مهران #

وقتی با فریبا ازدواج کردم انگار خدا در بهشتو به روم باز کرد ... زندگی با فریبا بسیار عالی بود .. مادر و پدرم هردو عاشق فریبا بودن ... پدر مادر فریبا که خارج از ایران به همراه پسرشون زندگی میکردن هم از این ازدواج راضی بودن ... فریبا یه دختر تحصیل کرده و زیبا بود .. از خانواده ای خوب و متشخص ... پدر مادر فریبا بخاطر تحصیل پسرشون به کشور آلمان رفته بودن .. البته از تحصیل پسرشون در این کشور راضی نبودن .ولی پسرشون خیلی به زبان آلمانی علاقه داشت و به همین خاطر اونها هم موافقت کردن .. بعد از ازدواج با فریبا دوسه سالی تو شرکت پدرم مشغول بودم .. همزمان با فریبا به خارج از ایران سفر میکردیم و قراردادهای خارجی رو من میبستم ...تا اینکه فریبا باردار شد و ما صاحب یه پسر قشنگ شدیم ... اسمشو فریدون گذاشتیم ... فریدون بچه خیلی شیطون و با نشاطی بود .. سالها از پی هم گذشت و من غرق در لذت زندگی خوبم با فریبا و پسرم بودم و اصلا نفهمیدم چطور گذشت تا اینکه فریدون 12 ساله شد .. در طی سالها من خیلی سعی کردم که پسرم رو درست تربیت کنم .. از آداب معاشرت تا رفتار درست ... فریدون در کنار شیطنتش درسش خوب بود ... چون من و فریبا هردو روی درسش حساس بودیم و من خیلی سخت میگرفتم ... بااینکه برای شیطنتاش تنبیهش نمیکردم ولی درمورد درسش اینطور نبود ... فریدون خوب میدونست که اگر تو درساش سهل انگاری کنه به سختی تنبیهش میکنم برای همین حواسش بود ... در تمام مدت درس خوندنش فقط یک بار وقتی کلاس پنجم بود بخاطر تنبلی و نمرات پایینش که نتیجه درس نخوندن بود حسابی تنبیهش کردم ... تنها زمانیکه ازم کتک خورد و مادرش هم اصلا دخالتی نکرد .. برای همین دیگه ندیدم تنبلی کنه ... تنها اختلافی که میشد گفت که با فریبا داشتم سر بازی کردن فریدون تو کوچه بود ... همیشه به فریبا تاکید میکردم که فریدون تو کوچه بازی نکنه و فریبا همیشه میگفت که اجازه نمیده ولی دور از چشم من فریدون تو کوچه بازی میکرد ... فریبا هم اصلا بهم نمیگفت که فریدون با اینکه اجازه نداره ،تو کوچه بازی میکنه ... من هرروز ساعت 6 یا 7 از شرکت برمیگشتم و پسرم اون موقع تو خونه بود و منم به خیال اینکه اصلا تو کوچه نمیره راحت بودم ... تا اینکه یه روز زودتر از شرکت برگشتم و فریدونو با دوستاش مشغول فوتبال تو کوچه دیدم ... خیلی عصبانی شدم مخصوصا اینکه متوجه شدم که کاملا با بازی با کوچه آشناست ... کوچه ما خیلی پر رفتو آمد بود ... با اومدن هر ماشین سریع عکس العمل نشون میدادنو دروازه هاشونو جابه جا میکردن ... و اینجوری مطمعن شدم که هرروز کار فریدون همینه .. تابستون و کوچه پررفتو آمد و خطر زیاد ... همیشه از این پررفتو آمدیه کوچه میترسیدم... تصمیممو گرفتم .. رفتم سمت خونه وکنار کوچه پارک کردم .. فریدون تا منو دید ترسید و سرجاش میخکوب ایستاد ... منم خیلی آروم از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش ... دوستاش همه منو میشناختن و میدونستن که فریدون اجازه برای بازی تو کوچه نداره ... اونا هم ترسیدن ... رفتم سمت فریدون گوششو گرفتم و بدون هیچ حرفی بردمش سمت خونه ... مستقیم رفتیم تو خونه و تو اتاقش ... انداختمش تواتاق و رفتم داخل درو بستم .. بدون اینکه حرفی بزنم کتمو درآوردم کمربندمو باز کردم و دوسرشو به دست گرفتم .. فریدون شروع کرد به گریه و التماس که ببخشم ... دستم رفت بالا و اولی رو زدم .. فریدون که میدونست مامانش خونست و با گریش به کمکش میاد صداشو برد بالا ولی من دو سه تای دیگه زدم که فریبا درو باز کردو اومد داخل و بین منو فریدون ایستاد ... گفت بسه مهران .. خواهش میکنم ... گفتم برو کنار فریبا ! تو این پسرو لوس کردی ! مگه نگفتم توی کوچه بازی نکنه ؟؟؟ هان ؟ فریبا یه نگاه به فریدون کردو گفت بازی با بچه ها که عیبی نداره ... تابستونه بذار بازی کنن .. مات نگاهش کردم ... گفتم ولی من گفته بودم حق نداره تو کوچه بازی کنه ! حالا برو کنار ! باید بخاطر اینکه حرفمو گوش نکرده تنبیه بشه ! ولی فریبا مقاومت کردو نذاشت تنبیهش کنم ... دیدم فایده ای نداره .. با صدای بلند گفتم پس اگر اتفاقی براش بیوفته من از چشم تو میبینم ! تو مقصری ! فهمیدی ؟؟؟ فریبا گفت آره .. مسئولیتش با من ! .... کاش همچین حرفی نمیزدم ... کاش به دل مهربون یه مادر رحم نمیکردم و فریبا رو با زور هم شده بیرون میکردم و فریدونو حسابی تنبیه میکردم .. کاش جلوشون کوتاه نمیومدم ... کاش اجازه نمیدادم ..... اشکام دست خودم نیست ... نمیتونم به این خاطرات درست نگاه کنم ... هربار به این جای خاطراتم میرسم انگار یه کاردی که تو قلبم فرو رفته جابه جا میشه و قلبم دوباره خونریزی میکنه .... چند روزی بیشتر نگذشت ... یه روز تو شرکت بودم فریبا زنگ زدو گفت توی کوچه ماشین به فریدون و یکی دیگه از بچه ها زده .... هردو رو بردن بیمارستان ... وقتی به بیمارستان رسیدم فریبا رو روی زمین پشت در یکی از اتاقا پیدا کردم ... پرستارا نتونسته بودن از روی زمین بلندش کنن .. بلندش کردم و روی صندلی نشوندم ... قبل از اینکه بفهمم چی شده دکتر اومد .. گفتم دکتر پسرم ؟؟؟؟ گفت متاسفم ... پسر شما موقع تصادف درجا تموم کرده ... معلوم شد پسر دیگه هم توی کما بوده و اونم بعد از چند روز فوت شد ... تا دکتر گفت دردم تموم کرده انگار با پتک زدن تو سر من و دیگه نفهمیدم چی شد ... وقتی چشمامو باز کردم خودمو روی تخت بیمارستان دیدم .. فریبا با چشمای گریون بالای سرم بود ... پدر مادرم هم بدتر از فریبا ... نگاهم به فریبا خیره موند .. من که اختیار خودمو نداشتم گفتم تو مقصری ! تو ! بهت گفته بودم که نذار فریدون بیرون بازی کنه ولی تو گفتی نه ! تو اجازه دادی ! تو مسئولیتشو قبول کردی ! تو !..... صدای من تا تو سالن میرفت ... فریبا که خودش داغون بود با حرفای من از پا دراومد ... بابا اومد سمتم تا منو بگیره و آرومم کنه و مادرم دوید بیرون اتاق تا پرستارا رو صدا کنه ... و فریبا .... فریبای زیبای من مظلومانه به سمت بیرون اتاق رفت ... میدونم که قسمت و تقدیر چیزی نیست که بشه جلوشو گرفت ولی اون موقع من دنبال مقصر میگشتم و اونو پیدا کردم .... شاید من از آنچه میترسیدم به سرم اومد ... نمیدونم ... به هر حال دیگه نفهمیدم چی شد ... بعد از ظهر اون روز من مرخص شدم و برای کارای دفن پسرم به خونه رفتیم ... وقتی وارد خونه شدم فریبا رو ندیدم ... به اتاق خوابمون رفتم اونجا هم نبود ... تا اینکه صدای جیغ مادرم اومد .. خودمو به اتاق فریدون رسوندم ... فریبا روی تخت پسرم خواب بود ... گفتم فریبا چرا خوابیده ؟؟؟ بیدارش کنید ... مامان نگاهم کرد ..تازه نگاهم به قرصای کنار تخت افتاد ... فریبا همه قرصا رو خورده بود تا خودشو به پسرش برسونه ... تا از تهمتهای ناروای من فرار کنه ! از اون موقع قلب من که دوتیکه شده بود هزار تیکه شد ... همونجا از هوش رفتم و تا مدتهایی سرپا نشدم .. پسر و عشقمو کنار هم دفن کردن ... من حتی نفهمیدم چطوری و کی ... از خوردن قرصای جورواجور هیچی نمیفهمیدم ... وقتی به خودم اومدم پنج سالی از فوت نازنینای زندگیم گذشته بود .. بعد از پنج سال بخاطر این فاجعه شرکت دچار بحران شده بود .. من مثل مرده ها بودم ... پدرم که بدتر از من بود .. تو این مدت چند بار پدر مادر فریبا به ایران اومدن منو ببینن ولی من از خجالت نمیتونستم ببینمشون ... هربار سرم پایین بودو ساکت ... همه فکر میکردن قدرت تکلمم ایراد پیدا کرده ولی از خجالت و شرم و غصه و غم عزیزانم نمیتونستم صحبت کنم ... هرروز میرفتم شرکت ... دیروقت از کار برمیگشتم ... کار خاصی انجام نمیدادم ... همیشه مثل این معتادا بودم ... مدام تو هپروت بودم ... شرکت داشت ورشکست میشد تا اینکه حاج فاتح حنانه رو فرستاد شرکت ما تا به کارا رسیدگی کنه .. ظرف شش ماه شرکت سرپا شد .. حنانه تازه از همسرش جدا شده بود ... یا داشت جدا میشد ... اون زمان اصلا نمیتونستم بفهمم ... و هیچوقت هم ازش نپرسیدم ... ولی روز به روز بیشتر بهم نزدیک شد ...عشقش تو قلبم جوونه زد ... درست جایی که خاکستر عشق فریبا و فریدون دفن شده بود ... درسته که هیچوقت نتونستم که عشقشونو فراموش کنم ولی عشق حنانه منو به زندگی برگردوند ... یک سالی طول کشید که بهش پیشنهاد ازدواج بدم و اون هم قبول کرد ... برگشتم سمت شاهین که روی نیمکت توی ایوون نشسته بود .. نگاهش کردم .... سرش پایین بود ..انگار دنیا روسرش خراب شده ... گفتم شاهین ! خوبی ؟؟؟ شاهین سرشو بلند کردو نگاهم کرد .. چشماش از گریه قرمز شده بود .. گفتم ببخشید ناراحتت کردم ... هیچوقت این خاطراتو برای کسی تعریف نکردم ... حتی حنانه ... حنانه هم دقیق نمیدونه چی شده ... تو اولین کسی هستی که براش دردو دل کردم ... بار قلبم سبک شد ... دوباره برگشتم روبه حیاط ... اشکامو از صورتم پاک کردمو گفتم بچه ها خیلی عزیزن ... خیلی .... ولی وقتی کاری میکنن که براشون خطر داره نباید جلوشون کوتاه بیای ... باید به شدت باهاشون برخورد کنی تا دیگه اون کارو تکرار نکنن ... حالا از هرراهی که شده ... حتی اگر لازمه کتکشون بزنی ... اگر من اون روز درست پسرمو تنبیه کرده بودمو اجازه نمیدادم بیرون بره شاید الان زنده بود .... شاید منو اینطور آتیش نمیزد ... شاید عشقم هنوز کنارم بود ... از من این نصیحتو گوش کن ! هیچوقت جلوی بچه ها کوتاه نیا ! کاری که درسته رو انجام بده ... کاری که به صلاحشونه ! لازمه بزنی بزن ! لازمه ببخشی ببخش ! لازمه از چیزی که دوست دارن محرومشون کنی بیرحمانه این کارو بکن ! پارو دلت بذار و انجامش بده تا اینکه مثل من نسوزی ! یهو احساس کردم دستی روی شونمه ... سرمو برگردوندم ...حنانه پشت سرم ایستاده بود ... برگشتم سمتش بغلم کرد .. اونم گریه میکرد .. انگار حرفای منو شنیده بود .. فقط گریه کرد و گفت عزیزم ... تقصیر تو نبود ... خودتو ببخش تا روح اونا هم آروم بشه ... محکم حنانه رو بغل کردم و به سینم فشار دادم .. بعد آروم از هم جدا شدیم .. حنانه منو بوسید و باهم رفتیم داخل ... نفهمیدم کی شاهین برگشته بود تو ... ولی انگار تا حنانه رو دیده بلند شده و رفته داخل ... ما که وارد سالن شدیم همه نگاهمون کردن ... ماهم خیلی عادی رفتیم نشستیم ... من از درددلی که کرده بودم احساس سبکی میکردم ولی مثل آدمای مست نمیتونستم از جام بلند بشم ... پروانه برام قهوه آورد تا تونستم خودمو جمعو جور کنم ... حدود 12 شب بود ... کوروش و ناتاشا هنوز بیدار بودن ... ناتاشا چرت میزد .. گفتم این دوتا نمیخوان برن بخوابن ؟ تارا گفت هرچی گفتم گوش نکردن ... روکردم به کوروش و با اخم و خیلی تند گفتم حتما باباتون باید بالا سرتون باشه تا حرف گوش کنید ؟ حتما باید حسابی تنبیهتون کنه تا حرف مامانتونو گوش کنید ؟ آره ؟ .... بلند شید ببینم ! زود ! کاری نکنید صبر نکنم تا باباتون بیاد ! زود برید اتاقتون بخوابید ! کوروش سریع حساب بردو بلند شد با یه شب بخیر رفت ... ولی ناتاشا خواب آلو اخماشو تو هم کردو گفت نمیخوام ! از جام بلند شدمو دستشو گرفتم یه دونه محکم زدم پشتش ... گفتم بابات نیست ولی من هستم ! بجم ! تارا سریع اومد دستشو گرفتو گفت ما الان میریم میخوابیم .... ناتاشا اصلا انتظار نداشت که من بزنمش ... میدونم که وقتی این کارم به گوش آراز برسه خیلی عصبانی میشه ... اول ناتاشا رو حسابی تنبیه میکنه بعدم به من زنگ میزنه و میگه حق نداشتم رو دخترش دست بلند کنم ... تو دلم خودمو برای عذرخواهی آماده کردم .. بعدم دست حنانه رو گرفتم و برگشتیم خونه ....

آراز#

پشت فرمون نشستمو به سرعت به سمت شرکت به راه افتادم .. آریا کنارم نشسته بود ... همینطور که حواسم به خیابون بودو با سرعت رانندگی میکردم گفتم خوب گوش کن آریا ! از وقتی وارد شرکت میشیم نمیخوام حرفی ازت بشنوم حتی یه کلمه ! مطمعن باش که اگر برخلاف دستورم عمل کنی کاری میکنم که پشیمون بشی ! فهمیدی ؟ آریا نگاهم کردو گفت بله داداش ... گفتم ممکنه چیزایی ببینی و بشنوی که هیجان زده یا عصبانیت بکنه ولی نمیخوام هیچ عکس العملی ازت ببینم ! کاری نکن از آوردنت با خودم پشیمون بشم اونوقت تورو هم پشیمون میکنم ! خوب تو گوشت فرو کن ! آریا گفت چشم داداش ... خیلی زود به شرکت رسیدیم .. در باز شدو رفتم داخل و مستقیم داخل پارکینگ ... شرکت بر خلاف همیشه تاریک بود ... خودم دستور داده بودم محوطه شرکت تاریک باشه تا مشخص نشه کی میره و کی میاد ... از ماشین پیاده شدیم و با آسانسور به طبقه -1 رفتیم ... تا از آسانسور پیاده شدیم شهرام اومد جلو و سلام کرد ... گفتم چه خبر ؟ گفت کیانوش کوهسار و توی اتاق شما نگه داشتیم ... طبق دستور .. با صورتی پوشیده و دستاش هم بستست ... بهش آسیبی نزدیم با اینکه به شدت مقاومت کرد ... ولی شکیب ملکی داخل اتاقکه ... گفتم بسیار خوب ... داخل اتاقم شدیم .. خیلی بی صدا رفتم پشت میزم نشستم و آریا کنارم ایستاد ... شهرام با دوتا از بچه های گروهش کنار کیانوش کوهسار ایستادن ... کیانوش با اینکه صدایی نبود ولی احساس کرد که چند نفر وارد اتاق شدن ... سرشو بلند کردو سعی کرد تشخیص بده چه خبره .. با یه اشاره شهرام کیسه رو از رو صورت کیانوش برداشت ... مدتی طول کشید تا تونست اطرافشو ببینه .. با اخم و چشمایی که از خشم قرمز شده بود گفت به چه حقی منو به اینجا آوردید ؟ فکر کردید چکار میکنید ؟ آدم دزدی ؟ میدونید سزاش مرگه ؟ همینطور نگاهش کردم تا خوب دادو بیداد کرد .. بعد از مدتی ساکت شد و خیره نگاهم کرد ... گفتم تموم شد ؟ گفت چی ؟؟؟ گفتم دادو بیدادو حرفای بی سروتهی که زدی ! همینطور که نگاهم میکرد لبخندی زدو گفت خوب ! که چی ؟؟ گفتم حالا بریم سر حرفای اصلی ! کوهسار با همون لبخند که نفرت زیادی ازش معلوم بود گفت برای چی منو اینجا آوردی ؟ گفتم خودت خواستی ! تو میخواستی دستت به من برسه ! حالا من اینجام ! بگو چکار داشتی ؟ کوهسار چشماشو ریز کردو گفت چی ؟؟؟ تو ؟؟ من با تو کاری ندارم ! گفتم پس برای چی یک ساله سعی میکنی به خانواده من نفوذ کنی ؟ خواهرمو بدزدی ؟ ... شرکتمو سرنگون کنی ؟؟؟ چرا دنبال منی ؟؟؟ کوهسار خنده ای کردو گفت من با تو کاری ندارم ! من با آراز پیرنیا کار دارم ! بگو خودش بیاد ! همینطور که ریلکس به پشتی صندلیم تکیه داده بودم گفتم بگو ! خودم هستم ! آراز پیر نیا ! کوهسار خندیدو گفت تو ؟؟؟ تو آراز پیرنیا نیستی ! گفتم مثل اینکه اصلا تو این جامعه زندگی نمیکنی ! روزنامه نمیخونی ؟ شبکه های اجتماعی نمیبینی ؟ عکس من برخلاف تو همه جا هست ! به عنوان رئیس شرکت معماری و تجاری ! کوهسار نگاهم کردو گفت فکر میکنی من احمقم ؟ تو خودتو آراز پیرنیا جا زدی و به همه خودتو نشون میدی ! درصورتیکه آراز پیرنیا پشت سرت نشسته و تورو کنترل میکنه و هیچ جا خودشو نشون نمیده ! خندیدمو گفتم چرا ؟ چرا باید خودمو مخفی کنم ؟ یا به قول تو آراز پیرنیای اصلی خودشو مخفی کنه ؟ کوهسار گفت برای اینکه اون حرومزاده کارای خلاف انجام میده ... کارای غیر قانونی ... و در ضمن از یه چیز میترسه ! گفتم چی اونوقت ؟؟ گفت از اینکه شناخته بشه و همه بفهمن با خواهر من چکار کرده ! حالا برو بگو خودش بیاد ! خندمو جمع کردمو ساکت نشستم .. داشتم فکر میکردم که چکار کنم که اثر کافی داشته باشه ... یهو آریا گفت چرا باید خودشو مخفی کنه ؟؟ مگه چکار کرده ؟ خواهرتو بزور به خونش برده ؟ بهش تجاوز کرده ؟ کشتش ؟ هان ؟؟ چیزی که نمیدونی رو برای خودت داستان پردازی کردی و اومدی که انتقامتو بگیری ؟؟؟ من جریان خواهرتو تو دانشگاه شنیدم ... شنیدم که چطور با دوست پسرش ریخت روهمو حامله شد ! اون دوست پسر بی غیرتش ولش کردو رفت و خواهرت برای حفظ وجهش که دوست پسرش ولش کرده اسم آراز پیرنیا رو بجای اسم دوست پسرش برده ! پدرت اومده شرکت و فهمید که برادر من اون شخص نیست ! خواهرت برای همین خودکشی کرد ! پدرت هم بعدش سکته کردو مرد ! حالا اومدی پی چی ؟؟؟ بعد از سالها که تو کشور دیگه ای مخفی شدی حالا اومدی بدون هیچ اطلاعی دنبال انتقام ؟ وقتی خواهرت داشت با دوست پسرش خوش میگذروند کجا بودی ؟ هان ؟ اون موقع باید اینجا میبودی و جلوی خواهرتو میگرفتی و از خانوادت حمایت میکردی ! حالا اومدی کم کاری و خبط خودتو جبران کنی ؟ آره ؟؟؟ همگی هاجو واج به آریا که با دادو فریاد این حرفا رو میزد نگاه میکردیم ... آنچنان شوکه شدم که اولش نتونستم عکس العمل نشون بدم ... یه آن به خودم اومدم و هشداری صداش کردم .. آریا !!! ولی انگار نمیشنید .. گفتم آریا بسه ! یه نگاه به کوهسار کردم ... با خودم گفتم الانه که از این حرفا سکته کنه ! بلند شدم بازوی آریا رو گرفتم و روبه خودم نگه داشتم ... دستم بالا رفت و با پشت دستم محکم تو صورتش زدم .. از اون کشیده هایی که کنار لبشو زخم کردو لبش خون اومد .. برای بار دوم این بار دستم اونطرف صورتش نشست طوریکه سرش برگشت ... با صدای بلند به شهرام گفتم این پسره رو ببر بیرون ! شهرام تا عصبانیت منو دید سریع اومد بازوی آریا رو گرفتو بردش ... کوهسار همونطور که نشسته بود سرشو انداخت پایین ... رفتم جلو و درست روبه روش ایستادم .... گفتم من از طرف برادرم از شما عذر میخوام ... حرفایی که زده شد نباید اینجا زده میشد ... امیدوارم برادر منو ببخشید ... با اشاره من دستاشو باز کردن ... کوهسار دستاشو آورد جلو محکم به هم فشرد ... بعد سرشو بالا آورد ...چشماش اشکی بود ... گفت شما چرا عذر خواهی میکنید ؟ حرفای این پسر درست بود ... حداقل بخشیش ... من اینجا نبودم که جلوی خواهرمو بگیرم و از پدرم حمایت کنم ... من ... گفتم آقای کوهسار ... من واقعا از اتفاقی که برای خواهر شما افتاد متاسفم .. من نمیخواستم با گفتن وقایع گذشته داغ دل شما رو تازه کنم ... به یکی از کسانیکه کنار کوهسار ایستاده بود گفتم شهرامو صدا کن ! اون مامور سریع رفت بیرون و با شهرام برگشت ... شهرام گفت بله رئیس ؟ .. گفتم بیاریدش ! گفت بله رئیس و رفت ... گفتم زمانیکه پدرتونو ملاقات کردم یه عکس از آراز پیرنیا با خودش داشت ... هنوز داریدش ؟؟ گفت بله .. بعدم از جیب کتش کیفشو درآوردو از توش یه عکس کهنه بیرون آورد .. معلوم بود خیلی اینور اونور شده که به این روز افتاده ... خواست بده به من گفتم پیش خودتون باشه .. من خود شخصو دیدم و نیازی به عکسش ندارم ... برگشتم پشت میزم و نشستم .. همین موقع شهرام با دونفر از بچه های گروهش در حالیکه شکیبو کشون کشون می آوردن داخل شدن ... به اشاره من صندلی گذاشتن و روی اون نشوندنش ... بعدم کیسه رو سرشو برداشتن ... کوهسار خیره به شکیب نگاه کرد .. با اینکه این چند سال و مرگ سحر خیلی چهرشو داغون کرده بود ولی بازم کوهسار شناختش ... با تعجب به من نگاه کردو گفت این آدمو چرا با دستو رویی بسته آوردید ؟ آراز پیرنیا رو اینریختی آوردید ؟ گفتم شناختیدش ؟ گفت آره ! این مردک خودشه ! عکسو بالا گرفت ... انگار برای اطمینان داشت با عکس مقایسش میکرد ... با لحنی که نفرت ازش میبارید گفت خودشه ! این پست فطرت ! خودشه ! میخواست از جاش بلند بشه و به شکیب حمله کنه که دونفر محافظ پشت سرش نگهش داشتن ... گفتم خوب ! الان فرصت خوبیه که با همدیگه آشنا بشید ! آقای شکیب ملکی دوست پسر و پدر بچه خواهر شما ! بعد رو به شکیب کردم و گفتم خوب ! جناب شکیب با برادر دوست دخترتون آشنا بشید ! شکیب با نگاهی پر از حسرت و اندوه به کیانوش کوهسار نگاه کرد ... گفت پس بالاخره منو پیدا کردی ! خیلی وقته که منتظرم چاقوت تو قلبم بشینه ! بالاخره اومدی منو خلاص کنی ؟؟؟ چند بار تا حالا سعی کردم خودمو بکشم تا از گناه مرگ سحر رها بشم ولی نتونستم ... این ترس لعنتی .... اون موقع هم که سحر گفت حاملست ترسیدم ... ترسیدم که خانوادم تردم کنن ... ترسیدم آبروریزی بشه .. ولی پدر مادرش فهمیدن و منم از ترسم فرار کردم ... بعدم سرشو انداخت پایین ... آروم گفت این ترس لعنتی ... کاش سحر اول منو میکشت بعد خودشو ... اون .... اون ... دیگه نتونست ادامه بده ... با صدایی بلند گفتم خوب ! مشکل من اینجا حل شد ! آقای کوهسار ! حالا مشکل ما حل شد ! کوهسار برگشت نگاهم کردو گفت متاسفم ! متاسفم که بدون اینکه درست سر از جریان دربیارم این دشمنی رو با شما شروع کردم ... همین موقع نوید درو باز کردو اومد داخل ... تمام جریانو از طریق دوربین مدار بسته دیده و شنیده بود ... تمام مدارک و اعترافات .. تمام وقایع از خودکشی تلخ یه دختر و مرگ پدرش ... اون مجبور بود کوهسارو هم دستگیر کنه چون کوهسار پشت چند فقره حمله درگیری اقدام به آدم ربایی و دزدی بود ... و شاید کارایی که هنوز برای ما مشخص نبود ... با اشاره نوید کیسه روی سر هردوکشیدن و به بیرون اتاق بردن ... من از جام بلند شدم .. بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد ... به نوید نگاه کردم ... گفتم از اینجا به بعدش با تو ... لبخندی زدو گفت من میرم که درجه بعدیمو بگیرم ... بعدم سریع رفت ... نشستم پشت میزم .. آرنجمو روی دسته صندلی گذاشتمو سرمو روی کف دستم ... انگار سرم سنگین بود .. دلم میخواست لحظه ای این سنگینی رو به دستم بسپارم .. کمی که گذشت شهرام اومد .. گفت کارا انجام شد رئیس ... نگاهش کردم و گفتم ممنونم شهرام ... کارت عالی بود ! برای شهرام که بعد از انجام درست کاراش برای تشویق یه لبخند اندازه هزار جایزه بود این دو جمله مثل این بود که دنیا رو بهش دادن ... لبخندی زدو گفت منم ممنونم رئیس که بهم اعتماد کردید ... سرمو تکون دادم ... گفت ببخشید رئیس ... مهندس آریا ... اخمام رفت تو هم .. برای لحظه ای آریا و گندی که زده بود فراموش کرده بودم ... گفتم این پسره کجاست ؟؟ گفت بردمش اتاق شما طبقه دوم ... گفتم بسیار خوب ! از جام بلند شدم رفتم سمت در .. شهرام از چهرم فهمید که چه تصمیمی درمورد آریا دارم .. کنار در آسانسور گفت ببخشید رئیس ... نگاهش کردم گفتم میشنوم ! گفت مهندس آریا اصلا حالشون خوب نیست ... فکر کنم ... گفتم میدونم ! خودش میدونه چکار کرده و چی در انتظارشه ! بعدم وارد آسانسور شدم ... قبل از اینکه دکمه آسانسورو بزنم گفتم از طرف من به بچه ها بگو کارشون عالی بود .. همه اونایی که تو این ماموریت بودنو بفرست مرخصی همراه با پاداشی که دستورشو دادم ! خودتم دوسه روزی استراحت کن ! رضایی حواسش به همه چی هست ! گفت بله رئیس ... ممنونم ... دگمه آسانسورو زدمو رفتم طبقه دوم ... وارد سالن شدم و مستقیم به اتاقم رفتم ... درو با شدت باز کردم رفتم داخل ... آریا کنار میزم با سر پایین ایستاده بود ... درو کامل پشت سرم بستم ... احساس کردم ترسید و کمی عقب رفت ... از همون جلوی در گفتم بهت گفته بودم که ساکت باشی ! گفتم هرچقدر هیجان زده و عصبانی شدی بازم دهنتو ببندی و سکوت کنی ! گفتم یا نگفتم ؟؟؟ همینطور که جمله به جمله صدام بالا تر میرفت بهش نزدیک شدم .. درست روبه روش ایستادم ... کمی مکث کردم .. سرش پایین بودو صورتشو نمیدیدم .. میدونستم که کنار لبش زخم شده .. گفتم سرتو بگیر بالا ! دیدم عکس العملی نشون نمیده ... داد زدم سرتو بگیر بالا ! سرشو آروم آورد بالا ولی به صورتم نگاه نکرد .. یه سمت صورتش قرمز بود و سمت دیگه هم قرمز و هم گوشه لبش خونی بود .. گفتم بهت اخطار دادم که کاری نکن پشیمون بشم ... چون کاری میکنم که پشیمون بشی !! سرمو به صورتش نزدیک کردمو گفتم چطور به خودت اجازه دادی درمورد ناموس یه مرد جلوی دیگران بد بگی ؟؟؟ هرچقدر هم که کار احمقانه ای کرده باشه بازم ناموسشه ! مخصوصا که حالا مرده و دستش از دنیا کوتاهه ! به چه حقی با بی حرمتی باهاش صحبت کردی ؟؟؟ با کسی که از تو حداقل ده سال بزرگتره ! با چه اجازه ای توی صحبت دوتا بزرگتر پریدی ؟؟؟ فکر کردی خودم نمیتونستم با بی آبرو کردن خواهرش به خواستم برسم ؟ هان ؟ ؟؟ تو با این کارت هم شخصیت منو لگد مال کردی هم خودتو و هم اون مرد داغ دارو ! درسته که آدم اشتباهی رو پیدا کرده بود ولی دلیل نمیشه با بی حرمتی به کسانی که فوت شدن کار خودتو پیش ببری ! خیلی بی شرمی میخواد ... خیلی پستی میخواد که از این طریق به خواستت برسی ! از طریق بی آبرو کردن ناموس دیگری ... حالا میخواد مقصر باشه یا نباشه ! تو اجازه نداشتی این کارو انجام بدی ! ... صدامو آوردم پایینو گفتم تو کاری کردی که من ازش عذر خواهی کنم ! کاری کردی که از موضع قدرت بیام پایین و در موضع ضعف قرار بگیرم ! شانس آوردی که دستمون پر بود ! ......یکم مکث کردمو گفتم خودت خوب میدونی اگر از دستورم سرپیچی کنی چه عاقبتی در انتظارته ! آریا ساکت ایستاده بودو صداش درنمیومد .. یکم نگاهش کردم .. یه لحظه لباش تکون خوردو گفت من عذر میخوام داداش .. من اشتباهی کردم که قابل جبران نیست .. من باید خفه میشدم و حرف نمیزدم .. من نباید اون حرفا رو میزدم .. معذرت میخوام ... ببخشید .. گفتم همیشه شاهین باید کنارت باشه ؟ افسارت دست شاهینه که بکشه تا مثل آدم رفتار کنی ؟ آره ؟ .... نگران نباش! خودم آدمت میکنم ! برگشتم سمت کمد ... ترکه رو برداشتم گذاشتم روی میز ... کتمو درآوردم ... آریا بدون هیچ حرفی کتشو درآوردو خم شد دستاشو روی میز گذاشت ... سرشو تا اونجایی که میتونست پایین برد ... دگمه آستینامو باز کردم و بالا زدم ...نگاهش کردم .. با تحکم گفتم کف دستات روی میز ! آریا هم سریع اطاعت کرد... ترکه رو برداشتم پشت سرش قرار گرفتم ... با خودم فکر کردم چقدر سخت بگیرم ... چند تا بزنم تا تنبیهی باشهی باشه برای سرپیچی از دستورم و رفتار بدش ... با خودم گفتم نمیتونم برای رفتارش تنبیهی معین کنم ... فعلا برای سرپیچیش مجازات بشه ... تا بعد تصمیمو برای رفتارش بگیرم ... دستم رفت بالا و محکم روی کمرش فرود آوردم .. این بار پشتش نزدم .. رو کمرش جایی که خیلی درد داشت .. ولی زدم ... ده ضربه ترکه ... پیرهنش بعضی جاها خونی شده بود ... معلوم بود پوستش زخم شده .. بدون هیچ رحمی زدم .. کارم که تموم شد ترکه رو سر جاش برگردوندم و لباسامو مرتب کردم .. برگشتم سمت آریا که هنوز روی میز خم بود ... نفس عمیقی کشیدم و گفتم میتونی بلند شی ! آریا بلندشد بدون اینکه صدای از دهنش خارج بشه ولی از صورتش معلوم بود خیلی درد داره .. آروم کتشو پوشید ... گفتم خوب میدونی که بیشتر از اینا حقته ! بعدم راه افتادم سمت در و رفتم بیرون .. آریا با فاصله ازم اومد .. رفتیم پارکینگ و سوار شدیم ... راه افتادیم سمت خونه ...آریا در طول راه سرش پایین بود .. هیچ عکس العمل یا حرفی نمیزد .. منم با سرعت سمت خونه میرفتم ... ساعت از 2 گذشته بود و خیابونا خلوت و برای همین من با سرعت به سمت خونه رانندگی میکردم ... وقتی خونه رسیدیم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم از چیزایی که امشب دیدی به هیچ عنوان با کسی صحبت نمیکنی ! فهمیدی ؟ گفت بله داداش .. چشم .. برگشتم نگاهش کردم گفتم مثل چشمی که امشب گفتی ؟ اگه قراره زیر پا بذاریش بگو تا همینجا حالیت کنم ! یکم مکث کردو گفت شاهین ... شاهین داداش ... ولم نمیکنه .. تا نفهمه ... مخصوصا که ... فهمیدم منظورشو ... گفتم منظور منم شاهین نبود ... به شاهین میتونی بگی ... به هر حال درجریان کارا هست تا حدودی ! حالا هم سریع برو اتاقت ! آروم گفت چشم و پشت سرم راه افتاد ... از در رفتم داخل ... سالن تاریک بود .. به غیر از یه آباژور کنار سالن نور دیگه ای نبود ... مستقیم رفتم سمت اتاقم .. آروم با خیال اینکه تارا خوابیده درو باز کردمو رفتم داخل و درو پشت سرم بستم و قفل کردم .. از وقتی با تارا تو یه تخت میخوابیم درو قفل میکنم .. به هر حال دوتا بچه تو این خونه هست که ممکنه شب بی هوا درو باز کنن و بیان داخل و این درست نبود ... رفتم سمت تخت که متوجه شدم تارا روی مبل کنار پنجره خوابیده .. انگار خواسته بشینه تا من برسم ولی از خستگی خوابش برده .. با دیدن صورت معصومش توی خواب لبخندی زدم و لباسمو عوض کردم .. دستو رومو شستم .. مسواک زدم و رفتم سمت مبل ... خم شدم آروم دستامو زیر زانوهاش و پشتش قرار دادمو با یه حرکت بلندش کردم بردمش سمت تخت .. چشماشو باز کردو گفت اومدی عشقم ؟؟؟ گفتم آره عزیزم اومدم .. بخواب ...روی تخت گذاشتمشو تیشرتمو درآوردم و آروم کنارش دراز کشیدم .. تارا هم چرخیدو توی بغلم خودشو جا کرد ..

شاهین #

زمانیکه مهران و مامان حنانه رفتن ما هم کم کم به سمت اتاقامون رفتیم .. منم آروم لباسمو عوض کردم کارامو انجام دادمو رفتم توی تخت .. اما خوابم نمیبرد .. خسته نبودم .. این روزا بخاطر اینکه مدام تو خونه بودم خسته نمیشدم برای همین خوابم نمیومد .. اونقدر اینور اونور کردم که بالاخره خوابم برد .. نمیدونم ساعت چند بود که صدای در اومد .. تو خوابو بیداری آریا رو دیدم که اومد تو و با زحمت لباس عوض کرد ... انگار درد داشت .. کنجکاو شدم چشمامو باز کردمو نگاهش کردم .. گفتم اومدی ؟ یهو برگشت سمتمو گفت بیداری ؟ .. آره اومدم .. بخواب صبح صحبت میکنیم .. از رفتار مشکوکش کنجکاوتر شدم ..نیم خیز شدمو چراغ خواب بالاسرمو روشن کردم ... آریا با صورت رنگ پریده ایستاده بود .. گفتم چته مرتیکه ؟؟ شدی عین موقعی که یه کتک مفصل خوردی ! چی شده ؟ دعوا کردی ؟ اتفاقی افتاده ؟ گفت نه .. نه .. چیزی نشده ... رفت سمت دستشویی .. وقتی برگشت آروم نشست لبه تختش و بدون اینکه رو پشتش بخوابه به پهلو دراز کشید ... دیگه شکم تبدیل به یقین شد ... فهمیدم یه چیزی شده .. از جام بلند شدم و با عصا رفتم بالا سرش .. نشستم لبه تختش .. از جاش تکون نخورد ... بدون اینکه حرفی بزنم لباسشو زدم بالا .. فکر میکردم هرچی شده اثرش رو پشتشه .. میخواستم شلوارشو پایین بکشم که چشمم به رد ترکه ها رو کمرش افتاد ... معلوم بود تعدادش زیاده .. گفتم چی شده آریا ؟ رئیس زده ؟ آروم سرشو تکون دادو گفت اوهوم .. گفتم چرا ؟ چکار کردی مگه ؟ تازه رئیس هیچوقت رو کمر نمیزنه ... میدونه اینجا دردش از پشت بیشتره ... گفت هیچی نشده .. بذار بخوابم .. گفتم حرف بزن ببینم ! تا حرف نزنی نمیذارم بخوابی ! آروم بلند شدمو رفتم از تو کشوم یه پماد آوردم ... دوباره نشستم و شونشو هل دادم سمت تخت تا روی شکمش خوابید .. همینطور که براش پماد میزدم آروم گفتم چی شده داداش ؟؟؟ چکار کردی که رئیس بدون رحم اینطوری پوستتو کنده ؟ هان ؟ آریا شروع کرد آروم آروم به تعریف ..از اول که رفتن شرکت تا باقی ماجرا... آخرش با بغض گفت نمیخواستم اونقدر بیرحمانه بهش حمله کنم ... میدونم خواهرش خودکشی کرده .. به هرحال زندگی خودش بوده و اینطور خواسته و من حق نداشتم اینطور قضاوتشون کنم ... الان که بهش فکر میکنم این موضوع بیشتر از دردی که پشتم داره اذیتم میکنه ... داداش حق داشت عصبانی بشه .. حرفای من در کمال نامردی و ناعادلانه بود .. من اون مردو از درون خرد کردم ... اگرچه خیلی داداشو اذیت کرده بود ولی به هر حال پای خواهرش وسط بود ... شاید اگر من جای اون بودم از این بدتر میکردم ... آریا همینطور حرف میزدو دردی که تو دلش و پشتش بودو بیرون میریخت و من ساکت گوش میکردم .. میدونستم کارش خیلی ناحقی بوده ولی دیگه دراین مورد حرفی نزدم .. نمیخواستم درد برادرمو بیشتر کنم ... با خودم گفتم خوبه فردا جمعست و آریا میتونه یکم بیشتر بخوابه .. یه آن به خودم اومدم دیدم آریا ساکت شد ... نگاهش کردم .. خواب بود .. آروم گفتم بخواب داداش ... بخوابی حالت بهتر میشه ... خودمم برگشتم تو تختم ... ولی دیگه خوابم نمیومد .. با خودم گفتم پس بالاخره این رمزو راز تموم شد .. یک سالی میشد که میدونستم رئیس زیر آبی و خیلی نامحسوس داره یه کارایی میکنه ... با شهرام و رضایی خیلی جلسه های محرمانه میذاشتن ...اونقدر به این کارا و رئیس و شرکت فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ... چشمامو که باز کردم ساعت از 9 گذشته بود .. سریع از جام بلند شدم ... امروز جمعست و رئیس خونست .. باید هرچه زودتر از جام بلند بشم .. نگاهم به تخت آریا افتاد .. آریا زودتر از من بلند شده بودو رفته بود دوش بگیره .. زیاد طول نکشید که اومد بیرون .. حوله رو پایین تر از رد ترکه ها بسته بود .. با یه حوله هم سرشو خشک میکرد .. گفتم خودتو خشک کن سرما میخوری ! آریا برگشت سمتمو سلام کرد .. جوابشو دادمو گفتم یه دستمال بیار برات روی ترکه هارو خشک کنم بعدم پماد بزنم ... آریا دستمال آوردو با پماد دستم داد .. بعدم روی تختم دراز کشید ... آروم با دستمال جای ترکه ها رو خشک کردم و بعد با پماد آروم ماساژ دادم ... بعدم بلند شدم رفتم دستشویی و دستو صورتمو شستم .. وقتی برگشتم آریا هنوز روی تختم خوابیده بود ..گفتم چرا بلند نمیشی ؟ گفت پشتم خیلی درد داره ... از طرفی نمیدونم با چه رویی با داداش روبه رو بشم ... گفتم با هیچ رویی ... تو هرکاری که کردی دیشب نتیجشو دیدی .. لازم نیست خجالت بکشی .. حقتو گرفتی به هر صورت ... بجم لباس بپوش که رئیس از دیر رفتن سرمیز خوشش نمیاد ... آریا با زحمت بلند شدو لباس پوشید ... با هم رفتیم طبقه پایین ... به آریا گفتم حتما تا حالا صبحانشونو خوردن .. آریا گفت آره .. حتما داداش حسابی جوش میاره ... همین که پایین رفتیم دیدیم که پریوش تازه داره میزو میچینه .. سلام کردیمو با یه صبح بخیر رفتیم سر میز ... بعد از ما یکی یکی همه اومدن ... نادر و آرشا که تو حیاط بودن .. نادیا و پروانه هم از تو آشپزخونه مشغول صحبت اومدن بیرون .. آرام و ترنم هم درحال صحبت و خندیدن اومدن سر میز ..همین موقع ناتاشا هم اومد .. انگار قبلا پروانه کاراشو کرده بود ... همه میدونستن که دیشب رئیس دیر اومده سرو صدا نکرده بودن تا رئیس استراحت کنه ...کوروش هم خوشحالو خندون از اینکه دیگه تنبیهش رو به پایانه اومد ... همه نشستیم تا رئیس و تارا هم بیان ... کمی بیشتر طول نکشید که رئیس با تارا اومدن ... داشتن صحبت میکردن .. همه از جامون بلند شدیمو سلام کردیم ... رئیس و تارا جواب دادن و نشستن و ماهم نشستیم .. در طول زمانیکه صبحانه میخوردیم آریا سرشو بالا نکرد .. رئیس هم حتی یه نگاه کوچیک بهش نکرد ... میشه گفت اصلا بهش محل نذاشت .. این موضوع بیشتر آریا رو اذیت میکرد .. بعد از صبحانه رئیس و تارا رفتن تو سالن نشستن ... ماهم پشت سرشون .. پروانه به مامانش کمک میکرد .. همه نشستیم .. آریا همچنان سرش پایین بود .. رئیس هرموقع ناخودآگاه به سمت آریا نگاه میکرد اخم میکرد .. معلوم بود با اینکه اونطور زدتش ولی هنوز از دستش عصبانیه ...نزدیک ظهر بچه ها رسیدن ... تازه معلوم شد نادیا و پروانه همه رو جمع کرده بودن . ... آرش و آسا اول همه رسیدن و بعد نازنین رضا و رامین .. از دیدن نازنین آنچنان ذوق زده بودم که نگو ولی این بار حواسم بود پامو بیشتر از گلیمم دراز نکنم .. رامین هم مثل آدم رفتار میکرد .. وقتی ترنم رو دید خیلی آروم و متین سلام کردو زیاد بهش نزدیک نشد ... بااینکه از راه دور تمام حواسش به ترنم بود ... گاهی هم فرصتی دست میداد باآرام و ترنم صحبت میکرد .. فکر کنم رضا بد زهره چشمی ازش گرفته ... آسا و آرش که اومدن پروانه از کنار آرش تکون نمیخورد.. آسا هم سعی میکرد با آریا صحبت کنه ولی آریا اصلا تو باغ نبود ... فقط من میدونستم که آریا چشه .. آخر سر آسا جوش آوردو باهاش قهر کرد ... رئیس از دیدن بچه ها خوشحال شدو به همه شون خوش آمد گفت ولی فکر کنم هنوز خسته بود و حوصله نداشت ... این میون نازنین هر موقع چشم رضا رو دور میدید میومد کنار من مینشست و صحبت میکردیم ... دلم میخواست یه جای خلوت گیرش بیارم و حسابی ماچش کنم این دختره خوشگلو ... توی دلم هر لحظه آرزو میکردم میشد ببوسمش ... ولی بعد چهره عصبانی رئیس جلوی چشمم میومدو از کرده نکرده پشیمون میشدم ... کاش بابا اینا زودتر بیان عقد مارو برگذار کنن و خیال من راحت بشه ! ... اما تازمانیکه این پا خوب نشه این فکرم عملی نمیشه ... همینطور که نشسته بودم به نازنین که با دخترا میگفتو میخندید نگاه میکردم ... تا اینکه آریا اومد کنارم نشست ... گفتم چی شده آریا ؟ دل این دخترو چرا شکستی ؟ آریا بدون اینکه نگاهم کنه گفت دست خودم نیست ... وقتی به داداش نگاه میکنم یاد حرفاش میوفتم .... یاد حرفایی که خودم زدم ... یاد کتکی که خوردم و میدونم بیشتر از اون حقم بود ... داداش نگاهم نمیکنه ... اگر هم اتفاقی نگاهش بهم میوفته با اخم طوری نگاهم میکنه که انگار هنوز داره سرزنشم میده ... همینطور که آریا حرف میزد سرشو انداخت پایین ... همین موقع رئیس بلند شدو گفت باید بره به کارای شرکت رسیدگی کنه و به ما گفت خوش باشید ! بعدم رفت ... تارا هم رفت کنار دخترا ... سرمو نزدیک گوش آریا کردمو گفتم برو اتاق رئیس و باهاش حرف بزن ... بهش بگو که متاسفی و اگر لازمه بازم تنبیه کنه ولی ببخشه ... دلشو به دست بیار .... تا بارئیس روبه رو نشی این مشکل حل نمیشه ... به هر حال خود رئیس میدونه که کاریه که شده ولی میخواد با این رفتارش بهت یادآوردی کنه که کارت اشتباه بوده ... پاشو مرتیکه ! پاشو ادای دختر بچه های نازنازی رو درنیار ! همچین خودتو به موش مردگی زدی انگار در عمرت کتک نخوردی ! پاشو برو بگو گوه خوردم ! غلط کردم ! رئیس بر خلاف ظاهرش زیاد هم بی رحم نیست ... آریا نگاهم کردو گفت درست میگی ... باید برم با داداش صحبت کنم ... بعدم بلند شدو رفت ... تا آریا رفت آسا اومد کنارم نشستو گفت شاهین آریا چشه ؟؟؟ چرا به من محل نمیذاره ؟ خندیدمو گفتم اون که غلط میکنه به خوشگل خانومی مثل شما محل نذاره ! آسا با عشوه خنده ای کردو گفت خوب بعدش ... گفتم آسا یکم بهش وقت بده ... با داداش مشکل پیدا کرده که باید حلش کنه .... بذار کارش تموم بشه میاد از دلت درمیاره ... آسا یهو جدی شدو گفت یعنی چی ؟ داداش زدتش ؟ هان ؟ نگاهش کردمو گفتم نمیدونم .. دهن تو چفتو بست نداره به همه میگی آریا عصبانی میشه .. بعدم رئیس میفهمه پدر منو درمیاره ! .. آسا گفت توروخدا شاهین بگو دیگه ! بخدا به هیچکس نمیگم ... نگاهش کردمو گفتم آره .... رئیس حسابشو رسیده ... برای چیو چراشو نمیدونم ولی بد کتکی خورده ... آسا ناراحت شدو به پشتی مبل تکیه داد .. سرمو بهش نزدیک کردمو گفتم ناراحت نباش خوشگله ! ما از این کتکا زیاد خوردیم پوستمون کلفت شده ! شده پوست کرگدن ! بعدم زدم زیر خنده ... نازنین با دوتا شربت اومد نزدیکمونو گفت چیه ؟ بگید ماهم بخندیم ! نگاهش کردمو گفتم عزیزم ! من حال کتک خوردن ندارم ! لطفا حواست باشه ! نازنین یه ابروشو بالا دادو دست به کمر شدو گفت منو سرکار نذار شاهین ! رضا سرش با نادیا گرمه به ما کاری نداره ! حتی رامینم داره با دخترا حرف میزنه ... حالا بگو چی شده ؟ گفتم عشقم دارم بین دوتا عاشقو صلحو صفا میدم ... نازنین خندیدو اومد کنار آسا نشستو شروع کردن به پچ پچ کردن ... زیر لب گفتم خوبه گفتم به کسی نگه ! ....

آریا #

دیشب وقتی از داداش کتک خوردم با هر ضربه ای که به کمرم میخورد به خودم بدو بیرا میگفتم بابت اینکه نتونستم جلوی دهنمو بگیرم ... داداش گفت صدات درنیاد ولی من نتونستم این دهن صاب مرده رو نگه دارم ... منم بودم همچین رفتاری میکردم ... شاید بدتر از این میکردم ... به هر صورت حسابمو رسید ولی از اون موقع اصلا محلم نمیذاره ... وقتی رفتیم سر میز صبحانه داداش اصلا نگاهم نمیکرد ... اگر اتفاقی نگاهش بهم میوفتاد طوری با اخم نگاهم میکرد که خشمش تو چشماش معلوم بود ... نمیتونم تو صورتش نگاه کنم ... با اینکه حسابی تنبیهم کرد ولی هنوز عصبانیه .. نمیدونم چکار کنم ... بعد صبحانه هم تو حال خودم نبودم تا اینکه آسا اومد ... بعدم رضا اینا اومدن ... آسا دستمو گرفتو برد نزدیک اتاق دخترا و بغلم کردو بوسیدم .. کسی ندید ولی من اصلا عکس العمل خاصی نداشتم برخلاف همیشه .... هر موقع آسا میاد خونمون از فرصت استفاده میکنم یه جای خلوت گیرش میارمو خوب لبهاشو میبوسم ... میگیرمش توی بغلم ... ولی اینبار اون بغلم کرد ... بعدم ناراحت شد که من زیاد تحویلش نمیگیرم ... فکر کرد محلش نمیذارم برای همین قهر کرد ... منم رفتم کنار شاهین نشستم ... بعد از کلی حرف زدن نظر شاهینو قبول کردم ... باید برم با داداش صحبت کنم .. وقتی داداش رفت اتاقش منم رفتم دنبالش .. پشت در اتاقش ایستادم ... نمیدونم چرا دلم شور میزد ... میدونستم که داداش بخاطر یه اشتباه دوبار تنبیه نمیکنه ولی من بازم دلم شور میزد ... بالاخره در زدم ..داداش گفت بیاتو ! از لحنش ترس برم داشت ... ولی چاره ای نبود در زده بودم و نمیتونستم جا بزنم ... درو باز کردم رفتم داخل ... جلوی در ایستادمو درو پشت سرم بستم ... داداش فکر کنم داشت با نوید حرف میزد .. نگاهی بهم انداختو اخم کرد ... بعدم نگاهشو ازم گرفت ... تلفنش که تموم شد بدون اینکه منو آدم حساب کنه رفت پشت میزش نشست .. اصلا حرفی نزد و من هم تا ازم چیزی نمیپرسید نمیتونستم حرفی بزنم .. این از قانونای داداش بود .. برای همین با سر پایین جلوی در ایستادم .. مدتی گذشت .. همینطور که سرش پایین بود و به کاراش رسیدگی میکرد گفت میشنوم ! سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم .. دلمو به دریا زدمو گفتم داداش .. شما برای هر خطایی یک بار تنبیه میکنید ... چرا منو بخاطر خطام اینهمه تنبیه میکنید ؟ داداش سرشو بالا گرفتو نگاهم کرد ... به پشتی صندلیش تکیه دادو گفت تو دیشب بخاطر اینکه از دستور مستقیم من سرپیچی کردی تنبیه شدی ! بخاطر حرفایی که زدی تنبیهت نکردم ! بخاطر پستیی که از خودت نشون دادی و حرفای بدی که به یه مرد زدی ... با آبروی دختری که دستش از دنیا کوتاهه بازی کردی ... حرفایی که مربوط به گذشته بود و لزومی نداشت همه رو توصورتش بزنی ! دیشب نتونستم بخاطر حرفات تنبیهت کنم ! این رفتار چیزی نیست که با چند تا ضربه ترکه بشه ازش گذشت ! رفتار تو پستی یه مردو نشون داد !.... سرمو انداختم پایین ... داداش درست میگفت ... خودم هم همین فکرو میکردم ... ممکنه از نظر دیگران دفاع از خود بوده باشه ولی سرکوفت زدن به آدمی که غم از دست دادن خواهر و پدرشو چشیده خیلی نامردیه ... داداش همینطور که نگاهم میکرد گفت میدونم که همچین آدمی نیستی ... میدونم الان در اعماق ذهنت میدونی که چه اشتباهی کردی ولی من هنوز نمیتونم ببخشمت ! ... سرمو بلند کردمو گفتم داداش ... شما منو بهتر از خودم میشناسی ... من آدمی نیستم که دلم بیاد حرف بدی به کسی بزنم چه برسه که اینطور رفتار کنم ... من ... سرمو انداختمو پایینو ادامه دادم ... من معذرت میخوام ... نمیدونم چکار کنم که جبران کارم باشه ... لطفا منو ببخش داداش ... نمیخوام منو اینقدر پستو خوار ببینی ! داداش از جاش بلند شدو آروم اومد سمتم .. گفتم اگه لازمه بازم بزنید .. یا تنبیه دیگه ای .. نمیدونم .. هرچی خودتون صلاح میدونید .. فقط ... تحمل رفتار سردتونو ندارم ... وقتی اینطور باهام رفتار میکنید قلبم سوراخ میشه ... الان تازه حال آرامو میفهمم وقتی با کم توجهی تنبیهش میکنید ... معذرت .... میخوام ...با گفتن معذرت میخوام داداش درست روبه روم ایستاد .. نمیتونستم سرمو بلند کنم ... داداش انگشتشو زیر چونم گذاشتو سرمو بلند کرد ... درست تو صورتم نگاه کرد ... یه آن نگاهم به صورتش افتاد .. اخم داشت ولی عصبانی نبود ... انگار میخواست با اخمش تنبیهم کنه ... آروم گفت اگر نمیشناختمت الان روی پاهات نبودی ! ... میدونم که همچین آدمی نیستی برای همین انتظار نداشتم که همچین رفتاری بکنی ! نمیخوام بخاطر رفتارت تنبیهت کنم ... اگر بیتوجهی کردم بخاطر اینه که ناامیدم کردی ! فقط همین ! ... میدونم خودت به اندازه کافی خودتو تنبیه میکنی ! ... تو برادر کوچیک منی ... هرچقدر که فاصله سنی کمی باهات دارم ولی موقعیتم تو خانواده باعث میشه که باهات مثل آرام رفتار کنم و مسیر درستو نشونت بدم و راهنماییت کنم ... تو باید شخصیت خودتو حفظ کنی ! باید بدونی که کجا چطور رفتار کنی و باید شأن خودتو حفظ کنی ... این رفتار تو دور از شأنت بود ... و هیچ تنبیهی نمیتونه جبران این رفتار باشه ! آروم و زیر لبی گفتم معذرت میخوام داداش ... داداش انگشتشو برداشت ... نگاهش کردم .. دیگه اخم نداشت ... فقط انگار غمگین بود ... گفت برو آسا منتظرته ! همینطور که میرفت سمت میزش گفت از دلش دربیار ! دلخورش کردی ! یه قدم به میزش نزدیک شدمو گفتم داداش .. خواهش میکنم .. تنبیهم کن ولی اینطور رفتار نکن ... خواهش میکنم... داداش نگاهم کردو گفت سوئیچ ماشینتو بیار بذار رومیزم ... یه ماه بدون ماشین گز کنی یادت میمونه رفتار درست چیه ! گفتم داداش ! یک ماه ؟؟؟؟؟ آخه اینقدر زیاد ؟؟؟ داداش اخم کردو گفت نکنه دلت کتک میخواد ؟؟؟ هان ؟ اگه دلت کتک میخواد من حرفی ندارم ! اونقدری ازت عصبانی هستم که کاری کنم تا یک ماه نتونی درست بشینی ! خوب ؟؟؟ نظرت چیه ؟؟ هوم ؟؟؟ یهو به خودم اومدمو گفتم غلط کردم داداش ... یک ماه خیلی هم خوبه .... یادم میمونه درست رفتار کنم ... ببخشید ... گفت حالا بزن به چاک تا بیشتر عصبانیم نکردی ! گفتم چشم ... بعدم سریع از اتاق اومدم بیرون ... با خودم گفتم تو هیچ وقت آدم نمیشی مرتیکه ! ...این حرفیه که همیشه شاهین بهم میزنه ! سریع رفتم پیش شاهین تا بهش بگم نتیجه گفت و گو با داداش چی شد ! حالا تا یک ماه چطور بگذرونیم ؟ شاهینم با اون پای شکستش !

آراز #

وقتی خوابیدم توی خواب همش تو فکر آریا و رفتارش بودم .. میتونم بفهمم که بعد از اینهمه اتفاق دستش به باعث و بانی این اتفاقا بوده رسیده ناخودآگاه این رفتارو از خودش نشون داده ولی اینم میدونم که آریا اونقدر تجربه نداره که تو اینجور موقعیتا خودشو کنترل کنه ولی بازم ازش ناامید شدم ... آریا خیلی پسر خوب و مهربونیه ولی اونقدری که باید شخصیت محکمی نداره ... این دل مهربون رو شخصیتش اثر میذاره و نمیذاره اونطور که باید عمل کنه ... شاید این تقصیر من بوده ... شاید باید مسئولیت بیشتری رودوشش میذاشتم تا شخصیتش ساخته بشه ... در تمام این سالها پدرم از من یه آدم محکم یه رئیس پرقدرت و یه پدر کامل ساخت ... ولی آریا رو بیشتر یه پسر بچه بزرگ کرد .. حتی موقعی که با شاهین شیطنت میکردن مثل یه پسربچه تنبیه میکرد ولی وضعیت درمورد من فرق میکرد .. همیشه منو مثل یه مرد تنبیه کرده .. همیشه مواخذه کردناش سرزنش کردناش و مخصوصا تنبیه کردناش مثل یه مرد بود ...ولی بازم احساس میکنم ناامید شدم .. اگر روزی من نباشم آریا نمیتونه این تشکیلاتو اداره کنه ... با این دل مهربون و رفتار و بی تجربگیش ... باید کوروشو برای جانشینی خودم تربیت کنم ... بهترین گزینه و پسر ارشد منه .. درسته با من همخون نیست ولی با نام من بزرگ میشه و میتونه جانشین مناسبی برام باشه ... با این افکار به خواب رفتم. ... صبح چشمامو باز کردم ساعت کمی به 9 مونده بود ... مثل اینکه خیلی خوابیدم ... تارا هم چشماشو باز کردو یه خمیازه کشید ... با عشوه گفت سلام عشقم .. صبح بخیر .... بوسیدمشو گفتم صبح بخیر عشق من ... خنده ای کردو گفت هنوز زوده ... یکم بغلم کن .... گفتم زود ؟ ساعت 9 صبحه ... درسته جمعست ولی نمیگن رئیس با زنش این موقع صبح تو اتاق چکار میکنه ؟ تارا خندیدو گفت مگه برات مهمه ؟ گفتم نه ولی نمیخوام به نظرشون خیلی هَوَل بنظر بیام ... همینطور که صورتمو تو گردنش میکردم گفتم اگرچه نمیدونن تو چی هستی که ! ... آدم سیر نمیشه ازت ... شروع کردم به بوسیدن گردنش ... تارا هم میخندیدو لذت میبرد ... سرمو بلند کردمو گفتم باید پاشیم ... فکر کنم امروز مهمون داریم ... تارا جدی شدو گفت چطور ؟ چی شده مگه ؟ خندیدمو گفتم طبق معمول آخرین نفری ! ... ندیدی دیشب نادیا و پروانه سرشون تو سر هم بودو مرتب پچ پچ میکردنو سرشون تو گوشی بود ؟ گفت خوب ؟؟؟ گفتم این یعنی دارن یه برنامه درست میکنن .... پاشو عزیزم ... حالا مطمعنم که مهمون داریم .. برای ناهار ... تارا بلند شد نشستو گیج نگاهم کردو گفت یعنی چی ؟؟؟ بلند شدمو همینطور که سمت حمام میرفتم گفتم چون تو خبر نداری ! جلوی حموم برگشتم نگاهش کردمو گفتم بیشتر به اطرافت دقت کن ! اینطوری در آینده نزدیک بچه هات راحت دورت میزننو متوجه نمیشی ! البته اونوقت من حواسم هست ولی جوابشونو با کمربند من میگیرن ! بعدم با یه لبخند رفتم داخل حموم .. با خودم فکر کردم تارا باید حواسشو جمع کنه ... اینطوری بگذره بچه ها باید مستقیم جواب گوی خودم باشن ... فکر کنم اینطوری بیشتر کتک میخورن ! دوش گرفتمو اومدم بیرون .. تارا لباس پوشیده بودو داشت جلوی آینه آرایش میکرد ... نگاهش کردمو گفتم از تمام حرفام فقط به اینجا رسیدی ؟ خندیدو گفت نه ولی به حرفات اطمینان دارم ... بعدم خندیدو بلند شد دقیق روبه روی من ایستادو گفت من شاید بخاطر اینکه هیچوقت زیرآبی نرفتم نمیتونم بفهمم بچه ها چکار میکنن .. دلم میخواد حواسم باشه ولی نمیتونم ... وسط حرفش پریدم و گفتم نگران نباش .. من کمکت میکنم ... ولی ازم نخواه بخاطر شیطنتاشون حسابی تنبیهشون نکنم ! پیشونیشو بوسیدمو خودمو خشک کردم ... و لباس پوشیدم .. تمام مدت تارا تو فکر بود ... لباس که پوشیدم برگشتم سمتشو گفتم یکم با شیطنت فکر کنی میتونی شیطنتا رو ردیابی کنی ! خندیدمو دست انداختم دور کمرش و با هم رفتیم سمت میز غذا خوری ...همه دور میز جمع بودن ... به محض اینکه رسیدم سر میز همه از جاشون بلند شدنو سلام کردن ... جوابشونو دادم .. اصلا به آریا نگاه نکردم ... هنوزم از رفتارش عصبانیم ... دیشب توی شرکت بخاطر نافرمانیش تنبیهش کردم.. بابت رفتارش هنوز نتونستم درست تصمیم بگیرم .. کاری که کرد با یه تنبیه ساده نمیشه ازش گذشت ... از گوشه چشم میدیدم که مدام نگاهم میکنه .. انگار میخواد باهام چشم تو چشم بشه تا شاید از عصبانیتم کم کنه ... خودش خوب میدونه چکار کرده ... میدونه که به این سادگی از کارش نمیگذرم ... بعد از صبحانه رفتم تو سالن نشستم .. تارا هم اومد کنارم نشست .. پشت سرم بقیه هم اومدن ... آریا کنار شاهین در دورترین قسمت نسبت به من نشست ... سرش پایینه ... یه مدت که گذشت سرو کله آسا و آرش پیدا شد ...یه نگاه به تارا کردمو لبخند زدم ...بعدم رضا نازنین و رامین ... همه نشستن و کمی با رضا گپ زدم ... بعد از مدتی با خودم گفتم رضا میخواد کمی با نامزدش صحبت کنه برای همین با عذر خواهی رفتم سمت اتاقم تا به کارا رسیدگی کنم ... وقتی تو اتاقم رسیدم اول به یاوری زنگ زدم .. درمورد اتفاقات دیشب صحبت کردیم و به یاوری تاکید کردم که حواس جمع دنبال کارا باشه ...در ضمن تا اونجایی که به شرکت ما و شخص من مربوط میشه از شخص کوهسار شکایتی ندارم ... نمیخوام براش بیشتر از این گرفتاری درست کنم .. بااینکه یک سال تمام باعث آزار من شده ولی بازم دلم میسوزه براش ... یاوری گفت از لحاظ حقوقی تا اونجایی که بشه سعی میکنه دردسر کمتری براش درست کنه ... بعد از اینکه قطع کردم به نوید زنگ زدم ... بااینکه جمعست ولی سرکاره .. بعد از احوال پرسی گفت که بازجویی از کوهسارو شروع کرده و براش جالب بوده که کوهسار خودش به تمام کارهاش اعتراف کرده و اسم تمام کسانیکه در این کار دست داشتن گفته ولی به این موضوع تاکید کرده که عامل تمام این کارا خودش بوده و مسئولیتشو خودش به عهده میگیره .. به نوید گفتم منو درجریان بذاره .. نوید هم طبق معمول زد تو خط شوخی و گفت چشم سرهنگ ! بین صحبتام با نوید در زدن گفتم بیاتو ! آریا درو باز کردو وارد شد و همونجا جلوی در ایستادو درو پشت سرش بست ... نگاهش کردم ولی به صحبتم با نوید ادامه دادم .. یعد از مدتی هم قطع کردم .. برگشتم پشت میزم و شروع کردم به کار .. انگار نه انگار که آریا جلوی در ایستاده .. مخصوصا بهش توجه نکردم تا بدونه که ازرفتارش چقدر عصبانیم .. آریا هم بدون هیچ صحبتی ایستاد و سرشو پایین انداخت ... بعد از مدتی بدون اینکه نگاهش کنم گفتم میشنوم ! آریا سرشو بالا گرفتو گفت داداش ... شما همیشه بابت هر خطایی یک بار تنبیه میکنید چرا منو با بی توجهی و نادیده گرفتن تنبیه میکنید ؟ نگاهش کردمو بعد به پشتی صندلیم تکیه دادم ... گفتم تو بخاطر سرپیچی از دستور مستقیمم تنبیه شدی نه بخاطر رفتار تحقیرآمیزی که از خودت نشون دادی .. تو با آبروی یه دختر بازی کردی کسی که فوت شده و دستش از دنیا کوتاهه .. همینطور آریا سرش پایین بودو منم به سرزنشش ادامه دادم ... میدونم که از کار خودش پشیمونه ولی کاریه که شده و منم رو پشیمونیش نمیتونم ببخشمش ... در آخر بهش گفتم که اگر بخوام بخاطر رفتارش تنبیهش کنم براش خیلی گرون تموم میشه ..بعدم درمورد جایگاهش توی خانواده و شرکت براش صحبت کردم ... درمورد شخصیت درست و محکم داشتن ... در آخر دوباره مشغول کارم شدمو گفتم برو پیش آسا ... با رفتارت باعث دلخوریش شدی ... آریا با لبهایی لرزون گفت خواهش میکنم هرطور که میخواید منو تنبیه کنید ولی اینطور بهم بی توجهی نکنید ... خواهش میکنم .. نگاهش کردمو گفتم سوئیچ ماشینتو میذاری رو میزم ! برای یک ماه بدون ماشین گز میکنی تا بفهمی چطور درست رفتار کنی ! یهو انگار از یادش رفت تو چه موقعیتی گیر کرده و گفت یک ماه ؟؟؟ داداش خواهش میکنم ... یک ماه خیلی زیاده ... صدامو بردم بالا و گفتم انگار هنوز متوجه موقعیتت نشدی ! دلت کتک میخواد ؟؟ اگر میخوای من حرفی ندارم ! اونقدر ازت عصبانی هستم که درست به خدمتت برسم ! آریا تازه یادش اومد در چه شرایطیه و سریع جا خالی کردو گفت چشم ... یک ماه بسیار هم خوبه ... چشم داداش ... گفتم حالا بزن به چاک تا عصبانی ترم نکردی ! آریا خیلی با احتیاط برگشت سمت درو رفت بیرون ... کمی به در خیره شدم ... دستمو روی پیشونیم گذاشتمو کمی ماساژ دادم .. هنوز افکارم ازاتفاقای این چند وقت پریشونه ... هنوز هم برای خودم جریانی که پیش اومد زیاد قابل هضم نیست .. باید یه مدت بگذره تا افکارم برگرده سر جاش ... شروع کردم به کار .. همینطور به پرونده ها و پروژه ها رسیدگی کردم و گزارشا رو خوندم ... تا اینکه ظهر شد .. تارا خوب میدونه که وقتی کار میکنم نباید سراغم بیاد حتی برای غذا .. میدونه که خودم حواسم به زمان غذا هست و نباید دیگران رو معطل کنم ... تا کارمو تموم کردم در زدن .. گفتم بیاتو ! در باز شدو رضا اومد داخل .. گفت اجازه هست رئیس ؟ لبخندی زدمو گفتم نامزد بازیت تموم شد اومدی سراغ من ؟ رضا درو پشت سرش بستو خندید و گفت مگه با دختر خوشگلی مثل نادیا چیزی تموم میشه ؟؟؟ دلم میخواست باهاش تنها بودم کلی لبهاشو میبوسیدم ... ولی جلوی چشم بچه ها نمیشه ... با اجازتون عصر میبرمش با خودم خونه ... دلم برای زنم تنگ شده ! بعدم بهم نگاه کرد ... یکم مکث کردو گفت شوخی کردم بخدا آراز .. حالا فاز برادر زن بازی برندار لطفا ! فکر میکنم عصبانیتم از صورتم مشخص بود ... از حرفایی که رضا زد رگ غیرتم قلنبه شد ... گفتم حالیته کجا وایسادی درمورد ناموس من حرف میزنی ؟؟؟ رضا گفت ناموس تو زن منه ! گفتم نه ! هنوز زنت نیست ! فعلا نامزدیت ! اگر گذاشتم یه مدت باهاش رابطه داشته باشی دلیل نمیشه روتو زیاد کنی اینقدر وقیح درموردش حرف بزنی! ... کاری نکن نذارم تا شب عروسیتون ببینیش ! ... رضا گفت ببخشید آراز ... شاید یکم واضح حرف زدم ... معذرت میخوام رفتارم درست نبود... به پشتی صندلیم تکیه دادمو گفتم برو خدا رو شکر کن که نادیا برام خیلی عزیزه ! دلم نمیخواد از دوری نامزدش غصه بخوره ! وگرنه نمیذاشتم دیگه رنگشو ببینی ! رضا سرشو انداخت پایینو با کمی خجالت گفت حالا میشه با خودم ببرمش ؟؟ گفتم خیلی پررویی ! .. رضا زیر چشمی نگاهم کردو گفت حالا چی میشه یکم حال منو درک کنی ؟؟ خودت هر شب عشقت تو بغلت میخوابه ... انگشت اشارمو بالا گرفتمو گفتم آهای ! حواستو جمع کن ! من به زودی عروسی میگیرم ... تارا هم تو خونه خودش داره زندگی میکنه نه خونه باباش یا برادرش ! ولی تو هنوز خونه باباتی و نادیا خونه برادر بزرگش ! فعلا هم اختیارش با منه ! رضا نگاهم کردو گفت این که کاری نداره .. من خونه میگیرم بعدم عروسی ... گفتم نه ! خونه بغل که تکمیل شد خودم زمان عروسیتونو اعلام میکنم ! رضا یکم نگاهم کردو گفت تا اونموقع که من دق میکنم ! گفتم نترس چیزیت نمیشه ! فعلا هفته ای یک بار میاد خونتون تا ساختمون تکمیل بشه ... این ساختمون تا اول پاییز کارش تموم میشه و میره برای نازک کاری و وصل شدن تمام وسایلش ... تا اول سال آینده آمادست ... سال آینده اول عروسی نادیا رو راه میندازم بعدم سه تا پسرا رو ... رضا گفت چرا اول ما ؟ گفتم بخاطر اینکه دیگه صبر نداری ... پسرا عروسیشون میمونه برای وسط تابستون ... رضا نگاهم کردوگفت ممنونم ... گفتم لازم نیست تشکر کنی ... من هر کاری میکنم برای نادیاست ... ولی حواستو جمع کن قبل ازعروسی یه بچه رودستمون نذاری ! رضا خندیدو گفت دیگه اینقدر از پزشکی سرم میشه ... زدم زیر خنده و گفتم تا یه ماه دیگه عقد شاهین و نازنینو راه میندازم و ماه بعدش عروسی خودمو ... رضا لبخندی زدو گفت خوبه ! پس آماده میشیم ... گفتم آره .. آماده بشید ... از جام بلند شدمو گفتم فعلا بریم سر میز ... نزدیک در درست روبه روش ایستادمو گفتم بعد از ظهر تو بردن نادیا خیلی تابلو بازی در نیاری ! نمیخوام بقیه رو به هوس بندازی ! رضا خندید و گفت یعنی اینقدر معلومه ؟؟؟ گفتم کم نه ! بعدم از اتاق اومدم بیرون .. رضا هم باهام اومد ... رفتیم تو سالن دوباره دیدم ولوله ای برپاست ... گفتم خدا بخیر کنه .. بار آخر که جلسه کردن به کتک خوردن همشونو بدتر شدن پای شاهین ختم شد ! تا وارد سالن شدیم همه ساکت شدن ... گفتم باز چه خبره؟؟؟؟ دوباره دارید دنبال بهونه ای برای کتک میگردید ؟؟ بار گذشته براتون درس عبرت نشد ؟ هان ؟ نازنین گفت داداش ماکه کاری نمیخوایم بکنیم ... فقط میخوایم یه مهمونی بگیریم ... گفتم کجا اونوقت ؟؟؟ نازنین نگاهی به بقیه کردو گفت دعوا سر همینه ! نگاهشون کردم ... گفتم مهمونی اینجا ! فقط ! اونم بعد از امتحاناتتون ! یعنی دوهفته دیگه ! دیگه هم نمیخوام حرفی بشنوم ! شیرفهم شد؟؟؟ همه باهم گفتن بله ... بعدم رفتم سر میز .. تارا از آشپزخونه اومد بیرونو گفت دستت درد نکنه عشقم ! دیگه کم کم داشتم کلافه میشدم ... لبخندی زدمو گفتم تامن هستم ناراحت نباش ! خودم به حسابشون میرسم !بعدم با رضا رفتیم سر میز .. ازهمونجا بلند گفتم منتظر دعوت نامه اید ؟؟؟ همه تون سر میز ! زود ! یهو همشون مثل بچه های هفت هشت ساله خودشونو رسوندن سر میز ... موقع ناهار همه خیلی آروم باهام حرف میزدن .. میدونستن اگر عصبانیم کنن ممکنه یه کاری دستشون بدم ... گاهی بهشون نگاه میکردم حساب میبردن و ساکت میشدن ولی دوباره شروع میکردن .. بعد از ناهار به کوروش و ناتاشا گفتم برن اتاقشونو کمی استراحت کنن بعدم به رضا گفتم من دارم میرم کمی بخوابم ... نیاز به استراحت دارم ... رضا گفت اگر اجازه بدی با نادیا برم تا جایی و برگردم ... گفتم بسیار خوب ... بعدم دست تارا رو گرفتمو رفتم سمت اتاق .... به محض اینکه وارد اتاق شدیم درو پشت سرم قفل کردمو به تارا لبخندی زدم .. گفتم حالا میخوام با خیال راحت با همسر خوشگلم خلوت کنم .. تارا خندیدو گفت باشه ... مثل همیشه یه دستم زیر زانوهاش و یه دستم پشتش گذاشتمو بغلش کردم .. بردمش توی تخت و خودم کنارش دراز کشیدم ... گفتم حالا با خیال راحت هرچقدر دلم بخواد میبوسم ... هرجاییتو که دلم بخواد ... تارا عشوه ای اومد و گفت باشه ... ولی یه چیزی ؟ گفتم چی ؟ گفت رضا با نادیا کجا میخواد بره ؟؟؟ کار داره ؟؟ چه کاری ؟؟؟ با شیطنت لبخندی زدمو گفتم همون کاری که من با تو دارم ... تارا گفت آخه عروسی نکردن ... گفتم من اگر درمورد عروسی سخت میگیرم بخاطر اینه که پسرا خونه ندارن .. دخترا هم آمادگی برای زندگی زناشویی ندارن .. برای همین نمیذارم با هم بخوابن .. رابطشون فقط درحد بوسه و یکم شیطنته ولی رضا هرموقع بخواد میتونه عروسی بگیره و زندگی راه بندازه .. بخاطر من صبر کرده .. میخوام خونه تکمیل بشه و نادیا کنار خودم ساکن بشه ! تارا لبخندی زدو گفت تو حواست به همه چی هست .. گفتم اونکه آره ... مخصوصا به تو ... بعدم صورتمو تو گردنش فروکردم ...

آرام #

چند روزیه که یه راز بزرگو تو سینم مخفی کردم .. رازی که اگر داداش بفهمه خیلی عصبانی میشه و نمیدونم چه بلایی سرم میاره ... اواسط امتحاناتم بود که یه پیغام رو گوشیم دیدم ... از شاهو .... تا نگاهم به اسمش افتاد وحشت کردم .. اگر داداش یهو ببینه چی ؟ من با داداش تنها ... تو شرکت ... اگر بخواد بابت تماس شاهو تنبیهم کنه هیچ کسی نمیتونه جلوشو بگیره ... البته تو خونه هم کسی جرات نمیکنه وساطت کنه ولی تو شرکت دیگه تنهای تنهام ... تو پیغامش عذرخواهی کرده بود که مزاحمم شده ولی نمیدونسته امتحاناتم کی تموم میشه ... من فقط براش نوشتم چه روزی و ادامه ندادم.... اونم البته دیگه تماسی نگرفت ... دقیقا روزی که امتحانم تموم شد و به خونه برگشتم شاهو زنگ زد .. از ترسم رفتم تو دستشویی جواب دادم بااینکه میدونستم داداش شرکته و نهایتا تنها کسی که ممکنه بفهمه شاهو تماس گرفته ترنمه ... تا دگمه پاسخ رو زدم بدون هیچ حرفی گوشی رو روی گوشم گذاشتم ... شاهو اول چیزی نگفت بعد با صدای آرومی سلام کرد ... گفت سلام ... عزیزم ... آرام ... شاهو هستم ... با کمی مکث گفتم میدونم ... شاهو انگار از شنیدن صدای من خوشحال شد صداش کمی جون گرفتو گفت سلام عشقم .... از شنیدن کلمه عشقم صورتم گر گرفت ... کمی مکث کردو گفت عزیزم .. خوبی ؟ آروم گفتم بله .... گفت کمی حرف بزن لطفا صدای قشنگتو بشنوم ... گفتم اگر داداش بفهمه ... گفت خواهش میکنم .. میدونم اگر داداشم بفهمه به تو زنگ زدم پام برسه تهران به حسابم میرسه ... ولی ... ولی دیگه نتونستم طاقت بیارم ... از دلتنگی قلبم داره میترکه ... به عشق دیدن تو ... روزا رو میشمرم تا بیام ایران ... بیام تورو ببینم ... دلم برات یه ذره شده ... از شنیدن صدای شاهو انگار آتیشی که زیر خاکستر بود گر گرفت ... یهو ازدهنم پریدو گفتم منم دلم تنگ شده ... یه لحظه سکوت شد .. انگار نتونست حرفی بزنه ... بعد احساس کردم گریه میکنه ...با کلمات بریده بریده گفت واقعا ؟؟؟ دلت کوچولوت .... برام ...تنگ شده ؟؟؟؟ برای من ؟؟؟... تنگ .... دیگه نتونست حرف بزنه ... صدای هق هق گریش اومد .. گفتم چی شده ؟ ... چرا گریه میکنی ؟ گفت از دلتنگی دیگه کنترل احساسم دست خودم نیست ... دلم میخواد هرچه زودتر این چند روز بگذره و بیام ایران ... میخوام ببینمت ... گفتم خواهش میکنم ... داداش اگر بفهمه منو میکشه ... یادت رفته باهام اتمام حجت کرد ... شمال بودیم ... گفت از آخرین باری که دیدمت چند ماه میگذره .. تو که عکسی برام نمیذاری ... توی اینستا هم که اصلا فعالیتی نداری ... خوب ... دلم برات تنگ میشه ... چکار کنم ؟؟؟ گفتم نمیدونم ... من باید دیپلم بگیرم و برم دانشگاه ...در اینصورت داداش قبول کرده که باهات ازدواج کنم ... یهو دستمو جلوی دهنم گرفتم ... این جمله آخر ناخواسته از دهنم پرید ... اگر داداش از کسی میشنید میفهمید که من به شاهو گفتم ... گفت شاهرخ بهم گفته که پاپیچ تو نشم تا بری دانشگاه .. بخدا نمیخوام مزاحمتی برات داشته باشم ولی عشقت داره خفم میکنه ... دلم میخواد بغلت کنم .. ببوسمت ... نگاهت کنم ... ولی میدونم نمیشه بیشتر دلم میخوادت .... گفتم خواهش میکنم شاهو ... اینطوری حرف میزنی من بیشتر خجالت میکشم .. ما هنوز نسبتی نداریم ... گفت نسبتی نداریم ؟؟؟ برای من تو همه چیزی ! عشقمی نامزدمی زنمی مادر بچه هامی ... وقتی بهت فکر میکنم به خودم میام میبینم که تو اتاق خودم کنارم خوابیدی ... تورو تو آغوش خودم میبینم ... و لحظه ای بعد میبینم بچه داریم ... تو و من کنار هم ... بچمون تو بغلت ... این رویا رو هر شب میبینم ... گفتم شاهو خواهش میکنم ... اگر داداشم بفهمه یا بشنوه .... وای ! نمیتونم تصور کنم ... شاهو یهو ساکت شد ... لحظه ای گذشت ... صداش آروم و متین شد .. گفت ببخش عشقم .. از ذوق حرف زدن باهات نفهمیدم چی میگم ... معذرت میخوام ... میدونم نباید با یه دختر خانم اینطوری صحبت کرد .. ببخش منو لطفا ... فراموش کن ... معذرت میخوام ... گفتم باشه .. نفس عمیقی کشیدو گفت من چند روز دیگه میام ایران ...هرجور شده میام میبینمت ... اگر کارم به کتکم برسه بازم مهم نیست ... فقط میخوام بیام تورو ببینم ... گفتم داداش اجازه نمیده ... در ضمن فقط داداش نیست .. داداش آریا بدتر از داداش آرازه ... داداش آراز میذاره حرف بزنم ولی داداش آریا اول عکس العمل نشون میده بعد میگه حرف بزن ... میدونم تهش به کتک خوردن من میرسه ... شاهو گفت نگران نباش ... هر اتفاقی بیوفته من گردن میگیرم ... بعدم گفت که باید قطع کنه و تنها برای دیدن من نفس میکشه ... بعدم خداحافظی و قطع کرد ... وقتی تماس قطع شد چند دقیقه تو دستشویی موندم .. به حرفای شاهو فکر کردم ... نمیدونم چی میخواد بشه ولی برای من عاقبت خوشی نداره .... از دستشویی که اومدم بیرون ترنم هنوز نیومده بود ... زمان امتحان ترنم با ما فرق داشت .. روی تختم دراز کشیدمو خوابیدم ... وقتی بیدار شدم ترنم اومده بودو با هیجان از امتحانش صحبت میکرد ... فکر کنم بیست میشه ... طوری خوشحال بود که من تلفن شاهو رو فراموش کردم .. بعدم در مورد مهمونی مامان صحبت کردیم ... این دو روز گذشت ... مهمونی مامان با تمام اتفاقاتی که افتاد رد شدو رفت ... روز جمعه آسا و آرش اومدن خونه ما بعد رامین دکتر و نازنین ... ظهر کنار هم ناهار خوردیم ... داداش هم برخلاف دیروز که گرفته به نظر میومد خوب بود فقط انگار خسته بود ... خیلی راحت ناهار خوردیم ولی تنها چیزی نظرمو جلب کرد اخمی بود که داداش به داداش آریا میکرد ... البته اصلا نگاهش نمیکرد ولی یکی دوباره که اتفاقی سمتش نگاه کرد اخم داشت ... نمیدونم چی شده .. دخالت هم نمیکنم ... داداش از فضولی کردن خوشش نمیاد .... بعد از ناهار نشستیم تو سالن ... داداش با تارا رفتن استراحت کنن و دکتر و نادیا هم رفتن بیرون .... ما موندیمو ما .. رامین و ترنم کنار من نشسته بودنو حرف میزدن .. احساس میکنم رامین علاقه خاصی به ترنم داره ... انگار عاشقش شده .. رفتارش طرز حرف زدنش راهنمایی کردنش حتی نگاهش فرق میکنه ... انگار میخواد بهش نزدیک بشه ولی از چیزی میترسه ... خوب البته ترس هم داره ... از یه طرف داداش و از یه طرف دکتر رضا ... دکتر اخلاقش مثل داداش میمونه ... خیلی سخت گیره تو اینجور مسائل ... یه بار شنیدم که دکتر رامینو زده بود ... نمیدونم چرا ... کسی بهم نگفت ولی فکر کنم سر حرف زدنش با ترنم ... چون هر وقت که رامین با ما صحبت میکنه دکتر با عصبانیت به رامین نگاه میکنه ... از همون نگاها که وقتی کار اشتباهی میکنم داداش بهم میکنه و میدونم تهش به یه تنبیه حسابی ختم میشه ... ولی خوب دکتر نبودو ما هم از فرصت استفاده کردیم .. همه مشغول بودن که یهو تلفنم زنگ خورد ... تو اون همه شلوغی یهو همه ساکت شدن ... نگاهم به صفحه گوشیم افتاد ... وای خدا ! شاهو ... زود قطع کردم .. بدون اینکه به گوشیم نگاه کنم صداشو بستم و داخل جیبم گذاشتم ... داداش آریا از اونور سالن آروم اومد سمتم ... گفت کی بود ؟؟ گفتم هیچی داداش .. یکی از دوستام بود ... الان حوصله حرف زدن باهاشو ندارم ... داداش دستشو تو جیبش کردو گفت چرا اونوقت ؟؟؟ فهمیدم شک کرده ... منم وقتی دروغ میگم یه جوری رفتار میکنم که همه میفهمن دارم یه چیزی رو پنهان میکنم .. مخصوصا داداشام ... داداش آریا خوب منو میشناسه درست مثل داداش آراز ... خوب شیطنتای زیادی باهاش کردم .. همیشه پشتم بوده ولی تو یه مورد اصلا شوخی نداره ... اونم پسره ... اگر احساس کنه سمت پسری رفتم دیگه خون جلوی چشماشو میگیره ... هنوز درد کتکی که سر کامران خوردم ازش یادم نرفته .. برای همین دستپاچه شدمو گفتم خوب ... جمعه ظهره باید بفهمه استراحت میکنم ... داداش یهو دستشو دراز کردو گفت گوشیت ! اینبار دیگه ترسیدم .. فکر کنم رنگم پرید ... چون داداش اخماش رفت تو هم .. اینجور موقع ها صورتش میشه مثل داداش آراز .. ترسناک .. از اون قیافه ها که پامو کج بذارم کتکه رو میخورم ... گفتم داداش ...کسی نبود .. دیگه مطمعن شد ... با صدای آرومی که توش تهدید معلوم بود گفت گوشیت آرام ! سرمو انداختم پایینو گوشیو دادم بهش .... گفت صداشو چرا بستی ؟؟؟ بعدم شروع کرد تو گوشیم به گشتن .. همه ساکت بودن چون این قیافه رو خوب میشناختن .. شاهین خواست به دادم برسه .. از روی مبل گفت چکار میکنی آریا ! بیا اینجا مرتیکه ببینم ! اما داداش طوری برافروخته بود که اصلا جواب نداد .. آسا هم صداش کرد ...داداش با یه الان میام تمومش کرد ... صفحه گوشیمو قفل کردو خیره نگاهم کرد ... از تو چشماش عصبانیتو میدیدم ... اگر کسی نبود همونجا کمربندشو درمیاورد ... گوشی رو آروم تو جیبش گذاشتو گفت این پیش من میمونه تا باهات تنها صحبت کنم ! حواست امروز به کارات باشه ! چون یا بامن طرفی یا داداش ! بعدم برگشت سمت آسا ... از ترس سرجام خشک شدم ... دهنمم بدتر خشک شده بود ... حتی جرات نمیکردم خم بشم شربتمو بردارم ... همین موقع لیوان شربتم جلوی صورتم ظاهر شد .. رامین لیوانو برداشته بود که بده دستم ... تشکر کردم و گرفتم ... داشتم از ترس خفه میشدم ... کمی از شربتو به زور خوردم ... سرمو انداختم پایین ...میدونم تقصیر خودمه .. اگر جواب میدادم داداش اینجور عصبانی نمیشد ... فقط ممکن بود بخاطر زنگ زدنش دعوام کنه که اونم شاهو زنگ زده بود ولی وقتی قطع کردمو دروغ گفتم یعنی که باهاش در ارتباطم و پنهونش کردم ... این موضوع اگر به گوش داداش برسه حسابم پاکه ... داداش در این مورد کوتاه نمیاد ... میدونم تهش به یه کتک میرسه ... یا از داداش آریا یا از داداش آراز ... اشتباه کردم که پنهونش کردم ... با خودم در جنگ بودم که رامین با صدای آرومی گفت درکت میکنم ... منم وضعم همینطوره .. داداشم خیلی سخت میگیره .. تازه من دانشگاه میرم ولی داداشم مثل عقاب بالا سرمه ... اگر پامو کج بذارم به حسابم میرسه ... نگاهش کردم گفتم نمیدونم چکار کنم ... میترسم .. گفت درست میشه نگران نباش ... داداش آریا مثل مهندس نیست ... اخلاقش آروم تر و مهربون تره ... گفتم آره ولی درمورد بعضی چیزا مثل داداش آراز سخت میگیره ... رامینم سرشو انداخت پایین .. ترنم هم که بین ما نشسته بود با چشمای غمگین نگاهم میکرد ... دیگه نفهمیدم مهمونی چی شد ... فقط دیدم که آسا و پروانه دست نازنینو گرفتنو رفتن اتاق پروانه ....یهو داداش از جاش بلند شد ... شاهین دستشو گرفت چیزی گفت ولی دیدم که گفت نگران نباش کاریش ندارم ! بعدم اومد سمت منو گفت بلند شو ببینم ! با ترس از جام بلند شدم ... بازومو گرفتو بردم سمت اتاق خودش ... با ترس برگشتم به شاهین نگاه کردم .. تنها امیدم برای نجات ... فهمیدم میبردم اتاق خودش که اگر کتکم زد صدام داداشو بیدار نکنه ... وقتی رسیدیم جلوی در داداش درو باز کردو هولم داد داخل بعدم خودش اومد تو و درو پشت سرش بستو قفل کرد .. فهمیدم میخواد کاری بکنه که نمیخواد کسی مزاحم بشه .. وسط اتاق با سر پایین ایستادم .. میدونم که آریا اول میزنه بعد میپرسه ... هیچ وقت از آریا نترسیدم .. حتی موقعی که شیطنتی میکردم و میدونستم داداش پوستمو میکنه بازم از آریا نترسیدم ولی الان انگار جلوی داداش آراز ایستادم .. آریا اومد سمتمو دستشو تو جیب شلوارش کرد و گوشیمو درآورد ... جلوی صورتم تکونش دادو گفت داستان این چیه ؟؟؟ هان ؟ با سر پایین گفتم داداش .. داداش .. بخدا ... داد زد قسم نخور که بدون اینکه ازت توضیح بخوام به خدمتت میرسم ! ... حالا حرف بزن ببینم ! چرا شاهو بهت زنگ زده ؟؟؟ چرا قبلا تماس گرفته نگفتی ؟؟ ... چرا دروغ گفتی ؟؟ هان ؟؟ اگر الان به داداش بگم میدونی چکار میکنه؟؟؟؟ اول به خدمت تو میرسه بعد به شاهرخ زنگ میزنه ... دستش به شاهو برسه پوستشو میکنه ! ویلای شمال یادت رفته ؟ هوم ؟؟؟ حالا تا کمربندمو درنیاوردم توضیح بده ببینم ! با لکنت شروع کردم به تعریف ... بین حرفام از ترس گریم گرفتو با هق هق بقیه جریانو تعریف کردم .. داداش دستاشو تو سینش قفل کرده بود و فقط نگاهم میکرد ... حرفام که تموم شد سرمو بلند کردمو گفتم ببخشید داداش ... نمیخواستم دروغ ... که پشت دستش تو صورتم نشست ... گفت دختره احمق فکر نمیکنی با این رفتارت بقیه چه فکری درمورت میکنن ؟ هان ؟ بعد یکی دیگه زد تو صورتم ... میدونستم که آروم میزنه ... اگر میخواست محکم بزنه میوفتادم .. داداش آریا زورش زیاده درست مثل داداش آراز ... داداش آرازم هیچ وقت با تمام زورش نمیزنه ... داداش آریا در اوج عصبانیتش دلش نمیاد بزنه ... همینطور که هق هق میکردم داداش آریا نفس عمیقی کشیدو گفت میری خودت به داداش میگی ! وگرنه من بهش میگم ... با تمام جزئیات ... عکس العملشو که میتونی حدس بزنی ! کاری میکنه که تا صبح گریه کنی ! داغ دیدن شاهو رو هم به دلت میذاره ! از این حرف داداش خجالت کشیدم ... چونم دیگه خورد به سینم ... داداش گفت تا شب وقت داری ... آخر شب خودم میرم پیشش و میگم ... بهتره خودت بری بگی ... اینطوری تنبیهت کمتر میشه ... همین موقع احساس کردم کسی میخواد بیاد داخل که در قفل بود برای همین در زدن .. شاهین پشت در بود ... گفت آریا ! مرتیکه درو باز کن ببینم ! درو چرا قفل کردی ؟ چکار میکنی ؟؟؟ آریا روبهم گفت تا شب وقت داری ! بعدم رفت درو باز کرد .. شاهین اومد تو اول به آریا نگاه کرد بعدم با دوسه قدم خودشو بهم رسوند ... نگاهم کرد .. با اینکه داداش زیاد محکم به صورتم نزده بود ولی انگار صورتم قرمز شده بود ... شاهین یکم نگاهم کردو بعد با اخم به آریا گفت زدیش ؟؟؟ نگفتم دست بهش نزن ؟؟ آریا نگاهش کردو بعد اومد روبه روم ایستاد ... گفت اگر پادرمیونی شاهین نبود الان یه کتک حسابی با کمربندم خورده بودی ! بعدم میبردمت پیش داداش مینداختمت جلوی پاش ! اونوقت یه کتک حسابی هم از داداش میخوردی ! بعدم به شاهین نگاه کردو گفت نترس محکم نزدم ! محکم میزدم الان با صورت کبود رو زمین افتاده بود ! بدون اینکه حرفی بزنه رفت سمت درو از پله ها رفت پایین ... شاهین نگاهم کردو گفت چرا اینکارو کردی ؟ نمیخواستی کسی بفهمه گوشی رو میدادی دست آریا ... فکر نکردی با این دوتا داداش سخت گیر چه بلایی سرت میاد ؟ گفتم بخدا شاهین ترسیدم ... شوکه شدم ... نتونستم فکر کنم ... دستامو جلوی صورتم گذاشتمو گریه کردم ... شاهین با اینکه عصا دستش بود آروم کشیدم تو بغلشو گفت آروم باش دختر ... چیزی نیست ... خودت بری به رئیس بگی باهات کاری نداره ... بسه .... بعد از چند دقیقه که آروم شدم گفت برو دستو صورتتو بشور بیا بریم پایین ... از چیزی هم نترس ... همه چی درست میشه ... آروم از بغلش اومدم بیرونو رفتم سمت دستشویی ... دستو صورتم خوب شستم ... چون آرایشی نداشتم صورتم با دستمال خشک کردمو موهامو مرتب کردم ... بعدم با شاهین رفتم سمت راه پله ها ...

شاهین #

وقتی آریا از اتاق رئیس اومد بیرون اومد کنار من نشست .. گفتم چی شد ؟ گفت باهاش صحبت کردم ... داداش خیلی ازم دلخوره ... گفت که ازم ناامید شده .. کتکی که دیشب خوردم بخاطر سرپیچی از دستورش بوده نه رفتار اشتباهم ... گفتم بهش میگفتی غلط کردم .. گوه خوردم تا ببخشه ... آریا نگاهم کردو گفت بهش التماس کردم ببخشه گفت که طول میکشه تا بتونه رفتارمو فراموش کنه ... خوب ازش خواستم که طور دیگه تنبیهم کنه و اینقدر کم توجهی بهم نکنه ... برای همین گفت سوئیچ ماشینم یک ماه رو میزش میمونه ... یهو گفتم چی ؟؟؟؟ یک ماه ؟ حالا باچی میخوای بری شرکت ؟؟؟ جرات میکنی تو ماشین رئیس بشینی ؟ یه هفته دیگه هم پای من تو گچه ...تازه بعدش معلوم نیست رضا اجازه بده پشت فرمون بشینم ! یادت رفته دفعه پیش که سوئیچامونو گرفت چه بدبختی کشیدیم ؟؟؟ آریا گفت میدونم ... به داداش گفتم یک ماه زیاده ... یهو عصبانی شدو گفت دلت کتک میخواد؟؟؟ من حرفی ندارم ! منم زدم به چاک ! گفتم بیچاره شدیم آریا ! آریا هم گفت میدونم ! ...یه نفس گرفتمو گفتم حالا برو از دل آسا دربیار خیلی ازت دلخوره ... گفت باشه و با نیش باز رفت سمت آسا ... همین موقع نازنین که چشم رضا رو دور دیده بود اومد کنارم نشستو یه ظرف میوه گذاشت کنار دستم ... گفتم عشقم حواست به رضا هست ؟؟ دوباره یه کاری نکنی تنبیهت کنه ... گفت نه .. فعلا سرش با نادیا گرمه ... حالا یکم میوه بخور ... منم قند تو دلم آب شد طوری که یک باره رضا رئیس و کل دنیا رو فراموش کردم ... دقیقا کاری که سرش همیشه از رئیس یه کتک حسابی خوردم ... نمیدونم چقدر گذشت که به خودم اومدم دیدم میزو چیدن و همه دورش نشستن ... منم با سرعت به همراه نازنین رفتم سر میز ... از نگاه رئیس فهمیدم بازم گند زدم .. سرمو انداختم پایین و سر میز جیکم در نیومد ... همه باهم حرف میزدن .. رضا و رئیس و تارا صحبت میکردن ... حتی رامین هم یواش یواش با ترنم و آرام صحبت میکرد ولی من صدام درنیومد .. بعد از ناهار همه کمی تو سالن نشستن ... بعد مدتی رئیس از جاش بلند شدو دست تارا رو گرفتو گفت باید استراحت کنه و به دکتر گفت که اگر میخوای بری و برگردی زودتر برو ... خودش هم با تارا رفت سمت اتاقش ... با خودم گفتم خوش بحالت ... کاش منم میتونستم دست نازنینو بگیرمو برم تو یه اتاق ... وقتی رئیس رفت دکتر دست نادیا رو گرفتو گفت عزیزم بریم ؟؟؟ نادیا هم گفت باشه عزیزم الان میپوشم ... خلاصه ده دقیقه نشد که رفتن ... نمیدونم سر ظهر جمعه چکار دارن ؟؟؟ یهو چیزی به ذهنم اومد که خندم گرفت ... نکنه این شیطونا میرن .... زدم زیر خنده ... آریا کنارم ایستاده بودو گفت چی شده ؟ گفتم هیچی ... فکر کنم میدونم کجا میرن ... آریا هم خنگ گفت کجا ؟؟ نگاهش کردمو خندیدم .. آروم دم گوشش گفتم خونه رضا ... کسی نیست ... راحتن ... آریا نگاهم کردو گفت تو از کجا فهمیدی ؟ گفتم تو خنگی به من چه ؟؟؟ بعدم برگشتم نشستم ... همه دور هم نشستیم ... این بار همه راحت کنار عشقشون نشستن .. منم کنار عشقم .. همه باهم حرف میزدنو میخندیدن .. صدا به صدا نمیرسید ...گاهی میگفتم ساکت ! تا یکم صداها کم میشد که یهو صدای گوشی بلند شد .. همه به هم نگاه کردن تا فهمیدیم از گوشی آرامه .. آرام گوشیشو از جیبش درآوردو روی صفحش نگاه کرد .... یهو رنگش پرید .. سریع قطع کرد .. همه نگاهش میکردن .. نگاهم به آریا افتاد که آروم آروم سمت آرام میرفت .. با صدای بلند گفت کی بود ؟؟ آرام هول شدو گفت هیچکی داداش ...دوستم بود ... فکر کنم آریا شک کرد چون گفت چرا جواب ندادی ؟؟ آرام که ترسیده بود یه بهانه ی الکی آورد که آریا مطمعن شد یه چیزی هست ... دستشو دراز کردو گوشی رو از آرام گرفت .. به گوشی نگاه کرد .. فهمیدم یه خبریه برای همین صداش کردمو گفتم آریا بیا اینجا ببینم ... ولی آریا محل نذاشتو به آرام گفت که گوشیش پیشش میمونه تا تنها صحبت کنن ... بعدم برگشت کنار من نشست ... آسا که داشت با پروانه حرف میزد اومد نزدیکو گفت چیزی شده آریا ؟ آریا که قیافش از عصبانیت قرمز شده بود گفت نه عشقم چیزی نیست .. آسا هم برگشت رفت دنباله حرفشو با پروانه گرفت ... گفتم چی شده آریا ؟ چرا صورتت شده مثل رئیس ؟؟ گفت شماره شاهو بود .. مثل اینکه دوباره باهم ارتباط دارن ... شانس آورد که همه نشسته بودن وگرنه از همینجا با کتک میبردمش تو اتاقش ! بهش میفهموندم که وقتی بهش میگن فعلا شاهو نه یعنی چی !!! گفتم آروم باش مرتیکه ! نمیدونی رئیس تو اتاق خوابیده ؟ بعدم مسئولیت آرام با رئیسه .. میخوای کار اوندفعه رو تکرار کنی ؟؟؟ آریا خیلی عصبانی بود اصلا حرف تو گوشش نمیرفت .. گفت میبرمش تو اتاق خودم به خدمتش میرسم ! گفتم آریا ! تو چرا اینقدر عجولی ؟؟ اول ازش بپرس شاید طفلک بی تقصیر باشه ! آریا نگام کرد ... از چشماش معلوم بود که اگه جلوشو نگیرم یه کتک حسابی بهش میزنه ... همین که آسا و پروانه با نازنین رفتن سمت اتاق پروانه آریا از جاش بلند شد .. منم پشت سرش بلند شدمو بازوشو گرفتم ..آروم گفتم آریا ! محض رضای خدا اول ازش توضیح بخواه ! آریا آروم سرشو تکون دادو گفت نترس کاریش ندارم بعدم رفت سمت آرام بازوشو گرفتو بلندش کرد با خودش برد سمت سوئیت .. آرشا و نادر اومدن سمتمو کنارم نشستن آرشا گفت داداش چیزی شده ؟ آریا چقدر عصبانی بود ؟ گفتم هیچی بازم رگ غیرتش ورم کرده ! آرشا گفت میگم چهرش شبیه پسر عمو شده ... گفتم آره ... وقتی جوش میاره درست مثل رئیس میشه ! فقط با این تفاوت که رئیس میدونه چکار میکنه ولی آریا نمیدونه ... یهو میزنه طرفو له میکنه ... فکر نمیکنه طرفش یه دختر نحیفه ... یه مدت گذشت .. آرشا با نادر درمورد آریا حرف میزدن ... دیگه نتونستم تحمل کنم ..از جام بلند شدمو رفتم سمت سوئیت .. پشت در ایستادم خواستم درو باز کنم اما قفل بود این بیشتر منو نگران کرد .. زدم به درو گفتم آریا درو باز کن ! چکار میکنی که درو قفل کردی ؟ ... بعد از مدتی درو باز کرد رفتم داخل ...نگران به آرام نگاه کردم و به دستای آریا ... فکر کردم شاید کمربندش تو دستش باشه ولی نبود ...رفتم سمت آرام .. صورتش قرمز بود .. فهمیدم زده تو صورتش ... آریا هم اومد سمت آرامو دوباره تهدیدش کرد که باید بره پیش رئیس و بگه و اینکه اگر الان یه کتک مفصل نخورده بخاطر منه ... آریا رفت از اتاق بیرون ... آرام شروع کرد به گریه .. بغلش کردم و گذاشتم آروم بشه ... آرام مثل ساراست برای من .. همون حسو بهش دارم .. گاهی کارایی میکنه که به این نتیجه میرسم باید حسابی تنبیه بشه ... ولی بیشتر مواقع دلم براش میسوزه ... کمی که آروم شد بهش گفتم بره دستو صورتشو بشوره ... بعدم باهم رفتیم طبقه پایین ... آرام رفت کنار ترنم نشست ... کمی که گذشت رئیس با تارا اومدن ... نشستن و پریوش چایی آورد .. همه نشستن .. بعد از مدتی هم رضا هم با نادیا اومدن ... همه باهم صحبت میکردیم ولی این میون رئیس هنوز طوری نگاهم میکرد که انگار میگفت بذار همه برن تا به حسابت برسم ... حالا خودمم وضعیت آرامو پیدا کردم ..

آرام #

توی سالن نشستیم .. داداش آریا از جایی که نشسته بود با اخم نگاهم میکرد ... از نگاهش میترسم ... اگر نرم پیش داداش نگم خود داداش آریا میره میگه و داداش پوستمو میکنه ... تو دلم رخت میشورن ... یهو داداش با تارا اومدن تو سالن و نشستن ... رنگو روم انگار نشون میده یه چیزیم هست چون داداش یه جوری نگاهم میکنه انگار میخواد بفهمه من چم شده ... سعی کردم نگاهمو ازش بدزدم ... دکتر رضا هم بعد از مدتی با نادیا اومدن .. خیلی خوشحالن ... همینطورکه نشسته بودیم داداش از جاش بلند شدو بهم اشاره کرد .. قلبم از جاش کنده شد .. حتما فهمیده ناراحتم میخواد بدونه چی شده ... داداش نگاهم کرد .. اگر یه کم دیگه معطل میکردم حتما خودش میومد بازومو میگرفت و میبردم ... از جام بلند شدم و با سر پایین دنبالش رفتم .. داداش جلوی در اتاقش ایستاد تا من بهش رسیدم رفتم داخل و پشت سرم وارد اتاق شد و درو بست ... وسط اتاق ایستادم .. تمام وجودم میلرزید .. داداش آروم از کنارم رد شدو رفت کنار میزش ایستاد .. دستشو تو جیب شلوارش کردو گفت چی شده ؟ ... نتونستم به صورتش نگاه کنم ... آروم گفتم هیچی داداش .. نمیدونم چرا این حرفو زدم .. از ترس یا خجالت ... لحن صدای داداش تند شدو گفت اگر هیچی چرا قیافت این ریختیه ؟؟؟ آریا دعوات کرده ؟ با ترس گفتم نه داداش ...سرمو کمی بالا گرفتم و بهش نگاه کردم .. داداش سرشو تکون دادو گفت دومین دروغ !! همینطور که به دروغ گفتن ادامه بدی به کمربند من میرسی ! سرمو دوباره انداختم پایین ... داداش گفت حرف میزنی یا خودم ازت حرف درآرم ؟؟؟ هان ؟ طوری با صدای بلند گفت هان که از جام پریدم ... داداش اومد نزدیکمو انگشتشو زیر چونم گذاشت .. سرمو سمت صورتش بالا آوردو با لحن آرومی گفت هنوز قانون خودت بهم بگی چی شده پابرجاست ... اگر خودت بهم بگی چی شده سخت نمیگیرم ...ولی اگر خودم بفهمم که چی شده طوری با کمربندم تنبیهت میکنم که هیچ وقت یادت نره ! مطمعن باش اینبار نمیذارم از زیرش در بری ! اشک از چشمام سرازیر شد ... گفتم داداش ... بخدا ... تقصیر من ... نبود .. من .. نمیخواستم ... بعدم هق هق محلتم نداد ... داداش انگشتشو برداشتو سرمو انداختم پایین .. گریه امونم نمیداد .. داداش کمی صبر کردو بعد از روی میز لیوانو برداشتو کمی آب برام ریخت .. گرفت جلوی لبم .. گفت بخور ! لحنش مهربون نبود ولی عصبانی هم نبود ... کمی آب خوردم ... گریم کم شد .. داداش گفت میشنوم ! بعدم رفت سمت میزش و به لبش تکیه داد .. فهمیدم برای اینکه ازش نترسم ازم فاصله گرفت ... منم شروع کردم از جریان شاهو تعریف کردم ... با تمام چیزایی که گفته بود .. بعدم قضیه سه چهار ساعت پیشو تعریف کردم ... و اینکه اگر شاهین نبود حتما آریا کتکم میزد .. داداش هیچی نمیگفت فقط گوش میکرد .. سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم .. اخماش تو هم بود ... معلوم بود عصبانیه .. بااینکه میدونستم وقتی میگه کاریت ندارم واقعا کاریم نداره ولی بازم ترسیدم ...ساکت شدم تا اینکه داداش با آرامش گفت چرا همون موقع نیومدی بهم بگی ؟ احساس کردم این صدای آروم داداش آرامش پیش از طوفانه ... با صدای خیلی آرومی که خودم هم بزور میشنیدم گفتم ببخشید داداش ... ترسیدم بگم ... یهو داداش داد زدو گفت یعنی اگر آریا قضیه رو نمیفهمید تو تماس شاهو رو بهم نمیگفتی ! درسته ؟؟؟ از صدای بلند داداش ترسیدمو دو سه قدم رفتم عقب ... نزدیک در ایستادم .. با ترسو گریه گفتم داداش ببخشید .. بخدا نمیخواستم ... پرید وسط حرفمو گفت به خواستنت کاری ندارم ! .... صداشو آورد پایینو گفت اگر آریا نفهمیده بود نمیگفتی ! نه ؟؟؟ سرمو تا اونجایی که میشد انداختم پایین .... داداش حق داشت .. اگر داداش آریا نمیفهمید چیزی نمیگفتم ... الان داداش نه به تماس شاهو کار داشت نه دروغی که به آریا گفتم ... فقط به پنهون کاریه من کار داشت ... با خودم گفتم دیگه کارم تمومه .... دیگه راه فراری نیست .. الانه که داداش کمربندشو دربیاره و حسابمو برسه ... با اینکه شاهو زنگ زده بود و من تقصیری نداشتم .... فقط بخاطر پنهون کاریم .. داداش تکیشو از لبه میز گرفتو با قدمهای آهسته اومد سمتم ... با اینکه شلوار پام بود احساس سرما کردم .. زانوهام میلرزید ... دیگه جایی برای فرار نداشتم برای همین چسبیدم به در ... سرمو انداختم پایینو چشمامو بستم .. انگار سرمو پایین بندازمو چشمامو ببندم داداش منو نمیبینه ... دبگه از ترس نمیتونستم نفس بکشم ... داداش دقیقا روبه روم ایستاد ... هیچ صدا یا حرکتی نکرد .. آروم چشمامو باز کردم سرم کمی آوردم بالا .. یهو داداش دستش رفت بالا .. فکر کردم الانه که تو صورتم بشینه ... فقط چشمامو بستم .. یهو دستش کنار صورتم روی در نشست و صدایی داد که از ترس جیغ کوتاهی زدمو گفتم ببخشید داداش ... غلط کردم ... ببخشید ...فقط ترسیدم ...نمیخواستم پنهون کنم ولی از ترسم نتونستم بگم .. داداش کمی خم شدو سرشو به صورتم نزدیک کردو گفت که ترسیدی ! فقط از ترست هان ؟؟؟ چرا اونوقت ؟؟ مگه تو تماس گرفته بودی ؟ مگه تقصیری داشتی ؟ هوم ؟؟؟ .... ترسیدی که یه موقع سرش بلایی بیارم ؟ یا اینکه به شاهرخ اطلاع بدم ؟ هان ؟؟ بعد شاهرخ نمیذاشت نزدیکت بشه یا اینکه پاشو از خونوادمون میبریدم ؟؟؟ با خودم فکر کردم درست میگه ... من به خاطر خودم نترسیدم .. بخاطر شاهو ترسیدم ... .داداش گفت بهت نگفتم که اول درس بعد شاهو ؟ نگفتم اول زندگی شخصی خودت بعد شاهو ؟ نگفتم فعلا شاهویی وجود نداره ؟ هان ؟ حرف حالیت نمیشه ؟ .... هوم ؟؟؟؟ چه جوری حالیت کنم که باید فکر خودت باشی اول ؟؟؟ وقتی اینهمه باهات حرف زدمو توضیح دادم ... وقتی بخاطرش اینهمه کتک خوردیو تنبیه شدی .... مثل اینکه چاره ای برام نذاشتی ! هم به حساب تو میرسم هم شاهو ! .... بعدم دستشو برداشتو صاف ایستاد و برگشت سمت میزش ... نمیدونستم میخواد چکار کنه ... فقط مطمعن بودم با من چکار میکنه ولی شاهو نه ! تمام شجاعتمو جمع کردمو گفت داداش خواهش میکنم کاریش نداشته باشید ... خواهش .... یهو برگشتم سمتم .... نگاهی بهم کرد که هم از خجالت و هم از ترس سرم رفت پایین ... با چند قدم سریع خودشو بهم رسوندو بازوهامو گرفت .. طوری بلندم کرد که پاهام از زمین جدا شدو بردم بالا ... با عصبانیت گفت الان بجای اینکه فکر خودت باشی فکر اونی ؟؟؟ از همین نگران بودم ! همین که از خودت و زندگیت بخاطر یه مرد بگذری !!!! همینطور که بالا نگهم داشته بود تو هوا تکونم میداد ... از ترس صدام در نمیومد ... احساس کردم هرلحظه ممکنه مثل یه عروسک پرتم کنه گوشه اتاق .. نمیدونم تو صورتم چی دید که آروم گذاشتم زمین .. .. بازوهامو ول کردو دستاشو دوطرف صورتم گذاشت ... گفت از همین میترسیدم .... از خودت بخاطرش بگذری ... تو چشماش نگاه کردم ... تو عمق چشماش نگرانی و ترس بود تا عصبانیت ...تو چشمام خیره نگاه کرد ..انگار دنبال تایید تو چشمام میگشت ... گفت با تو چکار کنم ؟ هان ؟ ... با تو عروسک کوچولوم چکار کنم ؟؟؟ نمیخوام بهت آسیبی برسه .. نمیخوام آیندت خراب بشه ... اگر آریا یا هر کسی دیگه جات بود الان ترکه رو روی تنش خرد میکردم .... کاری میکردم که ربو ربشو یاد کنه ! که فراموش کنه کس دیگه ای هم هست ! ولی با تو نمیتونم ... تو عروسک کوچولوی منی ... نمیتونم زیاد بهت سخت بگیرم ! تنها نقطه ضعف من تو زندگیم ! ... چرا نمیفهمی که باید اول خودتو بکشی بالا بعد به یه مرد فکر کنی ؟؟؟ هان ؟ دوباره اخماش تو هم رفتو دستاشو ول کرد ... کمی نگاهم کرد... انگار داشت تصمیم میگرفت که باهام چکار کنه ... دستش رفت سمت کمربندشو بازش کرد کشید بیرون ... دوطرفشو دست گرفتو بازمو گرفتو با خودش کشید سمت تخت ... انداختم روی تختو زانوشو گذاشت لبه تخت ... دستشو گذاشت روی کمرم .. نمیتونستم تکون بخورم .. فقط با ناله گفتم خودت گفتی کاریت ندارم ... داداش یکم نگاهم کردو گفت کاریت ندارم برای یه خطا دو خطا نه اینهمه ... میدونی چکار کردی ! بر خلاف دستورم با شاهو تماس داشتی ... پنهون کاری کردی ... دروغ گفتی .. ازش حمایت کردی ... زندگی و آیندتو به خطر انداختی ... بازم بگم ؟ از اعتمادم سوء استفاده کردی ! از همه بدترش ... جلوی من که برادر بزرگترتم و جای پدرتو دارم ازش طرفداری کردی ! از کسی که هیچ جایگاهی تو زندگیت نداره ... یه پسر غریبست ... هنوز حتی خواستگاری نکرده و هیچ عنوانی تو این خونه نداره ! تو یه دختر هفده ساله ... هنوز به سن قانونی نرسیدی ... هنوز نمیدونی آیندت چی میشه ... اومدی از یه مرد دیگه جلوی من طرفداری میکنی ؟؟؟ فکر میکنی ازاین مورد میگذرم ؟ هان؟؟؟ فکر میکنی اونقدر روشن فکر شدم که به دخترم اجازه بدم درست تو صورتم از یه پسر حمایت کنه ؟ هان ؟ حالا که میخوای ... باشه .. خودتو سپر بلاش کن ! گفتم ببخشید داداش ... نمیخواستم ازش حمایت کنم ... فقط دلم ... سوخت ... نمیخواستم ... کتک بخوره ... همین ... سرشو تکون دادو گفت نمیخوای کتک بخوره ؟ پس خودت جاش کتک میخوری ! اونم طوری که تا عمر داری یادت بمونه ! بعدم دستش رفت بالا و محکم زد پشتم ... از درد بلند گفتم آخخخخ ... ببخشید داداش ... همینطور که اشکام میریخت گفتم ببخشید .. من نمیخوام خودمو سپر بلاش بکنم ... ببخشید .. نمیخوام جای کاری که کرده تنبیه بشم .. اون اشتباه کرده ... ببخشید پنهان کردمو دروغ گفتم ... داداش دوباره دستش بالا رفتو زد .. منم هیمنطور گریه کردمو التماس ... داداش دست نگه داشت کمی مکث کردو بعد بدون هیچ حرفی از روی تخت بلند شدو کمربندشو روی میز انداخت .. پشت به من کنار میزش ایستادو دستاشو تو جیبش کرد ... گفت میخواستم همینو بفهمی ! خودتو بخاطرش تو خطر ننداز .. زندگیتو بخاطرش از بین نبر ... عشق زمانی عشقه واقعیه که هردو طرف تو یه سطح باشن وگرنه خیلی زود از بین میره و برای طرفی که بالاتره بی ارزش میشه ! .. بعدم تا چشمش به کسی بهتر بیوفته ولت میکنه میره دنبال کارش ... تو میمونیو یه قلب شکسته و زندگیه پاره پاره ! همینطور که داداش حرف میزد سرمو بلند کردم از پشت اشکام دیدمش که کنار میزش ایستاده و پشتش بهمه .. به نظرم اوم باباست که ایستاده باهام حرف میزنه .. اشکامو با دستم پاک کردم .. سرمو بلند کردم ... تازه داداشو تشخیص دادم ... هیکلش رفتارش مثل بابا شده بود ... بهم نگاه نمیکرد ولی میدونم تو دلش چه آشوبی برپاست که این حرفا رو بهم میزنه ... اگر فقط داداشم بود الان یه کتک مفصل میخوردم و بعد پرتم میکرد تو اتاقم .. ولی داداش الان بابام بود فقط ... سعی داشت با رفتارش بهم بفهمونه که چکار باید بکنم ... از جام بلند شدم رفتم وسط اتاق ایستادم .. گفتم بابایی ... داداش ... ببخشید ... من میدونم که باید راهمو تا آخر برم .. میدونم باید دانشگاه برم .. قول میدم که از راهم نمونم ... داداش .. معذرت میخوام .. نباید چیزی رو ازتون پنهون میکردم .. حتی علاقمو به شاهو ... ولی به خدا .. به روح بابا ... به جون شما که از همه کسی برام عزیزتری ... من سعی خودمو میکنم ... من آرزومه که برم رشته ای که شما خوندی .. دانشگاهی که شما رفتی .. تا بتونم بیام تو شرکت پیش شما کار کنم ... همیشه کنار شما باشم ... داداش ... همین موقع داداش برگشت سمتم .. به صورتش نگاه کردم .. چشماش اشکی بود .. خیلی کم اشک داداشمو دیدم ... بیشترشم بخاطر من از چشماش سرازیر میشه ... خودمو سرزنش کردم که باعث شدم داداشم گریه کنه ... داداش اومد جلو و بغلم کرد .. محکم .. انگار میخواست برای همیشه تو خودش نگهم داره ... طوری بغلم کرد که انگار دارن ازش میگیرنم ... آروم روی موهامو بوسیدو گفت تو دختر کوچولوی منی ... هیچوقت رو تو حساب خواهری نداشتم .. همیشه تو اعماق وجودم تورو دختر خودم میدونستم ... وقتی به دنیا اومدی یه دختر کوچولوی صورتی بودی ... گرمو لطیف ... همون موقع که اولین بار مامان تورو تو بغلم گذاشت گفتم این دختر کوچولوی خودمه ... همینطور که تو بغلش بودم با دستاش نوازمشم میکرد ... گفت میخوام بهترین باشی ... بهترین زندگی رو داشته باشی .. بهترین تحصیل .. بهترین کار .. بهترین همسر ... بهترین عشق .. کمی که گذشت منو از بین بازوهای مردونش بیرون آوردو چونمو تو دستش گرفت .. سمت خودش نگه داشتو گفت من تا آخرین قطره خون تا آخرین نفسی که میکشم مواظبت هستم .. نمیذارم کسی یا چیزی بهت آسیبی برسون .. هر جور که شده این کارو میکنم .. چه بخوای چه نخوای ! اگر شده به زور حالیت کنم که چی برات ضرر داره این کارو میکنم ... تو تمام زندگیمی آرام ! میفهمی ؟ اگر پا روی دلم میذارم تنبیهت میکنم .. کتکت میزنم .. بهت سخت میگیرم بخاطر اینه که بفهمی که چی برات خوبه و چی بد .. برای اینکه بفهمی که چه کار باید انجام بدی ! من ولت نمیکنم ! پس ... تو هم فکر خودت باش ! نذار از راه سختش توی راه درست نگهت دارم ! نذار برات دست به کمربند بشم ! مطمعن باش بخاطر این هدف هر کاری میکنم اگر شده کتکت بزنم میزنم و نمیذارم از مسیر درست زندگیت در بیای ! بعدم دوباره بغلم کرد .. چند بار بوسیدمو گفت میتونی بری ! بعدم ولم کرد رفت پشت میزشو نشست .. دستاشو روی میزش گذاشتو شد همون داداش سخت گیر ... گفت اگر یک بار دیگه اشتباهات امروزو این چند وقتو تکرار کنی ازت نمیگذرم ! رحم نمیکنم ! .. خودت خوب میدونی که وقتی بخوام بی رحم بشم به چه هیولایی تبدیل میشم ! پس بهتره حواست به کارات باشه ! فهمیدی ؟؟؟ ... من که دوباره از چشما و لحنو صورت بیرحمش ترسیده بودم با لرز گفتم بله داداش ... ببخشید ... تکرار نمیشه ... گفت بهتره نشه .. چون این بار هم خودت حسابی درد میکشی و گریه میکنی هم شاهو یه کتک جانانه میخوره ! شاید نتونه تا مدتها درست راه بره ! خودت میدونی که بخوام انجامش میدم ! گفتم بله داداش ... فهمیدم ... ببخشید .... گفت میتونی بری ! بجم تا از بخشیدنت پشیمون نشدم ! بدون اینکه به صورتش نگاه کنم گفتم بله داداش .. چشم .. سریع از اتاق اومدم بیرون ... پشت در اتاق ایستادمو نفس نفس زدم .. سرمو برگردوندم ... با دیدن اینهمه صورت نگران جیغ کوتاهی کشیدم ... اول داداش آریا و تارا پشت سرش شاهین نازنین نادیا پروانه دکتر آرشا و نادر کنار در اتاقم ترنم پشت سرش رامین با چشمایی نگران نگاهم میکردن ... حتما تمام اتفاقاتی که توی اتاق افتاده رو شنیدن .. از خجالت سرمو انداختم پایین که یهو در پشت سرم باز شد و داداش اومد بیرون .. یه نگاه به این جمعیت کوچیک انداختو گفت بازم جمع شدید پشت در اتاقم ؟ ... لحنش طوری بود که تو یه چشم بهم زدن هر کسی از یه طرف در رفت .. فقط آریا و تارا موندن و شاهین که با فاصله ایستاده بود ... داداش بهشون نگاه کردو گفت کوچکترین حرفی بزنید این دختر خانوم کتکشو میخوره ! تارا گفت عزیزم .. فقط خواستم بگم چایی یا قهوه ؟؟؟ آریا و شاهینم گفتن غلط کردیم داداش بعدم سریع رفتن سمت سالن .. داداش لحنش مهربون شدو گفت قهوه عزیزم .. به یه قهوه نیاز دارم ... بعد آروم گوش منو گرفتو کشید ... گفت حرفایی که بهت زدمو فراموش نکن ! این بار خودت بد میبینی ! گفتم چشم داداش و سریع رفتم سمت سالن ... تارا هم پشت سرم اومد ... همه میدونن که وقتی داداش عصبانیه مخصوصا از دست من نباید بهش نزدیک بشن چون ممکنه ترکش عصبانیتش اونا رو هم بگیره .. پس همه آروم انگار اتفاقی نیوفتاده شروع به صحبت کردن ...



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۴ | 11:34 | نویسنده : مریم |