آرام #

زندگی برام سخت شده .. بین یه خانواده شلوغ زندگی میکنم ..همه بهم توجه دارن ولی اون توجه اصلی رو ندارم .. داداش دیگه مثل قبل بهم توجه نمیکنه .. حتی دیگه با درس خوندنم زیاد کاری نداره ولی اگه نمراتم کم بشه تنبیهم میکنه .. دیگه این وضع برام قابل تحمل نیست .. از همه عصبانیم .. درونم احساس بدی دارم .. تنها کسی که همدردمه ترنمه .. اونم طفلی از سن خیلی کم تنها شده .. تنها به معنای واقعی .. هر موقع کنار داداش هستم هر لحظه احساس میکنم میخواد نگاهم کنه .. یا صدام کنه .. منو ببینه ولی نه .. اصلا حواسش بهم نیست .. تو قلبم احساس سنگینی دارم .. به ظاهر آرومم ولی درونم یه انقلابه ...دوسه شب پیش بخاطر اینکه سر موقع تکالیفم تموم نشده بود تنبیهم کرد .. با کمربندش محکم زد پشتم .. اگرچه دردم اومد ولی حداقل نگاهم کرد .. بهم توجه کرد ... کم کم دارم به این نتیجه میرسم که تنها راه جلب توجهش تنبلی تو درسامه ... شاید بیشتر ببیندم .. صبح که رفتیم مدرسه کلافه بودم .. توی مدرسه مدام به این فکر میکردم یه کاری کنم که عصبانی بشه .. تا یادش بیادکه منم هستم .. دلم نمیخواد نمره هام کم بشن یا تکالیفم نصفه بمونن .. اعتبارم تو مدرسه پایین میاد .. باید یه فکری بکنم که عصبانی بشه ... حداقلش اینه که منو میبینه .. یهو یاد مامان افتادم .. با خودم گفتم بهش میگم میرم پیش مامان .. داداش از چیزی که خیلی بدش میاد اینه که اسم خونه مهرانو بیارم .. از بچگی با رفتن خونه مامانم ومهران مشکل داشت .. طی این سالها یک بار خونشون رفتم که بعدش کتک بدی از داداش خوردم .. فکر کنم دوازده سالم بود ...بابا یکی دوسالی میشد که فوت کرده بود .. یه روز احساس دلتنگی شدیدی برای مامانم پیدا کردم .. اون موقع مامان بیشتر بهم توجه میکرد .. به مامان زنگ زدمو گفتم دلم تنگ شده .. گفت به آراز میگم باهم بریم بیرون .. گفتم مامان دلم میخواد بیام خونتون .. ... مامان یکم فکر کردو گفت فردا صبح میام مدرسه و اجازتو میگیرم میارمت خونم پیش خودم .. ظهر هم میبرمت جلوی مدرسه تا با حسین آقا بری خونه .. گفتم باشه .. با خوشحالی از اینکه فردا میرم خونه مامان روزمو گذروندم .. صبح داداش بردم مدرسه .. زنگ اول خانم ناظم اومد سر کلاس دنبالم .. گفت مامانم اومده .. کیفمو برداشتم رفتم پایین .. مامان اجازمو گرفتو باهم رفتیم خونش .. مهران هم خونه بود .. بخاطر من مونده بود خونه ...مامان خونشو نشونم دادو کلی با هم خوش گذروندیم .. ... ظهر همیشه ساعت 1 از مدرسه تعطیل میشدیم .. مامان قبل از ساعت 12 ناهار آوردو خوردیم بعدشم منو برگردوند مدرسه .. تا از ماشین پیاده شدم سریع رفتم جلوی مدرسه یهو نگاهم به ماشین داداش افتاد .. مامان متوجه نشدو رفت .. خشکم زد .. داداش از ماشین پیاده شدو با قدمهای آهسته اومد سمتم .. نزدیکم که رسید گفت خوش گذشت ؟ فقط نگاهش کردم .. اخماشو توهم کردو گفت کری ؟ هان ؟ گوشاتو خونه مامان جا گذاشتی ؟ گفتم داداش .. داداش از کولم که پشتم بود گرفتو بردم سمت ماشین .. با یه حرکت کولمو از پشتم برداشتو درو باز کرد ... گفت سوار شو ! تا سوار شدم درو محکم بست .. بعدم کولمو صندلی عقب گذاشت .. از این طرز برخورد داداش خیلی ترسیدم .. هروقت یه شیطنت بدی میکردم و تصمیمشو برای تنبیهم میگرفت اینقدر آروم بود .. از ترس نمیتونستم سرمو بالا بگیرم .. تا خونه سرم پایین بود .. وقتی رسیدیم خونه .. داداش پیاده شدو در ماشینو بست .. ولی من همچنان سر جام نشسته بودم .. داداش که کنار در ماشین ایستاده بود خم شدو آروم زد به شیشه و گفت پیاده شو ! از ماشین پیاده شدم .. از ترسم کیفمو برنداشتم .. داداش همچنان کنار در ماشین ایستاده بود .. دستاش تو جیب شلوارش و نگاهم میکرد .. همینطور که رفتم سمتش گفت کیفتو بردار ! برگشتم سمت ماشین و سریع کیفمو برداشتم .. راه افتادم سمت خونه .. جرات نمیکردم جلو تر از داداش برم .. صبر کردم تا اول داداش بره .. داداش راه افتاد سمت خونه و منم به دنبالش ..درو باز کردو کنار در ایستاد .. با سر اشاره کرد برم داخل .. خیلی با احتیاط از کنارش رد شدم و رفتم تو ... کفشامو درآوردمو ایستادم .. داداش رو کرد بهمو گفت برو اتاقت لباساتو عوض کن تا بیام ! آروم گفتم چشم .. همین موقع پریوش جون اومد .. سلام کردو خوش آمد گفت ... چشمش به صورت منو داداش افتاد نگران شد ولی چیزی نگفت .. داداش جوابشو دادو رفت سمت سالن .. منم سریع رفتم اتاقم .. لباسامو عوض کردمو دستامو شستم .. نشستم لبه تختم .. منتظر بودم هر لحظه داداش بیاد تو .. یکم که گذشت تقه به در خوردو داداش اومد داخل ... کتشو درآورده بود .. فقط جلیقه تنش بودو آستیناشو بالا زده بود .. اومد تو و درو پشت سرش قفل کرد .. ایستاد وسط اتاق .. منم کنار تختم ایستاده بودم .. سرمو انداختم پایین .. داداش اومد جلو و صندلی میزمو کشید وسط اتاقو نشست .. پاشو رو پاش انداخت و نگاهم کرد .. اصلا اخم نداشت ولی صورتش خیلی ترسناک شده بود .. طرز نگاه کردنش بدنمو میلرزوند .. آروم گفت بیا جلو ببینم ! یواش رفتم جلو ولی با فاصله ازش ایستادم .. داداش گفت خوب ! تعریف کن ببینم امروز چطور گذشت ؟ از ترس زبونم قفل شده بود .. داداش یکم صداشو برد بالا و گفت کری ؟ حرف بزن ببینم ! گفتم داداش .. من .. یعنی .. داداش .. کم کم اخماش رفت تو همو عصبانیتشو نشون داد .. گفت با اجازه کی رفتی خونه مامان ؟ هان ؟ نگفتم حق نداری بدون اجازه من جایی بری ؟ مخصوصا با مامان ؟ هان ؟ از کی اینقدر سرخود شدی که هر غلطی دلت میخواد میکنی ؟ خوب میدونی که اصلا اجازه نمیدم پاتو خونه مهران بذاری ! ...ولی اصلا به حرفام توجه نکردی ! خیلی خوب ! منم حالیت میکنم که نتیجه بی اعتنایی به حرفام چی میتونه باشه ! داداش از جاش بلند شدو رفت سمت در .. باز کردو رفت بیرون .. از سر جام سرک کشیدم ببینم داداش کجا رفت .. میدونستم به این راحتی ازم نمیگذره ... قلبم داشت میومد تو دهنم .. داداش برگشت .. اومد تو اتاق و درو پشت سرش دوباره قفل کرد .. تو دستش یه خطکش چوبی بود .. این خطکش از زمان پدرم مونده بود .. گاهی بابا با این خطکش تنبیه میکرد .. البته بستگی به کار بدی که میکردیم داشت .. داداش اومد نشست .. گفت بیا جلو ! از ترس و اینکه میدونستم که این خطکش چقدر درد داره از جام تکون نخوردم .. داداش یهو از جاش بلند شدو دستمو کشید سمت خودش ... بعدم دوباره نشست .. همینطور که نشسته بود انداختم رو پاهاش .. مثل بچگیام ... دستو پام از دوطرف پاهاش آویزون بودو شکمم درست روی زانوهاش بود .. با خط کش تو دستش آروم زد پشتمو گفت این بار کاری میکنم که تمام عمر یادت نره ... هر بار خواستی از دستورم مخصوصا درمورد مامان سرپیچی کنی این تنبیه به یادت بیاد ! یهو با خط کش محکم زد پشتم .. طوری زد که صدای آخم تا تو سالن رفت .. داداش بدون اینکه اهمیتی به درد کشیدنم بده دوباره زد .. همینطور زد که شمارشش از دستم در رفت .. دیگه از درد هق هق میکردم .. یهو دست نگه داشت .. روی پاهای داداشم گریه میکردمو داداش در سکوت نگاهم میکرد ... بعد مدتی گفت اگه یه بار دیگه هنچین غلطی ازت ببینم با کمربندم طرفی ! داداش تا به امروز برای تنبیهم از کمربندش استفاده نکرده بود .. میدونستم خیلی درد داره و کلا از هیبت کمربندش میترسیدم .. خودش خوب میدونست که چقدر از کمربندش میترسم .. گفت متوجه شدی ؟ من که هنوز گریه میکردم عکس العملی نشون ندادم که یهو دوباره زد پشتم و با صدای بلندی گفت فهمیدی ؟ یا بازم کتک میخوای ؟ گفتم ببخشید داداش ... فهمیدم .. دیگه تکرار نمیشه .. ببخشید .. داداش نفس عمیقی کشیدو از روی پاهاش بلندم کرد .. وقتی سرپا وایسادم دستامو پشتم گذاشتم .. داداش نگاهم کردو گفت این آخرین اخطاره آرام ! بهتره جدی بگیری ! دفعه بعد مطمعن باش عاقبت خوشی نداره .. سرم پایین بودو با هق هق گفتم چشم .. داداش از جاش بلند شدو رفت سمت در .. بدون اینکه نگاهم کنه گفت تا موقعی که اجازه ندادم از حرف زدن با مامان محرومی ! بدون خودم هیچ جا نمیری حتی با آریا ! تو اتاقت میمونی ! فقط به درسات میرسی ! داداش همینطور لیست تنبیهاتمو برام شمرد .. کم مونده بود بگه اجازه نفس کشیدن هم نداری ! بعدم رفت بیرون .. آروم برگشتم سمت تختم . دراز کشیدم روی شکممو سرمو تو بالشم فرو کردم .. تا شب هیچکس تو اتاقم نیومد .. فکر کنم داداش دستور داده بود هیچکس حق نداره پاشو تو اتاقم بذاره ... منم از درد خوابم برد .. چشممو که باز کردم داداش کنار تختم روی صندلی نشسته بودو نگاهم میکرد .. یهو از جام پریدم .. داداش اخم نداشت ولی معلوم بود عصبانیه ... گفت بالاخره بیدار شدی ؟ تو مگه فردا مدرسه نداری ؟ تکالیفتو انجام دادی ؟ هان ؟ چشمام از گریه پف کرده بود .. به سختی چشمامو باز نگه داشته بودم .. داداش با تحکم گفت بشین سر تکالیفت ! تا موقع شام وقت دارای .. بهتره انجامشون داده باشی ! وگرنه دوباره تنبیهت میکنم ! بجم ! از جاش بلند شدو رفت بیرون .. منم رفتم پشت میزم .. نشستم ... پشتم درد میکرد .. یه بالش گذاشتم زیرم .. هر چند دقیقه از جام بلند میشدم .. به هر زحمتی که بود تکالیفمو تا حدودی انجام دادم .. دیگه موقع شام بود که داداش اومد تو اتاقم . تکالیفمو چک کرد .. هنوز تکالیفم تکمیل نبود .. داداش این بار خطکش خودمو از روی میز برداشتو بدون حرفی بازومو گرفتو برگردوند .. منم از ترس زدم زیر گریه و گفتم ببخشید .. الان تمومش میکنم .. ولی داداش اصلا گوش نمیکرد .. دستش رفت بالا و زد پشت رونم ... چهار پنج تا زدو بعدم برم گردوند .. گفت بقیشو بعد شام انجام میدی ! میدونستم این سخت گیری برای اینه که از دستورش نافرمانی کردم .. از اون روز دیگه همچین کاری نکردم .. گاهی خیلی دلم میخواست که برم خونه مامانمو مهران ولی یاد تنبیه اون روز منصرفم میکرد ولی امروز دلم میخواست این کارو بکنم یا لااقل به داداش بگم که قصدشو دارم .. شاید منو ببینه .. شاید یکم به گمون خودم بهم توجه کنه ... میخوام بدونه که ممکنه منو از دست بده ! با این فکر تو دل خودم خالی شد ... ظهر که با حسین آقا رفتیم شرکت هنوز تو این فکر بودم ... با این فکرو خیال رفتیم تو اتاق داداش آریا ... نشستیم تا ناهارمونو بیارن ... تصمیممو گرفتم .. الان وقتشه .. تا پشیمون نشدم ..رفتم سمت در و در زدم .. داداش با تحکم گفت بیا تو ! درو باز کردمو رفتم داخل .. جلوی در ایستادم .. تا نگاهم به صورت جدی داداش افتاد ترس برم داشت .. یه آن پشیمون شدم .. داداش گفت میشنوم ! گفتم میشه بعدا بیام .. خواستم از جلوی چشمای داداشم فرار کنم .. ولی داداش اومد نزدیکمو گفت اگه حرف نزنی یه لنگه پا کنار دیوار نگهت میدارم ! ترسیدم .. با خودم گفتم باید بگم ! گفتم میخوام برم خونه مامانم ... داداش یهو شوکه نگاهم کرد .. گفت چی ؟ چی گفتی ؟ خونه مامان ؟ طوری عصبانی شد که از ترسم رفتم عقب .. داداش بازومو گرفتو بردم سمت مبلا و انداختم روشون ... .. گفت خونه مامان ؟ چرا ؟ میخوای بری ؟ هان ؟ ... حرف بزن تا ترکه نیاوردم !ولی من جرات نمیکردم حرف بزنم .. طوری عصبانی بود که خودمو لعنت کردم با این فکر مزخرفتم .. اصلا هر وقت نقشه ای کشیدم به جاهای باریک برای خودم کشیده شده .. داداش فریاد زد حرف میزنی یانه ؟ .. یهو کمربندشو باز کرد با اینکه بهم گفته بود که در امانم ولی انگار فراموش کرده بود .. کمربندو برد بالا .. مکث کرد .. دستش اومد پایین .. یه آن نگاهم کردو گفت میخوای بری ؟ باشه ! میتونی بری ! ولی وقتی رفتی دیگه از زندگی و خونه من برای همیشه میری ! دیگه اجازه نداری برگردی ! بعدم رفت سمت پنجره و پشتشو بهم کرد .. گفت برگرد اتاق آریا تا ناهارتو بیارن ! لازم نیست درس بخونی ! از این به بعد تحصیلت به مامان و پدر جدیدت مربوطه .. یهو حس گنگی تو سرم پیچید ... میخواستم بهم توجه کنه ولی داداش ازم برید ! انگار دلش میخواست که زودتر از شرم خلاص بشه ... یعنی منو نمیخواد و من این فرصتو دادم ... شاید باید برم .. شاید باید راحتش بذارم .. شاید دیگه منو دوست نداره .. شاید .. یهو اطرافم تاریک شد .. انگار تو اعماق یه چاه عمیق افتادم ... بعدم همه جا سکوت شد .. احساس کردم مردم ... بعد مدتی چشمامو باز کردم .. اطرافم حاله ای از نور بود .. چیزی نمیدیدم فقط یکم روشنایی .. گاهی چهره داداش رو میدیدم که نگران نگاهم میکنه .. نمیدونستم واقعیه یا رویا .. تشخیص نمیدادم .. گاهی خودمو تو بغلش میدیدم و گاهی با فاصله ازم ایستاده بود .. دوباره سکوت .. این بار که چشمامو باز کردم داداش کنارم روی مبل نشسته بود سرش روی دستاش بود .. یهو نگاهم کرد .. گفتم سلام .. یاد اتفاقاتی که خودم باعث شده بودم افتادم .. با خودم گفتم من میخواستم داداشو متوجه خودم کنم .. نمیخواستم از پیشش برم .. داداش با چشمای ناراحت و نگران نگاهم میکرد .. با صدای آرومی گفتم وسایلمو جمع کنم ؟ باید برم ؟ داداش آروم گفت میخوای بری ؟ این بار با صدای آروم تری گفتم نه ... داداش گفت پس اون حرفا برای چی بود ؟ هان ؟ صداش رفت بالا ... گفت میخواستی عصبانیم کنی ؟ که کتکت بزنم .. و همینطور دعوام کرد .. بهو لحافمو زد کنارو با یه دست روی پهلوم برم گردوند و زد پشتم .. زیاد دردم نیومد ولی باعث شد که اشکام بریزه روی بالشم .. همینطور که داداش دعوام میکرد گریه کردم .. داداش ساکت شد .. بعدم آروم کنارم دراز کشید .. بغلم کرد .. همینطور که تو بغلش بودم موهامو نوازش کردو درمورد بزرگ شدنم گفت .. درمورد اینکه دیگه بزرگ شدم و نباید انتظار داشته باشم مثل ناتاشا باهام رفتار کنه .. وقتی به اعماق قلبم فکر میکردم دیدم داداش توجهش بهم کم نشده فقط نحوه توجهش فرق کرده .. مثل آریا باهام رفتار میکنه .. مثل یه آدم بزرگ .. بعد اینکه مدتی باهام صحبت کرد گفت در آینده فقط باید انتظار آغوش شوهرتو داشته باشی ! مثل تارا .. از خجالت احساس کردم داغ شدم ... میدونم که داداش فهمید خجالت کشیدم ولی داداش مردیه که حرفشو واضح میزنه بدون اینکه خجالت بکشه یا فکر کنم طرف مقابل خجالت میکشه ... بدون هیچ پرده ای واقعیتو بیان میکنه .. نمیذاره هیچگونه شکو شبهه ای باقی بمونه بعدم بلند شدو رفت ... وقتی رفت چشمامو بستم . به کارم افکارم و عکس العمل داداش فکر کردم .. به این نتیجه رسیدم که با حرفا وکارم فقط قلب داداشمو که جای پدرم بود شکستم .. از خودم بدم اومد .. همینطور که خوابم میبرد تصمیم گرفتم که ازش معذرت خواهی کنم .. ولی چه جوری ؟ دیگه روم نمیشه ... خجالت میکشم از کاری که کردم ... وقتی از جام بلند شدم ترنم اومده بود تو اتاق .. لبخندی بهم زدو گفت خوبی ؟ گفتم آره ... از جام بلند شدم ..احساس سبکی کردم .. تارا وسایلمو آورده بود .. رفتم پشت میزمو شروع کردم به انجام تکالیفم .. همین موقع تقه ای به در خوردو داداش اومد داخل . گفت مگه نگفتم امشب لازم نیست درس بخونی ؟ گفتم حالم خوبه داداش ... داداش نگاهم کردو گفت موقع شامه دستاتونو بشورید ! زود ! با ترنم دستامونو شستیم .. بعدش داداش هردومونو بغل کرد .. داداشم دل بزرگی داره .. خیلی مهربونه و نسبت به ما مخصوصا من خیلی محبت داره ... هرکس دیگه ای بود محبتشو ازم دریغ میکرد ولی داداش محبتشو بیشتر کرده ... بعدم باهم رفتیم سر میز ....

رضا #

شیفت بیمارستان ... از روزای شلوغ کاری .. همینطور کارامو انجام دادمو به مریضام رسیدم ..تا اینکه آراز زنگ زد .. گوشی روبرداشتم سلام کردم آراز بدون اینکه سلام کنه با هول گفت آرام بیهوش شده .. بدنش سرده سرده .. انگار مرده .. اوقدر استرس داشت که ترسیدم نتونه درست رانندگی کنه .. گفتم بیا بیمارستان .. گفت تو راهم .. تا قطع کردم تلفنم دوباره زنگ خورد ... تارا بود .. تو چند تا جمله وضعیتو شرح دادو برام تعریف کرد .. خیلی نگران آراز و آرام بود .. بعد که قطع کردم رفتم اورژانس و با یکی از بچه های خدمات رفتم سمت در بیمارستان .. همینطور که منتظر بودم با خودم در مورد این دوتا فکر میکردم .. دلم آشوب بودو از طرفی عصبانی بودم .. تا اینکه آراز رسید .. از ماشین پیاده شدو کمک کردیم آرامو گذاشتیم رو برانکارد .. سریع بردمش تو اورژانس بخش ویژه .. آرازو گذاشتم پشت درو رفتم بالا سر آرام .. معاینش کردم .. چون پیش زمینشو داشتم اول با یه آرام بخش شروع کردمو سرم .. همینطور که بهش میرسیدم نگران ضربان ضعیف قلبش بودم .. این بار اعصاب قلبش تحت تاثیر قرار گرفته بود ... نیم ساعتی شد که حالش بهتر شد ... سرمش که تموم شد یه سرم دیگه براش وصل کردم و اینبار روی آروم ترین وضعیت گذاشتم .. پرستارو بالا سرش گذاشتمو از در رفتم بیرون .. آراز تا منو دید یهو افتاد .. رو هوا گرفتمش .. با کمک یکی از پرستارا بردمش داخل اتاق روی تخت کنار آرام خوابوندمش .. براش سرم وصل کردم .. یکی از بچه های پذیرش اومد داخلو گفت دکتر .. ماشین بیمارتون وسط حیاط بیمارستانه .. دراش باز سوئیچ روش .. چکارش کنیم .. گفتم بده یکی از بچه های حراست ببرن پارکینگ من بذارن .. گفت چشم .. نیم ساعتی گذشت و سرم آراز رو به آخر بود که چشماشو باز کرد .. تا نگاهم کرد گفت آرام ..گفتم خوبه .. بعدم سرمشو کشیدم .. حال خود نبود .. از جاش بلند شد .. گرفتمش گفتم بلند نشو تازه سرمتو کشیدم .. نشست .. گفتم تو تا این بچه رو نکشی ول نمیکنی ؟ گفت خودش شروع کرد .. گفتم بگو ببینم ! شروع کرد به تعریف .. تمامشو مو به مو تعریف کرد .. گفتم آراز تو یه مرد کاملی ... میتونی متوجه بشی که پشت حرف هر کسی چیه .. نفهمیدی منظورش جلب توجه تو بوده ؟ بجای اینکه بهش محبت کنی قلبشو شکستی تا تنبیهش کنی ؟ هان ؟ گفت آرام قلبمو شکست ..یا کمی مکث شروع کردم باهاش به صحبت کردن .. از کارش پشیمون بود .. با شناختی که ازش داشتم میدونستم تو اعماق قلبش از اینکه این کارو کرده واقعا غمگینو پشیمونه .. تمام این مدت سرش پایین بود .. یهو سرشو گرفت بالا و تو چشمام نگاه کرد .. من آرازو خوب میشناسم .. مثل برادریم .. از زمانی که پدرش مریض بود .. از نگاهش فهمیدم یه چیزی ازم میخواد که عذاب وجدانشو کم کنه ... گفتم چیه آراز ؟ چکار کنم ؟ گفت میخوام ......نتونست ادامه بده ولی من فهمیدم چی میخواد .. گفتم من با پدر یه خانواده کاری ندارم .. بدیه بزرگ یه خانواده بودن اینه که اگر اشتباهی بکنی کسی نیست که تنبیهت کنه تا تاوان کارتو بدی و عذاب وجدانت کم بشه ... گفت رضا .. میدونستم ازم چی میخواد .. گفتم نه .. اون بارم به قولم به پدرت عمل کردم .. گفت این بارم به قولت عمل کن ! دلم نیومد برادرم رفیقمو تو عذاب ول کنم .. از طرفی میدونستم حقشه که یه تنبیه حسابی بشه .. بخاطر آرام .. آرامو از خیلی بچگیش میشناسم .. درسته شیطونه ولی خیلی هم مظلومه و نفسش به نفس آراز بنده .. گفتم بعد شیفتم بیا دنبالم .. میریم شرکت .. گفت باشه ... دیگه میتونست آرامو ببره خونه .. با یه پرستار آرامو روی برانکارد گذاشتمو بردمش دم در .. خوابوندیمش روی صندلی عقب و آراز رفت .. تا شب که قرار بود آراز بیاد به کاری که میخواستم انجام بدم فکر کردم .. خودمو بارها جای آراز گذاشتم و به این نتیجه رسیدم که نمیتونه این بارو تحمل کنه .. حدود 10 بود که زنگ زد .. گفت اومده .. لباس پوشیدم رفتم دم در .. سلام کردو جوابشو دادم .. رفتیم سمت شرکت .. هیچ حرفی نزدیم .. رسیدیم شرکت و مستقیم رفتیم تو اتاقش .. آراز رفت جلوی میزش ایستادو گفت همه جلوی میزم می ایستنو بابت اشتباهشون توضیح میدن و تنبیه میشن .. حالا نوبت خودمه .. رفت ترکه رو آوردو گذاشت روی میز کنار دستم .. بدون اینکه نگاهم کنه کتشو درآوردو دستاشو گذاشت روی میزو خم شد ..میدونستم از من خجالت میکشه ... بابت اشتباهش و اینکه با وجود اینکه بزرگ یه خانوادست و رئیس دوتا شرکت دستاشو رومیز گذاشته و خم شده تا تنبیه بشه ... گفتم مطمعنی ؟ گفت بله ... کتمو درآوردمو آستینامو بالا زدم .. ترکه رو برداشتمو پشت سرش ایستادم .. با خودم فکر کردم حالا که باید این کارو انجام بدم کاری میکنم که تا آخر عمرش فراموش نکنه .. دستم رفت بالا و محکم روی پشتش فرود اومد ... با اولین ضربه بلند گفت معذرت میخوام ... بعدم دومی رو زدم .. بازم گفت معذرت میخوام ... با هر ضربه این جمله رو تکرار کرد .. دیگه ضربات آخرو که میزدم صداش میلرزیدو به بلندی اول نبود .. از درد نمیتونست بلند تکرار کنه ... نزدیک 15 ضربه زدم .. خیلی محکم .. بدون رحم ... کارم که تموم شد .. ترکه رو سرجاش برگردوندمو لباسمو مرتب کردم .. هنوز سرجاش بود .. تکون نخورده بود .. گفتم نمیخوای بلند بشی ؟ باهمون صدای لرزون گفت اجازه ندادی بلند بشم .. یکم فکر کردمو با تحکم گفتم اجازه داری بلند بشی ! بلند شد ولی نتونست از درد صاف وایسه .. دوباره خم شد .. درکمال بی رحمی گفتم راه بیوفت ! با زحمت بلند شدو خودشو مرتب کردو کتشو پوشید .. با آسانسور رفتیم پارکینگ .. میدونستم نمیتونه پشت فرمون بشینه .. گفتم سوئیچ ! گفت خودم میشینم .. با تحکم گفتم سوئیچ ! داد دستم رفتم سمت ماشین درو باز کردم .. قبل از اینکه پشت فرمون بشینم گفتم میخوای بشین عقب ... گفت نه .. میشینم جلو .. میخواست نشون بده که درد زیادی نداره ولی من میدونستم چکار کردم .. وقتی آروم نشست راه افتادم .. تو راه اصلا مراعات دردشو نکردم .. با هر تکون ماشین خودشو جمع میکرد .. تا رسیدیم خونه .. وقتی پیاده شدم منتظر شدم بهم برسه .. خیلی آروم اومد .. باهم رفتیم داخل .. با یه سلام علیک عادی بردمش سمت اتاقش حتی به نادیا که با شوق اومد سمتم اعتنا نکردم .. نادیا هم متعجب و شوکه نگاهم کرد . .. رفتیم داخلو درو پشت سرم بستم گفتم لباساتو درآر دراز بکش روی تخت .. گفت حالم خوبه .. لازم نیست ... برگشتم سمتشو گفتم چوبی که خوردی کافی نبوده انگار ! دید که وایسادمو کوتاه نمیام لباساشو درآوردو دراز کشید .. میدونستم خیلی درد داره .. رفتم بالا سرشو لباس زیرشو کشیدم پایین .. جای ترکه ها کبود شده بودو خیلی ورم داشت .. بعضی جاها هم زخم شده بود .. یه پمادو از جیب داخل کتم درآوردم .. از تو بیمارستان داخل کتم گذاشته بودم ..آروم با پماد روی ترکه هارو چرب کردم .. از درد صورتشو توی بالشش فروکرده بود .. کارم که تموم شد گفتم بخواب ! امشب تارا اتاق خودش بخوابه .. خودم بهش میگم .. بعدم رفتم سمت سالن .. رفتم بیرونو درو بستم... بااینکه میدونستم حقش بود و خودش خواست ولی دلم خیلی براش سوخت .. بالاخره اشتباه پیش میاد و هیچ کسی کامل نیست ولی خواستم کاری کنم که بتونه خودشو ببخشه .. رفتم تو سالن .. نادیا انگار ازم دلخور بود .. اصلا از جاش بلند نشد .. رفتم سمتشو کنارش نشستم .. کشیدمش تو بغلم .. گفتم چرا قهری مامانی ؟ گفت قهر نیستم .. صورتشو بوسیدمو گفتم خیلی خوب ببخشید... کار داشتم .. دیدی که ! تارا با یه سینی چای اومد تو سالنو پروانه پشت سرش میوه و شیرینی آورد .. نشستیم .. تارا گفت آراز نمیاد ؟ گفتم بهش آرام بخش زدم بخوابه ! نگران گفت چیزیش شده ؟ گفتم نه .. بذار بخوابه ! با این حرف نشست همه دور هم نشستیمو صحبت کردیم ..گفتم پسرا نیومدن ؟ تارا گفت نه .. منم کمی که نشستم از جام بلند شدمو گفتم خسته ام ....میرم خونه .. تارا گفت ماشین آوردی ؟ گفتم نه .. پیغام دادم رامین بیاد دنبالم .. الاناست برسه .. .. بازوی تارا رو گرفتمو بردمش یه گوشه .. آروم گفتم امشبو بذار تنها بخوابه .. اتاق خودت بخواب .. یهو سرخ شدو سرشو انداخت پایین .. گفتم میدونم همه چیو .. درضمن نگران هیچی نباش .. به موقع هیجان احساساتت به خجالتت از آراز غلبه میکنه .. سرشو گرفت بالا بهم نگاه کرد ولی دوباره سرشو انداخت پایین .. گفتم به عنوان دکترت میگم .. آروم آروم با آراز پیش برو .. آراز مرد خوبیه .. نمیذاره اذیت بشی .. سرمو به گوشش نزدیک کردمو گفتم اگر از درد میترسی من بهت یه اسپری میدم که راحت باشی .. نگران هیچی نباش .. نترس .. درست میشه .. باشه ؟ آروم گفت باشه .. ممنون .. صاف ایستادمو گفتم لازم نیست آراز بدونه صحبت کردیم .. شب بخیر ... رفتم سمت در .. نادیا اومد نزدیکم .. یهو دست انداختم دور کمرشو محکم کشیدمش تو بغلمو لبهاشو محکم بوسیدم .. نادیا سعی کرد از بغلم بیاد بیرون گفت رضا ... گفتم چیه ؟ پسر دائیت نیست ! بذار درست لباتو ببوسم ! نادیا با خجالت گفت جلوی بچه ها زشته .. آروم گفتم اونا هم باید یاد بگیرن چطور همسرشونو در آینده ببوسن .. بعدم خندیدم ولش کردم .. گفتم تو دیگه بیرون نیا! .. تکرار نمیکنم نادیا ! بیرون ... نیا ..... گفت چشم .. بعدم از جلوی در با همه خداحافظی کردمو رفتم بیرون ...

آراز #

به خونه که رسیدیم آریا و آرش کمک کردن شاهینو بردن داخل خونه .. خودش خواست تو سالن بشینه .. من هم دنبالش رفتم داخل ..رضا هم ماشینشو کنار ماشینم پارک کردو اومدداخل .. مستقیم رفت کنار نادیا نشستو دست انداخت گردنش .. .. همه شاهینو دوره کردن .. تارا کنارش نشستو حالشو پرسید.. شاهین که اینجور موقع ها خودشو لوس میکنه سرشو به پشتی مبل تکیه دادو با بلو لوچه آویزون نشست .. تارا هم هی نازشو میکشید .. دستامو تو سینم قفل کردمو با اخم گفتم بسه شاهین ! حالا که چیزی نشده خودتو لوس میکنی ! شاهین یکم خودشو جمعو جور کردو گفت پام مو برداشته رئیس .. درد داره بخدا ! اخمامو باز کردمو گفتم که درد داری ؟ هان ؟ باشه پسرم ! ناراحت نباش ! یه آمپول کوچولوی مسکن برات میزنم خوب میشی .. یهو خودشو جمع کردو گفت دیگه اونقدر درد ندارم بخدا رئیس .. جدی شدمو گفتم بهتره خودتو برای تارا لوس نکنی ! وگرنه با من طرفی ! شاهین زیر لبی گفت اینهمه درد کشیدم خوب ... دعوام میکنه .. یه قدم بهش نزدیک شدمو سرمو به صورتش نزدیک کردم و گفتم کاری نکن پای به قول خودت شکستتو ندید بگیرم حسابتو برسم ! اونوقت تارا جونتم نمیتونه نجاتت بده ! فهمیدی ؟؟ آب دهنشو بزور غورت دادو گفت چشم رئیس .. ببخشید ... گفتم خوبه ! دوباره صاف ایستادم .. همین موقع پریوش اومد تو سالنو سلام کرد بعد با چهره گرفته گفت چی شدی عزیزم ؟ چرا دیشب منو صدا نکردی برات پاتو ببندم ؟ شاهین دوباره زد تو لوسیو گفت دیدی پری جون چی شدم ؟ یه عروسی رفتما ! خوش تیپی آخر کار دستم داد .. چشم خوردم اصلا ! میدونم ! پریوشم گفت حتما چشم خوردی برات تخم مرغ میشکنم .. شاهینم نیشش باز شدو گفت دستت درد نکنه پری جون .. خدا به شوهرت ببخشدت ... یهو نگاهش به من افتاد که با اخم نگاهش میکردم .. بخاطر لوس کردن خودش و اینکه با پریوش جلف حرف زد .. سرشو انداخت پایین .. صد بار گفتم با بزرگتر از خودتون درست صحبت کنید ! اگر زمان دیگه ای بود حسابی حالشو جا میاوردم که درست صحبت کنه ولی پاش آسیب دیده بودو نمیشدو تهدیدم فقط درحد سرجاش نشستن بود .. .. همین که اخممو دید براش بس بود میدونست زیاده روی کنه بد میبینه ! .. آرام گفت شاهین میخوای عصا بهت بدم ؟ من دارم .. شاهین گفت اگه بیاری که ممنون میشم .. آرام بلند شدو سریع رفت سمت اتاقش .. بعدم با عصاهای صورتیش اومد .. شاهین یه نگاه به عصا ها کردو گفت آرام جان اینا خیلی ساده هستن .. گل گلیشو نداری ؟ آریا آرش و نادر پقی زدن زیر خنده .. آرام هم اصلا به روی خودش نیاوردو گفت اگه ناراحتی چند تا برچسب گل دارم میزنم روزش چند تا هم روبان با لباست ست کنی ! یه دفعه همه زدن زیر خنده .. منم خندیدم .. حین خنده اخمامو کردم تو همو گفتم آرام ! با بزرگترت درست صحبت کن ! آرام برگشت سمتمو آروم گفت ببخشید داداش .. برگشتم سمت اتاقم .. لباسامو عوض کردم .. پشتم خیلی درد میکرد .. کاش تا رفتم بیمارستان به رضا میگفتم یه مسکن برام بزنه .. شلوارمو جلوی آینه دادم پایینو به پشتم نگاه کردم .. جای زخمام انگار کمی خون اومده بود .. دوباره کرم زدم ... از دردش کمرم هم درد میکرد .. رفتم سمت کتابخونه .. توی دواهام نگاه کردم .. یه مسکن بود .. با خودم گفتم به رضا بگم اینو برام بزنه .. به آریا میگم بره برای شاهین بخره .. گوشیمو برداشتمو به رضا مسیج دادم .. چند دقیقه بعد رضا اومد .. تا اومد داخل گفت چی شده آراز ؟ گفتم کمرمو پشتم خیلی درد داره .. مسکن برام بزن لطفا .. رضا نگاهم کردو مسکنو ازم گرفت .. گفت دراز بکش .. همین که آمپولو داخل سرنگ کشید اومد بالای سرم .. لباسمو داد پایینو به پشتم نگاه کرد .. یکم نگاه کرد .. گفتم چی شده ؟ گفت نمیدونم کجاش بزنم ... بعدم سوزنو فرو کرد.. از دردش آخم بلند شد .. رضا گفت ببخشید مجبور شدم رو رد ترکه ها بزنم .. کارش که تموم شد سرنگو داخل سطل انداخت .. آروم بلندشدم.. رضا گفت نباید به این شدت میزدم .. گفتم حقم بود رضا .. ناراحت نباش .. بعدم رفتم سمت سالن .. گفتم بریم .. رضا هم راه افتاد ..توی سالن رضا دوباره نشست کنار نادیا .. منم آروم نشستم کنار تارا .. همه نشسته بودن .. رو به دخترا گفتم تکالیفتون تموم شد ؟ ترنم گفت من که دیروز تموم کردم .. آرام گفت یکم مونده داداش ... یکم بشینم میرم .. نگاهش کردمو گفتم الان ! زود ! آرام با لبو لوچه آویزون بلند شدو رفت سمت اتاقش .. بلند گفتم قبل از ناهار میام چک میکنم ! ترنم هم از جاش بلند شدو گفت منم برم یکم دیگه درس بخونم ... رضا سرش تو سر نادیا بودو آروم حرف میزدنو میخندیدن .. به آرش گفتم برو دنبال آسا .. آرش گفت چشم و بلند شد .. آریا بلند شدو گفت داداش میشه خودم برم ؟ آرش یه نگاه به آریا و بعد به من نگاه کرد .. گفتم خودت برو ! آرش نشست .. پروانه با یه سینی نسکافه وارد شد .. و تعارف کرد .. بعدم کنار آرش نشست .. ناتاشا از جاش بلند شدو رفت سمت نسکافه ها خواست یکیشونو برداره که تارا یهو دستشو گرفت .. گفت دست نزنی ! میخوای بسوزی ؟ ناتاشا گفت مامانی .. مواظبم .. هشداری ناتاشا رو صدا کردمو گفتم به حرف مامانت گوش کن ! ناتاشا برگشت سمتمو گفت منم میخوام بابایی .. گفتم نسکافه برای تو خوب نیست بابا .. روبه پروانه گفتم برای ناتاشا شیرکاکائو درست کن لطفا .. پروانه گفت مامانم داره براش میاره داداش ... خودش میخواد بیاره .. ناتاشا اخماشو کرد تو همو گفت ولی من از اینا میخوام ! نگاهش کردمو گفتم بیا اینجا دختر خانم ! زود ! ناتاشا با اخمای توهم اومد جلو ..گفتم درمورد حرف گوش کردن چی بهت گفتم ؟ هان ؟ گفت من فقط از اینا میخوام .. گفتم عزیزم نسکافه برای بچه ها مناسب نیست .. وقتی بزرگ شدی میتونی بخوری ولی الان نه ! ناتاشا همچنان با اخم نگاهم میکرد .. فهمیدم به این سادگیا نمیخواد کوتاه بیاد .. گفتم فکر کنم باید بری تو اتاقت ! اگر به این رفتارت ادامه بدی حتما تنبیهت میکنم ! حالا قبل از اینکه عصبانی بشم برو ! ناتاشا با همون اخم بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت اتاقش . تارا کنارم نشست و گفت کاش یکم میدادی مزه کنه .. فقط کنجکاوه .. گفتم وقتی به بچه حرفی میزنی باید گوش کنه ! حرف دیگه ای هم توش نیست ! تارا سرشو انداخت پایین ... رضا گفت درست میگه آراز ... بچه باید گوش کنه ! نادیا گفت خوب یکم اگه میخورد که چیزیش نمیشد .. رضا گفت خیلی خوبه ولی عادت میکنه و فکر میکنه از هر چیزی که میخواد و خوب نیست براش یکم بخوره ... مواد .. سیگار مشروب یا هرچیزی .. اگه بچت یه همچین کاری بکنه تو تحمل میکنی ؟ نادیا یکم فکر کردو گفت نه خوب ! ...رو کردم به نادیا و گفتم درمقابل بچه ها باید محکم باشی .. یکم شل بگیری کاری میکنن که نمیتونی جمعش کنی ! پس مواظب رفتارشون و رفتارتون باشید ! یک ساعتی شد که آریا اومد .. اول آسا اومد داخل وبعد آریا .. مشغول خندیدن ..وقتی میبینم باهم خوشن خوشحال میشم .. آسا که وارد شد اول اومد سمت منو سلام کرد .. بلند شدم و بغلش کردم .. گفتم عروس خانم کم پیدایی ! سرشو نزدیک گوشم کردو آروم گفت تقصیر آریا و آرشه .. آریا سایش سنگین شده .. آرشم که منو نمیاره .. اصلا نمیگه میاد اینجا .. لبخندی زدمو گفتم هر موقع دیدی اذیت میشی به خودم زنگ بزن ! گوش هردوشونو میکشم بعدشم خودم میام دنبالت .. باشه ؟ خندید و گفت باشه .. مرسی داداش .. لبخند زدم .. تارا هم آسا رو بغل کردو بوسید .. گفت باید یه دورهمی بذاریم .. خیلی وقته باهم ننشستیم ..یک هفته ای شده .. نه ؟؟؟؟ آسا گفت تو همین فکر بودم و با هم خندیدن .. بعدم باهمه احوال پرسی کردو نشست .. یکم به اطراف نگاه کردو گفت ناتاشا کو ؟ دخترا که حتما درس میخونن .. کوروشم که حتما اتاقشه .. ولی ناتاشا ؟ گفتم اتاقشه .. تنبیهش کردم .. یه نگاه بهم کردو گفت میشه برم پیشش ؟ با لبخند جوابشو دادم .. بلند شدو رفت ....... نزدیک ناهار بود .. رفتم سمت اتاق آرام .. یه تقه به درو رفتم داخل .. ترنم که مثل همیشه کتاب دستش بود آرام هم پشت میزش دستش تو ماهاش بود .. عصبی و کلافه .. تا رفتم هردو بلند شدن .. گفتم بشینید .. چی شده آرام ؟ گفت اصلا نمیفهمم ..هرچی این مسئله رو حل میکنم به نتیجه نمیرسم .. یه نگاه به مسئله ریاضیش کردم .. حسابان .. همینطور که از بالا به مسئله نگاه میکردم دفترشو از رومیز برداشتمو نگاه کردم .. یه مداد برداشتم و شروع کردم به حلش .. بعد مدتی حل شد .. آرام همینطور نگاهم کردو گفت راهش چی بود داداش ؟ نشونش دادم ..گفت نمیدونستم .. گفتم برای اینکه این مسئله درحد دبیرستان نیست .. این یه مسئله دانشگاهیه اونم نه یکی دوسال اول .. این مسئله رو کی داده؟ گفت معلم جدیدمون .. گفتم جدید ؟ گفت بله .. دبیرمون باردار بود رفت برای زایمان .. یه دبیر جدید اومده . آقاست .. فامیلیش وهابیه .. گفتم وهابی ؟ گفت بله .. گفتم جوونه یا پیر ؟ گفت جوونه .. شاید هم سن داداش آریا .. گفتم که اینطور ! فردا میام مدرسه .. آرام یکم نگاهم کردو گفت چیزی شده داداش ؟ گفتم نه نگران نباش .. تکالیفت تموم شد؟ گفت بله ... فقط این دینیه لعنتی رو باید دوباره بخونم .. یهو نگاهم کرد .. گفتم بار آخر باشه یه همچین الفاظی از دهنت درمیاد ! گفت ببخشید .. گفتم موقع ناهاره .. زود بیاید سرمیز ! گفتن چشمو بلند شدن .. من زودتر رفتم سمت سالن .. توی سالن که رسیدم همهمه بود .. همه داشتن حرف میزدنو بحث میکردن .. گفتم چه خبره ؟ یهو سکوت شد .. یه نگاه به پسرا یه نگاه به دخترا .. دودسته شده بودن .. این وسط رضا روی مبل لم داده بود .. گفتم رضا چه خبره ؟ گفت هیچی ! اینا به جون هم افتادن .. میخوان برن بیرون باهم کنار نمیان ! گفتم با اجازه کی اونوقت ؟ آسا با صدایی که توش خواهش بود گفت داداش میشه بریم بیرون ؟ گفتم کجا ؟ گفت نمیدونم .. بگردیم .. گفتم شما هفته پیش سینما نبودید ؟ بعدم رستوران ؟ هان ؟ امروز کجا میخواید برید ؟ آسا یه نگاه به منو بعد به دخترا کردو گفت شهر بازی ! شاهین معترض گفت مگه نمیبینی پای منو ؟ شهر بازی ؟ من آدم نیستم ؟ آسا گفت ما دخترونه میخوایم بریم ! شمارو قرار نیست ببریم ! یهو آریا گفت بیخود ! شهر بازی بدون ما ؟ آرش بلند شدو گفت هرجا برید ماهم میایم ! از اینور پروانه بلند شدو گفت چرا اونوقت ؟ دستو پا نداریم یا نمیتونیم از خودمون مراقبت کنیم ؟ نادر گفت اونکه میتونید ولی ماهم میخوایم بیایم ! یهو رضا این وسط گفت زود تصمیم بگیرید میخوام به نازنین و رامین زنگ بزنم ! یهو دوباره افتادن به جون هم .. طوری شد که تارا بلند شدو گفت جلوشونو بگیر الان همدیگه رو میزنن .. گفتم بزار بزنن ! اونوقت بامن طرفن ! یهو تارا جیغ زد بسه ! با تعجب به تارا نگاه کردم .. همه ساکت برگشتن سمت تارا ! تارا خودش یکه خورد . بعدم خودشو جمعو جور کردو گفت خجالت بکشید ! اصلا هیچ جا نمیریم ! میمونیم خونه ..شام یه کباب حسابی درست میکنیم میخوریم .. یکم مراعات بکنید ! همه خیره به تارا نگاه کردن بعدش به من .. وقتی جیغ تارا دربیاد باید دید که من چه بلایی سرشون میارم .. آریا گفت ببخشید .. شاهین که فرو رفته بود تو مبل .. آرشا که پشت رضا قایم شده بود .. دخترا که بهم چسبیده بودن .. تارا آروم گفت فکر این بچه ها رو هم بکنید . آرام ترنم کوروش ... ناتاشا هم که هست .. اینا دلشون میشکنه .. نزدیک امتحاناته نمیتونن با ما بیان ...شاهین دوباره خودشو لوس کردو گفت تارایی منو یادت رفت .. منم مصدومم .. تارا یه نگاهی با مهربونی به شاهین کردو گفت بله .. شاهینم نمیتونه جایی بیاد ! بسه دیگه ! مدام تو سرو کله هم میزنید ! خوب ! حالا پاشید موقع ناهاره ! زود ! دستشو زد به کمرشو با اخم به همشون نگاه کرد .. منم پشت سرش دستامو تو سینم قفل کرده بودم نگاهشون میکردم .. نمیدونم از تارا حساب بردن یا از من .. به هر صورت آروم رفتن سمت میز .. شاهینم با عصا راه افتاد .. تا همه رفتن تارا برگشت نگاه من کردو گفت شما چرا ایستادی هنوز ؟ بعدم با سر به میز اشاره کرد .. منم دستامو دوطرف بدنم آویزون کردمو مثل بچه خوب رفتم سر میز نشستم .. آرام و ترنم و کوروش زودتر از همه نشسته بودن .. تارا رفت سمت اتاق ناتاشا و با خودش آوردش .. با خودم گفتم تارا اگه بخواد جدی بشه کسی جلودارش نیست .. خودش هم رفت با پریوش غذاهارو آوردو نشست .. پریوش قرمه سبزی درست کرده بودو حلیم بادمجون .. آرام عاشقشه .. پریوش برای همه پلو کشید .. آرام خیلی یواش گفت من نمیخورم .. پریوش یکم مکث کردو به نگاه به من کرد .. گفتم بکش براش ! باید بخوره .. میدونم چرا پلو نمیخواد .. چون وادارش میکنم خورشو همراه گوشتاش بخوره و آرام گوشت دوست نداره .. رو به آرام کردمو گفتم اول پلو خورش میخوری بعد حلیم بادمجون ! کامل غذاتو میخوری ! چیزی تو بشقابت نمونه ! به کوروش نگاه کردمو گفتم با تو هم بودم ! گفت چشمو سرشو انداخت پایین .. ناتاشا این وسط نیازی به تذکر نداشت .. با یه تشر من به آرام حساب کار دستش اومد .. بعد ناهار تارا دست ناتاشا رو گرفتو رفت سمت اتاقش .. ظهر بودو باید کمی استراحت میکرد .. یه نگاه به دخترا کردمو گفتم شما دوتا هم برید یکم استراحت کنید .. بعدازظهر دوباره شروع کنید .. آخر رو کردم به کوروش .. گفتم تکالیفت تکمیله ؟ یه نگاه کردو سرشو انداخت پایین .. فهمیدم بازم پشت گوش انداخته .. دستمو زدم سر کمرمو یه نفس عمیق کشیدم .. گفتم سریع برو اتاقت تا بیام ! زود ! گفت چشمو رفت .. رو به بچه ها انداختمو گفتم بهتره صدایی ازتون نشنوم ! هرکاری میکنید آروم .. درکمال ادب و متانت ! به رضا هم گفتم نازنین و رامینو بیاره اینجا ! از گوشه چشمم شاهینو دیدم که از ذوق غش کرد ... برگشتم برم سمت اتاق کوروش گفتم حواستو جمع کن شاهین ! گفت چشم رئیس .. ولی میدونم که تو عالم هپروت گفت چشم رئیس .. در اتاق کوروشو باز کردمو رفتم داخل .. درو پشت سرم قفل کردم .. مخصوصا که بترسه و حساب ببره .. کوروش کنار میزش با سر پایین ایستاده بود .. گفتم تکالیفت .. با من من دفترو کتاباشو روی میز گذاشت .. بعد از اینهمه سروکله زدن میدونستم برنامه هفتگیش چطوریه و حدود تکالیفشو میدونستم .. یه نگاه به دفتر کتاباش کردم .. تقریبا هیچ کاری نکرده بود .. نگاهم به تبلتش روی تخت افتاد .. پس از صبح مشغول بازی بوده .. گفتم از صبح چکار میکردی ؟ سرش پایین بودو هیچی نگفت .. دستامو تو جیب شلوارم کردمو گفتم دوباره سهل انگاری ؟ هان ؟ دوباره تکالیفت مونده برای یه وقتی که معلوم نیست کِیه ! همین چند روز پیش بابت درس خوندنت تنبیهت نکردم ؟ تا بالا سرت نباشم کاراتو انجام نمیدی ؟ باید کمربند بالاسرت باشه تا به کارات سرموقع برسی ؟ فکر میکنی از مدرسه بهم گزارش نمیدن چطور درس میخونی یا سر کلاس کلا حواست نیست ؟ ... مثل اینکه دوباره باید تنبیهت کنم ! نه ؟ هرچی میگفتم سرش پایین تر میرفت .. الان تو این سن این طرز درس خوندنشه .. سالای دبیرستانو چکار میکنه ؟ گفتم الان میشینی سر تکالیفت .. تا ساعت 5 فرصت داری انجامشون بدی و درساتو با دقت بخونی ! از ساعت 5 که بگذره من میدونمو تو ! اونوقت کاری میکنم که هر کتکی که تا الان خوردی پیشش هیچه ! فهمیدی یا حالیت کنم ؟ آروم گفت چشم .. سرمو تکون دادمو گفتم خوبه ! الان تازه 1:30 ظهره .. بهتره صبرمو امتحان نکنی ! چون دیگه صبری نیست ! رفتم سمت درو بازش کردم رفتم بیرون .. به سالن نگاهی انداختم .. همه مشغول یکی به دو بودن ولی با صدای آروم .. به خیالشون من نمیشنوم .. رفتم سمت اتاقم .. پشتم خیلی درد میکرد .. انگار اثر مسکنه کم شده .. روی تخت دراز کشیدم .. ولی نتونستمو رو پهلوم خوابیدم .. نمیدونم چقدر گذشته بود که شهرام زنگ زد .. سریع گوشی رو برداشتم .. سلام کردو گفت رئیس درمورد گزارشی که بهتون دادم ... یکم نگرانم .. بااینکه مواظبیم ولی بازم برنامه محافظتی رو سخت تر کردم ..به شما گزارش دادم که شما هم اطلاع داشته باشید .. گفتم باشه .. و قطع کردم .. با این گزارش خواب از سرم پرید .. بلند شدم نشستم پشت میز کارم .. اول دوربینای تمام خونه و شرکتو کنترل کردم و بعد به کارای شرکت رسیدگی کردم ..

شاهین #

از وقتی از بیمارستان اومدیم پام درد میکرد .. ولی با وجود رضا که هر آن ممکن بود یه مسکن تجویز کنه صدام در نیومد .. بچه ها مدام برای بقیه روز برنامه ریزی میکردن منم با این پا نمیتونستم .. دخترا میخواستن برن پارک پسرا هم میخواستن برن ولی دخترا مخالف بودن .. منم این وسط با این پا که جایی نمیتونستم برم .. همه مشغول سروصدا بودن که رئیس اومد ..اول ساکت شدن بعد دوباره شروع کردن .. این وسط منم جبهه خودمو داشتم .. بعد از کلی سروصدا ، صدای تارا بلند شدو همه رو ساکت کرد .. بعدم گفت فعلا خونه ! شب کباب درست میکنیم و کنار هم میخوریم ! بعدم فرسادمون سر میز .. همه شوکه از عصبانیت تارا رفتیم سر میز نشستیم .. آروم کنار گوش آریا گفتم مامان خونه عصبانی شد ! آریا گفت آره .. عجیبه که داداش صداش درنیومد ! گفتم آخه مرتیکه خر ! رئیس دیگه میخواست چی بگه ؟ هان ؟ فقط مونده بود کمربندشو دربیاره دیگه ! آریا گفت آره .. از قیافش پیداست که یکم دیگه ادامه بدیم همه مونو به صف میکنه و یه کتک حسابی میخوریم ! پقی زدم زیر خنده ! گفتم فکرشو بکن ! آریا گفت آره بخند خوب ! خنده هم داره .. چون فعلا به تو کاری نداره ! تو فعلا مصدومی ! گفتم بله دیگه .. بالاخره دردکشیدن یه جایی باید بکار بیاد .. اونطرف من رضا با نادیا نشسته بودن .. رضا سرشو نزدیک گوشم کردو گفت پس درد داری ! از موقعی که از بیمارستان اومدیم همش فکر میکنم که چطور پات درد نداره ! بعد ناهار یه آمپول برات میزنم .. هم مسکنه هم ضد التهاب .. گفتم تورو خدا دکتر ! حالم خوبه .. گفت باشه .. خوب باشه ! ولی ضد تورم لازمه .. بعدم خندید .. گفتم حتما باید حال منو بگیری دیگه ؟ رضا گفت آره مامانی ! جزئی از شغلمه ! بعد ناهار میبینمت ! یهو غذایی که میخوردم کوفتم شد .. با هر بدبختی بود خوردم .. بعدم رئیس همه رو فرستاد پی کارشونو خودشم رفت سروقت کوروش .. طفلک کوروش .. احساس میکنم امروز یه کتک حسابی نوش جان میکنه .. آریا گفت تو چه فکری شاهین ؟ گفتم تو فکر کتک خوردن کوروش ... گفت اونکه حقشه ! از دیروز که اومده یه لحظه درس نخونده .. پروانه میگفت از دیروز گشته و بازی کرده .. هرچی بهش گفته برو سر درست گوش نداده .. الانم خیلی خاطرشو خواسته که به داداش نگفته .. گفتم بسه دیگه مرتیکه ! همچین میگه انگار خودش شاگرد اوله کلاس بوده ! همینطور که تو سالن نشسته بودیم دوباره بحث شروع شد .. سر اینکه دخترا میگفتن خودمون میتونیم و پسرا میگفتن نه ! بدون ما نمیشه ! آخر رضا صداش دراومد و گفت بس میکنید یا بجای آراز به حساب همه تون برسم ؟ همه ساکت شدن .. رضا رو به آرشا کردو گفت کیف منو از ماشین بیار لطفا ! گفت چشم و دوید رفت .. رضا اومد بالا سر منو گفت اینجا راحتی ؟ گفتم آره چطور مگه ؟ گفت هیچی .. همینکه آرشا کیفشو آورد فهمیدم چی میگه . رضا سرنگو آمپولو از کیفش درآوردو گفت تا من آمپولتو آماده میکنم تو هم برگرد .. گفتم چی ؟ جلوی این همه آدم ؟ رضا یه نگاه به بقیه کردو گفت همه تو برگردید رو به پنجره .. این شازده خجالتیه ! بعدم با سرنگ اومد بالا سرم .. همه میدونستن من چقدر از آمپول میترسم .. درست به اندازه سوسک ! گفتم قرصشو بده حداقل .. گفت نمیشه .. آمپول زودتر اثر میکنه .. رضا یکم نگاهم کردو گفت کاری نکن بگم دستو پاتو بگیرنو به دخترا بگم نگات کنن ! حالا با زبون خوش مثل پسرای خوب برگرد .. نگران نباش پسرم درد نداره ! دیدم اگه یکم مقاومت کنم کار به آبرو ریزی میگشه .. بنابراین خودم مثل بچه آدم رو شکمم دراز کشیدم .. رضا با خنده گفت آفرین پسر خوب .. اگه تکون نخوری پیشم جایزه داری ! لباسمو آروم داد پایینو پد الکلی رو کشید رو پوستم ... از خنکیش لرزیدم .. شایدم از ترس .. رضا آروم سوزنو فرو کردو تا بخواد دردم بیاد کارو تموم کرد .. تازه بعد از اینکه سوزنو درآورد پشتم سوخت .. گفتم آییییییی سوختم ... آریا که بالا سرم بود لباسمو درست کردو یکم جای آمپولو ماساژ داد ... رضا گفت چون پسر خوبی بودی یه جایزه بهت میدم .. دست کرد تو کیفشو یه تخم مرغ شانسی آورد بیرون .. از اون کوچولو خارجیا .. از ذوقم پریدم بالا .. من همیشه عاشق این تخم مرغ شانسیا بودم .. رضا گفت چه پسری ! آفرین .. بعدم رفت نشست به همه گفت بیاید بشینید .. تموم شد .. همه اومدن نشستنو به تخم مرغ شانسیه تو دستم نگاه کردن ... منم یکم نگاهشون کردمو با اخم گفتم چیه ؟ آرش گفت حالا بازش کن ببین توش چیه ! پروانه هم گفت من اینقدر از این تخم مرغ شانسیا دوست دارم ... گفتم دلتونو صابون نزنید مال خودمه .. الان براش آمپول خوردم ! نادیا رو کرد به رضا و گفت دیگه نداری ؟ رضا با لبخند نگاهش کردو گفت چیه ؟ میخوای ؟ هوم ؟ نادیا مثل بچه کوچولوها خودشو لوس کردو آروم سرشو تکون داد .. رضا بلند شدو کیفشو از کنار سالن برداشت .. دوتا دیگه از همین تخم مرغ شانسیا درآوردو گفت یکیش مال پسرا و یکیش مال دخترا .. یکیشو داد به آریا و یکیشو داد به نادیا که باهم باز کنن .. همین موقع تارا اومد تو سالنو گفت چه خبره ؟ رضا گفت هیچی .. به بچه های خونه اسباب بازی دادم .. تارا خندیدو گفت ممنون .. راضی به زحمت نبودیم عموشون .. .. خودم براشون میخریدم .. رضا خندیدو گفت برای همین آبرومو بردن ! اگه نمیدادم باهم دعواشون میشد ... بعدم رو کرد به ما و گفت اونوقت باباشون میومدو سروکارشون با کمربند بود ! منم انگشتمو گرفتم بالا و گفتم عمو اجازه .. من که کاری نکردم .. بابا با من فعلا کاری نداره ! رضا برگشت سمتمو گفت بابا با شما کاری نداره ولی من که دارم ! شیطونی بکنی یه آمپول دیگه تو کیفم هست ! یهو چشمام چهار تا شد .. اونجوری که رضا جدی گفت انگار واقعا یکی دیگه برام نگه داشته .. گفتم عموووووووو .. رضا هم که اینجور موقعها کم نمیاره گفت جان عمو ! شب قبل از رفتن یکی دیگه باید بزنی .. منم دمغ نشستم سر جام .. رضا بلند گفت کوچولوها اگه بازیشون تموم شده بریم بیرون تو حیاط .. یه کاری بکنیم .. والیبالی فوتبالی .. چیزی .. گفتم من که نمیتونم بیاید ورق بازی کنیم .. آریا گفت آره شرطیش کنیم ! گفتم آخه مرتیکه خر ! تو نمیفهمی رئیس پوستمونو میکنه ؟ آریا یه نگاهی بهم کردو گفت حالا کی گفت به داداش بگیم ؟ میشینیم بازی میکنیم داداش اومد میزنیم زیرش .. گفتم هستم ! آسا که کنار آریا نشسته بود گفت دکتر نازنین و رامین نمیان ؟ رضا گفت پیغام دادم رامین خودشون میان .. آسا خنده ای کردو گفت پاسورا رو بیارید ! گفتم آریا برو بیار ! پاسورای منو خودتو بیار ! تارا گفت آراز بیاد کی جوابشو میده ؟ گفتم تارا جون تو چیزی نگو ماخودمون درستش میکنیم ... گفت باشه ولی بدون آرام که نمیشه یار کم میاریم .. رو کردم به پروانه که سرش تو سر آرش بودو گفتم پری جون ! پروانه برگشت سمت منو گفت جانم ؟ گفتم آرامو ندا بده بیاد .. ترنم هم بگو ! خندیدو گفت باشه ... همینطور که از بغل آرش بلند میشد آرش دستشو ول کرد .. گفتم آی مرتیکه ! آرش یهو برگشت سمتم .. گفتم ولش کن ! دستشو کندی ! بعد چند دقیقه آرامم اومد .. ترنم هم به دنبالش .. همگی نشستیم زمین .. من پامو دراز کردمو دوتا پشتی رو مبلو گذاشتم زیر دستم .. دو گروه شدیم .. دقیقا مثل ویلا لواسون .. پریوشم که دیگه بساطمونو کامل کردو هرچی داشت از تنقلات آورد .. نیم ساعتی شد که نازنین و رامینم اومدن .. نازنین تا از در اومد داخل گفت وای ! شاهین ! چی شده ؟ وای ! کم مونده بود پس بیوفته .. رضا سریع رفت طرفشو گرفتش .. تارا یکم آب ریخت تو لیوانو داد دستش .. رضا نازنینو نشوندو کم کم آب بهش داد .. گفت چیزیش نیست عزیزم ... فقط ضرب دیده پاش .. نترس .. نازنین یکم حالش جا اومد .. من که شوکه فقط نگاش میکردم .. آریا یهو زد پشتم .. به خودم اومدم .. گفتم نازی جونم .. چی شدی ؟؟ من بمیرم برات ... خوبی ؟ رضا یهو برگشتم سمتمو نگاهی بهم کرد که درجا خفه شدم .. نازنین که حالش جا اومده بود بدون توجه به رضا اومد کنارم نشست .. رامینم درست اومد اون سمتم نشست .. .. اینجوری آریا یکم ازم فاصله گرفت و کنار آسا نشست .. بعد کلی مکافات شروع کردیم به بازی .. همینطور که بازی میکردیم سعی میکردیم صدامون بالا نره .. یواشکی داشتیم شرطی بازی میکردیم اگه رئیس میفهمید پوستمونو میکند .. دیگه به پای منم اهمیتی نمیداد .. خلاصه بیشتر از دو ساعت بازی کردیمو هر بار یه گروه میبردو یر به یر میشدیم .. تا اینکه احساس کردم یکی نگاهمون میکنه ... سرمو بلند کردم رئیسو دیدم .. انگار فقط من بودم که نگران اومدن رئیس بودم .. همین که چشمم به رئیس افتاد گفتم سلام .. ..همچین سلام کردم که همه ساکت شدنو به رئیس نگاه کردن .. جالب اینجا بود که تارا هم بینمون نشسته بودو بازی میکرد ..یهو دکتر بین اونهمه آدم یهو گفت من بی تقصیرم .. اینا منو به این راه کشوندن .. رئیس یک به یک نگاهمون کرد .. گفت چکار میکنید دقیقا ؟ بعد نگاهش رو آرام قفل شد .. گفت تو تکالیفت تموم شده ؟ هان ؟ آرام آروم از جاش بلند شدو گفت بله داداش .. رئیس گفت خوبه ! الان معلوم میشه ! بجم اتاقت ! بعد رو کرد به ما من که سرم پایین بود آسا که آروم خودشو کشید عقب .. نازنین هم همینطور .. آریا آروم اومد کنار من و نازنین کنار آسا نشست .. پروانه هم بلند شدو گفت من یه چایی براتون بیارم .. سریع رفت آشپزخونه ... رامین از جاش بلند شدو سلام کرد .. رئیس جوابشو داد .. همین موقع نازنین تازه یادش اومد که سلام نکرده از جاش بلند شدو با سر پایین گفت سلام داداش .. رئیس نگاهش کردو گفت سلام .. خوبی ؟ گفت بله .. ممنون .. آرش آروم اومد کنار ما .. آرشا و نادر هم پشتمون پناه گرفتن .. فقط نادیا بی خیال نشسته بود . رئیس یه نگاه به تارا کردو گفت میبینم شما هم نشستی ! تارا بلند شدو گفت یکم بازی کردیم عشقم .. همین ... بعدم آروم رفت سمت آشپزخونه .. رئیس دستاشو کرد تو جیبشو گفت مگه نگفتم قمار قدغنه ؟ هان ؟ دوباره نشستید سر قمار ؟ آروم گفتم شرطی رئیس .. قمار نکردیم بخدا ! رئیس برگشت سمتمو گفت یعنی تو با این سنو سال نمیدونی جفتش یکیه ؟ هوم ؟ شما ها درست نمیشید ! نه ؟؟؟ نازنین بلند شدو گفت ببخشید داداش .. من پیشنهاد دادم یه دست شرطی بزنیم .. سر درست کردن شام .. بعدم با مظلومیت سرشو انداخت پایینو گفت ببخشید.. تکرار نمیشه .. رئیس یکم نگاهش کردو بعد به ما همه .. گفت که اینطور ! خوب ! حالا شام امشب با کیاست ؟ نازنین گفت منو شاهین رضا و آرش .. همه شوکه به نازنین نگاه کردن .. نازنین سرشو انداخت پایین .. رئیس لبخندی زدو گفت شاهین با این پاش چکار میتونه بکنه ؟ هوم ؟ آرشا و آریا .. به شاهین کمک میکنید .... شاهین کارایی که به پا نیاز نداشته باشه انجام میده وشما دوتا هم بهش کمک میکنید ! از صفر تا صد شام شب با شماست ... بعدم رو به دخترا کردو گفت بقیه هم به پریوش کمک میکنن .. بعدم رفت سمت اتاق آرام .. همینکه رئیس رفت رضا رو کرد به نازنین گفت من این وسط چکاره بودم ؟؟؟؟ منو چرا قاطی خودتون کردید ؟ نازنین گفت برای اینکه شما اول از همه مارو فروختید ..رضا گفت خوب شما منو اغفال کردید ! گفتم آقای دکتر ! چطور میشه یه آقای دکترو اغفال کرد ؟ رضا خواست چیزی بگه دید نادیا هم با اخم نگاهش میکنه .. گفت باشه بابا ! اَه ! یه لبخند تحویل نازنین دادمو گفتم چه دختر عاقلی ! همین موقع نگاهم افتاد به رامین .. کنار نشسته بود نزدیک ترنم و آروم باهم حرف میزدن .. برگشتم رو به دکتر که داشت با اخم به رامین نگاه میکرد ..

آراز #

دیگه کم کم خسته شدم .. بلند شدم از جامو رفتم سمت سالن .. باید یه سر به کوروش بزنم .. تا رفتم تو سالن با یه منظره روبه رو شدم که واقعا عصبیم کرد .. همشون کنار هم نشسته بودنو ورق بازی میکردن .. اینا هروقت اینطوری میشینن یعنی دارن شرطی بازی میکنن .. از رفتن اتاق کوروش منصرف شدمو رفتم تو سالن .. بین همه آرامو دیدم که مشغول بود .. دیگه مطمعن شدم که دارن قمار میکنن چون تو شرطی بازی کردن از آرام کمک میگیرن .. بایدبه حساب آریا و شاهین برسم .. اونا این دخترو به این کار کشوندن !... ساکت بالا سرشون ایستادم .. از هیجان زیاد هیچکدوم متوجه من نشدن .. اولین نفر که منو دید شاهین بود .. بلند گفت سلام .. یهو سکوت شدو همه برگشتن سمت من .. اولین عکس العملشون جابه جا شدنشون بود .. نازنین آروم عقب کشید ..همچین شوکه شد که یادش رفت سلام کنه . آسا هم همینطور و خودشو به نازنین رسوند .. آریا آرش رفتن کنار شاهین آرشا ونادر پشت سرشون .. این وسط رضا نه اینور گذاشت نه اونور گفت اینا منو اغفال کردن .. خندم گرفت ..از ترس عکس العملم زد زیر همه چی ... رو به آرام گفتم تو تکالیفت تموم شده ؟ با من من گفت بله داداش ..گفتم برو تو اتاقت تابیام ! آرام سریع بلند شدو رفت .. یه نگاه به پروانه کردم .. از جاش بلند شدو رفت سمت آشپزخونه و گفت یه چایی بیارم .. رامین که کنار پسرا نشسته بود بلند شدو سلام کرد .. نازنین که تازه به خودش اومده بود که سلام نکرده از جاش بلند شدو سلام کرد .. جوابشونو دادم .. به تارا نگاه کردم ..گفتم شما هم نشستی ؟ تارا با خجالت گفت یه دست بازی کردم عشقم و سریع رفت سمت آشپزخونه ... گفتم خوب ! چند بار گفتم قمار نکنید ؟ هان ؟ یهو شاهین پریدو گفت شرطی رئیس قمار نیست .. دیگه جوش آوردم .. گفتم تو با این سن نمیدونی هردو یکیه ؟ شاهین سرشو انداخت پایین .. آخر هم نازنین گناهو گردن گرفتو ماجرا رو تموم کرد .. میدونستم که داره همه چیو گردن میگیره و تمام اینا زیر سر شاهینو آریاست .. بااین حال کوتاه اومدمو طوری رفتار کردم که یعنی نفهمیدم بعدم رفتم سراغ آرام .. از هرکی بگذرم از اینیکی نمیگذرم .. اگه کوچکترین اشکالی تو تکالیفش داشته باشه حسابشو میرسم .. یه تقه به درو رفتم داخل .. آرام کتابش دستش بود .. رفتم جلو .. گفتم کتابت ! با دست لرزون داد دستم .. همینطور که کتابو ازش گرفتم گفتم وای به احوالت که بلد نباشی ! خودت میدونی که تو این یه مورد کوتاه نمیام ! آروم گفت خوندم بخدا داداش .. گفتم معلوم میشه .. نشستم روی صندلی پشت میزشو آرام کنار میز ایستاد .. شروع کردم به درس پرسیدن .. کمو بیش بلد بود اما آخراش دوسه تا سوالو نتونست جواب بده .. نگاهش کردم .. گفتم خوب ! گفتی که خوندی .. الان سه تا سوالو بلد نیستی ! حالا باهات چکار کنم ؟ هوم ؟ سرشو انداخت پایین .. یکم نگاهش کردم نمیخواستم زیاد سخت بگیرم .. برای همین خطکششو از رو میز برداشتمو گفتم بابت هر سوال که بلد نبودی دوتا خطکش میخوری ! دستات ! احساس کردم بغض کرد .. چشماش پراز اشک شد .. دلم نمی خواست سخت بگیرم ولی تو موقعیتی بودیم که نمیشد کوتاه بیام .. بلند گفتم دستات ! آروم دستاشو آورد جلو .. خطکشو بالا بردمو روی دستش زدم .. بعدم اونیکی .. شش تا زدم ... البته مثل همیشه محکم نزدم .. کارم که تموم شد گفتم خودت خوب میدونی که بخوام محکم بزنم جای خطکش تا چند روز کف دستت میمونه ... ولی این بارو سخت نگرفتم .. اگر یه بار دیگه همچین کاری ازت ببینم دیگه با یه خطکش کف دستت تموم نمیشه ! متوجه شدی ؟ آروم گفت بله داداش .. ببخشید .. گفتم خوبه .. از جام بلند شدم .. گفتم این سه تا سوالو خوب میخونی بعد اجازه داری بیای تو سالن ! گفت چشم .. خطکشو روی میز گذاشتمو از اتاق اومدم بیرون .. رفتم سمت اتاق کوروش .. درو که باز کردم روی تخت دراز کشیده بودو کتابش جلوش .. یه سمتشم تبلت .. تا رفتم داخل از جاش پرید .. گفتم با تبلت باهم درس میخونی ؟ گفت خوندم بابایی .. گفتم که اینطور ... نشستم پشت میزش و تکالیفشو دونه به دونه چک کردم .. بعدم ازش درس پرسیدم .. بلد بود .. گفتم خوبخ ! آفرین پسرم ! میتونی از اتاقت بیای بیرون .. گفت میشه یکم با تبلتم بازی کنم بعد بیام ؟ گفتم باشه .. یک ساعت ! بیشتر نه .. گفت چشمو پرید روی تختش ...

آرشا #

از موقعی که اون گندو تو قرارداد زدم همش سرم پایینه .. میدونم پسر دائی این کارمو بی جواب نمیذاره .. پوستمو میکنه .. تازه اگر با سینا کاری نداشته باشه خیلی جلوی سینا خجالت میکشم .. امروز که شاهینو بردن بیمارستان من تو خونه موندم تا اینکه سینا بهم زنگ زد .. بعد از احوال پرسی گفت چه خبر ؟ گفتم هیچی .. شاهینو بردن بیمارستان .. یهو پشت تلفن گفت چرا ؟ چی شده مگه ؟ تازه یادم اومد سینا در جریان نیست .. براش گفتم چی شده .. گفت چرا به من زنگ نزدید ؟ گفتم حتی به رئیسم نگفتیم .. احساس کردم سینا هم پشت خط عصبانی شده .. گفت کدوم بیمارستان رفتن ؟ آدرس بیمارستانی که رضا توش کار میکردو بهش دادم .. تشکر کردو قطع کرد .. منم نشستم تو سالن .. خیلی نگران بودم .. تارا اومد کنارم نشست .. گفت چی شده آرشا ؟ چرا ناراحتی ؟ بخاطر شاهینه ؟ گفتم یه قسمتیش بخاطر شاهینه .. تارا گفت چی شده ؟ با بابات مشکل پیدا کردی؟ گفتم نه .. یکم مکث کردو گفت بیست سوالیه آرشا ؟ بگو دیگه .. یکم نگاهش کردمو جریان قراردادو گفتم .. فردا پسر دائی میخواد تو شرکت به حسابمون برسه .. این وسط سینا بیچاره بی گناهه .. تارا یکم نگاهم کردو گفت واقعا یه همچین سهل انگاریی کردی ؟ میدونی اگه آراز مدیریت نمیکرد تو چه دردسری میوفتادید ؟ اگر زورتون میرسید که هیچ اگه نمیرسید وجهه شرکت از لحاظ بین المللی خراب میشدو دیگه روتون حساب نمیکردن .. اگر کار به شکایت میرسید کلی سرمایه میخوابید تا ببینم چی میشه .. کلی ضرر و آبروریزی .. اگه آراز به حسابتون برسه حق داره .. سرمو انداختم پایینو گفتم بدبختی اینه که میدونم حق داره .. نمیتونم چیزی بگم ..حتی جرات نمیکنم طلب بخشش کنم .. میترسم نگاهش کنم ... از دورم نگاهم میکنه به خودم میلرزم ... تارا یکم نگاهم کردو گفت حالا ناراحت نباش .. تا فردا خدا بزرگه .. لبخندی زدمو سرمو انداختم پایین .. همین موقع ناتاشا با چشمایی خواب آلود اومد تو سالن .. تارا بلند شدو بعد از اینکه حسابی بوسش کرد بردش تا دستو صورتشو بشوره ... توی سالن نشسته بودم .. اطرافم همه میومدنو میرفتن ولی من ناراحت خرابکاری خودم بودم .. تا اینکه شاهینو از بیمارستان آوردن .. دکتر رضا هم اومد .. شلوغ پلوغ شد .. همه مدام حرف میزدن .. شاهین آمپول زد .. تخم مرغ شانسی اومد وسط که تنها چیزی بود که حواسمو پرت کرد .. تا بعد ناهار همش منگ بودم .. پسر عمو به طور عجیبی باهام کاری نداره .. اصلا نگاهم نمیکنه .. تو این چند باری که ازش کتک خوردم هر بار که میخواست به حسابم برسه با اخم نگاهم میکرد یا حواسش بهم بود ...ولی این بار نه .. انگار خیالش راحته ... میدونه میخواد چه بلایی سرم بیاره .. تااینکه بعد ناهار همگی نشستیم سر بازی ورق ... پاسور که من خیلی دوست دارم و همیشه یه دست کاملش تو ماشینمه .. بااینکه با علاقه نشستم پاش ولی بازم هر لحظه فکرم به فردا منحرف میشد .. تا شب همش تو فکر بودم ... رئیس بهمون گفت که کمک کنیم غذای شبو حاضر کنیم .. تا اونجایی که میتونستم کمک کردم ولی نمیدونم چرا آخرش از تو آشپزخونه پرتم کردن بیرون ؟؟؟ رفتم کنار شاهین نشستم .. شاهین داشت گوجه هارو آماده میکرد ..گفت یه کمکی بکن مرتیکه پام درد گرفت ! با تعجب گفتم مگه با پات کار میکنی ! نفهمیدم داره کنایه میزنه .. یهو نگاهم کردو گفت پاشو برو گمشو تا خودتو به سیخ نکشیدم ! خلاصه رفتم تو سالن نشستم .. بعد از مدتی پسر عمو اومد توی سالن بالا سرم ایستادو دستاشو کرد تو جیب شلوارش ... یهو حواسم سر جاش اومدو از جام پریدم .. رئیس گفت گفته بودم کمک کنی ! اینجا نشستی ؟ گفتم ببخشید پسر عمو ... انداختنم بیرون .. پسر عمو یکم نگاهم کردو گفت امروز چته آرشا ؟ هان ؟ گیجی ؟ چیه ؟ سرمو انداختم پایینو گفتم ببخشید .. کمی مکث کردو گفت بهتره حواست به کارت باشه ! هرچقدر هم به گیج بازیت ادامه بدی بازم مجازات فردات سره جاشه ! نمیتونی از زیرشون دربری ! سرم پایین تر رفتو گفتم چشم .. رئیس رفت سمت آشپزخونه تا ببینه چه خبره .. یاد بابام افتادم . هروقت گندی میزدم از ترسم غذا نمیخوردم ... بابا هم میگفت چه گشنه باشی چه سیر تنبیهت سر جاشه! پس بهتره غذاتو بخوری ! .. میدونم برام بد نقشه ای کشیده .. همونطور سر جام ایستاده بودم یهو به حرف پسرعمو فکر کردم .. منظورش چی بود که گفت نمیتونی از زیرشون دربری ؟؟؟؟ مگه چکار کردم بغیر از خرابکاریم تو شرکت ؟؟؟ همون موقع که آرام اومد پیشم .. گفت چی شده آرشا .. خوبی ؟ نگاهش کردمو گفتم آره .. چطور؟ گفت آخه زیادی سایلنتی .. خندم گرفت از اصطلاحش .. بعدم گفت بیا بریم بیرون .. سر باربیکیو .. یه ناخونکی بزنیم .. دنبالش رفتم .. با خودم گفتم آرام هم وضعیت منو داره .. تقریبا .. اگر کوچکترین اشتباهی بکنه پسر عمو تنبیهش میکنه .. برای همین با خودم گفتم فعلا که کاری ازم برنمیاد .. برم یه شکم سیر بخورم .. شاید تا فردا ترکیدم پسر عمو بخشیدم ...

آراز #

برگشتم تو اتاقم .. ولشون کردم هرکاری میخوان بکنن .. باید یه سری گزارشای مالی رو بررسی کنم .. یکی دوساعت گذشت .. خسته از جام بلند شدمو رفتم بیرون .. توی سالن فقط آرشا نشسته بود .. خیلی توهمه ... امروز اصلا صداشو نشنیدم .. خیلی ساکته .. البته میدونم چشه ! بخاطر فردا میترسه .. باید بترسه ... میدونه که به خدمتشون میرسم .. رفتم جلو درست بالا سرش ایستادم .. دستامو تو جیب شلوارم کردم .. یهو متوجهم شد .. از جاش پرید .. گفت پسر عمو .. گفتم چرا اینجا نشستی؟ نگفتم بهشون کمک کنی ؟ گفت ببخشید .. خودشون بیرونم کردن .. فهمیدم حواسش پرته .. گفتم مواظب کارات باش ! فکر نکن با این گیج بازیات از زیر مجازات کارات در میری ! بعدم رفتم سمت آشپزخونه .. تارا با پریوش مشغول درست کردن گوشت برای کباب کوبیده بودن ... البته پریوش گوشت چنجه هم گذاشته بود با دنبه .. چیزی که این جماعت سرش دعوا میکردن .. گفتم کاری ندارید ؟ پریوش لبخندی زدو تارا گفت نه عشقم .. همه چی مرتبه .. فقط نمیدونم دکتر و بقیه کی میخوان این گوشتو به سیخ بکشن ؟؟ ... گفتم بذارید تو یخچال فعلا .. پریوش گفت گذاشتم قبلا .. آمادست .. از آشپزخونه اومدم بیرون .. شاهین مشغول سیخ کردن گوجه ها بود .. رفتم سمت حیاط .. جلوی در تو ایوون ایستادم یه نگاهی به همشون کردم .. نشسته بودن لبه استخر حرف میزدن .. گفتم شما ها دارید غذا درست میکنید دیگه ؟؟؟ رضا یهو گفت گوشتا! سریع اومد سمت پله ها .. از کنارم رد شدو رفت داخل .. نادیا هم به دنبالش .. بعد آریا آسا آرش و پروانه اومدن داخل .. سرمو تکون دادمو برگشتم تو .. آریا رو صدا زدم گفتم بیا اینجا ببینم ! آروم اومد گفت بله داداش .. گفتم بشین کمک شاهین کن ! ولش کردید رفتید دنبال کارتون ؟ یه نگاه به شاهین کردو بعد به من .. گفت ببخشید .. سریع برگشت سمت شاهین .. از دور دیدم که شاهین یه حرفی بار آریا کرد ... برگشتم تو سالن .. آرشا و آرام هم داشتن کمک میکردن ..از چهره آرشا هنوز ترسو نگرانی معلوم بود .. با خودم گفتم باید بترسه ! فردا هم بخاطر سهل انگاریش به خدمتش میرسم هم بخاطر گوشی که به روژیار داده ... باید تکلیف این موضوع زودتر معلوم بشه .. خلاصه همه کارا انجام شدو بالاخره گوشتا سیخ شد .. رضا که خودش همه گوشتا رو به سیخ کشیده بود اومد بیرونو گفت نمیدونی چه کبابی زدم .. گفتم جوجه هارو هم به سیخ کشیدی ؟ گفت جوجه ها ؟؟ اونا دیگه با بقیه ! از کتو کول افتادم بابا ! یه نگاهی بهش کردمو گفتم خوبه چهار تا دونه سیخ بوده ها ! رفتم سمت آشپزخونه .. گفتم خودم سیخ میکشم .. نترس بابا ! اونم همینطور دنبالم اومدو درجوابم غر زدو غر زد . ... همینجوری که جوجه ها رو به سیخ میکشیدم رضا کنارم ایستاده بودو دستاش سر کمرش .. همینطور یه سره میگفت .. یهو برگشتم سمتش .. رضا هیچوقت زیاد حرف نمیزد .. انگار برگشته بود به بیست سالگی .. گفتم رضا ! چقدر حرف میزنی ؟ معلوم هست چته ؟؟؟ رضا ساکت نگاهم کردو بعد یکم به بالا و اینطرفو اونطرف .. آخر بهم گفت یعنی اینقدر حرف زدم ؟ گفتم آره والا ! سرمو بردی ! رضا زد زیر خنده .. همچین میخندید که انگار سالهاست نخندیده .. رو به من که متعجب نگاهش میکردم گفت نمیدونم چم شده آراز ... انگار چند سال بود حرف نزده بودم .. الان احساس سبکی میکنم .. بعدش یه برگ کاهو از اونور میز برداشتو گفت حالا به کارت برس بعدا حرف میزنیم .. یکم اینور اونورو نگاه کردو گفت این زن خوشگل من کو ؟ دلم یه ماچ میخواد ... اخمام رفت تو هم .. این پسره چش شد یه دفعه ؟ رو کردم به تارا و گفتم اینا چیزی خوردن ؟ گفت نه .. فقط شربت که پریوش جون درست کرده بود .. همین موقع آریا اومد توی آشپزخونه .. مشغول زمزمه یه آهنگ بود .. از کنار من رد شدو یکی زد رو شونم .. گفت دستت درست داداش .. بعدم همینطور که میرفت سمت پلو گفت چه غذایی بزنیم ما ... از تعجب شوکه نگاهش کردم .. هیچوقت آریا با این لحن باهام صحبت نکرده بود .. حتی جرات اینکه بزنه رو شونمو نداشت .. نوعی بی احترامی میدونست .. آرش و پروانه هم اومدن توی آشپزخونه .. پروانه انگار معذب بود . آرش طوری بغلش کرده بود انگار پروانه میخواد فرار کنه .. پروانه با لحنی که معلوم بود ناراحته ولی نمیخواد نشون بده گفت عشقم .. میشه ولم کنی ؟ آرش گفت ببین جوجه کوچولو کاری نکن همین جا قورتت بدم ! فهمیدی یا نه .. کم کم به رفتار بچه ها مشکوک شدم .. کار جوجه ها تموم شده بود .. گذاشتمشون تو سینی و دستامو شستم .. برگشتم تو سالن که شاهین نشسته بود . گفتم شاهین گوجه ها تموم شد ؟ نگاهم کردو گفت بله رئیس .. با خودم گفتم این یکی حالش خوبه ..آرشا توی سالن نشسته بود .. به عبارتی ولو شده بود بهش نگاه کردم .. یه نگاه بهم کردو گفت پسر عمو .. من یکم میخوابم بعد به روژیار زنگ میزنم .. بعدم چرخیدو بالشو بغل کرد .. همین موقع ترنم اومد تو سالن . رامین همراهش بود . خیلی معمولی و با احترام مشغول صحبت درمورد دانشگاه بودن .. رفتم داخل حیاط ... نادر اومد سمتم .. یه پارچ شربت دستش بود .. گفت میل دارید پسر دائی ؟ گفتم نه ... یه نگاه کردمو گفتم کی درست کرده ؟ گفت پریوش جون .. گفتم خودت خوردی ؟ گفت نه هنوز .. به همه هم ندادم ... خواست بره .. بازوشو گرفتمو گفتم به کیا دادی گفت دکتر آرشا آریا آسا ... گفتم بقیه ؟ گفت نه هنوز .. گفتم آرشا چند لیوان خورد ؟ گفت شکمو سه لیوان خورد .. یهو با خودم گفتم نکنه چیزی توی شربت ریختن .. پارچو ازش گرفتم اول بو کردم و بعد مزه .. نه بوی خاصی داشت نه میزه خاصی ..به اطراف نگاه کردم .. نگاه کردم آسا رو پیدا کنم .. دیدم لبه استخر نشسته و پاهاشو توی استخر گذاشته اردیبهشت شبا خنکه ... طی روز نمیشه از استخر استفاده کرد چه برسه به شب .. آروم به نادر گفتم از این شربت به هیچ کسی نمیدی تا بیام .. یه قطره هم کسی نخورده ! گفت چشم پسر دادئی .. با اینکه نمیدونستم که این حال بچه ها دقیقا از چیه ولی شک کردم به آسا .. رفتم سمت استخر و گفتم خوبی آسا ؟ برگشت نگاهم کردو گفت بله داداش .. گفتم چکار میکنی ؟ گفت منتظرم آریا برام مایو بیاره برم تو استخر .. گفتم باشه .. از جات بلند شو بیا بریم بهت مایو بدم ... آریا خودش دنبال لباساشه . گفت باشه و بلند شد .. پاچه های شلوارشو تا روی رونش بالا زده بود... بدون اینکه به پاهاش نگاه کنم رو زانو نشستم و پاچه هاشو آوردم پایین .. آسا هم خیلی ریلکس ایستاده بود انگار تو هپروت بود ... بلند شدمو دستشو گرفتم بردمش سمت خونه .. نادیا با عجله داشت میومد پایین تا منو دید پشتم قایم شد .. گفت توروخدا پسردائی منو نجات بده .. رضا زده به سرش .. گفتم چی شده ؟ گفت همش میگه بیا بغلم ... نگاهش کردم سرشو انداخت پایین منظورشو فهمیدم .. رفتم سمت خونه بازوی آسا توی دستم و نادیا دنبالم میومد .. گفتم نادیا آسا رو ببر اتاق پروانه همونجا بمون تا صداتون کنم . گفت چشمو سریع رفتن .. توی آشپزخونه پروانه رو دیدم که مشغول سرو کله زدن با آریا بود ... صداش کردم سریع اومد .. گفتم برو تو اتاقت کمک نادیا .. گفت چشم . یه نگاه به شاهین انداختم نشسته بود .. انگار درد داشت .. گفتم خوبی شاهین .. گفت بله رئیس .. گفتم شربت خوردی ؟ گفت نه .. هنوز بهم ندادن نامردا ! .. البته نامردا رو زیر لب گفت .. با تحکم گفتم مبادا از شربت بخوری ! نگاهم کردو گفت چشم رئیس .. رفتم سمت پریوش تو آشپزخونه که کلافه بود .. گفتم پریوش ! اومد جلو و گفت بله پسرم ؟ گفتم شربتو تو درست کردی ؟گفت بله ... گفتم چی ریختی توش ؟ گفت سیاه دونه ... گفتم بیار ببینم ! گفت چشم .. آورد .. یه نگاه کردم .. توش یه چیزایی بود .. گفتم این قرصا چیه ؟ یه نگاه کردو از شکل قرصا شناخت .. گفت اینا این تو چکار میکنن ؟ اینا قرصای منه ... گفتم این قرصا چین ؟ گفت آرام بخشه که خواب آور نیستن .. یه نصفه در روز میخورم که اعصابم آروم باشه .. بخاطر قرصایی که میخورم دکتر داده ... گفتم چطوری سر از اینجا درآوردن ؟ یکی زد تو سرشو گفت خاک برسرم ! دیروز ظرفش افتاد از دستم ریختموشون توی این ظرف .. سیاه دونه هارو هم که خریدم به خیال اینکه خالیه ریختم این تو .. گفتم باهاش شربت درست کردی ؟؟ گفت بله .. بعدم با دهن باز به من و بعد به بقیه نگاه کرد ..نادرو صدا کردم شربتو ازش گرفتمو توی سینک خالی کردم .. گفتم فعلا چند تا تلفات داریم .. آسا آرش آریا آرشا ... این چهارتا با دکتر رضا ... خوردن .. دیوونه شدن انگار .. گفت وای ! خاک عالم بر سرم ... گفتم حالا اثرش چقدر میمونه ؟ گفت برای من که نیم ساعت .... گفتم پس رو دوساعت حساب کنیم ... همین موقع رضا اومد توی آشپزخونه و گفت آراز تو نادیا رو ندیدی ؟ گفتم نه ! نگاهش کردم .. حالتش عادی بود .. گفتم خوبی ؟ گفت آره .. بهترم .. نمیدونم چم شده بود .. یکم تو هپروت بودم ولی الان بهترم .. یکم نشستم بهتر شدم ... گفتم مطمعی ؟ دیگه نمیخوای نادیا رو ... یهو جدی نگام کردو گفت یعنی چی ؟ با نادیا چکار کنم تو جمع ؟ خندیدمو گفتم از سر این یکی پرید ! رفتم سمت آریا .. توی سالن نشسته بود .. اخماش توهم .. رفتم سمتش .. نگاهم کردو از جاش بلند شد .. گفتم خوبی ؟ سرشو انداخت پایینو با خجالت گفت بله داداش ... سرمو تکون دادمو رفتم سمت اتاق پروانه .. از پله ها رفتم بالا در زدم بعدم رفتم داخل .. پروانه یه دامن بلند داده بود به آسا پوشیده بود .. هر سه از جاشون بلند شدن .. رفتم سمت آسا گفتم خوبی ؟ بهتر شدی ؟ گفت بله داداش .. گفتم مایوتو پیدا کردی ؟ یهو قرمز شدو سرشو انداخت پایین .. فهمیدم از سرش پریده ... خندیدمو گفتم بیاید پایین .. این وسط آرشو ندیدم .. توی سالن نبود .. رفتم داخل حیاط .لبه استخر نشسته بود .. تا منو دید بلند شد .. سرشو انداخت پایین .. گفتم پروانه کو ؟ گفت فکر کنم رفته اتاقش رئیس .. فهمیدم از سر آرش هم پریده .. گفتم بیا تو .. باید باربیکیو رو روشن کنیم ! گفت چشم .. دنبالم راه افتاد .. شاهین توی سالن نشسته بودو داشت با آریا حرف میزد .. البته حرف که نه دعوا میکرد .. تا چشمش بهم افتاد ساکت شد .. ولی معلوم بود داره بابت شربت غر میزنه که چرا بهش ندادن ! نگاهش کردمو گفتم شانس آوردی که بهت شربت ندادن ... همین موقع نازنین از دستشویی اومد بیرون .. رنگش پریده بود .. رفتم نزدیکش گفتم حالت خوبه ؟ چرا رنگت پریده ؟ گفت تا از شربت خوردم حالمو بهم زد .. گفتم چرا یکی رو صدا نکردی ؟ گفت وقت نشد ... دستمو دور شونه هاش گرفتمو گفتم الان خوبی ؟ گفت بله داداش .. بعدم لبخند زد .. گفتم خدا رو شکر این یکی قصر در رفته .. آوردمش توی سالن نشوندم .. رضا رو صدا کردم که داشت با اخم با رامین صحبت میکرد .. رامینم سرش پایین بود .. رضا اومدو گفت چی شده .. گفتم به نازنین برس .. نگران به نازنین نگاه کرد .. بعدم کنارش نشستو معاینش کرد .. برگشتم سمت رامین .. روی مبل تنها نشته یود و سرش پایین بود .. تا رفتم نزدیکش از جاش بلند شد .. گفتم سر چی دعوات میکرد ؟ گفت چیزی نبود داداش .. گفتم رامین ! از لحنم شونه هاش پرید بالا و گفت ازاینکه با ترنم صحبت میکردم عصبانی شد .. گفتم خوب ؟ سرشو بلند کردو نگاهم کرد.. دوباره انداخت پایین .. فهمیدم منظورش چیه ... سرمو تکون دادم گفتم تا زمانیکه در حدو مرز احترام و متانت باشید اشکالی نداره صحبت کنید ... متوجه شدی ؟ گفت بله داداش .. برگشتم سمت رضا .. نازنین بهتر بود و رضا از جاش بلند شد .. گفتم بیا بریم اتاقم ببینم ! رضا تعجب کردو دنبالم راه افتاد .. همینطور که میرفتم سمت اتاق بلند گفتم آرش ! آرشا رو صدا کن باهم باربیکیو رو روشن کنید ! گفت چشم .. رفتم داخل اتاق کنار ایستادم تا رضا هم اومد درو پشت سرش بستم .. با اخم گفتم جریان رامین چیه ؟ نگاهم کردو گفت هیچی .. گفتم پس چرا با ترنم صحبت میکنه عصبانی میشی ؟ نگاهم کردو گفت هیچی ترنم تو گلوش گیر کرده .. نگاهش کردمو گفتم ترنم هنوز بچست .. رامینم اهل این حرفا نیست ! رضا گفت نمیگم چیزی هست .. ولی ترنم توجهشو جلب کرده .. از حالا فکر ازدواج افتاده .. برگشت روی مبل نشستو گفت منم بهش گفتم که اگر ترنمو میخواد باید ده سال صبر کنه و خودشو بالا بکشه ... همین ! گفتم خوب ! اینو فهمیدم ...این که چپو راست تهدیدش میکنی رو نمیفهمم .. گفت نمیخوام فعلا بینشون چیزی به وجود بیاد ! خندیدمو گفتم تو فکر میکنی خودم حواسم به دخترم نیست ؟ هان ؟ فکر میکنی اونقدر گیجم که نفهمم که به دخترم علاقه پیدا کرده یا چه قصدی داره ؟ خودم مواظبشون هستم رضا ... اینقدری که تو سخت میگیری بیشتر باعث جلب توجه میشی ...اینقدر سخت نگیر ! گفت سخت ؟ فقط بهش گفتم برگردیم خونه حسابشو میرسم ! گفتم دست بردار رضا ! اینطور که تو رفتار میکنی بیشتر سمت هم هولشون میدی .. آروم و دورادور مواظبشون باش .. همین ! رامین پسری نیست که اهل حرفی باشه .. با یه لبخند دخترا سرخ میشه .. تو که بهتر میشناسیش .. ترنم هم هنوز بچست .. نگران نباش .. نه زیاد آزادی نه زیاد فشار .. یه حد تعادل گاهی باهم حرف میزنن .. آرام هم باهاشونه .. یه رابطه معمولی فامیلی .. بذار باهم آشنا بشن .. اتفاقی نمیوفته .. رضا یکم نگاهم کردو گفت تو چه جوری اینقدر روشن فکر شدی ؟ گفتم روشن فکر نشدم .. اتفاقا تو اینجور مسائل خیلی هم اُملو عقب افتاده فکر میکنم ولی رَوش تو درست نیست .. با فشارو کتک نمیشه مواظب جوونا و نوجوونا باشی ! اگه میبینی گاهی به پسرا سخت میگیرم برای اینه که از سن جوونی نوجوونی گذشتن .. همه چیو خوب میفهمن و اگه کاری میکنن با عقلشون تصمیم گرفتن .. الانم بریم تا کبابارو نسوزوندن درستشون کنیم .. از فکر اینکه پوست رامینم بکنی در بیا ! کاریش نداشته باش .. رضا خندیدو گفت واقعا که ذاتا یه پدری ! البته تعجب نداره از اون پدر و پدربزرگ یه همچین بچه و نوه ای تعجب نداره ... از جاش بلند شدو باهم رفتیم سمت در .. تارا اومد سمتمو با نگرانی گفت کوروش و ناتاشا کجان ؟ ندیدیشون ؟ گفتم نه ! نکنه از شربت خوردن ؟ گفت فکر نکنم .. داشتن با پشمک بازی میکردن .. یه نگاه به اطراف کردم .. به رضا گفتم تو برو سر کبابا من برم دنبال این وروجکا .. رفتم تو حیاط یه نگاهی انداختم ..به همه جا سرک کشیدم .. یهو متوجه باغچه شدم .. لای درختا یه چیزی حرکت کرد .. رفتم سمت باغچه .. .. آروم رفتم رفتم بین درختا .. هوا تاریکه تاریک بود . یهو نور چراغ قوه رو دیدم .. کوروش و ناتاشا با نادر مشغول یه کاری بودن ... رفتم جلو گفتم اینجا چه خبره ؟ ناتاشا یه جیغ کوتاه کشیدو برگشت سمت من .. با ترس گفت هیچی بخدا بابایی ... نادر و کوروش هم ایستادن .. یه نگاه به نادر کردم .. نادر گفت پسر دائی ... ببخشید ... ما .. یه نگاه به کوروش کردم .. گفتم چکار میکنید ؟ نادر گفت پشمک یه پرنده شکار کرده ... میخواستیم دفنش کنیم .. گفتم خوب ؟ ناتاشا گفت توروخدا بابایی .. پشمکو تنبیه نکن .. اگه بیرونش کنی میمیره .. خندیدمو خم شدم بغلش کردم ... گفتم شیطونک چرا باید تنبیهش کنم ؟ این حیوون ذاتش همینه . طبق طبیعتش رفتار میکنه .. گربه ها ذاتا شکارچی هستن .. نگران نباش .. حالا حالاها میبینی که چیزای مختلفی شکار میکنه .. گفت پرنده رو آورده بود برای ما ... گفتم برای اینکه دوستت داره و فکر کرده گشنته ... نگران نباش ... این جور چیزا براش عادیه .. صدا کردم پشمک ؟ بیا اینجا .. پشمک سریع اومد کنار پاهام .. خم شدم از زیر شکمش گرفتمو بغلش کردم .. حالا ناتاشا و پشمک باهم بغلم بودن .. به نادر گفتم یکم خاک بریز رو پرنده و سریع با کوروش بیاید داخل .. شام داره حاضر میشه ... گفت چشم پسر دائی ... همونطور که ناتاشا بغلم بود رفتم داخل خونه .. پشمکو زمین گذاشتمو تارا رو صدا کردم .. تارا سریع اومد .. با ناراحتی گفت کجا بودی عزیزم ؟ نگران شدم ...ناتاشا که از نگرانی تارا ناراحت شده بود با بغض گفت ببخشید مامانی .. گریه کردی ؟ تازه متوجه شدم که چشماش خیسه .. گفتم تارا ؟ گفت یهو دلم گرفت پیداش نکردم ... گفتم میبرمش لباساشو عوض کنه ...گفت نه خودم میبرمش .. بعدم ناتاشا رو از بغلم گرفت ...منم رفتم سمت باربیکیوی تو حیاط .. پسرا جمع بودنو حرف میزدن ..فقط آرشا کنار استخر نشسته بود .. رفتم کنار رضا گفتم فهمیدی که چی شد ؟ گفت چی ؟ گفتم جریان شربت ... گفت آره پریوش گفت برام .. عیبی نداره .. اینم تجربه ای بود .. گفتم یادته چکار کردی ؟ گفت تقریبا .. فقط دست خودم نبود .. یه نگاه به پسرا کردم سرشونو انداختن پایین .. فقط شاهین اخم کرده بود .. با صدای بلند گفتم بسه شاهین ! همچین چیز خوبیم نبود که اخم کردی ! شاهین نگاهم کردو اخماشو باز کرد .. گفت بله رئیس .. آروم گفتم رضا یه سر به آرشا بزن .. از همه بیشتر خورده . گفت زدم .. خوبه .. فقط نگران فرداست .. البته حقم داره .. گفتم فردا ! آره خودش خوب میدونه چه غلطی کرده و با سینا چه گندی زدن ... به حسابشون فردا میرسم .. رضا خندیدو گفت خوبه .. فردا شبم اینجا تِلِپَم ... گفتم مگه تو برای تلپ شدن بهانه نیاز داری ؟ خندیدو گفت نه ... باهم خندیدیم .. غذا حاضر شدو میزو چیدن .. نشستیم سر میزو خوردیم .. آرام که خوشحال جوجه کباب هم هست ولی آخرش براش کباب چنجه هم گذاشتم گفتم بخوره .. اخم کردولی مجبور شد بخوره .. بعدش همه نشستن تو سالنو شروع کردن به حرف زدن ... حدود 12 رضا اولین نفر بلند شدو نازنین و رامین به دنبالش .. رضا خداحافظی کردو رفت .. همه یواش یواش دنبالش رفتن .. پشت سرش نازنین .. آخر از همه رامین .. انگار نمیخواست بره .. فهمیدم ترسیده .. وقتی باهاش دست دادم گفتم نترس دکتر ... سپردم کاریت نداشته باشه .. به چشمام نگاهی کردو لبخند زد .. بعدم گفت ممنونم .. خدا نگه دار داداش .. لبخندی زدمو با سر جوابشو دادم .. تارا اومد نزدیکم ..گفت چی شده ؟ گفتم هیچی .. اولین خواستگار دخترمو راهی کردم .. تارا یه نگاهی بهم کردو گفت چی ؟ نگاهش کردمو گرفتمش تو بغلم .. گفتم شاید در آینده رامین دامادت بشه .. تارا لبخندی زد .. گفت اگه تو بگی حتما درسته .. گفتم تو نگران نباش .. خودم حواسم هست .. بچه ها برگشتن داخل .. شاهین از صبح که عصارو از آرام گرفته خیلی راحت راه میره .. آرش و آسا هم گفتن که میخوان برن هردو اودن جلو و خداحافظی کردن .. آرش زودتر رفت ولی آسا یکم پابه پا کرد .. تارا دیدکه آسا ایستاده گفت من برم ببینم این دوتا وروجک دوباره کجا رفتن .. با یه لبخند به آسا رفت .. آسا بهم نگاه کردو انگار خجالت کشیده باشه سرشو انداخت پایین .. گفت داداش .. من .. فقط نگاهش کردم تا راحت حرفشو بزنه .. گفت من کنار استخر .. ببخشید ... دست خودم نبود .. من .. گفتم نگران نباش .. تو هم مثل آرامو پروانه ای .. میدونم که دست خودت نبود .. سرمو نزدیک گوشش کردمو گفتم وقتی شلوارتو درست میکردم اصلا به پاهات نگاه نکردم .. خیالت راحت .. بعدم پیشونیشو بوسیدم .. آسا سرشو بلند کردو گفت ممنونم .. لبخندی زدمو گفتم تو ناموس منی .. نمیذارم کسی چپ نگاهت کنه .. خودمم حواسم هست که جایی که نباید نگاه نکنم .. گرچه توهم دخترمی مثل آرام ... لبخندی زدو گفت ممنونم .. خدا حافظ .. گفتم سلام به مامان و بابات برسون ..گفت چشم و با صورت قرمز از شرم رفت ..خوب .. رفتنی ها رفتن .. فقط آرشا موند که اونم جزئی از خانواده ما شده .. خونش اینجاست .. گرچه گاهی عمو آرمان زنگ میزنه و میگه بفرستمش خونه ولی بازم انجام نمیدم .. رفتم سمت اتاقم .. از وقتی که تارا به کوروش و ناتاشا رسیدگی میکنه دیگه آخر شب بهشون سر نمیزنم .. لباسامو عوض کردمو دندونامو شستم .. تا اینکه تارا اومد ..یه بلیز شلوار راحتی تنش بود ... با لبخندی بهش گفتم اومدی ؟ گفت اومدم شب بخیر بگم . .. رفتم سمتشو بغلش کردم .. گفتم شب بخیر عشق قشنگ من .. دست انداختم زیر زانوهاشو پشت کمرش گرفتمش توی بغلم .. گفت وای ! .. امشب میرم اتاقم .. گفتم باشه .. میری اتاقت .. آروم رفتم سمت درو با همون دستم که زیر زانوهاش بود درو قفل کردم .. برگشتم سمت تخت .. یه نگاه به در کردو گفت میرم اتاقم .. .. گفتم الانم تو اتاقتی ... توی تخت خودت یعنی تخت من .. تو جات همینجاست .. تارا لبخندی زدو گفت آخه رضا گفت دوسه شب تنها میخوابی .. نگاهش کردم .. از فاصله کمی که ازتو بغلم بود .. گفتم دیشب وضعیت فرق میکرد .. ولی از امشب پیش خودم میخوابی .. خوابوندش روی تختو کنارش خوابیدم .. چراغ خواب بالای سرمو خاموش کردمو تارا رو توی بغلم گرفتم و چشمامو بستم ... احساس کردم دلش میخواسته پیش من بیاد ..منم چشمامو بستم .. خیلی خسته بودم ... باید انرژیمو از در آغوش گرفتن تارا بگیرم ... خواب عمیق با کسی که عاشقشی ... چشمامو که باز کردم صبحی نو شروع شده بود .. آهسته از کنار تارا بلند شدم .. تیشرتمو درآوردمو رفتم سمت حمام .. اول یه دوش آب سرد .. بعد خودمو شستم .. دیگه کم کم این آب سرد هم داره اثرشو ازدست میده .. حوله رو دورم پیچیدمو اومدم بیرون .. جلوی آینه موهامو شونه کردم .. تارا از جاش بلند شدو نشست توی تخت .. گفت سلام عزیزم .. جوابشو با یه لبخند دادم .. از جاش بلند شدو گفت چرا منو بیدار نکردی ؟ دیر شد .. گفتم توکه فاصله ای نداری .. میری سر ساختمون .. یهو حواسش جمع شدو گفت بله .. امروز بتون ساز جدید میاد .. گفتم حواستو خوب جمع کن .. ستونها خوب بتون ریزی بشن ! گفت حتما .. حواسم هست... اومد سمت منو رو نوک پاهاش ایستاد .. یه بوسه عمیق از لبهاش گرفتم .. بعدم مثل یه دختر بچه فرار کرد.. وقتی رفت منم لباس پوشیدمو با وسایلم رفتم سر میز .. طبق معمول همیشه کیفو سوئیچمو گذاشتم رو میز کنسول و رفتم سمت میز .. همینکه نشستم پریوش فنجون چاییمو گذاشت جلوم . گفت سلام بر آقای خونه .. منم جوابشو دادم .. لبخند پریوش یکی از دلایل سرحالی من در اول صبحه .. کم کم همه جمع شدن .. شاهین هم با عصاش اومد .. یه نگاه به عصاش کردم .. با ماژیک دوتا گل روی عصاش کشیده بود .. خواستم چیزی بگم ولی منصرف شدم .. اینم از اون شیطنتاست که میکنن ! اونم تو این سن ! صبجانه که تموم شد دخترا رو با کوروش فرستادم مدرسه و خودم راه افتادم .. برخلاف همیشه که میگفتم پسرا بجمبید این بار آریا رو صدا کردمو گفتم آروم پشت سرم بیاید .. شاهین به پاش فشار نیاره ! آریا گفت چشم داداش .. رفتم سمت ماشین .. تارا داشت میرفت سمت ساختمون .. اومد سمتمو یه بوسه رو صورتم گذاشت و رفت سمت کارگاه ساختمونی .. میتونستم هر روز صبح قبل از رفتن به شرکت به ساختمون سر بزنم ولی نمیرفتم .. میخوام تارا روی پای خودش وایسه .. رفتم شرکت .. تا وارد شدم شهرام دنبالم اومدو سلام کرد .. این روزا شهرام خیلی بیشتر میاد تو شرکت .. وضعیت شرکت رقیب سخت شده .. انگار برای ضربه زدن به ما در حال تدارک کاری هستن .. شهرام اومد توی اتاقم و گزارش داد .. یکم صحبت کردیم و رفت .. این شرکت فکرمو درگیر کرده .. شرکتی که بجای فعالیت اقتصادی دست به خلاف میزنه رو باید جدی گرفت .. حواسم خیلی دراین مورد جمعه .. شهرام و رضایی هم خیلی پیگیرانه عمل میکنن .. کار شروع شد .. اول با فرخ برنامه روزو اوکی کردیم . بعد کارا با امضاء مدارک و سندهای مالی و قراردادها و پیش قراردادها شروع شد .. بعدم بررسی نقشه ها و قراردادهامون با شرکتهای اجرایی .. گاهی شرکت من فقط نقشه هارو میکشید و گاهی خودمون کارو به عهده میگرفتیم .. نزدیکی ظهر بود که یکی از مدارک قراردادی که سینا و آرشا توش گند زدن اومد زیر دستم ..به پشتی صندلیم تکیه دادم .. درمورد کارشون و سهل انگاریشون .. اینکه توی کارشون اون حس مسئولیتی که باید داشته باشنو ندارن .. البته آرشا بیشتر تا سینا .. گوشی رو برداشتمو به فرخ گفتم سینا و آرشا رو بخواد اتاقم .. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که هردو وارد شدن ... اومدن داخل اتاق و درو پشت سرشون بستن .. به آرشا گفتم درو کامل ببند ! با این حرف مطمعن شد که حسابش رسیدست .. سینا اومد جلو ولی آرشا چون میدونست چه خبره جلوی در ایستاد .. همونطور که به صندلیم تکیه داده بودم گفتم خوب ! خرابکاری که کرده بودید درست شد ؟سینا گفت بله رئیس .. من معذرت میخوام .. این مشکل از سهل انگاری من بود .. باید ایمیلی که نوشتیمو خودم ارسال میکردم .. گفتم بسه ! هردوی شما در این قضیه مقصرید ! ولی آرشا بیشتر .. رو کردم به آرشا و گفتم این چندمین باریه که این سهل انگاری رو ازت میبینم ! این بار تو یکی قصر درنمیری ! آرشا سرش پایین تر رفت .. رو کردم به سینا گفتم روش تنبیهی من با سایر جاها متفاوته .. این بارو بهت ارفاق میکنم .. بجای تنبیهی که براتون درنظر گرفتم یک ماه میری بایگانی .. بعد از ساعت اداری .. سه ساعت ! حالا مرخصی ! سینا مکثی کردو برگشت سمت در .. یه نگاه به آرشا کردو دوباره برگشت سمت من .. گفت رئیس .. میبخشید .. من هم به اندازه آرشا توی این قضیه مقصرم .. هر تنبیهی که برای آرشا درنظر بگیرید من هم میپذیرم .. نگاهش کردم .. روی صندلیم صاف نشستمو آرنجامو روی میز گذاشتم .. گفتم مطمعنی ؟ گفت بله رئیس .. متاسفم .. این اشتباه نباید پیش میومد .. معذرت میخوام .. یه نگاه به آرشا کردم .. سرش پایین و دستاش پشتش بود .. گفتم بیا جلو ببینم ! یواش اومد جلو و روبه روی میزم ایستاد .. گفتم این بار چندمه که همچین غلطی ازت میبینم ؟ .. این بار مطمعن میشم که دیگه نکرارش نمیکنی ! از جام بلند شدم .. ترکه رو از کنار کمد توی اتاق برداشتم و گذاشتم روی میز .. روبه سینا گفتم عقب وایسا ! سینا دوقدم از میز فاصله گرفت .. گفتم آرشا ! کتتو در بیار دستات روی میز .. خم میشی کامل ! آرشا بدون اینکه سرشو بلند کنه کتشو درآوردو بعد کف دستاشو روی میز گذاشت و خم شد .. خودم کت به تن نداشتم .. آستینامو باز کردمو تا روی ساعدم تا زدم .. ترکه رو برداشتمو رفتم پشت آرشا ایستادم .. گفتم خوب میدونی برای چی تنبیه میشی ! آرشا گفت بله رئیس .. دستم بالا رفت و بدون ذره ای رحم روی پشتش فرود اومد .. با اولین ضربه آخش بلند شد .. گفتم هیچ صدایی ازت نشنوم آرشا ! نفسم نمیکشی ! با بغض گفت چشم رئیس .. دومی رو که زدم فقط صدای ترکه بود که تو اتاق پیچید .. به این ترتیب پشت سرهم زدم .. گاهی یه آی با صدای خیلی آروم از دهنش میپرید که من به روی خودم نمیاوردم .. پونزده ضربه ترکه که از پشتش تا روی رونش ادامه پیدا کرد .. ضربه ها که تموم شد گفتم بلند شو ! با کمی مکث بلند شد ولی معلوم بود نمیتونه سرپا وایسه .. گفتم جای سینا وایسا ! بعدم به سینا اشاره کردم .. سینا آب دهنشو غورت دادو اومد جلو .. شاید از اینکه خواسته مثل آرشا تنبیه بشه پشیمون بود ولی اومد کتشو درآوردو خم شد .. کف دستاش روی میز قرار گرفت .. گفتم از تو هم صدایی نشنوم ! دستم رفت بالا و اولین ضربه رو محکم زدم .. بعد دومی .. همینطور تا هشتمی .. با اینکه میدیدم بدنش میلرزه ولی بدون رحم زدم .. کارم که تموم شد .. برگشتم ترکه رو سرجاش گذاشتم .. سینا از جاش بلند نشد .. گویا بهش گفتن که قوانین تنبیهی من به چه شکله .. برگشتم پشت میزم .. لباسمو مرتب کردم .. کراواتمو درست کردم .. نشستم .. گفتم میتونی بلند بشی .. وقتی صاف ایستاد دستاشو گرفت پشت سرش .. گفتم این بار چون گناهت کمتر از آرشا بود زیاد بهت سخت نگرفتم ولی از این به بعد حواستو خوب جمع کن ! اگر دوباره کوچکترین خطایی ازت ببینم مطمعن باش خیلی سخت میگیرم ! متوجه شدی ؟ با صدایی گرفته گفت بله رئیس ..گفتم میتونی بری ! مرخصی ! سینا آروم کتشو برداشتو رفت بیرون ... تا درو پشت سرش بست به آرشا نگاه کردم .. گفتم خوب ! حالا دیگه به دختر مردم گوشی میدی ؟!!! بااینکه میدونستی کامیار از ارتباط شما با خبر شده و خواهرشو تنبیه کرده ؟ بجای اینکه این رابطه غلطو تموم کنی و کاری نکنی که بیشتر از این باعث آبرو ریزی بشه و جلوی یه کار اشتباه بگیری رفتی براش گوشی خریدی که راحت تر بتونه برادرو خانوادشو دور بزنه ؟ آره ؟ طوری گفتم آره که صدام تو کل اتاق پیچید ! آرشا از ترسش یه قدم عقب رفت ..انگار گیج شده بود .. تازه فهمید که از چی صحبت میکنم ... گفتم فکر نکردی که برادرش وقتی فهمیده بازم میفهمه و ممکنه عواقب بدی برای تو من و خانواده روژیار داشته باشه ؟ ... عقلتو دادی دست یه دختر بیستو دوساله احساساتی ؟؟؟؟ هان ؟ .... همون موقعی که فهمیدم که باهم در ارتباطیت کامیارم مچ خواهرشو درحال چت کردن با تو گرفته ... دوباره حسابی تنبیهش کرده و این بار ازتمام آزادیهاش محرومش کرده ! و تو باعثش شدی ! آرشا یهو سرشو گرفت بالا و بهم نگاه کرد ... گفت یعنی .... روژیار .. بخاطر کار ...من ... کلمات بریده بریده از دهنش میومد بیرون ... انگار نمیتونست تمرکز کنه ... گفتم بخاطر تو و حماقتات ! بخاطر این کارت دوباره ترکه میخوری ! تا بفهمی کارات بغیر از خودت به دیگران هم ضربه میزنه ! از جام بلند شدم ...گفتم دستاتو بذار روی میز ! زود ! آرشا بدون اراده اومد و دستاشو گذاشت روی میزو خم شد .. ترکه رو برداشتمو پشتش ایستادم .. بااینکه هنوز ده دقیقه نشده بود که با ترکه زدمش ولی بازهم ترکه رو برداشتم ... پشتش ایستادمو بدون معطلی اولین ضربه رو زدم ... این بار ضرب دستمو کم کردم ... چهار ضربه زدم به پشتش و چهار تا به پشت رونش ... با هر ضربه زانوهاش خم میشد ولی رحم نکردم ... برگشتم ترکه رو سرجاش گذاشتمو آستینامو درست کردم ... دستمو توی جیب شلوارم کردم ... به نیمرخ صورت آرشا که نزدیک میز نگه داشته بود نگاه کردم که معلوم بود گریه میکنه ... میدونستم بخاطر ترکه هایی که خورده نیست .. بخاطر احساس عذاب وجدانیه که فکر میکرد مقصره ... و مقصر هم بود ... بهش گفتم میتونه وایسه ... آروم بلند شد .. سرش پایین بود .. اشکاشو میدیدم که روی صورتش ریخته ... درست مثل یه نوجوونه پونزده شونزده ساله .. انگار نه انگار که بیستو شش سالست ... خیره نگاهش کردم ... گفتم برای بعدازظهر با کامیار هماهنگ میکنم میری شرکتشون و ازش عذر خواهی میکنی ! میگی که تنبیه شدی و اگر راضی نبود میگی بازم برای تنبیه آماده ای ! فهمیدی ؟ آرشا با صدایی که انگار از ته چاه درمیاد گفت بله پسر عمو ... برگشتم پشت میزم نشستم... از توی کشو گوشی رو درآوردمو روی میز جایی که بتونه برش داره گذاشتم ... گفتم این گوشی پیشت میمونه تا زمانیکه یه رابطه درست با روژیار داشته باشی .... آرشا یهو سرشو بلند کردو نگاهم کرد ... طوری نگاهم میکردکه انگار گم شده ... نمیتونست منظورمو بفهمه .. یا اینکه اشتباه متوجه شده ... گفتم گوشی رو تا زمانیکه من با مهندس مولایی دررابطه با دخترش صحبت کردم و پدر مادرت رسما رفتن خواستگاری روژیار پیش خودت نگه میداری ... نمیدونم چه زمانی بهت اجازه میدن که با روژیار ارتباط داشته باشی ... احتمالا فقط اجازه میدن تلفنی باهاش صحبت کنی ! اونموقع گوشی رو بهش میدی ! فقط حواستو خوب جمع کن آقا پسر ! از حالا به بعد اگر بخوای گیج بازی هم به سهل انگاریت اضافه کنی کاری میکنم تا زمان عروسیتون فقط از طریق تلفن باهاش در ارتباط باشی که اونم فکر میکنم سه یا چهار سال آینده میشه ! مخصوصا زمانشو طولانی گفتم که حواسشو جمع کنه ! آرشا یهو نیشش باز شد ..انگار نه انگار که تازه ترکه خورده ...تمام ترسو دردی که کشیده بود به یکباره پرید ... خندم گرفت .. مثل آریا و شاهین که وقتی کتک میخورن هنوز از اتاق بیرون نرفتن یادشون میره ... ولی بااینحال با دست زدم روی میزو بلند گفتم نیشتو ببند ! مثل اینکه یادت رفته کتک خوردی که با این وقاحت نیشتو باز میکنی !انگار کتکی که خوردی بست نبوده ! بازم ترکه میخوای ؟ هان ؟ آرشا که تازه از رو ابرا پایین اومده بود سرشو انداخت پایین ... گفتم وای به احوالت اگه کوچکترین خطایی ازت ببینم آرشا ! میدونی که اگه بخوام میتونم چه هیولایی بشم ! پس حواستو خوب جمع کن ! آرشا که دوباره ترسیده بود گفت بله رئیس ... گفتم فعلا مرخصی! آرشا خیلی آروم و با احتیاط گوشی و کتشو برداشتو رفت بیرون ... به پشتی صندلیم تکیه دادمو نفس عمیقی کشیدم ... با خودم گفتم یه دردسر تازه ... آرشا و روژیار ... از همه شیطون تر و بی کله تر ... درسته با یه تشر میترسن ولی به همون سرعت فراموش میکنن ...



تاريخ : جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴ | 0:12 | نویسنده : مریم |