آراز #

از وقتی از مدرسه اومدم بیرون خیلی کلافه بودم .. ولی خیالم راحت شد که ریشه اینجور چیزا از تو مدرسه کندم ... و در عین حال هرکی دیگه همچین غلطایی بخواد بکنه دیگه بساطشو جمع میکنه .. رسیدم شرکت .. از در اصلی رفتم داخل ..وارد طبقه دوم شدم .... رفتم سمت اتاقم .. فرخ سریع اومد جلو آریا و شاهین سریع از اتاق دراومدنو با فرخ اومدن داخل .. سلام کردن .. با فرخ همه چیو چک کردیمو رفت بیرون .. آریا گفت چه خبر داداش ؟ گفتم هیچی مدرسه حل شد ! حالا مونده خونه ! شاهین گفت وای ! آریا گفت حقشه ! گفتم برید سرکارتون .. رفتنو منم نشستم پشت میزمو کارو شروع کردم .. عصر حدود 5 از شرکت اومدم بیرون .. باید موضوع آرامو حل کنم ... رسیدم خونه .. رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم .. تصمیممو گرفتم ... ترکه رو از بالای کمد برداشتمو گذاشتم کنار کمدم ... بعدم رفتم سمت اتاق آرام .. یه تقه به درو رفتم داخل .. گفتم بیا اتاقم ! برگشتم اتاقم .. آرام هم خیلی یواش اومد .. گفتم درو ببند .. بست ..کلی سرزنشو دعواش کردم .. اونم گریه کردو التماس ... بعدم پشت یقشو گرفتمو خمش کردم رو میزمو با ترکه زدم پشتش بعدم همون اندازه پشت ساق پاهاش .. بعدش اجازه دادم بلند بشه .. محرومیت از گوشی و بقیه وسایلش .. بعد درو باز کردمو فرستادم اتاقش .. ترکه رو دوباره گذاشتم بالای کمد .. برگشتم پشت میزم . کارای شرکتو انجام دادم .. ولی تقریبا خیالم راحت شد .. بعد از این باید بیشتر حواسمو جمع کنم .. آرام هنوز بچست .. هنوز تجربه نداره و نمیدونه چکار باید بکنه .. با حرف دوستاش فوری تحریک میشه و کارای احمقانه میکنه .. مجبور شدم خیلی بهش سخت بگیرم ... چقدر بچه بزرگ کردن سخته ؟ لحظه به لحظش چالشه .. باید حواست فقط به رفتارشو کاراش باشه .. از اتاق رفتم بیرون و تقه ای به در اتاق آرام زدمو رفتم تو ... رو شکمش خوابیده بودو گریه میکرد .. تا منو دید بلند شد ولی معلوم بود خیلی درد داره ..گفتم میشینی سر درسو مشقت .. از امروز آریا برات برنامه ریزی میکنه .. خودم به درس خوندنت نظارت میکنم .. دلم میخواد نمراتت کم بشه ! دوباره برت میگردونم رشته تجربی ! فهمیدی ؟ گفت بله داداش .. نمیذارم دنبال انرژی بگردی ! نمیذارم گند بزنی به زندگیت ! حالا بچسب به درست ! گفت چشم ...
آریا #
از وقتی شنیدم که تو مدرسه چی پیش اومده و آرام نزدیک بوده توی این گند گیر بیوفته خیلی ناراحتم .. نمیدونم چرا یه نوجوون دنبال این چیزا باید بگرده .... خودش خواست که تغییر رشته بده و میدونست که مشکله .. ولی نمیدونم چکار کنم .. از فکرم بیرون نمیاد .. شاهین درزدو اومد اتاقم ..گفت آریا شرکت تجاری ! آرشا ..گفتم یعنی چی شاهین ؟ درست بگو ببینم برای من شده کاراگاه ! شاهین اومد جلو و گفت مرتیکه دارم میگم آرشا تنبلی کرده مدارک گمرکو حاضر نکرده ! الان رفیقم از گمرک زنگ زد گفت مدارکتون ناقصه ! حالا فهمیدی ؟ این پسره همه چیش خوبه جز پشت گوش اندازیش ! گفتم این جزء مسئولیتهای من نیست .. برو پیش رئیس .. شاهین گفت بهونه بدم دستش حالشو بگیره ؟ گفتم حقشه ! بذار یه دفعه حالشو بگیره دفعه بعد آدم باشه ! یهو در باز شدو داداش از دربین دوتا اتاق اومد تو ...گفت کی حال کیو بگیره ؟ تند از جام بلند شدمو گفتم هیچی داداش .. داداش آراز اومد نزدیکمو دستاشو کرد تو جیب شلوارشو گفت تاحالا چند بار بهت هشدار دادم درست و واضح حرف بزن ؟ چند بار بهت گفتم از مخفی کاری بدم میاد ؟ هان ؟ دیگه داری از حدت بیرون میری آریا ! دیگه دفعه بعدی وجود نداره ! فهمیدی ؟ گفتم بله داداش .. گفت خوب میشنوم ! گفتم آرشا .. مدارک ترخیص کالا رو تو گمرک کامل نکرده .. حالا بار گیر کرده .. داداش برگشت تو اتاقشو درو پشت سرش زد بهم .. منو شاهین از تو اتاقم میشنیدیم چکار میکنه .. گوشیو برداشتو به فرخ گفت به مهندس آرشا بگو سریع اتاق من باشه ! چند دقیقه بیشتر طول نکشید که آرشا خودشو رسوند ..
آراز #
در زدو خیلی خشک گفتم بیا تو ! آرشا آروم سرک کشید .. بلند و محکم گفتم بیا تو ! آرشا سریع اومد تو و درو پشت سرش بست ولی همونجا جلوی در ایستاد .. انگار از لحنم فهمید که ازش عصبانیم .. سرمو بلند کردمو نگاهش کردم .. گفتم بیا جلو ببینم ! خیلی آروم دو قدم برداشت .. یهو از جام بلند شدم .. آرشا دوباره برگشت سرجاش .. چسبید به در ... از پشت میز اومدم بیرونو رفتم سمت آرشا .. خیلی آروم با قدمهای آهسته .. دستامو کردم تو جیب شلوارم .. به دو قدمیش رسیدم .. اخمامو کردم تو همو خیلی جدی بهش نگاه کردم .. سرشو انداخت پایین ..گفتم فکر کردی چرا منو پدرت تصمیم گرفتیم تو توی شرکت من ، زیر نظر من کار کنی ؟ فکر کردی آوردمت اینجا که کارت راحت بشه ؟ ...نه ! آوردمت که بالا سرت باشم ببینم چه غلطی میکنی ! بعدم دستمو کوبیدم به در درست بغل صورتش .. سرمو بردم نزدیک صورتشو آروم گفتم حالا تن لشتو بکشو برو کارتو تکمیل کن .. اون جنسا همین امروز باید ترخیص بشن ! وای به احوالت اگر چیزی که گفتم نشه ! اونوقت نشونت میدم کاری که بابات باهات میکنه فقط یه نوازشه ! فهمیدی ؟ آرشا فقط با لکنت گفت چشم رئیس .. ولش کردمو پشتمو کردم بهش رفتم سمت میزمو بلند گفتم مرخصی ! فقط ظرف دو ثانیه از در زد بیرونو رفت .. یه نفس عمیق کشیدمو رفتم پشت میزم نشستم
آرشا #
فرخ زنگ زدو گفت رئیس کارت داره .. فهمیدم موضوع گمرک لو رفته .. مثل برق خودمو رسوندم پشت در اتاقشو در زدم با لحن ترسناکی که منو یاد بابام وقتی عصبانیه مینداخت گفت بیا تو .. از لای در سرک کشیدم ببینم اوضاع چه جوریه .. که رئیس گفت بیا تو .. رفتم داخلو درو پشت سرم بستم ولی جرات نکردم برم جلو .. رئیس با تحکم گفت بیا جلو ببینم .... ولی کی جرات داره نزدیکش بشه ! یکم رفتم جلو ولی یهو از جاش بلند شد . زهره ترک شدمو چسبیدم به در .. رئیس آروم اومد جلو دستاش تو جیب شلوارش بود .. رسید به یه قدمی من سرشو آورد جلو با تهدید گفت امروز باید کار ترخیص جنسا انجام بشه وگرنه .. از ترس نمیتونستم سرمو بالا بگیرم .. همچین با دستش زد به در درست کنار صورتم که نزدیک بود خودمو خیس کنم ... صد رحمت به بابا .. بعدم ولم کردو رفت سمت میزشو گفت مرخصی ! همچین از اتاقش پریدم بیرون که یاد ندارم از دست بابام اینطور در رفته باشم .. اومدم تو سالن .. آریا و شاهین یواش اومدن بیرونو گفتن سالمی آرشا ؟ گفتم نزدیک بود شلوار لازم بشم .. وای پسر ! رئیس وقتی عصبانیه چقدر ترسناک میشه ! نزدیک بود قبض روح بشم ! تهدیداش از صد تا کتک بدتره ...آریا گفت مواظب باش تهدیداش با عملش برابره ! میگه عمل میکنه ! .. شاهین گفت آرشا خیلی شانس آوردی جون سالم بدر بردی ! اینجور موقع ها کسی سالم از اون در بیرون نمیاد ! گفتم منم همچین قصر در نرفتم هنوز باید کارمو درست کنم .. برم تا نیومده پدرمو در بیاره ! آریا و شاهین گفتن آره برو زودتر ..
آراز #
باید عصر برم خونه سر به کار آرام بذارم .. ساعات به سرعت گذشتو ساعت شد 6 .. سوئیچو بارونیمو برداشتم کیفمم دست گرفتمو رفتم سمت پارکینگ .. رسیدم خونه پریوش اومد استقبالم .. سلام کرد جوابشو دادم .. رفتم سمت اتاقم .. لباس عوض کردمو آبی به دستو صورتم زدم ... رفتم اتاق آرام .. تقه به درو رفتم داخل ... آرام پشت میزش بود .. البته یه بالش گذاشته بود زیرش و دامن پاش کرده بود .. تا منو دید بلند شد ایستاد .. سلام کرد جوابشو دادم با اخم گفتم تکالیفتو انجام دادی ؟ گفت بله داداش .. گفتم بده ببینم ! تکالیفشو نشون داد .. چند تا سوال کردم بلد بود ... خوب درس خونده بود .. گفتم تکالیفتو تکمیل کن بعد بیا سر میز ! گفت چشم .. پسرا هم رسیدن خونه .. رفتم تو سالن نشستم پسرا خواستن یواش از کنارم رد بشن برن اتاقشون که بلند گفتم جنسا ترخیص شد؟ آریا گفت بله داداش کاراش تا آخرین لحظه انجام شد .. گفتم خوبه .. تلوزیونو روشن کردمو مشغول اخبار شدم که تلفنم زنگ خورد .. یاوری ! لبخندی رو لبام نشست .. بالاخره نتیجه گرفت .. جوابشو دادم .. الو .. یاوری سلام کردو جوابشو دادم .. گفتم میشنوم ! از چیزی که میشنیدم شوکه شدم ..گفتم مطمعنی یاوری ؟ گفت بله رئیس .. گفتم مرسی و خداحافظی کردم بلند شدمو زنگ زدم به عمو آرمان باهاش صحبت کردم .. و گفتم باید حضوری صحبت کنیم .. عمو گفت تا نیم ساعت دیگه اینجا باش ..گفتم چشم .. لباسمو عوض کردم و پشت فرمون نشستم و رفتم سمت خونه عمو .. با اینکه خیابونا شلوغ بود ولی خیلی زود رسیدم .. زنگ زدم رفتم داخل .. لاله خانوم نبود .. آرشا اومد جلوی در و گفت بفرمائید .. هنوز از تهدید صبح ازم میترسه .. سرشو انداخت پایینو از کنارش رد شدمو رفتم اتاق کار عمو .. رفتم تو درو پشت سرم بستم .. عمو با خوش رویی باهام دست دادو گفت خوش اومدی .. تشکر کردم .. گفتم عمو جان شما تا چه حد از زندگی عمه ناهید خبر دارید ؟ عمو گفت همونی که خودش گفته .. برای دیدار و گرفتن زمینش اومده و به زودی برمیگرده .. گفتم فکرشو میکردم .. من درموردش تحقیق کردم عمه بلیط یک طرفه گرفته و اومده .. قصد برگشتنم نداره .. شوهرش سرش کلاه گذاشته و به اسمش یک سری کلاه برداری کرده .. عمه هم مجبور شده با دختر و پسرش بیاد ایران البته با پاسپورت ایرانیش .. هرچی داشته و نداشته دولت ضبط کرده .. و الان کاملا دستش خالیه .. عمو با تعجب نگاهم کرد .. بعد اخماشو کرد تو همو سرشو انداخت پایین .. رفت تو فکر .. حتما خودشو برای اتفاقات مقصر میدونه .. گفتم عمو شما هرکاری تونستید کردید .. اگر اجازه بدید من اینجا کمکشون میکنم .. . عمو گفت خونه مرکز شهرو به نام خودش میکنم .. گفتم عمو جان ممکنه بخاطر بدهی ازش بگیرن .. اول به نام بچه ها کنید بعد ازشون وکالت میگیریم برای عمه .. بقیه کارارو به من بسپرید .. کمکشون میکنم .. عمو نگاهی از مهربانی بهم کردو گفت قسمت مالیش با من .. گفتم منم هستم عمو جان .. عمو با لبخند سرشو تکون داد .. دیگه دیر وقت بود .. با عمو خداحافظی کردمو رفتم سمت خونه ...
##
به این ترتیب روزا گذشتو اواسط آذر رسید .. هوا سرد شده بود .. کارای شرکت آراز به درستی پیش میرفت .. پروانه و آرام مشغول درس بودن .. آرشا از اون روز که آراز به خدمتش رسید کارهاشو به موقع و بادقت انجام میداد .... و شاهینو آریا و آرش و به قول رفقاشون سه تفنگدار مشغول کاراشون و البته نامزد بازی بودن .. آریا و آرش دنبال نامزداشونو شاهین هم براشون لاپوشونی میکرد ..
آرش #
پروانه بهم زنگ زدو گفت گواهینامم اومده .. خیلی خوشحال بود .. گفتم بیا بریم بیرون .. گفت میترسم از داداشم .. با خودم گفتم ترسم داره .. گفتم پس با پسرا هماهنگ میکنم یه قرار جور کنن .. پری گفت خوبه و قطع کرد .. رفتم سراغ آریا گفتم داداش گواهینامه پری اومده بریم بیرون ؟ شاهین از در اومد تو ... گفت چی شده ؟ آریا گفت گواهینامه پری اومده .. گفت بهانه خوبیه ! همین موقع در زدنو آرشا اومد تو .. گفت آقایون چه خبرا ؟ گفتم گواهینامه پری اومده .. گفت بهانه خوبیه بزنیم بیرون ! آریا گفت داداش ! آرشا گفت رئیس با اینکه سخت میگیره ولی اونقدرها هم بی رحم نیست .. ولی اگر نشد زیر آبی هم روش خوبیه ! جواب میده ! .. شاهین خندید ..آریا گفت یه دفعه زیر آبی رفتیم .. فقط نزدیک بود داداش زیر آب خفمون کنه ... گفت چی شد؟ گفتم چنان کتکی خوردیم که هنوز یادم میاد جاش درد میگیره ! آرشا گفت تعریف کنید ببینم چقدر اوضاع خطریه !
شاهین تو چهار تا جمله تعریف کرد .. آرشا گفت رفقا هیچی بهتر از راستیو درستی نیست .. هر چهارتامون زدیم زیر خنده .. گفتم فردا پنجشنبست .. جمعه بریم ؟ گفتن باشه .. همین موقع در بین اتاقا باز شدو رئیس اومد تو .. تا مارو دید دستاشو کرد تو جیب شلوارشو گفت بازم جمع شدید اینجا ؟ آرشا گفت رئیس من که اومدم بیام خدمت شما .. رئیس خیلی جدی گفت پس اینجا چکار میکنی ؟ آرشا با من من گفت والا رئیس ..من ... رئیس رو کرد سمت ما سه تا ... گفت چیه باز ؟ گفتم رئیس اجازه میخواستیم .. که جمعه .. با بچه ها بریم بیرون .. رئیس نگاهم کردو گفت چه خبره ؟ آریا گفت داداش گواهینامه پروانه اومده .. گفت میدونم .. ما سه تا ساکت شدیم .. آرشا که کلا خفه شده بود .. رئیس رفت سمت اتاقشو گفت آرشا بیا ببینم ! آرشا با ترس دنبال رئیس راه افتاد و با یه نگاه مظلوم به ما نگاه کرد ..
آراز #
رفتم تو اتاقم آرشا پشت سرم با فاصله اومد .. رفتم پشت میزمو همونطور که به کارام میرسیدم گفتم میشنوم .. آرش درمورد یه قرارداد جدید توضیح داد و حرفش تموم شد .. گفتم پیگیری کن .. گفت چشم .. گفتم مرخصی ! خیلی با احتیاط از در رفت بیرونو درو پشت سرش بست ... گوشیمو برداشتمو شماره عمو رو گرفتم .. عمو جواب دادو سلام کردم .. عمو جواب سلاممو داد .. عمو گفت کار انتقال آپارتمان انجام شد ؟ گفتم وکیل شرکت داره پیگیری میکنه .. درمورد نادر دارم یه کارایی انجام میدم اما درمورد نادیا نمیدونم .. راستش درسشو آلمان نیمه کاره ول کرده .. حسابداری میخونده ... ولی نمیدونم چکار کنم باهاش .. فکر نکنم دختر حرف گوش کنی باشه ! عمو گفت نادیا رو بسپر به من .. خودم باهاش حرف میزنم .. بعد تورو درجریان میذارم .. گفتم بسیار خوب .. امری نیست ؟ عمو گفت نه و خداحافظی کرد .. ساعتو نگاه کردم حدود 11 صبحه .. نادر قرار بود 11 شرکت باشه .. تو فکر نادر بودم که در زدنو فرخ اومد تو .. گفت جناب مهندس نادر شکیبا تشریف آوردن .. گفتم بفرستش تو .. فرخ گفت چشمو رفت .. در زدن گفتم بیا تو .. نادر درو باز کردو اومد داخل .. سلام کرد .. جوابشو دادم و نگاهش کردم .. بلند شدم رفتم نزدیک .. اومد جلو با لبخند سلام کرد و باهام دست داد .. گفتم بشین .. نشست ... خودم روبه روش نشستم که همه عکس العملاشو از نزدیک ببینم ..گفتم عمه چطوره ؟ گفت راستش .. گفتم همه چیو کامل میدونم نادر .. نیازی نیست چیزیو پنهان کنی ..گفت پس بالاخره همه چی رو شد ؟ گفتم خوب .. کاری به بقیه ندارم .. گفتم بیای اینجا درمورد خودت صحبت کنیم ..رشته تحصیلیت چی بوده ؟ گفت مهندس طراحی درکنارش مدیریت هم خوندم ..گفتم خوب پس چرا بیکار تو خونه نشستی ؟ سرشو پایین انداختو گفت دیگه امیدی به هیچی ندارم .. یکم نگاهش کردم .. دلم براش سوخت .. یه جوون باهوش با دوتا مدرک از زندگی ناامید شده .. گفتم خوب مدارک و سابقه کاریتو بیار .. میخوام بدونم چکاره ای .. با حیرت به من نگاه کرد ولی یهو سرشو انداخت پایین .. نمیدونم از حیاشه یا از خجالت کار پدر ماردشه .. گفتم از شنبه بیا سرکار .. بیا ببینم چکاری ازت برمیاد ..گفت چشم .. ممنونم ..
آریا #
داداش و آرشا رفتن .. به آرش گفتم داداش جوابی نداد .. دوباره امشب باهاش صحبت میکنم .. گفت باشه ببینم چکار میکنیم .. دوباره مشغول کار شدیم .. نیم ساعتی گذشت .. مشغول کار بودم که از اتاق داداش صدای صحبت شنیدم .. رفتم پشت درو گوش چسبوندم .. صدای نادر میومد که با داداش مشغول صحبت بود .. یهو در اتاقم باز شدو شاهین اومد تو .. منو بگو از ترس مردم .. چون گوش وایسادن و دروغ گفتن جزء خط قرمزاییه که هیچ وقت داداش نمیبخشه .. سرمو بلند کردمو گفتم شاهین خدا خفت کنه ! مردم از ترس .. شاهین اخماشو کرد تو همو گفت من چه میدونم مرتیکه تو فالگوش وامیستی ! گفتم در بزن حداقل .. گفت باشه به حسابت .. دوباره سرمو نزدیک در کردم ولی دیگه صدا نمیومد که یهو در باز شد . داداش جلوم ایستاده بود .. صاف ایستادمو گفتم ببخشید داداش .. یکم خیره نگاهم کردو گفت بیا تو ببینم ! گفتم چشم .. یه نگاه به شاهینو آرش رفتم تو درو پشت سرم بستم .. داداش همونطور که رفت سمت میزش گفت خوب خوب خوب ! حالا دیگه فالگوش وایمیستی ؟ تا حالا فاگوش ایستادنو از سر آرام انداختم حالا از سرتو باید بندازم ؟ خجالت نمیکشی ؟ داداش برگشت سمتم .. گفت بیا اینجا ... احساس آرامو درک کردم وقتی اینجور موقع ها از ترس میلرزه ! گفتم داداش ببخشید .. دیگه تکرار نمیشه ..ولی داداش فقط نگاهم کرد .. میدونستم اگر حرفشو دوباره تکرار کنه برای خودم بد میشه ! رفتم درست روبه روش ایستادم .. گفت میدونی که آرامو برای فالگوش ایستادنش چطور تنبیه کردم ! میخوای با تو هم همونکارو کنم ؟ گفتم غلط کردم داداش ..گفت که غلط کردی ! یهو گوشمو گرفتو کشید .. خیلی سال بود کسی گوشمو اینطوری نکشیده بود ..گفتم داداش کنده شد .. داداش آروم سرشو آورد نزدیک صورتم و گفت حقته الان با همون ترکه که گوشه اتاقمه به حسابت برسم تا دستت بیاد وقتی فالگوش وایمیستی چه عواقبی داره ؟ گفتم داداش ایندفعه رو ببخشید ... گوشمو ول کردو برگشت سمت میزش .. پشت میز نشست .. همینطور که گوشمو می مالیدم گفتم نادر اینجا بود ؟ داداش یه نگاهی بهم کردو گفت اوهوم .. بعد دوباره مشغول کارش شد .. گفتم چکار داشت داداش ؟ گفت میاد از شنبه سرکار ... گفتم چی ؟ واقعا ؟..... چرا ؟ مگه با ناهید مشکل نداشتیم ؟ نباید پاش به اینجا باز بشه ! داداش سرشو آورد بالا و با اخم گفت یادم نمیاد نظرتو پرسیده باشم ! فکر میکنی خودم عقلم نمیرسه چکار میکنم ؟ یهو صداش رفت بالا .. با توام آریا ! یعنی من نمیفهمم تو شرکتام چه خبره و چکار باید بکنم ؟ با لکنت گفتم نه داداش اصلا منظورم این نبود ... گفت پس منظورت چی بود ؟ هان ؟ توضیح بده ببینم ! گفتم فقط .. داداش صداشو آورد پایینو آروم ولی ترسناک گفت منظورتو واضح بگو ! وگرنه من میدونمو تو ! همینجا پوستتو میکنم ! .... با خودم گفتم داداش چه جوش آورد .. حالا چکار کنم ؟ گفتم ببخشید داداش .. با خودم فکر کردم شاید دلتون سوخته .. فقط همین .. داداش از پشت میزش بلند شد گفت فکر کردی دلم سوخته ؟ هان ؟ با خودم گفتم دخلم اومده .. اگر سالم از اینجا بیرون برم شانس آوردم .. فقط نگاهش کردم .. اومد نزدیکمو دستاشو کرد تو جیب شلوارش ... مطمعن باش هیچ وقت تصمیمیو از رو احساسات نمیگیرم .. در مورد همه چی فکر میکنم تحقیق میکنم بعد تصمیم میگیرم .. این برای اولین و آخرین بار بود که در مورد این قضیه بهت توضیح دادم آریا ! بار دیگه ببینم تصمیماتمو زیر سوال بردی ساده ازت نمیگذرم .. حالیت شد ؟ گفتم بله داداش .. گفت خوبه .. حالا برگرد سرکارت ... گفتم چشمو رفتم سمت در .. داداش همیشه خوب میدونه چطور اقتدارو قدرتشو حفظ کنه .. هیچ کس حتی پدر بزرگم اقتدارشو زیر سوال نمیبره ! همه میدونن نتیجش چی میتونه باشه ! منم از زبونم پرید و خیلی شانس آوردم که به جای بدی ختم نشد ! فقط خودمو رسوندم تو اتاقمو یه نفس راحت کشیدم .. شاهین اومد جلو گفت چی شد پسر ؟ گفتم هیچی دوباره از خشمش در رفتم .. براش تعریف کردم ماجرا رو .. گفت تو دیوونه ای مرتیکه ؟ مغزتو خر گاز گرفته ؟ میخوای خودتو به کشتن بدی بگو یه مرگ سریعو راحت نشونت بدم ! گفتم شاهین به خیر گذشت .. حالا جریان جمعه رو نمیتونم بگم .. من اوت شدم ... گفت این کار کاره خودمه .. بذار به عهده خودم .. گفتم باشه با تو ! ..
##
روز جمعه صبح پروانه بلند شد و رفت تو اتاق آرام .. آرام هم بیدار بود .. یهو تقه ای به در خوردو پروانه درو باز کرد ... آریا و شاهین پشت در بودنو پاورچین اومدن داخل ! پروانه درو پشت سرشون بست ..
شاهین #
آریا گفت حالا کی میخواد بره از داداش اجازه بگیره ؟ گفتم من میرم .. غیر از من کی میخواد بره ؟ همین موقع آرش زنگ زد .. گفتم الو .. سلام تو معلوم هست کجایی مرتیکه ؟ مگه قرار نبود با آسا بیاید ؟ آرش گفت اومدیم پشت دریم ... یکی بیاد درو باز کنه ! گفتم آخه مرتیکه مگه خونه زنگ نداره ؟ گفت با خودم گفتم شاید رئیس عصبانی بشه ! گفتم واقعا که خری ! بیا تو بابا ! گفتم تا اینامیان تو من میرم پیش رئیس .. از در اتاق آرام اومدم بیرون و پشت اتاق رئیس ایستادم .. یه نفس عمیقو در زدم .. رئیس خیلی خشک گفت بیا تو .. درو باز کردمو رفتم داخل .. رئیس گفت میشنوم .. گفت رئیس ببخشید میشه .. میشه با بچه ها بریم بیرون ؟ رئیس سرشو گرفت بالا و نگاهم کردو گفت مگه آرش تو شرکت اجازه نگرفت ؟ گفتم بله ولی شما جواب ندادید .. گفت برید .. فقط مواظب باشید دسته گل آب ندید .. گفتم چشمو گفتم با اجازتون .. از اتاق اومدم بیرون و به بچه ها که پشت در ایستاده بودن نگاه کردم ....
آرام #
پشت در اتاق داداش ایستادیم .. خیلی آروم و بی صدا .. داداش از دست منو آریا عصبانیه ... آرش که همیشه از ترس داداش صداش درنمیاد .... آرشا هم که تازگیا طعم خشم داداشو چشیده .... این وسط آسا و پروانه هنوز خرابکاری نکردن .. یهو در اتاق داداش باز شدو شاهین اومد بیرون .. رفت سمت سالنو همه به دنبالش .. همه نشستیم رو مبلا .. هرچی منتظر شدیم شاهین صداش درنیومد .. گفت خوب چی شد شاهین ؟ یه دفعه داداش آریا برگشت سمتمو با عصبانیت گفت داداش ! شاهین چیه ؟ خجالت نمیکشی بزرگترتو با اسم صدا میکنی ؟ شاهین یهو رو به داداش آریا کردو گفت مرتیکه! به تو چه ! خودم گفتم بگه شاهین ! احساس پیری میکنم میگه داداش ! داداش آریا گفت تو مگه همسن من نیستی ؟ چرا حرف مفت میزنی ؟ بز ! همینطور شاهینو آریا کل کل میکردن که صدای داداش از پشت سرمون اومد ...... چه خبره ؟ خجالت نمیکشید جلوی چند تا دختر الفاظ زشت بکار میبرید ؟ مارو میگی از جامون پریدیم ... داداش آریا و شاهین که یهو غش کردن از ترس .. داداش گفت مگه نمیخواستید برید بیرون ؟ چرا اینجایید هنوز ؟ آرش گفت الان داشتیم میرفتیم .. بعدم یکی یکی بلند شدیمو رفتیم فقط داداش آریا و شاهین موندن ..منم از سر فضولی رفتم کنار سالن ایستادمو نگاهشون کردم .. داداش گفت به شما دوتا چند بار تاحالا تذکر دادم که درست رفتار کنید ؟ شما مثل اینکه تو همون سن دبیرستان موندید ! حتما باید به خدمتتون برسم تا آدم بشید ؟ این دفعه همچین لحنو الفاظی ازتون بشنوم سروکارتون با ترکه تو اتاقمه ! فهمیدید ؟ بعد یهو برگشت سمت منو باصدای بلند گفت آرام ! از ترس لرزیدم ..گفتم بله داداش .. ولی اونقدر صدام پایین بود که خودمم به زور شنیدم .. برگشتم رو به داداش .... از کنار مبلا بهم اشاره کرد .. رفتم به سمتشون .. نزدیک داداش رسیدم وایسادم .. داداش اخماش توهم بود ..نگاهم کردو گفت آخرین بار که گوش وایسادی چکار کردم ؟ با من من گفتم داداش من گوش واینستادم بخدا ..داداش گفت پس داشتی چه غلطی میکردی ؟ بعدم صداش رفت بالا و گفت کنار سالن برای چی ایستاده بودی ؟ گفتم بخدا ... که گفت ساکت ! ... ساکت شو تا تو دهنت نزدم ! عصر که برگردم به حسابت میرسم .. بعدم رفت بیرون ... شاهینو آریا برگشتن به من نگاه کردن .. گفتم بدبخت شدم باز ! اون دوتا هم سرشونو انداختن پایین .. بچه ها اومدنو گفتن آماده ایم ..پری اومد پیشمو آروم گفت عزیزم نمیای مگه ؟ گفتم پری .. گفت چی شده براش تعریف کردم ..گفت اجازه نداری بیای ؟ گفتم داداش نگفت نرو .. گفت پس بدو بپوش بریم .. تا شب خدا بزرگه شاید بخشید و اصلا پیگیری نکرد .. خندیدمو گفتم باشه .. سریع پوشیدمو راه افتادیم .. آسا من شاهین و آریا تو ماشین آریا و پری آرش آرشا تو ماشین آرش .. راه افتادیم دوباره کورس گذاشتیم .. ویراژ یکم دادیمو رفتیم نشستیم فست فود .. بعد که شکممون پر شد راه افتادیم سمت ماشینا ... گفتم شاهین یادته دفعه پیش گفتی رانندگی یادم میدی ؟ شاهین چشماش برق زدو گفت باشه .. پری بشینه پشت فرمون ماشین آرش تو هم پشت فرمون ماشین آریا ! تا آریااومد مخالفت کنه شاهین گفت بخاطر منو تو ممکنه یه کتک حسابی بخوره ... پس خسیس بازی درنیار .. بعدم بهم گفت بشین بریم ..
آریا #
به شاهین گفتم مسئولیتش با تو ! بعدم رفتم نشستم عقب ... آسا لبخندی بهم زدو خیلی یواشکی دستمو گرفت .. منم تو یه لحظه ماشینو آرامو شاهینو فراموش کردمو حواسم رفت دنبال آسا ... متوجه نشدم چقدر گذشت یا سر از کجا درآوردیم .. که صدای آژیر پلیس راهنمایی رانندگیو شنیدم .. ایستادیمو از ماشین پریدیم پایین .. افسر پلیس اومد پایین منو شاهین سرمون کج گفتیم ببخشید جناب سروان خواهشا جریمه ننویسید .. میره برای داداشم.. پوستمونو میکنه .. افسره خندیدو گفت خوب نمیذاشتید خواهرتون بشینه پشت فرمون .. توی اون اوضاع اصلا فکر نکردم که از کجا میدونه آرام خواهرمه ! افسره گذاشت قشنگ التماس کردیم .. آرشو آرشا هم اومدن .. آخر سر گفت این سری میبخشم .. ولی یه بار دیگه اتفاق بیوفته خدمت برادرتون اعلام میکنم .. ما بازم دوزاریمون نیوفتاد که چی میگه .. گفتیم چشم .. خیلی ممنون .. موقعی که خواست سوار ماشین بشه گفت خدمت مهندس سلام برسونید مهندس آریا ! مهندس شاهین .. مهندس آرش و جناب مهندس آرشا .. من پسر عموی یاوری هستم .. موفق باشید ! بعد با خنده سوار شدو رفت .. ما همه مون فقط ایستادیمو نگاهش کردیم .. بعدشم من یدونه محکم زدم پس کله شاهین .. شاهین گفت چرا میزنی مرتیکه ! گفتم همش تقصیر توئه که بهمون خندید .. گفت به من چه ! بریم خونه بابا ... سوار شدیم رفتیم خونه .. مثل قشون شکست خورده رفتیم داخل .. همگی نشستیم .. پریوش برامون چایی آورد و خوردیم .. آسا و آرش بلند شدنو گفتن بریم .. آرشا هم بلند شد .. گفت تا رئیس نیومده و موج انفجار منو بگیره برم .. منو شاهینو آرام موندیم .. پروانه هم رفت پیش باباش خونشون .. آرام گفت منم برم اتاقم تا داداش میاد جلوی چشم نباشم ... شاهین گفت اتفاقا وقتی جلوی چشم باشی بیشتر دلشون میسوزه و احتمال کتک کمتره .. از من بشنو .. من سابقه طولانی تو کتک خوردن دارم .. سه تایی نشستیم .. یک ساعتی شد که در باز شدو داداش اومد تو ....
آراز #
از خونه زدم بیرون بایاوری برای ناهار قرار داشتم .. باید نتیجه کارشو گزارش بده .. از دست شاهینو آریا عصبانیم .. نمیدونم چرا نمیتونن درست صحبت کنن .. هرچی بهشون میگم بازم نمیفهمن که جلوی دخترا الفاظ بد بکار نبرن .. روی حرف زدن آرامم اثر گذاشتن ... از اونطرف آرام که دوباره فالگوش وایساده بود ... به خدمتش میرسم امشب .. بذار برسم خونه فقط ... رسیدم رستوران ارکیده ... این رستوران تنها جاییه که قرار ملاقاتامو میذارم .. اینجا منو میشناسن .. تاهر زمان که لازم باشه میشینم .. یاوری رسیده بود .. با لبخند اومد جلو سلام کرد .. باهم دست دادیمو نشستیم .. یاوری بااینکه جوونه ولی خیلی واردو کار بلده .. یاوری شروع کرد به صحبت ... دو ساعتی شد که صحبت میکردیم .. کم کم ناهارو آوردنو ماهمچنان درمورد تمام کارها مخصوصا ناهید و شرکت ها صحبت میکردیم .. بعد ناهار هم یکساعتی صحبتمون طول کشید .. تا اینکه گوشی یاوری زنگ خورد .. یاوری عذر خواهی کردو جواب داد .. یاوری بعد سلام علیک هر لحظه چشماش گردو گردتر شد .. بعدم گوشی رو قطع کرد .. گفتم چی شده یاوری ؟ گفت مهندس آریا و مهندس شاهینو .. ..... جریانو که تعریف کرد واقعا عصبانی شدم .. کم کم کارامونو تموم کردیمو رفتیم سمت ماشینامون .. رفتم سمت خونه .. رسیدم رفتم داخل ... تا منو دیدن بلند شدنو سلام کردن .. با سر جواب دادمو رفتم اتاقم .. لباسامو عوض کردم .. رفتم بیرونو نشستم تو سالن .. سه تاشون بلند شدن ... گفتم بشینید .. خیلی با احتیاط نشستن .. گفتم تعریف کنید ببینم ! گفتن چیو داداش؟ گفتم همونی که این دختر خانم پشت فرمون نشسته بوده و پلیس نگهتون داشته .. سه تاشون به هم نگاه کردنو سرشونو انداختن پایین ... یهو صدامو بردم بالا و گفتم حرف بزنید ببینم ! سه تاشون سرپا وایسادنو آریا گفت داداش راستش .. فقط یکم برای اینکه آرام با ماشین آشنا بشه .. فقط یکم .. زیاد نبود .. شاهین سرش پایین بود .. آرام که پشت شاهین قایم شده بود .. هم دلم براش سوخت هم از فالگوش وایسادن صبحش ازش عصبانی بودم .. روبه آرام کردمو گفتم آرام ! اتاقت تا بیام ! گفت چشمو سریع رفت .. بعدم رو کردم به جفتشونو گفتم صبح خرابکاری کردید بازم رفتید یه دسته گل دیگه به آب دادید ؟ شاهین با من من گفت رئیس تقصیر من بود .. من وادارشون کردم آرام بشینه .. مسئولیتش با منه .. گفتم سوئیچ ماشینت ! گفت چشم و رفت سمت اتاقش ... یه نگاه به آریا کردم .. از خجالت سرش پایین بود .. گفتم سوئیچت ! آریا سرشو گرفت بالا .. وقتی قیافه جدی منو دید سوئیچشو درآوردو داد .. گفتم تا اطلاع ثانوی هیچ برنامه ای نمیچینید ! به هیچ عنوان ! خونه شرکت فقط ! .... شیر فهم شد ؟ گفت بله داداش ... ببخشید.... شاهین اومدو سوئیچشو داد .. بلند شدم رفتم سمت اتاق آرام .. سوئیچا رو گذاشتم تو اتاقم بعدم پشت در اتاق آرام تقه به درو رفتم تو .. آرام لباسشو عوض کرده بودو تاپ شلوارک پوشیده بود .. پاهاش تا زانو لخت بود .. نشستم لبه تختشو گفتم وایسا اینجا ببینم ! اومد ایستاد ولی با کمی فاصله .. اخمامو بیشتر توهم کردمو گفتم بیا اینجا ! و دوباره روبه رومو نشون دادم .. با ترس اومد وایساد .. همینطور که نگاهش میکردم کاملا مشخص بود که میترسه .. هر بار همینه ... هر بار شیطنت میکنه و وقتی متوجه میشم اینطور میلرزه .. و بعد تنبیهش دوباره یادش میره که تنبیه شده و روز از نو روزی از نو ! گفتم دیگه خسته شدم آرام ! دیگه .... خسته ... شدم ! ... چقدر تنبیهت کنم و التماس کنی که غلط کردم تکرار نمیشه ! دوباره یه شیطنت دیگه ! آرام گفت ببخشید داداش ... دیگه تکرار نمیشه... سرمو تکون دادمو گفتم فالگوش ایستادن عیب بزرگیه ! کی میخوای بفهمی ؟ هان ؟ چند بار سر فالگوش ایستادن تنبیه شدی ؟ بلند شدم خط کششو برداشتم دوباره نشیتم روی تخت .. از بازوش گرفتمو نیم رخش روبه روم بود .. خط کشو بردم بالا و محکم زدم پشت ساق پاش .. ده تایی زدم .. فقط صدای آخ بود که شنیده میشد .. برشگردوندم .. آرام خیلی آهسته گریه میکرد .. گفتم این آخرین اخطاره ! دفعه دیگه .. گفت چشم ... گفتم بهتره یادت بمونه ! بعدم بلند شدمو از اتاقش اومدم بیرون .. برگشتم توی اتاقم . نمیدونم با آرام چکار کنم ؟ هر لحظه مشغول یه خرابکاری جدیده .. اگر پسر بود باز برام بهتر بود .. درست حسابی تنبیهش میکردم بدون رحم ... ولی دختره .. بااینکه از عصبانیتم میترسه و حساب میبره ولی بازم یه شیطنت جدید تو آستین داره .. باید پیگیر درساشم باشم ... یه دفعه کار دستم میده .. فردا حتما باید یه سر مدرسش بزنم ..
آرام #
صبح شنبه از جام با خستگی بیدار شدم .. هروقت داداش دعوام میکنه یا تنبیهم میکنه تاچند روز افسرده ام ... به پشت ساق پام نگاه کردم هنوز قرمزه .. میسوزه ... بلند شدم صورتمو شستم ... موهامو شونه کردم بستم .. لباس فرم مدرسه و رفتم سر میز .. داداش آریا و شاهین داشتن میرفتن سرکار .. داداش ماشیناشونو گرفته انگار .. برای همین آرشا داشت میومد دنبالشون .. کاپشنو کیفمو گذاشتم رو مبلو رفتم سر میز سلام کردم .. داداش با کتو شلوار پشت میز بود هنوز .. بدون اینکه نگاهم کنه جوابمو داد .. داداش آریا و شاهین زیر زیرکی جواب دادنو با داداش خداحافظی کردنو رفتن.. داداش گفت بشین صبحونتو بخور دیرت میشه !گفتم چشم .. صبحونمو خوردم سعی کردم دوباره خرابکاری نکنم ... صبحونم تموم شدو بلند شدم برم وسایلمو بردارم که داداش گفت بیا اینجا ببینم! برگشتم سمت داداش .. با خودم گفتم کاری نکردم ؟ نزدیک صندلی داداش ایستادم .. داداش برگشت سمتمو دستمو گرفت نیم رخم روبه روش شد .. ترسیدم .. داداش بیتوجه به ترسم شلوارمو کشید بالا و پاهامو نگاه کرد ... گفت برو داز بکش روی مبل گفتم چشم .. دراز کشیدم روی مبل .. داداش کتشو درآوردو یه کرم دستش بود درشو باز کرد .. گفت تکون نخور .. شلوارمو زد بالا .. کرم زد پشت پاهام .. یکم سوخت ولی زود خوب شد .. گفت بلند شو .. خودش دستشو با دستمال تمیز کرد کتشو پوشید .. پالتوشو رو شونش انداخت کیفو سوئیچشو برداشتو گفت راه بیوفت .. بلند شدمو کیفو پالتومو دست گرفتم رفتم دم در .. داداش برگشت سمتم با اخم نگاهم کرد .. خودم به کاپشنم نگاه کردم .. بعدم خیلی ریلکس پوشیدمش .. داداش رفت بیرون سمت ماشین منم به دنبالش .. هرچی نگاه کردم حسین آقا رو ندیدم .. داداش گفت خودم میبرمت ! ...
سوار ماشین شدم .. با خودم گفتم خدا کنه داداش نیاد تو مدرسه .. البته نمرات درسای تخصصیم خوب بود ولی درسای عمومیم تعریفی نداشت .. رسیدیم جلوی مدرسه ... پیاده شدم .. داداش هم پیاده شد .. باهم رفتیم تو مدرسه .. داداش گفت تو برو سرکلاست و خودش رفت اتاق مدیرمون .. رفتم داخل کلاس یاسی اومد جلو و سلام کرد .. منم خواستم متوجه نشه که حالم گرفتست .. برای همین گفتم سلام دوستم! همین موقع مهسا و سحر اومدن داخل کلاس .. گفتم سلام نفسا ! سحر گفت داداشت اومده مدرسه ؟ گفتم سحر خیلی بی شعوری ! من میگم سلام تو میگی داداشت ؟ سحر گفت ناراحت نشو عزیزم .. چه خبره که داداشت اومده مدرسه ؟ گفتم نمره هام ! مهسا گفت عشقم میخوای بریم سرک بکشیم ؟ گفتم آره ... اگه میشه یه سرو گوشی آب بدید .. هردوشون با ذوق رفتن بیرون .. منم با یاسی نشستیم و دبیرمون اومد داخل ... تمام زنگا یکی بعد از دیگری گذشتن .. زنگ رفتن خونه زده شد.. آروم آروم رفتم جلوی در دنبال ماشین حسین آقا گشتم ... یهو چشمم خورد به ماشین داداش .. خشکم زد .. سریع رفتم سمت ماشین .. داداش نشسته بود و اخماش توهم .. یه دستش رو فرمون یه دستش رو پشتی صندلی بغلی .. درو باز کردمو نشستم .. آروم سلام کردم .. کولمو گرفتم بغلمو سرمو انداختم پایین .. داداش برگشت سمتم و یکم نگاهم کرد و جوابمو داد .. کولمو از بغلم برداشتو گذاشت رو صندلی پشتی .. تنها پناهگاهم رفت .. جرات نکردم سرمو بگیرم بالا .. داداش گفت مدرسه چطور بود ؟ گفتم خوب ! داداش همچین پرسید انگار میخواست فرصت بده خودم راستشو بگم .. ولی من نمیدونستم چی رو باید بگم یا دبیرا چی به داداش گفتن ... داداش گفت که خوب ! هان ؟؟؟ بعد استارت زدو راه افتاد .. تمام راه از استرس دستامو اونقدر مالیدم که به کبودی میزد .. همش خدا خدا میکردم داداش نخواد برم گردونه رشته تجربی .. داداش متوجه استرسم شده بود یهو زد رو دستام .. گفت بسه ! دستات کبود شد اونقدر فشارشون دادی ! بعدم کنار خیابون نگه داشت .. برگشت روبه منو انگشتشو گذاشت زیر چونم .. سرمو آورد بالا وگفت چی شده ؟ هان ؟ با لکنت گفتم هیچی داداش .. گفت اگر هیچی چرا اینقدر استرس داری ؟ داداش انگشتشو برداشت خواستم دوباره سرمو بندازم پایین که داداش با تهدید گفت اگر دوباره سرتو بندازه پایین یه کشیده میخوری که تا شب سرت پایین بمونه !
آراز #
از دفتر مدیر که اومدم بیرون رفتم سمت ماشینو نشستم پشت فرمون .. تمام فکرم این بود که با آرام چکار کنم ؟ نمرات درسای تخصصیش بسیار عالی ولی عمومیاش تعریفی نداره... حالا تشویقش کنم یا تنبیهش ؟ استارت زدمو راه افتادم سمت شرکت .. رسیدم شرکت رفتم پارکینگ پارک کردمو از در اصلی رفتم داخل . وارد شرکت شدم اوضاع آروم بود .. فرخ سلام کرد و دنبالم اومد داخل اتاقم و کارا رو باهام اوکی کرد .. بعدش گفت مهندس نادر از صبح با مهندس آریا و مهندس شاهین مشغولن .. گفتم بگو بیاد اتاقم ! گفت چشمو رفت .. چند دقیقه بعد نادر با آریا و شاهین در زدنو اومدن داخل .. سلام کردن .. گفتم شما دوتا اینجا چکار میکنید ؟ برید سرکارتون ! زود ! آریا و شاهین با یه ببخشید رئیس زود زدن بیرون .. نادر اومد جلو و ایستاد .. انگار بهش گفته بودن چطور رفتار کنه .. سرش پایین بود تا من باهاش صحبت کنم ... نادر پسر متینو موقریه ..زیاد صحبت نمیکنه و توی هر کاری هم دخالت نمیکنه .. رو کردم بهشو گفتم خوب نادر از صبح چکار کردی ؟ گفت از صبح با آریاو شاهین حساب کتاب یکی از قراردادهای شرکت تجاریو درآوردیم که با قسمت مالی نمیخوند .. اشکالشو پیدا کردیم . ولی توی این قرارداد باید زودتر کالا رو تحویل بگیریم تا ایراد گمرکی پیدا نکنه .. تمام رسید کالاهای بازارو چک کردم .. گفتم تو این دو ساعت این کارا انجام شد ؟ گفت بله .. گفتم گزارشت ! گفت داشتم تایپ میکردم شما احضارم کردید .. گفتم نیم ساعت وقت داری تکمیلش کنی .. یکم فکر کردو گفت بله رئیس .. گفتم مرخصی .. رفت بیرونو درو پشت سرش بست .. از سرعت عملش خوشم اومد .. باید دید نحوه کارش و نتیجش به چه صورته .. بعد نیم ساعت گزارششو آورد .. بسیار دقیق بود ..گفتم فعلا با شاهینو آریا یک هفته کار کن .. گفت چشمو بهش اجازه دادم بره .. با خودم گفتم یک هفته کار کنه هم روند کار دستش بیاد هم پسرا ازش یاد بگیرن .. حدودای ظهر از شرکت اومدم بیرون .. نمیدونم با آرام چکار کنم .. تو حفظ کردن تنبله .. این تنبلی کار دستش میده ! جلوی مدرسه رسیدم هنوز زنگ نخورده بود ... نمیدونم باهاش چکار کنم .. دوباره ببرمش شرکت ؟ پیش خودم درس بخونه مطمعن تره .. امروز کارامو آوردم خونه تا خودم بالا سرش باشم .. همینطور که تو فکر بودم آرام اومدو تا چشمش به من افتاد دستپاچه شد .. درو باز کردو سوار شد .. سلام کرد .. کولشو طوری بغل کرده انگار پشتش قایم شده ... کولشو ازش گرفتمو گذاشتم صندلی عقب .. الان هیچی نداره پشتش قایم بشه .. معلومه ترسیده و استرس داره .. استارت زدمو راه افتادم .. دستاشو از استرس بهمدیگه فشار میده طوری که دستاش کبود شدن .. زدم روی دستشو گفتم بسه ! کنار خیابون وایسادمو انگشتمو گذاشتم زیر چونش سرشو آوردم بالا . گفتم اگر سرتو بندازی پایین همچین میزنم زیر گوشت که دیگه نتونی بالا بگیریش ! بعدم راه افتادم سمت خونه .. رسیدیم خونه پیاده شدم . ایستادم تا پیاده بشه بیاد .. حتما با خودش فکر میکنه اومدم خونه تا به حسابش برسم برای همین خیلی آهسته راه میاد ... اومد رسید بهم ..گفتم برای چی معطل میکنی ؟ از چی میترسی ؟ سرمو به گوشش نزدیک کردمو گفتم نگران نباش کاریت ندارم ... ولی یه مدت باید زیر نظر خودم درس بخونی . از فردا هم میای شرکت .. تو اتاق خودم جلوی چشم خودم درس میخونی ! حالا هم بجم ! لباستو عوض کن بیا سرمیز ... بجم تا عصبیم نکردی ! آروم گفت چشمو با قدمهای تند رفت تو خونه .. انگار باید مدام تهدیدش کنی یا گوششو بکشی تا حرف گوش کنه ناهارو خوردیمو آرام رفت تو اتاقش .. منم یه تقه به درو رفتم داخل .. از امروز دقیق زیر نظر خودمی ! بهت اجازه نمیدم از زیر درس خوندن در بری .. امروز تصمیم داشتم دوباره برت گردونم تجربی ولی چون تخصصیات خوبن بهت فرصت میدم نمره عمومیاتو هم بکشی بالا .. فهمیدی ؟ گفت بله داداش .. گفتم کم کاری ببینم ازت سرو کارت با کمربنده ! و مطمعن باش سالم از زیر دستم بیرون نمیای ! حالا هم بچسب به درست .. گفت چشمو نشست پشت میزش ...
آرام #
صبح که از خواب پامیشی برای روزت تصمیم میگیری که چکار کنی ولی بعضی وقتا هرکاری هم بکنی یکی دیگه برات تصمیم میگیره .. اونم تقصیر خودمه .. نباید درسامو سرسری میگرفتم .. حالا صبح مدرسه عصر شرکت و شب هم خونه جلوی چشم داداشم .. بلند شدم کارامو انجام دادم .. لباس پوشیدم کیفو کاپشنمو برداشتم رفتم سر میز .. سلام کردمو نشستم .. داداش جوابمو داد .. شاهین مثل همیشه گفت سلام آبجی کوچیکه .. داداش آریا هم با یه لبخند جواب داد .. داداش اخماش هنوز توهمه .. نشستم ظرف عسلو گذاشت جلوم .. آروم گفتم عسل ! بدم میاد .. بعدم دستمو دراز کردم پنیر و بردارم که داداش با قاشق مربا خوری دسته بلند زد رو دستم .. گفتم آخو دستمو کشیدم .. داداش گفت وقتی عسلو گذاشتم جلوی دستت یعنی عسل ! بعد سرشو نزدیک سرم کردو گفت دوباره میبینم حرف رو حرفم میاری ! سرخود شدی ؟ باید برات یاد آوری کنم هنوز کی اینجا میگه چکار کنی ؟ هان ؟ دیگه داری عصبیم میکنی ! جرات نکردم به داداش نگاه کنم .. فقط آروم شروع کردم به خوردن کره عسل ... احساس میکردم داداش حواسش کامل به منه .. آریا و شاهین طبق معمول زودتر بلند شدن رفتم .. حالا من موندمو داداش .. گفت زود باش مدرست دیر میشه .. آروم گفتم چشم ... داداش بلند شد گفت درسای فرداتو حاضر کردی ؟ گفتم بله .. گفت راه بیوفت !بلند شدمو کاپشنمو کیفم رو برداشتم رفتم سمت در خونه .. یهو یادم افتاد کاپشنمو نپوشیدم .. سریع پوشیدمش .. داداش درحالیکه پالتوشو رو شوندش انداخته بود سرتاپای منو نگاه کردو گفت بجم ! سوار ماشین شدمو مدرسه .. مدرسه به خوبیو خوشی تموم شدو ظهر حسین آقا اومد دنبالم .. حسین آقا خیلی مهربونه .. منو برد شرکت .. وارد شرکت شدم طبق عادت از پله ها رفتم بالا .. طبقه دوم از در شیشه ای رفتم داخل .. به جای تارا یه پسره نشسته که قبلا فقط یکبار دیدمش .. تا چشمش به من افتاد اومد جلو و گفت سلام خانوم در خدمتتونم .. فرمایشتون ؟ یکم نگاهش کردم .. فکر کردم شوخی میکنه .... خندم گرفت ولی چند ثانیه که گذشت فهمیدم جدی میگه .. یعنی منو نشناخته .. شاید اون بار لباس دیگه ای تنم بوده والان با فرم مدرسه نشناختتم .. گفتم تارا کجاست ؟ پسره گفت خانم ارشد الان مهندس شرکت هستن .. گفتم باشه و برگشتم سمت اتاق داداش .. یهو پسره جلومو گرفتو گفت با کی کار دارید خانم ؟ منم عصبی گفتم با رئیستون .. پسره نگاهم کردو گفت خانم شما نمیتونید بدون هماهنگی داخل اتاق آقای رئیس بشید ! با صدای بلند گفتم خودش درجریانه که داداش از پشت سرمون با تحکم گفت اینجا چه خبره ؟ برگشتم سمت داداشو آروم سلام کردم .. داداش با سر اشاره کرد و گفت برو داخل ! خیلی با احتیاط از کنار داداش رد شدمو رفتم داخل اتاق .. پسره هم که هاجو واج بود گفت ببخشید رئیس .. داداش با اخم اومد داخل اتاقو درو پشت سرش کوبید بهم .. من از صدای بسته شدن در شونه هام پرید بالا ..داداش اومد سمتمو درست روبه روم ایستاد .. خجالت نمیکشی توی شرکت داد میزنی ؟ گفتم داداش نمیذاشت بیام اتاق شما ... داداش نگاهم کردو گفت خودتو معرفی کردی ؟ گفتم نه .. گفت وقتی میگه امرتون در خدمتم یعنی خودتو معرفی کن .. اونوقت جنابعالی بجای معرفی خودت داد میزنی اونم وسط شرکت ! گفتم ببخشید داداش .. حواسم نبود .. داداش رفت سمت در بین اتاقا و درو باز کرد .. به داداش آریا گفت برید اتاق کنفرانس .. یه مدت اونجا کار کنید ! داداش آریا گفت چشم .. بعد روبه من گفت برو تو اتاق آریا .. گفتم چشم .. رفتم تو اتاقو پشت میز داداش آریا نشستم .. داداش آریا و شاهین وسایلشونو جمع کردن و رفتن بیرون .. داداش دستاشو کرد تو جیب شلوارشو اومد جلوی میز .. گفت با پالتو و لباس مدرسه نشستی ؟ هوم ؟ حواست کجاست آرام ؟ دیگه داری عصبیم میکنی ! کاری نکن توی شرکت حالتو جا بیارم ! من که دیگه جدی جدی ترسیده بودم با خودم فکر کردم چرا اینقدر من خنگ شدم ؟ چرا صدای داداشو درمیارم ؟ تا داداش یه کاری دستم نداده زود کاپشنمو دربیارم .. بلند شدم کاپشنو لباس فرم مدرسمو درآوردم نشستم .. داداش چشمش افتاد به بلیزم که زیر لباس فرم مدرسه پوشیده بودم .. یه بلیز آستین بلند تونیک نازک چسب پوشیده بودم .. داداش درحالیکه اخماش بیشتر رفت توهم گفت تو هوای سرد زمستون لباس نازک پوشیدی ؟ گفتم کاپشنم گرمه داداش .. داداش دیگه کم مونده بود منفجر بشه .. دستشو گذاشت روی میزو سرشو به صورتم نزدیک کرد و گفت فقط مواظب باش تا عصر خرابکاریه دیگه ای نکنی ! وگرنه عصر پام برسه خونه کاری میکنم که فراموش نکنی ! منم با لکنت گفتم چشم .. داداش برگشتو رفت اتاق خودش .. نفس راحتی کشیدمو با خودم گفتم خدا رحم کرد ..
آراز #
وای خدا ! کم مونده کنترلم از دست بدم ! چرا این دختر اینقدر بی توجهه ؟ کم کم مشغول کار شدم تا اینکه در زدنو گفتم بیا تو .. فرخ خیلی آرومو سر به زیر اومد اخل .. درحالیکه کارامو انجام میدادم گفتم میشنوم .. فرخ اومد جلو و گفت من خیلی معذرت میخوام رئیس .. من اصلا ایشونو نشناختم .. نفهمیدم خواهرتون هستن .. گفتم مشکلی نیست برو سرکارت ! گفت چشمو رفت بیرون .. تلفنم زنگ خورد .. گوشیمو جواب دادم .. رادمنش پشت خط بود .. گفت سلام جناب پیرنیا .. گفتم سلام آقای رادمنش .. احوال شما ؟ گفت خوبم مرسی ... میخواستم ببینم کی فرصت داری باهم صحبت کنیم .. پرسیدم ناهار خوردی گفت نه .. گفتم تا نیم ساعت دیگه رستوران ارکیده .. گفت بسیار عالی .. پس میبینمتون .. گفتم حتما .. خداحافظ .. اونم خداحافظی کردو قطع کرد .. گوشیرو برداشتمو فرخو خواستم .. چند ثاینه و اومد داخل .. گفتم بعد از ظهر چه ساعتی تو شرکت بازرگانی جلسه داریم ؟ گفت 4:30 .. گفتم تا ساعت جلسه برمیگردم .. گفت بله رئیس و رفت بیرون .. بلند شدمو رفتم اتاق آریا .. تا درو باز کردم آرام گوشیشو گذاشت رومیز .. فهمیدم بجای درس خوندن داره با گوشی ور میره .. گفتم بجای درست نشستی پای گوشی ؟ گفت داداش الان .. زمان استراحتمه .. گفتم بچسب به درست ! تا دو ساعت دیگه برمیگردم .. بهتره کم کاری نبینم ازت ! گفت چشم ..گفتم میگم ناهارتو بیارن .. بعدم رفتم اتاقم پالتو و سوئیچمو برداشتم و رفتم سمت پارکینگ .. پشت فرمون سمت رستوران ارکیده ..بیست دقیقه بیشتر طول نکشید رسیدم .. تا رفتم تو مدیر رستوران اومد جلو و سلام کرد و خوش آمد گفت .. جناب مهندس صاحب رستوران میخوان با شما آشنا بشن اگر فرصت داشته باشید . گفتم الان که قرار ملاقات دارم .. ساعت 4:30 هم جلسه دارم شرکت . اگر این میون وقت داشته باشم حتما هستم خدمتشون ..گفت بسیار هم عالی و رفت منم نشستم پشت میز ... رادمنش هم بعد چند دقیقه رسید و سلام علیک کردمو نشست .. قبل هر چیزی سفارش غذا دادیمو رادمنش شروع کرد به صحبت .. آراز جان .. دوسه ماه از نامزدی بچه ها گذشته ..کم کم فکر عقد باید باشیم ..گفتم خوب نظر شما چیه ؟ گفت به نظرم توی محضر عقد کنن و بعد یه جشن کوچیک .. یکم فکر کردمو گفتم خوبه .. خوب محضرو شما انتخاب کنید .. جاییکه برای مهمون جا داشته باشه .. جشن منزل من .. گفت باشه .. فقط هزینه ها .. گفتم مهم نیست با خودم .. گفت آراز جان من که میدونم برای شما این پولا پول خرده ولی درست نیست .. گفتم رادمنش اون هزینه رو برای عروسا طلا بخر .. جشن منزل من باشه هزینه با خودمه .. رادمنش دید که بحث کردن با من فایده نداره گفت باشه بابا من تسلیمم .. باشه هرچی شما بگی .. تا ما صحبت کردیم ناهارم آوردنو خوردیم .... گفتم زمانشو باید با دخترا هماهنگ کنیم ... هرزمان برای اونا مناسب بود خوبه .... رادمنش انگار دوزاریش افتاد منظورم چیه ... لبخندی زدو گفت حتما .... حرفامون دیگه تموم شد و رادمنش گفت من برم .. با مشتری قرار دارم ... آرشم که نیست کارم سخت شده ..گفتم بسیار خوب .. رادمنش دستشو بلند کردو گارسون اومد گفت بفرمائید ؟ رادمنش گفت صورتحساب ..گفت چشمو رفت ..گفتم صورتحساب با منه .. من شمارو دعوت کردم .. رادمنش گفت نخیر آراز جان .. من سنم از شما بیشتره .. نذار سرشکسته شم .. خواستم اصرار کنم ولی دیدم واقعا نارحت میشه .. گفتم باشه ... من تاجرم .. از غذای مجانی خوشم میاد .. و خندیدم .. رادمنش گفت هیچ کس ندونه من میدونم حساب کتاب تو چطوریه .. خدا به مالت برکت بده .. گارسون صورتحسابو آوردو رادمنش حساب کردو بعدم بلند شد .. منم بلند شدم .. رادمنش خداحافظی کردو رفت .. من نشستم سرجام .. گارسونا اومدن سریع میزو جمع کردنو تمیز کردن .. چند دقیقه بعد دیدم یه آقای شیکو پیکو موقر تقریبا هم سن خودم یا چند سال بزرگتر اومد نزدیک میزو با لبخند گفت جناب مهندس پیرنیا ؟ بلند شدمو سلام کردم .. دستشو آورد و باهام دست داد ...گفت من شاهرخ ریحانی هستم .. رئیس و موسس رستوران .. گفتم خوشبختم جناب ریحانی .. بعم با دست تعارف کردم بشینه .. نشست .. گفت دورادور خیلی تعریف شمارو شنیدم .. میخواستم از نزدیک باهاتون آشنا بشم .. گفتم نظر لطفتونه .. گفت من قبل از راه انداختن این رستوران آمریکا بودم ... اونجا رستوران دارم که برادرم میگردونه .. البته از اینجا کوچیکتره .. من مهندس شیمی هستم شاخه پتروشیمی .. ولی فرصت نشد تو رشته تحصیلیم فعالیت کنم ... خوب این کارم خوبه . همین موقع قهوه آوردن برامون .. گفتم من خدمتتون هستم .. ریحانی یکم قهوه شو مزه مزه کرد و گفت پدر مادرم در قید حیات نیستن .. ما سه تا برادریم ... برادر کوچکم 24 سالشه و کالیفرنیا دانشگاه میره و داره پزشکی میخونه و هدفش تخصص قلبه .. البته برادرم شاگرد اوله و بورسیه داره و برای تخصصش میره آلمان .. به عبارتی حداقل چهارسال دیگه از درسش مونده .. هرچی ریحانی صحبت میکرد من تعجبم بیشتر میشد .. یهو خندیدو گفت جناب پیرنیا متوجه شدم که سروته دارم صحبت میکنم.. باید اول میگفتم .. من برای برادرم دنبال همسر مناسب میگردم .. البته باید بگم بعد درسش ولی از حالا میخوام مطمعن بشم که عروسم تبدیل به عروس دیگران نشه .. گفتم ببخشید آقای ریحانی اصلا متوجه نمیشم ! گفت من میخوام قول خواهرتونو بگیرم .. منو بگو زدم زیر خنده ! ریحانی با تعجب نگاه من میکرد ... گفتم خیلی ببخشید که خندیدم .. خواهر من بچست ! یه دختر 16 ساله که تا دهسال دیگه هم موقع ازدواجش نیست ..گفت 16 ساله بچست ؟ گفتم بله .. خواهر من بچه محصله که بعد باید بره دانشگاه .. ریحانی گفت تا چهار پنج سال دیگه بزرگ میشه ! گفتم نه .. خواهر من حالا حالاها موقع شوهرش نیست .. ریحانی یکم نگاهم کرد و گفت یه پیشنهاد ! برادرم تا دوهفته دیگه میاد ایران .. شما با خانواده تشریف بیارید اینجا .. به طور اتفاقی همدیگرو ببینن .. به خواهرتون نگید ... فقط خودتون برادرمو ببینید ... منم نظر برادرمو میپرسم ... دیگه صحبتی نمونه تا زمانیکه برادرم درسش تموم بشه و برگرده و خواهر شما دانشگاهشو تموم کنه .. تو این فرصت زمانیکه برادرم میاد ایران فرصت هست که شما دقیق بشناسیدش و در موردش نظرتونو بگید .. گفتم حالا که شما اصرار دارید به شرطی که چیزی علنی نشه و خواهرم متوجه نشه عیبی نداره ... نمیخوام ذهنش و کل زندگیش تحت تاثیر شوهر کردن قرار بگیره و از درسش بیوفته ... گفت پس من زمان مناسب با شما تماس میگیرم تا شما زمان داشتید تشریف بیارید .. گفتم مشکلی نیست .. به ساعتم نگاهی انداختمو گفتم ببخشید جناب ریحانی من باید برم .. جلسه دارم ..گفت مزاحمتون نمیشم .. بلند شدو منم بلند شدم کتو سوئیچمو برداشتمو خداحافظی کردمو رفتم سمت ماشینم ...
آرام #
وای خدا ! از بیخ گوشم رد شد .. داداش با حرف من قانع شد .. داشتم دنبال پرسینگو تتو میگشتم .. دلم میخواد یه کار متفاوت بکنم ..دلم میخواد ولی میترسم داداش مخالفت کنه .... البته حتما میکنه .. ولی خیلی دلم میخواد خوب ! باید یه برنامه بچینم ..گفتم حالا تا داداش نیومده بشینم سر درسم که داداش بیاد پوستمو میکنه .. یه یک ساعتی مشغول بودم که تقه ای به در خوردو آریا اومد تو .. پشت سرش شاهین بعد آرش آخر آرشا .. فقط نادر نبود که یهو در باز شدو اومد داخل ..من هاجو واج نگاهشون کردم .. 5تا پسر جوون خوش تیپو خوش استایل ... گفتم من چه کار خیری کردم که 5 تا خوش تیپ باهم اومدن داخل اتاقم ؟ .. داداش آریا یهو غیرتی شدو اخماشو کرد توهم .. گفت خجالت بکش ! گفتم چرا داداش ؟ تو و شاهینم که داداشامید .. آرش شوهر خواهرمه و برادر زن داداشمه .. اون دوتا آقا که پسر عمو و پسر عمم هستن ! به پسرای غریبه نگفتم خوش تیپ ! ولی خوب داداش آریا براش مهم نیست که طرف خطابم کیه ! عصبی اومد جلو که شاهین بازوشو گرفتو گفت ول کن مرتیکه! راست میگه ! اگر با ما راحت نباشه با کی راحت باشه ؟ پسرای خیابون ؟ آریا یه چشم غره رفتو گفت حالا بگید چکار کنیم ؟ داداش که تا دوهفته بیرون رفتنو ممنوع کرده ! نادر گفت من بیطرفم .. جواب رئیسو نمیتونم بدم .. آرشم گفت منم که ترکم آماده تو اتاق رئیسه .. شاهینم گفت منم که کتک خوردنم ملسه ! فقط مونده آرشا .. همه به آرشا نگاه کردن .. آرشا گفت من وضعم از شما بدتره ! بابام از یه طرف پسر عمو از یه طرف .. یهو همشون برگشتن سمت من ... گفتم چی شده ؟ گفت هیچی زنگ میزنیم رستوران غذا بیارن .. میگیم تو خواستی ! گفتم داداش منو میکشه .. میگه مهمونی راه انداختی شرکت ! درضمن داداش دستور داده غذامو بیارن ... به اون پسره بگید که جای تارا میشینه ! آریا گفت دستور غذای تو رو لغو کردیم .. فرخم زیر بار نرفت ... ..گفتم من نمیتونم .. دیدم همه شون بهم نگاه میکنن ..گفتم میگم من خواستم .. بعدم زنگ زدنو سفارش دادن .. غذا رو آوردن هنوز داداش نیومده بود .. به داداش آریا گفتم عوضش میتونی یه کاری بکنی ؟ گفت چی ؟ گفتم میخوام یه تتوی کوچیک رو بازوم بزنم .. کمکم میکنی ؟ آریا اخماشو کرد توهمو گفت دیگه چی ؟ خجالت بکش ! گفتم کوچیک داداش اونم دوتا حرف .. آریا گفت داداش بفهمه اول تو رو میکشه بعدم منو ..گفتم اول پس یه پرسینگ بخرم بذارم ببینم داداش چکار میکنه .. گفت باشه ... همه جمع شدن تو اتاق کنفرانس .. منم با خودم گفتم حالا که به نام منه به کام بقیه تموم نشه رفتم دنبالشون . تارا و مهستی هم بودن .. خلاصه نشستیم به خوردن .. از بوی غذا دلم ضعف رفته بود .. وسط خوردنمون داداش اومد شرکت .. درو باز کردو اومد تو اتاق کنفرانس .. گفت خوب خوب خوب ! جشنی چیزیه من خبر ندارم ؟ همه بلند شدن سلام کردن .. داداش گفت ایندفعه کی هوس غذا کرده ... همه برگشتن سمت من .. من که پشت همه قایم شده بودم گفتم سلام .. داداش گفت غذات تموم شد ؟ گفتم بله داداش .. گفت پس زود سر درست ! گفتم چشم .. خیلی با احتیاط رفتم سمت اتاق داداش آریا .. داداش گفت غذاتونو تموم کنید جلسه داریم ... زود ! بعدم دنبال من اومد تو اتاق آریا .. من از ترسم مستقیم رفتم پشت میزو سرمو کردم تو کتابام .. داداش اومد جلو گفت تکالیفت ! همه رو گذاشتم جلوش .. همه رو با دقت چک کردو گفت چی داری غیر شیمی و ریاضی ؟ گفتم ادبیاد .. شیمی رو برداشت سوال کردکه بلد بودم .. اصلا شیمیو نیازی به خوندن ندارم .. سر کلاس یاد میگیرم ادبیات فقط یکم ضعیفم .. چند تا سوال کرد و یکم لنگ زدم .. کتابو انداخت جلومو گفت اول درستو بخون بعد دنبال این پسرا راه بیوفت ! گفتم چشم .. گفت بخون تا موقع رفتن فرصت داری ! گفتم چشم .. نشستم سر درسمو داداش رفت .. یه نفس راحت کشیدمو نشستم سر درسم .. حدود 6 داداش اومد داخل گفت جمع کن بریم خونه .. گفتم چشم .. تا کاپشنمو پوشیدم کلاهشو گذاشتم سرم داداش کتو کیفو سوئیچشو برداشته بود ... اومد تو اتاقو گفت بریم .. دنبال داداش راه افتادمو رفتیم پارکینگ .. سوار شدیم رفتیم سمت خونه .. تا رسیدیم سریع خودمو رسوندم به اتاقم . لباس عوض کردمو دستو رومو شستم دراز کشیدم رو تختم .. یه تقه به درو داداش اومد تو .. سریع از جام بلند شدم .. داداش گفت کتاب ادبیاتت .. دادم دستش .. چند تا سوال کرد و خوشبختانه بلد بودم .. داداش گفت تا موقع شام استراحت کن ! گفتم چشم .. داداش رفت بیرون .. بعد چند دقیقه پری اومد داخل گفت چطوری نفس گفتم خوبم ..چه خبرا ؟ گفت هیچی .. ولی نه ! توی محل دزد پیدا شده .. چند شبه خونه هارو خالی میکنن .. گفتم چی ؟ یهو دلم شور زد . یاد فیلم ترسناکی افتادم که توش دزد رفته بود خونه کسیو آدمارو گشته بود .. ترسیدم .. امشب که اعلام کردن طوفانو برفه ..گفتم که اینطور .. موقع شام شد .. سرمیز گیج بودمو فکر دزدا .... بعد رفتم اتاقم دندونامو شستمو از خستگی خوابم برد .. نصفه های شب بود که از صدا بلند شدم .. صدا میومد از بیرون .. از پنجره بیرونو نگاه کردم .. دیدم بیرون یه چیزی تکون خورد . یاد حرف پری افتادم ... نکنه دزد اومده ؟ دوباره وحشت کردمو جیغ زدم دزد ! دزد ! دیگه نفهمیدم چکار میکنمو چی میگم .. یهو در باز شدو یکی اومد داخلو بغلم کرد . گفت چی شده آرام ؟ چرا جیغ میزنی ؟ آروم باش ! فهمیدم بغل داداشم .. از اونطرف آریا و شاهینو پروانه هم اومدن داخل .. گفتن چی شده ؟ گفتم دزد .. بیرونه .. دیدمش ! داداش منو ول کردو رفت پشت پنجره ..گفت اینجا چیزی نیست ! گفتم خودم دیدم .. همونطور که میلرزیدم زدم زیر گریه .. داداش با آریا و شاهین رفتن بیرون .. پری هم منو بغل کرد .. یک ربعی داداش اینا گشتن حیاطو .. تو خیابونم دیدن .. اومدن داخلو گفتن هیچی نبود ! داداش به آریا و شاهین و پری گفت برید بخوابید ! بعدم با اخم برگشت سمت من .. گفت آرام ! چرا نصفه شب همه رو زابراه کردی ؟ گفتم داداش فکر کردم دزد اومده ترسیدم .. داداش گفت میومدی منو بیدار میکردی گفتم هول شدم نفهمیدم چکار میکنم ... گفت بخواب حالا تا فردا صحبت میکنیم ! گفتم داداش ! گفت بخواب تو جای خوت ! داداش رفت سمت در که از ترس سریع از پشت داداشو بغل کردم گفتم بخدا میترسم .. داداش یه نفس عمیق کشیدو گفت بالشتو بردار با لحافت .. اتاق من سرده ! گفتم چشم .. برداشتمو راه افتادم ... واقعا اتاقش سرد بود .. داداش رادیاتورو زیاد کرد .. تند رفتم تو تخت داداشو لحافمو کشیدم روم .. داداشم هم خوابید .. بدون اینکه خجالت بکشم رفتم تو بغل داداش ... داداشم لبخند زدو بغلم کردو گفت بیا بغلم دختر کوچولوم ... خیالم راحت شدو چشمامو بستم ...خوابیدن با آرامش و راحتی و احساس امنیت .. در آغوش پدر برادر حامی و کسی که تمام زندگیته .. با اینکه سخت میگیره و گاهی گوشتو میکشه ولیی بااینحال تمام زندگیشو برات میذاره .. تا صبح در کمال آرامشو امنیت خوابیدم ... اصلا دیگه دزد قاتل طوفان هیچی مهم نبود . با اینکه صبح شاید داداش دعوام کنه یا گوشمو بکشه .. ولی بازم راحت خوابیدم .. چشمامو باز کردم صبح شده بود .. نمیدونم ساعت چنده سرمو بلند کردمو ساعتو دیدم .. ساعت 6 صبحه .. داداش همیشه قبل 6 بیدار میشه ولی هنوز خوابه داداش بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت چرا اینقدر وول میخوری ؟ بعد اخم کردو گفت بخواب .. چون امروز باید توضیح بدی که دیشب چی شد که همه رو بیخواب کردی .... حالا بخواب ! دوباره دراز کشیدمو یکم از داداش فاصله گرفتم .. پشتمو به داداش کردمو خودمو جمع کردم .. چشمامو بستم .. داشت خوابم میبرد که دستای داداشو دورم حس کردم .. سرم رو بازوش بودو احساس گرما کردمو خوابیدم .. دفعه دوم که چشممو باز کردم ساعت 9 بود .. روز جمعه .. چه احساس خوبی که میتونی تو خونه بمونی ! بلند شدم .. داداش رفته بود بیرون اتاق .. منم بلند شدم رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم . رفتم سر میز .. سلام کردمو نشستم .. داداش نگاهم کردو جواب داد .. شاهینو داداش آریا جواب دادن .. شاهین طبق معمول که مزه میریزه گفت آبجی کوچیکه دیشب دزدا رو گرفتی ؟ بعدم نیشش باز شد .. آریا هم خندید .. البته خودمم خندم گرفت ولی به داداشم نگاه کردم خندم خشک شد .. داداش آنچنان جدی و اخمو نشسته بود که جرات نکردم آب دهنمو قورت بدم .. داداش از سرمیز بلند شدو گفت صبحانت تموم شد اتاقم باش .. بعدم رفت سمت اتاقش .. منم یهو تو دلم خالی شد .. آریا گفت نترس آراز خودش دید چقدر ترسیدی ..گفتم آره ولی سرمو انداختم پایینو دوسه تا لقمه خوردمو بلند شدم .. آهسته رفتم سمت اتاق داداشو در زدم گفت بیا تو .. دروباز کردمو رفتم داخل .. همونجا جلوی در ایستادم .. داداش بدون اینکه نگاهم کنه گفت وقتی از جات بلند میشی تختتو مرتب نمیکنی ؟ گفتم راستش .. داداش .. داداش یهو برگشت سمتمو گفت این تخت چرا بهم ریختست ؟ چرا بلند شدی مرتب نکردی ؟ لحافو بالشت چرا اینجاست ؟ مگه نگفتم کار مرتب کردن اتاقت با خودته ؟ .. فکر کردی نمیدونم پروانه کاراتو میکنه ؟ هان ؟ از امروز خودت انجام میدی کاراتو ! بشنوم یا بفهمم پروانه جات اتاقتو مرتب کرده هم به حساب تو میرسم هم پروانه ! فهمیدی یا نه ؟ گفتم بله .. چشم داداش .. خوب جریان دیشب چی بود ؟ گفتم داداش پروانه گفت تو خیابونمون دزد پیدا شده منم فکر کردم کسیو دیدم .. داداش گفت اولا ً که باید میومدی منو صدا میکردی ! دوماً برای چی ترسیدی ؟چند بار گفتم تذکر دادم فیلم ترسناک نبین ! چونم دیگه چسبید به سینم .. میدونستم این حرفا به کجا ختم میشه ! داداش اومد درست روبه روم ایستاد .. گفت سرتو بگیر بالا ببینم ! فکر کردی سرتو بندازی پایین از کارات میگذرم ؟ هوم ؟ گوشمو گرفتو سرمو آورد بالا .. درست به صورتش نگاه کردم گفت این بار آخره تذکر میدم .. دفعه دیگه نه توضیح میخوام نه میگذرم ! فهمیدی؟ گفتم بله . حالا هم لحافو بالشتو بردار ببر اتاقت .. اتاقتو مرتب کن بشین سر درسات .. گفتم چشم .. گوشمو ول کرد ... منم لحافو بالشمو برداشتمو در اتاقو باز کردم برم بیرون که با دست محکم زد پشتمو گفت حواست به رفتارت باشه ! گفتم چشمو تا یکی دیگه نزده رفتم بیرون ... با اینکه با دست میزنه ولی خیلی دردم میاد .. رفتم تو اتاقم .. دیدم سحر پیغام داده و گفته میخوام تتو موقت بگیرم توهم میخوای ؟ گفته بودی پرسینگ لبم میخوای .. بگیرم برات ؟ گفتم آره میخوام .. خیلی خوشحال شدم .. یکم اتاقمو مرتب کردم نشستم سر درسم .. ممکنه هر لحظه داداش درو باز کنه و بیاد تو ..
آراز #
بعضی مواقع کم میارم . از طرفی میدونم نوجوونه .. شیطنت میکنه .. آزمونو خطا میکنه .. از طرفی گوش به حرف نمیکنه .. هرفیلمی دلش بخواد نگاه میکنه .. بااینکه میدونه یهو بهش میگم فیلمو بذاره همه ببینن .. زمان گذشتو عصر شد و آرش و نادر اومدن .. نادر مشکلی داره که نمیدونم چیه .. فکر میکنم مشکلش نادیاست . ناهید .. نادیارو طوری دیگه بزرگ کرده یه دختر آزاد راحت که مقید به هیچ اصول اخلاقی نیستو دقیقا همینو معنی آزادی میدونه .. آرشا با اینکه پسر شیطونیه ولی پای ناموس وسط میاد رگ غیرتش ورم میکنه .. نادر که سرش پایینه .. آریا و شاهین اومدن نشستن یکم با آرشا گپ زدن .. ولی نادر اصلا تو باغ نبود .. یکم سینمو صاف کردم هر سه تاشون ساکت شدن .. گفتم نادر سرتو بگیر بالا ببینم چی شده ! نادر همونطور که سرش پایین بود گفت رئیس .. پسر دائی .. منو نادیا آلمان بزرگ شدیم .. با طرز تفکر و فرهنگ آلمانی .. وقتی برگشتیم ایران محیطو فرهنگ اینجا رو دیدم دیگه فهمیدم اینجا با آلمان خیلی فرق داره ولی تو یه چیز مشترکن .. اونم پای ناموس وسط باشه عکس العمل همشون یکیه .. از رفتار نادیا ناراحتم .. بااینکه دوسال ازم بزرگتره .. مادرم یه جوری رفتار میکنه انگار نادیا هرچقدر ولنگو باز باشه و با هر کسی تو رابطه باشه مدرن تره .. شما خیلی از ما حمایت کردید .. کار و تحصیل منو نادیا و خونه درآمد سهمیه ارثی که میدونم مادرم قبلا گرفته ... پس حالا شما بزرگتر منو نادیا حساب میشید و به نظر من دستور شما حجته ! بعد با چشمای اشکی نگاهم کردو گفت دیگه نمیتونم اون خونه رو تحمل کنم .. کم مونده نادیا دوست پسراشو بیاره تو خونه باهاشون زندگی کنه .. دیگه ساکت شد .. فهمیدم بغض کرده . پرسیدم نادیا الان کجاست ؟ گفت با دوست پسرش اومده خونه .. یکم فکر کردمو گفتم آریا زنگ بزن آرش بیاد . گفت چشمو فوری گوشیشو درآورد .. گفتم لوکیشن خونه ناهیدو بهش بده و بگو تا نیم ساعت دیگه اونجا باشه .. بعم رو کردم به شاهینو آرشا گفتم راه بیوفتید .. بعدم رفتم سمت اتاقم یه لباس اسپرت پوشیدمو یه کاپشن ... رفتم سمت ماشین .. به شاهین گفتم ماشینتو بیار .. سوئیچشو دادم .. آریا گفت منم بیام داداش ! گفتم لازم نیست بمون پیش نادر .. شاهین پشت فرمون نشستو منم کنارش .. آرشا هم پشت .. راه افتادیم سمت خونه ناهید .. وقتی رسیدیم آرش رسیده بود و به کاپوت ماشینش تکیه داده بود .. پیاده شدیمو گفتم میریم تو .. جلوی آپارتمان رسیدیم با اینکه کلید خونشونو داشتم ولی در زدم .. چند لحظه بعد ناهید درو باز کرد .. مثل اینکه اومده عروسی .. با آرایش آنچنانی غلیظ و یه لباس دکلته .. با اخم یه نگاهی بهش کردمو از کنارش رد شدم رفتم تو .. نادیا با یه دامن مینژوپ و بدون جوراب و یه تاپ که لباس زیرش معلوم بود درست مثل رقاصه ها خودشو درست کرده بود .. برگشتم نگاه کردم به یه پسره که ازش معلوم بود تازه از بغل یه دختر دیگه اومده .. نادیا بلند شدو گفت من مهمون دارم .. شما کار دارید اینجا ؟ .. بعدم برام پشت چشم نازک کردو رو به دوست پسرش گفت عزیزم تو راحت باش این پسرا الان میرن .. دست انداختم بازوی نادیا رو گرفتمو بردمش سمت اتاقش .. پسره از جاش بلند شدو گفت چکار میکنی که آرش اومد جلو و دست انداخت گردنشو گرفت .. پسره شوکه نگاه کرد .. ... نادیا مثل پرکاه باهام اومد و پرتش کردم تو اتاقش .. رفتم تو و درو پشت سرم بستم .. رفتم سمتش .. نادیا افتاده بود رو زمینو حتی سعی نکرد خودشو بپوشونه .. رفتم نزدیکشو با لحن تهدید آمیزی گفتم 5 دقیقه وقت داری لباس بپوشیو راه بیوفتی .. اگر آماده نباشی مطمعن باش با کمربند آمادت میکنم .. بهتره صبر منو امتحان نکنی ! اومدم بیرون .. رفتم روبه آرش گفتم این مرتیکه رو پرت کن بیرون ! آرش از خدا خواسته پسره رو کشون کشون برد دم درو درو باز کرد .. پرتش کرد بیرون .. آرشا از اونور اتاق کاپشنشو انداخت برای آرش .. آرش روهوا کاپشنو گرفتو پرت کرد رو سر پسره و درو کوبید به هم .. ناهید با وحشت نگاه میکرد .. رفتم روبه روی ناهید ایستادم .. گفتم چمدون برای مدت نامعلوم میبندی برای نادیا ! برای خودتم همینطور ! بعد روبه شاهین گفتم این خانومو میرسونی خونه عمو آرمان .. بعدم چمدون نادیا رو میاری خونه ! .. برگشتم سراغ نادیا ..یه شلوار تنش کرده بود هنوز تاپ تنش بود .. رفتم سرکمدش یه بلیز بافت برداشتم انداختم سمتش .. گفتم بپوش .. آروم پوشید .. بعدم جلوی در ایستادم .. نادیا کتشو برداشت کیفشو گرفت دستشو راه افتاد .. دست گذاشتم پشتشو هولش دادم سمت در خونه .. رو به آرش گفتم راه بیوفت .. رفتیم تو آسانسور و بعدم ماشین جلوی در .. در صندلیه عقبو باز کردمو نادیا رو هول دادم تو ماشین .. خودمم جلو نشستم و آرشا کنار نادیا نشست و آرش راه افتاد . نادیا صداش درنمیومد .. خیلی ترسیده بود . از صورتش معلوم بود .. رفتیم سمت خونه .. وقتی رسیدیم نادیا رو پیاده کردمو بازوشو گرفتم بردم داخل .. مستقیم سمت اتاقم .. آریا و نادر تو سالن بودنو بلند شدن سرپا .. از کنارشون رد شدم در اتاقمو باز کردم نادیا رو با خشونت هول دادم داخل و خودمم رفتم درو پشت سرم بستم و قفل کردم .. کاپشنمو درآوردم .. رفتم سمت میزمو به لبه میز تحریم تکیه دادم .. نادیا وسط اتاق ایستاده بود . گفتم از امروز تا مدت نامعلوم اینجا خونته .. بدون اجازه شخص من هیچ جا نمیری .. فعلا کار تعطیله .. بعدم دستمو دراز کردمو گفتم گوشیت ! گفت گوشی برای چی پسر دائی ؟ رفتم جلو درست روبه روش ایستادمو دستامو کردم تو جیب شلوارم .. سرمو نزدیک صورتش کردم .. گفتم ازاین به بعد هرچی گفتم جوابش بله پسر دائیه ! رو حرفم حرف نمیاری ! مواظب رفتارت باش ! فقط احساس کنم سمت پسرا چرخیدی یا اسمشونو بیاری کاری میکنم اسم پسر بیاد چهار ستون بدنت بلرزه ! فهمیدی ؟ با لرز گفت بله پسردائی .. درمورد لباس پوشیدنت .. شلوار از ساق پات نباید بیشتر معلوم باشه .. دامن هم همینطور ! بلیز آستین رو آرنج و بقشم جمع باشه .. آرایش خیلی ساده .. چه تو خونه چه بیرون .. مانتو کوتاه نمیپوشی ! شالت همیشه رو سرت .... تو خیابون ببینم شال سرت نیست تذکر نمیدم فقط یه کشیده محکم میخوری ! فهمیدی ؟ گفت بله پسر دائی .. رفتارت طرز صحبت کردنت مودبانه .. متین و آروم مثل هر دختر دیگه ای ! سرمیز به موقع حاضر میشی .. غذاتو درستو مرتب میخوری ! این اولینو آخرین باره قوانینو میگم .. بهتره اصلا صبرمو امتحان نکنی ! بعدم گفتم گوشیت ! گوشیشو درآوردو داد دستم .. بعد دستمو بردم سمت درو قفلو باز کردم .. در اتاقو کامل باز کردم گفتم بیرون .. آروم آروم رفت بیرون .. دنبالش رفتم بیرون .. آهسته آهسته میرفت .. بازوشو گرفتم بردمش سمت سالن . نزدیک پسرا رسیدیم هولش دادم سمتشونو گفتم بشین .. با صدای بلند پریوشو صدا زدم گفتم دوتا اتاق پایین حاضر باشه .. این دختر خانم و اون آقا اینجا میمونن فعلا .. پریوش جلوی نادیا و نادر گفت بله آقا .. بعدم رفت .. فهمیدم پریوش مخصوصا گفت آقا که حساب کار دستشون بیاد .. نادر گفت پسر دائی من خونه خودمون میمونم .. مزاحمتون نمیشم .. برگشتم روبه آریا گفتم با نادر برو خونشون وسایلشو بیاره .. زود ! آریا گفت چشم داداشو بلند شد .. گفتم همه تون حواستون به رفتارتون باشه ..مودبو متین رفتار میکنید ! وادارم نکنید مثل نوجوونا گوشتونو بکشم ! همه شون باهم گفتن چشم ..
آریا #
بلند شدم رفتم کتمو برداشتم .. نادرم کتشو پوشید راه افتادیم سمت خونه ناهید .. روبه نادر گفتم چه دلو جراتی داری روحرف آراز حرف میزنی ! مخصوصا موقعی که عصبانیه .. حتما گذاشته پای اینکه نمیدونی ! نادر گفت یه آن از حرفم پشیمون شدم .. اصلا یاد این اخلاق پسردائی نبودم . آرشا بهم گفته بود پسر دائی چه جور اخلاقی داره .. خیلی شدیدتر از اخلاق دائی آرمان .. میدونم اگر موقعیت دیگه ای بود از پاآویزونم میکرد .. لبخندی زدمو گفتم پس اخلاق آرازو برات توضیح داده ..گفت آره .. میدونم پامونو کج بذاریم پوستمونو میکنه ! محروم کردنم تو کارش نیست ! یه کتک درست درمون راست کارشه ! گفتم آره .. یه موقع هایی شاید نخواد سخت بگیره محرومم میکنه ! اجازه نداری جایی بری الا شرکت .. یا سوئیچ ماشینتو میگیره یا موبایلتو ! ولی ترکه و کمربند .. مخصوص کساییه که به دستورش عمل نکنن یا حرف رو حرفش بیارن و یا یه غلطی بکنن .. آراز بی ادبیو اصلا نمیبخشه ! دروغ زیرآبی رفتن و کلک زدن .. ویه چیز مهم .. فالگوش ایستادن ! بهتره مواظب رفتارت باشی ! گفت چشم .. رسیدیم خونشون . نادر اول خونه رو مرتب کرد .. همه چیزو تو فریزر گذاشت .. بعدم وسایلشو جمع کرد و کتو شلوارشو برداشت .. برگشتیم خونه ..
شاهین #
رئیسو آرش و آرشا نادیا رو بردن خونه .. من همچنان ایستاده بودم .. ناهید گفت خودم میرم .. گفتم لباستونو عوض کنید خانم و وسایلتونو جمع کنید لطفا .. یک ساعت محلت دارید .. تارئیس بره خونه و اگر شما حاضر نباشید برگرده ! همونطور که نادیا رو برد شما روهم میبره ! پس با احترام کاراتونو انجام بدید لطفا تا بریم .. ناهید یکم فکر کردو گفت باشه .. بلند شدو چمدون نادیا رو بست بعد هم چمدون خودشو .. لباس عوض کردو گفت بریم .. رفتیم داخل آسانسور .. سوار شدیمو رفتم سمت خونه آرمان خان پیرنیا .. جلوی در رسیدیم چمدون ناهیدو برداشتمو رفتیم جلوی در .. تا داخل ساختمون چمدونو بردم .. عمو آرمان درست وسط هال جلوی ورودی ایستاده بود .. تا چشمش به ناهید افتاد شروع کرد به سرزنش کردن ناهید .. منم یواش رفتم جلوی درو زدم بیرون . تا خواستم سوار بشم ماشین رئیس نگه داشت ..
آراز #
بچه ها که رفتن منم بلند شدم ... به نادیا گفتم اتاقت حاضره .. میری اتاقت همونجا میمونی تا خودم بیام دنبالت ! بعد پروانه رو صدا کردمو گفتم حواست به نادیا باشه ! اگر چیزی خواست بهش بده ! گفت چشم داداش .. رفتم اتاقم لباس مرتب پوشیدم .. پشت فرمونو سمت خونه عمو آرمان ! امشب باید تکلیفمو با ناهید یکسره کنم .. خونه عمو رسیدم شاهین داشت سوار ماشینش میشد .. سلام کرد گفت رئیس من بمونم ؟ گفتم نه برو خونه ! آریا و نادر خونه نیستن .. فقط آرش و آرشا خونه هستن ... حواست به اوضاع باشه .گفت چشمو رفت .. در زدمو رفتم داخل .. عمو آرمان تو پذیرایی نشسته بود و اخماش توهم ..ناهید به حالت قهر سرشو برگردونده بود .. سلام کردمو عمو با لبخند جواب داد .. گفتم ببخشید عمو جان با خواهرتون صحبت دارم .. اگر بین صحبتم تند شدم قبلا عذرمیخوام . عمو درحالیکه لم میداد گفت راحت باش پسرم ! برگشتم رو به عمه و گفتم جنابعالی زیر دست دوتا برادر بزرگتر از خودت بزرگ شدی ! برادرایی که خیلی به اصولو عقاید مقید بودن ! ولی نمیدونم کجای تربیتت کم گذاشتن که یه همچین زنی از آب دراومدی ؟ سعی کردم به اعصابم مسلط بشمو گفتم از دخترت استفاده میکنی که به اهدافت برسی ؟ چه جور مادری هستی که نمیتونی دخترتو درست تربیت کنی ؟ به نظرت اگر دخترت لخت بگرده لوندی کنه مردارو دنبال خودش بکشونه خیلی مدرنو پیشرفتست ؟ چیه این دختر بهش افتخار میکنی ؟ نادیا از این به بعد با من زندگی میکنه ! خودم درستش میکنم از همه نظر ! یه دختر خوب تحویل میدم ! و اما شما خانوم فعلا زیر دست برادرتون زندگی میکنی ! سراغ دخترتم نمیگیری ! ببینم یا بفهمم که سعی کردی از تو خونه من بکشیش بیرون به حسابش میرسم ! جنابعالی هم جای خود داری ! یه دختر خراب بار آوردیو افتخار میکنی مادریو در حق دخترت تموم کردی ! فکر کردی مردی پیدا میشه همچین دختری رو بخواد ؟ هان ؟ یه مرد واقعی دنبال یه دختر خوبو با اصلو نسب ریشه دار میره ! نیازیم نیست مثل دلقکای لخت درش بیاری ! اومدم اینجا بگم دختر پسرت تحت سرپرستی من هستن .. من خودم سامونشون میدم ! ناهید اومد حرف بزنه که عمو نادر گفت درست میگه ! جای هیچگونه جواب دادنی نیست ! ناهید گفت داداش ! گفتم خودتو جمع کن ناهید خانم ! آدم توی زندگیش یه اشتباهو دوبار نمیکنه ! مخصوصا درمورد دخترش !ناهید یهو فهمید منظورم چیه سرشو انداخت پایین .. روکردم به عمو گفتم ببخشید عمو از حضورتون مرخص میشم .. بازم عذر میخوام .. بعدم با سرعت اومدم بیرون .. فکر میکنم عمو فهمید عصبیمو اصلا چیزی نگفت .... پشت فرمون نشستم .. احساس کردم یکم آروم شدم .. استارت زدمو با سرعت به سمت خونه رفتم .رسیدم خونه یکم از وقت شام گذشته بود .. تا رسیدم پریوش اجازه گرفت میزو بچینه .. لباسمو عوض کردم و برگشتم تو سالن .. نادر و آریا هم رسیدن .. رفتم سمت اتاق نادیا .. در زدم رفتم تو .. نشسته بود ..گفتم الان چمدونتو میارن .. لباستو عوض کن تا ده دقیقه دیگه سرمیزی ! گفت چشم .. برگشتم رفتم سمت سالن .... با خودم گفتم فکر نمیکردم اینقدر سریع قیم بودن منو قبول کنه ! خوبه ! نیازی به خشونت نیست ... یهود یاد آرام افتادم رفتم سمت اتاقش تقه به در رفتم تو .. تا منو دید از پشت میز بلند شد .. پرسیدم چکار میکنی ؟ گفت درسامو تموم کردم از سوالای المپیاد درآوردم دارم حل میکنم .. سرمو تکون دادمو گفتم آفرین .. پاشو بیا سر میز ..گفت چشم .. رفتم سمت سالون و نشستم پشت میز ..کم کم همه جمع شدن .. باخودم گفتم بازم یه مهد کودک جدید ... این بار با تیپای مختلف ..بعد شام آرش و آرشا هرکدوم رفتن خونه ...
آرام #
دوباره صبح روز شنبه ..ولی اینبار خوشحالم چون چیزایی که برام سحر خریده رو ازش میگیرم .. سریع خودمو حاضر کردم رفتم سرمیز صبحانمو خوردم .. داداش اینا زود رفتن شرکت .. منم سریع صبحانه خوردم رفتم مدرسه .. تو مدرسه بخاطر زمستون صف نداشتیم .. مستقیم رفتم کلاس .. دم در کلاس سحر وسایلمو آورد منم از دیدنشون کیف کردم .. نمیدونم کلاسای درس چطور گذشت .. زنگ خوردو رفتم سمت در ... دنبال ماشین حسین آقا گشتم .بالاخره پیدا کردمو سوار شدم ... سلام کردم .. گفت سلام باباجان .. امروز میرید خونه .. آراز خان گفتن دوسه روز بعد مدرسه میرید خونه .. منم خوشحال که زودتر پرسینگو تتو رو امتحان میکنم .. به محض رسیدن خونه رفتم تو اتاقمو اول پرسیگ لبو امتحان کردم .. بعد رفتم ناهارمو سریع خوردم برگشتم تو اتاقم یه طرح پر انتخاب کردمو رو بازوم انداختم .ولی از شانس بد یکم پایین اومد ... ولی با خودم گفتم اهمیتی نداره ... آستین لباسم میاد روش .. از طرحش کیف کردم ..ولی دلم شور میزد .. اگر داداش ببینه چی ؟؟؟ تاعصر که داداش بیاد هم خوشحال بودم هم دل شوره داشتم .. از عکس العمل داداش میترسیدم .. کاش اجازه گرفته بودم .. خوب ... حالا اشکالی نداره .. این یکی پاک شد نشون داداش میدمو اجازه میگیرم .. با این حرفا به خودم امیدواری میدادم .. عصر داداش اومد .. اومد تو اتاقم تکالیفمو چک کرد .. و پرسید منم که از دلشوره و ترس درسامو بیشتر از همیشه خونده بودم همه رو جواب دادم ..داداش گفت آفرین ... بعدم گفت بیا سرمیز ..گفتم چشم .. بلند شدم دنبال داداش رفتم .. سرمیز نشستیمو از اونجایی که همه جوون بودن و شاهینو آرشا بهم افتاده بودن همش شوخی میکردن و میخندیدن منم کلا ناراحتیمو فراموش کردمو با خیال راحت شروع کردم به شام خوردنو خندیدن .. حتی پریو نادیا هم میخندیدن .. جای آرشو آسا خالی بود .. همین موقع یهو یه ذره از آستینم رفت بالا و داداش گوشه پرو رو دستم دید .. دستمو از آرنج گرفتو آستینمو زد بالا .. یکم به دستمو بعد با اخم بهم نگاه کرد .. از اون نگاهای ترسناک .. دستمو ول کرد ولی هیچی نگفت و به خوردن ادامه داد .. پیش خودم گفتم اگر میخواست چیزی بگه سرمیز میگفتو بااین حرف خودمو آروم میکردم ولی ته دلم میدونستم که اوضاع خراب تر از چیزیه که فکر میکنم .. غذامون تموم شد داداش اخماش باز شد .. منم خیالم راحت شد .. یه نیم ساعتی بعد شام تو سالن نشستمو یواش یواش رفتم سمت اتاقم .. وسایل فردامو جمع کردم که یهو تقه به درو داداش اومد تو .. نشست روی تختو بهم گفت بیا اینجا ببینم ! بعد با دست درست روبه روشو نشون داد .. از لحن آرومش که خیلی هم ترسناک بود تنم لرزید .. فهمیدم که تصمیمشو برای تنبیهم گرفته برای همین اینقدر آرومه .. رفتم نزدیکش ایستادم ..گفت بیا جلوتر ! دیدم اگر اطاعت نکنم فقط عصبانی تر میشه .. دقیقا ایستادم روبه روش .. بازوی چپمو گرفتو آستینمو زد بالا و گفت این چیه ؟با لکنت گفتم تتوی موقته داداش .. یهو دستش رفت بالا و محکم زد رو بازوم ..گفت از کِی تا حالا همچین غلطایی میکنی ؟ با اجازه کی ؟؟؟؟ گفتم بخدا پاک میشه ! گفت غلط کردی که پاک میشه ! چطور جرات کردی همچین غلطی بکنی ؟ سرخود شدی؟ مگه بهت همیشه نمیگم هر وقت فکری به سرت زد اول اجازه بگیر ؟ هان ؟ دیگه چه غلطی کردی ؟ بقیش ! همه شو آوردم دادم دستش ...گفت بقیش ! پرسینگ لبم آوردم دادم .. گفت فکر نکردی بفهمم چه بلایی سرت میارم ؟ یا با خودت گفتی داداش تو عمل انجام شده قرار میگیره ! گفتم نه داداش ..گفت ساکت ! کاری میکنم که دفعه دیگه خواستی همچین غلطی بکنی به عاقبت کارت فکر کنی ! گفتم ببخشید داداش .. دیگه تکرار نمیشه .. داداش بلند شدو تتو و پرسیگو گذاشت روی تخت و کمربندشو باز کرد ... بادست وسایل رو میزو کنار زدو پس یقمو گرفتو خمم کرد رو میز .. گفتم داداش تورو خدا و زدم زیر گریه .. حداقل دلش بسوزه ...ولی داداش اینجور وقتا یک ذره رحم نمیکنه ! کمربندشو دولا کردو محکم زد پشتم .. تند تند پشت سرهم زد .. نمیدونم چند تا شد .. احساس کردم پشتم دیگه حس نداره .. فقط همینطور گریه کردم .. زدنش تموم شد ولی من همونطور رو میز افتاده بودم .. داداش گفت بچه سرخود حقش همینه ! بعدم بلندم کرد .. دستمو گذاشتم پشتم سرمو انداختم پایینو گریه کردم .. داداش با اخم نگاهم کردو گفت دیگه همچین غلطایی ازت نبینم ! هنوز نوجوونی و اجازه نداری هر غلطی میخوای بکنی ! فهمیدی ؟ با هق هق گفتم بله داداش .. داداش نگاهم کردو نفس عمیقی کشید ... گفت دندوناتو بشور بخواب .. برگشتم بیدار نباشی ! گفتم چشم .. داداش تتوها و پرسینگمو برداشتو رفت بیرون ... خیلی دردم اومد یاد کتکی که تو ویلا ازش خوردم افتادم .. یواش یواش رفتم دستشویی و دندونامو شستم و با چشمای گریون خوابیدم ..
آراز #
نمیدونم با چه جراتی هر غلطی میخواد میکنه ! با اینکه اخلاقمو میدونه .. میخواست یه کتک حسابی بخوره .. نمیخواستم محکم بزنمش .. فقط میخواستم حساب کار دستش بیاد ولی زیادی سخت گرفتم .. ولی تا این دختر باشه به رفتارش دقت کنه ! رفتم سمت اتاقم .. ولی تازمانیکه بیدار بودم به کتکی که به آرام زدم فکر میکردم ...
نادیا #
از همون موقع که یادم میاد همیشه مامانم میگفت این کارو بکن شوهر خوب گیرت بیاد یا اون کارو نکن شوهر گیرت نمیاد .. همیشه منو تو خط شوهر کردن نگه میداشت تا اینکه به سنی رسیدم که میتونستم با پسرا وارد رابطه بشم .. مادرم نه تنها جلومو نمیگرفت بلکه تشویقمم میکرد و این حسو توم تقویت میکرد که با لوندیو لباسای خیلی باز پسرا رو دنبال خودم بکشونم .. خوب من دختر خوشگلی بودمو بلد بودم چطوراین کارو بکنم .. ازوقتی اومدیم ایران وضعیت فرق کرد .. اینجا به یه همچین دخترایی نظر خوبی نداشتن ولی من همچنان دنبال شوهر خوبو پولدار بودم .. اون مدتی که خونه پسر دائی بودیم سعی کردم از این راه پسر دائی رو طرف خودم بکشونم .. البته این بیشتر نظر مامان بود .. ولی نشدو مارفتیم تو خونه خودمونو .. بعد مدتی پسر دائی آراز و دایی آرمان جریان بابا رو فهمیدنو کمکمون کردن ..من که حالا خیالم راحت شده بود بیشتر میگشتمو سعی میکردم دل پسر پولدارا رو بدست بیارم ولی هرکدوم بعد مدتی ولم میکردن .. یکی از این روزا یکی از پسرا رو که اسمش بهرام بود رو بردم خونه که پسر دایی آراز و شاهینو آرش و آرشا اومدن خونمون .. من خیلی سعی کردم یه چیزی بگم که برن اما نشد .. تا اون روز پسر دایی رو اونقدر عصبانی ندیده بودم .. اخلاق پسردایی رو تا حدودی میدونستمو خیلی خوب میدونستم که اصلا رحمی تو کارش نیست .. پسردایی بازومو گرفتو مثل پرکاه بردم سمت اتاقم .. خیلی خشن هولم داد تو اتاقو اومد نزدیکمو گفت پنج دقیقه وقت داری لباس بپوشی ! اگر معطل کنی سرو کارت با کمربنده .. من که میخکوب زمین بودم نمیتونستم سرمو بالا بگیرم .. از در اتاق رفت بیرون بلند شدم شلوارمو پوشیدم و نشستم به اتفاقی که داره برام میوفته فکر کردم که یهو در باز شدو پسر دایی اومد تو . دید لباس نپوشیدم رفت سمت کمدم یه بافت برداشت پرت کرد سمتم و با تحکم گفت بپوش ! پوشیدم بلند شدم کتمو برداشتمو کیفمو دست گرفتمو راه افتادم .. با خشونت بازومو گرفتو برد تو هال .. پرتم کرد سمت آرش و گفت بریم .. خونه رسیدیم دوباره بازومو گرفتو بردم تو خونه .. بی اعتنا به بقیه کشون کشون بردم سمت اتاقش .. هولم داد داخل اتاق .. وحشت کردم .. وسط اتاق ایستادم .. باخودم گفتم میخواد چکارم کنه ؟ طوری عصبانی بود که جرات نمیکردم به صورتش نگاه کنم .. با لحنی که خیلی میترسوندم قوانین خونشو برام گفت .. میدونم اگر پامو کج بذارم .... وای خدا نمیتونم تصورشو بکنم که چه خشونتی میتونه از خودش نشون بده .. کاملا احساسش میکردم .. حرفاش تموم شد گوشیمو گرفتو از اتاق بردم بیرون سمت سالن .. هولم داد سمت نادر و دستور آماده کردن اتاقمو داد .. بعدم گفت میری اتاقتو تا نیومدم سراغت پاتو بیرون نمیذاری ! بعدم رفت .. توی اتاق نشستم .. با خودم درمورد زندگیم فکر کردم .. اینجا باید یه برنامه بچینم که بتونم برم بیرون .. خوب پسر دایی صبح تا شب سرکاره و چه میدونه تو خونه چه خبره ..
چند روزی گذشته و من احساس زندانی بودن میکنم .. گوشی ندارم .. پسر دایی یه گوشی بهم داد که اینستا واتس آپ تلگرام نداره .. تنها دوسه تا بازی روش داره .. عین یه معتاد ارتباطمو با بیرون قطع کرده .. امروز حتما یه سری میرم بیرون .. تنها کسی که جلومو میگیره پسر داییه که اونم سر کاره .. لباسمو پوشیدمو آهسته درو باز کردم رفتم بیرون .. خیلی با احتیاط رفتم از پله ها بالا .. دقیق سالونو نگاه کردم کسی نبود .. یواش از گوشه سالن رد شدمو رفتم تو حیاط .. درخونه رو باز کردمو رفتم تو خیابون .. وای چه عالی !!!
##
نادیا برای خودش توی خیابون چرخ میزدو میگشت..غافل از اینکه یه نفر دنبالش سایه به سایه میره .. پروانه که نادیا رو با لباس بیرون دید سریع برگشت تو اتاقشو لباس پوشید .. دنبالش راه افتاد .. یه کارت و موبایل همراهش بود .. تا پاشو از در گذاشت بیرون زنگ زد به آراز ...
آراز #
همیشه در خلوت ترین زمان باز کار زیاده تو شرکت .. امروزم سرم شلوغه . از صبح یه جلسه مهم داشتم تو شرکت تجاری .. الانم با آریا شاهین و آرش مشغول بحث درمورد یکی از جنسای وارداتی بودیم که در زدن .. آرشا و نادر اومدن داخل .. نادر مشغول توضیح معامله جدید بود که گوشیم زنگ خورد .. پروانه پشت خطه .. برای چی زنگ زده ؟ نگران گوشیو برداشتم گفتم بله .. پروانه گفت سلام داداش .. نادیا یواشکی از خونه اومده بیرون منم اتفاقی دیدمش دنبالش راه افتادم .. از جام بلند شدم گفتم چی ؟ کجایی ؟ حدود آدرسو داد گفتم دنبالش باش تا بیام .. خودتو هم نشون نده اصلا .. گفت چشمو قطع کرد .. پالتو و سوئیچو برداشتمو گفتم شما ادامه بدید من برمیگردم .. پشت فرمون نشسته بودمو سعی میکردم سریع خودموبه پروانه برسونم ..از طرفی داشتم برای نادیا تو ذهنم برنامه میچیدم .. تصمیمو گرفتم که چطور تنبیهش کنم .. رسیدم به آدرس .. به پروانه زنگ زدمو گفت تو پاساژه .. گفتم ماشین بگیرو برگرد خونه ..گفت چشم .. آهسته کنار خیابون میرفتم که یهو دیدمش .. شالش از سرش افتاده بود و یه کت کوتاه پوشیده بود با شلوار تنگ و چکمه زیر زانو .. دقیقا قوانینیو که براش گذاشته بودمونقض کرده بود .. و آرایش تند .. دیگه از عصبانیت در حال انفجار بودم .. دقیقا جایی که از خیابون میخواست رد بشه پیچیدم جلوش ... اول متوجه خودم نشدو چشمش به ماشین افتاد و لبخند ملیحی زد .. یهو نگاهش به من افتاد .. سرجاش میخکوب شد .. از ماشین پیاده شدمو ماشینو دور زدم .. رسیدم روبه روش .. اول یه کشیده محکم زد زیر گوشش .. خورد به ماشینو صورتشو گرفت .. بازوشو گرفتم .. درماشینو باز کردم هولش دادم تو ماشینو درو بستم .. برگشتم پشت فرمون نشستم .. راه افتادم سمت خونه .. دستش هنوز رو صورتش بود و آهسته گریه میکرد .. بدون اینکه نگاهش کنم با لحن خشنی گفتم اشکاتو نگه دار برای خونه ! امروز هیچکسی نمیتونه از زیر دستم نجاتت بده ! بهت میفهمونم نتیجه اهمیت ندادنو نادیده گرفتن حرفام چیه ! آنچنان عصبانی بودم که اصلا توجهی به گریه هاش نمیکردم . فقط گاز میدادم سمت خونه ...
آرام #
زنگ آخر سحر اومد پیشمو گفت آرام داداشت هنوز عصبانیه از دستت ؟ گفتم آره . زیاد محلم نمیذاره .. ولی با اخم باهام حرف میزنه .. گفت هنوز جای کمربندا درد میکنه ؟ گفتم آره .. کبود شده ..
گریه کردو گفت الهی بمیرم .. گفتم سحر چرا گریه میکنی ؟ گفت من اگر نمیخریدم تو هم دلت نمیخواست .. گفتم سحر تورو خدا بسه ! کار هرروزت شده گریه .. تقصیر تو نیست ..من اخلاق داداشمو میدونستم .باید اول اجازه میگرفتم .. طفلک برام نارحته .. زنگ خونه خوردو رفتیم دم در .. حسین آقا اومده بود . سوار شدم سمت شرکت . از دیروز دلم خیلی درد میکنه .. رسیدیم شرکت یک راست رفتم اتاق آریا .. فرخ از وقتی منو شناخته با خجالت سلام میکنه .. در زدمو رفتم داخل .. داداش آریاو آرش داشتن صحبت میکردن .. سلام کردم .. جواب دادن . داداش گفت بشین پشت میز تاغذاتو بیارن . خودشو آرشم رفتن بیرون .. کمرم دلم درد گرفته بود . داداشم هنوز نیومده سراغم . یکم نشستم فرخ اومدو سینی غذا رو گذاشت جلوم .. گفت رئیس بیرون هستن .. هر امری بود من درخدمتم .. گفتم ممنون .. رفت بیرون .لباسمو درآوردمو شروع کردم به خوردن .. تموم شد نشستم . یکم حالم بهتر شد .. فرخ در زدو اومد سینی رو برد .. دیدم دیگه خیلی دلم درد گرفته .. داداشم نبود . حالا چکار کنم ؟ روم نمیشه به آریا بگم ..زمان پریودم عقب افتاده بود . سرمو گذاشتم رو میزو کاپشنمو انداختم روم ..احساس لرز داشتم .. یکم که گذشت احساس کردم در بین اتاقا باز شد . چشمامو یهو باز کردمو سرمو از رو میز برداشتم .. داداشم بالای سرم ایستاده بود .. اخماش توهم .. گفت چی شده ؟ دلت درد میکنه ؟ با بغض گفتم داداش .. حالم بده .. اشکام سرازیر شد .. داداش هنوز باهام آشتی نکرده . بعد اون کتکی که سر تتو خوردم .... داداش صندلی رو چرخوند سمت خودشو گفت چرا گریه میکنی ؟ منم خودمو لوس کردم با گریه گفتم حالم بده .. درد دارم .. شما هم باهام قهری محلم نمیذاری .. بعدم سرمو انداختم پایین .. داداش یکم نگاهم کرد و گفت بسه آرام ! مگه شش سالته اینطور خودتو لوس میکنی ؟ بسه خودتو جمع کن ! میدونی از لوس بازی چقدر بدم میاد ! منم سرمو انداختم پایین و گریه کردم ... داداش دلش نرم شدو گفت بسه حالا غذاتو خوردی ؟ گفتم بله دستشو گذاشت زیر چونمو سرمو آورد بالا .. تو صورتم نگاه کرد . هنوز اخم کم رنگی تو چهرش بود .. گفت مسکن خوردی ؟ گفتم نه . نداشتم .. خجالت کشیدم از کسی بگیرم .. داداش صورتمو ول کردو رفت اتاق خودش .. یه مسکن قوی آورد و گفت بخور یک ساعتی رو کاناپه دراز بکش .. اگر خوب نشدی میبرمت خونه .. گفتم چشم ..
آراز #
به محض رسیدن به خونه درو باز کردمو بازوشو گرفتم بردمش سمت خونه . دروباز کردم هولش دادم تو . خودم رفتم داخل کتمو درآوردمو کفشامو جلوی در ول کردم .. با عصبانیت گفتم چکمه هاتو درآر ! زود اطاعت کرد .. بازوشو گرفتم بردمش سمت اتاقش .. از پله ها میبردمش دوسه بار نزدیک بود بیوفته که چون بازوش تو دستم بود روهوا نگهش داشتم .. در اتاقو باز کردم هولش دادم سمت تختش .. افتاد روی تخت ولی زود خودشو جمعو جور کرد .. رفتم جلو یقه کتشو گرفتم و با یه حرکت از تنش درآوردم ..گفتم چند تا قانونو شکستی ؟ گفت پسر دایی .. گفتم پسر داییو زهر مار ! با داد گفتم مگه نگفتم حق نداری بی اجازه بیرون بری ؟ حالا دیگه یواشکی در میری ؟ لباس کوتاه میپوشی با این آرایش ! چشمتم به ماشین مدل بالا افتاد دهنت آب افتاد آره ؟ فکر کردی باهات شوخی میکنم ؟ مثل اینکه هنوز هیچی رو جدی نگرفتی ! دکمه آستین پیرهنمو باز کردم چند تا زدم .. کمربندمو باز کردم .. دولا گرفتم رفتم سمتش .. خودشو جمع کرد و گفت پسردایی فقط خواستم یکم بگردم .. که دیگه مهلتش ندادم یه دونه زدم به پاهاش .. جیغ زد آخ .... با یه دست برش گردوندمو دستم بالا رفتو زدم پشتش .. نتونست از جاش تکون بخوره .. فقط گریه میکرد .. التماس که ببخشید .. ولی زدم .. محکم .. دیگه رحم نکردم .. طوری زدم تا دیگه جرات نکنه رو حرفو دستورم کاری انجام بده ! دیگه آخرش فقط هق هق گریه بود .. خواهش میکنم .. ببخشید .. غلط کردم .. یهو دست نگه داشتم .. صدامو آوردم پایینو با لحن تهدید آمیزی گفتم توی این خونه هیچکسی نمیتونه از زیر دستم درت بیاره ! اگر جنازتم بندازم زمین کاری که من کردم درست بوده ! فهمیدی یا نه ؟ با گریه گفت بله پسردایی .. دستم بردم بالا دوتا دیگه پشت هم زدم پشتش .. فقط به لحافش چنگ زدو خودشو جمع کرد .. گفتم از حالا به بعد کوچکترین اشتباهی ازت ببینم با کمربندم طرفی ! اصلا رحم نمیکنم .. خوب حواستو جمع کن هر روز کتک نخوری ! گفت چشم .. بعدم درحایکه کمربندم دستم بود از اتاقش اومدم بیرونو درو زدم به هم .. برگشتم بالا نشستم تو سالن .. پریوش برام قهوه آورد .. خوردم یکم آروم شدم .. کمربندمو بستم کتمو پوشیدم .. اونقدر عصبی بودم که پالتومو تو ماشین گداشته بودم .. از در رفتم بیرون . پشت فرمونو رفتم سمت شرکت ..
پروانه #
به محض اینکه رسیدم رفتم سمت اتاقم .. لباس بپوشم برم دانشگاه .. دوساعت بیشتر کلاس نداشتم .. یهو صدای در اومد .. درو باز کردم از لای در نگاه کردم .. داداش بازوی نادیار گرفته بودو اومد داخل هولش داد وسط سالونو گفت کفشاتو درآر ! خودشم کفشاشو درآورد .. کتشو درآورد انداخت رو مبل .. بازوی نادیا رو گرفتو بردش .. یاد خودم افتادم . اون روزی که پسره تو خیابون دستمو گرفت .. داداشو آریا چه کتکی بهش زدن ولی بعدش چه کتکی خودم خوردم .. اون کتکی که داداش بهم زدو یادم نمیره .. بیچاره نادیا چه کتکی بخوره الان ! مخصوصا که داداش عصبانیه .. یهو یاد دانشگاه افتادمو سریع پوشیدم راه افتادم .. رسیدم دانشگاه مستقیم رفتم کارگاه .. امروز باید تابلومو ببرم خونه .. با خودم گفتم چطور ببرم ؟ با خودم گفتم دلم برای آرش تنگ شده . عقد کنونمون که دو هفته دیگست .. همه چی قاطی شده .. داداش پول دادو گفت لباس بگیر برای محضر و جشن داخل خونه .. باید با کی برم ؟ آسا ؟ باید با داداش صحبت کنم .. زنگ زدم داداش آریا گفتم میشه آرش بیاد چند تا بوممو ببرم خونه ؟ داداش گفت از جونت سیر شدی ؟ چرا به بابات زنگ نزدی ؟ گفتم نبود .. تو مکانیکی گیر کرده .. گفت خودم میام .. تا نیم ساعت دیگه اونجام ..
شاهین #
به آریا گفتم رئیس چرا با این سرعت رفت ؟ گفت من چه میدونم ! گفتم یعنی تو نمیدونی ؟ گفت منظورت چیه ؟ تا اومدم جواب آریا رو بدم آرش اومد داخل اتاقو گفت فهمیدی چی شده ؟ گفتیم نه ! گفت نادیا رفته بیرونو .. انگار پروانه زنگ زده به آرشو گفته چی شده ! منو آریا دهنمون باز مونده بود .. چه جراتی داره این دختره ! همینطور که حرف میزدیم نادر و آرشا اومدن تو .. آرشا گفت خسته شدم قهوه یا نسکافه باهم بخوریم .. گفتم مثل اینکه شما خبر ندارید؟ آرشا گفت چیو ؟ گفتم جریان نادیا رو .. نادر گفت چی شده ؟ آرش همه رو تعریف کرد .. نادر دستشو گذاشت رو پیشونیشو رو مبل نشست .. یه لیوان آب بهش دادیم ..گفت چکار کنم حالا ؟ گفتم هیچ کاری از دستت برنمیاد .. رئیس هرکاری بخواد میکنه .. تو اصلا نگران نباش .. با این خبر از خوردن نشکافه پشیمون شدیم و برگشتیم سر کار ..
آراز #
آرام یک ساعتیه خوابیده .. دوسه بار بهش سرزدم.. دوباره رفتم پیشش .. آروم خوابیده .. فکر کنم دردش بهتر شده .. طفلک اینقدر دردکشیده که الان اینطور خوابه .. نزدیکش شدم .. چشماشو باز کردو گفت داداش چی شده ؟ گفتم هیچی . اگر بهتری کم کم بلند شو درسات نمونه .. گفت فردا فقط شیمی فیزیک دارم .. بلدمشون ..گفتم پس بیشتر بخواب .. چشماشو بست .. امروز درس خوندن آرام منتفیه .. صداش کردموگفتم پاشو بریم خونه .. بلند شد ولی انگار سرگیجه داشت .. رنگش پریده بود .. بلند شدم دستگاه فشار سنجو آوردم .. فشارش خیلی پایین بود .. گفتم پریودت عقب افتاده برای همین به بدنت فشار اومده .. بلندش کردم بدون اینکه بترسونمش کیفو لباساشو برداشتم کیفو کت خودمم دست گرفتم رفتیم سمت پارکینگ .. گفتم کلاهتو قشنگ بکش پایین سرما نخوری ! سوارش کردموخودم پشت فرمون .. رفتم سمت خونه .. سرراه یه سرم قندی نمکی با تقویتی و ضد درد گرفتم .. رسیدیم خونه .. پروانه اومد جلو گفت چی شده ؟ گفتم پریوده .. پروانه لپاش گل انداخت .. یواش یواش آرامو برد سمت اتاقش ..منم لباسمو عوض کردمو رفتم سمت اتاق آرام .. تقه ای به درو رفتم داخل .. سرمو حاضر کردم ..نشستم کنار آرام .. بدون توجه به ترسش دستشو روی تخت گذاشتم .. رگاشو نگاه کردم .. فشارش پایینه رگش معلوم نیست .. بازوشو محکم تو دستم گرفتم فشار دادم چند تا زدم رو دستش تا رگش رواومد فوری سوزنو وارد کردم .. یه تقویتی و ضد درد ریختم تو سرمش ..گفتم بخواب خودم حواسم هست .. گفت چشم .. از اتاق آرام اومدم بیرون .. پروانه اومد جلو و گفت داداش ببخشید من با کی برم خرید عقد .. یکم نگاهش کردمو گفتم با آسا و آرش و آریا برید دنبال لباس .. پروانه خوشحال گفت ممنونم داداش .. نگاهش کردمو رفتم اتاقم ... باید نیم ساعتی حواسم به آرام باشه ...



تاريخ : پنجشنبه نهم مرداد ۱۴۰۴ | 22:43 | نویسنده : مریم |