آراز #

شاهینو ارشد و فرستادمو برگشتم اتاقم .. آریا دنبالم اومد گفت بله داداش .. نگاهش کردم گفتم ارشد و خواهرش میان خونه ما تا خونه جدید بگیرن ! گفت بله داداش .. گفتم برو دنبال آرام .. ببرش خونه .. گفت چشمو رفت .. نشستم سرکارای شرکت .. حدودایک ساعتی شد که گوشیم زنگ خورد .. آریا بود ..گفتم بگو ..گفت داداش کوروش با حسین آقا برگشته ولی زیر چشمش کبوده معلومه تو مدرسه دعوا کرده .. گفتم چی ؟ دعوا ؟ گفت بله .. ولی اصلا پشیمون نیست انگار .. براش خیلی هم عادیه ..گفتم بسیار خوب .. آرامو آوردی خونه ؟ گفت بله .. گفتم برگرد شرکت .. گفت چشمو قطع کردم شماره رضا رو گرفتم .. گوشیو که برداشت بعد احوال پرسی گفتم کوروش تو مدرسه دعوا کرده .. من تو خونم به کسی اجازه نمیدم دعوا کنه ! هرکی دعوا کنه تنبیه میشه ! رضا گفت بازم ؟ این سومین باره تو این هفته .. من بخاطر فوت پدرش مادرش و مریضی نازنین چیزی بهش نمیگفتم ..گفتم تو خونه من فرق میکنه ! گفت میدونم ... هرکاری صلاحه انجام بده .. ریشو قیچی دست خودت ...گفتم باشه ! بعد به کارا رسیدم تا عصر .. عصر زودتر از همیشه رفتم خونه .. پریوش مثل همیشه با مهربونی به استقبالم اومد و گفت قهوه یا چایی ؟ گفتم خودت میدونی پریوش ..گفت چشم تاج سرم .. یه لبخندو رفتم اتاقم .. امروز کار زیاد دارم .. اول یه پسربچه تخسو باید بشونم سرجاش بعم به یه دختر نو جوون باید بفهمونم برادر بزرگتر یا پدر داشتن چه جوریه ! از اتاقم اومدم بیرون یه تقه به در .. رفتم تو .. آرام بلند شدو با لبخند گفت سلام داداش ..گفتم سلام عزیزم .. چه خبر ؟ یکم از مدرسه و درساش گفتو بعدم گفت از دوسه روز دیگه امتحانام شروع میشه ..گفتم حواست به درسات باشه آرام ..گفت چشم داداش ..گفت داداش تارا با ما زندگی میکنه ؟ گفتم یه مدت کوتاه .. یه لبخندی زدو گفتم چی شد آرام ؟ لبخند برای چیه ؟ گفت من تارا رو دوست دارم کاش همیشه همینجا میموند .. گفتم برس به درساتو از اتاقش اومدم بیرون .. رفتم تو سالن .. پریوش اومد و یه چایی قند پهلو بهم داد ..گفتم کوروش کجاست ؟ گفت تو اتاقش ..گفتم بسیار خوب .. چاییمو آروم آروم خوردم بعدش بلند شدم رفتم اتاق کوروش .. درو باز کردم رفتم تو درو پشت سرم بستم ..کوروش تا منو دید بلند شدو سلام کرد .. جوابشو دادم .. صندلی رو گذاشتم وسط اتاق و بهش گفتم بیا اینجا ! یواش اومد درست روبه روم ایستاد .. سرشو انداخت پایین .. گفتم خوب تعریف کن ببینم !گفت چیو ؟ اخمامو کردم تو هم گفتم قضیه بادمجون زیر چشمت ! گفت یکی از بچه ها شروع کرد ..گفتم دودفعه پیش تو همین هفته چطور ؟ سرشو انداخت پایین .. گفتم خوب گوشاتو باز کن کوروش ! یکبار بیشتر نمیگم .. دفعه بعد طوری رفتار میکنم که هیچوقت یادت نره ! تو این خونه هیچکس حق نداره دعوا کنه ! اگر کسی از دستور من سرپیچی کنه به سختی تنبیه میشه ! بهتره حواستو جمع کنی ! دیگه تکرار نمیکنم .. این اتمام حجته ! پس این دفعه آخره که با صورت کبود میای خونه .. اگر از مدرست اطلاع بدن که درس نمیخونی یا کتک کاری کردی یا بدرفتاری ازت ببینن من میدونمو تو ! فهمیدی ؟ سرشو تکون داد ..داد زدم زبونتو بچرخون بجای تکون دادن سرت ! از دادمن شونه هاش پرید بالا و گفت چشم آقا ..گفتم خوب حواست به کارات باشه ! بعد از اینکه حسابی با کوروش اتمام حجت کردم رفتم تو سالن نشستم .. پرویش اومد تو سالن و یه بشقاب پر از میوه اسلایس شده گذاشت جلوی دستم .. یکم نگاه کردم به ظرف میوه بعدم به پریوش ... با لبخندگفتم من چند سالمه پریوش ؟ گفت چطور پسرم ؟ گفتم به نظرم پنج شش ساله میام .. گفت آرازم شما میوه نمیخوری .. با اینهمه مشغله و کار و گرفتاری بدنت ضعیف میشه .. تازه سلامتیتو بدست آوردی .. همینطور پریوش ادامه میداد فقط بین حرفاش گفتم من حرفمو پس گرفتم ... خیلی هم عالی .. چشم میخورم .. پریوش لبخندی از پیروزی زدوگفت بخور عزیزم جون بگیری .. بعدم رفت .. منم به این ظرف نگاه کردم . همین موقع ارشد اومد با لباس خونه بود .. بلیز آستین بلند که تا پایین کمرش اومده بود .. شلوار بلند .. کاملا پوشیده ..حتی یقه لباسش کاملا بسته بود .. فقط شال سرش نبود .. موهاشو گوجه ای پشت سرش بسته بود .. خیلی ساده و متین .. اومد جلو و ایستاد .. سلام کرد . جوابشو دادم نگاهش کردم .. هنوز ایستاده بود گفتم ببین ارشد ! اینجا خونست نه شرکت ! شما هم یه بانویی .. وقتی وارد سالن میشی نیازی نیست اجازه بگیری بعد بشینی .. راحت میای مثل بقیه میشینی .. اینجا خانواده ایم . متوجه شدی ؟ گفت بله رئیس .. با دست اشاره کردم که بشینه .. خیلی محجوب نشست .. از این دختر خوشم میاد .. از متانتش ادبش آرامشش معصومیتش و صورتش به نظرم ارشد همه چی تمامه .. خوش بحال مردی که صاحب قلبو روحو جسمش میشه ! یهو تو افکار خودم عصبی شدم .. انگار حسودیم شد .. به خودم گفتم هی !مرد گنده ! چیه ؟ مثل پسرای نوجوون شدی ؟ این دختر تو خونه تو مهمونه .. به تو پناه آورده ! پس مواظب افکارت باش ! دور از مردونگیه که بخوای یک ذره توفکرای دیگه بری ! باصدای ارشد به خودم اومدم .. گفت ببخشید رئیس مزاحمتون شدیم ... سرشو انداخت پایینو گفت شرمنده .. گفتم شاهین کجاست ؟ گفت برگشت شرکت .. ترنم ؟ گفت اتاقمون .. قهر کرده .. گفتم ببین ارشد ! اول اینکه کاملا محل زندگیتونو عوض میکنم .. مدرسه ترنمو هم عوض میکنم میارم مدرسه آرام .. بسیار مدرسه خوبیه .. خودت میدونی میخواستم آرامو بذارم غیر انتفاعی ولی اینجا نمونه دولتیه و مدرسه خوبیه .. ارشد گفت چشم رئیس .. لبخندی زدمو ظرف میوه رو گرفتم طرفش گفتم بخور .. ارشد یه تیکه برداشتو تشکر کرد ...گفتم حالا نمیخوای منو با این دختر خانم آشنا کنی ؟ گفت بله رئیس ..گفتم برو صداش کن ! گفت یکم بداخلاقه .. اگه اجازه بدید حالش جا بیاد میگم بیاد خدمتتون .. گفتم ارشد تو بهتره هیچوقت بچه دار نشی ! چون گند میزنی به تربیت بچه ! حالا برو صداش کن ! لازم شد گوشش بگیر بیارش ! ارشد یکم مظلوم نگاهم کردو گفت چشم .. معلوم بود نمیتونه .. رفت ده دقیقه ای شد که تا آوردش .. ترنم با اخم اومد و سلام کرد .. جوابشو دادم با اخم گفتم دنبالم بیا ! ارشد و ترنم دنبالم اومدن .. برگشتم روبه روشونو گفتم ترنم فقط ! بعدم رفتم سمت اتاقم .. درو باز کردمو ترنمو به آرومی هول دادم تو .. ترنم انگار ترسیده بود وسط اتاق ایستاد .. درو بستم رفتم سمت میزمو به لبه میز تکیه دادم .. اخمامو کردم تو هم .. گفتم خوب خانم ترنم ارشد .. از این به بعد تا زمانیکه من اجازه بدم اینجا خونته ! طبق قوانین من تو این خونه زندگی میکنی ! بدون اجازه من جایی نمیری ! خودم صبح میبرمت مدرسه ظهر برت میگردونم ! درساتو به وقت میخونی .. تکالیفتو درست انجام میدی .. نمره هات نباید کم باشه .. تواین خونه بی ادبی جواب سربالا نمیخوام ! اگر بی ادبی کنی یا تو مدرسه ازت راضی نباشن با من طرفی ! منم هیچ بی ادبی و سهل انگاری تو درسو نمیبخشم .. بهتره حواستو جمع کنی ! بعد دستمو دراز کردمو گفتم گوشی ! با تعجب گوشیشو داد ... گفتم این گوشی پیش من میمونه تا موقعی که مطمعن بشم از گوشی به درستی استفاده میکنی ! فردارو خونه میمونی .. از پس فردا مدرست عوض میشه ..ازدوستات و هرکسی که باهاش در ارتباط بودی دل میکنی ! یهو با صدای بلند گفت چرا ؟ .. دوستام ! با صدای بلند گفتم ساکت ! دیگه نمیخوام یه کلمه ازت بشنوم ! کاری نکن که روز اول که اومدی تنبیه بشی ! حالا برو بیرون و به خواهرت کمک کن وسایلتونو باز کنید ! ترنم با چشمای اشکی رفت بیرون .. عصر پسرا اومدن .. شاهین اومد اتاقم و جریان آوردن وسایلو گفتو میون حرفش بوسیدن صورت ترنم هم گفت .. اول نگاهش کردم اخمام کم کم رفت توهم .. فقط چشمامو بستمو سعی کردم به خودم مسلط بشم تا بتونم جلوی خودمو بگیرم تا به حساب ترنم نرسم .. گفتم یعنی این بچه که هنوز چهارده سالش نشده از حالا اینکارارو شروع کرده ؟ وای خدا !!!!گفتم به پسرا و پروانه بگو به هیچ عنوان تو کارای کوروش و ترنم دخالت نکنن .. مسئولیت کامل هردوشون مثل آرام با منه .. حالا برو .. گفت چشم رئیسو رفت ..

آرام #

خونمون چه شلوغ پلوغ شده ! ترنم کوروش تارا نادر نادیا .. خیلی خوش میگذره .. چقدر کِیف کنیم .. نشستم سر درسام .. از پس فردا امتحاناتم با دینی شروع میشه .. اَه ! هرچی میخونم یادم میره .. دستمو کردم تو موهام ریختمشون بهم ..یه تقه به درو در باز شد داداش اومد تو .. گفت موهات چرا این ریختی شده ؟ گفتم داداش هرچی میخونم نمیفهمم .. داداش گفت دیگه چاره ای نیست .. بخون .. اونقدر بخون که همه شو از حفظ بشی ! درسی نیست که از زیرش در بری . با کلافگی گفتم چشم .. داداش یکم خم شدو گفت من میدونم که میتونی.. بدون نگرانی بخون .. اونقدر باهوشی که از پس همه چی برمیای .. بعدم رفت بیرون ..

##

چند روز گذشت حالا کوروش و ترنم تو خونه آراز جا افتادن .. تارا با آریا و شاهینو نادر دررفتو آمد به شرکت بود عقد بچه ها و دکتر هماهنگ شده بود و برای بعد امتحانای بچه ها در حال آماده سازی بود .. و مسئولیت سه تا نوجوون عملا روی شونه های آراز افتاده بود .. حالا دیگه آرام ترنم و کوروش با هم رفیق شده بودنو فقط فکر شیطنت .. ترنم از فکر پسرا اومده بود بیرون و با آرام اخت شده بود ولی کوروش هنوز دور از چشم آراز یه خط درمیون دعوا میکرد تا اینکه آرازو از طرف مدرسه خواستن ..

آراز #

دیگه وسطای امتحانات بچه هاست .. کوروش که امروز آخرین امتحانشو میده .. ترنم و آرام حدود یه هفته مونده .. زودتر این امتحانا تموم بشه .. همین موقع تقه ای به در خوردو فرخ اومد داخل .. بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم میشنوم ! گفت رئیس از مدرسه کوروش تماس گرفتن .. مدیر مدرسه خواسته شما رو ببینه .. امروز .. الان تماس گرفت .. سرمو بالا گرفتم و گفتم چی شده ؟ .. با من من گفت گویا با یکی از بچه ها دعواش شده و پسره سرش شکسته .. گفتم چی ؟ خودش چیزیش نشده که ؟ گفت نه .. تا اونجایی که من فهمیدم .. یه دونه زدم رومیزو بلند شدم .. کتمو برداشتمو سوئیچ ماشین رفتم سمت پارکینگ .. گفتم هر کاری بود ارجاع بده به آریا .. گفت چشم .. من رفتم سمت ماشین .. رفتم سمت مدرسه کوروش .. رسیدم مدرسه یک راست رفتم سمت اتاق مدیر .. تو این مدت دومین باری بود که به مدرسه کوروش سرمیزدم . همین که وارد سالن شدم چشمم افتاد به کوروش که پشت در اتاق مدیر ایستاده بود .. صورتش سرخ بود .. رفتم جلو درست روبه روش ایستادم .. سرش پایین بود و آهسته سلام کرد جوابشو دادم .. احساس کردم صورتش زیادی قرمز شده .. گفتم سرتو بگیر بالا ببینم ! یکم سرشو آورد بالا ..گفتم صورتت چرا قرمزه ؟ دوباره سرشو انداخت پایین .. گفتم کی زده تو صورتت ؟ یواش گفت آقای ناظم .. برگشتم سمت اتاق مدیر .. در زدمو رفتم داخل .. مدیرشون که منو میشناخت بلند شدو گفت به به آقای مهندس .. احوال شما ؟ باهاش دست دادمو گفتم کی به صورت پسرم زده ؟ گفت پسر شما ؟ گفتم کوروش تحت مسئولیت منه و پسرم محسوب میشه .. کی زده تو صورتش ؟ گفت معاون مدرسه ..گفتم ایشون خیلی اشتباه کردن که تو صورت بچه دوازده ساله زدن .. بچه بزرگتر داره و تنبیهش با بزرگترشه !گفت کوروش تو این مدت خیلی دعوا کرده که من بخاطر فوت پدر مادرش و وضعیت مریضی خواهرش سخت نگرفتم ..ولی امروز سر هم کلاسیش شکست .. گفتم شما هم اشتباه کردید که دعواهای پشت سر هم این پسرو نادیده گرفتید که الان منجر به شکستگیه سر دانش آموز دیگه ای شده ! بعد برگشتم سمت دروکوروشو صدا کردم داخل .. گفتم سرتو بگیر بالا ! سرشو آورد بالا .. مدیرشون صورتشو دید ناراحت شد ..گفتم جریان دعوا کردنتونو تعریف کن کوروش ! با من من گفت سر امتحان یکی از بچه ها تقلب خواست من نرسوندم .. بلند شدم بیام بیرن زد زیر پام .. منم هیچی نگفتمو رفتم بیرون سالن .. اکبری که اومد یقمو گرفت گفت چرا نرسوندی ؟ منم هولش دادمو دعوامون شد .. منم زدمش .. بعد آقا ناظم اومد سه تا تو صورتم زد ... گفتم ایشون حق نداشتن تو گوش پسر من بزنن .. وظیفشون بود به من خبر بدن من خودم تنبیهش می کردم .. الانم مطمعن باشید بخاطر دعواهایی که کرده به سختی تنبیه میشه ولی پروندشم از این مدرسه میگیرم و میبرمش مدرسه دیگه .. بعد به کوروش گفتم کیفتو بیار ! زود ! کوروش رفتو من با یه خدانگه دار از اتاقش اومدم بیرون .. دم در سالن ایستادم ..کوروش با وسایلش اومد ..گفتم کاپشنتو بپوش ! زود ! با ترس گفت چشم .. بعد راه افتادم سمت ماشین .. سوار ماشین شدم راه افتادم گفتم باهات اتمام حجت کرده بودم که اگر دوباره دعوا کنی تنبیهت میکنم ! الانم نیازی به توضیح نیست .. رسیدیم خونه میری اتاقت .. بعد ناهارتم تو اتاقت میمونی تا عصر برگردم خونه ! مطمعن باش به حسابت میرسم تا دفعه دیگه هوس دعوا کردن به سرت نزنه ! تا خونه سرش پایین بود .. اصلا به بیرونم نگاه نکرد .. تا رسیدیم خونه پیاده شدو رفت داخل .. به خونه زنگ زدمو به پریوش جریانو گفتم ..گفتم حواسش به کوروش باشه گفت چشم .. برگشتم شرکت .. رفتم داخل اتاقم که در بین اتاق منو آریا زده شدو آریا اومد داخل .. گفت داداش چیزی شده ؟ گفتم آره .. دوباره دعوا کرده .. گفت اینطور نمیشه .. گفتم ایندفعه زده سر پسره رو شکسته ! البته تقصیر پسره بوده ولی نباید دعوا میکرده .. گفت حالا میخوای چکار کنی ؟؟ یکم نگاهش کردمو گفتم تنبیهش میکنم ..گفت آخه رضا ..گفتم رضا مسئولیت کامل کوروشو به من داده .. گفت بسیار خوب .. بعدم برگشتو رفت بیرون ..

آریا #

از در بین اتاقا رفتم اتاقم . شاهین رو میز خم شده بودو داشت یه سری کاغذا رو زیرو رو میکرد .. از کنارش رد شدم یه دونه محکم زدم پشتش .. گفت آخو دستشو گذاشت جایی که زدمو گفت مگه مرض داری مرتیکه ؟ گفتم آره .. گفت حیف که رئیس میشنوه وگرنه بهت میگفتم نتیجه مرض داشتن چیه ! گفتم داداش رفته بوده مدرسه کوروش ..گفت برای چی ؟ گفتم بازم دعوا کرده .. شاهین یکم نگاهم کردو گفت بیچاره شده که ! گفتم آره میخواد حسابی تنبیهش کنه .. گفت پس میخواد پوستشو بکنه ! گفتم آره طفلکی .. دلم براش میسوزه .. شاهین گفت آریا برو پادرمیونی کن که ایندفعه رو ببخشه ..گفتم میدونم قبول نمیکنه ولی خوب امتحانش ضرر نداره ..رفتم طرف درو یه نفس عمیق کشیدم ..در زدم رفتم تو .. جلوی میز داداش ایستادم به داداش نگاه کردم .. داداش سرشو بالاگرفتو نگاهم کرد ..گفت میشنوم آریا ..گفتم داداش میشه این دفعه کوروشو ببخشی ؟ داداش تکیه داد به پشتی صندلیشو آرنجاشو گذاشت رو دسته صندلی ..گفت تا حالا شده بدون اخطار کسی رو تنبیه کنم ؟ توی شرکت یا توی خونه ؟ گفتم نه داداش ولی کوروش .. پرید وسط حرفمو گفت ولی نداره ! بهش اخطار کرده بودم .. کوروش با بقیه فرقی نداره ! کاری که کرد باید تاوانشو بده ..گفتم بخاطر خواهرش و ... پرید وسط حرفمو گفت بخاطر شرایطش تاحالا بخشیده شده ! ولی ایندفعه ازش نمیگذرم .. میخواستم اصرار کنم که داداش با اخم گفت تصمیممو گرفتم بیخود اصرار نکن ! کاری نکن گوش تو و اون شاهینم بکشم ! حالا برو سرکارت ! دیدم بازم بمونم ممکنه که پوست منم بکنه برای همین سرمو انداختم پایینو گفتم چشم .. برگشتم اتاقم ..

آراز #

آریا که رفت بیرون برگشتم سر کارم .. عصر حدود 6 از شرکت اومدم بیرونو برگشتم خونه .. پریوش اومد استقبالم و سلام کرد .. جواب دادمو گفت کوروش کجاست ؟ گفت اتاقش .. سرمو تکون دادمو رفتم اتاقم . لباسمو عوض کردمورفتم سمت اتاق کوروش .. درو باز کردمو رفتم داخل .. کوروش تا رفتم تو بلند شد ایستاد . سرشو انداخت پایین .. اخمام توهم بودو خیلی محکم گفتم خوب ! دیگه نیازی به حرفی نیست . خطکشو از رو میز برداشتم... چند بار با خطکش زدم کف دستم گفتم بیا جلو ببینم !.. با ترس یواش یواش اومد جلو روبه روم ایستاد .. بازوشو گرفتم نیم رخش سمت من بود .. یه پامو جلو گذاشتمو خمش کردم روی پام .. از کمرش محکم گرفتم .. نمیتونست تکون بخوره .. رو هوا نگهش داشته بودم .. با خطکش ضربه نسبتا محکمی زدم پشتش .. گفتم یک .. بعد ضربه بعدی .. همینطور زدمو خودم با صدای بلند شمردم .. اول صداش درنیومد ولی بعد از چند ضربه شروع به گریه کرد .. بعدم گفت ببخشید تکرار نمیشه ..پونزده تا ضربه زدم . فقط ضربه های اول محکم بود ولی بعد ضربه دستمو کم کردم .. بعد بلندش کردم . با جدیت گفتم این دفعه سخت نگرفتم .. دفعه بعدی سروکارت با کمربنده ! فهمیدی ؟ با گریه گفت بله .. بعدم خطکشو انداختم رو میز .. گفتم تا دنبالت نیومدم از اتاقت بیرون نمیای .. گوشیت کو ؟ آورد داد دستم ..گفتم گوشی یه مدت دست من میمونه تا فرصت برای انجام تکالیفت بیشتر بشه ... بعدم از اتاق اومدم بیرون .. رفتم اتاق آرام .. تقه ای زدم به درو رفتم تو .. آرام بلند شدو سلام کرد .. جوابشو دادمو گفتم پات دیگه درد نداره ؟ گفت نه دیگه داداش .. گفتم خوبه .. بعدش از درساش پرسیدم گفت خوبه داداش .. گفتم بشین سر درست گفت چشم .. منم از اتاق اومدم بیرونو رفتم تو سالن .. نشستم وانمود کردم تلوزیون نگاه میکنم .. بچه ها اومدن .. یکی یکی اومدن تو سلام کردنو رفتن اتاقاشون لباس عوض کنن بلند شدم رفتم سمت کتابخونه که تو طبقه پایین بود .. لای کتابا دنبال دست نوشته های بابام مربوط به شرکت گشتم که یهو صدای دادو فریادو حرفای بی ادبانه ترنم اومد .. یکم صبر کردم ولی دیگه زیادی روی کرد .. اگر آرام چنین حرفایی میزد با همون جمله اول چنان تنبیه میشد که در تمام طول زندگیش فراموش نکنه .. ترنم فریاد میزد که تو بزرگتر من نیستی .. هرکاری بخوام میکنم .. تو منو آوردی اینجا و ازت متنفرم و چند تا کلمه بد که بیشتر از همه عصبانیم کرد .. با خودم گفتم این بچه همینجا و همین حالا باید جلوش گرفته بشه ! باید طرز صحیح رفتارو یاد بگیره و این از عهده تارا خارجه ! نیاز به کسی هست که ازش حساب ببره تا حرف گوش کنه ... با قدمهای تند رفتم سمت اتاقشونو درو با شدت باز کردم .. بادیدن صحنه روبه روم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم .. تارا لبه تخت نشسته بودو سرشو بین دستاش گرفته بود .. ترنم بالای سرش ایستاده بود و خیلی بی ادبانه حرف میزدو دادو بیداد میکرد .. یه دختر سیزده ساله چطور به خودش اجازه میده که با خواهر بزرگترش که بزرگش کرده به این شکل رفتار کنه؟؟؟؟ رفتم داخل دست تارارو گرفتم و با یه حرکت بلندش کردمو فرستادمش بیرون بعد خودم برگشتم روبه ترنم و بدون اینکه نگاهمو ازش بردارم درو بستم و قفل کردم .. کمربندمو باز کردم بازوشو گرفتمو روی میزکنسول کنار اتاق خمش کردم و محکم زدم پشتش .. فقط زدم .. اونقدر عصبانی بودم که هیچی نگفتم .. فقط زدم .. ده پونزده تایی شد .. بعد بلندش کردمو روبه روی خودم وایسوندمشو با صدای بلند گفتم یک بار دیگه ازت بی ادبیو رفتار بد با خواهرت ببینم یه ترکه از حیاط میارمو تا میخوری میزنمت ! فهمیدی ؟ آروم با گریه گفت بله آقا .. گفتم داداش ! میگی بله داداش ! گفت بله داداش .. گفتم دفعه بعد فقط خدا بهت رحم کنه ! بعدم برگشتم سمت در .. درو باز کردم کلیدو از روی در برداشتم و رفتم بیرون و پشت سرم درو قفل کردم... تارا بیرون ایستاده بود و گریه میکرد .. از تارا هم عصبانی بودم . بازوشو گرفتمو بردمش سمت کتابخونه هولش دادم تو و خودمم پشت سرش وارد شدم .. درو بستم .. تارا وسط اتاق ایستاده بود .. به آرومی کمربندمو بستم دور کمرم . روبه روی تارا ایستادم .. با تحکم گفتم سرتو بگیر بالا ! به من نگاه کن ! تارا آروم سرشو بالا گرفتو بهم نگاه کرد .. چشماش قرمز بود .. معلوم بود خیلی گریه کرده با صدای آروم ولی لحن محکمو تندی بهش گفتم گند زدی با این بچه بزرگ کردنت .. این چه دختریه که بار آوردی ؟ تو اصلا تربیتش کردی یا ولش کردی خودش یه جوری بار بیاد ؟ خواست حرف بزنه ولی صدایی از گلوش درنیومد .. بازوشو گرفتم نشوندمش روی مبل و از توی کتابخونم یه بطری ویسکی داشتم برداشتم یه ته لیوان ریختمو دادام بهش .. گفتم سر بکش .. گرفت دستش تا برد سمت لبش ته لیوانو گرفتم بالا و یهو همش خالی شد توی دهنش .. مجبور شد غورتش بده ... بعدشم شروع کرد به سرفه .. برای خودم یکم ریختمو سر کشیدم ..حالش که جا اومد دستامو کردم تو جیب شلوارمو گفتم تو به این ترتیب با این روش ادامه بدی یه دختر سرخود ول بیسواد بیحیا بار میاری که درآینده هرروز از ماشین یه نفر پیاده میشه ! گفت رئیس ! گفتم این وضع تربیت نیست ! .... وادادی ! جلوش کم آوردی ! ..... خوب از این به بعد به روش من پیش میریم .. فهمیدی ؟ گفت بله رئیس .. چقدر این دختر ضعیف شده .. اصلا دیگه نمیتونه جلوی کسی سرشو بالا بگیره ... طی این سالها سختی کشیده کار کرده و سعی کرده پیش بره ولی الان دیگه کم آورده .. آروم بهش گفتم امشب دیگه سراغش نمیری ! بذار تا موقع شام تنها باشه .. گفت آخه رئیس شما تنبیهش کردید الان تو اتاق میترسه گریه میکنه ..من طاقت گریه شو ندارم ... گفتم اون کتکو تو باید میخوردی ! حق نداری بری اتاقش ! بذار من پیش ببرم .. تلفنمو درآوردمو یه پیغام دادم به شاهین .. چند دقیقه بعد در زدو اومد تو . یه نگاه کرد به تارا و به من گفت درخدمتم رئیس ..جریانو براش گفتم .. اخماش رفت تو همو گفت خیلی وقت پیش به تارا گفتم گوش نکرد .. گفتم مسئولیت درسای ترنم با تو .. مثل یه برادر بزرگتر باهاش رفتار میکنی ... صلاح دونستی تنبیهش میکنی صلاح دونستی تشویق .. باهاش دوست باش .. من فرصت نمیکنم هم با کوروشو آرام سرو کله بزنم هم با ترنم .. هرکاری کردی بهم اطلاع میدی .. فهمیدی ؟ گفت بله .. گفتم خوبه .. روبه تارا کردمو گفتم برو تو اتاقت یکم بخواب .. آخر شب میگم پریوش برات شام بیاره .. گفت میل ندارم اصلا .. گفتم ازشد ! بار آخرت باشه رو حرفم حرف میاری ! کاری نکن رفتاری که با ترنم کردم با توهم بکنم ! گرچه حقت همینه ! حالا بجم ! بلند شو تا عصبانی ترم نکردی !... تارا بلند شد و سریع رفت سمت اتاقش .. به شاهین نگاه کردم ..گفتم سخت میگیری شاهین ! میخوام اخلاقای بدش درست بشه ! دیگه ازش جواب سربالا نشنوم ! گفت چشم رئیس ... گفتم موقع شام خودت برو سراغش .. بهش میگی که اگر دست از پا خطا کنه بهش رحم نمیکنم .. گفت چشم رئیس ...

شاهین #

از کتابحونه اومدم بیرون و سریع رفتم کنار آریا .. آریا تو سالن نشسته بود تلوزیون نگاه میکرد . نادیا و نادر و پروانه هم بودن .. آرامم تازه بهشون ملحق شد ... کنار آریا نشستمو خیلی آهسته همه چیو براش تعریف کردم .. طوری به من نگاهم کرد انگار من انجامشون دادم .. گفت خدا سومیشو بخیر کنه .. بعدم دوتایی به آرام نگاه کردیم .. یک ساعتی گذشت که موقع شام شد .. بلند شدم رفتم سمت اتاق ترنم پشت در اول گوش کردم دیدم صدایی نیست درو باز کردم رفتم تو .. ترنم رو تختش رو شکم خوابیده بود .. چراغو روشن کردم بالای سرش ایستادم .. صداش کردم .. سرشو بیشتر کرد تو بالش .. گفتم سریع بلند شو ترنم ! زود باش ! یواش یواش از جاش بلند شد .. سرشو انداخت پایین گفتم تقصیر خودت بود .. چند دفعه بهت تذکردادم ؟ رئیس اصلا رحم نمیکنه .. اگه صلاح بدونه بازم کارشو تکرار میکنه .. ترنم با چشمای اشکی نگاهم کرد ..

آراز #

یه مدته شاهین خیلی موشش با عصا راه میره .. از روزیکه دعواش کردم خیلی مواظب رفتارش با دیگران هست .. امروز دیگه دخترا امتحاناتشون تموم میشه .. پروانه و آسا حدودا یک هفته دیگه ترمشون تمو میشه .. این ترم بخاطر نامزدی و عقد کنون واحد زیادی برنداشتن .. قبل از ظهر بود که در اتاقم زده شد .. گفتم بیا تو .. شاهین خیلی آرومو با احتیاط اومد داخل .. نگاهش کردم با دست اشاره کردم بیا ! درو پشت سرش بستو اومد داخل .. گفتم میشنوم .. گفت رئیس در مورد پسره مزاحم ترنم ..گفتم خوب ..گفت پیداش کردم .. با شهرام گشتیم دنبالش .. گفتم خوب .گفت .. از لاتو لوتاست .. جزء اراذل حساب میشه .. چند تا دوست زندان رفته داره که به پشت گرمی اونا هرکاری بخواد میکنه .. بیکاره .. چند بار بخاطر دعوا و مجروح کردن مردم رفته کلانتری .. خیلی مردمو اذیت میکنه و توهم گَنگ داره و فکر میکنه گنگستر خیابونیه ...گفتم گیرش بیارید ! بیارش طبقه حراست .. گفت گیرش آوردم .. از دیشب تو ماشینه ..گفتم همه چی آماده بود خبرم کن ! گفت اطاعت امرو رفت .. با خودم گفتم کاریش میکنم که دیگه جرات نکنه کسیو اذیت کنه ! یک ساعتی گذشت بلند شدم کنار پنجره ایستادم .. فنجون قهوه رو دستم گرفتمو کم کم خوردم .. تو فکر کسانی بودم که الان بهم وابسته هستنو باید باشم و کمکشون کنم ...تلفنم زنگ خورد .. شاهین بود .. گفتم میشنوم شاهین ! گفت اوامر اجرا شد رئیس .. منتظر شما هستیم .. گفتم باشه .. قطع کردم فنجونمو گذاشتم رو میز .. کتمو برداشتم رفتم سمت طبقه حراست .. با آسانسور مستقیم رفتم طبقه 1- ... به محض اینکه رسیدم رفتم اتاقم شاهین اومد نزدیکو گفت رئیس اجازه میدید بیاریمش ؟ گفتم آره .. آوردنش توی قسمت حراست میز مخصوص این کار بود آوردن گذاشتن وسط اتاق .. بعد با اشاره من پسره رو آوردن خمش کردن رو میز دوتا از مامورای حراست دستاشو محکم نگهش داشتن .. چشمای پسره هنوز بسته بود .. رفتم جلو گفتم کاریت میکنم که دیگه جرات نکنی به کسی آزار برسونی ..گفتم کارایی که کردیو بشمر ! گفت کاری نکردم ! گفتم بسیار خوب ! اشاره کردم به شهرام با یه کابل اومد سمتش .. گفتم اونقدر میزنی که دونه به دونه کاراشو بگه ! گفت چشم رئیس .. خودم ایستادم نگاه کردم .. اولین ضربه رو کمرش نشست .. صدای آخش پیچید .. بعدیو زدو بعدی .. همینطور زد تا رسید به ده .. از کمر تا نشیمنگاهشو زده بود .. وقتی به ده رسید گفت همه رو میگم .. گفتم بنویس ! بعد رفتم سمت در و جلوی در ایستادم .. دقیقا پشتش بهم بود و منو نمیدید .. .. افرادم چشم بندشو باز کردنو برگه و خودکار بهش دادن .... خم شدو شروع کرد به نوشتن .. دونه به دونه نوشت مشخصات کامل خودشم نوشتو امضاء کردو اثر انگشتشو زد .. دوباره چشم بندشو زدنو برگشتم پشت میزم .. گفتم حالا میریم سر مجازاتت .. گفت آقا لطفا .. منو تحویل پلیس بدید .. مطمعن باشید اونجا هم اعتراف میکنم .. فقط دیگه نزنید لطفا .. اشاره کردم دوباره گرفتنش .. پسره هم مدام التماس میکرد .. گفتم کاریش میکنی که تا چند ماه نتونه بشینه ! شهرام گفت چشمو زد .. پشتش دیگه به خون افتاد .. تا گفتم بسه ! بعدم دوباره برگه گذاشتن جلوش تا اسم همدستاش رفیقاش و کلا هرکی که باهاش در ارتباط بودو بنویسه .. خودمم بلند شدمو رفتم بیرون .. اونم از ترسش هرکیو میشناختو نمیشناخت نوشت .. از ترسش رو زانوهاش نشستو التماس کرد ببخشنش .. بیرون اتاق گفتم ببندینشو برش گردونید تو صندوق عقب ماشین . همین کارو هم کردنو ماشینو بردن .. رو به شاهین گفتم شبونه همونطور که آوردید برشگردونید .. گفت چشم .. بعدم برگه هارو برداشتمو با آسانسور برگشتم تو اتاقم .. برگه هارو گذاشتم رو میزو دستکش چرممو درآوردم .. حواسم بابت اثر انگشت بود .. آدمای زیردستم هم حرفه ای بودن .. پس خیالم از این بابت راحت بود . با پنس برگه هارو داخل کاور گذاشتم . گوشیمو برداشتم زنگ زدم به نوید .. با دومین بوق برداشت ..گفت به به جناب مهندس رئیس آراز پیرنیا ! گفتم باز شروع کردی نوید ؟ زد زیر خنده .. سلام کردمو اونم باهام خوشو بش کرد ..گفتم امروز سرحالی ؟ گفت تازه یه پرونده رو بستم .. گفتم خوب پس یه پرونده دیگه باز کن ! گفت چطور ؟ گفتم یه سری مدارک به دستم رسیده . باید ببینی ! گفت دارم میام ! بدونن خداحافظی قطع کرد .. با خودم گفتم این نوید آدم نمیشه .. عادت کرده بدون خداحافظی قطع کنه ! دوباره کارای روزانمو شروع کردم .. نیم ساعت نشد فرخ در زدو اومد تو گفت جناب سرگرد نوید .. که نوید از پشت سرش شروع کرد به بای بای و ادا درآوردن .. من که خندم گرفته بود گفتم راهنماییشون کن ! که یهو خودش فرخو زد کنارو اومد تو .. به فرخ اشاره کردم میتونی بری ! نوید گفت کو مدارکت ؟ دستامو کردم تو جیب شلوارمو گفتم فقط برای مدارک اومدی ؟ یهو نیشش باز شدو گفت آره ! حالا خودتم دیدم ...گفتم واقعا که ! گفت اذیتم نکن آراز بده ببینم دیگه .. دلم ضعف رفت ..گفتم باشه حالا گریه نکن .. برگشتم از رومیز برگه هارو بهش دادم .. اول با نیش باز خوند .. بعد کم کم نیشش بسته شدو هی به من نگاه کرو هی به برگه ها .. گفت تو اینارو از کجا آوردی ؟ گفتم مهمه ؟ گفت مهم ؟ میدونی دست رو چه باندی گذاشتی؟ پرونده اینا بازه تو آگاهی ! اینا یه باند بزرگن که مشغول قاچاق دخترا به کشورای حوزه خلیج فارس هستن .. دخترای چهارده پونزده ساله رو میدزدن میبرن اونور آب میفروشن .. این تازه یکی از کاراشونه .. تجارت اعضای بدن ..مواد .. باج گیری و کشتن آدما هم جزء فعالیتهاشونه .. از ناراحتی و خطری که از بیخ گوش تارا و ترنم گذشته بود نشستم رو صندلیمو سرمو بین دستام گرفتم .. نوید اومد سمتمو دستاشو گذاشت رومیزو خم شد سمتم ..گفت چی شد آراز ؟ اتفاقی افتاده ؟ ماجرا رو براش تعریف کردم .. صاف ایستادو دستاشو کردتو جیب شلوارشو به دقت گوش داد .. آخرش گفت خدا به جفتشون رحم کرده .. نوید گفت ارشدو صدا کن ..گوشی رو برداشتمو به فرخ گفتم ارشدو خبر کن ! گفت چشم رئیس .. چند دقیقه بعد ارشد در زدو وارد شد .. نویدو میشناخت .. باهاش سلام علیک کرد و گفت رئیس اتفاقی افتاده ؟ تکیه دادم به پشتی صندلیم .. نوید رو به ارشد گفت یک بار دیگه از اول همه چیو برام تعریف کن .. از قبلترش اگر چیز مشکوکی یادته هم بگو حتی بی ربط به موضوع باشه ! گفت چشمو شروع کرد .. آخرش فقط گفت چند روز بود یه ماشینو میدیدم دم آپارتمانمون وایمیستادو یکی توش مینشست ..ولی مشکوک نشدم .. نوید گفت یادته ماشینش چی بود ؟ گفت بله .. نوید گفت آراز ما بای یه جای خلوت صحبت کنیم .. گفتم برید اتاق کنفرانس .. نوید سرشو تکون دادو بیسیمشو درآورد و تماس گرفت با مرکزشون .. وبا ارشد رفتن اتاق کنفرانس .. دوساعتی صحبتاشون طول کشید .. بعدش نوید دوباره اومد اتاقم .. روبهم ایستادو گفت آراز خوب دقت کن چی میگم .. خیلی مواظب خانوادت باش .. احتمال یک هزارم درصد که تورو شناخته باشن .. این آدما خطرناکن .. اون کلاهبردارایی که شاهینو دوره کرده بودن انگشت کوچیکه اینام نمیشن .. باید هماهنگ کنم با این اسامی همه شونو بازداشت کنیم .. گفتم نوید من نیروهام محدوده اگرچه به اندازه خودم هستن ... گفت نگران نباش من برات گروه پشتیبان میفرستم .. رئیس حراستو بگو بیاد .. از در رفتم بیرون و با صدای بلند گفتم فرخ ! رضایی رو خبر کن ! گفت چشمو سریع خبرش کرد .. خودمم گوشی رو برداشتمو شهرامو خبر کردم .. شهرام که اومد با رضایی و نوید نیم ساعتی درمورد احتمال خطرات و اینکه چکار باید بکنیم صحبت کردیم .. نوید با رضایی و شهرام برای مراقبت نامحسوس صحبت کرد .. رضایی و شهرام برای هماهنگی کارا رفتن .. نوید گفت آراز فکر میکنم با این اسامی و مدارک ما قال این قاچاقچیا رو میکنیم .. فقط مواظب باش .. ارشد و خواهرش فعلا خونه تو بمونن .. اینجوری امنیتتون بیشتر حفظ میشه .. نوید گفت آخر نگفتی این مدارک چطور به دستت رسیده ؟ گفتم خودش داد بهم .. نوید گفت واقعا ؟ حالا کجاست ؟ گفتم صندوق عقب ماشینم .. نوید یکم با بهت نگاهم کردو گفت شوخی میکنی دیگه ؟ گفتم نه .. میخوای تحویلت بدم تا شب پیشم میمونه ..نوید گفت بگو بیارنش اینجا .. تلفنو برداشتمو شاهینو گرفتم گفتم بارو بیار پارکینگ شرکت .. شاهین گفت چشم .. ده دقیقه نشد که ماشینو آوردنو ماهم رفتیم پارکینگ شرکت ... درصندوقو باز کردیم پسره رو دید .. چشماش بسته بود تا دیدش درو بستو منو برد گوشه پارکینگ ..گفت تو اینو چطوری گیر آوردی ؟ گفتم گروهم گیرش آوردن .. گفت یکی از سردسته هاشونه .. تا حالا نمیدونستیم این شخص اسمش اینه .. داوود نواب .. یه پسر 27 ساله که هر کاری بگی تا حالا کرده .. خیلی بی رحم .. یه قاتله .. بعدم بیسیم زد مرکزو ماشین خواست و بهشون تاکید کرد که بدون هیچ جلب نظری اینکارو بکنن ... رو به من کردو گفت بعد میگی گروه حراستی من محدوده ؟ اگر محدود نبود چکار میکردی ؟ لابد یه شهرو اداره میکردی ! من فقط لبخندی زدمو گفتم همینی که هست خواستی به توهم کمک کنم .. نوید خندیدو گفت امیدوارم به اونجاهاش نکشه .. بعدم رفت منم برگشتم سرکار .. عصر زودتر از پسرا برگشتم خونه .. سیستم امنیتیه خونه رو کنترل کردم .. مطمعن شدم همه چی درسته و با حسین آقا هم صحبت کردم و قرار شد دخترا تنها بیرون نرن و پسرا دخترا رو برسونن دانشگاه ...

آرام #

وای خدا امروز امتحانات ترممون تموم شد راحت شدم .. حالا دیگه هرکاری میخوام میکنم .. بااینکه میدونم دوسه تاشونو خراب کردم ولی از اصلیا مطمعنم .. یهو دلشوره افتاد به دلم .. خدا کنه نمره درسایی که خراب کردم خیلی بد نشه .. چون نمیتونم جواب داداشو بدم .. پوستمو میکنه .. از مدرسه که اومدم بیرون ترنم هم رسید دم در .. آسمون تیره بود و برف ذره ذره شروع به باریدن کرد .. نگاه به آسمون کردمو گفتم ترنم برفو ببین ! گفت آره ! جانم . کاش اونقدر بیاد که یه آدم برفی بزرگ درست کنیم ..گفتم آره ! کاش بیاد .. نگاهم افتاد به ماشین داداشم که کنار کوچه پارک کرده بود .. آرنجشو روی درو دستشو نزدیک صورتش نگه داشته بود .. یه دستشم رو پشتی صندلی .. انگار تو فکر بود و به ما نگاه میکرد .. ترنم هم به من نگاه کرد سرشو انداخت پایین ..گفتم چی شد ؟ گفت از داداشت خجالت میکشم ..گفتم چرا ؟ گفت مگه نمیدونی چند روز پیش چی شد ؟ گفتم نه ..گفت میگم برات ..گفتم باشه فعلا بریم داداش منتظره ..گفت باشه .. رفتیم سمت ماشین سوار شدیمو با هم سلام کردیم .. داداش جواب دادو راه افتاد ..گفت باز سرچی اینطور ذوق کردید ؟ گفتم برف میاد داداش .. گفت خوب ؟ گفتم برف بازی آدم برفی .. داداش یهو اخماشو کرد تو همو گفت دارم بهتون اخطار میکنم ! نبینم برید تو حیاطو خودتونو سرما بدید ! فهمیدید ؟ مهمونی عقد کنون داداشات نزدیکه ! حواستون باشه .. جفتمون سرمونو انداختیم پایین .. گفتیم چشم .. رسیدیم خونه داداش گفت یکراست برید تو خونه ! استراحت کنید ... دوروز تعطیل تا شنبه .. گفتیم چشم و سریع رفتیم تو خونه .. من رفتم اتاقمو ترنم هم رفت لباساشو عوض کنه .. بعدش رفتیم سرمیزو ناهار خوردیم .. با ترنم رفتیم اتاقم ..گفتم چی شده ؟ گفت چند روز پیش با خواهرم دعوام شد .. بعد صدام بالا رفت .. یهو در اتاق باز شدو داداش آراز اومد تو .. اونقدر عصبانی بود که همونجا سکته کردم .. دست خواهرمو گرفتو برد بیرون .. بعدم اومد داخل و درو بستو قفل کرد .. بعد ... سرشو انداخت پایین .. گفتم خوب ترنم ..گفت کمربندشو باز کردو بازومو گرفت خمم کرد رو میزو زد پشتم .. خیلی دردم اومد .. گریه کردم . تا اون روز اینطوری تنبیه نشده بودم .. خواهرم اصلا تنبیهم نمیکنه .. نهایت عصبانیتش یکم داد زدنه .. ولی وقتی داداش آراز کتکم زد خیلی ترسیدم .. بعدشم تهدیدم کرد اگه یه دفعه دیگه تکرار بشه ترکه میاره از تو حیاط .. گفتم میدونی ... داداش وقتی حرفی میزنه عمل میکنه .. مخصوصا وقتی تهدید به تنبیه باشه .. بذار اینجوری بگم تهدیدش با عملش برابره .. بگه انجامش میده .. ترنم سرشو انداخته بود پایین .. پاشدم رفتم پهلوش نشستم و بغلش کردم ..گفتم داداش از بی ادبی و بد حرف زدن با بزرگتر بدش میاد .. تا حالا چندین بارم منو تنبیه کرده .. میدونم چقدر درد داره .. ولی من خیلی دوستش دارم حتی بیشتر از بابام .. گفت من ازش میترسم .. گفتم منم میترسم .. ترنم نگاهم کردو گفت ولی شاهین رفتارش خیلی بهتره .. باهام خوبه .. مهربون تره .. وقتی باهاش حرف میزنی حوصلت سرنمیره ...

آراز #

تو این چند روز که از عمل نازنین میگذره با رضا درتماس بودمو از حالش باخبر میشدم .. تصمیم گرفتم با شاهرخ تماس بگیرمو همگی بریم رستوران .. به هر صورت باهاش قرار گذاشته بودم .. گوشیمو برداشتمو شماره شاهرخو گرفتم ..گوشی رو زود جواب دادو خیلی گرمو صمیمی باهام احوال پرسی کرد ... گفتم ببخشید یه مدت گرفتار بودم و اوضاع یکم پیچید به هم ..شاهرخم گفت من هم سرم مشغول گرفتاری شد و شاهو هم مجبور شد برگرده آمریکا ولی دیشب برگشت .. هرچی ازش میپرسیدم چرا برگشتی نگفت ولی گفت این ترمو مرخصی گرفته تا کارای تحقیقاتی تو ایران انجام بده .. ولی من میدونم بهونه میاره .. آقای پیرنیا گلوش پیش خواهر شما گیر کرده .. گفتم شاهرخ جان من از اولم گفتم برای خواهرم زوده ..گفت نترس آراز جان ! کاری نمیکنم از درسو مدرسه حواسش پرت بشه .. مطمعن باشید .. آشنایی دورادور فعلا کفایت میکنه .. گفتم بسیار خوب .. ما امشب میایم رستوران شما .. گفت خوشحال میشم .. میشه منو شاهو رو هم سر میزتون بپذیرید ؟ گفتم حتما .. پس امشب میبینمتون .. گفت با افتخار و خداحافظی کردم ..زنگ زدمو آریا رو خواستم .. چند دقیقه بعد آریا اومد ..گفتم شاهین کو ؟ گفت بیرونه ..گفتم بگو بیاد .. آریا شاهینو صدا زد .. گفتم همه رو خبر کنید .. آرشو آسا رو تو خبر کن آریا .. شاهین ارشد و ترنم با تو .. خومم رضا و نادر و نادیا میگم .. امشب میریم رستوران ارکیده ... آریا و شاهین همدیگه رو نگاه کردنو بعد آریا گفت خبریه ؟ گفتم این چند وقته خیلی گرفتاری داشتیم .. از طرفی امتحانای بچه ها تموم شده اونا هم خسته شدن .. نیاز به یه دور همی داریم .. شاهین گفت چشم رئیس گفتم مرخصید .. عصر شدو طبق معمول رفتم خونه .. الان دیگه یکم برف نشسته بود رو زمینو همه جا سفید شده بود . تارسیدیم ماشینو بردم تو پاکینگ چشمم افتاد به کوروش آرام ترنم و پروانه که مشغول برف بازی بودن .. سرتا پاخیسو برفی صورتای قرمز .. تا منو دیدن درجا ایستادن .. آخر همه کوروش متوجه شد ولی قبلش یه گلوله برفی به ترنم زد .. بعدش فورا پشت پروانه قایم شد .. رفتم سمتشونو نگاهشون کردم .. گفتم مگه من به شما دوتا تو ماشین نگفتم بیرون برف بازی ممنوعه ؟ بیرون چکار میکنید ؟ هان ؟ آرامو ترنم زیر چشمی به هم نگاه کردن آرام گفت فقط اومدیم برفا رو ببینیم ... گفتم از سرتا پا خیس بودنتون معلومه ! سریع برید داخلو دوش بگیرید ! زود ! چهارتاشون مثل برق از جاشون پریدنو رفتن سمت خونه .. منم آروم دنبالشون رفتم .. رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم .. پریوش با یه چایی اومد تو اتاقمو سلام کرد ..گفتم سلام .. ممنونم پریوش .. گفت نوش جان .. گفتم بچه ها چند ساعته بیرونن که اینطور خیس آب شدن ؟ گفت یک ساعت بیشتر نیست .. سرمو تکون دادمو رفت .. چاییمو خوردم اجازه دادم بچه ها دوش بگیرن .. چاییم که تموم شد رفتم اتاق آرام رو صندلی پشت میزش نشستم تا از حموم دربیاد .. چند دقیقه بعد حوله به سر اومد بیرون .. تا منو دید جلوی راهروی دستشویی ایستادو سرشو انداخت پایین .. گفتم بیا جلو ببینم ! یواش یواش اومد جلو ولی باز فاصلشو حفظ کرد .. گفتم ظهر بهتون اخطار نکردم ؟ میخوای دوباره مریض بشی ؟ فکر نکردی تازه پات خوب شده لیز میخوری دوباره پات ممکنه بشکنه ؟ چرا حرف گوش نمیکنی بچه ؟ حتما باید چوب بالا سرت باشه تا حرف گوش کنی ؟آرام سرش پایین بود .. اصلا نگاهم نمیکرد .. گفتم سرتو بگیر بالا ! سرشو گرفت بالا گفت ببخشید .. گفتم دوباره حرفی که بهت زدمو پشت گوش انداختی .. بعد انتظار داری ببخشم ؟ خطکششو از رو میز برداشتمو گفتم بیا اینجا و با دست درست روبه رومو نشون دادم .. با ترس اومد جلو .. بازوشو گرفتم نیم رخش روبه روم بود .. گفتم پاچه شلوارتو بگیر بالا ! گفت ببخشید داداش تکرار نمیشه ..گفتم زود باش ! پاچه شلوارشو گرفت بالا و زدم پشت پاش .. ده تایی زدم با هر کدومش گفت آخ ... ببخشید .. خطکشو انداختم رو میزو گفتم سشوارتو بیار .. با چشمای اشکی گفت چشم .. سشوارو زدم به برق گرفتم رو موهاش .. یکم که خشک شد برسو برداشتم خیلی آروم شونه کردم .. برسو دادم دستش گفتم دوباره سشوار بکش تا خشک بشه .. آرام هنوز بغض داشت گفت چشم .. گفتم نتیجه بی توجهی به حرفام همینه ! حالا خدمت اون سه تا هم میرسم ! بعدم از اتاق رفتم بیرون ..مستقیم رفتم به کتابخونه و خط کش قدیمی خودمو که داخل کتابخونه گذاشته بودم برداشتم و سمت اتاق ترنم رفتم .. در زدم و بعد از چند ثانیه درو باز کردم و وارد شدم .. ترنم با دیدن من از جاش سریع بلند شد .. موهاشو توی یه حوله پیچیده بود .. رفتم نزدیک و صندلی رو برداشتم گذاشتم وسط اتاق و نشستم .. ترنم که با ترس به خطکش تو دستم نگاه میکرد .. گفتم توی ماشین به تو و آرام اخطار کردم که بیرون نرید ولی گوش نکردید... آرام تنبیه شد ... میدونست نتیجه کارش چی میشه ولی تو انگار هنوز نمیدونی کجایی ! بیا اینجا .. درست روبه روی خودم اشاره کردم .. ترنم خیلی آروم اومد و ایستاد .. یه دامن زیر زانو پاش بود .. بازوشو گرفتم و نیم رخش روبه روی من قرار گرفت .. دستم بالا رفت که یهو گفت ببخشید داداش .. تکرار نمیشه .. خواهش میکنم .. گفتم وقتی خیلی واضح میگم کاری رو نکنید و شما دوتا انجامش میدید جای بخششی نمیذارید ! اولین ضربه رو پشت ساق پاش زدم .. نمیخواستم زیاد سخت بگیرم ولی میخواستم بدونه که هر کار اشتباهی تاوان داره و سرپیچی از دستورم چه نتیجه ای میتونه داشته باشه .. با اولین ضربه شروع کرد به گریه .. فهمیدم که گریش از درد نیست از ترسیه که ازم داره .. درست به تعداد ضرباتی که به آرام زدم به ترنم هم زدم .. زیاد محکم نزدم .. وقتی که کارم تموم شد دوباره برش گردوندم روبه روی خودم .. یکم نگاهش کردم و ترنم هم گریه کرد ... گفتم مواظب رفتار و کارات باش ... مجبورم نکن تنبیهت کنم ! فکر نکن این کار خوشحالم میکنه ولی باید بدونی که هر کار غلطی تاوان داره .. پس بدون چکار میکنی ! حالا برو سشوارتو بیار .. ترنم آروم رفت آورد .. ازش گرفتم زدم به برق و آروم حوله سرشو باز کردم و مثل یه پدر شروع کردم به خشک کردن موهاش .. بعد از روی میز کنسولش برسشو برداشتم و آروم شونه کردم .. بعد آروم بهش گفتم موهاتو خوب خشک کن ! بعدم صندلی رو جلوی میز کنسولش گذاشتم و خط کشمو برداشتم و از اتاقش خارج شدم .. .. خطکشو سرجاش برگردوندم و خودم رفتم تو سالن .. کمی نشستم تا پسرا بیان .. پروانه اومد تو سالن صداش کردم اوم جلو و گفت بفرمائید داداش .. گفتم به آرام و ترنم بگو آماده بشن پسرا بیان لباس عوض کنن میریم گفت چشم .. یه نیم ساعتی طول کشید تا پسرا اومدن .. سلام کردن .. جوابشونو دادم وگفتم زود لباس عوض کنید بریم پسرا گفتن چشمو رفتن اتاقشون .. بلند شدم رفتم اتاق کوروش .. هنوز سنش کمه و کمک لازم داره ...درو باز کردم رفتم داخل ... کوروش از روی تختش آویزون بودو با تبلتش بازی میکرد . تا وارد شدم سریع بلند شد ایستاد ... گفتم این چه طرز بازی کردنه ؟ دوش گرفتی ؟ با من من گفت نه ... نگاه کردم به لباسش ... همونیه که خیس بود .. رفتم جلو و گوششو گرفتمو گفتم لباستو هم عوض نکردی ؟ هان ؟ دست کشیدم به شلوارش .. پاچه هاش هنوز نم داشتن .. احساس کردم گوشام سوت کشید .. داد زدم مگه نگفتم دوش بگیری ؟ با لباس خیس خوابیدی بازی میکنی ؟ میخوای مریض بشی ؟بجای اینکه دوش بگیری و تکالیفتو انجام بدی نشستی سر بازی اونم با این وضع ؟ سرمو تکون دادمو گفتم مثل اینکه هنوز نفهمیدی که حرفی بزت میزنم باید عمل بشه بهش ! تکالیفت کو ؟ آروم رفت سمت میزش و نشونم داد .. نگاه کردمو بلند گفتم این په طرز تکلیف نوشتنه ؟ همه نصفه نیمه و بد خط ... دیگه جای بخششی نذاشتی ! کمربندمو باز کردم و دوسرشو دستم گرفتم ... برش گردوندمو خمش کردم روی پامو با محکم زدم پشتش .. گفت آخ ... چند بار محکم زدم پشتش .. فقط گفت آخ ! این بچه زیاد حرف نمیزنه .. حتی موقعی که تنبیه میشه هم فقط میگه آخ ! بلندش کردمو با لحن تهدید آمیزی گفتم بار دیگه خطایی ازت ببینم مطمعن باش حسابی دردت میادو گریه میکنی ! امروزم از اومدن به رستوران محرومی ! حالا بجم ! بعدم برگشتمو رفتم بیرون .. پسرا لباس پوشیده بودن .. منم رفتم اتاقم و لباس پوشیدم .. وقتی برگشتم تو سالن همه آماده بودن حتی آرام و ترنم ... گفتم بسیار خوب ... بعد پریوشو صدا کردمو گفتم امشب کوروش خونه میمونه .. تنبیه شده ... حواست بهش باشه ... حمامه ! گفت چشم پسرم .. خیالتون راحت .. بدون اینکه به چشمای نگران بچه ها نگاه کنم گفتم بریم .. میدونستم کوروش تو این چند روزه خودشو تو دل همه جا کرده و از اینکه تنبیه شده ناراحتن ... جلوی در ایستادمو با دست به دخترا اشاره کردم .. دخترا رفتن بیرون ... بعدم نادر و آرشا .. انگار جرات نکردن پادرمیونی کنن ... شاهین و آریا جلوی در ایستادنو آریا گفت داداش .. میشه .... نگاهش کردم... یکم سرشو انداخت پایین انگار دنبال جمله مناسب میگشت .. شاهین یهو گفت رئیس ... دستمو تو جیب شلوارم کردمو گفتم چیه ؟ گفت نمیدونم کوروش چکار کرده ولی میشه این بار ببخشیدش ؟ بچست .. آریا گفت داداش .. فقط این بار ببخشید .. با اینکه از دستش عصبانی بودم ولی دلم نمیخواست توی خونه بذارم بمونه ... گفتم بمونید لباس بپوشه بیاریدش .. ما میریم .. فقط بجنبید ! آریا گفت چشم داداش .. شاهین مشتشو آورد بالا به مشت آریا زد .. سرمو تکون دادمو رفتم سمت ماشین ...

آریا #

از شرکت اومدیم خونه .. داداش نشسته بود تو سالن .. طبق معمول آرشا هم باهامون اومد خونه .. اینجا شده خونه دوم این پسره ! به اندازه خونه خودشون اینجا لباس داره .. قاطی لباسای من گذاشته .. گاهی نمیدونم لباسی که پوشیده مال خودشه یا مال من ... داداش گفت بجمبید ! رفتیمو لباسامون رو عوض کردیم .. وقتی برگشتم تو سالن تقریبا همه آماده بودن فقط دخترا مونده بودن البته نه نادیا .. نشستیم تو سالن .. داداش عصبانی از اتاق کوروش اومد بیرون .. مستقیم رفت اتاقش ... آرامو ترنم و تارا اومدن .. پروانه هم در حال گوشواره گوش کردن اومد .. یه نگاه به شاهین کردم ولی شاهین داشت خودشو آماده میکرد یه چیزی به پروانه بگه ...آروم کنار گوشش گفتم حواست باشه که داداش عصبانیه فقط .. شاهین یهو قبل از شروع کردن نطقش بند رفت .. داداش اومد تو سالن .. گفت خوب آماده اید ؟ بعدم رو به پریوش گفت کوروش تنبیه شده و تو خونه میمونه حواست بهش باشه .. منو شاهین بهم نگاه کردیم .. میدونم حتما داداش دلیل خوبی برای کارش داره .. و تنبیه کوروش بجا بوده ولی دلم براش میسوزه .. بهر حال بچست و گاهی شیطونی میکنه .. شاهین آهسته درگوشم گفت به نظرت چکار کنیم مرتیکه ؟ گفتم نمیدونم ... جرات داری وساطت کن ... بار گذشته که یادت هست ؟ شاهین نگاهم کردو گفت آره ولی دلم نمیاد ... گفتم آره .. داداش همه رو فرستاد بیرون ... وقتی خواستیم بریم بیرون دلمو به دریا زدمو گفتم داداش .. ولی آخرین لحظه از جذبه چشماش ترسیدم .. سرمو انداختم پایین .. نمیدونستم از کجا و چطور شروع کنم که کوروشو ببخشه ! یهو شاهین از داداش خواست که کوروشو ببخشه .. انگار داداش خودشم میخواست که کوروشو ببخشه برای همین گفت بمونید لباس بپوشه بعد بیاید ... خوشحال شدمو مشتامونو بهم زدیم ..داداش و بچه ها که رفتن یه نگاه به پریوش انداختم با یه لبخندی بهمون نگاه کردو گفت آفرین پسرا .. کار خوبی کردید .. با هم رفتیم سمت اتاق کوروش .. درو باز کردیم نشسته بود لبه تخت گریه میکرد .. موهاش هنوز خیس بود .. تا رفتیم داخل بلند شد ایستاد .. رفتم جلو بغلش کردم .. گفتم داداش تنبیهت کرد ؟ سرشو آروم تکون داد .. گفتم چرا .. آروم گفت از برف بازی اومدیم عمو گفت برید حموم لباساتون خیسه .. مریض میشید ولی من با خودم گفتم یکم بازی کنم بعد میرم ولی یهو حواسم پرت شد .. عمو اومد دید با لباس خیس خوابیدم بازی میکنم عصبانی شدو روی پاش خمم کرد زد پشتم .. شاهین عصبانی شدو گفت چی ؟ واقعا ؟ رئیس خیلی بهت آسون گرفته اگر من بودم اول گوشتو میکندم بعدش کمربندمو درمیاوردم ! میخوای مریض بشی ؟ با لباس خیس ؟ تو چطور جرات کردی دستور رئیسو پشت گوش بندازی ؟ یه نگاه به آریا کردمو با ایما اشاره گفتم بسه ! بعد رو به کوروش گفتم نگران نباش داداش اجازه داد با ما بیای .. حالا پاشو موهاتو خشک کنم لباس بپوشی ... عموش لطفا یه دست لباس برای این آقا پسر بیار .. شاهین همچنان با اخم نگاهش میکرد .. گفتم عصبانی نباش لطفا پسرمون قول میده که حرف گوش کنه و شیطونی هم نکنه .. شاهین رفت دنبال لباس منم سشوار آوردم .. ظرف ده دقیقه آماده شدو ماهم راه افتادیم ... توی راه با آرش تماس گرفتیمو گفتیم ده دقیقه دیر میکنیم .. آرش هم از اونور خط عصبی گفت باشه داداش ! انگار مشغول دعوا کردن با آسا بود .. گفتم چی شده آرش ؟ گفت هیچی ! خانوم اعصاب برام نذاشته ! با اون لباس پوشیدنش ! انگار تابستونه داره میره دریا ! گفتم چی میگی آرش ؟ گفت هیچی ... آسا بجای لباس زمستونی یه مانتوی نازک پوشیده ! گفتم نذاری اون ریختی بیاد .. گفت فکر کردی چی داداش ! هنوز اختیارش دست خودمه بعدم قطع کرد .. رسیدیم به رستوران .. سریع پارک کردیمو رفتیم داخل ...

آراز #

وقتی رسیدیم رستوران چون هوا سرد بود سریع رفتیم داخل .. آرام کنارم ایستاددستمو دور کمرش گرفتم و یه نگاه به ترنم کردم که تنها کنار ماشین ایستاده بود .. تا بقیه پیاده بشن صداش کردم .. گفتم بیا اینجا ! اومد نزدیکم و سرشو انداخت پایین .. دستمو دراز کردم یکم به دستم نگاه کرد .. بعد آروم دستشو دراز کردو دستمو گرفت .. کشیدمش سمت خودم و مثل آرام در پناه خودم گرفتمش .. رفتیم سمت رستوران .. آرشا رفت کنار تارا و دستشو پشت تارا گرفتو به سمت رستوران هدایتش کرد و نادر دست نادیا رو گرفت .. تا رفتیم داخل شاهرخ اومد به پیشوازمون شاهو هم پشت سرش اومدو با خوش رویی سلام کردن .. جوابشونو دادمو باهاشو دست دادم ... شاهرخ مارو به سمت یه میز بزرگ هدایت کرد که یه جای دنج قرار داشت و با یه پرده مخمل از بقیه سالن جدا شده بود .. بازوی دخترا رو گرفتمو دنبالشون رفتیم .. همه پشت میز نشستیم .. شاهرخ و شاهو هم روبه روی ما نشستن .. ده دقیقه ای گذشت تا آرش و آسا با آریا و شاهینو کوروش اومدن .. بعد از اینکه همه رو معرفی کردم نشستن .. رضا هنوز نیومده بود .. گفته بود که یکم دیرتر میاد ..یکم طول کشید تا همه جا افتادنو یخشون باز شد.. توی این مدت حواسم به آرام و ترنم بود و همزمان شاهو رو هم میپاییدم .. شاهرخ که انگار اومده بود عروسی .. از خوشحالی نمیتونست بشینه جاش .. کمی که نشستیم گفت آراز خان اگر اجازه بدید یکم صبر کنیم تا همسرم بیاد ..میخواد با شما آشنا بشه .. گفتم باعث افتخارمه .. فقط ده دقیقه طول کشید که یهو شاهرخ به در نگاه کردو دوباره نیشش باز شدو سریع از جاش بلند شد رفت .. ما هم برگشتیم سمت در .. خانومی با شخصیت در حالیکه خیلی با متانت قدم برمیداشت اومد نزدیکمون .. شاهرخ بازوشو سمت خانوم گرفتو خانوم با لبخندی بازوشو گرفت .. به محض اینکه نزدیک شدن از جام بلند شدم و چند قدمی به سمتشون رفتم .. بقیه هم به هوای من از جاشون بلند شدن .. شاهرخ با خوشحالی گفت جناب پیرنیا .. همسرم خانمم تاج سرم خانم دکتر فیروزه جان محتشم ... دستمو بردم جلو و سلام کردم .. گفتم خوشبختم خانم .. شاهرخ بلا فاصله گفت فیروزه جان جناب مهندس آراز پیرنیا که تعریفشونو کردم ... خیلی مودب باهام دست دادو سلام کرد و خوش آمد گفت شاهو هم اومد جلو و صورت فیروزه رو بوسید و گفت سلام مامان .. فیروزه با محبت جوابشو دادو گفت من جناب پیرنیا و پدر و پدربزرگ عزیزشونو دورادور میشناسم ... ایشون و شرکتشون یکی از خیرین و حامیان اصلی برای بیمارستان ما هستن .. بیماران سرطانی تحت پوشش شرکت ایشون هستن .. فقط از نزدیک ندیده بودمشون که امروز مفتخر شدم .. گفتم خانوم .. این کار فقط یه وظیفست که از پدر بزرگ و پدرم بهم واگذار شده .. کار خاصی نیست . فیروزه لبخندی زدو گفت دقیقا شبیه تعاریفی هستید که ازتون میکنن جناب مهندس .. منم فقط یه لبخند زدم .. برگشتم و اول آرامو معرفی کردم .. بعد دونه به دونه بچه هارو معرفی کردم .. فیروزه با لبخند و محبت باهاشون آشنا شدو خوش و بش کرد و بین شاهو و شاهرخ نشست .. .. ماهم نشستیم .. وقتی نشستیم شاهو آهسته به فیروزه گفت مامان نبودی داداش حسابی منو دعوا کرد .. بعدم با شیطنت به شاهرخ نگاه کرد .. چشمای خندون شاهرخ یهو گر گرفتو گفت شروع کردی باز ؟ فیروزه گفت شاهرخ جان باز من نبودم چی شده؟ گفت هیچی عزیزم .. شاهو گفت هیچی ؟ دسته مگس کش که رو پشتم فرود اومد هیچیه ؟ فیروزه چشماش گرد شدو به شاهرخ نگاه کرد بعد به من .. گفت ببخشید جناب مهندس .. جلوی شما جای بحث خانوادگی نیست ولی ... برگشت رو به شاهرخو گفت عزیزم شما باز از تنبیه بدنی استفاده کردی ؟ شاهرخ یه نگاهی بهم انداختو گفت عزیزم .. شما که نمیدونی این پسره چکار میکنه ! نمیذاره آروم بشینیم .. میخواست بجای کتو شلوار یه بافت پسرونه با شلوار جین گشاد بپوشه .. میگه مد روزه ! مجبور شدم با دسته مگس کش قانعش کنم ! ولی مطمعن باش برگردیم خونه به حسابش میرسم .. شاهو انگار بخواد پشت فیروزه قایم بشه گفت ببین مامان چی میگه ! من شب خونه نمیام .. میرم خونه میترا ... شاهرخ که دیگه داشت کنترلشو از دست میداد گفت هرجا میخوای برو ولی اول به حسابت میرسم بعد میری ! شاهو که نیشش باز بود گفت مامان نمیذاره ! بعدم ریز ریز خندید .. معلوم بود داره شاهرخو اذیت میکنه .. شاهرخم که دیگه داشت منفجر میشد.. از سر به سر گذاشتن شاهو همه یواش یواش میخندیدن .. آخرش ترنم و آرام بلند زدن زیر خنده .. یه اخم به هردوشون کردم و گفتم دخترا ! از تشر من هردو ساکت شدن ولی باز یواش یواش میخندیدن .. شاهرخ گفت عیبی نداره مهندس بذار بخندن ! ولی امشب من خنده رو از لب این پسره پاک میکنم ! وقتی چند تا کمربند بخوره تا چند روزم نتونه درست بشینه آدم میشه ! شاهو هم برای اینکه فیروزه رو به جون شاهرخ بندازه گفت ببین مامان ! فیروزه برگشت رو به شاهرخو یه لبخند زد .. بعدم سرشو نزدیک گوشش کردو گفت باشه عشقم ؟ شاهرخ گفت قول ؟ فیروزه هم با لبخند گفت قول ... شاهرخ هم کوتاه اومد ... ولی همچنان به شاهو چپ چپ نگاه میکرد .. شاهو هم یواش یواش میخندید .. این وسط تنها کسی که سعی میکرد خودشو نگه داره من بودم ... ولی آخرش دیگه زدم زیر خنده .. شاهرخ گفت جناب مهندس با اجازتون من خودم دستور غذا رو دادم ولی از اون جایی که دکتر هنوز تشریف نیاوردن دست نگه داشتم ولی قبل از هر چیزی یه نوشیدنی ملایم بیارن خدمتتون ... بعد با دست علامت داد .. همین موقع رضا با هن هن از راه رسیدو سلام کرد و عذر خواست بابت تاخیرش و کتشو درآورد .. همه از جاشون بلند شدن .. رضا هم تعارف کرد همه بشینن و با هول کتشو کناری گذاشت و خودشو مرتب کرد . یکی از گارسونا اومد و کتشو برد .. خواست بشینه که یه آن چشمش افتاد به فیروزه .. گفت استاد ! استاد شما ! فیروزه همینطور که ایستاده بود گفت به به جناب دکتر رضا ....حال شما ؟ کم پیدایید ... گفت چکار کنیم استاد گرفتاریه دیگه .. بفرمائید خواهش میکنم شرمندم میکنید .. فیروزه نشست و ماهم همگی نشستیم .. رضا گفت یکی از اتفاقای خوب زندگی من اینه که شاگرد استاد محتشم بودم .. ایشون علاوه بر سمت استادی بنده تو تمام کارای خیریه که تو سراسر کشور داشتیم سهم عمده ای داشتن .. نمیدونستم شما رو اینجا میبینم .. دکتر گفت ممنونم .. دکتر رضا یکی از برجسته ترین شاگردان من در گذشته و بهترین همکار من هستن .. دکتر فردا یه سری به دفتر من بزنید من دانشگاهم .. کلاس ندارم ولی دفترم هستم .. رضا گفت بچشم استاد... وقتی رضا اومد شاهرخ دستور سرو غذا رو دادو همه مشغول شدن .. فیروزه حین غذا خوردن با آرام و ترنم صحبت میکرد .. از تحصیل .. مدرسه رشته دانشگاهی .. آرام که از چیزی خبر نداشت با کمال آرامش باهاش گرم گفتگو بود .. ترنم هم گاهی حرفی میزد .. دکتر فیروزه گفت میخوای چه رشته ای رو ادامه بدی ؟ آرام گفت میخوام تو رشته تحصیلی برادرم ادامه بدم .. معماری .. بعد با افتخار به من نگاه کرد .. منم لبخندی بهش زدم .. ترنم گفت ولی من به پزشکی علاقه دارم .. فیروزه لبخندی زدو گفت خیلی خوبه .. دقت کن خوب درس بخونی ... امیدوارم تا اون موقع زنده باشم که بیای شاگرد خودم بشی .. ترنم با خوشحالی گفت البته استاد .. منم امیدوارم و از محبتتون ممنونم .. وقتی ترنم صحبت میکرد فهمیدم که تارا اونقدا هم تو تربیت ترنم کم نذاشته ویا شاید از تارا الگوی خوبی گرفته ولی از اونجایی که شرایط زندگی سخت بوده اخلاقش به این وضع دراومده .. با خودم گفتم خودم درست تربیتش میکنم حالا تو خونه خودم یا تو خونه خودشون .. وقتی خونه خودشون رفتن بازم حواسم بهش هست .. نمیذارم اخلاقش بد بشه ...از زمانیکه آرام و ترنم مشغول گفتگو با فیروزه بودن اون طرف جایی که پسرا نشسته بودن صدای سروصدا میومد ... من همیشه روی آداب سرمیز نشستن حساس بودم و بهشون ایراد میگرفتم و درست زمانیکه باید با ادب و نزاکت رفتار میکردن شروع کردن به شوخی و خنده و مسخره بازی .. اوایل شاهو کنار فیروزه به دخترا گوش میداد ولی کم کم حواسش پرت پسرا شد و همین موقع سر از انتهای میز درآورد .. من که دسترسی به پسرا نداشتم یه نگاه به شاهرخ کردم که بخاطر بی ادبی پسرا سر میز عذر خواهی کنم ولی شاهرخ اونقدر عصبانی بود که هر آن انتظار انفجارش میرفت .. اول فکر کردم از پسرا عصبانیه ولی وقتی امتداد نگاهش رو نگاه کردم فهمیدم از شاهو عصبانیه .. فهمیدم که بخاطر تغییر جاش عصبانی شده .. وقتی صحبت فیروزه و دخترا تموم شد تازه متوجه عصبانیت شاهرخ شدو گفت عزیزم چیزی شده ؟ شاهرخ گفت نه عزیزم ..ولی امشب شما هم نمیتونی وساطت کسی رو بکنی ! برگشت سمت منو گفت ببخشید آراز جان این پسر بجای اینکه اینجا نزدیک ما بشینه رفته انتهای میز مشغول شیطونیه ! این پسره با این قدو هیکل و دکتر دکتر که یدک میکشه هنوز یه بچه دوازده سالست .. آرام برگشت سمت شاهو و دقیق نگاهش کرد .. با خودم گفتم فکر کنم نظرش جلب شد ! گفتم نگران نباش شاهرخ جان من خودم چند تاشو دارم که امشب به حسابشون میرسم .. فیروزه با تعجب به منو شاهرخ نگاه کردو گفت آقایون ! ما اومدیم دور هم غذا بخوریم خوش بگذرونیم نیومدیم مجلس رسمی ... پس راحت باشید بذارید بچه ها هم راحت باشن .. من نمیدونم چرا این دوتا دختر خانم قاطیشون نشدن ... بعد رو کرد به پسرا و گفت تنهایی میگید میخندید بد نگذره ! بگید ماهم بخندیم .. همه یهو ساکت شدن .. فیروزه گفت چیه ؟ نترسید این دوتا آقای محترم باهاتون کاری ندارن ! وقتی برید خونه هم باهاتون کاری نخواهند داشت ! بعدم به منو شاهرخ نگاه کرد .. شاهرخ گفت البته عزیزم .. یه نفر باید خدا رو شکر کنه که تو هستی وگرنه امشب کارش زار بود ! منم گفتم البته خانم .. با اینکه فیروزه برای پسرا امان گرفت ولی از اونجا به بعد پسرا هم ساکت شدنو آروم غذاشونو خوردن .. وقتی غذا تموم شد شاهرخ دستور دسر دادو حدودای 11 شب ما آماده رفتن بودیم..

شاهین #

به محض اینکه رسیدیم جلوی رستوران دست کوروشو گرفتیمو دویدیم سمت در .. همین موقع ماشین آرش با شدت ترمز کرد .. آسا پرید پایینو دوید سمت ما ... منو آریا و کوروش با تعجب نگاهش کردیم .. اومد سریع پشت من قایم شد .. آریا با تعجب نگاهش کردو بعد به آرش .. آرش همینطور که با سرعت سمت ما میومد دزدگیر ماشینشو زدو اومد نزدیک ما رو به آسا با عصبانیت گفت من امشب به خدمت تو یکی میرسم ! آریا انگار بهش برخورد گفت چیه ؟ چته ؟ با زن من چکار داری ؟ آرش گفت زن تو ؟؟؟؟ خوب اگه زن توئه جلوشو بگیر ! آریا یه نگاه به آسا کردو گفت چکار کردی آسا ؟ چرا پشت شاهین قایم شدی ؟ آسا فقط نگران نگاهمون کردو بازومو با دستاش محکم گرفت .. گفتم چیه مرتیکه ! هرکاری کرده ! الان جاشه ؟ آرش گفت اون از لباس پوشیدنش که عذابم داد اونم از رفتارش تو ماشین .. برامن نشسته تو ماشین آرایش میکنه ! بهش میگم تو ماشین جاش نیست ملت نگاهمون میکنن بازم کار خودشو میکنه .. آسا یهو گفت خوب رژم خراب شده بود .. آریا یهو اخماشو کرد تو همو گفت مگه این خراب شده سرویس بهداشتی نداره ؟ میومدی اینجا هرکار میخواستی میکردی ! آسا گفت اگه یکی منو اینطوری میدید چی ؟ آریا درحالیکه سعی میکرد صداش بالا نره گفت میدید که میدید ! آرش و آریا کم مونده بود کله آسا رو بکنن .. گفتم بسه ! چه خبرتونه ! جلوی بچه ! بعدم اشاره به کوروش کردم .. هردوشون یکم آروم شدن ... خوب دیگه گاهی آدم باید از وجود بچه ها نهایت استفاده رو ببره .. رو به آسا گفتم کارت اشتباه بوده دختر دیگه از این کارا نکن لطفا ... بعدم با یه دستم دست آسا و با دست دیگم دست کوروشو گرفتم رفتیم سمت رستوران ... آسا آروم گفت مرسی داداش .. گفتم شانس آوردی بیرونیم وگرنه جلوشونو نمیگرفتم .. گفت به هر حال ممنون ... یه لبخند گنده تحویلش دادمو رفتیم داخل ... به محض رسیدن با شاهرخ و شاهو آشناشدیم .. آرش تا چشمش به پروانه افتاد عصبانیت از کلش پریدو رفت کنارش نشست .. ما هم کنا نادر نشستیم .. کوروشو هم کنار خودمون نشوندیم .. نادیا صندلی کنارشو برای دکتر نگه داشته بود ... آسا هم کنار خودم نشست و آریا هم کنار آسا ... آسا اولش خودشو جمع کرده بود ولی کم کم آتیش آریا خوابیدو اوضاع خوب شد .. طوری نشسته بودیم که چند تا صندلی بین ما و شاهو فاصله بود .. اولش شروع کردیم به حرف زدن تا اینکه فیروزه اومد بعدم دکتر رضا .. بعدم سربه سر گذاشتن شاهو که داشت به کتک خوردنش ختم میشد ..تا اینکه غذا آوردن .. تا اینجا اوضاع آروم بود .. همه مثل آدم نشسته بودن .. تا اینکه آرشا شروع کرد مزه ریختن و ادا درآوردن .. از تموم فامیل از اونایی که میشناختیم تا نمیشناختیم .. هنرپیشه ها دوستان تا آخر خودمون .. ادای همه رو درآورد ... دیگه از خنده روده بر شده بودیم و اما اونطرف میز رئیس مدام زیر چشمی مارو نگاه میکرد .. میدونستم داره با خودش نقشه قتلمونو میکشه .. یهو شاهو بلند شدو اومد نزدیک ما نشست .. گفت آقایون خوب خوش میگذرونید ! گفتم خوب دیگه ! ما که خودمونو مثل شما به فنا نمیدیم ... بازم همه زدن زیر خنده ...گفت من که نگران نیستم .. مامان فیروزه امشب خونست نمیذاره داداشم کاریم داشته باشه ! آریا گفت فکر کردم شوخی میکنی ؟ شاهو گفت من گاهی سر به سر داداشم میذارم که اونم گاهی از خجالتم درمیاد ... من آمریکا دانشگاه میرم .. ولی این ترمو مرخصی گرفتم اومدن ایران بمونم ... گفتم آفرین ! حالا چی میخونی بابا جان ؟ گفت پزشکی .. البته یکی دو ترم دیگه تموم میشه میرم آلمان برای تخصص قلب ... رضا گفت آفرین آقای دکتر ... البته هرکی با استاد فیروزه زندگی کنه کمتر از اینم ازش انتظار نمیره ! اونم نگاهی به فیروزه انداختو گفت آره ... ماهه .. ماه ... بااینکه هشت سال از من بزرگتره ولی من بهش میگم مامان ... برای اینکه مثل یه مادر ازم مراقبت میکنه ... بهم میگه تو پسر اولم هستی ... خیلی هوامو داره .. خیلی وقتا از دست داداشم نجاتم داده .. .. خندیدمو گفت به به ! پس به جمع کتک خورا خوش اومدی ! دخترا دیگه از خنده نمیتونستن بشینن ... همینطور که غذا میخوردیم دیدم که شاهو خودشو جمع کرد .. گفتم چی شده مرتیکه ! یهو یادم اومد تازه باهاش آشنا شدیم .. گفتم ببخشید من با هرکی رفیقم بهش میگم مرتیکه .. گفت عیبی نداره ... داداشم داره نگاهم میکنه .. خیلی هم عصبانیه ... فکر نکنم امشب فیروزه هم بتونه نجاتم بده .. من خم شدم تا شاهرخو ببینم که نگاهم به رئیس افتاد .. از نگاهش معلوم بود که تا چه حد عصبیه ! گفتم بچه ها خفه شید ! امشب خودمونو به باد میدیم آخر ! یهو همه زدن زیر خنده .. من که دیگه نمیدونستم چطور حالیشون کنم دستمو گذاشتم روی سرم .. که یهو صدای فیروزه اومدو گفت بلند بگید ماهم بخندیم .. نترسید این آقایون امشب کاریتون ندارن ... اول شاهرخ گفت بله عزیزم .. بعدم رئیس گفت بله خانم ولی طوری چپ چپ نگاهمون کرد انگار میگفت بله جون خودشون ! من که همون اول خفه شدم .. شاهو بعد من کامل نیششوبست .. آرشا که دید اوضاع خرابه سرش رفته بود زیر میز .. این وسط نادر و رضا آروم نشسته بودن .. آریا هم که جاش از همه ما بهتر بودو کسی بهش دید نداشت آروم آروم میخندید ... آرش که اصلا تو باغ نبود طبق معمول ... خلاصه همگی دهنامونو بستیمو ساکت غذامونو خوردیم ... ساعت حدود 11 شب بود که رئیس بلند شدو ما همه پشت سرش ... با هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم ... آسا و آرش جلوی در رستوران خداحافظی کردن ... ماهم سوارشدیم راه افتادیم سمت خونه ..

آراز #

به محض رسیدن به خونه ایستادم کنار راه پله ها و گفت برید بالا دخترا اول رفتن بعدم آرشا و نادر بعدم شاهین و آریا ... بلند گفتم همگی توی سالن به صف میشید ! بعدم خودم رفتم ... وقتی رفتم داخل روبه روشون ایستادم یه نگاه به آرام و ترنم کردم .. گفتم شما دوتا میتونید برید اتاقتون .. بعدم به کوروش نگاه کردم طفلکی سرشو انداخت پایین .. گفتم تو هم میتونی بری ! اول لباستو عوض میکنی بعد دندوناتو مسواک میکنی ! فهمیدی ؟ گفت بله ... گفتم حالا برو ! بعد به بقیشون نگاه کردم ... گفتم شما ها خجالت نمیکشید که اینطور رفتار میکنید ؟ سر میز غذا میگیدو میخندید با صدای بلند ؟ آبروی منو جلوی شاهرخ و فیروزه بردید ! میخواستم همه تونو درست حسابی تنبیه کنم ولی .... فیروزه وساطتتونو کرد .. این بار ... فقط این بار بخشیدم ... دفعه بعدی وجود نداره .. همه تون ! همه شون باهم گفتن ببخشید .. سرشونو انداختن پایین حتی تارا .. مثل چند تا پسر بچه و دختر بچه سرشونو انداختن پایین .. میخواستم بیشتر دعواشون کنم ولی ولشون کردم .. گفتم برید اتاقاتون ! بعدم رفتم سمت اتاقم .. خیلی خسته بودم .لباسمو عوض کردم دستو صورتمو شستم و خوابیدم .. دیگه نمیتونستم به کارای شرکت برسم ..گذاشتم برای فردا توی شرکت ... اواسط شب صدای در اومد .. یهو از جام پریدم گفتم بیا تو ... آریا و شاهین آروم اومدن داخل .. با نگرانی گفتم چی شده ؟ آریا گفت داداش ... کوروش .. گفتم کوروش چی ؟ تب کرده ؟ گفت نه تو خواب گریه میکنه .. از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاق کوروش .. درو باز کردم دیدم بچه تو خواب هق هق میکنه .. انگار باباشو صدا میکنه .. برگشتم رو به آریا که شاهین گفت اومدم توی سالن که از یخچال آب بردارم که صدای کوروشو شنیدم .. گفتم باشه .. شما برید من خودم هستم ... آریا گفت چشم و با شاهین رفتن .. رفتم بالای سرش .. خواستم بیدارش کنم ولی ترسیدم بد خواب بشه .. دستمو زیر سرشو زانوهاش گذاشتم بلندش کردم با خودم به اتاقم بردم .. سرشو به سینم چسبوند درست مثل آرام که بغلش میکنم سرشو تو سینم میکنه .. وارد اتاق شدمو با پام درو بستم گذاشتمش توی تخت .. خودمم آروم کنارش دراز کشیدم .. دستمو گذاشتم زیر سرش .. چرخیدو اومد تو بغلم زیر لب زمزمه کرد بابا ... انگار باباش کنارش میخوابیده و بغلش میکرده .. روشو انداختمو چشمامو بستم ... صبح با صدای همهمه ای از خواب پریدم .. کوروش روی من خم شده بودو از اون طرف آرام کنارم نیم خیز بودو مشغول یکی به دو ... اولش نفهمیدم سر چی دعوا میکنن ولی بعد تازه دوزاریم افتاد .. داشتن سرمن دعوا میکردن .. آرام ناراحت از اینکه کوروش پیش من خوابیده و کوروش هم میگفت دوست داشته ... تکون خوردمو بلند شدم .. آرام سریع بلند شدو کوروش هم ازم دور شد .. گفتم چه خبرتونه ؟ چرا یکی به دو میکنید .. آرام سریع سلام کرد کوروش هم همچنین .. به کوروش اشاره کردم کنار آرام وایسه ... وقتی کنار آرام ایستاد گفتم چه خبرتونه اول صبحی ؟ آرام گفت داداش اومدم پیش شما بخوابم کوروشو دیدم .. گفتم خوب ؟ سرشو انداخت پایین ...گفتم بسه این کارا .. جفتتون برگردید اتاقاتون بخوابید ! بعدا باهاتون صحبت میکنم ! زود ! هردوشون یه چشم گفتنو رفتن .. همینطور که نشسته بودم یاد کوروش افتادم که تو خواب باباشو صدا میکرد .. دلم خیلی براش سوخت .. بچه تو یه سنیه که نیاز به پدر مادر داره .. البته خواهرش هست و میتونه تا حدی جای مادرشو بگیره ولی پدرش چی ؟ چند وقت دیگه نازنین ازدواج کنه چی ؟ این بچه نیاز به یه خونه امن داره .. با پدر مادر .. یکم فکر کردم .. تصمیمو گرفتم ... بااینکه الان از روی احساس تصمیم گرفتم ولی سعی کردم با فکر و منطقم هم به این مسئله فکر کنم .. بلند شدم رفتم توی حمام .. دوش گرفتم اصلاح کردم و لباس پوشیدم ... رفتم سر میز ... همه اومده بودن .. بلند شدن و سلام کردن منم جوابشونو دادم .. گفتم بشینید .. خودم شروع کردم تا بقیه هم راحت شروع کنن ... بعدم رفتیم رو به شرکت .. امروز پنجشنبست و اون سه تا وروجک تعطیل .. با وارد شدن به شرکت کارای روز شروع شد ....



تاريخ : جمعه هفدهم مرداد ۱۴۰۴ | 18:20 | نویسنده : مریم |