آراز #

با ورود به شرکت وارد اتاقم شدم .. فرخ دنبالم اومدو کارای روزو هماهنگ کردیم .. هنوز از دیشب از دست پسرا عصبانی بودم .. سنشون داره میرسه به 30 ولی هنوز مثل پسربچه ها رفتار میکنن .. حتماباید چوب بالاسرشون باشه تا درست رفتار کنن .. بعد یکی دو ساعت گوشی رو برداشتمو زنگ زدم به رضا .. گوشیو جواب داد بعد از احوال پرسی حال نازنینو پرسیدم .. گفت خوبه و از آی سی یو آوردنش بخش ..گفتم رضا باید ببینمت ..گفت باشه داداش .. من یه سر شب بهت میزنم ..گفتم خونه نه .. من میام بیمارستان ..گفت باشه ..گفتم تا نیم ساعت دیگه ..گفت باشه رسیدی زنگ بزن ... گفتم باشه و خداحافظی کردیم .. سوئیچو پالتومو برداشتمو رفتم سمت پارکینگ و به سمت بیمارستان .. وقتی رسیدم وارد بیمارستان شدم و با رضا تماس گرفتم .. رضا اومد پایینو به اتفاق رفتیم به اتاقش و نشستیم .. رضا گفت درخدمتم .. چیزی شده ؟ گفتم یه چیزی میخوام بگم ..گفت بگو آراز .. گفتم رضا من میخوام سرپرستی کوروشو بگیرم .. میخوام پسرم باشه .. نمیدونم این حس از کجا اومده ولی حس پدری نسبت به این بچه پیدا کردم .. رضا برای مدتی ساکت شد .. بعد چند ثانیه مکث گفت آراز من قد چشمام بهت اطمینان دارم و میدونم از کوروش یه مرد تحصیل کرده و با عرضه میسازی ولی تصمیم این کار با من نیست ..گفتم منم نخواستم تو تصمیم بگیری .تو میدونی که نازنین تا چندین ماه گرفتار این جراحیه و نمیتونه از کوروش مراقبت کنه و اینکه یه دختر تنها چطور میتونه یه پسر بچه رو بزرگ کنه ؟ اونم در وضعیت نازنین .. البته میدونم دارم خودخواهی میکنم و میدونم چیزی رو میخوام که قلب یه نفر دیگست .. ولی این بچه دنبال پدرش میگرده .. درسته مادر هم میخواد ولی محبت مادری رو از طریق نازنین میگیره ولی دنبال پدرش میگرده .. دیشب تو خواب گریه میکرد . همش باباشو صدا میزد .. تمام مدتی که صحبت میکردم رضا هیچی نگفت .. فقط گوش داد .. آخرش جریان کتک خوردنشو با کمربند براش گفتم .. خندش گرفت .. گفتم چرا میخندی ؟ گفت نخندیدم ..گفتم معلومه .. گفت میدونی کوروش یک بارم تنبیه نشده ؟ پدرش هیچوقت دست روش بلند نکرده فقط شاید گوششو چند بار کشیده باشه .. گفتم بخاطر سرسری گرفتن حرفام وانجام ندادن تکالیفش کتک خورد .. البته زیاد و محکم نزدم ولی کاری کردم حساب کار دستش بیاد .. تازه میخواستم از رستوران محرومش کنم پسرا پادرمیونی کردن .. من تو تربیت بچه ها سخت میگیرم .. ولی نسبت به کوروش .. یه حس قوی مثل حس به آرام، دارم .. نمیدونم شاید دلم میسوزه .. ولی دلسوزی نیست اگر بود نسبت به تربیتش حساس نبودم .. فکر کنم آرام احساس کرده محبت منو به کوروش .. چون حسادت میکنه . دیشب کوروشو که گریه کرد تو خواب بغلش کردم بردمش اتاق خودم .. مثل آرام که بغل میکنم .. دم صبح آرام اومده بود و پشتم خوابیده بود .. وقتی بیدار شدن جنگشون شروع شد .. خنده دار اینجاست که سر من دعوا میکردن .. جفتشون روز قبل کتک خوردن .. رضا خندید .. ایندفعه قهقه زد .. یکم نگاهش کردم .. خندش که تموم شد گفتم چی شده ؟ گفت آراز میدونی تو از اون پداری سنتی هستی ؟ روش تربیتت سنتی مدرنه ولی بیشتر رو سنتی مانور میدی .. گفتم سنتی یا مدرن نداره .. هرجایی رفتار مخصوص خودشو میخواد .. فقط کافیه بچه بدونه که روبه روش پدریه که کوتاه نمیاد .. یه موقع دست به کمربند میشه و یه موقع با اخم به هدفش میرسه .. همه کسایی که بامن زندگی میکنن از اخمم هم حساب میبرن .. چون میدونن پشت اخمم ممکنه چه عکس العملی باشه .. از بزرگ تا کوچیک .. ولی همیشه مثل کوه پشت همشون هستم .. هرجا کم بیارن من جبران میکنم .. از محبتی که بهشون دارم مطمعنن .. من از پدرم یاد گرفتم .. جاهایی که لازم بود تنبیه میکرد بدون هیچ رحمی ولی همیشه بود ... منو آریا خیلی کتک خوردیم از بابام ولی هرجا هر مشکلی پیش میومد اول با بابام تماس میگرفتیم .. رضا گفت بابای ما هم همینطوره .. آخرین بار بعد جشن شب یلدا از آلمان اومد هنوز از راه نرسیده بود یه کتک جانانه به رامین زده بود .. طفلک آقای دکتر .. رفتم خونه نمیتونست بلند بشه .. بعدم خندید ..گفتم رضا خوب کیف میکنی بابات باتو کاری نداره .. گفت نداره ؟ کی گفته ؟ الانم وقتی هست موشم با عصا راه میره .. همین الانشم پامو کج بذارم پوستمو میکنه .. سرمو تکون دادم و گفتم تو که حقته ! رضا گفت جدا ؟ ببین آقای مهندس ! هنوز اجازه باباتونو دارم ! حواست باشه ! در حالیکه بلند میشدم گفتم زحمت نکش مواظب خودم هستم .. رضا بازومو گرفتو گفت حالا که تا اینجا اومدی بشین رو تخت یه معاینه ازت بکنم .. گفتم خوبم رضا .. گفت نه .. بیا شاید یه بهونه پیدا کردم .. بعدم خندید .. گفتم چیه ؟ خنده شیطانی میکنی ؟ نشستم لبه تخت دگمه های پیرهنمو باز کردم رضا با دقت معاینه کرد بعدم گفت تموم شد .. همه چی خوبه .. میخوام دراین وضعیت خودتو نگه داری .. فکر نکن خوبی بیخیال خودت بشی ! گفتم باشه .. همینطور که دگمه هامو میبستم رضا گفت درمورد کوروش من با تصمیم تو موافقم .. بالاخره نازنین ازدواج میکنه و این بچه آلاخون والاخون میشه ..گفتم من این بچه رو دوستش دارم .. انگار پسر خودمه .. احساس میکنم خیلی وقته میشناسمش .. گفت با نازنین صحبت میکنم .. پالتومو پوشیدمو گفتم من دیگه برم .. رضا گفت به سلامت .. و تا دم بیمارستان اومد .. الان دیگه نزدیک ظهر بود . رفتم سراغ بچه ها .. تو این چند وقته از ماجرای ترنم به بعد خودم دنبال بچه ها میرفتم .. هنوز پرونده بازه و هر اتفاقی ممکنه بیوفته ..کوروش زودتر از همه تعطیل میشه .. جلوی مدرسش ایستادم تا بیاد .. با دوستاش اومد ... تو این مدرسه جدید راحت بود .. هنوز بهم اطلاع نداده بودن که دعواکرده .. جلوی در مدرسه دیدمش با دوستاش .. باهم گلاویز بودن .. اول فکر کردم دارن دعوا میکنن بعدش دیدم باهم دست دادن .. کوروش اینور اونورو نگاه کردو نگاهش به من افتاد .. اول وایساد و بعد آروم اومد سمتم .. درو باز کردو سوار شد .. با کمال تعجب صندلی پشت نشست .. سلام کردو سرشو انداخت پایین .. جوابشو دادمو گفتم چیزی شده ؟ با ترس سرشو تند تند تکون دادو گفت نه .. هیچی .. گفتم بیاجلو بشین .. یه ذره معطل کرد .. صدامو بلند کردمو گفتم مگه با تو نیستم ! زود ! با ترس پیاده شدو اومد جلو نشست .. درست مثل آرام پشت کولش قایم شد .. بدون اینکه نگاهش کنم کولشو از بغلش برداشتم گذاشتم صندلی پشتی .. بعد برگشتم بهش نگاه کردمو گفتم چی شده ؟ گفت هیچی ..گفتم اگر کار بدی انجام دادی یا اشتباهی کردی و بیای پیشمو راستشو بگی زیاد سخت نمیگیرم .. ولی وای به احوالت اگر بفهمم دسته گلی به آب دادیو نگفتی اونوقت مطمعن باش کاریت میکنم که هیچوقت یادت نره ! فهمیدی ؟ با ترس گفت بله .. گفتم خوبه ! پس منتظر میشیم از مدرسه تماس بگیرن .. بعدم راه افتادم سمت مدرسه آرام و ترنم .. جلوی مدرسه ایستادم ترنم و آرام اومدن بیرونو بعدش سمت ماشین .. سوار شدن سلام کردن .. جوابشونو دادم گفتم چه خبرا ؟؟ آرام گفت هیچی داداش .. گفتم چه خبر از نمره هاتون ؟ جواب امتحاناتتون کی میاد ؟ ترنم سرشو انداخت پایین .. آرام گفت میاد .. خوب تو سایت میشینه .. گفتم بسیار خوب پس معلوم میشه .. به سه تاشون یه نگاه انداختم .. مثل لشگر شکست خورده .. فهمیدم یا نمره هاشون اومده یا گفتن چه تاریخی اعلام میشه .. رفتیم سمت خونه .. پارک کردم.. بچه ها پیاده شدن .. خودمم پیاده شدم دنبالشون رفتم تو .. هرکدوم رفتم اتاقاشونو خودم دستامو شستم نشستم تو سالن . یکی یکی اومدن سر میز .. منم رفتم نشستم پریوش غذا آورد گفتم من نمیخورم .. تو شرکت میخورم . فقط نگاهشون کردم .. غذاشونو خوردن .. ترنم با کوروش حرف میزد با آرام هم همینطور ولی آرامو کوروش حرف نمیزدن .. غذاشون تموم شد پریوش میزو جمع کرد ولی اجازه ندادم بلند بشن .. به آرام گفتم لپتابمو از رو میزم بیاره ..گفت چشمو رفت .. لبتابمو که آورد باز کردمو با شماره های دانش آموزی هر کدوم رفتم تو سایت .. نمره ها اعلام شده بود . نمره های کوروش بعد آرام و آخر ترنم .. به هر سه تاشون نگاه کردمو گفتم این چه نمره هاییه که شما گرفتید ؟ این نتیجه درس خوندنه ؟ لبتابمو بستمو بلند شدم .. گفتم عصر که برگشتم به حساب سه تاتون میرسم .. بعدم رفتم سمت اتاقم لبتابو گذاشتم کتمو پوشیدمو برگشتم شرکت ....
آرام #
بعد ناهار که داداش رفت سریع خودمو رسوندم اتاقم .. سریع لپتابمو روشن کردمو رفتم تو سایت مدرسه ..وای ! نمره های اصلیم عالی و نمره های عمومی مزخرف ... یکم به درسام رسیدم .. تکالیفمو انجام دادم .. میدونم داداش از شرکت برگرده دعوام میکنه .. رفتم بیرون .. تو سالن نشستم ..کوروش اومد از اتاقش بیرون ..جلوی تلوزیون نشستو روشنش کرد . ترنم هم اومد نشست کانالشو عوض کرد .. صدای کوروش دراومدو دوباره کانالو عوض کرد .. شروع کردن به جرو بحث که کم کم شد یه دعوای حسابی ... و بعدش منم درگیر این دعوا شدم .. پریوش اومد تو سالن هرچی گفت بسه کسی گوش نکرد .. منم که از کوروش دل پری بابت داداش داشتم دیگه ول کن نبودم ..
آراز #
رسیدم شرکت .. کارام روهم تلنبار شده بود یکم به کارام رسیدم ... یه جلسه مهم با رئیس شرکت سازنده پروژه آرمیتا داشتم ..جلسه که تموم شد نشستم رو صندلیمو تکیه دادم به پشتی صندلی تا اینکه گوشیم زنگ خورد .. خسته و کلافه جواب دادم پریوش بود .. با استرس حرف میزد و صدای دادو فریادو جیغ میومد .. از جام بلند شدم گفتم چی شده ؟ گفت کوروش آرام و ترنم دعواشون شده ..گفتم چی ؟؟؟؟ دعوا ؟ گفت بله دارن همدیگه رو میزنن ... این یکی دیگه جدیده ! کتک کاری تو خونه من !! یهو انگار دود از کلم بلند شد گفتم بذار رو اسپیکر ! گذاشت ولی بچه ها همچنان مشغول دعوا بودن .. یهو پریوش داد زد آراز خان ! یهو صداها خاموش شد .. سکوت مطلق .. گفت پسرم میشنون ! با صدای بلند گفتم خوب سه تاتون گوش کنید ! بخاطر دعوایی که کردید سخت تنبیه میشید .. پام برسه به خونه حالیتون میکنم نتیجه دعوا و کتک کاری و جیغو فریاد تو خونه چیه ! حالا سه تاتون میرید اتاقاتون ! زود ! پریوش دوباره گوشیو برداشتو گفتم حواست به این سه تا باشه تا بیام ..گفت چشمو قطع کرد .. اونقدر عصبانی بودم که نمیتونستم بشینم .. دستمو دوطرف کمرم گذاشتمو مدام توی اتاق قدم میزدم ... تا اینکه در اتاقمو زدن ... با عصبانیت گفتم بیا تو ! شاهین درو خیلی آهسته باز کردو اومد داخل . چند تا برگه تو دستش .. فهمیدم به بهانه برگه ها اومده ببینه چه خبره .. بدون اینکه نگاش کنم گفتم میشنوم .. گفت رئیس این اسناد .. یهو برگشتم طرفش فکر کنم خیلی چهرم ترسناک شده بود که رنگ از روش پرید .. گفت بعد میام ...گفتم سه تاشون تو خونه سر کنترل تلوزیون دعواشون شده ! همدیگه رو حسابی زدن ! خوب ... فهمیدی حالا ؟ درضمن نمراتشونم اومده ! حسابی شاهکارن ! الانم هنوز نرفتم چون عصبانیم و پام برسه خونه پوست سه تاشونو میکنم ! خوب سوال دیگه ای ؟؟؟؟ .. اونقدر عصبانی بودم که داشتم کله شاهینو میکندم .. گفتم آریا کو ؟ با لکنت گفت بیرون .. گفتم بهش بگو بیاد تو ! آرشا نادر آرش و ارشدم بیان ! اگر خودم درو باز کنم حال همه تونو باهم میگیرم ! شاهین درو باز کرد .. همه شون پشت در بودن ..دستامو کردم تو جیب شلوارمو گفتم بیاید تو ببینم ! اومدن داخل ولی ارشد پشت آریا ایستاد .. بلند گفتم تو چرا اون پشت سنگر گرفتی ! بیا بیرون ببینم ! بلند گفتم چرا هرچی میشه پشت در اتاقم جمع میشید ؟ هان ؟ تازگیا نظم شرکت بهم خورده یا دستورات من عوض شده ؟ هوم ؟ حرف بزنید ببینم ! شاهین گفت ببخشید رئیس .. گفتم مِن بعد ببینم پشت در اتاقم جمع شدید یا تو کاری که بهتون مربوط نیست دخالت کردید وادارتون میکنم از بالا تا پایین شرکتو بشورید ! درست زمانیکه همه سر کارن .. تا ده روزم اضافه کاری بدون حقوق وایمیستید ! شیر فهم شد ؟ همه شون با ترس گفتن چشم رئیس .. گفتم حالا برید پی کارتون تا حالتونو جا نیاوردم ! همشون سریع رفتن بیرون .. منم برگشتم کنار پنچره بیرونو نگاه کردم .. با خودم گفتم اون از دیروز که کتک خوردن اینم از امروز .. بازم کتکشون بزنم ؟ هرچی فکر کردم نتونستم از کنار دعواشون به سادگی بگذرم .. نشستم پشت میزم .. سعی کردم به کارام برسم بلکه یکم عصبانیتم کم بشه ! ولی هرچی زمان میگذشت به شدت عصبانیتم اضافه میشد .. عصر شد .. از ناراحتی ناهارم نتونستم بخورم .. بلند شدم رفتم سمت ماشین .. سوار شدم رفتم تو مسیر خونه ولی خیلی آروم میروندم .. راه یک ربعه رو تو 45 دقیقه رفتم رسیدم ماشینو بردم تو پارکینگ . رفتم داخل .. پریوش اومد جلو سلام کرد . جواب دادم گفتم یه چایی بیار ! فهمید عصبانیم گفت چشم .. پالتومو درآوردم کتمو هم همینطور نشستم پشت میزم .. پریوش چایی آورد گفتم جریان دعوا چی بود ؟ پریوش تمام دعوا رو تعریف کرد .. با دقت گوش دادم .. گفتم به سه تاشون بگو بیان اتاقم .. تا بیان چاییمو خوردم .. در زدنو یکی یکی اومدن داخل دم در ایستادنو سرشونو انداختن پایین .. گفتم شماها خجالت نمیکشید ؟ دیروز بخاطر کارای غلطتون تنبیه نشدید ؟ امروز یه غلط گنده تر کردید ؟ آرام گفت تقصیر این دوتا بود داداش .. با دست زدم رومیزو داد زدم ساکت آرام ! سه تاشون از ضربه دستم پریدن بالا .. گفتم اون از نمره هاتون این از دعواتون .. تنبیه بابت نمره هاتون بعدا تو اتاقاتون .. ولی بابت دعوا .. بلند شدم از گوشه اتاقم ترکه رو آوردم .. سه تایی چسبیدن به هم .. ترنم زد زیر گریه آرامم سرش پایین بودو میلرزید .. کوروش خیلی ریلکس ایستاده بود .. گفتم تو گویا نمیترسی ؟ گفت میترسم ولی تا حالا با چوب تنبیه نشدم .. گفتم نگران نباش الان میفهمی ! گفت سه تاتون دستاتونو بذارید لبه میزو خم بشید ! بعدم با صدای بلند گفتم زود ! سه تایی دستشونو گذاشتن لبه میز .. خودم گردن هرکدومو گرفتمو خمش کردم .. گفتم تکون نمیخورید .. دستم رفت بالا و شروع کردم .. اگرچه محکم نمیزدم ولی هرکدومشون با مظلومیت میگفتن آخ .. به هرکدوم 6 تا زدم .. میدونستم جای ترکه ها حتما قرمز میشه .. بعدش گفتم بلند شید .. سه تاشون گریه میکردن گفتم میرید توی سالن کنار دیوار وایمیستید رو به دیوار ! تا اجازه ندادم حق ندارید بشینید ! شیرفهم شد؟ با گریه گفتن بله .. بعدم رفتن بیرون .. لباسامو عوض کردم دستو رومو شستم رفتم تو سالن رو مبل نشستم .. نیم ساعت گذشت من همچنان نشسته بودمو به تلوزیون خیره نگاه میکردم .. ولی اصلا نمیفهمیدم چی نشون میده .. آریا شاهین تارا و نادر برگشتن .. بعد از اونا پروانه .. سلام کردن جواب دادم .. پروانه که میدونست دیر کرده یواشی سلام کرد و خواست بره اتاقش که صداش کردم . اومد نزدیک .. با اخم پرسیدم کجا بودی ؟ پروانه که هنوز علت عصبانیت منو نمیدونست فکر کرد بخاطر دیر کردنش عصبانیم .. گفت بخدا داداش آرش اومد مترو دنبالم .. همین موقع نادیا اومد . نادیا روهم صدا کردم .. سلام کردو به پروانه نگاه کرد .. گفتم تو کجا بودی ؟ گفت با رضا یعنی دکتر .. اومده بود دنبالم . بعدم سرشو انداخت پایین ..گفتم مگه بهت نگفته بودم بدون اجازه حق نداری با رضا جایی بری ؟ گفت بخدا پسر دایی رفتیم تا مرکز خرید . با صدای بلند گفتم هرجا ! اجازه نداشتی ! گفت معذرت میخوام .. تکرار نمیشه .. گفتم بار آخره نادیا ! دارم اخطار میکنم ! گفت چشم .. بعدش رو به پروانه گفتم چکار میکردی که به ایستگاه مترو دیر رسیدی ؟ گفت رفته بودم جزوه بگیرم .. گفتم از اول ترم چکار میکردی که تازه رفتی دنبال جزوه ؟ سرشو انداخت پایین .. گفتم کلاساتو پیچونده بودی ؟ با آرش درسته ؟ گفت بخدا داداش .. گفتم ساکت ! هنوز تنبیه کار دیروزتون مونده .. اینم دومی .. گفت ببخشید داداش لطفا .. گفتم فعلا جلوی چشمم نباشید ! گفتن چشمو رفتن .. آریا و شاهین لباسشونو عوض کردنو برگشتن تو سالن . آریا خواست چیزی بگه گفتم یه کلمه بخاطر این سه تا حرفی نمیزنی ! گفت چشم .. تلفنم یهو زنگ خورد . دیدم رضاست گفتم الو !گفت سلام . گفتم سلام . رضا گفت چیزی شده ؟ گفتم خدمت سه نفر رسیدم عصبانیم .. گفت باشه .. من با نازنین صحبت کردم .. نازنین یکم فکر کردو گفت باید با کوروش صحبت کنم ..رضا یکم من من کردو گفت نازنین امروز مرخص شد . میخواد بیاد اونجا .میخواد رودررو ازت تشکر کنه .. گفتم لزومی به تشکر نیست ولی بهتر شد بیارش ..گفت جمعه میارمش .. گفتم باشه .. بعدم خداحافظی کرد .. رو کردم به شاهینو گفتم تو حواست به درس خوندن ترنم نبود که این نمراتو گرفته ؟ شاهین به آریا نگاه کردو بعد به من ..گفت رئیس بخدا حواسم بود .. گفتم برو تو سایت نگاه کن ! شاهین سرشو تکون دادو گفت چشمو بلند شد .. آریا گفت نمره های آرام چی ؟گفتم عمومیا افتضاح ولی اختصاصیا عالی .. برای همین فعلا کاریش ندارم ..کوروش که از اول میدنستم چه گلی میکاره .. برای ترم بعد خودم درستش میکنم .. بعد با صدای بلند گفتم بیاید اینجا ببینم ! اومدن روبه روم ایستادن ..گفتم یکی یکی تعریف کنید ببینم چی شده ؟ اول کوروش شروع کرد بعد ترنم و آخر آرام ... حرفشون که تموم شد دوباره شروع کردن به یکی به دو کردن عصبی داد زدم بسه ! همین یک ساعت پیش ترکه خوردید ! باز دارید جلوی روی من دعوا میکنید ؟ از عصبانیتم سه تایی ساکت شدن گفتم برمیگردید کنار سالن رو به دیوار وایمیستید ! بجمبید ! سریع رفتن رو به دیوار ایستادن آریا گفت داداش با ترکه زدیشون ؟ بدون اینکه نگاهشون کنم گفتم آره ! گفت داداش بچه ان ... گفتم بچه یا بزرگ ! هر کسی جرات کنه تو خونه دعوا راه بندازه چنان کتکی از من میخوره که تا آخر عمرش فراموش نکنه !
##
چند روز گذشتو آراز همچنان از دست این سه تا بچه عصبانی بود .. از طرفی درگیر کارای عقد که نزدیک بود و از طرفی پرونده باند قاچاقی که درگیرش بود .. آراز باید حواسش به خانوادش میبود .. اطرافشو به دقت زیر نظر میگرفت تا گزندی به خانوادش نرسه .. هیچ کدوم از خانوادش نمیدونستن که تحت مراقبت مامورای آگاهی هستن .. حتی رضا .. تا اینکه جمعه شد .. پرویوش تدارک ناهار دیده بود ..
شاهین #
نزدیکای ظهر شد .. منتظر بودیم رضا با نازنین بیاد .. من فکر میکردم الان یه دختر کچل میاد .. مهمونا رسیدن .. پریوش درو باز کرد و رئیس رفت بیرون به استقبالشون ولی دکتر رضا معترض گفت کجا ؟ برید داخل .. هوا سرده همه مون مریض میشیم .. نازنین بازوی دکترو گرفته بود و میومد اومد داخل با همه سلام علیک کرد و دست داد و یهو به طرف من چرخید ... من خشک شدم اصلا نفهمیدم کجا هستم .. رو ابرا ؟ رو زمین ؟ یکباره قلبم از حرکت ایستاد . نازنین لبخندی زدو موهای چتریش تو صورتش ریخته بود .. لبهاش که میخندید چشماشم میخندید .. با لبخندش قلبم با هزار برابر سرعت معمولش شروع کرد به تپیدن و احساس کردم صورتم آتیش گرفته .. نمیتونستم عکس العمل نشون بدم .. یهو دستمو دراز کردم .. دستاشو تو دستم گرفتم .. گفتم خوش آمدید مادمازل ...از دیدنتون خوشحال شدم .. بعد بازومو گرفتم سمتشو گفتم افتخار میدید ببرمتون یه جای راحت استراحت کنید ؟ با همون لبخند گفت البته ممنون میشم .. بعد بازومو گرفتو بردمش تو سالن نشوندمش .. تشکر کردو کوروشو بغل کرد .. اصلا نمیفهمیدم اطرافم چه خبره ! فقط حواسم به نازنین بود .. بعد نمیدونم چقدر شد که صدای آریا رو در گوشم شنیدم .. چته تو شاهین ؟ اصلا حواست هست چکا رمیکنی ؟ امشب خودتو مرده بدون ! جنازتم از زیر دست آراز بیرون نمیاد ! گفتم باشه .. یه دونه زد به بازوم .. یهو سرمو برگردوندم سمتش .گفتم چی شده ؟ گفت چی شده و زهر مار ! خیره خیره به دختر مردم نگاه میکنی بعد میگی چی شده ؟ خدا خدا کن حالا حالاها اینا نرن .. چون آراز میخواد تیکه تیکت کنه ! گفتم واقعا ؟ اصلا نفهمیدم بخدا ! حالا چه غلطی بکنم ؟ با استرس یه نگاه به رئیس کردم بهم نگاه کرد .. فقط کم مونده بود بلند شه بیاد کشون کشون ببره بکشتم .. سرمو انداختم پایین که دوباره صدای خنده نازنین به گوشم خورد و دیگه نفهمیدم چی شد ..
آراز #
رضا با نازنین از در اومدن تو ... رفتم جلو باهاش سلام علیک کردم و خوش آمد گفتم .. نازنین یه دختر با شخصیتو متین در عین حال خوش ذوقو خوش خنده و زیبا .. خیلی خوش رو و با سلیقه که از رو لباس پوشیدنش معلوم بود .. اومدن تو با همه سلام علیک کرد و تا اینکه به شاهین سلام کرد .. شاهین خیره بهش نگاه کرد .. اصلا از جاش تکون نخورد .. اونقدر خیره نگاه کرد که نازنین لبخند زد ... یهو از جاش پرید .. بازوشو گرفتو بردش سمت مبلو نشست و کوروشو بغل کرد .. معلوم بود بچه خیلی دلش تنگ شده .. بعدم تا موقعی که آریا رفت سمتش مات به نازنین نگاه میکرد .. دیگه از دستش عصبانی شده بودم .. فقط نگاهش کردمو سرمو تکون دادم .. فهمید که وقتی مهمونا برن حسابشو میرسم ولی دوباره محو تماشای نازنین شد .. از شاهین بعید بود این کارا .. هیچ وقت ندیده بودم شاهین اینطور رفتار کنه .. انگار رو ابرا بود .. یعنی عاشق نازنین شده ؟ اگر عاشقم شده باشه نباید اینطور رفتار کنه .. فقط مهمونا برن . من میدونمو این پسر ! ناهارو خودریم .. بعش نشستیم تو سالنو همه با هم حرف میزدن .. آرشو پروانه که یه گوشه نشسته بودن حرف میزدن آریا و آسا هم همینطور . بلند شدم به نازنین گفتم میشه با هم خصوصی صحبت کنیم ؟ نازنین منظورمو فهمیدو گفت حتما .. رفتیم سمت اتاقمو درو باز کردم نازنین رفت داخل منم پشت سرش .. نشستیم روی مبل ..گفتم نازنین من میخوام سرپرستی کوروشو به عهده بگیرم .. میدونم خواسته بزرگیه .. ولی قول میدم مثل آرام بزرگش کنم .. انگار پسرمه .. نازنین سرشو انداخت پایینو گریه کرد .. اشکاش میریخت رو گونش و من خیلی ناراحت شدم .. کاش این مطلبو عنوان نمیکردم ..گفتم متاسفم که ناراحتت کردم .. سرشو بالا گرفتو گفت من .. برام خیلی مشکله هم درس بخونم هم مواظب کوروش باشم .. مخصوصا که الان عمل کردم ..خودم میخواستم سرپرستیشو به رضا یا پدرش بدم .. ولی هیچکدوم نمیتونن .. من خیلی خودخواهم که میخوام همچین کاری کنم .. میدونم ..گفتم اینطور نیست .. تو یه دختر جوونی .. خودت نیاز به حمایت داری .. یکی رو میخوای که ازت مواظبت کنه... من با افتخار سرپرستیشو میپذیرم .. فقط میخوام این کار قانونی انجام بشه ... میخوام پسر قانونیم بشه .. نازنین گفت یعنی من دیگه نبینمش ؟ گفتم این چه حرفیه ؟ تو تا هر وقت بخوای میتونی اینجا بمونی ! نخواستی میتونم بهت یه آپارتمان بدم توش زندگی کنی و استقلال خودتو داشته باشی .. من همه جوره کمکت میکنم .. علی الخصوص که رضا دوست صمیمیه منو داماد عمم میشه .. پس همیشه من هستم ..گفت ممنونم ..گفتم وکیلم میره دنبال کاراش .. گفت باشه .. بلند شدمو رفتم جلوی در و کوروشو صدا کردم .. اومد وارد اتاق شد .. گفتم بیا اینجا .. اومد جلو و ایستاد ..گفتم کوروش میخوای پسر من باشی ؟ یکم نگاهم کرد و بعد به نازنین نگاه کرد ..گفت یعنی میخواید بابای من بشید ؟ گفتم آره .. دوست داری پیش من زندگی کنی ؟ سرشو انداخت پایین .. گفت یعنی بهتون بگم بابا ؟ گفتم اگه دوست داری ! آروم زیر لب گفت بابا .. بعد بلند گفت بابا ! بله میخوام .. میخوام بابا داشته باشم .. بعد سرشو انداخت پایین ...بلند شدم انگشتمو گذاشتم زیر چونشو صورتشو به سمت خودم نگه داشتم ..گفتم سرتو پایین ننداز ! پسر من همیشه باید سرشو بالا بگیره ! میخوای پسرم باشی ؟ کوروش گفت بله .. گفتم پس میگی چشم بابا .. گفت چشم بابا .. دستامو باز کردم و اومد تو بغلم ..گفتم پسرم .. گفتم الان میریم بیرون بعد به همه میگیم .. باشه ؟ گفت بله .. بعد دست نازنینو گرفتمو بلند کردم رفتیم سمت سالن با دست دیگم دست کوروش رو گرفتم با خودم بردم .. کوروش اول پابه پای ما اومد ولی وقتی به سالون رسید کم کم پشت ما قایم شد .. کمک کردم نازنین روی مبل نشست .. همه خیلی معمولی نشسته بودنو با دیدن ما از جاشون بلند شدن .. تنها کسی که استرس و نگرانی به ما نگاه میکرد شاهین بود رنگش طوری پریده بود که یه آن نگرانش شدم .. نازنین که نشست بالای سرش ایستادم با صدای بلند رو به همه گفتم خوب گوش کنید .. همه آروم نزدیک من جمع شدن . گفتم من و نازنین میخوایم خبر مهمی رو بهتون بگیم .. آرام برگشت نگاهمون کرد و اخم کرد .. آرشو نادر و آرشا بهم نگاه کردنو لبخند شیطنت آمیزی زدن .. آسا با آرنجش یه ضربه آروم به پروانه که انگار تو باغ نبود زد .. نادیا و رضا تنها کسایی بودن که خیلی ریلکس نگاه میکردن .. ودر آخر شاهین که لحظه به لحظه رنگ پریده تر میشد .. دست کوروشو گرفتمو از پشت سرم بیرون آوردم ..گفتم من تصمیمی گرفتم که الان با موافقت نازنین جان صد درصد شد و چون این موضوع به منو ایشون مربوطه تا الان با هیچکدومتون مطرح نکردم .. بخاطر این تصمیم هیچ تغییری در زندگی شما ایجاد نمیشه . این تغییر فقط تو زندگی ما سه نفره . همه بچه ها خیلی ریلکس به حرفام گوش میکردن و روی شیطنت لبخندی رو لب بعضیاشون نشسته بود .. منم خیلی آروم صحبت میکردم و حرفمو به اصطلاح کش میدادم .. آخر گفتم یه عضو به خانوادمون اضافه شد ... البته دوتا عضو .. از اینکه بچه ها چه فکرایی میکردن لذت میبردم .. دلم میخواست سربه سر گذاشتنشون ادامه بدم .. میدونستم آریا با این موضوع کنار میاد واز این تصمیم حمایت میکنه بقیه شیطنت میکنن آرام رو هم مطمعن نبودم ولی برای یه نفر دلم سوخت .. کسی که همیشه هوای همه رو مخصوصا منو داشته .. منم درست مثل آریا و آرام دوستش داشتم .. کسی که با وجود شیطنت زیادخیلی با حجبو حیا بود و شخصیت و تربیت خانوادگیش همیشه توی چهار چوب ادب نگهش میداشت .. شاهین که خیلی بامزه با رنگو روییی پریده نگاه میکردو هر آن منتظر بودم غش کنه .. برای همین دیگه به کش دادن موضوع ادامه ندادمو گفتم من سرپرستی کوروشو به عهده گرفتم .. کوروش مدتیه که با ما زندگی میکنه ولی از امروز و این لحظه پسر قانونیه من شده .. از امروز من پسری دارم که منو بابا صدا میکنه .. شاهین که گل از گلش شکفت .. بقیه آنچنان با تعجب نگاه میکردن انگار دارم اعلام میکنم که دارم میرم فضا .. آریا سرشو انداخت پایین و فکر میکرد .. ولی آرام چنان اخمی کرده بود که انگار تمام زندگیشو ازش گرفتن . یهو با سرعت رفت سمت اتاقش .. رفتارش عصبیم کرد .. با صدای بلند گفتم کجا ؟ بهت اجازه ندادم بری اتاقت ! برگرد سرجات ! میدونست که اونقدر از این کارش بدم میاد که امکان هرجور عکس العملی ازم میره .. ایستاد سرجاش .. برگشت سمت بقیه ولی تو یه لحظه دیوید سمت اتاقش .. عصبی دستمو کردم تو جیب شلوارمو برای یه لحظه سرمو انداختم پایین تا عصبانیتم از رفتار آرام کم بشه .. همونطور که سرم پایین بود بلند گفتم کس دیگه ای نمیخواد بره اتاقش ؟ بعدم سرمو بلند کردمو بهشون نگاه کردم .. هیچ کسی از جاش تکون نخورد .. توی این جمع جای دونفر خالی بود .. تارا و ترنم .. با خودم گفتم این آدم چقدر باشعوره .. بعد به تک تکشون نگاه کردم .. نادیا با صدای بلند گفت پسر دایی .. شما تصمیم خیلی عالیی گرفتید .. گرچه کوروش اولین کسی نیست که تحت حمایت شما قرار گرفته .. هرکدوم از ما تو شرایط خاصی تحت حمایتو سرپرستی شما قرار گرفتیم .. کدوم یکی از کسایی که اینجا هستن از حمایتو محبت شما محروم بودن ؟ کدومشون زیر بالو پر شما رشد نکردنو زندگی نمیکنن ؟ من یکی از اونایی هستم که اگر کمکش نمیکردید معلوم نبود کارم به کجا میکشید .. همه از این موضوع خبر دارن .. باعث افتخارم نیست ولی شما به دادم رسیدید .. الان کنارم کسیو دارم که همیشه آرزوم بود کنارش باشم .. بعد با بغض گفت هیچ وقت تا آخر عمرم از زیر دین شما درنمیام .. بعد ساکت شد .. پروانه رفت طرف نادیا و بغلش کرد .. بقیه سرشونو پایین انداختن .. اصلا انتظار همچین حرفایی رو از نادیا نداشتم .. آرش گفت ما همه تک تکمون مدیون شما هستیم رئیس .. رضا شروع کرد به کف زدن بعد بچه ها یکی یکی دست زدن .. فقط با یه لبخند نگاهشون کردم .. بعد یهو کوروش دستمو گرفت گفت بابا .. دستشو محکم گرفتم . به آریا نگاه کردم . با لبخند نگاهم میکردو دست میزد .. با لبخند به همشون نگاه کردمو گفتم ممنونم .. یهو آرش خندیدو آروم گفت هرکدوممون هم یه کتک حسابی از رئیس خوردیمو زد زیر خنده . بلند گفتم هنوزم قدرتشو دارم که کارمو تکرار کنم .. آرش گفت رئیس بخدا منظوری نداشتم .. ولی لبخند شیطنت آمیزی هنوز رو لباش بود .. پریوش اومد تو سالونو یه سینی پر از شربت آورد .. به همه تعارف کرد .. یهو همه باهم شروع کردن به حرف زدن .. به کوروش گفتم کنار نازنین بشین ! گفت چشم .. دوتا شربت برداشتمو رفتم سمت شاهین که کنار سالن ایستاده بود . شربتو بهش دادم با سر پایین ازم گرفتو تشکر کرد .. آروم در گوشش گفتم خیالت راحت شد ؟ سر شاهین پایین تر رفت .. گفتم تو هیچ چیزی رو نمیتونی ازم مخفی کنی .. درست مثل آریاو آرام .. چون هیچ فرقی باهاشون نداری .. فکر کردی متوجه نمیشم که به چی فکر میکنی ؟ .. ولی مطمعن باش بابت رفتار امروزت یه کتک درست حسابی پیشم داری ! فقط مهمونا برن ... منتظر باش ! آروم گفت بله رئیس .. بعدم ازش جدا شدم .. تو فکر آرام بودم .. میدونستم از تصمیم من شوکه شده ولی از کارش خیلی عصبانی بودم .هم بابت رفتار بی ادبانه رفتن تو اتاقش و هم حرفمو گوش ندادو باز دوید سمت اتاقش .. میدونم چکارش کنم .. کاری میکنم تا آخر عمرش یادش نره .. همه مشغول حرف زدن بودن که نازنین به رضا اشاره کرد .. رضا سریع خودشو رسوند .. نازنین گفت که خسته شده و حالش مساعد نیست .. رضا اومد سمتم و گفت ما میریم نازنین خسته شده و نباید بهش فشار بیاد .. نازنین بلند شدو کاپشنشو پوشید .. با همه خدا حافظی کرد... آخر اومد سمت منو گفت من کوروشو به دست شما میسپرم .. میدونم مثل پسرتون باهاش رفتار میکنید ..گفتم مطمعن باش . بعد بغلم کرد .. محکم ،زیر لب گفت بابا .. تنها کسی که زمزمشو شنید من بودم .. آروم تو گوشش گفتم هر زمان هرجا نیاز داشتی به حمایت، میخوام به اولین کسی که خبر میدی من باشم دخترم .. من همیشه هستم .. هیچ فرقی با کوروش نداری .. باشه ؟ آروم گفت باشه .. بعدم دست رضا رو گرفتو رفت .. همه برگشتن به وضعیت قبلو مشغول شیطنتو حرف زدن شدن .. روبه کوروش گفتم تکالیفتو انجام دادی ؟ یهو رنگش پرید .. نگاهش کردمو دستمو زدم سر کمرم و گفتم همین چند روز پیش بابت درست انجام ندادن تکالیفت تنبیهت نکردم ؟ حتما درست این کارو نکردم که تکرارش کردی ! ولی اینبار درست انجامش میدم تا دیگه تکرار نکنی .. با ترس گفت ببخشید بابا تکرار نمیشه .. الان میرم تکالیفمو تموم میکنم .. با اخم بهش گفتم دوساعت زمان داری تکالیفتو تموم کنی و درساتو بخونی .. وگرنه !!! گفت چشمو سریع رفت سمت اتاقش ..
آرام #
داداش همینطور که صحبت میکرد گفت که کوروشو ...... یه سطل آب یخ ریختن روی سرم .. دیگه نتونستم تحمل کنمو رفتم سمت اتاقم .. یهو داداش گفت کجا ؟ هنوز اجازه ندام بری اتاقت ! برگرد سرجات ! ترسیدمو برگشتم ولی نتونستم .. دویدم سمت اتاقم .. بااینکه میدونستم یه کتک حسابی میخورم .. چون داداش از اینجور رفتارا متنفر بود .. همیشه میگفت خوددار باشید .. زود عکس العمل نشون ندید و تو لحظه تصمیم نگیرید .. ولی نتونستم .. رفتم تو اتاقم اشکام میریخت . خودمو پرت کردم روی تخت .. سرمو تو بالشم فرو کردم .. با صدای بلند گریه کردم .. نمیدونم چقدر گذشت .. چند دقیقه یا چند ساعت شد .. میدونستم داداش آراز میاد سراغم ... یکم که آروم شدم تازه فهمیدم چکار کردم .. تو جمع جلوی بقیه ! داداش آراز پوستمو میکنه و اینبار هیچکسی نیست به دادم برسه .. بعد یه مدت تقه به در خوردو داداش اومد تو . از ترسم خودمو زدم به خواب .. ولی خیلی بده که یه نفری پیدا بشه خودتو بهتر از خودت بشناسه .. داداش با لحن جدیو ترسناکی گفت بلند شو ببینم ! نشد به خواب الکی ادامه بدم ..با ترس از جام بلند شدم .. سرمو انداختم پایین .. داداش گفت این چه رفتاری بود که از خودت نشون دادی ؟ رو حرفم حرف میزنی ؟ نگفتم برگرد سرجات ؟ از کی تا حالا جرات میکنی رو حرفم حرف بزنی ؟ هان ؟ کمربندشو آهسته آهسته باز کردو درآورد .. دوسرشو تو دستش گرفت . گفت دستتو بذار رو میزت ! با التماس گفتم داداش . گفت اول بابت رفتارت تنبیهت میکنم بعد به حرفات گوش میدم . نتونستم قدم از قدم بردارم .. اشکام همینطور میریخت .. خودم میدونستم چکار کردمو هر بلایی سرم بیاد حقمه .. داداش بازومو گرفتو خمم کرد رو میز . دستش بالا رفت .. از گوشه چشمم میدیدم . اولی رو خیلی محکم زد .. بعدیو بعدیو بعدی .. فقط آخ از دهنم خارج میشد .. جرات نمیکردم حتی التماس کنم .. اونقدر عصبانی بود که هرچی میگفتم ممکن بود عکس العمل شدیدتری نشون بده ..10 تا محکم زد . بازومو گرفت دوباره بلندم کرد .. صندلیمو برداشتو گذاشت وسط اتاقو نشست .. دقیقا رو به روشو نشون دادو گفت بیا اینجا ببینم ! رفتم جلو .. جرات نمیکردم به صورت عصبانیش نگاه کنم .. سرمو انداختم پایین گفت خوب ...میشنوم ! بگو ببینم این چه رفتاری بود ؟ هیچی نگفتم .. فقط سرم پایین بودو اشکام میریخت .. داداش گفت اگر همین الان بابت رفتارت توضیح ندی هنوز کمربندم دستمه ! مطمعن باش دوباره ازش استفاده میکنم .. با هق هق گفتم دیگه منو دوست نداری ! دیگه منو نمیخوای ! میخوای منو بفرستی پیش مامانم ؟ چرا زودتر بهم نگفتی که یه بچه دیگه رو دوست داری ؟ چون پسره ؟ ...
آراز #
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم .. دستمو بردم جلو و آروم دوسه بار زدم تو دهنش .. زدنم اصلا درد نداشت ولی میدونستم میفهمه منظورم چیه ! .. یعنی حرفای مزخرف نزن !گفتم این مزخرفاتو کی گفته ؟ هان ؟ یعنی چی که پسره ؟ یعنی چی که دوستت ندارم ؟ مگه میشه پدری دخترشو دوست نداشته باشه ؟ اگر بخوامم نمیتونم دوستت نداشته باشم ! اونقدر از حرفاش عصبی بودم که کنترلی رو صدام نداشتم .. توکه میدونی نفسم به نفست بنده ! هرلحظه فقط به فکر تو هستم ! حالا چون یه بچه دیگه وارد زندگیمون شده این حرکاتو میکنی ؟ اگر ازدواج کنم بچه داشته باشم اونوقت چکار میکنی ؟ هان ؟ ناخودآگاه از دهنم پرید .. نمیخواستم بیشتر ناراحتش کنم .. برای اولین بار احساساتم باعث شد رشته افکارم پاره بشه و ندونم چی میگم .. آرام تنها کسی تو دنیاست که بعضی موقعها جلوی احساساتش کم میارم .. دستاشو گرفت جلوی صورتش و بلند بلند گریه کرد .. صدامو آوردم پایینو گفتم چرا با حرفات قلبمو میسوزونی ؟ تو یکی یدونه منی .. از نوزادیت تو بغلم بودی .. نگهداریت کردم بغلت کردم همیشه تو بغل خودم آروم شدی .. هنوزم با این قدو هیکل مثل دختر بچه های پنچ ساله تو بغلم میخوابی ! اونوقت میگی دیگه دوستت ندارم ؟ واقعا ؟ سرش همچنان پایین بود .. میدونستم در کنار ناراحتیش خجالت میکشه سرشو بگیره بالا .. بلند شدم همونطور که دستش به صورتش بود بغلش کردم .. محکم به سینم فشارش دادم .. گفتم تو برای تمام زندگیم تا لحظه ای که نفس میکشم تو قلبمی .. نفسم به نفست بنده .. دختر کوچولوی من باقی میمونی ! خدا شاهده به روح بابا اگر یکبار دیگه فقط یکبار ازت یه همچین حرفی بشنوم دیگه نگاهتم نمیکنم .. اسمتو نمیارم .. به روح بابا قسم خوردم که بدونی دیگه بار دومی درکار نیست ! فهمیدی ؟ آروم سرشو تکون داد ...دستامو دو طرف صورتش گذاشتمو از سینم جداش کردم .. مستقیم تو چشماش نگاه کردم گفتم هیچکس جای تورو نمیگیره ..هیچکس .. دیگه همچین رفتاریو ازت نبینم آرام ! میخواستم طوری تنبیهت کنم که تا آخر عمرت فراموش نکنی .. تا آویزه گوشت بشه بی ادبی نکنی ! ولی این بارم سخت نگرفتم . پس حواستو جمع کن ! درمورد کوروش .. براش مثل یه خواهر بزرگتر باش .. باهاش مهربون باش .. اونم پدر مادرشو تازه از دست داده .. مثل یه گنجیشک بی پناهه .. دیگه این رفتارو ازت نبینم .. نذار نگران توهم بیشتر از این باشم ... نگاهم کرد .. من آرامو بهتر از خودش میشناسم .. نگاه که میکنه طرز نگاهشو میخونم .. گفتم حسادت خصلت بدیه ! حسود نباش .. تو دختر کوچولوی منی ولی بذار کوروشم پسر کوچولوم باشه .. خوب ؟ سرشو آروم تکون داد ..دشتامو از دوطرف صورتش برداشتمو با اخم گفتم صد دفعه بهت گفتم زبون دومثقالی رو بجای کله دومنی تکون بده ! گفت ببخشید داداش.. سرمو تکون دادمو سرشو بوسیدم ..گفتم بمون تو اتاقت تکالیفتو انجام بده !هنوز نمره های درخشانتو فراموش نکردم ... سرشو انداخت پایینو گفت چشم .. کمربندمو برداشتمو رفتم اتاقم .. کمربندمو بستم .. یهو یاد کوروش افتادم .. باید خودم مواظب درس خوندنش باشم .. اون ترم که تماما خرابکاری بود.. این ترمو باید خودم سر به کارش بذارم .. رفتم سمت اتاقش درو باز کردمو رفتم داخل ..به به ! دفتر کتاب رومیز سرشو گذاشته رو دستش بازی بازی میکنه .. تاوارد شدم بلند شدو وایساد .. گفتم تکالیفتو انجام دادی ؟ با من من گفت بله .. نگاهش کرم با اخم گفتم بهتره چند تا مطلب مهم رو بهت بگم .. که اگر رعایت نکنی هرروز با کمربندم سروکار پیدا میکنی ! اول من هرگز دروغ رو نمیبخشم از زیر آبی رفتن نمیگذرم .. از فالگوش ایستادن متنفرم ..اگر تو درس خوندن و انجام تکالیفت سهل انگاری ببینم مطمعن باش به حسابت میرسم ! حواستو جمع کن کوروش ! بی ادبی و سربالا جواب دادن به بزرگترو ازت نبینم .. سر میز به موقع حاضر میشی مودب رفتار میکنی .. آداب سرمیز رو بهت یاد میدم درست انجام میدی .. از این به بعد هرکاری خواستی انجام بدی اول از خودم اجازه میگیری ! بدون اجازه جایی نمیری حتی خونه نازنین ! و دنبال کسی هم راه نمیوفتی ! فقط خودم میام دنبالت .. مگر اینکه بهت بگم .. خوب ! حالا ببینم چقدر تکالیفتو انجام دادی ؟ نشستم پشت میزش .. برنامه درسیت ! گذاشت جلوم ..نگاه کردم ..برنامه فردا و دیروزتو بذار رو میز .. دونه دونه کتاباشو از اینور اونور پیدا کرد .. با خودم گفتم وای ! دراین حد بازیگوشه ! اول درسای پنج شنبه رو چک کردم .. چه درسی داده شده و چقدر معلم پیش رفته .. بعد تکالیف فرداش .. کتاباش بیشتر نو .. تکالیفش نصفه نیمه انجام شده بود .آخرین کتابو از درسای فرداشو انداختم رومیز .. اینطور درس خوندی ؟ تکالیفت که اصلا قابل قبول نیست ! نگاهش کردم یه قدم رفت عقبو گفت ببخشید بابا .. سرمو تکون دادمو گفتم که ببخشم ! بار پیش بخاطر انجام ندادن تکالیفت تنبیهت نکردم ؟ هان ؟ سرشو انداخت پایین .. با انگشتم زدم رو میز .. گفتم این بار ، بار آخره کوروش ! باهات اتمام حجت میکنم ! دفعه بعدی وجود نداره ! بار دیگه که کم کاری ببینم طوری تنبیتهت میکنم که تا یه هفته ایستاده تکالیفتو انجام بدی ! فهمیدی ؟ گفت بله بابا .. دونه به دونه تکالیفشو جداکردمو مشخص کردم .. گفتم دوساعت فرصت داری تکالیفتو انجام بدی .. میام چک میکنم .. بعد دونه به دونه درساتو میخونی میپرسم تا کلا تکالیفت تموم بشه .. حالا شروع کن ! دراین مورد حتی به آرام هم سخت میگیرم ! تو که دیگه جای خود داری ! بعد از اتاقش اومدم بیرون . با خودم گفتم موند حساب یه نفر که آخر شب بهش میرسم .. اول همه بخوابن .. کسی نباشه .. نمیخوام کسی بخصوص بچه ها بفهمن .. رفتم سمت سالن نشستم جلوی تلوزیون .. بچه ها از جاشون با احترام بلند شدن ..گفتم بشینید .. آرش گفت میخوام اجازه بگیرم با پروانه وآسا و آریا بریم بیرون .. یه نگاه به شاهین انداختم سرشو انداخت پایین .. خودش میدونه چی در انتظارشه ! نادر بلند شدو گفت با اجازتون من برم کار از شرکت آوردم انجام بدم .. پروانه و نادیا مشغول حرف زدن بودن .. نادیا گفت پسر دائی اگر اجازه بدید منم باهاشون میرم .. بچه ها حرف میزدنو شاهین همچنان با سر پایین و دستاش که پشتش گرفته بود کنار مبلا ایستاده بود ..گفتم باشه ! تارا و ترنم اومدن تو سالن .. تارا یه نگاه به شاهین کردو گفت ببخشید رئیس میشه ماهم باهاشون بریم ؟ گفتم این دختر خانم تکالیفشو انجام داده ؟ تارا گفت بله ..گفتم بسیار خوب اگر انجام داده برید وقتی برگشتید تکالیفشو خودم تحویل میگیرم .. ترنم یهو سرشو نزدیک خواهرش بردو یواش گفت میشه من بمونم تکالیفمو تکمیل کنم ؟ تارا با تعجب نگاهش کرد .. من که خودمو زدم به نشنیدن .. ترنم برگشت رفت سمت اتاقش آرشا بلند شد و گفت منم یواش یواش برم .. شاید با شما بیام .. بعدا با شیطنت یه لبخندی زدو گفت با شما میام .. چرا بهتون خوش بگذره ؟ یک دفعه همه رفتن لباس پوشیدن .. ظرف پنج دقیقه خونه خالی شد .. من موندمو شاهین .. تلوزیون و رسیورو خاموش کردم از جام بلندشدم ... گفتم دنبالم بیا ! رفتم سمت اتاقم .. شاهین با قدمهای آهسته میومد .. میدونست بخاطر رفتارش تنبیهش میکنم .. پسرا میدونن که من رو چه رفتارایی حساسم و اگر ازشون ببینم رحم نمیکنم .. رفتم داخل اتاقو به لبه میز تکیه دادم .. دستامو تو سینم قفل کردم .. اومد داخل درو پشت سرش بست ..همونجا جلوی در ایستاد .. دستا پشتش سر پایین .گفتم خوب خودت میدونی چکار کردی .. شاهین با من من گفت ببخشید رئیس .. دست خودم نبود .. چشمم به نازنین افتاد دیگه نفهمیدم چی شد .. بعدم دوباره سرشو انداخت پایین . گفتم هرچقدر هم محو یه نفر بشی بازم باید خودتو کنترل میکردی ..درست مثل پسرای نوجوون رفتار کردی ! منم مثل یه نوجوون تنبیهت میکنم .. رفتم از گوشه اتاقم ترکه رو برداشتم ..بهش گفتم دستات رو میز ! آهسته اومد جلو خم شد دستاشو گذاشت رومیزو گفت ببخشید رئیس .. ترکه رو به سرعت تو هوا تکون دادمو گفتم اگر پدرت اینجا بود چکار میکرد ؟ شاهین گفت خواهش میکنم رئیس .. هرچقدر میخواید بزنید من اصلا اعتراضی نمیکنم .. خواهش میکنن فقط به بابام اطلاع ندید .. بابام بفهمه میاد ایران منو میکشه و بعد جنازمو میبره .. گفتم پس اعتراضی نداری ؟ گفت معذرت میخوام داداش .. ببخشید . این دفعه رو بگذرید لطفا .. پشت سرش ایستادم و ترکه رو بردم بالا و زدم پشتش .. بلند گفت آخ .. دومی رو زدم بعد سومی .. دست نگه داشتم بعد سه ضربه دیگه پشت سر هم .. دست نگه داشتمو ترکه رو برگردوندم سرجاش .. بعدم گفتم بلند شو . صاف ایستاد .. سرمو بگوشش نزدیک کردمو گفتم اگه یه بار دیگه همچین غلطایی بکنی تا سرحد مرگ میبرمت ! حواست به خودت باشه !به نازنین نزدیک نمیشی ! هرغلطی خواستی بکنی اول اجازه میگیری !!فقط بفهمم بدون اینکه اجازه بگیری غلطی کردی پوستتو میکنم .. حالیت شد ؟ گفت بله داداش .. من هم جای برادر بزرگترتم هم رئیستم .. پدرت تورو به من سپرد و گفت هرطور با آریا رفتار کردی با شاهینم رفتار کن ! اگر آریا بود زندش نمیذاشتم ولی تو نیازی به کتک زیادی نداری ! با چند ضربه اوضاع دستت میاد ! حالا هم میری اتاقت .. همونجا میمونی تا موقع شام نبینمت ! گفت چشم .. گفتم میتونی بری ! همونطور ک سرش پایین بود از اتاق رفت بیرون ..
شاهین #
گوشه سالن ایستاده بودم .. بچه ها یکی یکی اجازه گرفتنو رفتن ..میدونستن چی در انتظارمه و نخواستن با حضورشون منو معذب کنن .. از رئیس خجالت نمیکشیدم .. میدونستم حقمه .. نباید مثل پسرای هَوَل رفتار میکردم .. همه که رفتن من موندمو رئیس .. از ترس خشمش درون خودم میلرزیدم ..درست مثل زمانیکه میدونستم قراره یه کتک حسابی از بابام بخورم .. رئیس بلندشدو گفت دنبالم بیا ! یواش یواشو لرزون دنبال رئیس رفتم .. داخل اتاق شدمو پشت سرم درو بستم .. رئیس گفت دستتو بذار روی میز .. عذر خواهی کردم .. رئیس گفت اگر پدرت بود چکار میکرد ؟ یاد پدرم افتادم . اگر میفهمید منو میکشتو دیگه نمیذاشت ایران بمونم .. التماس کردم که به بابام اطلاع نده . حاضر بودم از رئیس کتک بخورم ولی بابام نفهمه .. دستمو گذاشتم رو میز . اول سه تا زد پشتم بعد سه تا دیگه .. بعدم کلی سرزنش تا اجازه داد برم . به زور خودمو رسوندم به اتاق آریا .. روی تخت دراز کشیدم .. پشتم خیلی درد داشت . رئیس کم زد ولی ضربه دستش خیلی زیاد بود .. همین که دراز کشیدم خوابم برد . نمیدونم چقدر گذشت .. ولی احساس کردم کسی کنارم نشسته .. چشمامو باز کردم . آریا کنارم نشسته بود . گفت شاهین خوبی ؟ گفتم آره . گفت داداش زدت ؟ گفتم آره .. با ترکه زد .. زیاد نزد ولی محکم زد . خیلی درد دارم .. برای اولین بار اعتراف کردم دردم اومده .. البته همیشه وقتی تنبیه میشدم خیلی دردم میومد ولی به روی خودم نمیاوردم ولی این بار خیلی دردم اومد .. آریا یکم شلوارمو داد پایین جای ترکه هارو دید .. گفت میرم بتادین بیارم .. یکم بتادین به پنبه زد و روی زخمای پشتم بتادین زدو لباسمو مرتب کرد .. گفتم کجا رفتید ؟ گفت برای عقد دنبال لباس بودیم .. جشن نزدیکه .. گفتم آره . خداکنه پشتم زودتر خوب بشه ...
##
رضا و نازنین که رفتن زنگ خطر برای شاهین به صدا دراومد .. چون آراز خیلی به رفتار آقایون با خانمها حساس بود و همه اینو میدونستن .. مخصوصا پسرای خونه .. برای همین همه شون میدونستن که به زودی شاهین یه تنبیه حسابی میشه..
آریا #
تا رضا و نازنین رفتن رفتم سمت شاهینو بهش گفتم شاهین ! شاهین ! هنوز تو هپروت بود .. یکی زدم به بازوش ..گفتم هی ! یهو برگشت سمتمو گفت چی شده ؟ گفتم احمق فهمیدی چی شد ؟ گفت نه ! گفتم مهمونا رفتن .. داداش میکشدت ! پاتو از خط قرمزش گذاشتی اونور ! میفهمی ؟ داداش آراز برگشت داخلو از شانس شاهین رفت اتاق آرام . بچه ها میدونستن چه خبره دورمون جمع شدن . آرشا گفت اینطور که بوش میاد یه کتک حسابی داری عزیزم . آرش گفت بس کن آرشا ! چرا تو دلشو خالی میکنی ؟ آرشا گفت هیچکس مثل من نمیدونه تو دل خالی شدن چیه ! وقتی منتظر باشی بابات بیاد سروقتت بخاطر دسته گلی که به آب دادی تنبیهت کنه ! نادیا گفت پسر دائی رحم نمیکنه ! وقتی به دخترا رحم نمیکنه به پسرا رحم میکنه ؟ نادر گفت خوب از پسر دائی بخوایم ببخشه اثری داره ؟ گفتم نه .. ممکنه بیشتر عصبانی بشه ! فکر کردی الان کجا رفته ؟ سروقت آرام .. الان طفلک یه تنبیه جانانه میشه .. همینطور مشغول صحبت بودیم که داداش از اتاق آرام اومد بیرونو رفت اتاقش . مثل برق رفتیم سر جاهامون .. داداش رفت اتاق کوروشو بعدم اومد تو سالن .. یکی یکی از داداش اجازه گرفتیمو لباس پوشیدیم رفتیم بیرون . یه سه ساعتی بیرون بودیمو برگشتیم خونه .. سریع رفتیم اتاقامون . منم رفتم توی اتاق .. شاهین روی تخت خوابیده بود .. روی شکمش . تا نشستم روی تخت بیدار شد .. گفتم داداش کتکت زد ؟ گفت آره .. با ترکه ..کم زد ولی خیلی محکم زد .. یکم شلوارشو دادم پایینو بعد رفتم بتادین آوردم .. روی کمرو پشتش بعضی جاها زخم شده بود . یکم بتادین زدم بعدم شلوارشو درست کردم .. کنارش دراز کشیدمو گفتم شاهین متاسفم . کاش زودتر جلوتو گرفته بودم .. باعث شد که اینطوری داداش از خجالتت در بیاد .. گفت تقصیر خودم بود . کاش تا جشن عقد خوب بشم .. بلند شدم از جام رفتم پایین . در اتاق کوروشو باز کردم رفتم داخل .. سریع از جاش بلندشد .. سلام کرد و جوابشو دادم .. گفت آریا .. یهو صبر کرد انگار با خودش فکر کرد کار بدی کرده .. گفتم چی شده کوروش ؟ گفت ببخشید نمیدونم الان شمارو چی صدا کنم .. گفتم وقتی داداشم بشه بابا من چی میشم ؟ خندیدو گفت عمو . من عمو نداشتم ولی الان دارم .. گفتم تکالیفتو انجام دادی ؟ بابات خیلی رو درس حساسه ... گفت بله ولی تو ریاضیم اشکال دارم . گفتم بده ببینم .. کتابشو داد دستم .. یه چند صفحه رو ورق زدم دیدم مثل همون سوالو تو کتاب حل کرده .. گفتم تو نباید کتابتو بخونی ؟ اگه جای من بابات بود اول گوشتو دودور میپیچوند بعد یادت میداد .. حواستو جمع کن ! بابات از پشت گوش انداختن و سهل انگاری متنفره . خیلی مهربونه همون اندازه هم میتونه بی رحم باشه ..آروم سرشو تکون داد .. کتابشو جلوش گذاشتمو مثال کتابو براش توضیح دادم . بعد تمرینیو که بلد نبود جلوش گذاشتمو گفتم حل کن . به راحتی حل کرد .. گفتم درساتو خوندی ؟ بابات پرسیده ؟ گفت ریاضیم مونده بود .. اخم کردمو گفتم زود انجام بده ! یهو در باز شدو داداش اومد تو .. سلام کردم جواب داد و گفت اینجا چکار میکنی ؟ گفتم اومدم به کوروش سر بزنم .. اخماشو توهم کردو گفت که اینطور .. رفتم سمت درو ایستادم . داداش گفت ریاضیت تموم شد ؟ گفت بله .. دفترشو برداشت نگاه کرد و اخماشو باز کرد . با لبخند گفت آفرین پسرم . حالا کتاب اجتماعیتو بده بپرسم ! کوروش با چشمای نگران اول به داداش بعدم به من نگاه کرد .. تا اومدم حرف بزنم داداش دستشو به نشانه ساکت باش گرفت بالا .. گفت مگه نگفتم تمریناتتو درست کنو اجتماعیتم بخون ؟ داداش خیلی عادی بدون اخم صحبت میکرد .. انگار اتفاقی نیوفتاده ولی من اخلاقشو میشناختم میدونستم این رفتار از اخمش بدتره و آرامش قبل از طوفانه .. صدا از کوروش درنیومد .. داداش صداشو برد بالا و گفت مگه با تو نیستم ! تنها عکس العمل کوروش با سرش بود که پایین انداخت .. میدونستم که داداش جوش آورده و الانه که یه کاری دست کوروش بده ! میخواستم دخالت کنم ولی داداش قبلش اخطارشو داده بود .. میدونستم اوضاع بدتر میشه . داداش گفت قبل شام میام میپرسم .. متوجه شدی ؟ کوروش آروم گفت بله بابا .. داداش با تحکم گفت نشنیدم ! کوروش سرشو یکم گرفت بالا و گفت چشم بابا .. داداش سرشو تکون دادو به من اشاره کرد که بریم بیرون .. فقط منو آرام درک میکردیم که داداش چقدر داره نسبت به کوروش نرمش نشون میده و بهش به اصطلاح آوانس میده ! پشت سر داداش رفتم .. رفت تو سالن نشست منم رفتم نشستم .. داداش بدون اینکه نگاهم کنه گفت شاهین چطوره ؟ خیلی محکم زدمش .. احتمالا پشتش زخم شده ! گفتم بله داداش .. براش دوا زدی ؟ گفتم بله .. داداش گفت دخترا لباسشونو انتخاب کردن ؟ گفتم یه چیزایی انتخاب کردن .. فکر کردیم شما و مامان بابای آرشم ببینید .. داداش برگشت سمتمو با اخم گفت مگه من قراره بپوشم یا نامزد من قراره بپوشه که نظر بدم ؟ شماها بچه نیستید .. مخصوصا اون سه تا دختر .. خوب میدونن چی میخوانو چکار باید بکنن .. دستو پای دیگرانو به ماجرا باز نکنید .. گفتم چشم .. داداش از جیب شلوارش یه کرم درآوردو داد دستم ..گفت برای شاهین بزن ! دلم نمیخواست اینطور بزنمش ولی چاره ای برام نذاشت .. میدونم که داداش هر تنبیهی درنظر بگیره بی رحمانه اجراش میکنه ولی ته قلبش خیلی ناراحت میشه .. گفتم چشم .. بلند شدمو رفتم اتاقم . شاهین هنوز خوابیده بود .. یکم شلوارشو دادم پایینو یواش یواش براش پماد زدم .. از دردش از خواب پرید ... گفت چی شده ؟ گفتم هیچی داداش پماد داده برات بزنم .. گفت منتظر بودم .. خندیدمو گفتم چطور ؟ گفت رئیسو میشناسم .. کنارش دراز کشیدم باهم حرف زدیم . یک ساعتی که گذشت موقع شام شد .. گفتم پاشو شاهین موقع شامه داداش شاکی میشه .. گفت باشه و بلند شد .. رفتیم پایین .. داداش تو سالن نشسته بود و کمربندش رو میز .. به شاهین گفتم کوروش بالاخره کتکه رو خورد .. گفت چطور ؟ گفتم میگم برات .. رفتیم نزدیک داداش نشستم ولی شاهین هنوز ایستاده بود .. منتظر اجازه داداش تا بشینه .. داداش رو کرد به شاهینو گفت میتونی بشینی ! شاهین آروم نشست .. گفتم داداش کمربند برای چیه ؟ گفت کوروش تا کمربندو دستم نبینه آدم نمیشه ! آروم گفتم زدیش ؟ نگاهم کردو گفت تا مجبور نشم نمیزنم ! توهنوز اینو نفهمیدی ؟ بعدم خم شدو کمربندشو برداشت .. گفت بریم سر میز پریوش میزو چیده .. بلند شدو کمربندشو بست رفتیم سرمیز .. یهو همه اومدن .. آرام هم اومد کنار داداش نشست منم کنار داداش نشستم ولی بعد از جام بلند شدمو یه صندلی فاصله دادم .. گفتم داداش کوروش کنار خودت بشینه بهتره .. سرشو آروم تکون دادو لبخند زد .. کوروش با سر پایین اومد و یواش نشست .. داداش اخماشو کرد توهمو گفت خوندی ؟ کوروش آروم گفت بله .. داداش گفت معلوم میشه !
آراز #
سرمیز نشستیمو همه شروع کردن به خوردن .. کوروش یک سمتم و آرام سمت دیگه نشسته بودن .. برای هردوشون غذا کشیدمو تو بشقاباشون دوسه تا گوشت گذاشتم ... این دوتا تو یه چیز مشترکن .. گوشت نخوردن .. به هردوشون اشاره کردمو گفتم ذره ای از غذاتون بمونه من میدونم با شما ! فهمیدید ؟ هردو گفتن چشم .. ولی زیر چشمی میدیدم با چه اکراهی غذا میخورن .. زدم رو میزو گفتم بلند شید برید کنار سالن رو به دیوار وایسید ! زود ! هردوشون سریع بلند شدن کنار دیوار ایستادن .. چون هردو امروز تنبیه شده بودن و حسابی میترسیدن دوباره عصبانی بشم .. آریا گفت داداش بچه هستن .. غذاشون سرد میشه .. لطفا این بارو ببخشید .. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم بسه آریا ! تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن ! بعد از ده دقیقه صداشون کردم اومدن سر میز ...گفتم این یه اخطاره ! از این به بعد ببینم سرهر غذایی ادا در بیارید بگید دوست ندارم دیگه نمیذارم شام بخورید... وادارتون میکنم موقع شام کنار سالن روبه دیوار بایستید ! فهمیدید یا نه ؟ هردو گفتن بله .. بعد شام با اخم به کوروش گفتم راه بیوفت بریم اتاقت .. ببینم خوندی یا نخوندی .. رفتم تو اتاقش پشت میز نشستم .. کوروش آروم اومد و درو بست ولی همون جا ایستاد .. گفتم بیا جلو ! اومد جلوی میز .. شروع کردم به درس پرسیدن .. اولش با من من جواب داد ولی بعد به خودش مسلط شد .. کتابو بستمو گفتم کم کم کاراتو بکن بخواب ! گفت چشم بابا .. گفتم میام بهت سر میزنم .. بعدم از اتاقش اومدم بیرونو رفتم اتاقم ..
آرشا #
شامو خوردیم مامان رفت تو سالن نشست .. بابا هم طبق معمول تو اتاقش .. منم دیدم حوصلم سر رفته و حدود 8:30 تازه .. با خودم گفتم برم خونه رئیس یک ساعتی .. بشینمو بیام .. به مامان گفتم گفت به سلامت فقط دیر نکنی ! بابات شاکی میشه .. مامان چون میدونست خونه رئیس میرم خیالش راحت بود .... ولی اگه مطمعن نبود نمیذاشت برم ولی گاهی زیر آبی میرفتم به بابا میگفتو وادارش میکرد تنبیهم کنه .. خلاصه تا رسیدم همه نشسته بودن تو سالن .. به غیر از رئیسو کوروش .. تا رفتم دخترا عذرخواهی کردنو رفتن اتاق پروانه آرام هم خمیازه میکشید آریا وادارش کرد بره اتاقشو بخوابه . منو شاهین آریا نادر و آرش رفتیم اتاق آریا .. آریا جریان شاهینو گفت ... من زدم زیر خنده .. شاهین گفت حیف مصدومم وگرنه حالیت میکردم آرش با خنده گفت اگر دستور بدی همینجا آدمش میکنم .. منم مثل فرفره پریدم از جام .. گفتم ببخشید داداش ! به شما نخندیدم یاد دسته گل خودم افتادم .. آریا گفت تعریف کن ببینم .. گفتم 16 یا 17 سالم بود .. تو راه مدرسه با یه دختر دوست شدم اسمش صدف بود .. هم سنو سال بودیم توراه مدرسه باهم میرفتیم و میومدیم .. چند ماهی که از دوستیمون گذشت یکم ارتباطمون بیشتر شد ومنم شیطونیم گل کرد .. یه موقع هایی از مدرسه جیم میزدیم باهم میرفتیم پارک .. یه روز تو پارک نشسته بودیم .. یه جایی که شبیه آلاچیق بودو اصلا دید نداشت .. خوب منم بچه بودم و یه بوسه از روی این دختر گرفتم که اون شد بار اولو آخرم .. خلاصه چرخ زدیمو رفتیم خونه .. یادم نیست اون موقع چکار کرده بودم بابام برای تنبیه گوشیمو ازم گرفته بود .. منم روم نشده بود بگم بابام گوشیمو گرفته با خودم گفتم اگر زنگ بزنه بابا جواب نمیده و اگر جواب بده صدف میفهمه حرف نمیزنه .. منم اسم صدف رو شهرام سیو کرده بودم .. البته باهم قرار گذاشته بودیم که اس ام اس هم ندیم .. یه موقع کسی ببینه .. من ظهر دل دلا رفتم خونه .. ناهار خوردم بابا اون موقع هنوز ریاست شرکتشو خودش داشت .. نگو بابا جلسه بوده و صدف چند بار زنگ میزنه .. بابا فقط دکمه پاسخ گوشی رو میزنه ولی حرف نمیزنه .. صدف با خیال اینکه منم شروع کرده بود به صحبتو کلا پته مدرسه نرفتنو اون ماچو گردش تو پارک همه به باد رفت .. عصر بابام اومد خونه .. خیلی ریلکس رفت اتاق کارشو منو صدا کرد .. منم از همه جا بیخبر رفتم .. بابا خیلی آروم از مدرسه و درسو معلما پرسید .. گفتم همه چی خوبه .. بابا تو اتاق قدم میزد و آروم رفت سمت در .. یهو درو قفل کرد .. منو میگی زهرم ترکید .. گفت حالا دیگه پارک میری با دخترا قرار میذاری .. ماچشون میکنی .. خیلی گویا بهت خوش گذشته ! آخرین جملشو درست کنار گوشم گفت .. اون لحظه مرگو به چشم دیدم .. بابا گفت کاری میکنم که تا آخر عمرت نتونی به دوست دخترت حتی دست بزنی ! راستم میگفت .. اون شب کتکی خوردم که هنوزم که هنوزه جرات نمیکنم دوست دختر بگیرم .. با سیم برق چراغ روی میزش که ازش جدا میشد .. اونقدر به پشتمو پاهام زد که تا یه هفته نمیتونستم درست راه برم و حتی تب کردم .. ولی بابام اصلا پشیمون نبود . راه میرفت میگفت حقت بود ! از اون موقع دوروبر هیچ دختری نرفتم .. همه رفیقام پسرن .. یعنی .. یعنی دیگه جرات نکردم .. از ترس اینکه بابام این دفعه میکشتم .. آریا گفت واقعا عمو اینطور کتکت زده ؟ خندیدمو گفتم الانم خطا کنم پوستمو میکنه .. آریا گفت من هیچ وقت دنبال دختر مخترا نرفتم .. چون از عکس العمل بابام میترسیدم . از یه طرفم آراز .. پوستمو میکند . خط قرمزش نزدیک ناموس مردم شدنه ! نادر گفت ولی من آلمان دوست دختر داشتم .. یک سال دوست بودیم بعد ولش کردم .. گفتم چرا ؟ گفت برای اینکه همش میخواست بیاد خونم .. من خوشم نیومد یه دفعه همگی زدیم زیر خنده . آرش گفت داداشا بریم کت شلوار بگیریم یا همون کت شلوارای نامزدی رو بپوشیم ؟ آریا گفت بپوشیم مگه چیه ؟ شاهین همونطور که رو شکم خوابیده بود گفت دهنتو ببند مرتیکه ! این گدا بازیا رو ببر برای خونه خودت ! همین موقع در زدنو آسا پروانه و نادیا اومدن تو .. پسرا بلند شدنو جا براشون باز کردن .. شاهین گفت ببخشید دخترا نمیتونم بشینم ! آسا گفت عیبی نداره . نادیا گفت قابل درکه .. پروانه فقط چشماش پر اشک شد .. آرش رفت جلو دستاشو گرفتو گفت عزیزم غصه نخور .. حقش بود . اشک نریز دلم میگیره ! یه دفعه هرکی هر بالش یا کوسنی دستش رسید پرت کرد طرف آرش .. فقط شاهین گفت خاک تو سر زن ذلیلت ! آریا خندید و گفت تو یکی حرف نزن که تازه بخاطر عشقت کتک خوردی ! آسا گفت ول کنید پسرا ! ما تصمیم گرفتیم سر عقد هر سه تامون یه جور لباس بپوشیم .. لباسم انتخاب کردیم .. آرش گفت پس ما هم همین کارو میکنیم ! بالاخره توافق کردیم .. تا روز عقد فقط یه هفته باقی مونده .. خوب بریم دنبال کارمون .. بلند شدمو گفتم برم تا امشب بخاطر دیر کردن یه کتکی نخوردیم .. بعدم همگی خندیدیمو رفتیم پی کارمون ..
##
اون یک هقته به سرعت گذشت .همه کارا انجام شد .. جشن طبق قرار قبلی تو خونه آراز برگذار میشد . آراز برای این جشن آماده بود ..
آراز #
قبل از اینکه برم دنبال بچه ها ارشدو خواستم اتاقم .. در زدو وارد شد .. گفت رئیس بفرمائید . گفتم حاضر شو بریم دنبال بچه ها باید براشون لباس بخریم .. ارشد گفت ترنم لباس داره رئیس ممنونم .. گفتم ارشد مثل اینکه متوجه نیستی ! اون بچه میبینه همه دارن لباس میخرن .. هرچندتا لباسم داشته باشه بازم دلش میشکنه .. بهت یکبار گفتم با روش خودت گند زدی ... الان با روش من پیش میریم .. ارشد گفت چشم .. گفتم آماده شو ! ارشد رفت وسایلشو برداره .. پالتو کیفو سوئیچمو برداشتم رفتم سمت ماشین .. ارشد دنبالم اومد . سوار شدیم رفتیم سمت مدرسه کوروشو بعد آرامو ترنم .. وقتی رسیدیم خونه گفتم سریع لباس عوض کنید تا ناهارتونو بخورید .. غذا خوردیم حاضر شدیم رفتیم سمت پاساژ . ماشینو پارک کردم . بچه ها با ذوق از این مغازه به اون مغازه میرفتن .. آخر تو یه مغازه پیرهن دخترونه برای آرامو ترنم گرفتیم .. یه زرشکی ماکسی برای آرام و یه پفی برای ترنم انتخاب کردیم .. منو تارا باهم هم عقیده بودیم .. دخترا لباسارو پوشیدن ..وای خدا ! چقدر زیبا شدن .. خانم فروشنده اومد جلو و به تارا گفت همسرتون خیلی خوش سلیقه هستن .. اجازه بدید یه لباسم برای شما انتخاب کنن .. تارا از خجالت سرشو انداخت پایینو با لکنت گفت ما .. ما .. یهو گفتم بله حتما .. لطف کنید چند تا لباس نشونم بدید .. بعدم یه لباس آبی نفتی انتخاب کردم که یکم آستین داشتو یقه هفت .. دامنش هم از یه طرف کوتاه بود .. بردم برای تارا و گفتم بپوش .. با خجالت گفت آخه ..گفتم لطفا .. رفت پوشید و با خجالت اومد بیرون .. خیلی بهش میومد .. واقعا زیبا شده بود .. برگشتم رو به فروشنده وگفتم سه تا لباسو میبرم .. رفتم سمت صندوق لباسارو خریدمو اومدیم بیرون .. با خجالت گفت ممنونم .. بچه ها جلو جلو میرفتن .. من سرمو نزدیک کردمو گفتم خجالت کشیدی از اینکه گفت همسرتون ؟ هان ؟ گفت ببخشید رئیس .. گفتم اونقدر نگو رئیس ! اینجا شرکت نیست ! صورتش طوری قرمز شده بود انگار تب داره .. نمیدونم چرا از سربه سر گذاشتنش لذت میبردم .. دلم میخواست دستشو بگیرمو ببرمش یه جایی که هیچکس نباشه و با خیال راحت نگاهش کنم .. برای اولین بار یه حسی به یه دختر پیدا کردم .. یهو به خودم گفتم بسه ! خودتو جمع کن ! .. با خودم گفتم اگر اینهمه مسئولیت نداشتم ... شاید اگر جای آریا بودم الان دست تارا رو گرفته بودمو بی مهابا زیر برف قدم میزدم ولی نمیشه .. نمیتونم یه دختر مظلومو تو زندگی شلوغم درگیر کنم .. یه نفس عمیق کشیدمو به این جمع نگاه کردم .. تارا مثل مادر سه تا بچه مشغول جمعو جور کردنشون بود .. خوب من که پدرشون هستم .. چی میشه تارا هم مادرشون بشه ؟ تارا مادر مهربونی میشه .. تصور کردم زمانیکه بچه هارو تنبیه میکنم دخالت میکنه و بچه ها پشتش قایم میشن .. تارا حتما طاقت تنبیه شدن بچه هارو نداره .. ولی اجازه نمیدم تو تربیتو تنبیه بچه ها دخالت کنه .. افکار ضدو نقیض توی سرم میچرخیدنو افکارو تصورات جالبی تو ذهنم ایجاد میکرد .. آرام ترنم و کوروش دور تارا رو گرفته بودنو حرف میزدن میخندیدن .. یه نفس عمیق کشیدمو برگشتم تو زندگی واقعی .. این افکار برام لذت بخش بود ولی نمیشه تو رویا زندگی کرد .. گفتم بسه دیگه ! بجمبید ! بریم کفش بخریم .. همینطور که میرفتیم سمت کفاشی کوروش دستمو گرفت .. احساس کردم دلخوره .. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم ناراحت نباش پسرم .. تورو فراموش نکردم .. درستش اینه که اول خانوما خرید کنن .. یه آقای جنتلمن صبر میکنه تا خانوما کاراشون تموم بشه بعد دنبال خواسته های خودش بره .. متوجه شدی ؟ بعد سرمو برگردوندم سمتش .. سرشو بالا گرفتو نگاهم کرد لبخند زد . دستمو محکم گرفت با اطمینان .. با خودم گفتم از این پسر یه جنتلمن میسازم .. بعد خرید دخترا و خود تارا رفتیم برای پسرم کتو شلوار گرفتیم و یه جفت کفش .. کارامون که تموم شد نشستیم تو یه کافه و یه هات چاکلت برای بچه ها گرفتم .. خود تارا هم باهاشون همراه شد .. ولی من قهوه ترک . نگاهی به این جمع کوچولو انداختم .. دلم خواست هر چهار نفرشونو باهم داشته باشم .. بچه ها با تارا حرف میزدنو میخندیدن و کافه رو روی سرشون گذاشته بودن .. منم بهشون اجازه دادم راحت باشن .. بعد نیم ساعت راهشون انداختمو رفتیم سمت خونه .. خونه که رسیدیم هرکی رفت سمت اتاقش .. ولی قبل از اینکه تارا هم بره برگشت سمتمو سرشو انداخت پایین با خجالت گفت ممنونم آقای پیرنیا .. محبتای شما رو نمیتونم جبران کنم .. با یه لبخند جوابشو دادم .. رفت سمت اتاقش .. مثل یه دختر بچه نوجوون خجالت کشید .. منم رفتم اتاقم .. لباس عوض کردم دراز کشیدم روی تخت .. خسته بودم ولی خوابم نمیبرد .. هیجانی تو قلبم بود که نمیتونستم کنترلش کنم .. بلند شدم گوشیمو برداشتمو زتگ زدم به رضا .. گوشی رو که جواب داد بدون هیچ سلامی گفتم رضا به همفکری نیاز دارم .. گیر کردم .. گفت تا یک ساعت دیگه شیفتم تموم میشه میام پیشت .. گفتم باشه و قطع کردم .. بی حوصله روی مبل کنار پنجره نشستمو آرنجمو رو دسته مبل گذاشتم تو افکارم غرق شدم .. اصلا نفهمیدم چقدر گذشت ولی یهو به خودم اومدم دیدم رضا دست به سینه روبه روم ایستاده ..گفتم کی اومدی ؟ گفت چی شده آراز ؟ تا حالا اینقدر آشفته ندیده بودمت .. گفتم رضا فکر کنم دلم گیر کرده ! ولی نمیتونم قبولش کنم .. اونقدر گرفتاری و مسئولیت دارم که نمیتونم به خودم فکر کنم .. هیجان تو قلبم آشوب بپاکرده .. چکار کنم ؟ گفت در قلبتو باز کن بذار بیاد بیرون . هیجانو میگم .. به اونی که قلبت پیشش گیر کرده بگو .. کاری به شرایطو تصمیمت ندارم .. به عنوان پزشک توصیه میکنم بذاری قلبت راهنماییت کنه ..گفتم تا کی میتونم کشش بدم ؟ گفت فورا کلمه مناسبیه !گفتم باشه ! بلند شدم لباس پوشیدمو یه اس ام اس به تارا دادم که بپوشه بیاد پیش ماشین .. رضا گفت خودت روش درمانو بلدی .. منم میرم دیگه .. بعد همونطور بی سرو صدا رفت .. پالتومو پوشیدمو رفتم سمت ماشین .. تارا سریع خودشو رسوند و گفت چی شده رئیس ؟ گفتم سوار شو ! یه کاری مونده که باید انجامش بدیم . گفت بله چشم ! نشست و من نشستم پشت فرمون .. تا وارد خیابون شدم گازشو گرفتم ..تارا با ترس گفت رئیس طوری شده؟ نگاهش کردم گفتم میترسی؟ کمربندتو ببند عزیزم ! تارا یکم نگاهم کردو فکر کرد اشتباه شنیده .. سریع کمربندشو بستو خودشو محکم نگه داشت .. ده دقیقه ای رانندگی کردمو توی یه خیابون خلوت نگه داشتم .. من یه مرد کاملم . یه رئیس سریع الانتقال و کسی که مخصوصا در مواقع بحرانی بهترین تصمیمو میگیره .. یه نفس عمیق کشیدم .. کمربندمو باز کردم .. تارا فکر کرد میخوایم پیاده شیم کمربندشو باز کرد .. گفتم تارا ! این اولین بار بود که به اسمت کوچیک صداش میکردم گفتم میخوام اینطوری باهات صحبت کنم .. چون نمیخوام تو چشمات نگاه کنم و حرف بزنم .. میرم سر اصل مطلب . تارا من عاشقت شدم .. میدونم که از اعماق قلبم دوستت دارم .. میخوام همسرم بشی .. فقط الان نمیتونم .. یک سری کارا مونده که باید سرو سامون بدم .. و بعد میام سراغت .. دستتو میگیرمو میارمت خونم .. البته این احساس منه .. احساس تو میتونه اینطور نباشه .. اگر دوستم نداری .. اگر احساسی به من نداری مشکلی نیست .. فقط بهم بگو تا بتونم عشقتو از قلبم بیرون کنم .. یه نفس عمیق کشیدم .. آرامش دوباره به قلبم برگشت .. یکم گذشت .. اصلا صدایی از تارا درنیومد .. سرمو برگردوندم سمتش .. تارا بدون اینکه پلک بزنه بهم نگاه میکرد .. مستقیم تو چشمام نگاه کرد .. ولی یه دفعه سرشو انداخت پایین و دوباره سرخ شد . یهو در ماشینو باز کردمو پیاده شدم . قدم زدم .. رفتم و اومدم . با خودم گفتم حتما این رئیس جدیو بداخلاقو دوست نداره .. همینطور که قدم میزدم یهو دیدم روبه رومه .. گفت رئیس سرده سرما میخورید . تازه فهمیدم پالتو نپوشیدم .. نمیدونم کی از تنم درآوردم .. پالتومو گرفت تا بپوشم . به آرومی پالتومو پوشیدم ..گفت میشه تو ماشین صحبت کنیم ؟ گفتم آره .. سوار شدیم .. تارا گفت این حرفایی که میخوام بزنم هیچوقت نمیتونم تو چشماتون نگاه کنمو بزنم .. پس ببخشید نگاهتون نمیکنم .. من از روزی که شما رو دیدم عاشقتون شدم .. نمیدونم چطور شد ولی دست خودم نبود .. من یه دختر تنها هستم که از خواهر کوچیکترم باید مراقبت کنم برای همین هیچوقت به خودم اجازه ندادم که احساساتم عشقم خودشو نشون بده .. من خیلی دوستتون دارم رئیس .. خیلی .. دستشو گرفت جلوی صورتش با خجالت گریه کرد .. بین گریش گفت من نباید عاشق یه مرد همه چی تموم میشدم .. ببخشید .. معذرت میخوام .. دستاشو تو دستام گرفتمو گفتم تارا من عاشقتم . عاشقتم .. میفهمی ؟ احساس میکنم خیلی وقته عاشقتم . فقط زیر مسئولیتهای زندگی نمیتونستم به خودم زیاد فکر کنم .. ولی امروز دیگه نتونستم تحمل کنم .. الان که حرفمو زدم راحت شدم .. تارا گفت من میتونم عاشقتو باشم ؟ میتونم عشقمو آزادانه تو قلبم نگه دارم ؟ گفتم اگر به من اجازه بدی عاشقت باشم .. تارا سرشو بلند کردو لبخندی زد .. گفت بله .. سرمو تکون دادمو دستشو بوسیدم .. گفتم اجازه میدی به قهوه دعوتت کنم ؟ لبخند ملیحی زدو گفت بله لطفا .. رفتیم به یه کافه قهوه خوردیمو قرارامونو گذاشتیم .. من ازش خواستم تا زمانیکه خودم نگفتم هیچ کسی نفهمه .. هیچ تغییری تو رفتارا و حالتای صورتمو ایجاد نشه .. وقتی دوباره سوار ماشین شدیم .. دستشو تو دستام گرفتمو بوسیدم .. بعد دستشو ول کردم .. ماشینو روشن کردم گفتم ارشد کمربندتو ببند ! دوباره شدم رئیسو عشقمو تا زمانیکه خیلی هم دور نیست تو قلبم مخفی کردم ..
تارا #
وقتی آراز دستمو بوسید وقتی گفت عاشقتم انگار از زمین جدا شدم .. آراز .. آراز .. با خودم اسم قشنگشو تکرار میکردم .. میخواستم همینطور بلند تکرار کنم .. با آرازم . عشقم رفتم کافه و قهوه خوردم .. اگر گرون ترین شام دنیا رو میخوردم اینطور لذت نمیبردم . آراز با حرفای عاشقانش منو تا اوج آسمون برد .. اصلا باورم نمیشد زیر اون ظاهر جدیو محکم قلبی به این عاقشقی بتپه .. دلم میخواست بغلش کنم .. دستاشو دورم حلقه کنه .. ولی باید صبر میکردم . ولی این امید قلبمو روشن میکرد .. آخر دستامو بین دستای مردونش گرفتو بعد بوسید .. یعنی قراره این مرد ، مرد زندگی من بشه ؟ من میمیرم براش بخدا ! .. میمیرم .. خدایا خواب نباشه فقط .. وقتی دوباره راه افتادیم شد رئیس سابق ولی اینبار بهم گفت عزیزم . فقط کمی صبر کن تا بیام دنبالتو وارد زندگیم بشی .. تمام او لحظاتو حفظ کردم .. ذره ذرشو تو قلبم ثبت کردم .. تو راه برگشت یه سر به پاساژ زدیمو یه کرواتو دو تا گوشواره قشنگ برای بچه ها خریدیم .. البته این دفعه به سلیقه من .. وقتی برگشتیم خونه تقریبا موقع شام بود .. همه بلند شدنو سلام کردن .. من نگران بودم چیزی بگن یا بپرسن که با هم رفتیم بیرون ..ولی یادم نبود که رئیس چطور آدمیه و اجازه مداخله به کسی نمیده .. به اتاقم که رفتم لباسمو روی تخت دیدم .. با کفشای خوشگلم .. حالا فهمیدم که با عشق برام خرید کرده .. عشق من .. مرد من .. مرد من .. همسرم .. شوهرم .. پدر بچه هام .. یه لبخند تمام صورتمو پوشوند .. بلند شدم رفتم سمت سالن .. موقع شام بودو رئیس تاخیرو دوست نداشت ..
##
آراز یه مرد کامل بود ... مردی که به طور ذاتی میدونست چطور رفتار کنه ولی در عین حال شرایط زندگی هم چیزای زیادی هم بهش یاد داده بود .. از وقتی پدرش فوت شد مجبور شد تا به مقام ریاست و پدری ارتقاء مقام پیدا کنه .. و از اون موقع خودشو فراموش کرد .. آراز خودشو مسئول زندگی خیلی ها مخصوصا آرام میدونست مجبور بود این دخترو بزرگو به طور صحیح تربیت کنه .. ولی حالا میخواست که قلبشو به روی عشق باز کنه .. عقش به یه دختر که براش همسر باشه ..
آراز #
حالا که احساسمو به تارا گفتم دیگه تمام تمرکزم برگشت سر جاش .. حالا باید عقد بچه هارو راه بندازم .. بعد پرونده قاچاقچی های دختر رو تو آگاهی تموم کنیم که تارا و ترنم در امنیت باشن .. و باید به فکر جایی باشم که بتونم همه عزیزانمو پیش خودم نگه دارم .. الان دیگه برای جشن حاضریم ..همه کسانی که باید دعوت میشدنو دعوت کرده بودم .. خانوده ای که جزء مدعوین بودن خانواده شاهرخ بود .. صبح از خواب بیدار شدم دوش گرفتمو رفتم سر میز .. دخترا بیدار شده بودن .. آسا از دیشب اومده بود خونه ما . باید به کاراشون میرسیدنو میرفتن آرایشگاه .. آریا و شاهین و آرش اومدن نشستن . سلام کردن .. جوابشونو دادم .. درحالیکه فنجون قهوه مو کم کم مزه میکردم گفتم پسرا کاراتنو کردید ؟پسرا به هم نگاه کردن .. آریا گفت کاری نمونده بعد هم شونه انداخت بالا .. آرش که اصلا به خودش زحمت نداد حرفی بزنه .. شاهین اما با یه اخم گفت خنگا کادوی سر عقدو میگه رئیس ! یهو انگار چیزی یادش اومده باشه با نگرانی بهم نگاه کردو گفت ببخشید رئیس .. باید یاد تهدید من افتاده باشه که بهش گفته بودم ببینم بد حرف میزنی خدمتت میرسم .. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم بعدا حرف میزنیم . شاهین سرشو انداخت پایینو گفت چشم .. آریا یه نگاه به آرش کردو گفت کادوها ! بعدم به من نگاه کرد و گفت ببخشید داداش کلا فراموش کرده بودم . بعد یه نگاه به دخترا کرد که با اخم نگاهش میکردن .. بلند گفتم بسه ! جواهری فرستادشون .. شماها از امروز متاهل میشید .. باید حواستونو جمع کنید ! دوران بازی بازی تموم شد ! الان مسئولیت یه نفر دیگه هم با شماست ! حتما نباید زیر یه سقف زندگی کنید ! از وقتی امضاء میکنید دیگه باید حواستونو بیشتر جمع کنید .. بعدم رو به شاهین کردمو گفتم بعد صبحانه تو اتاقم باش ! شاهین با چشمای نگران نگاهم کردو گفت چشم رئیس .. همین موقع در باز شدو رضا اومد تو سلام کردو اومد سرمیز نشست .. گفت ببخشید سعی کردم خودمو به موقع برسونم ولی بیمارستانه و کار اورژانسی .. نادیا از جاش بلند شدو یه چایی برای رضا ریختو گذاشت دم دستش .. رضا با محبت نگاهش کردو گفت مرسی عزیزم .. همین موقع تارا اومد سرمیز و عذرخواهی کرد بابت دیر کردنش .. بدون اینکه بهم نگاه کنه نشست .. نادیا برای تارا هم چایی ریختو گفت بفرمائید .تارا با لبخند مخصوص خودش گفت مرسی دورت بگردم .. از جام بلند شدمو گفتم زودتر به کاراتون برسید .. بعدم یه نگاه به شاهین کردم .. رفتم سمت اتاق آرام .. یواش درو باز کردم رفتم داخل .. هنوز خواب بود .. بالا سرش ایستادمو نگاهش کردم .. با چه معصومیتی خوابیده بود .. با خودم گفتم بالاخره یه روزی میرسه که توهم بالاتو باز میکنیو میپری میری .. دختر من یه روزی از من جدا میشه .. باید کاری کنم که حداقل نزدیک خودم باشه .. از اتاقش اومدم بیرون .. شاهین پشت در اتاق ایستاده بود و سرش پایین .. دستاشو گرفته بود پشتش .. از طرز ایستادنش خندم گرفت .. این پسر هیچ وقت بزرگ نمیشه .. مثل یه پسر بچه 16 ساله .. انگار نه انگار که 27 سالشه .. رفتم سمت اتاقمو درو باز کردم .. شاهین خودشو جمع کرد .. رفتم داخلو بهش گفتم بیا تو !پشت سرم اومد تو درو بست همونجا ایستاد . دستامو کردم تو جیب شلوارمو لبه میز تکیه دادم .. گفتم بیا جلو .. اومد جلو و با فاصله از من ایستاد .. گفتم سرتو بگیر بالا ببینم ! سرشو آورد بالا ولی تو صورتم نگاه نکرد .. از موقعی که اون چند ضربه ترکه رو بهش زدم هنوز ازم خجالت میکشه .گفتم خوب گوشاتو باز کن شاهین !دارم اتمام حجت میکنم !! امروز دست از پا خطا نکنی ! دوباره چشمت به نازنین بیوفته همه چیو فراموش کنی ! امروز خیلی مهمون اینجا هست.. آبروی منو خودتو نبر ! خدا شاهده اگر کوچکترین چیزی ازت ببینم زندت نمیذارم ! فهمیدی ؟ گفت بله رئیس ..گفتم مواظب رفتارت باش .. سرشو انداخت پایینو گفت ببخشید رئیس .. خودمو جمع میکنم .. اتفاق قبلی تکرار نمیشه .. گفتم بهتره نشه ..گفت من آدمی نیستم که چشمم به ناموس مردم باشه .. فقط .. گفتم اگر مطمعن نبودم که الان اینجا نبودی ! رفتم نزدیکشو آروم گفتم حواسم به همه چی هست .. نمیذارم تو عقب بمونی .. خودتو سنگین نگه درا اونقدرم هُول نباش .. دخترا از مردای جدیو متین بیشتر خوششون میاد .. پسرای هُولو بیشتر برای سرگرمی میخوان .. پس حواست به رفتارت باشه .. گفت چشم .. گفتم میتونی بری .. برگشتو آروم از در اتاق رفت بیرون .. گوشی رو برداشتم به ارشد پیامک زدم بیا اتاقم .. سریع اومد در زد .. گفتم بیا تو .. اومد داخل گفت بفرمائید رئیس .. مثل همیشه نگاهش کردم .. خیلی سردو بیروح .. خیلی جدی بهش گفتم امروز رفتی آرایشگاه ترنم و آرامم با خودت ببر .. موهاشونو دخترونه درست کنن .. و یه آرایش ملایم دخترونه .. حواستو جمع کن ! اگر کوچکترین زیاده روی ببینم وادارشون میکنم بشورن ! فهمیدی ؟ با چهره پژمرده ای گفت چشم رئیس .. میدونستم از طرز برخوردم غمگین شده .. آروم گفتم خودتو هم حسابی خوشگل کن .. سرشو گرفت بالا و بهم نگاه کرد .. بهش لبخند زدم .. چشماش خندید .. درست روبه روش ایستادم ..گفتم قرارمونو فراموش کردی ؟ با من من گفت نه .. رئیس .. من .. گفتم اگر فراموش نکردی از رفتارم غمگین نشو ! دیگه چهرتو پژمرده نبینم .. باشه ؟ با لبخند گفت چشم .. گفتم برو ..حواست به دختراباشه .. گفت چشمو از اتاق رفت بیرون .. سرمو انداختم پایین .. کاش زودتر بتونم اعلام کنم تارا عشق منه .. بتونم آزادانه بهش محبت کنم .. سرمو تکون دادمو دوباره برگشتم اتاق آرام .. رفتم تو هنوز خواب بود .. لبه تخت نشستمو آروم صداش کردم . چشماشو باز کردو سلام کرد .. گفتم سلام عزیزم .. نمیخوای پاشی ؟ گفت داداش دیشب نخوابیدم . اخم کردمو خیلی جدی گفتم چرا ؟ خواب آلود بود ولی از لحنم خواب از سرش پرید و گفت هیچی بخدا .. فقط خوابم نمیبرد .. گفتم بلند شو کاراتو انجام بده ظهر با تارا میری آرایشگاه .. یکم نگاهم کرد .. چون برای نامزدی نذاشتم آرایشگاه بره .. ولی ایندفعه کسی نیست کمکش کنه .. برای همین اجازه دادم با تارا بره .. گفتم موهاتو دخترونه درست کنه ..آرایشتم کاملا دخترونه .. کوچکترین چیزی ببینم خوشم نیاد وادارت میکنم صورتتو بشوری .. فهمیدی ؟ با خوشحالی گفت بله داداش .. مرسی .. از اتاق اومدم بیرون .. جشن کارای خودشو داره ..
آرام #
داداش اخماشو کرد تو همو گفت چرا نخوابیدی ؟ با من من گفتم خوابم نبرد .. وای نزدیک بود متوجه بشه دیر خوابیدم .. بفهمه عصبانی میشه .. داداش اجازه داد برم آرایشگاه .. خیلی خوبه .. داداش که رفت پاشدم رفتم دنبال پشمک .. دیشبم دنبال پشمک میگشتم نبود . رفتم سرمیز صبحانه خوردم بعدش دوش گرفتم .. نزدیک ساعت 1 تارا گفت بریم .. با ترنم و تارا رفتیم آرایشگاه .. آرایشگره اول تارا رو آرایش کرد .. خیلی خوشگل شد .. بعد موهای منو ترنمو درست کردو یکم آرایش .. ترنم چون موهاش کوتاه بود سشوار کشید ولی موهای منو نصفشو بالا برد و یه قسمتیشو ریخت رو شونم .. تارا خیلی با دقت نگاهمون میکرد که یه موقع برخلاف دستور داداش نشه .. و در آخر موهای خود تارا .. براش بالای سرش درست کرد و کمی ریز ریز دور موهاشو آویزون گذاشت .. کارامون رو به پایان بود که تلفن تارا زنگ خورد .. فکر کنم داداش بود .. چون هرچی گفت تارا فقط گفت چشم .. تارا که قطع کرد گفت حسین آقا اومده دنبالمون .. ماهم آماده شدیمو رفتیم خونه .. تا به خونه رسیدیم رفتیم اتاقامون .. چون فرصت زیادی نمونده بود .. داداش هم خونه نبود .. تارا و ترنم رفتن اتاقاشون منم سریع رفتم اتاقمو لباسامو عوض کردمو لباس مجلسیمو پوشیدم .. زیپ لباسم خیلی ظریف بود و من اصلا نمیتونستم بکشم بالا .. غصم شد .. الان هیچکسی نیست کمکم کنه .. همینطور که مشغول تقلا بودم تقه ای به در خوردو داداش اومد تو .. فوری با خجالت دستمو پشتم گرفتمو سرمو انداختم پایین .. داداش آراز فهمید از بازی لباسم خجالت کشیدم اومد جلو دستشو گذاشت رو شونمو برم گردوند .. پشتم بهش بود .. لباسمو گرفتو آروم زیپ لباسمو کشید بالا .. بعدم موهامو مرتب کرد .. از خجالت اصلا برنگشتم .. داداش بازومو گرفت برم گردوند رو به خودش ... گفت چرا خجالت میکشی ؟ نگاهت نکردم .. چشمامو بستم .. بعد خندید .. انگشتشو گذاشت زیر چونم .. سرمو آورد بالا و خوب به صورتم نگاه کرد .. با یکم اخم گفت برای چی سایه زده ؟ دلم هری ریخت ..گفتم داداش .. داداش ..گفت هیس ! نگفتم خوشم نیاد وادارت میکنم بشوری ؟ گفتم ببخشید .. گفت زود کفشاتو بپوش .. بعدم خم شدو از روی میز توالتم یکی از عطرامو برداشتو برام زد .. داداش همیشه خودش برام عطر میخرید .. برای همین بود عطرامو میشناخت .. یکم که زد اخماشو باز کرد .. کمک کرد کفشامو پوشیدم .. یه نگاه انداختو دستمو گرفتو چرخوندم .. لبخندی زدو گفت چون خیلی خوشگل شدی عیبی نداره ولی دیگه نبینم برخلاف دستورم کار انجام بدی ! گفتم چشم .. سرمو بوسیدو گفت بیا بریم .. بازوشو گرفت سمتمو نگاهم کرد منم بازوی داداشمو گرفتمو باهاش رفتم بیرون .. توی سالن همه چی جمع شده بودصندلیای خوشگلی چیده بودن و سه تا سفره عقد زیبا .. عین هم .. من نمیدونم چرا این بار هر سه تاشون همه چیشونو مثل هم انتخاب کردن .. مهمونا کم کم رسیدن .. آقاجون و مامان جون آقا و خانم رادمنش .. عمو آرمان و لاله جون .. عمه ناهید .. بین تمام مهمونا شاهرخ دکتر فیروزه و شاهو .. وای ! چه تیپی زده ! طوری مات نگاهش کردم که نفهمیدم داره خیره بهم نگاه میکنه .. بعد چند ثانیه لبخندی زدو سرشو خم کرد .. منم با لبخند با سر جوابشو دادم .. تو این هیری ویری کامرانو خانوادشم اومدن .. یه تیپ اسپرت پسرونه .. تا منو دید نیشش باز شد . منم از ترس داداش فوری رومو برگردوندم رفتم سمت ترنم که تازه از پایین اومد ..
آراز #
یکی یکی اومدن .. منم همراه با بابای آرش به عنوان میزبان به استقبالشون میرفتیم .. یه لحظه برگشتم سمت سالن که نگاهم به تارا افتاد .. با اون لباس سورمه ای و آرایش خیلی زیبا بود .. یه لحظه محو تماشاش شدم . ولی زود به خودم اومدم .. رفتم جلو .. تارا تا منو دید یه لبخند ملیح زدو سرشو با خجالت پایین انداخت .. روبه روش ایستادمو با صدای آرومی زمزمه کردم خیلی خوشگل شدی .. سرشو بالا گرفت به چشمام نگاه کردو گفت شما هم از همیشه خوش تبپتر شدید .. یه لبخند زدمو گفتم عروسا الان میرسن .. گفت سفره عقدا خیلی خوشگلن .. با لحن جدی گفتم بهترینشو برات میگیریم . فقط یکم صبر کن .. گفت من منتظر میمونم .. همیشه . تا هروقت طول بکشه .. یهو صدای کِل اومد .. و عروس دومادا اومدن .. لباساشون از ساتن ساده و بلند که یه قسمتایییش با گیپور روش کار شده بود .. لباسی بین لباس عروس و لباس مجلسی ..اومدن نشستن عاقد ختبه ها رو خوند .. همه کادوها داده شد .. یک ساعتی عکس میگرفتن .. کم کم داشتم عصبی میشدم . بعدش عروس دومادا از پای عقد بلند شدن .. ظرف یک ربع سفره های عقد جمع شدن .. و رقصو موزیک شروع شد .. بین اون همه بزنو برقص نگاهم افتاد به کامران .. با اینکه دقت میکرد کسی نبینه تو نخ آرام بود باز .. با خودم گفتم کتکی که اوندفعه خورده بسش نبوده .. همین موقع چشمم به شاهو افتاد .. که اخماش توهم بود و به کامران نگاه میکرد ..آرام هم فارغ از دعوایی که سرش برپاست میرقصید و میخندید ... رادمنش اومد سمتمو رفتیم دنبال دستورا برای سرو شام .. نیم ساعتی گذشت اومدم تو مجلس که دیدم آرام نیست هرچی چشم چرخوندم پیداش کنم نبود .. یهو دیدم ترنم از سمت در سالن اومد و شاهو با سرعت از در رفت بیرون .. حس کردم یه اتفاقی داره میوفته .. سریع پالتومو انداختم رو دوشمو رفتم بیرون . رفتم پشت ساختمون که آرامو دیدم که میلرزه و شاهو که یقه کامرانو گرفته و مشتش تو هوا مونده .. بلند گفتم اینجا چه خبره ؟ پشت سرم شاهین نفس زنان اومد .. شاهو یه نگاه به من کرد .. صورتش از عصبانیت سرخ شده بود .. آرام رفت عقب تا رسید به دیوار .. دستاشو بهم قفل کرده بود .. آروم رفتم سمت آرام .. فکر کرد میخوام بزنمش .. سرشو انداخت پایینو گفت ببخشید داداش ببخشید .. پالتومو از دوشم برداشتم انداختم رو دوشش .. گفتم جلو نیا .. بعد رفتم سمت شاهو و کامران . شاهو یقه کامرانو ول کردو انگار به خودش اومده باشه یه قدم عقب رفت .. با لحن جدیو عصبی بهشون گفتم بعد جشن میمونید .. حالا از جلو چشمم دور شید ! برگشتم سمت شاهین .. گفتم حواست به این دوتا باشه تا بعد مهمونی به حسابشون برسم ! گفت چشمو یه نگاهی به آرام کرد و رفت ..رفتم سمت آرم که همچنان میلرزید .. دستمو دور شونش گذاشتمو تو بغلم گرفتمش .. من به آرام اطمینان داشتم .. میدونستم از روی نادونی یا بی تجربگی ممکنه کاری بکنه ولی مواظب خودش هست .. بدون هیچ صحبتی بردمش سمت خونه .. تا اومد حرفی بزنه و گفت داداش گفتم هیششششش! بعدا صحبت میکنیم .. رفتیم داخل .. بردمش گوشه سالنو یکم شراب براش ریختم دادم دستش گفتم بخور گرمت میکنه ! .. بعدم تارا رو صدا کردم . اومد ..گفتم حواست به آرام و ترنم باشه تا اخر مجلس ! تارا با تعجب نگاهم کرد .. گفتم فقط دقت کن ! گفت چشم رئیس .. قبل از اینکه کسی متوجه بشه شامو اعلام کردن ..
آرام #
حالم خیلی خوب بود و خوشحال بودم .. با نادیا و پروانه و آسا میرقصیدم و گاهی با آریا آرش و دکتر رضا میرقصیدم .. توی حالو هوای خودم بودم که ترنم اومد سمتمو کشیدم کنار .. گفتم چی شده ؟ گفت تارا گفت یه لحظه بیا بیرون .. تو حیاط .. گفتم چی شده ؟ گفت بدو ! زود باش .. سریع رفتم بیرون .. از پله ها رفتم پایینو رفتم پشت حیاط .. یهو کامران روبه روم پیداش شد ! یه لحظه ترسیدم گفت سلام آرام .. خوبی ؟ خیلی منتظر این لحظه بودم . یهو وحشت کردم .. به نظرم مشروب خورده بود ..یه قدم رفتم عقب ولی خودشو بهم رسوند . تا اومد دستمو بگیره یهو یکی از پشت سرم اومد دست کامرانو گرفت دستشو پیچوند .. من جیغ کوتاهی کشیدم .. شاهو نگاهم کردوگفت حالت خوبه ؟ آسیبی ندیدی ؟ سرمو تکون دادمو گفتم نه .. شاهو کامرانو برگردوندو یقشو گرفت چسبوندش به دیوار .. مشتش رفت عقب که همونطور موند .. یهو چشمم افتاد به داداش که اومد سمتمون .. شاهین پشت سرش دوید .. داداش اول اومد سمتم .. ترسیدم رفتم عقبو چسبیدم به دیوار . داداش آروم اومد سمتم .. فکر کردم الان میزنه تو صورتم . سرمو انداختم پایینو گفتم ببخشید داداش .. ببخشید . فقط پالتوشو از دوشش برداشتو انداخت رو دوشم و گفت جلو نرم .. بعدم رفت سروقت کامرانو شاهو .. بعدم جفتشون رفتن داخل .. داداش دوباره اومد سمتم .. همش منتظر بودم داداش بزنه تو گوشم .. ولی داداش دستشو دورم حلقه کردو بردم سمت خونه .. خواستم براش توضیح بدم ولی نذاشتو گفت بعدا صحبت میکنیم .. تا موقعی که شامو اعلام کردن هیچی نفهمیدم .. موقع شام داداش ظرف غذا برام آورد و گذاشت روی میز .. گفت بخور .. بعدم سالاد و مخلفات آورد . تارا با یه لیوان شربتو یه لیوان نوشابه اومد .. ترنم هم برای خودش غذا آورد .. بعد شام دوباره بزنو برقص شروع شد .. منم که حالم جا اومده بود دوباره مشغول رقصیدن شدم .. شایدم اثر شرابی بود که داداش بهم داد .. تا اینکه جشن تموم شد ..
شاهین #
از اول جشن که چشمم به کامران افتاد همش نگران بودم .. برای همین شش دونگ حواسم به کامران بود . دیدم که با ترنم صحبت کرد و رفت بیرون .. برام جالب شد .. ترنم با خوشحالی رفت سمت آرامو باهاش صحبت کرد . آرام بلافاصله رفت بیرونو من خودمو به ترنم رسوندم .. با اخم گفتم آرامو کجا فرستادی ؟ ترسید .. با استرس گفت هیچ جا ! منم سریع رفتم سمت حیاط .. ولی متوجه نشدم رئیس زودتر از من رفته بیرون .. اول پالتوشو رو شونه آرام انداختو با اخطار شاهو و آرشو فرستاد تو .. بعدم روبه من آروم گفت حواست به جفتشون باشه ..گفتم چشمو برگشتم داخل .. کامران رفت یه گوشه نشست ولی شاهو رفت کنار شاهرخو همسرش ایستاد .. خیلی عصبی بود . تااینکه موقع شام شد و بعدش دوباره رقص تا جشن تموم شد .. در طول این مدت تمام حواسم به جفتشون بود ... موقع خداحافظی به آرش گفتم کامرانو نگه دار !! دستور رئیسه ! با تعجب گفت باشه .. رضا رو دیدم که با نادیا و با پدرشصحبت میکردن .. رامین هم کنارشون ایستاده بود .. بعدم رفتم سمت شاهو .. خیلی ریلکس کنارش ایستادمو گفتم شما تشریف دارید دیگه ؟ رئیس با شما کار داره .. شاهو سرشو انداخت پایین گفت حتما .. از شاهو جدا شدم رفتم سمت رئیس .. گفتم اوامر اجرا شد رئیس .. رئیس سرشو تکون دادو رفت برای مشایعت مهمونا .. همه یواش یواش رفتن ..دکتر فیروزه هم خداحافظی کرد و رفت شاهرخ دستاش تو جیب شلوارش بود و عصبی قدم میزد . تمام حرکاتش مثل رئیس بود . مامان بابای آرش هم رفتن .. دخترا هم رفتن اتاقشون تا لباساشونو عوض کنن ..

آراز #

همه مهمونا که رفتن دیدم شاهرخ عصبی قدم میزد . دکتر فیروزه رفت و شاهرخ با شاهو موندن .. منم رفتم سمتشونو کنار شاهرخ ایستادم ..



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴ | 12:7 | نویسنده : مریم |