آراز #
پسرا که رسیدن باند کشی رو ازشون گرفتمو رفتم سمت اتاق آرام ... تقه ای به درو وارد شدم . آرام ترسید خودشو جمع کرد .. گفتم لبه تخت بشین ! با ترس اومد لبه تخت .. دستش درد میکرد ..صندلیو گذاشتم روبه روشو نشستم .. دستت درد میکنه ؟ سرشو انداخت پایینو گفت بله .. بلند شدم رفتم سمت اتاقم ..پماد ضد دردو برداشتمو برگشتم اتاق آرام .. دستشو گرفتم تو دستمو پمادو زدم به دستش و آروم ماساژ دادم .. خیلی آهسته و بدون فشار اضافه .. پمادو که کاملا به دستش مالیدم بانداژو برداشتمو دستشو بستم .. گفتم بهش فشار نیار تا دردش بیوفته ..گفت چشم .. رفتم دستمو تو دستشویی شستم .. اومدم بیرون گفتم بلند شو بریم سرمیز .. بلند شدو راه افتاد .. یه دستمو حلقه کردم دورشو سرشو بوسیدم .. گفتم هنوز از دستت عصبانیم ... نمیدونم تا کی میتونم عصبانیتمو کنترل کنم ... کم کم کاسه صبرم داره لبریز میشه ... اون وقت ممکنه کاری کنم که نباید ... برای من هزینه ای نداره ولی برای تو خیلی دردناک میشه ... حواستو جمع کن ... بار بعد ممکنه خیلی گریه کنی ! گفت چشم داداش .. ببخشید .. ایستادم نگاهش کردم .. گفتم فکر کنم رکورد ببخشید داداش غلط کردمو تو این دو سه روزه زدی ! چرا بی فکر کارایی میکنی که آخرش مجبور بشی بگی ببخشید غلط کردم ؟ بعدشم تنبیه بشی ؟ یکم به کارات فکر کن ! آرام آروم سرشو آورد بالا و نگاهم کرد .. گفت بخدا سعی میکنم دختر خوبی باشم .. یه نفس عمیق کشیدمو گفتم حتما سعی کردنت اشکال داره ... من که نتیجه ای از سعی کردنت ندیدم ... به هر حال اخطارمو دادم ... حواستو جمع کن ! گفت چشم .. سرمو تکون دادمو آروم هولش دادم سمت در ..
پروانه #
امروز آخرین روز کلاسای تئوریه .. بابا گفت میرم خرید بعد میام دنبالت .. گفتم خودم با اتوبوس میام .. تو پیاده رو داشتم میرفتم که احساس کردم یه ماشین دنبالمه ! بوق زد ولی من محل نذاشتم دوباره بوق زد اینبار چند بار .. قدمامو سریع کردم که یهو صدای آشنا به گوشم خورد .. پروانه خانم ! پروانه ! پری ! .. یهو سرمو برگردوندم .. آرش ! جا خوردم .. یکم با بهت نگاهش کردم که از ماشین پیاده شدو اومد سمتم ..گفت سلام ... چرا نگاه نمیکنی ؟ گفتم نمیدونستم شمایی .. گفتم اومدم دنبالت .. بیا سوار شو .. گفتم نه ممنون خودم میرم .. گفت پری بیا بریم ! وسط خیابون زشته .. مردم فکر میکنن مزاحمتم .. نمیدونن نامزدیم .. بعدم یه لبخند زد .. سرشرو انداخت پایین .. منم احساس کردم صورتم آتیش گرفته .. رفتم سمت ماشینو سوار شدم .. آرش درو برام بست .. خودشم سریع اومد نشست پشت فرمون .. راه افتادیم تو خیابون .. اولش خیلی خجالت کشیدم .. بار اول بود که تو یه ماشین تنها بودیم .. آرش خیلی مودبو موقر بود .. یکم دور زدیم گفت نمیخوای چیزی بخری ؟ چیزی لازم نداری ؟ اگه چیزی لازم داری بریم باهم من بخرم برات .. یهو گفتم توروخدا آرش منو ببر خونه ! اگه داداش آراز بفهمه هم منو میکشه هم تورو ! به روح پدرش قسم خورد .. گفت برای چی بفهمه .. بعدم مگه کار بدی میکنیم ؟ من بی ادبی کردم ؟ گفتم نه ولی داداش ! ..گفت یکم بگردیم باهم .. حداقل یه قهوه باهم بخوریم .. گفتم باشه .. آرش جلوی یه کافی شاپ نگه داشتو پیاده شدیم رفتیم داخل ..
شاهین #
از صبح که با آریا اومدیم شرکت همش مشغول کار بودم ..دوتا پروژه تو دستمون بود که مشکل داشت برای همین دیگه کلافه شده بودم ... تا اینکه رفیقم توی گمرک بهم زنگ زدو گفت باید ببینمت .. گفتم باشه و رفتم اتاق رئیس .. درزدم گفت بیاتو .. رفتم داخل دیدم آرشم تو اتاقه .. آرش گفت ببخشید رئیس میشه تا ظهر مرخصی داشته باشم .. جایی کار دارم فوریه .. رئیس یکم نگاهش کردو گفت برو ! آرش سریع رفت بیرون .. رئیس گفت میشنوم .. گفتم رئیس رفیقم از گمرک زنگ زد و گفت کارای ترخیص بارتونو انجام دادم .. رئیس گفت برو فقط زود برگرد .. گفتم چشمو سریع اومدم بیرون .. من که ماشین نبرده بودم شرکت ماشین آریا رو برداشتمو رفتم سر قرار .. رفیقم اومد مدارکو آورد .. ازش تشکر کردمو یه مبلغی برای تشکر تو پاکت گذاشته بودم دادم بهش .. ازش جدا شدم سریع برگشتم سمت شرکت .. توی راه ترافیک بود و یکم معطل شدم .. یهو نگاهم به پروانه افتاد که با آرش داشتن میرفتن کافی شاپ .. یکم نگاهشون کردم .. توی بهت بودم که ماشین پشت سرم بوق زدو مجبورد شدم راه بیوفتم .. برگشتم شرکت رفتم بالا .. رسیدم تو سالن که آریا رو دیدم .. گفتم آریا ! گفت چیه ؟ اومدیم وسط سالن جریانو بهش گفتم .. همینطور که داشتم حرف میزدم گفتم پروانه آخه ؟ !! که یهو پشت سرم رئیس گفت پروانه چی ؟ با آریا برگشتیم سمت رئیس ..چهره رئیس با اخم که داشت به هردومون نگاه میکرد جفتمون با وحشت گفتیم هیچی رئیس .. گفت جفتتون اتاق من ! سریع ! رفت سمت اتاقشو ماهم دنبالش .. رفتیم داخلو درو پشت سرم بستم .. رئیس تکیه داد به لبه میزو گفت خوب ؟ حالا با زبون خوش خودت میگی یا از حلقت بکشم بیرون ؟ گفتم رئیس .. گفت رئیسو زهر مار ! حرف بزن ببینم ! گفتم رئیس امروز رفتم .. بعد هرچی دیده بودمو گفتم .. رئیس یکم نگاهمون کردو گفت مرخصید ! منو آریا به هم نگاه کردیمو زدیم به چاک ...
آراز #
یکم به حرفای شاهین فکر کردمو گفتم مرخصید ! هردوشون رفتن بیرون .. گوشیمو برداشتمو آرشو گرفتم .. با دومین زنگ گوشیشو جواب داد .. سلام رئیس در خدمتم .. گفتم همین الان با اونی که کنارت نشسته میای شرکت .. یک ربع مهلت داری .. به اونی که کنارت نشسته بگو به خاک پدرم قسم خوردم ! .. زود باش ! بعدم قطع کردم .. نشستم سر کارم .. ساعتو نگاه کردم هنوز چند دقیقه از مهلتشون باقی مونده بود که در زدن .. گفتم بیا تو ! در باز شدو آرش آهسته اومد تو .. پشت سرش پروانه اومد .. هردوشون جلوی میزم ایستادن .. سرشونو انداختن پایین .. رنگ جفتشون پریده بود .. نگاهشون کردم گفتم خوب ! پروانه خانم .. چند روز پیش چی گفتم بهت ؟ هان ؟ .. یهو داد زدم کردی ؟؟؟؟ یه قدم رفت عقبو گفت بخدا .. داداش ..گفتم چی بهت گفتم ؟؟ با من من گفت گفتید به خاک پدرم قسم اگه بفهمم بدون اجازم کاری کردی یا با آرش در ارتباطی کاری میکنم از کرده نکردتون پشیمون بشید .. هر جفتتون ! ... خوب خوب خوب ... بهتون اخطار داده بودم ... چطور جرات کردید از دستورم سرپیچی کنید ؟؟؟ اونقدر شجاع شدید که حرفامو نادیده میگیرید ؟ هان ؟ ...... تکیه دادم به پشتی صندلی .. آرنجامو روی دسته صندلی گذاشتم .. گفتم باهاتون چکار کنم ؟ روز بله برون نزدیکه ! جشنو مهمونی ! خوب چطوره بهمش بزنم ! شما دوتا هنوز براتون زوده ! .. آرش یهو سرشو آورد بالا و گفت غلط کردم رئیس .. تقصیر من بود .. من به زور سوارش کردم .. هرکاری بگید میکنم فقط جشنو .. بهم نزنید لطفا .. رو کردم به پروانه و گفتم پس اینطور به زور سوارت کردن ! دیگرانم به زور میتونن سوارت کنن ؟ پروانه سرشو بلند کردو خواست حرفی بزنه که گفتم ساکت ! فقط ساکت وگرنه همینجا تو شرکت به حسابت میرسم .. گوشیو برداشتمو به ارشد گفتم آریا رو صدا کن ! چند ثانیه نشد که در زدو اومد تو .. فکر کنم پشت در ایستاده بود .. رو کردم به پروانه و گفتم حساب تو یکی خونه ! عصر اومدم خونه بهت میفهمونم نتیجه عمل نکردن به حرفام چیه ! خوب میدونی که اینجور وقتا چه هیولایی میشم ! آریا پروانه رو ببر خونه ! زود برگرد جلسه داریم ! گفت چشم .. پروانه همینطور اشک میریخت .. گفتم اشکاتو برای عصر که اومدم نگه دار لازمت میشه ! حالا برید ! آریا بازوی پروانه رو گرفتو بردش .. آرش دستاشو پشتش گرفته بودو سرش پایین .. با خودم گفتم الان که در حد یه خواستگاری کوچیکه میره دنبالشو اونم دنبال این راه میوفته وقتی عقد کنن نمیشه کنترلشون کرد .. کار دستمون میدن ! حداقل دوسال بین عقدو عروسی فاصله هست .. از حالا باید این کارو سفتو سخت بگیرم ... شل بگیرم اختیار کار از دستم در میره .. آریا و آسا هم از اینا یاد میگیرن ! .. گفتم حالا با تو چکار کنم ؟؟؟ هوم ؟؟؟ حرف بزن ببینم ! پروانه نگفت روح پدرمو قسم خوردم ؟ .. همونطور که سرش پایین بود گفت بله رئیس .. گفتم پس اهمیت ندادی به حرفم ؟ یا برات مهم نبود چه بلایی سرت میارم ؟ آرش بیشتر سرش رفت پایین .. از جام بلند شدمو از گوشه اتاق ترکه ای رو که اوندفعه برام آورده بودنو آرشو باهاش زدم برداشتم .. آرش تا چشمش به ترکه افتاد لرزید .. قبل از اینکه حرفی بزنم دکمه کتشو باز کردو درش آورد .. اومد جلو دستشو گذاشت روی میز .. ترکه رو گذاشتم روی میز .. درست جلوی چشمش .. کتمو درآوردم .. دگمه آستینامو باز کردمو بالا زدم .. کرواتمو کمی شل کردم و دو دگمه بالاییشو باز کردم .. ترکه رو برداشتم توی هوا تکونش دادم .. چه صدایی داره .. آروم رفتم پشت سرش ایستادم .. دستم بالا رفتو رو پشتش فرود اومد ..با صدای برخورد ترکه با بدنش ناخودآگاه یه آخ بلند گفت .. با لحن آرومی گفتم صداتو نشنوم ! با صدای لرزون گفت چشم .. دومیو زدم صداش درنیومد ولی کل بدنشو منقبض کرد .. بعدش ضربه ها پشت هم محکم زدم .. فرصت ندادم اصلا چیزی بگه ! بیست ضربه ترکه محکم و پشت هم .. تموم که شد ترکه رو گذاشتم روی میز .... آستینامو آوردم پایینو دگمه شونو بستم و دگمه های بالایی پیرهنمو هم بستم و کرواتمو درست کردم .. بعد کتمو پوشیدم .. تو این مدت مخصوصا گذاشتم تو این وضع بمونه .... ترکه رو برداشتم بردم سرجاش گذاشتم .. حالا دیگه آرش مطمعن شد که ترکه رو براش نگه داشتم و اگر باز دست از پا خطا کنه سروکارش با ترکست .... دستامو کردم تو جیب شلوارمو گفتم اجازه داره صاف وایسه ! مخصوصا با کلماتم هم حالیش کردم که هر زمانو هرجا با اجازه شخص من میتونه کاری انجام بده ! صاف ایستاد .. صورتش سرخ شده بود .. سرش پایین بود .. کتشو برداشت پوشید .. گفتم این یه اخطاره آرش ... از این به بعد ببینم یا حتی احساس کنم که خلاف حرفام کاری کردی سروکارت با ترکست .. بهت رحم نمیکنم ... سنو سالو قدو هیکلتم اصلا برام مهم نیست .. اجازه نداری هر زمان که دلت خواست بری سراغ پروانه ! نه حالا و نه بعد عقد .... هرزمان عروسی کردیدو عروستو با لباس سفید بردی خونت هر کاری خواستی بکن ! ولی تا اون موقع اختیارتون دست منه ! شیرفهم شد ؟ با صدای لرزونی که معلوم بود درد داره گفت بله رئیس ... ببخشید ... تکرار نمیشه .. گفتم خودتو جمعو جور کن ! آریا برگشت جلسه داریم ! گفت چشم .. گفتم مرخصی ! برگشتو خیلی آهسته رفت بیرون ...
آرش #
تو کافه نشستیمو قهوه سفارش دادیم .. کیک مخصوصشونو گرفتیمو خوردیم .. نیم ساعتی شد .. شایدم بیشتر .. حرف می زدیم .. گفتیمو خندیدیم .. ولی نمیدونستم چه عاقبتی درپیشه ! گوشیم زنگ خوردو با خیال راحت برداشتم .. رئیس بود .. به پروانه گفتم هیس .. گفتم سلام رئیس بفرمائید .. رئیس گفت به اونی که ........... از ترس نفسم بند اومد .. فقط گفتم چشم و قطع کردم .. فقط مات به پروانه نگاه کردمو گفتم رئیس ... گفت چی شده ؟ گفتم بهم گفت با اونیکه باهاته الان بیاید شرکت .. رنگ پروانه پرید .. گفت بخدا منو میکشه ! به روح پدرش قسم خورد .. حالا چکار کنمو زد زیر گریه .. خودمو لعنت کردم با این کارم .. حالا پروانه رو چکارش کنم ؟ من تجربه جمع کردن گریه دخترا رو ندارم .. من فقط گریه آسا رو دیدم .. اونم زمانیکه یه غلطی میکنه و کتکش میزنم .. حالا چکار کنم ؟ گفتم پروانه گریه نکن عزیزم ! من غلط کردم .. خودم گردن میگیرم .. آریا زنگ زد ... گوشیو برداشتمو گفت آرش کدوم گوریی ؟ چه غلطی میکنید ؟ شاهین باهم دیده بودتون یواشکی داشت برام تعریف میکرد که داداش پشت سرمون اومد ! ماهم بخاطر شما دوتا نزدیک بود مستفیض بشیم .. زود خودتونو برسونید شرکت .. گفتم باشه و قطع کردم .. بلند شدم بازوی پروانه رو گرفتمو دیویدم سمت ماشین .. تا شرکت فقط به پروانه گفتم غلط کردم .. توروخدا گریه نکن ... رسیدیم .. خودمونو رسوندیم پشت در اتاق رئیس .. آریا یه نگاهی کرد بهمونو رو به پروانه گفت داداش کاریت نداشته باشه من خودم پوستتو میکنم ! با چه اجازه ای دنبال این مرتیکه راه افتادی ؟ .. پروانه پشت من قایم شدو بازومو گرفت ... تو اون لحظات ترسناک از اینکه پروانه روی من حساب کرده بودو بازومو گرفته بود خیلی دلگرم شدم .. یهو شاهین زد پس کلمو گفت کجایی ؟؟؟؟ بعد به آریا گفت ساکت مرتیکه ! رئیس همینطوری گوشاش تیزه چه برسه به اینکه عصبانی هم باشه !رو به ما کردو گفت برید داخل تا نیومده بیرون ! بعد جای ما در زد .. .. رئیس با لحنی که معلوم بود عصبیه گفت بیاتو ! درو باز کردمو رفتیم داخل .. یکم سر پایین ایستادیم رئیس فقط دعوامون کرد .. دعوا کردنش همینطوریم ترسناکه چه برسه به اینکه بزنه ! بعدم زنگ زدو آریا رو خبر کرد طفلک پری از ترس میلرزید .. بخاطر من عصر از رئیس یه کتک درست حسابی میخوره .... آریا پروانه رو برد و رئیس به دعواکردن من ادامه داد .. جرات نمیکردم سرمو بلند کنم نگاهش کنم خیلی راحت رو صندلیش نشسته و تکیه داده ... معلومه تصمیمشو گرفته میخواد چه بلایی سرم بیاره .. یکم گذشت بلند شدو رفت از گوشه اتاق یه ترکه برداشت ... وای خدا ! این ترکه رو ننداخته بیرون ! حتما مخصوص من نگه داشته ... با خودم گفتم دیگه فایده ای نداره ... کتمو درآوردم رفتم جلو دستامو گذاشتم روی میز .. رئیس ترکه رو گذاشت رومیز جلوی چشم من .. من که با دیدنش میلرزیدم ... کتشو درآورد .. آستیناشو باز کرد و بالا زد .. کرواتشو شل کردو دو دگمه بالای پیرهنشو باز کرد .. منم همینطور به ترکه نگاه میکردم .. چه ترکه ترسناکی ! خیلیم درد داره لعنتی .. رئیسم که آستیناشو بالا میزنه معلومه میخواد خیلی محکم بزنه ! وای خدا رحم کن بهم ... رئیس ترکه رو برداشتو پشتم ایستاد .. چشمامو بستمو گفتم خدایا خودمو بهت سپردم .. اولین ضربه رو طوری محکم زد که ناخودآگاه بلند گفتم آخ .. شانس آوردم که دیوارای اتاق اکوستیکه وگرنه آبروم تو کل شرکت میرفت ! رئیس گفت صداتو نشنوم ! بعدم زد .. با هر ضربه تمام بدنم منقبض میشد .. بیستا زد .. دیگه نمیتونستم سرپا وایسم ... رئیسم گذاشت همینطور سرجام باشم .. با این کارش برام روشن کرد که اختیار همه چی دست خودشه .. آخرشم گفت این یه اخطاره ! و مرخصم کرد ... از اتاقش اومدم بیرون .... شاهین پشت در اتاق ایستاده بود ... درو که پشتم بستم گفت خوبی ؟ گفتم آره ولی یهو زیر پام خالی شد .. شاهین گرفتمو تارا دوید سمتمو صندلی آورد نشستم .. ولی انگار سیخ داغ پشتم گذاشتن .. تارا ترسید گفت چی شد ؟ گفتم هیچی .. آروم بلند شدم .. با کمک شاهین رفتم سمت اتاقمون ...
پروانه #
همینطور که آریا بازومو گرفته بود منو دنبال خودش میکشید اشکام روی گونه هام میچکید .. رسیدیم پارکینگ آریا درو باز کردو منو نشوند .. خودشم نشست پشت فرمون.. یهو زد رو فرمونو داد زد برای چی همچین غلطی کردی ؟ .. از آریا هیچوقت نترسیدم ولی اینبار طوری عصبی بود که وحشت کردم و چسبیدم به در ماشین .. گفت اگر داداش نمیفهمید درسی بهت میدام که تا آخر عمرت یادت نره ! ولی مطمعنم داداش خودش میدونه چکارت کنه ! بعدم راه افتاد .. دم خونه پیادم کردو گفت مستقیم میری اتاقت .. فهمیدی ؟ گفتم بله داداش .. پیاده شدم رفتم تو .. مامانم نگران گفت چرا دیر کردی ؟ گفتم داداش خواست برم شرکت .. ... رفتم تو اتاقم ..
آراز #
آرش رفت بیرون نشستم رو صندلیم آرنجامو گذاشتم رومیزو سرمو گرفتم بین دستام .. چند دقیقه ای شد و در زدن .. گفتم بیا ! ارشد اومد تو .. تو دستش یه فنجون قهوه بود .. چیزی که احتیاج داشتم .. گذاشت روی میز .. گفتم آرش چطوره ؟ گفت بهتر میشه رئیس .. گفتم میتونی بری ! اونم رفت بیرون .. فنجونو گرفتم دستوم آروم خوردم .. یکم آروم شدم .. خودمم نمیخواستم یه مرد جوونو بخاطر عاشقی بزنم .. نمیخواستم غرورش بشکنه ! ولی چاره ای نبود .. اینا جز زبون ترکه و کمربند زبون دیگه ای نمیفهمن ! اگر ولشون کنم چهارتایی هرکاری بخوان میکنن .. با این همه سخت گیری ببین چقدر زیر آبی برن ! همین قدر بترسن دست از پا خطا نکنن خوبه ! ... بعد مدتی آریا اومد و جلسه شروع شد .. رفتیم اتاق کنفرانس .. همه نشستنو کارو شروع کردیم .... آرش رنگ به روش نبود .. آروم به ارشد گفتم برو براش یه مسکن با آب قند بیار تا پس نیوفتاده ... گفت چشم .. گفتم بی سرو صدا . گفت حتما .. بعدم بلند شدو رفت .. چند دقیقه طول کشید ارشد خیلی آروم قرصو آورد تو دست آرش گذاشت .. لیوان رو هم بهش داد ... درگوشش یه چیزی گفت .. آرش بهم نگاه کردو سرشو انداخت پایین .. یواش قرصو خورد .. تمام روز به کار گذشت ... حواسم به آرش بود و دورادور کمکش میکردم .. تا اینکه حدود 6 شد ... در زدن گفتم بیا ! آرش اومد داخلو ایستاد جلوی میز .. گفتم میشنوم ! گفت رئیس .. من غلط کردم .. اگه لازمه بازم حاضرم تنبیه بشم .. ولی پروانه .. گفتم بسه ! تو نتیجه کارتو دیدی پروانه هم میبینه ! حالا هم مرخصی ! خواست حرف بزنه ولی منصرف شد و رفت بیرون .. بلند شدمو کارامو جمعو جور کردم .. گذاشتم کیفم تا بقیه شو شب خونه انجام بدم .. رفتم پارکینگ ماشینو برداشتمو رفتم سمت خونه .. رسیدم خونه پریوش طبق معمول اومد استقبالم .. سلام کردو جواب دادم .. گفت چایی بیارم ؟ گفتم نه فعلا کار دارم ... گفت چشم .. رفتم اتاقم لباس عوض کردم دستو رومو شستمو خشک کردم .. از اتاقم اومدم بیرون اول رفتم اتاق آرام .. تقه ای به درو رفتم داخل .. دیدم دراز کشیده و خودشو جمع کرده .. منو دید بلند شدو سلام کرد .. رنگ به روش نبود .. گفتم چی شده ؟ پریود شدی ؟ سرشو پایین انداختو آروم گفت بله .. نشستم لبه تخت .. گفتم دلت درد میکنه ؟ گفت بله کمرم خیلی درد داره .. بلند شدمو درو باز کردم پریوشو صدا زدم .... اومد گفتم کیسه آب داغ بیار .. گفت چشمو رفت .. از اتاقم مسکن آوردم بهش دادم .. گفتم اگه دردت بیشتر شد بگو یه مسکن برات بزنم .. یهو سرشو گرفت بالا .. گفتم اگه دردت بیشتر شد ! گفت چشم .. گفتم دراز بکش .. کیسه آب گرمو رو کمرش گذاشتم گفتم بخواب بهتر میشی ! گفت چشم .. از اتاقش دراومدم رفتم اتاقم از کشوی لباسم کمربندمو برداشتم رفتم اتاق پروانه ! در زدمو بعد چند ثانیه رفتم تو .. پروانه رو تختش نشسته بود تا من دید بلند شد سلام کرد ..جوابشو دادم ... چشمش افتاد به کمربند تو دستم .. رنگش پرید !! گفتم بخاطر کاری که کردی تنبیهت میکنم .. نیازی نیست بگم چکار کردیو برای چی تنبیه میشی ! دوسر کمربندو دستم گرفتمو گفتم دراز بکش روی تختت ! رو شکمت ! زود ! پروانه یکم با ترس نگاهم کردو گفت ببخشید داداش .. خواهش میکنم .. گفتم نشنیدی ؟ بجم ! چنان بلند گفتم که ترسید سریع روی شکمش دراز کشید ... دستم بالا رفتو زدم پشتش .. تا حالا اینقدر محکم تنبیهش نکرده بودم ... گفت آی ! .. دومی و سومی .. فقط میگفت آی ... از پنجمی گفت ببخشید داداش .. اشتباه کردم .. دیگه تکرار نمیشه .. با هر ضربه بلند میگفت آی و التماس میکرد .. پونزده تا زدم .. محکم ... فقط به پشتش .. چون بله برون نزدیک بود و ممکن بود دست یا پاش کبود بشه نتونه لباس بپوشه ! گریه میکرد .. کارم تموم شد نگاهش کردم و گفتم یه بار دیگه ببینم همچین غلطایی میکنی مثل آرش با ترکه از خجالتت درمیام ! فهمیدی ؟ یا تا کمربند دستمه حالیت کنم ! گفت نه داداش .. فهمیدم .. دیگه همچین کاری نمیکنم .. ببخشید .. گفتم خوبه ! تا موقع شام نبینمت ! بعدم ولش کردمو از اتاقش اومدم بیرونو برگشتم اتاقم دنبال کارای شرکت ...
##
چند روز از ماجرای آرشو پروانه میگذشت .. آرام کم کم بهبود پیدا کرد .. عاشقای جوون منتظر روز بله برون مشغول کارای خودشون بودن .. همه به نوعی داشتن برای مراسم آماده میشدن .. پریوش که مدام در رفتو آمد به منزل رادمنش بود .. رعنا که از حالا از اخلاق پریوش خوشش اومده بود احساس نزدیکیی با پریوش میکرد .. همه خوشحال بودن .. البته بعضیا با درد خوشحال بودن .. آراز حالا سخت مشغول تهیه سرویس طلا برای بله برون بود و در عین حال با موضوع پارسا و ارشد که حالا هم همکار بودنو هم رقیب دستو پنجه نرم میکرد ...
آراز #
از اون روزای سخت شرکته .. یه معامله بزرگ برای شرکت تجاری در جریان بود و من باید شخصا انجامش میدادم و ارشد هم به عنوان منشی مخصوص من کار میکرد و هم مهندس شرکت معماری .. روز سختی بود ... از روزی که پارسا به شرکت اومد و ارشد به عنوان مهندس عمران مشغول شد رابطه خوبی بینشون برقرار نبود .. پارسا خودشو مهندس برتر میدونست و ارشد از این دختر لوسو مغرور اصلا خوشش نمیومد هرچند که بخاطر سابقه ای که تو شرکت داشت خودشو جلوتر از چپارسا میدید .. امروز چندین بار بین شرکت تجاری به شرکت معماری در حرکت بودم و دوتا کار مهمو باهم پیش میبردم .. هردفعه ارشد باهام همراه میشد عصبیو عصبی تر میشد .. پیش خودم گفتم شاید پریوده و اعصابش بهم ریختست ... برای همین توی راه پله بدون اینکه نگاهش کنم و باعث خجالتش بشه گفتم اگر مشکل ماهانه داری لازم نیست دنبالم راه بیوفتی . بمون شرکت معماری ! و همینطور به رفتن ادامه دادم .. احساس کردم خجالت کشید ... با خودم گفتم برای چی ؟ مگه این مسئله یه امر طبیعی نیست ؟ خجالت نداره .. ولی دیگه بحثشو باز نکردم .. بالا که رسیدم دیدم دنبالم دوید .. ایستادمو برگشتم مستقیم نگاهش کردم .. صورتش از خجالت سرخ شد بود .. طوری نگاهش کردم که فهمید و سرشو انداخت پایین و با صدای آرومی گفت خوبم رئیس .. گفتم بسیار خوب .. دوباره راه افتادم دنبال کارم .. کارامون تو شرکت تجاری تموم شد و منتظر ایمیلی از شرکت خارجی بودیم .. برگشتم شرکت معماریو رفتم تو اتاقم .. یهو یادم اومدکه سندی رو داده بودم ارشد تاییدشو بگیره .. برای همین از اتاقم رفتم بیرون که صدای جرو بحث بلند ارشد و پارسا به گوشم رسید .. خیلی بلند باهم سر انجام کاری بحث میکردن .. رفتم جلوی در ایستادم ولی اونقدر مشغول جرو بحث بودن اصلا متوجه من نشدن .. آرشو آریا و شاهین ایستاده بودنو با تعجب نگاه میکردن .... شاهین میخواست چیزی بگه که انگشتمو جلوی بینیم گرفتمو ساکت شد .. ارشد میگفت من باید کارای منشی مخصوص رئیسو انجام بدم .. نمیتونم هم اینجا باشم هم اونجا ..خودتون انجامش بدید .. پارسا هم میگفت نمیتونید لزومی نداره به خودتون فشار بیارید .. میتونید منشی باقی بمونید ! لازم نیست ادای مهندسا رو دربیارید ! ارشد هم با عصبانیت گفت تو این شرکت فقط شما مهندس تشریف دارید ... پس خودتون کاراتونو انجام بدید و گردن بقیه نندازید .. دیگه تحمل نکردمو محکم زدم به در ... یهو هردو برگشتن سمت صدا .. تا منو دیدن بهم چسبیدن .. ارشد اخلاق منو میشناخت و میدونست از جرو بحث توی شرکت متنفرم ... اخمام توهم بود .. بلند گفتم شما دوتا ! تو اتاق من ! زود ! بعدش خودم رفتم سمت اتاقم .. دخترا دنبالم اومدن تو اتاقو درو پشت سرشون بستن .. برگشتم سمتشون .. یکم با عصبانیت نگاهشون کردمو با صدای بلند گفتم خجالت نمیکشید ؟ جفتشون از ترس سرشونو انداختن پایینو ساکت بودن ... تازه چندروز از موضوع آرش گذشته بود .. همه کارمندای شرکت میدونستن موقعی که عصبانی بشم هر کاری ممکنه ازم سر بزنه ! صدامو آوردم پایینو گفتم شما دوتا مثلا خانم مهندسید ؟ من که روبه روم دوتا دختر نوجوون میبینم .. اتفاقا خودم یکیشونو تو خونه دارم .. وقتی اشتباهی میکنه حسابی تنبیهش میکنم .. خوب دختر خانوما .. چطور شمارو تنبیه کنم ؟ خودتون خوب میدونید که از این بی نظمی و یکی به دو تو شرکت متنفرم ! مثل بچه ها کارتونو گردن هم میندازید ؟ نمیتونید باهم کنار بیاید ؟ ارشد یهو گفت رئیس ایشون کاراشو میندازه گردن من ! پارسا گفت تو باید کارای خودتو انجام بدی ! ارشد کامل برگشت سمت پارسا و گفت ندیدی من کارای دیگه هم دارم ؟ پارسا دست به سینه ایستادو سرشو گرفت سمت منو گفت میتونی منشی بمونی ! .. این وسط فهمیدم که مشکل ایندوتا اصلا کار نیست .. حسادتو رقابت بینشونه ! همینطور که باهم بحث میکردن محکم زدم رو میز .. صدامو آوردم پایینو با لحن تهدید آمیزی گفتم کاری نکنید حال هردوتونو جا بیارم ! ... چطور جرات میکنید در حضور من دعوا کنید ؟ .. شما ، دوتا دختر بچه بی ادبید ! رفتار صحیحو هم من باید یادتون بدم ؟ دلتون میخواد جفتتونو از سمتتون برکنار کنم و بذارمتون آبدارخونه ؟ هان ؟ رو کردم به پارسا و گفتم شما دختر خانم به تازگی برای بی ادبی تنبیه نشدید ؟ چقدر از تنبیهت مونده ؟ دوهفته ؟ بعد رو به ارشد کردم .. از ارشد بیشتر عصبانی بودم ..چون منو خوب میشناخت و همچین رفتاری ازش بعید بود ... دوباره روبه پارسا گفتم اگر یکبار دیگه همچین رفتاری ازتون ببینم برای همیشه به بایگانی منتقل میشید ! شیرفهم شد ؟ پارسا که همچنان سرش پایین بود گفت متاسفم رئیس .. ببخشید .. گفتم مرخصید ! ... ارشدم خواست همراه پارسا بره بیرون گفتم تونه دختر کوچولو ! ارشد برگشتو سرجاش ایستاد .. پارسا که رفت اومدم جلوی میزمو تکیه دادم بهش .. دستامو رو سینه قفل کردم .. گفتم خوب ارشد .. حالا باتو چه کنم ؟ هان ؟ پارسا تازه اومده و از شرایط اینجا به خوبی آگاه نیست .. زیاد ازش انتظار ندارم ولی تو خوب میدونی چی عصبیو ناراحتم میکنه ! خودت بگو باهات چکار کنم ؟ ... ارشد من من کنان گفت ببخشید رئیس .. معذرت میخوام .. گفتم این دختر چی داره که بهش حسادت میکنی ؟ یهو سرشو گرفت بالا و گفت من حسادت نمیکنم رئیس ! منم داد زدم پس این رفتارا برای چیه ؟؟؟؟ مثل دختر بچه ای که پیش پدرش با دلخوری حرف میزنه گفت خیلی دختر لوسو ننریه ! همچین رفتار میکنه انگار من نوکرشم بی تربیت ! فکر میکنه کیه ! انگار از یه کره دیگه اومده .. داد زدم بسه ! سرشو بیشتر انداخت پایین .. گفتم دقیقا الان توهم همون دختر بچه لوسو ننری ! اگر دختر من بودی الان چند ضربه محکم میزدم پشتت تا بفهمی رفتار درست چیه ! یهه یادم افتاد پدر مادرش فوت شدن ...رفتم نزدیکشو انگشتمو زیر چونش گذاشتم .. سرشو آوردم بالا و با ملایمت گفتم من چیزی که از تو انتظار دارم چند برابر بیشتر اون چیزیه که از اون دختر لوس انتظار دارم .. اصلا خودتو با اون مقایسه نکن ! دوباره لحنمو جدیو تند کردمو گفتم دیگه همچین رفتار بچه گانه ای ازت نبینم ! فهمیدی ؟ سرشو انداخت پایینو گفت ببخشید رئیس .. معذرت میخوام .... برگشتم سمت میزم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم مرخصی ! گفت چشمو رفت بیرون ...
شاهین #
پارسا و ارشد از صبح مشغول یکی به دو هستن .. ارشدو هیچوقت اینقدر عصبیو ناراحت ندیده بودم .. انگار دنبال یه بهانه هستن که به هم بپرن .. ارشد رفته بود شرکت تجاری .. دنبال رئیس از اینور به اونور میکنه .. اوه اوه ! اومد ! سرمو کردم تو پرونده ها .. دقیقا نمیدونستم چه کار میکردم ..ارشد اومد و جنگ دوباره شروع شد .. یکی پارسا میگفت یکی ارشد .. آریا و آرش هم اومدن .. آرش طفلی هنوز مصدومه.... حالشو میفهمم .. حالا سه تایی ناظر جنگ بودیم .. چند دقیقه بعد ... وای ! رئیس اومد !! خواستم حرفی بزنم که انگشت اشارشو به علامت تهدید بالا آورد ساکتم کرد .. حدودا ده دقیقه رئیس به جرو بحثشون گوش کرد .. و آخر ضربه محکمی به در زد .. هردو خانم ساکت شدنو از دیدن رئیس چسبیدن به هم .. رئیس گفت هر دوتاتون تو اتاق من ! اونا رفتنو منو آریا و آرش به دنبالشون ... رئیس حسابی دعواشون کردو پارسا اومد بیرون و درو پشت سرش بست ... همینطور که گریه میکرد رفت توی اتاق ..ولی نفهمیدیم چه بلایی سر ارشد میاره ! ده دقیقه ای شد تا ارشد اومد بیرون .. تا اومد دستاشو گرفت به صورتشو رفت پشت میزش ! نمیدونم با حرف زده بودشون یا نه !!! الان مرد میخوام بره پیش رئیس .. یهو گوشی شرکت زنگ خوردو ارشد گفت بله .. چشم .. روبه ما کردو گفت رئیس گفت به اون سه تایی که پشت در اتاقم ایستادن بگو بیان تو ! من به آرش ، آرش به آریا نگاه کردیم .. درو باز کردیم رفتیم داخل .. جلوی میز رئیس ایستادیم .. رئیس سرشو گرفت بالا و با اخم گفت شما سه تا آدم نمیشید ؟ نه ؟ برای چی پشت در ایستادید ؟ آریا گفت نگران شدیم .. رئیس یکم نگاهمون کردو گفت ترسیدید کتکشون بزنم ؟ یا غورتشون بدم ؟ با خودتون چی فکر کردید ؟ ........خوب .. گزارش کارا حاضره ؟ با من من گفتیم کم مونده .. یهو رئیس داد زد پس برای چی تو کار بقیه فضولی میکنید ؟ بجمبید ! تا ظهر کارتونو تموم کنید .. ماهم گفتیم چشم .. گفت مرخصید ! ماهم از خدا خواسته زدیم بیرون ..
پارسا #
این دختره عصبانیم میکنه ! خودشو خیلی وارد میدونه حالا خوبه یه منشی بیشتر نیست ! دوباره اومدو جرو بحثمون شروع شد .. چرا ول میکنی میری ؟ اول کارتو انجام بده بعد ول کن برو ! ارشد گفت خانم مهندس ! میشه لطفا کاراتونو خودتون انجام بدید ؟ من هنوز منشی مخصوص رئیس هستم .. فرصت نمیکنم ! گفتم مجبور نیستی ادای مهندسا رو در بیاری ! بچسب به همون منشی گریت ... دیگه جوش آورده بودم که یهو صدای بلندی اومد .. رئیس ! با لحنی که معلوم بود عصبیه گفت بریم اتاقش ! خودش رفت سمت اتاقش .. ماهم رفتیم درم پشت سرمون بستیم .. رئیس به قدری عصبانی بود که بعد از دعوا کلی هم تهدیدمون کرد .. بعدم منو مرخص کرد ولی ارشدو نه .. اومدم از اتاق رئیس بیرون رفتم سمت اتاقم و پشت میزم نشستم... یه مدت گذشت تا اینکه شاهین و آرش و آریا اومدن داخل اتاق و رفتن دنبال کارشون ... به ظاهر صحبت میکردن و کاری با من ندارن ولی تمام حواسشون پیش من بود .. من که اشکام از چشمام سرازیر بود .. درحین کار کردن گریه میکردم .. این اولین بار بود که سرکار گریه میکردم ولی اصلا خجالت نمیکشیدم ... یک ساعت مونده بود تا برم بایگانی .. شاهین یواش اومد سمتمو دستمال بهم داد .. گفت پارسا گریه نکن ... خیلی رئیس بهتون رحم کرده که با یه دعوا و تهدید ازتون گذشت .. یهو نگاهم کردو گفت شما از کجا میدونید ؟ خندیدو گفت درو کامل نبستید خوب ! خدا به ارشدم رحم کرده .. سرمو انداختم پایینو گفتم رئیس حق داره .. حقمون بود اخراجمون میکرد .. بابا اینجور وقتا اخراج میکنه .. آریا گفت داداش اصلا از تنبیه اخراج استفاده نمیکنه ! به روش خودش پوست همه رو میکنه ! سرمو انداختم پایینو با خجالت گفتم تا حالا فقط از عصبانیت پدرم ترسیدم ... با اینکه منو خیلی دوست داره .. ولی امروز واقعا از رئیس ترسیدم . آریا که اونطرف اتاق ایستاده بود گفت ترسیدن از داداشم یه امر طبیعیه و خجالت نداره .. من که برادرشم عین سگ ازش حساب میبرم .. شما که جای خود داری ......
تارا #
همینطور که رئیس دعوام میکرد سرمو انداخته بودم پایینو به خودم بدو بیرا میگفتم که چرا رئیسو عصبانی کردم که رئیس گفت من پدرت نیستم ولی اگر بودم مطمعن باش چند ضربه محکم پشتت میزدم تا یاد بگیری درست رفتار کنی ! یهو بغض گلومو گرفت .. فکر کنم رئیس هم متوجه شدو اومد جلو انگشتشو زیر چونم گذاشتو سرمو بلند کرد .. بعد کلی صحبتو نصیحت اجازه داد از اتاقش برم بیرون ... اومدم پشت میزم نشستم ... شروع کردم به گریه .. همین موقع رئیس زنگ زدو پسرا رو خواست تو اتاقش .. بعد مدتی شاهین با پسرا از اتاق رئیس اومد بیرونو اومد سمتم .. گفت ارشد چرا گریه میکنی ؟ مگه رئیس چکار کرد ؟ گفتم دعوامون کرد .. خیلی ! تا حالا رئیس اینطوری باهام حرف نزده بود ... شاهین گفت پاشو پاشو برو یه آب به صورتت بزن حالت جا بیاد ... بلند شدمو رفتم سمت دستشویی ..
آراز #
تو اتاقم نشستمو پیش خودم گفتم تا حالا سرو کله با این سه تا میزدم از این به بعد این دوتا هم اضافه شدن .. این شرکتو باید ببندم مهد کودک باز کنم .. دوباره کارمو شروع کردم .. حدود 4 دستور غذا دادمو به ارشد گفتم پسرا رو صدا کنه .. اومدنو نشستن تا غذا آوردن .. سه تاشون سرشونو پایین انداخته بودنو صداشون درنمیومد .. بدون اینکه نگاهشون کنم گفتم چوبو برمیداری گربه دزده درمیره ؟ سه تاشون باهم سرشونو بلند کردن .. نگاهشون کردمو گفتم با دونفر دیگه برخورد کردم شما سه تا خودتونو جمع کردید ؟ شاهین گفت نه .. نه .. رئیس .. گفتم حواستونو جمع کنید ! مواظب رفتارتون باشید که ایندفعه خطایی ازتون ببینم حالتونو جا میارم ! دوروز دیگه جشن خونه آقای رادمنشه ... کارا انجام شده .. یک ساعت دیگه حاضر باشید میریم دنبال کتو شلوارتون .. شاهین تو هم میای ! حالا برید دنبال کارتون .. بلند شدنو گفتن چشم .. یک ساعت به سرعت گذشت .. کیفمو برداشتم گوشیمو توی جیب داخلی کتم گذاشتم .. سوئیچ ماشینمو برداشتمو رفتم از در اتاقم بیرون ..رفتم سمت سالن که ارشد اومد جلو وگفت ببخشید رئیس جلسه فردا رو اوکی کنم ؟ گفتم مگه غیر از این دستور دادم ؟ گفت نخیر ولی گفتم شاید نزدیک جشنتونه ... گفتم نه .. همه چی سر جاشه ! گفت چشم و از در رفتم بیرون .. داشتم سمت پارکینگ میرفتم که آرشو شاهین و آریا با سرعت خودشونو رسوندن بهم ... برگشتم سمتشونو گفتم سوار شید ! با ماشین من میریم ! بدون هیچ حرفی سوار شدن .. اول از همه رفتم سمت جواهری رومنس ... رسیدیم پیاده شدم گفتم پیاده شید .. پیاده شدن من جلو و سه مرد جوونو خوش تیپ و خوش استایل به دنبالم .. همه برمیگشتنو نگاهمون میکردن .. وارد جواهری شدیم رئیس جواهری آقای ادیب اومد جلو و گفت درود بر آقای مهندس پیرنیا .. گفتم درود برشما جناب ادیب ... کار من حاضره ؟ گفت البته .. بفرمائید از این طرفو مارو به سمت اتاق خصوصی جواهری برد .. دوتا سرویس جفت هم .. سینه ریز کار شده با الماس با دستبیند ظریف و گوشواره آبشاری بسیار زیبا که هر کدوم پونصد میلیون در اومده بود .... و یه دستبیند ظریف برای آرام برداشتم .. بعد بلند شدمو رفتیم برای کتو شلوار .. برای آریا کتو شلوار سبز سدری با جلیقه و یه پیراهن سفید با کروات سبز .. برای آرش آبی نفتی و برای هرکدوم کفش مشکی ورنی .. رو کردم سمت شاهین گفتم تو چه رنگی دوست داری ؟ گفت رئیس نیاز ندارم .. ممنونم .. رو به فروشنده گفتم کتو شلوار طوسی روشن با جلیقه و پیراهن ست همراهش و پاپیون و کفش ورنی ... و اما برای خودم کتو شلوار و جلیقه مشکی با راه راهای سفید کت تک دگمه پیراهن سفید و کروات چهارخونه سفید مشکی .. کار خرید تموم شد آرشو رسوندم خونه و خودمونم رفتیم سمت خونه ..
آرام #
از صبح پروانه و آسا رفتن دنبال لباس .. منم تنها تو خونه .. حوصلم سر رفت .. رفتم توی باغ بین درختا ... داداش گفته بود استراحت کنم تا موقع مهمونی سرحال باشم .. تا عصر همینطور چرخیدم تا حدود 7 که داداش آراز و داداش آریا و شاهین اومدن خونه .. کتو شلوار خریده بودن .. خیلی قشنگ بود .. منم خیلی خوشم اومد .. یهو حسادتم گل کرد .. پیش خودم گفتم داداشم فکر همه بوده ولی فقط فکر من نبوده .. یهو بغض کردمو خیلی آروم رفتم اتقام .. اونا داشتن کتو شلوارشونو میپوشیدنو به پریوش نشون میدادن برای همین حواسشون به من نبود .. توی اتاقم نشستم چراغم روشن نکردم .. اتاقم کم کم کامل تاریک شد .. دراز کشیدم تو تختم .. رومو انداختم .. خودمو جمع کردم تا اینکه تقه ای به در خوردو در باز شد .. داداش اومد تو .. از اونجایی که ناراحت بودمو چشمام خیس بود خودمو زدم به خواب .. داداش یکم نگاهم کردو چراغ خوابو روشن کردو رفت بیرون .. منم همینطور که اشکام میومد خوابم برد ..... چشمامو باز کردمو یه نگاهی به ساعت کردم ساعت 12 شب بود ... بلند شدم رفتم دستشویی دوباره اومم دراز کشیدم که یهو در باز شدو داداش اومد تو ...
آراز #
از در اومدیم تو پریوش اومد جلو و سلام کرد .. جواب دادم .. پسرا کتو شلوارشونو آوردن منم جواهراتو بردم تو اتاقم .. آریا تمام خریدای منو آورد تو اتاقمو رفت .. لباس عوض کردمو رفتم بیرون .... آرام از اتاقش اومده بود بیرون سلام کرد .. جوابشو دادم .. پسرا لباساشونو پوشیدنو داشتن به پریوش نشون میدادن که دیدم آرام نیست .. اطرافو دیدم ولی نبود .. بلند شدم رفتم سمت اتاقش تقه ای به درزدمو رفتم داخل .. اتاق تاریک بود .. رفتم بالای سرش انگار خوابیده بود .. ولی الان موقع خواب نیست .. یکم نگاهش کردمو با خودم گفتم برای همه خرید کردم ولی هنوز برای دخترم چیزی نخریدم برای همین دلخور شده .... شایدم حسودیش شده ! چراغ خوابو روشن کردمو از اتاق رفتم بیرون .. رفتیم سر میز .. آریا گفت آرام کجاست ؟ گفتم خوابیده .. آریا تعجب کردو گفت الان چه موقع خوابه ؟ ... لبخند زدمو از پروانه پرسیدم لباستونو گرفتید گفت بله داداش .. گفتم بسیار خوب .. شام تموم شد به پریوش گفتم غذای آرامو گرم نگه دار .. گفت چشم .. برگشتم اتاقم .. یکم به کارام رسیدگی کردم تا اینکه پریوش اومد اتاقم .. گفت هر موقع آرام بیدار شد خبرم کنید غذاشو بیارم ... گفتم باشه .. حدود 12 بلند شدم رفتم اتاق آرام .... درو باز کردم رفتم تو بالای سرشو نگاهش کردم فهمیدم بیداره ولی خودشو به خواب زده ... گفتم پنج دقیقه دیگه تو اتاقمی ! وادارم نکن دوباره بیام ! .. برگشتم اتاقم درو باز گذاشتم .. پریوشو خبر کردم غذای آرامو بیاره .. کتابمو از پاتختی برداشتم رفتم سمت مبلم و نشستم و بازش کردم .. آرام خیلی آروم اومد و جلوی در ایستادو در زد ... بدون اینکه نگاهش کنم گفتم بیا تو .. اومد داخل گفتم بشین .. نشست سرشو انداخت پایین .. میدونستم ناراحته ولی از بابت لوس بازی که درآورده از دستش عصبانی بودم .. پریوش غذای آرامو آوردو گذاشت رو میز .. میزو کشید جلوی آرام و گفت بخور عزیزم .. بعد گفت کاری با من نداری پسرم ؟ گفتم شب بخیر ! گفتم شب بخیر و درو بستو رفت .. گفتم شروع کن ! با من من گفت سیرم داداش .. کتابو محکم بستمو نگاهش کردم .. گفتم شروع کن ! از لحنم ترسید و یواش یواش شروع به خوردن کرد .. همینطور که غذا میخورد با اخم نگاهش میکردم .. میدونستم ناراحته ولی اگر بها میدادم از اینی که هست لوس تر میشد .. غذاش تموم شد بلند شدم سینی غذارو از جلوش برداشتم و گذاشتم روی میز خودم ... برگشتم سرجام .. با تحکم گفتم بیا اینجا وایسا ببینم ! با ترس از جاش بلند شد اومد نزدیک مبل ایستاد .. گفتم چرا موقع شام خوابیدی ؟ مگه نمیدونی چه ساعتی باید سر میز باشی ؟ همونطور که سرش پایین بود گفت سیر بودم داداش .. محکم زدم رو دسته مبل .. از ترس یه قدم رفت عقب .. گفتم برگرد سرجات ! باترسو لرز برگشت سرجاش ایستاد ... گفتم وقتی میگم به موقع سرمیز باشید یعنی مهم نیست گرسنه ای یا سیر ! خوب میدونی چقدر از اینکه کسی سر میز حاضر نشه عصبانی میشم ! گفت ببخشید ..گفتم ببخشم ؟ هان ؟ چرا موقعی که داداشات کتو شلوارشونو پوشیدن جیم شدی رفتی اتاقت ؟ نباید تبریک میگفتی ؟ چرا مثل دختر بچه های لوس قهر کردی رفتی ؟ میدونی چقدر از دختر بچه های لوس بدم میاد ! این چه حرکتی بود ؟ سرش پایین بود احساس کردم اشکاش میریزه رو صورتش .. میخواستم بیشتر دعواش کنم ولی دلم نیومد .. خوب این دختر دختر لوس خودمه ! خودم با وجود همه سخت گیری لوسشم کردم .. خوب دخترم هنوزنوجوونه و زود احساساتش خدشه دار میشه .... دستشو گرفتمو کشیدمش سمت خودم .. نشوندمش تو بغلم .... پاهاش از یک طرف مبل آویزون شد .. از بچگیش حدودا یک سالگی هروقت فرصت داشتم مخصوصا شبا همینطور تو بغلم میخوابوندمش ... حتی الان که اینقدر قد کشیده تنها جایی که پناه میاره بغل خودمه .. اول فکر کرد میخوام بذارمش رو پاهامو تنبیهش کنم ولی بعد متوجه شد که تو بغلم گرفتمش صورتشو تو سینم قایم کرد ..... میدونستم داره گریه میکنه .. گذاشتم یه مدت گریه کنه تا غصه و ناراحتیش از بین بره ... آروم درگوشش گفتم مگه میشه دخترم رو فراموش کنم ؟ چرا نیومدی پیش خودم بغلم کنی بگی پس من چی ؟ هان ؟ چرا قهرو خوابو گریه ؟ چرا آرام ؟ نتونستی به خودم بگی ؟ چرا عصبانیم کردی ؟ چرا وادارم کردی دعوات کنم ؟ روی موهاشو بوسیدم ... کشو میز کنار مبلم دستبندیو که براش خریدمو درآوردمو آهسته کردم دستش .. یهو سرشو از سینم جدا کرد و دقیق نگاهش کرد .. به صورتم نگاه کردو گفت مال منه داداش ؟ لبخند زدمو گفتم بله عزیزم .. یه لبخند زیبا زدو گفت مرسی داداش ... خیلی خوشگله .. دوباره اخم کردمو گفتم بار آخره که اینطوری خودتو لوس میکنی ! فهمیدی ؟ صورتشو دوباره توسینم پنهون کرد ..گفتم باره دیگه این رفتارو ازت ببینم یه کتک حسابی ازم میخوری .. بعدم با دستم که آزاد بود محکم زدم پشتش .. هروقت میخوام حرفمو فراموش نکه و زیاد نخوام سخت بگیرم با دست یه دونه محکم میزنم پشتش .. این عادتم از بچگیش داره .. دوباره بلند گفتم فهمیدی یا یه دونه دیگه بزنم ؟ .. همونطور که تو بغلم بود گفت بله داداش .. دیگه تکرار نمیشه .. قول میدم .. گفتم باشه ... میخوای امشب پیش خودم بخوابی ؟ گفت اوهوم .... گفتم اوهوم یعنی چی ؟ گفت بله .. ببخشید .. گفتم پاشو بریم بخوابیم .. من خسته ام تو هم برای بغلم نشستن زیادی سنگین شدی ! .. سریع رفت تو تختو دراز کشید ... همینطور که به دستبند توی دستش نگاه میکرد لبخند قشنگی روی لبهاش بود .. یکم نگاهش کردمو چراغو خاموش کردمو رفتم سمت تخت .. آرام گفت داداش میشه چراغ خوابو روشن کنی ؟ گفتم نه بخواب ..... وقتی تو بغل خودمی از چی میترسی ؟ آرامم از خدا خواسته اومد تو بغلمو خوابید .. درگوشش گفتم فردا میبرمت یه لباس خوشگل با کفشش بخری ! باشه ؟ خندییدو گفت باشه داداش مرسی ... بعدم با خیال راحت خوابید ... با خودم گفتم با اینکه تو هفده سالگیه ولی هنوز وقتی میاد تو بغلم میشه یه دختر پنج ساله ... گاهی لازم میشه بزنم پشتش ولی بازم نفسم به نفسش بنده .....
صبح که بیدار شدم لباس پوشیده رفتم سرمیز و آرامو تو خواب ناز گذاشتم .. آریا و شاهین اومدن ... صبحانه خوردیمو چون ماشین آریا شرکت بود باهام اومدن .. اولین نفرا وارد شرکت شدیم .. پشت سرمون ارشد و آرش و بعدش پارسا وارد شدنو کارمندا یکی یکی اومدن .. رفتم اتاقم ارشد پشت سرم اومد .. اخمامو کردم تو همو بدون اینکه نگاهش کنم گفتم برنامه امروز ! همونطور که سرشو تو کاغذاش کرده بود برنامه رو باهام اوکی کرد ... دیدم هنوز ناراحته .. دیروز به اندازه کافی تنبیه شده بود .. گفتم ساعت 2 باید بریم جایی .. برنامه رو خالی کن !گفت چشم رئیس ... گفتم مرخصی ! گفت چشم و رفت .. کارا رو انجام دادمو حدود 11 زنگ زدم خونه و آرام گفتم ساعت 2:30 آماده باشه ... گفت چشم .. ساعت 2 راه افتادم سوئیچو برداشتم و از اتاقم رفتم بیرون .. روبه ارشد گفتم راه بیوفت .. ارشد با تعجب گفت منم باید بیام ؟ یه نگاه بهش کردم رنگش پرید و گفت بله چشم رئیس .. کیفشو برداشتو دنبالم راه افتاد .. پشت فرمون نشستم .. دیدم ارشد ایستاده .. شیشه رو دادم پایینو گفتم تا کی میخوای اونجا وایسی ؟ گفت چشم .. اشاره کردم جلو بشینه .. خیلی جمعو جور و با خجالت کنار نشست .. سرشو انداخت پایین ..آروم کمربندشو بست .. سرمو تکون دادمو راه افتادم .. رسیدیم در خونه .. زنگ زدم آرام اومد .. سوار شدو با تارا صمیمانه سلام احوال پرسی کرد .. کمربندشو بستو راه افتادیم .. رفتم سمت مجتمع تجاری که لباس مجلسی داره ... پارک کردمو رو به ارشد گفتم توهم پیاده شو ... رفتیم داخل .. یه لباس برای آرام انتخاب کردم از حریر سبز پر رنگ .. یقه قایقی که آستینش روی بازوهاش میومد .. یقش روی شونه بود و دامن بلند داشت .. روبه ارشدگفتم توهم انتخاب کن ! ارشد گفت ممنونم رئیس .. گفتم تو به این مهمونی دعوتی ... پس یه لباس انتخاب کن ... گفت لباس دارم رئیس .. یه نگاهی بهش کردم و لباسارو اینور اونور کردم ... یه لباس از لمه به رنگ مشکی که این لباسم یقه قایقی بود با این تفاوت که از جلو پوشیده بود و از پشت کمی باز بود ... آستین بلند و مدل ماهی ... گفتم برو بپوش ! یکم نگاهم کرد و گفت ممنون .. رفت پیش آرامو لباسو پوشید ... اول آرام اومد ... واقعا بهش میومد .. گفتم عالی بعد ارشد اومد ..وای ! چقدر بهش میاد .. یه نگاه کردم بهش ولی بیشتر نگاهش نکردمو فقط آروم سر تکون دادم جفتشون رفتن لباساشونو عوض کردن و لباسارو خریدم و بعد براشون کفش گرفتمو برگشتیم خونه ... آرامو که رسوندم خونه برگشتیم شرکت وقتی خواستیم از ماشین پیاده بشیم ارشد گفت ممنونم رئیس .. خیلی لطف کردید ..گفتم خواهش میکنم .. خیلی بهت میاد .. و زود پیاده شدم ...
تارا #
رئیس از اتاقش اومد بیرونو گفت راه بیوفت .. .. تعجب کردمو گفتم منم بیام ؟ رئیس یهو نگاهم کرد .. ترسیدمو گفتم چشم .. کیفمو برداشتمو راه افتادیم .. رفتیم آرامو برداشتیمو رفتیم دنبال لباس مجلسی .. رئیس یه لباس خوشگل برای آرام برداشت داد بپوشه .. بعد روبه من کردو گفت توهم انتخاب کن ! گفتم ممنونم .. گفت مهمونی دعوتی .. گفتم مرسی لباس دارم که نگاهی بهم کردو یه لباس انتخاب کردو گفت بپوش! رئیس طوری دستور میده که اصلا نمیتونی مخالفت کنی .... پوشیدم و اومدم بیرون اتاق پرو که کسی نبود ... رئیس دیدو سرشو تکون داد .. و با آرام رفتیم لباسارو درآوردیم .. بعدم کفش مجلسی ... نمیدونم چرا رئیس میخواد برام لباس بخره ... موقع برگشت آرامو رسوندیم خونه و رفتیم شرکت .. تا خود شرکت هزار بار تو دلم از رئیس تشکر کردم ولی حتی یه کلمه نتونستم به زبون بیارم .. رسیدیمو رئیس ماشینو پارک کرد ... قبل از اینکه پیاده بشم خیلی ساده فقط تونستم تشکر کنم .. سری تکون دادو رفت پایین و رفتیم سر کار ...
آرام #
خوشحالو خندون رفتم خونه .. وسایلمو برای فردا حاضر کردمو با ذوق نشستم سر اینستا ولی همش فکر میکردم به فردا که چطور آرایش کنمو چقدر برقصم .. فقط یه مشکل بود ...مامان .. داداش فکر نکنم به مامان گفته باشه ... گوشیو برداشتم زنگ زدم بهش .. قصد نداشتم بهش چیزی بگم .. مامان گفت فردا بیا خونه آقاجون ببینمت که از دهنم در رفتو گفتم میرم جشن .. که سوالای مامان شروع شد تا اینکه از زیر زبون من کشید .. ظرف دو ثانیه قطع کرد .. پیش خودم گفتم داداش من میکشه .. برای همین فوری زنگ زدم به داداش ... داداش گوشیو برداشتو گفت بله ! گفتم داداش ....من ... نگران شدو گفت چی شده آرام ؟ گفتم من .. داداش ... داداش گفت حرف بزن ببینم .. یواش یواش جریانو براش تعریف کردم .. داداش یکم ساکت شدو گفت میام خونه و قطع کرد ...
آراز #
سخت مشعول کارام بودم که گوشیم زنگ خورد .. آرام ..گوشیو سریع برداشتم .. الو ! گفتم سلام داداش .. من ..گفتم چی شده ؟ گفت من داداش .. گفتم حرف بزن ! گفت داداش به مامان زنگ زدمو ....... حرفش که تموم شد گفتم میام خونه و قطع کردم ... از دستش عصبانی شدم ... باز سرخود هرکاری خواسته کرده و خرابکاری شده .. تو این فکرا بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد ... مامان ... گوشیو جواب دادم ... بله ! مامان گفت آراز ! و بدون اینکه سلام احوالپرسی کنه شروع کرد به دادو بیداد .. چرا به من خبر ندادی بله برون آریاست ؟ نباید به من که مادرشم بگی ؟ گفتم لازم ندیدم بگم ! از آخرین دسته گلت نشون دادی که لیاقت مادری نداری ! یه لحظه ساکت شدو گفت که اینطور ! ... تو اجازه این کارو نداشتی ! گفتم به عنوان جانشین پدربزرگ و پدرم و بزرگتر آریا اجازه دارم .. تشخیص چی به صلاح آریا و آرامه بامنه و به هیچ کس مربوط نمیشه ... یهو تلفن قطع شد .. خوب مامان جان بالاخره یه جا باید جلوت گرفته بشه ! مشغول کارا شدمو تقریبا ساعت 6 عصر بود از شرکت اومدم بیرون و یکراست رفتم خونه .. رسیدم خونه پریوش اومد جلو و سلام کرد .. جواب دادم .. رفتم اتاقم .. از اتاقم اومدم بیرون یکراست اتاق آرام ... تقه به درو رفتم تو .. آرام یهو بلند شدو ایستاد .. با عصبانیت نگاهش کردمو گفتم صد دفعه گفتم بی اجازه و سرخود کاری نکن ! با اجازه کی به مامان زنگ زدی ؟ سرشو انداخت پایینو گفت بخدا فقط زنگ زدم احوال پرسی کنم .. یهو از دهنم پرید .. گفتم از دهنت پرید هان ؟؟؟؟ !!! تو فکر نکردی اگه لازم بود خودم میگفتم ؟ خواستم حسابی دعواش کنم ولی چون فردا جشنه و خودش زنگ زده بود بهمو گفته بود کوتاه اومدم .. گفتم این دفعه رو میبخشم چون خودت بهم گفتی ولی مِن بعد حواست باشه بی اجازه کاری انجام ندی ! گفت چشم .. ببخشید .. داداش .. گفتم اینقدر سرتو اون گوشی نکن بیا بیرون از اتاق ... گفت باشه داداش .. یهو گفت داداش ! برگشتم سمتشو گفتم بله ؟ یهو با دیدن چهره جدی من جا زد ... گفت هیچی ... رفتم سمتشو روبه روش ایستادم و گفتم خوب ؟ ... گفت هی .. چی ... با تحکم گفتم حرفتو بزن ! گفت فردا پروانه و آسا میرن آرایشگاه ... میشه منم برم ؟ ...گفتم چی ؟؟؟ یه دختر 16 ساله برای چی باید بره آرایشگاه ؟ نه صورتت مویی داره نه ابروهات نافرمن .. این صورت زیبا هم نیازی به آرایش زیاد نداره .. یه آرایش کوچولوی دخترونه کافیه .. درضمن خانم کوچولو آرایشگاه رفتنو آرایش آنچنانی کردن برای شما هنوز خیلی زوده ! لازم نیست اینقدر عجله کنی ! هرچیزی موقع خودش ! بعدم از اتاق رفتم بیرون ...
آرام #
عصر شده کم کم داداش میاد ...وای ! حتما خیلی عصبانیه ! چکار کنم ؟ حسابی تنبیهم میکنه .. اصلا حوصله نداشتم .. دلم نمیخواست از اتاق برم بیرون ... تو همین فکرا بودم که تقه ای به در زده شدو داداش اومد تو .. برق از سرم پرید ! طوری ترسیدم فراموش کردم سلام کنم .... داداش اومد جلو و گفت با اجازه کی به مامان زنگ زدی ؟ کلی دعوام کرد هر موقع دیگه بود یه کتک حسابی رو شاخش بود ... ولی گفت چون خودم بهش گفتم میبخشه .... دیدم داداش کوتاه اومد فرصتو غنیمت شمردمو گفتم داداش .. برگشت سمتمو گفت بله ؟ از چهره جدیش ترسیدم .. با لکنت گفتم هیچی ... داداش اومد درست روبه روم ایستادو گفت حرفتو بزن ! گفتم آسا و پروانه میرن آرایشگاه میشه منم برم ؟ داداش عصبانی شدو بعد کلی حرف که بهم زد گفت نه ! بعدم از اتاق رفت بیرون .. خوب منم دلم میخواست برم ! ولی کی جرات داره رو حرف داداش حرف بزنه ؟ سرمو انداختم پایین ... ولی یاد حرف داداش افتادمو از اتاق رفتم بیرون ... شب گذشت ... با هیجانو نگرانی تا صبح خوب نخوابیدم ... فقط دم دمای صبح خوابیدمو چشمامو باز کردم ساعت 11:30 صبح بود ... در به آرومی باز شدو داداش آهسته اومد تو .. فکر میکرد خوابم .. گفت بیدار شدی ؟ گفتم سلام ... سلام .. خوب خوابیدی ؟ گفتم بله .. صندلی گذاشت جلوی تختمو نشست .. گفت تا صبح تو خواب حرف میزدیو ناله میکردی ! مریض شدی ؟ جاییت درد میکنه ؟ گفتم نه داداش ... خوبم .. داداش دستشو رو پیشونیم گذاشتو مطمعن شد داغ نیستم .. گفت پاشو یه لیوان شیرو کیک بخورد بعدم دوش بگیر ! ساعت 5 باید حاضر باشی ! گفتم چشم .. بلند شدو گفت چیزی نیاز نداری ؟ گفتم نه .. یه نگاه بهم کردو لبخند محوی زد .. نمیدونم تو اون لحظه به چی فکر میکرد ؟ داداش گفت زودتر بلندشو ! گفتم چشمو رفت بیرون ....
آراز #
صبح که بلند شدم به همه تاکید کردم به هیچ عنوان کسی آرامو بیدار نکنه ! تا صبح چند دفعه بهش سرزده بودم .. فکر کنم از هیجان خوب نخوابیده .. حدود 11:30 آهسته رفتم تو اتاقش .. نشسته بود تو تختش .. منو دید سلام کرد جوابشو دادم گفتم حالت خوبه ؟ جاییت درد نمیکنه؟ گفت نه خوبم .. گفتم تا صبح تو خواب حرف زدیو ناله کردی .. بهش گفتم چه کارایی باید بکنه و خواستم برم بیرون به چهره پف کرده ژولیدش نگاه کردمو با خودم فکر کردم یه روزی نوبت تو میشه عزیزم .. اون روز من چکار کنم ؟ چطور تورو دست یه مرد دیگه بسپرم ؟ کاش تا آخر عمرم دختر کوچولوی من میموندی ... ولی این چیزیه که محاله ! یه روزی توهم باید بال بزنیو پرواز کنی .. حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که ازت عقابی بسازم که هیچ کلاغی دستش بهت نرسه ... فقط برترین عقاب بتونه تورو بدست بیاره ! توی این افکار غوطه ور بودم که متوجه چشمای متعجب آرام شدم ... گفتم پاشو ... پاشو دیره و از اتاقش اومدم بیرون ..
پروانه #
از صبح که از خواب بلند شدم هیجان عجیبی دارم .. بالاخره روز بله برون رسید .. من آرشو خیلی دوست دارم .. پسر خوبو صافو ساده ایه .. میگه دوستت دارم .. امیدوارم از ته قلبش بگه .. یه نگاه به لباسم کردم .. یه لباس مجلسی بلند که تا کم گیپور و دامن بلند چین چینیه افتاده از حریر .. یقه باز گرد و آستین بلند حریر که وقتی نگاه میکردی آدمو یاد شنل می انداخت .. وقتی دستمو بالا میگرفتم تازه گشادی آستین معلوم میشد .. لباس من آبی آسمانی و لباس آسا سبز خیلی روشن .. هردومون با پسرا ست کرده بودیم ... قرار بود آریا منو ببره آرایشگاه و آسا هم با آرش بیاد و عصر آرش بیاد دنبالمون .. یهو از ذوق خندیدم .. در زدنو بعد چند ثانیه داداش اومد تو .. سلام کردم جوابمو با لبخند داد .. گفت همه چی مرتبه ؟ گفتم بله .. گفت خوبه .. نگاهی بهم کردو گفت خوب گوش کن پروانه ! صورت عجیب غریب با آرایش غلیظ برای خودتون درست نمیکنید ! آرایش لایت ! آسا هم همینطور .. کارتون تموم شد عکس میگیرید برام میفرستید .. اگر غلیظ باشه یا خیلی تو چشم بیاد پاک میکنه دوباره انجامش میده ! پس حواستو جمع کن این یه جشن بله برون نامزیه نه بیشتر ! فهمیدی ؟ سرمو انداختم پایینو گفتم چشم ... نمیشه رو حرف داداش حرف زد ! داداش گفت گردنبند و گوشواره نندازید ... فهمیدی ؟ گفتم بله .. گفت خوبه و رفت بیرون .... منم سریع گوشیو برداشتمو به آسا زنگ زدم .. همه رو براش گفتم .. اول گفت نه ! چرا ؟؟ ولی بعد گفت باشه ... هرچی داداش بگه .. داداش الکی حرفیو نمیزنه .. گفتم درسته ...
آراز #
از اتاق اومدم بیرون .. لازم نبود به آسا چیزی بگم چون الان پروانه گوشی دستشو داره بهش میگه .. الان جفتشون جوش آوردن ... عیبی نداره ... باید ازدستورام اطاعت کنن .. از تصور قیافه جفتشون خندم گرفت .. این دو بانوی جوان به قدری زیبا هستن که نیازی به آرایش عجیبو غریب ندارن .. یه آرایش لایت اروپایی هم زیباییشونو نشون میده .. رفتم تو سالن .. به پریوش گفتم همه چیز روبه راهه ؟ گفت بله بعد ناهار زودتر میرم منزل آقای رادمنش .. گفتم باشه و رفتم دنبال کارای دیگه .. بعد از ظهر رفتم تو اتاق آرام .. با موهاش درگیر بود .. گفتم چی شده ؟ گفت داداش نمیتونم موهامو درست کنم .. یه نگاهی بهش کردم و گفتم من که تاحالا مو درست نکردم ! آرام با چهره درهم گفت داداش گفتم بذار برم آرایشگاه نذاشتی ! با اخم نگاهش کردمو گفتم فکر نکن امروز نامزدیه بهت اجازه میدم هرجور دلت میخواد حرف بزنی ! کمربندمو باز کردمو سریع کشیدم بیرون .. از صندلی بلندش کردم .. نیم رخش روبه روم نگه داشتمو کمربندو بردم بالا و با تهدید گفتم دلت کتک میخواد ؟ هان ؟ بزنم ؟ با گریه گفت ببخشید داداش .. معذرت میخوام .. دستمو آوردم پایینو نشوندمش روی صندلی با اخم تو آینه نگاهش کردمو گفتم آخرین بارت باشه با این لحن با من حرف میزنی ! فهمیدی ؟ آهسته گفت بله .. بلند داد زدم نشنیدم ! گفت بله داداش .. درحالیکه کمربندم دستم بود رفتم بیرون .. آریا تو سالن داشت با یکی از مهندسای شرکت حرف میزد .. چشمش به من با کمربند تو دستم افتاد سروته حرفشو زدو قطع کرد .. اومد جلو گفت چی شده داداش ؟ چرا کمربندت تو دستته ؟ آرام ؟ گفتم نگران نباش کتکش نزدم ! برو تو اتاقش کمکش کن .. من یه بار دیگه برم مطمعن نیستم خودمو بتونم کنترل کنم ... گفت چشمو رفت .. منم رفتم دوش بگیرمو آماده بشم ..
آریا #
داشتم با یکی از مهندسا برای پروژه ناز حرف میزدم .. هنوز درگیر این پروژه ایم .. دیدم آراز با کمربندش که تو دستش بود اومد تو سالن .. نمیدونم چطور تلفنمو قطع کردمو چی گفتم .. رفتم سمت داداش .. کلافه و عصبانی بود ... گفتم حتما آرام کتک خورده ... گفت نگران نباش کتکش نزدم ! برو کمکش .. منم سریع رفتم سمت اتاق آرام .. درو باز کردمو رفتم تو .. جلوی آینه نشسته بودو گریه میکرد ... گفتم چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟ داداش زدت ؟ گفت نه دعوام کرد .. .. گفتم بسه ! دیر شده .. برو صورتتو با آب سرد بشور تا چشمات پف نکرده !! گفت چشمو رفت .. زود برگشت گفتم بشین .. نشستو موهاشو دو قسمت کردم .. یکمیشو بردم بالا و بقیشو دورش ریختم .. خیلی خوشگل شد .. گفت مرسی داداش ... گفتم بعد از این بجای بی ادبی کمک بگیر .. گفت چشم . ... بعدم تو آرایشش یکم کمکش کردم و گفتم زود باش .. دیر شد و از اتاق اومدم بیرون رفتم اتاقم ..
آراز #
دوش گرفتمو لباس پوشیدم .. .. فقط کتم موند ....داشتم کرواتمو میبستم که ضربه آرومی به در خورد .. گفتم بیا تو ! در آهسته باز شدو آرام خیلی آهسته اومد تو .. سرش پایین بود .. با اخمو تند گفتم چی میخوای ؟ گفت داداش ... ببخشید .. معذرت میخوام .... دیگه تکرار نمیشه ... برگشتم سمتشو نگاهش کردم .. فقط چند دقیقه با بهت نگاهش کردم .. یهو خجالت کشید و سرشو انداخت پایین .. رفتم جلو با انگشتم صورتشو آوردم بالا و گفتم چقدر خوشگل شدی ! یه بانوی جوان ... سرمو بردم جلو پیشونیشو بوسیدم ... اشک تو چشماش جمع شد و گفت داداش خیلی دوستت دارم .. گفتم خیلی خوب .. گریه نکن آرایشت خراب میشه ! دستمال برداشتم اشک گوشه چشمشو پاک کردم .. دستشو گرفتمو یه دور دور خودش چرخوندمش .. لباسش خیلی بهش میومد .. کتمو برداشتم پوشیدم اومدم جلوی در بازوی راستمو نزدیگش گرفتم .. با سر بهش اشاره کردم .. بازومو گرفتو رفتیم تو سالن .. شاهینو آریا داشتن صحبت میکردن .. برگشتن سمتمون .. شاهین گفت اولالا ! چه تیپی ! چه مادمازلی ! چه جنتلمنی ! وای ! رئیس بانوی همراه چقدر بهت میاد ! گفتم شاهین میخوای بری جشن یا بیمارستان ؟ گفت نه رئیس غلط کردم .. گفتم خوب ... بریم ؟ گفتن بله و راه افتادیم .. منو آرام باهم و شاهینو آریا باهم راه افتادن ...
رفتیم سمت خونه رادمنش .. سر راه گلی که سفارش داده بودمو گرفتیم .. با سه تا جعبه شیرینی .. این مراسم بله برون مراسمی فرمالیته بود ... در اصل جشن نامزدی بود... رسیدیم ... با آقاجون ومادر جون جلوی در خونه رادمنش قرار گذاشته بودیم ... ما که رسیدیم آقاجون مادر جونم رسیدن .. زنگ زدیمو رفتیم داخل ... گل رو دست آریا دادم و شیرینو رو دست شاهین .. اول آقاجون و مادر جون رفتن داخل بعد منو آرام و آریا و شاهین پشت سرمون .. مهمونا همه اومده بودن .. البته از طرف ما زیاد نبودن .. چون خانواده پدری که عمه خارج از کشور بودو عمو شهرستان تا اونجایی که من اطلاع داشتم .... و هیچوقت لازم نشد که دنبالشون باشم .. از طرف مادری هم که مادرم تک دختر بودو اصلا نمیخواستم با شوهرش حضور داشته باشن ..عملا تعدادمون زیاد نبود ..البته از طرف رادمنش هم فقط خواهر برادر همسرش با خانواده هاشون و برادر خودش همراه خانواده بودن .. خلاصه نشستیمو یه مراسم فرمالیته انجام دادیم چون تو خواستگاری صحبتا شده بود .. بعد بچه ها حلقه ها رو دست هم کردنو و جواهراتو آوردمو پسرا سینه ریزو به گردن دخترا آویزون کردنو بعد گوشواره و آخر دستبیندارو .. از چهره آسا و پروانه ذوق سرویسا معلوم بود .. انگاری یه عروسک خوشگل براشون خریدن ... بعد جشن شروع شد و بزنو به رقص .. هرکی تو مجلس بود وسط مشغول رقصیدن بود .. من با رادمنش کنار سالن ایستاده بودیمو گیلاس شراب تو دستمونو مشغول صحبت بودیم که در باز شدو خانم جوانی وارد مجلس شد که تقریبا همه برگشتن سمتشو بهش نگاه کردن .. لباس مشکی براق بلند و کفش پاشنه بلند .. موهاشو بالای سرش به سادگی درست کرده بود و چند تا گل کوچیک لای موهاش گذاشته بود .... گوشواره های کوچیک بدون هیچ زیورآلات دیگه ای .. خیلی ساده درعین حال شیک .. تنها چیزی که دستش بود یه کیف خیلی کوچیک مجلسی بود .. توی اون لباس شب خرامان وارد مجلس شد .. هیچکسی اونو نشناخت .. ولی من با دیدنش لبخندی از رضایت روی لبام نشست .. با دیدنش خوشحال شدم .. یهو به خودم اومدم ! چرا ؟؟؟؟؟؟ به خودم نهیب زدم خودتو جمع کن ! گیلاس شرابمو روی میز گذاشتم و رفتم سمتش چون خیلی سردرگم جلوی سالن ایستاده بود .. وقتی منو دید خوشجال شد ولی خجالت کشید و سرشو انداخت پایین .... درست مثل یه دختر کوچولو که برای اولین بار رژی روی لباش زده و با دیدن پدرش خجالت میکشه .. با لبخند و البته خجالت سلام کرد .. یکم نگاش کردمو لبخند زدم .. اونم دوباره سرشو انداخت پایین .. مثل هر جنتلمنی بازومو طرفش گرفتمو خیلی آرومو با خجالت بازومو گرفت رفتیم سمت رادمنش .. اونم که تازه ارشدو شناخته بود به استقبالش اومد و با خوش رویی باهم دست دادن .. ارشد درکمال ادب تبریک گفتو خیلی آروم کنار ما ایستاد .. یهو آرام از وسط سالن اومد سمت ما ... با اون کفشای مجلسی نمیتونست بدوه ولی تا جایی که تونست خودشو سریع رسوند .. نزدیک بود بخوره زمین که بازوشو گرفتمو گفتم چه خبرته دختر ! یکم خانومانه رفتار کن ! مگه 5 سالته ؟ بدون توجه به حرف من تارارو بغل کردو گفت چه خوشگل شدی ! بچه ها که تازه تارارو شناخته بودن یکی یکی اومدن جلو .. آسا و پروانه قبل از همه پشت سر آرام رسیدن .. البته آسا زیاد تارا رو نمیشناخت ولی تعریفشو زیاد شنیده بود .. با تارا دست داد .. تارا خیلی صمیمانه به جفتشون تبریک گفت .. پروانه تارا رو بغل کردو آرش ، آریا و شاهینم که گیلاس شراب دستشون بود از راه رسیدن .. رادمنش عذرخواهی کردو برای رسیدگی به کارا رفت .. آریا خندید و گفت تارا نشناختمت ..تارا با ناز خندید ... آرش فقط لبخند زد .. شاهین که مطابق معمول شروع کرد .. مدتی بود درگیر بودیمو زیاد مزه نمیریخت ولی امشب .. به به ! مادمازل تارا ! چه خوشگل شدی امشب ؟ اومدی رقابت با عروسا ؟؟ بعدم همشون خندیدن .. دوباره شروع کرد .. ماکه میدونیم خوشگلی نیازی نبود به رخ بکشی .. تارا با بچه ها صمیمی بود ولی جلوی من خجالت میکشید .. یه نگاه به من انداختو سرشو انداخت پایین .. من که دیگه جوش آورده بودم با اخم نگاه به شاهین کردمو گفتم اگر کلت گرم شده خودم خنکش کنم ! شاهین تا تهشو خوندو دید بد وضعیه .. گفتم حواست باشه بعد مهمونی تو قراره برگردی زیر دست خودم ! ... شاهین انگار هرچی خورده بود از سرش پرید گفت غلط کردم رئیس ! یهو آرام کیف تارا رو ازش گرفتو داد دست منو تارا رو کشید وسط سالن .. دخترا خندیدنو دنبالشون رفتن .. آریا و شاهین و آرش از خدا خواسته ... خوب همشون قشنگ میرقصیدن .. تارا هم همینطور .. یه نگاه به کیف تو دستم کردم خندم گرفت ... کیف زنانه تو دست رئیس شرکت .. پرینازو صدا کردم اومد گفت بفرمائید آراز خان .. کیفو دادم بهش و گفتم یه جای امن بذار .. گفت چشمو رفت ..
شاهین #
دیگه این مراسم مسخره رفته رو اعصابم ! مگه خرید و فروش میکنید آخه ! خوب خدارو شکر .. تموم شد بالاخره .. این دخترا رو انگار اومده بودن جایزه بگیرن .. خندم گرفته بود .. نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم .. رفتم جلو به همشون تبریک گفتم .. بعدم دنبال ضبط گشتم .. سرمو نزدیک گوش آرش کردمو گفتم آخه مرتیکه نباید فکر موسیقی میکردی ؟؟ خوب عرضه نداشتی به خودم میگفتی !!! آرش که انگار تو ابرا بود گفت دادم دست کامران ! گفتم کامران کدوم خریه ؟؟؟ یهو صدای کسی از پشت سرم اومدو با خنده گفت منم ! من که هیچوقت از رو نیمرم گفتم چه خر خوشگلی .. اونم لبخند زدو گفت نظر لطفتونه ! گفتم یه آهنگی چیزی ! بدو خره ! ... اونم خندیدو رفت .. آهنگو گذاشت .. رفتم وسطو رقصو شروع کردمو دست آرامو گرفتم بعدش آرشو پروانه و بعد آریا و آسا ... دوسه تا از دوستاشون .. عمه آرش هم به ما پیوست .. یکم گذشت اومدم کنار و آریا و آرش رو با خودم کشیدم .. گیلاس شرابو دادم دستشون .. یکم خوردیم .. مشغول بودیم که چشمم خورد جلوی در سالن .. یه خانوم جوون خوش لباس و خوش استایل اومد تو .. زدم به آریا گفتم اون خانم خوشگله کیه ؟ آریا و آرش نگاه کردن .. یهو رئیس رفت سمتشو اون خانومه بازوی رئیسو گرفتو رفتن سمت رادمنش .. از حرکاتش یهو شناختم .. بلند گفتم تارا .... آرام یهو از وسط سالن خودشو سریع رسوند به تارا و بغلش کرد .. بماند که نزدیک بود زمین بخوره رئیس گرفتش .. بعدم آسا و پروانه ... ماهم راه افتادیم سمتشون .. خوب .. یکم مزه ریختمو رئیس از خجالتم دراومد .. یهو یادم افتاد شب قراره برگردیم خونه با رئیس .. اونم که رو به سری مسائل حساس ! آرام کیف تارا رو سریع گرفت داد دست رئیسو دست تارا رو گرفت کشید وسط سالن .. ماهم به دنبالش .. بعد مدتها بزنو بکوبو رقص .. کلی رقصیدیم ..
آراز #
همینطور که چشمم دنبال بچه ها بود نگاهم افتاد به یه پسر جوون حدود 20 ساله خوش تیپ با قدی بلند که گوشه سالن گیلاس شراب دستش بود و به یه نقطه خیره شده بود .. امتداد نگاهش به آرام میرسید .. حسابی تو نخ آرام بود .. یهو گیلاسشو گذاشتو رفت وسط دست آسا رو گرفت شروع کرد به رقصیدن .. الحق قشنگ میرقصیدو مردونه و با کلاس .. حواسم فقط به پسره بود .. شاهینو دیدم کنار سالن با یکی از مستخدما صحبت میکرد نگاهش به من افتاد .. بهش اشاره کردم سریع خودشو رسوند بهم .. گفت امر رئیس ..گفتم این پسره کیه ؟ شاهین نگاهش کردو گفت اسمش کامرانه .. پسر عموی آرش .. گفتم حواست بهش باشه .. تو نخ آرامه ... یهو شاهین اخماش رفت تو همو گفت دارمشو رفت .. تا شاهین بهش برسه پسره برگشت سمت آرامو باهاش رقصید .. شاهین رفت وسطو شروع کرد با سرو صدا رقصیدن .. یهو بین آرام کامران قرار گرفتو دست آرامو گرفت کشیدش وسط .. چند دقیقه بعد خیلی ریلکس آرامو با خودش آورد سمت من .. دستشو گذاشت تو دست منو رفت .. آرام که اصلا نفهمیده بود چی شده یه نگاه به من کردو گفت داداش .. گفتم یکم بشین ! پاهاتو داغون کردی ! بعدم دستشو گرفتمو بردم گوشه سالن که کسی نبود نشستیم .. با اخم صورتمو به سمت آرام گرفتمو مستقیم بهش نگاه کردم .. گفتم حواست هست چکار میکنی ؟ با تعجب گفت چی شده داداش ؟ گفتم هر کسی بهت نزدیک میشه میخواد باهات برقصه توهم جوابت آرست ؟ فقط چشماش با تعجب به من بود .. گفتم حواستو جمع کن آرام ! توجه کن کی بهت نزدیک میشه ! اون پسره باهات میرقصید یک ساعته حواسش به توئه .. گفت نمیدونستم داداش .. گفتم تا موقع شام بشین ... بذار پاهات استراحت کنه ! دیدم چشماش غمگین شد .. دستمو حلقه کردم دورشو آروم تو گوشش گفتم تنبیهت نکردم که ناراحت میشی ! میگم یکم استراحت کن ! چیزی میشه کنار داداشت یکم بشینی ؟ .. نگاهم کردو گفت چشم .. روی موهاشو بوسیدمو گفتم آفرین .. ولی تا آخر مجلس حواس کامران کاملا به آرام بود .. سعی میکرد کسی نفهمه ولی کاملا حواسم بهش بود .. موقع شام چند بار میخواست به آرام نزدیک بشه ولی شاهین شیش دونگ تو نخش بود و نمیذاشت .. منم همراه رادمنش حواسمون به مهمونا بود ..
شاهین #
از موقعی که فهمیدم کامران تو نخ آرامه همش دنبالشونم .. آرام طفلک که اصلا تو باغ نیست .. از رئیس جدا شدم رفتم وسط که یهو کامران چرخید سمت آرامو شروع کرد به رقصیدن .. دیگه کاری نمیشد کرد .. بین مهمونا زشت بود .. منم رفتم وسط .. خوب کامران خان ! من از تو پررو ترم ! ناموس رفیقم ناموس منه ! خیلی راحت آرامو از چنگش درآوردم .. هنوز خودم رقیب ندارم ! .. خیلی نامحسوس آرامو بردم سمت رئیس تحویلش دادمو رفتم سمت آریا و آرش که کنار سالن ایستاده بودن ..گیلاسمو برداشتمو زدم به گیلاسشون .. آریا گفت آخه معلوم هست کجایی ؟ مثل کش تنبون شدی ! ولت کنن درمیری ! گفتم خودتی مرتیکه ! بزنم لهت کنم ؟ آرش گفت چی شده ؟ خندیدمو گفتم هیچی ! موقع شام حواسم کامل به کامران بود .. چند باز خواست به آرام نزدیک بشه ولی من خوب حواسم بهشون بود .. آریا پشت سرم اومد و گفت شاهین راه بیوفت ببینم ! گفتم داداش کار دارم ! گفت میای یا ببرمت ؟ گفتم باشه چرا عصبانی میشی ؟ ... رفتیم یه گوشه .. گفت چه خبره شاهین ؟ گفتم هیچی .. ولی مثل زمانیکه رئیس عصبانی میشه نگاهم کرد که جازدم ..گفتم کامران تو نخ آرامه ! با تعجب نگاهم کردو گفت چی ؟ یهو خواست بره سمت کامران که گرفتمش .. گفتم مرتیکه میخوای مراسمو بهم بزنی ؟ فکر کردی رئیس نمیدونه ؟ خودمون حواسمون هست .. برو پیکار خودت تامنم به کارم برسم .. شام تموم شد .. بعد شام رفتیم تو خط رقص تانگو .. کسی زیاد وارد نبود ولی خوب یکم رمانتیک بود .. آریا دست آسا رو گرفت و آرش دست پروانه .. جالب اینجاست که حسین آقا دست پریوشو گرفتو رفت وسط .. رادمنشم دست رعنا خانم رئیسم رفت سمت تارا و دستشو گرفت .. من از تعجب شاخ درآوردمو کار از دستم در رفت ... برگشتم سمت آرام که دیدم کامران دست آرامو گرفتو بردش بین بقیه .. پدر بزرگ و مادر بزرگ آریا هم وسط بودن ... دیگه کاری از دستم برنیومد ! ولی خوب یه رقص سادست .. رئیسو آریا و آرش دورشونن .. یکم که رقصیدن موزیک تموم شدو همه برگشتن سر جاشون .. رفتم سمت رئیسو گفتم رئیس از دستم در رفت .. سرشو نزدیک گوشم کردو گفت یه رقص سادست .. طوری نیست .. سرمو تکون دادمو رفتم سمت رفقا ..
آراز #
شام تموم شد .. دوباره موزیک پخش شد و همه رفتن برای رقص دونفره .. بچه ها مشغول شدن ... منم رفتم سمت تارا که تنها بود ..گفتم مادمازل افتخار رقص میدن ؟ ... لبخند زدم .. تارا تعجب کرد ولی زودخودشو جمع کرو با لبخند و خجالت قبول کرد .. وقتی همه وسط بودن نگاهم افتاد به کامرانو آرام که داشتن میرقصیدن ..ما نزدیکشون بودیم .. دیدم که کامران در کمال ادب و متانت با آرام رفتار میکنه .. برای همین سخت نگرفتم ..رفتم سمت رادمنشو گفتم اگر اجازه بدید کم کم جمعش کنیم .. گفت بله آراز خان ! شما ها جوونید ولی ما پیرا کم آوردیم .. گفتم جمعش میکنم .. رفتم وسط سالن و اشاره کردم شاهین موزیکو قطع کرد .. بلند گفتم از همه مهمونای عزیز تشکر میکنم که تشریف آوردید و امیدوارم در جشن عقد بچه ها ببینمتون .. ممنونم و شب خوش .. رادمنش هم تشکر کرد و شب بخیر گفت .. همه رفتن سمت لباسا و ماشیناشون و ظرف یک ربع خونه خالی شد . به آریا گفتم با شاهینو پروانه تارا رو برسونید خونه .. زودم برگردید .. بعد به آقاجون و مادر جون گفتم شما هم بفرمائید برسونمتون . آقاجونو مادر جون رو رسوندیم خونه و آرام نشست جلو و راه افتادیم سمت خونه .. تو راه اخمام توهم بود .. آرام متوجه عصبانیتم شده بود و اصلا صداش درنمیومد .. رسیدیم خونه .. رفتیم داخل پریوش اومده بود .. آرام سریع رفت سمت اتاقش ... میدونستم از چی میترسه .. دنبالش رفتم داخل اتاقشو قبل از اینکه چیزی بگه برش گردوندمو زیپ لباسشو یکم باز کردم .. چون نمیتونست خودش بازش کنه و رفتم بیرون در اتاقو پشت سرم بستم .. لباسمو عوض کردم که در زدن .. گفتم بیا تو .. پریوش اومد داخلو گفت پسرم صحبت کنیم ؟ گفتم آره پریوش بیا تو .. اومد تو گفت خیلی ممنونم از زحمتی که کشیدی .. اگر الانم بمیرم خیالم راحته .. مرسی پسرم .. دیگه نمیدونم چطور تشکر کنم .. رفتم جلو بغلش کردم و سرشو بوسیدم .. گفتم تو از مادرم بیشتر برامون زحمت کشیدی .. من ممنونم .. پریوش با دستش گردنمو گرفتو کشید سمت خودشو صورتمو بوسید و گفت شما سه تا بچه های منید .. جونم براتون درمیره .. ممنونم .. بعد اکشو پاک کرد و رفت بیرون .. پروانه و آریا و شاهین برگشتن .. صدای خندشون میومد .. خواستم بخوابم که در زدن گفتم بیا ! در باز شدو پروانه اومد تو .. باهمون لباس نامزدی .. سرویسش دستش بود .. گفت داداش ممنونم .. تو خوابم نمیدیدم همچین مراسمی رو .. مرسی .. رفتم جلو گرفتمش تو بغلمو سرشو بوسیدم .. گفتم عروس خوشگلی هستی .. مبارکت باشه .. سرویسو داد بهمو گفت این سرویس خیلی گرونه میشه پیش شما باشه ؟ اخم کردم بهشو گفتم این سرویس کادوی توئه باید پیش خودت باشه .. اینا سرمایست برات .. یه زمانی به درد شخص خودت میخوره ! زندگی ممکنه اینطور نمونه ! ...
آرام #
از زمانیکه کامران بهم پیشنهاد رقص دادو من قبول کردم دلم شور میزد.. داداش آراز داداش آریا حتی شاهین نگاهشون به من بود .. وقتی فهمیدم آقاجون و مادر جون باهامون میان خوشحال شدم ..با خودم گفتم تا اونارو پیاده کنیم از عصبانیت داداش کم میشه .. ولی نه ! هنوز اخماش توهم بود .. رفتیم سمت خونه جرات نکردم حرفی بزنم .. هر لحظه منتظر بودم با پشت دستش بزنه تو صورتم .. رسیدیم خونه .. خیلی سریع رفتم اتاقم .. ولی داداش پشت سرم اومد تو .. نگاهش کردم .. اومد نزدیکمو برم گردوند ... با خودم گفتم اونقدر عصبانیه که فرصت نداد لباسمو عوض کن .. ولی تو یه آن زیپ لباسمو که باز کردنش برام سخت بود باز کردو رفت بیرون .. درم بست .. یخ زده بودم .. فکر کردم کتکه رو خوردم ولی کاریم نداشتو رفت .. لباسامو عوض کردم صورتم رو شستم .. موهامو باز کردم ..دوش گرفتنو گذاشتم برای فردا .. از خستگی افتادم رو تختمو خوابم برد .. صبح که بیدار شدم صورتمو شستمو رفتم سر میز .. با تعجب دیدم حتی داداشم تازه بیدار شده .. سلام کردم .. خیلی عادی جوابمو دادن ولی داداش آریا انگار عصبانیه .. اهمیت ندادم چون فکر میکردم داداش ازم شاکی باشه ولی داداشم راحت بود .. منم اهمیتی ندادمو صبحونمو خوردم .. صبحانه تموم شد و همه بلند شدن .. داداش رفت بیرون و گفت ظهر میاد .. شاهین رفت اتاقش که بازم بخوابه .. داداش آرایا رفت سمت حیاط .. منم رفتم اتاقم .. دیدم برام پیغام اومده .. خوندم اول نفهمیدم دوباره خوندم .. کامران پیغام داده بود .. شماره منو از کجا آورده بود ؟ دم درم ..کامرانم .. دوباره پیغام داد که نیای میام زنگ خونتونو میزنم ! منم ترسیدم .. تا حالا تجربه یه همچین چیزیو نداشتم .. پیش خودم گفتم تا کسی نیست برم دوتا حرف درشت بارش کنم بره پی کارش .. شالمو انداختم سرمو خیلی آهسته رفتم جلوی در . کامران از ماشینش اومد پایینو با لبخند سلام کرد ولی قبل از اینکه حرفی بزنم قیافش جدی شدو سلام کردو گفت ببخشید و پشت فرمون نشستو رفت .. اطرافمو نگاه کردم چشمم به داداش آریا افتاد که بهم نگاه میکرد .. از اون نگاه ها که داداش آراز عصبانی میشه میکنه ! از ترس نمیتونستم حرکت کنم .. سعی کردم برگردم تو خونه ولی نمیتونستم تکون بخورم .. داداش اومد نزدیکم .. گفت اینجا چه غلطی میکنی ؟ گوشیتو بده ببینم ! یهو صدای پیغام گوشیم اومد . داداش آریا گوشیمو باز کرد و اخماش بیشتر رفت تو هم .. یهو بازومو گرفتو بردم سمت خونه .. از وحشت نمیتونستم حرفی بزنم .. بردم تو اتاقمو پرتم کرد تو خودشم پشت سرم اومد درو بستو قفل کرد . با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت حالا دیگه دنبال پسرا راه میوفتی ؟ هنوز 18 سالت نشده هر غلطی میخوای میکنی ؟ حالا دیگه با پسرا جلوی در خونه قرار میذاری ؟؟؟ دستش رفت سمت کمربندشو کشیدش بیرون .. تا حالا فقط دو سه بار از داداش آریا کشیده خوردم .. هیچ وقت دستش رومن بلند نمیشد .. هیچوقت دلش نمیومد منو بزنه ولی اینبار اصلا خودش نبود .. طوری عصبانی بود که اصلا متوجه نبود که چکار میکنه .. کمربندشو دولا کردو محکم زد به پام .. گفتم داداش ببخشید غلط کردم .. توضیح میدم .. ولی اصلا گوش نمیکرد .. دوباره دستش رفت بالا و زد به اون پام .. اونقدر ضربه دستش زیاد بود که از دردش افتادم .. دوباره دستش رفت بالا زد و زد و زد ... من که از درد جیغ میزمو التماس میکردم .. یهو یکی زد به در ..شاهین بود .. داد میزد آریا ! آریا ! بسه دیگه کشتیش ! بسه ! ناقصش میکنی مرتیکه ! بسه ! ولی گوش نمیداد فقط میزد .. دیگه از درد نا نداشتم تکون بخورم یا التماس بکنم .. هق هق گریه امونمو بریده بود .. نمیدونم چقدر شد که کتکم میزد .. یهو به خودش اومد و دستش بالا موند کمربندشو آروم آورد پایینو نگاهم کرد .. کمربندشو دوباره بست .. گفت همینجا میمونی ! از اتاقت دربیای ایندفعه کشتمت .. گوشیمو که گداشته بود رومیزو برداشتو گذاشت تو جیبشو درو باز کردو رفت بیرون .. شاهین و پروانه و پریوش سراسیمه اومدن داخل .. منم که دیگه نفهمیدم چی شد ..
شاهین #
از سر میز بلند شدمو رفتم سمت اتاقم .. با خودم گفتم یه چرت بزنم ..رفتم اتاقمو خوابیدم .. نیم ساعت نشده بود که صدای جیغو گریه شنیدم .. یهو از جام پریدم .. صدای آرام بود میومد .. اومدم بیرون رفتم سمت اتاق آرام .. پروانه پریوش پشت در بودن .. گفتم چی شده ؟ پروانه گفت نمیدونم آریا دست آرامو گرفته بود و پرتش کرد تو اتاق درو پشت سرش بستو قفل کرد .. همراه گریه و التماس آرام صدای ضربات کمربند بو که معلوم بود با تمام زورش میزنه ! زدم به درو گفتم آریا ! آریا ! بسه ! کشتیش مرتیکه ! برگشتم سمت پروانه و گفتم الان میکشتش .. مگه این بچه چقدر جون داره ؟؟ هرچی داد زدم اثر نکرد .. یهو صدای ضربات کمربند ساکت شد .. آریا درو باز کردو اومد بیرونو از در خونه رفت بیرون .. ماهم با سرعت رفتیم داخل . آرام از هوش رفت .. بغلش کردمو گذاشتمش روی تخت .. پروانه با گریه به رئیس زنگ زدو گفت چی شده . یک ربع نشد که رئیس اومد .. پروانه یکم آب قند آوردو ذره ذره داد به آرام .. رئیس از در اومد تو جلوی در ایستاد .
آراز #
پشت فرمون بودم که پروانه زنگ زدو با گریه گفت داداش ترو خدا بیا خونه .. گفتم چی شده ؟ گفت آرام .. از چیزی که میشنیدم شوکه شدم .. کنار خیابون ایستادمو دقیق گوش دادم .. فقط گفتم الان میام .. نفهمیدم که چطور رسیدم خونه رفتم تو اتاق آرام .. شاهین کنار پنجره وایساده بودو پروانه ذره ذره به آرام آب قند میداد و گریه میکرد .. تا اومدم داخل شاهین برگشت سمتمو گفت رئیس .. تو چشماش غمی بود که هر لحظه اشکاش راه میوفتاد .. گفتم چی شده ؟ گفت فکر کنم جریان کامرانه ! چون گوشی آرامم برد .. رفتم جلو آستینشو کامل زدم بالا .. وای ! .. شاهین عصبی رفت بیرون .. بلیزشو زدم بالا روی دنده هاش پشتش حتی شکمش رد کمربند بود .. شلوارشو زدم بالا تا بالای زانو .. دیگه نتونستم نگاه کنم .. بچه داغون بود .. اگر بدترین غلطا رو هم کرده بود بازم این کتک براش زیاد بود .. زنگ زدم آریا .. خاموش بود . با خودم گفتم فقط دستم بهت برسه حالیت میکنم نتیجه کارت چیه ! به پروانه گفتم یه مسکن بیار .. با یکم آب میوه .. لبه تخت نشستم .. آرام چشماشو باز کردو با صدای ضعیفی گفت بخدا ... کاری .. نکردم .. داداش .. گفتم باشه .. بعدا صحبت میکنیم .. مسکنو بهش دادمو گفتم یکم بخواب .. از اتاق اومدم بیرون .. نشستم تو سالن ..
آریا #
بعد صبحانه از خونه زدم بیرون میخواستم یکم پیاده روی کنم .. شایدم به آسا زنگ بزنم .. یهو یادم اومد کیف پولمو برنداشتم .. با خودم گفتم بهتره برم خونه هم کیفمو بردارم هم ماشینو ... تو ماشین راحت تر میشه حرف زد .. همینطور که به خونه نزدیک شدم آرامو دیدم که دم در ایستاده با بلیز شلوار تو خیابون و فقط یه شال نازک انداخته سرش .. یهو متوجه پژو سفیدی شدم که تو خیابون جلوی در خونه ایستاده بود .. یه پسری ازش پیاده شد .. دقت کردم شناختمش .. کامران بود پسر عموی آسا .. یاد حرفای دیشب شاهین افتادم .. رفتم جلو پسره نیشش باز بود .. تا چشمش به من افتاد نیششو بستو سوار شدو رفت .. رسیدم در خونه .. آرام هنوز ایستاده بود .. بهت زده به من نگاه میکرد .. گفتم اینجا چه غلطی میکنی ؟ گوشیتو بده ببینم که براش یه پیغام اومد .. بازش کردم .. شماره ناشناس بود .. نوشته بود داداشت اومد میرم زنگ میزنم قرار میذارم باهات .. دیگه خون به مغزم نرسید . بازوشو گرفتمو بردمش داخل .. مثل پرکاه دنبالم اومد .. بردمش تو اتاقشو پرتش کردم داخل .. خودم پشت سرش رفتم تو و درو بستم قفل کردم .. گفتم حالا دیگه کارت به جایی رسیده جلوی در خونه با پسرا قرار میذاری ؟ هنوز 18 سالت نشده دنبال پسر راه افتادی ! بعدش کمربندمو باز کردمو سریع کشیدم بیرون .. دولا کردم اول به پاهاش زدم از درد افتاد زمینو زدم .. زدمو زدمو زدم .. نمیدونم چقدر شد .. اولش گریه میکرد و التماس ولی بعد فقط صدای هق هق گریش میومد .. صدای شاهین از پشت در به گوشم میخورد .. ناقصش کردی ! بسه ! بسه ! به خودم اومدم .. دستم تو هوا موند .. کمربندمو آوردم پایینو با خودم گفتم چکار میکنی ؟ میخوای بکشیش ؟ کمربندمو بستم سرجاشو گفتم بیرون اتاق ببینمت کشتمت ! بعدم گوشیشو برداشتمو درو باز کردمو رفتم بیرون .. شاهین پروانه و پریوش پشت در اتاق بودنو تا من اومدم بیرون اونا رفتن داخل .. سوئیچمو برداشتم .. نشستم پشت فرمونو از خونه زدم بیرون .. دلم میخواست کامرانو پیدا کنمو بکشمش .. زنگ زدم آرش .. گوشی رو برداشتو سلام کرد گفتم علیک .. باید ببینمت ! زود !از صدام فهمید یه چیزی شده .. گفت کجا ؟ تو خیابون بودم .. آدرسشو دادم و گفتم فقط بیا ! بعدشم گوشیمو خاموش کردم .. یه 20 دقیقه ای شد تا آرش رسید بهم و از ماشین پیاده شد .. چهره منو دید نگران شدو گفت چی شده داداش ؟ گفتم آدرس کامرانو میخوام ! گفت کامران ؟؟؟ چی شده ؟ گفتم افتاده دنبال آرام ! گفت چی ؟؟ کامران ؟ ... هنوز بچست !تازه 19 سالش شده .. گفتم چطور 19 ساله ایه که مشروب میخوره ؟ .. آرش گفت دور از چشم باباش میخوره .. تمام جریانو براش تعریف کردم .. حتی کتک خوردن آرام ! آرش سرش پایین بودو فقط گوش میکرد . گفت داداش میشه حل این مشکلو به من واگذار کنی ؟ من به روش رئیس حلش میکنم .. گفتم نه ! خودم میخوام بکشمش ! گفت میدونم .. ولی خواهش میکنم .. اگه تو بری سراغش جنجال به پا میشه تو فامیل .. بابام باباش .. همه فامیل میفهمنو برای عموم بد میشه .. من خودم کاری میکنم که نظر شما جلب بشه ! مطمعن باش ! گفتم باشه .. بعدم با آرش دست دادمو نشستم پشت فرمونو راه افتادم .. امروز جمعه بود .. همینطور که خیابونا میگشتم از کاری که با آرام کرده بودم پشیمون بودم .. باید میذاشتم داداش بیاد .. نباید عجولانه تصمیم میگرفتم .. گوشیمو برداشتم .. یادم اومد خاموشش کرده بودم .. روشنش کردم .. یه میس کال از داداشم .. گوشی رو برداشتمو زنگ زدم داداش .. جواب دادو گفت کجایی ؟ با من من گفتم تو خیابون ...داداش گفت تا نیم ساعت دیگه شرکت باش ! گفتم چشمو قطع کرد...وای !!! معلومه عصبانیه ! شرکت ؟ برای چی اونجا ؟ یهو فهمیدم میخواد تلافی کتکی که به آرام زدمو سرم در بیاره ! راه افتادم سمت شرکت .. زود رسیدم ..نگهبان منو دید درو باز کرد .. رفتم سمت پارکینگو پیاده شدم ... هنوز داداش نرسیده بود .. رفتم اتاقم منتظر شدم تا بیاد ..
آراز #
بالای سر آرام نشسته بودم .. نمیدونستم چی شده .. دخترم کاری کرده یا نه .. فقط میدونستم اینهمه جای کمربند رو تن نحیفش حقش نبوده .. البته خودم آرامو تنبیه میکنم ولی نه با این شدت و نه به این اندازه .. فقط درحدی که متوجه اشتباهش بشه .. بترسه و تکرار نکنه .. ولی نه اینطور وحشیانه که نتونه از جاش تکون بخوره .. همینطور که بالای سرش بودم گوشیم زنگ خورد .. آریا بود ... جواب دادم گفتم کجایی ؟ با صدای آرومی که پشیمونی ازش معلوم بود گفت تو خیابون .. گفتم برو شرکت تا بیام ! گفت چشم .. میخواستم به حسابش برسم ..ولی نه توی خونه ... شرکت جای مناسبیه .. رفتم بیرون از اتاق آرام .. پروانه رو صدا زدم سریع اومد و گفتم بشین پیشش .. مواظبش باش من باید برم جایی ! گفت چشم .. شاهین که تو سالن نشسته بود اومد سمتم .. گفت رئیس .. گفتم حواست به آرام باشه اگر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزن ! گفت چشم رئیس ! آروم زدم رو شونشو رفتم سمت ماشین .. نشستم راه افتادم سمت شرکت .. نیم ساعتی شد .. زیاد عجله نکردم تا هم آروم بشم هم کمی فکر کنم .. رسیدم شرکت با یه بوق درو باز کردن .. رفتم سمت پارکینگو پیاده شدم .. داخل ساختمون از نگهبانا اومدن جلو و سلام کردن .. گفتم مهندس آریا اومده ؟ گفتن بله رئیس ! همینطور که از پله ها بالا میرفتم گفتم کسی بالا نیاد ! گفتن چشم رئیس ! رسیدم طبقه دوم .. فهمیدم آریا اتاق خودشه ... تا درو باز کردم از جاش بلند شدو سرشو انداخت پایین .. سلام کرد .. جوابشو دادم رفتم پشت میزش نشستم و گفتم توضیح بده ! بهت فرصت میدم برای کاری که کردی توضیح بدی !کاری که تو برای آرام نکردی !...اگرچه کارت هیچ توضیح موجهی نداره ! آریا شروع کرد و همه چیو گفت حتی پیامی که برای گوشی آرام اومده بود .. حرفاش تموم شد گفتم تو مطمعنی که آرام مقصر این ماجرا بوده ؟ من در جریان کامل ماجرای دیشب بودم .. شاهین بهت گفته که رئیس در جریان کامله ! نفهمیدی اول باید صبر کنی تا من برگردم ؟ فقط باید گوششو میگرفتیو میبردی تو اتاقشو درو میبستی تا من برسم .. بعد هر کاریم کرده بود باید اینطوری میزدیش که بیحال بیوفته ؟ فکر کردی با یه پسر جوون طرفی ؟ یه دختر نحیفو اینطوری زدی میخواستی چیو ثابت کنی ؟ مردونگیتو ؟ غیرتتو ؟ هر کاری که کرده بود از روی بی تجربگیش بوده ! اونقدر از دستت عصبانیم که میترسم بابت کارت تنبیهت کنم .. میترسم نتونم خودمو کنترل کنم ! همینطور که آریا رو سرزنش میکردم سرش پایین بود .. اشکش که از صورتش چکید تازه فهمیدم گریه میکنه .. از روی پشیمونی .. ولی بخاطر پشیمونیش نمیتونستم ببخشمش .. بلند شدم از در بین اتاقا وارد اتاقم شدم .. داد زدم بیا اینجا ! دنبالم اومد .. رفتم از گوشه دیوار ترکه ای که باهاش آرشو زدم برداشتم ... گفتم دستاتو بذار روی میز !
ترکه رو گذاشتم روی میز .. کتمو درآوردم آستینمو زدم بالا .. ترکه رو برداشتم .. پشتش ایستادمو گفتم خوب میدونی چرا تنبیه میشی ! گفت بله داداش .. دستم رفت بالا و زدم .. 20 ضربه محکم ..میخواستم بیشتر بزنم ولی با خودم گفتم بیشتر بزنم با آریا چه فرقی دارم ؟ .... کاری که آریا کرد از روی احساسات بود ... ترکه رو گذاشتم رومیز آستینامو آوردم پایینو کتمو پوشیدم گفتم میتونی صاف وایسی ولی آریا همونطوری موند .. با گریه گفت بزن داداش ..توروخدا بزن ! اونقدر بزن که مثل آرام نتونم بلند بشم ! ترکه رو برداشتمو بردم سرجاش گذاشتم .. گفتم با زدن من عذاب وجدان تو کم نمیشه ! فقطو فقط زمانیکه آرام خوب بشه و تورو ببخشه عذاب وجدانت از بین میره ! بعدم برگرد خونه ! خودمم راه افتادمو رفتم سمت پارکینگ .... نشستم پشت فرمونو راه افتادم سمت خونه ...
آرش #
راه افتادم سمت خونه عمو .... از حرفایی که از آریا شنیدم احساس کردم تمام دنیا رو سرم خراب شده .. رئیس شاهین آریا ... پروانه ... نمیتونم تو روشون نگاه کنم ... رسیدم دم خونشون زنگ زدم به گوشی کامران .. با دومین زنگ برداشت سلام پسر عمو .. گفتم سلام .. بپوش بیا پایین کارت دارم .. گفت چشمو قطع کردم .. چند دقیقه شد و اومد .. اشاره کردم سوار شد .. سلام کرد جوابشو دادم راه افتادم .. پرسید کجا میریم ؟ گفتم بشین بهت میگم .. رفتم سمت خونه .. این موقع بابا خونه نبود ... و آسا و مامان رفته بودن خونه خاله .. .. رسیدیم در پارکینگو باز کردم رفتیم تو .. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت اینجا چرا اومدیم ؟ گفتم برای اینکه کسی نباشه ! گفت چرا ؟ نگاهش کردمو گفتم کارت دارم .. رفتیم داخل ... گفتم برو اتاقم تا بیام .. گفت چشمو رفت ..از زیر میز تلوزیون کابل ضبطو درآوردم رفتم سمت اتاقم .... درو باز کردم رفتم تو پشت سرم درو قفل کردم ... تا کابلو دستم دید فهمید چه خبره ! گفت پسر عمو من کاری نکردم ! گفتم میدونم ... فقط رفتی تو خط خواهر رئیسم .. خواهر نامزدم ... خواهر نامزد خواهرم ! ... خوب ! مگه آخرین بار جلوی بابام به بابات قول ندادی آدم باشی؟ مگه بابات نمیخواست پدرتو دربیاره بابام وساطت کرد ؟ ... با ترس گفت پسر عمو ...گفتم خفه شو کامران ! فقط خفه شو ! الان زنگ میزنم به بابات چطور میشه ؟ اول به قصد کشت میزندت بعدم تا عمر داری تو خونه زندانیت میکنه ! ماشینم ازت میگیره ! گفت تورو خدا پسر عمو ! به بابام نگو لطفا ... منو میکشه ...گفتم اونو که من انجام میدم .. بعدم دستم بالا رفتو رو پاش فرود اومد .. همچین محکم زدم که نشست زمین ... گفت توروخدا پسر عمو ... خیلی درد داره ... گفتم میدونم ! ولی خیلی اثر بخشه ! دوباره زدم ... هربارکه میزدم با گریه معذرت خواهی میکرد ... میگفت غلط کردم .. دیگه تکرار نمیشه ... بیستمیو که زدم دیگه خودشو از درد جمع کرده بود .. بالای سرش وایسادمو گفتم بلند شو خودتو جمع کن ببینم ! یواش یواش از جاش بلند شدو به زور رو پاهاش ایستاد .. گفتم خدا شاهده اگر دوباره نزدیک آرام بشی خودم میکشمت .. یه چیزیو تو گوشت فرو کن ... رئیس دختر به آدم بیکاره تحصیل نکرده نمیده ! اگر به آرام علاقه پیدا کردی درس بخون برو دانشگاه .. بعدم کابلو انداختم کنارو گفتم بجم بریم تا مامانمو آسا نیومدن !
آراز #
سریع رفتم سمت خونه .. به محض رسیدن رفتم اتاق آرام .. هنوز خوابیده بود ولی معلوم بود تو خوابم درد داره ... بلند شدم رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم دستامو شستم .. از توی دواها یه مسکن پیدا کردم برگشتم اتاق آرام .. سرنگو برداشتم آمپولو آماده کردم .. رفتم سمتش ... یکم چرخوندمش شلوارشو یکم دادم پایینو پد الکلی رو کشیدم .. سوزنو فرو کردمو آمپولشو تزریق کردم .. دوباره روشو انداختم .. پیشش نشستم .. بعد مدتی چشماشو باز کرد .. سلام کرد .. جوابشو دادم .. گفتم خوبی ؟ گفت بله داداش .. گفتم چرا بهم نگفتی کامران بهت پیام داده ؟ شمارتو از کجا آورده ؟ هان ؟ آرام بلند شدو نشست .. گفت داداش من شمارمو به کسی ندادم .. صبح دیدم از شماره ناشناس پیغام دادن ..نوشته بود کامران ... گفته بود اگه نیای دم در میام زنگ خونتونو میزنم ! منم ترسیدم شما عصبانی بشید .. رفتم جلوی در که چند تا حرف بارش کنم که بره .. که اصلا نشد .. سرشو انداخت پایینو گفت داداش آریا اومد گوشیمو گرفت .. فرصت نداد توضیح بدم ..
دستموگرفتو به زور آوردم تو اتاقمو کمربندشو باز کردو زد .. تا اینکه دیگه نا نداشتم ناله کنم .. بعد شروع کرد به گریه ..گفتم بسه .. گریه نکن ! آریا بعد دیدن اون صحنه نتونسته خودشو کنترل کنه .. تو هم مقصری که به من زنگ نزدی ! بلند شدم از جامو گفتم یکم دیگه بخواب برات مسکن زدم الان تاثیر میکنه .. یهو گفت آمپول ؟ برگشتم سمتشو گفتم قبل از اینکه بفهمی زدم تموم شد .. حالا بخواب .. از اتاقش اومدم بیرون .. رفتم اتاقم ...
آریا #
لنگون لنگون از اتاقم اومدم بیرون .. رفتم سمت پارکینگ ... پشت فرمون نشستم ... انگار با چاقو پشتمو بریدن .. به زحمت پاهامو جمع کردمو راه افتادم رفتم سمت خونه .. وقتی رسیدم اصلا رو نمیشد برم داخل .. به هر زحمتی بود پیاده شدم رفتم تو .. خیلی آروم سرمو انداختم پایینو رفتم سمت سوئیتم .. اصلا متوجه نشدم شاهین توی سالن منتظرم نشسته .. تا رفتم تو اتاقم پشت سرم شاهین اومد تو و درو پشتش بست .. برگشتم سمتش نتونستم تو صورتش نگاه کنم .. یهو دستش رفت بالا و زد تو صورتم .. سرمو بلند نکردم ..گفتم هرچی میخوای بزن .. هرچی فکر میکنی تلافی کارم میشه ! داداشم با ترکه زد ! توهم بزن .. شاهین گفت کجا زدت ؟ گفتم بهم گفت برو شرکت ... بعدش اومد با ترکه کتکم زد ... ولی این احساس گناه از بین نرفت ... همینطور که اشکام میریخت گفتم چکار کنم شاهین ؟ چکار کنم ؟ .. سرمو انداختم پایین .. شاهین اومد جلو و بغلم کرد .. محکم ! تا حالا اینطور بغلم نکرده بود و گفت بذار یکم بگذره .. آرام ببخشدت عذاب وجدان تو هم کم میشه و یواش یواش از بین میره ... ناراحت نباش داداشم ... همه چی درست میشه .. ببخش زدمت .. بخاطر آرام ناراحت بودم ..بعدم کمکم کرد روی تخت دراز بکشم ... آروم روی شکمم دراز کشیدم .. گفت کمربندتو باز کن بذار پشتتو ببینم ... با زحمت شلوارمو باز کردم ... یواش شلوارمو کشید پایینو به پشتم نگاه کرد ... چند ثانیه ای طول کشید ... گفتم چطور شده ؟ گفت هیچی .. زیاد بد نیست ... گفتم پس چرا اینقدر درد داره ؟ آینه بگیر ببینم ... شاهین آینه گرفت نگاه کردم ... وای ! از اونی که فکر میکردم بدتره ... جای ترکه ها زخم شده بودو بعضی جاها خون اومده بود .. طوری ورم کرده بود که خودم تعجب کردم .. با اینکه از روی شلوار داداش زده بود ولی ..... شاهین گفت عیبی نداره خوب میشه ... برات شب دوا میزنم ... بگو ببینم کجا رفته بودی ؟ گفتم سراغ آرش ! خواستم برم سروقت کامران ..ولی آرش گفت بسپر به خودم ... شاهین گوشیو برداشتو زنگ زد به آرش .... بعدم شروع کرد به صحبت .. همه چیو آرش برای شاهین تعریف کرد .. بعدم شاهین قطع کرد .. روکرد به منو گفت یکم استراحت کن تا موقع نهار .. حالت بهتر میشه و رفت بیرون ...
شاهین #
همینطور که نشستم منتظرم آریا برگرده .. ساعت حدود 12:30 شده .. ولی پریوش میزو نچیده .. رئیس که پیش آرامه... آریا که نیست .. پروانه هم مثل این عزا دارا میمونه .. وای چرا آریا نمیاد ؟؟؟ بلا ملا سر خودش نیاره ! مرتیکه دیوونه ! دستم بهت برسه حالتو جا میارم .. کتکی بهت بزنم که زمینو گاز بگیری !دلم شور میزنه ! بیا ! اینم از روز بعد نامزدی ! آخه این چه وضعیه ؟؟ یه زنگ بزنم به آرش بگم ؟؟ نه بابا ولش کن ! گندش بیشتر درمیاد .. خوب چکار کنم ؟ اولین باره کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفتم .. همینطور که گوشه سالن مثل گربه مرتضی علی نشسته بودمو با خودم غر میزدم .. یهو در باز شد و آریا یواش اومد تو .. خیلی آروم رفت سمت سوئیتش .. وای ! این پسره چرا ظرف دو ساعت این ریختی شده ؟ الان بهش میگم .. دنبالش رفتم بالا درو باز کردمو به سرعت پشت سرم بستم .. برگشت سمتم .. ولی تو صورتم نگاه نکرد .. چقدر داغونه ! رفتم جلو و یه دونه محکم گذاشتم زیر گوشش .. سرشو بلند نکرد .. گفت بزن .. داداش با ترکه زد .. تو هم بزن .. تا این حس پشیمونی از بین بره .. معلوم بود عذاب وجدان از درون داره مچالش میکنه ! شروع کرد به گریه .. دیگه حرفاشو نمیشنیدم ... رفتم جلو فقط بغلش کردم .. خوب آدم یه موقع هایی اشتباه میکنه ! گفتم آروم باش داداشم درست میشه .. از بغلش اومدم کمکش کردم رو تختش بخوابه ... گفتم بذار پشتتو ببینم .. شلوارشو باز کرد و یواش دادم پایین شلوارشو .. پشتش چه جوری شده ! گفت چی شده ؟ گفتم هیچی .. گفت آینه بده .. یه آینه کوچیک آوردم خودش دید .. اگر ایستاده بود حتما پس میوفتاد .. برای اینکه حواسشو پرت کنم پرسیدم صبح کجا بودی ؟ گفت رفتم سراغ آرش آدرس کامرانو بگیرم .. نداد گفت خودش خدمت کامران میرسه ... گوشیو برداشتمو زنگ زدم به آرش .. نکنه بلایی سر پسره بیاره ! آرش گوشیو برداشتو گفت کامرانو رسونده خونه ... و اینکه یه کتک درست حسابی با کابل بهش زده ! گفت دارم میام اونجا .. و قطع کرد .. به آریا گفتم درست میشه یکم بخواب و به سرعت رفتم پایین .. رفتم اتاق آرام در نیمه باز بود . پروانه داشت حوله خیس میذاشت رو پیشونیه آرام .. رئیس روی صندلی نشسته بود و آرنجای دستاشو گذاشته بود رو دسته صندلیو صورتشو تو دستاش مخفی کرده بود .. رفتم جلو سرشو بلند کرد .. گفتم رئیس میشه صحبت کنیم ؟ سرشو تکون دادو بلند شد .. از در رفت بیرون سمت اتاقش ... منم به دنبالش رفتم تو اتاقو درو پشت سرم بستم .. گفتم رئیس آرش .. آریا رفته به آرش گفته و آرشم رفته سراغ کامران بردتش خونه خودشونو با کابل کتکش زده .. رئیس برگشتو بهم نگاه کردو گفت چی ؟؟؟ آرش چکار کرده ؟ گفتم به خدمت کامران رسیده ! رئیس یهو زد رومیز که من دومتر از جام پریدم .. گفت از دست اینا چکار کنم ؟؟؟ انگار 16 سالشونه ! گفتم آرش داره میاد اینجا .. معلوم بود که خیلی داره تحمل میکنه ! همین موقع زنگ زدنو منم رفتم بیرون .. قبل از اینکه به سالن برسم آسا درو باز کردو با چشمای گریون اومد تو .. همچین با سرعت اومدو رفت اتاق آرام که نرسیدم سلام کنم .. برگشتم سمت اتاق آرام و دم در ایستادم .. آسا آرامو بغل کرده بود و گریه میکرد و پروانه هردوشونو بغل کرده بودو اشک میریخت ... گفتم نکنه دارم کابوس میبینم ؟ رئیس از پشت سرم گفت همه مون داریم کابوس میبینیم .. دوباره زنگ درو زدن اینبار سریع رفتم جلوی در .. آرش درو باز کردو اومد داخل ... سلام کردو جوابشو دادم گفتم مرد دهن لقم نوبره ! آخه مرتیکه نمیتونی جلوی زبونتو بگیری ؟ برای چی به آسا گفتی ؟ گفت داداش میفهمید پدر منو درمی آورد .. گفت رئیس کجاست ؟ گفتم اتاق آرام .. رفت سمت اتاق آرامو منم به دنبالش .. دم در ایستادو سلام کرد ...رئیس جوابشو دادو از در اتاق آرام اومد بیرونو گفت بیا ببینم ! رفت اتاق خودش ... منو آرشم دنبالش ...
.: Weblog Themes By Pichak :.