آراز #
از تو اتاق سریع به اتاق دخترا برگشتم ... رضا دستاشو تو دستشویی مهمان تو سالن شسته بودو برگشته بود بالا سر ترنم ... کنار تختش نشستم ... رضا گفت نگران نباش حالش بهتره ... بعدم لبخندی زدو گفت دیگه وارد شدی ! نگاهش کردمو گفتم خوب .... بچه داشتن همینه ... آدم تجربه پیدا میکنه ... درضمن یه دوست دکتر خوبم دارم که به موقع به دادم میرسه ... رضا گفت داره بهتر میشه .. فقط حواست تا صبح بهش باشه ... گفتم حتما ... رضا که بلند شد گفتم رضا ! برگشت نگاهم کرد ... یکم مکث کردم .. گفتم بیا کنار پنجره باهم صحبت کنیم ... رضا بدون اینکه حرفی بزنه راه افتادو کنار پنجره ایستادیم.. گفت چی شده آراز ؟؟ چرا نگرانی ؟؟ گفتم راستش ... مدتیه که تارا زود خسته میشه ... صبحا به سختی از تخت بیرون میاد ... تو هر کاری مشتاقه ولی یهو انرژیش تحلیل میره ... نمیدونم ..ولی انگار ... رضا گفت انگار چی ؟؟؟ حاملست ؟؟ ...دقیق تو چشماش نگاه کردم ... گفت گاهی احساس تهوع هم داره ؟؟ یا اینکه یهو از کسی یا یه خوراکی بدش بیاد ؟ نگاهش کردمو گفتم آره ... برای همین شک کردم .. ولی تارا قرص ضد بارداری میخوره ... رضا گفت قرص ضد بارداری هم ریسک داره ... ممکنه از تاریخش گذشته باشه ... رفتم سمت اتاقم و قرص تارا رو برداشتم و برگشتم تو اتاق ... نگاهی به تاریخ انقضاش کردم ... یهو شوکه شدم .. رضا قرصو گرفتو نگاه کرد .. گفت این که تاریخ انقضاش گذشته ! گفتم چطور تارا متوجه نشده ؟؟؟ رضا نگاهم کردو کیفشو برداشت .. گفت یه کیت آزمایش با خودم آوردم ... یه آزمایش ازش میگیریم میبرم بیمارستان .. گفتم رضا !! نگاهم کردو گفت بله ؟؟ گفتم کیت آزمایش برای چی با خودت داشتی ؟؟ گفت برای نادیا ... گفتم چی ؟؟؟ گفت نگران نباش بابا ... شک کرده بودم ... ولی رفع شد ... نگاهش کردم ... فهمید قانع نشدم .. گفت پریودش عقب افتاده بود براش کیت آزمایش آوردم ... ولی شد و تمام ... فهمیدم باردار نیست ... گفتم رضا ! گفت حواسم هست بخدا آراز ! .. بعدم رفت سمت اتاقم ... منم پشت سرش ... کنار تخت زانو زدو گفت لازم نیست بیدارش کنیم ...فقط حواست باشه یهو دستشو نکشه ... گفتم باشه ... بعد آروم کمی ازش خون گرفت .. دوباره برگشتیم تو اتاق دخترا ... همه چیشو برداشتو گفت منم میرم بیمارستان ... جواب آزمایش معلوم شد بهت خبر میدم ... گفتم باشه ... ممنونم ... رضا که رفت کنار تخت ترنم روی مبل لم دادم ... همینطور که نگاهش میکردم کم کم چشمام گرم شدو خوابیدم .. یهو چشمامو باز کردم باترس به ترنم نگاه کردم ... به آرامی خوابیده بود ... معلوم بود حالش خوبه .. خیالم راحت شد ... به ساعت نگاه کردم .. هنوز هفت نشده بود گفتم یکم وقت هست .... دوباره چشمامو بستم که احساس کردم کسی نوازشم میکنه .. چشمامو باز کردم تارا بالای سرم ایستاده بود .. گفت عزیزم ... برو یکم روی تخت بخواب ... من الان حالم خوبه .. حواسم هست .. نگاهش کردم .. نمیتونستم بهش درمورد قرصا بگم ...و اینکه ممکنه باردار باشه ... برای همین گفتم نه عزیزم ... اینجوری خیالم راحت تره ... همین موقع پریوش اومد داخل اتاق .. گفت تارا جون شما برو سر میز ... بچه ها منتظرن ... تارا نگاهش کردو بعد به من نگاه کرد .. سرمو به نشانه تایید تکون دادم ... تارا انگار گرسنش بود گفت باشه .. میرم یه چیزی میخورم بعد میام .. گفتم باشه ... تارا که رفت یه نگاهی به ترنم کردم .. هنوز خواب عمیق بود ... پریوش سرشو نزدیک گوشم کردو گفت بهتره یه مدت تارا به خودش استراحت بده پسرم .. به نظرم واجبه .. اخم کردمو به پریوش نگاه کردم .. گفتم چطور ؟؟ لبخندی زدو گفت فکر کنم ... لبخندی زدمو گفتم پس تو هم شک کردی ! گفت شک ؟؟ خندیدو گفت شک نه .. مطمعنم ... آهسته گفت حاملست ... گفتم مطمعن نیستیم .. پریوش نفسی کشیدو گفت باشه .. شما هم مطمعن شو ... حالا بلند شو برو یکم استراحت کن ... رئیسم به استراحت نیاز داره .. من به ترنم میرسم ... گفتم رئیس هم نیاز به استراحت داره ولی گاهی نمیشه برو به بچه ها بگو صبحونشونو بخورن ! منتظر من نباشن گفت چشم ارباب ... پیشونیشو بوسیدم و بعد رفتم سمت اتاقم .. دیگه فرصت دوش گرفتن نیست ... لباس پوشیدمو رفتم سر میز .. پسرا نشسته بودن تارا پروانه و نادیا هم همینطور ..
تارا #
مدتیه احساس خستگی دارم .. همش دلم میخواد بخوابم ... سعی میکنم بهش غلبه کنم ولی گاهی نمیشه .. ضعف میکنم ... دلم نمیخواد چاق بشم برای همین هر موقع گرسنم میشه زیاد بهش اهمیت نمیدم ولی بعدش ضعف میکنم .. جرات نمیکنم به آراز بگم ... فکر میکنم اگر بفهمه ممکنه نذاره برم سرکارم .. آراز سخت میگیره .. بفهمه بهم رژیم غذایی میده .. نمیخوام چاق بشم برای همین سعی میکنم نفهمه ... گاهی از نگاهش میفهمم نگرانمه ولی به روی خودم نمیارم ... شبا که تو بغلش میخوابم احساس آرامش میکنم ..ولی تمایلی به رابطه ندارم .. فقط دلم میخواد آرامش بگیرم از آغوش پرمحبتش ... شب که خوابیدیم نصفه های شب یهو صدای در اومد .. آراز به سرعت رفت سمت در و منم پشت سرش ... درو که باز کرد آرام بود که گریه میکرد .. آراز بغلش کرد... گفت چی شده عزیزم ؟؟ فقط گفت ترنم .. آراز به سرعت رفت بالا سرش .. منم رفتم .. چهرش سفید شده بود .. انگار درد داشت ... آراز یهو بغلش کردو رفت سمت حموم .. گفت سریع زنگ بزن به رضا ! برگشتم تو اتاق گوشیمو برداشتمو شماره رضا رو گرفتم .. با دومین بوق جواب داد سلام کردمو وضعیت ترنم رو توضیح دادم .. رضا گفت الان میام ! برگشتم سمت حموم ... آراز داشت لباسای ترنم رو درمیاورد .. رفتم کمکش ... سریع لباساشو درآوردیمو حوله پیچیدیم بهش .. آراز بغلش کردو آورد روی تختش گفت لباسای زیر خیسشو دربیار .. نگاهش کردم .. با اینکه آراز شوهرمه و ترنم حالا دخترشه بازم مکث کردم .. آراز با تحکم گفت ترنم دخترمه ! نگاهش نمیکنم .. سرمو تکون دادمو مشغول شدم . .. آراز کمکم کرد ولی سرشو برگردوند .. لباساشو عوض کردیمو تاپ تنش کردم و یه شلوارک .. تا اینکه رضا اومد و سریع بهش آمپول زدو سرم وصل کرد ... یهو احساس ضعف کردم ... سرم گیج رفت آراز انگار متوجه شد .. گفت برو بخواب .. با اینکه میخواستم ولی گفتم نه .. خودم بالاسرش میشینم .. آراز محکم گفت برو ! بعدم باهام تا تو اتاق اومدو منو خوابوند ... نمیدونم چی شد که سریع خوابم برد ... صبح که چشمامو باز کردم هنوز خوابم میومد .. دوباره چشمامو بستم دوباره چشمامو باز کردم .. پریوش بالا سرم بود ... گفت خوبی ؟؟ گفتم بله .. گفت یکم دیگه بخواب عزیزم .. من حواسم هست .. اربابم میفرستم یکم بخوابه .. گفتم شک دارم ... ولی دیگه خوابم نمیاد .. پریوش یکم من من کردو گفت عزیزم ... یکم مواظب خودت باش .. گفتم هستم .. گفت نه نیستی ... بیشتر استراحت کن و خوب غذا بخور ... با خودم فکر کردم حتما نگرانه ضعف کردنمه ... گفتم باشه ... بعدم خندیدم ... رفتم تا لباس بپوشم .. پریوشم رفت .. وقتی لباس پوشیدم رفتم بالا سر ترنم .. آراز روی مبل خوابیده بود .. یکم نوازشش کردم بیدار شد و لبخند زد ... همین موقع پریوش اومدو با زور منو فرستاد سر میز ... البته خودمم خیلی گشنم بود .سرمیز نشستم و صبحانه خوردم تا آراز اومد .. نشست سر جاش .. همه به احترامش بلند شدن و سلام کردن .. جوابشونو داد .. گفتم ببخشید عشقم ما شروع کردیم .. گفتم خودم خواستم .. بعدم شروع کرد به خوردن .. همینطور که صبحونشو میخورد بهم نگاه میکرد ... کلا حواسش به من بود .. وقتی چاییشو برداشت رو بهم کردو گفت حالت خوبه عزیزم ؟؟ احساس ضعف نداری ؟ گفتم خوبم .. نه .. ضعف برای چی ؟؟ سرشو تکون دادو گفت خیلی خوبه ... با خودم گفتم ضعف که دارم ولی فکر کنم بخاطر پریودمه .. دوسه روز دیگه پریود میشم .. ولی یه چیزی عجیبه برام ... هنوز دردی احساس نمیکنم شاید میخواد عقب بیوفته .. نمیدونم .. صبحانم تموم شدو به آراز گفتم عزیزم من لباس نپوشیدم برم بپوشم .. آراز نگاهم کردو گفت باشه ..منم رفتم سمت اتاق ..
آراز #

پسرا بلند شدن و گفتن که آرش اومده دنبالشون .. گفتم برید ! آریا هم گفت منم میرم سر ساختمون تا تارا بیاد .. گفتم باشه .. برو ! دخترا اما هنوز نشسته بودن .. یه نگاه به پروانه کردم و گفتم آرام هنوز خوابه ؟ گفت بله داداش ... میخواست بلند بشه گفتم بخواب .. کاری نداری .. به پروانه نگاه کردم .. گفتم دیروز ترنم و آرام چی خوردن ؟؟ پروانه یکم مکث کردو گفت سوپ که مامان پخته بود .. پلو و مرغ .. غذای خاصی نبود .. گفتم مطمعنی ؟؟؟ پروانه بازم مکث کرد .. فهمیدم یه چیزی هست که پنهان میکنه .. گفت بله داداش .. گفتم حواست هست که اگر بهم دروغ بگی یا چیزی رو پنهان کنی چی میشه ! پروانه آب دهنشو غورت دادو یه نیم نگاهی به نادیا کردو گفت بله داداش .. گفتم خوب ! سرشو انداخت پایینو گفت فقط .. فقط .. صدامو بلند کردمو گفتم فقط چی ؟؟ گفت آرام هوس بستنی کرده بود .. یه قاشق گذاشت دهنش ... گفتم چی ؟؟؟ بستنی ؟ .. ترنم چی ؟؟ گفت ترنم یکم مزه کرد .. گفتم یکم مزه کرد ؟؟؟ اینا تو سالن چکار میکردن که هوس بستنی کنن ؟؟ پروانه ساکت شد .. سرمو تکون دادمو گفتم وقتی آرام بیدار شد بهش بگو امشب حسابی تنبیهش میکنم ! ترنم رو بعد از اینکه خوب شد ولی حساب آرامو کف دستاش میذارم ! پروانه گفت چشم و از جاش بلند شد .. منم بلندشدم وسایلمو برداشتم رفتم سمت در خونه .. به پریوش تاکید کردم که مواظب دخترا باشه .. گفت چشم ارباب و رفتم سمت ماشین .. پشت فرمون نشستم و رفتم سمت شرکت ..تا تو پارکینگ پارک کردم از درب اصلی شرکت رفتم داخل از در ورودی همه سلام کردن تا طبقه دوم ... رفتم سمت اتاقم ... فرخ پشت سرم اومد و برنامه امروزو باهاش اوکی کردم .. گفتم شهرام و رضایی رو خبر کنه .. گفت چشم ..این اولین جلسه بعد از تموم کردن کار کوهسار بود .. چند دقیقه بعد شهرام و رضایی اومدن .. با خودشون برگه هایی داشتن .. پشت میز توی اتاقم نشستیم و کار شروع شد .. گزارشا و امضاهایی که مستقیم از خودم باید میگرفتن .. بعد از نیم ساعتی یاوری اومد .. رضایی اجازه گرفتو رفت دنبال کار خودش .. ما سه نفر درمورد کار کوهسار و کارای مربوط به شرکت صحبت کردیم .. در آخر یاوری گزارشی درمورد پسر عموی بابای کوروش داد ..گفت که کارش تموم شده و منتظر رای دادگاست .. گفتم خوبه .. یاوری بلند شدو گفت اگر اجازه بدبد من مرخص میشم .. بعد شهرامو مرخص کردم .. نزدیکای ظهر بود که رضا زنگ زد .. گوشی رو جواب دادم .. رضا سلام کردو گفت حدسمون درست بود ...تارا بارداره ! من یه آن خشکم زد .. بااینکه میدونستم امکانش زیاده ولی باورم نمیشد که به این زودی بابا شده باشم .. گفتم چی ؟؟ مطمعنی رضا ؟؟؟ گفت بله .. مطمعنم ... آروم گفت تبریک میگم داداش .. تو بابا شدی من عمو .... قدمش خیر باشه .. نفسم بالا نمیومد .. انگار یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود .. گفتم رضا .. من .. گفت میدونم ... بعدا باهات صحبت میکنم .. فعلا این مطلبو هضم کن .. گفتم ممنونم و قطع کردم .. به پشتی صندلیم تکیه دادم .. چشمامو بستم .. وای خدا ! تارا بارداره ! من دارم بابا میشم ... درسته سه تا بچه به فرزندی قبول کردم ولی اینکه بدونی همسرت از تو حاملست و قراره یه بچه به این دنیا بیاره یه حال دیگه داره .. از خوشحالی خندیدم .. اشکام همینطور روی صورتم میریخت ... اگر همین موقع کسی وارد اتاق میشد نمیتونستم خودمو کنترل کنم ... نفس عمیق کشیدم .. کمی به خودم مسلط شدم .. دیگه حواسم سر جاش نبود .. نمیتونستم کار کنم .. باید برم خونه .. از جام بلند شدم وسایلمو برداشتم رفتم بیرون .. فرخ اومد سمتم و گفت درخدمتم رئیس ... گفتم دارم میرم .. جلسه یک ساعت دیگه رو به شنبه موکول کن .. گفت چشم .. بعدم رفتم سمت پارکینگ .. نمیتونستم درست راه برم .. با آسانسور رفتم پارکینگ و سوار ماشین شدم .. رفتم سمت خونه .. نمیدونم با چه سرعتی میرفتم که راه بیست دقیقه ای رو یک ساعته رفتم .. فکر میکردم که چطور به تارا بگم .. مطمعن بودم خودش نمیدونه ... از کجا باید میدونست .. هنوز تا موعد پریودش مونده بود ... نشونه خاصی هم نداشت .. نمیدونستم چطور به بچه ها بگم ... باید زودتر مراسم عروسی رو برگذار کنم .. باید با تارا صحبت کنم .. امروز که خواستگاری آرشاست .. با خودم گفتم نمیذارم تارا بیاد .. بمونه خونه .. نزدیک خونه بودم که رضا زنگ زد .. جوابشو دادم .. رضا گفت حالت بهتره ؟ گفتم بله .. گفت خوب گوش کن آراز .. این احساس خستگی برای تارا خوب نیست .. براش برای فردا از دکتر وقت گرفتم .. فردا بیارش کلینیک بیمارستان .. امروز نیست که گفتم فردا .. بگو بیاد خونه .. استراحت کامل .. غذای مقوی .. ممکنه اولین بارداریشه براش خطرناک بشه ..دقت کن که استراحت کنه .. گفتم باشه .. ممنونم ..گفتم عصر خودم میام میبینمش .. احتمالا تا اون موقع اومدی خونه .. گفتم احتمالا .. نهایتا 7 خونه هستم .. گفت باشه .. منم قبل از شام میام که مطمعن باشم خودتم هستی .. با تارا صحبت کن که خودشم حواسش باشه .. گفتم حتما .. رضا خداحافظی کرد و منم قطع کردم .. رفتم داخل پارکینگ پارک کردم .. کیفمو پایین پله ها گذاشتم و رفتم سمت کارگاه ساختمونی .. تارا پایین نزدیک در بود و آریا بالای ساختمون .. تارا با دیدن من لبخندی زدو گفت رئیس اومدید سر ساختمون ؟ لبخندی زدمو گفتم سلامت کو مهندس ارشد ؟؟ تارا خندیدو گفت ببخشید .. سلام .. گفتم به روی ماهت .. همین موقع موسی دوید سمت منو سلام کرد .. خیلی جدی جوابشو دادم .. گفتم چه خبر موسی ؟ موسی یه نگاه به تارا کردو شروع کرد به گزارش دادن .. از تارا که چکار میکنه و چقدر بی احتیاطی میکنه تا آریا و کل ساختمون .. اونقدر گفت که آخر تارا پرید وسط حرفشو گفت موسی خوب شد گفتن گزارش نگفتن همه چیو خبر بده ! موسی یه نگاه به من یه نگاه به تارا کردو گفت آخه خانوم مهندس به اندازه کافی بخاطر گزارش ندادنم مجازات شدم ... بسمه دیگه به خدا .. گفتم بسه موسی میتونی بری ! گفت بله رئیسو رفت .. گوشیمو درآوردمو با آریا صحبت کردم و نکاتی رو بهش گوشزد کردم .. بعد بازوی تارا رو گرفتمو بردمش سمت خونه .. تارا ترسید .. گفت چی شده رئیس .. گفتم سیس ! نمیخوام یه کلمه بشنوم ! از در رفتیم داخل .. پایین پله ها کیفمو برداشتمو درحالیکه بازوی تارا تو دستم بود بردمش داخل ... درست مثل زمانیکه از دست بچم عصبانیم و نمیخوام جلوی دیگران تنبیهش کنم .. بازوشو میگیرم و باخودم به اتاقش میبرم تا به حسابش برسم ... در اتاقو باز کردمو آروم تارا رو هول دادم داخل . خودم رفتم داخل و درو بستم و قفل کردم .. کیفمو روی میز گذاشتم .. تارا وسط اتاق ایستاده بود .. شالش از سرش افتاده بودو با نگرانی و ترس نگاهم میکرد .. کتمو درآودرم و دگمه آستینامو باز کردم و چند تا کردم .. دستمو تو جیب شلوارم کردمو درست روبه روی تارا ایستادم .. تو چشماش نگاه کردم .. ازچشماش ترس و استرس معلوم بود ...گفتم مگه نگفته بودم مواظب خودت باش ! نگفتم اول سلامتیت بعد کار ؟؟ هان ؟ بعد تو میری هر کاری دلت میخواد انجام میدی ؟؟ تارا سرشو انداخت پایین ..گفت موسو پیاز داغشو زیاد میکنه .. من مواظبم عزیزم ... پریدم وسط حرفشو گفتم رئیس ! گفت بله رئیس .. معذرت میخوام .. رنگش پریده بود .. بازوشو گرفتم و روی مبل نشوندم .. گفتم تو نمیدونی وقتی دونفری باید مواظب خودت باشی ؟؟ تارا متوجه حرفم نشد ..گفت خوب درسته ما باهم هستیم ولی کاری نمیکنم که تو درخطر باشی .. گفتم من نه شما دوتا ! تارا اخماشو توهم کردو یکم نگاهم کرد .. بعد به خودش نگاه کرد .. گفت ما دوتا ؟ منو کی ؟ .. با خودم گفتم وای ! بازم نگرفت .. خندم گرفته بود .. گفتم کار ما برعکس شده .. عوض اینکه تو به من خبر بدی من به تو خبر میدم .. بعدم خندیدم .. تارا بازم نفهمید .. طفلک حق داشت .. چون احتمال نمیداد که باردار باشه . گفت من نمیفهمم رئیس .. خواهش میکنم کارو ازم نگیر .. ببخشید .. مواظبم .. خندمو جمع کردمو گفتم تا اطلاع ثانوی شما دونفر باید بخوابید و استراحت کنید .. تارا باز خیره نگاهم کرد .. گفت نمیفهمم .. یه جوری بگو منم بفهمم خو ... گفتم عزیزم شما بارداری ! تارا یکم نگاهم کردو بعد پقی زد زیر خنده .. آی خندید .. طوری که اشکاش سرازیر شد .. بعد که خوب خندید گفت مرسی .. داشتم زهره ترک میشدم .. فکر کردم میخوای تنبیهم کنی .. گفتم اون که سر جای خودش ! طوری تنبیهت میکنم که هیچوقت یادت نره ! مهندس ارشد ! سرپیچی از دستور مستقیم من میدونی چه عواقبی داره ! ولی درمورد باردار شدنت شوخی نکردم . ... تارا از جاش بلند شدو خیره نگاهم کرد ...گفت چی ؟؟؟ چطور ؟؟ چطوری تو فهمیدی قبل از اینکه خودم بفهمم ؟ گفتم با آزمایش خون عشقم ... گفت آزمایش ... خون ؟؟؟ کی ؟؟ گفتم دیشب ..وقتی ازخواب بیهوش شدی .. رضا کیت آزمایش همراهش داشت ازت آزمایش گرفت ... یهو آستینشو بالا زد جای سوزن سرنگو دید .. نگاهم کرد .. باورش نمیشد .. گفت باردارم ... ؟؟ با...ر..دا..ر .... یهو افتاد ... رو هوا گرفتمش .. آروم خوابوندمش روی تخت ... سریع درو باز کردمو پریوشو صدازدم .. برگشتم بالا سر تارا .. چشماش باز بود ... هنوز داشت این جملاتو هضم میکرد .. پریوش سریع اومد گفتم یه لیوان شربت ! گفت چشم .. سریع رفتو چند دقیقه بیشتر نشد که اومد .. یه لیوان بزرگ شربت .. کمک کرد و به تارا دادیم خورد .. کارمون که تموم شد پریوش گفت چی شد ارباب ؟ گفتم هیچی بهش گفتم بارداری غش کرد .. پریوش نگاهم کردو یهو پرید بالا ... چنان جیغی زد که تارا هم از جاش بلند شدو نشست .. شروع کرد بلند بلند به خندیدن طوری میخندید که تاحالا ندیده بودم پریوش اینطوری بخنده .. یهو پروانه و نادیا جلوی در ظاهر شدن .. با صورتایی که معلوم بود ترسیدن .. آرام بعدش اومد .. گفتن چی شده ؟؟ گفت هیچی .. تارا ضعف کرده بود .. همین ! پروانه گفت کمک میخواید ؟؟ گفتم نه عزیزم .. شما برید .. الان حالش خوبه ... گفتن چشمو رفتن و درو بستن .. یه نگاه به پریوش انداختم گفتم چه خبر پریوش ؟؟؟ پریوش به خودش مسلط شدو شروع کرد به گریه .. حالا نمیدونستم پریوشو جمع کنم یا تارا ... گفتم پریوش ..بسه ! پریوش یهو خودشو جمع کردو گفت ببخشید .. حق باشماست ... برم براش یکم میوه بیارم ... بعدم یکم پلو ماهیچه درست کنم ... باید حسینو بفرستم خرید ! بعدم بدون اینکه منتظر بشه چیزی بهش بگم رفت .. به تارا نگاه کردم .. انگار هنوز سردرگمه .. نشستم کنارش روی تخت .. گفتم خوبی ؟؟ نگاهم کردو با بغض گفت حالا چکار کنم ؟؟؟ آبروم رفت ... بعدم اشکاش سرازیر شد ... یکم گذاشتم گریه کنه تا این هیجانو رد کنه .. بعد گفتم بسه تارا ! آبروت رفت ؟؟؟ برای چی ؟؟ تو همسر منی ! همسر ! میفهمی ؟؟؟؟ معنی این حرف اینه که من شوهرتم و هرکاری بخوام انجام میدم ! یعنی اگر حامله شدی خارج از عرف نبوده ! اگر عروسی نگرفتیم اشکالی نداره .. یکم حالت بهتر بشه برات عروسی میگیرم ! ظرف یک هفته ! تارا نگاهم کردو گفت از بچه ها خجالت میکشم .. از جام بلند شدم .. عصبی بودم ...دستمو توی جیب شلوارم کردمو کمی توی اتاق قدم زدم .. برگشتم سمت تارا و گفتم مگه کار خلافی کردی ؟؟؟ خودتو به من انداختی یا یواشکی به اتاقم رفتو آمد داشتی ؟؟ نکنه دوست دخترم بودی ؟؟؟ این حرفا رو تموم کن ! تو بچه منو بارداری ! این باعث افتخارمه و به همه با افتخار اعلام میکنم ! کوچکترین حرفی از کسی بشنوم به حسابش میرسم ! گرچه همشون میدونن که اگر حتی درموردش شوخی کنن چه عاقبتی در انتظارشونه ... تارا سرشو انداخت پایین ... بالاسرش ایستادمو گفتم خوشحال باش عزیزم .. گرچه یکم زود بود تا بچه دار بشیم ولی بازم جای شکر داره ... تارا لبخندی زدو گفت درسته ... خم شدم روی موهاشو بوسیدم .. گفتم استراحت کن ... از امروز کار تعطیل تا موقعی که دکتر اجازه بده .. فردا برات وقت دکتر گرفتم .. میریم باهاش مشورت میکنیم .. تارا گفت باشه ... یهو اخم کردو گفت ولی چطور آزمایش گرفتید که من متوجه نشدم ؟؟؟ گفتم همون موقعی که فرستادمت بخوابی .. آنچنان خوابی بودی که اصلا متوجه نشدی ! گفت یه چند وقتی بود احساس خستگی میکردم ... با تحکم گفتم بعدا در این مورد هم صحبت میکنیم ! فعلا ناهار بخور و بخواب ! تارا همینطور که دراز میکشید گفت یه ذره بخوابم بعد ناهار میخورم ... گفتم نه ! اول ناهار میخوری بعد میخوابی ! تارا مثل دخترای لوس گفت نه ... خواهش میکنم .. دلم میخواد بخوابم ... گفتم این خواب آلودگی از خستگی نیست از ضعفه ! میگم ناهارتو بیارن اینجا ... توی تخت بخور و بخواب ... برگشتم تو سالن ... کوروش و ناتاشا مشغول بازی با پشمک بودن .. تا منو دیدن سلام کردنو سریع سرپا ایستادن ... نگاهشون کردمو جواب سلامشونو دادم...گفتم بازم که مشغول اذیت این بچه هستید که ! کوروش گفت نه بخدا بابا ... گفتم بسه ! سریع دستاتونو بشورید بیاید سرمیز ! هردو گفتن چشمو سریع رفتن .. منم برگشتم سمت اتاق دخترا ... یه تقه به درو رفتم داخل ... ترنم تو جاش خوابیده بود ولی آرام با گوشیش مشغول بود ... آرام سریع بلند شد ولی ترنم توی جاش نشست ..انگار ضعف داره ...سلام کردن جوابشونو دادم .. یه نگاه به ترنم کردم .. رنگش پریده بود .. روی پیشونیش دست گذاشتم .. تب نداشت... رو به آرام کردمو گفتم خوبی ؟ جاییت درد نمیکنه ؟ آرام نشستو گفت نه ... خوبم ... سرمو تکون دادم بعد صندلی میز آرامو برداشتمو وسط اتاق گذاشتمو نشستم .. هردوشون درست تو دید من بودن .. رو به ترنم کردمو گفتم خوب ! بگو ببینم تو حالت خوب شده بود چکار کردی که دوباره به این روز افتادی ؟؟ ترنم خودشو توجاش جمع کردو گفت هیچ کاری بخدا بابا ... گفتم هیچ کاری ! هان ؟؟؟ سرمو به سمت آرام چرخوندمو گفتم تو چی ؟؟ آرام یواش گفت کاری نکردیم ... گفتم کاری نکردید ؟؟ پس بستنی کی خورده ؟؟؟ مگه بهتون نگفتم از اتاق بیرون نرید ! شما دوتا رفتید هیچ بستنی هم خوردید ؟؟؟ ترنم گفت من یکم خوردم بابا ... بخدا ! گفتم یکم یا یه ظرف بزرگ ! درهرصورت برات بد بوده ! دیدی چه تبی کردی ؟؟؟ اگر به موقع به دادت نمیرسیدم تشنج میکردی ! شما دوتا خیلی سرخود شدید ! یه مدت کاری به کارتون نداشتم خیال کردید هرغلطی دلتون بخواد میتونید انجام بدید ؟؟؟ هان ؟؟؟ به حساب هردوتون میرسم ! به موقش .... فقط حال تو بهتر بشه ! هردوتون حسابی تنبیه میشید ! میدونید که حرفی رو میزنم بهش عمل میکنم ! هردو سرشونو انداختن پایین .. گفتم نهارتونو میارن همینجا ! پاتونو بیرون نمیذارید ! هردو گفتن چشم ... بلند شدم از اتاق اومدم بیرون ... رفتم جلوی آشپزخونه ...گفتم پریوش ! پریوش سریع اومد جلو گفت جانم پسرم ... آروم گفتم نمیخوام کسی متوجه قضیه بشه تا خودم بگم ! متوجه شدی ؟؟؟ گفت بله ارباب ...حتما ... گفتم غذای تارا و دخترا رو تو اتاق بهشون بده ! پاشونو بیرون نذارن ! گفت به روی چشم ... برگشتم سمت میز .. پریوش میزو چیده بود ... پروانه و نادیا کمکش کرده بودن ... آریا هم از در اومد داخل تا ناهار بخوره برگرده سرکار ... سلام کرد ..جوابشو دادم .. همه نشستیم سر میز تا پریوش غذا رو آورد .. آریا به جای خالی تارا نگاه کردو گفت تارا نمیخوره ؟؟ گفتم تو اتاق میخوره .. ضعف داره ... بهتره تو اتاق بمونه ! آریا گفت که اینطور .. پس نمیاد سر کار ؟؟ گفتم تا اطلاع ثانوی نه ! ناهارمو خوردمو برگشتم توی اتاق ... همین موقع عمو آرمان تماس گرفت .. گوشیمو جواب دادمو سلام کردم .. عمو با خوش رویی جوابمو دادو احوال پرسی کرد .. منم احوال پرسی کردم .. عمو گفت تصمیم داشتم جلوی در خونه مولایی قرار بذارم اما آلاله میگه نمیتونه پسرا رو با مستخدم تنها بذاره .. پسرا شیطونن و ممکنه خرابکاری بکنن .. میارمشون خونه تو .. گفتم حتما .. عمو گفت ساعت 3 جلوی در خونه تو هستم .. گفتم بسیار خوب .. میبینمتون .. عمو خداحافظی کردو قطع کرد .. برگشتم بیرون .. آرشا هنوز سر میز نشسته بودو با آریا صحبت میکرد .. رفتم سر میز گفتم ساعت 3 حاضر باشه .. آرشا سریع بلند شدو گفت چشم پسر عمو .. برگشتم توی اتاق ... کنار تارا نشستم تا غذاشو خورد .. گفتم بهتره که تو نیای ... تارا غمگین نگاهم کردو گفت من که چیزیم نیست .. قرار نیست کار سختی انجام بدم ...دلم میخواد بیام .. گفتم اگر قول بدی مواظب خودت باشی .. خندیدو گفت چشم .. بلند شدم به کمدش نگاهی کردم .. کتو شلوار سفید .. دودست داشت .. یکیش خیلی تنگ بود .. پس دومی رو برداشتم بااینکه ساده تر بود .. تارا معترض نگاهم کردو گفت این خیلی سادست .. اون یکی قشنگ تره ! .. گفتم نه ! این گشادترو راحت تره ...نمیخوام بهت فشار بیاد ... همینو میپوشی با کفش پاشنه کوتاه ! تارا نیم خیز شدو گفت نه ... کفش رسمی پاشنه بلنده .. میخوام پاشنه بلند بپوشم ... اخم کردمو نگاهش کردم .. گفتم اگر بخوای بچه بازی دربیاری اصلا نمیبرمت ! کفش پاشنه بلند به کمر و شکمت فشار میاره ! ممکنه پات بپیچه ! از حالا باید رعایت کنی ! تارا بغض کردو به حالت قهر دراز کشید .. پشتشو بهم کرد.. فهمیدم قهر کرده ولی باید مواظب سلامتیش باشه ... گفتم اگر بخوای مثل دخترای لوس رفتار کنی اصلا نمیبرمت ! میمونی خونه ! تارا با بغض جواب داد باشه ... نمیام ... عصبی دستمو سر کمرم گذاشتم ... کمی بهش نگاه کردم .. اگر از حالا بخواد اینطور رفتار کنه نمیشه ! رفتم بالا سرش .. نگاهش کردم .. با اینکه چشماش بسته بود ولی اشکاش معلوم بود .. لحافشو کشید روی سرش .. سرمو تکون دادمو رو یه زانوم نشستم ... آروم لحافو از صورتش کنار زدم .. آروم گفتم عزیزم ... تو الان در شرایط خاص هستی .. خودت خوب میدونی که من دوست دارم تو خیلی شیک بگردی ولی برات خوب نیست .. تا حالا هرچی بهت گفتم انجام ندادی ضرر کردی ! این بار سلامتیت در خطره ... نمیخوام روش ریسک کنم ... چشماشو باز کردو گفت دلم میخواد لباس قشنگ بپوشم ... گفتم تو هرچی بپوشی جذاب میشی ! به حرفم گوش کن ... ضرر نمیکنی ... اگر دوست داری بیای دختر خوبی باشو بگو چشم ..... نمیخوام باهات بداخلاقی کنم ... پس به حرفمو گوش کن ! تارا یکم نگاهم کردو آروم سرشو تکون داد .. صورتشو بوسیدمو گفتم آفرین دختر خوب ... بعدم بلند شدم .. گفتم ساعت 3 باید حاضر باشیم .. میخوای یکم بخواب .. گفت نه میخوام دوش بگیرم .. گفتم باشه ولی به خودت فشار نیار ضعف کنی ! گفت باشه .. آروم بلند شدو رفت سمت حمام ... تا کارامونو انجام بدیم و لباس بپوشیم نزدیک 3 شد .. حدود 3 عمو آرمان رسید .. اومدن داخل نشستن .. تا آرشا اومد و سلام کرد ..عمو آرمان یه نگاه به سرتا پای آرشا کردو گفت خوبه ! برخلاف انتظار من .. با خودم فکر میکردم عمو شاکی بشه .. ولی اصلا صحبتی نکردو تایید کرد .. ولی آلاله شروع کرد به غر زدن .. از اینکه چرا رنگ پیرهنش مشکیه تا کل لباسش .. حتی به موهاش هم گیر داد .. میدیدم که عمو کم کم داره جوش میاره .. آلاله یه کتو دامن مشکی کار شده پوشیده بود ..درست روبه روی آرشا ایستاده بودو مسلسل وار حرف میزد .. شوهرش اخماش تو هم بود ولی چیزی نمیگفت .. دیدم اینطور نمیشه .. اگر بخواد این رفتارو تو مجلس خواستگاری انجام بده هم خواستگاری رو بهم میریزه هم آبروریزی میشه .. تارا کنار لاله خانم نشسته بودو صحبت میکرد . پریوش چایی آورد .. همه بخاطر غرغرای آلاله کلافه شده بودن برای همین یه چایی برداشتنو خوردن .. از جام بلندشدمو رفتم سمت آلاله .. بدون اینکه حرفی بزنم بازوشو گرفتمو با خودم به سمت اتاقم بردم .. آلاله اولش گفت آی ! ولی وقتی به ابروهای گره خورده من نگاه کرد ساکت شد .. رفتم داخل اتاق و آلاله رو با خودم به داخل اتاق کشیدم .. هنوز بازوش تو دستم بود .. با دست آزادم درو پشت سرم بستم و قفل کردم ... همونجا کنار در آلاله رو به دیوار چسبوندمو صورتمو به صورتش نزدیک کردم .. مستقیم از فاصله چند سانتی متری نگاهش کردمو با صدای آروم ولی لحن تهدید آمیزی گفتم مثل اینکه صحبتای دفعه قبلمو درست نشنیدی ؟ ...یا نکنه جدیشون نگرفتی ؟ هان ؟ بهت گفتم تمام مسائل خصوصیه این پسر مستقیم به خود من مربوطه ! به هیچ کسی اجازه دخالت نمیدم حتی به تو دختر کوچولو ! دلت میخواد طور دیگه ای بهت حالی کنم ؟؟ هوم ؟ اگر اینطور میخوای من حرفی ندارم ! خیلی برام راحت تره که با کمربندم حرفامو برات توضیح بدم ! یکم مکث کردم .. آلاله با چشمایی که از تعجب گشاد شده بود نگاهم میکرد ولی توانایی جواب دادن نداشت .. گفتم من خوب بلدم دخترای سرتقی مثل تورو سرجاشون بشونم ! کاری نکن که انجامش بدم ! .. تو این مجلس میشینی مثل دخترای خوب ... هیچ مخالفت یا حرف اضافه ای نمیخوام !! مطمعن باش اگر کاری بکنی که باعث آبروی پدر مادرت یا من بشه به حسابت میرسم ! ... خوب حالیت شد ؟؟؟ آلاله سرشو آروم تکون داد .. تو چشماش یه دختر کوچولو دیدم که جلوی باباش کوتاه اومده و منتظره که از اتاق بره بیرون تا گریه کنه .. صاف ایستادمو از بالا به صورتش نگاه کردم .. با این کارم تسلطمو بهش ثابت کردم و اینکه مطمعن بشه جدی هستم .. آروم دستامو تو جیب شلوارم کردمو گفتم من از این لحظه پسر عموی تو نیستم ! برادر بزرگترتم ! ... مطمعن باش خوب بلدم با خواهر کوچکترم چطور رفتار کنم تا سربه راه بشه ! نفس عمیقی کشیدمو خیره به آلاله نگاه کردم .. سرشو انداخت پایین .. گفتم فکر نکن متوجه رفتارت نیستم ... هر بار سعی میکنی صدای باباتو دربیاری تا آرشا رو تحت فشار بذاره ! خوب میدونم چکار میکنی ! ولی حواست باشه من بابات نیستم ! متوجه هستم که اطرافیانم چکار میکنن ! پس .... دختر خانم ... حواست به رفتارت با آرشا باشه ! همونطور که اونو بخاطر بی ادبیش تنبیه کردم تورو هم تنبیه میکنم ! اصلا هم برام سنو سالو موقعیتت تو خانواده اهمیتی نداره ! چند قدم ازش فاصله گرفتمو پشتمو بهش کردم .. با صدایی رسا و با تحکم گفتم بشین!!! دیدم هیچ عکس العملی نداره برگشتم بهش نگاه کردم .. با اخم و همون نگاهی که میدونم چه تاثیری روی همه داره ... آلاله نگاهم کردو با دیدن صورتم سریع رفت روی مبل نشست .. منم فقط با نگاه دنبالش کردم ... به آرومی طرف در رفتم و بازش کردم .. پریوش رو صدا کردم .. پریوش سریع اومد گفت بله ارباب ... گفتم یه لیوان شربت ! زود ! گفت چشم و رفت .. سرمو برگردوندمو به آلاله نگاه کردم ... احساس کردم میخواد گریه کنه ولی خیلی داره خودشو کنترل میکنه .. درو بستم اومدم بالا سرش ایستادم .. گفتم کاری کردی که روی واقعیمو نشونت بدم ! قصد نداشتم مثل بقیه باهات رفتار کنم .. به نظر خانم کاملی میومدی ! ولی با این کارای بچگانت کاری کردی که گوشتو بکشم ! بهتره از این به بعد درست رفتار کنی ... با وقار و متین ! نه مثل یه دختربچه چهارده ساله ! همین موقع پریوش شربت آوردو روی میز گذاشت .. گفتم بخور حالت جا بیاد ! آلاله سرش پایین بود .. نمیدونم از خجالت یا عصبانیت .. از ظاهرش هیچی مشخص نبود .. صدامو کمی بالا بردمو گفتم بخور ! با دستای لرزون آروم شربتو برداشتو کمی خورد .....لیوانو از دهنش فاصله داد تا روی میز بذارتش ولی بهش مهلت ندادم و خودم لیوانو گرفتم و دوباره به دهنش نزدیک کردم با تحکم گفتم تمامشو بخور ! همه شربتو خورد ... بعد از روی میز یه دستمال بهش دادم ..همونطور که بالا سرش ایستاده بودم دستامو تو جیب شلوارم کردمو گفتم امیدوارم دیگه کاری نکنی که همچین رفتاری باهات بکنم ! حالا پاشو برو دستشویی خودتو مرتب کن ! بجم ! آلاله بدون اینکه نگاهم کنه بلند شد رفت سمت در .. جلوی در کمی ایستاد برگشت یه نگاه بهم کردو سریع نگاهشو دزدیدو رفت .. سرمو تکون دادمو با خودم گفتم این دخترای اطرف من همشون مثل همن ! کارو به جایی میرسونن که بهشون سخت بگیرم بعد میشینن سرجاشونو درست رفتار میکنن ! رفتم سمت سالن .. عمو آرمان خیلی آروم نشسته بود .. آلاله خانم خیلی ریلکس داشت با تارا صحبت میکردو چایی میخورد .. کیارش هم داشت اطراف سالن میچرخیدو دکوراسیون خونه رو تماشا میکرد ... اما دوقلوها ! یه گوشه نشسته بودن و صداشون در نمیومد .. رفتم سمت کیارش گفتم میخوای پسرا با کوروش بازی کنن ؟ نگاهم کردو گفت بله .. البته .. خیلی هم خوب میشه .. گفتم پس بریم اتاق کوروش ! پسرا یه نگاهی به باباشون کردنو با نگاه از باباشون اجازه گرفتن .. باباشون با اخم نگاهشون کردو گفت تا برمیگردم با کوروش بازی میکنید ! نه شیطنت نه سرو صدا ! خوب میدونید وقتی برگشتم اگر از رفتارتون راضی نبودن حسابی تنبیهتون میکنم ! پسرا گفتن بله بابا ... رفتم سمت اتاق کوروش دروباز کردم .. پسرا رو فرستادم داخل .. به کوروش گفتم مواظب رفتارتون باشید ! متوجه شدی ؟؟؟ کوروش آروم گفت بله بابا ... سرمو تکون دادمو درو بستم .. به کیارش نگاه کردم .. گفت نگران نباش ! سر ترقه طوری تنبیهشون کردم که جرات نمیکنن دست از پا خطا کنن .. لبخندی زدمو رفتیم سمت سالن .. آلاله هم اومده بود تو سالن نشسته بود .. بدون اینکه نگاهش کنم به عمو آرمان گفتم عمو جان کم کم بریم ! عمو آرمان بلند شدو گفت دستور رفتن ابلاغ شد ! بریم ! .. با تعجب به عمو نگاه کردم .. خانوما مانتوها و شالهاشونو برداشتن کیارش هم رفتم سمت در رفتم سمت عمو گفتم عمو جان من جسارتی کردم ؟؟؟ عمو نگاهم کردو لبخندی زد .. گفت مطمعن بودم که میتونی همه رو سرجاشون بشونی ! منظور عمو به آلاله بود .. گفتم ببخشید عمو ... در حضور شما .. گفت خیلی هم رفتارت بجا بود ! .. حدس میزنم کارتو خوب انجام دادی ... بعدم رفت سمت در .. آرشا هم آخر از همه راه افتاد .. ایستادم تا بهم رسید گفتم حواست به خودت باشه ! رفتار درست و متین ... عجله نمیکنی تا خودم بهت بگم چکار کنی ! گفت بله پسر عمو ... راه افتادم .. جلوی در تارا منتظرم بود .. من و تارا تو ماشین خودم ... آرشا هم صندلی پشت نشست .. ترجیح دادم از آلاله دور باشه ... آلاله هم با همسرش تو ماشین عمو آرمان نشستن .. کیارش پشت فرمون نشست و عمو آرمان کنار دستش .. خانمها پشت ... راه افتادیم سمت خونه مهندس مولایی برای خواستگاری !
کامیار #
از صبح که بلند شدم همش تو دلم مضطربم .. انگار برای من خواستگار میاد .. روژیار تک خواهرم که هم حس خواهری روش دارم هم حس پدری ... نمیدونم چی میخواد بشه .. رفتم سمت اتاق روژیار .. صدای آواز خوندنش از توی حموم تا بیرون در میومد ..خیلی سرخوشو سرمست .. سرمو تکون دادمو وارد اتاق شدم .. رفتم پشت در حمام ..در زدم ..یهو ساکت شد .. گفتم روژیار یکم صداتو بیار پایین دختر ! همه همسایه ها هم فهمیدن قندتو دلت آب میشه ! صدای آب قطع شدو بعد روژیار با حوله تنپوش از حموم اومد بیرون .. با خجالت نگاهم کرد .. خوب .. دیگه دست دلش برای من رو شده ...بااینکه ازم حساب میبره و با کوچکترین خرابکاری مثل بید از ترس من میلرزه ولی اونقدر بهم نزدیک هست که احساساتشو مخفی نکنه .. زیر چشمی نگاهم کردو گفت داداش ... گفتم من میدونم که چقدر خوشحالی اشکالی نداره جلوی من نشونش بدی ولی یکم حیا کن .. حداقل جلوی بابا خودتو اینقدر خوشحال نشون نده ! روژیار خندید .. آروم گوششو کشیدمو با اخم گفتم بسه ! این خنده رو جمع کن ! من هنوز همون کامیار غیرتیم ! کاری نکن قبل از اومدن مهمونا موهاتو بگیرم تو دستم بکشم !روژیار کمی خودشو جمع کرد .. سرمو به صورتش نزدیک کردمو گفتم حواست باشه دختر خانم ! بدون اجازه من کاری انجام نمیدی ! حواسم کامل به تو و آرشا هست ... اگر خطایی ازتون ببینم پوستتونو قلفتی میکنم ! فهمیدی ؟؟؟ با دلخوری و کمی ترس گفت چشم ... سرمو تکون دادمو گفتم خوبه ... یه نگاه به لباسش کردم .. یه پیرهن ساده ولی شیک .. یقش از پشت باز بود و دامنش کلوش .. به نظرم برای این مجلس زیادی شیک بود ولی بابا گفت همین خوبه .. خودش برای روژیار پسندیده بود ... برگشتم سمت درو رفتم اتاقم .. امروز میرم شرکت ولی زود برمیگردم .. لباس پوشیدم رفتم پایین .. بابا ومامان سر میز نشسته بودن .. منم سلام کردمو نشستم .. مامان برام چایی ریخت .. تشکر کردم .. بعد از من مازیار اومد و نشست .. بابا از گوشه چشم نگاهش کردو گفت نمیدونی سرموقع باید سر میز جاضر باشی ؟ مازیار خودشو جمع کردو گفت ببخشید بابا ... بابا گفت امروز تو اتاقت میمونی ! فقط کامیار اجازه داره بیاد تو مجلس ! مازیار گفت چرا بابا ؟؟ منم میخوام باشم ! بابا با اخم نگاهش کردو گفت این مجلس جای بچه نیست ! مازیار شاکی نگاه بابا کردوگفت مگه من بچه ام ؟؟؟ بابا گفت برای این مجلس بچه ای ! مازیار این بار از لحن بابا حساب بردو گفت چشم .. بابا گفت قبل از اومدن مهمونا خونه باش ! مازیار با دلخوری گفت چشم ..اخلاق بابا همینطوره ... وقتی تصمیمی میگیره هیچ کسی نمیتونه رأیشو برگردونه ... از جاش بلند شدو گفت کامیار خودت میای ؟ گفتم بله بابا .. من ظهر برمیگردم خونه .. بابا سرشو تکون دادو گفت من ظهر جلسه مهمی دارم .. تا ساعت 3 میام ! بعدم با مامان خداحافظی کردو رفت .. همین که بابا پاشو بیرون گذاشت مازیار گفت مامان ! چرا من نمیتونم بیام ؟؟؟ مامان خیلی آروم نگاهش کردو گفت عزیزم حرف حرفه باباته ... همونی که بهت گفت انجام بده ! بعدم از جاش بلند شد .. مازیار سرشو انداخت پایین ... اصلا بهم نگاه نکرد .. خودش خوب میدونه که از رفتار بی ادبانه با مامان چقدر عصبانی میشم ... اگر نگاهم میکرد یه کشیده تو صورتش میخورد ... آروم از جاش بلند شدو گفت خداحافظ داداش .. خیلی سرد گفتم خداحافظ ! کیفشو برداشتو از خونه زد بیرون .. منم بلند شدم کیفمو برداشتمو با مامان خداحافظی کردم و از در بیرون رفتم ... پشت فرمون نشستمو راه افتادم سمت شرکت .. تا ظهر به کارام رسیدم ... اتفاقا یکیشونم در رابطه با شرکت مهندس آراز بود .. ظهر از شرکت دراومدم و رفتم سمت خونه ... ماشینو تو پارکینگ گذاشتمو وارد خونه شدم .. از جلوی در صدای جیغو داد روژیار میومد ... یکم دقت کردم .. از حرفاشون متوجه نمیشدم در مورد چی بحث میکنن .. وارد هال شدم مامان روی مبل نشسته بودو تلوزیون نگاه میکرد .. این عادت مامان بود .. هرموقع با بچه ها بحث میکرد خیلی ریلکس بدون اینکه حرص بخوره جواب میداد ... روژیار همینطور که دادو بیداد میکرد از آشپزخونه اومد بیرون .. یهو نگاهش به من افتاد .... آروم سلام کردو ساکت شد .. مامان سرشو برگردوند سمت منو بهم نگاه کرد . یهو نگران به روژیار نگاه کردو گفت برو تو اتاقت ! زود ! ... روژیار سریع رفت سمت اتاقش ... مامان خوب میدونست عکس العمل من نسبت به بی احترامی و بی ادبی بهش چیه ... آروم وارد شدمو روی مبل روبه روی مامان نشستم .. مامان سعی کرد خودشو ریلکس نشون بده .. گفت چطوری مامان .. تکیه دادمو گفتم خوبم ... چه خبره ؟ مامان گفت هیچی ... درمورد کفش و لباس بحث میکردیم .. گفتم بحث میکردید یا روژیار بی ادبی میکرد ؟؟؟ مامان تو چشمام نگاه کردو گفت مامان جان ... امروز خواستگاریشه استرس داره ... گفتم استرس داره که داشته باشه اجازه نداره به شما بی ادبی کنه ! مامان گفت عیبی نداره .. گفتم اتفاقا عیب داره ! مامان میدونست از جام بلند بشم مستقیم میرم اتاق روژیار ..برای همین از جاش بلند شدو گفت یه چایی بیارم تا شمسی ناهارو بکشه ... گفتم فعلا نه .. الان کار دارم ... مامان نگران شد برای اولین بار .. هیچوقت طرفداری این دوتا رو نمیکرد .. همیشه وقتی بابا میخواست تنبیهشون کنه مینشست و دخالت نمیکرد ... در مورد منم همینطور بود .. اگر میخواستم گوش یکیشونو بکشم دخالت نمیکرد .. مخصوصا که میدونست مقصرن ... ولی این بار نگران نگاهم کرد .. گفت امروز .. بغلش کردمو بوسیدمش .. آروم گفتم نگران نباش ... حواسم هست مامان ... مامان لبخندی زدو گفت پس کارت تموم شد بگو ناهارو بکشن ... گفتم باشه و رفتم سمت اتاق روژیار ... کیفمو جلوی در اتاقم گذاشتم و در زدم ... روژیار با صدای لرزونی گفت بفرمائید .. میدونست من پشت درم .. بخاطر رفتارش ازش نمیگذرم .. درو باز کردم رفتم داخل ... روژیار کنار پنجره ایستاده بود .. دورترین جا به در ... درو پشت سرم بستم و قفل کردم .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو گفتم خوب !... این چه رفتاری بود با مامان ؟ روژیار سرشو پایین انداختو گفت ببخشید ... گفتم ببخشم ؟؟ هان ؟ رفتار بی ادبانه با مامان ! خودت خوب میدونی چقدر عصبانیم میکنه ! آروم رفتم سمتش .. اگر روز دیگه ای بود همون جلوی در کمربندمو درمیاوردمو حسابی ادبش میکردم ولی امروز نمیتونستم سخت بگیرم و باعث بشم گریه کنه .. درست یه قدمیش ایستادم ... گفتم سر چی این رفتارو کردی ؟ هوم ؟؟؟ روژیار سرشو انداخته بود پایین و صداش درنمیومد .. گفتم حرف میزنی یا کمربندمو باز کنم ؟ خودشو جمع کردو گفت بخدا تقصیر من نیست .. من این کفشو دوست ندارم ... نمیخوام بپوشم .. مامان اصرار میکنه .. گفتم چی ؟؟ سر یه کفش این جیغا رو سر مامان میکشیدی ؟؟؟ آره ؟؟ روژیار گفت داداش ... این کفشا ... گفتم این کفشا چی ؟؟ مگه دارن میان خواستگاری کفشات ؟ ... گفت اینا خیلی ساده ان ... نمیخوامشون ... گفتم ساده باشن .. تو مراسم خواستگاری لباس ساده میپوشن ! روژیار شروع کرد آروم آروم گریه کردن .. فهمیدم از هول مجلس خواستگاری وسواس لباسو کفش پیدا کرده ... یه نفس عمیق کشیدمو آروم رفتم جلو بغلش کردم ... اول ترسید ولی بعد آروم خودشو تو بغلم جا کرد.. گذاشتم یکم گریه کنه .. بعد گفتم مامان حق داره میگه کفش ساده .. برای اینکه اولا نگن دختره هوله بعد دختر تو لباس ساده بیشتر به چشم میاد ... نگران نباش ...نمیگن زشته ... روژیار سرشو بلند کردو گفت واقعا ؟؟ گفتم اوهوم ... نگران نباش .. یکم نگاهش کردم ... کم کم گریش تموم شد .. اخم کردمو گفتم این بار اولو آخره که بخاطر این بی ادبیت به مامان میبخشم ! فهمیدی ؟؟ آروم گفت بله داداش ... گفتم میخواستم قبل از اومدن مهمونا حسابی تنبیهت کنم ولی این بار بخشیدم .. حالا صورتتو بشور بیا ناهار بخور .. بعد کاراتو انجام بده ... درضمن زیادی هم آرایش نکن ! یه آرایش ساده ... زیاد تو چشم نیاد ... موهاتم خیلی ساده پشت سرت ببند .. گفت چشم داداش ... برگشتم رفتم سمت درو کیفمو برداشتم پشت در اتاق ایستادمو با صدای بلند گفتم مامان ناهار میدی ؟؟؟ مامان گفت بله پسرم ... رفتم داخل اتاق و لباسامو عوض کردم ... وقتی رفتم سر میز روژیار کنار مامان نشسته بودو داشت عذر خواهی میکرد .. میدونست که اولین انتظارم ازش عذرخواهیه ... منم نشستم سر میز .. همین موقع مازیارم از راه رسید .. سلام کرد ... مامان گفت بجم لباساتو عوض کن بیا ! مازیار گفت چشمو سریع رفت سمت اتاقش ...بعد ناهار هرکسی رفت سر کار خودش .. منم رفتم کمی استراحت کردم .. لباس پوشیدن من زیاد وقت نمیگیره برای همین یکم خوابیدم ... از خواب که بلند شدم دیدم ساعت از 3 گذشته .. سریع بلند شدم لباس پوشیدم ... یه کتو شلوار طوسی روشن با جلیقه ... کروات آبی تیره .. پیرهن آبی که کمی ازکرواتم روشن تر بود .. میدونستم که بابا یه کتو شلوار طوسی تیره میپوشه ... وقتی پوشیدم به موهام رسیدم و یه ادکلن خوش بو زدم رفتم داخل هال .. بابا اومده بود کتو شلوار پوشیده و خیلی شیک .. مامان یه کتو دامن .. کت کارشده و دامن کوتاه تنگ ... کتش زمینش سورمه ای بود و چیزایی که روش کار شده بود رنگای روشنی داشت .. همین موقع روژیار هم اومد تو اون پیرهن خیلی زیباتر شده بود ... طبق نظر من آرایش ملایم کرده بودو کفشای ساده با پاشنه کوتاه پوشیده بود ..بابا و مامان با خوشحالی لبخند زدن .. منم باسر کارشو تایید کردم .. کمی گذشت که صدای زنگ در بلندشد .. مامان بلند گفت شمسی جون درو باز کن عزیزم .. شمسی خانم هم گفت چشم خانوم جون .. دائی شاهرخ به همراه فیروزه خانم اومدن .. پشت سرشون شاهو اومد داخل .. شاهو تازه از آمریکا اومده .. تو این چند روزه که اومده دوسه باری همدیگه رو دیدیم ... رفتم جلو باهاشون دست دادمو احوال پرسی کردم .. شاهو یه لباس اسپرت پوشیده بود ... گفتم شاهو با این لباس میخوای بیای ؟ شاهو خواست جواب بده که دایی شاهرخ گفت لازم نیست ! شاهو برای چی باید تو مجلس باشه ؟ گفتم دایی خوب منم هستم .. گفت تو برادر بزرگ عروسی منم دایی بزرگ عروس ... دایی کوچیکه ی عروس لازم نیست باشه ! نمیدونم چرا دایی شاهرخ از شاهو عصبانی بود ... منو شاهو سنمون بهم نزدیکه .. درسته دائی خواهر زاده هستیم ولی من چند سالی ازش بزرگترم ....مامانم وقتی با بابام ازدواج کرد فاصله سنیشون زیاد بود .. مادرمن 15 سالی از بابام کوچیک تره ... زمانیکه مامانم فوت کرد بابا با مامان ازدواج کرد . درسته که مامان نامادریه منه ولی هیچ وقت نتونستم چیز دیگه ای صداش کنم .. یه نگاه به شاهو کردمو شاهو شونه هاشو بالا انداختو رفت سمت پله ها .. گفت میرم اتاق مازیار .. کارت تموم شد بیا بالا ! گفتم باشه .. دایی شاهرخ خوش تیپ کرده بود یه کتو شلوار زرشکی .. انگار خواستگاری خودشه .. ولی فیروزه مثل همیشه ساده ولی شیک .. کتو شلوار مشکی تنگ ... که یقه نداشت ویه مدل بخصوص به عنوان یقه درآورده بودن .. نمیدونم چطوری بود ولی خیلی به نظرم شیک اومد ... خلاصه ساعت 4 زنگ خونه به صدا دراومد ... مامان به روژیار گفت تو انتهای هال وایسا تا همه بیان داخل بعد بیا جلو سلام کن ... بعدم رو به من کردو گفت درو باز کن لطفا .. در باز کردن همیشه تو خونه ما با مستخدم خونه بود ولی این مجلس و آدمایی که قرار بود توش شرکت کنن وضعشون فرق میکرد ... رفتم جلوی در ... سلام علیک کردم اول آقایی که از همه سنش بیشتر بود به همراه همسرش وارد شد .. فهمیدم پدر مادر آرشا هستن .. بعد مهندس آراز و همسر زیباش ... بعد یه خانم و همسرش که فکر میکنم خواهر آرشا بود .. آخر از همه آرشا که پشت یه دسته گل نسبتا بزرگ گل رز که روی یه جعبه شیرینی بزرگ قرار داشت قایم شده بود اومد ... شیرینی رو ازش گرفتم و به شمسی دادم بعد باهاش دست دادمو تعارفش کردم تو پذیرایی .. آرشا با اون دسته گل اومد داخل .. من پشت سرش بودم .. یهو انگار کامل همه رو فراموش کرد که کجا هستو کیا اطرافشن ... رفت سمت روژیار با صدای لرزونی سلام کرد .. روژیار با صورتی که گل انداخته بود جوابشو داد .. آرشا گلو به روژیار داد ... کم مونده بود بره جلو و رژیارو ببوسه که از پشت بازوشو گرفتم با خودم بردم سمت پذیرایی .. سعی کردم کسی نبینه ولی نگاهم به مهندس افتاد که مستقیم به آرشا نگاه میکنه .. باخودم گفتم دخلت اومده آقای داماد ! خندم گرفت .. انگار آرشا هم متوجه نگاه مهندس شد چون سریع خودشو جمع کردو نشست سرشو هم پایین انداخت .. روژیار هم با اشاره مامان دسته گلو لبه میز گذاشتو آروم بین منو بابا نشست .. دایی شاهرخ دقیقا کنار مهندس نشسته بودو بین اونهمه صحبت که همه مشغول بودن با هم پچ پچ میکردن .. یهو احساس کردم صورت دایی سرخ شد .. انگار عصبانیه .. رنگ صورتش درست رنگ لباسش شده بود .. مهندس یه لیوان شربت برداشتو بهش داد .. دائی داشت تند تند با مهندس صحبت میکردو همزمان شربت میخورد .. این میون فیروزه هم قاطی حرفاشون شد .. من دیگه حواسم رفت به آرشا و روژیار که زیرچشمی به هم نگاه میکردنو با چشمو ابرو باهم حرف میزدن .. هیچ کس هم حواسش نبود ..
آراز #
وقتی به خونه مهندس رسیدیم .. در صندوق ماشینو باز کردمو یه جعبه شیرینی بزرگ و یه دسته گل بزرگ رز رو درآوردم دادم دست آرشا ... قبلا با عمو هماهنگ کرده بودم که من این کارو خودم انجام میدم .. از صبح دستور داده بودم که تهیه کنن و بیارن خونه و پشت ماشین بذارن .. درست قبل از راه افتادنمون انجام شده بود ... بعد پشت سر عمو راه افتادیم .. زنگ زدیمو بعد مدت کوتاهی کامیار درو باز کرد .. عمو آرمان و لاله خانم اول وارد شدن بعد من و تارا و بعد آلاله و کیارش .. آخر از همه آرشا ... همه با کامیار سلام احوال پرسی کردیم و وارد شدیم .. به ترتیب با پدر مادر روژیار دست دادیمو سلام احوال پرسی کردیم بعدم با شاهرخ و دکتر فیروزه .. آخر از همه کنار هال عروس خانم ایستاده بود ... همه با لبخند باهاش دست دادیمو احوال پرسی کردیم و تو پذیرایی نشستیم .. شاهرخ درست کنار من نشست .. نگاهم به آرشا افتاد که دسته گلو داد دست روژیار ولی یه چیز عجیبی بود ... انگار گیجه ... احساس کردم الانه که با روژیار روبوسی میکنه ... فقط شانس آورد کامیار پشتش بودو بازوشو گرفت ... یه آن به خودش اومد و نگاهش به من افتاد که با اخم نگاهش میکنم ... خودشو جمع کردو اومد نشست ..اول همه ساکت بودن ولی بعد یخا آب شدو کم کم همه شروع کردن به صحبت .. انگار سالهاست همو میشناسن و اومدن شب نشینی ... این میون سرمو نزدیک شاهرخ کردمو گفتم شاهرخ ! یه چیزو برای من توضیح بده ! گفت جانم بفرمائید ... گفتم تو گفتی من دوتا برادر دارم .. حرفی از خواهر نزدی ! شاهرخ خندیدو گفت تقصیر من نیست که ! تقصیر مولاییه ! گفتم چطور ؟ گفت مولایی گفت تازمانیکه همه چی اوکی نشده نگو من شوهر خواهرتم و شمارو بهم معرفی کردم ! خندم گرفت .. گفتم فهمیدم .. شاهرخ هم خندید .. گفتم چه خبر از شاهو ؟؟ کی اومد ؟ شاهرخ یکم نگاهم کردو گفت تو از کجا میدونی ؟ مگه بهت زنگ زده ؟؟؟ گفتم نه ! یهو چشماش گرد شدو گفت به آرام..... نگاهش کردمو گفتم بله ... از آمریکا ... یهو صورت شاهرخ شد رنگ لباسش .. گفت من پوست این پسرو میکنم ! اتفاقا الان بالاست .. یه کاریش میکنم که دیگه جرات نکنه با آبروی من بازی کنه ! گفتم بسه شاهرخ .. اینجا جاش نیست ! خم شدم و یه لیوان شربت برداشتم دادم دستش ... دکتر فیروزه به شاهرخ نگاه کردو گفت شاهرخ جان ! طوری شده ؟ فشارت بالا رفته ؟ چی شده ؟ شاهرخ گفت اینو از شاهو جونت باید بپرسی ! آقا قبل از اومدن گندشو زده ! به آرام زنگ زده .. دکتر فیروزه یکم مکث کردو گفت حالا اینقدر حرص نخور ! فشارت میره بالا .. شاهرخ تکیه دادو گفت امشب بهش حالی میکنم ! توهم نمیتونی جلومو بگیری ! دخالتم نمیکنی ! دکتر فیروزه یه نگاهی به من کردو بعد به شاهرخ .. گفت باشه عزیزم .. هرکاری صلاح میدونی بکن ... اول آروم باش ... این مجلس جای عصبانیت نیست ... شاهرخ یکم چشماشو بستو سعی کرد آروم باشه ... همین موقع با صدای بلند گفتم با اجازه بزرگترای مجلس ! یهو همه ساکت شدن .. رو به مهندس مولایی و عمو کردمو گفتم اگر اجازه بدید یکم مجلسو جدی کنیم ! عمو لبخندی زدو گفت اگر جناب مهندس اجازه بدن ... مهندس لبخندی زدو گفت بفرمائید ... گفتم خوب .. آقای مهندس مولایی و خانم گرامیشون ... ما امروز خدمت شما رسیدیم که رسما دختر خانم شما رو برای پسر آقای پیرنیا ، پسرعموی بنده خواستگاری کنیم .. این جلسه فقط برای اجازه گرفتن از خانواده محترم شما برگذار شده .. صبر کردم تا مولایی جواب بده .. مهندس مولایی گفت بله .. من این اجازه رو قبلا دادم .. گفتم خوبه .. پس با اجازتون ....تمام حرفایی که باید تو یه مجلس خواستگاری رو زدو عنوان کردم .. از شرایط عقد و شرایط ضمن عقد ... تا زمان نامزدی و عقدو عروسی ... عمو آرمان صحبتایی که قبلا با مهندس مولایی کرده بود و دوباره گفت و کارایی که برای این عروس وداماد انجام میده .. آخر از همه درمورد منزلی که قراره به آرشا بدم تا کنار بقیه اعضای خانواده زندگی کنه صحبت کردم .. مهندس مولایی با تعجب نگاهم کردو گفت شما با هزینه شخصی خودت داری آپارتمان میسازی که بعد تمام خانوادت کنار هم زندگی کنن ؟ نگاهش کردمو گفتم بله .. الانم آرشا با من زندگی میکنه .. کارش تو شرکت منه و تمام مسائل زندگیش زیر نظر من انجام میشه .. عمو آرمان یعنی آقای مهندس پیرنیا اختیار این پسرو به من سپرده که به عنوان برادر بزرگترش مراقبش باشم ازش حمایت کنم و به کاراش نظارت داشته باشم ... مهندس مولایی یه نگاه به عمو و دوباره به من انداخت .. عمو آرمان گفت آقای مولایی من دیگه سنی ازم گذشته .. پسرم هنوز خیلی جوونه و به یه برادر بزرگتر نیاز داره که راهنماش باشه و ازش حمایت کنه .. کسی که نذاره از مسیر درست زندگیش خارج بشه ... من این کارو به پسر ارشد برادرم که الان سمت پسر ارشد منو هم داره سپردم ... عمو آرمان با افتخار به من نگاه کرد .. مهندس مولایی گفت من چند ساله که با مهندس آراز پیرنیا کار میکنم .. همیشه از کارش و نحوه اداره کردن شرکتاش تعریف شنیدم با اینکه به چشم میبینم ... ایشونو به عنوان یه مدیر موفق و فوق العاده همیشه درخشیدن ..ولی نمیدونستم که تو مسائل خانوادگی هم اینقدر موفق هستن .. گرچه از همچین آدمی با این روحیه و شخصیت این موضوع دور از انتظار نیست .. گفتم شما محبت دارید .. شاهرخ خندیدو گفت شما مولایی جان با ایشون زندگی نکردی ... نمیدونی چه شخصیتی داره .. شما از دور دیدی ولی من از نزدیک با نحوه اداره خانوادش آشنا هستم .. فقط اینو بگم که خانوادش بی اجازش آب نمیخورن .. نه اینکه بگم اجباری در کاره ... نه ! اونقدر این مرد حامیه اونقدر تو اداره زندگی کامله که همه با احترام بهش به حرفاش گوش میدن .. البته حرفاش همیشه درسته ... این مرد درست همه چیزو بررسی میکنه درست فکر میکنه و درست تصمیم میگیره .. شما وقتی وارد زندگیش بشید میبینی چطور یه خانواده رو با قدرت تحکم و مهربانی اداره میکنه .. مولایی گفت من به توصیه تو یه شبو به عنوان تنبیه پسر و دخترمو فرستادم ویلای ایشون تا کار کنن .. چون میدونستم که اونقدر سخت گیر هست که گوش این دوتا رو بکشه .. و میدونم که کشیده ... چون هردو تا مدتهایی دست از پا خطا نکردن ! یهو همه زدن زیر خنده .. شاهرخ که قهقهه میزد .. انگار نه انگار که مجلس رسمیه .. بین تمام خنده هاش گفت خوب حالا دیگه فامیلیتمون بیشتر شد! پس دیگه از این رسمی بودن دست برداریمو یکم راحت بشینیم گپ بزنیم ! دکتر فیروزه نگاهی به شاهرخ کردو گفت عزیزم .. انشاءالله جلسه بعد .. این جلسه هنوز ادامه داره ... شاهرخ گفت عشقم ول کن دیگه .. حرفا رو که زدیم قرارارو که گذاشتیم ... حالا دیگه بذار دگمه های کتامونو باز کنیم راحت بشینیم ! یه موز خوردم هنوز تو گلوم گیر کرده ! بذار بره پایین .. یهو همه زدن زیر خنده .. حتی عمو آرمان که سعی میکرد پرستیژ خودشو حفظ کنه هم خندید .. عمو آرمان بعد از کلی خندیدن سینشو صاف کردو با این کار همه ساکت شدن ... عمو گفت من میدونم که جلسه اول خواستگاری جای این کارا نیست ولی امروز میخوام به مناسبت آشناییم با عروسم یه کادو بهش بدم .. یه یادگاری کوچیک از طرف من و همسرم .. بعد از لاله خانم یه جعبه طلا گرفتو از جاش بلند شد .. همه به احترام عمو سریع بلند شدیم ... عمو کمی به طرف روژیار رفت .. روژیار هم با صورتی سرخ نزدیک عمو اومد عمو جعبه رو باز کردو از توش یه زنجیر پلاک درآورد .. رفت نزدیکو گفت عروس قشنگم میخوام این زنجیر همیشه تو گردنت باشه که بدونی که منو لاله چقدر دوستت داریم .. بعدم به گردنش بستو پیشونیشو بوسید .. روژیار لبخندی زدو گفت ممنونم .. عمو آروم گفت میخوام از همین امروز منو بابایی صدا کنی .. میشه ؟ یا خواسته زیادیه ؟؟ روژیار یه نگاه به پدرش انداختو با لبخندش فهمید که باباش هم راضیه گفت بله بابایی .. باعث افتخارمه که دوتا پدر عالی داشته باشم .. همه دست زدنو بهش تبریک گفتن .. از جام بلند شدمو ظرف شیرینی رو برداشتم و اول به روژیار بعد عمو تعارف کردم و تبریک گفتم بعد به مهندس و خانومش و لاله و بقیه .. تا آخر از همه به آرشا رسیدم .. نگاهش کردمو گفتم مبارکت باشه .. آرشا از خجالت سرخ شده بود سرشو انداخت پایینو یه شیرینی برداشت و گفت ممنونم پسر عمو .. از محبت شماست که ... گفتم شیرینیتو بخور ... بعد برگشتم ظرفو سرجاش برگردوندمو سر جام کنار تارا نشستم ..خلاصه دو ساعتی که نشسته بودیم به خیر و خوشی گذشت ... بعدم با دستور عمو بلند شدیمو خداحافظی کردیم ... موقع رفتن شاهرخ تا ماشینا اومدو از عمو بابت شوخیاش عذرخواهی کرد .. عمو گفت خواهش میکنم ... من ممنونم که مجلسو از خشکی درآوردی ....عمو رفت سمت ماشین و سوار شد .. شاهرخ آروم گفت دقیق بگو چی شده آراز ؟ این پسره چی گفته به آرام ؟؟ گفتم بعد صحبت میکنیم ! شاهرخ گفت بگو من صبر ندارم الان این پسره رو میکشم ! نگاهش کردمو گفتم اگه بگم الان میری میکشیش ! شاهرخ بهم نگاه کرد .. تا ته حرفمو خوند .. فهمید که شاهو حرفایی زده که خیلی به مذاق من خوش نیومده .. سوار شدیمو برگشتیم سمت خونه ...
شاهرخ #
وقتی از پریسا شنیدم که مراسم خواستگاری روژیاره خیلی خوشحال شدم .. چند روزی تا این مجلس مونده ... شاهو هم از آمریکا برگشت ... وقتی اومد خونه نشوندمشو گفتم دارم اینو میگم برای تمام زمانیکه اینجایی ! نبینم به آرام زنگ بزنی ! اگر بشنوم که با آرام ارتباط داری حسابتو میرسم ! فکر نکن دکتر شدی ولت میکنم هر غلطی دلت میخواد بکنی !شاهو نگاهم کردو گفت چشم داداش ... ته نگاهش دیدم که یه گندی زده یا میخواد بزنه یا در شُرُف انجام دادنشه ولی فکر نمیکردم که مسئله خاصی باشه .. با خودم گفتم شاید سوغاتی آورده ... چند روز گذشت ..این مدت شاهو آرامو قرار نداشت .. نمیتونست یه جا بند بشه ... تا اینکه گفتم میریم خونه پریسا .. آراز میاد برای آرشا خواستگاری .. شاهو گفت میشه من نیام ؟ فهمیدم یه چیزی شده .. گفتم چی شده شاهو که میترسی جلوی آراز آفتابی بشی ؟ شاهو گفت هیچی داداش .. بخدا هیچی ! گفتم بسیار خوب ... بالاخره که معلوم میشه ! وقتی رفتیم خونه پریسا هنوز مهمونا نرسیده بودن .. بعد از مدتی اومدن .. همه باهم سلام احوال پرسی کردیم و نشستیم .. من درست کنار آراز نشستم .. جایی که دوست داشتم و به همه هم مسلط بودم ... آراز به طور غریزی یه رئیسه ... میدونه کجا بشینه که همه رو زیر نظر داشته باشه .. اول مجلس بودو همه باهم مشغول صحبت تا همدیگه رو بیشتر بشناسن .. آراز سرشو خم کرد سمت منو خیلی آروم و ریلکس گفت نگفته بودی که خواهر داری ! منم به همون ریلکس تقصیرو گردن مولایی انداختمو گفتم تقصیر مولاییه ! گفت نگی که شوهر خواهرتم ! فعلا نمیخوام مهندس چیزی بدونه ... البته مولایی گفت منو معرفی نکن ولی من همه رو باهم گردن مولایی انداختم ... آراز چیزی نگفتو با یه بسیار خوب سروته قضیه هم اومد .. البته میدونم که بعدا حتما یه جا گیرم میاره و خیلی خوب حالمو جا میاره ولی با خودم گفتم حالا تا اون موقع .. دوباره آراز نگاهم کردو گفت چه خبر از شاهو ؟؟ کی اومد ؟؟ یه آن خشک شدم ... گفتم چند روزه تو از کجا میدونی ؟ لبخندی زد .. گفتم نکنه زنگ زده بهت ؟ گفت نه .. فهمیدم به آرام زنگ زده .. موقع رفتن معلوم شد که از آمریکا زنگ زده بوده و خرابکاریشو کرده .. هرچی پرسیدم که چی گفته نگفت .. فقط اشاره کرد که اگر بگه همینجا به حساب شاهو میرسی ! فهمیدم حرفای خوبی نزده ! البته از نظر منو آراز ... خداحافظی کردمو آراز و خانوادش رفتن .. منم برگشتم تو خونه .. مستقیم از پله ها بالا رفتم . همه با تعجب نگاهم کردن .. در اتاق مازیارو باز کردمو رفتم داخل ... شاهو نشسته بودو دستاشو محکم بهم گرفته بود .. استرس داشت انگار ... حتما با خودش گفته که آراز اشاره ای به تلفنش به آرام میکنه ! با اخم به مازیار گفتم برو بیرون ! مازیار فهمید اوضاع خرابه و یه نگاهی به شاهو کردو آروم از کنارم رد شدو رفت بیرون ... درو بستم گفتم بلند شو باید بریم خونه ! شاهو آروم از جاش بلندشدو گفت اگه اجازه بدید امشب اینجا میمونم .. شاید با خودش گفته اینجا جلوی مولایی کاریش ندارم .. گفتم میریم خونه ... ولی همچنان سر جاش ایستاده بود .. سرمو تکون دادمو گفتم باشه ! اگر اینطور میخوای ! برگشتم درو قفل کردم .. شاهو با تعجب نگاهم کرد ... فکر نمیکرد جلوی مولایی بخوام عکس العملی نشون بدم .. کتمو در آوردم و کرواتمو شل کردمو دگمه بالایی پیرهنمو باز کردم ... گفتم بهت هشدار داده بودم با آرام تماس نگیری ! گفته بودم هنوز رسما خواستگاری نکردیم و تو اجازه نداری با این دختر در تماس باشی!! ولی انگار حرف تو گوشت نمیره ! از آمریکا زنگ زدی بهش .. یهو رنگ از روی شاهو پرید .. آستینامو باز کردمو زدم بالا .. در کمد مازیارو باز کردم از تو کمدش یکی از کمربندای پهنشو برداشتم .. از اونایی که باباش اجازه نمیده ببنده و گاهی یواشکی ازشون استفاده میکنه ... شاهو دوقدم عقب رفتو گفت داداش .. خواهش میکنم .. اینجا ... گفتم فقط میخوام بدونم چی به اون دختر گفتی که برادرش تحمل نکردو گفت حرفایی زده که بشنوی میکشیش ! شاهو گفت داداش بخدا .. رفتم جلو و گفتم تو فکر میکنی آراز اینقدر بی غیرته که بذاره تو هر غلطی میخوای بکنی ؟ هان ؟؟؟ فکر میکنی اگر الان رو پاهات راه میری از ترس یا بی عرضگیه آرازه ؟؟ یا از احترامیه که سعی میکنه به من بذاره ! فکر میکنی آریا شاهین یا پسرای دیگه تو اون خونه غیرت ندارن که تو راحت زنگ بزنیو هر چی دلت میخواد به خواهر کوچیکشون بگی ؟؟؟ اگر کاری نمیکنن برای اینه که آراز نمیذاره ! سرمو نزدیک صورتش کردمو گفتم اگر بخواد نیازی نیست خودش اقدامی کنه ! گروهی داره که به یه اشاره دستو پا شکسته میبرن میندازنت جلوی پاهاش ! خودشم که دیدی چه زوری داره ! هیچ کاری نکنه با یه کمربند میتونه راهی بیمارستانت کنه ! ... همه اینا بخاطر منو فیروزست که کاری نمیکنه ! اینم که بهم گفت برای اینه که جلوی تورو بگیرم که خودش مجبور نشه اقدامی انجام بده ! ولی مطمعن باش اگر پاتو یه سانت کج بذاری طوری میزنتت که از پوست دربیای ! ولی لازم نیست آراز کاری انجام بده ! خودم به حسابت میرسم ! بعدم قبل از هر عکس العملی از طرف شاهو شونشو گرفتمو برش گردوندم انداختمش روی تخت ... شاهو انگار تو یه عالم دیگه بود بی اختیار افتاد روی تخت .. کمربند مازیارو دور دستم پیچیدمو گفتم تکون نمیخوری ! بعدم اولین ضربه رو به پشتش زدم .. شاهو یه شلوار کتون با تیشرت تنش بود .. اولی رو که زدم از جاش پرید .. نذاشتم بلند بشه و دومی بعد سومی ... همینطور زدم .. بی اختیار ... چند جمله ای که آراز بهم گفت همینطور تو سرم میچرخید ... چند جمله ای که یه دنیا حرف پشتش بود .. من همینطور میزدم و شاهو التماس میکرد .. .. از التماسایی که شاهو میکرد جز زمزمه هیچی نمیشنیدم ... من همینطور میزدمو شاهو زیر دستم از درد به خودش میپیچید و باعث میشد کمربند به همه جای بدنش بخوره ... اونقدر زدم که به نفس نفس افتادم ... از عصبانیت ،ناراحتی و ضرباتی که به شاهو میزدم ... وقتی دست نگه داشتم شاهو زیر دستم خودشو مچاله کرده بودو دستاشو روی سرش گذاشته بود .. ایستادمو نگاهش کردم ... تازه صدای هق هقشو شنیدم و ضربات محکمی که به در میخورد .. با صدایی که از عصبانیت و ناراحتی گرفته بودو میلرزید گفتم هنوز تموم نشده ! برگردیم خونه به چهار میخ میکشمت ! کاری میکنم که عشقو عاشقی از سرت بپره ! برگشتم سمت در .. قفلشو باز کردمو رفتم بیرون .. فیروزه و پریسا پشت در بودن بعد کامیار و مازیار .. مولایی هم با فاصله ایستاده بود .. کمربند مازیارو بهش دادمو رفتم سمت پایین پله ها .. میشنیدم که پشت سرم پریسا و فیروزه هراسون بالای سر شاهو رفتن ... رفتم تو سالن نشستم .. به روژیار نگاه کردم .. ترسیده بود .. گفتم ببخشید نفسم که باعث ناراحتیت شدم ... روژیار بلند شدو یه لیوان شربت برام ریخت داد دستم ... گفت بخور دایی جون .. یکم آروم بشی ! درست میشه ... ناراحت نباش .. شربتو خوردمو یه نفس عمیق کشیدم .. همین موقع مولایی از بالای پله ها اومد پایین و کنار من نشست .. به پشتی مبل تکیه دادم .. مولایی گفت حالتو میفهمم .. میدونم بی علت این کارو با شاهو نمیکنی !! ولی فکر نمیکنی زیاده روی کردی ؟؟ جایی رو بدنش سالم نذاشتی ... نگاهش کردمو گفتم اگر تو جای من بودی و مازیار همچین کاری کرده بود چکار میکردی ؟؟؟ بعدم براش گفتم .. از اول ... شرایط آراز و همه اتفاقات .. مولایی نگاهم کردو گفت اینی که زدی کم بود ! پاشو برات ترکه بیارم ! بعدم خندید ... منم خندیدم .. گفت میدونم کارش خیلی غلط بوده و به نظرم بیشتر از اینا حقش بوده ولی یکم آروم باش !! اینی که من میبینم با کتک حل نمیشه .. شاهو عاشق شده و کاریشم نمیشه کرد .. گفتم این پسر اجازه نمیده .. تا میخوام کاری انجام بدم با خرابکاریاش کاری میکنه نتونم ! مولایی روی مبل لم دادو گفت میدونم مشکله .. خودم دوتاشو دارم !
شاهو #
از وقتی اومدم دلم میخواد به آرام زنگ بزنم ... با خودم کلنجار رفتم تا آخر بهش زنگ زدم .. جواب نداد ..یعنی قطع کرد .. دوباره گرفتم .. و دوباره ... وقتی جواب نداد ناامید شدم ... تااینکه شب پیغامش اومد .. نوشته بود داداشام فهمیدن و من مجبور شدم همه چیو بگم .. منو تنبیه کردن و گفتن به حساب تو هم میرسن .. من خیلی میترسم و خواهش میکنم زنگ نزن ! از خوندن این پیغام شوکه شدم .. بارها و بارها پیغامو خوندم انگار فهم این دوخط برام خیلی سخته ... تا صبح از ناراحتی نخوابیدم ... از فکر اینکه بخاطر یه خس و هیجان کاری کردم که آرام دچار دردسر بشه و اینکه آریا هم وارد جریان شده خیلی ناراحتم میکرد .. چون مهندس خودش آدم خودداریه .. وقتی چیزی رو میشنوه اول خوب فکر میکنه بعد توضیحات طرف رو میشنوه و بعد اقدام میکنه .. شاید اونقدر که خاطی خطا کرده تنبیه نکنه مخصوصا که شخص خاطی خواهر کوچیکش باشه ولی آریا اینطور نیست ... بااینکه خیلی مهربونه و نسبت به آرام رئوفه ولی پای یه سری از مسائل وسط بیاد خودشو کنترل نمیکنه و حسابی شدت عمل به خرج میده ... برای آرام خیلی ناراحت بودم حتی برای خودم اینقدر ناراحت نشدم با اینکه حالا پای مهندس اومد وسط و ممکنه حسابمو به واقع برسه یا اینکه به شاهرخ اطلاع بده .... اگر شاهرخ بفهمه خیلی بد میشه چون بار قبل باهام اتمام حجت کرد .. بهم گفت تو داری دکتر میشی پس باید بفهمی که چکار میکنی ! اگر دوباره مثل نوجوونا رفتار کنی کاری باهات میکنم که تا مدتها فکر دخترو ازدواجو از سرت به در کنی ! وقتی رسیدم شاهرخ دوباره حرفاشو تکرار کردو اخطار داد که نزدیک آرام نشم ... حالا با این وضعیت دیگه نمیدونم چکار کنم .. صبح روز بعد از مامان فیروزه شنیدم که مهندس با خانوادش برای آرشا میرن خواستگاری .. اونم خونه مهندس مولایی ! برای روژیار ..تعجب کردم ... ولی از طرفی خوشحال بودم که یه وصلت دیگه با خانواده مهندس انجام بشه شاید من بیشتر بتونم آرامو ببینم ... روز خواستگاری مامان فیروزه گفت که توهم تو جلسه خواستگاری باش ! به هر حال تو هم دائی عروسی و باید باشی ... ولی من قبل از اینکه شاهرخ جواب بده و تو عمل انجام شده قرار بگیرم گفتم من نباشم بهتره ... حوصله اینطور مراسما رو ندارم ... شاهرخ با تعجب نگاهم کرد ولی با حرف من موافقت کردو تصمیم بر این شد که من تو اتاق مازیار باشم تا مجلس تموم بشه .. وقتی خونه پریسا رسیدیم بدون اینکه نیاز به جواب دادن باشه بعد از سلام و احوال پرسی اتاق مازیار رفتم .. مازیار مشغول درساش بود .. ولی انگار یه جای دیگه سیر میکرد ... احساس میکردم که یه اتفاقی افتاده ولی نمیتونه به کسی بگه .. وقتی از سروصدا فهمیدیم که مهمونا اومدن روی تخت مازیار دراز کشیدم ... مازیار کلافه کتاباشو ورق میزد .. انگار دنبال چیزی بود که نمیتونست پیداش کنه ... بدون اینکه نگاهش کنم گفتم چی شده مازیار ؟ گفت یه مسئله رو دارم حل میکنم نمیتونم راهشو تو کتاب پیدا کنم .. گفتم خوب از اینترنت سرچ کن ! گفت استاد میفهمه که راه حلشو از اینترنت پیدا کردم .. گفته این مسئله به چند روش حل میشه پیداش کنید ! با خودم گفتم این استادم چه گیره ! گفتم واقعا مشکلت اینه ؟ یا مشکلی داری که نمیتونی بگی ! مازیار برگشت سمتم و نگاهم کرد .. انگار دنبال کسی میگشت که کمکش کنه ..گفت دائی ... هر وقت منو دائی صدا میکرد یه چیزی میخواست یا یه دردسر بزرگ درست کرده بود .. نیم خیز شدم و نگاهش کردم ..گفتم باز چه گندی زدی ؟ گفت گند ؟؟؟ سرشو انداخت پایین .. گفت این مشکل من از گند بالاتره ... گفتم چی شده ؟ گفت دوست دخترم پاشو تو یه کفش کرده که براش سوالای امتحانی رو پیدا کنم .. نگاهش کردمو گفتم این که کاری نداره ... کافیه بری تو مخ استاد ببینی به چی فکر میکنه و رو چه مسائلی فوکوس کرده ! مازیار یه کم نگاهم کردو گفت مسخرم نکن دائی ! گفتم زهر مار دائی ! این خواسته این جوابم داره ! مازیار گفت استاد سوالارو طرح کرده تو کیفشه ... گفتم چه خوب ! برگشتم نگاهش کردم .. این چیزی که مازیار میگفت چیزی نبود که مازیار بهش فکر کنه ... چیزی بود که انجامش داده ! گفتم نکنه برگه رو از کیف استاد کش رفتی ؟؟؟ نگاهم کردو گفت از کجا فهمیدی ؟؟؟ گفتم چی ؟؟؟ چطوری این کارو کردی ؟ گفت چند روز پیش استاد کیفشو سر کلاس گذاشته بود ... منو دوتا از بچه ها سر کلاس بودیم یواشکی کیفشو باز کردیمو از رو سوالا عکس گرفتیم .... گفتم حالا مشکلت چیه ؟؟؟ گفت استاد .... فهمیده ... از جام بلند شدم مستقیم به مازیار نگاه کردم گفتم چی ؟؟؟ میدونی چه غلطی کردی ؟؟ اگر استادتون بندازدت ؟؟؟ اگر با دانشگاه مشکل پیدا کنی ؟؟؟ میدونی باباتو کامیار چکارت میکنن ؟؟؟ مازیار با چشمای گریون نگاهم کردو گفت بابا نه .... کامیار بفهمه کار به بابا نمیکشه ! منو میکشه ! میدونم دستو پامو میشکنه ! میفهمه دزدی کردم ... ازطرفی میدونی که نظرش درمورد رابطه با دخترا تو دانشگاه چیه ! میدونم بفهمه رنگ فردا رو نمیبینم ! .. سرشو انداخت پایین ... گفتم حالا برگه رو به دختره دادی ؟ گفت نه .. همون روز استاد خواستمون اتاقش و گفت فهمیده کیفش دست خورده و میدونه زمانیکه میرفته بیرون کیا تو کلاس بودن ! گفت که سوالارو تغییر میده و پوست ما سه نفرم میکنه ... بعدم از اتاقش بیرونمون کرد .. حالا چکار کنم ؟؟؟ گفتم هیچی ! اول آخرش کامیار میفهمه .. بهتره خودت بهش بگی ! هر بلایی هم سرت بیاره بازم میتونه یه کاری بکنه ! مازیار سرشو انداخت پایین .. با خودم گفتم حالا اینو کجای دلم بذارم ؟؟؟ مشکل خودم کم بود اینم مشکل مازیار ! یهو یاد شاهرخ افتادم .. اگر مهندس بهش بگه !!!! اگر بگه که دیگه حق دیدن آرامو ندارم .... اگر مهندس بخواد خودش به حسابم برسه ... اگر ...اگر .. اگر ... وای اونقدر اگرها اومد تو ذهنم که داشتم دیوونه میشدم .. همینطور روی تخت دراز کشیدم ... تا اینکه همهمه شدو متوجه شدم که مهمونا دارن میرن .. از اتاق مازیار به خیابون دید داشت .. آروم پشت پنجره ایستادم وبه مهمونا نگاه کردم .. لحظه آخر شاهرخ با مهندس صحبت میکردن .. انگار مهندس داشت از من میگفت ... شاهرخ خداحافظی کردو اونا رفتن و شاهرخم مثل گلوله آتیش اومد داخل ... فهمیدم داره میاد سراغ من ... برگشتم کنار تخت مازیارو نشستم که یهو در با شدت باز شدو شاهرخ اومدداخل .. مازیار از جاش بلند شدو سلام کرد .. شاهرخ خیلی سرد گفت مازیار بیرون باش ! مازیار که دید اوضاع خرابه خیلی آروم از کنار شاهرخ رد شدو رفت بیرون .. شاهرخ درو پشت سرش بست .. احساس کردم الانه که منو تیکه تیکه کنه .. آروم گفت راه بیوفت میریم خونه ... من که از ترس زبونم بند رفته بود آروم گفتم میخوام شب اینجا بمونم ... شاهرخ گفت نمیخوام اینجا باهات کاری داشته باشم ولی دید که من از جام تکون نمیخورم برگشت درو قفل کرد .. این بار دیگه قلبم ایستاد ... وای خدا ! یعنی میخواد چکار کنه ؟؟؟ برگشت سمت من و همینطور که کتشو درمیاوردو کرواتشو شل میکرد شروع کرد به سرزنش من ... بعد رفت سمت کمد مازیار ... مازیار یه سری شلوار و کمربند داشت که اگر باباش میدیدشون میکشتش ! کار از زدن هم میگذشت .. بعضی وقتا مازیار تو دورهمیا و مهمونیا با دوستاش میپوشید ... شاهرخ یکی از کمربندای پهنشو برداشتو اومد سمت من .. اونقدر از حرفای شاهرخ در مورد مهندس گیج بودم که اصلا عکس العملی از خودم نداشتم .. شاهرخ شونمو گرفتو برمگردوند پرتم کرد روی تخت .. همین که افتادم قبل از هر عکس العملی شروع کرد به زدن ...تازه به خودم اومدم .. تا تکون بخورم یا التماس کنم بس کنه چند تایی خورده بودم ... هرچی میخواستم بلند بشم شاهرخ با ضربات اون کمربند پهن کاری میکرد خودمو جمع کنم .. منم هی تکون میخوردم بلکه از زیر ضربات خلاص بشم ولی بیشتر کمربند با همه جای بدنم برخورد میکرد .. هر چی التماس کردم فایده ای نداشت .. شاهرخ یه اخلاقی داره وقتی عصبانی میشه دیگه نمیشنوه کی چی میگه ... تا حساب طرفو نرسه دست برنمیداره .. اونقدر زدو زد که دیگه نای التماس نداشتم .. فقط خودمو جمع کردم ... این میون صدای هق هق من با هن هن کردن شاهرخ و ضربات کمربند قاطی شده بود تا اینکه از پشت در صدا اومد ... فکرمیکنم مامان فیروزه با پریسا بودن که به در میزدن ... میشنیدم که داد میزدن که شاهرخ دست برداره و کارشو تموم کنه ولی شاهرخ اصلا نمیشنید ... نمیدونم چی شد که یهو ایستاد .. نگاهم کردو گفت این تازه اولشه ! برگردیم خونه به چهار میخ میکشمت ! بهت میفهمونم ! بعدم رفت سمت درو بازش کردو رفت بیرون ... همین که رفت پریسا و مامان فیروزه اومدن داخل .. مامان کنارم نشست و سعی کرد بغلم کنه .. پریسا هم همینطور ... گفتم ولم کنید لطفا .. خودمو بیشتر جمع کردمو سرمو بین دستام گرفتم .. صدای مولایی اومد .. از اون بیشتر از همه خجالت کشیدم .. با این قدو قواره و سنو سال از برادرم کتک خورده بودمو نمیتونستم بلند بشم .. مولایی بالا سرم ایستادو گفت چکار کردی که شاهرخ دیوونه شد ؟؟؟ حتما کاری کردی که این کارو باهات کرد !.. سرمو بلند کردم نگاهش کردم گفتم ببخشید .. دوباره سرمو روی تخت گذاشتم ... پریسا و مامان فیروزه برای دلداری کنارم نشستن و مولایی رفت .. یه لحظه کنار در نگاهم به کامیار افتاد که با ناراحتی نگاهم میکرد ... آروم گفتم لطفا برید .. میخوام تنها باشم .. مامان فیروزه آروم روی موهامو نوازش کردو گفت چی شده شاهو ؟؟؟ چی شده که شاهرخ از کوره در رفت ؟ گفتم آرام .. یکم مکث کردو گفت باز چکار کردی ؟ گفتم میشه بعدا بگم مامان ؟ مامان فیروزه خم شدو آروم صورتمو بوسید.. بعدم بدون حرفی رفت بیرون پریسا هم پشت سرش ... وقتی رفتن کامیار اومد داخلو درو بست .. کنار من نشست .. گفت چی شده شاهو ؟ برام تعریف کن ببینم چکار میتونم برات بکنم ؟.... با درد از جام بلند شدمو نشستم و تکیمو به دیوار دادم .. سرمو انداختم پایین ... کامیار چند سالی ازم بزرگتره و تقریبا سنش نزدیک به سن مهندس آرازه ... با هم بیشتر دوستو برادریم تا فامیل .. همیشه هوامو داشته .. مخصوصا زمانیکه ایران هستم .. از وقتی پریسا با مهندس ازدواج کرد کامیار باهام مهربون بود ...ولی ازش خجالت کشیدم .. نمیتونستم تو صورتش تگاه کنم .. کامیار تقریبا از جیکو پوک زندگیم خبر داشت ... یه موقع هایی که ایران میومدیم خرابکاری میکردم ولی کامیار برام درست میکرد و نمیذاشت شاهرخ بفهمه .. سرمو انداختم پایین .. گفتم از بیرون در صدای التماسامو میشنیدی ؟؟؟ گفت مگه چیه ؟ آدم وقتی از بزرگترش کتک میخوره التماسم میکنه ... منم کتک زیاد خوردم .. التماسم کردم .. گریه هم کردم .. این که خجالت نداره ! بگو ببینم چی شده ؟ کامیار اخلاقش شبیه به اخلاق مهندسه .. باباش البته خیلی سخت گیر تره .. ولی ته اخلاقشونو که نگاه کنی مثل همن .. جریان آرامو براش گفتم .. گفت شاهو .. تو یه اخلاق بدی داری ! یه موقع هایی خیلی عجولی ! یکم صبر میکردی یه کاری میکردیم .. گفتم میدونم ... آمریکا بودم خیلی دلم تنگ شده بود .. نتونستم جلوی خودمو بگیرم ... گفت بلند شو بریم اتاق من .. اینجا با مازیار نمیشه ... پاشو ! با درد بلند شدم .. رفتیم سمت درو از اتاق رفتیم بیرون .. مازیار پشت در ایستاده بود .. کامیار یه نگاه بهش کردو گفت تو چته مازیار ؟ چرا ناراحتی ... مازیار یهو دستو پاشو گم کردو گفت چیزیم نیست داداش ... کامیار یکم نگاهش کردو سرشو تکون داد بعدم رفت سمت اتاقش .. یه نگاه به مازیار کردمو آروم گفتم تو هم که خوتو لو دادی ! کامیار شک کرد ! مازیار سریع رفت داخل اتاقش ... منم دنبال کامیار رفتم .. وقتی داخل اتاق شدم روی تختش نشستم .. با اینکه بیشتر ضربات کمربند روی پشتم خورده بود و درد میکرد ولی نشستم .. کامیار نگاهم کردو گفت دراز بکش ... اینطوری دردت بیشتر میشه ! دیدم راست میگه روی شکمم دراز کشیدم .. کامیار یکم توهم بود .. انگار فکرش مشغوله .. فهمیدم فکرش مشغول مازیار شده ... با خودم گفتم اول آخر میفهمه و اونوقت به حساب مازیار میرسه ..بهتره خودم بشه بگم و بخوام کمکش کنه ...ولی نمیدونم عکس العملش چی میتونه باشه ... البته میدونم که به حساب مازیار میرسه ولی شاید از من بشنوه بهتر باشه ....
مازیار #
این ترم خیلی به سختی میگذره .. نمیدونم چرا درسا روهم انبار میشه و نمیتونم به همشون برسم .. یه دختره تازه بین بچه ها پیداش شده که تاحالا ندیدمش .. انگار مهمان شده دانشگاه ما .. بین بچه ها خیلی چشمو ابرو برام میاد .. انگار از من خوشش اومده .. منم که بدم نمیاد با یه دختر خوشگل دوست بشم .. تا حالا با کسی دوست صمیمی نبودم .. همشون در حد دوستی ساده و دانشجویی بوده .. نه اینکه نخوام .. از ترس بابا و کامیار .. مخصوصا کامیار که اگر بفهمه بجای درس دوروبر دخترا میپلکم پوستمو میکنه ... خلاصه با دختره چند باری صحبت کردم .. دختره اولاش خیلی تحویلم میگرفت .. هی سعی میکرد خودشو بهم بچسبونه .. دوسه باری هم خواست که به خونش برم که با چند تا از دوستاش گرفته بود ... ولی من جرات همچین کارایی ندارم برای همین دور این کارا رو خیط کشیدم ... همینطور دوستی ما ادامه پیدا کرد تا اینکه استاد گفت امتحانی میخواد بگیره که نمرش رو برای پایان ترم میذاره و اگر کسی نمره نیاره آخر ترم میندازتش .. همین شد که بهونه گیریای دختره که اسمش ماهی بود شروع شد .. مدام بهونه میگرفت تا آخر گفت که باید این سوالا رو برام بیاری ! من که اول فکر میکردم شوخی میکنه برای خنده میگفتم با گروهم شب میریم خونه استادو سوالا رو میدزدیم تا آخر فهمیدم که واقعا ازم میخواد که سوالا رو بردارم .. دوستام بهم میگفتن این دختر برات دام پهن کرده .. این همه رفتو آمد و تو دانشگاه خودشو بهت میچسبونه برای همینه ! خلاصه اونقدر تو مخم رفت تا اینکه تصمیم گرفتم انجامش بدم .. اولش برام شوخی بود ولی کم کم برام جدی شد ... با خودم فکر کردم اگر این کارو انجام بدم چی میشه ... همین شد که بابا و کامیارو دانشگاهو فراموش کردمو خواستم که این کارو انجام بدم .. از شانس من یه روز که تو کلاس نشسته بودیم استاد گفت که این ساعت و ساعت بعدی کلاس رو همینجا تشکیل میده .. هرکی میتونه بمونه از اونجایی که درس سختی بود همه قبول کردن حتی اونایی که درس دیگه ای ساعت بعد داشتن ... یه تراک یه ربعه استاد درنظر گرفت و خودش از کلاس خارج شد ... اما کیفشو گذاشت .... منم فرصتو غنیمت شمردم .. به دوستام گفتم شما بپایید تا من سوالا رو بردارم .. سریع کیف استادو باز کردم و سوالا رو پیدا کردم عکس گرفتم و سرجاش گذاشتم ..از هولم یادم نموند که چه جوری و کجا بود و همینطوری داخل کیف استاد گذاشتم .. وقتی استاد برگشت به کیفش نگاهی انداخت .. بعدم کلاسو ادامه داد .. تا اینکه کلاس تموم شد .. ظهر ناهارو خوردیم تا برای بعدازظهر که درس دیگه ای داشتیم آماده بشیم که یکی از بچه ها اومد سراغمون .. گفت استاد مارو خواسته اتاقش .. ما سه تا با ترسو لرز رفتیم اتاق استاد .. استاد خیلی ریلکس گفت که فهمیده کار ما بوده و ما سوالا رو برداشتیم .. با این کارمون باعث شدیم که ترم دیگه این درسو برداریم و کار مارو به رئیس دانشگاه گزارش میده و عواقب کاربه عهده خودمونه .. منم که نمیتونستم قبول کنم دوستام گرفتار کار من بشن گفتم کار خودم بوده و اون دوتا بی تقصیرن .. استاد به اون دوتا اشاره کرد برن بیرون .. بعد به من گفت از کلاس بیرونت نمیکنم چون نمیخوام کسی بفهمه دانشجوهام جرات کردن دست به کیفم بزنن ولی این ترم منو میندازه ... اگر هم نمره بیست بگیرم ولی بازم فرقی نمیکنه .. گفت این تنبیهی که برات درنظر گرفتم خیلی کمه ولی نمیخوام خبر به گوش رئیس دانشگاه برسه و باعث اخراج من بشه ... گفت تو این مدت سر کلاس برام تنبیهایی درنظر میگیره که باید انجامشون بدم ... خلاصه از اونجا کارای من شروع شد .. استاد سر کلاس گاهی باهام بدرفتاری میکرد یا جلوی بچه کوچیکم میکرد و من جرات اعتراض نداشتم .. چون نمیخواستم این خبر به گوش خانوادم مخصوصا کامیار برسه ... تا اینکه کاراش سخت گیرانه تر شد .. گاهی وادارم میکرد کیفشو براش ببرم یا اینکه از سر کلاس میفرستادم بیرون دانشگاه تا براش قهوه بگیرم .. کار بجایی رسید که احساس کردم میخواد کتکم بزنه .. میدونم از دستم عصبانی بود چون تنها دانشجویی بودم که جرات کردم دست به کیفش بزنم و میدونستم ته این کارا اینه که بندازتم ... نمیدونم چرا گاهی با عصبانیت به من و ماهی نگاه میکرد .. انگار از ماهی هم شاکی بود .. دیگه نمیدونستم چکار کنم .. کسی نمیدونست من چکار کردم حتی ماهی ... ولی ماهی دیگه ازم نخواست که سوالارو براش بردارم .. تا اینکه روز خواستگاری روژیار رسید .. وقتی شاهو پرسید چم شده دیگه نتونستم تو خودم نگه دارم و بهش گفتم .. شاهو خیلی سرزنشم کردو گفت خودش وسط یه ماجرایی گرفتاره و نمیتونه کاری بکنه و بهتره به کامیار بگم .. ولی من نمیتونم ..اگر بهش بگم منو میکشه ... میدونم حداقلش اینه که دستو پامو میشکنه ... تا اینکه مهمونا رفتن و دایی شاهرخ مثل طوفان کاترینا رسید .. چهرش طوری بود که درد خودمو فراموش کردم دایی گفت از اتاق برم بیرون .. منم سریع فلنگو بستم ... دائی پشت سرم درو بست ... بعدم مدتی هم قفل کردو بعد فقط صدای کمربند بود که میومد بعدم التماسای شاهو و گریش ... نمیتونستم تصور کنم که دائی با این سن اینطور کتک میخوره و گریه میکنه ! باورم نمیشد .. شنیده بودم که دایی شاهرخ گاهی گوش شاهو رو میکشه ولی نمیدونستم اینطور کتکش میزنه ... از ترس رفتم سمت راه پله ها و مامانو زن دایی فیروزه رو صدا کردم .. اونا هم به سرعت از پله ها بالا اومدنو پشت در شروع کردن به در زدن .. بعد کامیار و بابا اومدن .. بابا کمی با فاصله از در ایستاد .. هرچی مامان اینا در میزدن دائی جواب نمیداد تا اینکه در باز شدو دائی پریشون از در اومد بیرون .. از کنار همه رد شدو کمربندو داد دست من و رفت .. یه آن نگاهم به بابا افتاد که به کمربند تو دستم نگاه میکرد .. بابا داشتن اینجور کمربندا و البته شلوار همراهشونو غدقن کرده بود .. فقط بهم نگاه کردو سمت اتاقم رفت .. منم دنبالش .. کنار در ایستادم ولی طاقت نیاوردمو برگشتم بیرون .. کنار راه پله ها ایستادم .. به حال زار خودم فکر کردم که حالا بابا هم بهش اضافه شد ...تا اینکه بابا از اتاق اومد بیرون .. درست روبه روی من ایستادو کمربندو ازدستم گرفت .. یکم بالا پایین کردو گفت بهت گفته بودم از اینجور کمربندا نبندی ! سرمو انداختم پایین ... گفتم من .. گفت نمیخوام کلمه ای بشنوم ! شلواراتو همراه با کمربندایی که داری میاری میذاری تو اتاقم روی میز ... شب فردا نشه .. چون اونوقت به ازای هر شلوارو کمربند ده ضربه کمربند میخوری ! فهمیدی ؟؟؟ گفتم بله بابا .. ببخشید .. بابا خیلی کم پیش میاد از تنبیه بدنی استفاده کنه .. معمولا محروم میکنه یا گوشی یا چیزی که برامون با ارزشه رو میگیره .. ولی وقتی تهدید به تنبیه بدنی میکنه یعنی خیلی عصبانیه ! اگر یه کوچولو از دستورش سرپیچی کنی طوری به حسابت میرسه که تا آخر عمرت فراموش نکنی ... من تا به حال دو دفعه از اون کتکا ازش خوردم و میدونم که نباید اصلا تهدیدشو سرسری بگیرم ... بعد از اینکه بابا رفت مامان و زندائی فیروزه هم رفتن پایین .. منم رفتم سمت اتاقم ولی کامیار درو بست .. نمیدونم یک ربع شاید بیست دقیقه طول کشید تا با شاهو از اتاق اومدن بیرون .. کامیار کنارم ایستادو نگاهم کرد .. گفت چته ؟ چی شده ؟ گفتم هیچی داداش ... سرشو تکون دادو رفت .. شاهو گفت خودتو لو دادیو رفت .. من موندمو من .. رفتم داخل اتاقم ... سریع شلوارا و کمربندامو برداشتمو رفتم سمت اتاق بابا و مامان ... گذاشتم روی میز .. با خودم گفتم کاش با یه گرفتن سوئیچم موضوع تموم بشه .. بعدم برگشتم اتاقم ... نمیتونستم سر درسم بشینم .. فکرم آشفته بود .. دراز کشیدم .. خوابم برد ... بعد از مدتی یهو در اتاقم به ضرب باز شدو کامیارو بالای سرم دیدم ..از عصبانیت قرمز شده بود .. یاد دائی شاهرخ افتادم .. بهم نگاه کردو گفت بیا اتاقم ! زود ! بعدم رفت .. با ترس ازجام بلند شدم . .. نمیدونستم چی شده ... گیجو مبهوت رفتم اتاق کامیار ... تا وارد شدم کامیار بهم گفت درو ببند .. شاهو روی تخت نشسته بود .. کامیار دستاشو تو جیب شلوارش کردو آروم بهم نزدیک شدو گفت از اول تعریف کن ببینم ! ... نگاهش کردم .. فهمیدم که خبر داره ... یهو دستشو از جیب شلوارش درآوردو انگشت اشارشو به حالت تهدید جلوی صورتم گرفتو گفت اگر یه کلمه از کل ماجرا جا بندازی کاری میکنم که راه خونه رو گم کنی ! حالا از اوله اول تعریف کن ! ... منم از ماهی شروع کردم به گفتن ... میدونستم اگر بعدا بفهمه منو میکشه.. برای همین گفتم مرگ یکی شیون یکی ! همه رو گفتم ... کامیار با فاصله ازم ایستاده بود .. میدونستم برای اینکه که نترسم و همه چیو بگمه ... منم سرمو انداختم پایینو تعریف کردم ... وقتی حرفم تموم شد کامیار یکم نگاهم کرد .. گفت باور نمیکنم همچین کارایی کرده باشی !شروع کرد به سرزنش کردنم .. گفت یعنی اینقدر بی شعورو احمق شدی که یه همچین کاری کردی ؟ نفهمیدی دختره داره ازت سوءاستفاده میکنه ؟ فکر نکردی از دانشگاه بیرونت میکنن اونم با آبروریزی ؟؟؟ فکر بابا رو نکردی ؟ آبروی خانوادتو ؟؟؟ گفت و گفت .. منم سرم پایینو پایین تر رفت ... بعدم ساکت شد .. یکم به شاهو نگاه کردو گفت شانس آوردی شاهو وساطتتو کرده .. برای همین زیاد بهت سخت نمیگیرم .. ولی نمیتونم از کارت بگذرم .. یا خودم تنبیهت میکنم یا به بابا میگم ! سرمو بلند کردمو التماس که توروخدا به بابا نگو داداش .. میدونستم بخاطر شلوارا عصبانیه و اگر این موضوعو میشنید دیگه باید از دنیا خداحافظی میکردم .. کامیار گفت برو تو اتاقت تا بیام ! میدونم میخواد کتکم بزنه .. به هیچ عنوان هم بخششی در کارنیست .. سرمو انداختم پایینو برگشتم اتاقم .. روی تخت نشستم .. تا اینکه کامیار اومد تو .یه آن احساس کردم نفسم بند اومده .. به زور از جام بلند شدم .. سرمو پایین انداختم . خود کامیار میدونه چقدر ازش میترسم و حساب میبرم .. کامیار اومد و روبه روم ایستاد .. خیره نگاهم کردو گفت میخواستم حسابتو برسم ... ولی فعلا دست نگه داشتم .. این مسئله الان با تنبیه شدن تو حل نمیشه .. اول باید مشکل دانشگاهو حل کنم .. بعد از اینکه مسئله تو دانشگاه حل شد اونوقت من میدونمو تو ! برو دعا کن که این افتضاح درست بشه ! همینطور که سرم پایین بود گفتم بله داداش ... کامیار نگاهم کردو از اتاق رفتم بیرون .. تازه یه نفس عمیق کشیدم .. انگار تمام این مدت نفسمو نگه داشته بودم .. همینطور مثل یه سنگ روی تخت افتادم ... با خودم گفتم کاش کامیار بتونه این مشکلو حل کنه .. اگر حل کنه دیگه بقیش مهم نیست .. من پای خریتی که کردم وایمیستم .. اگر بابا هم بفهمه هر رفتاری باهام بکنه جیکم درنمیاد ... فقط این مشکل حل بشه ...
کامیار #
وقتی شاهو جریان مازیار و گفت حالم بد شد .. از کار احمقانه ای که این پسر کرده .. تو این اوضاع همین کار مازیار کم بود ... نمیدونستم چکار کنم .. شاهو خواهش کرد که بهش سخت نگیرم .. گفتم نمیتونم از کارش بگذرم .. شاهو گفت نگذر .. خودش میدونه چکار کرده و وقتی تو بفهمی چه بلایی سرش میاری .. برای همین خیلی ترسیده و نمیدونه چکار کنه ... یکم به شاهو نگاه کردمو گفتم باشه ... بخاطر تو سخت نمیگیرم .. بعد از اتاق اومدم بیرون .. در اتاق مازیار و به شدت باز کردم و داخل شدم .. مازیار خواب بود .. یهو از جاش پرید .. اول دلم سوخت .. ولی به روی خودم نیاوردم وگفتم بیا اتاقم .. انگار فهمید که من متوجه همه چی شدم .. پشت سرم اومد و درو بست .. جلوی در ایستاد .. گفتم همه چیو تعریف کن ! اول سرشو انداخت پایین .. گفتم اگر کوچکترین چیزی رو جا بندازی وقتی بفهمم کاری میکنم راه خونه رو گم کنی .. مازیار شروع کرد به تعریف .. همه جریانو تعریف کرد .. هرچقدر تعریف میکرد خون من بیشتر به جوش میومد ... وقتی حرفش تموم شد شروع کردم به سرزنش کردنش ..از اینکه اگر جریان به رئیس دانشگاه درز پیدا کنه یا بابا درجریان قرار بگیره ... ازهمه مهمتر آینده تحصیلیش که بالطبع آینده شغلیشو تحت تاثیر قرار میده .. گفتم و گفتم .. نمیدونم با ترسی که ازم داشت و میلرزید چیزی از حرفام فهمید یا نه ولی حسابی سرزنشش کردم ... بعدم گفتم برگرده تو اتاقش ! وقتی مازیار رفت کمی ایستادم ....به شاهو نگاه کردم .. شاهو گفت کامیار لطفا بهش سخت نگیر فعلا ... اول اجازه بده این مشکل تو دانشگاه حل بشه .. گفتم باشه و رفتم سمت اتاق مازیار .. رفتم داخل .. مازیار از ترسش سریع از جاش بلند شد .. انگار خودشو برای یه کتک حسابی آماده کرده بود .. رفتم جلو روبه روش ایستادم .. نگاهم کرد .. ترس همراه با خواهش ..یه درموندگی از چشماش معلوم بود .. دلم برای یه دونه داداشم سوخت ... مازیار و روژیار بااینکه از یه مادر نیستیم ولی خیلی برام عزیزن .. نمیتونم ناراحتیشونو تحمل کنم ... بااینکه اگر خطایی بکنن مخصوصا مازیار رحم نمیکنم و میدونن به خدمتشون میرسم ولی اگر خار تو پاشون بره من میمیرم ... البته این ترس از من باعث شده کمتر شیطنت کنن .. گرچه از بابا هم خیلی میترسن و حساب میبرن ولی چون میدونن که من خیلی زودتر از بابا سر از کارشون درمیارم برای همین رو کاراشون خیلی دقت میکنن .. اخم کردمو گفتم میخواستم حسابی به خدمتت برسم ولی اول باید این مشکلو حل کنم .. فعلا تو اتاقت میمونی ! تا ببینم بعد چی میشه ! بهتره بشینی سر درسای دانشگاهت ... نمیخوام نمره های آخر ترمت کم بشه .. حواسم به درس خوندنت هست ... دقیقا رو سرتم مازیار ! خودت میدونی که ممکنه باهات چکار کنم ! پس بهتره حواست حداقل به درس خوندنت باشه ! بعد برگشتم تو اتاق خودم .. شاهو دراز کشیده بود .. با خودم گفتم بذار بخوابه .. از اتاق اومدم بیرون .. کمربندمو بستم و رفتم طبقه پایین .. دائی شاهرخ کنار فیروزه نشسته بود .. مامانم چایی آورده بود ..بابا هم طرف دیگه نشسته بود اما روژیار نبود .. فکر کنم برگشته بود اتاقش .. دائی نگاهم کردو گفت این پسره کجاست ؟؟ گفتم تو اتاق من .. گفت برو بهش بگو میریم خونه ! هنوز حسابم باهاش تصویه نشده ! بابا نگاهش کردو گفت شاهرخ بسشه دیگه ! دیگه میخوای چکار کنی ؟؟ میخوای بکشیش ؟ دائی شاهرخ نگاهش کردو گفت آره .. لازم باشه میکشمش ! پسره احمق نمیدونه پا رو دم کی گذاشته ! آراز یه جنتلمن واقعیه ! واقعا نظیر نداره ... ولی اگر به ناموسش نزدیک بشی مثل یه شیر درنده پارت میکنه ! هم زورشو داره هم قدرتشو هم موقعیتشو ! این پسره نمیفهمه که باید درست رفتار کنه ! فکر میکنه اینجا آمریکاست .. یه بار ازش کتک خورده ولی نمیدونه که چقدر میتونه بی رحم باشه ! آبروی منو برده ... نمیتونم تو چشمای آراز نگاه کنم .. گفتم عاشق شده .. دائی شاهرخ نگاهم کردو گفت غلط کرده عاشق شده! عاشقی هم راهو رسم خودشو داره ! ولی این پسره نمیفهمه ! ولی این بار خودم حالیش میکنم ... قبل از اینکه آراز جنازشو بندازه ! بابام نگاهش کردو گفت البته حق داره ! نمیشه بهش ایرادی گرفت.. دائی شاهرخ گفت دردمنم همینه ! آراز هرکاری بکنه حق داره ! فقط کافیه اشاره کنه سر شاهو رو براش میبرن ! بابا گفت میدونم .. شایعاتی در مورد قدرتش و گروهی که زیر دستش کار میکنن هست .. میدونم میتونه .. آراز مردیه که هر کسی بهش وصل باشه میتونه زیر سایش با آسایش و امنیت زندگی کنه ! فیروزه گفت پاشو عزیزم بریم خونه ... بذار امشب شاهو پیش کامیار بمونه .. دایی به فیروزه نگاه کردو گفت باشه .. بعدم بلند شد .. با بابا دست دادو گفت ببخشید مهندس اذیت شدی .. بابا نگاهش کردو گفت عیبی نداره خودتو ناراحت نکن ! بعدم خداحافظی کردنو رفتن .. .. من هم روی مبل نشستم .. با خودم گفتم بذار تاموقع شام شاهو راحت استراحت کنه ..در اعماق وجودم احساس ناراحتی ونگرانی زیادی برای مازیار داشتم... این اتفاق ممکنه به نابودی تحصیل و آینده تحصیلیش ختم بشه .. نمیدونم چکار باید بکنم .. باید کمی صبر کنم تا حالم بهتر بشه و اعصابم برگرده سر جاش .. باید خودم پیش استادش برم و باهاش صحبت کنم ...
آراز #
وقتی راه افتادیم از آینه یه نگاه به آرشا انداختم ... سرش پایین بود ولی لبخندی که رو لباش بود نشون میداد که چقدر خوشحاله ... بااینکه پیرهن مشکی پوشیده بود ولی هیچکس عکس العمل بدی نداشت .. خیلی این کتو شلوار بهش میومد ... نگاهمو به خیابون دادمو آهسته به تارا گفتم حالت خوبه عزیزم ؟ احساس ضعف نداری ؟ نگاهم کردو با خنده گفت نه .. خوبم .. نگاهش کردم .. صورتش یک پارچه میخندید .. گفتم خوشحالی ؟؟؟ گفت آره .. بار اوله که تو مراسم خواستگاری شرکت میکنم .. برام جالب بود ... یادم اومد برای خودش یه همچین مراسمی نداشتیم .. البته من خواستم از پدربزرگش خواستگاریش کنم ولی خودش نخواست . یه سری اختلافات خانوادگی دارن که نمیخواست منو واردش بکنه .. بلند گفتم آرشا ! از حالا بیشتر باید مواظب رفتارت باشی ! آرشا سریع گفت بله پسر عمو .. از آینه نگاهش کردم .. با کمی اخم و جدی گفتم از حالا همه چی رسمی شده ... بهتره تا بهت اجازه ندادم با روژیار تماس نگیری ! فهمیدی ؟ آرشا یکم نگاهم کردو آروم گفت بله پسر عمو .. انگار تصمیم داشته با روژیار تماس بگیره .. گفتم حواستو جمع کن ! نمیخوام آبروریزی بشه ! فقط زمانیکه بهت اجازه دادم میتونی زنگ بزنی ! آرشا سرشو انداخت پایینو گفت چشم پسرعمو .. سرمو تکون دادمو گفتم خوبه ... رسیدیم خونه .. ماشین عمو پشت سرم ما وارد حیاط شدو پارک کرد ... حسین آقا هماهنگ کرده بودو آب استخرو آورده بودن .. از کنار استخر رد شدیم .. حیاط کمی خیس بود .. دوزاریم افتاد که یه خبری بوده ... پیاده شدیم و تعارف کردم بریم بالا ..عمو گفت مزاحمت نمیشیم باید بریم ... گفتم بفرمائید ..در حد یه شربت که میتونید تشریف داشته باشید ... همه باهم رفتیم بالا ... درو که باز کردم یهو صدای همهمه ساکت شد همه از جلوی در به سالن نگاه کردیم ... شاهین آریا ایستاده بودن ..موهای بهم ریخته و عصبانی ... نادر که کنار سالن نشسته بود .. طبق معمول کاری به کار کسی نداشت .. آرام و ترنم هم نشسته بودن .. ولی پروانه نادیا و آسا عصبانی بودن .. سیامک سیاوش و کوروش روی مبل نشسته بودن با موهای سیخ سیخ و لباسای کوروش که تن دوقلوها بود .. همه برگشتن سمت ما ..آرش هم از آشپزخونه اومد بیرون و جلوی در آشپزخونه ایستادو سلام کرد .. بقیه هم سریع اومدن جلو و سلام کردنو لبخند زدن انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده .. ولی من این قیافه ها رو خوب میشناختم .. همه جوابشونو دادنو رفتن سمت سالن ... پسرا سریع بلند شدن و خودشونو پشت دخترا قایم کردن ... عمو و لاله خانم رفتن نشستن .. بعدم تارا و آلاله پشت سرشون کیارش بعد آرشا هم اومد مستقیم رفت کنار نادر نشستو شروع کرد به پچ پچ .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو رفتم سمت آریا و شاهین گفتم چی شده ؟؟؟ آریا نگاهم کردو بعد به پسرا .. شاهین گفت هیچی رئیس .. چیزی نشده .. یه نگاه بهش کردمو فوری سرشو انداخت آریا گفت داداش ... فهمیدم یه افتضاحی پیش اومده .... برگشتم سمت آشپزخونه .. پریوش داشت شربت میاورد .. صورتش قرمز بود .. فوری سلام کرد ... جوابشو دادمو گفتم چی شده ؟ گفت هیچی ارباب .. فهمیدم پس اتفاق خیلی ناجوری افتاده .. گفتم از صورت قرمزت معلومه ! سرشو انداخت پایین .. خیلی خشک گفتم شربت بیار ! همین جمله با لحن خشک برای پریوش از صدتا سرزنش بدتر بود ... برگشتم تو سالن ... کیارش چهرش برافروخته بود .. آلاله هم دست کمی نداشت ... نشستم دخترا هم نشستن و سیاوش سیامک و کوروش هم کنارشون نشستن .. به عبارتی پناه گرفتن ... آریا و شاهین هم نشستن و آرش هم سریع اومد کنارشون .. عمو آرمان یه نگاهی به جمع انداختو گفت چی شده ؟ بمب زدن ؟ بعدم به من نگاه کرد .. از چهرم فهمید عصبانیم .. پریوش شربت آورد و همه برداشتن حتی بچه ها ... این شربت فرصت میداد تا همه آروم بشن .. عمو که شربتشو خورد روبه لاله خانم گفت لاله ما بریم خونه ... گفتم عمو جان تشریف داشته باشید .. عمو نگاهم کردو گفت فعلا ما از منطقه جنگی دور باشیم بهتره ... آلاله و کیارش بمونن ... بعدم بلند شد ... گفتم اجازه بدید بگم برسوننتون ... عمو نگاهم کردو گفت باخودت چی فکر کردی پسر ؟؟؟؟ یعنی نمیتونم با ماشین خودم رانندگی کنم ؟ بعدم خندید ... لاله خانم هم بلند شدو با همه خدا حافظی کرد .. همه یکی یکی اومدن و با عمو با احترام خداحافظی کردن و عمو و لاله خانم رفتن .. برگشتم تو سالن .. تارا روبه آلاله گفت میخواید بریم لباس عوض کنیم ؟؟؟ آلاله گفت من لباس نیاوردم.. تارا خندیدو گفت اگر قابل بدونید من به شما لباس میدم ... آلاله صداشو آورد پایینو گفت یعنی لباس اندازه من داری ؟؟؟ بعدم خندید .. تارا گفت ما یه سایزیم .. حتما لباسای من تو تن شما قشنگ تر میشینه .. آلاله خندیدو گفت کاش همه عروسا مثل تو باشن .. بعدم دست تو دستش انداختو رفتن سمت اتاقمون .. برگشتم سمت بچه ها .. کیارش ولی ازجاش تکون نخورد ... کتمو درآوردمو انداختم رو مبل .. با عصبانیت گفتم حالا یکی به من بگه اینجا چه خبره ! یهو همشون بلند شدن سرپا کنار هم ایستادن .. آرشا هم مثل همیشه کنارشون بود .. یه نگاه بهش کردمو گفتم توهم مگه با اینا بودی ؟؟؟ آرشا دید اوضاع خیطه سریع گفت نه پسر عمو ... بعدم اومد و نزدیک کیارش نشست .. گفتم حالا بگید چه خبره تا به حساب همتون نرسیدم ! آریا گفت داداش ... راستش .. بعد به شاهین نگاه کرد .. دخترا هم بهشون نگاه کردنو سرشونو پایین انداختن .. یهو صدای پریوش از پشت سر اومد ... گفت ارباب ... میشه من بگم ؟؟ برگشتم سمتش و گفتم بیا جلو پریوش ! پریوش اومد نزدیک من ایستاد .. یه نگاه به این سه تا وروجک انداختو شروع کرد به تعریف ....



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ | 11:33 | نویسنده : مریم |