آراز #
عصبی پیش شاهرخ ایستادم تا جو آروم بشه و همه چی برگرده سر جاش .. یهو کوروشو دیدم که پشمک به بغل اومد . لباساش خاکی شده بود ... عصبانی بودم با دیدن قیافه و لباسای کوروش عصبانی تر شدم .. گفتم بیا اینجا ببینم ! کوروش تا منو دید فهمید اوضاع خرابه و آوم آروم اومد سمتمو با فاصله ایستاد .. منم اهمیت ندادمو گفتم کجا بودی تا حالا ؟ چه غلطی میکردی که سرو وضعت این ریختی شده ؟ از بعد شام ندیدمت ! کوروش یکم من من کردو گفت ببخشید بابا دنبال پشمک بودم .. از وقتی کوروش اومده پشمک رسما تو اتاقش زندگی میکنه .. واقعا از دستش عصبانی بودم . اگر گرفتار کامرانو شاهو نبودم یه کتک درست حسابی میخورد .. گفتم برو اتاقت لباساتو عوض کن بخواب دیروقته ! بجم ! فردا به حسابت میرسم ! کوروش هم بلافاصله یه چشم گفتو دوید سمت اتاقش .. روکردم به شاهرخو گفتم بریم اتاق من .. صحبت کنیم . عصبی گفت بریم .. رفتیم تو اتاقو شاهرخ نشست روی مبل منم دو تا گیلاس برداشتم یکم شراب ریختم .. یکیشو دادم به شاهرخ .. تشکر کرد ..گفت آراز من درست نفهمیدم چی شده ولی مطمعنم شاهو یه غلطی کرده .. خوشبختانه از طرف بیمارستان اومدن دنبال فیروزه .. رفت لباس عوض کنه بره بیمارستان .. حالا بگو چی شده که همینجا خدمتش برسم ! براش تا جایی که میدونستمو دیدم تعریف کردم .. اخماش چنان رفت تو هم که پشیمون شدم از گفتن .. بلند شدم گفتم صداشون میکنم داخل ازشون توضیح میخوام .. خواهش میکنم چیزی نگو تا سردربیارم چی شده . سرم و از اتاق آوردم بیرون . شاهین نزدیک در ایستاده بود و اخماش توهم .. سرشو آورد بالا بهش اشاره کردم بیا .. اومد نزدیک گفتم چی شده ؟ سرشو انداخت پایین .. فهمیدم که تهو توی کارو درآورده .. گفتم بیا تو ببینم ! دنبالم اومد و درو بست . دستامو کردم تو جیب شلوارمو گفتم بگو ببینم چی شده ؟ گفت رئیس کامران به ترنم گفته منو آرام همو دوست داریمو داداشاش نمیذارن باهم حرف بزنیم .. منم میخوام سورپرایزش کنم .. برو بگو خواهرم باهات کار داره بکشش تو حیاط . ترنم هم بیخبر از همه جا رفته گفته .. فکر کرده خیلی رمانتیکه .. آرامو فرستاده .. شاهو هم متوجه شده و دنبالشون رفته و درگیر شدن .. شاهرخ از جاش بلند شدو اومد جلو گفت درگیر شدن ؟؟؟ شاهین فهمید که شاهرخ از من عصبانی تره گفت کاربه کتک کاری نرسیده ولی دستشو پیچونده .. گفتم برو کامران ترنم شاهو و آرامو صداکن ! گفت چشمو بعد چند دقیقه اومد .. اول از همه آریا و آرش اومدن تو بعد کامران با صوردت سرخ .. فهمیدم یه کشیده جانانه خورده .. بعد شاهو آرامو ترنم .. آخر از همه رضا و آرشا .. درسته اتاق من بزرگه ولی اینهمه آدم یهو ؟ گفتم چه خبره ؟ آریا و آرشا رفتن لبه تخت نشستن آرش بغل دست کامران ایستاد آرامو ترنم پشت شاهو قایم شده بودن .. رضا اومد روی مبل نشست .. روبه کامران کردمو گفتم کتکی که اون دفعه خوردی بست نبود ؟ دوباره یه دسته گل دیگه به آب دادی ؟ کامران سرش انداخته بود پایین .. میدونست تمام کسایی که تو اتاقن بابت کارش عصبینو منتظرن به خدمتش برسن .. آرش هم بدترینش بود .. آرش یه دونه محکم زد پس کلش ..گفتم تعریف کن ببینم ! کامران همچنان ساکت بود تا آرش دومیو زد .. گفت حرف میزنی یا با کمربند ازت حرف بکشم ؟ کامران با ترس به آرش نگاه کرد و گفت فقط میخواستم با آرام حرف بزنمو براش توضیح بدم که منظور بدی نداشتم .. یه نگاه به شاهو کردم .. شاهو متوجه شدو یه نگاه به برادرش کرد .. از چشماش معلوم بود که نگران عکس العمل برادرشه ..گفت من صحبت ترنمو کامرانو شنیدم .. قبل از اینمه بتونم کاری بکنم آرام خانومو دیدم رفت بیرون .. منم دنبالش رفتم . بلند گفتم شما دوتا ! بیاید نزدیک ببینم ! آرام طفلی این وسط هیچ کاره بود با سر پایین اومد بیرون ترنم هم پشت سرش .. میدونستم جفتشون گول خوردن ولی باید حواسشونو جمع میکردن که اعتماد بیخود به کسی نکنن .. گفتم ترنم ! برای چی به حرف یه پسر اعتماد کردیو آرامو فرستادی بیرون .. سرشو انداخت پایینون شروع کرد به گریه .. شاهرخ آروم گفت بچست ! سخت نگیر .. گفتم همین بچه باید حواسشو جمع میکرد .. شاهین اومد جلو وگفت ببخشید رئیس تنبیه ترنمو به عهده من بذارید . صحبتی باهاش کرده بودم که الان میبینم پشت گوش انداخته ..گفتم باشه .. شاهین دروباز کردو با اخم به ترنم اشاره کردو رفتن بیرون .. یه نگاه به آرام کردم .. دلم برای دخترم سوخت چون هیچ تقصیری نداشت .. شاهو گفت آراز خان ببخشید .. آرام خانوم تقصیری نداشت .. ما .. یهو شاهرخ گفت جنابعالی ساکت آقای دکتر .. قبلا بهت اخطار کرده بودم .. باید منو در جریان میذاشتی ! اگر آراز خان و شاهین به موقع دخالت نکرده بودن جشنو بهم میریختید! شاهو سرشو انداخت پایینو گفت متاسفم . آرام همچنان کنار شاهو ایستاده بود .. این دوتا چقدر بهم میان .. شاید در آینده جفت خوبی بشن .. یه نگاه به شاهرخ انداختمو گفتم آرش کامرانو شنبه بیارش شرکت .. اونجا به حسابش میرسم .. همون موقع براش تصمیم میگیرم .. آرش گفت چشمو پس یقه کامرانو گرفتو برد بیرون .. شاهرخ نگاهی به شاهو کردو گفت بیرون باش ! حساب کتاب شما خونه ! شاهو گفت چشمو رفت بیرون .. یه نگاه به آرشا کردم .. زود از جاش بلندشدو گفت رئیس منم میرم بیرونو گفت با اجازه و پرید از اتاق بیرون .. آریا بلندشد اومد جلو گفت داداش ..گفتم حل این مسئله با خودمه .. حالا برو پیش آسا .. الان صداش درمیاد .. گفت چشمو رفت بیرون .. رضا همچنان دست به سینه نشسته بود .. گفتم تو نمیری ؟ گفت نه با آرام میرم .. گفتم پاشو برو .. نادیا ناراحت میشه امشب طلاقت میده ! آرام یهو پقی زد زیر خنده .. برگشتم سمتشو گفت تو برای چی میخندی ؟ یهو خودشو جمع کردو گفت ببخشید .. رو به رضا گفتم نگران نباش کاریش ندارم .. فقط میخوام باهاش صحبت کنم .. رضا بلند شدو رفت .. روبه آرام گفتم خوب ! دقیقا بگو چی شد ؟ آرام گفت ترنم اومد پیشمو گفت تارا تو حیاطه .. میگه بیا !زود ! گفتم تو چطور نفهمیدی که ترنم حقیقتو نمیگه ؟ اون وقت شب تو مهمونی تارا بیرون چکار میکنه ؟ اگر کاری داشته باشه به خودت میگه .. یا تو اتاق باهات صحبت میکنه ؟ .. آرام با چشمای اشکی گفت اصلا حواسم نبود . از طرز گفتن ترنم ترسیدم .گفتم به من میگفتی ! سرشو انداخت پایین .. شاهرخ یه نگاهی با دلسوزی کرد .. یعنی ببخشم ..گفتم برو اتاقت .. قبل خواب بهت سر میزنم . آرام رفت بیرون شاهرخ که یه لبخند جای اخماشو گرفته بود گفت ماشاءالله . چقدر این دختر نازه . با این لباسا که دیگه یکی یه دونه شده .. بعدم سرشو نزدیک به گوشم کردو گفت عروس خودمه ! بعدم گفت بریم ؟ سرمو تکون دادمو گفتم بریم .. وقتی رسیدیم تو سالن همه تو سالن بودن .. فقط ترنم و آرام نبودن .. کوروش داشت پشت صندلیا رو میگشت .. تا مارو دیدن بلند شدن . گفتم دیگه خیلی دیر وقته .. همگی برید پی کارتون . آرشا بلند شد .. پشت سرش آرشو آسا .. کامرانو با توسری برد ... نادرم شب بخیر گفتو رفت سمت اتاقش .. شاهرخم باهام دست داد و خداحافظی کرد .. بعدم یه اشاره کرد به شاهو .. شاهو هم خداحافظی کردو دوباره عذر خواهی بعدم رفتن .. پروانه هم رفت اتاقش .. رضا هم اول با نادیا بعدش با جمع خداحافظی کردو با رامین رفت .. پدرش دو ساعتی میشد که رفته بود .. من موندمو شاهین آریا تارا .. نادیا هم شب بخیر گفت و رفت سمت اتاقش ... همین موقع کوروشو دیدم که یواشکی از پشت صندلیا داشت فرار میکرد ..فکر نمیکرد دیده باشمش .. با صدای بلند گفتم بیا اینجا ببینم کوروش یواش از پشت صندلیا اومد بیرون .. اشاره کردم بهش که بیاد جلو .. اومد پشت آریا قایم شد .. جدی گفتم بیا اینجا ! از ترسش نزدیک نمیشد .. با دو قدم خودمو بهش رسوندمو گوششو گرفتم .. اینجا چه غلطی میکنی ؟ هان ؟ نگفتم برو لباس عوض کن بخواب ؟ گوش نمیکنی ؟ نه ؟ گفت ببخشید بابا ! غلط کردم .. گفتم غلط کردم دیگه فایده نداره ! امشب بهت میفهمونم وقتی کاریو میگم انجام بده باید انجام بشه ! بعدم بردمش سمت اتاقش .. رفتم تو درو بستم ..کتمو درآوردم کمربندمو باز کردمو کشیدم بیرون .. کوروش کنار تختش ایستاد و درحالیکه میلرزید گفت ببخشید بابا .. دیگه تکرار نمیشه .. غلط کردم .. دگمه آستینامو باز کردمو کمربندمو دور دستم پیچیدم .. همینطور که بهش نزدیک شدم گفتم وقتی میگم لباس عوض کن بخواب یعنی بیرون از تختت نبینمت ! پشت لباسشو گرفتمو برش گردوندم . التماس کرد ببخشید .. نمیخواستم بزنمش .. فقط میخواستم یادآوردی کنم که چقدر میتونم بی رحم باشم .. گفتم اگر یکبار دیگه حرفی زدمو پشت گوش انداختی طوری تنبیهت میکنم که هیچ وقت یادت نره ! فهمیدی ؟ با گریه گفت بله .. ببخشید بابا .. ولش کردمو گفتم زود دندوناتو بشور لباستو عوض کن بخواب ! گفت چشم .. از اتاق اومدم بیرون ..تارا هنوز داشت با شاهین صحبت میکرد .. به شاهین گفتم درست ترنمو تنبیه میکنی ! فهمیدی ؟ گفت بله رئیس .. گفتم اگه دلت نمیاد خودم تنبیهش کنم ..گفت مطمعن باشید رئیس .. تارا نگاهم کردو گفت ببخشید رئیس .. من معذرت میخوام .. باید حواسمو بیشتر جمع میکردم .. گفتم بچه ها شیطنت میکنن و گاهی اشتباه و بابت کارشون باید تنبیه بشن ! تارا سرشو انداخت پایینو گفت بله رئیس .. شاهین رفت سمت اتاقش .. روبه تارا گفتم نکنه در آینده وقتی بچه ها یه غلطی کردن پشتت قایم بشن که تنبیهشون نکنم ؟ هان ؟ گفت بچه هستن دلم نمیاد .. گفتم اینو میگم تو آینده مجبور نشم یاد آوری کنم .. تنبیهو تشویق بچه ها بامنه .. تو دلشو نداری .. من تنبیهشون میکنم توهم دخالت نمیکنی ! تارا با چشمای مهربونش نگاهم کرد و گفت من چطور میتونم وایسم نگاه کنم جگر گوشه هام کتک میخورن ؟ گفتم کتک ؟ مگه تنبیه فقط کتکه ؟ اشاره به کمربند تو دستم کرد .. لبخند زدمو گفتم فقط تهدیدش کردم .. کتکش نزدم .. گرچه حقش یه کتک حسابی بود .. ولی نزدمش ..الانم خوابیده .. یه لبخند زدو گفت شب بخیر ..گفتم شب بخیر .. سراغ ترنم نمیری ! گفت چشم .. رفتم اتاق آرام تقه به درو رفتم تو .. فکر میکردم خوابیده ولی با لباسو کفش مجلسیش نشسته بود لبه تخت .. تا منو دید بلند شد . با اخم گفتم چرا نشستی ؟ گفت نتونستم زیپ لباسمو باز کنم .. رفتم جلو . بغلش کردم . دستامو از پشتش به زیپ رسوندمو بازش کردم .. چون اگه پشتش میرفتم لباسشو باز میکردم خجالت میکشید .. بعد ولش کردم و پشتمو کردم بهش گفتم لباستو عوض کن .. آرام تندی لباس مجلسیشو درآورد و یه پیرهن راحت پوشید .. بعد برگشتم سمتشو آروم آروم گیره ها رو از موهاش باز کردم .. فرستادم صورتشو شستو گفتم دیره بخواب .. گفت چشم رفت تو تختش .. نشستم لبه تختش .. گفت داداش ببخشید .. اشتباه کردم .گفتم خیلی خوب .. بخواب این بار خدا بهت رحم کرد .. اگر شاهینو شاهو دنبالت نبودن اگر من نمیفهمیدمو کامران از رو بچگی کاری میکرد .. دیگه قابل جبران نبود ..گفت بله داداش .. خودم فهمیدم گفتم خسته شدی .. بخواب .. بعدم پیشونیشو بوسیدمو رفتم بیرون .. قبل از اینکه برم اتاقم یه سر به کوروش زدم .. خواب بود .. با شلوارو پیرهنش خوابیده بود .. شلوارشو باز کردمو از پاش درآوردن بعدم پیرهنش .. هیچ وقت اجازه نمیدادم بدون شلوار بلیز بخوابه .. ولی امشب رو کوتاه اومدم .. با شورتو رکابی خوابید .. آخر جوراباشو هم درآوردم روشو انداختمو رفتم بیرون . رفتم سمت اتاق .. خیلی خسته بودم .. لباس عوض کردمو دراز کشیدم روی تخت .. از خستگی نفهمیدم چی شد ..صبح دیرتر از همیشه بیدار شدم . حدود 9 بود .. بلند شدم یه دوش گرفتم .. لباس راحت پوشید رفتم تو سالن .. کارگرا اومده بودن صندلیا رو جمع کرده بودن و مشغول تمیز کردن بودن .. یهو نگاهم به کوروش افتاد که زیر پرده ها بود .. رفتم بالا سرش ایستادمو گفتم چکار میکنی ؟ یهو بلند شدو سلام کرد ..گفتم زیر پرده چکار میکنی ؟ گفت پشمک .. بلند گفتم بازم پشمک ؟ دیشب سرهمین کارت نزدیک بود یه کتک حسابی بخوری ! امروز دوباره داری تکرارش میکنی ؟ گفت ببخشید .. گفتم تو این دوروزه چند باز گفتی ببخشید ؟ هان ؟ گوششو گرفتم بردم وسط سالن گفتم همینجا وایسا ! پریوش اومد سمتمونو گفت آقا میز صبحانه آمادست ..گفتم مگه صبحانه نخوردن بچه ها ؟ گفت شما نبودید گفتن هروقت شما تشریف آوردید .. گفتم بسیار خوب .. به کوروش که گوششو گرفته بودم گفتم برو سرمیز ! گفت چشمو رفت . رفتم سمت اتاق آرام .. تقه به درو رفتم داخل .. آرام بیدار شده بود . دوش گرفتنه بودو مشغول شونه کردن موهاش بود .. سلام کردو گفتم سلام عزیزم . موهاتو خوب خشک کن .. گفت خشک کردم داداش .. بعدم موهاشو جمع کرد .. یه دست به موهاش کشیدم هوز نم داشت گفتم چرا موهاتو خشک نکردی ؟ این که خیسه ! گفت بخدا خشک کردم .. گفتم سشوار کو ؟ آورد داد دستم .. سیم سشوارو دولا تو دستم گرفتمو دوتا زدم به پاهاش .. گفت آخ داداش ..گفتم روح بابا رو قسم خورده بودم ببین موهاتو خشک نکردی پوستتو بکنم ! یادته یا نه ؟ گفت ببخشید داداش .. خوب خشک میکنم .. سشوارو زدم به برق .. روشن کردمو گرفتم رو موهاش .. خوب خشک کردمو بعدم گفتم ببند موهاتو بریم سر میز ! زود بستو دنبلام اومد تو سالن .. همه نشسته بودن .. تا رفتم سرمیز بلند شدنو سلام کردن .. جوابشونو دادمو همه نشستن .. صبحانه که تموم شد آریا گفت داداش میشه با بچه ها بریم بیرون ؟ گفتم برید .. شاهین گفت من بعدا بهتون میرسم .. شما برید .. اخماش توهم بود .. روبه ترنم گفت بروتو اتاقت تا بیام .. بجم ! فهمیدم میخواد تنبیهش کنه .. ترنم پاشد رفت ..آریا گفت شاهین زیاد سخت نگیر .. گفتم اتفاقا الان باید سخت بگیری تا دفعه بعد تکرار نشه .. شاهین بلند شد رفت .. آرام سرشو انداخت پایین .. کوروش هنوز مشغول صبحانه خوردن بود .. درست نگاهش کردم دیدم یه لقمه خودش میخوره یکی دستشو میبره زیر میز .. گفتم چکار میکنی تو ؟ یهو دستشو آورد بالا و گفت هیچی ! دستمو بردم زیر میزو صدا کردم پشمک .. زود اومد .. حتی پشمکم حرف گوش میکنه ..دست انداختم زیر شکمشو بلندش کردم ..گفتم چند بار بگم این حیوون غذای خودشو داره نباید غذای دیگه ای بخوره ؟ گفت آخه بابا گناه داره دلش میخواد .. گفتم چون عادتش دادی ! دیگه چوب خطت پر شده کوروش ! یه اشتباه کوچولوی دیگه یه کتک درست حسابی داره ! فهمیدی ؟ گفت بله بابا .. ببخشید .. گفتم حالا پاشو برو سردرست .. حواست به درس خوندنت باشه .. دیگه اخطار نمیکنم .. کوروش خیلی مظلوم پاشد رفت .. پشمکو گذاشتم پایینو گفتم بدو برو پی کارت ! آرام بلند شدو گفت داداش منم برم سر درسم .. گفتم برو .. فنجون چاییمو دست گرفتمو رفتم تو سالن رو مبل نشستم ..
شاهین #
ترنمو فرستادم اتاقش .. تصمیم داشتم حسابی تنبیهش کنم .. از اون تنبیها که رئیس میکنه .. بلندشدمو رفتم سمت اتاقش .. قبلا بهش اخطار داده بودم که طرف هیچ پسری نره .. با هیچ پسری حرف نزنه .. و اگر مجبور شد اول به خودم بگه .. پشت در اتاقش که رسیدم احساس کردم کسی پشت سرمه .. برگشتم تارا بود ..گفت شاهین میشه لطفا .. پریدم وسط حرفشو گفتم قرار شد دخالت نکنی ! گفت خواهش میکنم .. گفتم نه .. بهتره این اخلاقتو کنار بذاری چون اگر به رئیس اصرار کنی از تبیه یکی از بچه ها بگذره تنبیهشو بیشتر میکنه .. تارا با تعجب نگاهم کرد .. گفت منظورت چیه ؟ گفتم لازم نیست از من پنهون کنی .. من صحبتتو با رئیس شنیدم .. یهو قرمز شدو سرشو انداخت پایین ..گفتم ناراحت نباش رازتون پیش من محفوظه .. به رئیسم نگو من میدونم . حالا برو بالا چون ممکنه صدای گریشو بشنوی ناراحت بشی .. تارا با خجالت برگشتو رفت .. منم یه تقه به در زدمو رفتم تو .. ترنم کنار تختش ایستاده بود . درو پشت سرم بستم . گفتم اولین بار که باهات صحبت کردم یک سری مسائلو برات ممنوع کردم ..یکیشون صحبت با پسرا بود .. ولی دیشب تو برخلافش عمل کردی ..گفته بودم اگر پسری بهت حرفی زد بیای بهم بگی .. بازم نگفتی .. گفته بودم اگر ببینم خلاف چیزی که گفتم عمل کنی حسابی تنبیهت میکنم .. درسته یا نه ؟ گفت ببخشید .. صدامو بردم بالا و گفتم درسته یا نه ؟ گفت بله .. بعدم اشکاش ریخت ..گفتم اشک نریز اصلا فایده نداره ! کمربندم باز کردم چند دور پیچیدم دور دستم .. بازوشو گرفتمو نیم رخش روبه روم بود کمی خمش کردمو محکم زدم پشتش .. ده تا زدم و بلند شمردم .. ترنم با هر ضربه هق هق میکردو میگفت آیییی .. بعد بلندش کردم برش گردوندم سمت خودم گفت بار دیگه کارت تکرار بشه میسپرمت به رئیس .. فهمیدی ؟ خودت خوب میدونی که رئیس مثل من نیست .. خیلی بی رحمانه تنبیه میکنه .. حواست به کارات باشه ! درحالیکه گریه میکرد گفت چشم داداش .. گفتم خوبه .. حالا بشین سر درست .. تموم شد ازت تحویل میگیرم .. رفتم تو سالن پیش رئیس . گفتم انجام شد رئیس .. رئیس نگاهم کردو گفت بشین .. گفتم چشم و روبه روش نشستم . رئیس گفت تنبیهش کردی ؟ گفتم بله .. گفت طوری تنبیهش کردی که لازم نباشه دوباره تکرارش کنی ؟ گفتم بله ... بهش اخطار کرده بودم .. رئیس یکم نگاهم کردو گفت دقت میکنی که دختره دیگه ؟ گفتم بله رئیس خودم خواهر دارم . ترنم هم یه خواهر دیگمه .. حواسم هست .. رئیس گفت خوبه .. حالا میتونی بری .. گفتم چشم .. بلندشدمو کاپشنمو پوشیدم .. گفتم با اجازتون .. بعدم به آریا زنگ زدم .. آریا آدرس دادو گفت قبلش برو دنبال رضا بیمارستان .. گفتم باشه و قطع کردم .. از درکه میرفتم بیرون تارا رو دیدم که اومد تو سالن ..منم یه لبخند بهش زدمو تو دلم گفتم کاش این دختر زودتر به عشقش برسه .. ولی عشقو عاشقی رئیسو تارا چه سوژه ای بشه .. خندیدم .. یهو به خودم اومدم گفتم رئیس مگه میذاره جریان عشقش سوژه خنده بشه ! وای ! نه .. نمیذاره .. پوستمونو هم میکنه .. با خودم گفتم شاهین حدتو نگه دار که بد میبینی ! شوخی شوخی با دم شیرم شوخی ؟ مخصوصا که شیرش رئیسم باشه ! .. این یکی نمیشه !
آراز #
تارا اومد تو سالن آروم نشست . صورتش غمگین بود .پامو رو پام انداختم دستمو دراز کردمو رو پشتی مبل کناری گذاشتم نگاهش کردم با اخم گفتم چی شده ؟ سرشو بلند کردو گفت هیچی .. گفتم پس چرا چهرت غمگینه ؟ گفت ترنم ..گفتم کافیه ! فقط تنبیه شده ! حقش بود ! تازه بهش سخت نگرفته . اگر خودم انجامش میدادم مطمعن باش خیلی بیشتر دردش میومدو گریه میکرد .. وقتی ازدواج کنیم ترنم هم مثل کوروش و آرام با ما زندگی میکنه و تربیت هر سه تاشون با خودمه .. درساشونم همینطور .. پاشونو کج بذارن با خودم طرفن .. منم سخت میگیرم .. الان دارم میگم که بعدا خودتو جلو نندازی ازشون دفاع کنی! سرشو انداخت پایین .. دلم سوخت ولی نمیتونم از عقیدم برگردم چون تارا با مهربونیش به تربیت بچه ها گند میزنه .. صدامو آوردم پایینو گفتم عزیزم منم وقتی تنبیهشون میکنم ناراحت میشم ولی تنبیه هم مثل تشویق برای تربیت بچه ها لازمه .. اجازه نمیدم هرجوری بار بیان .. سرشو آروم تکون داد .. گفتم من میرم سر کارای شرکت لطفا سر به کار کارگرا بذار .. دقت کن کاراشونو دقیق انجام بدن ..گفت چشم . بلند شدم رفتم سمت اتاقم .. قبلش رفتم اتاق کوروش .. درو باز کردمو رفتم تو . کوروش داشت تکالیفشو انجام میداد . تا رفتم بلند شد با لکنت گفت دارم تکالیفمو انجام میدم بابا .. گفتم خوبه ! حالا ببینم چکار کردی ؟ دفترشو برداشتم . ریاضی .. همه سوالا نصفه نیمه انجام شده بود ..یه نگاه بهش کردم سرشو انداخت پایین .گفتم کتابت کو ؟ داد .. یه صندلی از بیرون آوردم گذاشتم کنار میزش و نشستم .. دونه به دونه تمرینارو حل کردمو بهش درس دادم تا کلا همشو حل کرد ..گفتم سر کلاست چی یاد میگیری ؟ این چه جور درس خوندنه که هیچی بلد نیستی ؟ فقط سرش پایین بود گفتم فردا علوم داری کتابتو بده ! داد دستم بلندشدم گفتم راه بیوفت میای اتاق خودم درستو میخونی ! بجم ! با لبو لوچه آویزون راه افتاد .. جلوی چشم خودم نمیتونه شیطنت بکنه .. رفتیم تو اتاقمو نشوندمش روی مبل کنار پنجره .. گفتم بخون .. تموم شد میپرسم .. آروم گفت چشم .. خودم هم نشستم پشت میزمو به کارای شرکت رسیدگی کردم ..
آرام #
وقتی برگشتم اتاقم با بی حوصلگی نشستم پشت میزم .. اصلا حال درس خوندن نداشتم .. اتفاقات دیشب جلوی چشمم رژه میرفتن .. چرا شاهو چشمش دنبال من بود ؟ اون روزی هم که رفتیم رستوران ارکیده شاهرخ و شاهو حتی فیروزه یه جوری بودن انگار اومده بودن منو زیر نظر بگیرن . دیشبم همینطور .. شاهو تو حیاط طوری نگاهم کرد و پرسیدخوبی که انگار نامزدشم .. نکنه .. نکنه واقعا ... نه ! انگار داداش آرازم خبر داره .. یعنی برام خواستگار پیدا شده ؟ یهو صورتم پر از خنده شد .. انگار یه خبر عالی بهم دادن .. شاهو .. خیلی خوش تیپو آقاست .. مهربونه و خیلی برام غیرتی شد .. برای همین بهم گفت این ترمو مرخصی گرفته ..وای .. یعنی عاشقم شده ؟ شروع کردم با صدای بلند خندیدن .. دیگه هوای درس از سرم پرید .. داداش اونشب بعد رستوران گفت هرکی دختر منو بخواد باید صبر کنه درسش تموم بشه ! خدایا من چقدر خنگم ! اصلا نفهمیدم داداش آراز داشت چی میگفت . بلند شدم رفتم رو تختم دراز کشیدم .. فکرای رمانتیک توی ذهنم میچرخید.با این افکار خوابم برد .. نمیدونم چقدر خوابیدم که احساس کردم یه چیزی رو شکمم فشار میاره .از خواب پریدم پشمک روی شکمم خوابیده بود و دستو پاشو از هر طرف آویزون کرده بود .. یهو تقه ای به در خورد داداش اومد تو .. نمیتونستم بلند بشم .. پشمک از رو ی شکمم تکون نمیخورد .. داداش اومد بالای سرمو گفت خستگیت در رفت ؟ گفتم بله داداش ..خیلی خسته بودم .. نشست لبه تختمو گفت آرام تا حالا چندین بار درمورد خطرات جامعه برات گفتم باید مواظب خودت باشی .. نذار کسی رو فکرت اثر بذاره .. نذار به راحتی گولت بزنن .. هر حرفیو میشنوی باور نکن .. بیا پیش خودم اول .. ازم نترس .. من هیچ فرقی با بابا ندارم برات . عاشقانه دوستت دارم .. هرچی برات پیش میاد بدون که میتونی پشت من پناه بگیری .. من جلوی همه خطراتو برات میگیرم .. ماجرای دیشبم به خیر گذشت . تو این خونه آریا و شاهینم مواظبت هستم .. مخصوصا شاهین که هم از آریا آروم تره هم زیرک تر .. اما شاهو .. شاهو وضعیتش با بقیه مخصوصا با کامران فرق میکنه .. کامران یه پسر بچست ولی شاهو یه مرد بالغه .. میتونه یه شوهرو همسر مناسب باشه .. ولی این مسائل برای تو هنوز خیلی زوده . تو کنکور پیش رو داری . باید یه خانم مهندس عالی بشی .. پس حواستو پرت شاهو هم نکن .. میتونه چند سال صبر کنه .. اگر چه خودشم میخواد تخصص بخونه .. اگر میخوای یه روزی با شاهو ازدواج کنی باید بری دانشگاه .. دختر من نباید از کسی کمتر باشه .. پس حواستو بده به درست اول .. همونطور که فیروزه برای همسرش باعث افتخاره توهم در آینده باید برای من و آریا و بعد برای شوهرت باعث افتخار باشی .. تو دیگه 17 سالته و لازمه گاهی درمورد مردا و ازدواج و زندگی مشترک باهات صحبت کنم که آگاه باشی و با چند جمله و نگاه عاشقانه خام نشی .. من حواسم بهت هست ولی خودتم باید حواست باشه .. گفتم چشم داداش .. داداش درمورد هر مسئله خصوصی باهام صحبت میکنه .. زمانیکه پریود شدم .. الان درمورد پسرا حتی درمورد احساسات رومانتیکی که پیدا میکنیم .. همیشه سعی کرده تا اونجایی که میشه راهنماییم کنه .. داداش بلند شدو یه دونه آروم زد به پشمک تا از چاش بلندشد و گفت پاشو موقع ناهاره . بیا سرمیز .. گفتم چشم ..
تارا #
آراز درست میگه .من زیادی مهربونم خیلی زود میبخشم .. خیلی زود میگذرم بازم اگه چند بار تکرار کنن بازم میبخشم .. ولی چکار کنم دست خودم نیست .. الانم دوباره بهم گوشزد کرد که تنبیهو تشویق بچه ها با خودشه . بلندشدم رفتم سروقت کارگرا .. کامل سالنو تمیز کردن البته جای مبلایی که جلوی تلوزیون بودو تمیز کرده بودنو مبلا درست سر جاشون قرار گرفته بودن .. بقیه سالن کامل تمیز شد همه چی هم برگشت سرجاش . تا موقع ناهار . رفتم آشپزخونه که به پریوش کمک کنم که البته نذاشت گفت شما تشریف ببرید بشینید من خودم به کارا رسیدگی میکنم .. بعد سرشو نزدیک گوشم کردو گفت هر موقع هم رسما خانوم این خونه شدید بازم من به کارا رسیدگی میکنم .. نگران هیچی نباشید.. من حواسم هست .. بعد یه لبخند زد .. انگار یه چیزایی میدونه .. صورتم سرخ شد .. خوب تا اینجا شدن دونفر که خبر دارن .. ولی هردوشون محرم رازن ..
##
نازنین موقع جشن بخاطر عملش نیومده بود ..یعنی رضا اجازه نداده بود .. خیلی اصرار داشت که شخصا بیاد و به بچه ها تبریک بگه .. البته هیچکس نمیدونست که دلیلی جز این تبریک تو دلش وجود داشت .. نازنین از شاهین خوشش اومده بود . یه دختر نوزده بیست ساله عاشق شده بود میدونست این علاقه دوطرفست و نمیتونست نشونش بده ....
آراز #
حدود عصر بچه ها اومدنو با خودشون نازنینو آورده بودن .. نازنین بازوی شاهینو گرفته بودو اومد داخل .. سلام کردو منم با خوش رویی ازش استقبال کردم .. کوروش هم اومدو خودشو انداخت بغل خواهرش .. شاهین نازنینو نشوند وخودش کناری ایستاد .. تارا هم اومدتو سالن و با لبخند سلام و احوال پرسی کرد .. به شاهین نگاه کردم . تا نگاهش کردم نگاهشو ازم دزدید و سرشو انداخت پایین . بعضی مواقع از رفتارای شاهین خندم میگیره .. گاهی مثل یه مرد کامل عمل میکنه و گاهی مثل یه پسر بچه . نازنین خیلی باهمه خوشو بش کرد .. موقع شام کنار شاهین نشستو بعدش با رضا رفت .. کوروش که پیش خودم درس خونده بودو فرستادم اتاقش که یکم با تبلتش بازی کنه و بخوابه .. آرامو ترنم هرکدوم شب بخیر گفتنو رفتن اتاقاشون .. خودمم رفتم سرکارم .. صبح طبق معمول .. بچه هارو رسوندم مدرسه .. تا زمانیکه پرونده در جریانو نمیتونم بچه هارو به حسین آقا بسپرم .. گرچه دو گروه مواظبشون هستن .. بعد پسرا رسیدم شرکت.. دستور دادم شیرینی بخرنو به مناسبت عقد آریا و آرش شیرینی پخش کنن .. پشت میز کارم نشستم و کارای روزانه رو با فرخ هماهنگ کردیم .بعد مدتی در اتاق زده شد گفتم بیا تو ! در باز شدو آرش اومد تو پشت سرش کامران اومد .. سرشو انداخته بود پایین .. از صورتشو رنگو روش معلوم بود که ترسیده .. حتما آرش دوسه تا بهش زده و حسابی ترسوندتش . کامران جلوی در ایستاد . آرش اومد جلوی میزو گفت طبق دستور آوردمش رئیس .. از جام بلندشدمو زنگ زدم فرخ اومد .. فرخ هم جلوی میزم ایستاد .. گفتم دفعه پیش اگر خودم به حسابت میرسیدم جرات نمیکردی غلطتو تکرار کنی ! کامران تازه دانشگاه قبول شده بود و بعضی روزای هفته کلاس داشت و بقیه روزا آزاد بود .. گفتم دوراه داریم .. یک الان با پدرت تماس بگیرم بیاد اینجا و جریانو از اول براش تعریف کنم و تنبیهتو بذارم به عهده پدرت .. یهو کامران گفت خواهش میکنم آقای پیرنیا .. خواهش میکنم به بابام نگید عمومو بابام منو میکشن .. خواهش میکنم .. گفتم اما راه دوم .. همه فکر میکردن الان ترکه گوشه اتاقو برمیدارمو به حسابش میرسم .. گفتم خوب راه دوم ! خودم به حسابت برسم .. رنگ از روی کامران پریده بود . گفتم تمیز کاری شرکت انجام شده فرخ ؟ گفت موعدش فرداست رئیس .. گفتم کنسلش کن ! امروز وسایل تمیزکاری شرکتو میدی دست کامران .. از بالا تا پایین شرکتو تمیز میکنه .. پنجره ها نرده ها پله ها تمیز میشن .. میخوام شرکت برق بزنه .. آرش خودت حواست بهش باشه .. بعد از پایان کار خودم همه جارو نگاه میکنم ..وای به حالت اگر از کارت راضی نباشم .. ترکه کنار اتاقم هست که جبران کم کاریت بشه .. حالا برید ! آرشو فرخ گفتن چشم رئیس .. کامران معلوم بود خوشحاله ولی بیچاره نمیدونه چی در انتظارشه .. تمیزکاری شرکت با چند نفره ولی بازم کم میارن ..
حدود ساعت 11 بود .. برای جلسه بعدازظهر آماده میشدم که گوشیم زنگ خورد .. مدرسه آرام .. سریع جواب دادم . مدیر مدرسه پشت خط بود و با نگرانی گفت آقای مهندس .. یه اتفاقی پیش اومده .. با تحکم گفتم چی شده ؟ خانم مدیر بیشتر هول کرد .گفت راستش گفتم بفرمائید خانم ! گفت ترنم .. ترنم از پله ها افتاده ..گفتم اومدمو قطع کردم .. فقط سوئیچو پالتومو برداشتم و سریع رفتم سمت پارکینگ .. ظرف ده دقیقه خودمو رسوندم مدرسه .. در مدرسه باز بود .. منم درست جلوی در پارک کردم سریع رفتم داخل .. تا وارد اتاق مدیر شدم نگاهم افتاد به ترنم که روی صندلیا دراز کشیده بود . عصبی به مدیر مدرسه نگاه کردم ..گفتم اینطوری حواستون به بچه هاست ؟ تا اومد چیزی بگه دست انداختم زیر زانوهاشو کمرش بلندش کردم .. رفتم سمت در تا رفتم بیرون آرامو پشت در دیدم که نگران نگاهم میکرد .. گفتم سریع وسایل ترنمو خودتو بیار .. تو ماشین منتظرم .. زود ! گفت چشم .. مدیر گفت میخواستم اورژانس خبر کنم ولی چون شما تاکید کردید هرچی پیش اومد اول شمارو خبر کنیم زنگ نزدیم . بدون اینکه جوابشو بدم رفتم سمت ماشین.. خانم مدیر درو باز کردو ترنمو رو صندلی پشت خوابوندم .. آرام هم بدو بدو با وسایل اومد .. در صندوق عقبو باز کردم وسایلو گذاشتم سوار شد .. راه افتادم سمت بیمارستان رضا .. تو راه بهش زنگ زدم گفت بیارش . رسیدیم بیمارستان . ترنم تو حال خودش نبود . خودم از ماشین آوردمش بیرونو گذاشتم رو برانکارد .. و بردنش داخل .. زنگ زدم به آریا جریانو گفتم .. گفتم بره دنبال کوروش .. به تارا چیزی نگه .. لازم باشه خودم زنگ میزنم .. گفت چشم .. رضا بعد معاینه ترنم اومد بیرونو گفت حالش خوبه .. ترسیده فقط .. بخاطر شیطنت از پله ها افتاده .. شما هم سخت نگیر لطفا ..گفتم میشه برم پیشش ؟ گفت آره . رضا رفت پیش آرام نشستو حالشو پرسید . چون رنگ آرامم حسابی پریده بود .. رفتم داخلو بالا سر ترنم ایستادم .. طفلک مثل یه گنجشک میلرزید .. صندلی گذاشتم نشستم .. با آرامش گفتم بهتری ؟ گفت بله . گفتم چی شد افتادی ؟ گفت شوخی میکردیم از رو پله ها لیز خوردم .. سعی کردم چیزی نگم که فکر بکنه دعواش میکنم .. چون خودش به اندازه کافی درد کشیده بود .. مقنعشو کامل از سرش درآوردم . پیشونیش زخم بود .. گفتم سرت درد نمیکنه ؟ گفت فقط پشت سرم .. یکم به سرش دست کشیدم .. سرش بدجور قلمبه شده بود .. همین موقع پرستار اومد یخ آورد و گذاشت رو برآمدگی سرش ..گفت نگه دارید یکم . گفتم باشه .. ترنم با بغض گفت آخ دردم میاد داداش .. اولین بار بود که مثل آرام منو صدا میکرد .. گفتم یکم تحمل کن عزیزم .. بعد برش داشتم دوباره گذاشتم رو سرش . سرمش که تموم شد خودم سرمشو درآوردمو بعدم از زیر زانوهاشو پشتش گرفتمو بغلش کردم.. با خجالت گفت خودم میام . سرشو بوسیدمو گفتم راحت باش ..ترنم هم مثل آرام سرشو چسبوند به سینمو صورتشو تو سینم قایم کرد .. رفتم بیرون .. آرام هنوز با رضا بیرون نشسته بود .. تا رفتیم بیرون نگران گفت ترنم خوبه داداش ؟ سرمو تکون دادمو با لبخند گفتم خوبه عزیزم .. از رضا تشکر کردمو رفتم سمت ماشین . رو صندلی پشت نشوندمشو آرام هم پیشش نشست درو بستم رضا گفت امشب حواستون بهش باشه .. چون ضربه خورده ممکنه شب علائم پیدا کنه ..گفتم خیالت راحت . ممنونم بعدم نشستم پشت فرمونو راه افتادم . بین راه به تارا زنگ زدمو جریانو گفتم با آریا برگرده .. با صدای لرزون گفت چشم .. تا رسیدیم خونه ترنمو بردم تو اتاق آرام . پروانه خونه بود . صداش کردم . پروانه اومد کمک کرد لباسای ترنمو عوض کرد و تو تخت آرام خوابوندیمش .. خودمم رفتم توی سالن نشستم تا تارا و آریا اومدن ..تارا اومدتو سالنو سلام کرد . گفت چی شده رئیس ؟ گفتم هیچی .. فقط افتاده .. ولی باید استراحت کنه و تا صبح حواسمون بهش باشه . با بغض گفت ممنونم .. گفتم بسه ارشد ! طوری رفتار میکنی که انگار اتفاق بدی افتاده ! حالا خودتو جمعو جور کن برو پیشش .. یه کاری نکن بترسه ! گفت چشم . رفت سمت اتاق آرام . آریا اومد تو سالن . سلام کردو گفت داداش شما برمیگردید شرکت ؟ گفتم آره . جلسه دارم . تو بمون . مواظب باش ! آریا هم گفت چشمو منم رفتم سمت شرکت ..
تارا #
وقتی رئیس گفت که ترنم افتاده از ناراحتی لرزیدم . ولی رئیس بهم اطمینان داد که چیزی نشده . با آریا رفتیم سمت خونه . وقتی وارد شدم رئیس توی سالن نشسته بود . رسیدم سلام کردموگفتم ترنم .. گفت تو اتاق آرام خوابیده .رفتم اتاق آرام . دروباز کردمو رفتم تو و لبه تخت نشستم . ترنم خواب بود . آرام اومد پیشم نشستو گفت ناراحت نباش تارا جونم خوبه .. همین موقع پروانه با دوتا دمنوش اومد داد به ما وگفت بخورید آرومتون کنه . خیلی ناراحت بودم . آرام گفت من حواسم بهش هست . میخوام درس بخونم .گفتم مرسی دورت بگردم . اذیت میشی . گفت نه اذیت نمیشم .
آرام #
از اتاق اومدم بیرون . از پریوش پرسیدم داداش آراز کجاست ؟ گفت رفتن شرکت . گفتم داداش آریا چی ؟ گفت ایشونم رفت دنبال کوروش .. کم کم پیداشون میشه . گفتم پریوش جون گشنمه .. گفت عزیزم دارم میزو میچینم .. تارا از اتاقم اومد بیرون گفت عزیزم الان لباسمو عوض میکن میام کمک . پریوش با محبت نگاهش کردو گفت عزیزدلم شما خسته ای . برو لباساتو عوض کن بیا . ناهار حاضره گفتم من کمک میکنم . پریوش هم ظرف سالادو داد دستمو گفت اینو ببرو بشین سر میز تا کوروش هم بیاد . گفتم باشه .. تا نشستم پروانه و ترنم هم اومدن . ترنم نشست پروانه رفت کمک مامانش . سرمو نزدیک ترنم بردمو گفتم داداش نفهمید قضیه رو ؟ گفت خدارو شکر نه . گفتم این دختره خیلی پرروئه .. میذاشتی من به خدمتش میرسیدم .. ترنم آهسته گفت خودم خدمتش رسیدم .. ولی شانس آورد که افتادم .جرات نکرد بگه دعوا کردیم .گفتم اگه داداش بفهمه پوستمونو میکنه ولی ارزششو داشت .. بعدم جفتمون زدیم زیر خنده .. همین موقع کوروش از در دوید تو بلند سلام کرد .. بعدم رفت تو اتاقش . چند دقیقه بیشتر نشد درحالیکه شلوارشو میکشید بالا نشست پشت میز . گفتم دستاتو شستی ؟ گفت میشورم .. گفتم اَه اَه ! برو دستتو بشور .. گفت نمیخوام .گشنمه .. یهو داداش آریا از پشت سر گوششو گرفتو کشید و با اخم گفت میری بشوری یا خودم ببرمت ؟ کوروش دستشو گذاشت روی دست داداش آریا و گفت آخ .. چشم عمو جون میرم .. میرم میشورم .. داداش آریا بلند گفت بجم ببینم ! بعدم نشست .. گفتم داداش بشین سرمیز .گفت اینجا جای بزرگو رئیس خونست .. جای برادر بزرگمه .. هیچکس حق نداره جاش بشینه ! بعدم پریوش غذا آورد خوردیم ..
آراز #
تا عصر سخت مشغول کار بودم . بعد از ظهر آرشو خبر کردمو آرش اومد . گفت بفرمائید رئیس .. گفتم کامران در چه وضعیه ؟ لبخندی زدو گفت جدو آباش جلوی چشمش امده .. تازه یه طبقه داره تموم میشه ! از صبح نفسم نکشیده گفتم خبرش کن ناهار بخوریم بعد بفرستش خونه فردا 8 اینجا باشه .. گفت چشم . رفتم اتاق کنفرانس . نشستیم سر میزو ناهار آوردن .. کامران آخر همه اومد . بعد غذا بلندشدم رفتم اتاقمو به فرخ گفتم بیا ! گفت چشم .. پشت میزم نشستم فرخ جلوی میز ایستاد . برنامه فردا رو اوکی کردیم . گفتم فردا تا 9 میام .حواست به کامران باشه ! آرش فردا گرفتاره .. گفت چشم .. پالتو کیف و سوئیچمو برداشتم رفتم سمت ماشین سوار شدمو رفتم خونه .. خونه رسیدم پریوش اومد استقبالم .. سلام کردو جواب دادم . حال ترنمو پرسیدم گفت خوبه تو اتاق آرام خوابیده و تاراخانم پیششه .. رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم رفتم اتاق آرام . یه تقه به درو رفتم تو .. تارا تا منو دید بلند شدو سلام کرد . جوابشو دادم حالا ترنمو پرسیدم گفت خوبه . گفتم تا صبح حواسم بهش هست .. میخواستم ببرمش اتاقم ولی اونوقت تو راحت نیستی .. همینجا بخوابه . آرام اتاق خودم میخوابه .. گفت اینطوری اذیت میشید.. گفتم اینطوری خیالم راحت تره .. آرام کجاست ؟ گفت کتابخونه پایین .. گفتم باشه . رفتم بیرون .. درکتابخونه رو باز کردم رفتم تو .. آرام پشت میز بود . بلند شد سلام کرد .. جوابشو دادم ..گفتم تکالیفت تموم شد ؟ گفت تقریبا داداش ..گفتم شب میای اتاق خودم میخوابی . گفت چشم . بعد شام رفتم اتاقمو مشغول کار شدم که در زدن گفتم بیا ! آرام یواش درو باز کرو اومد داخل .. گفت داداش میشه دراز بکشم ؟ گفتم اوهوم بیا ! اومد داخلو دراز کشید .. آروم خوابید و گفت آخخخخخ . گفتم کمرت درد میکنه ؟ گفت یکم داداش . فهمیدم پریود شده . دیگه وقتش بود .. بلند شدم رفتم دم درو پریوشو صدا زدم .. اومد نزدیکو گفت بله پسرم . گفتم یه کیسه آب داغ بیار لطفا .. گفت چشمو رفت . روبه آرام گفتم چند دفعه بگم وقتی میخوای پریود بشی حواست به خودت باشه ؟ صورتش گل انداختو با خجالت گفت مواظب بودم داداش .. گفتم معلومه ! پریوش کیسه رو آورد و داد بهم .. تشکر کردم بعدم بردم گذاشتم رو کمرشو لحافو کشیدم روش .. گفتم بخواب تا بهتر بشی ! گفت چشم . از اتاق رفتم بیرون .. یه تقه به درو رفتم داخل .. گفتم حالش چطوره ؟ تارا گفت خوبه .. خدارو شکر چیزی ندیدم .. گفتم حواست باشه به پهلو بخوابه .. گفت چشم .. از اتاق اومدم بیرون . برگشتم اتاقم آرام خوابیده بود . نشستم سرکارام . حدود ساعت 3 صبح بلند شدمو رفتم اتاق آرام . خیلی آهسته درو باز کردم .. تارا کنار تخت نشسته بود رو زمینو دستش روی تخت بود . سرشو روی دستش گذاشته بود و توی خواب عمیقی بود . نگاهی به ترنم کردم خیلی راحت خوابیده بود به خودم گفتم طوریش نیست .. خوبه .. یه نگاه به تارا انداختم خیلی مظلوم خوابیده بود .. بلند شدم از تو کمد یه پتوی نازک آوردم انداختم روش .. میخواستم موهاشو از صورتش کنار بزنم که یهو دستم رو هوا خشک شد . با خودم گفتم این کار مثل خیانته .. بعدم آروم از اتاق رفتم بیرون .. یه سرهم به کوروش زدم . خوابیده بود و یه پاش از تخت آویزون . تبلتش روی سینش روشن بود . صد دفعه گفتم تبلتتو توی تخت نبر ! گوش نمیکنه ! فردا به حسابت میرسم . بعدم پیشونیشو بوسیدمو پاشو روی تخت گذاشتم روشو انداختم برگشتم اتاقم .. آرام خواب بود .. منم دراز کشیدمو کشیدمش تو بغلم .. چند دقیقه بعد خوابیدم ..دوباره صبح شدو لباس پوشیدم بعد صبحانه بچه هارو بردم مدرسه .. خودمم بعدش رفتم سمت شرکت .. کارای شرکت یکمی سنگین شده و تا نزدیکای ظهر کار کردم .. بعدش بلند شدمو راه افتادم تو شرکت از بالا تو شرکت تجاری شروع کردم همه جا رو نگاه کردم و پنجره ها و نرده ها .. راه پله ها . همه جا .. کامران تمیز کرده بود یه جاهایی هنوز کثیف بود .. زنگ زدم فرخ .. سریع خودشو رسوند .. گفت در خدمتم رئیس . اخمامو کردم تو هم دستامو هم کردم تو جیب شلوارم گفتم کامران کجاست ؟ گفت طبقه پایین دستمال میکشه ..گفتم بیارش ! سریع رفت دنبالش . کامران اومد نگاهش کردمو گفتم همه چیو سرهم بندی کردی ؟ با من من گفت نه بخدا ! گفتم پنجره ها لک دارن .. هنوز گردو خاک همه جا هست .. این چه جور تی کشیدنه ؟ خوب ! ... مستقیم نگاهش کردم و گفتم خوب !!!! یک ساعت وقت داری این گندی که زدیو درست کنی وگرنه مجبور میشی با دستای ترکه خورده کار کنی ! فهمیدی ؟ آروم گفت چشم .. گفتم مشغول شو ! برگشتم اتاقم .. کارامو انجام دادم .. روز شلوغی بود .. کارای دو شرکت زیاده .. تو سال جدید میلادی کارا بسرعت پیش میره و مجبوریم خودمونو وفق بدیم .. دیگه اواسط بهمن ماهه .. الان داریم نزدیک میشیم به سال جدید و تمام جنسای وارداتی درحال پخش تو بازاره .. بخاطر بچه ها که الان سه تا شدن عصر زودتر میرم خونه .. باید سر به کارشون بذارم .. رسیدم خونه لباسامو عوض کردمو خسته نشستم تو سالن . به پریوش گفتم یه چیزی بیار بخورم تا موقع شام .. ناهار نخوردم .. پریوش اخماشو کرد توهمو گفت آخه پسر من .. نمیگی مریض میشی خدای نکرده ؟ گفتم وقت نشد .. سرشو تکون دادو رفت یه چایی و کیک که تازه پخته بود آورد خوردم یکم حالم جا اومد .. بلند شدم اول رفتم سراغ آرام .. تقه به درو رفتم داخل .. بلند شدو سلام کرد .. جوابشو دادمو گفتم تکالیفتو انجام دادی ؟ گفت بله داداش .. گفتم بیار ببینم .. انگار انتظار نداشت . با هول تکالیفشو گذاشت رومیز .. نشستم پشت میزشو تکالیفشو چک کردم .. آرام هم با نگرانی نگاهم میکرد .. تکالیفشو نگاه کردمو با اخم نگاهش کردم .. گفتم اگر تکالیفتو چک نکنم درساتو سرسری میگیری ؟ این چه جور انجام تکلیفه ؟ فردا میام مدرسه . فکر کردم که دیگه بزرگ شدی نیاز به چک کردن نداری ! گفت ببخشید داداش .. دقت میکنم .. گفتم درساتو بخون ..آخر شب میام سراغت ! گفت چشم .. از در اومدم بیرونو رفتم اتاق کوروش ..دروباز کردمو رفتم داخل .. کوروش تا رفتم تو مثل برق از جاش پرید .. تبلتش بغل کتاب دفترش بود و مشغول بازی .. گوششو گرفتم بلندش کردم .. گفتم بجای درس خوندن مشغول بازی هستی ؟... گفت بخدا انجام دادم تکالیفمو بابا .. کتاباشو باز کردم دفتراشو چک کردم .. اخمام هر لحظه بیشتر توهم میرفت .. گفتم تو به این میگی انجام تکالیف ؟ اینا که همه نصفه نیمست .. یه سریشونم اشتباهه .. کتابشو برداشتمو یه سوال آسون پرسیدم که توش موند و یه سری کلماتو سرهم کردو تحویل داد ... تبلتو گوشیشو برداشتم .. گفتم میشینی از اول تکالیفتو انجام میدی درساتم میخونی ! دلم میخواد یه دونه از تکالیفتو انجام نداده باشی .. یا بپرسم یه سوال جواب ندی اونوقت بهت میفهمونم که وقتی میگم چوب خطات پرشده یعنی چی ! تا موقع شام وقت داری .. از اتاقش اومدم بیرون رفتم سمت اتاق ترنم .. درسای ترنمو سپردم به شاهین ولی گاهی یه سری بهش میزنمو درساشو چک میکنم .. در زدمو رفتم داخل .. ترننم نشسته بود سر درساش .. بلند شدو سلام کرد جواب دادم .. گفتم از درسات جه خبر ؟ و دفترشو برداشتم .. ترنم درسته دختر شیطونیه ولی دفتراش خیلی تمیز بود .. تمام تکالیفشو انجام داده بود .. سوالای ریاضیش فقط دوسه تاشو انجام نداده بود که گفت بلد نیست .. گفتم صندلی آورد کنارم نشست .. براش مبحثی رو که مشکل داشت رو توضیح دادم .. گفتم یاد گرفتی ؟ گفت بله .. بعدش تمریناشو جلوی چشم خودم حل کرد .. درسای فرداشو هم پرسیدم بلد بود . گفتم آفرین .. بسیار عالی . همیشه همینطور درس بخون . لبخند زدو گفت چشم داداش ... گفتم هر موقع تکالیفت کامل شد بیا بیرون تو سالن . گفت چشم . از اتاق ترنم که اومدم بیرون رفتم اتاقم تا موقع شام . یه نیم ساعتی به شام مونده بود که در اتاق زده شد و گفتم بیا تو . شاهین اومد داخل سلام کرد .. جوابشو دادم گفتم میشنوم . گفت رئیس یه درخواستی دارم .. تکیه دادم به پشتی صندلی و گفتم خوب ؟؟؟ با من من گفت رئیس من .. میخوام خواهش کنم که مسئولیت ترنمو از دوش من بردارید .. من نمیتونم اصلا به درساش رسیدگی کنم .. از طرفی اصلا نمیتونم برای کاراش سخت گیری کنم .. اگر هم خطایی بکنه تنبیهش کنم .. دلم نمیاد .. این روزا اصلا تمرکز ندارم .. من نمیتونم دیگه .. اصلا تمرکز ندارم رئیس . گفتم بسیار خوب .. خودم به درسای ترنم رسیدگی میکنم .. ولی بهتره تمرکزت برگرده . چون نازنین از مردای گیج خوشش نمیاد .. شاهین نگاهم کرد گفت یعنی میشه ؟ .. میتونم .. امیدوار باشم ؟ گفتم خودتو جمعو جور کن شاهین .. دیگه بچه نیستی ! مل نوجونا رفتار نکن ! خانوما از مردای جدی خوششون میاد نه نوجوونای خجسته ! نشون بده مرد زندگی هستی ! مردونه رفتار کن ! نمیگم بداخلاقو خشک باش ولی مرد باش ! خوب حرف دیگه ای ؟ گفت ممنونم رئیس .. با اجازتون .. تا درو باز کرد آرام اومد تو .. انگار پشت در گوش وایساده بود .. با انگشت بهش اشاره کردم بیاد تو جلوی میزم ... گفتم شاهین میتونی بری . گفت چشمو رفت . با اخم بهش نگاه کردمو گفتم پشت در چکار میکردی ؟ گفت داداش میخواستم در بزنم که یهو در باز شد .. گفتم برای همین افتادی تو اتاق ؟ سرشو انداخت پایینو گفت ببخشید داداش .. قصد نداشتم فال گوش وایسم . گفتم بسیار خوب .. کارتو بگو .. گفت ببخشید داداش .. زیاد مهم نیست .. میشه بعدا بیام ؟ سرشو انداخت پایین .. بلند شدمو رفتم جلوی میزمو درست روبه روی آرام ایستادم . آرام یکم رفت عقب .. دستامو کردم تو جیب شلوارمو گفتم حرفتو بزن ! همچنان ساکت بود .. چونشو تو دستم گرفتمو سرشو آوردم بالا و گفتم حرفتو بزن ! فهمیدم نگرانه ... یکم لحنمو آروم کردمو گفتم نترس حرفتو بزن .. چی شده ؟ گفت داداش میخواستم بگم اگر میشه ترنم با من هم اتاق بشه .. گفتم چی ؟ یه اتاق باهم ؟ جاتون تنگ میشه ..گفت نه داداش .. خیلی خوب میشه ..منم تنها نمیمونم .. فقط یه میز تحریر میخواد .. دستمو از زیر چونش برداشتمو تکیه دادم به لبه میزم . گفت داداش خیلی خوب میشه .. گفتم باشه . درموردش فکر میکنم .. حلا برو دستاتو بشور برو سرمیز .. موقع شامه ..گفت چشم .. بلند شدم دستامو دوطرف صورتش گذاشتمو سرمو نزدیک صورتش کردم گفت چرا دخترم از اخمم میترسه ؟ مگه کار اشتباهی کرده ؟ فقط زمانی از اخمم باید بترسی که اشتباهی کرده باشیو بهم نگفته باشی ! وقتی بهم راستشو نگی باید بترسی ! وگرنه هیچوقت از اخم بابا نترس ! فهمیدی ؟ گفت بله داداش .. سرمو تکون دادمو گفتم برو ..گفت چشم ..بلند شدم یکم فکر کردم با خودم گفتم فکر بدی نیست .. رفتم سمت درو رفتم سر میز .. موقع شام به ترنم گفتم کنار آرام بشین .. بعد روبه تارا گفتم ارشد ! بعد شام اتاقم باشه ! تارا نگاهم کردو گفت چشم رئیس .. بعد شام رفتم اتاقمو بعد چند دقیقه تارا اومد ..گفتم بشین .. وقتی نشست منم روبه روش نشستم . نگاهش کردم . سرشو انداخت پایینو صورتش سرخ شد .. گفتم سرتو بگیر بالا .. بذار تا میتونم نگاهت کنم .. لبخندی زدو بهم نگاه کرد .. گفتم خوشگله ، شیطون شدی جدیدا ! خندید .. گفتم مگه چکار کردم ؟ گفتم از ظاهرت .. لباس پوشیدنت .. لبخندایی که میزنیو دلمو میبری .. سرشو دوباره انداخت پایین .. گفتم عزیزم زیاد نمونده .. فقط میخوام بدونم از کی باید خواستگاریت کنم ؟ از عموت یا پدر بزرگت ؟ نگران سرشو بلند کرد و گفت نه .. خواهش میکنم .. به اونا اصلا مربوط نیست . نمیخوام اونا اصلا بدونن ! با اخم گفتم برای چی ؟ مگه کاری کردی که میترسی ؟ گفت نه بخدا .. پدربزرگم و عموم میخوان من با پسر عموی بزرگم ازدواج کنم .. ولی من نمیخوام .. تا الان فقط پیچوندمشون .. گفتم پیچوندی ؟ یهو گفت ببخشید .. منظورم اینه که یه جوری از زیر حرفا در رفتم .. گفتم تو ناراحت این مسائل نباش .. من درستش میکنم .. خودتو ناراحت نکن عزیزم .. من همه جوره هواتو درام .. تو برگه حضانت داری درسته ؟ گفت زمانی که مامانم فهمید دیگه امیدی نداره حضانت ترنمو قانونن به من داد .. نمیدونم چطور اینکارو کرد ولی درستش کرد .. گفتم پس کار دیگه ای ازشون برنمیاد .. خوب ..آرامو ترنم میخوان هم اتاق بشن . گفت چی ؟ مگه میشه ؟ تو یه اتاق آرام اذیت میشه ..گفتم اشکالی نداره . اینجوری میتونم رو درسای ترنم نظارت میکنم .. با این وضع که پیش میریم تا بعد عید شما همچنان باید تو خونه من بمونید .. بعدشم دیگه همسرم میشی .. خونتو فعلا نگه میدارم .. خوب .. کِی ازت خواستگاری کنم ؟ هان ؟ گفت نمیدونم چی بگم .. گفتم باشه .. خودم همه کارا رو ردیف میکنم .. خیلی آهسته گفت باشه . گفتم پاشو برو که الان همه خیالای بد میکنن .. گفت هیچکس درمورد شما فکر بد نمیکنه .. بعدم رفت بیرون ..
تارا #
وقتی آراز گفت کِی بیام خواستگاری دلم میخواست داد بزنم الان ! همین الان ازم بخواد و ببوستم . چقدر دلم میخواد بتونم به راحتی بغلش کنم .. تو آغوشش غرق بشم .. وقتی بغلم کنه بازوهای مردونش دورم حلقه کنه دیگه هیچی نمیخوام .. یه مرد کامل پشتو پناهم میشه .. دیگه از هیچی نمیترسم .. دیگه لازم نیست نگران باشم . میتونم در کنار عشقم به آرامش برسم .. تو همین افکار بودم که یهو یکی از پشت سر بغلم کرد .. آرام درگوشم گفت تارا میشه همیشه تو خونمون بمونی ؟ هیچ جا نری ؟ گفتم منم دوست دارم پیش تو باشم عشق من .. بعدم باهم رفتیم سمت سالن ..
آراز #
از اتاق اومدم بیرون که برم اتاق آرام که صداشونو از تو سالن شنیدم .. آرامو ترنم دوطرف تارا نشسته بودنو کوروش پایین پاهاش نشسته بود و چونشو رو زانوی تارا گذاشته بود .. شاهینو آریا مشغول بازی تو گوشیشون و نادر یه کتاب دستشو سعی میکرد بخونه ولی سرو صدا زیاد بود و اونم کلافه شده بود .. نادیا میلو نخ گرفته بود دستشو سعی میکرد ببافه .. از دور تماشاشون کردم ..لذت بردم از این جمع خانوادگی .. مخصوصا تارا که مثل مامانا نشسته بود بین بچه هاش .. رفتم بالا سرشونو گفتم کوروش تکالیفت انجام شد که اینجا نشستی ؟ با من من گفت بله بابا .. گفتم بجم اتاقت ! بعدم روبه آرام گفتم شما چطور ؟ خوندی ؟ آرام یواش بلند شدو گفت بله داداش .. گفتم بعد کوروش میام سراغت !بجم ! گفت چشمو یه نگاه به تارا کرد . انگار ازش کمک میخواست .. با خودم گفتم کارم دراومد .. از این به بعد میخوان برن پشت تارا قایم بشن .. ترنم از جاش بلند شد .گفتم تو بشین .. تو درساتو کامل خونده بودی .. بعدم برگشتم سمت اتاق کوروش .. رفتم داخلو گفتم بده ببینم ! دفتراشو برداشتم نگاه کردم . بعضی جاها هنوز ناقص بود .. ازش چند تا سوال کردم .. بازم لنگ میزد . دست به کمر ایستادمو گفتم خوب ! مگه نگفتم چوب خطاب پرشده ؟ مگه نگفتم درست درستو بخون ؟ هان ؟ اینه نتیجه درس خوندنت ؟ کمربندمو باز کردم .. دو سرشو گرفتم دستم .. گفتم بهت گفته بودم درساتو درست نخونیو تکالیفتو انجام ندادی به حسابت میرسم ؟ بیا اینجا ببینم !کوروش با چشمای اشکی گفت ببخشید بابا .. خواهش میکنم .. تکرار نمیشه .. گفتم تو این دوروزه چند بار گفتی ببخشید ؟ با صدای بلند گفتم هان ؟ این بار دیگه نمیبخشم ! .. گفتم بیا اینجا ! دیدم از جاش تکون نخورد .. رفتم پس یقشو گرفتم آوردم وسط اتاق .. خواستم بزنمش التماس کرد ببخشید بابا .. دیگه تکرار نمیشه .. درسمو درست میخونم .. گفتم کاری نکن بزنمت !ولش کردمو گفتم بشین دوباره تکالیفتو انجام بده ! ایندفعه حواستو جمع کن ! با گریه گفت چشم .. بعدم رفتم اتاق آرام تکالیفشو ازش تحویل گرفتم با اینکه بعضی جاها لنگ میزد ولی زیاد مهم نبود .. نگاهش کردم سرش پاین بود .. گفتم بیشتر دقت کن ! بعدم رفتم توی سالن .. ترنم رفته بود تو اتاقش .. همه بودن .. تارا اومد و روبه روی من نشست .. اول خجالت کشید ولی چون جانبود مجبور شد بشینه .. همین طور که همه باهم صحبت میکردیم گه گاهی نگاهش میکردم .. چقدر دلم میخواد مستقیم نگاهش کنم .. ولی هنوز نمیشه .. وقتی به شاهین ایراد میگیرم نباید خودم به همون روش عمل کنم .. زودتر ترتیب خواستگاری رو میدم .. شاید همینجا تو خونه خودم .. اگر بخواد که پای بزرگتراشو وسط نکشه منم به نظرش احترام میذارم .. به هر حال یه خانوم مستقله و خودش میتونه درمورد خودش تصمیم بگیره .. صبح کوروشو رسوندم مدرسه بعد دخترا رو بردم .. رفتم اتاق مدیر .. آرام نگران پشتم میومد .. برگشتم سمتشو گفتم برو سرکلاس !بدو ! گفت چشم .. رفتم اتاق مدیر .. همونطور که انتظار داشتم . تخصصیاش عالی و عمومیاش افتضاح .. ولی درمورد ترنم میگفتن درساش همه خوبه .. خوشحال شدمو رفتم مدرسه کوروش .. تو اتاق مدیر چیزی به من گفتن که مخم سوت کشید .. گفت آقای مهندس چند روزه دفتر حضور غیابو چک میکنم کوروش تو یه زنگایی حاضره تو یه زنگایی مخصوصا آخر غیبت داره هرچی ازش میپرسیم چیزی نمیگه .. میخواستم باهاتون تماس بگیرم ولی خودتون تشریف آوردید گفتم لطفا صداش کنید .. چند دقیقه طول کشید تا اومد .. چشمش به من افتاد یهو رنگش پرید .. از ترسش رفت عقب .. بهش اشاره کردم گفتم بیا اینجا ببینم ! اومد جلو با فاصله ازم ایستاد و سرشو انداخت پایین گفتم تو این چند روزه کلاساتو پیچوندی کجا رفتی ؟ صدامو بردم بالا و گفتم حرف میزنی یا حرف ازت در بیارم ؟ با ترس گفت بخدا .. بخدا بابا .. پریدم وسط حرفشو گفتم حرف بزن ! گفت چند روز پیش یکی زنگ زد بهم گفت پسر عمومه . گفت بابام میخواد ببینتت .. هم مونو خوب میشناخت .. منم رفتم ببینم کیه .. گفتم مگه تو عمو داری ؟ گفت نه ولی عموم گفت تو عمو داری ولی بهت نگفتن .. گفتم چطوری از مدرسه رفتی بیرون ؟ گفت از رو دیوار مدرسه .. گفتم که اینطور !از عصبانیت داشتم منفجر میشدم . گفتم گوشیتو بردار زنگ بزن بهشو بگو بیاد جلوی مدرسه دنبالت .. زنگ زدو پشت خط بهش گفتن که حتما میان .. گوشی رو ازش گرفتم . گوشی خودمو برداشتمو زنگ زدم نوید . جریانو گفتم ..گفت مواظب باش تا خودشو برسونه .. گفتم باشه . یه نیم ساعتی شد که مرده اومد .. منم کوروشو به مدیر مدرسه سپردم و رفتم دم در .. همین موقع نوید رسید دونفر تو ماشینو باز داشت کردن .. زنگ زدم به یاوری و فرستادمش آگاهی تا به کارا رسیدگی کنه و شکایت هم بنویسه . منم برگشتم اتاق مدیر .. رفتم تو اتاق . مدیر نگران پشت پنچره بودو کوروش کنار اتاق ایستاده بود .. تا رفتم تو از ترسش تا تونست ازم فاصله گرفت. گفتم تو فکر نکردی ممکنه دزد باشن ؟ مگه نگفتم به غیر از خودم با کسی جایی نمیری ؟ باهر کلمه ای که از دهنم درمیومد کوروش بیشتر سعی میکرد خوشو دور کنه .. گفتم برو بیرون پشت در وایسا تا تو خونه تکلیفتو معلوم کنم ! با سرعت رفت بیرون .. روبه جمشیدیان کردمو گفتم وقتی پسرم وارد مدرسه میشه شما مسئولش هستید . چرا متوجه نشدید از کجا فرار کرده ؟ مواظب مدرستون باشید آقای مدیر و خداحافظی کردم از در رفتم بیرون . رو به کوروش گفتم وسایلتو بردار بیا دم در .. زود ! آروم گفت چشمو رفت .. تو ماشین نشستم تا اومد .. از ترس نشست صندلی عقب .. از تو آینه با اخم نگاهش کردم و راه افتادم .. رسیدیم خونه گفتم برو تو اتاقت تا بیام ! به سرعت رفت .. زنگ زدم به رضا جریانو گفتم تعجب کرد ..گفت کوروشو نازنین عمو ندارن ! گفتم میدونم . شکایت کردم .. آگاهی بهش رسیدگی بشه .. گفت من خودم یواش یواش به نازنین میگم هیجان براش خوب نیست .. گفتم باشه .. رضا گفت آراز حالا میخوای چکار کنی ؟ گفتم چیو ؟ گفت کوروش .. گفتم الان کتکی میخوره که تا آخر عمرش یادش نره ! گفت هرجور خودت صلاح میدونی رفتار کن ! فقط دیگه کارش تکرار نشه ! خداحافظی کردمو قطع کردم .. پالتو و کتمو درآوردم رفتم اتاقم ترکه رو برداشتم رفتم اتاق کوروش . تا ترکه رو دستم دید رفت عقب چسبید به دیوار .. ترکه رو گذاشتم رو میزو آستینامو باز کردم دگمه یقمو هم باز کردم .. کرواتمو هم شل کردم .. گفتم بهت گفته بودم بدون اجازه من جایی نری ! دنبال کسی راه نیوفتی ! مخفی کاری نکنی ! دروغ نگی ! درساتو پشت گوش نندازی ! همه این کارارو انجام دادی ! الان بهت میفهمونم که نتیجه کارات چیه ! ترکه رو برداشتم .. خودم رفتم یقشو گرفتم بردمش جلوی میز .. خمش کردم روی میزو بلافاصله زدم پشتش .. بعد دومی سومی تا دهمی . معلوم بود خیلی دردش اومده . آخرین ضربه رو محکم تر زدم .. بعدم بلندش کردم .. تا بلند شد دستاشو گذاشت پشتش و گریه کرد . گفتم از تو اتاقت اجازه نداری بیرون بیای .. تا یکماه فقط مدرسه خونه ! نه مهمونی میری نه مهمون اومد اجازه داری بیرون بیای .. اگر یک بار دیگه این غلطارو ازت ببینم با ترکه همه جاتو سیاهو کبود میکنم ! فهمیدی ؟ با گریه گفت بله بابا .. از گریش دلم آتیش گرفت .. ولی به روی خودم نیاوردمو اومدم بیرون . ترکه رو برگردوندم اتاقم . رفتم توی سالن نشستم .. دستمو کلافه کشیدم به صورتم .. پریوش برام یه فنجون قهوه گذاشت دم دستم .. تشکر کردمو برداشتم آروم آروم خوردم تا حالم جا اومد . با خودم فکر کردم اگر کسایی که اومدن سراغ کوروش میکشتنش یا بهش تعرض میکردن یا دیگه پسش نمی آوردن .. یا هزار تا یای دیگه ... خدایا چکار میکردم ؟ احساس میکردم سرم اندازه کوه شده .. زنگ زدم مدرسه آرامو گوشزد کردم بیشتر مواظب باشن .. بعدم با آریا تماس گرفتم جریانو گفتم .. آریا پشت تلفن اول ساکت شد بعد گفت داداش میای شرکت ؟ اگر میخواید استراحت کنید ما به کارا رسیدگی میکنیم .. گفتم باشه .. عصر میام . گفت باشه داداش .. بعد قطع کردم .. همون موقع نوید زنگ زدو گفت کاراگاه آراز چطوری ؟ گفتم خوبم .. گفت اون بچه هنوز زندست دیگه ! گفتم مگه قرار بود نباشه ؟ گفت حدس زدم زیر کمربند میکشیش .. گفتم نه اتفاقا با ترکی درسی بهش دادم که تا آخر عمرش فراموش نکنه ! نوید گفت اونقدر سخت نگیر .. درضمن من پیگیر هستم . چون هم شما شاکی هستید هم مدرسه پدرشونو درمیارن . بعدم خداحافظی کرد ..منم رفتم لباس عوض کردمو دراز کشیدم ..
.: Weblog Themes By Pichak :.