آرام #
سر شام خیلی بهتر شده بودم .. همه مشغول سروصدا بودنو من نگاهشون میکردم .. پری کنارم نادیا بغل دستش و نادر بغلیش .. آرشا هم که دیگه پاتوقش شده خونه ما .. فقط جای آرشو آسا خالیه .. نگاهم افتاد به داداش .. اخماش توهمو خیلی جدی نشسته بود . با خودم گفتم من چکار کردم باز ؟ حتما ازم عصبانیه .. تو افکار خودم سیر میکردم که داداش سرشو آورد نزدیکو گفت حالت خوبه ؟ درد داری ؟ گفتم خوبم داداش .... گفت پس چرا رنگت پریده ؟ غذاتو درست بخور! گفتم چشم .. داداش یه کفگیر پلو کشید برامو سینه مرغ روش .. بعدم مخلفات کنار مرغ ..گفتم داداش .. اخم کردو گفت بخور همشو ! سالاد نخور ولی مخلفات کنار مرغ برات خوبه .. نمونه غذات ! فهمیدی ؟ ناچار گفتم چشمو یه نگاه به غذام کردم .. داداش غذاش تموم شد و بلند شد .. و من همچنان مشغول بودم .. داداش گفت غذات تموم شده باشه وقتی بلند میشی آرام ! حواست باشه ! گفتم چشم .. داداش رفت .. بعد یه مدت بالاخره تموم شد .. پسرا همچنان مشغول سرو صدا بودن منم رفتم سمت اتاقم .. دندونامو شستم .. تا اینکه پری اومد تو .. گفت خوبی عشقم ؟ گفتم کمرم یکم درد داره ولی کلاخوبم ..گفتم امروز نادیا خیلی توهم بود .. گفت مگه خبر نداری ؟ گفتم چیو ؟ پری جریان نادیا رو تعریف کرد .. من تعجب کردم ..گفتم داداش واقعا نادیو زد ؟ گفت آره بابا .... با خودم گفتم برای همین توهم بود .. پری شب بخیر گفتو رفت .. منم خوابیدم .. صبح که از خواب پاشدم رفتم دستشوییو صورتمو شستم .. لباس پوشیدمو رفتم سر میز .. آریا و شاهین مشغول صبحانه بودن .. منم نشستم .. سلام کردم و گفتم داداش رفت شرکت ؟ آریا گفت نه ! منم از دیشب ندیدمش .. یکم نگاهش کردم .. اونم به من نگاه کرد .. شاهین گفت پاشو مرتیکه برو ببین چی شده ! آریا یهو از جاش پرید از پنجره به پارکینگ نگاه کرد .. ماشین داداش سرجاش بود .. بعدم رفت سمت اتاق داداش .. منو شاهین به دنبالش .. پشت در اتاق داداش ایستادیم .. آریا در زد جوابی نیومد .. یه دفعه صدای داداش اومد که خیلی آهسته گفت بیا تو .. رفتیم تو داداش تو تختش بود و دستش رو سرش .. اتاق نیمه تاریک .. پرده کشیده .. سریع رفتیم بالای سرش .. آریا گفت داداش ! چی شده ؟ خوبی ؟ داداش چشماشو باز کردو نگاهمون کرد .. چشماشو صورتش قرمز بود .. معلوم بود تب شدیدی داره .. آریا دستشو رو پیشونی داداش گذاشت .. گفت وای چه داغه ! بعدم بلند شدو رفت بیرون .. من از غصه اشکام سرازیر شد .. پریوشو پروانه هم اومدن تو اتاقو پریوش سریع رفت بیرون .. نشستم روی تخت داداشو آروم زدم زیر گریه .. داداش دستشو از سرش برداشتو گفت بسه آرام ! هنوز نمردم ! با این حرف داداش صدای گریه کردنم بالا رفت .. داداش صداشو برد بالا و گفت آرام بسه ! شوخی کردم بچه ! مدرست دیر میشه .. برو صورتتو بشور برو مدرسه ! گفتم داداش که این بار اخم کردو گفت اونقدر جون دارم بلند بشم سروقتت ! بجم تا بلندم نکردی ! منم ترسیدمو گفتم چشم .. رفتم سمت دستشویی ..
آریا #
سریع از اتاق اومدم بیرون گوشیمو از رو میز غذا خوری برداشتم زنگ زدم به یکی از دوستای داداش که از زمان بیماری بابا دوست شده بودن .. مدتی بود که برای کار تحقیقاتی و کمک به روستاهای کشور سفر میکرد .. ولی الان تهران بود .. با دومین زنگ گوشیو برداشتو گفت به به آریا خان پیرنیا .. یاد ما کردی ..گفتم سلام دکتر .. آراز مریضه .. تبش بالاست .. خیلی حالش بده .. گفت الان میام .. هنوز بیمارستان نرفتم .. ده دقیقه دیگه و قطع کرد .. برگشتم پیش آراز و آروم گفتم زنگ زدم به رضا ده دقیقه دیگه اینجاست .. گفت باشه .. برس به آرام ..راهیش کن مدرسه .. بچه ترسیده ! گفتم چشم .. شاهین گفت رئیس اگر کاری هست بگو انجام بدم ... گفت برو شرکت .. کارا نمونه .. تا آریا بیاد مسئولیت با توئه .. گفت چشمو رفت بیرون .. منم پشت سرش .. گفتم شاهین امروز پیش داداش میمونم هر وقت اوکی شد میام شرکت .. شاهین با بغض گفت نگران نباش مرتیکه .. حواسم هستو منو بغل کرد .. بعدم بدون اینکه نگاهم کنه به سرعت رفت بیرون ..یکم نگاهش کردم .. برگشتم کنار سالون آرامو دیدم که ناراحت نشسته و مقنعش دستشه .. رفتم سمتشو گفتم چرا اینجا نشستی ؟ هان ؟ مگه داداش نگفت برو مدرست دیر میشه ؟ از جاش بلند شدو کیفو کاپشنشو برداشت رفت سمت در .. هنوز چشماش اشکی بود .. رفتم سمتش وقتی بهش رسیدم دستشو گرفتمو کشیدمش تو بغلم .. ناراحت نباش جوجه .. داداش سرما خورده فقط زود خوب میشه .. برو مدرسه گریه هم نکن ! گفت چشمو رفت . برگشتم سمت اتاق داداش .. پریوش با یه ظرف آب رفت تو اتاق .. ظرفو گذاشت کنار تختو دستمالو خیس کرد گذاشت رو پیشونی داداش .. تااینکه در زدن .. لبخندی زدمو گفتم سر موقع .. رفتم سمت در پروانه درو باز کرده بود.. دکتر رضا راهو بلد بود اومد داخل .. سلام کردم ..گفت سلام و به سرعت از کنارم رد شدو رفت سمت اتاق آراز .. درو باز کردو رفت تو .. پریوش اومد بیرون من رفتم تو .. رضا رفت کنار تخت آراز .. آراز خواست بلند بشه دکتر نذاشتو گفت آراز چی شده ؟ چکار کردی تب کردی ؟ گفت دیروز بدون پالتو گشتم .. رضا گفت صد بار نگفتم مواظب خودت باش ؟ تو نباید سرما بخوری ! من یهو نگران شدمو گفتم چی شده داداش ؟ آراز جواب نداد.. رو به رضا گفتم رضا چی شده ؟ رضا گفت هیچی .. کیفشو گذاشت و شروع کرد به معاینه .. آخر گفت گلوت متورمه ولی هنوز چرکی نشده .. آنفولانزا گرفتی .. نگران نباش زود خوب میشی .. رو کرد به من گفت چند روز استراحت مطلق .. بعدم بلند شدو از کیفش سرم درآورد ...سرم وصل کرد آنتیبیوتیک توش ریخت .. چند تا آمپول دیگه . رو به آراز کردو گفت ببین مهندس چیزی که میگمو به دقت عمل کن .. دواهات که سرجاش به پریوش میگم .. آمپولاتو هر روز خودم میام میزنم . بلند نمیشی کار کنی .. گوشی ممنوع از اخبار دوری میکنی ! مواظب خودت باش رئیس .. آراز میدونی که چقدر سخت میگیرم .. خودت حواست به خودت باشه .. تو پدر یه دختری .. یه خانواده رو اداره میکنی با دوتا شرکت .. دیگه سفارش نمیکنم .. آراز سرشو تکون داد .. رضا گفت بخواب داداش خواب لازمی .. بعدم بلند شدو رفت .. گفت شب برمیگرده .. برگشتم پیش داداش .. خواب بود .. نشستم تا سرمش تموم بشه ..
آرام #
سوار ماشین شدم حسین آقا رسوندم مدرسه .. از زنگ اول هرکی هرچی میگفت من اصلا چیزی متوجه نمیشدم .. خیلی وقت بود که داداشو مریض ندیده بودم .. فقط یک بار زمانیکه بابا فوت کرد داداش به سختی مریض شد .. از اون زمان دیگه ندیدم داداش مریض بشه .. بیماریش برام یه شوک بود انگار .. هرکدوم از دوستام میومدن باهام حرف میزدن نمیفهمیدم چی میگن ... دبیرامون هرکدوم درس میدادن من بجاش تو هپروت بودم .. زنگ خونه خورد و به سرعت دویدم سمت ماشین حسین آقا .. سوار شدم گفتم بریم .. حسین آقا لبخندی زدو گفت سلام خسته نباشید .. گفتم سلام .. ببخشید .. بریم لطفا .. حسین آقا راه افتاد و گفت حال آراز خان بهتره نگران نباش دخترم .. دوباره اشکم سرازیر شد .. حسین آقا دیگه هیچی نگفت .. رسیدیم خونه سریع رفتم تو . داداش آریا تو سالن نشسته بود .. سلام کردم .. سرش بلند کردو گفت سلام .. چطوری عزیزم ؟ گفتم خوبم .. داداش کجاست ؟ گفت خوابه .. بهتره .. نگران نباش .. رفتم اتاقم .. دستامو شستم لباسمو عوض کردم .. اومدم بیرون از اتاقم یواش در اتاق داداشو باز کردم . از لای در نگاه کردم داداش خواب بود .. رفتم تو درو خیلی یواش پشت سرم بستم .. نزدیک تخت داداش ایستادم . فقط نگاهش کردم .. داداش یه دفعه گفت از کی بدون در زدن میای تو اتاق ؟ .. با من من سلام کردمو گفتم داداش فکر کردم خوابیدی .. گفت خواب بودم .. درو باز کردی بیدار شدم .. تو که میدونی با کوچکترین صدا بیدار میشم .. خوب ؟ میشنوم ! گفتم هیچی فقط اومدم ببینم حالتون چطوره .. داداش چشماشو باز کردو سرشو به طرفم برگردوند .. یکم نگاهم کردو گفت نگران چی هستی دختر ؟ من خوبم ... فقط سرما خوردم .. چیزی نیست ناراحت نباش .. اشکام سرازیر شد دوباره .. داداش با دستش دوبار زد روی تشکو گفت بیا بعدم دستشو باز کرد .. رفتم رو تختو دراز کشیدم سرمو رو دستش گذاشتم .. داداش دستشو جمع کردو کشیدم تو بغلش .. آروم گفت پشتت بهم باشه .. ممکنه ازم بگیری .. ناراحت نباش دخترم .. من خوبم .. اینقدر گریه نکن چشمای خوشگلت قرمز میشه .. گفتم داداش تا حالا مریض نشده بودی ..گفت چند بار بهت بگم بدن مردا قوی تر از دختراست .. الانم که مریض شدم تقصیر خودمه .. پالتو نپوشیدم .. حالا برو ناهارتو بخور .. بعدم بشین سر درست .. آریا تکالیفتو نگاه میکنه .. به درس خوندنتم نظارت میکنه .. وای به حالت اگر از زیر کار در بری ! گفتم چشم .. دوباره سرمو بوسید و گفت برو ببینم .. بلند شدم رفتم سمت در .. درو باز کردم داداش آریا پشت در بود و داشت میومد تو .. با اخم گفت اینجا چکار میکنی ؟ متوجه نمیشی داداش مریضه تو هم میگیری ؟ زود برو سرمیز ! گفتم چشمو رفتم سمت سالون .. منو پری با نادیا پشت میز نشستیم .. کسی حالی نداشت .. نادیا از دیروز ناراحت بود منو پری از مریضی داداش .. یواش یواش خوردیم که صدای ماشین اومد و پسرا با هم اومدن تو . شاهین آرش آرشا نادر .. اومدنو هرکدوم چپ چپ نگاه نادیا کردن .. نادیا هم سرشو انداخت پایینو زد زیر گریه .. نادر اومد جلو و گفت چیه نادیا ؟ خرابکاری کردی یه چیزیم طلبکاری ؟ آرشا گفت تقصیر توئه رئیس مریض شده ! خلاصه هر کدوم یه حرفی زدن .. من که غذامو تموم کرده بودم در ضمن خیلیم عصبی بودم و میخواستم حرسمو سر یکی خالی کنم گفتم شماها چه حقی دارید نادیا رو دعوا میکنید ؟ هرکاریم کرده باشه با داداش طرفه .. تنبیهم شده ! دلیل نداره اذیتش کنید ! خودتون هزارتا خرابکاری بدتر از این میکنید ! پری هم بلند شدو گفت آرام درست میگه ! حق ندارید مریض شدن داداشو گردن نادیا بندازید! حالا چون اشتباه کرده باید دعواش کنید ؟ یهو صدای آریا اومد و گفت چه خبرتونه ؟ فکر نمیکنید داداش مریضه خوابیده ؟ بعد اومد سمت منو گفت چند دفعه داداش بهت تذکر داده با بزرگتر از خودت مودب باش ؟ هان ؟ خجالت نمیکشی ؟ با بغض گفتم من بی ادبی نکردم داداش ! چرا نادیا رو دعوا میکنن ؟ یهو داداش آریا اوم سمتمو گوشمو گرفت .. گفت الان نگفتم با بزرگترت درست صحبت کن ؟ حالا صداتو بلند میکنی ؟ شاهین اومد جلو دست آریا رو کشیدو گفت خوب راست میگه مرتیکه ! برای چی گوششو میکشی ؟ بعدم رو به من گفت برو اتاقت پی درسات آبجی کوچیکه .. امروزهمه عصبین بیخود بهم میپرن .. گفتم چشم .. رفتم سمت اتاقم .. ولی شنیدم شاهین رفت سمت نادیا بلندش کردو گفت توهم برو اتاقت آبجی .. یکم بخواب حالت جا بیاد .. منم رفتم تو اتاقم .. نشستم پشت میزو کتابامو باز کردم ..ولی هیچی نمیفهمیدم .. بلند شدم از پشت میزمو دراز کشیدم .. تو یه لحظه خوابم برد .. حدود عصر بیدار شدم .. یکی رومو کشیده بود . احساس داغی داشتم .. از یه طرف ناراحته پریودم از یه طرف سردردم .. همینطور تو فکر بودم که تقه به در خوردو در باز شد . داداش آریا نگران اومد تو .. دست گذاشت روی سرمو گفت بهتری ؟ گفتم نمیدونم .. گیجم .. رفت بیرونو با یه آقایی اومد تو .. چقدر قیافش آشنا بود .. گفت به به آرام خانوم .. چه خانومی شدی ! از لحنش شناختمش .. گفتم دکتر رضا ؟ سلام .. گفت سلام به روی ماهت خانوم .. چی شدی ؟ هنوز این عادتو ترک نکردی که تا ناراحت میشی تب میکنی ؟ گفتم مگه تب کردم ؟ گفت از صورتت که اینطور پیداست .. تبگیرو گرفت جلوی پیشونیمو بعدم به آریا نشون داد .. چشمای آریا نگران تر شد .. بعدم معاینم کردو گفت با اجازتون باید یه آمپول کوچولو براتون تزریق کنم .. گفتم چی ؟ نه .. خواهش میکنم .. دکتر گفت اصلا درد نداره .. تا بشماری تموم شده .. بعدم سرنگو برداشتو آمپولو حاضر کرد .. برگشت سمتمو بدون حرفی چرخوندم .. دستاش مثل دستای داداش قوی بود و مثل خودش رفتار میکرد .. لباسمو کشید پایینو قبل از عکس العمل من سوزنو فرو کرد .. گفتم آی ... گفت تموم شد . بخواب .. فقط استراحت .. فردا هم مدرسه تعطیله .. یه نگاه به آریا کردو گفت عصبی نشه .. بعدم رفت بیرون .. آریا رومو انداختو بوسیدم .. گفت بخواب عزیزم .. بعدم رفت ..
آریا #
دنبال رضا رفتم اتاق آراز .. به آراز گفت برگرد آماده شو تزریقاتو انجام بدم .. آراز خندیدو گفت آمپول زدن یاد گرفتی بالاخره ؟ رضا خندیدو گفت بهتر شدم ولی امیدوار کننده نیست .. دوتا سرنگ .. رفت بالا سرشو اولیو زد .. آراز گفت نه هنوز تغییری نکردی ! خیلی دردم اومد .. دومی رو که زد چشماشو بهم فشار دادو سرشو تکون داد .. رضا گفت تحمل کن تموم شد .. آراز گفت به آرام سر زدی ؟ بچه داشت پرپر میزد .. اشتباه کردم امروز فرستادمش مدرسه .. رضا گفت آره .. امروز باید استراحت میکرد ... آراز گفت پریوده از اینورم از مریضی من شوکه شد . رضا یکم نگاهم کردو گفت چرا نگفتی پریوده ؟ گفتم نمیدونستم .. گفت یه تقویتی باید بزنه .. آراز گفت دیشب زده توسرمی براش زدم .. فشارش خیلی پایین بود . رضا نفس عمیقی کشیدو گفت بسیار خوب .. سه روز دیگه هم یکی باید بزنه .. خودم میام به تو سر بزنم خودم انجامش میدم ... الان تبش 39 بود .. عصبی شده بدنش عکس العمل نشون داده . آراز نیم خیزشدو گفت وای .. حالا چکار کنم ؟ رضا گفت ناراحت نباش .. حواسم بهش هست .. آراز دراز کشید .. نمیتونست نیم خیزم بشه .. رضا گفت من فردا دوباره بهت سرمیزنم .. خوب استراحت کن ... خداحافظ .. از اتاق رفت بیرون .. در اتاق آرامو زدو رفت تو .. آرام خوابیده بود .. دستشو رو پیشونیه آرام گذاشت .. گفت تبش پایین اومده .. مسکنی که بهش زدم هم آرام بخشه هم تب بر .. از اتاق آرام اومد بیرون .. اومد توی سالن .. یه نگاه کرد به همه و گفت خانومو معرفی نمیکنی ؟ گفتم دختر عمم نادیا .. و اشاره کردم به رضا و گفتم دکتر رضا .. فوق تخصص ریه و مجاری تنفسی .. نادیا خیلی مودبانه بلند شدو دست دادو سلام کرد . رضا گفت واقعا که از فامیل پیرنیا هستید .. بعدم به پروانه گفت پروانه تو چطوری ؟ تبریک میگم .. ازدواجتو میگم .. پروانه سرشو انداخت پایینو گفت مرسی .. یه نگاه به آرشو رفت سمت در خونه .. وقتی از همه فاصله گرفتیم گفت مواظب آرام باش .. وضعیت آراز پایداره .. آراز مرد قوییه ولی آرام نه .. بعدم رفت بیرون .. برگشتم سمت بچه ها گفتم آرش چکار کنیم ؟ عقد کنونو میگم .. آرش گفت میندازیم عقب .. من به بابا گفتم .. بابا گفت یک ماهی عقب میندازیم تا همه چی مرتب بشه .. شاهین گفت خوب کردی .... منم دوباره برگشتم اتاق داداش ..
نادیا #
توی سالن نشستم .. دیگه از اون اتاق حالم بهم میخوره .. همه فکر میکنن من از اینکه لخت بگردمو از پسرا دلبری کنم خوشحال میشم .. درسته که تا حالا استاد شدم ولی ازش هیچ لذتی نبردم .. هیچوقت نذاشتم مردی غیر از دستم به جاییم دست بزنه .. اونم برای اینکه باهاشون دست میدادم .. از این کار متنفر بودم .. ولی مادرم همیشه هولم میداد سمت این کار .. همیشه افسرده بودم .. ولی فکر میکردم مامانم صلاحمو میخواد .. بین افکارم میچرخیدمو بیشتر ناراحت میشدم . الان بین دو جبهه مخالف هم گیر افتادم .. یهو پسر دایی آریا اومد و یه آقایی همراهش بود . مارو بهم معرفی کرد .. رفتم جلو دست دادم باهاش و سلام کردم .. نمیدونم چرا یهو جذبش شدم .. تا حالا جذب هیچکسی نشدم .... ولی همیشه تظاهر میکردم عاشقم .. آقای دکتر .. یه برقی تو نگاهشه .. ولی اگر گذشته منو بدونه دیگه نگاهمم نمیکنه .. خوب حق داره .. یه بغض غریبی تو گلومه .. حالا دیگه از اینجا مونده از اونجا رونده شدم .. مامانمو بابام با من چکار کردن ؟ من که راهمو گم کردم اونم بخاطر مادرم .. هیچکسی نبود راهنماییم کنه .. بلند شدم رفتم سمت اتاقم . درو پشت سرم بستم و دراز کشیدم .. الان با این ناراحتی که از گذشته باهامه روبه رو شدم واضحو آشکار .. تمام افکارم ضدو نقیضه .. اگر این حرفا که تو ذهنم میگذره رو بشنوه حتما میگه این دختره دیوانست .. چشمامو بستمو خوابیدم ...
آرام #
تو این یکی دوروزه که داداش مریض شده خیلی ناراحتم . دست خودم نیست .. بااینکه داداش زیاد تو درسام سخت گیری میکنه منو سپرده به آریا .. آریا که سرش گرم داداشو بعدش شرکت بود .. شنیدم آریا به شاهین میگفت داداش چطور شرکتو خونه رو اداره میکنه ؟ حواسش به همه هست .. مخصوصا آرام .. من موندم .. شاهینم میگفت برای اینکه اون رئیسه تو آریا ! من که نفهمیدم منظور شاهین چی بود .. با مریضی داداش عقد کنون عقب افتاد .. چه بد .. از آریا پرسیدم عقد کنون افتاد برای کی ؟ گفت آقای رادمنش گفته یک ماه عقب بندازیم .. گفتم چه بد . آریا اخمی کردو گفت داداش مریضه تو اینجوری تب داری ! جوجه بودی جوجه تر شدی ! بعد میگی مهمونی ! عقد کنون ؟ شانس آوردی مریضی وگرنه بهت میفهموندم .. منم فقط لحافمو کشیدم رو صورتم تا زیر چشمام ... فقط لبخند زدم .. آریا با اینکه عصبی میشه ولی اونقدر نگران منو داداشه که اخماش بیشتر بامزست تا ترسناک .. داداش از حالت چشمام فهمید دارم میخندم .. گفت بخند .. مشکلی نیست .. فقط شانس آوردی تب داری ! همین ! گفتم ببخشید داداش .. آریا فقط نگاهم کردو رفت بیرون .. منم بخاطر دواهام خواب آلود بودم خوابیدم .. امتحانای ترم نزدیکه .. شب یلدا .. مامانم که رفته آمریکای جنوبی .. من نمیدونم جا قحطه !!! همینطور با افکار تو سرم خوابیدم ..
آراز #
باید بیشتر مواظب خودم باشم . رضا اخطار کرده بود که با توجه به بیماری پدرم موقع مرگش ممکنه که منم ارث برده باشم .. باید مواظب خودم باشم .. یه سری آزمایشو چک آپ .. تا ببینم چی میشه .. الان نگرانیه اصلیم آرامه .. بلند شدمو رفتم از اتاق بیرون .. در اتاق آرامو باز کردم رفتم تو درو پشت سرم بستم .. آرام خوابیده .. چقدر صورتش تو این دوروزه آب شده .. چقدر بهم وابستست .. من چطور تو رو شوهر بدم ؟ بااینکه میدونم چند سالی مونده ولی خواستگارا همینطور سرازیرن .. حالا رستوران ارکیده رو چکار کنم ؟ اصلا دلم نمیخواد فامیلیشم به زبون بیارم .. خدایا این بچه زود تر جون بگیره خوب بشه .. نتونستم سرپا وایسمو نشستم لبه تخت آرام و کنارش دراز کشیدم .. کشیدمش تو بغلم .. کم کم با بوی عطر موهاش خوابم برد .. نمیدونم چقدر خوابیدم .. چشمامو باز کردم آرام چرخیده بود و صورتشو چسبونده بود به سینم .. .خواستم بلند بشم ولی آرام محکم منو چسبیده بود .. با خودم گفتم یکم دیگه میخوابم تا خودش بیدار بشه .. تا دوباره چشمامو بستم در باز شد و آریا اومد داخل .. آروم بهم نزدیک شدو گفت داداش خوبی ؟ چند دفعه اومدم خواب بودی ... گفتم آرام خودشو محکم بهم چسبونده بود نخواستم بیدارش کنم .. آریا گفت رضا الاناست پیداش بشه .. گفتم اومد بیارش اینجا .. میخوام وقتی معاینش میکنه اینجا باشم .. گفت باشه و رفت بیرون .. ده دقیقه ای گذشت .. تقه ای به در خوردو رضا و آریا اومدن تو . رضا گفت به به .. خواهر برادر پیش همن .. گفتم چطوری رضا ؟ گفت خوبم .. بلند شو ببینم این دختر خانم چطوره ؟ بلند شدم آرام بیدار شد و گفتم پاشو عزیزم دکتر اومده معاینت کنه ..گفت سلام خانوم خانوما .. چطوری ؟ آرام تازه متوجه رضا شدو از جاش بلند شد .. رضا وسایلشو درآوردو شروع کرد به معاینه .. گفت وضعیتش خوبه ولی فردا رو هم بمون خونه ... باشه ؟ گفت چشم .. رضا از کیفش سرنگ درآوردو تقویتیو آماده کرد .. آرام یواش گفت داداش این آمپول برای منه ؟ نگاهش کردمو گفتم آره .. خیلی ضعیف شدی .. رضا اومد سمتمونو گفت دراز بکش دختر خوب .. آرام سرشو تکون دادو گفت نه داداش .. بلند شدم خیلی جدی گفتم دراز بکش ! همینطور که اشکاش میریخت سرشو تکون داد .. گفتم چاره ای نیست .. برگرد ! بعدم از بازوش گرفتمو خوابوندمشو برشگردوندم روی شکمش .. به آریا گفتم بیرون باش .. گفت چشم .. رفت بیرون درو بست .. آرام تقلا میکرد ولی نمیتونست زیر دستم تکون بخوره ! داد زدم بسه آرام ! اینقدر وول نخور ! با گریه گفت داداش خواهش میکنم .. رضا اومد جلو لباسشو زد پایینو سوزنو فرو کرد .. تا آرام بخواد تکون بخوره تزریق تموم شد . ولش کردمو لباسشو مرتب کردم . گفتم تموم شد دیگه گریه نکن ! بعدم بلند شدم رفتم سمت در .. به رضا گفتم بیا اتاقم گفت باشه .. بعدم وسایلشو برداشتو گفت خوب استراحت کن خوب بشی .. بعدم دنبالم اومد ..
آرام #
چشمامو باز کردم یهو داداشو دیدم .. چطور رفتم تو بغلش ؟ داداش خواب بود .. صورتش رنگ پریده به نظر میاد .. خودمم خیلی خواب آلودم .. سعی کردم از این فرصت استفاده کنمو از بغل داداش لذت ببرم .. سرمو دوباره چسبوندم به سینشو خوابیدم ... چشمامو دوباره باز کردم دکتر اومده بود . دکتر رضا معاینم کردو گفت بهتره ... نمیدونم چرا یهو تب کردم ؟ دکتر رفت سر کیفشو سرنگو درآورد .. وای آمپول مال منه ؟ چرا ؟ گفت آماده شو .. تقویتی درد نداره .. به خودم گفتم کی گفته درد نداره ؟ خیلی هم درد داره ... با هزار مکافات زد .. هرچی گریه کردم که داداش کوتاه بیاد ولی نیومد .. خیلی دردم اومد .. بعدم رفتن بیرون .. منم از جام بلند شدم .. از سر لجبازی درو باز کردمو رفتم بیرون .. با یه بلیز شلوار خرسی سرهم .. با کفشای خرسی پشمالو .. همینطوری رفتم تو سالن . یهو احساس سرما کردم ولی از رو نرفتمو خیلی شیک روی مبل لمیدم .. شاهینو آرشا و نادر اومدن تو سالن .. چشمشون به من افتاد بهت زده منو نگاه کردن .. شاهین گفت خوبی آبجی کوچیکه ؟ گفتم آره .. شاهین یه لبخند تحویل دادو رفت آرشا و نادر نشستن انگار درمورد کار صحبت میکردن ولی کلا حواسشون پیش من بود .. منم تلوزیون نگاه میکردم .. یهو صدای داداش از پشت سرم اومد .. چشمم به داداش افتاد پشت سرش آریا شاهینو دکتر رضا .. انگار اومدن دنبال خلافکار .. آرشا و نادر که بلند شدنو چسبیدن به هم .. همچین اخمی داشت که یه قدم رفتم عقب .. داداش گفت اینجا چکار میکنی ؟ گفتم اومدم تلوزیون نگاه کنم .. گفت غلط کردی از اتاقت این ریختی اومدی بیرون ! یه نگاه به خودم کردمو گفتم لباسم چشه ؟ گفت از اتاق گرم زیر لحاف پاشدی اومدی بیرون با همون لباس ؟ مگه تب نداری تو ؟ گفتم خوبم بخدا داداش . سردم نیست .. داداش یکم نگاهم کردو با سر به سمت اتاقم اشاره کرد .. گفت سریع ! با لحنی گفت که لرزیدم .. گفتم چشمو سریع رفتم سمت اتاقم .. درو باز کردمو رفتم تو .. پریدم تو تختم و لحافمو کشیدم روم .. یکم گذشت در اتاق باز شدو یکی اومد تو .. جرات نکردم سرمو از زیر لحافم بیرم بیرون .. صدای داداش اومد .. از زیر لحافت بیا بیرون ببینم ! با ترس از زیر لحافم اومدم بیرون .. داداش دستشو زد به کمرشو گفت مگه تو سه روزه تب نمیکنی که با دوا هم به زور تبت قطع میشه ؟ مگه دکتر نگفت استراحت ؟ برای چی از اتاقت با این لباس اومدی بیرون ؟ تو این سه روز شدی پوستو استخون .. همه گوشت بدنت آب شده .. بعد برای من اومدی بیرون ؟ منو که میبینی خوب شدم .. دوران نقاهتو میگذرونم ! ولی تو هنوز نباید بلند بشی ! داداش خیلی نگرانو عصبیه .. اینجور وقتا ممکنه هر کاری بکنه .. گفتم ببخشید داداش ..گفت با ببخشید کار درست نمیشه .. این بیماری از شوکه .. باید استراحت کنی تا بدنت انرژی قبلی رو بدست بیاره .. از جات بلند نشو .. فقط استراحت .. فهمیدی ؟ گفتم بله داداش ... داداش رفت سمت درو گفت دیگه سفارش نکنم ! بعدم رفت ..
شاهین #
تو این چند روز بیشتر من شرکت بودم با کمک تارا و آرش کارای شرکتو انجام دادیم ... البته آرشا و نادرم خیلی کمک کردن ... پارسا که عاشقه اصلا تو باغ نیست .. نمیدونم رئیس چطور این دوتا شرکتو به راحتی اداره میکنه ؟ این وسط فرخ مثل فرفره میچرخید .. خدا کنه رئیس زودتر حالش خوب بشه برگرده سرکار .. دیروز آرشا میگفت باباش پیگیر حال رئیسه .. ولی هنوز نمیخواد وارد خونه رئیس بشه .. نمیدونم چرا رئیس آریا و آرامو نبرده دیدن پیرنیای بزرگ ؟ من که سر درنیاوردم .. من که نفهمم یعنی هیچکسی نمیفهمه .. هر وقت میخوام تمرکز کنم روی کارم با هجوم افکار مواجه میشم .. دستامو تو هوا تکون دادم تا این فکرا بپرن برن .. چشمامو باز کردم دیدم آرشا جلوی میزم ایستاده و چند تا کاغذ دستشه .. گفتم اینا چیه ؟ گفت اینا رو باید رئیس امضاء کنه ... البته شب خودم براش توضیح میدم ولی گزارشم توشه .. یکم نگاش کردمو گفتم مرتیکه خوب این کاغذا رو هم خودت ببر ! مگه من حمال کاغذای توام ؟ گفت نه ولی جانشین رئیسی ! گفتم من غلط بکنم جانشین رئیس باشم .. من فقط یه رابطم .. خوب باشه من خودم به رئیس میدمشون .. تو خدای نکرده خسته میشی .. آرشا هم از در میرفت بیرون خندیدو گفت با اجازه رئیس ! گفتم مرتیکه حواست باشه چی میگی ! اونم واسه خودش بلند بلند میگفت چشم رئیسو بلند بلند میخندید .. منم همینطور که کاغذاشو نگاه میکردم آروم زیر لبی گفتم دارم برات مرتیکه بز ! یهو یاد رئیس افتادم که منو آریا رو تهدید کرد که درست صحبت کنیم .. بازم غرق افکارم شدم .. روزایی که رئیس تو مقر خودش فرماندهی میکرد .. از چه بلاهایی جون سالم به در بردیم .. ولی خدارو شکر تا حالا تو این اتاق خودش به حسابمون نرسیده .. منو آریا با اون کارایی که میکنیم .. یه لبخند کوچولو گوشه لبم نشست .. یهو در باز شدو پارسا اومد تو .. گفتم یکمم کار کن پارسا ! همش اون گوشی دستته .. پارسا با یه خنده ملیحی که معلوم بود تو ذهنش چی میگذره گفت دارم کار میکنم .. بعدم خیلی رمانتیک پوشه رو از رو میز برداشت .. نشست پشت میزش .. احساس کردم یه ملودی داره زمزمه میکنه ... با خودم فکر کردم حالتو میخرم دختر .. خوش بحالت ... کاش منم اینقدر احساس خوبی داشتم .. یهو سرمو تکون دادمو از هپروت دراومدم .. سرمو انداختم پایینو کارمو شروع کردم... پارسا مثل تارا میمونه ... مثل تارا بهش احساس خواهری دارم .. تعداد خانومایی که تو شرکتا کار میکردن زیاد نبود چون از رئیس میترسیدن یا با رفتارش کنار نمیومدن .. منم برای پارسا خوشحال بودمو با خودم میگفتم کاش تارا هم همچین حسیو پیدا کنه .. ولی نمیدونستم که ای دل غافل .. همچین حسی چند ساله باهاشه ولی از دور غصه میخوره .. چون با خودش فکر میکنه این عشق دست نیافتنیه .. چون این مرد دست نیافتنیه ..
آراز #
برگشتم اتاقم .. رضا رو مبلم لم داده بود ..گفت هنوزم مثل بچگیاش باهاش رفتار میکنی ؟ گفتم چطور ؟ گفت دعواش کردی ؟ نزدیش که بچه رو ؟ گفتم درمورد من چی فکر کردی رضا ؟ مگه من عقده زدن دارم ؟ گفت حرف بیخودی نزن آراز .. من همچین چیزی نگفتم .. گفتم حرفات دقیقا همین معنیو داد ... گفت عذر .. منظوری نداشتم ..گفتم درسته بهش سخت میگیرم .. چون تو که وضعیت منو میدونی .. با اینهمه کار و مسئولیت نمیتونم نظارت دقیق رو آرام داشته باشم .. آرام یه دختر نوجوون شیطونه .. نمیشه ولش کنم .. مجبورم سخت بگیرم تا کنترلش کنم .. با اینهمه سخت گیری هرروز یه شیطنت جدید رو میکنه .. رضا گفت این بچه خیلی بهت وابستست .. درسته ازت خیلی حساب میبره ولی هزار برابر دوستت داره .. حواست به خودت باشه .. تو چیزیت بشه این بچه از بین میره .. میبینی که جونیم نداره ..گفتم میدونم .. یکم گذشت سکوت برقرار شد . رضا طوری ساکت شد که معلوم بود داره با خودش کلنجار میره یه چیزی بگه ..گفتم حرفتو بزن رضا .. سرشو آورد بالا و گفت چیو ؟ با لبخندی گفتم همونیو که داری مزه مزش میکنی ! .. یه لبخند زدو گفت نادیا ! تا تهشو خوندم گفتم نادیا گذشته ای داره که مثل کلاف سردرگمه .. خودم هنوز نتونستم بازش کنم .. گفت من یه دوست روانشناس دارم .. معرفی میکنم بهت .. ببرش .. نتیجه میگیری .. یکم نگاهش کردم گفتم رضا تو از کجا فهمیدی که نیازه یه روانشناس ببیندش ؟ گفت از چشماش .. یه غم همراه با سردرگمی تو چشماش بود .. انگار فریاد میزنه کمک .. گفتم چی ؟ واقعا رضا ؟ عاشق شدیا ! گفت چی میگی ؟ درسته ازش خوشم اومده ولی این چشما برام خیلی آشنا بود .. خواهرم همچین نگاهی داشت .. ولی من نفهمیدمو اون خودشو کشت .. هیچوقت نفهمیدم چه ناراحتیی داشت .. بدون اینکه کمکی بخواد تمومش کرد .. من اون موقع دانشجو بودم .. زخمی که مرگ نگین تو قلبم گذاشت هیچوقت درست نشد . گفتم پس تو از نادیا خوشت نیومده فقط یه نگاه آشنا دیدی .. رضا یهو از جاش بلند شد انگار میخواست افکارشو پشت سرش جا بذاره .. لبخندی زدو گفت فکر کردی نوجوون 18 ساله ام ؟ هان ؟ آقا پسر حواسم به احساسمو عقلم هست ! بعدم پالتو و کیفشو برداشتو رفت سمت در .. آدرسشو برات اس ام اس میکنم .. خدا حافظ .. رفت بیرون .. منم با یه لبخند دنبالش رفتم رضا برگشتو گفت راهو بلدم برگرد بخواب .. بعدم رفت .. آریا دنبالش رفت .خوب اینم گلوش گیر کرد . به محض برگشتنم به اتاقم گوشیم زنگ خورد .. شاهرخ ریحانی .. .... الو .. اونور خط ریحانی سلام کرد .. پیرنیای عزیز سلام .. احوال شما .. سلام جناب ریحانی ... ممنونم ... بعد یکم خوشو بش ریحانی گفت شاهو از آمریکا برگشته .. میخواستم یه برنامه ملاقات بچینیم .. خیلی نامحسوس ... گفتم ریحانی عزیز پرید وسط حرفمو گفت شاهرخ راحت ترم .. گفتم شاهرخ جان .. من بیمارم .. چند روزیه خونه بستریم .. آرام هم همینطور .. گفت رییلی ؟ ببخشید واقعا ؟ متاسفم .. گفتم بهترم .. گفتم من امروز میام منزل شما .. حتما باید ببینمتون .. فعلا خدانگهدار .. آنچنان سریع حرف زد و قطع کرد که من همینطور متعجب موندم .. این آدمو نمیفهمم .. در اتاقو باز کردمو آریا رو صدا کردم .. زود خودشو رسوند.. جانم داداش ؟ جریانو تا اونجاییکه پای آرام وسط نیاد گفتم .. حالا برو پریوشو در جریان بذار آماده بشه برای مهمونا .. گفت چشمو رفت .. یه سر رفتم تو اتاق آرام .. تا درو باز کردم گوشیشو قایم کرد .. یکدفعه دیگه هم این کارو کرد تنبیهش کردم ولی دوباره تکرارش کرد .. این دخترو چطور میخوام شوهر بدم !!! رفتم بالا سرش دستامو کردم تو جیب شلوارمو گفتم بلند شو ببینم ! آروم گوشیشو درآورد و بلند شد .. گفتم دفعه پیش تنبیهت نکردم ؟ بهت چی گفتم ؟ دوباره تکرارش کردی ؟ چقدر بگم این کارو نکن ؟ هان ؟؟؟ حالا چکارت کنم ؟ سرشو انداخت پایین .. خیلی از کارش عصبانی شدم .. ولی مریض بودو رضا تاکید کرده بود نباید بهش استرس وارد بشه ... یه نفس عمیق کشیدمو گفتم گوشی بی گوشی .. این گوشی دست من میونه ..گفت داداش خواهش میکننم .. نه .. دیگه دستم نمیگیرم .. اخمی بهش کردم .. ترسید و سرشو انداخت پایین ..گفتم الان مریضی ..وگرنه یه کتک حسابی میخوردی ! خیلی سرخود شدی ! هرچی بهت میگم راحت از زیرش درمیری ! مطمعن باش ازت نمیگذرم .. فقط مطمعن بشم دیگه مریض نیستی ! حالا هم بگیر بخواب ! استراحت .. ببینم استراحت نکردی دیگه مریضیتو در نظر نمیگیرم ! فهمیدی ؟ گفت بله داداش .. برگشتم اتاقم .. دراز کشیدم .. دیگه جونی نمونده برام .. خوابیدم تا اینکه آریا صدام کرد ..چشمامو باز کردم .. بالای سرم ایستاده بود .. گفت داداش ناهار .. بیارم اینجا ؟ گفتم نه .. آرام ؟ گفت صداش کردم .. گفتم میام الان .. آرام بیاد سر میز .. گفت چشم .. موقع ناهار سرمیز آرام و نادیا و آریا بودن .. پروانه دانشگاه و پسرا شرکت .. آرام که سرش پایین بود و میترسید نگاهم کنه ولی نادیا تو عالم خودش بود .. به نظرم پوسته روییه شخصیتش شکسته و اصل شخصیتش خودشو نشون داده .. دختر آروم و درون گرا ... نمیدونم ناهید از یه همچین آدمی چطوری یه همچین دختری درست کرده بوده .. غذامون تموم شد و گفتم عصر مهمون دارم .. روبه آرام کردم گفتم تو و نادیا تو اتاقتون میمونید .. گفت چشم .. نادیا هم سرشو آورد بالا و نگاهم کردو گفتم چشم .. یه لحظه تو چشماش نگاه کردم ... رضا درست میگفت .. تو چشمای درشتش یه غمی هست .. بلاتکلیفی .. باید تا تصمیم خطرناکی نگرفته کاری کنم .. حرف رضا لرزوندم .. امروز اقدام میکنم .. بهتر از فرداست .. از سرمیز بلند شدمو رفتم اتاقم .. زنگ زدم به رضا و گفتم یه نوبت اورژانسی برای نادیا بگیره .. خیلی خوشحال شدو گفت برای فردا هرجور شده اوکی میکنم .. دوسه ساعتی گذشت و شاهرخ اومد .. همراه یه پسر قد بلند خوش تیپ .. خوش استایل .. متین و موقر .. از پسره خوشم اومد .. شاهرخ اول اومد داخل بعد شاهو .. یه جعبه شیرینیو یه دسته گل بزرگ .. بعد احوال پرسی توی سالن نشستن . شاهو یه پسر مو مشکی با چشموابروی مشکی .. چشماش خیلی جذاب با لبایی که یه لبخند روش بود .. لباس اسپرت .. نشستنو کلی صحبت کردیم .. آریا هم باهاشون آشنا شد ..
آرام #
داداش گفت مهمون داره .. تعجب کردم .. داداش مهمونای غریبه رو خونه نمی آورد .. خیلی دلم میخواست ببینمشون .. فکر کردم پروانه برگشته .. یه شلوار جین پوشیدمو یه بافت سبز روشن درو باز کردم رفتم بیرون .. رفتم سمت ورودی راهرو تا یه نگاهی بندازم . یهو یه پسره رو دیدم که داشت میرفت داخل آشپز خونه یه لیوان دستش بود .. تا نگاهش به من افتاد لیوان از دستش افتاد و شکست . یه آقایی از تو سالن بلند شدو با داداش اومدن سمت آشپزخونه .. پریوش تو آشپزخونه گفت طوری نیست آقای دکتر .. من جمع میکنم .. اونم هول شدو گفت بب خش .. ید .. معذرت . آقاهه که باهاش بود با اخم گفت چکار کردی شاهو ! لحنش طوری بود که منو ترسوند چه برسه به پسره . یهو داداشو آقاهه برگشتن سمت من .. آقاهه اخماش باز شدو اخمای داداش رفت تو هم .. داداش با دست اشاره کرد بیا اینجا .. خیلی آروم رفتم و سلام کردم .. آقاهه با لبخند جواب داد .. داداش که معلوم بود عصبی شده گفت خواهر کوچیکم آرام . بعدم روبه من گفت آقای شاهرخ ریحانی و برادرشون شاهو ریحانی .. گفتم خوشبختم .. پیش خودم گفتم بدبخت شدم .. داداش دیگه ایندفعه رحم نمیکنه . شانس ندارم که .. حتما باید این پسره از آشپزخونه سردربیاره ! داداش گفت برگرد تو اتاقت استراحت کن .. دوباره تب میکنی .. گفتم چشم و برگشتم سمت اتاقم ..
آراز #
صدای شکسته شدن لیوان اومد برگشتم سمت آشپزخونه ..با دیدن شاهو بلند شدمو شاهرخ هم به دنبالم .. رفتیم سمت شاهو .. شاهرخ با اخمو لحنی عصبانی که منو متعجب کرد گفت چکار میکنی شاهو ؟ شاهو با تته پته گفت ببخشید .. یهو چشمم افتاد به آرام که جلوی راهرو سمت اتاقا ایستاده بود ! بهش گفته بودم بیرون نیاد ! این دفعه دیگه نمیگذرم ! بهش اشاره کردم بیا جلو .. بهشون معرفیش کردم .. بعدم گفتم برو اتاقت .. با شاهرخ برگشتیم نشستیم .. شاهرخ روبه شاهو گفت کمک کن خورده شیشه هارو جمع کن ! شاهو گفت چشم داداش .. اصلا به شاهرخ نمیاد با همچین لحنی با برادرش صحبت کنه .. سرشو گرفت بالا و گفت شاهو رو من بزرگ کردم 21 سالم بود که پدرم فوت کرد مادرم که خیلی ساله که فوت شده .. اززمانیکه مادرم رفت شاهو زیر نظر خودم بوده .. من 16 سالم بود و برادر بزرگم شاهد 22 ساله .. شاهو 6 سالش بود .. از اون موقع من موظبش بودم . بعد از بابا بازم شاهو با من بود .. با خودم بردمش شهری که درس میخوندم .. اون مدرسه رفتو من دانشگاه .. تا الان هم پدرش بودم هم مادرش .. شاید زیادی بهش سخت گرفتم .. دستو پا چلفتی ! با دیدن یه دختر خوشگل لیوان از دستش افتاد .. شاهو اومدو کنار برادرش نشست .. گفت ببخشید جناب مهندس .. گفتم عیبی نداره .. گفت فکر کنم خواهرتونو ترسوندم .. عذر میخوام .. گفتم مهم نیست .. یکم نشستنو بعد بلند شدن .. شاهرخ گفت منتظرتون رستوران هستم .. قرارمون که یادتون هست .. لبخندی زدمو گفتم چشم .. بعدم رفتم .. آریا خودشو رسوندو خداحافظی کرد .. وقتی رفتن برگشتم سمت اتاق آرام .. تقه به درو رفتم تو .. آرام نشسته بود لبه تختش . تا رفتم تو بلند شد و سرشو انداخت پایین .. مثل همیشه .. هرکاری میخواد میکنه و بعد میلرزه .. گفتم سرمیز چی بهت گفتم ؟ هان ؟ نگفتم مهمون دارم بیرون نیا ؟ گفت ببخشید داداش ... میخواستم برم اتاق پروانه .. سرمو تکون دادمو خطکششو از رو میز برداشتم .. صندلی رو گذاشتم وسط اتاقو گفتم بیا جلو ببینم .. آرام با بغض گفت ببخشید .. با اخم گفتم بیا جلو ! اومد نزدیک ..گفتم وقتی بهت حرفی میزنم راحت از کنارش میگذری ! وقتی از تنبیهت میگذرمم دوباره کار بدتری میکنی بجای اینکه درس عبرت بگیری ! دستشو گرفتم برش گردوندم پاچه های شلوار خونگیشو گرفتم کشیدم بالا و با خطکش محکن زدم پشت پاهاش .. پنج شش تا بیشتر نزدم .. میخواستم یادش بمونه چکار کرده .. گریه کرد .. گفتم چرا گریه میکنی ؟ وقتی حرفمو پشت گوش میندازی باید بدونی تنبیهت میکنم و این گریه نداره ! برگرد تو تختت .. امیدوارم کاری نکنی که مجبور بشم برای سومین بار تنبیهت کنم ! فهمیدی ؟ گفت بله داداش .. بلند شدم رفتم اتاقم دراز کشیدم که یهو رضا زنگ زد ...
آرشا #
صبح زود از خواب بلند شدم .. از وقتی تو شرکت پسر عمو کار میکنم صبح زود بلند میشم .. همه کارام منظم شده .. لباس پوشیدمو صبحانه خوردم .. تا بلند شدم از سرمیز بابا اومد .. سلام کردم جوابمو داد .. گفت میری سرکار ؟ گفتم بله بابا گفت بسلامت .. یه خداحافظ بلند گفتمو از خونه زدم بیرون .. پشت فرمون نشستم .. با خودم گفتم چه سرده ! راه افتادم سمت خونه رئیس .. هرروز سریه ساعت میرسم خونشون .. حسین آقا مرد با دقتیه تا میرسم درو باز میکنه .. ماشینو داخل حیاط پارک کردمو از پله ها رفتم بالا .. یهو در باز شدو آرام از در پرید بیرون .. درحالیکه کاپشنو کیفش دستش بود از پله ها رفت پایین و کنار پله ها ایستاد .. پشت سرش آریا از در اومد بیرون .. سعی میکرد صداش بالا نره ..گفت برگرد داخل آرام ! گفتم سلام .. چی شده ؟ .. یه نگاه بهم انداخت تازه منو دید .. گفت به زور میخواد بره مدرسه ! گفتم چی ؟ به زور ؟ بره مدرسه ! مگه میشه ؟ مگه داریم ؟ نادرو شاهین از در اومدن بیرون .. پروانه پشت سرشون . پری گفت عزیزم سرده کاپشنتو بپوش ! خودش شروع کرد به لرزیدن . یهو پشت سرهمه در باز شدو رئیس با پالتو رو دوشش اومد بیرون .. همه برگشتیم سمتش .. سلام کردم .. کنار ایستادو با لحن تندی گفت همه تو ! بدون تلف کردن وقت همه دونه به دونه رفتن داخل آخرین نفر من رفتم .. پشت در ایستادیم .. رئیس با تحکم به آرام گفت بیا تو ! بعدم خودش اومد داخل .. رفت مستقیم روی مبل نشست .. پروانه سریع رفت جلو پالتوشو گرفت .. آرام یواش یواش اومد تو .. میدونست رئیسو عصبانی کرده .. رئیس بدون اینکه نگاهش کنه دستشو گرفت بالا با انگشتش به آرام اشاره کرد بره پیشش .. بعدم بلند گفت مگه کار ندارید وایسادید اینجا ؟ یهو همه متفرق شدیم .. منو نادر رفتیم سمت اتاق نادر .. شاهینو آریا رفتن شرکت .. رسیدیم اتاق نادر گفتم به نادیا گفتی قرار امروزو ؟ گفت پسردایی گفت خودت بگو .. منم رفتم بهش گفتم .. هر لحظه منتظر جیغش بودم ولی با خونسردی گوش کردو گفت باشه .. .حالا صبح بلند شده؟ تو دیدیش ؟ گفت آره صبحانه خورد سرمیز و اومد اتاقش آماده بشه .
آراز #
از اتاق اومدم بیرون .. حالم بهتر شده .. تا از در اومدم بیرون رسیدم جلوی ورودی راهرو نگاهم افتاد به آرام .. لباس پوشیده بود بره مدرسه .. آریا بهش میگفت حق نداره بره و آرام اصرار میکرد که خوب شدم .. دکتر زضا گفته اوضاعت خوبه .. آریا با عصبانیت رفت طرفش که بگیرتش آرام دوید سمت درو کاپشنو کیف بدست دوید بیرون .. بدون اینکه کفش پاش کنه .. اول صبح جوش آوردم .. برگشتم تو اتاقم پالتومو انداختم رو دوشم .. رفتم سمت در ورودی ..درو باز کردم .. پروانه شاهین نادر آرشا و آریا بیرون بودنو آرام پایین پله ها بدون کفش و کاپشن ایستاده بود .. آرام چشمش به من افتاد فقط سرشو انداخت پایین .. بقیه هم برگشتن سمتمو خودشونو جمع کردن .. فقط گفتم برید داخل ! آخر سرم به آرام گفتم بیا تو ! رفتم تو سالن نشستم . پروانه پالتومو گرفتو برد .. آرام اومد تو .. بعد اینکه بقیه رو فرستادم دنبال کارشون با دست اشاره کردم آرام بیاد پیشم .. سلانه سلانه اومد .. خودش خوب میدونه چه خرابکاریی کرده ! دقیقه روبه روم با فاصله ایستاد .. با صدای بلند گفتم از کی اینقدر سرخود شدی که هر غلطی دلت بخواد میکنی ؟ هان ؟ با چه جراتی تو روی برادر بزرگترت وایسادی ؟ بهت اجازه دادم بری مدرسه ؟ بجای اینکه اجازه بگیری فرار میکنی از در میری بیرون ؟ مگه مریض نیستی تو ؟ بدون کاپشنو کفش رفتی وسط حیاط ؟ خیلی جون داری کاری میکنی مریض بشی ؟ آنچنان عصبانی بودم که بی اختیار داد میزدمو آرام با هر داد من سرش پایینتر میرفت .. حدود ساعت 8 بود که زنگ خونه زده شد و چند دقیقه بعد رضا اومد تو . تا وارد شد دوزاریش افتاد که دارم آرامو دعوا میکنم .. گفت سلام بر برادر خشمگین .. فکر کنم احوالت خوبه که از جات بلند شدی ! جوابشو دادم .. آرام یواش سلام کرد .. رضا رفت سمتشو دستشو گذاشت رو پیشونیش .. خوب .. خوشبختانه تب نداری .. چی شده ؟ هوم ؟ گفتم از خانوم بپرس .. بدون کاپشنو کفش وسط حیاط ایستاده بود . رضا یکم نگاهش کردو گفت آرام ! دفعه آخرت باشه بدون احتیاط کاری میکنی ! من به سختی تبتو کنترل کردم .. الان چرا فرم مدرسه تنته ؟ سرشو برگردوند سمت منو گفت مگه نگفتم فعلا مدرسه نه ! ابرویی بالا انداختمو گفتم حالیش کن !گفت باشه از راه سخت دوست داری مشکلی نیست ! تا دوهفته هر 4 روز تقویتی ! آرام سرشو آورد بالا و گفت چرا دکتر ؟ من حالم خوب شده بخدا ! بعدم دستشو گذاشت روی چشمشو .. یهو از جام پریدم بلند شدم سریع رفتم سمتش .. از حال رفتو افتاد .. تو آخرین لحظه گرفتمش . رضا سریع اومد کمکمو بغلش کرد ..راستش ترسیدم خودم بغلش کنم چون احساس کردم ضعیف شدمو ممکنه از دستم بیوفته .. سریع بردش تو اتاقش .. خوابوندش روی تختشو لباس فرمشو درآورد .. کیف رضا رو از تو سالن آوردم .. رضا شروع کرد به معاینه .. بعدم سرشو آورد بالا و گفت این بچه ضعیفه نباید به خودش فشار بیاره .. از استرس درسو مدرسه همش تو منگنست .. الانم بخاطر استرس میخواست بره مدرسه . گفتم الان چکار کنیم ؟ گفت هیچی .. سه روز درمیون تقویتی و یه آرام بخش برای الان ..گفتم آمپول زدن بهش یه پروژست .. نمیشه خوراکی بدیم ؟ گفت آراز تو که بهتر میدونی .. تا واجب نباشه من تزریقی به مریضام نمیدم ... این بچه ضعیف شده .. چرا،برام مشخص نیست .. باید آزمایش بگیرم .. فردا قبل از رفتن به بیمارستان میام ازش تست خون میگیرم ... راستی یادم رفت بهت بگم .. جواب تستات اومده .. خدارو شکر همه چی خوبه .. فقط از خودت خیلی کار میکشی .. مکملای غذایی که برات مینویسم حتما بخور .. اینقدرم زود از جات بلند نشو .. بیشتر استراحت کن ..گفتم باشه .. از کیفش یه آمپول تقویتی و یه آرام بخش درآورد .. هردو رو آماده کرد .. خیلی آروم آمادش کردمو یکم شلوارشو دادم پایین .. اول تقویتی رو زد .. چون هنوز بیهوش بود چیزی متوجه نشد .. گفتم ببین رضا عیبی نداره بیهوشه ؟ گفت بیهوش ؟؟ بیهوش نیست نیمه خوابه .. اشکالی نداره علائمش طبیعیه .. بعدم یک دوم آرام بخش .. بعد تزریق رضا بلند شدو رفت در اتاقو باز کردو پروانه رو صدا زد .. پروانه اومد داخل .. گفت بفرمائید .. رضا گفت امروز و فردا خونه ای ؟ دانشگاه نداری ؟ گفت نه هستم .. رضا گفت خیلی خوب .. این دوروز حواست خیلی به آرام باشه بهش فشار نیاد و استرس نداشته باشه .. گفت چشم .. رضا گفت بهش برس .. هرچی میتونه بخوره .. از میوه و تنقلات مفید و غذا .. لازم نیست بگم تنقلات مفید چی هستن ! پروانه گفت فهمیدم آقای دکتر .. بعدم یه لبخند زد .. با خودم گفتم سه کیلیو وزن اضافه کردن رو شاخشه .. آرام کم کم چشماشو باز کرد .. اول از همه منو دید که نگران بالای سرش ایستادم . گفت چی شده داداش ؟ گفتم هیچی عزیزم .. بخواب یکم .. با بغض گفت مدرسم .. گفتم تو که مشکلی نداری ! یکم استراحت کنی اتفاقی نمیوفته .. گفت چشم .. رضا اشاره کرد بیا بیرون .. از اتاق آرام خارج شدیم رفتیم اتاق خودم .. همینطور که وسایل معاینشو درمیاورد منم بلیزمو درآوردم تا راحت کارشو انجام بده که گفت ببین آراز .. باید خیلی دقت کنیم .. این بار چندمه که مدت یکسال آرام غش میکنه .. اوندفعه جواب آزمایششو فرستادی دیدم خوب بود .. گفتم اگر بودی راحت تر بود ... گفت چاره ای نبود باید چند تا روستا رو تجهیز میکردم .. خیلی سرم شلوغ بود .. حالا بگذریم .. آزمایشش خوب بود ولی الان دوباره آزمایش جامع تر باید انجام بشه .. فردا صبح حتما انجامش میدم .... خوب ! تو هم وضعیتت خوبه .. عجیبه ظرف مدت سه روز روپاشدی .. ولی فعلا کار زیاد ممنوعه .. شرکت در حد دوسه ساعت نه بیشتر .. ترجیحا کارارو خونه کنترل کن .. باشه ؟ به اجبار گفتم باشه !رضا دست به کمر ایستاد بالای سرمو با لحن تند و هشداری گفت آراز ! نگاهش کردم گفتم باشه ..گفت میدونی که تنها کسی که میتونه به خدمتت برسه منم .. یادت که نرفته ؟ سرمو انداختم پایینو گفتم لعنت به من که نمیفهمم چه قولی میدم .. باشه .. گفتم که .. چشم .. هرچی شما بگی ! رضا سرشو بهم نزدیک کردو گوشمو گرفت یکم محکم تر از دوستانه کشید .. گفت حواستو جمع کن آراز ... صحبت من پدرت و قولی که دادی ... گفتم آخ آخ ! گوشم درد گرفت بی انصاف ! هنوز که زیر قولم نزدم ! ول کن گوشمو ! رضا گوشمو ول کردو صاف ایستاد .. گفت فقط میخواستم برات یاد آوردی بشه که تا کجا اجازه دارم .. گفتم شد بابا ! یاد آوردی شد ..درحالیکه گوشمو میمالیدم گفتم کندی گوشمو .. رضا خندیدو گفت میخواستم دردت بیاد که یادت باشه تا خیلی جاها اجازه دارم .. گفتم شد ! بابامم اینطوری گوشمو نمیکشید .. گفت اون بابات بود من دکترت .. گفتم آره .. یادم رفته بود گوش آدمو میکشن چقدر درد داره ! طفلک آرام .. بعضی موقع ها گوششو محکم میکشم .. رضا نگاهم کردو گفت خجالت بکش مرد گنده ! حالا یکم گوشتو کشیدم ! کتکت که نزدم !گفتم تو که دستت هرز شده به اونجاشم میرسیم . یهو جدی شدو گفت آره اگه گوش ندی یادت میندازم کتک خوردنم چه دردی داره ! ..رضا وسایلشو جمع کرد که بره منم بلبزمو پوشیدم .. پروانه در زدو سینی بدست اومد تو .. بوی سوپ پیچید تو اتاق .. رضا چشماشو بستو با تمام وجود بوی سوپو استشمام کرد ..گفت به به ! سوپ دستپخت پریوش .. یهو پریوش دم در گفت بله آقای دکتر .. میخواستم سر میز بذارم ولی گویا فرصت ندارید .. یکم همینجا میل کنید .. بعد یه قابلمه که توی ساک مخصوص غذا بودو گرفت بالا و گفت اینم ببرید هم موقع دوست داشتید بخورید .. رضا لبخندی زدو ظرفو برداشت دست گرفتو رو مبل نشستو آروم آروم مزه کرد .. بعدم به من گفت بخور مهندس برات عالیه .. منم ظرفو برداشتم شروع کردم به خوردن .. رضا با لذت خوردو پریوش انگار به خوردن دوتا پسر کوچولو نگاه میکنه لبخند به لب نگاه میکرد .. چند دقیقه بیشتر طول نکشید .. پروانه ظرفا رو برداشت برد .. رضا بلند شدو با من خداحافظی کرد .. بعدم پیشونی پریوشو بوسیدو گفت مرسی .. پریوش دسته کاور قابلمه سوپو داد به رضا .. گفت نریزه .. رضا لبخندی زدو رفت بیرون .. رضا که رفت آرشا اومد پیشم لای در باز بود .. در زدو گفت رئیس اجازه هست ؟ گفتم اوهوم .. بیا تو .. اومد داخلو گفت ماداریم میریم .. امری نیست ؟ گفتم نه فقط مواظب خودتونو رفتارتون با نادیا باشه .. گفت چشمو رفت .. منم دوباره دراز کشیدم ..
نادیا #
نادر اومد تو اتاقم .. یکم ایستادو سرشو انداخت پایین .. گفت داره دیر میشه میای بریم ؟ گفتم آره بریم ... رفتم سمت ماشینو آرشا در پشتو برام باز کرد .. با لبخند گفت بفرمایید مادمازل .. سوار شدم درو برام بست .. نادر هم نشست جلو و آرشا پشت فرمون .. رسیدیم مرکز مشاوره .. آرشا پارک کردو رفتیم داخل .. وقتی خودمو معرفی کردم منشی با احترام منو برد داخل اتاق .. روی در نوشته بود همایون بهنام .. منشی کنار ایستادو گفت بفرمائید .. وارد اتاق شدم .. چه اتاق گرمو قشنگی .. تم سبز تیره و قهوه ای .. پشت میز بزرگ یه مرد جوون نشسته بود که داشت یه برگه رو امضاء میکرد .. به محض ورود من روان نویسشو گذاشت و بلند شد .. یه مرد قد بلند خوش استایلو خوش پوش .. چشم ابرو مشکی دماغ عقابی .. کتو شلوار که جلیقه زیرش خودنمایی میکرد . با لبخندی دلنشین ... نگاهش کردم از خوش تیپیش از خودم منزجر شدم ... یاد پسرایی افتادم که باهاشون دوست بودم .. گفت به به خانم شکیبا ... احوال شما .. بفرمائید بشینید .. نشستمو خودشم نشست .. گفت خوب نادیا خانم .. از خودتون بگید .. شروع کردم به صحبت .. همینطور که صحبت میکردم نگاهمو ازش میدزدیدمو هر دفعه بهم لبخند میزد .. بعد یه مدت بهنام دستشو گذاشت رو نقطه ضعفم .. گفت چرا مستقیم بهم نگاه نمیکنید ؟ نگران چی هستید ؟ اینکه عاشقم بشید ؟ گفتم آره میترسم .. خیلی .. ولی از این میترسم که بخاطر شما به قدری از خودم متنفر بشم که دلم بخواد خودمو بکشم .. دکتر بهنام با تعجب پرسید این حرفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی خیلی پسرای از شما خوش تیپ تر از شما دوروبرم بودنو احساس پوچیو فساد میکنم ... بهنام یکم نگاهم کردو گفت ادامه بده لطفا .. هر سری که صحبت میکردم دکتر یه سوال ریزتر میکردو صحبتام یا به عبارتی افکارمو باز میکرد .. سعی میکرد به اعماق افکارم دست پیدا کنه ولی هر بار گیجو گیج تر میشد .. برای اینکه افکارم یه کلاف درهم پیچیده بود که سرنخش معلوم نبود کجاست .. یک ساعت مثل برق گذشت .. خواستم بلند بشم که دکتر بهنام گفت شما دوجلسه پشت سرهم وقت داشتید .. نگران نباشید .. دوباره ادامه حرفام خاطرات و گفته های پدر مادرم .. همه وهمه .. دکتر همه رو یادداشت میکرد .. تا اینکه دیگه حرفی نداشتم .. دکتر بهنام دستشو رو میزش گذاشته بودو انگشتاشو توهم قفل کرده بود .. اخماش توهم بودو به میزش خیره شده بود .. یه لحظه با خودم گفتم چی شد ؟ من کار بدی کردم عصبانیه ؟ دکتر بهنام سرشو آورد بالا و گفت من شمارو جلسه بعد میبینم بعد بلند شدو گفت خداحافظ گفتم بله خدا نگه دار .. اومدم بیرون منشی دکتر داشت با تلفن حرف میزد که جلوی میزش ایستادم .. منشی گفت بله دکتر و گوشیو گذاشت و گفت عزیزم شما پس فردا همین موقع همین ساعت تشریف بیارید .. گفتم باشه و رفتم سمت بیرون .. آرشا و نادر پشت سرم ..
آرام #
داداشو دکتر رضا خیلی دعوام کردن ...میدونم اگر مریض نبودم داداش از خجالتم حسابی در میومد .. هروقت دیگه بود یه کتک حسابی رو شاخش بود .. همینطور که داداش و دکتر حرف میزدن احساس کردم دورم سیاه شدو دیگه هیچی نفهمیدم .. چشمامو باز کردم .. داداش نگران بالای سرم بود و داشت بادکتر صحبت میکرد .. گفت خوبی ؟ گفتم بله .. بعدم با اشاره رفتن بیرون .. منم که احساس گیجی داشتم خوابیدم .. از خواب بلند شدم نزدیک ظهر بود .. از جام بلند شدمو رفتم سمت در یه سرک بیرون کشیدم کسی نبود .. لبخند شیطنت بارم رو لبم نشست .. رفتم بیرونو دنبال پشمک گشتم .. خیلی یواش که صدامو کسی نشنوه مخصوصا داداش ..یواشو چهار دستو پا رو زمین میچرخیدمو پشمکو صدا میکردم که یهو یه جفت پا جلوم ظاهر شد .. از شلوارش شناختم .. ولی سرمو بالا نگرفتم .. یهو گوشم تو انگشتای قویش گیر افتاد .. کشید گوشمو صدای آخم بلند شد ... گفتم داداش ببخشید .. غلط کردم .. داداش عصبانی داد زد مسلما غلط کردی ! تو همین دو سه ساعت پیش از حال نرفتی ؟ اینجا رو زمین چکار میکنی ؟ هان ؟ صبح بهت رحم کردم بخاطر غلطات تنبیهت نکردم ولی انگار اشتباه کردم ! بلند شو ببینم ! تا بلند شدم با دست محکم زد پشتم .. گفتم آی داداش .. خواهش میکنم ببخشید .. گفت الان بهت میفهمونم نتیجه حرف گوش نکردن چیه ! بردم تو اتاقمو همینطور گوشم گیر دستش بود خطکشمو از روی میز برداشت .. باخودم گفتم وای الان تلافی صبحم در میاره .. بردم جلوی تختمو گوشمو ول کرد .. وایساد درست روبه روم .. خطکشو جلوی صورتم گرفتو گفت حتما باید تنبیهت کنم ؟ باید کتک بخوری تا بفهمی چکار بکنی و چکار نکنی ؟ چرا گوش نمیکنی ؟ چقدر باید بهت بگم؟ داداش همینطور داد میزد .. یهو صاف ایستادو ساکت نگاهم کرد .. منم سرمو انداختم پایین .. گفت شلوار مدرست پاته هنوز ؟ لباستو عوض نکردی ؟ گفتم ببخشید داداش .. گفت که ببخشم هان ؟ چقدر ببخشم ؟؟ تا کی باید به کارات ادامه بدی ؟ بعدش دستش رفت بالا دوتا محکم زد به پام .. منم ترسیدم هیچی نگفتم ولی جاشو با دستم مالیدم . داداش سر خطکشو گذاشت زیر چونمو سرمو آورد بالا .. تو چشمام نگاه کردو گفت دفعه بعد اگه 40 درجه هم تب داشته باشی رحم نمیکنم .. فهمیدی ؟ گفتم بله .. خطکشو انداخت روی میزو رفت بیرون منم لباس عوض کردمو دراز کشیدم .. ناهارمو پروانه آورد اتاقمو دارومو داد گفت یکم بخواب ... تا شب شد موقع شام ...
آراز #
امروز رضا قبل از بیمارستان میخواد بیاد از آرام نمونه خون بگیره .. خداکنه چیزی نباشه .. فکرمو مشغول کرده ... لباسمو پوشیدم .. جلوی آینه ایستادم خودمو تو آینه نگاه کردم . صورتم لاغر شده ولی انگار به جذبم اضافه شده .. یه لبخند گوشه لبم نشست . خوب بیچاره بقیه .. بیشتر حساب میبرن .. رفتم سمت اتاق آرام .. درو باز کردم رفتم تو .. هنوز خواب بود .. آروم صداش کردم .. آرام ! آرام ! چشماشو باز کردو یه سلام یواش کرد .. گفتم سلام .. بلند شو دکتر الان میاد نمونه خون ازت بگیره .. صدای زنگ خونه اومد گفتم پاشو اومد .. همین موقع در زدنو پروانه و رضا اومدن داخل .. با رضا دست دادمو گفت خوب خوب ... خانم خوشگله بیدار شده ؟ بعدش رفت سمت آرام .. کیفشو گذاشت زمین .. وسایلشو درآورد .. رو دوزانو نشست و دست آرامو گرفتو گارو رو بالای دستش بست .. آرام چشماشو جمع کرد رفتم جلو کنارش نشستم و دستشو گرفتم .. اصلا نگران نباش .. درد نداره .. به من نگاه کن فقط . دستمو رو صورتش گذاشتمو سمت خودم نگه داشتمو با سر به رضا اشاره کردم . رضا سرنگو برداشتو پدر کشید سوزنو فرو کرد .. آخ آرام بلند شدو گفت داداش ! آی ! شروع کرد به گریه ...همینطور که دستشو محکم تو دستم گرفته بودم جدی شدمو با اخم بلند گفتم آرام ! بسه ! اینقدر گریه نکن ! کار رضا تموم شد .. نمونه هارو برداشتو گفت یه معاینه از تو بکنم بعد برم .. رفتیم اتاق من .. رضا گفت تیشرتتو دربیار .. منم درآوردمو لبه تخت نشستم .. رضا گوشی معاینه شو آورد و با دقت به صدای ریه هام گوش داد .. بعدم قلبم .. گفت خوبه مشکلی نیست ولی به نظرم ضعیف شدی .. رضا صندلی کنار اتاقو برداشت گذاشت روبه روی من جلوی تخت نشست .. گفت ببین آراز گوش کن ببین چی میگم .. بچه نیستی که بخوام نصیحتت کنم .. ولی خیلی دقت کن .. ریه هات سرما نخوره .. نمیگم زیاد بپوش ولی مواظب خودت باش .. از لحاظ بدنی از پدرت خیلی قوی تری ولی دلیل نمیشه مراقب خودت نباشی .. برای آرامم نگران نباش تا شب جوابو میگیرم .. نتیجه رو بهت میگم .. بهش سخت نگیر اینقدر .. گاهی با یه تشرم میشه تنبیه کرد .. لازم نیست حتما گوششو بکشی .. آرام بچه مظلومیه ..گفتم میخوای چند نمونه از کاراشو بگم ؟ مظلوم ؟؟؟ رضا گفت نوجوونا یه کارایی می کنن که باورت نمیشه .. آرام یه نوجوونه . باید یه کارایی بکنه .. مگه ما نکردیم ؟؟ ... گفتم آره .. خیلی کارا .. چقدر هم بخاطرشون از بابام کتک خوردم .. گفت پس نیازی نیست چیزی بگم .. بعدم بلند شد ... صندلیشو گذاشت سر جاشو خداحافظی کرد و رفت .. منم تیشرتمو پوشیدمو دراز کشیدم .. با حرفای رضا رفتم تو گذشته .. زمانی که چهارده پونزده سالم بود ....... تابستون بود .. دوچرخه هامونو درآورده بودم از انباریو تمیز کرده بودم .. آریا ده یازده سالش بود .. تو حیاط دوچرخه سواری میکرد ولی من عشق دوچرخه سواری تو جنگلو کوهو داشتم .. هرچی از بابام خواستم برام نخرید .. البته اگه الان یه پسر اون سنی داشتم براش نمیخریدم مسلما ولی اون موقع بچه بودمو سرم باد داشت .. یه روز که مطمعن بودم بابا تا شب نمیاد خونه با دوستم قرار گذاشتم بریم پیست دوچرخه سواری .. رفیقم یه جایی رو میشناخت که پسرا جمع میشدن تو جنگلو تپه دوچرخه سواری میکردن .. ماهم رفتیم .. اول که رسیدیم وایسادیم نگاه کردیم بعدش دیگه جلوی خودمو نتونستم بگیرمو دوچرخه یکیشونو گرفتم .. سواری کردم .. یکی دوساعت گذشته بود که یهو ماشین پلیس اومد .. خوب کار ما خلاف نبود برای همین نترسیدیم ولی انگار تو پسرا چند تا خلافکار بود و سروکارشون با مواد .. خلاصه همه مونو جمع کردن بردن کلانتری ..منو رفیقم مات مبهوت . بعد یه مدت به عمق فاجعه پی بردیم .. جایی که فهمیدن ما هیچکاره ایمو باید با پدرامون تماس میگرفتن ... منو رفیقم یه دونه محکم زدیم توسرمون ...گفتم حالا چکار کنیم ؟ بابام بفهمه بی اجازه اومدم دوچرخه سواری منو میکشه .. رفیقم گفت بابام همینجا منو میکشه بعدش خودشو تحویل میده .. آه از نهادمون بلند شد .. شماره های محل کار باباهامونو گرفتنو تماس .. بعد یه نیم ساعتی اول بابای رفیقم رسید .. اول از همه یه کشیده گذاشت زیر گوش رفیقم که منم از صداش دردم اومد .. اگه جلوشو نگرفته بود همونجا کتکه رو خورده بود .. بعد بابا اومد .. اول یکم روبه روی من ایستاد .. از ترسم چسبیده بودم به دیوار سرمو انداختم پایین .. چیزی نگفت .وقتی چیزی نمیگه یعنی میخواد بکشتت .. بعدم رفت دفتر افسر نگهبان .. تو اتاق افسر نگهبان همه چیو براش گفته بودن .. از خلاف کارا مواد دوچرخه سواری رو تپه .. بیست دقیقه ای شد حدودا که بابام اومد بدون اینکه نگاهم کنه گفت راه بیوفت ..منم سر پایین راه افتادم .. رفیقم که از جلوی در اتاق افسر نگهبان کتک خوردو رفت .. ولی من .. بابام هیچی نگفت .. بابام معمولا جلوی هیچکس حتی مادرم تنبیهم نمیکرد .. رفتیم سمت خونه .. جلوی در خونه ایستادو گفت میری تو اتاقت تا بیام .. گفتم چشم .. پیاده شدم .. بابا برگشت سرکار منم رفتم تو اتاقم ... عصر شد و بابا ومامان اومدن خونه .. مامان اومد تو اتاقمو یکم سرم غرغر کرد و گفت نا امیدم کردی ! بعدم گفت بابات گفت بری اتاق کارش .. یه نگاه مظلومانه بهش کردم .. فهمید چی میخوام بگم .. گفت کاری ازم برنمیاد .. به قدری عصبانیه که تا اومدم حرفی بزنم گفت اصلا دخالت نکن ! خودم میدونمو پسرم .. باید یه چیزاییو براش یاد آوردی کنم ! بعم رفت بیرون .. منم اشهدمو خوندم رفتم اتاق بابام .. اگه نمیرفتم خودش میومد .. اونوقت خونم پای خودم بود .. پشت در اتاقش یه نفس کشیدم .. با خودم گفتم التماس کنم شاید ببخشه ولی با شناختی که ازش داشتم منصرف شدم .. در زدم گفت بیا تو .. از لحنش ته دلم خالی شد .. آروم رفتم تو درو پشت سرم بستم .. جلوی در ایستادم . بابا اومد پشت میزش نشست گفت بیا جلو .. یواش رفتم جلوی میزش سرمو انداختم پایین .. گفت خوب .. تعریف کن ببینم امروز چه غلطی کردی ! منم هرکاری کردیمو گفتم .. مخصوصا تاکید کردم که نمیدونستیم چه خبره .. حرفام که تموم شد بابا تکیه شو داد به صندلیشو گفت اول بی اجازم رفتی بیرون ..دوم بهت گفتم دوچرخه کوهستان نه سوم قاطی خلافکارا شدی چهارم بردنت کلانتری .. یهو از جاش بلند شد .. .چهار ستون بدنم لرزید .. گفت وقتی بهت میگم نه یعنی نه .. یعنی صلاح ندونستم یه کاریو انجام بدی ! تو با کارات تصمیمات منو زیر سوال میبری ! بعدم از گوشه اتاق یه ترکه آورد .. گفت حالا درسی بهت میدم که یادت بمونه وقتی بهت حرفی میزنم بی چونو چرا باید اجرا بشه . دستاتو بذار روی میزو خم شو ! .. با ترسو لرز دستامو گذاشتم تا جایی که میشد خم شدم .. میدونستم با هر حرفی عصبانی تر میشه و محکم تر و بیشتر میزنه .. فقط گفتم ببخشید بابا ... دیگه تکرار نمیشه .. دستش رفت بالا و منم فقط چشمامو بستم . اولیو که زد تازه فهمیدم چقدر از دستم عصبانیه .. دومی بعد سومی .. با فاصله و محکم میزد ... میذاشت تا درد تک تک ضرباتو خوب حس کنم .. ده تا زد ولی انگار صد تا زده بود .. گفت برای همیشه یادت میمونه که از من نافرمانی نکنی ! بعدم سه تا دیگه به این ترتیب زد .. ترکه رو برگردوند سرجاش .. منم از جام تکون نخوردم .. یعنی اصلا نمیتونستم .. بعدش بهم اجازه داد بلند شم .. از دردو ترس اشکام میریخت ... بابام بدون اینکه اثری از رحم تو صورتش باشه گفت تا دوهفته دوچرخه ممنوعه .. حق نداری پاتو تا تو حیاط بذاری .. بعد یه کتاب از کتابخونش درآوردو گفت میخونیش بعدم خلاصه نویسی میکنی بهم تحویل میدی .. سه روز وقت داری ..گفتم چشم .. گفت دفعه بعد خودتو مرده حساب کن ! بعدم گفت میتونی بری تو اتاقت ! از در اومدم بیرون با زحمت خودمو رسوندم تو اتاقم .. از درد نمیتونستم حرکت کنم فقط خوابیدم رو تختم .. همینطور که روی تختم خوابیده بودم تمام خاطراتم از جلوی چشمم رد شد .. حتی دردی که اون روز کشیدم یادم اومد .... بابام بعضی موقع ها خیلی بی رحم میشد .. هیچ کسی هم نمیتونست جلوشو بگیره .. البته اگر الان توی همچین شرایطی قرار بگیرم شاید محکم تر و بیشتر بزنم .. با خودم گفتم اگر آرام یه همچین کاری بکنه من چکار میکنم ؟ .. پوستشو میکنم .. چشمام کم کم گرم شدو با یاد گذشته خوابیدم ... نزدیک ظهر بیدار شدم .. طبق دستور اجباری دکتر خوابیدم .. از جام که بلند شدم یکم سرجام نشستم .. چقدر احساس گرسنگی میکنم .. یهو یادم اومد که صبحانه نخوردم .. در اتاقمو زدن .. گفتم بیا تو .. پروانه با یه سینی اومد داخلو سلام کرد .. جوابشو دادم .. بوی سوپ پریوش پیچید تو اتاق .. گفت مامان گفت میل کنید براتون خوبه .. گفتم بذار روی میز .. گفت چشم بعدم گفت امری نیست داداش ؟ گفتم مرسی بعدم رفت ..
آرام #
از خواب پریدم یه نگاه به ساعت ...وای ساعت 11 صبحه .. به سرعت از جام پریدم .. تقه به درو داداش اومد تو .. سلام کردم .. جوابمو داد ..گفت الان بیدار شدی ؟ گفتم بله .. گفت با مدیرتون صحبت کردم گفت نگران مدرسه نباشید .. میرسونیمش .. دستو روتو بشور بگم پروانه یکم سوپ بیاره بخوری .. بعدم بشین سر درسات تا اونجایی که میشه بخون .. بقیه شو خودم بهت درس میدم تا بری مدرسه .. گفتم چشم .. با خودم گفتم وای . با داداش درس بخونم ؟ پوستمو میکنه .. خوب دیگه حالا دیگه درست حسابی افتادم تو دردسر . تازیر نظرش درس میخوندم چقدر سخت میگرفت .. الان چکار کنم .. خودش درس بده ؟ وای ! یعنی دیگه نمیتونم تکون بخورم .. نشستم سر درسم تا اینکه پروانه برام سوپ آورد .. من اصلا سوپ دوست ندارم .. ولی کی جرات داره بگه دوست ندارم ؟ اونوقت با داداش طرفه ..
آراز #
طرفای عصر مشغول کارای شرکت بودم .. آریا یه خط درمیون میرفت شرکت ولی شاهین سر ساعت میرفت میومد .. کارای امضاء و پرونده هارو میاورد برام بقیه رو آن لاین انجام میدادم .. توی شرکت فرخ با کمک ارشد کارا رو انجام میدادن .. تلفنم زنگ خورد .. رضا بود .. جواب دادم .. الو .. سلام .. رضا گفت سلام چطوری آراز ؟ گفتم خوبم گفت ببین آراز .. این تستی که از آرام گرفتم ملاک نیست باید چند تا تست تکمیلی بگیرم .. البته چیز مهمی نیست .. گفتم واضح حرف بزن ببینم رضا ! گفت خوب .. چیزه .. کم خونیه شدیده .. یکم شک برانگیزه .. گفتم یعنی چی ؟ گفت ممکنه یه بیماری ... . که دیگه نفهمیدم چی گفت .. گوشی از دستم افتاد .. چشمم سیاهی رفت .. صدای رضا مثل زمزمه به گوشم میخورد .. و بعد تاریکی .. چشمامو باز کردم روی تخت خوابیده بودم .. سرم تو دستم آریا بالای سرم .. رضا لبه تخت نشسته بود فشارمو کنترل میکرد .. گفتم چی شده ؟ آریا گفت هیچی داداش .. سرت گیج رفته ... یهو یاد حرفای رضا افتادم .. گفتم آرام .. خواستم بلند بشم ولی نتونستم .. آریا عقب عقب رفت تکیه داد به دیوار .. بعدم نشست .. انگار زیر یه بار سنگین فرونشست .. رضا گفت شما چطونه بابا ! باید آزمایش بگیرم .. دوروز دیگه .. یه سری مواد غداییو نباید بخوره .. دوروز دیگه باید بیاید آزمایشگاه .. همونطور که دراز کشیده بودم گفتم باشه .. قطره اشک از گوشه چشمم چکید .. قبل از اینکه آریا ببینه پاکش کردم .. ولی رضا دید و گفت آراز تو باید قوی باشی .. تو باید قوت قلب اون بچه باشی ! خودتو حفظ کن ! سرمم تموم شد و رضا درآوردو انداخت دور .. ساعتمو نگاه کردم 6 بود ..گفتم رضا بمون باهامون شام بخور .. گفت نه باید برم .. امشب شیفتم ..گفتم باشه .. ممنونم . لبخندی زدو گفت جمع کن بابا خودتو ! بعدم رفت .. رضا که رفت آریا هم رفت بیرون منم برای اینکه از فکر آرام بیام بیرون نشستم سرکارای شرکت .. ولی اصلا نمیشد .. چند بار یه خطو میخوندم ولی اصلا متوجه نمیشدم چی نوشته .. سرمو گذاشتم رو میز .. نمیدونم چقدر گذشت ...درزدنو آریا اومد تو گفت داداش شام .. سرمو به سختی بلند کردم .. آریا گفت خوبی داداش ؟ گفتم آره .. بلند شدم .. آریا رفت .. رفتم جلوی آینه به خودم نگاه کردم .. باید قوی باشم .. این بار هم باید کاری کنم که این بچه بهم تکیه کنه .. ولی یهو توی قلبم خالی شد .. دستمو رو قلبم گذاشتم فشار دادم و با دست دیگه خم شدم لبه کنسولو گرفتم .. بغض تو گلوم داشت میترکید .. خدایا چکار کنم ؟ نمیتونم این بچه رو از دست بدم .. رضا تو حرفش چیزی گفت که مثل خنجر تو قلبم نشست .. من ..من .. دیگه نمیتونم . چند دقیقه همونطور جلوی آینه خم شده بودم .. نمیتونستم کمرمو راست کنم .. انگار کمرم شکسته بود . چند دقیقه .. فقط چند دقیقه صبر کنم . تا بتونم دوبار سرپاشم .. کم کم کمرمو صاف کردمو سرپاشدم .. باید آراز همیشگی باشم .. محکم استوار جدی و عاشق این بچه .. باید تحمل کنم تا این خطرم رد کنم .. نمیذارم این بچه چیزیش بشه .. یکم به خودم اومدمو رفتم سمت در .. درو باز کردم آریا بیرون در ایستاده بود . تواین چند روزه اصلا حواسم به آریا نبود . انگار تو خودش مچاله شده .. نگاهش کردم ..گفتم چی شده آریا ؟ اومد جلو .. یهو خودشو انداخت بغلم .. دستامو دورش حلقه کردم .. فشارش دادم .. انگار میخواستم با وجودم یکی بشه . چند دقیقه بعد اومد از بغلم بیرون .. سرش پایین بود .. گفت داداش شام سرد میشه . رفت سمت سالن .. یهو بازوشو گرفتمو برشگردوندم سمت خودم .. گفتم آریا ! صورتشو ازم برگردوند .. احساس کردم اشکاش میریزه .. خجالت میکشه بهم نگاه کنه .. گفتم نگام کن ! صورتشو به سمتم چرخوند ولی سرش پایین بود .. انگشتمو گذاشتم زیر چونشو سرشو آوردم بالا .. تو صورتش نگاه کردم .. گفتم نترس آریا .. من هستم .. هیچ اتفاقی نمیوفته .. تو فقط خسته ای .. منم که خوب شدم .. یکم استراحت کن .. چند روز شرکت نرو .. با شاهین برید ویلا .. انگشتمو برداشتم دوباره سرشو انداخت پایین .. میدونستم برای آرام ناراحته .. سخت نگرفتم .. گفتم بریم شام سرد میشه ..سرمیز نشستیم .. شاهینو نادر هم اومدن .. نادیا هم آخر همه اومد .. چهرش شاداب بود .. چند جلسه بود که پیش روانشناس میرفت .. .. طفلک از چیزی خبر نداشت .. فقط میدونست یکم مریضم . آرام کنار خودم نشسته بود ..راحت غذا میخورد .. اگرچه یواشکی گوشتای خورششو کنار میذاشت .. قاشقشو ازش گرفتم و گوشتاشو تیکه کردم با جدیت گفتم بخور همشو ! چیزی تو بشقابت نمونه ! آروم گفت چشم قاشقشو پرکردم دادم دستش .. گفتم دارم نگاهت میکنم ! خدا شاهده بخوای یه ذره از گوشتات بمونه خودت میدونی ! از نارحتی عصبی بودمو سر آرام خالی کردم .. طفلک بیشتر از اینکه بترسه و ناراحت بشه تعجب کرده بود .. عصبی یه دستی تو صورتم کشیدم .. نگاهمو دوختم به غذا خوردن آرام .. اونم یواش یواش میخورد و زیر چشمی به من نگاه میکرد .. گفتم بجای اینکه منو بپایی حواست به غذا خوردنت باشه ! همین موقع زنگ درو زدن .. چند دقیقه بعد رضا سراسیمه اومد تو .. تا چشمش به ما سرمیز افتاد یکم به خودش اومد و گفت آراز جان میتونم چند دقیقه باهات صحبت کنم ؟ از جام بلند شدم آریا هم وحشت زده بلند شد .. رفتیم اتاق من .. رضا گفت پسرا اول باید عذر خواهی کنم با اینکه تغصیر من نبوده .. گفتم چی شده رضا ؟ گفت جواب آزمایشا اشتباه بوده ! گفتم چی ؟ !!!! گفت جوابا .. اشتباه .. بوده ! شک کردم .. با خودم گفتم نکنه بخاطر ناراحتیه من میگه .. گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت از اونجایی که یکی از مریضای مرد من حامله شده ! گفتم چی ؟ و بی اختیار زدم زیر خنده .. آریا که نشست روی مبل و دستشو گذاشت رو سرش ..گفتم رضا این بهترین خبری بود که تا حالا شنیدم .. گفت برای خودمم همینطور .. فردا میام دوباره تست میگیرم ..گفتم باشه .. بعد بلند شد بره ..گفتم شام ! گفت .. دیرم شده شیفتم .. گفتم فردا خودم آرامو میارم ..گفت نه .. خودم میام .. بعدم همونطور که با عجله اومد همونطورم رفت .. روبه آریا کردمو لبخند زدم .. بازوشو گرفتمو بلندش کردم .. کشیدمش تو بغلمو گفتم ببخش تو این چند روزه حواسم بهت نبود ..خیلی بهت سخت گذشت گفت ولی الان یکم خیالم راحت شد .. گفتم آره .. فردا با شاهین نادر آرشا آرش یه برنامه دوروزه بریزید برید ویلا ..گفت داداش بذار خیالم از آرام راحت بشه بعد میریم .. گفتم باشه .. صبح رضا اومد نمونه رو گرفت البته با گریه و زاریو دعوا .. بعدش خواست بره جلوی در آروم در گوشم گفت بزرگتره نادیا کیه ؟ مادرش دائیش یا تو ؟ گفتم فعلا مسئولیتش با منه .. چطور ؟ گفت میخوام یکم باهاش آشنا بشم .. رضا از حساسیت من رو ناموس خبر داشت .. گفتم رضا ! گفت میخوام آشنا بشم برای خواستگاری .. اگر اجازه نمیدی اول بیام خواستگاری بعد آشنا بشیم . گفتم به بزرگتراش اطلاع میدم .. اول بیا خواستگاری از بزرگتراش اجازه بگیر .. بعدم یه لبخند معنی داری بهش زدم .. آخه رضا همیشه از دخترا فراری بود .. گفت نخند ! تو رو هم میبینیم ! گفتم منتظر باش تا ببینی .. رضا رفتو من بی صبرانه منتظر جواب آزمایش بودم .. انگار خودش برده بود آزمایشگاه و همونجا مونده تا نتبجه رو بهش اطلاع دادن .. ظهر زنگ زدو گفت خدارو شکر چیزی نیست . .. فقط خیلی کم کمخونی داره که تو دختری مثل آرام طبیعیه .. تمام ناراحتیش از ضعفه و دستوریکه برای تزریق تقویتی دادم درسته .. امروز عصر باید تزریق بشه .. گفتم خودم انجامش میدم .. بعدم گفتم مدیونتم رضا ..گفت خودتو لوس نکن آراز بهت نمیاد .. بعدم قطع کرد .. منم یه نفس عمیق از آسودگی کشیدمو رفتم سمت اتاقم تا به کارای شرکت رسیدگی کنم ..
نادیا #
از روزی که با دکتر بهنام صحبت کردم احساس میکنم بار بزرگی از روی سینم برداشته شده .. انگار یک نفر پاشو روی گلوم گذاشته بودو فشار میداد حالا نیست .. جلسه دوم و سوم هم به صحبت گذشت .. دکتر بهنام مثل ظاهرش که همه چی تموم بود کارشم خیلی عالی بود .. با اینکه گاهی شوخی میکردو مزه میپروند ولی دست رو نقاط حساس احساس عقل عاطفه و عقایدم میذاشت ... تو جلسه سوم بود که از ارتباطم با پسر دائی پرسید .. تو این دو جلسه هرجا به اسم پسر دائی رسیدم سکوت کردم ... نمیدونستم چطور پسر دائی رو تعریف کنم ... دکتر رو کرد بهمو درست دست گذاشت روی همین سوال ذهنی من .. گفت از پسردائیت بگو .. چه جور آدمیه ؟ برای تو چیه ؟ فقط یه پسر دائی ؟ گفتم نمیدونم ..گاهی فکر میکنم یه پدر .. یا یه برادر یا یه بزرگتر یا قیم ... سرم پایین بودو هر کلمه که از دهنم بیرون میومد آرومو آرومتر میشد .. انگار با خودم حرف میزدم .. انگار توی ذهنم دنبال جواب میگشتم .. دکتر بهنام هیچی نگفت . انگار منتظر بود تا خودم به جواب برسم .. یهو سرمو بلند کردمو تو چشماش نگاه کردم .. گفتم همه شون ! پسر دائی برام پدر برادر بزرگتر قیم ... همه چیه ! یه بزرگتر کامل ... کسی که دستمو گرفتو از یه گرداب کشیدم بیرون .. اگرچه یکمی درد داشت.. دکتر خندید و گفت چطور ؟ گفتم شبی که دوست پسرمو آوردم خونه اومد خونمون با آرش و آرشا ... ... دکتر همه خانوادمو به اسم میشناخت بغیر از پسر دائی .. گفت چرا با اسم صداش نمیکنی ؟ گفتم برای اینکه برام قابل احترامه .. در ضمن ازش حساب میبرم ... دکتر خندیدو گفت شوخی میکنی ! گفتم نه اگر شما هم باهاش هم صحبت بشی همین احساسو پیدا میکنی .. وقتی پسردائی اومد .. دکتر پرید وسط حرفمو گفت اسمش ! گفتم زمانیکه آراز وارد خونمون شد بازومو گرفتو بردم پرتم کرد توی اتاقم و گفت آماده بشم وگرنه با کمربندش طرفم .. من اول جدیش نگرفتم ولی از خشونتش ترسیدم .. آراز منو برد خونشون .. گفت تا اطلاع ثانوی اینجا خونته و حق نداری بدون اجازه شخص من پاتو بیرون بذاری و یه سری قانون درمورد پوششم و خونه ..و گفت که نتیجه نافرمانی برام گرون تموم میشه ولی من باز جدی نگرفتمو چند روز بعد بدون اجازه رفتم بیرون .. بعد یک ساعت آراز با اون ماشین مدل بالای قشنگش جلوم سبز شد .. اولین کارش یه کشیده زیر گوشم بود بعدم انداختم تو ماشینو خودش پشت فرمون نشستو راه افتاد .. طوری صورتم درد میکرد که تا خونه دستم رو صورتم بودو گریه کردم .. آراز اولین مردیه که وقتی عصبانی میشه و درموردت تصمیمی میگیره هیچ گریه و التماسی روش اثر نمیذاره .. وقتی رسیدیم خونه بازومو گرفتو بردم تو اتاقم و پرتم کرد روی تختم .. کتمو از تنم کند و کمر بندشو درآورد .... اونجا بود که فهمیدم که تمام حرفاش جدی و قابل اجرا بوده .. سرمو تکون دادمو گفت زد و زد و زد .... همونطور تو چشمای دکتر نگاه کردمو جریان کتک خوردنمو براش گفتم ... تمام دردی که کشیدم و همون درد باعث شد به خودم بیام ... و به خودم و زندگیم فکر کنم .. دکتر انگار هیجان زده بود روی میزش خم شده بودو آرنجاشو روی میز گذاشته بود و با دقت به حرفام گوش میکرد .. من ساکت شدم .. دکتر سرشو تکون دادو گفت خوب ؟ بقیش ! گفتم هیچی .. همین یکبار بود که ازش کتک خوردم ... همونم کافی بود که دوباره کارامو تکرار نکنم .. فهمیدم که پسر دائی برام همه چیه .. اون بود که برام وقت مشاوره گرفت ... از زندگی قبلیم جدام کرد ... دست مادرمو با اون افکار از خودم و زندگیم کوتاه کرد ... با اینکه مدت زیادی نیست که میشناسمش و بجای محبت ازش کتک خوردم ولی بازم خیلی دوستش دارم و برام قابل احترامه .. بیشتر از هر کسی که تو زندگیم دیدم .. به نظرم یه مرد کامله .. همه کاراش روی حسابه .. البته فکر میکنم احساس تمام کساییکه جزء خانوادش هستن همینه .. بااینکه خیلی ازش حساب میبرن و بی اجازش آب نمیخورن بازم خیلی دوستش دارن ... دکتر بهنام گفت باید مرد جالبی باشه .. دوست دارم باهاش آشنا بشم .. گفتم اگر بشه حتما روی شما هم خیلی اثر میذاره .. دکتر گفت برام سخته که باورد کنم یه خانومی رو مثل شما کتک زده .. مثل یه نوجوون .. با کمربند .. اوم به پشتت ... خندیدمو گفتم آره .. ولی خیلی دردم اومد .. طوری زد که نتونستم از جام تکون بخورم .. زدم زیر خنده ... بعد مدتها از ته دل خندیدم ... دکتر از خنده من خندش گرفت ولی گذاشت بخندم .. منم خندیدم ... فهمیدم که پسردائی رو مثل یه پدر یا برادر بزرگتر دوست دارم .. از ته قلبم .. خندیدنم که تموم شد گفتم آقای دکتر بهنام من از شما خیلی ممنونم .. الان فهمیدم که نیاز به گوش شنوا داشتم وکسی که بتونه تمام تفکراتمو از اون اعماق قلبو ذهنم بکشه بیرون ... الان احساس میکنم آدم جدیدی شدم .. میتونم نفس بکشم .. با صدای بلند بخندم و تمام پسرای خوشگلو خوشتیپی که از کنارم رد میشنو مثل یه مگس ببینم ! حالا میدونم که خودمم که باید روی پای خودم بایستم و بجای اینکه دنبال یه شوهر باشم باید با خودم دوست باشم .. بعد برای زندگی خودم تصمیم بگیرم .. باید برگردم به دانشگاه .. به کار .. به زندگی .. از امروز تمام زندگی قبلیمو میریزم دور .. حتی لباسامو .. همه چیمو .. یهو با صدای آرومی گفتم زیور آلاتم و لوازم آرایشمو نه ! اونا رو دوست دارم ... بعدم دوباره خندیدم .. انگار تمام فاضلاب درون بدنم با خنده هام ریخت بیرونو خلاص شدم ... حالا فهمیدم که وارد دنیای جدیدی توی ذهنم شدم و اینو مدیون پسردائی آراز بودم ... از جام بلند شدم .. دکتر هم بلند شد ... گفتم ممنونم دکتر که منو جلوی خودم نشوندی ... رفتم جلو و باهاش دست دادم ... این بار خیلی جدی و محکم .. بدون هر نازو عشوه ای ... دکتر باهام دست دادو گفت موفق باشی ! با یه لبخند برگشتم و با قدمهایی محکم اومدم بیرون .. روبه منشی گفتم مرسی عزیزم و رفتم سمت درخروجی .. آرشا و نادر که طبق معمول دنبالم بودن دویدن بیرون .... توی ماشین نشستم گفتم لطفا منو به یه پاساژ ببرید .. آرشا و نادر یهو برگشتن سمت من ... انگار از لحنم تعجب کرده بودن .. بهشون نگاه کردمو با یه لبخند سرمو به سمت پنجره برگردوندم .. باهم به یه پاساژ رفتیم .. من با این طرز فکر جدیدم و شخصیت واقعیم که از خودم شناختم برای خودم لباس و کفش خریدم ... از لباس خونه تا بیرون تا مهمونی همه چی .. کیفو شال ... حتی کاپشنو کت ... طوری که صندوق ماشین و کنار خودم پر شد .. برگشتیم خونه .. با کمک نادر و آرشا بردم توی اتاقم ... نادرو آرشا رو بغل کردمو بوسیدم .. گفتم ببخشید پسرا که این مدت خیلی اذیتتون کردم .. منو ببخشید ... اون دوتا با گیجی و بهت از اتاق رفتن بیرون .. تمام لباسام و کفشامو با قبلیا جایگزین کردم وچون لباسام همه خوبو مارک دار بود و دلم نیومد بریزم دور گذاشتم کنار که با کمک پریوش به کسی که نیاز داره برسونم .. .. بعدم استراحت کردم و خوابیدم ... به راحتی .. انگار رو ابرا بودم ... شب که شد ... همه اومدن و دور میز نشستیمو شام خوردیم . بعد مدتی دکتر رضا اومد ... این مرد درست مثل پسردائیه .. احساس میکنم دوستش دارم .. ولی وقتی صورت اخمو و جدی پسر دائی جلوی چشمم اومد ترسیدمو گفتم دلت یه کتک دیگه میخواد؟ هان ؟ بشین سرجات دختر ! امروز هارتو پورت میکردی که مستقل شدم و از فکر پسرا اومدم بیرون .. از همه شون متنفرم ! ولی جنس این دوست داشتن با بقیه فرق داشت .. یه آرامش عجیبی داشت ... تو افکار خودم بودم که اصلا متوجه رفتن پسر دائی و آریا نشدم .. وقتی برگشتن تازه فهمیدم .. بعد شام .. همه تو سالن نشستن .. پسر دائی آروم رفت سمت اتاقش ... دل به دریا زدم رفتم دنبالش .. در زدم با لحن خیلی جدی گفت بیا تو ! احساس کردم تو دلم خالی شد .. ولی درو باز کردمو رفتم داخل .. درو پشت سرم بستم .. گفتم پسر دائی اجازه هست ؟ پسردائی پشت میزش مشغول کار بود سرشو گرفت بالا .. اول سرتا پای منو نگاه کرد .. من یه شلوار جین آبی راسته بلند با یه بلیز آستین سه ربعی پوشیده بودم .. یه لباس خیلی ساده ... موهامو هم خیلی ساده دم اسبی کرده بودم و یه آرایش خیلی ساده .. گفت میشنوم .. گفتم اومدم معذرت خواهی کنم ... به چشماش نگاه کردم اون جذبه و قدرت توی چشماش باعث شد به تته پته بیوفتمو سرمو بندازم پایین .. انگار فهمید ترسیدم .. به پشتی صندلیش تکیه دادو گفت بشین ! اول یکم مکث کردم که دوباره با صدای بلندتری گفت بشین ! آروم رفتم و روی مبل نشستم .. بلند شدو اومد سمتم و روبه روم نشست .. خودمو جمع کردم .. هنوزم ازش میترسم .. سرمو انداختم پایین .. پسر دائی با آرامش تکیه دادو گفت میشنوم نادیا ! بدون اینکه نگاهش کنم گفتم ببخشید ... من .. من .. خیلی اذیتتون کردم .. من .. سعی کردم شجاع باشم و سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم .. از اون جذبه و تحکم دیگه خبری نبود ... فقط با چشمای مهربونش نگاهم کرد .. گفتم ممنونم که نجاتم دادی .. که مثل پدرم برادر بزرگترم دستمو گرفتی از اون فاضلاب کشیدیم بیرون .. من زندگیمو میون شما هستم .. سرمو انداختم پایینو با بغض گفتم فقط میخوام بدونی که من تا به امروز اجازه ندادم هیچ مردی لمسم کنه ... هیچ مردی .. همیشه خودمو حفظ کردم با اینکه با لوندی همه رو دنبال خودم میکشوندم .. فقط با همه دست میدادم ... نه بیشتر ! اشکام سرازیر شد .. سرمو بلند کردمو به چشماش نگاه کردم .. پسر دائی مستقیم نگاهم میکرد .. گفتم من دختر خرابی نیستم .. نبودم . .. پسر دائی گفت فکر میکنی اگر کوچکترین شکی داشتم میذاشتم کنار خواهرام یا اعضای دیگه خانوادم باشی ؟ هان ؟ هرجایی بودن یه چیزه و تظاهر بهش یه چیز دیگه ! فکر میکنی چرا پسرا مدام ولت میکردن ؟ هان ؟ برای اینکه بهشون پا نمیدادی .. اونا هم بخاطر همین ولت میکردن ..وقتی نادر بهم گفت که پسرا مدام ولت میکنن فهمیدم که چون به چیزی نمیرسیدن ولت میکردن .. ولی اینو بدون که مرد خوب دنبال دختر خوب میگرده .. دخترخوب که دنبال یه مرد خوب تو خیابون نمیگرده .. سرمو انداختم پایین .. گفتم میشه برم اتاقم ؟ پسر دائی لبخندی زدو گفت اوهوم .. بلند شدو رفت سمت میزش .. منم بلند شدمو رفتم سمت در .. پسر دائی با یه ژست مردونه دستاشو تو جیب شلوارش کرده بودو به من نگاه میکرد .. جلوی در ایستادم ولی یهو برگشتم و با سر پایین رفتم سمت پسر دائی و با خجالت بغلش کردم .. سرمو روی سینش گذاشتم و آروم گفتم ممنون داداش .. پسر دائی دستاشو دورم حلقه کردو روی موهامو بوسیدو گفت بهت افتخار میکنم خواهر کوچولوم که به راه زندگیتو پیدا کردی ... از بغلش اومدم بیرونو بدون اینکه نگاهش کنم سریع از اتاقش اومدم بیرون ... احساس میکردم که قلبم صد تا در دقیقه میزنه .. رفتم سمت اتاقم .. تا رفتم توی اتاق خودمو روی تختم انداختمو با خودم گفتم خوش بحال آرام .. یه برادر به این استواری مثل کوه پشتشه .. بااینکه بعضی وقتا حتما بهش سخت میگیره ولی بازم زیر سایه همچین برادری که مثل پدرش دوستش داره یه حس دیگه ای داره ..
آراز #
از سر میز که بلند شد شدیم آرامو فرستادم اتاقش و خودم کمی توی سالن با پسرا نشستیم .. نادیا و پروانه هم نشسته بودنو حرف میزدن .. نادیا ظرف این مدت خیلی تغییر کرده .. حالا دیگه خودشو عضوی از این خونه میدونه .. بلند شدمو رفتم اتاقم .. باید به کارای عقب مونده شرکت برسم .. کمی که گذشت در زدن .. گفتم بیا تو ! در باز شدو نادیا اومد تو گفت پسر دائی وقت داری ؟ یکم نگاهش کردم .. اون لباسای جلف جاشونو به یه لباس شیک و ساده داده بود .. یه شلوار جین آبی و راسته که روی اندامش نشسته بود .. گفتم بشین ! یکم ایستاد . .. انگار تردید داشت .. این بار با صدای بلند گفتم بشین نادیا ! اومد و نشست .. منم بلند شدمو رفتم روبه روش نشستم .. بهش نگاه کردم .. انگار ترسیده .. سرش پایینه .. برای همین با آرامش تکیه دادمو گفت میشنوم ! نادیا با سر پایین شروع کرد به صحبت .. انگار پروانه یا آرام روبه روم نشستن .. همینطور که حرف میزد و نگاهش میکردم .. بعد از کلی صحبت اجازه خواست بره اتاقش .. گفتم باشه .. بلند شدم رفتم سمت میزم .. اونم رفت سمت در .. دستمو تو جیب شلوارم کردمو نگاهش کردم .. یهو برگشتو با سر پایین و به سرعت اومد خودشو انداخت تو بغلم .. سرشو روی سینم گذاشت .. منم دستمو دورش حلقه کردم محکم توی بغلم نگهش داشتم و روی موهاشو بوسیدم .. بعد از بغلم اومد بیرونو با خجالت سریع از در رفت بیرون .. حالا دوخبر خوب برای امشب .. خوشحالم که نادیا راه زندگیشو پیدا کرده .. به خودم افتخار کردم ..
آرام #
نمیدونم چرا داداش نمیذاره برم مدرسه دلم برای دوستام تنگ شده .. میخوام برم سر کلاس .. ناهارمو که خوردم نشستم سر دسام .. اونقدر خوابیدم که دلم نمیخواد چشمامو ببندم .. فیزیکو بعد شیمی .. این دوتا آب خوردنه .. ریاضیو زیر مجموعه کتابای ریاضی فقط یکم اذیت میکنه که بهم باید درس بدن .. دوسه ساعتی میشد که درس میخوندم . دوستام تو گروه برام درسا رو میذاشتن .. سوالا جوابا .. حتی درسای عمومی .. یاسی چند تا درس فیزیکو برام فیلم گرفته بود و گذاشته بود .. یهو تقه به درو داداش اومد تو .. بلند شدم .. فکر کردم اومده تو درسام کمک کنه .. تو دستش سرنگ دیدم .. برق از سرم پرید ..گفتم آمپول واسه چی داداش ؟ گفت دستور رضاست .. تقویتی .. وقتی درست غذا نمیخوری اینطوری میشه ..گفتم داداش .. گفت صدا نشنوم آرام ! دراز بکش ! دستو پام شل شد .. یواش رفتم دراز کشیدم .. نمیتونستم مخالفت کنم ترسیده بودم ..داداش آراز وقتی میخواد یه کاری انجام بده به حرف احدی گوش نمیده .. ناله و التماسو گریه هم فایده ای نداره .. سرنگو آورد بالای سرمو گفت تکون نمیخوری ! کاری نکن هم آمپولو بزنی هم کتک بخوری ! فهمیدی ؟ با بغض گفتم چشم .. . پد الکلیو کشید با تمام زورم بالشمو چنگ گرفتم .. تموم که شد انگشتام کبود بود .. داداش گفت پاشو یکم تو درسات کمکت کنم ! گفتم چشم .. بلند شدم رفتم پشت میزم .. داداش یه صندلی آوردو شروع کرد با ریاضی ... بعد درس داداش گفت آماده باش فردا بری مدرسه ! با خوشحالی گفتم جدی داداش ؟ برم مدرسه ؟ گفت آره .. فقط مواظب خودت باش ..گفتم چشم .. صبح با خوشحالی بلند شدم .. کارامو کردمو رفتم سرمیز .. سلام کردم .. همه برگشتن جواب دادن .. داداش جوابمو دادو گفت بشین .. حلوا ارده گذاشت جلوی دستم .. گفت بخور باید بریم مدرسه ..گفتم چشم .. زود صبحانه رو خوردمو کاپشنو کیفمو برداشتم رفتم سمت در .. یهو با صدای داداشم سرجام ایستادم .. داداش اومد سمتمو روبه روم ایستاد .. گفت چند بار بهت گفتم کاپشنتو بپوش بعد برو بیرون ؟ گفتم میپوشم داداش .. داداش سرشو به صورتم نزدیک کردو مستقیم تو چشمام نگاه کرد .. با لحن تهدید آمیزی گفت ایندفعه ببینم بدون لباس گرم تو جای سرد باشی یا مواظب خودت نباشی به روح بابا کاری میکنم که روپاهات نتونی راه بری ! فهمیدی ؟ فقط دلم میخواد ببینم بی احتیاطی کردیو یه بلایی سر خودت آوردی .. اینم اتمام حجت .. دیگه حرفی نمیمونه! حالا راه بیوفت ! گفتم چشم .. کاپشنو پوتینمو پوشیدم رفتم بیرون .. از پله ها رفتم پایین .. رو پله آخر یهو پام لیز خورد .. فقط نرده رو گرفتم .. داداش یهو پیاده شدو سریع اومد سمتم .. بازوهامو گرفتو گفت خوبی ؟ گفتم پام لیز خورد داداش .. دستاشو دورم حلقه کرد .. محکم گرفتم تو بغلش .. گفت مواظب باش عزیزم .. بلایی سرت نیاد ! گفتم چشم داداش .. ولم کردو دستاشو دوطرف صورتم گذاشت یکم نگاهم کردو بعدش اخم کرد .. رفت سمت ماشینو گفت بیا ! پشت فرمون نشستو منم رفتم سوار شدم .. رفتیم سمت مدرسه .. داداش هنوز اخماش توهم بود . میدونستم ناراحته ولی با تهدیدی که خونه کرد جرات نکردم چیزی بگم . مدرسه رسیدیم رفتیم داخل .. داداش رفت سمت دفتر مدیرو منو فرستاد سمت کلاس .. تا رسیدم تو کلاس سحرو مهسا و یاسی اومدن طرفمو همدیگه رو بغل کردیم .. دیگه فرصت حرف زدن نبود .. دبیرمون اومد و اتفاقا فیزیک داشتیم .. دبیرمون از اینکه درس جدیدو بلد بودمو تمرینا رو حل کرده بودم تعجب کرد ولی گفت آفرین .. زنگا پشت هم رد شدو شد زنگ آخر .. کلاس ما طبقه سوم بود . رفتم دم کلاس سحر و مهسا با یاسی رفتیم جلوی در .. مهسا و سحر با سرویس میرفتن ولی یاسی میومدن دنبالش .. از پله ها که پایین میومدیم حرف میزدیمو شوخی میکردیم که یهو پام پیچید و دوپله آخر و افتادم .. بچه ها سریع اومدن بلندم کردنو گفتم خوبی ؟ گفتم چیزی نیست خوبم .. بعدم رفتیم سمت در .. یاسی هرروز باباش میومد دنبالش ولی امروز یه پسره اومده بود .. یاسی یهو ترسید ..گفتم چی شد یاسی ؟ گفت امروز داداش اومده ! گفتم داداشت ؟ خوب بیاد چی میشه ؟ گفت داداشم گیر میده .. فوق لیسانس الکترونیک میخونه .. خیلی رو نمره هام دقیق میشه .. اومد جلو سلام کردیم جواب داد .. یه اخم به یاسی کرد و گفت امروز اومدم با دبیرات صحبت کردم .. یاسی سرشو انداخت پایین .. گفت این بود نتیچه قول دادنت ؟ مگه قول ندادی نمره هات بهتر بشه ؟ هان ؟ فقط پامون برسه خونه بهت میفهمونم درس نخونی چی میشه ! منو میگی جای یاسی گرخیدم .. یهو صدای داداشم از پشت سرمون اوم .. با لحن جدی صدام کرد آرام ! برگشتم سمت صدا .. سلام کردم یاسی هم همینطور .. گفت چرا اینجا ایستادید ؟ داداشش سلام کردو گفت سعید هستم برادر یاسمن .. داداش باهاش دست دادو احوال پرسی کرد .. بعدم بهم گفت راه بیوفت .. گفتم چشم .. خداحافظی کردیمو راه افتادیم .. وقتی میرفتیم سمت ماشین تو مچ پام احساس درد کردم .. ولی توجهی نکردم .. داداش رسوندم خونه .. پیاده شدم گفت مواظب خودت باش ! درساتم بخون .. گفتم چشم .. رفتم سمت خونه .. داداش ایستاد تا من برم داخلو بعدم رفت .. رفتم توی خونه .. به پریوش سلام کردمو رفتم اتاقم .. لباسامو عوض کردم دستامو شستم جورابمو که درآوردم نگاهم افتاد به مچ پام که ورم کرده بود . با خودم گفتم میگم چرا پام درد میکنه ! حالا چکار کنم ؟ داداش ! ..منو میکشه ! حالا چکار کنم ؟ باند کشی داشتم برداشتم مچ پامو خیلی محکم بستم تا مثلا ورمش بخوابه .. خیلی دردش بیشتر شد .. رفتم سرمیز ناهارمو خوردمو برگشتم اتاقم .. دیگه خیلی دردش زیاد بود .. تا عصر درسامو با آخو اوخ خودم ..
آراز #
عصر با پسرا از شرکت اومدیم بیرون .. برگشتیم خونه .. آرام توی سالن نشسته بودو تلوزیون نگاه میکرد .. تا مارو دید بلند شد ایستاد . به نظرم اومد پاشو بسته ولی اونقدر این پسرا سرو صداکردن که حواسم پرت شد . رفتم سمت اتاقم یه لحظه برگشتم تا آریا رو صدا کنم که دیدم آرام لنگون لنگون رفت سمت یه مبل نزدیک تلوزیون .. مواظب بود کسی نبینه .. برگشتم تو اتاقم لباسمو عوض کردم .. کتو شلوارمو مرتب داخل کمد آویزون کردم و شلوار کتون برداشتم .. و مدام به لنگیدن آرام فکر کردم .. وقتی کمربندمو برداشتم برگشتم سمت در اتاقو رفتم تو سالن .. آرامو صدا کردم گفتم بیا اتاقم .. اصلا حواسم نبود که کمربندم دستمه .. پسرا یه نگاه به من یه نگاه به آرام کردن ... آرام که از ترس رنگش پریده بود .. برگشتم تو اتاقم .. در باز بود خیلی یواش اومد تو .. گفتم درو ببند .. نگاهش کردمو گفتم بیا اینجا ببینم . یه نگاه بهم کردو یه نگاه به دستم .. به دستم نگاه کردم تازه فهمیدم از چی ترسیده ! فکر کرده بود میخوام بزنمش .. یه لبخند زدمو کمربندو انداختم رو شلوارم روی تخت .. با ملایمت گفتم بیا اینجا بشین ! با دست به مبل کنار پنجره اشاره کردم .. آرام معلوم بود استرس داره درحالیکه سعی میکرد نلنگه اومد نشست روی مبل .. صندلی رو برداشتم درست روبه روش نشستم .. گفتم تا حالا هزار بار گفتم اگر برات اتفاقی افتاد .. اگر بدترین گند دنیا رو زدی بیا به خودم بگو .. نذار خودم متوجه بشم .. اونوقته که دیگه ازت نمیگذرم .. گفتم یا نگفتم ؟ گفت بله داداش .. خم شدمو پای راستشو که بانداژ کرده بودو گرفتمو آوردم بالا رو زانوم گذاشتم درحالیکه باندو باز میکردم بهش نگاه کردم .. میدونستم اینجور موقع ها از نگاه کردنمم میترسه .. برای همین با ملایمت نگاهش کردمو گفتم تو مدرسه پات پیچیده ؟ آرام با من من گفت داداش .. من . گفتم نترس .. بگو چی شده که این پا اینقدر ورم کرده ؟ گفت بخدا نفهمیدم چی شد .. از پله های مدرسه پایین میومدیم یهو پام پیچید افتادم . اخمام رفت توهمو گفتم جلوی مدرسه چرا نگفتی پس ؟ هان ؟ گفت ترسیدم بگم دعوام کنی ... سعی کردم به خودم مسلط بشم .. اگه گفته بودی میبردمت کلینیک .. روشم راه نمیرفتی بدترم نمیشد !! حالا من با این پا چکار کنم ؟ هوم ؟ پاشو آهسته گذاشتم زمین .. یکم نگاهش کردم .. گفتم با تو چکار کنم ؟ از ده تا پسربچه بدتری ! چرا نمیتونی آروم باشی ؟ میدونی اگر پات آسیب دیده باشه تو آینده چه مصیبتی میکشی ؟ عصبی بلند شدم رفتم سمت تخت .. فکر کرد میخوام کمربندمو بردارم .. هر لحظه منتظر عکس العمل من بود . کمربندمو برداشتم شلوارمم همینطور و کمربندو بستم .. برگشتم سمت در .. درو باز کردم پروانه رو صدا کردم که تازه از دانشگاه اومده بود .. پروانه سریع اومد .. گفت بله داداش .. گفتم لباسای آرامو بیار .. شلوار جین یه بلیز بافت جورابم بیار .. گفت چشمو رفت .. تا پروانه لباسارو بیاره تو راهرو سمت دستشویی شلوارمو عوض کردم .. رفتم دوباره روبه روی آرامو گفتم امروز خدا بهت رحم کرد که کمربندمو بخاطر تو برنداشتم ! هنوز تهدید صبحم یادته که ! خیلی یواش گفت بله داداش .. پروانه اومد و منم رفتم بیرون تا لباس آرامو عوض کنه . بااینکه رو زانوهای خودم بزرگ شده ولی باید حریم خصوصیش حفظ بشه .. آرام لباس پوشید .. منم یه بافت سبز تیره پوشیدمو پالتوی شیری ، رنگ شلوارم پوشیدم .. پروانه کاپشن آرامو آورد تنش کرد .. رفتم سمتش یه دستم پشت کمرش یه دستم زیر زانوهاش بلندش کردم بردمش سمت پارکینگ .. نادر آریا آرشا نادیا و پروانه جلوی ورودی راهرو ایستاده بودن .. تا منو دیدن اومدن جلو گفتن چی شده ؟ گفتم چیزی نیست پاش تو مدرسه پیچیده میبرمش پیش رضا .. باید عکس بگیره .. شاهین گفت منم میام .. آریا که لباس پوشیده بود .. گفتم باشه بریم .. شاهین پشت فرمون آریا کنار دستش ..وقتی رسیدیم بیمارستان رضا با یکی از خدمه و یه ویلچر اومد جلوی در .. کمک کردم آرام پیاده بشه .. نشست رو ویلچر .. رفتیم داخل .. اول رضا مچ پای آرامو معاینه کرد و بعد عکس گرفتن شکستگی نداشت .. ولی تاندون مچ پاش کشیده شده بود .. بعدم بانداژ کردو برگشتیم خونه .. رضا تاکید کرد نباید پاشو زمین بذاره .. برای همین یه جفت عصا براش خریدم تا بتونه کمی راه بره .. وقتی رسیدیم خونه خودم آرامو بغل کردمو بردم اتاقش .. آرام از لحظه ای که رفتیم بیمارستان تا زمانیکه برگشتیم جیک نزد و سرشو بالا نیاورد .. میدونست ازش عصبانیم .. وقتی گذاشتمش رو تختش گفتم پاتو به هیچ عنوان تا دو هفته زمین نمیذاری ! مدرسه هم خودم میبرمو میارم .. یا با عصا یا بلندت میکنم .. ولی اگر ببینم یا حتی احساس کنم پاتو زمین گذاشتی کاری میکنم که واقعا نتونی راه بری !صورتمو به صورتش نزدیک کردمو گفتم به روح بابا اگر گوش نکنی به حرفم عمل میکنم ! شیر فهم شد؟ گفت بله .. گفتم خوبه ! پشت میزت هم نشستی پاتو رو یه صندلی دیگه میذاری ! بازم گفت چشم .. دستمو بردم جلو شالشو برداشتم .. کاپشنشو از تنش درآوردم .. بعدم بافتنی که تنش بود .. از کشوی لباسش یه دامن صورتی درآوردم از سمت سرش پوشوندم .. کمکش کردم بلند شد دامنشو درست کردو شلوارشو هم درآورد .. گفتم عصا رو بگیر دستت .. کمکش کردمو یادش دادم کم کم تونست .. گفتم آرام با عصا راه میری ..اگر نتونستی من یا آریا رو صدا میکنی ! تاکید میکنم که بعدا نگی نفهمیدم ! گفت چشم .. رفت دستشویی .. پریوش در زدو اومد تو لباسا و لحافو روتختی و ملافه تختو برداشتو عوض کرد . آرام یواش یواش اومد رو تختش دراز کشید .. گفتم تکالیف فرداتو انجام دادی ؟ گفت بله داداش .گفتم بعد شام ازت میپرسم اگر میخوای بازم کتابتو بدم بخونی ! گفت خوندم داداش .. گفتم بسیار خوب .. پس بعد شام میبینمت .. بعدم رفتم بیرون .. از اتاق آرام که اومدم بیرون رفتم اتاقم تا لباسمو عوض کنم که گوشیم زنگ خورد .. عمو آرمان پشت خط بود .. گوشیمو جواب دادمو سلام کردم .. جواب دادو احوال آرامو پرسید.. گویا آرشا درمورد آرام گفته بود .. گفتم چیزی نبود فقط تاندون مچ پاش کش اومده که یکم پاشو زمین نذاره خوب میشه .. عمو گفت آراز شب یلدا نزدیکه .. من میخوام شب یلدا با تموم بچه ها بیاید خونه من .. اگر مادرت ایرانه میخوام با شوهرش بیاد .. گفتم رو چشم عمو جان ولی مامانم و شوهرش .. عمو پرید وسط حرفمو خیلی جدی و با تحکم گفت هرچی گفتم انجام بده .. من خودم به حاج فاتح زنگ میزنم . من که نتونستم چیزی بگم گفتم چشم .. گفت پدر مادر پروانه رو جا نندازی ! گفتم بچشم .. گفت خوب ..منو لاله دوست داریم اولین دیدارمون با خانواده ارشیا مخصوصا آرام شب یلدا باشه .. گفتم چشم عمو جان ... بعدم خداحافظی کردو قطع کرد .. حالا مامانو چکار کنم اونم با شوهرش ! سرمو تکون دادمو لباسمو عوض کردم .. موقع شام شدو بلند شدم برم سر میز .. قبلش به آرام سر زدم .. دیدم داره سعی میکنه رو یه پا تعادلشو حفظ کنه ..و کیفشو برداره .. که یه لحظه چشمش به من خوردو تعادلش بهم خورد افتاد رو تختش .. پاشو گرفت .. معلوم بود پاش درد داره .. گفتم همین الان بهت گفتم پارو زمین نذاری ! گفت نذاشتم بخدا داداش ! دستمو عصبی کردم تو جیب شلوارم .. همینطور که نزدیکش میشدم گفتم مثل اینکه تازگیا حرفامو جدی نمیگیری ؟ فکر میکنم خیلی برات راحت گرفتم که اصلا اهمیتی به جرفام نمیدی ! بهت گفته بودم اگر مواظب خودت نباشی پوستتو میکنم ! به روح بابا قسم خوردم .. همین نیم ساعت پیش گفتم اگر پاتو زمین بذاری کاری میکنم که واقعا نتونی راه بری ! من به زبان دیگه ای حرف میزنم یا تو اهمیتی به حرفام نمیدی ؟ آرام که از ترس چسبیده بود به تختش و فقط نگاهم میکرد ... رسیدم جلوی تخت .. با صدای خیلی آهسته گفتم خوب خوب خوب .. حالا باهات چکار کنم ؟ گفت ببخشید داداش .. بخدا پامو زمین نذاشتم .. خیلی هم مواظب خودم بودم .. چند ثانیه چشمامو بستم بعدش باز کردمو گفتم حقته الان یه درس حسابی بهت بدم ! از روی میزش خطکششو برداشم گفتم دستاتو بیار جلو ! بغض کردو گفت ببخشید داداش .. تکرار نمیشه ..گفتم تا الان دقیقا چند بار قول دادیو زدی زیرش ؟ چقدر بگم که حرفی که میزنم باید اجرا بشه ؟ تنها کسی که گوش نمیده تو هستی ! گفتم دستات آرام ! گفت ببخشید قول میدم مواظب باشم .. گفتم دستاتو جلو نیاری برت میگردونمو میزنم پشتت ! کاری نکن کمربندمو باز کنم ! با ترس سریع دستاشو آورد جلو با گریه گفت ببخشید داداش .. گفتم چقدر ببخشم ؟ هان ؟ چرا وادارم میکنی تنبیهت کنم ؟ هر روز یه مورد پیدا میکنی گند بزنی ! دیگه صبرم تموم شده ! هرکی دیگه جای تو بود الان رو پاهاش نبود ! به روح بابا قسم خوردم نمیتونم قسممو بشکنم .. رو هر دو دستش دوتا زدم .. گفتم بلند شو بیا سرمیز ! آرام درحالیکه دستاشو میمالید گفت نمیتونم داداش .. گفتم با عصا بیا سرمیز ! گفت چشم و به سختی بلند شدو با عصا یواش یواش اومد از اتاق بیرون .. رفتم سمت میز غذا خوری آرامم یواش یواش میومد .. آریا بلند شد که بره کمکش که با دست اشاره کردم بشین ! آرام اومد نشست پشت میز .. بقیه هم نشستنو پریوش غذا رو آورد .. شروع کردیم به شام خوردن .. آرام با غذاش بازی میکرد .. رودستاش قرمز بود .. زدم رومیز یهو سرشو آورد بالا .. گفتم غذات تمام و کمال خورده میشه بعدم چند تا تیکه گوشت براش گذاشتم .. سالاد رو هم نزدیک دستش .. خوب غذا میخوری .. نباید غذات بمونه .. با لبو لوچه آویزون گفت چشم .. میدونم از گوشت بدش میاد ولی با زورم شده باید بخوره .. غذاشو آرام خورد و بلند شد یواش یواش رفت سمت اتاقش .. همونطور که میرفت نگاهش میکردم .. تمام زندگیو کار و مسئولیت یه طرف این دختر یه طرف .. خرابکاریهایی که میکنه تمومی نداره .. تو افکار خودم غوطه ور بودم که یهو تعادلش بهم خورد و نزدیک بود بیوفته .. ناخودآگاه نیم خیز شدم برم طرفش که خودشو نگه داشت ... با کلافگی رفتم طرفشو دست انداختم پشت کمرشو زیر زانوهاش بلندش کردم .. عصاش افتاد . گفت داداش خودم میرم . گفتم ساکت ! تا بری صد دفعه تنم میلرزه ! مواظب راه رفتنت نیستی ! بردمش تو اتاقشو گذاشتمش رو تختش ..صندلی گذاشتمو نشستم روبه روش .. کتابشو از رو میز برداشتم .. چند سوالو جواب داد کتاب بعدی که اونم دستو پا شکسته جواب داد.. کتابشو انداختم رو میز .. گفتم اینطوری خوندی ؟ گفت داداش خوندم ولی یادم رفت ... گفتم دندوناتو بشور بعدش بخواب ! گفت چشم ...


تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۴ | 10:56 | نویسنده : مریم |