آرام #

وقتی داداشم رفت اتاق مدیر منم یواشکی رفتم سمت اتاق خانم مدیرو پشت دیوار راهرو قایم شدم . منتظر موندم تا داداش بیاد بیرون . بعد یک ربعی داداش اومد بیرون . اخماش تو هم بود . رفتم منم رفتم سر کلاس .. میدونستم برم خونه داداش حسابی دعوام میکنه . ظهر داداش آریا اومد دنبالمون .. خیالم راحت شد داداش شرکته . رفتیم خونه تا ماشینو تو پارکینگ گذاشت چشمم به ماشین داداش افتاد .. به داداش آریا گفتم داداش خونست ؟ گفت آره .. منم از همه جا بی خبر فکر کردم بخاطر دعوا کردن من اومده خونه .. رنگ از روم پرید . رفتیم داخل داداش تو سالن با لباس شرکتش نشسته بود . اخماش هم تو هم بود . از ترسم نزدیکش نشدم . باترنم سلام کردیم . داداش بدون اینکه نگاهمون کنه جواب داد . یواش رفتم سمت اتاقم .. رفتم داخل . با ترس لباسمو عوض کردم . دستو رومو شستم .. نشستم لبه تخت . یهو تقه به درخوردو داداش اومد تو .. سریع از جام بلند شدم . سرمو انداختم پایین . داداش درست روبه روم وایساد . دست به سینه . یعنی اگر میخواست بزنه تو صورتم فرصت تکون خوردن نداشتم . گفت سرتو بگیر بالا ! اصلا نتونستم سرمو تکون بدم . داداش گفت نمره های امتحانات ترمت که اومد قول دادی درسای عمومیتو تقویت کنی ! قول دادی درس بخونی ! چند بار بعد اون قولت قول دادی ؟ هوم ؟ دستشو برد بالا تا با پشت دستش بزنه تو صورتم . ولی دستشو نزدیک صورتم نگه داشت . گفت بزنم ؟هوم ؟ بزنم تو صورتت آرام ؟ دستش آروم آورد پایینو گفت با تو چکار کنم بچه ؟ کتکت بزنم ؟ محرومت کنم از تفریحو مهمونی ؟ بعد دستشو کرد تو جیب شلوارشو سرشو تکون داد و گفت دیگه خستم کردی آرام ! خسته شدم .. دیگه نمیدونم با تو چکار کنم ! رفت سمت درو داداش آریا رو صدا کرد . داداش آریا اومد تو اتاقو گفت بله داداش ؟ گفت درسای عمومی آرامو برنامه ریزی میکنی ! باید ظرف دوهفته سطح نمراتش برسه به عالی ! خودم بخوام سر بکارش بذارم یه کتک حسابی میخوره .. کتکو گذاشتم برای مرحله آخر .. امیدوارم به نتیجه برسی وگرنه باید اشهدشو بخونه ! چون کسی نمیتونه از زیر دستو پام درش بیاره ! بعد رو به من گفت شیرفهم شد ؟ با بغض گفتم بله داداش . بعدش داداش آراز رفت بیرون .. داداش آریا دستشو کرد تو جیب شلوارشو بهم خیره شد .. داداش آریا عصبی گفت بار چندمه که قول دادیو انجام ندادی که آراز اینقدر عصبانیه ؟ هان ؟ با گریه گفتم توروخدا داداش .. شما دیگه دعوام نکن .. به اندازه کافی داداش آراز دعوام کرد .. دیگه تا چند وقت بهم محل نمیذاره . .. میدونم باهام قهر میکنه .. بعدم دستامو رو صورتم گذشتمو بلند گریه کردم .. یهو در اتاق باز شدو داداش آراز اومد داخل .. بلند گفت چه خبره ؟ از ترسم زود پشت داداش آریا قایم شدم .. داداش آریا دستشو از جیبش درآوردو گفت چیزی نیست داداش .. داداش آراز گفت بیا اینجا ببینم آرام ! بجم ! آهسته از پشت سر داداش آریا اومدم بیرونو رفتم نزدیک داداش . داداش آراز با اخم نگاهم میکرد . گفت برای چی با صدای بلند گریه میکنی ؟ هان ؟ صدات تا تو سالن میاد ! سرمو انداختم پایینو گفتم ببخشید داداش .. خواهش میکنم باهام قهر نکن .. داداش گفت چی ؟؟؟ مگه هم سنو سالتم که مثل بچه ها قهر کنم ؟ اونقدر ازت عصبانیم که ممکنه نتونم خودمو کنترل کنم و یه درس حسابی بهت بدم ... پس به نفعته تا وقتی عصبانیم نزدیکم نیای ! دوباره بغض گلومو گرفتو گفتم چشم داداش ..داداش یکم مکث کردو با لحن آروم تری گفت صورتتو بشورو بیا سر میز ! زود ! گفتم چشم .. رفتم سمت دستشویی ..

آراز #

نشستم سر میز . ترنم اومد . بعدش آرام با چشمای پف کرده اومد . آریا هم نشست . آخر همه کوروش لنگون لنگون اومد .. به آریا گفتم اون کوسنو از رو مبل بیار .. گفت چشمو رفت آورد .. گذاشتم رو صندلیو به کوروش گفتم بشین ..با خجالت و ترس نشست . از رفتارش معلوم بود که هنوز میترسه .. پریوش برای بچه ها غذا کشید . خودم نخوردم . اصلا میل نداشتم . یه لیوان شربت دستم گرفتمو ذره ذره خوردم . به سه تاشون نگاه میکردم .. اونقدر چهرم عصبی بود که حتی ترنم هم سرشو انداخته بود پایینو فقط غذاشو میخورد .. گفتم غذاتونو میخورید بعد میرید اتاقاتون سر تکالیفتون ! عصر که برگشتم تکالیف هر سه تاتونو چک میکنم ! امروز بهتره دیگه دست از پا خطا نکنید ! با کوچکترین خطایی حسابتونو میرسم ! بعدم بلند شدم با آریا برگشتیم شرکت .. رفتم توی اتاقمو کارامو انجام دادم . از صبح کامران مشغول کار بود .. امروز آخرین روز کار تنبیهی بود که براش درنظر گرفته بودم . همینطور که مشغول کار بودم که در زدنو فرخ اومد داخلو با نگرانی گفت رئیس باید تشریف بیارید ! گفتم چی شده ؟ گفت رئیس تشریف بیارید .. آرشو آریا رفتن تو اتاق کنفرانس و دارن کامرانو میزن ! گفتم چی ؟؟؟ بلند شدم سریع رفتم سمت راه پله و سریع خودمو به طبقه سوم رسوندم ..سریع در اتاق کنفرانسو باز کردمو رفتم تو . آرش کمربند به دست مشغول کتک زدنه کامران بود و آریا دستاشو تو جیب شلوارش کرده بودو نگاه میکرد .. از سروصدا هیچکدوم متوجه وارد شدن من نشدن .. داد زدم اینجا چه خبره ! یهو آریا و آرش برگشتن سمت من .. کامران روی زمین افتاده بود و میلرزید . با لحن آرومو محکمی گفتم شما دوتا پایین تو اتاق من منتظر باشید !گفتن چشمو رفتن .. درو بستم آهسته رفتم بالا سر کامران ایستادم .. گفتم بلند شو ! کامران خودشو جمع کردو با درد بلند شد . یکم با فاصله ازم ایستاد . سرش پایین بود .. گفتم برای چی کتک خوردی ؟ گفت ببخشید آقای مهندس .. داشتم تمیز میکردم که پسر عمو اومد گفت درست کار نمیکنیو آبرومو بردی .. خوب من یه غلطی کردم بجاش تنبیه شدم .. یه کتک حسابی هم خوردم ..گفتم جمع کن برو خونه ! دیگه لازم نیست بیای ! ولی بهتره بدونی که اگر یک بار دیگه به آرام نزدیک بشی ایندفعه خودم به حسابت میرسم بعدش تمام غلطاتو به اطلاع خانوادت میرسونم .. فهمیدی ؟ .. با سر پایین گفت بله .. گفتم اگر از جونت گذشتم محض خاطر پدر و عموته ! پس دوباره تکرارش نکن ! از اتاق کنفرانس اومدم بیرون .. رفتم سمت اتاقم . درو باز کردمو رفتم تو ..آرشو آریا چسبیدن به هم . رفتم پشت میزمو دستاموکردم تو جیب شلوارم ! به جفتشون نگاه کردم .. هردو سرشونو انداختن پایین .. گفتم به چه حقی دست رو کامران بلند کردی آرش ؟ با اجاره کی ؟ بعد با داد گفتم تو فکر کردی من خودم نمیتونستم کتکش بزنم ؟ تو یکی که باید خوب بدونی بخوام بزنم چکار میکنم ! تو بدون اجازه و سر خود هر غلطی خواستی کردی ! دستوراتو تصمیم منو زیر سوال میبری ؟ و تو آقا پسر ! رفتی دستاتو تو جیب شلوارت کردی کتک خوردن یکی دیگه رو تماشا میکنی ؟ آره ؟ شما دوتا اصلا اجازه همچین رفتاریو نداشتید .. دفعه پیش باهاتون برخورد نکردم هوا برتون داشته که هر غلطی دلتون خواست میتونید بکنید ! این بار کاری میکنم برای همیشه یادتو بمونه ! الان میرید طبقه بالا !ادامه کارای کامرانو انجام میدید .. تا کارتون تموم نشده حق ندارید بشینید ! شیرفهم شد ؟؟؟؟ با سر پایین گفتن چشم .. گفتم مرخصید ! برید بیرون .. دوتاشو رفتن بیرون .. منم کلافه دستمو پشت سرم گذاشتم و یه لحظه چشمامو بستم .. بعدم نشستم پشت میزو دوباره کارو شروع کردم .. بهترین راه تصلی کاره .. عصر که شد رفتم سمت خونه .. خونه که رسیدم کسی تو سالن نبود . پریوش با لبخند اومد و سلام کرد .. خسته نباشید گفت .. منم جواب دادم وگفتم پریوش یه فنجون چایی برسون .. گفت چشم .. رفتم اتاقم .. لباسمو عوض کردمو نشستم رو مبل کنار پنجره .. سرمو تکیه دادم به پشتی مبلو چشمامو بستم . پریوش یه فنجون چایی آورد .. بدون اینکه چشمامو باز کنم تشکر کردم .. گفت نوش جانو رفت . چاییمو خوردم بلند شدم رفتم اتاق آرام . تقه به درو رفتم تو .. آرام پشت میزش نشسته بود و سرش رومیز بود .. رفتم جلو دیدم خوابیده و کتاب ادبیات زیر دستش .. دلم سوخت .. بچه درسای اصلیش عالیه من بجای تشویقش مجبور شدم تنبیهش کنم .. یکم موهاشو نوازش کردم .. یهو بیدار شدو گفت ببخشید داداش خوابم برد . گفتم خوبی ؟ گفتم یکم کمرم درد میکنه .. گفتم کمردردت مال اینه که میخوای پریو بشی .. باید مواظب باشی .. بلند شو .. بلند شو یکم دراز بکش .. یکم بخواب .. خودم میام صدات میکنم .. گفت نه نه داداش .. ادبیاتم مونده ..گفتم عیبی نداره یکم استراحت کنی به جایی برنمیخوره .. پاشو خوش خواب .. هیچ کس ندونه من میدونم که چقدر خواب دوستی .. خواب آلود یه لبخند زدو بلند شد .. رفت دراز کشید .. هنوز چشماشو نبسته خوابید .. خندم گرفت روشو انداختمو رفتم سراغ کوروش .. کوروش پشت میزش نشسته بود یه بالش زیرش گذاشته بود . تبلتو گوشیش دست منه... برای همین داشت با خودکارش بازی میکرد .. تا رفتم داخل بلند شدو وایساد و سرشو انداخت پایین ..آروم سلام کرد .. جوابشو دادم گفتم چکار میکنی ؟ تکالیفت تموم شد ؟ گفت بله بابا .. دفترشو برداشتمو نگاه کردم .. ایندفعه دفترشو کوبیدم رومیز .. گفتم دوباره تکالیفت نصفه نیمست ؟ گوششو گرفتمو گفتم تو صبح یه کتک درست حسابی نخوردی ؟ الان بالش زیرت نیست که دوباره سهل انگاری کردی ؟ هان ؟ خودت بگو باهات چکار کنم ؟ هوم ؟ چکار کنم آدم شی ؟ خستم کردی ! گوششو ول کردمو گفتم دوباره تمریناتو حل میکنی .. یک ربع دیگه برمیگردم میبینم .. وای به حالت درست انجام نداده باشی ! اصلا به کتکی که صبح خوردی اهمیتی نمیدم .. دوباره کتک میخوری ! حالا بجم ! بعدم از اتاق اومدم بیرون .. رفتم سراغ ترنم .. در زدمو بعد یه مکث رفتم تو .. بلند شد از جاش سلام کرد .. جوابشو دادم گفتم تکالیفت تموم شد ؟ گفت بله داداش .. گفتم بده ببینم ...دفتر کتاباشو گذاش رومیز .. همه رو نگاه کردم چند تا سوال هم پرسیدم بلد بود .. گفتم آفرین .. صندلی رو گذاشتم جلوی تختشو گفتم بشین لبه تخت .. نشست .. نگاهش کردمو گفتم ترنم میخوای برای همیشه با من زندگی کنی ؟ کنار آرامو کوروش ؟ میخوای دختر من بشی ؟ هان ؟ ترنم یکم نگاهم کردو گفت یعنی با خواهرم زندگی نکنم ؟ گفتم تو دختر من بشی خواهرتم پیش تو میمونه .. حالا بگو میخوای دختر من باشی ؟ مثل آرام ... ترنم گفت خیلی وقته که پدر مادرم فوت شدن .. همیشه دلم میخواست مثل دخترای دیگه مامان بابام بودن .. چشماش پر شد .. گفت اگر بمونم اینجا واقعا بابام میشید ؟ گفتم آره .. قول نمیدم همیشه مهربون باشم ... گاهی هم بداخلاق میشم و اگر کار غلطی انجام بدی یا به حرفتم گوش ندی تنبیهت میکنم .. درست مثل پدر واقعیت .. ولی میخوام تو هم مثل کوروش و آرام باشی .. دخترم بشی .. منو بابا صدا کنی .. توهم میخوای ؟ گفت بله . گفتم اگر خواستی اسمتو میارم تو شناسنامم .. مثل کوروش .. یه لبخند زدو گفت بله میخوام .. میخوام خانواده کامل داشته باشم .. گفتم زمانیکه ازدواج کردم همسرم هم میشه مامانت .. باشه ؟ گفت اگر تارا پیشم باشه میخوام .. لبخندی زدمو گفتم باشه عزیزم .. از همین لحظه دخترم هستی .. فقط فعلا چیزی به کسی نگو تا خودم بگم .. باشه ؟ گفت چشم .. گفتم یه بار مقررات خونه رو گفتم خودت میدونی .. گفت بله .. گفتم خوبه .. بلند شدمو دوباره رفتم سراغ کوروش .. تمریناتشو نگاه کردم .. اینبار درست حل کرده بود .. درساشم کامل خونده بود .. گفتم حتما باید چوب بالا سرت باشه ؟ حتما باید کتک بخوری تا تکالیفتو درست انجام بدیو بازیگوشی نکنی ؟ هان ؟ فهمیدم که بازیگشی میکنه همیشه .. بهش گفتم تا موقع شام حق نداری پاتو از اتاق بیرون بذاری ! بعدم اومدم بیرون .. پریوشو صدا کردم .. گفتم برای جمعه بچه ها جمع میشن ! تدارک ببین ! .. گفت چشم برگشتم اتاقمو لباس پوشیدم رفتم سمت جواهری ..وارد جواهری شدم صاحب جواهری با سرعت اومد استقبالم . بعد سلامو خوش آمد گویی گفتم مدلای حلقه نامزدی رو برام بیارید .. همراه با یه سینه ریز .. گفت بچشم جناب مهندس .. حلقه های نامزدی رو آورد دیدمو یکی رو که چند تا الماس روش بود انتخاب کردم .. حلقه ای از طلا سفید .. سینه ریزو هم انتخاب کردمو خریدم اومدم بیرون .. رفتم سمت لباس فروشی و یه شلوار سفید و یه بلیز یقه باز که روش کار شده بود برای تارا گرفتم .. رفتم سمت خونه کادوهارو توی کمد گذاشتم لباسارو هم تو کمدم آویزون کردم .. بعدم رفتم تو سالن . بچه ها اومده بودن .. همه جمع بودن تو سالن به غیر از کوروش .. موقع شام خودم رفتم دنبالش و اومد سر میز .. قبل از شام به همه شون نگاه کردمو گفتم جمعه ظهر همه ناهار اینجا باشن .. یه خبری هست که باید به همه اطلاع بدم .. لباسای شیک بپوشید .. به آرشا آرش و آسا هم بگید ..به رضا و نازنین خودم خبر میدم .. رو به کوروش کردمو گفت به غیر از شما .. شما تا یک ماه تنبیهی ! اجازه شرکت تو هیچ مهمونی رو نداری ! کوروش با لبو لوچه آویزون نگاهم کرد و گفت ببخشید باباجون .. لطفا .. اخمامو کردم توهم . سرمو نزدیک صورتش کردم گفتم زمانیکه داری غلط زیادی میکنی باید فکر اینجاهارو بکنی ! حالا هم غذاتو بخور بودو تو اتاقت ! سرشو انداخت پایینو شروع کرد به خوردن ....... روز جمعه شد .. صبح سر میز صبحانه به تارا گفتم ارشد بعد صبحانه بیا اتاقم ! گفت چشم رئیس .. بعد صبحانه بلند شدم رفتم اتاقم چند دقیقه بعد تارا اومد و در زد .. اومد داخل ..گفتم بیا .. درو پشت سرش بستو اومد داخل .. لباسو از کمد درآوردمو گفم برای مهمونی اینو بپوش ! تارا تعجب کردو گفت چرا رئیس ؟ اخم کردمو گفتم ارشد ! نشنیدی چی گفتم ؟ گفت چشم .. احساس کردم دمغ شد .. گفتم برو بپوش الان بقیه هم میرسن ! گفت چشمو رفت .. منم لباسمو عوض کردم رفتم اتاق آرام . تقه به درو رفتم داخل .. یه شلوار لی آبی روشن پوشیده بودو یه بلیز صورتی بافت خیلی ظریف .. موهاشو پشت سرش بسته بود .. نگاهش کردم .. چقدر بزرگ شده .. یه خانوم جوون ... همیشه به نظرم یه دختر هفت هشت ساله میومد .. ولی الان دیگه دختر کوچولو تبدیل به یه بانو شده .. یه آن به خودم اومدم .. آرام خیره نگاهم میکرد .. گفتم میای ؟ گفت بله داداش .. باهم رفتیم تو سالن .. آریا شاهین نادر کتو شلوار پوشیده بودن .. آرشا تیپ اسپرت زده بود .. همین موقع در زدنو رضا رامین و نازنین اومدن داخل .. بعد سلامو احوال پرسی نشستن .. ترنم هم اومد .. اوم یه شلوار لی آبی با یه بلیز صورتی آستین کوتاه پوشیده بود . پروانه هم یه کتو دامن زرشکی .. نادیا هم مثل همون سرخابی و آخر از همه آرشو آسا هم اومدن .. آسا هم اتفاقا از همون کتو دامن لیمویی پوشیده بود ... با خودم گفتم این سه تا باز مثل هم لباس پوشیدن ؟ همین موقع تارا اومد تو سالن .. .. همه بهش نگاه کردن .. تارا اول معذب شد بعد با لبخند گفت چیه ؟ چرا اینجوری نگاه میکنید ؟ شاهین طبق معمول گفت خوشگل ندیدن ! همه باهم برگشتن به شاهین نگاه کردن بعد به من .. گفتم بسه دیگه ! پریوش اومدتو سالن با یه سینی شربت .. همه برداشتنو نوشیدن .. این وسط دلم پیش کوروش بود .. با اینکه تنبیهش کرده بودم و کاملا بجا بود ولی دلم نیومد تو اتاقش تنها بمونه و غصه بخوره .. برای همین رفتم سمت اتاقش و درو باز کردم رفتم تو .. بچه نشسته بود پشت میزش .. انگار تکلیف مینوشت ولی اصلا حواسش نبود .. خیلی غمگین .. تا درو پشت سرم بستم از جاش پرید .. سرشو انداخت پایین ... گفتم چکار میکنی ؟ گفت مشقامو مینویسم .. رفتم سمت کمدش و یه بلیز شلوار براش برداشتم گفتم برو دستو صورتتو خوب بشور ! زود ! اول نگاهم کرد ولی بعد رفت .. وقتی اومد کمکش کردم لباس بپوشه و موهاشو درست کنه .. تموم که شد دستمو زیر چونش گذاشتمو صورتشو سمت خودم گرفتم .. گفتم تصمیم داشتم امروزو مخصوصا توی اتاقت نگهت دارم تا خوب تنبیه بشی ! که وقتی بهت حرفی رو میزنم گوش کنی ! ولی از اونجایی که تو پسرمی و تو حساس ترین زمان زندگیم باید کنارم باشی این بارو میبخشم .. بعد سرمو به صورتش نزدیک کردمو گفتم آخه من پسرمو خیلی دوست دارم .. هرچقدر هم از دستش عصبانی باشم بازم دوستش دارم .. بعد پیشونیشو بوسیدم .. آروم اومد تو بغلم .. محکم بغلم کرد .. گفت منم خیلی دوستت دارم بابا .. باباشو خیلی آروم گفت .. کمی تو بغلم نگهش داشتم بعد گفتم بیا بریم بقیه منتظرن ! دستشو گرفتم و باهم رفتیم تو سالن .. از قبل کادوهارو به پریوش سپرده بودم که سر موقع بیاره .. با کوروش پشت مبلی که تارا نشسته بود ایستادیم .. بلند گفتم همه گوش کنید .. همه ساکت شدن .. گفتم منو تارا باید یه خبری بهتون بدیم .. همه با لبخند نگاهم کردن .. گفتم البته با ترنم .. چون به سه تاییمون مربوطه .. تارا فهمید چی میخوام بگم سرشو انداخت پایین ولی بقیه انگار تجربه کوروش و نازنین رو داشتن همینطوری ایستادن .. گفتم خوب .. ممکنه تعجب کنید .. باز هم همه لبخند زدن .. گفتم منو تارا ارشد تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم ! برای یه لحظه انگار زدن تو سرهمه .. ترنم و آرام بهم نگاه کردن .. یهو جیغ کشیدن هورا ... دوتاشون مثل دخترای پنج شش ساله همو بغل کردنو میخندیدن .. شاهین از کنار سالن با یه لبخند شروع کرد به دست زدن .. بعد رضا و نازنین .. پشت سرشون نادیا کوروش با دستای کوچیکش هم دست میزد ..به آریا نگاه کردم اونم دست میزد .. پروانه و آسا هم همینطور .. همه به هم نگاه میکردنو میخندیدن و دست میزدن .. .. شاهین اومد جلو وگفت خوب عروس خانم نمیخوای بلند بشی ؟ پریوش با چشمای اشکی کادو و حلقه رو آورد .. شاهین دست تارا رو گرفتو گفت آبجی خانم بلند شو .. ببینم آقای مهندس آراز پیرنیا به شما چی میگن .. تارا با صورت سرخ بلند شدو دستمو دراز کردم دستمو گرفت .. از جلوی مبل هدایتش کردم تا از کنار مبل بهم رسید .. کنارم ایستاد .. جای حلقه رو برداشتم ..گفتم تارا به من افتخار میدی که همسرم باشی ؟ که همسرت باشم ؟ تا پایان عمرم با من ، درآغوشم و در قلبم باشی ؟ تارا سرشو بالا گرفتو گفت بله .. شاهین بلند شدو گفت من که نشنیدم . اون عقبیا شنیدید ؟ همه با هم خندیدنو گفتن نخیر !

تارا با لبخند یهو بلند گفت ببببببللللللهههههه ! همه شروع کردن به دست زدنو خندیدن .. ترنمو آرام اومدن تارا رو بغل کردن .. کوروش هم سریع خودشو به تارا رسوند .. بقیه هم با جیغو هورا جمع شدن دور تارا.. حلقه رو از جاش درآوردم و دست تارا رو گرفتم و انگشتش کردم .. یهو سالن رفت رو هوا .. بعدم جعبه جواهرو گرفتم دادم بهش .. با خوشحالی نگاهم کردو گرفتش .. آروم بازش کرد . نگاهش کردو خندید .. گرفت سمت بچه ها .. دخترا با ذوق اومدن جلو نگاهش کردن .. رفتم جلو سینه ریزو برداشتمو انداختم گردن تارا و پشت سرش بستم ..برگشت نگاهم کرد و آروم گفت مرسی عزیزم .. لبخند زدم دستشو آوردم بالا خم شدم بوسیدم.. دخترا باهم گفتن چه رمانتیک ! درحالیکه دستش تو دستم بود گفتم قابلتو نداره عزیزم .. تو چشماش نگاه کردم .. برای اولین بار تو عمق چشمام نگاه کردو لبخند زد .. یهو رضا گفت کارمون دراومد ! حالا نمیشه اینقدر رمانتیک نشی ؟؟؟ حالا ما چه جوری جلوی دخترا کم نیاریم ؟ اینا شما رو میبینن پدر مارو درمیارن آخه ! شاهین خندیدو گفت ببینید یاد بگیرید .. آدمی تکامل پذیره ! پیشرفت کنید یه ذره ! آریا گفت شاهین تو یکی دهنتو ببند لطفا! کنار گود نشستی میگی لنگش کن ! شاهین خنده ای کرد و گفت تو کوچه ماهم عروسی میشه مرتیکه ! یهو برگشت سمت من .. گفت غلط کردم .. ببخشید .. یه اخمی بهش کردمو بعد دست تارا رو تو دستم گرفتم دوباره بوسیدم .. آسا گفت خوش بحالت تارا جون .. بعدم با آرنجش یه دونه به آریا زد که آخش رفت به هوا ...

روز شنبه صبح توی شرکت ... پشت میزم نشسته بودم بجای کار توی افکارم غوطه ور بودم .. به کارم ازدواجم بچه ها ازدواجشون .. به این سه تا که هنوز بچه بودن .. همه این افکار توی سرم میچرخیدن ..آروم نشستم تا افکارم همگی مرتبو منظم برگردن سرجاشون تا بتونم برای همشون برنامه ریزی کنم .. تا اینکه تلفنم به صدا دراومد .. سرگرد نوید .. سریع گوشیو برداشتم .. چند روز بود منتظر تحقیقاتش برای عموی دروغین کوروش بودم .. نوید .. سلام سرگرد چطوری ؟ چه خبر ؟ بالاخره حرف زدن ؟ نوید یهو پرید وسط حرفمو گفت مهندس .. مهندس .. یواش ! چه خبره ؟ بذار میگم آروم آروم .. گفتم ببخشید .. نوید با تعجب گفت آراز معلومه خیلی دلواپسی وگرنه این طوری حرف نمیزدی ! نگران نباش !همه چی تحت کنترله .. گفتم نوید حرف بزن ! کلافه شدم ! گفت اولا پرونده قاچاق دخترا تقریبا تمومه ... البته هنوز به دادسرا نفرستادیم ولی بازداشتیهاش تموم شد .. درمورد کوروش من هنوز به نتیجه ای نرسیدم . تا اینجا که ما فهمیدیم پسر عموی باباشونه که شهرشون هنوز زندگی میکنن .. من حدس میزنم پای ملکو املاکو ارثیه وسطه .. تو به موقع اقدام کردی .. شاید میخواستن بدزدنش یا سرپرستیشو بگیرن .. به هر صورت باید مواظبش باشید .. گفتم ممنونم نوید .. به موقع به دادم رسیدی ...گفت تو هم کم کمک نکردی .. درمورد باند قاچاق ..ولی خواهش میکنم دیگه از این کارا نکن برادر من ! اون بدبخت هنوز نمیتونه درست بشینه ! خندیدمو گفتم حقش بود .. نوید خداحافظی کردو قطع کردم .. بعد آریا و شاهینو خبر کردم .. شاهین دیگه شده مثل آریا .. انگار دوتا برادر دوقولوی ناهمسان دارم ..وقتی اومدن جفتشون جلوی میزم ایستادن ..گفتم بشینید .. باتعجب نشستنو شاهین مطابق معمول گفت یا تولدمونه یا عیدی چیزیه ! آریا گفت چطور ؟ منم چپ چپ نگاهش کردمو گفتم دلت میخواد تا آخر وقت یه لنگه پا نگهت دارم ؟ نه ؟ شاهین فورا خودشو جمع کرد و گفت غلط کردم رئیس . جریان صحبتای نویدو گفتم و اینکه باید هنوز حواسمون به همه چیز باشه .. همین موقع فرخ اومد تو و قهوه آورد .. وقتی رفت گفتم راستی آریا دولتی زنگ زد . آریا گفت دولتی ؟ همسایمونو میگی داداش ؟ گفتم اوهوم .. میخواد خونشو بفروشه .. گفت بفروشه خوب !!! شاهین چپ چپ نگاهش کردو گفت رئیس اگه این پلن اجرایی بشه خیلی عالی میشه .. قیمت داده ؟ گفتم یاوری باهاش جلسه داشته ولی دولتی گفته با خودش کنار میام .. آریا گفت داداش واقعا میخوای بخری ؟ هزینش ! شرکت توانشو داره ؟ صداش نگران بود .. مستقیم بهش نگاه کردمو بلند گفتم آریا ! دفعه پیش که تصمیممو زیر سوال بردی چی گفتم بهت ؟ هان ؟ آریا که نگرانی تو چشماش جاشو به خجالت میداد گفت ببخشید داداش ... منظورم این نبود .. گفتم پس منظورت چی بود ؟ آریا سرشو انداخت پایین .. گفتم فکر کردی بچه ام که نتونم بسنجم تصمیممو ؟ شایدم کودن شدم تازگیا ! آریا که رنگش پریده بود نگاهم کردو گفت نه داداش نگید اینطور .. خواهش میکنم .. سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی .. آریا بلند شدو گفت داداش معذرت میخوام ..نسنجیده حرف زدم .. بدون نگاه کردن گفتم بشین آریا ! خودتو لوس نکن ! آریا نشست .. برای بعد از ظهر جلسه داریم با دولتی .. حالا برید پی کارتون .. شاهینو آریا بلند شدن رفتن سمت در که شاهین یه پس گردنی محکم بهش زد .. از دست این دوتا .. انگار 12 سالشونه .. حدودا 3 بود که دولتی اومد .. یاوری شاهینو آریا هم اومدن .. تو اتاق کنفرانس نشستیم .. دولتی گفت آراز جان من تورو از 4 یا 5 سالگی دیدم .. ما تازه اومده بودیم این خونه .. پدر مرحومتون خیلی مرد نازنینی بود .. اون موقع بازار کار ما دچار رکود شد و برای پرداخت بقیه پول خونه مونده بودم .. میدونید که .. صاحب جفت خونه ها یه نفر بود .. پدر شما یه شش سالی زودتر خونه رو خریده بود .. صاحب خونه که دید نمیتونم بقیه پولو بدم به پدرتون پیشنهاد خونه رو داده بود .. ارشیا خان میتونست راحت خونه رو از دست من دربیاره چون شرایط سختی تو قرار داد گذاشته بودن ولی ارشیا بقیه پول خونه رو داده بود و خونه کامل به نامم شد .. شب مدارکو داده بود دست حسین آقا آورد دم در .. پدرت منو نجات داد .. این خونه میتونست به راحتی قسمت شما باشه .. حالا میخوام خونه رو بهتون برگردونم .. شرایطتون هرجور هست من فروشنده هستم .. لبخندی زدمو گفتم من با شرایط عادلانه خونه رو میخرم .. دولتی گفت من قیمت دوتا آپارتمان کم میکنم که بعد ساخت دوتا آپارتمان به دوتا بچه هام بدم .. منم لبخندی زدمو گفتم هرجور شما بخواید .. به هر صورت من حق کسیو ضابع نمیکنم .. دولتی لبخندی زدو گفت مطمعنم .. به نظرم یه دفعه بریم دفتر خونه و سند رو به نامتون بکنم . گفتم هرجور شما راحتید همونطور عمل میکنیم .. دولتی بلند شدو خداحافظی کرد و رفت . یاوری گفت پس من کارای محضرو انجام میدم .. آقای دولتی همه اسنادو قبلا به من داده ..گفتم بسیار خوبو جلسه رو تموم کردیم ..

آرام #

از وقتی ترنمو کوروش اومدن تو زندگی ما خیلی خوش میگذره .. وقتی منو داداش آراز و داداش آریا بودیم داداش آراز خیلی جدی تر و سخت گیرتر بود .. با کوچکترین اشتباهی به سختی تنبیه میکرد .. داداش آریا هم خیلی سخت گیر بود .. ولی اخلاقاشون خیلی ملایم شده .. کارایی الان انجام میدمو قبلا انجام میدادم هرروز کتک میخوردم ...... امروز آخر هفتست و از شانس ما شنبه هم تعطیل رسمی .. منو ترنم پنجشنبه ها میریم مدرسه ولی کوروش پنجشنبه ها تعطیله .. خلاصه اومدیم تا لباس عوض کردیم ناهار خوردیم نشستیم سر درسامون .. منو ترنم هنوز اتاقامون یکی نشده ولی درسامونو باهم میخونیم .. تو اتاق من .. یکم که تکالیفمونو انجام دادیم در زدن .. گفتم بفرمائید .. کوروش از لای در سرک کشید .. خنده شیطنت آمیزی کردو گفت آرام جونم .. میای بازی کنیم ؟ از حق نگذریم بازی با ترنم و کوروش کیف میداد .. گاهی همه اهل خونه روبه بازی میگرفتیم و گاهی سر بسرشون میذاشتیم .. گفتم ترنم بریم بازی ؟ گفت من که تکالیفمو انجام دادم بریم .. گفتم ایندفعه چه بازی بکنیم ؟ کوروش گفت دلم میخواد تفنگ آبپاشمو امتحان کنم .. گفتم من یکی دارم مال بچگیامه .. ترنم گفت من ندارم .. هرکاری کردم تارا نخرید .. کوروش گفت من سه تا دارم .. گفتم بریم .. پنج دقیقه بعد تو سالن بودیم که یهو نادر از در اومد تو .. چشمش افتاد به ما تفنگای آبپاش .. یهو نیشش باز شدو گفت شما هم از اینا دارید ؟ سریع رفت سمت اتاقش .. پنج دقیقه نشد که اومد بالا .. یه تفنگ آبپاش بزرگ دستش .. یه دستمالم بسته بود به سرش مثل کاماندوها .. یهو شروع کرد به شلیک .. ماهم از خداخواستهه شروع کردیم .. پناه میگرفتیم پشت مبلا و مثل هفتیرکشای فیلمای وسترن میپریدیم اینور اونور.. آنچنان سرگرم بازی بودیم که متوجه اومدن نادیا و پروانه نشدیم .. همینطور که بازی میکردیم صدای جیغ بلندی اومد .. پریوش با چشمای گرد به ما نگاه میکرد .. یهو از بهت دراومدو گفت این چه وضعیه ؟ ما بهم نگاه کردیمو دوباره شروع کردیم .. دیگه آب زیادی برامون نمونده بودو اونقدر جیغو دادو هیجانمون بالا بود که متوجه جیغای پریوش نمیشدیم .. تا اینکه ... در با صدای بدی خورد بهمو هیکل داداشو جلوی در ورودی دیدم . همینطور مثل مجسمه سرجام خشک شدم . بقیه هم از عکس العمل من سرجاشون ایستادن . یه لحظه هیچ کدوممون تکون نخوردیم .. داداش اومد سمت ما .. درست مثل یه شیر که به آرومی به طعمش نزدیک میشه .. پالتوشو درآورد .. دستاشو تو جیب شلوارش کردو .. با اخم بدی گفت اینجا چه خبره ؟ هوم ؟ وقتی دید صدا از هیچکدوم در نمیاد برگشت سمت پریوش .. گفت چرا جیغ میزدی پریوش ؟ پریوش چون اخلاق داداشو میشناختو اخمشو دید با لکنت گفت هیچی .. هیچی پسرم .. چیزی نشده .. داداش آروم گفت که چیزی نشده! .. بیاید جلو ببینم .. وقتی دید هیچکدوم عکس العملی نداریم یهو داد زد بجمبید ! هر چهار تامون روبه روش صف کشیدیم .. داداش گفت حالا کارتون به جایی رسیده که تو خونه آب بازی میکنید ؟ تمام سالنو به گند کشیدید ! تمام فرشا مبلا خیسن ! حتی پرده ها رو خیس کردید ! اینم سرو وضع خودتون ! سرتا پاتون خیسه ! یکم داداش نگاهمون کردو گفت سریع لباساتونو عوض کنید ! یک ربع دیگه تو اتاقم باشید ! زود ! از لحن ترسناکو صدای بلندش وحشت کردیمو سریع دویدیم سمت اتاقامون .. من که مثل برق لباس عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون پشت در اتاق داداش ایستادم .. جرات نکردم در بزنم . یهو صدای داداش اومد .. بیا تو ! یواش درو باز کردم از لای در سرک کشیدم .. داداش کنار پنجره ایستاده بود .. هنوز لباس بیرون تنش بودو دستاش تو جیبش . رفتم داخل .. درو پشت سرم بستم .. نگاهم افتاد به کمربندش که رو میز بود .. بند دلم پاره شد .. دلم میخواست درو باز کنمو فرار کنم .. ولی کی جرات داشت .. داداش برگشت سمتمو با اخم گفت بیا جلو ببینم ! با التماس گفتم ببخشید داداش .. .نمیخواستیم .. که پرید وسط حرفمو گفت دهنتو ببند .. اگه یه کلمه از دهنت بیاد بیرون جای همشون کتک میخوری ! فهمیدی ؟ سرمو انداختم پایین .. تو مگه نمیدونی تو خونه اجازه آب بازی نداری ؟ مگه زمانیکه تفنگ آبپاشو برات خریدم نگفتم ویلا بذار نیار خونه .. التماس کردی بیارم دست بهش نمیزنم ؟ نگفتم ببینم فقط آب ریختی توش چون به حرفم گوش نکردی پوستتو میکنم ؟ داداش همینطور دعوام میکرد میومد جلو .. منم با ترس کم کم میرفتم عقب تا خوردم به در .. داداش یهو متوجه شد که از ترس چسبیدم به در ایستاد .. اون موقع که داشتی برخلاف حرفم آب میریختی تو اسلحت باید میترسیدی ! الان خیلی دیره خانم کوچولو ! یهو در زدن .. داداش با سر اشاره کرد برو کنار و گفت بیاتو ! کوروش ترنم و نادر اومدن داخل .. داداش گفت نادر بیرون باش ! نادر با سر پایین رفت بیرونو درو بست .. داداش طوری نگاهمون کرد که نزدیک بود غش کنم چه برسه به اون دوتا طفلک که حالا دیگه دختر پسر داداش محسوب میشدن .. داداش گفت خودتون خوب میدونی چکار کردید ! بعد رفت جلو میزشو کمربندشو برداشت .. ما سه تامون میدونستیم که داداش با کمربند بخواد بزنه چقدر درد داره .. سه تایی زدیم زیر گریه .. اول ترنم بعد کوروش منم به هوای اون دوتا زدم زیر گریه .. داداش گفت اون موقع که داشتید خرابکاری میکردید و به جیغای پریوش اعتنا نمیکردید باید میدونستتید که حسابتونو میرسم ! بسه ! درحالیکه کمربندشو دور دستش میپیچیدبه کوروش گفت بیا جلو ببینم ! کوروش با ترس رفت جلو .. چون چاره ای نداشت ..

آراز #

کوروش اومد جلو با چشمای گریون نگاهم کرد .. با اینکه خیلی شیطونه ولی خیلی هم چشمای مظلومی داره .. یکم خم شدمو گوششو کشیدم .. با گریه گفت آخ آخ بابایی .. درد میگیره . گفتم میکشم تا درد بگیره ! کمربندو بردم بالا و گفتم بزنم ؟ بزنم تا یادت بمونه وقتی میگم تو خونه شیطونی نکن یعنی شیطونی نکن !!! کوروش با التماس گفت غلط کردم بابایی ..غلط کردم .. گفتم با غلط کردم درست نمیشه آقا پسر ! دستمو آوردم پایین گوششو ول کردمو روبه ترنم و آرام گفتم خجالت نمیکشید ؟ حتما باید چوب بالا سرتون باشه شیطنت نکنید ؟ این چه کاراییه که میکنید ؟ جای درس خوندنتونه ؟ تکالیفتونو انجام دادید ؟ هان ؟ خوب .. اگر تکالیفتونو انجام داده باشید سخت نمیگیرم بهتون .. اگرنه هم بخاطر شیطتنتتون تنبیه میشید هم انجام ندادن تکالیفتون ! حالا برید اتاقاتون تا بیام ! گفتن چشمو از در زدن بیرون .. از طرز بیرون رفتنشون معلوم بود که یه جای کار انجام تکالیفشون میلنگه .. در نیمه باز بود ..نادرو با صدای بلند صدا زدمو گفتم بیا تو ! اومد داخلو درو بست .. دستامو تو سینه قفل کردمو به لبه میزم تکیه دادم .. گفتم کار پرونده ای که بهت دادم انجام دادی ؟ گفت بله رئیس .. گفتم گزارشش آمادست ؟ با من من گفت نه رئیس .. ببخشید .. میخواستم برای فردا آمادش کنم .. نادر و خوب میشناختم .. بچه از زیر کار درو ای نیست .. برای همین سخت نگرفتم و گفتم بعد از شام میای اینجا و گزارشو تحویل میدی ! متوجه شدی ؟ گفت بله رئیس .. گفتم تو چند سالته نادر ؟ گفت 24 .. گفتم پس چرا مثل 12 ساله ها رفتار کردی ؟؟ گفت ببخشید رئیس .. سرمو تکون دادمو گفتم برو اتاقت ! گزارش کاملت تا موقع شام حاضر باشه ! بعد از شام تحویل میدی ! گفت چشمو رفت بیرون . منم لباسمو عوض کردم .. همینطور که لباسمو عوض میکردم به این موضوع فکر میکردم که سه تا بچه باهم مشغول بازی شدن و شیطنت کردن با اینکه کارشون بد بود ولی بازم دلم نیومد تنبیهشون کنم ... رفتم تو سالن نادیا و پروانه مشغول تمیز کردن خرابکاری بچه ها بودن .. نشستم رو مبلو پریوشو صدا کردم .. گفتم یه چایی پریوش . گفت چشم پسرم .. چاییمو خوردم .. یکم محلت دادم تا تکالیفشون تموم کنن تا مجبور نشم تنبیهشون کنم .. نیم ساعتی خودمو مشغول کردم .. بعد بلند شدم رفتم سمت اتاق آرام که با ترنم مشغول انجام تکالیفشون بودن .. تقه به درو رفتم داخل .. یکم اخم کردمو گفتم تکالیفتون تموم شد ؟ ترنم بلند شدو گفت بله .. تکالیفشو چک کردم کامل بود .. رفتم سمت آرام .. هنوز مشغول بود .. گفتم تموم نشده ؟ بلند شدو گفت داداش آخرشه .. گفتم تموم کن تا برگردم ! بهتره تموم بشه ! وگرنه میدونی به کجا ختم میشه ! بعدم برگشتم سمت اتاق کوروش .. درو باز کردم رفتم داخل .. از جاش پرید .. گفتم تکالیفت تموم شد ؟ میدونستم اصلا تکلیفی ننوشته بود .. گفتم نشونم بده ! با دست لرزون دفترشو داد دستم ..نگاهش کردمو گفتم تو چند بار بخاطر تکالیفت تنبیه شدیو کتک خوردی ؟ هان ؟ درس عبرت نشده هنوز برات ؟ چرا آدم نمیشی تو ؟ حتما باید دو ساعت گریه کنی ؟ خط کشت کو ؟ گفت ببخشید باباجون .. با صدای آرومی که خودم خوب میدونم چقدر میتونه ترسناک باشه گفتم خطکشت تا کمربند نیاوردم ! خط کششو از کشو درآورد .. خط کشو گرفتم دستمو گفتم دستات ! دستاشو با چشمای گریون آورد بالا .. عادت همیشش بود .. باگریه و مظلوم نمایی از زیر تنبیهش در بره .. لباش آویزون بود .. دستمو بردم بالا و زدم کف دستاش .. زیاد محکم نزدم ولی اشکش دراومد .. گفتم وقتی بهت میگم حواست به درسات باشه ولی سهل انگاری میکنی نتیجش میشه کتکو گریه ! چند تا دیگه بزنم که یادت بمونه ؟ هان؟ با گریه گفت ببخشید باباجون ..تکرار نمیشه .. گوششو گرفتم کشیدم .. گفت آخ آخ .. گفتم ساکت ! صدا نشنوم ! این اخطار آخره ! اگر کوچکترین سهل انگاری ببینم با کمربندم طرفی ! دیگه نه گریه زاری نه التماس هیچ فایده ای نداره ! هیچکسم نمیتونه نجاتب بده ! فهمیدی ؟ درحالیکه دستش رو دستم بود سعی میکرد جلوی کشیده شدن گوششو بگیره گفت چشم چشم بابایی .. چشم .. گوششو ول کردمو خطکشو انداختم رومیز .. گفتم تا موقع شام وقت داری ! از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو سالن .. آریا و شاهین اومده بودنو درحال بازی با گوشی بودن.. تا منو دیدن گوشیاشونو قایم کردنو بلند شدن .. نشستمو بعد من نشستن .. گفتم تصمیم گرفتم اتاق کوروشو تغییر بدم .. وسایل اتاق آرامو ترنمو عوض کنم .. بعد رو به شاهین گفتم اتاق تورو طبقه پایین دیزاین میکنم .. هرجور خودت بخوای راحت باشی ! شاهین یهو پرید وسط حرفمو گفت ببخشید داداش .. رئیس .. من میخوام پیش آریا بمونم .. با آریا راحتم .. با اخم گفتم توهنوز یاد نگرفتی وسط حرف کسی نپری؟ گفت ببخشید رئیس .. معذرت میخوام .. سرمو تکون دادمو گفتم باشه .. خودتون باهم کنار بیاید ! پس ظرف دوسه روز آینده کارا رو جمعو جور کنیم .. آریا گفت چشم ..



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴ | 21:19 | نویسنده : مریم |