آراز #
دوباره صبح شدو باید سریع آماده بشیم بریم دنبال کارامون .. تارا آروم خوابیده بود ... برای من که هر روز شش بلند میشم خوبه ولی برای تارا زوده هنوز .. یکم دیگه بخوابه خوبه .. تیشرتمو درآوردمو رفتم زیر دوش آب سرد .. بعد دوش گرفتم .. اصلاح کردم .. لباس پوشیدم ... کت شلوار طوسیمو از کمد درآوردمو شلوارشو پوشیدم ... یه کمربند چرم قهوه ای سوخته برداشتم بستم ... این کمربندم یکم پهنه ولی به کت شلوارم میاد .. با کفش چرم قهوه ایم ست میشن .. پیرهنمو پوشیدم .. همینطور که جلوی آینه دگمه هامو میبستم تارا چشماشو باز کردو بیدار شد . ... یه نگاه به من کرد .. سریع بلند شدو گفت سلام عزیزم .. صبح بخیر و سریع دوید سمت در .. جوابشو دادمو گفتم آروم ! چه خبرته ؟؟ نگاهم کردو گفت یعنی چی ؟ سر کار نیام ؟؟ کامل برگشتم سمتشو تازه فهمیدم عجلش برای چیه .. فکر کرده میخوام پروژه رو ازش بگیرم .. گفتم چرا نباید سر کار بیای ؟؟ مگه خبریه ؟؟ با مکث گفت نه .. ولی ... فکر کردم ... گفتم فکر نکن .. هنوز وقت داری ... برو لباساتو بپوش حاضر شو .. سر میز میبینمت ! بعدم برگشتم سمت آینه .. از تو آینه دیدم که خندیدو رفت .. مثل یه دختر بچه سریع ناراحت میشه و با یه شکلات خوشحال ... کروات زدمو جلیقه و بعد کتمو پوشیدم .. ادکلن زدم .. از همونی که آرام دوست داره .. امروز باید یه سر برم مدرسه آرام .. ببینم این وهابی کیه که با این مسئله های حسابان تو دل بچه هارو خالی میکنه ! کیفمو برداشتمو کفشامو دست گرفتم .. نمیتونم از توی اتاق بپوشمشون .. پریوش اگه باهمه چی کنار بیاد با کفش توی خونه اصلا کنار نمیاد .. کفشمو با کیفم کنار سالن گذاشتم رفتم سر میز .. آریا و نادر اومده بودن .. تا چشمشون بهم افتاد بلند شدن سلام کردن .. امروز نادیا و پروانه کلاس ندارن و توی خونه میمونن ... تا نشستم آرام و ترنم هم اومدن کوروش هم بعدشون اومد .. بعد سلام نشستن ..جوابشونو دادمو فنجون چاییمو برداشتم .. همین موقع تارا اومد نشست .. همینطور که صبحانه میخوردیم گفتم کوروش با حسین آقا برو مدرسه .. دخترا رو خودم میبرم ! گفت چشم بابایی .. آرام و ترنم نگاهم کردن .. توی نگاه آرام نگرانی نبود ولی ترنم انگار ترسید .. با خودم گفتم اگه آرام بترسه یه چیزی ولی ترنم چرا ؟ از جام بلند شدمو گفتم شما دوتا میمونید تا برگردم ... گفتن چشم .. تارا هم پشت سرمن بلند شد .. رفتم کفشامو همراه کیفم برداشتم رفتم دم در ..کفشامو که پوشیدم تارا هم کفشاشو پوشیدو رفتیم بیرون .. از در خونه بیرون رفتیم و از در کناری رفتیم داخل کارگاه ساختمونی ... تا وارد شدم موسی دوید جلو و سلام کرد .. بعدم نگران به تارا نگاه کرد... همین موقع مهستی وارد شدو سلام کرد .. اتفاقا اون همه یه نگاه نگران به تارا کرد .. گویا دیروز قائله بدی بوده .. صدای ماشین بتن ریز اومدو کمالی از در وارد شد .. تا چشمش به ما افتاد سریع اومد جلو و سلام کرد .. گفت من دوباره معذرت میخوام رئیس .. ببخشید .. بعدم روبه تارا کردو گفت خانم مهندس من از شما هم معذرت میخوام .. اشتباه از منه که خوب راننده هامو توجیه نکردم .. برگشت سمت درو به مردی که کنار در ایستاده بود اشاره کرد ... اومد جلو سلام کرد .. فهمیدم راننده دیروزیه .. همونطور که اخمام تو هم بود با سر جوابشو دادم .. راننده شروع کرد به عذر خواهی از منو بعد از تارا .. بعد از مهستی و موسی .. با هر عذرخواهیی که میکرد معلوم میشد که کیا توی دعوا شریک بودن ... برگشتم رو به مهستی و موسی نگاه کردم .. به کمالی گفتم بیرون باشید تا بگم چکار کنید ! کمالی درحالیکه سرشو خم میکرد گفت رو چشمم رئیس .. بعدم رفتن ... به موسی نگاه کردم .. از نگاهم سرشو تا میتونست انداخت پایین .. گفتم چرا جریان دیروزو گزارش ندادی ؟ موسی اولش هیچی نگفت .. صدامو بلند کردمو گفتم مگه کری موسی ! سرشو بلند کردو یه نگاه به تارا ... بعد روبه من کردو گفت ببخشید رئیس .. اتفاق خاصی نبود .. یه جرو بحث ساده بود ... من .. پریدم وسط حرفشو گفتم یه جرو بحث ساده ؟؟؟ آره ؟ بعدم رو به مهستی کردم .. مهستی هم سرشو انداخت پایین ..گفت ببخشید رئیس ... میدونستم که بخاطر تارا چیزی نگفتن .. رو به موسی کردمو گفتم امشب بعد از تعطیلی کارگاه تمام ماسه هارو از جلوی در منتقل میکنی به سمت دیگه کارگاه ! آجرها رو هم همینطور ! فهمیدی ؟ گفت بله رئیس ... خودش خوب میدونه که این کارا تنبیه گزارش ندادنشه ..یه نگاه به مهستی انداختم .. گفتم شما خانم مهندس پارسا ! این آخرین باریه که با زیر دستاتون دهن به دهن میذاریدو دعوا میکنید ! مهستی آهسته گفت ببخشید رئیس .. گفتم مشغول شید ... هردو گفتن چشم .. تارا هم سرش پایین بود .میدونه که بخاطر اینکه تمام جریانو تعریف نکرده عصبانیم و حسابی باهاش برخورد میکنم ... از در کارگاه رفتم بیرون .. کمالی اومد جلو و گفت درخدمتم رئیس .. هر امری بفرمائید من اجرا میکنم .. گفتم خودت کارو تموم میکنی ! ایشونم میفرستی بره ! دیگه سر هیچکدوم از پروژه هام نبینمش ! دستشو گذاشت روی چشمشو گفت چشم ... برگشتم سمت خونه .. دخترا تو حیاط ایستاده بودن .. اشاره کردم سوار شید .. خودمم پشت فرمون نشستم .. رفتیم سمت مدرسه .. به مدرسه که رسیدیم پیاده شدم گفتم برید سر کلاستون ! هردو با یه چشم رفتن و منم رفتم سمت دفتر مدیر .. پشت در ایستادمو در زدم بعد با کمی مکث رفتم داخل .. خانم مدیر با دیدن من از جاش بلند شدو سلام کرد .. جوابشو دادم ..گفت در خدمتم آقای مهندس .. گفتم میخوام با آقای وهابی صحبت کنم .. گفت دبیر جدید ؟؟ گفتم بله .. گفت چیزی شده ؟؟ گفتم بله .. به دخترا مسئله ای داده که در سطح دانشگاهه .. میخوام بدونم که چطور فکر نکرده با این کارش بچه هارو از درس زده میکنه ؟؟ خانم مدیر گفت آقای مهندس من قبلا به این کار رسیدگی کردم .. به ایشون تذکر دادم که دیگه این کارو تکرار نکنن .. البته ایشون گفتن میخواستم بچه هارو به چالش بکشن که منم بهشون گفتم که انجامش ندن .. گفتم خوبه ! اگر شما این کارو انجام دادید لارم نیست من انجامش بدم .. همین موقع یکی از خانمهای معاون وارد شدو سلام علیک کرد .. رو به خانم جوادی مدیر دبیرستان گفت با شما کار دارن طبقه پایین ... گفتم پس من میرم .. خانم یزدانی معاون مدرسه گفت جناب مهندس اگر ممکنه من باشما کاری داشتم .. جوادی گفت من با اجازتون میرم شما هم صحبت کنید .. گفتم بسیار خوب .. جوادی که رفت خانم یزدانی تعارف کرد نشستیم .. گفت واقعیتش جناب مهندس این مطلبی که میخوام بگم هنوز به خانم جوادی نگفتم .. گفتم بله .. بفرمائید ... گفت این موضوع در رابطه با ترنمه .. ترنم مدتیه که با دوتا از بچه شیطونای کلاسشون که از بچه های شر مدرسه هستن دوست شده .. اینو میدونم که اون دوتا بهش نزدیک شدن .. مدتی پیش معلم ریاضی مچشونو درحال تقلب سر کلاس گرفت و به ترنم تذکر داده که تو شاگرد زرنگ هستی نباید وجهه خودتو خراب کنی تا به این دوتا تقلب برسونی .. و باید دوستیتو با اینا قطع کنی . ولی ترنم زیر بار نمیره . دوروز پیش دبیر ریاضی از پله ها افتادو پاش شکست .. من میدونم که کار این دوتا بوده ولی نتونستم ثابت کنم .. دبیر ریاضی جریانو به من گفت و منم دوباره به ترنم تذکر دادم .. این دوتا دختر ،بچه های خوبی نیستن و چند باری اولیائشونو خواستیم مدرسه .. حیفه ترنم آیندشو با این دوتا خراب کنه .. من فکر میکنم که این دوتا سیگار هم میکشن ولی من نتونستم تا حالا مچشونو بگیرم .. از شما میخوام ترنمو از اینا جدا کنید .. من اگر بخوام جریان افتادن دبیر ریاضی رو علنی کنم پای ترنم هم وسط میاد و برای پروندش بد میشه .. همینطور که یزدانی جریانو میگفت اخمام میرفت توی هم و عصبی میشدم .. یزدانی گفت نمیدونم چکار میشه کرد ولی اینو میدونم که شما تنها کسی هستید که میتونید ترنم رو کنترل کنید .. الان باید جلوی این دوستی گرفته بشه .. اینا وقتی به کسی میچسبن سر از خونشم درمیارن .. از درس میندازنش .. گرچه میدونم برای این باهاش دوست شدن که بتونن سر امتحان تقلب کنن و نمره بگیرن .. من خیلی متاسفم .. این جریان افتادن دبیر ریاضی رو نمیتونیم زیاد مخفی کنیم .. برای همین میخوام ترنم رو ازشون جدا کنید . آخر ساله نمیشه اخراجشون کرد .. ولی میدونم که سال آینده از این مدرسه اخراج میشن .. اینا جز دردسر برای ترنم چیزی ندارن ..سرمو بلند کردمو گفتم خیلی ممنونم که منو در جریان گذاشتید .. من خودم به این مسئله رسیدگی میکنم .. لبخندی زدو گفت دبیر ریاضی از دوجا پاش شکسته .. من خیلی از این قضیه ناراحتم .. گفتم لطفا آدرس و بخشی که خانم بستری هستن رو برام اس ام اس کنید .. گفت حتما .. از جام بلند شدم .. گفتم اگه لازمه مخارج بیمارستانو من تقبل میکنم .. لبخندی زدو گفت خیر آقای مهندس ..نیازی نیست .. و اینکه مطمعنم ترنم دخیل نبوده .. فقط میخوام مواظب ترنم باشید .. ترنم دختر خوبیه و آینده خوبی در انتظارشه ... نمیخوام خراب بشه .. گفتم لطف دارید .. بعدم خداحافظی کردمو از مدرسه خارج شدم .. پشت فرمون که نشستم پیغام آدرس و بخش و اتاق دبیر ریاضی برام اومد .. راه افتادم سمت شرکت . به محض اینکه وارد اتاقم شدم فرخ دنبالم اومد و سلام کرد .. جلوی میزم ایستاد .. کتمو درآوردمو دادم دستش .. بعدم نشستم پشت میزم ... با فرخ کارای روز شرکت رو اوکی کردم بعدم گوشیمو دادم بهش .. گفتم آدرس اطلاعات دبیر ریاضی رو بردار و یه جعبه شیرینی بزرگ و سبد گل مناسب سفارش بده و برای خانم تو بیمارستان بفرست .. گفت چشم رئیس ... بعدم اطلاعاتو برداشت و گوشی رو گذاشت روی میز .. نگاهش کردم گفتم تموم شد ؟؟ گفت بله رئیس .. گفتم پس مرخصی ! گفت چشمو رفت ... ساعت حدود نه بود .. گوشیمو برداشتمو به کامیار زنگ زدم .. با دومین بوق برداشتو سلام کرد .. جوابشو دادمو کمی حالو احوال کردیم .. گفتم خوب آقای مهندس جواب من چی شد ؟ گفت من معذرت میخوام که نتونستنم خبر بدم .. با روژیار صحبت کردم .. با این ازدواج موافقه .. واقعیتش اینه که من با پدرم هم محرمانه صحبت کردم .. ایشون معتقده که برای روژیار زوده .. گفتم از نظر من هم زوده .. من نمیخوام به این سرعت ازدواج کنن .. فقط در حد نامزدی یا عقد .. هرجور جناب مولایی صلاح بدونن ،بمونن بعد از اینکه درس روژیار تموم شد درمورد ازدواج اقدام کنن .. این البته از حوضه اختیارات من خارجه .. پدر آرشا و جناب مولایی خودشون صلاح بچه هاشونو بهتر میدونن ... کامیار گفت نظر پدر من هم همینه .. گفتم پس من به عموم اطلاع میدم که با مهندس تماس بگیرن .. گفت حتما .. گفتم من برای دومنظور باشما تماس گرفتم .. یکیش جواب عروس خانم بود و یکی دیگش .. درمورد کاری که آرشا کرده .. با اینکه میدونسته شما اطلاع دارید از رابطشون بازم به روژیار کمک کرده که خانوادش و برادرشو دور بزنه .. بخاطر این کارش حسابی تنبیه شد .. فردا میاد شرکت شما تا عذر خواهی کنه .. اگر عذرخواهیشو پذیرفتید که هیچ اگرنه هر تنبیهی که خود شما براش درنظر بگیریدو میپذیره .. کامیار گفت من به تنبیه شما اطمینان دارم .. لزومی نداره بازم تنبیه بشه ... همینقدر که عذرخواهی کنه کفایت میکنه .. گفتم باشه .. فردا میفرستمش خدمت شما .. امروز نمیتونست بیاد چون خونه بستریه ... کامیار گفت مریض شده ؟ گفتم نه .. بخاطر تنبیهی که شده نمیتونست بیاد سرکار ...ولی فردا باید خدمت شما برسه .. گفت بسیار خوب .. بعدازظهر که شرکت خلوته و پدرم نیست .. گفتم بسیار خوب .. میخوام براش درس عبرتی بشه که دیگه از این غلطا نکنه ... کامیار خندیدو گفت من که مطمعنم تکرار نمیشه .. اینجوری که شما به حسابش رسیدید که تو خونه بستری شده حتما تکرار نمیشه .. بعدم خداحافظی کردمو قطع کردم .. کارای روزانمو شروع کردم .. تا ظهر اتفاق خاصی پیش نیومد و من فقط به کارام رسیدم .. ظهر کوروش و آرام اومدنو رفتن اتاق آریا .. رفتم بالا سرشونو به کوروش گفتم از شنبه مستقیم میری خونه ... تکالیفتو درست و دقیق انجام میدی .. وقتی از سرکار برگردم اول تکالیف تورو تحویل میگیرم ! فهمیدی ؟ کوروش گفت چشم بابایی .. رو به آرام کردم .. فکر کرد تنبیه اونم تموم شده و خوشحال گفت منم داداش میتونم برم خونه ؟ گفتم نه ... تا آخر امتحاناتت میای شرکت .. زیر نظر خودم درس میخونی !! نمره های امسالت باید عالی باشه .. هیچ کم کاری یا سهل انگاریی رو قبول نمیکنم .. سرشو انداخت پایینو گفت چشم .. یکم رنگو روش پریدست .. گفتم حالت خوبه ؟ نگاهم کردو گفت بله ... خم شدمو آهسته گفتم پریودت شروع شد ؟ گفت نه هنوز .. گفتم یکی دوروز مونده .. با قرصایی که خوردی باید فردا یا پس فردا بشی .. ولی مواظب خودت باش ... یکم دراز بکش کمرت درد نگیره .. گفت چشم .. گفتم خوبه .. صاف ایستادمو گفتم فعلا به درساتون برسید تا غذاتونو بیارن ! هردو گفتن چشم .. منم برگشتم سر کارم ..
تارا #
از وقتی سر پروژه ساختمون میرم یه حالو هوای دیگه دارم .. این اولین پروژه منه .. تا حالا کار اجرایی نداشتم ..گرچه مدت زیادی هم نیست که به عنوان مهندس کار میکنم ... آراز بهم اطمینان کرده کارو به منو مهستی سپرده .. خوب ... خودشم سر میزنه و دورادور مواظبه .. خیلی هم سخت میگیره ... وقتی صبح رفتم سر کار راننده جدیده اومده بود .. ماشین بتن ریزم با اون لوله بلندش بیرون کار ایستاده بود رفتم داخل مهستی هم بعد از من رسید ... موسی هم سریع خودشو رسوند ... از وقتی آراز به حسابش رسیده مواظب رفتارش هست .. سلام کرد . جوابشو دادم گفتم موسی این رانندهه چرا ماشینو اونقدر دور نگه داشته ؟ گفت منم بهش گفتم خانم مهندس ... گوش نکرد گفت جاش مناسبه .. گفتم بسیار خوب .. گرچه خوشم نیومد ولی فکر کردم که اول صبحی کارو به تاخیر نندازم .. الان داریم طبقه سومه بتن ریزی میکنیم .. بچه ها بالا بودن و ماهم از پایین روی نقشه ها وکار نظارت داریم ..کار باید دقیق انجام بشه .. سرمو بالا گرفتمو دیدم کارگرا ناراحتن .. نمیتونن کارودرست انجام بدن .. از طرفی راننده لوله انتقال بتن به بالای ساختمونو طوری نگه داشته بود که برای کارگرا سخت بود ... یهو یکی از کارگرا نزدیک بود بیوفته پایین ... کارو نگه داشتم رفتم سمت ماشین بتن ریز گفتم ماشینو جابه جا کن بیا نزدیک تر .. اینطوری هم راه مردمو بند آوردی هم برای کارگرا خطرناکه .. رانندهه در کمال پررویی گفت همینجا جاش خوبه ... گفتم نه ! جاش خوب نیست ! ماشینو بیار سمت کارگاه .. بعدم برگشتم داخل ... یکم صبر کردم دیدم از جاش تکون نخورد ... رفتم بیرون و گفتم مگه با شما نیستم ؟ جابه جا کن ماشینو ! یه دفعه رانندهه داد زد نمیکنم ! مسئول این ماشین منم این ماشینم تکون نمیخوره ! گفتم مسئول تو باش ! ولی رئیس این پروژه منم ! جابه جا کن ماشینو ! یهو دست به کمر شدو گفت نمیکنم ! چکار میخوای بکنی ؟ یه کاری نکنید کارو بخوابونم ! بعدم برگشت سمت ماشینشو گفت زنو چه به این کارا ! برو بشین خونت دختر ! اومده برای من دستور میده ! منم دیگه نفهمیدم چی شد ! رفتم سمتشو هرچی از دهنم دراومد گفتم ... البته اونم کم نمی آورد ... خلاصه یه دفعه همه جمع شدن ... موسی و مهستی هم اومدن ... اونا هم شروع کردن .. خلاصه قائله ای شد که نگو ... بعد از اینکه دعوا خوابید رفتم داخل ساختمون با موسی و مهستی ایستادیم .. موسی گفت خانم مهندس ... شما هم عصبانی میشی هیچکس جلودارت نیستا ! گفتم آخه نمیفهمه هرچی میگم ... مهستی گفت زنگ بزنیم رئیس .. یهو یاد رئیس افتادم ... ای وای ! آراز بفهمه اول از همه منو میکشه .. بعد موسی و مهستی .... راننده و کمالی رو هم از پا آویزون میکنه .. تو پروژه شرکتو این برنامه ها ؟؟؟؟ حالا چی جوابشو بدم ؟؟؟ گفتم رئیس نباید بفهمه ... اگه بفهمه اول منو بعد شما دوتا رو میکشه ... موسی زد تو سرشو گفت پوست منو میکنه ... مطمعنم .. گفتم پس بهش نمیگیم .. فقط بهش میگیم یکم بحث کردیم .. اون دوتا هم گفتن باشه ... موسی رفت سروقت رانندهه و گفت اگه رئیس پاش وا بشه به قضیه دودمانتو به باد میده ... حالا ماشینو جابه جا کن ! رانندهه که خودشم پشیمون بود ماشینو جابه جا کردو کار انجام شد .. عصر مهستی رفتو منم رفتم خونه .. رفتم یه دوش گرفتم .. خیلی خسته بودم ... هم خسته هم ترسیده ... آراز بفهمه ازم نمیگذره ... چکار کنم ؟؟ به شاهین و آریا بگم ... یا .... آخر به این نتیجه رسیدم که چند جمله به آراز میگم که بحث کردیم و تموم شد .. شاید نفهمه .. از حموم اومدم بیرونو موهامو خشک کردم ..یکم به خودم رسیدم ... رفتم تو سالن ... آراز تو سالن نشسته بود ... تا منو دید لبخند زدو با لبخند سلام کردم .. جوابمو دادو کنار خودش نشوند ... یکم صحبت کردیم که من اصلا حواسم نبود .. فقط لبخند میزدم ... ترسمو پشت لبخندم پنهون کردم ..ناتاشا از اتاقش اومد بیرونو دوید سمت ما ... بغل آراز نشست .. بعدم من ... تا اینکه تلفنش زنگ خورد .. شهناز بود .. انگار از شمال برگشته .. گفت فردا میخواد ناتاشا رو ببینه ... آرازم گفت باشه ... تا به ناتاشا گفت ناتاشا شروع کرد به بداخلاقی و جیغ جیغ ... آراز دستشو گرفتو روبه روی خودش وایسوندش .. اول آروم باهاش صحبت کرد ولی ناتاشا کوتاه نمیومد .. تا آخر آرازو عصبانی کردو آراز بلند شد دست ناتاشا رو گرفتو برد اتاقش و درو پشت سرش قفل کرد .. فهمیدم میخواد تنبیهش کنه .. آروم رفتم پشت در ایستادم ... صدای آراز میومد که باز داشت بهش اخطار میداد .. بعدم صدای ضربه زدن ... انگار داشت میزد پشتش ... یه مدت گذشت تا آراز اومد بیرون .. نگران نگاهش کردم .. بدون عکس العملی دستشو دورم گرفتو بردم توی اتاقش و درو بست .. اول یکم بغلم کردو بوسیدم .. وقتی بغلم میکنه تمام ترسای دنیا از دلم پر میکشه حتی ترس از خودش .. گفت نترس .. محکم نزدم ... بعدم از روزم پرسید .. منم طبق معمول زبونم باز شدو با هیجان جریادعوا رو گفتم .. البته بحث ... همینطور که تعریف میکردم چهره آراز تو هم رفتو با اخم نگاهم کرد .. شروع کرد به دعوا و سرزنشم .. منم که دوباره ترسیدم سرمو انداختم پایین .. همینطور که دعوام میکرد گوشیشو برداشتو به آریا گفت قرارداد شرکت بتن سازو فسخ کن ! من دیگه شروع کردم به لرزیدن ... آراز گفت تو هم وجهه شرکتو پایین آوردی هم با یه مرد سیبیل کلفت دهن به دهن گذاشتی ... دیگه نمیدونستم از خجالت و ترس چکار کنم ... آراز میدونه یه داد بزنه من خودمو میبازم .. برای همین هیچوقت توی شرکت تنبیهی جز یه داد برای من نداشت .. بعدم گفت برو تو سالن ... شب درمورد تنبیهت صحبت میکنیم ارشد ! .. فهمیدم الان رئیسم روبه روم ایستاده نه شوهرم ... گرچه میدونم اخلاقش چجوریه ... به عنوان شوهرمم خیلی سخت میگیره .. میدونم اشتباه کردم ... حداقلش این بود که با خودش تماس بگیرمو راهنماییم کنه چکار کنم ... رفتم تو سالن نشستم .. شاهین اومد ... شروع کردیم به صحبت ... پرسید چی شده براش گفتم .. تعجب کردو بعد عصبانی شد حقو به آراز داد .. چه از لحاظ حرفه ای و چه از دید شوهرم .دخترا اومدن بعدم آراز ... هنوز اخماش توهمه .. همیشه میومد دستمو میگرفت و کنار خودش مینشوند اما این بار اصلا نگاهمم نکرد ... میدونم با کم محلی تنبیهم میکنه ... شروع کرد به صحبت با دخترا و فرستاد دنبال آرشا .. آریا و نادر هم اومدن .. من که حواسم درست به جمع نبود .. یهو آراز بلند شدو رفت ... شاهین برای آریا تعریف کرد چی شده ... منم سرم پایین بود ... یهو ناتاشا دوید سمتم .. دیگه همه چی از سرم پرید .. بغلش کردم ... این دختر منبع آرامش منه .. آروم کنار گوشم گفت ناراحتی ؟ گفتم دیگه نه .. تو باشی ناراحت نیستم .. چطور ؟ گفت بابایی گفت بیام پیشت .. ناراحتی خوشحالت کنم .. فهمیدم دلش سوخته ولی بازم با اخم اومد نشست ... چند تا بوس آبدار از لپاش کردم .. پریوش موقع شام میزو چیدو غذامونو خوردیم .. دلم شور میزنه ... نمیدونم رئیس چطور میخواد تنبیهم کنم ... میترسم .. بعد شام یکم نشستیمو ناتاشا کنارم نشسته بود .. دم گوشش گفتم بریم بخوابیم ؟؟ گفت نه مامانی .. یکم دیگه بشینیم ... گفتم بابا ناراحت میشه .. یه نگاه به باباش کرد .. اخماشو که دید بلند شدو گفت بریم ... شب بخیر گفتو رفتیم سمت اتاقش .. کمکش کردم دستشویی رفت و دندوناشو شست و لباس خواب پوشید ... وقتی رفت تو تخت خرسیشو بغل کردو خوابید .. اونقدری زود خوابش میبره که باور کردنی نیست .. خوش بحالش .. اصلا فکری نداره . ترسی نداره .. نگرانیی نداره .. بلند شدم چراغ خوابو روشن کردم و چراغ اتاقشو خاموش کردم .. رفتم بیرون .. یه سر به کوروش زدم .. داشت با تبلتش بازی میکرد .. گفتم هنوز بیداری ؟؟ گفت الان میخوابم مامانی .... یکم مونده .. گفتم بلند شو کاراتو بکن ... کیفتو جمع کردی ؟ گفت بله .. گفتم دندونات ؟ یکم نگاهم کردو گفت الان میشورم .. گفتم زود باش کوروش !! الان بابات بیاد تو عصبانی نمیشه ؟؟ یهو تبلتو گذاشت کنارو بلند شد .. سریع دندوناشو شست و لباسشو عوض کرد .. با خودم گفتم کیه که از آراز نترسه ؟؟؟ سریع توی تختش خوابید .. تبلتشو برداشتمو گذاشتم روی میز .. پیشونیشو بوسیدمو گفتم شب بخیر پسرم ..گفت شب بخیر مامانی ... چراغ خوابو روشن کردمو رفتم بیرون .. یه سر به دخترا زدم .. داشتن برای خواب آماده میشدن .. کارم تموم شد یه نفس عمیق کشیدم و پشت در اتاق آراز ایستادم .. در زدم .. گفت بیاتو .. لحنش درست مثل شرکته ... رفتم داخلو جلوی میزش ایستادم ... الان جلوی رئیسم ایستاده بودم .. نگاهم کردو گفت لباس راحت نپوشیدی ؟ گفتم امشب اتاقم میخوابم .. نگاهم کردو گفت یعنی چی ؟؟ یعنی از این به بعد هرموقع بحث یا دعوامون شد میخوای بری یه اتاق دیگه بخوابی ؟ هان ؟ منتظر جوابم نشدو همینطور که به کارش میرسید گفت سریع لباس عوض کن .بیا ... چون پریودی نمیتونی از همین لباس خواب استفاده کنی برو لباستو عوض کن بیا ! منتظرم ! .. برگشتم سمت در .. جای هیچ سرپیچیی نبود .. گرچه خودمم دلم میخواست پیشش بخوابم .. سریع برگشتم اتاقم و لباسمو عوض کردم برگشتم .. تا رفتم داخل اتاق نگاهم کردو گفت میخواستم بخاطر این کارت حسابی تنبیهت کنم ولی این بارو میبخشم .. باید یاد بگیری چطور با زیر دستات رفتار کنی ! بعدم با بی اعتنایی گفت بخواب ! من هنوز کار دارم .. از بی توجهیش دلم گرفت .. میدونم آراز حتی با رفتارشم میتونه حسابی تنبیه کنه ... تنبیهی که با رفتارش میکنه از همه تنبیها سخت تر و دردآور تره ... رفتم توی تخت دراز کشیدم .. پشتمو کردم تا اشکامو نبینه .. گرچه خیلی تیزه و زود میفهمه ولی باز خجالت کشیدم اشکامو که بخاطر پشیمونی و تنبیهیه که شدمه ... نمیدونم چقدر گذشت .. بیدار بودم ولی طوری بی حرکت که فکر کنه خوابیدم ... از جاش بلند شدو چراغ مطالعه رو خاموش کرد.. الان فقط آباژور کنار اتاق روشن بود .. احساس کردم لباسشو عوض کردو رفت دستشویی .. بعدم اومد پشتم دراز کشید .. خیلی سخته که پیشش بخوابم ولی توی بغلش نباشم .. برام غیر قابل تحمله ... میترسم برم سمتش و پسم بزنه ... ولی دلمو به دریا زدم .. اگر دعوام کردو گفت که باید تنها بخوابم فقط گریه میکنم .. عیبی نداره .. چرخیدمو خودمو تو بغلش جا کردم .. ولی اصلا پسم نزد ..فهمیده بود گریه میکنم و ناراحتم .. برای همین به گرمی بغلم کردو گفت که خیلی دوستم داره وباید مواظب رفتارم سر کار باشم و جابگاه خودمو پیدا کنم ... و اینکه فردا برای آخرین بار میاد سر ساختمون و حساب اونایی که اذیتم کردن میرسه .. مثل یه بچه که توی مدرسه اذیتش کردن خوشحال از اینکه باباش داره میاد حسابشونو برسه توی بغلش خوابم برد ... یه خواب راحت ... امشب خیلی ازش ترسیدم .. ولی بازم هنوز نمیدونه چه دعوایی بوده ...وای خدا ! اگه بفهمه اونا رو میکشه منم حسابی تنبیه میکنه .. چون راستشم نگفتم ... همینطور خوابیدم .. صبح که چشمامو باز کردم آراز جلوی آینه بود .. تقریبا لباساشو پوشیده بود .. ترسیدم .. نکنه میخواد منو خونه بذاره .. یا کارو ازدستم بگیره ؟؟ با نگرانی سلام کردمو از جام بلند شدم ... جوابمو داد ... سریع رفتم سمت در گفت عجله برای چیه ؟ نگاهش کردمو گفتم نیام سرکار ؟؟؟؟ کامل برگشت سمتمو گفت برای چی نیای ؟ چه خبره ؟ گفتم آخه گفتی .. خندیدو گفت منظورم اینه که عجله نکن دیر نشده ... حالا برو بپوش ... منم لبخند زدمو سریع برگشتم اتاقم .. لباسامو عوض کردم به صورتم رسیدم ... اومدم سر میز .... بعد از صبح بخیر نشستم پشت میز ... آریا فقط بود .. صبحونمونو که خوردیم کوروشو با حسین آقا فرستاد و به دخترا گفت با خودش میرن ! بعدم بلند شد .. منم بلند شدمو جلوی در کفشامونو پوشیدیم .. هنوز میترسمو نگرانم .. آراز میاد سر ساختمون .. اگه بفهمه چه خبر بوده ... وای خدا ! نفهمه یه موقع ... تا وارد شدیم موسی اومد جلو سلام کردو نگاهم کرد.. اونم نگرانه ... بعدم مهستی اومد ... پشت سر مهستی کمالی اومد .. با سر پایین سلام کردو کلی از هممون عذر خواهی کرد .. مخصوصا من .. بعدم راننده رو صدا کرد.. راننده که جلوی آراز موش شده بود کلی عذرخواهی کردو با عذرخواهی بیش از حدش پَته هممونو ریخت روی آب ... ببخشید خانوم مهندس بی ادبی کردم ... بعد رو به مهستی و موسی ... که ببخشید دست به یقه شدیم .. و خلاصه آراز آنچه نباید میفهمیدو فهمید .. یه نگاه به هممون کردو به کمالی گفت بیرون باش ! رو به موسی گفت چرا گزارش ندادی ؟؟ بدبخت موسی نمیدونست چی بگه ... آرازم یه تنبیه درست درمون براش پیچید .. قرار شد دوتا بار کامیون از ماسه و آجرو جابجا کنه ... کاری که باید دو تا کارگر ظرف یه روز انجام بدن ..بدبخت بعد از وقت کاری .. یه نگاه به مهستی که براش بس بود .. نزدیک بود پس بیوفته .. بعدم به من نگاه کرد ... میدونم که حسابمو بابت اینکه راستشو بهش نگفتم میرسه ولی جلوی بقیه چیزی نگفت ... یکم درمورد کار و ایمنی هشدار دادو رفت .. تا پاشو بیرون گذاشت گفتم ببخشید تقصیر من بود .. موسی گفت نه خانم مهندس ... تازه این که آقای مهندس گفت انجام بدم مجازات نیست ... با خودم فکر میکردم جلوی کارگرا منو به چوب میبنده ... یه بار سر یکی از پروژه ها این کارو کرده .. من از یکی از مهندسا شنیدم ... کاری کرده بود که طرفو با جارو خاک انداز جمع کردن بردنش ... مهستی گفت من قهوه لازمم .. حالم بده ... گفتم منم .. موسی یه نگاه به جفتمون کردو گفت خوبه اینهمه از رئیس میترسیمو اونجوری دعوا کردیم وگرنه جنازه راننده رو تحویل میدادیم .. بعدم زد زیر خنده ... از خنده موسی ما هم خندیدیم .. موسی گفت از وقتی شما دوتا خانم مهندس اومدید سر کار منم قهوه خور شدم ... الان به یکی از بچه ها میگم بره بگیره ... منم با یه لبخند گفتم خوبه ...دوباره کار شروع شد ولی این بار خود کمالی بالا سر کار وایساد ... همچین موشش با عصا راه میرفت که نگو .. گفتم خوبه همه از رئیس حساب میبرن ! دوباره یاد آراز افتادم .. امشب میدونم بابت راستشو نگفتن حسابی دعوام میکنه .. شایدم بزنه پشتم .. میدونم خیلی عصبانی بشه رحم نمیکنه .....
آراز #
موقع ناهار شد ... اصلا میل ندارم . از صبح که درمورد ترنم شنیدم عصبانیم ... یاد اون پسره و باند قاچاقچی افتادم .. دوباره خودشو گرفتار یه مسئله دیگه کرده .. امروز حسابی تنبیهش میکنم ... قبلا بهش هشدار داده بودم مواظب خودش و اطرافش باشه ولی انگار درست نفهمیده ! فکر میکنه پسرا فقط براش خطرناکن .. دوباره لجبازی .... اگه تو هول دادن دبیر ریاضی دخالتی داشته باشه رحم نمیکنم بهش ... کاری میکنم که تا آخر عمرش یادش نره .... از خشمی که درونم احساس میکنم نمیتونم یه قاشق غذا دهنم بذارم ... بازم برای خودش دردسر درست کرده .. باید بکشمش بیرون ... زودتر امتحاناتشون رد بشه خیالم راحت بشه ..یکم غذا خوردمو بلند شدم رفتم داخل اتاق آریا .. آرام و کوروش سریع ازجاشون بلند شدن گفتم کاراتون تموم شد ؟ آرام گفت بله داداش .. کوروشم گفت بله بابایی .. گفتم جمع کنید میریم خونه .. برگشتم اتاقم کتمو پوشیدم وسایلمو برداشتمو راه افتادم .. از اتاق رفتم بیرون سریع فرخ اومد جلو و گفت رئیس ... گفتم سینی غذا رو بده ببرن ! بعدم درمورد جلسه های فردا چند تا نکته رو گوشزد کردم .. همین موقع میری اومد ... اومد نزدیک و سلام کرد .. با رویی باز جوابشو دادم .. میری گفت رئیس تشریف میبرید ؟ گفتم چیه ؟ کار داری ؟ گفت مزاحم نمیشم .. فردا خدمت میرسم .. میری مرد خوبیه که از زمان پدر بزرگ تو شرکت مشغوله .. رو به کوروش و آرام کردمو گفتم شما بشینید الان میام .. رفتم سمت اتاقمو گفتم بیا اتاقم ! میری دنبالم اومدو درو بست .. برگشتم سمتشو گفتم خوب ! میشنوم ... سرشو انداخت پایینو گفت از کارگزینی بهم اعلام کردن وقت بازنشستگیه .. لبخندی زدمو گفتم پس دیگه کار تموم شد ؟؟ گفت والا چی بگم .. گفتم نگران نباش سپردم کارگزینی ... حواسم بهت هست .. احساس کردم نمیخواد باز نشست بشه .. ولی دیگه پیر شده وباید استراحت کنه .. گفتم فعلا یه مدت استراحت کن ... بعد اگه حوصلت سر رفت یه فکری برات میکنم .... خوبه ؟؟ لبخندی زدو گفت خدا از بزرگی کمتون نکنه .. خندیدمو گفتم من که میدونم دردت چیه ... نمیتونی یه جا بیکار بشینی ! همش باید دنبال کار باشی .. گفت چکار کنم رئیس .. نمیتونم .. گفتم یه چند ماهی استراحت کن ... میدونم کمر درد داری .. برس به خودت بعد برت میگردونم ... لبخندش تبدیل به خنده شد .. گفتم حالا برو .. چند تا شکمو منتظر نسکافشونن .. گفت بله رئیس و رفت .. یکم نگاهش کردمو سرمو تکون دادم .. از تو اتاق فرخو صدا کردم .. سریع اومد گفت بله رئیس ... گفتم سینی که هنوز روی میزه ! سریع رفتو برداشتش .. نگاهش کردمو با اخم گفتم گفتم تو برش داری ؟ تازگیا وظایفت تغییر کردن ؟؟ فرخ تا اخممو دید سریع سینی رو گذاشتو گفت الان رسیدگی میکنم رئیس ... نخواستم بیشتر از این بترسونمش رفتم بیرونو به بچه ها اشاره کردم بریم ! بعدم رفتم سمت راه پله ها ...به پارکینگ رسیدیم .. پشت فرمون نشستمو آرام نشست جلو و کوروش پشت .. راه افتادم بدون اینکه به کوروش نگاه کنم گفتم تکالیفت کاملن بعد از توی آینه نگاهش کردم .. یکم رنگ به رنگ شدو گفت بله بابایی .. یه چیزیو پنهون میکنه .. از چشماش معلومه .. رو کردم به آرامو گفتم از مدرسه چه خبر ؟ گفت همه چی خوبه داداش .. یه نگاه کردم بهش گفتم ترنم چی ؟ حواست هست بهش ؟ گفت چطور ؟ اونم درساشو میخونه .. گفتم دوستاش چی؟؟؟برگشت به من و بعد به بیرون نگاه کرد .. انگار میخواست یه جواب سرهم کنه فرصت ندادمو نگاهمو به خیابون دادم .. گفتم نمیخواد دنبال جواب بگردی ! امروز خودم جوابو ازتون درمیارم ! از رفتارش فهمیدم که در جریانه .. آرام سرشو انداخت پایین .. آرامم فهمید که منم خبر دارم و به حسابشون میرسم .. رسیدیم خونه .. رفتیم داخل .. پریوش اومد جلو و سلام کرد .. خسته نباشید گفت .. منم جوابشو دادم .. آرام و کوروش هم سلام کردن .. به کوروش گفتم برو سر تکالیفت تا بیام ! آروم گفت چشم .. آرامم سریع رفت اتاقش .. میدونم الان همه رو به ترنم میگه .. لباسمو عوض کردم ... رفتم اتاق دخترا .. تقه به درو رفتم داخل .. ترنم بلند شدو سلام کرد .. رنگش حسابی پریده بود .. گفتم هردو اتاق من ! زود ! برگشتم اتاقم پشت میزم نشستم .. آرام و ترنم اومدنو درو پشت سرشون بستن .. همونجا جلوی در ایستادن .. گفتم بیاید جلو ببینم ! یواش اومدن جلو ولی باز با فاصله ایستادن ..یکم نگاهشون کردمو رو به ترنم گفتم دفعه قبل که با اون پسره یه دردسر خطرناک برای خودت درست کردی بهت هشدار ندادم مواظب خودت و اطرافیانت باش ؟ هان ؟ نگفتم هرکی بهت نزدیک شدو اظهار صمیمیت کرد حتما یه چیزی ازت میخواد ؟؟؟ نگفتم هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره ؟؟ هوم ؟ زدم رو میزو داد زدم گفتم یا نگفتم ؟؟؟ جواب بده ببینم ! ترنم با بغض گفت بله بابا ... گفتم پس این دردسر جدید چیه راه انداختی ؟ حالا میری با شرّای کلاس دوست میشی ؟ که چکار کنی ؟؟ آخر سال خوش بگذرونی ؟؟ یا اینکه ازت سوء استفاده کننو بهشون تقلب برسونی ؟؟ ترنم سرشو انداخت پایین ..... ادامه دادم دبیر ریاضی رو کی هول داد از پله ها پایین ؟ کی ترنم ؟؟ همینطور که با صدای بلند صحبت میکردم از جام بلند شدم رفتم طرفشون .. دخترا دوقدم عقب رفتن .. هشداری گفتم برگردید سرجاتون ! با ترس اومدن جلو .. گفتم خوب ! کی ترنم ؟ تو هم با اون دوتا بودی ؟؟ توهم دست داشتی ؟ آره ؟ با گریه گفت بخدا بابا ... گفتم اگر مطمعن بشم تو هم دست داشتی کاری میکنم تا آخر عمرت یادت نره ! چطور دلت اومد یه مادرو از پله ها هول بدی پایین .. ترنم گفت بخدا بابایی من نمیدونستم .. وقتی هولش دادن دیدم .. من نمیخواستم .. بعدم بلند گریه کرد ... نگاهش کردم .. میدونستم که ترنم دل اینکارا رو نداره .. گفتم کارای اشتباهتو میشمرم ! با کسانی دوست شدی که خودتم میدونی نباید .. تقلب کردی .. به حرف دبیر ریاضی گوش نکردی ... شیطنتای بیجا تو مدرسه کردی ! خودت شدی یه پا شر ! آخرسال بجای اینکه حواست به درسات باشه رفتی پی شیطونی ! نمره هاتم افت کرده .. فکر میکنی از نمره هات خبر ندارم ؟ اون نمره های نوزده بیستت شده هفده هجده ... یعنی داری افت میکنی ! از همه بدترش گشتن با دخترای بده ... سیگارم میکشن ... دیگه چکار میکنن ؟؟ تورو هم به کشیدن وادار کردن ؟ یا کارای دیگه ؟ هان ؟ با هر دادی که میزدم سر هردوشون پایین تر میرفت .. یه نگاه به آرام کردم .. گفتم وقتی خواهر کوچیکت مشغول این کارا بود تو حواست کجا بود ؟ هان ؟ آرام یه نگاه به ترنم کردو گفت بخدا چند بار بهش گفتم .. گوش نکرد .. یعنی اون دخترا نمیذاشتن گوش کنه .. آروم گفتم حساب اون دوتا رو که خودم شخصا میرسم ! باید زودتر بهم میگفتی ! لا پوشونی کردی ! اگر خانم یزدانی بهم نمیگفت ممکن بود با اون دوتا اخراجش کنن ... آرام با چشمای اشکی گفت ببخشید داداش ... منم تازه فهمیدم .. بخدا میخواستم امروز بهتون بگم ... ولی ترسیدم تنبیهش کنید ... گفتم تنبیه ؟؟ یعنی الان فکر میکنی تشویقش میکنم ؟ هوم ؟ برو تو اتاقت تا بعدا برای تنبیه تو تصمیم بگیرم ! آرام با سر پایین رفت بیرون .. رو کردم به ترنم و گفتم و تو دختر خانم ... شما حسابی الان تنبیه میشی ! فردا هم باهم میریم دفتر مدیر همه جریانو براشون تعریف میکنی و معذرت خواهی میکنی .. از امروزم تا آخر امتحاناتت از همه چی محرومی .. حتی تلوزیون ... گوشی تبلت لپتاب ... به هیچ عنوان اجازه استفاده ازشونو نداری .. تمام مدت تو اتاقتون میمونی ! اینم تا آخر امتحانات فعلا .. تا ببینم رفتارت چی نشون میده ! حالا ... آهسته کمربندمو باز کردمو کشیدم بیرون ... گفتم برو جلوی میزو خم شو ! زود ! ترنم همونطور که میلرزید رفت جلوی میز ایستادو خم شد .. اون هیکل کوچولو که روی میز خم شده بود میلرزید .. تو قلبم آتیش بود ولی نمیتونستم از این کارش بگذرم .. خودش خوب میدونسته که چکار میکنه ... همینطور که کمربندو دور دستم میپیچیدم پشت سرش ایستادمو یه دستمو روی کمرش محکم نگه داشتم بعدم اولی ضربه رو زدم .. گفت آخ ! اجازه ندادم حرفی بزنه و زدم .. البته مواظب بودم بیشتر از اونی که باید محکم نزدم .. برای هر خطاش دوتا زدم ... شد دوازده تا .. کارم که تموم شد برگشتم کنار میز ایستادمو گفتم بلند شو ! وقتی بلند شد تمام صورتش اشک بودو هق هق میکرد .. بااینکه دلم سوخته بود ولی اصلا به روی خودم نیاوردمو گفتم الان برمیگردی اتاقتون ... مواظب رفتارت باش ... یکی از این تنبیهاتو اگر زیر پا بذاری مطمعن باش این بار بیشتر درد میادو گریه میکنی ! حالا برو ! ترنم برگشتو رفت سمت در اتاق .. و رفت .. سرمو انداختم پایین .. با اینکه ناراحت بودم ولی باید این کارو میکردم ... رفتم سمت درو بعد اتاق کوروش .. تا درو باز کردم از جاش پرید .. داشت درس میخوند .. فهمیدم یه خرابکاری کرده بجاش داره بیشتر درس میخونه ... گفتم خوب ! بهتره خودت بگی چی شده ! خوب ! منتظرم ! کوروش یکم سرشو انداخت پایینو بعد آروم یه برگه از کیفش درآورد ... برگشو نگاه کردم .. ریاضی بود ... نمرش شده بود پونزده .. سوالا رو نگاه کردم .. چقدر سخت بودن .. چرا اینهمه سخت گیری ؟ نگاهش کردم ..گفتم مگه درس نخونده بودی ؟ گفت بخدا خونده بودم بابا ... نمیدونم چرا اینقدر سخت بود .. از ترسش از جاش تکون نمیخورد .. گفتم برای چی برگتو قایم کردی ؟ گفت ترسیدم ... گفتم معلمتون گفته بود پدر مادرتون امضاء کنن ؟ گفت نه .. گفت نیازی نیست .. فهمیدم این امتحان برای آمادگی و آشنایی بچه ها بوده .. گفتم خودش براتون حل کرد ؟؟ گفت بله بعدشم گفت تو دفتراتون بنویسید .. خندیدمو گفتم این برگه امتحان نبوده ... برای آشنایی با سوالات امتحانی بوده ... چرا ترسیدی بیاریش پیشم ؟ هان ؟ گفت ترسیدم تنبیهم کنید .. گفتم من بیخودی تنبیهت نمیکنم ... اول به سوالات بعد به نمرت نگاه میکنم ... رفتم جلو گفتم من میخوام پیشرفت کنی .. وقتی برگتو بهت میدن بیار بهم نشون بده .... وقتی میدونم تلاشتو کردی اونوقت تنبیهت نمیکنم .. کمک میکنم و بهت فرصت میدم جبران کنی ... تنبیه مال زمانیه که تلاش نکردی .. تنبلی کردی و نمرت کم شده ... حالا این برگتو بگیر بذار تو کمدت .. درسات تموم شد ؟ گفت بله بابایی .. درساشو چک کردمو ازش کمی درس پرسیدم .. همه رو بلد بود .. از روزای اولی که اومده پیش من خیلی بهتر شده .. گفتم آفرین .. الان اجازه داری با تبلتت بازی کنی .. خندیدو گفت مرسی بابایی .. با یه لبخند برگشتم سمت در ... رفتم تو سالن ... تارا تو سالن نشسته بود کنارنادیا و پروانه .. طبق معمول شاهینم کلش تو کلشون بود ... تا منو دیدن از جاشون بلند شدن .. شاهینم همینطور .. روبه شاهین کردمو گفتم تا پات تو گچه نیاز نیست بلند بشی ! یه نگاه به تارا کردم .. میدونم از چی میترسه .. از اینکه دعوای دیروزشونو کامل برام تعریف نکرده ... میترسه تنبیهش کنم .. این بار بابت هم دعوا و هم اینکه قضیه رو مخفی کرده ... امشب میدونم چکارش کنم .. چند تا بزنم پشتش حساب کار دستش میاد ...
آرام #
چند وقته ترنم تو مدرسه با دوسه تا از بچه هایی میگرده که ناجورن ... از اون شرّا که هر بلایی بخوان سر هر کی میارن ..چند بار تاحالا تا مرز اخراج رفتنو با التماس مادراشون بخشیده شدن ... دوتاشون از بچه های پایین شهرن که خیال میکنن اینطوری رفتار کنن خیلی باحالن ... یکی دوبار به ترنم گفتم با اینا نگرد .. بچه های خوبی نیستن ... مخصوصا که شنیدم تو مدرسه سیگار و یه چیزای دیگه میارن میکشن .. یه دفعه هم انگار الکل آورده بودن ... یکیشون یه داداش بزرگتر از خودش داره که فکر کنم تو کار مشروبات الکلیه ... چون مشروب آورده بود مدرسه و تو مدرسه ازش گرفته بودن .. بعدا شنیدم که مادرش اومده مدرسه التماس کرده که بیرونش نکنن بعدم داداشش یه کتکی بهش زده بوده که دوسه روزی غیبت داشت ... ولی بازم درس عبرت نمیشه براشون ... وقتی شنیدم که دبیر ریاضیشون از پله ها افتاده دلم خیلی سوخت تا اینکه یاسمن اومد جریانو برام گفت که دوستای ترنم انداختنش .. به ترنم گفتم اگه بابا بفهمه پوستتو میکنه ولی گوش نکرد .. تا اینکه یکی از بچه ها گفت که دیدن سیگار کشیده باهاشون ... خیلی ناراحت شدم .. اگه بابا بفهمه حسابی تنبیهش میکنه .. نمیدونم چکار کنم ... تا اینکه رفتم پیش خانم یزدانی و بهش جریانو گفتم ... حتی سیگارو مشروبو .. واینکه دوستای ترنم دبیر ریاضی روهول دادن .. خانم یزدانی گفت این موضوعو میدونسته و حتما به پدرم اطلاع میده .. گفتم خانم برای ترنم تو مدرسه بد میشه .. گفت نگران نباش ... یه کاری میکنم که پای ترنم وسط نیاد .. گفتم اگه داداشم بفهمه که باهاشون سیگار کشیده نمیدونم چه اتفاقی میوفته ... خانم یزدانی گفت اینو به داداشت نمیگیم .. از این دوتا دور بشه دیگه خطری نیست ..گفتم باشه .. قرار شد در اولین فرصت با داداش صحبت کنه ... وقتی باداداش رفتیم مدرسه خدا خدا میکردم خانم یزدانی یه طوری به داداش بگه که به ترنم سخت نگیره ... ولی نمیدونستم اینطوری میشه .. وقتی رفتیم شرکت داداش عکس العملی نشون نداد .. با خودم گفتم حتما نگفته ... موقع برگشت من جلو نشسته بودم .. وقتی ازم پرسید که تو مدرسه چه خبره برق از سرم پرید .. اول بخاطر ترنم ترسیدم ولی بعد که گفت تو میدونی فهمیدم پای خودمم وسطه ... رسیدیم خونه سریع رفتم اتاقم .. ترنم داشت درس میخوند .. سریع رفتم کنارش و روی تخت نشستم گفتم بابا فهمیده .. گفت چیو ؟؟؟ گفتم دوستاتو .. کاراتونو ... دبیر ریاضی رو .. یهو رنگش پرید .. منم بلند شدم لباسامو سریع عوض کردم .. چون هر لحظه ممکن بود داداش بیاد ... دستامو شستم .. تا اومدم توی اتاق داداش تقه ای به در زدو درو باز کرد.با اخم گفت بیاید تو اتاقم ! هردو ! دلم هری ریخت .. رفتیم اتاق داداش .. پشت میزش نشسته بود .. درو که پشت سرم بستم داداش شروع کرد به سرزنش ترنم .. بعدم با داد دعواش کرد ... پشت سر ترنم منم دعوا کرد .. منی که هیچ کاره بودم ترسیدم چه برسه به ترنم بیچاره ... البته حقش بود .. بهش گفته بودم داداش بفهمه واویلا میشه ! گوش نکرد .. داداش گفت تو که خواهر بزرگتری باید مواظبش میبودی ... منم گفتم بهش گفتم ولی گوش نکرد .. داداش گفت برو تو اتاقت .. درمورد تنبیه تو بعدا تصمیم میگیرم .. از در اومدم بیرون .. پشت در اتاق ایستادم .. میدونستم اگه داداش بفهمه بخاطر فال گوش ایستادم حسابی تنبیهم میکنه .. دراین مورد چوب خطام پر شده .. از اتاق صدای دعوا کردن ترنم میومد و بعدم صدای تنبیه شدنش با کمربند .. همینطور که داداش میزد من تو دلم میشمردم .. دوازده تا شد .. بعدش هم ترنم اومد بیرون .. سریع رفت توی اتاقو منم دنبالش رفتم .. تا رفتیم داخل خودشو انداخت روی تختو همینطور گریه کرد .. یکم پیشش نشستم .. گفتم چقدر بهت گفتم که از اینا فاصله بگیر ... گفتم داداش بفهمه پوستتو میکنه .. گوش نکردی به حرفام .. حالا خوب شد ؟؟؟ اینهمه تنبیه شدی ؟ با گریه گفت آرامی ... تازه دیگه اجازه ندارم از اتاق بیرون برم .. هیجا ... حتی تو سالن ... از همه چی محروم شدم حتی تلوزیون .. گفتم تا کی ؟ گفت تا آخر امتحانات .. تازه اگه بابا راضی باشه ازم ... گفتم تا اونموقع حدود یک ماه مونده که ! گفت آره ... حالا چکار کنم ؟ دق میکنم تو اتاق ... گوشی تبلت لپتاب .. اینترنت .. همه چی ... همینطور که هق هق میکرد سرمو انداختم پایین ... دلم براش میسوزه .. قبول دارم اشتباه کرده ولی .. آروم گفت تازه گفت اگه بفهمم که تو انداختن دبیر ریاضی دست داشتی کاری میکنم تا عمر داری یادت نره ... گفتم مگه تو هم باهاشون بودی ؟ گفت نه بخدا ... من نمیدونستم .... دستمو دراز کردمو موهاشو ناز کردم .. گفتم خیلی دردت اومد .. سرشو تکون داد .. معلومه که دردش اومده ... طفلک .. آخرین بار که با کمربند تنبیه شدم دو هفته پیش بود .. بلند شدمو نشستم سر درسام .. نزدیک امتحاناته و دبیرا مرتب امتحان میگیرن .. یک ساعتی گذشت که یهو تقه به در خوردو داداش اومد تو .. از جام پریدم .. ترنم هم از جاش سریع بلند شد .. چشماش از گریه زیاد پف کرده بود .. داداش اومد داخل بدون اینکه به ترنم توجه کنه به من گفت بیا اتاقم ببینم ! انگار آب یخ ریختن رو سرم .. نکنه میخواد تنبیهم کنه ؟؟؟ تا رفت بیرون پشت سرش مستقیم رفتم تو اتاقش .. کنار در ایستادو منو آهسته هول داد داخل .. بعدم پشت سرم درو بستو قفل کرد .. تو دلم غوغایی برپا بود .. وسط اتاق ایستادمو سرمو انداختم پایین .. داداش آروم از کنارم رد شدو به میزش تکیه داد .. دستاشو تو سینش قفل کردو گفت خوب ! بیا جلو ببینم ! خیلی ترسیده بودم .. یکم رفتم جلو ولی خیلی نزدیک نرفتم .. داداش با انگشتش درست روبه روی خودشو نشونم دادو گفت اینجا ! درست فاصله ای که اگه بخواد بزنه زیر گوشم حتی لازم نیست دستشو دراز کنه .. رفتم جلو سرمو انداختم پایین .. نفس عمیقی کشیدو گفت تو میدونستی که ترنم تو اون مدرسه چکار میکنه ! درسته ؟؟ همونطور که سرم پایین بود میخواستم بگم نه ... که داداش گفت بهتره قبل از جواب دادن خوب فکر کنی ! اگر دروغ بگی میفهمم و میدونی با دروغگو ها چکار میکنم ! حالا سرتو بگیر بالا و از اول برام تعریف کن ! میترسیدم سرمو بالا بگیرم .. داداش ملایم گفت حرف بزن ! میدونی که اگه واقعیتو بهم بگی سخت نمیگیرم .. نذار خودم به جواب برسم چون هم برای تو بد میشه هم ترنم ... خوب ! حالا حرف بزن ببینم ! دیدم چاره ای نیست .. از اول همه چیو تعریف کردم .. حتی سیگار و مشروبو احساس میکردم که عصبانی شده ولی هیچی نگفت بهم .. آخرش گفتم ببخشید داداش .. ترسیدم بهتون بگم .. داداش یهو صداشو بلند کردو گفت ترسیدی ؟؟؟ از من ؟؟ از اینکه آینده ترنم خراب بشه نترسیدی ؟؟ هان ؟ فکر نکردی اگه اتفاقی بیوفته پای ترنم هم گیره ؟؟ اگه دبیر ریاضی خونریزی مغزی میکرد چی ؟؟ الانم وضعش خوب نیست .. گفتم بخدا ترنم گناهی نداشته .. گفت چرا داشته ! باهاشون دوست بوده ... اینم گناهش ! و گناه تو هم اینه که نیومدی به من بگی و گذاشتی کار به اینجا برسه ! اشکام ریخت تو صورتم .. این بار نه بخاطر ترس از تنبیه یا اینکه داداش مثل ترنم باهام رفتار کنه .. بخاطر اینکه احساس گناه کردم که باعث شدم ترنم توی دردسر بزرگتری گرفتار بشه ... داداش یکم ساکت نگاهم کرد .. گفت اگر زودتر گفته بودی این اتفاقا نمیوفتاد .. ترنم هم تا مرز اخراج نمیرفت .. گفتم بله داداش .. ببخشید .. معذرت میخوام .. داداش فهمید که از کارم پشیمونم .. گفت تو هم مثل ترنم تا آخر امتحاناتت از گوشی تبلت و لپتاب محرومی .. اجازه استفاده از اینترنتو نداری .... اجازه نداری جایی بری غیر از مدرسه .. تا بعد از امتحاناتت توی سالن هم نبینمت ! شاید اینجوری یاد بگیری که اول به من باید اعتماد کنی بیشتر حواست به خواهرت باشه ... فهمیدی ؟ گفتم بله داداش ... گفتم حالا برو تو اتاقت ! برگشتم سمت اتاقم .. میدونستم که همون تنبیهی که ترنم شده حق منه .. من به داداشم که جای بابامه اعتماد نکردم .. این بدترین کاریه که کردم و خودمو شایسته یه کتک حسابی میدونستم .. درست مثل ترنم ..
شاهین #
وقتی با بچه ها رفتیم اتاق و دراز کشیدم خوابیدم .. نفهمیدم کی صبح شد .. مثل همیشه از جام پریدمو به ساعت گوشیم نگاه کردم .. یهو با چشمای گرد از جام پریدم .. گفتم دیر شد .. ولی تا پامو تکون دادم از روی بالش افتاده درد گرفت فهمیدم که تا دوهفته اجازه رفتن به بیرون از خونه رو ندارم .. از صدای من آرشا و آریا هم بیدار شدن .. آرشا که از درد یه آخ بلند گفت .. آریا هم گفت چه خبرته بابا ! اَه ! بذار بخوابیم ! گفتم پاشو مرتیکه ! ساعت نزدیک هفته .. یهو از جاش پرید .. گفت وای دیر شد ! حالا دیگه تنها هم هستم داداش پوستمو میکنه .. پرید تو حموم .. گفتم کی پای منو روی بالش گذاشته ؟؟ آرشا گفت دیشب بیهوش شدی آریا زیر پات بالش گذاشت .. گفتم خوبه .. دوباره دراز کشیدم .. گفتم آخیش ... بخوابیم یکم .. ولی تو دلم اصلا آخیش نبود .. دلم میخواست بلند بشم برم شرکت .. سر کار .. اینجا توی این اتاق دیوونه میشم .. آریا سریع اومد بیرونو موهاشو خشک کردو لباس پوشید .. گفتم مرتیکه ! خوش به حالت که داری میری .. گفت چی چیو خوش بحالم ؟؟ کله سحر رفتن سر کار خوش بحالت داره ؟؟ مرتیکه بز ! نیم خیز شدمو گفتم حواستو جمع کن ! فکر نکن پام اینطوریه نیمتونم به خدمتت برسما ! بلند میشم سراغت ! آریا خندیدو گفت باشه باشه .. ترسیدم .. یه بوس تو هوا برام فرستادو سریع رفت بیرون .. دوباره خوابیدم گفتم مرتیکه ! آرشا داشت میخندید گفتم دستم به اون نرسه به تو که میرسه ! آرشا یهو سرشو بلند کردو گفت غلط کردم .. بخدا جایی برای کتک خوردن ندارم .. گفتم پس حواست به خودت باشه ! دوباره خوابیدم ... چشممو که باز کردم ساعت از 9 گذشته بود .. در زدن .. گفتم بفرمائید .. در باز شدو پروانه با یه سینی بزرگ صبحانه اومد داخل .. سلام کرد .. گفتم سلام خوشگله .. چطوری ؟ گفت خوبم .. پشت سرش نادیا اومد .. یه سینی چایی دستش بود .. گفت سلام بر دو مصدوم ... تا شماصبحانه میخورید ماهم یه چایی با شما میخوریم .. گفتم آره خوشگل خانم .. خوب کردی .. من دق میکنم به خدا .. من بلند شدمو آرشا هم اومد پیش من نشست .. شروع کردیم به خوردنو گپ زدن .. نادیا و پروانه هم چایی میخوردن .. گفتم من دق میکنم این دوهفته .. پروانه گفت خوب فردا یا پس فردا میریم بیرون .. گفتم باشه .. منم اومدم .. فقط یه مطلبی من خودم پشت فرمون میشینم ! نادیا و پروانه زدن زیر خنده .. نادیا گفت خوب میریم یه جایی که برای تو هم سخت نباشه .. خودمو لوس کردمو گفتم باشه به شرطی که نازنینم بیاد .. نادیا گفت بهش گفتیم .. گفتم پس برنامه هاتونو چیدید ؟ الان فقط دارید اطلاع میدید ؟؟؟ هان ؟ گفت اینطوریاست دیگه .. گفتم دکتر هم میدونه ؟ گفت بله ... گفتم خوبه .. پس بریم .. بعدم کلی حرف زدیم .. پروانه و نادیا سینیهارو برداشتنو رفتن بیرون .. خسته شده بودم که صدای جیغای ناتاشا بلند شد .. آرشا پرید بیرون منم با عصا لنگون لنگو رفتم پایین .. توی سالن ناتاشا جیغ میزد نمیرم .. گفتم چی شده ؟ پروانه گفت امروز قراره بره مهمونی خونه مامانش ولی نمیخواد بره .. رفتم جلو گفتم ناتاشا ! دیروز بابات بخاطر رفتارت تنبیهت نکرد ؟ هان ؟ یادت رفت .. اگه الان به بابا زنگ بزنم بیاد چی میشه ؟ یکم با چشمای اشکی نگاهم کرد تازه یادش افتاد که باباش دیروز عصبانی شده .. آروم رفت سمت در .. پروانه هم باهاش رفت .. رفتم روی مبل نشستم پامو گذاشتم روی میز .. ظهر تارا و مهستی اومدن خونه ناهار بخورن برن .. ترنم هم اومد . همینطور که ناهار میخوردیم از تارا پرسیدم کار با کمالی چی شد ؟ تارا یه نگاه به مهستی کردو گفت خدا لعنتش کنه ! با اون راننده اومدن عذرخواهی پته مارو ریختن روی آب .. رئیس فهمید که همه جریانو بهش نگفتم .. موسی بدبختو تنبیه کرد .. به مهستی گفت بخشیدم ولی میدونم یه جا یقشو میگیره .. منم همینطور .. گفتم تو که حسابت پاکه دختر ! به رئیس همه چیو نگفتی ... یعنی راستشو نگفتی .. میدونی که عکس العملش چیه ! گفت آره .. خدا امروزو بخیر کنه ... ناهار که تموم شد تارا و مهستی رفتنو من بدبخت باز تنها موندم ... آرشا که یکسره خواب بود ... منم نمیدونستم چکار کنم رفتم بالا و دراز کشیدم .. خوابم برد .. انگار کمبود خواب داشتم خودم نمیدونستم ..
تارا #
از کار که برگشتم دوش گرفتمو اومدم تو سالن نشستم .. شاهین هم اومد .. نادیا و پروانه هم کنارم نشستن .. یکم در مورد برنامشون صحبت کردیم .. ولی من مطمعن نبودم کارم با آراز چی میشه . شاهین که جریانو میدونست نگاهم میکرد .. گفت نگران نباش درست میشه .. نادیا گفت جریان ساختمونه ؟ گفتم آره .. گفت نمیدونم .. پسر دائی رو نمیشه پیش بینی کرد ..
همینطور که صحبت میکردیم آراز اومد .. از جام پریدم دخترا و شاهینم همینطور .. آراز اشاره کرد بشینید .. بعدم به شاهین گفت تا زمانیکه پات تو گچه لازم نیست از جات بلند بشی .. یکم نشستیم .. همین موقع در باز شدو ناتاشا با اخم اومد تو .. تا آرازو دید اومد جلو و سلام کرد .. بعدم سریع اومد تو بغل من .. فهمیدم که یه کاری کرده که از باباش میترسه .. آرازم فهمید .. گفت بیا اینجا ببینم دختر خانم ! ناتاشا ترسیدو از تو بغلم به باباش نگاه کرد .. آراز صداشو بلند کردو گفت مگه با تو نیستم ؟ ناتاشا آروم از بغلم جدا شدو رفت روبه روی باباش ایستاد .. گفت خوب ! مهمونی چطور بود ؟ ناتاشا سرشو انداخت پایینو آروم گفت خوب بود .. گفت پس چرا اخمات توهمه ؟ ناتاشا که گوشه دامنشو به دستش گرفته بودو باهاش بازی میکرد گفت هیچی بابایی .. آراز دستشو گرفتو کنار بدنش نگه داشت گفت وقتی باهات حرف میزنم درست وایسا ! بعدم نفس عمیقی کشیدو گفت اگر مامانت بگه دختر بدی بودی میدونی که حسابی تنبیهت میکنم ! دیشب بهم قول دادی که دختر خوبو خوش رویی باشی ! اگه قولتو شکسته باشی ... ناتاشا آروم سرشو بلند کردو گفت دختر خوبی بودم .. آراز گفت باشه ... حالا برو تو اتاقت لباساتو عوض کن .. دستاتو بشور یکم دراز بکش تا موقع شام .. بعدم رو کرد به پروانه و گفت عمش کمکش میکنی ؟؟ پروانه سریع بلند شدو گفت حتما .. بعدم دستشو گرفتو برد .. آراز بهم نگاه کردو گفت دنبالم بیا ! یه نگاه به شاهین کردم .. بلند شدم .. رفتم سمت اتاق آراز .. آراز بیرون در ایستادو منتظر موند تا من برم داخل بعد دنبالم اومد تو و درو پشت درش بست و قفل کرد .. دلم ریخت .. یعنی میخواد چکار کنه ؟؟؟ آدم وقتی استرس داره سناریو های مختلفی برای خودش میچینه .. با خودم گفتم نکنه میخواد بزنتم .. یا نکنه به عنوان تنبیه میخواد به زور ... وای .. نکنه ... همینطور تو ذهنم فکرا رو میپروروندم که آراز آروم از کنارم رد شدو روبه روم ایستاد نگاهم کرد .. خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین .. گفت سرتو بگیر بالا .. سرمو گرفتم بالا و نگاهش کردم .. چهرش اصلا عصبانی نبود .. ولی سرد نگاهم کرد .. گفت تو میدونی که وقتی همه واقعیتو بهم نمیگن چقدر عصبانی میشم ... میدونی که اینو توهینی به شعور خودم میدونم .. و الان شما سه تا مخصوصا تو به شعورم توهین کردید .. گفتم بخدا اینطوری نیست .. فقط ترسیدم بگم .. ببخشید رئیس .. گفت الان فقط شوهرته که جلوت ایستاده .. یعنی تو تمام زندگی هم میخوای همینطور رفتار کنی ؟ بترسی بهم بگی ؟ بترسی که بهت ایراد بگیرم .. بترسی که بچه هارو تنبیه کنم بترسی ناراحت بشم . بترسی ... هزار تا بترسی هست .. همینطور که صحبت میکرد از کارم هزار باره پشیمون شدم .. فقط از ته قلبم گفتم ببخشید عشقم .. سرمو انداختم پایین .. دست انداخت دورمو بغلم کرد .. محکم تو بغلش نگهم داشت .. بعدگفت حالا میرسیم به شرکت .. الان به عنوان رئیست باید تنبیهت کنم ... اگه الان تو شرکت بودیم جلوی میزم وایساده بودیو به خودت میلرزیدی ! درسته ؟سرمو بیشتر تو بغلش فرو کردمو گفتم ببخشید رئیس .. معذرت میخوام .. تکرار نمیشه .. گفت نه ... این بار نمیشه .. منو از خودش جدا کردو آروم کمربندشو باز کرد .. دوسرشو گرفت دستش .. وحشت کردم .. یعنی واقعا میخواد بهم بزنه ؟؟ واقعا ؟؟ با دست آزادش دوباره کشیدم تو بغلش گفت این بارو میزنم چون هر کسی دیگه جای تو بود بدتر از اینا سرش میومد ! همینطور که محکم گرفته بودم دستش بالا رفتو زد به پشتم .. محکم نزد ولی دردم اومد .. گفتم آخ .. ببخشید .. دوباره زد .. چشمامو بستمو گفتم ببخشید رئیس .. یکم دست نگه داشت .. بعد چهار تا دیگه پشت هم زد .. گفتم آییییی .. آییی .. ببخشید ... سرمو بالا گرفتمو نگاهش کردم .. گفتم ببخشید .. لطفا .. با لبخند نگاهم کردو گفت بار آخر باشه چیزی رو ازم پنهون میکنی ! نمیخوام دیگه پیش بیاد ! فهمیدی مهندس ارشد ؟؟ همونطور که نگاهش میکردم گفتم بله رئیس .. ببخشید .. کمربندو پرت کرد روی تختو دوباره محکم بغلم کرد .. سرشو نزدیک صورتم کردو صورتمو بوسید .. بعدم لبامو .. یه بوسه عمیق و عاشقانه که تمام ناراحتیامو شستو برد .. یهو دست انداخت زیر زانوهامو بلندم کرد .. رفت سمت تختو گذاشتم روز تخت .. خودشم کنارم دراز کشید .. دستشو زیر سرش گذاشت .. طوری که به صورتم مسلط بود .. یه لبخند شیطنت آمیزی رو لباش بود .. گفت دفعه بعد میذارمت روی پاهامو میزنم پشتت .. درست مثل ناتاشا ... اونجوری لذتش بیشتره .. یهو منظورشو فهمیدم .. احساس کردم صورتم آتیش گرفته .. فهمید خجالت کشیدم .. گفت من روشهای زیادی برای تنبیهت بلدم که از همه شون خوشم میاد .. نذار امتحانشون کنم .. بعدم شروع کرد به بوسیدنم .. از صورتم تا لبهام بعدم گردنم و سینم .. تا جایی که یقم باز بود .. سرشو بلند کردو به چشمام نگاه کرد ...گفت دفعه بعد که تو اتاقم اومدی یقه لباست بازتر باشه .. بعدم یه نگاه به سینم کردو گفت شایدم نیازی به یقه بازتری نباشه .. ... نمیدونم چش شده بود... انگار نمیتونست جلوی خودشو بگیره .. البته نمیتونم بگم تمایلی بهش ندارم .. شاید منتظرم با زور تصاحببم کنه .. نمیدونم ولی ترس با خجالت قاطی شده بود .. دوباره با چشمایی که شیطنت توش موج میزد سرشو نزدیک گردنم بردو شروع کرد به بوسیدن و همینطور پایین رفت .. نتونستم جلوشو بگیرم .. شایدم نخواستم .. نمیدونم ولی غرق در لذتی بودم که تا به حال تجربش نکرده بودم ...
شاهین #
پروانه گفت چه اتفاقی افتاده .. ترنم باز تو چه دردسری افتاده .. وقتی شنیدم خیلی عصبی شدم اگه پام سالم بود الان ترنم یه کتک حسابی هم از من میخورد ... ولی فکر کنم رئیس به خدمتش رسیده .. اون موقع که دخترش نبود هنوز حسابی از خجالتش دراومد چه برسه به حالا .. رفت یه سر به دخترا بزنه ..بعد مدتی از اتاق دخترا اومد .. انگار یه چیزی برده بود بخورن .. گفتم خوب بقیشو بگو ! نگاهم کرد .. چشماش قرمز بود .. گفتم تا تارا و رئیس تو اتاقشونن بگو دیگه چی شده ... پروانه گفت داداش حسابی تنبیهش کرده .. گفتم خوب ! اونکه حقشه ! پروانه دوباره اشکاش سرازیر شد .. گفتم چته باز ؟؟ گفت چطور دلت میاد .. یه دختر نحیف ... اینطور تنبیه بشه بگی حقشه ! گفتم ببین عزیزم .. بچه ای که به حرف بزرگترش گوش نکنه و خودشو تو دردسر بندازه باید تنبیه بشه تا یادش بمونه دفعه دیگه حرف گوش کنه ! گفت آخه تا آخر امتحاناتشون از همه چی محروم شدن .. گفتم شدن ؟؟؟ مگه آرامم دست داشته ؟ گفت نه ولی فهمیده بوده نیومده بگه به داداش ... گفتم چی ؟؟؟ باید میومده میگفته ... ولی خوب میدونم چرا نیومده بگه .. ترسیده رئیس عصبانی بشه برای ترنم بد بشه ... ولی خوب باید میگفته ... پروانه سرشو انداخت پایین .. خیلی ناراحت بود .. گفتم یادم باشه به آرش بگم وقتی بچه دار شدید نذاره تو تربیت بچه دخالت کنی ! تو با این دلسوزیای بیجات گند میزنی به تربیت بچه ...درست مثل تارا ... پروانه انگار عصبانی شده بود گفت آره بذارم بچمو کتک بزنه ! گفتم عزیزم کتک تنها تنبیهیه که اگه درست و به موقع استفاده بشه خیلی خوب جواب میده ... پروانه نگاهم کردو گفت درمورد تو و آریا که خیلی خوب جواب داده !!! گفتم ما استثنا بودیم .. همه بچه ها که مثل ما نیستن ... بعدم ما اینقدر که کتک خوردیم شدیم این ! اگه ولمون میکردن سر از زندان یا جوب درمیاوردیم ! بعدم زدم زیر خنده .. پروانه هم از خنده من خندید ... همین موقع نادیا اومدو گفت چی شده؟ گفتم هیچی سر تربیت بچه اختلاف نظر داریم ... گفت همه مردا با زنا سر تربیت بچه اختلاف نظر دارن .. مردا به تربیت قجری اعتقاد دارن زنا به تربیت مدرن .. گفتم این حرفا رو ولش کن ... من رضا رو خوب میشناسم .. اخلاقاش مثل رئیسه .. البته بعضی از اخلاقاش از رئیسم تند تره ...بچه هاشو درست تربیت میکنه ... اونم با کمربند ! دوباره کِرکِر خندم رفت به هوا ... نادیا پاهاشو دراز کردو گفت آخیش ... دلم براش تنگ شده ... میخوام بغلش کنم ... پسر دائی که فعلا تنبیهم کرده نمیتونم برم پیشش .. اخم کردمو گفتم آی ! حواست هست ؟ غیرتی میشما ! یهو دیدی کمربندمو درآوردم ! نادیا نگاهم کردو خندید .. گفت تو تنها داداشی هستی که محرم اسرار هممونی ... بیخودی هم غیرتی نمیشی ... حس عاشقا رو میفهمی ... همینطور که اخم داشتم لبخندی زدمو گفتم نگران نباش یه برنامه میذاریم همه همدیگه رو ببینن ... تو هم عشقتو ببین .. لبخندی زدو سرشو به پشتی مبل گذاشت ... حسشو میفهمم ... آدم که دلش تنگ میشه خیلی سخته .. تازه من تاحالا نازنینو نبوسیدم .. ولی اینا همدیگه رو بوسیدنو ... شاید کارای دیگه ... بالاخره دلشون بیشتر تنگ میشه برای هم .. صمیمیتشون بیشتره ... رو کردم به پروانه و گفتم یه زنگ بزن همه امشب بیان اینجا .... دور هم .. دلمون واشه .. یه برنامه بیرون هم ردیف کنیم ... یه چشمک زدمو گفتم پاشو خوشگله ! پروانه خندیدو گفت باشه ... رفت گوشیشو برداره .. به مامانشم یه ندا بده... من که دلم پر میزنه برای نازنین ... یهو یاد رئیسو رضا افتادم .. باید مواظب رفتارم باشم .. این بار رئیس دیگه مراعات پامو نمیکنه ... ولی کاش نازنین اون ماتیک قرمزشو بزنه ه اون شلوار لی آبیشو بپوشه .... اندامشو خوب نشون میده .. من که خیلی خوشم میاد ... کم کم حواسم داشت به یه چیزای دیگه میرفت که سرمو تکون دادمو گفتم بسه شاهین ! هنوز کامل مال تو نشده که اینطور درموردش فکر میکنی ! .... ولی خوب فکرشم خوشحالم میکنه ...
آراز #
همینطور که تارا رو میبوسیدم یهو به خودم اومدم .. سرمو بلند کردم .. لباس تارا کاملا باز شده بود .. ازش فاصله گرفتمو به دقت نگاهش کردم .. به اندام زیباش مخصوصا بالا تنش که کاملا مشخص بود .. بین منو بدن سفیدش یه لباس زیر بود .. تارا نگاهم میکرد .. دیگه از اون خجالت اثری نبود .. شاید کم کم موقش شده ... میخوام قبل از عروسی کاملا تصاحبش کنم ... آروم گفتم اگه نمیترسیدم باردار بشی شاید ... گفت قرص ضد بارداری میخورم ... با تعجب نگاهش کردم .. یعنی... آمادست ... گفتم یعنی آمادگیشو داری ؟؟ هان ؟ یکم نگاهم کردو با صورت سرخ شده گفت میخوام خودمو در اختیارت بذارم .. الان میتونم ... گفتم باشه ...میبرمت ویلا .. لواسون .. اونجا راحت تریم ... کسی هم نیست صدامونو بشنوه .. لبخندی زدو گفت باشه .. بلندش کردم و گفتم خودتو مرتب کن ... با این وضع همه میفهمن خبری بوده ... خندیدو خودشو مرتب کرد .. من نگاهش کردم .. با خودم گفتم بالاخره موقش شد .. یه برنامه ویلا میذارم ... دوسه روزه ... خودمونو که مرتب کردیم گفتم درضمن یادت باشه خانم مهندس .. حواسم به رفتارت هست ... لبخندی زدو با عشوه گفت چشم رئیس ... خندیدیمو رفتیم سمت سالن ...نادیا و پروانه با شاهین نشسته بودنو گپ میزدن . تا رفتیم از جاشون بلند شدن .. رو کردم به شاهینو خیلی جدی نگاهش کردم .. یهو دوزاریش افتاد و سریع نشست پاشو بالا گذاشت ... با تارا نشستیم .. همین موقع پریوش اومد گفت ببخشید پسرم .. امشب قراره مهمون بیاد ... اجازه هست شام درست کنم ؟؟؟ نگاهش کردم .. هیچ وقت پریوش همچین سوالی نمیکرد .. طوری غذا درست میکرد که اگه مهمون میومد کم نیاد .. همیشه به اندازه دو سه نفر غذا بود .. گرچه اون غذا رو اگه کسی نمیخورد میداد حسین آقا به کارگر یا رفتگری کسی بده .. گفتم همیشه چکار میکنی الانم همون کارو بکن ! گفت آخه پروانه بدون اجازه شما مهمون دعوت کرده ... اگه اجازه میدید ... یه نگاه به پروانه کردم .. بعدم به نادیا و شاهین .. میدونم اینا دسته جمعی کار میکنن .. الانم این دورهمی از جلسه سه نفرشون در اومده ... ولی پریوش دختر خودشو فقط ادب کرد .. از خجالت پروانه ناراحت شدم ... توی این خونه از زمان پدرم درش به روی مهمون باز بوده و پدرم هیچوقت کسی رو از دعوت کردن مهمون منع نکرد .. منم همینطور .. برگشتم به پریوش نگاه کردم ..گفتم هر کدوم از اعضای خانوادم که تو هم جزءشونی مهمون دعوت کنن انگار خود من دعوت کردم .. قدمشون محترمه .. چه برسه به کسانیکه امشب میان که جزء این خانواده هستن و نیاز به اجازه نیست ... روکردم به پروانه و گفتم پروانه ! سرشو بلند کردو نگاهم کرد .. گفتم کار خوبی کردی همه رو دور هم جمع کردی .. این خونه همیشه باید شلوغ باشه .. بعدم یه چشمک بهش زدم .. یعنی میدونم چکار میکنید .. بعد نگاهمو به پریوش دادمو گفتم تدارک ببین لطفا .. پریوش که قیافش گرفته بودباز شدو لبخندی زدو گفت روی چشمم ارباب ... بعدم رفت تا به کاراش برسه .. احساس کردم پروانه از مادرش دلخور شد .. بدون اینکه نگاهش کنم همینطور که یه خیار برمیداشتم بلند گفتم دلخور نشو ! مادرت درس زندگی بهت میده ... این از اصول اولیه یه خانوادست که درمورد هرچیزی از بزرگتر خونه اجازه بگیری ولی دراین مورد دست همتونو باز گذاشتم که هر وقت خواستید دور هم جمع بشید ... مثل بچگیام همونطوری خیارو با پوست گاز زدم .. با لبخند به تارا نگاه کردم .. تارا هم خندید ... آروم زمزمه کردم پشتت که درد نداره ؟ لبخندی زدو با شیطنت ابرو بالا انداختو گفت نوچ ! دردم نیومد اصلا رئیس ... گفتم که این طور ! این بار یه جوری میزنم که دردت بیاد ! لبخندش به خنده تبدیل شدو گفت باشه ... بزن ! منم خوشم میاد ... گفتم خیلی رو داری بچه ! هنوز از کاری که عصبانیم کرده زیاد نگذشته ! سعی کرد خندشو جمع کنه و گفت ببخشید رئیس ... تکرار نمیشه ... برگشتم رو به دخترا و گفتم ببینیمو تعریف کنیم ... همین موقع آریا و نادر اومدن ... خسته ... کلافه .. انگار کوه کندن ... سلام کردن .. جوابشونو دادیم .. گفتم چه خبره آریا ؟؟؟ چرا قیافت این ریختیه ؟؟ آریا گفت این مر .... ببخشید .. شاهین نبود کارا ریخته بود سر من بیچاره ! ... گفتم پس اینطور که معلومه هر روز کارارو شاهین انجام میده ! بعدم جدی نگاهش کردم .. یهو جا زدو گفت داداش ... بخدا .. نه اینطور نیست .. خوب کارای شاهینم من باید میکردم .. گفتم غر نزن آریا ! بجم لباستو عوض کن ! مهمون داریم .. آریا انگار خبر نداشت یه نگاه به شاهین کرد و شاهینم با خنده یه چشمک بهش زد ... سریع رفت سمت اتاقش ... نادر هم همینطور .. از روزی که بخاطر بی اجازه ترک کردن کارش تنبیهش کردم خیلی سرش پایینه ... البته خودشم میدونه که بیشتر بخاطر سرگرم شدن با استادشه ... ولی خوب انگار خجالت میکشه ... تا آریا و نادر لباس عوض کنن ... آرشو آسا هم اومدن ... بعدم سرو کله رضا با نازنین و رامین پیدا شد .. رامین یکم دمغ بود .. انگار دعواش کرده باشن .. رضا اومد تو باهام دست داد ...بعدم با نازنین و رامین دست دادم .. تارا رفت سمت آشپزخونه .. دست رضا رو گرفتمو کنار خودم نشوندم .. آروم گفتم باز چرا این پسره تو لکه ؟؟؟ چکارش کردی ؟ گفت هیچی ! فقط بهش التیماتوم دادم که ایندفعه دست از پا خطا کنه تو هم دیگه نمیتونی جلومو بگیری ! گفتم بس کن رضا ! .. روابط دوستانه فامیلی رو داری گندش میکنی ! رضا لبخندی از روی شیطنت زدو گفت نکنه داری داداش منو برای دخترت زیر سر میذاری ؟؟؟ اخم کردمو گفتم رضا ! خندیدو گفت باشه بابا ! شوخی کردم ... شوخی سرت نمیشه ؟؟؟ گفتم نه ! درمورد دخترم شوخی سرم نمیشه ! گفت باشه ببخشید ... منم اخمامو باز کردمو درمورد همه چی صحبت کردیم .. همین بین آرشا اومد .. اونقدر خوابیده بود که پف کرده بود .. گفتم این پسره چرا اینقدر میخوابه ؟ رضا نگاهش کردو بلند گفت آرشا ! مسکن میخوری ؟؟ همچین صدای رضا بلند بود که همه یهو ساکت شدن .. قیافه رضا خیلی جدی و حتی ترسناک شده بود .. گفتم چی شده رضا ؟ گفت به نظرم یکی اینجا بدون اجازه و بیش از اندازه مسکن خورده ! گفتم چی ؟؟ برگشتم رو به آرشا ... آرشا رنگش پرید .. رو به رضا گفتم اینجا جاش نیست ... از جام بلند شدمو گفتم بیا اتاقم ببینم ! آرشا دستپاچه شدو سرشو انداخت پایین و راه افتاد ...رفتم توی اتاقمو جلوی میز دست به کمر ایستادم .. رضا پشت سرم و بعد آرشا اومد ... دیگه نمیلنگه .. به این سرعت که درد ترکه ها از بین نمیره .. پس یه کاری کرده .. تا اومد تو درو پشت سرش بستو جلوی در ایستاد .. رضا گفت شلوارتو دربیارو رو شکمت بخواب .. آرشا یه نگاه به من بعد به رضا کرد ... جدی و با تحکم گفتم بجم ! آروم رفت سمت تختو شلوارشو درآورد رو شکمش خوابید ..از قیافش معلوم بود خجالت کشیده .. اما از ترسش انجام داد .. رضا رفت بالا سرش یه نگاه به جای ترکه ها کرد .. بعدم لباس زیرشو کشید پایین ... گفت این رد ترکه ها که خوب نشدن .. پس باید درد زیادی داشته باشن ... ولی انگار تو درد چندانی نداری ! ... خوب ! درست تشخیص دادم .. بی رَویه و به مقدار زیاد مسکن مصرف کردی ! چی خوردی ؟ آرشا جواب نداد .. ساکته ساکت بود .. رضا یه دونه محکم زد پشتش .. درست روی جای ترکه ها .. آرشا با صدای بلند گفت آخ ! رضا بلند شدو اومد سمت من .. گفت احتمالا یه مسکن قوی خورده ! یه چیزی مثل ناپروکسن ... یا پروفن ... یه نگاه به آرشا کردم که هنوز دراز کشیده بود .. اگه جای سالم رو پشتش داشت یه کتک دیگه میخورد .. رفتم سمت تختو بلند گفتم مثل اینکه تو آدم نمیشی ! رفتم سمت کمدو ترکه رو برداشتم .. میخواستم بترسونمش .. آرشا سریع از جاش بلند شدو چسبید به دیوار .. شلوارشم گرفت جلوی خودش .. مثل یه پسربچه ده دوازده ساله که یه غلطی کرده و از ترس کتک خوردن به خودش میلرزه ! رضا جلومو گرفتو گفت بسه آراز ! الان وقتش نیست ... اگه وضعش این نبود که الان خودم به حسابش میرسیدم ! گفتم شلوارتو بپوش ! ترکه رو انداختم روی میزو رو به رضا گفتم الان باید چکار کرد ؟؟ گفت هیچی .. مایعات بخوره تا اثر مسکنا از بین بره ... دیگه نباید مسکن بخوره ! رو کردم به آرشا که هنوز شلوارش دستش بودو به تندی گفتم بپوش اون شلوارو ! گوشی رو برداشتمو به آریا پیغام دادم بیاد اتاقم .. چند دقیقه بعد آریا اومد .. یه نگاه به آرشا که داشت شلوار میپوشیدو گوشه اتاق بود کرد ... فهمید یه دسته گلی دوباره به آب داده . گفت بله داداش ... گفتم میری تو سوئیت .. تمام وسایل خودتون و آرشا رو به خوبی میگردی ! هر قرصی پیدا کردی میاری ! گفت چشم .. بعدم رفت ..یه نگاه به رضا کردم .. گفتم من از دست این چکار کنم ؟؟؟ هرروز یه برنامه جدید درست میکنه .. گفت رامینم همینه .. فقط نوع کاراش فرق میکنه ..آرشا همچنان گوشه اتاق ایستاده بود .. همین موقع آریا اومد .. یه مشت قرص دستش بود .. گذاشت روی میز .. رضا همه رو نگاه کرد .. یه سری مسکن .. قرص سرماخوردگی .. ویتامین ... و یه قرص که نظرشو جلب کرد . گرفت بالا و به دقت نگاه کرد .. گفت این قرص آرام بخشه .. یه چیزی تو مایه های روانگردان ... بعضیا برای اینکه برن بالا میخورن ... گفتم چی ؟؟ یه ورق بود که هنوز ازش استفاده نشده بودو کامل بود .. برگشتم سمت آرشا .. قرص رو که تو دستم بود تکون دادمو با صدای بلند گفتم این چیه ؟ رفتم سمتش .. آرشا سرشو انداخت پایین .. درست روبه روش ایستادمو گفتم سرتو بگیر بالا ! یکم سرشو آورد بالا .. ورق قرصو زدم تو صورتشو گفتم اینو از کجا آوردی ؟؟ با ترس نگاهم کردو گفت از یه مهمونی ... بهم دادن .. منم نخوردم گذاشتم جیبم .. گفتم ازش قبلا خوردی ؟ آره ؟ گفت نه بخدا پسر عمو .. بخدا تا حالا از این چیزا تو مهمونیا نخوردم .. حتی مشروبم تا مطمعن نباشم نمیخورم ... تو چشماش نگاه کردم .. راست میگفت .. گفتم به خاک پدرم اگر بفهمم که از این آشغالا پیش خودت نگه میداری یا میخوری چند روز میبندمت تو سگ دونی ... تا میخوری با چوب میزنمت ! کاری میکنم با آمبولانس ببرنت ! فهمیدی یا نه ؟ با لکنت گفت بله .. ب.. له .. پسر .. عمو ... غلط کردم .. ورق قرصو از تیزیش گذاشتم زیر چونشو فشار دادم .. ممکن بود زیر چونشو ببره ولی اونقدر عصبانی بودم که اصلا اهمیتی ندارم .. گفتم خدا شاهده طوری چوب خطات پرشده که فقط یه اشتباه کوچیک ،فقط یه اشتباه ازت ببینم دیگه به جای ترکه ها اهمیتی نمیدم .. کاری میکنم تمام بدنت جای ترکه باشه ! فقط منتظر یه اشتباه کوچیکم ... وقتی ورقو از زیر چونش برداشتم متوجه شدم ورق قرص پوست زیر چونشو بریده و خون میاد .. گفتم کاری نکن که هیولایی بشم که تو کابوساتم ندیدی ! میدونی که میتونم بشم ! آرشا تند تند سرشو تکون دادو گفت بله بله پسر عمو .. قسم میخورم .. جان بابا .. طرف اینطور چیزا نمیرم .. قول میدم .. چشم .. گفتم الانم گم میشی میری تو اتاقتون .. تاموقع شام نبینمت ! گفت چشم ... با سر به در اشاره کردمو گفتم گم شو !!آرشا مثل یه توله گربه که از سوراخ میزنه بیرون از در زد بیرون .. برگشتم سمت آریا و رضا .. آریا سرشو انداخت پایین .. گفتم تو هم میتونی بری ! آریا گفت چشمو سریع رفت .. به رضا نگاه کردم .. رضا هم اخماش توهم بود ..
رامین #
توی اتاقم مشغول درسام بودم .. خیلی کلافه شدم .. درسا مشکل هستنو مدام باید بخونی ... همین موقع تقه ای به در خوردو نازنین درو باز کردو سرک کشید .. گفت اجازه هست ؟ نازنین سنش نزدیک سن منه .. برای همین باهم راحتیم .. گفتم آره بیا تو ... اومد تو درو بستو روی تخت نشست .. با یه لبخند شیطنت آمیز گفت امروز همه جمع میشن خونه داداش آراز ... یه آن بدون اینکه فکری بکنم لبخند روی لبم نشست .. گفتم جدی ؟؟ گفت آره .. دخترا خبر دادن .. تو هم باید بیای .. گفتم باشه .. اگه داداش بذاره .. گفت میذاره ... نادیا گفت سه تاییتون بیاید .. گفتم خدا کنه .. همین موقع در باز شدو رضا اومد داخل .. از جام بلند شدم .. نازنین هم همینطور .. رضا خیلی جدی به نازنین گفت برو حاضر شو .. نازنین یه نگاه به من کردو گفت چشم .. رضا درو پشت سر نازنین بست .. اومد جلو و روبه روی من ایستاد .. دست به کمر نگاهم کردو گفت خوب گوشاتو باز کن که بعدا نگی نفهمیدم ! امشب میریم خونه آراز .. اگر ببینم که سرو گوشت میجنبه یا چسبیدی به ترنم ... من میدونمو تو ! دفعه قبل به خاطر پادرمیونی آراز کاریت نداشتم ولی این بار اگر پاتو یه سانت کج بذاری کاری میکنم تا چند روز بلنگی ! حالیت شد ؟ آب دهنمو به زور غورت دادمو گفتم بله داداش .. رضا سرشو نزدیک صورتم کردو گفت میدونی که بخوام بزنم طوری میزنم که همه میفهمن ... پس کاری نکن همه بدونن کتک خوردی آقای دکتر ! این بار رحم نمیکنم ! کاری نکن نتونی از جات بلند بشی ! آروم گفتم بله داداش .. فهمیدم .. رضا صاف ایستادو گفت این اخطار آخره ... جدی بگیر ! حالا آماده شو ! بعدم رفت بیرون .. نفس راحتی کشیدم .. این که اخطاره پس انجامش چیه ؟؟ احساس کردم خودمو خیس کردم .. سریع به خودم دست زدم .. خشک بود .. یه نفس عمیق کشیدم .. خدا کنه امشب کارم به کتک نکشه ... میدونم که اگه کوچکترین خطایی بکنم تنبیه بار قبل هم میاد روش ... برای همین به خودم قول دادم که از دور فقط به ترنم نگاه کنم و بهش نزدیک نشم .. رفتم سمت کمدم و لباس برداشتم .. آماده شدم .. رفتم بیرون .. نازنین توی حال بود .. رضا هم تقریبا آماده بود .. یه نگاه با اخم بهم کردو رو به نازنین گفت و شما دختر خانم ! بهتره فاصلتو با شاهین حفظ کنی ! این بار اگه لوس بازیای بار قبل تکرار بشه هم برای شاهین بد میشه هم برای تو ... این بار ساده ازت نمیگذرم ! متوجه شدی ؟؟ نازنین انگار ترسیدو آروم گفت بله داداش .. چشم .. امشب رضا هم منو تهدید کرد هم نازنینو .. میدونم که اگه به حرفاش عمل نکنیم امشب حتما با دردو گریه میخوابیم ... رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم .. به زور نازنینو فرستادم جلو .. وقتی رضا عصبانی و جدیه نمیشه بهش نزدیک شد .. تا رسیدیم خونه داداش آراز سرم تو پنجره بود تا نگاههایی که رضا از تو آینه بهم میکردو نبینم ... وقتی رسیدیم رضا ماشینو برد داخل .. پیاده شدیم .. رضا بازوی نازنینو گرفتو از پله ها رفت بالا .. همینطور که میرفتن آروم گفت مجبور بودی کفشایی با این پاشنه ها بپوشی ؟ مگه داری میری عروسی ؟؟؟ نازنینم که انگار رو ابرا بود گفت اینا قشنگن داداش .. وقتی رفتیم داخل .. با همه سلام علیک کردیم .. با داداش آراز هم سلام علیک کردمو دست دادم .. یه نگاه انداختم آرام و ترنم نبودن .. فقط ناتاشا و کوروش گوشه سالن با پشمک بازی میکردن .. نمیدونم چرا دلم گرفت ...یکم که نشستیم داداش از آرشا پرسید مسکن خوردی ؟ بعدم داداش آراز با رضا رفتن سمت اتاق داداش و آرشا هم دنبالشون رفت .. پروانه شربت آورد .. با لبخندی خیلی آروم پرسیدم دخترا کجان ؟ پروانه هم آهسته گفت تنبیه شدن .. تا موقع شام اجازه ندارن بیان بیرون ... من که کاملا پکر شدم رفتم گوشه سالن پیش کوروش و ناتاشا نشستم تا موقع شام .. .. موقع شام میز چیده شدو داداش آراز گفت همه بفرمائید سر میز .. منم رفتم .. همین موقع آرام و ترنم هم اومدن .. قیافه هاشون گرفته بود .. به همه سلام کردن .. ترنم و آرام از اونطرف میز سلام کردنو منم جواب دادم .. موقع شام اصلا حواسم به رضا نبود که مدام نگاهم میکرد .. همینطور گرم صحبت با آرام و مخصوصا ترنم بودم که یه چیزی خورد به پام .. دردم گرفتم .. یکم پامو مالیدم .. برگشتم رو به شاهین که دو صندلی باهام فاصله داشت .. آروم گفت مگه کوری پسر ؟؟؟ گفتم چطور ؟ گفت یکم دیگه مونده دکتر بیاد از پس یقت بگیره ببردت یه گوشه تا میخوری بزندت ! یهو ساکت شدمو نگاهش کردم .. جرات نمیکردم برگردم به رضا نگاه کنم .. گفتم مگه چی شده ؟ گفت هیچی کم مونده ازاین ور میز بپری بری کنار ترنم بشینی ! بعدم یه چشمک بهم زد .. آروم نگاهمو رو به غذام گرفتمو آروم بقیه غذامو خوردم .. خیلی بی تفاوت یه نگاه به رضا کردم که نزدیک داداش آراز نشسته بودو نادیا کنار دستش .. یهو یه نگاه تند بهم کرد .. از نگاهش یاد تهدیدش افتادم .. یعنی اینقدر رفتارم تابلو بود ؟؟؟ وای ! من که کاری نکردم .. کنار من آریا و آسا نشسته بودن .. آریا کمی بهم نزدیک شدو بدون جلب نظر گفت رضا امشب زندت نمیذاره .. از نگاهش معلومه ... منو شاهین این نگاهو خوب میشناسیم .. گفتم من که کاری نکردم .. آریا خندیدو بهم نگاه کرد .. گفت جدی ؟؟؟ درست مثل شاهین که میگفت من که به نازنین کاری نداشتم ..... یهو دوزاریم افتاد .. یعنی خیلی زیاده روی کردم... یهو تمام تهدیدای رضا مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد شد .. با خودم گفتم خودتو مرده بدون رامین ....رضا امشب دیگه ازت نمیگذره ! .. سعی کردم به خودم مسلط باشم .. آریا خم شدو یه لیوان شربت برام ریخت .. گفت بخور تا پس نیوفتادی ! رنگت شده مثل رنگ مرده ! آروم لیوان شربتو برداشتم .. دستم میلرزید .. سعی کردم به خودم مسلط باشم ولی نمیشد .. به هر بدبختی که بود شربتمو خوردم .. یه نگاه به آریا و شاهین کردم .. اونا هم با یه لبخند معنی داری نگاهم کردن .. یعنی امشب شب مرگته ! دستو پا نزن .. رضا ازت نمیگذره ! منم که سرم گیج میرفت از ترس به پشتی صندلیم تکیه دادم .. فقط با خودم دعا میکردم که رضا پامو از خونه داداش آراز نبُره ! ....
.: Weblog Themes By Pichak :.