آراز #

یادمه وقتی بچه بودیم و با بابا و مامان زندگی میکردیم همیشه بابا حواسش به سلامتیمون بود ... و خیلی در این مورد سخت میگرفت هرچند که موقعی که شیطنت میکردیم یا کار اشتباه و خطرناکی انجام میدادیم حسابی تنبیهمون میکرد ولی بازم حواسش به سلامتیمون بود .. زمانیکه پدرم بازنشسته شدو رسما جانشین پدر و پدربزرگم شدم پدرم مدام درمورد سلامتی و لزوم حفظش باهام صحبت میکرد .. همیشه میگفت که باید حواسم به خودم باشه چون حالا مسئولیت یه خانواده و دو شرکت بامنه و بدون من همه چی بهم میریزه .. مخصوصا که حالا مسئولیت تربیت یه دختر باهامه ... اون روزا پدر دچار بیماری ام اس شده بودو هر روز بدتر از روز پیش بود و رضا خیلی بیشتر به خونه ما رفتو آمد میکرد و دوستی عمیقی بین منو رضا برقرار بود ... یه روز پدرم ازم خواست که موقعی که رضا برای معاینه میاد منم حضور داشته باشم منم که فکر میکردم که پدرم از نظر روحی به حمایت من نیاز داره گفتم چشم ... برای همین زودتر از شرکت برگشتم خونه و مستقیم رفتم به اتاق پدرم ... در زدمو رفتم داخل ... بعد از سلام دگمه کتکمو باز کردمو نشستم .. پدرم یکم نگاهم کرد .. کمی اخم داشت .. نمیدونستم چرا اخم کرده .. ازمن عصبانیه یا میخواد کاری انجام بده .. با خودم فکر میکردم چکار کردم که باعث اخم پدرم شده که یهو بابا گفت آراز ! میخوام یه قولی بهم بدی ! گفتم بله بابا ... گفت من میدونم که چیزی به آخر عمرم نمونده و به زودی رفتنیم ... باید قول بدی که مواظب سلامتی خودت باشی .. همیشه و هرجا اولین اولویتت باید سلامتیت باشه ... گفتم بابا ... این چه حرفیه... خواهش میکنم .. آخر عمر چیه ؟ بابا یهو پرید توی حرفمو گفت بجای اینکه حرف تو حرف بیاری قول بده ! من که از لحن بابا هول شدم گفتم بله چشم بابا ... قول میدم .. بابا برگشت رو به رضا و گفت خوب دکتر .. میخوام تو هم یه قولی بهم بدی ... رضا گفت در خدمتم مهندس ... بابا گفت میخوام قول بدی که مواظب سلامتی آراز باشی ... تا آخر عمرش ... تا روزی که زنده ای و آراز زندست ... رضا لبخندی زدو گفت حتما .. این دیگه قول نمیخواد .. بابا گفت میخوام با این قول به نتیجه دیگه ای برسم ... میخوام حواست باشه اگر دیدی جایی زمانی آراز نسبت به سلامتیش بی توجهی کردو خودشو تو خطر قرار داد به حسابش برسی ... جای من ... تنبیهش کنی .. کتکش بزنی با کمر بند یا ترکه یا هرچیزی که خودت صلاح میدونی ... رضا یکم به بابا نگاه کردو بعد به من .. گفتم بابا من مواظب خودم هستم .. نیازی به این حرفا نیست ... یهو بابا با اخم برگشت سمتم .. اون موقع من مردی 25 ساله بودم و بالطبع نباید از پدرم میترسیدم یا حساب میبردم ولی هنوز از عصبانیتش وحشت میکردم ...بابا گفت آراز ! نه من هنوز مردنی شدم و نه تو از فرزندی من بیرون رفتی ! همین الانم میتونم بلند شم و به حسابت برسم ! پس حواستو جمع کن ! خودت خوب اخلاق منو میشناسی وقتی میگم بهش عمل میکنم ! من که ترسیده بودم گفتم چشم بابا ... بله ... رضا از فرصت استفاده کردو دستشو آورد جلو و گفت مرده و قولش ... منم باهاش دست دادم و به این ترتیب اجازه هرگونه رفتاری در صورت اینکه مواظب سلامتیم نباشم بهش دادم .. زمانیکه تو اتاق آرام چشمامو باز کردم با دیدن چهره خشمگین رضا یاد قولم افتادم .. وقتی رضا بهم گفت دنبالم بیا انگار بابا بود که منو تو اتاقش میخواست تا حسابی تنبیهم کنه ... با سر پایین دنبالش رفتمو پشت سرم درو قفل کرد برام مسجل شد که میخواد به قولش به بابا عمل کنه ... با هر ضربه ای که پشتم میخورد با خودم میگفتم که چرا مواظب خودم نبودم و این وضعیتو برای خودم بوجود آوردم ... بعد رفتن رضا روی شکمم روی تخت خوابیدم ... نمیدونم چقدر طول کشید که با یه تکون دردم شروع شدو بیدار شدم .. آهسته بلند شدم و خودمو مرتب کردم رفتم سمت سالن .. صدای تارا از سالن میومد ... داشت کوروش و ناتاشا رو دعوا میکرد .. بااینکه سعی میکرد صداش بالا نره ولی بازم جیغ میزد .. کمی گوشه سالن ایستادم و به دیوار تکیه دادم ... توی سالن فقط نادیا نشسته بودو سرشو بین دستاش گرفته بود ... انگار از دعوای این دوتا فسقلی کلافه بود ... بعد مدتی یهو کوروش منو دید بعدم ناتاشا .. بعدم تارا برگشت سمت من ... جفتشون پشت تارا قایم شدن و تارا دستپاچه شدو گفت عزیزم ... بیدارت کردیم ؟ .. ببخشید عزیزم ... کوروش و ناتاشا که ازم ترسیده بودن لباس تارا رو از پشت گرفته بودن ...گفتم نه عزیزم .. از صدای شما بیدار نشدم ... بعدم با اخم به اون دوتا گفتم بیاید اینجا ببینم ! زود ! کوروش و ناتاشا خیلی آروم از پشت تارا بیرون اومدنو بهم نزدیک شدن ولی بازم با فاصله ازم ایستادن ...گفتم چه خبره باز ؟ هان ؟ بازم دعوا کردید ؟ آره ؟ حتما رفتارتون خیلی بی ادبانه بوده که تارا عصبانی شده ؟ یه نگاه به کورو ش که با سر پایین ایستاده بود کردمو به ناتاشا گفتم حرف بزن ببینم ! چی شده ؟ .. ناتاشا سرتق شروع کرد به تعریفو گفت که کوروش نذاشته با پشمک بازی کنه و اذیتش میکنه ... رو به کوروش کردم و گفتم خوب ! حالا تو بگو ... درست برخلاف انتظارم گفت ببخشید بابایی .. معذرت میخوام .. ناتاشا حق داره ... من دعوا رو شروع کردم ... ببخشید ... یکم با اخم نگاهش کردم و گفتم بسیار خوب ! حالا که مقصری و خودتم بهش اعتراف میکنی منم تنبیهت میکنم ! برو تو اتاقم تا بیام ! زود باش ببینم ! کوروش با سر پایین رفت .. ناتاشا هم با تعجب نگاهش کرد ... برگشتم رو به ناتاشا گفتم خوب حالا نوبت شماست دختر خانم ! نوبت شماست ... درسته که کوروش مقصره و دعوا رو شروع کرده ولی جنابعالی هم مقصری ! شما هم دعوا رو ادامه دادی و به برادر بزرگترت بی احترامی کردی ! تارا رو هم عصبانی کردی ! خوب ! دستشو گرفتمو با خودم به سمت سالن بردم و نشستم .. ناتاشا رو سمت خودم کشیدم و روی پام گذاشتم .. ناتاشا فهمید میخوام چکار کنم گریه کردو گفت ببخشید بابایی ... گفتم این بار نه ! چون اینطور که معلومه بار اولتون نیست ...بعدم یه نگاه به تارا کردم .. فهمید که میدونم چند بار دعواشونو بهم نگفته ... بعدم با دست چند بار زدم پشتش ... البته زیاد محکم نزدم .. فقط بابت تنبیهش .. نمیخواستم زیاد دردش بیاد .. همینکه بدونه تنبیهش کردم کافی بود .. بعدم بلندش کردمو به گوشه سالن اشاره کردم .. گفتم اونجا وایمیستی ! یک ساعت ! بعدم راهیش کردم .. میدونستم که یک ساعت برای بچه ای به سن ناتاشا زیاده ولی باید حساب کار دستش بیاد .. برگشتم سمت اتاقم .. تارا پشت سرم اومد و گفت عزیزم .. برگشتم وبا همون اخم گفتم بله ... یکم مکث کردو گفت کوروش ..گفتم بعدا صحبت میکنیم ... با اصرار گفت عزیزم .. گفتم خودم میدونم ... بعدا باشما هم صحبت دارم ولی بعد از اینکه با پسرم تسویه حساب کردم ... بعدم تو نگرانی ولش کردمو برگشتم اتاقم .. درو با شدت باز کردمو رفتم داخل و درو پشت سرم قفل کردم ..کوروش ساکت با سر پایین وسط اتاق ایستاده بود .. از کنارش رد شدمو رفتم سمت کشو کمربندام .. یه کمربند برداشتم و تو دستم بالا پایین کردم .. یکم سنگین بود .. حتما برای بچه ای به سن کوروش خیلی دردناک .. کمربندو با خودم آوردمو روی میزم گذاشتم .. خودم هم جلوی میزم ایستادم و درحالیکه دستامو تو سینم قفل میکردم به لبه میز تکیه دادم .. یکم مکث کردمو بعد گفتم خوب تعریف کن ببینم ! کوروش نگاهم کردو گفت چیو بابایی ؟ صدامو بردم بالا و گفتم همون ماجرایی که بیرون راه انداختید ! سرشو انداخت پایین ..گفتم بهتره راستشو کامل برام تعریف کنی ! گفت بابایی .. ناتاشا میخواست با پشمک بازی کنه من نذاشتم .. بعدم دیدم اصرار میکنه باهاش دعواکردم ... صدامو آوردم پایینو گفتم خوب گوش کن کوروش ! بهت یه فرصت میدم تا راستشو بگی ! وگرنه کمربندم دم دستمه ... طوری تنبیهت میکنم که هیچ وقت یادت نره .... نه بخاطر دعوایی که کردی .. بخاطر دروغی که بهم میگی ! کوروش یکم خودشو جمع کرد .. داد زدم حرف بزن ! یهو سرشو آورد بالا و گفت بابایی ببخشید ... تقصیر منه ... ناتاشا هنوز کوچولوئه .... نمیخوام تنبیهش کنید دردش بیاد ... گفتم خوب ! گفت ناتاشا با پشمک که بازی میکنه اذیتش میکنه .. پشمکم از دستش فرار میکنه ... بعدم جریان دعواشونو تعریف کرد ... با هق هق حرف میزد .. با اینکه از اخمم و اینکه ممکنه با کمربندم تنبیهش کنم میترسید ولی باز نمیخواست جوری صحبت کنه که از دست ناتاشا عصبانی بشم .. حرفش که تموم شد سرشو انداخت پایین .. همینطور هق هق میکرد ... دلم برای پسرم سوخت .. قلب مهربونی داره ... ولی باید یاد بگیره که با احساسات نمیشه همیشه تصمیم گرفت ... گفتم کوروش ! سرشو گرفت بالا .. گفتم پسرم تو اجازه نداری تو تربیت ناتاشا دخالت کنی ! تا من هستم تربیت خواهرت و تو با منه ! گفت بابایی من دخالتی نکردم .. گفتم وقتی تو واقعیتو مخفی میکنی و اجازه نمیدی خواهرت با اشتباهش روبه رو بشه و بابتش تنبیه بشه یعنی دخالت کردی ! تازمانیکه بهت اجازه ندادم حق این کارو نداری ! تو اصلا میدونی معنی تنبیه چیه ؟ هان ؟ تنبیه یعنی شخص خاطی از اشتباهش آگاه بشه و دیگه اون اشتباهو انجام نده ! ولی تو با گردن گرفتن اشتباه خواهرت جلوی آگاه شدنش از خطاشو گرفتی .. در ضمن پسرم ! لازم نیست از خواهرات و یا هرکس دیگه ای درمقابل من حمایت کنی ... من خودم حواسم هست که چکار میکنم ... بیشتر از چیزی که باید تنبیه نمیکنم ... من شما هارو از خودم بیشتر دوست دارم ... پس نمیخواد بترسی .. فهمیدی ؟ گفت بله بابایی .. گفتم خوب ! حالا همینطور که ناتاشا رو تنبیه کردم تورو هم بابت دعوا و بی ادبیت و عصبانی کردن مامانت تنبیه میکنم ... رفتم روی لبه تخت نشستم و بهش اشاره کردم بهم نزدیک بشه ... کم جلو اومد دستشو گرفتمو کشیدمش سمت خودم و مثل ناتاشا روی پاهام خوابوندمش ...با دست هفت هشتا زدم پشتش .. البته نه زیاد محکم ... و بعد بلندش کردمو گفتم حالا میری بیرون و کنار ناتاشا وایمیستی ! دو ساعت .. یک ساعت بیشتر از خواهرت .. چون هم بزرگتری هم عاقل تر ! گفت چشمو رفت بیرون ... بلند شدمو رفتم سمت در و تارا رو صدا کردم ...خودم برگشتم داخل اتاق و درو باز گذاشتم .. تارا اومد تو اتاقو درو پشت سرش بست ... دستمو تو جیب شلوارم کردم و با اخم گفتم این بار چندمشونه که دعوا میکنن ؟ همچین خشک صحبت کردم که تارا سرشو انداخت پایین .. انگار ترسید .. نمیدونم از من یا از اینکه دوباره بچه هارو تنبیه کنم ... رفتم نزدیکش .. دستمو از جیبم درآوردمو انگشتمو زیر چونش گذاشتم .. صورتشو بالا آوردم ... با اخم به چشماش نگاه کردم .. گفتم خوب خانوم خانوما ! حرف بزن ببینم ! گفت عزیزم ... گفتم چند بار گفتم که تربیت بچه ها بامنه ؟ چند بار گفتم اجازه نداری تو تربیتشون دخالت کنی ؟ سرمو یکم کج کردمو گفتم حالا تورو تنبیه کنم یا اون دوتا وروجکا رو ؟ تارا با چشمایی که حالا ترس توی چشماش نشسته بود گفت من دخالتی نکردم .. گفتم وقتی بهم نمیگی چه شیطنتایی میکنن یعنی دخالت کردی ! از این به بعد هر اتفاقی می افته و هر شیطنتایی میکنن بهم میگی ! درمورد همه شون ! آرام ترنم کوروش و ناتاشا ! دیگه نبینم مخفی کاری میکنی ! صورتمو به صورتش نزدیک کردمو گفتم این آخرین اخطاره ... میدونی که بخوام تنبیهت کنم چکار میکنم ! تارا آروم گفتم بله عزیزم ... خندیدمو بغلش کردم ... بعدم از خودم جداش کردمو آروم لباشو بوسیدم ... چند بار ... دیگه داره سد مقاومتم درمقابل این دختر ناز میشکنه .... از بین بازوهام آزادش کردمو گفتم حالا برو تا منم به کارام برسم مامان کوچولو ! تارا لبخندی زدو گفت دیدی بهم میگه مامان ... وقتی میگه مامان قند تو دلم آب میشه ... گفتم بهت خیلی میاد ... حالا دیگه برو گفت چشمو با همون لبخند برگشت که بره ... با دست زدم پشتشو گفتم بجم دختر ! تارا که رفت منم رفتم سمت اتاق آرام ... آرام روی تختش خوابیده بودو سارا و ترنم کنارش نشسته بودنو صحبت میکردن ... تا من وارد شدم بلند شدنو سلام کردن ..جوابشونو دادمو گفتم دخترا بیرون ... بااین خانم کوچولو کار دارم .. ترنم و سارا سریع از اتاق رفتن بیرون .. بالا سر آرام ایستادمو گفتم به من نگاه کن ! آرام خودشو به خواب زده بود ولی من میدونستم بیداره .. صدامو بلند کردمو گفتم نشنیدی ! .. صورتشو به سمت من برگردوندو چشماشو باز کرد ولی بهم نگاه نکرد .. چشماش غمگین بود .. فهمیدم قهر کرده .. گفتم خطا کردی بخاطرش تنبیه شدی ! بجای اینکه متنبه بشی و سعی کنی رفتارتو درست کنی قهر کردی ؟ هان ؟ خجالت نمیکشی ؟ صدبار از ارتباطت با شاهو گفتم ... صدبار دلایل مختلف آوردم .. برات توضیح دادم .. ولی انگار نه انگار ! اصلا به حرفام توجه نکردی ! خودت خوب میدونی که فقط به حرفم گوش نکنی چه عواقبی برات داره چه برسه به اینکه کاری بکنی که آیندتو از بین ببری! فکر میکنی برای چی اجازه دادم شاهو به این خونه و نزدیک تو راه پیدا کنه ؟ هوم ؟ فکر کردی برای اینکه که بهم نزدیک بشید ؟ نه عزیزم ! نه ! برای اینکه بهتر بشناسمش و شخصیتشو بالا پایین کنم ببینم چه جور آدمیه ! فقط همین ! بجای اینکه فکر خودت و آیندت باشیو متانت خودتو حفظ کنی تا چشمت به شاهو خورد همه چی فراموشت شد ! فکر میکنی رابطه با یه مرد آسونه ؟ همش عشقو عاشقیه ؟ چند بار گفتم اگه آسون بدست بیای ارزشت از بین میره ؟ چند بار گفتم خودت باید ارزشمند باشی وگرنه برای کسی ارزشی نداری ؟؟؟؟ اصلا میدونی رابطه چیه ؟ هان ؟ تو که هنوز از یکم بی محلی من تب میکنی چطور میخوای وارد یه رابطه بشی ؟ یه دختر کوچولو که فکر میکنه زندگی و رابطه با یه مرد فقط دوستت دارمو فدات بشمه ! هنوز خیلی راه داری که بفهمی یه رابطه چیه .. زندگی زناشویی چیه ... یه مرد کیه و چی میخواد .. و مهمتر از همه خودت چی میخوای ! من ..هم پدرتم و هم برادر بزرگت .. بالا سرت ایستادم .. نمیذارم کوچکترین خللی به خودت و آیندت وارد بشه .. حالا از طرف هر کسی که میخواد باشه .... چه شاهو یا هر کس دیگه ای ! حتی خودت ! پس از حالا حواستو جمع کن ! بدون شش دونگ حواسم بهت هست مثل همیشه ... نمیذارم جم بخوری ! نمیذارم هر غلطی دلت خواست انجام بدی ! فهمیدی یا نه ؟ اگر نفهمیدی بگو طوری حالیت کنم که بعدا نگی نمیدونستم ! آرام لحافشو از ترس تا زیر چشماش کشیده بود گفت بخدا من کاری نداشتم ... پریدم وسط حرفشو گفتم وقتی زنگ میزنه یا پیغام میده و تو پنهون میکنی یعنی بهش کار داری ! یعنی بهش راه میدی که ادامه بده ! سرمو نزدیک صورتش کردمو گفتم مردا اول با غریزشون بهت نزدیک میشن .. وقتی دست نیافتنی باشی عاشقت میشن ... میفهمن که باارزشی ... اونوقت از جونو دل میخوانت ! من نمیذارم بی ارزش باشی ! دوباره صاف ایستادمو گفتم این بارو بخاطر رضا بخشیدمت ... بخاطر اینکه ممکنه آسیب ببینی ... ولی این بار آخره ! ولی بدون که هنوز با بخشیده شدن کامل راه درازی داری ! تا زمانیکه اعتمادمو دوباره بدست بیاری باید تلاش کنی ! در ضمن گوشیت و تبلتت پیش من میمونه ... لپتابت بدون اینترنت ... تا زمانیکه مطمعن بشم که درست فکر میکنی و به خودت ضرر نمیزنی ! ... حالا هم بلند شو بیا سر میز ! بجم ! آرام گفت میشه نیام سر میز .. سرم گیج میره داداش ... فهمیدم خجالت میکشه ... گفتم نه .. پاشو خودم هستم .. با خجالت بلند شدو سرشو انداخت پایین ...رفت سمت در که سرش گیج رفت ... گرفتمشو دستمو زیر زانوهاشو یه دستمو پشت گذاشتم بغلش کردم ... اولش سرش از سینم جدا بود ولی بعدش سرشو تو سینم قایم کرد مثل همیشه ... یکم محکم تو بغلم نگهش داشتم .. آروم گفتم چقدر دلم برای بغل کردنت تنگ شده بود بچه ... گفتم کاری نکن که اینطوری تنبیهت کنم ... نذار از محبتم محرومت کنم از بغلم ... تو نمیدونی این کار چقدر آزارم میده ... فکر نمیکنی که هر بار اینطوری تب میکنی منم مریض میشم ... برگشتم سمت تختشو نشستم .. با اینکه پشتم خیلی درد میکرد ولی اهمیت ندادمو نشستم .. همینطور که تو بغلم بود احساس کردم لباسم خیس شد ... فهمیدم گریه میکنه ... روی موهاشو بوسیدمو گفتم یکم فکر من باش ... نذار عذاب بکشم ... هر بار تنبیهت میکنم یا کتکت میزنم تا چند روز قلبم سنگینه ... تو دختر منی .. یه تیکه از قلبم .. وقتی به دنیا اومدی مامان گذاشتت توی بغلم احساس کردم دختر خودم بدنیا اومده .. رو پای خودم بزرگ شدی ... من خیلی دوستت دارم ..عاشقتم دختر من ... آرام تو بغلم زمزمه کرد منم دوستت دارم داداش ... بابایی .. کاش بابام بودی ... گفتم هستم .. گفت میشه بابایی صدات کنم ؟ مثل ترنم کوروش ناتاشا ؟ گفتم هر موقع که خواستی ... صدام کن .. من خوشحال میشم ... یکم مکث کردم یاد لباس زیرش افتادم ..با لحن جدی گفتم دیگه نفهمم که لباس زیرتون غیر از اونی باشه که براتون میخرم ! دیگه این سوتینای پلاستیکی و گیپورو تنت نبینم ... وقتی تب داشتی لباستو با تارا عوض کردم دیدم تنت ... آرام سرشو بیشتر تو سینم فرو کرد .. انگار خجالت کشید .. گفتم خجالت نکش .. مجبور شدم بذارمت توی وان و بدنتو خیس کنم تا تشنج نکنی .. دکمه های لباستو باز کردم که دیدم ... بعدم بلند شدم ... رفتم سمت در ... رفتم سمت سالن ...

شاهین #

توی شرکت دیگه از خستگی مردم ... رفتم سمت اتاقو گفتم آریا پاشو بریم خسته شدم ... گفت باشه .. آرشا هم اومدو نادر پشت سرش ... فکر کنم ما چند نفر با فرخ مونده بودیم شرکت ... گفتم این آرش حیوون امروزم نبود .. آریا گفت آره .. انگار باباش باهاش کار داشته ... بلند شدنو راه افتادیم .... منو آریا و نادر و آرشا با ماشین خودش راه افتادیم ... به آرشا گفتم بیا اونجا .. گفت باشه اول برم خونه یه خودی نشون بدم بعدم از بابام اجازه بگیرم .. بعد میام ... بعدم گازشو گرفتو رفت .. ما هم رفتیم سمت خونه ... وقتی رسیدیم ناتاشا و کوروش کنار دیوار تو سالن ایستاده بودن ..گفتم اینا چرا اینجا وایسادن ؟ تنبیه شدن ؟ تارا گفت آره .. دعوا کردن باهم و آرازم تنبیهشون کرد .. گفتم وای ! آریا گفت داداش خیلی از دعواکردن بدش میاد مخصوصا تو خونه ... بعدم خندیدو گفت ما که هر روز کارمون بود یه مدت ... قلدر محل بودیم ... خندیدمو گفتم آره .. البته یواشکی و دور از چشم باباهامون ... ولی رئیس از سرمون انداخت ... یه نگاه به آریا کردمو آریا خندید .. گفت آره ... اونم چه جورم ... تارا گفت بگید ببینم !گفتم لباسمو عوض کنم میام میگم برات .. رفتیم سمت اتاقمون .. لباس عوض کردیمو دستو رومونو شستیم .. بعدم برگشتیم تو سالن .. رئیس هنوز نیومده بود تو سالن .. نشستیم .. تارا نشست روبه رومونو گفت خوب ؟؟؟ گفتم از بچگی اول اسفند که میشد برای ما نسیم شب عید و چهارشنبه سوری میوزید .. یعنی هر روز برای ما چهارشنبه سوری بود .. هر سالم سر همین قضیه یه کتک جانانه از باباهامون میخوردیم .. بگذریم .. کلاس دهم که بودیم .. برای خودمون یه که بزنو قلدر محل بودیم ... البته دور از چشم باباهامون ... اول سال سر همین چیزا یه کتک حسابی خورده بودیم ولی خوب کم نمیاوردیم .. اول اسفند طبق روال هر سال برای ما چهارشنبه سوری شروع شد ..یه روز جمعه صبح ساعت حدود 9 از جام پریدمو سریع لباس پوشیدم ... فکر میکردم خونه خالیه .. مامانم و سارا از شب پیش رفته بودن خونه خالم و صبح هم قرار بود بابام بره .. البته من اینجور فکر میکردم .. سریع از اتاقم زدم بیرون که برم سمت در که صدای بابام از توی هال اومد .. زهره ترک شدم ..فکر میکردم بابام نیست ..گفت کجا به سلامتی اول صبح ؟ از ترس یکم ایستادمو نگاه کردم که با صدای بابام از جام پریدم ... گفت مگه با تو نیستم ؟؟؟ سریع رفتم سمتش ... کنار مبلی که نشسته بود ایستادم .. آروم سلام کردم ... چون برای من خیلی ترسناکه که با بابام تو خونه تنها باشم .. چون با کوچکتری خطایی کتک میخورم .. الانم همینطوره ... وقتی کسی خونه نیست یعنی هیچکسی به دادت نمیرسه ... بابا گفت صبح جمعه کجا ؟ گفتم میرم خونه آریا .. باهم درس بخونیم ..گفت پس کتابات کو ؟ بابام میدونست چرتو پرت میگم .. ولی از اونجا که میدونست که خونه آریا یکی مثل رئیس هست که مثل عقاب بالا سرمونه زیاد سخت نمیگرفت ... چون اگر پامونو کج میذاشتیم یا بهشون اطلاع میداد یا خودش به حسابمون میرسید به کسی هم حساب پس نمیداد .. چون اگه میگفتیم که از رئیس کتک خوردیم میگتن حقتون بوده .. دستش درد نکنه .. اوم موقع من به رئیس داداش میگفتم .. مثل سگم ازش میترسیدمو حساب میبردم .. مثل آریا .. چند باری ازش کتک خورده بودیمو میدونستم که اصلا رحم نداره ...خلاصه بابا گفت خوب گوشاتو باز کن شاهین ! مواظب باش که گندی بار نیارید ! گفتم خیالتون راحت بابا ... مواظبم .. بابا نگاهم کردو گفت هر بار میگی خیالتون راحت معلومه که میخوای یه گند حسابی بزنید ! بعدم اخماشو کرد تو همو گفت اگه باد به گوشم برسونه که دسته گلی به آب دادیدو خرابکاری کردید تو زیر زمین طوری کتک میخوری که نتونی ازجات بلند بشی ! هیچکسی هم به دادت نمیرسه ! فهمیدی ؟ گفتم بله ... چشم .. گفت میتونی بری ! خداحافظی کردمو به سرعت از خونه زدم بیرون .. خودمو رسوندم به خونه آریا اینا ... آریا جلوی در منتظر بود .. گفت کجایی شاهین ؟ گفتم بابام .. خفتمو چسبید.. گفت وای ! چیزی که نفهمید ؟ گفتم نه .. گفتم بابای تو کجاست ؟ گفت با مامانم رفتن خارج شهر .. مهمونی یکی از همکاراشون ... آرازم بیرونه .. خندیدمو گفتم باشه ... ظرف چند لحظه همه تهدیدا و ترسا از کلم پرید .. تو خیابون خونه آریا اینا یه کوچه هست که به کوچه پشتی معروفه .. یه سر این کوچه توی این خیابون و یه سرش تو خیابون بالاییه ... همه بچه ها برای شیطونی اونجا جمع میشدن .. ماهم میرفتیم اونجا ... تمام شیطونیامون اونجا بود .. خلاصه رفتیمو مشغول ترقه بازی شدیم ... از اون کوچولوهاش تا اون بزرگاش ... دقیقا همونا که برامون قدغن بود .. مشغول بودیم که از اون سر کوچه ... خیابون بالایی چند نفر اومدن داخل کوچه ... شناختیمشون ... بابک بود همراه با دوستاشو دوتا پسرخاله هاش ... هم مدرسه ایه مابودو دل خوشی ازش نداشتیم .. اومدن جلو و گفتن اینجا چکار میکنید ؟ اینجا محل ماستو باید برید ... گفتم مال شما بود سندشو از بابات گرفتیم ... همین شد که یکی به دو شروع شدو دعوا شد ... منو آریا از پس همشون برمیومدیم ولی یهو سام با دوتا پسر عمه هاش هم از راه رسید و نپرسید چی شده .. اونا هم درگیر شدن .. خلاصه بزن بزن ... زدیم حسابی البته کمی هم خوردیم که یهو بابک پسرای همراهش یهو برگشتنو در رفتن ... ما هم خیال کردیم از ما ترسیدنو کم آوردن هرچی ازدهنمون دراومد بارشون کردیم .. یکم که گذشت سام آروم زد رو شونه دوتامون .. برگشتیم دیدیم وای .... رئیس پشت سرمو ایستاده .. اور کتشو طبق معمول رو دوشش انداخته ... با یه ابهتی ایستاده بود نگاهمون میکرد .. سام هم که از دوستامون بود با یه سلام جیم شدو رفت .. ما موندیمو رئیس ... سرمونو انداختیم پایینو سلام کردیم .. رئیس خیلی ریلکس جوابمونو دادو گفت تا من برسم خونه باید تو حیاط ایستاده باشید .. بعدم برگشت سمت ماشینش نشست پشت فرمونو پاگذاشت روی گاز ... منو آریا هم دویدیم سمت خونه .. هر جور بود خودمونو رسوندیمو تا رئیس ماشینشو پارک کنه وسط حیاط ایستادیم .. رئیس خیلی آروم اومد سمتمونو گفت کاپشناتون ! درآوردیم دادیم دستش .. بعدم گفت راه بیوفتید .. رفت سمت حیاط پشتی ... زیر زمین .. همون جایی که چند ماه پیش بخاطر مهمونی رفتن توش یه کتک حسابی نوش جان کردیم ... رفت پایینو ماهم به دنبالش ... پشت سرمون درو بست .. گفت حالا دیگه یواشکی میرید بیرون ترقه بازی ؟ بعدم رو کرد به آریا گفت مگه بابا برات ترقه بازیو قدغن نکرده بود ؟ بعد رو به من گفت مگه جنابعالی یه کتک جانانه بخاطر ترقه از بابات نخوردی؟ هان ؟ طوری با داد گفت هان که من و آریا از جامون پریدیم ...گفت حالا دیگه بی توجه به آبروی خانوادتون میرید تو خیابون دعوا میکنید ؟ مثل لاتو لوتا کتک کاری میکنید و هر چی از دهنتون درمیاد میگید ؟ هوم ؟ مزاحمت برای همسایه ها ... سرشو تکون دادو گفت دوراه دارید ! یکی اینکه به باباهاتون زنگ میزنم و همه چیو میگم و خودشون میدوننو پسراشون دوم خودم به حسابتون میرسم .. بعدم گوشیشو درآورد ... من که میدونستم بابام با وعده ای که صبح بهم داد قیمه قیمم میکنه .. آریا هم که حسابش پاک بود ... التماس کردیم که به باباهامون نگه .. از داداش کتک بخوریم بهتر از اینه که باباهامون بفهمنو هم کتک بخوریمو محروم بشیم یا حتی تو خونه زندانی بشیم ... رئیس سرشو تکون دادو از زیر زمین رفت بیرون .. نگران به آریا نگاه کردمو گفتم داداش میخواد چکار کنه ؟ آریا گفت نمیدونم ولی من خیلی میترسم .. همین موقع رئیس اومد تو درو قفل کرد .. یه ترکه دستش بود به چه هیبتی ... خدا شاهده احساس کردم موقع مرگم رسیده ... نزدیک بود خودمو خیس کنم ... آریا که رنگ به روش نبود و جفتمون از ترس میلرزیدیم ... رئس رفت از توی خرتو پرتا یه صندلی آوردو گذاشت وسط زیرزمین .. به آریا گفت دستاتو بذار روی صندلی ... تو اون سنو سال ما قد بلند بودیم .. یعنی نسبت به بچه های دیگه کشیده تر بودیم .. وقتی آریا دستشو رو نشیمنگاه صندلی گذاشت انگار دستشو رو زانوهاش گذاشته ... رئیس رفت کنار صندلی و با پاش یه ضربه زد به پایه صندلی ... صندلی با صدا از آریا فاصله گرفتو به همون اندازه آریا خم شد .. بعدم برگشت پشت سرش ... گفت صدای نفس کشیدنتو نشنوم .. وگرنه به تنبیهت اضافه میکنم ... بعدم اولی رو زد .. آریا چنان آخی گفت که من گرخیدم ... رئیس گفت مثل اینکه حالیت نشد ! بعدم دستش رفت بالا دوباره زد .. این بار پنجتا به پشتش زد ... بعدم پنج تا پشت رونش ... بعدم گفت بلند شو ببینم ! آریا از درد اونقدر با دندون لبشو گاز گرفته بود که جای دندوناش رو لبش مونده بود و داشت به خون میوفتاد .. بعدم گفت دست چپت بالا ! آریا التماس کرد که ببخشه ولی رئیس گفت هرچقدر معطل کنی تعداد چوبایی که کف دستت میخوره بیشتر میشه ... دیگه چاره ای نبودو دستشو بالا گرفت ... سه تا هم کف دستش زد ... بعدم نوبت من شد .. دقیقا همین تنبیه موبه مو برام اجرا شد ... فقط من از آریا درس گرفتمو صدام درنیومد ... بعد که رئیس کارش تموم شد رئس گفت تا شب همینجا میمونید ... بعدم درو باز کردو رفت بیرون و دوباره درو قفل کرد ... منو آریا هم از دردو ترسو سرما همدیگه رو بغل کردیمو زدیم زیر گریه ... همینطور که من تعریف میکردم آریا رسه میرفت منم یکم میخندیدم .. یه نگاه به تارا کردم دیدم با بهت نگاهم میکنه بعدم نادیا که پروانه که تازه اومده بود طوری نگاهم میکردن انگار که از فضا اومدم ... نادر کنار مبلا ایستاده بود .. گفت شما دوتا دیوانه اید ! مگه پسر دائی رو نمیشناختید که همچین کارایی میکردید ؟ بعدم انگار جوک میگید میخندید ! گفتم خوب دیگه ! الان خنده داره ولی اون موقع اصلا خنده نداشت ... خیلی هم ترس داشت ... تارا گفت شما با وجود باباهاتون و آراز که عین عقاب بالاسرتون بوده بازم از این کارا میکردید ؟ آرای گفت آره دیگه ... اون موقع بچه بودیمو شیطون .. هرچی کتک میخوردیم زود یادمون میرفتو روز از نو روزی از نو ... نادر گفت شما دوتا رسما دیوانه اید ! والا ! ما هم از خنده ریسه رفتیم .. همین موقع آرشا اومد بعدشم پریوش میزو چیدو رفتیم سر میز ... رئیس هم اومد درحالیکه آرام تو بغلش بود .. انگار هنوز حال نداره ... تا نشستیم رئیس ناتاشا رو صدا کردو گفت عذر خواهی کنه بعدم بشینه ...ناتاشا هم خواهش کرد که باباش کوروشو ببخشه ... بعدم اعتراف کرد که مقصر بوده ... واقعا این دختر خیلی سرتقو شجاعه ... فکر نمیکنه الان رئیس تنبیهش میکنه ... رئیسم کوروشو صدا کردو گفت میتونی بیای سر میز .... بعد شام رفتیم توی اتاقمون .. آرشا رو هم صدا کردم ...رفتیم داخل اتاقو هرکدوم یه وری نشستیم .. گفتم پسرا ... امروز ...وقتی رفتم تو اتاق رئیس .. خیلی عصبانی بود .. فکر کردم بخاطر دیر کردن حساب سه تاییمونو میرسه .. ولی گفت که دلیل اینکه مارو گذاشته آبدارخونه فقط ادب شدنمون نبوده .. خواسته که نظم و انظباطی که فراموش کردیم به یاد بیاریم .. بهم گفت که شدید مثل بچه دبیرستانیا و فقط فکر شیطنتید .. اگر به این روش ادامه بدید منم مثل بچه دبیرستانی باهاتون رفتار میکنم .. سوئیچ ماشیناتونو میگیرم و بابت هر کاری باید اجازه بگیرید .. حتی اجازه ندارید برای خودتون تصمیم بگیرید .. هر اشتباهی هم بکنید با کمربندم طرفید .. آریا گفت من یه بار تجربه کردم ... بد وضعی بود .. نمیشه تحمل کرد .. گفتم رئیس راست میگه بچه ها .. یه مدته که سنو سالمونو فراموش کردیم .. اگه به این ترتیب پیش بریم بد میشه ... هر سه تایی تو فکر خودمون بودیم ...

آراز #

سر میز برای آرام غذا کشیدم .. پریوش جیگر کباب کرده بود... البته برای همه گذاشت ولی بیشتر برای منو تارا و آرام گذاشت ... آرام به محض دیدن جیگر جلوی دهنشو گرفت ... اخم کردمو گفتم فکر نکن با این اداها میتونی از زیر خوردن جیگر در بری ! حالا شروع کن به خوردن ! بعدم رو کرد به ترنم و سارا ... با سر بهشون اشاره کردم که شروع کنن ... اون دوتا هم از ترسشون بدون اخو اوخ شروع کردن به خوردن ... دوباره برگشتم رو به آرام .. هنوز داشت به غذاش نگاه میکرد .. کمی روی میز خم شدمو گفتم یا همین الان شروع به خوردن میکنی یا جاش یه کتک حسابی از من میخوری بعد غذاتو میخوری ! حالا انتخاب با خودته ! آرام یه نگاه بهم کردو شروع به خوردن کرد .. بعد شام از جام بلند شدمو رفتم روی مبلم نشستم .. همه بلند شدنو به پریوش کمک کردن ... بلند آرامو صدا کردم ... اومد و کنار مبل ایستاد ... گفت بله داداش ... گفتم بشین ! خواست روی مبل کناری بشینه دستشو گرفتمو کنار خودم نشوندمش ... نشست سرشو انداخت پایین ... بعدم ترنم و سارا رو صدا کردم ... دوتایی اومدنو روی مبل کنار آرام نشستن ... رو کردم به سارا و گفتم بابات برات بلیط گرفته ... سه روز دیگه پرواز داری ... میخواستم سیزده به در پیش ما باشی و بابات خواست برگردی ... رو کردم به آرامو ترنم گفتم من باید دوباره سر لباس پوشیدن با شما دوتا صحبت کنم ... جدیدا هر کاری دلتون میخواد میکنید ! قبل از خواب میاید اتاقم ! بعد از جام بلند شدمو بدون اینکه به سارا نگاه کنم گفتم بیا دنبالم دختر خانم ! سارا با تعجب به سارا و ترنم نگاه کردو از جاش بلند شد ... از گوشه چشمم دیدم که چطور عکس العمل نشون داد ... رفتم کنار در اتاق ایستادم ... درو باز کردم سارا رفت داخلو بعد رفتم تو درو پشت سرم بستم ... گفتم بشین ! نشست ... سرشو انداخت پایین ... احساس کردم ترسیده ... رو کردم بهشو گفتم چرا ترسیدی ؟ هان ؟ مگه کاری کردی ؟ سارا آروم سرشو بالا گرفتو بهم نگاه کرد ... نشستم روبه روش ... با اخم نگاهش کردم... سارا دوباره سرشو انداخت پایین ... گفتم از ماجرای کامداد کامل باخبرم ... اگر اونوقت بهت در موردش چیزی نگفتم چون این مطلب به پدرت مربوطه که چطور باهات رفتار کنه و چه تصمیمی بگیره ... ولی الان فکر میکنم اگر پدرت بفهمه اول حسابی تنبیهت میکنه بعد میپرسه چرا ! گفتم گوشیت ! دستمو دراز کردم ... سارا یکم مکث کردو بعد گوشیشو از جیبش درآورد ... گفتم این دو سه روزه که از شمال اومدیم مدام میبینم که گوشی دستته و مدام چت میکنی ... گوشیشو گرفتمو بازش کردم ... واتس آپ اینستا اس ام اس .. همه رو نگاه کردم ... تمام پیغامای کامداد ... حرفاشون ... چتاشون ... وای ! حرفایی که بینشون ردو بدل شده ... از یه دختر احساساتی و بی فکر با یه پسر... تنها شانسی که سارا آورده اینه که پسره از یه خونواده ایرانیه با عقاید قدیمی که هرچی سارا بهش گفته از حدو حدود دوستی ساده فراتر نرفته ... بیشتر موارد مواظب سارا بوده .. حتی موقعی که با سارا توی شمال قرار گذاشته خیلی با احتیاط و مثل یه جنتلمن رفتار کرده ... از نوشته هاش کاملا مشخصه ... یه نگاهی به سارا کردم ... گفتم اگر جای تو آرام بود کتکی میخورد که تا چند روز نتونه از جاش بلند بشه ! اصلا میدونی چکار کردی ؟ اگه جای این پسر یه پسر هرزه بی خونواده بود میدونی چه بلایی سرت میومد ؟ هوم ؟ اینا رو شاهین میدونه ؟ سارا که سرش پایین تر رفته بود گفت نه داداش ... گفتم وقتی به من میگی داداش یعنی این اجازه رو از طرف خونوادت دارم که توی این مسئله دخالت کنم .... تو یه دختر شونزده ساله ای ! در اوج نوجوونی و تا دو سه سال دیگه تبدیل به یه جوون میشی ... یه بانو ... فکر میکنی با این جور روابط میتونی به یه بانوی کامل تبدیل بشی ؟ این پسره کیه توئه که اینطوری باهاش صحبت کردی ؟ زنو شوهرایی که چند سال از زندگی زناشوییشون میگذره اینطور باهم صحبت میکنن ! چطور خودتو ول کردی ؟ تو با این خونواده ... چطور به اینجا رسیدی سارا ؟ هان ؟ یهو صدامو بردم بالا و گفتم واقعا خجالت نکشیدی ؟ فکر کردی که توی یه کشور آزاد زندگی کردی باید خودتو ول کنی ؟ هرغلطی خواستی بکنی ؟ هان ؟ فکر کردی این جور مسائل ایرانو خارج از ایران داره ؟ اونایی که میبینی اینطور روابطو دارن خانواده هاشونم همینطورن ... زندگی و آیندشونو به باد میدن ... خانواده تو یه خانواده اصیلن ... اصیل ! میفهمی ؟ ..... چطور اصالتتو زیر پات گذاشتی ؟ شاهین که پسره همچین غلطی اینجا بکنه سرشو میذارم روی سینش ! بعد اون دسته گلتونو کتکی که خوردید چطور جرات کردی که دوباره با این پسره ارتباط برقرار کنی ؟ شاید اشتباه کردم که جلوی شاهینو شمال گرفتمو نذاشتم به حسابت برسه ! از امروز تا زمانیکه اینجایی اجازه استفاده از گوشیتو نداری ... بدون اجازه من حق نداری کاری انجام بدی ! نه زنگ به کسی میزنی نه بیرون میری ! تمام این جریانو به بابات میگم ... خودش تصمیم میگیره که با تو چکار کنه !سارا سرشو گرفت بالا و گریون گفت خواهش میکنم داداش ... خواهش میکنم به بابام نگید ! بابام بفهمه منو میکشه ... دیگه نمیذاره تکون بخورم ... شایدم برمگردونه ایران ... گفتم این التماسا مال اون زمانیه که بعد تنبیهتون توی شمال با کامداد قطع ارتباط میکردی تا بره با پدرت صحبت کنه نه الان ! اگه دست من بود الان کتکی میخوردی که تا یه هفته نتونی بشینی ! الانم میری توی اتاقتون ! سارا نگاهم کردو گفت خواهش میکنم .. عصبی سرمو نزدیک صورتش کردمو گفتم با چه جراتی با اون لباسا عکس گرفتیو برای پسره گذاشتی ؟ بیا ببینمت ؟ بیا دلم برای بوسیدنت تنگ شده ؟ عاشقتم ؟ بغلت کنم ؟ دستمو ناخودآگاه بردم جلو و گوششو محکم گرفتمو کشیدم .. دستشو گذاشت روی دستمو گفت آیییی... داداش ... غلط کردم .. گفتم تو یه بچه کوچولو اگه گیر یه آدم رذل میوفتادی .. اگه کاری که نبایدو میکرد چی ؟ اگه بهت دست درازی میکرد ؟ سرمو نزدیک صورتش کردمو گفتم تاحالا بهت دست زده ؟ هان ؟ سارا آنچنان از عصبانیتم ترسیده بود که با گریه گفت نه بخدا داداش ... فقط دست همو گرفتیم ... گفتم پس چطور دلت برای بوسیدنش تنگ شده ؟ گفت بخدا .. بخدا .. گفتم بخدا چی ؟ هان ؟ گفت فقط یه بار ... فقط یه بار .. بخدا فقط یه بار بود ... گفتم خدا رحم کرد بهت که این جریان از دبی شروع شده و مسئولیتش با من نیست وگرنه کاری میکردم که تا آخر عمرت اسم پسر بیاد خودتو خیس کنی ! گوششو ول کردمو گفتم این جریان خارج از اختیار منه ... حتی شاهینم نمیتونه درموردش تصمیم بگیره ! فقط پدرت ! پدرتو در جریان تمام اتفاقا میذارم ... تمامش ... از دبی تا تهران و شمال و اینجا ... خودش میدونه باهات چکار کنه ! از جام بلند شدم .. سارا هم بلند شدو گفت خواهش میکنم داداش ... به پدرم نگو .. خواهش میکنم .. نگاهش کردمو گفتم اگر جریان مربوط به زمانی بود که تو خونه من بودی کاری میکردم که فراموش نکنی ! بعد به پدرت اطلاع میدادم ... حالا برگرد اتاقتون .. به حساب آرامو ترنم هم بعدا میرسم ... فکر کردی نمیدونم که اون دوتا هم از این جریان خبر دارن ؟ ... یه تنبیه حسابی از من طلب دارن ! حالا تا تصمیممو عوض نکردم برو اتاقت ... ممکنه کمربندمو بردارم ! بجم ! سارا گریون رفت بیرون ... با خودم گفتم عظیمی میتونه جریانو جمع کنه ... همین موقع تقه به در خورد .. خیلی سرد گفتم بیا تو ! در باز شدو آرامو ترنم با رنگ پریده اومدن تو ... همونجا کنار در ایستادن ... گفتم بیاید تو ببینم ! آروم اومدن تو ... دستمو کردم توی جیب شلوارمو گفتم بشینید ! هردوتا با ترسو لرز نشستن ... حتما سارا بهشون گفته چی شده ... آروم روی مبل روبه روشون نشستم ... گفتم یادم نمیاد بهتون اجازه داده باشم که هر لباسی که میخواید بخریدو بپوشید ! به چه اجازه ای این لباسای فانتزی رو با این جنسای پلاستیکی خریدید ؟ با خودتون گفتید نمیبینم .. زیر لباسه ... هان ؟ دوتاشو سرشونو انداختن پایین ... گفتم باید حتما بیام تو کشوی لباس زیرتونو ببینم ؟ هوم ؟ دوست دارید هر چند وقت یکبار چکتون کنم ؟ با اجازه کی هرغلطی خواستید میکنید ؟ میخواید پول تو جیبیتونو قطع کنم ؟ یا کارتی که بهتون دادم برای خرید ازتون بگیرم ؟ تا امروز هر خرجی که کردید ازتون بازخواست نکردم ... از این به بعد هر خریدی که میکنید میارید نشونم میدید ... شاید اینطوری یاد بگیرید که هر غلطی دلتون میخواد نکنید! ... در ضمن درمورد سارا .. فکر نکنید از هیچی خبر ندارم ! فکر میکنید نمیدونم شما دوتا وروجک شریک جرم سارا شدید ؟ اینجا .. شمال ... صبح روزی که با تاکسی اومد ... تمامشو کامل میدونم ... جفتتون یه تنبیه درستو حسابی ازم طلب دارید .. منتظرم یکم حال آرام بهتر بشه ... دوره پریودش نزدیکه .. بعدش به حساب جفتننون میرسم .. از جام بلند شدمو گفتم تمام چیزایی که تو یکماه گذشته خریدیدو میارید توی اتاقم ... همه چی ! رسید تمام خریداتون برام میاد ... بهتره چیزی رو از قلم نندازید ... چون اونوقت میاد رو حسابتون .... پاشید ! برگردید اتاقتون ... تا بلند شدن برن بیرون روبه آرام کردمو گفتم همه چی آرام ! همه چی ! کاری نکنید که من بعد هرچند وقت اتاقتونو بگردمو ریز ریز کاراتونو زیر نظر بگیرم نذارم نفس بکشید ! حالا برید ! آرامو ترنم رفتن بیرون ... این دوتا وروجک فکر میکنن من نمیدونم کجا چی خریدن ! فقط تا امروز میخواستم احساس آزادی بکنن ... ولی از امروز بهشون سخت میگیرم تا دیگه جرات نکنن برخلاف حرفم کاری بکنن ... باید یکم حساب دستشون بیاد ! نشستم پشت میز کارم .. پشتم بخاطر ضربات ترکه ای که رضا زده خیلی درد داره .. به سختی میشینم ولی چاره ای نیست ... باید به کارای شرکت برسم ... یکم که گذشت در زدن .. همونطور که به بررسی پرونده شرکت ادامه میدادم گفتم بیا تو ! در باز شد ... سرمو بلند نکردم ... گفتم میشنوم ! یهو صدای رضا اومد ... گفت مثل اینکه درست به حسابت نرسیدم جناب مهندس آراز پیرنیا ! سرمو بلند کردم ... رضا جلوی میزم ایستاده بود .. تکیه دادمو گفتم تو گفتی سر کار نگفتی توی خونه هم کار نکنم ! نه ؟ بعدم خندیدم ... رضا هم خندیدو برگشت درو بست ... روبهم کردو گفت با این دخترا چکار کردی که با چشم گریون وسایلشونو زیرو رو میکنن ؟ گفتم هیچی ... قراره یه کاریشون بکنم که فراموش نکنن ... رضا گفت میخواستم آرامو معاینه کنم آمادگیشو نداشت ... اول تورو معاینه میکنم ... بیا بشین روی تختت ... از جام بلند شدمو رفتم روی تختم نشستم .. رضا هم مبل کنار پنجره رو کشید سمت تختو نشست ... کیفشو کنار پاش گذاشت .. فشارمو کنترل کردو بعد دقیق معاینم کرد .. گفت خوبه ... فعلا اوضاعت مرتبه ... حتما باید چوب میخوردی که حالت بهتر بشه ؟خواستم بلند بشم ولی رضا نذاشت و گفت دراز بکش رو شکمت پشتتو ببینم ... گفتم خوبم رضا .. لازم نیست .. یهو اخماشو توهم کردو گفت مثل اینکه ترکه ای که خوردی کمت بوده ! دراز بکش ببینم ! دیدم هیچ جوره ول کن نیست .. دراز کشیدم و دستامو زیر سینم گذاشتم ... رضا خودش شلوارمو پایین دادو به پشتم نگاه کرد .. بعدم از تو کیفش یه پماد درآوردو زد به پشتم و کمی ماساژ داد .. از درد گوشه چشمم جمع شد .. رضا گفت تحمل کن الان تموم میشه ... کارش که تموم شد لباسمو درست کردو بعدم بلند شد ... دوباره روی تختم نشستمو خواستم بلند بشم گفت بشین باهات کار دارم .. گفتم چی شده ؟ گفت جریان صدفه ! پدرش امروز تماس گرفت ... گفتم چرا ؟ اون جریان که تموم شد ... گفت میشه کامل برام بگی دقیقا چطور شد ؟ از جام بلند شدمو از توی کشوی پرونده های بایگانی خاص گزارش مربوط به رامینو آوردم ... گفتم این گزارش یاوریه ! رضا یه نگاهی انداختو گفت میشه خودت بگی ؟ گفتم باشه ... بیا بشینیم روی مبل جلوی میز ... اونجا راحت تره ... بعدم شیشه شرابمو از توی کتابخونه برداشتمو با دوتا گیلاس روی میز گذاشتم ... رضا نشست منم روبه روش ... گفتم وقتی کارو به یاوری بسپرم خیالم راحته که قانونی و غیر قانونی مشکلی برای پرونده پیش نمیاد .. بعدم براش تعریف کردم ....

##

وقتی بچه ها دچار دردسر میشن تنها جایی که بهش پناه میارن خانوادست ... البته صددرصد باید اینطور باشه ... رامین وقتی تو هچل افتاد نمیدونست باید چکار کنه ...نتونست به رضا بگه ... از ترسش مونده بود چکار کنه .. از طرفی برادر صدف اومدو همه چیزو گذاشت کف دست رضا ... رضا توی بیمارستان رامینو دیدو بهش گفت توی خونه منتظرشه ... رامین اون موقع دیگه چاره ای جز خونه رفتن نداشت ... با اینکه به خونه آراز پناهنده شد ولی بازم در آخر یه کتک جانانه از رضا خورد ... رضا که نمیدونست چکار کنه با آراز مشورت کردو آرازم کارو به یاوری سپرد ....

یاوری #

رئیس بهم زنگ زدو گفت برم پیشش شرکت ... وقتی رفتم شرکت رئیس جریانو برام گفت منم برای انجام وظیفه گفتم چشم و مرخص شدم ... از شرکت بیرون اومدمو رفتم دفترم ... با خودم فکر کردم که اگر باید اقدامی انجام بدم باید طوری باشه که هم قانونا برای رامین بعدا دردسری پیش نیاد و هم خانواده صدف مخصوصا برادراش و پدرش کاری بکار رامین نداشته باشن ... تو اولین قدم باید کامل از جریان اطلاع حاصل کنم ... پس با صدف تماس گرفتم... بعد از سلام و معرفی کردن خودم ازش خواستم که توی یه رستوران یا کافه همدیگرو ببینیم ... صدف گفت آقای یاوری من نمیتونم بیام ... میترسم ... برادرام مدام مواظبم هستن ... اگر بفهمن که من با شما قرار گذاشتم منو میکشن ... دیگه نمیذارن برم دانشگاه ... گفتم سرکار خانم ! شما دردسری درست کردید که نتنها برای خودتون و موکل من خطرناکه برای خانواده شما مخصوصا برادراتونم دردسرسازه ... حالا یا شما یه زمان جور میکنید و تشریف میارید صحبت کنیم یا من از طریق قانون اقدام میکنم ... اینطور برای شما و خانوادتون دردسر بیشتری داره ... مخصوصا که اتهام شما کلاه برداری و باجگیری خواهد بود ... من دوروز به شما مهلت میدم ... بعدش اقدام میکنم ... الانم اگر با شما تماس گرفتم بخاطر دستور مستقیم رئیسمه که نمیخواد برای شما و خانوادتون با آبروریزی همراه باشه ... بعدم خداحافظی کردم ... بعدم به رامین زنگ زدم ... رامین گوشی رو برداشت ... گفتم سریع بیاد دفترم ... رامین که تو مسیر خونه بود گفت چشم و بیست دقیقه بعد توی دفترم بود .....اومد داخل دفترمو سلام کرد .. جوابشو دادمو گفتم بشین ...رامین خیلی آروم نشست .. گفتم خوبی ؟ گفت خوبم ... گفتم خوب ! باید در مورد صدف صحبت کنیم ... میخوام همه ماجرا رو از اول آشناییتون تعریف کنی ... رامین از روزی که با صدف توی کلاس آشنا شده بود تعریف کرد .. هرآنچه بود گفت رو تعریف کرد ... از صحبتاش معلوم بود که از ابتدا چیزی جز یه دوست همکلاسی بیشتر نبوده ... به صندلیم تکیه دادمو گفتم ببین رامین ! میخوام از تمام ماجرا خبر داشته باشم ... اینایی که گفتی بین همه دانشجوها برقراره ... خوب ! بگو ببینم رابطه خاصی باهاش داشتی ؟ رامین سرشو انداخت پایینو گفت نه آقای یاوری ... هیچی نبوده .. احساس کردم یه چیزی هست که یا خجالت میکشه بگه یا از ترسش که به گوش رضا و باباش نرسه نمیگه ... گفتم ببین ! هرچی که باشه بین منو تو میمونه به گوش هیچکس نمیرسه و به صورت گزارش محرمانه ثبت میشه .. رامین با سر پایین گفت هیچی ... هیچی نبوده ... گفتم حرف بزن تا برات دردسر درست نشده ... گفت بخدا ... محکم زدم روز میز و گفتم حرف بزن ! رامین سرش بیشتر پایین رفت ... گفت فقط ... فقط ... با داد گفتم فقط چی ؟ گفت فقط یک بار بوسیدمش .... یکم نگاهش کردمو گفتم با بوسه بچه ای به وجود نمیاد پسر جان ! کاری کردی که باعث خجالت خانوادت باشه ؟ هان ؟ با دختره ... یهو رامین سرشو آورد بالا و گفت نه بخدا ... هیچی ... هیچ کاری نکردم ... حتی انگشتمم بهش نخورده یعنی کاری نکردم ... من ... سرشو دوباره انداخت پایین ... گفتم پس چی اذیتت میکنه ؟ یه بوسه که اینهمه خجالت نداره ... رامین من من کنان گفت برای خانواده من یه بوسه با بدترین کارا برابره ... خندم گرفته بود ... از اینهمه معصومیت ... یه پسر بیست ساله اینطور خجالت میکشه بخاطر یه بوسه ... گفتم خیلی خوب ... من روی حرفای تو اقدام میکنم ... بعد جدی شدمو با اخم بهش نگاه کردم ... گفتم فقط وای به احوالت غیر از این حرفایی که زدی چیز دیگه ای مونده باشه ! اونوقت نمیذارم کار به رضا برسه ! خودم به حسابت میرسم ! بهتره کاری نکنی که با آبروی کاریه من بازی بشه و جلوی رئیس خجالت زده بشم ! حالا میری خونه ... به هیچ عنوان به تماسای صدف جواب نمیدی باهاشم تماس نمیگیری .. به هیچ عنوان توی دانشگاه باهاش صحبت نمیکنی ... اینو بدون که اگه غیر از اینی که گفتم عمل کنی روی پرونده اثر بدی میذاره .. کاری نکن کارو به رضا بسپرم ! مفهومه ؟ رامین سرشو بالا آوردو گفت چشم ..از جام بلند شدمو گفتم از امروز منو رئیسو پشتت داری به شرطی که با ما روراست باشی ! الان رفتی خونه خوب به این مطلب فکر میکنی ... شاید مسائلی باشه که گوشه ذهنته و یادت نیست ... بهم اطلاع بده ... رامین به زحمت بلند شدو گفت چشم ... گفتم واقعا ارزششو داشت که برای خودت این کتکو بخری ؟ درسو آینده شغلیتو به خطر بندازی ؟ برای یه بوسه ؟ رامین سرشو انداخت پایینو گفت نه آقای وکیل ... من ..... گفتم خیلی خوب میتونی بری !با رفتن رامین دوباره روی صندلیم نشستم .. به پشتیه صندلیم تکیه دادمو با خودم فکر کردم حالا باید منتظر عکس العمل صدف باشیم ... با شنیدن حرفای این دختر میتونیم بهترین استراتژی رو پیش بگیریم ... تکیمو از صندلی گرفتمو پرونده موکل دیگمو برداشتم .. اون روز گذشت ... روز بعد حدود ظهر گوشیم به صدا دراومد ... شماره صدفو شناختم ... مطمعن بودم زنگ میزنه چون چاره ای جز مصالحه نداره ... فکر میکنه با صحبت میتونه کارشو پیش ببره .. تلفنشو جواب دادم ... بدون اینکه به روی خودم بیارم که شناختمش ویا اینکه منتظرش هستم .. الو .... بفرمائید ! صدف از پشت گوشی سلام کردو گفت آقای وکیل صدف هستم ... گفتم بله .... بفرمائید .. صدف من من کنان گفت میشه .... ببینمتون ؟ ... گفتم البته ... میتونید تشریف بیارید دفترم ... یهو گفت نه ... نه ... خواهش میکنم ... جای دیگه لطفا ... گفتم پس آدرس رستوران میفرستم تشریف بیارید .. نهار مهمون من .... گفت نه ... ممنونم ... اگر میشه یه جایی مثل پارک ببینمتون ...خندیدمو گفتم خانم ! درست نیست که دختر خانم محترمی مثل شما رو توی پارک مشغول صحبت با غریبه ای ببینن ... کافی شاپ نزدیک دانشگاه تا نیم ساعت دیگه منتظرتون هستم ... صدف آروم گفت باشه .. تا نیم ساعت دیگه ... بعد قطع کرد ... از طرز صحبت کردن و رفتارش معلومه که از اون دخترایی نیست که بخواد سوء استفاده کنه .. و اینکه با یه مرد تنها باشه معذبش میکنه ... و اینکه میترسه کسی در حال صحبت با یه مرد ببینتش ... از این رفتار و کردار خیلی چیزا دستگیرم شد ... بلند شدمو کتو کیفمو برداشتمو رفتم سمت ماشینم ... نیم ساعت نشده رسیدم به کافی شاپ ... صدف زودتر از من رسیده بود ... از صورتش نگرانی و دلواپسی مشخص بود ... رفتم نزدیک تا منو دید با دستپاچگی از جاش بلند شدو سلام کرد ... خوب من از روی عکساش خوب شناختمش ... قبلا از طریق یکی از بچه های دفتر در مورد خودش و خانوادش تحقیقات محلی کرده بودم ... عکس از خودش پدر مادرش و برادراش داشتم .. جوابشو دادمو نشستم ... سرش پایین بود .. معلوم بود ناراحته و میترسه ... گفتم برای چی اینقدر میترسید ؟ نگاهم کردو گفت خوب ... داداشم ... من ... گفتم کدومشون ؟ گفت سینا ... برادر بزرگم ... گفتم میشناسمشون ... گفت من از بین برادرام از سینا خیلی حساب میبرم ... وقتی اخم میکنه من زهرم میترکه ... گفتم میشه جریان این مزحکه ای که راه افتاده رو تعریف کنید ؟ با تعجب نگاهم کرد .. سرمو کمی خم کردمو بهش نزدیک شدم و آروم گفتم من از طرف کسی اومدم که مایله قضیه بدون اینکه به دوطرف لطمه ای بخوره حل بشه ! شاید این وسط سوء تفاهمی بوجود اومده باشه که راحت تر از اونی که فکر کنید حل بشه ... صدف یهو زد زیر گریه ... بیصدا گریه میکرد ولی خیلی مظلومانه اشک میریخت ... گفتم خانم ... گریه چرا ؟ همه چی درست میشه ... از صحبتی که باهاش کردم و از ظاهرش میشد فهمید که چه جور دختریه ... بعد اینهمه سال کار کردن و سرو کله زدن با انواع موکلین دیگه راحت میتونستم آدم ناتو رو تشخیص بدم ...به گارسون اشاره کردم .. اومد و هم سفارش دادم هم آب خواستم .. با رفتن گارسون دستمال کاغذی رو برداشتم و به صدف تعارف کردم .. برداشت ...بعد که آروم شد گفتم بجای گریه جریان رو برام تعریف کنید ... صدف جریان آشناییشونو برام تعریف کرد گفتم اینا رو که میدونستم ... چطور شد که بهم پیچید ؟ گفت یه روز که با رامین برمیگشتم خونه یکی از داداشام توی راه مارو دیده بودو به سینا زنگ زده بود ... توی خونه حتی مامان بابامم میدونن که من از سینا خیلی حساب میبرم .... وقتی خونه رسیدم سینا هم رسید ... وارد خونه که شدیم بهم گفت برو اتاقت تا بیام ! من که نمیدونستم چی شده گفتم چشم ولی توی دلم غوغا بود ... رفتم توی اتاقم ... سینا اومدو درو پشت سرش بستو قفل کرد ... تعجب کردم ... اومد درست روبه روم ایستادو گفت با کسی دوستی ؟ من شوکه نگاهش کردم ... نمیدونستم منظورش دقیقا چیه .... هنوز جواب نداده بودم که زد توی صورتم ... برادرم مهندسه ... توی یه شرکت معتبر کار میکنه .. آدم وحشی و املیم نیست ... ولی روی من خیلی حساسه ... وقتی کاری بکنم که ازش بیخبر باشه مثل این میمونه که بهش خیانت کردم ...یهو سرم داد زد چه غلطی کردی صدف ؟ حالا دیگه با پسر دوست میشیو برای خودت میگردی ؟ من که از ترس یخ کرده بودم فقط نگاهش میکردم .... داداشمم فقط داد میزد .. تا اینکه نفهمیدم کی دستش سمت کمربندش رفتو شروع کرد به زدن من ... بعدش بهم گفت به خدمت من درستو حسابی میرسه ... و حساب دوست پسرمو ... گفتم اون کاری نکرده .. ما فقط همکلاسی هستیم .. ولی اصلا گوش نمیکرد ... هرچی التماسش کردم فایده ای نداشت ... یهو آروم شدو تو چشمام زل زد ... گفت حتما یه کاری کرده که ازش دفاع میکنی ! بهت دست زده ؟ کاری کرده ؟ نکنه حامله ای ؟ من که دیگه از حرفای داداشم به مرز جنون رسیده بودم نفهمیدم چی گفتمو بلند داد زدم آره ! آره حامله ام ! اونم پدر بچمه ! عاشقشم ! هرچی چرتو پرت بود گفتم ... از شدت ناراحتی از حرفایی که داداشم زد ... هرچی دهنم اومد گفتم ... داداشم گفت که دوست پسرتو میکشم ! بعدم رفت بیرونو درو پشت سرش بست .. اونقدر عصبانی بود که گوشیمو نگرفت ... منم سریع زنگ زدم به رامین ... در دسترس نبود ... از ترسم که بخاطر مزخرفاتی که گفتم بلایی سر رامین نیاد یواشکی از خونه زدم بیرونو رفتم دانشگاه ... رامین قرار بود برگرده دانشگاه چون دو ساعت بعد کلاس داشت ... به هر مصیبتی بود خودمو به دانشگاه رسوندمو سر کلاس پیداش کردم .. جریانو گفتم ... گریه کردم ... رامینم رفت از کلاس بیرونو دیگه نتونستم ببینمش ... منم سریع برگشتم خونه ... رفتم توی اتاقم .. دو سه ساعتی گذشت تا سینا اومد خونه ... برادر آخریم که اسمش پارساست هم اومده بود ... سینا اومد توی اتاقمو درو پشت سرش بست ... من وحشت کردم .. با خودم گفتم این بار دیگه زیر کتک میکشتم ... سینا اومد جلو روزمین نشست ... طوری عصبی بود که دستاش میلرزید ... بهم گفت بشین ... منم با ترس نشستم ... سینا اومد درست روبه روم نشست ... پرسید چند ماهته ؟ منم طوری نگاهش کردم که انگار یه آدم فضایی از مریخ اومده ! داداشم دوباره گفت صدف !چند ماهته ؟؟؟؟؟؟ دوباره شروع کردم به گریه و گفتم یعنی تو اینقدر بهم اعتماد داری ؟ یعنی من اینقدر .... یهو صدف ساکت شد .. سرشو انداخت پایین ... حتما باخودش فکر کرده که جلوی مرد غریبه خیلی راحت و بی پروا هرچی خواسته گفته ... با سر پایین گفت ببخشید من خیلی بی ادبانه صحبت کردم ... ببخشید من خیلی ... گفتم خانم ! من وکیلم ... شغلم مثل پزشکا میمونه ... فکر نکنید که بی ادب بودید ... شما با صحبتتون به من اجازه میدید که به کل ماجرا پی ببرم و یه راه حل پیدا کنم ... پس خجالت نکشید وبقیه صحبتتونو ادامه بدید ... صدف گفت .. من خیلی با برادرم صحبت کردم .. سینا به حرفام کاملا گوش کرد ... آخر حرفام داداشم گفت یعنی هرچی گفتی دروغ بود ؟ یعنی این حرفایی که زدی بیخود بود ؟ بعدم چنان زد توی صورتم که یه ور صورتم کبود شد ... بعدم یه کشیده دیگه ... با عصبانیت گفت توی احمق فکر نکردی با این حرفات من ممکنه طرفو بکشم ؟ یا کاری بکنم که دیگه راه برگشتی نداشته باشه ؟ البته برادرم درست میگفت ... ولی خوب تنها شانسی که آوردم این بود که بجز سینا و پارسا کس دیگه ای خبر دار نشد ... ولی برادرم به پدر مادرم اطلاع داد ... ولی خوب درسته که متوجه شد که من دست از پا خطا نکردم ولی بازم گفتن که آبروشون تو محل رفته و باید فکری بکنن ... باید پسره بیاد عقدت کنه ! منم که راضی به این کار نبودم دوباره دچار دردسر شدم ... گفتم اگه علاقه ای به ازدواج با رامین نداشتید چرا بوسیدیدش ؟ صدف سرشو بلندکردو بهم نگاه کرد ... گفت کی همچین حرفی زده ؟ گفتم رامین ... گفت یعنی به این زودی رازمو فاش کرد ؟ گفتم نه ... من تحت فشار گذاشتمش ... از این قضیه فقط من باخبرم ... صدف سرشو انداخت پایین و ساکت شد ... گفتم خوب ... حالا درخواست خانوادتون چیه ؟ گفت ازدواج ... گفتم ازدواج ؟ با کی ؟ با یه بچه که هنوز بخاطر اشتباهاتش با کمربند کتک میخوره ؟ واقعا میتونید روی همچین آدمی حساب باز کنید ؟ صدف گفت منم میدونم رامین هنوز مستقل نشده .. منم همینطور ... ما هنوز راه درازی توی درسو شغلمون درپیش داریم ... گفتم بسیار خوب ! من چیزایی که باید میفهمیدم فهمیدم ... نگران نباش خانم ... من این موضوعو حل میکنم ... حالا تلفن برادرتو بده به من ... گفت چشمو شماره سینا رو داد ... همین موقع گارسون سفارشمونو آورد .. گفت الان میتونید میل کنید ؟ بعدم سفارشو جلوی صدف گذاشت .. با یه لبخند رفت ... بعد اینکه کمی نشستیم باهاش صحبت کردم تا اینکه آروم شد ... نمیتونستم با اون حال بذارم بره و بخاطر مسائل پیش اومده نمیتونستم برسونمش .. حالش دیگه جا اومد منم براش استپ گرفتمو فرستادمش خونه ... وقتی خواست بشینه داخل ماشین بهش گفتم اصلا نگران نباش ! ... وقتی رفت منم پشت فرمون ماشینم نشستمو رفتم سمت شرکت رئیس ... وقتی رسیدم رفتم داخل اتاقشو نتیجه کارمو گزارش دادم ... رئیس گفت این ماجرا یه راه حل بیشتر نداره ...یه آدم مطمعن که از هر جهت مناسبه رو برای آشنایی و ازدواج به این دختر معرفی میکنیم ... من با تعجب به رئیس نگاه کردم ... رئیس گفت این خونواده برای اینکه از بی آبرویی خودشونو نجات بدن این دخترو مجبور به ازدواج میکنن ... اگر زورشون رسید با رامین اگرنه هرکسی که از راه میرسه ... به این ترتیب آینده یه دختر به باد میره ... پس تنها راه باقی مونده اینه که خودمون یه شخص مناسب پیدا کنیم ... میتونن نامزد کنن یا عقد کنن ... ولی به هر صورت این کار یه فرجه به این خونواده میده که آبها از آسیاب بیوفته و همه چیز براشون آروم بشه ...با خودم گفتم این راه بیشتر از اینکه برای رامین راه حل باشه برای صدف یه مسیر جدیده .. با لبخندی از جام بلند شدمو گفتم اگه اجازه بدید از حضورتون مرخص میشم ... طبق دستور شما عمل میکنم ... رئیس گفت قبل از اینکه کسی رو معرفی کنی اول به من گزارش بده ... باید مطمعن بشم که شخص مناسبی پیدا کردی ! میخوام چندین نفرو معرفی کنی ... از بینشون بهترینها انتخاب میشن ... نمیخوام با آینده این دختر بازی بشه !گفتم حتما ... و خداحافظی کردم ... از شرکت اومدم بیرون و پشت فرمون ماشینم نشستم ... توی ذهنم دنبال افراد مناسب بودم .. چند نفری مد نظرم بود ... تصمیم گرفتم که درموردشون تحقیق کنم ... باید مطمعن میشدم که آدم حسابی هستن .. نباید جلوی رئیس خجالت زده بشم ..

به محض اینکه به دفترم رسیدم با چند تا از زیردستام تماس گرفتمو مامورشون کردم درمورد چند نفر تحقیق کنن و چند نفری رو هم زیر نظر بگیرن ... یک هفته از زمان صحبت من با صدف گذشت ... جسته گریخته از وضعیت خانوادش خبر داشتم و فهمیده بودم که از جانب خونوادش تحت فشاره ... یک بار هم باهاش تماس گرفتم و گفتم نگران نباشه .. همه چی درست میشه ... دیگه موقش بود که با سینا تماس بگیرم ...قبل از ظهر باهاش تماس گرفتم ... تا گوشیو برداشت خودمو معرفی کردم و ازش خواستم ناهارو باهم بخوریم ... اولش رد کردو گفت ما صحبتی نداریم و این مسئله خانوادگیه ... گذاشتم حرفاشو بزنه بعد گفتم آمدنتون که ضرری نداره ... حداقلش اینه که باهم آشنا میشیم ... سینا که اصرار منو دید قبول کرد... توی رستوران ارغوان قرار گذاشتم ... خودم زودتر رفتمو شاهرخو دیدم ... بهش گفتم قرار مهم کاری دارم و یه جای دنج میخوام ... شاهرخ یه گوشه از سالنو نشونم دادو گفت اینجا دنجه ... صداتونم به کسی نمیرسه ... حواسمم هست کسی نزدیک میزتون نشینه ... ازش تشکر کردمو نشستم تا سینا برسه ... سر ساعت اومد ... دیدمش که ماشینشو پارک کرد ... یه ماشین شاستی خوب و مدل بالا داشت ... خیلی موقر به نظر میرسید ... هیکل دار و قد بلند .. از روی عکساش شناختمش ... یکم شباهت به رئیس داشت از نظر ظاهر و رفتار ... خیلی جدی و پرجذبه .. بیخود نیست که صدف ازش حساب میبره ... تا اومد بلند شدمو دستمو جلو بردم و باهاش دست دادم ... با لبخند سلام کردو نشستیم ... تا نشستیم ... گفتم راحت پیدا کردید ؟ گفت بله .. اینجا رو میشناسم ... یکی از دوستانم مدریتشو داره ... گفتم چه جالب چون ایشون از دوستان خانوادگیم هستن ... همین موقع شاهرخ اومدو از دور تا سینا رو دید بلند گفت به ! ببین کی اینجاست ! سینا خان ! چطوری عزیزم ؟ سینا بلند شدو باهاش دست داد ... شاهرخم طبق عادت همیشش که دوستانشو بغل میکنه سینا رو در آغوش گرفت ... احوال پدر مادر و برادرا و مخصوصا صدف رو پرسیدو گفت ای شیطون خانم دکترو نیاوردی ؟ مواظب دختر نازنین من باش ! سینا لبخند غمگینی زدو گفت خوبه ... مشغوله ... شاهرخ متوجه حالتش شدو گفت چیزی شده ؟ حالش خوبه ؟ سینا نگاهی به من انداختو گفت بله خوبه ... شاهرخ که خیالش راحت شد گفت من شما رو تنها میذارم ... گویا قرار کاری دارید ! من در امور مالی دخالت نمیکنم ... بعدم خندیدو گفت کارتون که تموم شد اشاره کنید براتون غذا بیارم ... به سلیقه خودم .... شما دوتا امروز مهمون منید ... منم با شما نهار میخورم ... گفتم نه شاهرخ جان ما ... گفت جان یاوری حرف رو حرفم بزنی به آراز شکایتتو میکنم ! اونم که میشناسیش ... خندیدمو گفتم باشه ... باشه ... نمیخواد منو به کتک بدی ! شاهرخ خندیدو گفت آهان ! پسر خوب ! حالا حرف همو میفهمیم ... بعدم رفت ... سینا نگاهم کردو گفت من یه عذر خواهی به موکل شما بدهکارم ... ندانسته و از روی عصبانیت رفتم سراغ برادرشون و حرفایی که صحت نداشتو گفتم ... از ظاهرش پیدا بود که خیلی عصبانیه ... نمیدونم چه بلایی سر برادرش آورده ... گفتم نگران نباش ! موکل من کتکی از برادرش خورد که تا عمر داره یادش نمیره .... درضمن ایشون موکل من نیستن ... برادرش از دوستان صمیمیه من و رئیسمه ... من از روی دوستی به کمکشون اومدم ... نمیخوام مسئله حاد بشه و آینده دوتا جوون به باد بره ... سینا سرشو انداخت پایین ...نگاهش کردمو گفتم سینا ... میتونم به اسم کوچیک صدات کنم ؟ گفت البته ... گفتم چیزی نشده که شما ناراحتی ... اتفاقی نیوفتاده که احساس شرم میکنید ... این دوتا بچه دوستای دانشگاهی هستن ... همین! فقط یکی دوبار رامین صدفو رسونده خونه چون هوا تاریک بوده ... سینا نگاهم کردو گفت شما از واقعیت خبر دارید نه ؟ گفتم بله ... کامل ... رامین کامل برام گفت ... از همه چیز حتی احساسشون بهم ... سینا نگاهم کرد... مکثی کردو گفت شما مطمعنید که بینشون هیچی نبوده ؟ من به خواهرم مطمعنم ولی همش با خودم فکر میکنم که نکنه جوونی کرده باشنو ... سینا سرشو پایین انداختو تکون داد ... سرمو نزدیک بهش کردمو گفتم نه .. مطمعن باش .. منم دختر دارم ... میفهمم حستو .. ولی چیزی نبوده .. رامین حتی بهش دست نزده .. این بچه از خونواده اصیلیه ... نامردی در حق دختری نمیکنه ... سینا نگاهم کرد ... گفتم من میدونم ممکنه کسی با هم دیده باشتشون و برای آبروی صدف خوب نباشه ... میدونم شما میخواید که رامین قدمی برداره و از صدف خاستگاری کنه ... ولی باید بگم با این کار آینده این دوتا بچه رو از بین میبرید ... رامین هنوز برای ازدواج و زن نگه داشتن خیلی بچست ...نمیگم جوون ... بچست ... کسی که از برادرش میترسه و با اخمش مثل بید میلرزه به نظر شما میتونه از همسرش دفاع کنه ؟ نه ! نمیشه به همچین بچه ای یه دخترو بسپری ... هنوزم هنوزه هر غلطی بکنه برادرش تنبیهش میکنه ... گاهی بد کتکی ازش میخوره .. سر این جریان کاری کرده بود که رامین دوسه روز نمیتونست از جاش بلند بشه ... پس هنوز آمادگی برای یه رابطه سالمو نداره .. از طرفی اینا قراره پزشک بشن .. پس راه زیاد دارن .... سینا که همچنان نگاهم میکرد گفت نمیدونم که چکار کنم ... تو محل چو پیچیده که خواهرم نامزد داره .. با یه پسر دیدنش ... پدرم خیلی ناراحته ... آبروش توی محله درخطره ... خیلی ساله که ساکن این محل هستیم و همه پدر مادرمو میشناسن ... از طرفی نمیتونم وادارشون کنم از اون محل بیان بیرون ... اگر این کارو بکنن یعنی خواهرم ریگی به کفشش بوده ... تحت فشارم آقای یاوری ... گفتم منو مسعود صدا کن ... گفت مسعود نمیدونم چه کنم ... با یه بچه بازی کل زندگیمون درخطره ... از سلامتی پدرم هم میترسم ... گفتم من این مسئله رو برات حل میکنم ... دست کردم توی کیفم و چند تا عکس نشونش دادم .. گفتم اینا آدمای موجهی هستن که برای خاستگاری پاپیش میذارن ... سینا اخماش توی هم رفتو گفت یعنی چی ؟ منظورشو فهمیدمو گفتم آروم باش ... این آقایون افراد تحصیل کرده ای هستن که از هر نظر برای ازدواج موقعیت عالی دارن ... از ماجرا اصلا خبر ندارن .. من بخاطر دوستی و آشناییتی که باهاشون دارم صدف رو برای ازدواج معرفی کردم ... در اصل من معرف هستم و اگه قسمت باشه شاید امر خیری پیش بیاد ... اگر هم صدف نخواست اینقدر توی محل رفتو آمد میشه که دهن کلی آدم بسته بشه ... درضمن اینو هم بگم که مطمعنم صدف اونقدر در سطح عالی قرار داره که براش خواستگارای عالی تری بیاد ... ولی درحال حاضر به نظرم موضوع جمع میشه ... سینا نگاهم کردو گفت واقعا ؟؟؟؟ شوخی میکنی ؟ گفتم نه ... نفس عمیقی کشیدمو گفتم چند روزی به این مطلب فکر کن ... راه حل مناسبیه ... میان خواستگاری نخواستید رد میکنید ... شایدم قسمت این دختر بین این آدما باشه ... سینا به پشتی صندلیش تکیه دادو به فکر فرو رفت ... از دور شاهرخو دیدم که در رفتو آمد بود ... بهش اشاره کردم .. بعد مدتی با چند تا گارسون اومد ... گفت کار دیگه بسه ! حالا موقع شکمه ! بعدم با اشاره غذاها روی میز چیده شد ... گفتم به به ! عجب غذایی ... این غذا خوردن داره ... مخصوصا که مفتم باشه ! بعدم سه تایی زدیم زیر خنده ....از سینا و شاهرخ که خداحافظی کردم پشت فرمون نشستمو رفتم سمت شرکت تا به رئیس نتیجه کارو گزارش بدم .. در طول مسیر مدام به صحبتای سینا فکر میکردم ... میتونم درکش کنم .. توی بد موقعیتی گیر افتادن ... به محض رسیدن فرخ به رئیس اطلاع داد ..بعدم رفتم دفترش ... بعد از سلام و احوال پرسی رئیس گفت بشین ! خودشم اومد روبه روی من روی مبل نشست ... به پشتی مبل تکیه دادو گفت میشنوم ... وقتی اجازه صحبت داد شروع کردم از ابتدای ورودمون گزارش دادم .. صحبتام که تموم شد ساکت شدم تا رئیس نظرشو بگه .. رئیس اخماش توهم بودو تو فکر ... من راستش یکم دستپاچه شدم ... باخودم گفتم حتما یه جای کارم میلنگه که رئیس اخماش توهمه ... بعد چند دقیقه رئیس نگاهم کردو گفت سینا آدم خودداریه ... و فهمیده .. اگه کسی اینقدر واضح و روشن درمورد ناموس من صحبت کنه روی پاهاش برنمیگرده خونش .. سرمو انداختم پایین ... این حرف از رئیس یعنی سرزنش ... یعنی کارم درست نبوده ... رئیس که دید سرم پایین رفت گفت منظورم سرزنش تو نبود ... تو بخاطر شغلت همیشه رکو راست حرف میزنی و جای شکو شبهه نمیذاری ... خوب ! به نظرت این روش کارگره ؟ سرمو گرفتم بالا و بدون اینکه به چشمای رئیس نگاه کنم گفتم به سینا گفتم چند روز درموردش فکر کنه ... رئیس یکم مکث کردو مستقیم نگاهم کرد .. سنگینی نگاهشو روم احساس میکردم ولی از خجالت نمیتونستم نگاهش کنم .. بااینکه گفت منظورش سرزنشم نبوده ولی بازم من به عنوان دوست رفته بودم نه وکیل ... باید در صحبت کردنم دقت میکردم .. گفتم معذرت میخوام رئیس ... من ... من واقعا .... اصلا حواسم به طرز بیانم نبود ... شما درست میگید ... من باید دقت بیشتری میکردم و احترام طرف مقابلمو بیشتر حفظ میکردم ... متاسفم ... رئیس با لحن جدیی گفت یاوری !به من نگاه کن ! نگاهمو به نگاهش دادم .. گفت برای چی عذر خواهی میکنی ؟ کارت اشتباه نبوده ... من زیادی روی خانواده و ناموس حساسم ... شاید دید من با تو یا سینا فرق داشته باشه و این باعث نمیشه که فکر کنیم تو اشتباه کردی ... رئیس با اینکه تاکید کرد که من اشتباهی نکردم ولی برام تجربه شد که من بعد حواسمو بیشتر جمع کنم ... رئیس گفت خوبه ! حالا باید ببینیم که خانواده صدف چه تصمیمی میگیرن .. کارت خوب بود ... پی گیر باش ! بعدم از جاش بلند شد ... منم بلافاصله بلند شدم ... رئیس گفت قصد داشتم با رضا صحبت کنم تا گوش رامینو بازم بکشه تا دوروبر این دختر نپلکه ... ولی فکر میکنم خودت باهاش اتمام حجت کنی کافی باشه ... شاید ترس از اینکه به رضا بگی بیشتر حواسشو جمع کنه ! گفتم چشم رئیس ! رئیس نگاهم کردو گفت نتیجه رو بهم گزارش بده ! مرخصی ! گفتم چشم و با خداحافظی رفتم سمت در اتاق ... قبل از اینکه از اتاق بیرون برم رئیس صدام زد ... برگشتم سمتش و گفتم بله رئیس ! گفت درمورد سینا کامل تحقیق کن ... کارش مخصوصا ... میخوام تا نوع غذایی که دوست داره رو بدونم ... گفتم چشم .. بعدم از اتاقش خارج شدم ... همونطور که سمت پارکینگ میرفتم به رامین زنگ زدمو بهش گفتم بیاد دفترم ... گفت دوساعت کلاس داره و بعد میاد ... منم پشت فرمون نشستمو رفتم سمت دفترم ... حدود بعدازظهر بود که رامین اومد ... صلاح ندونستم در مورد صحبتام با سینا بهش چیزی بگم ... فقط گفتم از این به بعد به هیچ عنوان به صدف نزدیک نمیشی ... نه سلام و نه خداحافظ ... این دختر خواستگار داره و شاید بخواد ازدواج کنه ! خرابکاریی که تاحالا کردیدو جمعش کردیم دیگه نمیخوام یه خرابکاریه دیگه به بار بیاری ! رامین سرشو انداخت پایین ... انگار ناراحت شد که صدف خواستگار داره ...ساکت روی مبل نشستو سرش پایین بود ... فهمیدم که هرچند قصد ازدواجی در کار نبوده ولی به هر حال دلبستگیی ایجاد شده بوده ... با خودم گفتم الان تموم بشه بهتره .. چون رامین فعلا موقعیت ازدواج نداره ... اصلا در سطح فکریه ازدواج نیست .. صدامو بلند کردمو گفتم این آخرین هشداره ! اگر به گوشم برسه که طرفش رفتی مستقیم به رضا زنگ میزنم ... اونم که میدونی چه عکس العملی داره ! پس خودتو جمعو جور کنه بچسب به درسات ! رامین آروم گفت چشم ... دلم براش میسوزه ...رامین بچه احساساتییه ... ولی ناچارم طوری گوششو بکشم که دیگه خودشو توی دردسر نندازه ... گفتم رامین ! رامین یهو سرشو آورد بالاو بهم نگاه کرد ... گفتم خوب فهمیدی چی گفتم ؟ نشنوم که دسته گلی به آب دادی ... دوباره بهت میگم که خوب تو گوشت فرو بره ! فقط بشنوم ...... خودم از رضا میخوام که به چهار میخ بکشدت ! پس حواستو جمع کن ! الان رئیس پشت این اقداماته ! اگر و فقط اگر کار دور از عقلی انجام بدی اونوقت باید جواب رئیسو هم بدی ! خوب فهمیدی ؟ گفت بله فهمیدم ... چشم ... نمیخواستم پای رئیسو وسط بکشم ولی در آخر از ابهتش استفاده کردم ... گفتم حالا پاشو برو خونه ... رامین بلند شدو گفت ممنونم آقای یاوری ... منو نجات دادید ... مرسی ... لبخندی زدمو از جام بلند شدمو گفتم به سلامت ... موفق باشی آقای دکتر ...لبخندی زدو رفت ... منم نفس راحتی کشیدمو برای انجام دستور رئیس گوشیمو درآوردم .. به یکی از کاراموزام زنگ زدم و ازش خواستم درمورد سینا تحقیق کنه .... این کارآموزم ذاتا سرش درد میکنه برای فضولی و جاسوس بازی ... برای همین با خوشحالی قبول کرد... خیالم از بابت دستورای رئیس راحت شدو زنگ زدم و به منشیم گفتم یه قهوه برام بیاره ... چند روز از این ماجرا گذشت تا اینکه یه روز سینا زنگ زدو گفت که پیشنهادو قبول میکنه ... و خانوادش هم راضی هستن ... منم گفتم که وارد عمل میشم ...و به عنوان معرف به همشون زنگ زدمو صدف رو معرفی کردم .. البته درمورد بعضیاشون با مادر یا پدرشون تماس گرفتم و به بعضیاشونم که صمیمی تر بودم به خودشون پیشنهاد دادم ... خلاصه ظرف یک ماه قائله ختم شد ....

آراز #

وقتی که ماوقع رو برای رضا تعریف کردم .. توی فکر رفت ...بعد چند دقیقه درحالیکه اخماش تو هم بود گفت پس این پسره احمق ناموس مردمو بوسیده ؟ وای به حالش ! پوستشو میکنم ! گفتم رضا بسه دیگه ... این مطلب مال چند ماه پیشه و تو به اندازه کافی کتکش زدی ... بسشه ! این مطلب جایی بیان نشده پس تو هم دیگه سخت نگیر ... گفتم خوب گفتی پدر صدف زنگ زده .. چی کار داشت ... گفت صدف قصد ازدواج داره ولی انگار رامین نمیخواد بذاره که دخترم ازدواج کنه ! گفتم چی ؟ رضا نگاهم کردو گفت به سینا چیزی نگفته چون تازه مشکل حل شده و نمیخواد مسئله دیگه ای درست بشه .. ازم خواست که پای رامینو عقب بکشم ... گفتم وای ! رضا جلوشو بگیر ! نذار دوباره با آبروی این خونواده بازی بشه ! رضا گفت وقتی پدر صدف زنگ زد خیلی عصبی شدم ... گفت که این مطلبو از صدف شنیده .. رامین چند باری جلوشو گرفته و خواسته توی ازدواج عجله نکنه ...رضا نفس عمیقی کشیدو گفت وقتی اینو شنیدم رفتم خونه .. رامین خونه بود ... نازنین هم خونه نبود ... لباسمو عوض کردم .. با خودم گفتم که اول با تو صحبت کنم ولی هرکاری کردم دیدم راه نداره ... رفتم توی اتاقشو درو قفل کردم ... فکر کنم رامین فهمیده بود که از جریان باخبر شدم... برای همین وحشت کرد ... منم کابل کامپیوترشو برداشتمو حسابشو رسیدم .. طوری زدمش که نمیتونست از روی زمین بلند بشه ... روی زمین افتاده بودو التماس میکرد ... گفتم رضا دستت خیلی سنگینه ... بچه ناقص نشده باشه ! رضا انگار دوباره جوش آورده بود گفت ناقص ؟ شده باشه ! زدمش به قصد کشت ! طوری زدمش که تا چند روز نتونه حتی بره دانشگاه ! نمیتونست پاهاشو تکون بده .. از اتاقش که رفتم بیرون درو باز گذاشتم .. موقع اومدن به اینجا یه سر بهش زدم ... نتونسته بود بلند بشه درو ببنده ... همونطور که روی زمین افتاده بود گریه میکرد .. رفتم بالای سرشو گفتم اگر احساس کنم دوباره طرف این دختره رفتی اونوقت کاری میکنم بخوابوننت بیمارستان ! حالیت شد ؟ حتی نتونست از جاش تکون بخوره ... فقط گفت غلط کردم ... تکرار نمیشه ... منم به بابای صدف زنگ زدمو ضمانت کردم که رامین دیگه طرف صدف نمیره ... درحالیکه نگاهش میکردم گفتم رضا ... اینطوری برای خود رامینم بهتره ... رضا گفت میدونم ... میدونم که بد زدمش ... چاره ای نداشتم ... رامین به جایی رسیده که احساسش به عقلش غلبه کرده و حرف حالیش نمیشد ... شاید دردی که میکشه باعث بشه عقلش بیاد سرجاش ! گفتم همینطوره ... رضا از جاش بلند شدو گفت بریم یه سر به آرام بزنیم .. معاینش کنم ببینم حالش چطوره ... گفتم باشه .. بعدم دوتایی رفتیم سمت اتاق آرام ...



تاريخ : شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۴ | 11:23 | نویسنده : مریم |