاهر نشم .. یواش رفتم پایینو شمسی خانم بهم صبحانه داد .. بابا رفته بود بیرون .. مامانم نبود تو آشپزخونه .. سریع خوردم دوباره برگشتم اتاقم .. ظهر هم همینطور بی صدا و خیلی آروم سر میز حاضر شدم ناهار خوردم برگشتم اتاقم .. موقع شام اما گفتم میل ندارم و نرفتم پایین .. میدونم بابا از این کار خوشش نمیاد ولی به هر صورت نرم بهتره .. فردا صبح دانشگاه دارم .. خدا رو شکر بابا ماشینمو توقیف نکرد .. صبح زود از جام بلند شدم .. ساعت هنوز 7 نشده بود که از خونه زدم بیرون.. رفتم دانشگاه .. گشنم بود .. دیشب شام نخوردم امروزم صبحونه .. رفتم یه شیرو کیک گرفتم خوردم .. تا اینکه میثمو دیدم .. گفت چکار میکنی مازیار ؟؟ گفتم هیچی گشنم بود .. گفت بجم کلاس دیر شد ! گفتم باشه .. ساعت 8:30 کلاس شروع شد .. کلاس که تموم شد رفتیم تو حیاط دانشگاه .. میثم گفت اینم آخرین کلاس این ترم .. گفتم آره ... میخواستم نیام ولی خوب شد اومدم .. سوالا رو گفت .. گفت آره .. همینطور نشسته بودیم که یکی از بچه های دانشگاه ترم پایینی ما اومد سمتمو گفت مازیار استاد رستمی خواستت دفترش .. نگاهش کردم .. با خودم گفتم خدارو شکر معروفم هستم .. گفتم باشه ممنون .. میثم گفت یعنی هنوز دست از سر تو بردنداشته ؟ گفتم نه .. بلند شدم رفتم سمت اتاقش .. در زدم رفتم داخل .. یهو مات موندم .. کامیار توی اتاقش نشسته بود .. رفتم داخل و خیلی آروم سلام کردم .. استاد روبه روی کامیار ایستاده بودو دستش تو جیب شلوارش .. با تحکم گفت بیا تو درو ببند ! گفتم چشم ..درو بستم همونجا پشت در ایستادم .. استاد گفت اگر امروز بزرگترت نمیومد دانشگاه حتما این ترم مینداختمت ! سرمو انداختم پایین .. گفتم بله استاد ...... استاد اومد نزدیکم گفت این کاری که تو کردی خیلی وحشتناکه ! دزدی از استاد ؟ کش رفتن سوالا ؟ من که جلسه آخر سوالا رو میدادم بهتون .. گفتم استاد .. گفت دختره ارزششو داشت ؟ هان ؟ بخاطرش دست کنی تو کیف استادت ؟ تو اصلا این دخترو میشناسی ؟ هوم ؟ میدونی کیه ؟ چرا اومده این دانشگاه مهمان شده ؟ میدونی ؟؟؟ یه آن مات نگاه کردم .. دختره ؟؟؟ استاد خبر داره ؟مات نگاهش کردمو گفتم نه استاد .. استاد نفس عمیقی کشیدو گفت همه چیو به برادرت گفتم ... ولی یه بارم به تو میگم .. این دختر بخاطر اینکه خواسته بود از استادش باج بگیره این دانشگاه مهمان شده .. میخواسته به استادش انگ دست درازی بزنه تا سوالای همه درسا رو بگیره .. یعنی نه تنها سوالات اون درسو بلکه استادشو وادار کنه از بقیه استادا سوالا رو بگیره .. این استادی که میگم دوست منه .. اونقدری هم زرنگ بوده که دست این دخترخانم رو رو کنه .. برای اینکه آبروی دانشگاه نره وادارش کردن اینجا مهمان بشه ... میخواست همین کارو با منم بکنه .. ولی من به موقع به استادای دیگه گفتم حواس خودم هم جمع بود ... حالا بهت میگم تو هم حواستو جمع کن ! گرچه فکر میکنم هنوزم باید تنبیه بشی ولی این بارو بخاطر برادرت میبخشم .. ولی حواست به کارات باشه ! گفتم بله استاد .. چشم .. کامیار از جاش بلند شدو با استاد رستمی دست داد .. گفت مطمعن باشید این بار از زیر کارش قصر در نمیره ! فهمیدم برای چی استاد از تنبیه انداختن من منصرف شده .. با خودم گفتم یه بار دیگه این واحدو میگذروندم بهتر نبود ؟؟ سرمو انداختم پایین .. استاد بهم نگاه کردو گفت برو دعا به جون برادرت کن ! بعدم با کامیار خداحافظی کرد ..کامیار درو باز کردو رفت بیرون منم پشت سرش رفتم .. درو که بستم کامیار راه افتاد سمت در دانشگاه .. منم یواش یواش دنبالش میرفتم .. تو محوطه یهو ایستادو برگشت سمت من .. منم ایستادم ... راستش ترسیدم نکنه یه کاری کنه آبروم تو دانشگاه بره .. کامیار نگاهم کردو گفت کلاس بعدیت کیه ؟ گفتم ساعت 1 .. گفت کلاست تموم شد سریع برمیگردی خونه .. تو اتاقت میمونی تا بیام سراغت ! فهمیدی ؟ گفتم بله داداش .. گفت خوبه .. برگشتو از دانشگاه رفت بیرون .. همینطور ایستادمو به رفتنش نگاه کردم .. نمیدونم بخندم یا گریه کنم .. خوشحال باشم که خطر از سرم گذشت یا ناراحت باشم که خطر دیگه ای کنار گوشمه .. برگشتم رفتم سمت میثم .. میثم تا منو دید اومد نزدیکو گفت چی شد ؟ گفتم کامیار اومده بود دانشگاه .. گفت پیش رستمی ؟؟ گفتم آره .. گفت خوب چی شد ؟ گفتم هیچی .. از رستمی نجات پیدا کردم گیر کامیار افتادم .. گفت حالا خوبه نمیندازتت .. گفتم آره ولی امشب کامیار پوستمو میکنه .. گفت حقته ! چقدر بهت گفتم نکن ! گفتم آره .. بعد گفتم امروز ماهی رو ندیدی ؟ گفت نه .. نیومده .. گفتم دستم بهش برسه میکشمش .. گفت آره .. میبینم چند وقته نزدیکت نمیاد ! گفتم آره .. رفتیم نشستیم زیر یکی از سایه بونا تا موقع کلاس بشه .. بعد از کلاس طبق دستور کامیار به سرعت برگشتم خونه و یک راست تو اتاقم .. نخواستم با دیر کردنم بیشتر عصبانیش کنم .. نشستم سر درسام .. میدونم که کامیار حدود 7 میاد خونه .. درس خوندمو مدام به ساعت نگاه کردم .. تا اینکه شد ساعت 7 .. دیگه اعصابم بهم ریخته بود .. نمیتونستم تمرکز کنم .. همش فکر میکردم الان در باز میشه و کامیار میاد داخل .. این بار دیگه ازم نمیگذره .. میدونم .. نگران بابا هم نیست .. چون کی جرات داره گندی رو که زده به مامان یا بابا بگه ؟؟؟ اگر بابا بفهمه بدتر از کامیار سرم میاره .. نمیدونم چطور گذشت نزدیکای هشت بود که یهو در اتاقم باز شد .. کامیار اومد داخلو درو پشت سرش بست .. از جام بلند شدمو سلام کردم ... آروم جوابمو داد .. گفت وقتی رفتی دانشگاه بهت گفتم دور دخترا رو خط بکش ! گفتم جز اینکه از درس بازت کنن هیچی ندارن .. یه موقع کاردستت میدنو اونوقت آبروی خودتو خانوادتو میبری ! گفتم یا نگفتم ؟؟؟ گفتم بله داداش .. .. گفت گفتم مواظب رفتارت باش .. سرتو بنداز پایین درستو بخون ! وقتتو تلف نکن ! گفتم یا نگفتم .. گفتم بله داداش .. درست روبه روم ایستادو گفت خوب ! درست برعکس حرفام عمل کردی !!! بعد نفهمیدم چطور شد که دیدم یه طرف صورتم آتیش گرفت .. سرم چرخید طوریکه گردنم درد گرفت .. بی اختیار دستمو رو صورتم گذاشتم .. کامیار با همون لحن آروم گفت دستتو بردار ! فهمیدم میخواد بازم بزنه . .. گفتم غلط کردم داداش .. گفت غلط کردی ؟ هوم ؟؟ اونموقعی که داشتی این غلطا رو میکردی باید میدونستی که غلطه ! باید میدونستی که بالاخره یا من یا بابا میفهمیم چه غلطی میکنی اونوقت باید اشهدتو بخونی ! ... با خودت چی فکر کردی ؟؟ هان ؟ فکر کردی کسی نمیفهمه چکار میکنی ؟؟ آره ؟؟ دست کردی تو کیف استادت که حالا حالاها باهاش کلاس داری ؟؟؟ اونم برای چی ؟؟؟ برای یه دختر هوس باز ؟؟؟ آره ؟؟؟ استادتم فهمید که چرا این کارو کردی ... از دوستات پرسیده فهمیده که بخاطر ماهی خانم چکار کردی ... کامیار با هر کدوم از حرفاش خطاهامو میشمرد .. اشاره به کارام .. به ماهی .. شیطنت تو دانشگاه . .. همه و همه ... با خودم گفتم امشب میکشتم .. سرمو انداختم پایین که حداقل دیگه تو صورتم نزنه ... کامیار یکم نگاهم کردو هیچی نگفت .. آخر گفت کاری کردی که با این قدو هیکل کتک بخوری ! ... کمربندشو باز کردو کشید بیرون .. گفتم غلط کردم داداش .. ببخشید .. دیگه تکرار نمیشه .. بخدا .. دیگه سربراه میشم .. فقط درس میخونم .. کامیار ساکت فقط به التماسام گوش کرد .. آخرش گفت خودم میدونم .. چون این بار مطمعن میشم که دیگه همچین غلطایی نکنی ! بعد دستش رفت بالا و اولین ضربه روی پام فرود اومد .. بااینکه شلوار پام بود ولی پام یهو آتیش گرفت .. دومی رو اونیکی پام فرود اومد .. از دردش افتادم زمینو قبل از اینکه بتونم بلند بشم زد .. از درد به خودم میپیچیدم .. هیچ وقت به این محکمی نزده بودم .. آخر سرمو بین دستام گرفتم که حداقل کمربندش تو صورتم نخوره .. اینطور که میزد براش مهم نبود کمربندش کجام میخوره .. دیگه آخریاش همه رو پشتمو گُردم خورد .. اونقدر زد که به نفس نفس افتاده بودم .. از درد نمیتونستم نفس عمیق بکشم .. تا اینکه دست نگه داشتو صاف ایستاد منم خودمو جمع کرده بودمو میلرزیدم .. با صدای آروم ولی ترسناکی گفت هنوز کارم باهات تموم نشده .. پوستتو میکنم ! از این به بعد تا امتحاناتت تموم بشه از اتاقت درنمیای !! فقط درس میخونی ! ببینم سرت با گوشی یا لپتاب گرمه دمار از روزگارت درمیارم ! ماشینم فعلا میمونه تو پارکینگ .. با اتوبوس میری میای ! وای به احوالت اگر نمره های این ترمت کم بشن ! کاری میکنم که نتونی از جات بلند بشی ! حالیت شد ؟؟؟ با صدای آرومی گفتم بله داداش .. بلند داد زد نشنیدم !صدامو بلند کردمو گفتم بله داداش .. سرشو تکون دادو رفت بیرون.. نتونستم از جام بلند بشم .. اصلا نمیدونم چطور صدامو بلند کردم .. با هر نفسی که میکشیدم درد تمام بدنمو میگرفت .. با خودم گفتم همینجا میخوابم تا بهتر بشم .. اشکام همینطور روی صورتم میریخت .. مدتها بود گریه نکرده بودم .. ولی این بار نمیتونستم خودمو نگه دارم .. همینطور که افتاده بودم گریه کردم ..
آراز #
موقع ناهار همه ساکت بودن .. حتی ناتاشا .. وقتی ناهار تموم شد با همون چهره گرفته و عصبانی از پشت میز بلند شدمو رفتم سمت اتاقم .. تارا پشت سرم بلند شدو اومد .. وارد اتاق شدم تارا هم وارد شد .. گفت عزیزم .. پسرا بیرون .. ناهار .. برگشتم سمتش و با اخم گفتم یه وعده چیزی نخورن طوریشون نمیشه ! تارا خواست چیزی بگه که گفتم دخالت نکن تارا !!! نمیخوام از حالا هر غلطی میکنن پشت تو قایم بشن ! به بهانه حامله بودنت هرغلطی بخوان بکننو تو براشون پادرمیونی کنی ! حالا برو سر میز و بقیه غذا تو بخور ! تارا گفت باشه و رفت .. دیدم چهرش غمگین شد .. میدونم که ظاهر سازی نمیکنه .. اخلاقش کلا مهربونه ... پشت میزم نشستمو مشغول کارام شدم .. دلم نمیخواد وقتی تو این خونه کسی خرابکاریی میکنه بره پشت تارا قایم بشه برای فرار از تنبیه ... یک ساعتی گذشت .. تا اینکه در زدن .. گفتم بیا تو ! در باز شدو نادر اومد داخل .. نگاهش کردم .. اومد جلو با فاصله از میزم ایستاد .. گفتم میشنوم ! یکم من من کردو گفت راستش .. پسر دائی .. من .. با بی حوصلگی نگاهش کردمو با تحکم گفتم حرف بزن ! یهو دستو پاشو گم کردو گفت من .. من امتحاناتم شروع شده .. میخواستم اجازه بگیرم روز قبل از امتحانام شرکت نیام ... یکم نگاهش کردم .. نادر میدونه که وقتی امتحان داره میتونه شرکت نیاد تا امتحاناتش تموم بشه .. فهمیدم از عصبانیتم ترسیده حرف بزنه .. به پشتی صندلیم تکیه دادمو گفتم کارتو بگو ! نادر یکم نگاهم کردو گفت هیچی پسر دائی .. همین .. بعدم سرشو انداخت پایین .. گفتم نادر بهتره حرفتو بزنی ! وگرنه تا شب باید کنار آرشا وایسی ! نادر یکم ساکت ایستاد .. بعد گفت من .. راستش .. گفتم مشکلتو بگو ! نگاهم کردو گفت مشکل من .. استادم ... چشمامو ریز کردمو گفتم بازم استادت ؟؟؟ سرشو انداخت پایین .. گفتم حرف بزن ببینم ! یهو شروع کرد تند تند به حرف زدن .. گفت استادم دوباره بهم گیر داده .... بهم گفته بود که تا آخر درسام کاریم نداره .. ولی دوباره مدتیه که پیغام میده ... دوباره مکث کرد .. گفتم گوشیت ! گوشیشو درآوردو باز کرد داد دستم .. باز کردم گفتم باچه اسمی ذخیره کردی ؟ با خجالت گفت استاد فرنوش ... باز کردمو به اس ام اساش نگاه کرد ..با خوندن هر پیغامو جوابی یه نگاه بهش میکردم .. نادرم نگاهشو میدزدید .. نگاهش کردم گفتم امتحانت چه زمانیه ؟ گفت یک هفته دیگه .. با خودم فکر کردم با سکوت کردن کاری درست نمیشه .. باید برم سراغ علیرضا ... گوشی نادرو بهش برگردوندمو گفتم فعلا همینطور ادامه بده تا خودم اقدام کنم ! گفت چشم پسر دائی ... گفتم میتونی بری ! برگشتو رفت از اتاق بیرون .. یه نفس عمیق کشیدمو گوشیمو برداشتم به شهرام زنگ زدم . با دومین بوق جواب داد ... سلام کردو گفت در خدمتم رئیس .. جوابشو دادمو گفتم گفته بودم درمورد فرنوش فرهودی تحقیق کنی ! گفت بله رئیس .. تحقیق آمادست .. گفتم پس چرا به دست من نرسیده ؟؟؟ شهرام دستپاچه شدو گفت رئیس من خدمتتون ارائه دادم شما گفتید که به موقش دستور میدید تا ارائه بدم .. گفتم بفرست ! گفت چشم .. تا نیم ساعت دیگه خدمت شما هستم .. گفتم باشه و قطع کردم .. بعد شماره علیرضا رو گرفتم .. علیرضا دوست و هم دانشگاهیم در دوران دانشجویی بود .... زمانیکه فارغ التحصیل شدیم علیرضا دانشجوی دکتری شدو من به شرکت پدربزرگ ملحق شدم ولی دوستیمون ادامه پیدا کرد .. بعد از اینکه دکتراشو گرفت جزء هیئت علمی دانشگاهی شد که پدرش رئیسش بود و بعد جانشین پدرش شد .. علیرضا عادت داشت روزای تعطیل بره دنبال طبیعت گردی و کوه ... میدونستم که هرجا باشه خواب نیست .. بعد از چند تا زنگ گوشیشو جواب داد .. اولین حرفی که زد این بود .. درود بر آراز پیرنیا دوست بی معرفت من ! باز کی چکار کرده یاد من افتادی ؟؟؟ گفتم سلام علیرضا ... هنوز تو موقع حرف زدن خفه نمیشی ؟؟؟؟ نه ؟؟ ماشاءالله به این نفس ! گفت خوب دیگه ! وقتی همش تو طبیعت باشی نفستم زیاد میشه .. چه خبرا ؟؟ چکار میکنی ؟؟؟ باز داری پوست کیو میکنی ؟؟؟ گفتم مهلت بده علیرضا .. یکم ساکت باشی کسی نمیگه لالی ! گفت دور از جونم ! تو که میدونی که اگر حرف نزنم خفه میشم ... بعدم زد زیر خنده .. گفتم چطوری پسر ؟ خوبی ؟ استاد چطورن ؟؟ خوبن ؟؟ گفت بابا که خوبه ولی دیگه بامن بیرون نمیاد ... میگه تو دیوونه ای چرا منو دنبال خودت میکشونی ! گفتم خوب راست میگه دیگه ! علیرضا خندیدو گفت دیوونه خودتی ! چه خبر ؟ گفتم فردا میخوام بیام دانشگاه .. هستی ؟؟ گفت آره .. چطور ؟ چی شده ؟ گفتم فردا میگم .. مفصله ! گفت مفصله ؟؟ خوب یکمیشو بگو .. میدونی که تا فردا میمیرم از فضولی ! گفتم فرنوش فرهودی !!!! گفت خوب ؟؟ عاشق شدی ؟؟ گفتم نه عاشق شده ! یهو جدی شدو گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی اینکه عاشق پسر عمه من شده ... گفت جدی میگی ؟؟ بعیده آخه ! گفتم اینطوریه دیگه ! گفت فردا کی میای ؟ گفتم تو کی هستی ؟ گفت من از هشت صبح هستم .. اگر میخوای زودترم میام .. گفتم نه همون حدود 8 میام .. گفت باشه .. گفتم خوش بگذره .. فردامیبینمت ! گفت باشه .. بای ! بعدم سریع قطع کرد .. سرمو تکون دادمو گفتم اینایی که دوست منن هرکدومشون یه چیزیشون میشه ! همین موقع در زدنو پریوش اومد داخل .. دستش یه پوشه بود .. گفت اینو برای شما آوردن .. اگر لازمه خودش بیاد داخل .. گفتم لازم نیست .. میتونه بره ! گفت بله اربابو رفت .. پوشه رو باز کردمو یه نگاهی انداختم .. یه دختر استاد و چند صفحه گزارش ؟؟؟ از اونجایی که به سرسری کار کردن عادت ندارم شروع کردم به خوندن خط به خط گزارش .. از اینکه کجا دبیرستان رفته با چه معدلی قبول شده تا دانشگاه و استاد شدنش .. وقتی به دقت مطالعه کردم دیدم که واقعا هیچ نکته مبهمی نداره .. با خودم گفتم پس کجای کار تو ایراد داره که خودتو به نادر چسبوندی ؟؟ یعنی بین اینهمه استاد کسی نیست که بتونه با تو کنار بیاد ؟ باید خودم فردا با علیرضا مفصل صحبت کنم .. یه نگاه به ساعت انداختم .. حدود 4 بود .. از جام بلند شدم .. مستقیم رفتم سمت حیاط .. از پله ها پایین رفتم سمت قسمتی که آرشا رو بسته بودم .. آرشا خودشو کنار سگ دونی جمع کرده بود و شاهین کنارش نشسته بود .. هردو تا منو دیدن خودشون جمع کردنو سرپا ایستادن .. دستمو تو جیب شلوارم کردم .. یه نگاهی به شاهین انداختم .. به گوشه حیاط اشاره کردمو گفتم یه ترکه بیار ! شاهین یه نگاه به آرشا کردو بعد رفت سمت گوشه حیاط .. آرشا سرشو انداخته بود پایین و زیر چشمی به میسری که شاهین رفته بود نگاه میکرد .. شاهین با ترکه اومد .. گرفتم ازش و گفتم تو میتونی بری ! شاهین خواست حرفی بزنه که یه نگاه تند بهش انداختم .. سرشو پایین انداختو رفت ... به آرشا نگاه کردم .. همینطور که با ترکه آروم به ساق پام میزدم گفتم تو این چند وقته هرچی بهت گفتم یه جوری پشت گوش انداختی ! فکر کردی میتونی زیر آبی بری ؟ میتونی هرکاری دلت میخواد بکنی ؟؟؟ بعضی از شیطنتاو خرابکاریات باعث ضرر یا آبروی کسی نمیشه .. گاهی ندید گرفتم و سعی کردم به یه نحوی بهت حالی کنم که کارت اشتباهه ولی گاهی کارایی میکنی که مجبور میشم با ترکه حالیت کنم ! ولی این بار با آبروی منو پدرت بازی کردی ! فکر کردی چرا بهت گفتم بی اجازه من با روژیار تماس نگیر ؟؟ هان ؟ کامیار در جریان همه چیز هست .. حواسش شش دنگ جمعه که تو پاتو کج نذاری ! بخاطر تماسای قبلیت هنوز عصبانیه ! این بار کار به مهندس مولایی میرسه ! اینجاست که پای آبروی من و بابات وسط میاد ! ولی باز تو نمیفهمی ! یعنی نمیخوای بفهمی ! .... خوب .. خودت خوب میدونی که من به راحتی میتونم یه سری مسائل رو حالیت کنم ! دوقدم بهش نزدیک شدمو ترکه رو بردم بالا و محکم روی پاش زدم .. بلند گفت آخ ! دستشو گذاشت جای ترکه .. گفتم دستتو بردار ! گفت غلط کردم پسر عمو ! ببخشید .. حواسمو جمع میکنم .. گفتم واقعا ؟؟؟ چند بار این جمله رو ازت شنیدم ؟ هان ؟ بعدی روی پای دیگش فرود اومد .. محکم .. همونطور که سرش پایین بود آروم گفت ببخشید .. غلط کردم ... با لحن تهدید آمیزی گفتم خوب گوشاتو باز کن ! از همین لحظه حتی اگر یک سانت پاتو کج بذاری طوری ادبت میکنم که هرچی کتک خوردی پیشش هیچ باشه ! فهمیدی ؟؟ گفت بله پسر عمو .. گفتم بهتره خوب فهمیده باشی ! این بار دیگه رحمی در کار نیست ! بعد حسین آقا رو صدا کردم .. حسین آقا سریع اومد جلو گفت جانم ؟؟ گفتم قفلو باز کن لطفا ! گفت به روی چشمم .. بعدم سریع بازش کرد .. آرشا همونطورکه سرش پایین بود کنار حیاط ایستاد .. گفتم میری یه دوش میگیری ! کاری نکن که تهدیدمو عملی کنم ! آرشا با صدایی که میلرزید گفت چشم پسر عمو .. چشم . .. گفتم خوبه .. بعدم برگشتم رفتم سمت ساختمون .. یک راست توی اتاقم .. دراز کشیدم .. احساس خستگی میکنم .. همین موقع تارا اومد داخل .. گفت عزیزم ... گفتم بیا تو تارا .. تارا اومد داخل .. گفتم کجا بودی عزیزم ؟ گفت تو سالن نشسته بودیم با بچه ها صحبت میکردیم .. احساس خستگی کردم ... گفتم باشه .. بیا کمی استراحت کن .. ساعت 8 باید مطب دکتر باشی .. تارا اومد کنارم دراز کشید ..گفت امروز تعطیله دکتر هست ؟؟؟ گفتم آره .. هست .. رضا هماهنگ کرده ...تارا همینطور که چشماشو میبست گفت باشه پس .. یکم بخوابم ... هنوز چشماشو نبسته خوابش برد ... نگاهش کردم .. چقدر راحت خوابیده .. خندم گرفت .. الان که هنوز سبکه و شکمش بزرگ نشده اینطوری ولو میشه چه برسه به آخراش ..خودش نیومد تو بغلم .. منم ازش فاصله گرفتم شاید اینطوری راحت تره ... چشمامو بستم باز کردم دیدم ساعت از 6 گذشته .. بلند شدم .. آبی به دستو صورتم زدمو خیلی آروم تارا رو صدا زدم .. چشماشو باز کردو گفت بیدارم عشقم .. ولی معلوم بود دوست داره بخوابه ... گفتم دکتر واجبه وگرنه صدات نمیکردم .. کمکش کردم بلند بشه .. رفت سمت دستشویی ... تا آماده شد ساعت از 6:30 گذشته بود .. رفتیم بیرون ... همینطور که رفتیم داخل سالن صدای کوروش و ناتاشا اومد .. به همراه صدای بقیه ... همهمه ای بود .. تا وارد سالن شدیم دیدم ناتاشا و کوروش باهم گلاویزن ! با تعجب نگاهشون کردم .. کسی متوجه ما نشد از بس که مشغول جدا کردن این دوتا بودن .. بلند گفتم اینجا چه خبره ؟ یهو همه ساکت شدن و مثل بازی استاپ که همه تو حالت خودشون خشک میشن سرجاشون خشک شدن ... ناتاشا و کوروش اولین کسایی بودن که خیلی آروم همدیگه رو ول کردنو پشت پسرا قایم شدن .. آریا و شاهین طبق معمول داشتن جداشون میکردن و نادر و دخترا پشت سرشون بودن .. شاهین و آریا صاف ایستادنو سلام کردن .. بقیه هم همینطور ... گفتم اینجا رنگ بوکسه یا میدون کشتی ؟؟؟ شایدم یه مهد کودک بزرگه ؟؟؟ آریا گفت داداش .. ببخشید ... چیزی نیست .. این وروجکا داشتن شوخی میکردن .. ماهم .. گفتم که اینطور ! آریا ساکت شدو حرفشو نیمه کاره رها کرد ... گفتم فعلا عجله دارم .. ولی زود برمیگردم .. اونوقت به این جنجال رسیدگی میکنم ! بعد بازوی تارا رو که نگران به بچه ها نگاه میکرد گرفتمو رفتم سمت در ... وقتی کفشاشو پوشید از خونه خارج شدیم و با احتیاط از پله ها رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم .. طی راه به سمت بیمارستان تارا اصلا حرفی نزد .. میدونم به چی فکر میکنه .. به بچه ها .. مخصوصا ناتاشا و کوروش ... گفتم نگران نباش ...یهو از فکر بیرون اومدو بهم نگاه کرد .. گفت چی ؟؟ بدون اینکه نگاهمو از خیابون بگیرم گفتم نگران نباش ... بهشون سخت نمیگیرم ! تارا از اینکه فکرشو خونده بودم لبخندی زد .. خوندن فکر تارا زیاد سخت نیست .. چون یه دختر مهربونو بی شیله پیلست ... و همیشه این مهربونیه زیادی اخلاق بچه ها رو خراب میکنه ... رسیدیم بیمارستان ... با رضا تماس گرفتم و بعد وارد بیمارستان قسمت کلینیک شدیم ... چند دقیقه ای طول کشید تا رضا خودشو به ما رسوند ... تا مارو دید با لبخند سلام کردو باهامون دست داد .. بعدم رفت قسمت پذیرش .. پرسید دکتر شاهرخی مریض داره ؟ گفت بله دکتر .. ولی الان دیگه باید بیاد بیرون خیلی وقته که داخله ..رضا سرشو نزدیک کردو گفت گفته بودم یه نوبت باز برام بذاری ! گفت بله دکتر .. مریض اومد بیرون میتونید تشریف ببرید داخل .. تشکر کردو برگشت سمت ما .. همین موقع در یکی از اتاقا باز شدو یه خانم و آقا اومدن بیرون ... خانمه باردار بود .. رضا گفت بیاید بریم داخل ! بعدم جلوتر از ما راه افتاد .. درو باز کردو رفت تو .. از همون جلوی در با صدای بلند گفت بببببببههههههه ! دکتر عزیز ! شاهرخی که منم میشناخت یه نگاه به ما کردو گفت به به دکتر رضا ! چطوری ؟ اومدی معاینه ؟؟؟ بعدم زد زیر خنده .. رضا سرشو نزدیک کردو گفت دکتر ! ول کن ! الان وقتش نیست ! دکتر شاهرخی همونطور که میخندید رو به من کردو گفت به به جناب مهندس ! حال شما .. بعد یه سلام به تارا کرد ... تارا با لبخند جواب داد .. منم رفتم جلو و دستمو دراز کردم .. شاهرخی با لبخند و محبت باهام دست دادو گفت احوال شما ؟؟؟ دستشو ول کردمو گفتم ممنونم .. دکتر تعارف کرد بفرمائیدو خودش نشست .. گفت خوب ... کدوم یکی از آقایون مریض منه ؟؟ رضا یه چشم غره ای بهش رفتو گفت دکتر!!!!! شاهرخی گفت خوب ! چته رضا ! شوخی کردم ... بعد به تارا گفت مبارک باشه بانو ... به سلامتی باردارید ... تارا یه نگاه به رضا کردو گفت بله ... شاهرخی گفت از رنگو روتون مشخصه .. خوب ... بعد شروع کرد به سوال .. آخرین زمان پریودتون .. حالتون .. و تمام سوالات روتین که همه دکترا میکنن .. تارا با آرامش جواب داد .. دکتر شروع کرد به نوشتن .. گفت آزمایش نوشتم .. دوسری .. یکی تستای روتین چک آپ ... و یه سری تستای مربوط به بارداری ... این تستا انجام شد من نظرمو به شما میگم .. بعد رو به من کردو گفت خانم اصلا نباید به خودش فشار بیاره .. استراحت کامل .. غذا کامل .. وقتی میگم غذا کامل یعنی اینو دوست ندارم اون حالمو بد میکنه نداریم ! ... ممکنه ویار حاملگی بگیرن برای همین تا میتونن از حالا غذا کامل استفاده کنن .. بعد رو به تارا کرد و گفت امیدوارم رضا بهتون گفته باشه .. بخاطر علائمی که دارید باید یکم با فاصله از همسرتون بخوابید .. فعلا تا یه ماه رابطه نداشته باشید ... به خودتون و رحمتون استراحت بدید ... میگم رابطه نداشته باشید برای اینکه بهتون فشار نیاد ... دقت کنید .. این مسئله خیلی مهمه .. سنگینی بلند نمیکنید .. بچه رو پاهاتون نمیشونید .. مواظب باشید ... خیلی زیاد ... تارا با لبخندی گفت چشم آقای دکتر ... شاهرخی با لبخندی گفت خوبه ! چند تا تقویتی و مکمل غذایی نوشتم .. تقویتیا تزریقی هستن و مکمل ها خوراکی .. تارا بدون اینکه نشون بده از آمپول میترسه گفت میشه تقویتی ها هم خوراکی باشن ؟ شاهرخی گفت نه .. تزریقی سریعتر عمل میکنه ... بعد یه لبخند زدو گفت شنیدم جناب مهندس آمپول زدنشون خوبه ! نگرانی نداره .. بعد روبه رضا کردو گفت آزمایشا آماده شد خودت بیار .. لازم نیست خانم تشریف بیارن .. ما هفته هشتو نه ... ولی تحت نظر باشن ... رضا گفت حواسم هست .. شاهرخی خندیدو گفت باشه ... پس دیگه کاری نیست ! از جام بلند شدمو گفتم ممنونم دکتر ... گفت خواهش میکنم .. من همه کارا رو به رضا سپردم .. از چک کردن مدام فشار و کلا همه چی ... یه نگاه به رضا کردم و تشکر کردم ... از اتاق اومدیم بیرون .. رضا همچنان داشت سر به سر شاهرخی میذاشت و اونم کم نمیاورد ! برگشتیم تو سالن .. رضا خودشو بهمون رسوندو گفت آزمایشا یه سریشون باید ناشتا باشی ... من فردا صبح خودم میام ازت خون میگیرم .. لازم نیست شما دوباره تا اینجا بیای ... تارا دستشو رو دست رضا گذاشتو گفت ممنونم دکتر ... رضا خندیدو گفت اینطوری نگو ... وظیفمه ... بعد یه نگاه بهم کردوگفت اگر برای داداشم و زن داداشم نکنم برای کی بکنم ؟؟؟ حالا برید .. سرپا واینسته تارا .. براش خوب نیست .. گفتم ممنون رضا .. رضا لبخندی زدو گفت منم ممنونم ... حالا که همه از هم ممنونیم برید دیگه ! خداحافظ .. بعدم بازوهای مارو گرفتو به آرومی به سمت در خروجی برد .. همینطور که از در میرفتیم بیرون برامون دست تکون دادو گفت به سلامت .. میام سر میزنم ! ... رفتیم سمت ماشین و سوار شدیمو سمت خونه .. توی راه از کنار بستنی فروشی رد شدیم .. چشمای تارا برق زد .. طوری نگاه کرد انگار تاحالا بستنی فروشی ندیده ... آروم بدون اینکه شک بدم بهش کنار خیابون توقف کردم .. با یه دنده عقب کوچیک جلوی بستنی فروشی ایستادم .. گفتم پیاده شو ببین چی میخوای!! ! تارا درو باز کرد تا پیاده بشه که پشیمون شد .. بهم نگاه کردو گفت میشه تو بری ؟ من احساس خستگی میکنم تو پاهام ... نگران نگاهش کردم ولی چیزی نگفتم .. گفتم باشه عزیزم .. آروم پشتی صندلی ماشینو عقب دادمو کمی به حالت درازکشیده دراومد .. ماشین من یه بنز مدل GLC هست که نیمه شاسی حساب میشه .. چند سالی میشه که این ماشینو درام و خیلی هم بهش علاقه مندم .. خیلی آپشنها داره که مبلای راحت یکی از مزایاشه .. همینکه تارا دراز کشید رفتم و بستنی خریدم .. یکی جدا برای تارا و یه بسته بزرگ برای بچه ها .. ولی اول باید به حسابشون بابت گلاویز شدنشون برسم ..بستنی رو آروم دستش دادم و مبل ماشینو به حالت نرمال برگردوندم .. تارا با اشتیاق بستنی رو گرفت و شروع به خوردن کرد .. بقیه بستنی ها رو گذاشتم روی صندلی عقب .. راه افتادم سمت خونه .. تا تو پارکینگ پارک کردم بستنی تارا تموم شد .. گفت آخیش .... چقدر دلم میخواست .. خندیدمو گفتم نوش جونت .. بعد پیاده شدیم .. ایستادم تا تارا بهم رسید .. دستشو گرفتمو باهم از پله ها بالا رفتیم .. تا رفتیم داخل همه از جاشون بلند شدن .. سلام کردن .. جوابشونو دادمو بدون اینکه به ناتاشا و کوروش نگاه کنم رفتیم سمت اتاق .. بلند گفتم یکی از تو ماشین بستنیا رو بیاره داخل ! شنیدم که نادر بلند شدو گفت من میارمشون و سریع رفت سمت بیرون .. لباسمو عوض کردم .. تارا هم آروم آروم لباساشو عوض کرد .. گفتم یکم استراحت کن .. گفت باشه عزیزم و رفت تو تخت .. منم اومدم بیرون .. یکراست رفتم تو سالن .. نادر بستنی ها رو آورده بود داده بود دست پریوش .. بلند گفتم تا نگفتم نیار پریوش ! گفت چشم ارباب ... نشستم روی مبلم ... بدون نگاه کردن به اون دوتا وروجک گفتم بیاید اینجا ببینم ! آروم جفتشون اومدن درست روبه روم ایستادن .. با اخم نگاهشون کردم .. از اون نگاهها که میدونم چقدر همه رو میترسونه ... گفتم خوب ؟؟؟؟ بگید این کتک کاری سر چی بود ؟ هردو سرشونو انداختن پایین ... گفتم حرف میزنید یا اول درست حسابی تنبیهتون کنم بعد حرف میزنید ؟؟؟ هوم ؟؟ کوروش گفت ببخشید بابا ... داشتیم بازی میکردیم ... من .. یعنی گفتم ..بلند و با لحن تندی گفتم تو چی؟؟؟ گفت داشتیم بازی میکردیم .. سر پشمک .. خوب ناتاشا همش نازش میکنه .. فراریش میده ... من عصبانی شدم .. از طرز حرف زدنش فهمیدم همه چی زیر سر ناتاشاست و کوروش سعی میکنه تقصیرو گردن بگیره ... یه نگاه به ناتاشا کردمو گفتم مگه نگفته بودم پشمکو اذیت نکن ؟ هوم ؟ یهو صدامو بلند کردمو گفت نگفتم ؟؟؟ ناتاشا ترسید .. شونه هاش پرید بالا ... گفتم خوب ! خودت میدونی که چطور تنبیهت میکنم !! ناتاشا همونطور که سرش پایین بود گفت ببخشید بابا .. گفتم ببخشم ؟؟ اذیت کردن یه حیوون یا دعوا کردن با برادر بزرگترت ؟ گوش نکردن به حرف برادر بزرگترتو یا کتک زدنشون ؟ هان ؟ همه نشسته بودن .. یهو آریا از جاش بلند شد .. احساس کردم دلش سوخته و میخواد دخالت کنه .. شاهین پشت سرش بلند شدو بازوشو گرفت .. یه نگاه به جفتشو کردم .. آریا طوری نگاهم کرد که انگار میخواد التماس کنه ناتاشا رو ببخشم .. دلم نیومد روشو زمین بندازم .. بااینکه هیچ وقت وساطت کسی رو قبول نمیکنم مخصوصا تو تربیت بچه ها ولی چون چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد یه لحظه مکث کردم .. یه نگاه به ناتاشا کردم .. بعد رو به کوروش کردمو گفتم تو چرا با یه دختر دعوا کردی ؟؟ چرا کتکش زدی ؟ کوروش یهو سرشو بلند کردو گفت بخدا من نزدمش .. فقط دستاشو گرفتم منو نزنه ... ناتاشا با اون سر پایین خیلی بامزه زیر چشمی به کوروش نگاه میکرد .. گفتم حالا با شما دوتا چکار کنم ؟ هان ؟ تکیه مو از مبل گرفتمو آروم بازوی ناتاشا رو گرفتمو کشیدمش جلو و نیمرخشو روبه روم نگه داشتم .. پنج تا ضربه نه چندان محکم زدم پشتش .. گفتم این بار آخره که سخت نمیگیرم ! دفعه بعد با کمربندم طرفی ! فهمیدی ؟؟ گفت بله بابایی .. بغضش تبدیل به اشک شد .. گفتم الان میری گوشه سالن و رو به دیوار وایمیستی ! بعد با اخم به کوروش نگاه کردم .. کوروش سرشو انداخته بود پایین .. بدون حرفی بازوشو کشیدم جلو و درست مثل ناتاشا زدم پشتش ولی محکم تر .. با هر ضربه آخ بود که از دهنش میپرید بیرون .. دوباره روبه روی خودم نگهش داشتم .. گفتم تو رو محکم تر زدم برای اینکه تو ازش بزرگتری و باید بتونی بدون اینکه کار به کتک کاری بکشه جلوشو بگیری ! این دفعه آخره ... بار دیگه چه مقصر باشی چه نباشی یه تنبیه حسابی با کمربندم در انتظارته ! فهمیدی ؟؟ کوروش گفت بله بابا .. گفتم حالا میری کنار خواهرت وایمیستی تا اجازه نشستن بدم ! گفت چشمو رفت .. اشکاش رو دیدم ولی به روی خودم نیاوردم .. بلند گفتم پریوش ! بستنی برای همه لطفا ! گفت چشم .. آریا آروم اومد جلو و گفت داداش میشه ... گفتم نه ! نذاشتم حرفشو بزنه .. میدونم میخواد کاری کنه که موقع خوردن بچه ها هم باشن .. ولی قبول نکردم .. صدامو آوردم پایین و گفتم بخاطر تو و شاهین سخت نگرفتم .. برخلاف قوانینم ! باید حسابی تنبیهشون میکردم ولی نکردم ... خوب ! الان همونجا وایمیستن تا همه بستنی بخورن ! اینجوری یادشون میمونه که دیگه دعوا نکنن ! آریا سرشو انداخت پایین .. میدونم ناراحته ولی گاهی باید با بچه ها بی رحم بود .. گفتم فعلا اونجا وایمیستن ! آریا آروم گفت بله داداش .. پریوش بستنی آورد .. همین موقع تارا اومد .. نشست کنارم .. گفتم چی شده ؟ خوابت نبرد ؟ گفت چرا ولی یه جوری دلم بستنی خواست که نتونستم بخوابم .. خندیدمو گفتم بازم ؟؟ نگاهم کردو گفت آره .... گفتم باشه .. پریوشو صدا کردمو گفتم یه بستنی دیگه لطفا بیار .. پریوش گفت براش یه پروپیمون کنار گذاشتم .. یه نگاه به اونطرف سالن کردم .. ناتاشا یواشکی به ما که بستنی میخوردیم نگاه میکرد .. دلم سوخت .. میدونم کسایی هم که اینجا نشستن بستنی میخورن هم بهشون نمیچسبه ... این بارو کوتاه اومدمو آروم گفتم برای این دوتا وروجکم بیار ... گفت چشم .. بعد با صدای بلند صداشون کردم .. ناتاشا ! کوروش ! بیاید اینجا ببینم ! زود ! هردوشون سریع اومدن .. درست روبه روم ایستادن .. گفتم این بارو بخاطر عموها میبخشم ... ولی اگر یه بار دیگه ببینم تو خونه دعوا راه انداختید وای به احوالتون ! فهمیدید ؟ کوروش گفت بله بابا .. ببخشید .. ناتاشا هم آروم گفت ببخشید .. لبخندی زدم آروم دو سه بار روی مبل کنار خودم زدم .. منظورمو فهمیدن .. ناتاشا کنار خودم و کوروش کنار ناتاشا نشست ... پریوش هم اومدو بستنی رو داد دستشون .. هردوتاشون با سرعت شروع کردن به خوردن .. با اینکه میدونم حداقل روزی یک بار بستنی میخورن ولی بازم انگار تو عمرشون بستنی نخوردن ..لبخندی زدمو شروع کردم به خوردن .. تارا هم انگار خیلی وقته بستنی نخورده .. تند تند میخورد .. این میون آرام و ترنم کنار هم نشسته بودن .. گفتم نگران نباشید .. چند روز دیگه که ترنم خوب بشه شما هم میتونید بستنی بخورید .. پریوش دوتا ظرف میوه داد دستشون .. همه پوست کنده و آماده .. گفت بخورید براتون مفیده ... بعدم برگشت آشپزخونه ..
آرشا #
وقتی آریا بهم گفت که پسرعمو صدام کرده سریع از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاقش ... تو دلم رخت میشستن .. یعنی کامیار به پسر عمو زنگ زده گفته واقعا ؟؟ اگر گفته باشه ... وای !!!! پسر عمو گفته بود که اگر بازم بی اجازه با روژیار ارتباط بگیرم چکار میکنه ... تمام تنم میلرزید .. در زدم .. پسرعمو گفت بیا تو ! از لحنش پیداست که چقدر عصبانیه .. رفتم داخل درو پشت سرم بستم .. پسر عمو کنار میزش ایستاده بود .. مستقیم نگاهم میکرد .. گفت بیا جلو ببینم ! دوقدم بهش نزدیک شدم .. اومد جلو گفت سرت بالا .. تا سرمو کمی بالا گرفتم پشت دستش رو صورتم نشست .. طوری زد که سرم برگشت .. سرمو انداختم پایین .. نمیتونستم حرف بزنم .. گفت بهت گفته بودم بی اجازه زنگ به روژیار نزنی ! مثل اینکه فراموش کردی !!! یا اینکه برات اهمیتی نداشته ! از ترسم گفتم نه پسر عمو به خدا که با دست قویش چونمو گرفت تو دستشو پشت سر هم سرزنشم کرد .. وای خدا ! چقدر عصبانیه .. مثل اینکه کامیار بد شکایتی ازم کرده ..همینطور که چونم تو دستش بود دوباره با پشت دست زد تو صورتمو چونمو ول کرد ... پسر عمو گفت گفتم بهت که چه بلایی سرت میارم ! یهو دست انداخت به لباسمو پرتم کرد سمت میز .. من که اصلا انتظارشو نداشتم پرت شدم روی میز ... از ترسم شروع کردم به عذر خواهی ولی پسر عمو گوش نمیکرد .. رفت سمت کمدشو ترکه رو برداشت . .. تمام بدنم لرزید ... اومد جلو گردنمو گرفتو سرمو روی میز چسبوند .. بعدم زد .. با هر ضربه ای که میزد سرزنشم کردو کرد ... تا اینکه دست نگه داشت .. من که از درد نمیتونستم زانو هامو صاف کنم فکر کردم تموم شد .. ولی وای از دل غافل .. این تازه اولش بود .. گفت بهت گفتم که تو سگدونی میبندمت ! پشت یقمو گرفتو با خودش سمت در کشید .. بعدم از کنار سالن با فضاحت ردم کردو از خونه بیرون رفت .. اجازه نداد دمپایی بپوشم .. من پای برهنه خودشم با کفشای خونه ... بردم سمت پشت حیاطو پرتم کرد سمت لونه سگ .. جایی که سگای شرکتو میارن میبندن .. بعد زنجیر و قلاده رو برداشت .. فکر نمیکردم بخواد قلاده رو به گردنم ببنده .. با التماس نگاهش کردم .. اصلا نمیدید .. قلاده رو بست دور گردنم و حسین آقا رو صدا کردو گفت قفل ! حسین آقا هم جرات حرف زدن نکردو سریع رفت بیاره .. . خودمو جمع کردم .. حسین آقا اومد و یه قفل آورد ... پسر عمو قفلو به قلاده زد .. یه نگاه به پشت پسر عمو انداختم همه انتهای ایوون جمع شده بودنو با ترسو نگرانی بهم نگاه میکردن .. از خجالت سرمو انداختم پایین .. پسر عمو با عصبانیت گفت همینجا میمونی ! تا اجازه ندادم حق نداری از جات تکون بخوری ! آروم گفتم چشم .. پسر عمو برگشت سمت خونه .. با صدای بلند گفت همه تو خونه ! بیام بالا هرکی تو ایوون باشه کنار آرشا تو سگ دونی میمونه ! همه سریع رفتن داخل .. وقتی پسرعمو عصبانیه نباید کوچکتری تمردی بکنی !دیگه نتونستم سر پا بمونم .. نشستم .. با دردو عذاب زیاد .. نمیتونستم تو حیاط رو شکمم بخوابم .. مجبور شدم با درد بشینم ... زانوهامو کشیدم تو بغلم سرمو گذاشتم روشون .. به حال خودم گریه کردم .. چرا باید اینطور میشد ؟؟؟ چرا اینقدر من بی احتیاطم ؟ چرا حواسمو جمع نمیکنم ؟؟ از بچگی همینطور بودم .. یه کارایی میکردم که پشت سرش حسابی کتک میخوردم .. یهو صدای پا شنیدم .. از ترس از جام پریدم .. فکر کردم پسرعمو برگشته .. با ترس به کسی که نزدیک میشد نگاه کردم .. شاهین بود که سمتم میومد .. اومد کنارم روی زمین نشست .. با تعجب گفتم تو چرا اومدی ؟ شاهین نگاهم نکرد .. فقط گفت تقصیر من بود .. شاید اگر نمیگفتم زنگ بزن اینطور نمیشد ... سرمو انداختم پایینو گفتم تقصیر خودم بود .. قبلا پسر عمو بهم گفته بود که این کارو نکنم و اگر کردم چی درانتظارمه ... شاهین نگاهم کردو گفت ناراحتم این قلاده به گردنته .. فکر کنم این بار رئیس خیلی سخت گرفته ... اگرچه وقتی تهدید میکنه حتما انجامش میده ..سرم همچنان پایین بود .. گیج بودمو به خودم و کارام فکر میکردم .. یهو احساس گشنگی کردم .. گفتم فکر کنم ظهر شده .. شاهین نگاهم کردو گفت ساعت از 2 گذشته .. گفتم جدی ؟ نفهمیدم .. خیلی گرسنمه .. شاهین گفت فکر نکنم رئیس اجازه ناهار خوردن بده ... گفتم میدونم .. اینهمه کتک خوردم دیگه جایی برای ناهار نمیمونه .. بعدم با درد خندیدم .. سرم روی زانوهام بود که یهو صدای پا اومد .. سرمو بلند کردم .. پسر عمو بود که داشت بهمون نزدیک میشد .. سریع از جامون بلند شدیم . پسر عمو جلوی هردومون ایستادو یکم نگاهمون کرد .. طاقت نگاه تیزو سخت گیرشو نداشتم .. سرمو انداختم پایین ... پسر عمو به شاهین گفت برو از گوشه حیاط یه ترکه بیار ! شاهین سرشو انداخت پایینو رفت ... همونطورکه سرم پایین بود به شاهین نگاه کردم .. آه از نهادم بلند شد .. انگار تمام کتکایی که خوردم کافی نبوده .. مدتی طول نکشید برگشت .. ترکه رو به پسر عمو داد ... پسرعمو گفت تو میتونی بری .. شاهین یه نگاه به من کردو نتونست رو حرف پسر عمو حرف بزنه سریع رفت سمت خونه .. پسر عمو صاف ایستاده بود .. ترکه رو دستش گرفته بودو به نرمی به ساق پاش میزد .. از این حرکتش خیلی میترسم .. این حرکتش نشون میده میخواد حسابی ادبت کنه .... نفس نفس میزدم .. نه میتونستم فرارکنم نه کاری انجام بدم .. التماسم که فایده ای نداشت .. پسرعمو شروع کرد به سرزنشم .. از حرفایی که کامیار زده تا اتفاقاتی که ممکنه بیوفته .. بعد یه ضربه محکم به ساق پام زد .. از درد خم شدم دستمو روی پام گذاشتم .. گفتم آخ ... ببخشید ... غلط کردم .. پسر عمو با تحکم گفت دستتو بردار ! گفتم تکرار نمیشه .. خواهش میکنم .. پسر عمو یکی دیگه روی اون پام زد .. از درد دستمو روی پام گذاشتم .. خیلی میسوخت .. خلاصه حسابی دعوام کردو بعدم تهدید کرد که اگر دوباره کارمو تکرار کنم بلایی سرم میاره که این کتکی که خوردم پیشش هیچه !.... بعد حسین آقا رو صدا کرد .. گفت قفلو باز کن .. حسین آقا سریع قفلو باز کردوپسرعمو خودش قلاده رو از گردنم باز کرد وگفت اجازه نمیدم با آبروی منو پدرت بازی کنی ! اگر مهندس مولایی متوجه بشه که تو چه غلطایی کردی آبروی ماست که میره ! پس حواستو جمع کن ! گفتم بله پسرعمو .. غلط کردم .. تکرار نمیشه .. بعدم گفت میری دوش میگیری ! خودشم برگشت رفت سمت خونه ... به سرووضع خودم نگاه کردم .. سرتا پا خاکی و کثیف .. به هر حال سگ دونی کثیفه .. هرچقدر هم تمیزش کنی بازم کثیفه .. راه افتادم سمت خونه .. تا درو باز کردم پریوش اومد جلو یه دنپایی داد .. گفت بپوش برو دوش بگیر .. لباساتو خودم میشورم ... بعد آروم گفت برات ناهار میارم .. با اینکه آروم میگفت ولی فهمیدم که از پسرعمو اجازه داره وگرنه کسی جرات نمیکرد سرخود قدمی برداره ..... مخصوصا در مورد کسی که شدیدا تنبیه شده و مورد غضب پسرعمو قرار گرفته .. رفتم سمت اتاق .. از کنار همه رد شدم .. بچه ها با نگرانی و ناراحتی نگام میکردن .. از خجالت سرم پایین بود .. سریع از پله ها رفتم بالا .. مستقیم توی حموم .. لباسمو در آوردمو با زحمت پشتمو تو آینه نگاه کردم .. جای رد ترکه ها که میسوختنو درد میکردن .. بعد ساق پاهامو نگاه کردم .. دوباره بغض گلومو فشار داد .. بااینکه دفعه اولم نبود که اینطور از پسرعمو کتک میخوردم ولی زیر دوش شروع کردم به گریه .. از درد ..از تحقیری که شدم و خجالتی که کشیدم .. و مقصر تمام اینها رو خودم میدونستم .. چرا کاری کردم که اینطور بشه .. یهو ضربه ای به در حموم خورد .. جواب ندادم .. گوش کردم ببینم کیه ... شاهین و آریا پشت در باهم صحبت میکردن .. شاهین با صدای بلند گفت آرشا ! بعد دوباره به در زد .. آرشا !! مرتیکه خوبی ؟؟؟ آروم با صدای گرفته از گریه گفتم خوبم .. گفت پس چرا دوساعته دوش بازه ؟ چکار میکنی ؟؟؟ باز کن ببینم ! گفتم چیزیم نیست .. آریا با تحکم و عصبی داد زد میای باز کنی یا خودم باز کنم ؟؟؟ اگر خودم باز کنم برات بد میشه ! شاهینم گفت باز کن ببینم ! .. مجبور شدم رفتم سمت درو بازش کردم .. شاهینو آریا اومدن داخلو با نگرانی به سرتا پام نگاه کردن .. شانس آوردم فراموش کرده بودم لباس زیرمو در بیارم .. به هردوشون نگاه کردم .. گفتم چی شده ؟؟؟ شاهین گفت حالت خوبه ؟؟ گفتم آره .. سرمو انداختم پایین .. شاهین به آریا نگاه کردو گفت خوبه .. بریم .. بعدم رفتن بیرون .. نمیدونم با خودشون چی فکر کردن .. شاید فکر کردن خودکشی کردم .... خندم گرفت .. من ... خودکشی ؟؟؟؟ مگه چی شده ؟ کتک خوردم دیگه ... دوباره یاد کارایی که کردم افتادم .. سرمو انداختم پایین .. لباس زیرمو درآوردم شستم بعدم خودمو خوب شستمو آب کشیدم .. وقتی خودمو خشک کردم حوله رو دورم پیچیدمو رفتم بیرون .. آریا کنار اتاق ایستاده بود .. دستاشو تو سینش قفل کرده بودو با اخم نگاهم میکرد .. اخمش منو یاد پسر عمو میندازه برای همین سریع نگاهمو ازش گرفتم .. شاهین اما روی مبل نشسته بود .. پاشو رو پاش انداخته بود .. نادر نبود .. احتمالا این دوتا میخوان باهام صحبت کنن که نادرو راه ندادن .. شاهین خیلی خشک با اخم گفت زود لباس بپوش بیا بشین ! گفتم چشم .. لباس تنم کردمو بدون خشک کردن موهام رفتم روبه روی شاهین و آریا ایستادم .. شاهین گفت بشین ! گفتم میشه نشینم ؟ فهمید پشتم درد میکنه .. گفت خوب ! بگو چکار کردی که رئیس اینطور زدتو قلاده انداخت گردنت ؟ نگاهش کردمو سرمو انداختم پایین و براش تعریف کردم .. آریا اومد جلو و روی مبل نشست .. شاهین گفت خوب حق داشته ! نه ؟ ... گفتم میدونم .. تقصیر خودم بود .. من اصلا فکر نکردم که شاید به گوش مهندس مولایی برسه .. آریا گفت مسئله این نیست که به گوش کی میرسه .. مسئله اینه که به تو به عنوان یه پسر هَوَل نگاه میکنن و این برای داداش و عمو خوب نیست ! تو هنوز اینو نمیفهمی ؟؟؟ دیدی که روژیار جواب نمیده هی زنگ زدی تا آخر کامیار برداشته ! بعدم از رو نرفتی پیغام عاشقانه گذاشتی ؟؟؟ قرار گذاشتی ؟؟ تو اصلا عقل داری ؟؟ هان ؟ سرمو انداختم پایین ... شاهین گفت برو بخواب روی تختت .. یکم روی ترکه ها پماد بزنم .. اگر نزنم ورم میکنه و خیلی دردناک میشه .. فردا باید بیای شرکت ! اطاعت کردمو رفتم روی تختم دراز کشیدم .. شاهین اول روی ساق پامو پماد زدو بعد شلوارمو کشید پایینو جای ترکه ها رو پماد زد .. سعی میکرد فشار نیاره ولی با اینحال خیلی دردناک بود .. خدا کنه دیگه چیزی پیش نیاد که باعث همچین کتکی بشه ...
آراز #
روز تعطیل هم اینطور به پایان رسید... شب با توجه به توصیه های دکتر تارا یکم با فاصله ازم خوابید .. گرچه احساس میکردم که چقدر ناراحتو کلافست .. همونقدر که خودم کلافه بودم .. انگار یه چیزی گم کرده باشم .. تا اینکه تارا گفت میشه بیام بغلت ؟ گفتم عزیزم میدونی که بدون بغل کردنت نمیتونم بخوابم ولی دکتر که شنیدی چی گفت ... تارا اومد تو بغلمو گفت خوب پشتمو بهت میکنم .. بعد برگشت و پشتشو بهم کرد .. منم از خدا خواسته دستمو دورش حلقه کردمو خوابیدم .. صبح زود بیدار شدم بااینکه شب بیدار خوابیده بودم ... همش مواظب تارا بودم که مبادا چیزیش بشه .. از جام آروم بلند شدم رفتم سمت حمام دوش گرفتم و اصلاح کردم .. تا اینکه تارا چشماشو باز کرد .. با لبخند سلام کرد .. نگاهش کردمو جوابشو دادم ...گفتم بخواب عزیزم ... گفت الان رضا میاد .. گفتم هر موقع اومد صدات میکنم .. یه لبخند دیگه زدو گفت باشه ... دوباره خوابید .. با خودم گفتم قبل از اینکه برم شرکت تقویتیشو بزنم ..بعدم رفتم سمت سالن .. پسرا پشت میز بودن .. با اومدن من سریع بلند شدن .. نادیا هم سر میز بود .. انگار خبر داشت رضا میاد ...یه نگاه به همشون انداختم ..همه خوب بودن جز آرشا ... به سختی از جاش بلند شد .. احساس کردم درد داره .. موقع نشستن هم خیلی آروم و با احتیاط نشست .. به روی خودم نیاوردمو با ظاهری خشک شروع به خوردن کردم .. احساس میکردم که همه زیر چشمی نگاهم میکنن .. خوب با عکس العملی که دیروز به کار آرشا نشون دادم بایدم بترسن .. تا اینکه رضا اومد... با سلامی بلند از جلوی در ... همه از جامون بلندشدیم .. گفتم رضا بیا صبحانه بخور!! یه نگاه به میزو نادیا کردو با یه لبخند شیطنت آمیزی گفت باشه ... بعدم کنار من نشست .. درست روبه روی نادیا .. گفت با اینکه صبحانه خوردم ولی بد نیست با عشقمم چند لقمه بخورم .. گفتم بس کن رضا ! یه نگاه بهم کردو گفت چشم ... انگار نادیا دیروزو براش تعریف کرده بود ... چون مدام به آرشا نگاه میکرد .. بعد از اینکه صبحانه تموم شد گفت بریم نمونه ها رو بگیریم .. گفتم باشه .. باهم سمت اتاق رفتیم .. وارد اتاق شدیم و کنار تارا لبه تخت نشستم .. آروم بدون هیچ تشنجی صداش کردم .. رضا مشغول آماده کردن وسایلش شد .. تارا آروم چشماشو باز کرد ... گفتم رضا اومده .. سرشو کمی بلند کرد .. رضا با سرنگ اومد بالای سرش و سلام کرد .. تارا هم جواب داد ... صورتش رنگ پریده بود .. گفت خیلی خوابم میاد . به زور چشمامو باز نگه داشتم .. رضا نبضشو گرفتو سریع گوشی طبیشو آورد .. بعد از معاینه گفت آراز سریع بگو براش صبحانه بیارن ! گفتم حتما و بلند شدم و در اتاقو باز کردم .. از همونجا پریوشو صدا زدم .. تا پریوش بیاد رضا نمونه خون هارو گرفت .. همزمان که به کاراش میرسید گفت تقویتیشو زدی ؟ گفتم نه هنوز ... از جاش بلند شدو گفت دواهاش ؟ آوردم دادم دستش .. سریع یکی از تقویتیا رو درآوردو آماده کرد .. برگشت بالا سر تارا و گفت برگرد .. قیافش خیلی جدی بود .. تارا گفت اول صبحانه بخورم ... ولی رضا بدون معطلی بازوشو گرفتو برش گردوند .. کسری از ثانیه تزریقو انجام داد .. پریوش اومد .. گفتم سریع صبحانه ! پریوش یه نگاه به صورت تارا کردو گفت چشمو دوید سمت آشپزخونه .. زیاد طول نکشید که صبحونه رو آورد .. رضا رو به تارا کردو با جدیت گفت کامل صبحانتو میخوری ! اگر به این منوال جلو بری بستریت میکنم بیمارستان ! تارا یهو ترسید .. رضا گفت نترس ولی باید غذاتو با وسواس زیاد بخوری ! تارا گفت چشم . رضا رو به پریوش کردو گفت کنارش بشین تا کامل صبحانشو بخوره !! پریوش از خدا خواسته لبه تخت نشست و خودش شروع کرد به لقمه گرفتن .. رضا بازومو گرفتو باهم از اتاق بیرون اومدیم .. روبه روش ایستادمو گفتم چی شده رضا ؟ گفت ضعف شدید..این خواب آلودگی از ضعفه .. غذاهای مقوی و کامل .. سبزیجات و میوه .. تقویتی یک روز در میون .. به نظرم تارا دوقلو بارداره ! یه نگاه بهش کردمو گفتم بس کن رضا ! رضا نگاهم کردو گفت البته این یه حدسه .... ولی به هرصورت خیلی مواظبش باش .. اگر شده به زور بهش غذا بده .. گفتم بسیار خوب ... رضا گفت باید برم نمونه ها رو برسونم آزمایشگاه .. بعدم سریع خداحافظی کرد و رفت .. برگشتم اتاقم .. یکم به تارا نگاه کردم .. گفتم مواظب خودت باش ! بعد رو به پریوش کردمو گفتم بهش برس پریوش ...نباید ضعف کنه .. پریوش گفت به چشم .. بعد پیشونی تارا رو بوسیدمو خداحافظی کردم .. به پریوش سپردم هرچی شد بهم اطلاع بده .. برگشتم تو سالن .. آریا داشت میرفت سر ساختمون ... شاهین نادر و آرشا هم منتظر آرش بودن .. چون ماشین هر سه تاشون توقیف بود ...گفتم من دیر میام شرکت حواستون به کارا باشه ! شاهین گفت چشم رئیس .. بعدم راه افتادم سمت دانشگاه .. علیرضا منصوری ....وقتی به دانشگاه رسیدم یکم ایستادمو بهش نگاه کردم .. چندین سال از عمرم رو اینجا سپری کردم .. وارد که شدم تو قسمت حراست خودمو معرفی کردم و گفتم با استاد منصوری قرار دارم .. یهو رئیس حراست از اتاقش اومد بیرونو بهم نگاه کرد .. بهم گفت مهندس شمایی ؟؟ فوری شناختمش .. گفتم بله .. حال شما چطوره ؟ با لبخند اومد جلو و دستاشو باز کردو بدون اینکه چیزی بگه منو بغل کرد .. بعد دوباره ایستادو نگاهم کرد .. گفت به به ! چه مردی شدی برای خودت ... مهندس آراز پیرنیا ! از بهترین دانشجوهای این دانشگاه ! خوبی مهندس ؟ گفتم ممنونم .. شما چطوری ؟ گفت منم خوبم .. گفتم پسرت خوبه ؟ نگاهم کردو گفت به لطف تو و پدر مرحومت بله ... لبخندی زدمو گفتم خدا رو شکر .. گفت از این ورا گفتم اومدم علیرضا رو ببینم .. گفت اتفاقا مهندس تازه اومده .. بعد راه افتاد گفت بریم .. خودم همراهت میام .. بعدم منو به دفتر علیرضا راهنمایی کرد .. دفتر ریاست دانشگاه .. در زدو رفتیم داخل .. منشی علیرضا سریع بلند شدو سلام کرد .. جوادی گفت مهندس داخلن ؟ منشی گفت بله .. بعد با تلفن به علیرضا اطلاع داد و گفت بفرمائید .. با هم رفتیم اتاق علیرضا .. همون اتاق همیشگی رئیس دانشگاه .. از زمان پدرش هیچ تغییری نکرده بود .. علیرضا تا منو دید سریع بلند شدو اومد نزدیکو گفت سلام آراز .. چطوری ؟؟؟ بعد با جوادی دست داد ... جوادی گفت مهندس نگفتید که مهندس پیرنیا میاد ... علیرضا گفت به بچه های حراست سپردم ... جوادی گفت به خودم میگفتی بابا ... علیرضا گفت جوادی جان سخت نگیر .. جوادی خندیدو گفت خودم دیدمش .. بعدم گفت اگه امری نیست من به کارم برسم .. علیرضا گفت نه .. به سلامت .. جوادی آروم به بازوم زدو رفت .. علیرضا گفت بشین .. نشستیم .. گفت دقیق بهم بگو چی شده... از اول همه ماجرا رو براش تعریف کردم .. علیرضا یکم فکر کردو گفت از این خانم بعیده این کارا ... اصلا اهل این حرفا نیست .. گفتم نمیدونم .. ولی حس خوبی بهش ندارم ... علیرضا گفت الان میگم بهش اطلاع بدن بیاد دفترم .. بعدم با تلفن به منشیش گفت خانم دکتر فرهودی رو خبر کن سریع بیاد اتاقم ! بعد رفت پشت میزش نشست ... منم از جام بلند شدمو رفتم پشت پنجره به حیاط دانشگاه نگاه کردم .. گفتم از زمان استاد اینجا تغییری نکرده ! گفت آره .. خودم نخواستم این اتاقو تغییر بدم .. همین موقع منشی علیرضا اومد داخلو گفت مهندس خانم دکتر .. بعد رفت کنار و خانم دکتر فرنوش فهودی اومد داخل ... نمیدونست کس دیگه ای هم داخل اتاقه .. با لبخند وارد شدو گفت صبح بخیر مهندس ! منم برگشتم سمت درو بهش نگاه کردم .. فرنوش با تعجب بهم نگاه کرد .. انگار منو میشناخت .. کمی اخم کردو گفت من شمارو میشناسم ؟؟ گفتم سلام خانم دکتر .. مهندس پیرنیا هستم !.. آراز پیرنیا ! فرهودی لبخندی زدو گفت به نظرم چهرتون خیلی آشناست .. گفتم بله ... بایدم آشنا باشه ... من پسردائی و بزرگتر نادرم ... مخصوصا اسم نادرو بدون فامیلی بردم تا عکس العملشو ببینم ...خانم دکتر یهو قیافش تغییر کرد و با تعجب به من نگاه کرد ...
.: Weblog Themes By Pichak :.