شاهین #

وای چقدر اینا سروصدا میکنن ! بسه ! یکم آروم ! رو کردم به آریا و آروم گفتم مرتیکه یه عکس العملی نشون بده ! دیوونم کردن ! گفت ول کن ببا بذار انرژیشونو خالی کنن رفتیم خونه پدرمونو در نیارن ! گفتم آخه اینا هر انرژی که مصرف میکنن جاش صد برابرش شارژ میکنن ! دیدم آریا اصلا عین خیالش نیست .. گفتم اینطوریه ؟ خیلی خوب .. منم رفتم بینشونو سروصدامون شد دوبرابر ... خلاصه شهر بازی رو گذاشتیم رو سرمون .. همینطور که بازی میکردیم چندتا تا پسرم که معلوم بود مسافرن اومدن جلو و شروع کردن به سر به سر دخترا گذاشتن .. ماکه بهمون برخورده بود رفتیم جلو و گفتم چیه ؟؟ ما خودمون بگیریم رقیب نمیخوایم ! ... اونا نفهمیده بودن ما باهمیم .. گفتن با شما کاری نداریم برید رد کارتون ! ... آریا گفت پسر جان دخترا با ما هستن .. دیر رسیدید ! پسرا هم از رو نرفتنو گفتن مهم نیست شاید مارا بپسندن ! که این جمله کافی بود آرش یه مشت حواله یکیو لگدو تو شکم بعدی بزنه ! آریا هم یه مشت به سومی زد . .. چهارمی هجوم آورد سمتمون که یه جاخالی کافی بود بخوره زمین ... انگار پسرا موادی چیزی زده بودن .. زیاد حالت عادی نداشتن .. یهو افتادیم به جون هم که اون وسط رئیسو دیدم .. یکی یه دونه مشت تو صورت هرکدومشون زدو پرتشون کرد کنار ... و همزمان با رسیدن حراست قائله ختم شد .. پسرا که خورده بودن حراست پرت کرد بیرون .. رئیس هم عصبانی رو کرد به ما و گفت برید پارکینگ تا ماهم بیایم .. ماهم با سر پایین رفتیم ....

آراز #

بچه ها یکم دیر کردن ... بلند شدم رفتم سمت شهر بازی ... یهو دیدم شلوغ پلوغه .. دقت کردمو دیدم بله ! مشغول کتک کارین .. رفتم جلو و یکی یه مشت حواله کسایی کردم که پسرا باهاشون درگیر شده بودن .. بالاخره قائله تموم شد .. برگشتم رو به پسرا گفتم برید پارکینگ منتظر باشید ! اوناهم با سر پایین گفتن چشمو رفتن .. یه نگاه به دخترا کردم .. ترسیده بودن ... گفتم اگه تفریحتون تموم شده برگردیم ویلا ! اونا هم سرشونو پایین انداختنو رفتن سمت پارکینگ . ... دیگه از اون خنده و سرو صدا خبری نبود .. رسیدیم به ماشینا گفتم دخترا با من میان .. دیدم سر نشستن بحثشونه میترسیدن جلو بشینن .. دست آرامو گرفتمو در جلو رو باز کردمو سوارش کردم .. بعد با اخم به بقیه اشاره کردم سوار بشن .. خودمم رفتم پشت فرمونو راه افتادم .. پسرا درست پشت سرم میومدن .. رسیدیم ویلا .. پیاده شدم اولین نفر رفتم تو ویلا .. دخترا یکی یکی اومدن .. بعدش پسرا اومدن .. به پریوش گفتم میزو بچینید ... خودمم از پله ها رفتم بالا و گفتم زود لباساتونو عوض کنید بیاید سرمیز ...

آریا #

گفتم خوب برنامه امروزمونم درست شد .. آخر بهونه یه کتک درست حسابی به داداش دادیم .. آرش گفت ما از دخترا دفاع کردیم ... گفتم الان میریم پایین داداش میگه برای چی وقتی دخترا باهاتون بودن دعواکردید ؟؟؟ تا حالا چندین بار گفته وقتی ناموستون باهاتونه از دعوا پرهیز کنید ... دیگه بهونه نداریم بگیم نمیدونستیم ! پوستمونو میکنه ! لباسامونو عوض کردیمو رفتیم پایین ...

آرام #

رفتیم اتاقامون .. لباسامونو عوض کردیم و با سارا رفتیم سراغ پریو آسا .. گفتم بچه ها داداش عصبانیه ! پروانه گفت دعوا تقصیر ما نبود ... گفتم شاید زیاد سروصدا کردیم .. آسا گفت از شیطنت ما نظرا بهمون جلب شد ... گفتم آره داداش خیلی عصبانیه حتما .. یواش یواش رفتیم سر میز .. شاهین آریا و آرش سر میز نشسته بودن .. ماهم نشستیم .. پریوش غذا رو آورد برای همه کشید .. مشغول شدیم .. ولی همه مون زیر چشمی داداشو می پاییدیم .. هر لحظه امکان انفجارش بود .. همه مون مدام به همدیگه نگاه میکردیمو زیر چشمی به داداش ... غذامون تموم شد داداش سرشو بلند کردو گفت چیه ؟ به جای نگاه زیر چشمی حرفتونو بزنید ! هیچ کس صداش درنیومد .. داداش بلند شدو گفت اگر فکر میکنید از زیر بار تنبیه دعوا میتونید در برید در اشتباهید ! رو کرد به پسرا و گفت شما دختر همراهتون بوده نباید دعوا میکردید .. بعدم رو کرد به ما و گفت شما که برادراتون همراهتونه نباید کاری میکردید که جلب نظر اوباشو بکنید دعوا راه بیوفته ! مطمعن باشید کاراتونو زیر نظر دارم ولی .... ولی از این خطاتون فعلا گذشتم تا ببینم رفتارتون از این به بعد چه جوریه ! حالا هم با خیال راحت بخورید !

آراز #

میدونم خیلی ترسیدن .... بذار بترسن حواسشون به رفتارشون باشه .. بعد نهار رفتم نشستم تو سالن ... توی افکار خودم بودم .. بچه ها رفتن تو اتاقاشون ...منم یکم نشستم و بعد پاشدم برم اتاقم .. خیلی آروم از پله ها رفتم بالا ... صدای همهمه میومد .. رسیدم بالای پله ها یهو بچه هارو دیدم که رو زمین نشستن و آروم حرف میزنن ...

شاهین #

آریا ! آی آریا ! سعی میکردم صدام بالا نره سرمیز .. یکی نیست بگه مرتیکه رفتی اونور پیش پروانه نشستی لا اقل گوشتو باز کن صدات میکنم ! آریا ! چه عجب ! آیا با چشمو ابرو گفت چیه ؟ بهش اشاره کردم بالا .. نفهمید ... سارا پهلوی من نشسته بود بغل دستش آرش .. آرش یهو برگشت سمت آریا و گفت داداش میگه بریم بالا ! منو میگی یه نگاه به رئیس کردم بعد به آرشو به آریا ! حیف دستم بهت نمیرسه آرش ! وگرنه یه پس گردنی حوالت میکردم مرتیکه ! آریا آروم گفت اوکیه ! همون موقع رئیس از جاش بلند شدو بعد اینکه یکم حرف بارمون کرد رفت تو سالن نشست .. با سر بهش اشاره کردم . بلند شدیم .. دخترا هم بلند شدن چند تا ظرف دست گرفتنو رفتن سمت آشپزخونه و آرشم دنبالشون راه افتاد .. که از پس یقش گرفتمو نگهش داشتم .. یواش گفتم مرتیکه کجا میری ؟ برو بالا ! خلاصه سه تایی خیلی آروم رفتیم از پله ها بالا ! تو راهرو گفتم وایسید ببینم ! آریا گفت چیه ؟ گفتم شما مثل اینکه خیلی ریلکسید ! نمیفهمید رئیس عصبانیه ؟ گذاشتتمون تو برزخ ... حالا نه میتونیم تکون بخوریم نه جرات داریم کاری بکنیم ... نشستم کف راهرو .. آرشم از خدا خواسته نشست .. آریا دستاشو کرد تو جیب شلوارشو ایستاد .. دخترا اومدن بالا ... خیلی کسلو ناراحت تا چشمشون به ما افتاد .. تعجب کردن .. سارا گفت داداش چرا نشستی اینجا ؟ سارا از وفتی اون کتکو ازم خوردمنو داداش صدامیکنه .. یه چپ نگاهشون کردم گفتم اگر شماها اون اداهارو در نمی آوردید اون دعوا راه نمی افتاد ! .. سارا ترسید چسبید به آرام .. دلم سوخت .. بهش اشاره کردمو مثل همیشه یه چشمک زدم یعنی بیا بغلم .. یواش از آرام جدا شدو اومد نشست پیشمو بغلش کردم .. گفتم بچه ها یه فکری باید بکنیم .. اینطوری نمیشه که .... اگه قراره تنبیه بشیم کتک بخوریم بخوریم بره پی کارش .. از حالا دیگه نمیتونیم جم بخوریم .. آریا گفت خوب الان چکار کنیم ؟؟ میخوای یه کمربند ببریم براش ؟ اگه میخواست تنبیه کنه تا حالا کرده بود .. گفتم میخوام برم ساحل بگردم .. بابا اومدیم سفر ! دخترا هرکدوم یه جانشستن .. آسا که ایستاده بود آرش بهش اشاره کرد بیاد بشینه پیشش .. آسا یکم دست دست کرد که با اخم آرش راه افتاد نشست پیشش .. آرش دست انداخت دور گردن آسا .. پروانه و آرام هم نشستن آریا هم روبروشون نشست .. همینطور مشغول بحث بودیم که یهود دیدم رئیس جلومون وایساده .. یهو همه مون پاشدیم سرپا . رئیس گفت چرا اینجا جمع شدید ؟ بعد صداش رفت بالا و گفت چرا مثل بچه های ده دوازده ساله رفتار میکنید ؟ همش باید مواظبتون باشم دسته گل به آب ندید ! ... چطونه ؟ یاد نوجوونیاتون افتادید ؟؟ سارا و آرام هنوز نوجوونن از شماها عاقل ترن ! بسه ! .. ازحالا هرجا خواستید برید هرکار خواستید بکنید همه تون باهم ! به روح پدرم اگر کوچکترین خطایی ازتون ببینم پوستتونو میکنم ! فهمیدید ؟ هان ؟ مسئولیت شما با منه .. پس اگر اشتباهی بکنید با من طرفید ! حالا برید دنبال کارتون .. نیش همه مون باز شد .. رئیس رفت سمت اتاقشو درو پشت سرش بست .. همه مون مثل برق رفتیم دنبال لباسو مایو .. نیم ساعت بعد تو ساحل مشغول بازی شدیم .. والیبالو بعد فوتبالا .. با همون لباسامون رفتیم تو آبو اومدیم بیرون .. دخترا با شلوارک تا زیر زانو و آستین کوتاه ...ماهم با رکابی و شلوارک .. خلاصه فکر کنم حدود 7 آشو لاش رفتیم ویلا .. رئیس تبلتش دستش بودو داشت اخبار میدید .. ماهم دونه دونه سلام کردیمو رفتیم اتاقامون .. تا دوش گرفتیمو لباس عوض کردیم شد موقع شام .. اومدیم پایین سر میز ...

آراز #

نگاهشون کن ! چه قیافه هایی شدن .. آرام اومد جاش کنار خودم نشست تیشرت آستین دار پوشیده تو این گرما .. دستشو گرفتمو آستینشو دادم بالا .. تاروی بازوش همه آفتاب سوخته بود ... یه چپ چپ نگاهش کردمو گفتم بهت نگفتم ضد آفتاب بزن ؟؟ .. مثل اینکه حرف حالیت نمیشه ! .. بعد شام اتاقم باش ! با ترس گفت چشم .. سر شام هیچکدومشون انرژی نداشتن ...

آرام #

داداش فهمید من که آستین بلند پوشیدم .. خدا حالا چکار کنم ؟ یواش یواش شروع کردم به خوردنو زیر چشمی داداشو نگاه میکردم که چقدر اخماش توهمه .. یهو بهم نگاه کردو گفت غذاتو بخور ! گفتم چشم .. پری کنارم نشسته بود درگوشم گفت چی شده ؟ گفتم پری ... داداش دید دستمو .. اگر دور گردنمو ببینه دیگه هیچی ... پری گفت بهت گفتم ضد آفتاب بزن گوش نکردی ! تقصیر خودته .. هرجورم تنبیهت کنه حقته ! تازه پاهاتو ندیده ... ولی دور گردنت از همه بد تره .... دیگه گریم گرفت .. شام تموم شدو همه متفرق شدن .. هرکسی یه جا ولو شده بود .. داداش با اخمو محکم گفت راه بیوفت ! دنبالش راه افتادم .. یاد خرابکاریام افتادم .. وای ! درو باز کردو ایستاد و منو فرستاد تو .. خودش پشت سرم درو بستو قفل کرد .. داداش هروقت درو قفل میکنه یعنی میخواد پوست طرفو بکنه ! سرمو انداختم پایین .. دیگه داشتم از ترس میلرزیدم .. گفت تازگیا حرفامو جدی نمیگیری ! درست به حرفام عمل نمیکنی ! .. یه مدته شل گرفتم توهم ول شدی ؟؟؟! ... نگفتم ضد آفتاب بزن ؟؟ گفتم یا نه ؟ جواب بده ! گفتم بله داداش .. پس چرا دستات قرمزه ؟ .. دور گردنت اینطوری سوخته ؟ پاهاتم همینطور ! فکر کردی آستین دار بپوشی نمیبینم ؟ .....نه دیگه چوب خطات پر شده .. گفتم داداش ببخشید .. تنبلی کردم نزدم ... گفت اگر خودت میومدی میگفتی بازم جای بخشش بود .. فکر کردی آستین بلند بپوشی میتونی دورم بزنی ؟؟ هان ؟؟ بخاطر شیطنتات تنبیهت نمیکنم .. بخاطر اینکه خواستی پنهون کاری بکنیو دورم بزنی تنبیهت میکنم .. یه نگاه به کمربندی که بسته بود کردم .. تنم یخ کرد .. کمربند پهنشو بسته بود که خیلیم درد داره .. دگه اشهدمو خوندم .. داداش آراز رفت سر لباساش یه کمربند باریک آورد و دور دستش پیچید .. اومد بازومو گرفتو نیم رخمو سمت خودش کردو محکم زد پشتم .. گفتم آخ ببخشید داداش .. دیگه تکرار نمیکنم .. دروغم نمیگم .. پنهون کاری هم نمیکنم .. شروع کردم به گریه کردن .. داداش دوسه تا زدو برم گردوند رو به خودش .. گفت این دفعه آخره ! .. یه اشتباه کوچولو ازت ببینم به این سادگی ازت نمیگذرم .. فقط احساس کنم حرفامو پشت گوش انداختی ! فهمیدی ؟ گفتم بله داداش .. فهمیدم .. بازومو دوباره گرفتو نشوندم روی تخت .. کرم سوختگی رو برداشتو دورتادور گردنم و دستامو حتی پاهامو چرب کرد ..

آراز#

دستو پاشو چرب کردم .. دور گردنش خیلی بد سوخته .. گردنشو یکم با کردم سوختگی ماساژ دادم گردنشون دیدم خیلی ناراحت شدم .. میخواستم بخاطر این بی احتیاطی حسابی کتکش بزنم ولی دلم نیومد تو مسافرت سخت بگیرم .. گفتم بهش اگر خونه بودیم طوری پوستتو میکندم که هیچوقت یادت نرده .. حالا پاشو برو پی کارت ! گفت چشمو رفت بیرون .. لباسامو عوض کردمو رفتم پایین ...دیدم همه ولو شدن تا منو دیدن درست نشستن سر جاشون .. بلند گفتم آریا آرش شاهین پاشید یکم هیزمو چوب جمع کنید تو ساحل یه آتیش روشن کنیم ... دخترا پریدن بالا گفتن هورا ... دنبالم دویدن .. پسرا هم نیش باز بلند شدن .. رفتیم ساحل چوبا جمع شد به شاهین گفتم دوتا کپه با اصله آتیش روشن کنید .. گفت چشم .. آتیشا روشن شد به آسا و پروانه اشاره کردم کنارم بشینن به شاهینم گفتم با آرامو سارا کنار اون آتیش بشینید .. آرشو آریا سرپا بودن گفتم منتظر دعوتنامه اید ؟ بشینید ببینم .. نشستنو با تعجب به هم نگاه کردن .. گفتم شما دخترا تو یه سنی هستید که از حالا به بعد مردای جوون بیشتر به سمتتون جلب میشن .. اونقدر باسوادو عاقل هستید که درمورد آیندتون درست فکر کنید .. حالا دوتا مرد جوون هستن که به شما علاقه مندن .. پروانه طوری سرخ شد که تو نور آتیش معلوم بود و سرشو انداخت پایین ولی آسا با تعجب بهم نگاه کرد و بعد به آریا و آخرش به برادرش .. ولی دوباره به آریا نگاه کرد .. آریا که سرش پایین بود سرشو آورد بالا و یه دفعه با آسا چشم تو چشم شد .. آسا فقط یه لبخند تحویل آریا دادو سرشو انداخت پایین ...

همینطور که دور آتیش نشسته بودیم نگاهشون کردم .. قیافه هاشون واقعا خنده دار دیدنی بود آریا و آرشو پروانه سرشون پایینو صورتاشون مثل لبو قرمز شده بود .. ولی آسا انگار تو یه فاز دیگست ! .. انگار با خودش درگیره .. حالت صورتش مخلوطی از خجالت نگرانی حیا خوشحالی و تعجب بود .. یهو تو وضعیت خاصی قرار گرفته بود .. منم خندم گرفت ..خودم قبول داشتم که اینجور خواستگاری خیلی غیر معموله .. اینطور رکو صریح .. دیگه نمیشد جلوی خنده رو گرفت .. با خودم گفتم اگر بخندم اینارو دیگه نمیشه جمع کرد .. سرمو بلند کردمو آرامو سارا رو صدا کردم ..اونا هم از خدا خواسته سریع بلند شدن و اومدن پیش ما نشستن .. آرام پیش خودم نشست .. لبخند به لبش بود .. بهم نگاه کردو یه اخم کوچیک تحویلش دادم ... انگار نه انگار همین یک ساعت پیش تنبیهش کردم .. دستمو دورش حلقه کردمو کشیدمش تو بغلم ... سرمو آروم نزدیک گوشش بردم گفتم هنوز ازت عصبانیم .. فکر نکن با دو سه تا ضربه کمربند بخشیدمت ! حواست به کارات باشه ! کوچکترین اشتباهی ازت ببینم من میدونمو تو .. فهمیدی ؟ گفت بله داداش .. ببخشید .. یهو دیدم شاهین اومد .. با خوده ده دوازده تا سیب زمینی آورده بود ... با کمک آریا و آرش گذاشتنشون تو آتیش . شاهین آتیشو دور زدو درست بین آرشو آریا خودشو جا کرد .. همچین نشست که آریا و آرش هرکدوم به یه طرف افتادن .. آریا اومد یه تشری بهش بره نگاهش به من افتاد که با اخم نگاهشون میکنم ...دیگه هیچی نگفت ... ولی آرش که مطابق معمول تو باغ نبود بلند گفت چکار میکنی داداش له شدما !!! شاهین صداشو آورد پایینو گفت به درک مرتیکه ! اینقدر نخور گنده نشی ! .. آرش پسر خوش هیکلیه .. بدن ورزیده داره ولی لاغره .... آرش که بهش برخورده بود یه تنه به شاهین زدو گفت خودت چاقی ! من که قد تو نمیخورم ! .. شاهین برگشتو بزور دستشو آورد بالا و یه پس گردنی به آرش زدو گفت خجالت بکش به بزرگترت بی احترامی میکنی ؟؟ ببرمت تو اتاقو ادبت کنم ؟ دلت کمربند میخواد ؟؟ هان ؟؟ دیگه دیدم کار داره بجای باریک میکشه با صدای بلند گفتم تمومش میکنید یا خودم بیام تمومش کنم ؟؟؟ یهو هردو ساکت شدن .. بلند شدمو به آسا اشاره کردم .. آسا پاشد و دنبالم راه افتاد .. .. همینطور که ازشون دور میشدیم میشنیدم که شاهینو آرش هنوز باهم درگیرن ..

آریا #

همینطور که داداش داره به کل کل آرشو شاهین نگاه میکنه اخماش داره میره تو هم .. هی به این دوتا ابله اشاره میکنم نمیفهمن تا داداش داد زد تمومش میکنید یا خودم تمومش کنم ؟؟ خوبه همینو میخواستن ... داداش بلند شدو به آسا اشاره کرد و اونم بلند شد رفت .. تا یکم از آتیش دور شدن شاهین دوباره شروع کرد .. مرتیکه به من چی گفتی ؟؟ بی احترامی به داداش بزرگت ؟؟ میخوای همینجا ادبت کنم ؟؟؟ همینطور که این دوتا دعوا میکردن دخترا کنار هم نشسته بودنو میخندیدن .. شاهین و آرش دیگه رسما شروع کردن .. البته شاهین یه هول به آرش دادو آرش تعادلش بهم خوردو افتاد دورتر از آتیش .. شاهینم به دنبالش و به هم پیچیدن ... حالا دیگه از آتیش یکی دو متری دور شده بودن .. که شاهین از روی آرش یه چرخی زدو آرش برگشت رو شکمش و شاهین دست آرشو پیچوند پشتشو محکم سرجاش نگهش داشت .. گفت الان بهت میفهمونم با داداش بزرگت چه جوری رفتار کنی .. باد دست شروع کرد زدن به پشت آرش .. آرش دادو بیداد میکرد .. منم فکر کردم دردش اومده ! بیچاره آرش نمیتونست تکون بخوره .. دخترا دیگه دلشونو از خنده گرفته بودن .. گفتم شاهین ولش کن دیوونه ! شاهین یهو برگشت سمت منو گفت تا آدمش نکنم ولش نمیکنم .. بعد دوباره شروع کرد به زدن .. بلند شدمو شاهینو گرفتم بلندش کردم .. ول کن دیگه ! الان موقع اینکاراست ؟؟ آرش که هنوز رو شکمش دراز کشیده بود کم کم بلند شدو نشست تازه صورتشو دیدم .. هنوز داشت میخندید .. گفتم نگاه کن تورو خدا .. منو بگو فکر کردم دردت میاد ! .. آرش با خنده گفت دردم که میومد ولی خندمم گرفته بود .. گفتم بلند شید خودتونو جمع کنید بابا ! دیوونمون کردید ... شاهین رفت جلو دست آرشو گرفتو بلندش کرد .. دستشو گردن آرش انداختو گفت بار آخرت باشه ها !!!! بعدم زدن زیر خنده ! منم سرمو تکون دادمو گفتم گمشید بابا ! شاهین گفت آقای مهندس مودب باش الان رئیس جان داداش میاد جدی جدی پوستمونو میکنه ! ...

آراز #

همینطور که با آسا قدم میزدم گفتم ببین آسا من تورو از بچگی میشناسم .. خانوادتو همینطور .. تو برام مثل آرامو پروانه هستی ... میدونم که تو و آریا مناسب هم هستید .. میدونم که علاقه ای بینتون هست .. ازت میخوام فکر کنی ببینی شش دونگ دلت راضیه که آریا رو به عنوان همسر بپذیری ؟؟ انتظار ندارم به این زودی عروسم بشی .. میدونم سنت برای ازدواج کنه 21 سال سن کمیه .. فقط میخوام بدونم دلت با آریا هست یا نه ؟ هروقت تونستی بهم جواب بده .... آسا یهو گفت بله .. برگشتم سمتشو نگاهش کردم گفتم چی ؟؟ آسا سرش پایین بود بیشتر سرشو پایین گرفتو با من من گفت بله داداش .. لبخندی زدمو گفتم میدونستم همو دوست دارید ولی نمیدونستم آتیشتون اینقدر تنده .. آسا با سر پایین لبخندی زد .. آسا دختر ساده و رکو راستی بود خیلی هم شیطون ولی اون لحظه نگاهش کردم از حیا صورتش قرمز شده بود . .. لبخند زدمو با دستم چونشو گرفتم .. صورتشو با آوردم و گفتم نیازی نیست خچالت بکشی .. خیلی از اینهمه حیا تو چشمات راضیم .... امیدوارم کنار آریا خوشبخت بشی .. من درسته برادر بزرگ آریا هستم ولی برای تو برادر شوهر نیستم . من پدر شوهرت میشم .. از این به بعد درست همین لحظه هر مشکلی برات پیش اومد من پشتتم .. اگر از آریا ناراحت بودی یا کاری کرد که باعث رنجشت شد میای پیش خودم .. اگر مقصر باشه به حسابش میرسم .. متوجه شدی ؟ گفت بله داداش .. سرمو بردم جلو موهاشو بوسیدم و گفتم مبارکه عروس خانم .. میخوام که یکم سنت بالاتر بره بعد بشی عروس خانم .. ولی با این چیزی که من تو چشمات میبینم به زودی عروس خانم میشی ... دستمو از زیر چونش برداشتمو گفتم برگردیم ؟؟؟ گفت بله .. داشتیم برمیگشتیم سمت آتیش .. با اینکه شب بود ولی نور ماه همه جارو روشن کرده بود .. یهو آتیش توی ساحل منفجر شد ..منو آسا دویدیم سمت آتیش .. وقتی بهشون رسیدیم سارا و آرامو پروانه ترسیده ایستاده بودنو آریا داشت با آرشو شاهین دعوا میکرد ... گفتم چی شد؟؟؟ آریا یه نگاهی بهم کردو گفت هیچی داداش .. داشتیم دنبال سیب زمینیا میگشتیم .. گفتم با ترقه تو آتیش میگشتید ؟؟ گفت نه .. دا.. داش .. که صداش بند اومد .. گفتم ترقه از کجا آوردید ؟ سارا مشتشو باز کرد .. دوتا دیگه هم داشت . ازش گرفتمو با عصبانیت گفتم راه بیوفتید ! خودم جلو راه افتادم بقیه هم عین لشگر شکست خورده دنبالم اومدن ... رسیدیم تو ویلا .. وسط سالن ایستادمو بچه ها روبه روم به صف شدن .. با اخم بهشو نگاه کردمو گفتم این بچه با خودش این ترقه ها رو اینور اونور میکنه شماها همینطوری با خیال راحت میچرخید ؟ شاهین گفت ببخشید داداش من باید حواسمو جمع میکردم .. سرشو انداخت پایین .. گفتم کی ازش گرفت انداخت تو آتیش ؟ حرف بزنیدتا به حساب همه تون نرسیدم ! آرام با ترس گفت من از سارا گرفتم .. داداش آرش از من گرفت داداش شاهین از داداش آرش .. پروانه از داداش شاهین .. یهو افتاد تو آتیش ... این وسط شاهین سرشو انداخت پایین ... خواستن توضیح دیگه ای بدن و کار خودشونو توجیه کنن که با عصبانیت گفتم بسه ! صدامو آوردم پایینو با لحن خشکی گفتم بهتون گفته بودم که اگر کوچکترین خطایی بکنید به حساب همه تون میرسم ! به خاک پدرم قسم خوردم ! یادتون هست ؟ ... رفتم سمت حیاط و یه ترکه از حیاط پیدا کردمو برگشتم تو سالن .. روبه روشون ایستادمو گفتم دستاتون جلو ! داد زدم زود ! یکی یکی دستاشونو آوردن جلو یکی یه ضربه کف دستاشون زدم .. البته به سارا و آرامو پروانه آروم تر زدم .. گفتم برید اتاقاتون ... برید ببینم ! فردا آخرین روز سفره ... حسابی استراحت کنید .. خودمم رفتم تو اتاقم ..

آریا #

رفتیم اتاقمو شاهین نشست رو تخت .. آرش ولو شد رو زمین منم نشستم کنار شاهین .. آرش گفت نمیدونم چرا رئیس اینقدر جوش آورد ؟ گفتم جریان داره . شاهین گفت یادته ؟ گفتم مگه میشه یادم بره ؟ اونسال اصلا نفهمیدم عید چی بود .. آرش یه نگاهی کردو گفت خوب ؟ گفتم منو شاهین کلاس نهم بودیم .. چهارشنبه سوری بود .. شاهین اومد خونه ما ..میخواستیم بریم بیرون .. داداش آراز دوسه روزی بود دانشگاه نمیرفت .. دانشگاها تقولق بود . منو شاهینم همینطور .. دور از چشم مامانو بابا از زیر مدرسه رفتن در میرفتیم .. اون روز بابا و مامان زود اومده بودن خونه .. عصر شرکتو تعطیل کرده بودن بخاطر چهارشنبه سوری .. رفتم پیش بابا اجازه بگریم با شاهین برم بیرون .. بابا خیلی تند گفت نه ! همینجا تو حیاط آتیش روشن کنید .. گفتم بابا اینجا خوش نمیگذره ! بابا یه نگاهی بهم کردو گوشمو گرفتو کشید .. گفت بازم که رو حرفم حرف زدی ! بهت گفتم نه ! ... گفتم چشم .. گوشمو ول کردو دست آرامو گرفت رفت جلوی تلوزیون .. رفتم بیرون به شاهین گفتم بابا نمیذاره .. بریم حسابمو میرسه .. شاهین گفت بابای تو نذاره انگار بابای من نذاشته .. باشه .. بیا تو باغ کاری بکنیم گفتم باشه .. هرچی چوبو تخته بود جمع کردیم ...شب که شد آتیشو روشن کردیم . داداش آراز اومد تو ایوون .. منو شاهین نزدیک آتیش . آرام که اون موقع چهار پنج سالش بود اومد تو حیاط پهلوی داداش آراز ایستاد .. ماهم مشغول .. شاهین یه سری چیزا آورده بود که خطری نداشتن .. منور چند تا فشفشه ... چیزایی که فقط نور داشتو خطری نداشت ... شاهین چند تا ترقه با صدای بلند هم آورده بود .. ازهمونا که شن ریزه توش داشت .. بابا قدغن کرده بود .. تو یه لحظه آرام اومد نزدیک آتیش .. منو شاهین نفهمیدیم .. داداش آرازم همینطور .. ماهم با خیال راحت دوتا ترقه باهم انداختیم تو آتیش که صدای منفجر شدنشون اومد .. آتیشا یکم پرید بالا و یهو صدای گریه آرام بلند شد . .. تازه ما آرامو دیدم که پیشونیش خونی بود .. آراز اومد پایین .. مامان و بابا اومدن بیرون .. بابا آرامو بغل کرد برد تو خونه و مامان به دنبالش .. آرازم دوید تو .. منو شاهین با ترسو لرز رفتیم پشت درو از لای در سرک کشیدیم .. بابا آرامو نشونده بود تو بغل مامان و زخم سرشو پاک میکرد .. سرش زیاد زخم نشده بود ولی خیلی ترسیده بود .. آرام که یکم آروم شد مامان بردش تو اتاقش .. بابا بلند شدو داد زد بیاید اینجا ببینم ! ماهم ترسونو لرزون رفتیم پیشش .. بابا یکی یه کشیده گذاشت زیر گوش منو شاهین .. گوشی تلفنو برداشتو زنگ زد به بابای شاهینو جریانو گفت .. بعد به شاهین گفت صبر میکنی تا بابات بیاد دنبالت .. بعدم رو به آراز کردو گفت اون آتیشو خاموش کن ! تا رسید به من .. اومد جلو گوشمو گرفتو گفت بهت میفهمونم نتیجه گوش نکردن به حرف پدرت چیه ! کشیدم سمت اتاقم ... درو باز کردو هولم داد تو اتاقو پشت سرم اومد تو و درو قفل کرد .. از رو میزم خطکش چوبیمو برداشتو پس یقمو گرفتو خمم کرد رومیز .. زد .. فقط زد .. از درد فقط ناله میکردم .. فرصت نمیداد که حتی بگم غلط کردم .. زدو زد . دیگه با صدای بلند گریه میکردم .. تا دست نگه داشت .. همونطور نگهم داشته بود .. گفت بهت گفتم از این آتو آشغالا نگیر ! نگفتم ؟ الان اگه اون شن ریزه ها میخورد تو چشمش کور میشد چی ؟؟؟ حالا که به حرفم گوش نمیکنی تو کل عید اجازه نداری از خونه بری بیرون ! هرجا خودم صلاح بدونم ... فقط درس میخونی ... از کامپیوترو گردشو تفریح محرومی ! فقط دوساعت در روز اجازه داری تلوزیون ببینی ! .... نمیذارم جم بخوری ! تا بفهمی گوش نکردن به حرفام چه عواقبی داره ! بعدم خط کشو انداختو رفت .. اون سال عید بابا پوستمو کند .. نذاشت نفس بکشم .. باورتون نمیشه چه کشیدم .. وقتی رفتم مدرسه از ذوق داشتم میمردم .. شاهین گفت منم همینطور با این فرق که بابام محرومم نکرد از چیزی .. کتکی بهم زد که تا چند روزد نتونستم از جام بلند بشم ! ...

آرش گفت پس داداش شما هم بامن فرقی ندارید ! بعدم خندید .. شاهین گفت درد ! میخنده واسه من ! خودشم زد زیر خنده .. آرش با بیخیالی گفت این کتک چهارشنبه سوری تا مدتها تو خونه ما رسم بود .. هربار یه خرابکاری جدید و یه کتک درست حسابی از بابام .. هیچوتم آدم نشدم .. یهو هر سه تامون زدیم زیر خنده ...

روی تخت دراز کشیدم .. گفتم طفلکیا آرامو پروانه و سارا .. اونام چوب خوردن دردشون اومد .. شاهین یهو برگشت سمتمو گفت خوب شد گفتی ! یه پوستی از سارا بکنم که خودش کیف کنه ! بهش گفته بودم ترقه نیاره ! یه بار زیر پای پری جون انداخت چیزی نگفتم بهش روش زیاد شد ! آرش یهو صاف نشستو گفت زیر پای پروانه ؟ شاهین که انگار حرصش گرفته بود گفت نه بابا ! پریوش جونو میگم ! ... اینم که فقط نشسته ببینه نامزد جونش چیزیش نشه مرتیکه ! اصلا تیکه کلام شاهین مرتیکه بود ! به همه عالمو آدم میگفت مرتیکه ! فقط به یه نفر جرات نداشت بگه ! چه بود چه نبود ! اونم آراز بود .. اسم آراز نفسشو بند می آورد چه برسه به اینکه بهش بگه مرتیکه ! آرش با شنیدن کلمه نامزد قند تو دلش آب شد . شاهین گفت پاشم برم گوششو بکشم .. تا امشب حالشو جانیارم خیالم راحت نمیشه ! گفتم شاهین خوب دستت باز شده این طفلکو میزنی ! خوشت اومده ؟ شاهین یه چپ نگاهم کردو گفت کاری نکن تلافیشو سر تو در بیارم ! الان میامو پاشد رفت .. یکم به آرش نگاه کردمو گفتم نظرت راجع به منو آسا چیه ؟ .. آرش سرشو آورد بالا و گفت میدونی داداش .. هرکسی جای تو بودو این حرفو میزد پامیشدم میزدمش ... ولی تو فرق داری .. تو مردی ! مثل رئیس میمونی .. جنتلمن جدی آقا صبور مودب باخانواده و میدونم خیلی مهربونی .. من خوشحال میشم که یه مرد مثل تو کنار خواهرم باشه .. کسی که خوب میتونه آسا رو کنترل کنه .. آسا یه دختر بیکلست .. باید خیلی مواظبش باشی .. بعضی مواقع مثل بچه ها میشه .. باید مثل بچه ها باهاش رفتار کنی ! شایدم لازم بشه گوششو بکشی .. ولی یه نکته ای داره اخلاقش .. اگه هم باهاش دوست باشی و هم ازت حساب ببره راحت باهاش کنار میای .. باید خیلی مواظبش باشی که یهویی کار دستتون میده ! گفتم چقدر واضحو صریح توصیفش کردی ! کاش منم میتونستم پروانه رو اینطوری برات وصف کنم .. آرش لبخندی زدو گفت داداش من خوب پروانه رو میشناسم .. بااینکه باهاش خیلی کم در ارتباط بودم ... نگران ما نباش ..حواسم شش دنگ بهش جمعه .. مواظبشم .. چند دقیقه هردومون تو افکار خودمون غرق بودیم که شاهین اومد تو .. کمربندش تو دستش .. گفتم دیوونه راستی راستی زدیش ؟؟؟؟

شاهین #

از در اتاق اومدم بیرون .. مستقیم به اتاق آرامو سارا .. در زدم بعد چند ثانیه رفتم تو .. هردوشون دراز کشیده بودن رو تختو با گوشیشون بازی میکردن .. تا منو دیدن بلند شدن ایستادن .. آرام با تعجب گفت چیزی شده داداش ؟؟ یعنی ببخشید شاهین ! .. گفتم نه ولی قراره بشه اونم برای این خانوم کوچولو .. سارا رنگش پرید چون فهمید چرا عصبانیم ! به سارا گفتم وقتی تهران بودیم نگفتم ترقه نیار با خودت ؟ هان ؟ نگفتم خطر داره ؟ .. اگه توی ماشین بترکه باعث تصادف میشه ؟ چرا حرفمو گوش نکردی ؟؟ حتما باید مثل رئیس بهت سخت بگیرم تا حرفمو گوش کنی ؟ سارا سرشو انداخت پایینو گفت ببخشید داداش .. گفتم نه ! این بار نمیبخشم ! بعدم کمربندمو باز کردمو کشیدم بیرون .. دولا کردم رفتم سمتش .. سارا پشت آرام قایم شد .. گفتم آرام میشه یه ربع بری پیش پروانه و آسا ؟ من با این دختر خانم کار دارم ..آرام گفت ببخشید ایندفعه رو لطفا .. گفتم اون روز که زیر پای پریوش جون انداختید بخشیدم .. الان لطفا بیرون .. نمیخوام تورو هم ناراحت کنم ! آرام داشت میرفت بیرون که در باز شدو رئیس اومد تو ... پشتش درو بست .. کمربندو تو دستم دید .. گفت چی شده ؟ گفتم راستش رئیس سارا ... ترقه هارو از تهران با خودش آورده ... بااینکه بهش گفته بودم اجازه نداره با خودش بیاره ! الانم با اجازتون بخاطر حرف گوش نکردنش باید تنبیه بشه ... خودش خوب میدونه اگر بابا اینجا بود طوری به خدمتش میرسید که هیچ وقت یادش نره ! رئیس یکم به سارا و من نگاه کردو به آرام اشاره کرد بره بیرون .. بعد سرشو نزدیک گوشم کردو گفت زیاد سخت نگیر بهش .. سرمو تکون دادمو گفتم چشم .. رئیس هم رفت بیرون .. برگشتم رو به سارا و اخم کردم ..گفت داداش ببخشید .. دیگه تکرار نمیشه ... گفتم بهت گفته بودم نیار ! اصلا به عواقب کارات فکر نمیکنی ! همیشه رئیس یه حرف خوبی میزنه ! میگه وقتی تو به نتیجه کارت اهمیت نمیدی من یه جوری باهات رفتار میکنم که هرگز فراموش نکنی ! بازوشو گرفتمو با خودم کشیدمش کنار تختو نشستم لبه تخت .. همینطور که بازوش تو دستم بود برش گردوندمو دستم رفت بالا زدم به پاهاش .. گفت آخ داداش درد داره .. ببخشید .. بغض کرده بود .. دوباره زدم .. دوباره و دوباره ... هفت هشت بار زدم ولی محکم .. صدای کمربند تو اتاق میپیچید .. کمربندو آوردم پایینو گفتم بقیه ترقه ها رو بده ببینم ! گفت دیگه ندارم .. کمربندمو گرفتم جلو صورتشو گفتم وای به روزگارت اگر بفهمم بازم پیشت داریو ندادی ! .. ایندفعه میسپرمت به رئیس .. رئیسو میشناسی که ! پوستتو میکنه .. گفت داداش بخدا ندارم .. گفتم باشه .. حالا تا گوشیتو نگرفتم بخواب ! آرام امشب پیش رئیس میخوابه ! سارا با ترس گفت نه داداش میترسم .. گفتم عیبی نداره بترسی میفهمی که دیگه اشتباه نکنی .. بعدم رفتم بیرونو درو پشت سرم بستم .. برگشتم اتاقمون ....

آراز #

اومدم از اتاق بیرون .. آرام تو راهرو ایستاده بود .. با بلیز شلوار خوابش توی راهرو تکیه داده بود به دیوار ..گفتم چرا نرفتی اتاق من ؟ گفت امشب اونجا بخوابم ؟ گفتم آره .. بذار سارا تنها باشه .. راحت تره ..گفت چشم .. دنبالم اومد تو اتاق ... یکراست رفت توی تخت دراز کشید و روشو انداخت .. منم یه کتاب برداشتمو روی مبل کنار پنجره نشستم .. حواسم اصلا به کتاب نبود .. فقط حواسم به آرام بود .. میدونستم اونم تو فکر ساراست که داره تنبیه میشه .. هی تو جاش از این پهلو به اون پهلو میشد .. سرمو بلند کردمو گفتم چرا نمیخوابی ؟ گفت خوابم نمیبره داداش .. گفتم پاشو بیا پیش من .. پاشد اومد کنار پنجره .. دستشو گرفتمو نشوندمش روی پامو بغلش کردم .. سرشو گذاشتتم رو سینم ..پاهاشو از دسته مبل آویزون کرد . محکم گرفتمش تو بغلم .. گفتم تو چرا ترسیدی ؟ گفت نترسیدم ..... داداش ... لبخند زدمو گفتم پس چرا قلبت اینقدر تند میزنه ؟ گفت دلم برای سارا میسوزه ! گفتم چرا ؟ هرکسی تاوان اشتباهشو باید پس بده ! دستمو کردم توی موهاشو نوازشش کردم .. گفتم تو نگران نباش دخترم ... سارا چیزیش نمیشه .. داداشش حواسش هست .. گفت داداش یه سوال بپرسم عصبانی نمیشی ؟ سرمو خم کردم به صورتش نگاه کردم و گفتم بگو ببینم ! چی شده ؟ ترسید یهو .. گفت هیچی داداش .. اخم کردمو جدی بهش نگاه کردم .. چی شده آرام .. سرشو بیشتر توبغلم فرو کردو گفت میخوای دعوام کنی .. گفتم نه عزیزم دعوات نمیکنم .. بگو ..گفت داداش مامان ... همینطور که من من میکرد صبر کردم تا بتونه حرفشو بزنه .. معلومه چیزی تو اعماق وجودش لونه کرده . بیشتر به خودم فشارش دادمو آروم سرشو بوسیدم تا راحت تر حرفشو بزنه ..گفت مامان .. چرا منو دوست نداره ؟؟ وقتی این حرفو زد انگار یه تیر از تو قلبم رد شد .. گفتم برای چی فکر میکنی دوستت نداره ؟ گفت برای اینکه اصلا دلش نمیخواد منو ببینه .. دلش برام تنگ نمیشه .. اصلا بهم زنگ نمیزنه خواستم سورپرایزش کنم حتی نخواست باهام بیاد رستوران .. گفتم مامان خودش بهت گفت ؟ گفت نه .. با خودم گفتم این حرف تلفنی بین منو مامان ردو بدل شده ! چه جوری آرام فهمیده ؟ .. گفتم تو اینو از کجا شنیدی ؟ یهو دستشو جلوی دهنش گرفت .. انگار یه حرفی از دهنش پریده .. یادم اومد اون شب که داشتم در اینمورد با مامان حرف میزدم آرام تو اتاقش خوابیده بود و چشماش اشکی .. گفتم تو باز فالگوش وایسادی ؟؟ آرام با ترس گفت نه داداش .. با لحن جدی گفتم بلند شو وایسا ببینم خانم کوچولو ! آرام بجای اینکه بلندبشه خودشو بیشتر تو بغلم فرو کرد .. گفتم که اینطور ! دوباره فالگوش وایسادی ! ایندفعه میدونم چکارت کنم که دیگه فالگوش واینستی ! گفت داداش ببخشید بخدا فالگوش واینستادم .. در اتاق باز بود شما هم بلند حرف میزدی .. بادستم که آزاد بود محکم زدم پشتش .. که من بلند حرف میزدم .. هان ! بعدم یکی دیگه زدم .. گفتم جواب این کارت باشه بعدا .. مطمعن باش حسابی خدمتت میرسم ! .. احساس کردم گریه میکنه .. گفتم اشتباه میکنی مامان خیلی هم تورو دوست داره ..گفت نه داداش اصلا هم دوست نداره .. مامان شما رو دوست داره خیلی خیلی بعد داداش آریا .. ولی منو نه ... چون من که به دنیا اومدم مامان نتونست طلاق بگیره و بره .. من براش مزاحم بودم .. اضافی بودم .. اصلا دلش نمیخواسته منو .. برای همین الانم دوستم نداره انگار بچه سر راهیم .. آرام همینطور حرف میزدو همراهش هق هق گریه میکرد .. انگار تموم غصه های ته نشین شده توی قلبشو آروم آروم با اشکاشو هق هق هاش میشستو از قلبش میریخت بیرون .. هرچی غصه هاشو میشست همش یکراست سرازیر قلب من میشد .. من که حالا هم پدرش بودم هم مادرش .. یه چند دقیقه گذشت یهو گفت داداش میشه دیگه مامانو نبینم ؟ میشه فکر کنم رفته پیش بابام ؟ گفتم تو الان ناراحتی بعدا نظرت عوض میشه .. یهو انگار عصبانی شد گفت نه ! نظرم عوض نمیشه ! دیگه نمیخوامش ... بدم میاد ازش .. بره دیگه برنگرده ! فکر میکنم اصلا مادر نداشتم .. یه بچه سرراهیم .. دیگه داشت زیاده روی میکرد .. گفتم بسه آرام ! داری کم کم بی ادب میشی ! بخوای بی ادبی کنی با من طرفی .. دیگه هیچی نگفت فقط احساس کردم اشکاش بلیزمو خیس میکنه .. از اینکه دعواش کردم خودم ناراحت شدم .. چند دقیقه گذشت آروم گفتم پاشو .. پاشو بریم بخوابیم .. دیروقته .. دیدم عکس العملی نشون نمیده .. سرمو خم کردمدیدم خوابیده ... باهمون چشمای اشکیو دل شکسته .. دستمو کشیدم رو موهاش .. بوسیدمشو گفتم عزیزم اگه بابا نیست .. اگه مامان ولت کرده ولی جاش من هستم .. هم باباتم هم مامانت .. نگران نباش .. من همیشه هستم .. بلند شدم .. همونطور که تو بغلم بود بلندش کردمو بردم روی تخت خوابوندمش .. حالا با حرف زدنشو اشکاش که ریخت قلبش سبک شدو راحت خوابید .. ولی تموم اون احساساتش صد برابر شده بود .. ریخته بود تو قلب من .. دیگه نمیتونستم بخوابم .. فقط دراز کشیدمو آرامو کشیدمش تو بغلم ..

آرش #

شاهین اومد تو .. کمربندش دستش بود ... آریا گفت بالاخره کار خودتو کردی ؟گفت ولم کن بابا .. اعصاب ندارم ..منم پقی زدم زیر خنده .. شاهین برگشت سمتمو گفت چیه تنت میخاره ؟ هنوز کمربند دستمه ! دلت کتک میخواد ؟ گفتم نه داداش ! یاد آخرین چهارشنبه سوری که یه کتک درست حسابی خوردم افتادم ..

روز قبل از چهارشنبه سوری با دوستم کیهان رفتیم ترقه بخریم .. خودم بلد بودم درست کنم ولی اگه بابا میفهمید خودمو جای ترقه میترکوند .. از اینور به اونور چرخیدیم .. خرید کردیم ولی من دنبال ترقه دست ساز میگشتم .. همینطور که آشناهارو سر میزدم یهو چشمم به معلم ریاضیمون افتاد که خیلیم با من بد بود .. چند باری باعث شده بود که از بابام کتک بخورم .. به کیهان گفتم نگاه کن ببین کی اینجاست ... کیهانم مثل من دل خوشی ازش نداشت .. گفتم کیهان الان وقت انتقامه !گفت چطور گفتم فردا چهارشنبه سوریه .. هر کاری بکنیم میذارن پای چهارشنبه سوری ! کیهان لبخندی زدو گفت بزن بریم .. دیدم رفته تو رستوران کسی هم همراهش نیست .. رفتم پیش رفیقم که هر سال ترقه درست میکرد .. چند تا ازش گرفتم ولی یه گندشو مخصوص معلم ریاضیمون گرفتم .. برگشتم سمت رستوران ..هنوز تو رستوران بود .. صبر کردیم تا اومد بیرون .. ماشین شاسی بلند داشت .. سفید .. تا اومد سوار بشه زدیم ریر پاش ! آخ نمیدونی چی شد ... ماشینش لباسش به گند کشیده شد ... خودش که از ترس پهن زمین شده بود .. مارو بگو از خنده کم مونده بود زمینو گاز بزنیم .. نمیدونم توی اون اوضاع چطوری مارو دید ..ماهم در رفتیم سمت خونه .. منو کیهان تقریبا توی یه محل زندگی میکردیم .. خلاصه رفتیم خونه .. شب بابام امد خونه .. همه چی امنو امان بود .. هیچ خبری نبود .. پیش خودم گفتم اگر میخواست به بابام بگه تا حالا گفته بود .. منم خیال راحت .. فرداش چهارشنبه سوری .. از صبح خوش خوشان با کیهانو چند تا از بچه محلا آتیش سوزوندیم تا شب .. دیگه آخر وقت شد .. تعجب کردم بابا چهارشنبه سوریا زود میومد .. ولی امروز دیر کرده بود .. کیهان خداحافظی کردو رفت خونه منم جلوی در بودم .. بابا اومد .. ماشینو گذاشت پارکینگ .. اومد بیرون .. یه نگاهی بهم کرد که از ترس یه قدم رفتم عقب ..گفت راه بیوفت ببینم ! گفتم چی شده بابا ؟ بخدا کاری نکردم .. سرشو تکون دادو گفت راه بیوفت .. رفتم سمت خونه .. تا رفتم تو گفت برو اتاقت ! زود ! رفتم تو اتاقم از ترس نمیدونستم چکار کنم تا اینکه اومد تو درو پشت سرش بستو قفل کرد تا مامانم نتونه بیاد کمکم ... دیدم کابل ضبط تو دستشه ..گفت حالا کارت به جایی رسیده بمب میزنی زیر پای معلمت ؟ گفتم من ؟؟؟ ....نه .. گفت که نه !بیچاره رو فرستادید بیمارستان .. امروز مدیرتون زنگ زد .. رفتم بیمارستان دیدنش .. بدبخت قلبش با باتری کار میکنه ! اگه ازتون شکایت میکرد میدونی چه بلایی سرتون میومد ؟ بیچاره تازه گفته بود به پدراشون نگید ! .... امشب خودم میکشمت .. کاریت میکنم خودت بری پاهاشو ببوسی ! .. دستشو برد بالا با کابل زد به پاهام اول ... بلند گفتم آخخخخخ .. غلط کردم بابا ! از دردش افتادم زمین .. نتونستم سرپا وایسم .. بعد دومی به دستم .. بعدی به پشتم ...هی زدو من گفتم آخ بابا غلط کردم .. از ترس اینکه کابله به صورتم نخوره سرمو بین دستام گرفتم رفتم زیر میز .. دیگه هرچی زد به پشتم بود .. هرچی التماس کردم فایده ای نداشت .. فقط زد .. کارش تموم شد گفت بیابیرون از زیر میز ! بزور خودمو کشیدم بیرون .. نمیتونستم نفس بکشم .. بابام گفت ایندفعه از این شاهکارا بکنی از خونه پرتت میکنم بیرون ! فهمیدی ؟ با ترس گفتم غلط کردم بابا ... مدیرمون گزارش کیهانم به باباش داده بود ولی باباش راننده ترانزیت بودو تو جاده ولی به جاش داداشش که چند سالی از ما بزرگتر بود حسابی از خجالتش دراومده بود ... کتکی که از داداشش خورده بود دست کم از کتک من نداشت ... از چهارشنبه سوری اون سال دیگه هیچ چهارشنبه سوریی بیرون نرفتم .. کلا سعی کردم آدم بشم .. درست حسابی چسبیدم به درسم .. از بابام هم بابت درس دیگه کتک نخوردم ... تااینکه از رئیس دوبار اونجوری کتک خوردم .. .. شاهین و آریا یه جوری نگاهم کردن که انگار یه اتفاق بدی افتاده .. گفتم چیه ؟ .. گفتن هیچی ! ...

شاهین #

با پسرا حرف زدیمو به کتک خوردنای هم خندیدیم ... حدود ساعت یک بود .. آریا گفت من میخوابم .. آرشم همونطوری دراز کشید کف اتاق .. یکم نشستم .. یاد سارا افتادم .. میخواستم شب تنها بخوابه حسابی تنبیه بشه ولی باز دلم نیومد .. لباسامو عوض کردمو رفتم سمت اتاق آرام .. درو باز کردمو رفتم تو .. چراغ خواب روشن بود .. سارا خودشو روی تخت جمع کرده بودو لحافشو رو سرش کشیده بود .. رفتم سمت تخت دراز کشیدمو رو تختیو کشیدم روم .. گفتم نترس امشب پیشت میخوابم .. یهو برگشت خودشو چسبوند بهم .. سرشو بلند کردم دستمو گذاشتم زیر سرشو بغلش کردم .. گفتم نترس چیزی نیست .. سارا یه بلیز آستین حلقه ای پوشیده بود و یه شلوارک زیر زانو .. همونطور که خودشو تو بغلم فشار میداد یهو گفت آخ ! .. سرمو بلند کردمو گفتم چی شد ؟ گفت هیچی داداش .. بلند شدم لحافشو زدم کنار پاهاشو نگاه کردم .. جای کمربند روی پاهاش کبود شده بود .. آخه هرچی زده بودم به پاهاش بود .. دلم نیومد به تنش و دستاش بزنم .. گفتم ببین عاقبت کارتو ؟ همه جای پاهات کبود شده ؟ گفت آره .. تازه ورمم کرده .. خودم پشیمون شدم که محکم زدم .. گفتم خیلی خوب مواظب باش پاهات به پای من نخوره دردت بیاد ! گفت باشه .. دوباره بغلش کردم و خوابیدم .. ولی خیلی ناراحت بودم ...

آراز #

صبح چشمامو باز کردم خورشید داشت طلوع میکرد .. اصلا تا صبح نخوابیدم .. اگر هم خوابیدم اعصابم ناراحت بود .. احساس کردم آرام داره تو خواب گریه میکنه .. خم شدم رو صورتش .. از گوشه چشمش اشک اومده بود .. میخواستم بیدارش کنم ولی بعد منصرف شدم .. دراز کشیدم رو تخت .. دستامو گذاشتم رو پیشونیم .. چکار کنم ؟ این بچه ناراحته ! در اعماق وجودش غصه میخوره ... نمیدونم چکار کنم از این غصه کم بشه ! اینا همش تقصیر بی توجهیه مامانه ! دوباره چشمامو بستم فکر کنم یک ساعتی چرت زدم .. احساس کردم آرام اومده پشت سرم خوابیده ... برگشتم .. آرام خودشو جمع کرده سرشو چسبونده به پشتم ..برگشتم طرفش احساس کردم بیداره .. گفتم اگه خوابت دیگه نمیاد پاشو برو به دوش بگیر ! بو میدی بچه ! خندیدم .... سرشو آورد بالا و گفت داداش .. من دخترم چطوری بو میدم ؟؟ گفتم مگه پسرا فقط کثیف میشن بو میگیرن ؟ پاشو پاشو !شوخی کردم .. وسایلتو بیار تو حموم همین اتاق دوش بگیر .. تا بری بیاری لباسامو عوض میکنم .. آرام گفت داداش خودت نمیخوای دوش بگیری ؟ گفتم نه دیشب دوش گرفتم ... پاشو ! زود ! .. گفت چشم .. پاشدم با احساسی درهم ریخته لباسامو عوض کردم امروز روز آخریه که اینجاییم .. فردا میخوام برشون گردونم تهران .. خودمم باید امروز یه سری کارای اداری انجام بدمو به زمینامون سر بزنم ... خیلی گرفتارم ..

آرام #

رفتم سمت اتاقم .. در زدم شاهین گفت بفرمائید .. رفتم تو سارا هنوز تو تخت بودو شاهین جلوی پنجره ایستاده بود و به دریا نگاه میکرد .. سلام کردم شاهین با لبخند جواب داد .. سارا از جاش بلند شدو گفت سلام .. امروز چکاره ایم ؟ گفتم من که میرم دوش بگیرم سرحال بشم .. سارا گفت منم میخوام دوش بگیرم .. گفتم توبرو دوش بگیر منم میرم اتاق داداش آراز .. خندیدو گفت باشه .. شاهین دید همه چی داره دخترونه میشه رفت بیرون .. وسایلمو برداشتم رفتم اتاق داداش .. در باز بود .. دیدم لباس پوشیده گفت زود دوش بگیر برو با بقیه صبحانه بخور .. من تا ظهر کار دارم .. میرم موقع ناهار برمیگردم .. گفتم چشم .. داداش یهو برگشت طرفمو گفت خرابکاری نکنیا ! حواستو جمع کن ! ببینم دسته گل به آب دادی من میدونمو تو ! گفتم چشششششمممم .. بعد داداش رفتو منم رفتم دوش بگیرم .. نمیدونم چطوری فکرای شیطنتی میاد تو سرم داداش میفهمه ...

##

آریا و آرش و شاهین اومدن از پله ها پایینو رفتن سر میز .. آرام با موهای نیمه خیس اومد و سارا پشت سرش .. عروس خانوما آسا و پروانه باهم از حیاط اومدن .. دور هم جمع شدن ..

آرام #

همه جمع شدیم دور میزو شروع کردیم .. شاهین گفت رئیس کجاست ؟ گفتم داداش گفت کار دارم رفت بیرون ظهر میاد .. حالا چکاره ایم ؟؟ بریم ساحل .... سارا گفت آره .. آسا و پروانه گفتن بریم قدم بزنیم .. آرش گفت بریم ! آریا با پاش زد به پای آرش.... آرش گفت آخ ... داداش پام ... آریا یه لبخند زدو گفت آرش جان یه لحظه بشین ببینیم چکار کنیم !!!! شاهین گفت بریم اسب سوار بشیم . تو ساحل کناری میارن ! همه متفق القول گفتیم بریم .. همه بلند شدیم کمک کردیم میزو جمع کردیمو رفتیم ساحل .. شاهینو آرش رفتن دنبال اسبا .. ماهم گفتیمو خندیدیمو مسخره بازی درآوردیم .. چقدر عکس گرفتیم .. اسبا رو آوردن سه تا بودن دوتا قهوه ای یه مشکی .. مشکیه بزرگتر بودو پوستش برق میزد ..گفتم میخوام اینو سوار شم .. صاحب اسب گفت این اسب خیلی جوونه .. ممکنه یهو سرخود چهار نعل بره .. گفتم عیبی نداره .. خواستم سوار بشم داداش آریا گفت نه ! گفتم میخوام داداش .. داداش با اخم گفت یه دفعه گفتم نه یعنی نه ! میخوای بیوفتی دستو پات بشکنه ؟ گفتم اصلا سوار نمیشم ! گفت نشو ! مشکلی نیست ! پشتمو کردمو غر غر کردم با خودم .. طبق معمول بلند بلند .. یهو از پشت داداش اومدو گوشمو کشید .. گفتم آخ .. گفت کاری نکن اون روی اخلاقمو نشونت بدم .. میخوای بشم آراز ؟ گفتم نه داداش ببخشید .. گوشمو ول کرد ... پیش خودم گفتم من این اسبو سوار میشم .. هرچه بادا باد ! .. یکم گذشت دخترا سوار اسب شدن یکم گشتن .. تو یه لحظه که کسی حواسش نبود سوار اسب مشکی شدم .. صاحبش داد زد خانوم ولی من افسارشو که دست صاحبش بود کشیدمو هی ! مثل تو فیلما .. ولی یه نکته ای رو فراموش کردم که اونا فیلمه ! اسبه یهو شروع کرد چهار نعل .. منی که اسب تاحالا سوار نشده بودم .. چون داداش آراز اجازه نمیداد .. منو اسبه چهار نعل میرفتیم رسیدیم به دیوار تو ساحل .. یهو اسبه زد به دریا و از کنار دیوار رد شدو منو برداشتو رفت .. اون مثل اینکه رها شده بود .. ولی من افسار بدست گردنشو چسبیده بودم .. فقط یه معجزه ای که شد اسبه مواظب بود من از روش نیوفتم .. طوری میرفت که تعادلم بهم نمیخورد .. یه ده دقیقه ای رفتیم تا جایی تو ساحل اسبه وایساد .. ساحل خلوت بود تا وایساد تعادلم بهم خوردو افتادم رو شنا .. شانس آوردم جام نرم بود .. اسبه انگار دلش سوخته بود .. اومد بالای سرمو دهنشو مالید به سرم .. اولش گیج بودم بعد حواسم سرجاش اومد شروع کردم به خندیدن که یهو مچ دست چپم درد گرفت .. دیدم قرمز شده یکم ورم کرده .. فکر کنم موقعی که افتادم روی مچ دستم افتادم .. یکم نشستم .. بلند شدم سر پا که دیدم داداش آریا شاهین و آرش دارن میدون سمتم .. صاحب اسبه که جلوتر ازشون میدوید .. دخترا هم پشت سرشون .. صاحب اسب رسید بهم گفت خوبی آبجی ؟؟ خندیدم گفتم آره ! بعد داداشو آرشو شاهین .. بعدم دخترا .. داداش تارسید بهم یکی گذاشت زیر گوشم و بعدش محکم بغلم کرد .. همشون دورم کردنو حالمو پرسیدن .. منم خوش خوشان گفتم خوبم ... داداش آریا گفت خوبه ... جواب آرازو خودت بده ! پوستتو میکنه ! گفتم داداش تورو خدا نه ! نگو بهش ! خواهش میکنم .. گفت میدونی چکار کردی ؟ داداش بفهمه پدر همه مونو درمیاره ! شاهین گفت اصلا نمیگیم اسب سوار شدیم ! همه با هم توافق کردیم که نگیم اصلا ! ...

آراز #

دنبال کارای اداری بودم نمیدونم چرا اینقدر دلشوره دارم .. یه اتفاقی افتاده حتما ! چند بار زنگ زدم تا بالاخره آریا گوشیو برداشت .. بهش توپیدم چرا گوشیتو جواب نمیدی با من من گفت تو ساحلیم .. گفتم باشه .. بعدش قطع کردم .. راه افتادم سمت ویلا .. تقریبا موقع نهار بود .. پریوش میزو چیده بود .. رسیدم فقط دستامو شستم نشستم سر میز .. همه نشستن .. این قیافه ها یه جوریه ! یه چیزی شده جرات نمیکنن بگن ! .. شروع کردیم .. بچه ها شروع کردن به حرف زدن که یه چیزی نظرمو جلب کرد .. آرام عادت داره با دو دست غذا میخوره با قاشقو چنگال .. ولی الان دست چپش روی پاشه زیر میز ..کنجکاو شدم .. گفتم آرام دستتو بده ببینم ! آرام با تعجب دست راستشو آورد جلو .. گفتم دست چپت ! بامن من گفت برای چی داداش ؟ تو چشماش نگاه کردمو اخم کردم .. دستشو آروم آورد بالا .. مچ دستش متورمو قرمز بود .. گفتم دستت چی شده ؟ یه نگاه به آریا و شاهینو آرش کرد .. بعد به دخترا .. دوباره بهم نگاه کرد .. گفت راستش .. راستش داداش .. سرمو تکون دادمو گفتم غذاتو خوردی میای اتاقم ! گفت چشم . بعد روبه آریا گفتم تو هم همینطور ! گفت چشم .. نهارم تموم شد بلند شدم رفتنم سمت اتاقم .. کیفمو با مدارکو هم برداشتم .. لباسمو عوض کردم یه نگاهی به مدارک انداختم که در زدن گفتم بیا تو ... آرام با آریا اومدن تو درو پشت سرشون بستن .. رو کردم به جفتشونو گفتم خوب ! حرف بزنید ببینم .. آریا سرشو بلند کردو جریان از اول تعریف کرد .. طوری شوکه شدم که چند دقیقه فقط نگاهشون کردم .. یهو داد زدم اسب سوار شدید ؟؟ روبه آریا گفتم آرامم سوار شده ؟؟ پس تو اونجا چه غلطی میکردی ؟؟؟ چطوری گذاشتی سوار بشه ؟ آنچنان عصبانی بودم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم .. رفتم جلو یکی زدم تو صورت آرام .. طوری که افتاد زمین .. بعد یکی تو صورت آریا .. آریا دوقدم عقب رفت .. آریا گفت ببخشید داداش .. غلط کردم . ببخشید . بعدم سرشو انداخت پایین .. روبه آریا گفتم تو فعلا گم شو بیرون ! به حسابت بعدا میرسم .. آریا نگاهی به آرام کردو رفت بیرون .. درو هم بست .. دستامو کردم تو جیب شلوارمو گفتم بلند شو وایسا ببینم ! یواش یواش بلند شدو دور از من ایستاد .. سرشو انداخت پایین .. با لحن جدی گفتم تا حالا هر وقت خواستی سوار اسب بشی اجازه ندادم .. امروز که نبودم بی اجازم رفتی سوار شدی ؟؟ اونم اسبی که هنوز جوونه ! چرا به حرف برادر بزرگت گوش نکردی ؟ چرا بی اجازه سوار شدی ؟ هان ؟ یهو صدامو بردم بالا و داد زدم کر شدی ؟ جواب بده ببینم! با ترس گفت فقط میخواستم ببینم اسب سواری چه شکلیه ... گفتم تو فکر کردی همه چی الکیه ؟ هر کاری کردی کردی دیگه ؟ هان ؟ دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم .. کمربندمو باز کردم دور دستم پیچیدم رفتم جلو بازوشو گرفتمو نیم رخشو جلوی خودم نگه داشتمو روی پام خمش کردم .. زدم پشتش .. فقط زدم .. پونزده تایی شد .. محکم زدم .. هیچی نمیشنیدم .. آخرش به خودم اومدم دیدم با گریه التماس میکنه .. یهو ولش کردمو گفتم برو تو اتاقت ! زود ! با گریه رفت بیرون .. با صدای بلند آریا رو صدا زدم .. میدونستم هر وقت آرامو تنبیه میکنم از نگرانی میاد پشت در وایمیسته .. چند ثانیه گذشت آریا اومد داخل .. برگشتم سمتشو گفتم ببند درو .. درو بست و دوباره برگشت سرجاش .. سرشو انداخت پایین .. گفتم چند ساعت آرامو بهت سپردم .. اینجوری مسئولیت قبول میکنی ؟ اینطور مواظبت میکنی ازش ؟ فکر نکردی چرا نمیذارم سوار اسب بشه ؟ هان ؟ بخاطر حرف گوش نکردنش تنبیهش کردم .. حالا با تو چکار کنم ؟ هوم ؟ حرف بزن ببینم ! آریا سرش همچنان پایین بود .. گفت هر تنبیهی درنظر بگیرید قبول دارم .. فقط نگاهش کردم .. گفتم چکارت کنم ؟ هان ؟ کتکت بزنم ؟ محرومت کنم ؟ کار سخت بهت بدم ؟ چکار کنم باهات آریا !!! .. یه کمی مکث کردم و گفت بروبیرون .. تنبیهت باشه وقتی برگشتیم تهران .. فعلا برو ! گفت چشم .. رفت ..

آرام #

وقتی داداش داد میزد از ترس میلرزیدم .. داداش خیلی عصبانی بود .. یهو به داداش آریا گفت برو بیرون .. داداش که رفت شروع کرد دوباره دعوام کردو گفت بلند شو ... از جام بلند شدمو کمربندشو باز کرد .. دور دستش پیچید .. بازومو گرفتو چرخوندمو خمم کرد روی پاش .. نمیتونستم تکون بخورم .. فقط زد ... همچین محکم که فقط گریه کردمو التماس ... هرچی التماس میکردم گوش نمیداد .. اصلا نمیشنید .. پونزده تایی زد .. یهو به خودش اومد .. ولم کرد .. گفت برو تو اتاقت ! از ترس اینکه دوباره نزنه دویدم بیرون .. داداش آریا بیرون در منتظر بود .. تا خواست باهام حرف بزنه داداش صداش کرد .. منم رفتم تو اتاقمو پریدم رو تخت ..

آراز #

اگر میخواستم آریا رو تنبیه کنم دیگه نمیتونست پشت فرمون بشینه .. برگشتیم تهران به حسابش میرسم .. کمربندمو دوباره بستم رفتم پایین .. آریا و شاهین سرشون پایین .. آرش کنار سالن وایساده بود .. دخترا هم کنار هم نشسته بودنو سرشون پایین .. گفتم وسایلتونو جمع کنید .. صح زود راه میوفتیم ! از همین الان کسی اجازه نداره پاشو بیرون از خونه بذاره ! فهمیدید ؟ همشون باهم گفتن بله ..

سارا #

از ترس داداش آراز سرمو بالا نیاوردم .. وقتی رفت تو ایوون نشست پریوش خانم براش یه فنجون قهوه برد .. یواش به پری گفتم من میرم پیش آرام .. پری گفت اگه داداش بفهمه حسابی عصبانی میشه .. گفتم نگران نباش یواشکی میرم .. بلند شدمو رفتم بالا و پشت در اتاق صبر کردم ... بعد درو باز کردم رفتم تو .. آرام روی تخت دراز کشیده بودو گریه میکرد . رفتم پیششو خوابیدم کنارش .. گفتم آرام .. خوبی ؟ با گریه گفت نه .. پشتم درد میکنه .. گفتم داداش کتکت زد ؟ گفت آره .. با کمربندش زد .. 15 تا زد پشتم .. خیلی ناراحت شدم براش . میدونستم چقدر دردش اومده .. سرمو گذاشتم رو بالششو خوابیدم ..

شاهین #

آریا اومد پایین .. اومد سمت من .. گفتم چی شد آریا ؟ گفت آرامو یه کتک حسابی زد .. به منم گفت برگردیم تهران به حسابت میرسم .. گفتم آرام با اینکه حقش بود ولی بازم دلم سوخت ... یهو رئیسو دیدم که اومد پایین .. از صورتش عصبانیتش معلوم بود .. بعد از اینکه تهدیدمون کرد گفت فردا برمیگردیم .... کسی هم حق نداره بره بیرون از ویلا ..

آراز #

صبح زود از خواب بلند شدمو لباس پوشیدم .. وسایلمو جمع کردم اتاقو مرتب کردم .. چمدونمو دو دست کتو شلوارمو برداشتم رفتم پایین .. پریوش و حسین آقا همه چیو جمع کرده بودن .. میز صبحانه رو هم چیده بودن .. بچه ها یکی یکی اومدن پایینو آروم سلام کردن .. هنوز عصبانی بودمو اخمام توهم بود .. دستام توی جیب شلوارم از پنجره به بیرون نگاه میکردم .. نفر آخر آرام بود .. خیلی یواش سلام کرد .. بدون اینکه سرمو برگردونم جوابشو دادم .. همه نشستن سر میز .. صبحونه رو خوردیمو بلندشدیم .. رضوان خانم میزو جمع کرد . رفتیم سوار ماشین بشیم گفتم آرام تو ماشین خودم .. آرش آریا آسا پروانه تو ماشین آریا .. سارا با شاهین .. همه خیلی بی سرو صدا سوار شدنو راه افتادیم .. آرام سرش پایین بود .. میدونستم پشتش درد میگیره زیادی میشینه ولی یکسره رفتم تا رستورانی که نهار میخوریم همیشه .. اومدیم پایینو گفتم برید داخل نهار بخوریم .. باید زودتر راه بیوفتیم .. میدیدم آرام چقدر ناراحته .. ولی تنبیهش حقش بود .. سر نهار دیدم هنوز با یه دست غذا میخوره .. دستشو گرفتمو گذاشتم روی زانو ... مچ دستشو بالا پایین کردم .. ورمش بیشتر شده بود .. معلومه درد داره .. گفتم فشار نیار بهش تا برسیم تهران ببرمت دکتر .. آروم گفت چشم ..

آرام #

رفتیم داخل رستوران .. داداش اشاره کرد به صندلیه کناری خودش .. نشستم با اینکه پشتم خیلی درد میکنه .. ولی کی جرات داره چیزی بگه ! داداش ایندفعه میکشتم .. خیلی بد تنبیهم کرد .. خیلی دردم اومد ..الانم مچ دستم درد میکنه .. نمیتونم تکون بدم دستمو .. دادش غذا سفارش داد .. وای ! ایندفعه کوبیده سفارش داد برام .. آخه داداش توی سفر نمیذاره کوبیده بخورم .. میگه معلوم نیست توش چی ریختن .. ولی فکر کنم دلش به رحم اومده .. غذا خوردیم تموم شد .. رفتیم سمت ماشینا .. سوار شدیم .. داداش کمربندشو بست یه نگاه بهم کرد .. زود منظورشو فهمیدم .. اومدن ببندم دست چپمو تکون دادم که یهو انگار دستم شکست .. گفتم آخ ! یهو احساس کردم حالم داره بهم میخوره .. درو باز کردم سرمو کردم بیرون .. ولی خدارو شکر اتفاقی نیوفتاد .. داداش یهو کمر بندشو باز کرد و پیاده شد .. اومد سمت من .. گفت چی شدی ؟ خوبی ؟ از درد اشکام میریخت .. گفتم دستم .. داداش دستم .. داداش دوباره به دستم نگاه کرد .. آریا و بچه ها هم پیاده شدن سریع اومدن سمتم .. داداش دستمو با دقت نگاه کردو گفت این دست شکسته .. دور مچ دستت سیاه شده ! بعد با اخم یه نگاه به من کردو بعد به آریا .. گفت کی پروفن با خودش داره ؟ آسا گفت منو رفت سمت ماشین و از کیفش درآورد .. داداش یه آب از صندلیه پشتی برداشتو باز کرد قرصو داد بهمو کمکم کرد آب بخورم .. خیلی خوب الان اثر میکنه بهتر میشی .. بعدم کمربندمو خودش بست رو به آریا گفت شما آروم پشت سرم میاید .. من تند تر میرم آرامو برسونم دکتر .. داداش آریا گفت چشم .. داداش آراز دوباره گفت دیگه تکرار نمیکنم ... دختر همراهتونه مواظب باشید .. در ماشینو بستو گفت بریم .. نشست پشت فرمونو راه افتاد .. داداش پاشو گذاشت رو گاز و رفتیم سمت تهران .. دوساعته رسیدیم تهران .. یکراست رفتیم سمت کلینیک .. رفتیم دکتر ارتوپد .. دستمو دکتر دید عکس گرفتم معلوم شد استخون دستم از نزدیک مچ دستم ترک برداشته .. دستمو گچ گرفتم .. و برگشتیم خونه .. داداش آریا اینا رسیده بودن .. تا منو دیدن تعجب کردن .. دستم گچ گرفته .. درد داشت .. پروانه و سارا دنبالم اومدن کمکم کنن لباسمو عوض کنم ..

آراز #

آرام پروانه و سارا رفتن تو اتاق آرام تا کمکش کنن .. خوب الان یه دست شکسته داره .. با اون کتکی که خورده .. وای خدا ! حالا چکارش کنم ؟ چه مسافرتی شد .. رفتم تو اتاقم .. لباسامو عوض کردم .. چمدونمو گذاشتم تو اتاق .. دروباز کردمو رفتم بیرون .. یک راست رفتم اتاق آرام .. درو باز کردمو رفتم تو .. آرام رو تختش نشسته بود .. سارا و پروانه رفته بودن بیرون .. رفتم کنارش روی تخت نشستم .. به دستش نگاه کردم ... گفتم حالا دیدی برای چی سخت میگرفتم ؟ برای چی نمیذاشتم اسب سوار بشی ؟ چرا سر سوار شدن اسب اینطور تنبیهت کردم ؟.... حتما باید دستت میشکست تا بفهمی ؟ فکر نمیکردم دستت شکسته باشه وگرنه اینقدر سخت تنبیهت نمیکردم .. دستمو دورش حلقه کردمو بغلش کردم .. بخاطر دستش خیلی ناراحت بودم . صورتشو کرد تو بغلمو شروع کرد دوباره به گریه .. گفتم گریه نکن .. یکم استراحت کن .. اومدم بیرون .. همه یه ور افتاده بودن .. به پریوش گفتم غذا از بیرون سفارش بدید .. بعد رفتم اتاقم ..

شاهین #

ببین آریا منم میرم استراحت کنم .. خیلی خسته شدم .. آسا و پروانه رفتن اتاقشون .. ساراهم رفت اتاق آرام .. آریا و آرش رفتن سوییت آریا .. رفتم دراز کشیدم رو تختم یه لحظه خوابم برد . دوساعتی خوابیدم .. بیدار شدم اومدم بیرون .. هنوز کسی بیرون نبود .. رفتم سمت سوییت آریا .. دروباز کردم رفتم تو .. آریا نشسته بود رو تخت .. آرش دراز کشیده بود رو زمین .. گفتم چطونه ؟ آرش گفت خسته شدم داداش .. گفتم آریا حالا که دست آرام شکسته که وضعیتت بدتر شد که ! آریا گفت آره ! حالا دستش شکسته چکار کنم ؟ سرمو تکون دادم .. آرش گفت سه روز دیگه تعطیلات تموم میشه باید بریم سرکار .. فردا از رئیس اجازه بگیرم با آسا بریم خونه .. گفتم سارا هم دو سه روز دیگه میره .. آریا گفت پاشید .. پاشید بریم پایین .. شام بخوریم زودتر بخوابیم ..

آرام #

بیدار شدم دیگه شب شده بود . سارا خواب بود .. بلند شدم .. دستم درد میکرد .. داداش گفت دستت آویزون باشه درد میگیره .. چکار کنم ؟ سارا هم بیدار شد و گفت بهتر شدی ؟ گفتم نه درد میکنه .. گفت پاشو بریم سر میز غذا بخور یه مسکن بخور بهتر بشی .. رفتیم سر میز ... پریوش غذا گفته بود از بیرون آورده بودن .. نشستیم خوردیم .. بعد داداش گفت آرام بیا اتاقم آمپولتو بزنم .. با تعجب نگاهش کردمو گفتم چی ؟؟ داداش آمپول برای چی ؟ گفت ضد درد ..گفتم داداش قرص میخورم .. داداش گفت قرص زود اثرش از بین میره این آمپول تورمم کم میکنه .. گفتم نه داداش ! ... داداش طوری نگاهم کرد که ترسیدم .. گفت پاشو ! زود ! بلند شدم دنبال داداش راه افتادم .. رفت تو اتاقش منم به دنبالش .. رفتم تو درو پشت سرم بست .. آمپولو از توی دواهام برداشتو گفت برو خدارو شکر کن دکتر پنیسیلینم داده بود ولی بعد منصرف شدو قرصشو داد .. خوابیدم رو تخت داداش آمپولو آماده کردو اومد بالا ی سرم .. شلوارمو داد پایین که آمپولمو بزنه .. یکم صبر کرد .. سرمو برگردوندم دیدم داداش داره به پشتم نگاه میکنه .. فکر کنم به جای کمربندا که کبود شده بود نگاه میکرد .. سرشو تکون دادو پد الکلیو کشید .. سوزنو فرو کرد .. خیلی دردم اومد ولی جرات نکردم صدام دربیاد .. گفت بلند شو .. بلند شدمو رفتم بیرون .. رفتم اتاقم . سارا هم امدو زود خوابیدیم ..

آراز #

صبح زود مثل همیشه از خواب بلند شدم .. دوش گرفتم .. کتو شلوارمو پوشیدم ولی کروات نزدم دوتا دگمه بالای پیرهنمو باز گذاشتم . یه ادکلن تند سرد .. رفتم بیرون پریوش میزو چیده بود .. نشستم پشت میز یکی یکی بچه ها اومدن .. آرام نشست پیش خودم .. با یه دست نمیتونست بخوره .. پروانه گفت آرام جون من لقمه درست میکنم برات .. گفتم خودم صبحانشو میدم تو صبحانتو بخور .. لقمه گرفتم بهش دادم .. گفت داداش خودم میتونم .. گفتم ساکت ! لقمتو بخور ! گفت چشم .. بعد صبحانه بلند شدم گفتم آریا دوتا از پرونده ها رو که از شرکت آوردی رو با آرشو شاهین کاملش کنید .. گفت چشم داداش .. به آرام هم گفتم فشار به دستت نیار که زود خوب بشه .. گفت چشم .. پیش خودم گفتم خیلی هم تو گوش میکنی ! سوار ماشین شدمو رفتم سمت گالری رادمنش .. رسیدم ماشینو پارک کردمو رفتم داخل .. یکی از کارمندا سریع اومد جلو و خوش آمد گفت .. گفتم جناب رادمنش تشریف دارن ؟ گفت بله آراز خان بفرمائید ... رفتم سمت اتاق رادمنش در زدمو رفتم داخل .. رادمنش منو دید اومد جلو دستاشو باز کردو سلام کرد .. منم سلام کردمو باهاش دست دادم .. گفت خوش آمدی آراز خان ! حال شما ؟ گفتم ممنون . شما چطوری گفت به لطف شما .. گفتم اومدم یکم باهات صحبت کنم . گفت بفرمایید .. گفتم درمورد آرش .. میتونید تشریف بیارید خواستگاری .. پنج شنبه دیگه .. ولی امروز اومدم برای کار دیگه ! گفت چی شده ؟ درخدمتم .. گفتم اومدم آسا رو خواستگاری کنم .. رادمنش مات نگاهم کرد .. با تردید گفت برای کی ؟ خندیدمو گفتم رادمنش جان مطمعنم باش برای خودم نیست ! تکیه دادمو گفتم برای آریا .. دختر خانم شمارو برای برادرم خواستگاری میکنم .. خوب نظرت چیه ؟ رادمنش یکم مکث کردو گفت من حرفی ندارم .. ولی اگه آسا خودش بخواد .. گفتم حتما میخواد .. گفت چطور ؟ گفتم برگشت خونه ازش بپرس حتما .. به هر صورت پنج شنبه ما منتظریم .. رادمنش گفت من باید با همسرم صحبت کنم .. ولی به هر صورت اگر اجازه بدبد همون روز درمورد آسا و آریا هم صحبت میکنیم .. گفتم از نظر من مشکلی نیست .. پس پنج شنبه میبینمت ! گفت مفتخر میشم .. و خداحافظی کردمو رفتم سمت ماشین .. از گالری اومدم بیرونو پشت فرمون نشستم .. راه افتادم سمت خونه .. باید به پریوش بسپرم حواسش باشه .. تلفنم زنگ خورد .. الو بفرمائید .. بله خودم هستم .. آقای مهندس پارسا .. احوال شریف .. متشکرم .. ارادتمندم .. خواهش میکنم .. بله بله شما رو از طریق مهندس نجفی میشناسم .. بله تو همایش هم ملاقاتتون کردم .. بله ! ... خواهش میکنم .. البته شرکت الان تعطیله .. میتونیم همدیگه رو رستوران رزهای آبی ببینیم .. برای ناهار درخدمتتون هستم ... ممنونم .. حتما ... خدا نگه دار .. مهندس پارسا .. خدایا چه مرد نازنینیه ... کنار خیالبون ایستادمو زنگ زدم آریا .. آریا ! .. برای نهار قرار دارم ظهر نمیام .. حواستون باشه آتیش نسوزونید .. یادت باشه بابت دسته گلت هنوز تنبیهت نکردم .. مواظب باش شدیدترش نکنی ! فهمیدی ؟ ... خداحافظ .. گوشیرو قطع کردمو زنگ زدم رستوران یه میز رزرو کردم .. بعدم حرکت کردم سمت رستوران ..

آریا #

داشتیم دور از چشم داداش تو سروکله هم میزدیم که داداش زنگ زد .. الو بله داداش .. بله ... چشم داداش .. بله داداش حواسم هست ... خداحافظ ... وای هنوز عصبانیه ها ! یه ذره هم از عصبانیتش کم نشده ! ... بلند گفتم داداش ظهر نمیاد ... همه یهو گفتن هورا !!!! گفتم بسه ! دست از پا خطا کنید با من طرفید ... یهو همه ساکت شدن مخصوصا دخترا .. شاهین اومد جلو و یواش گفت چی شده ؟ گفتم داداش گفتم هنوز تنبیهت نکردم بابت دسته گلت حواست باشه شدید ترش نکنی ! گفت پس هنوز عصبانیه ! گفتم آره .. بدبخت شدم .. فکر کنم سرو کارم با ترکست .. آخه با این سنو سالو قدو هیکل باید مثل بچه ها چوب بخوره پشتمون ؟؟ یهو شاهین گفت چرا پشتمون مرتیکه ! منو قاطیه خودت نکن ! به من چه ؟ گفتم مرتیکه خودتی مرتیکه ! تو نگفتی بریم اسب سوار شیم ؟ تو نرفتی آوردیشون ؟ طوری نیست ! به داداش میگیم خودش تصمیم بگیره کی تنبیه بشه کی نشه ! خوب ؟ شاهین سرشو آورد نزدیک یه فحشی بده پشیمون شد و گفت خیلی بدجنسی ! من کتک بخورم از درد تو کم میشه ؟ گفتم نه از کتکم کم میشه ! یهو خندیدو گفت بیا آرشو هم بیاریم تو بازی کلا از کتکمون کم بشه ! پقی زدم زیر خنده ! آرش اومد جلو گفت باز چه خوابی برام دیدید دوباره ؟ ....شاهین با لبخند شیطانی براش گفت .. آرش گفت نه تورو خدا ! اینقدر منو جلو عشقم ضایع نکنید ! .. یهو نمیدونم چرا به غیرتم برخورد ؟ گفتم غلط کردی تو ! عشقم عشقم نکنا ! میزنم لهت میکنم ! آرش گفت خوب بابا ! حالا برادر زن بازی درنیار ! غیرتی میشه برای من .. حالا خوبه منم برای آسا غیرتی بشم ؟ گفتم آخه خره من عشقم عشقم نمیکنم که ! یهو دیدم از گفتن عشقم قند تو دلم آب شد .. آروم شدمو خیلی رمانتیک گفتم میگی عشقم آروم بگو خو .... شاهین یکی زد به منو یکی به آرش .. گفت غش نکنید حالا بذارید از زیر دست رئیس سالم بیایم بیرون بعد عشقم عشقم کنید ! اَه ! برید بابا ! دیوونه ها .. من همه تقصیرارو میندازم گردن شما دوتا ! یهو حواسم اومد سرجاشو گفتم غلط کردی ! خلاصه مشغول یک به دو بودیم که آرام اومد جلو گفت داداش ! یهو سه تامون سرمونو برگردوندیم سمتش .. بله ؟ گفتم دستم خیلی درد میکنه .. داره میترکه .. چکار کنم ؟ گفتم نمیدونم .. گوشیمو درآوردم زنگ زدم داداش .. گفت به دستش فشار آورده ...خلاصه از عصبانیت داشت منفجر میشد ..

آراز #

میرفتم سمت رستوران ..رسیدم پیاده شدم که تلفنم زنگ خورد . آریا بود .. گفتم بله ..گفت داداش دست آرام درد میکنه .. میگه دستم داره میترکه .. گفتم گوشیو بده بهش .. .. سلام داداش .. دیدم گریه میکنه .. میخواستم حسابی دعواش کنم دلم نیومد .. گفتم مگه صبح بهت نگفتم فشار نیار بهش ؟ نگفتم دستتو پایین نگیر ؟ چرا گوش نمیکنی بچه؟ الان میریو رو تختت دراز میکشی دوتا بالش میذاری زیر دستت .. گفت چشم ..گفتم گوشیو بده آریا .. آریا گفت بله داداش ... گفتم ببرش اتاقش دراز بکشه دوتا بالش میذاری زیر دستش بعد قرص پروفن توی قرصاش توی اتاقمه یکی بهش بده .. فقط استراحت .. برگردم ببینم دوباره راه افتاده از چشم تو میبینم ! فهمیدی ؟ گفت بله داداش .. قطع کردم . رفتم داخل رستوران سر میزی که رزرو کرده بودم نشستم .. چند دقیقه گذشت مهندس پارسا اومد .. مردی قد بلند چهارشونه .. جدی و جذاب و خوش تیپ .. موهای جوگندمی .. شیش تیغه .. کتو شلوار طوسی روشن که توش رگه های ظریف مشکی داشت .. مثل خودم کروات نزده بود و دوتا دگه بالای پیراهن سفیدش باز بود .. بوی ادکلنش قبل خودش رسید .. کیف کردم از این مرد .. از جام بلند شدمو دستمو بردم جلو خیلی با احترام باهاش دست دادم .. خیلی متین باهام دست دادو نشستیم .. کلی احوال پرسی و از اینور اونور صحبت کردیم .. منو آوردن پیش غذا سفارش دادیم .. گفتم درخدمتم جناب پارسا .. گفت راستش از شما خواهشی داشتم .. جالب شد برام گفتم بفرمائید .. گفت دخترم فوق لیسانس معماریه .. با معدل عالی مهندسیشو گرفته .. البته سه چهار سال سابقه کار داره .. من تعریف شمارو خیلی شنیدم .. از خودتون خانوادتون البته پدربزرگ محترمتون حاج فاتح و پدر مرحومتون مهندس پیرنیا ... و از مدریت خوبتون ..میخوام دخترم زیر دست شما یه مدت کار کنه ... گفتم البته باعث افتخارمه ولی من کادر مهندسیم تکمیله .. ولی میتونم ایشونو به یکی از دوستای معتبرم معرفی کنم که از هر نظر مورد تاییدمه .. گفت منظور من کار نیست .. مشکل من اخلاق دخترمه .. اسم دخترم مهستیه .. مهستی برخلاف اسمش خیلی غد رک بیکله و سرسخته .. این خصایص به خودیه خود خوبن برای یه دختر مستقل ولی پای ازدواج وسط میاد همه چی میپیچه به هم .. دخترم خواستگار داره .. که اصلا براش مهم نیست که رفتارش چقدر باهاش بده .. راستش رفتارش بخاطر ازخود راضی بودنشه که با خصایصی که گفتم دست به دست هم داده و باعث این رفتار شده ... ما باهاش کنار میایم ولی دیگران ... باعث خجالتم میشه ... هرکاری کردم رفتارش درست نشد .. شاید بخاطر نسبت خونیه که دیگه به حرفام درست گوش نمیده ولی شما براش غریبه هستید و میتونید بهش بفهمونید که رفتارش بده ... کار زیر دست شما شاید باعث بشه که رفتارش درست بشه ... البته این تقاضای من پیشنهاد مشاوره .. که باید زیر دست یه مدیر سرسخت جدیو با جذبه مثل شما کار کنه .. میدونم که اگر شما رییسش بشید درست میشه .. یکم فکر کردمو گفتم من نمیتونم کمکی به شما بکنم .. تو شرکت من همه حد خودشونو میدونن .. چون من نسبت به همه سخت گیرم .. خانم و آقا هم نداره .. ولی دختر خانم شما ... پرید وسط حرفمو گفت اتفاقا دقیقا منظورم همینه .. میخوام حرف شنویو یاد بگیره منم منمش کم بشه .. اگر به همه سخت میگیرید به مهستی بیشتر سخت بگیرید .. میخوام تعادل داشته باشه .. اینطوری با هیچکسی کنار نمیاد .. این میون که حرف میزدیم غذای اصلی رو آوردنو مشغول شدیم .. آقای پارسا گفت میخوام بهش سخت بگیرید .. اگر اشتباهی کرد هرجور خواستید تنبیهش کنید .. میخوام .. گفتم فهمیدم آقای پارسا .. من خودم یه خواهر 16 ساله دارم و یه برادر 26 ساله .. تربیت خواهرم از ده سالگیش بیشتر بامن بوده .. وقتی پدرم فوت شد تمام و کمال تربیتش به عهذه من گذاشته شد .. بیشتر براش پدر بودم تا برادر .. بنابراین مطمعن باشید از پس دختر شما هم برمیام .. فقط دستم باز باشه ! .. پارسا گفت از جانب من دستتون بازه ..گفتم مورد دیگه اییشون ندونه ماباهم ملاقات کردیم .. به هیچ عنوان .. بفرمایید از طریق مهندس نجفی کارو براش گرفتید .. گفت بسیار خوب و یه مورد دیگه .... وقتی به کسی زمان کار آزمایشی میدم دیگه اخراجی در کار نیست .. تنبیه اخراج در شرکت من وجود نداره .. تنبیهای دیگه هست که از اخراج بدتره .. واگر کسی توی اون مدت نیاد سر کار تا آخر عمرش دیگه نمیتونه برگرده به کارش .. پارسا گفت این یونیک بودنتون منو مشتاق کرد که مهستی تو شرکتتون مشغول بشه .. گفتم شرکت از شنبه دوباره شروع به کار میکنه .. ساعت 8 صبح دفترم باشه . گفت بسیار خوب .. قرارامونو گذاشتیمو از خیلی جاها صحبت کردیم .. بعد غذا باهم رفتیم بیرونو پارسا رفت .. باخودم گفتم باید یه موسسه تربیت جوانان بزنم ... بعد رفتم سمت ماشینمو رفتم خونه .. رسیدم حدود 4 بود یکراست رفتم سراغ آرام .. تقه به درو رفتم داخل .. آرام دراز کشیده بودو سارا هم کنارش .. دیدم هنوز دستش درد داره .. گفتم هنوز احساس میکنی دستت داره میترکه ؟ گفت بله داداش .. رفتم اتاقمو لباسمو عوض کردم دستامو شستم .. آمپول مسکن ضد تورمو برداشتم رفتم اتاق آرام .. تا آمپولو تو دستم دید گفت داداش خوب شد .. بخدا دیگه درد نداره ! گفتم برگرد رو شکمت .. تا اومد اعتراض کنه یه نگاه کردم بهش ساکت شدو برگشت .. سارا آروم پاشد رفت بیرون .. سرنگو آماده کردمو رفتم بالای سرش شلوارشو یکم دادم پایین ..پشتش هنوز کبود بود .. پد الکلیو کشیدمو سوزنو فرو کردم .. گفت آخ ... توجهی نکردم .. زدم تموم شد . گفتم میخوابی دستت بالا باشه گفت چشم .. اومدم بیرون .. رفتم سراغ پسرا .. هر سه تاشون توی سوییت آریا بودن . رفتم تو هر سه پاشدن سر پا .. درو پشت سرم بستم .. با اخم نگاهشون کردم .. گفتم خوب .. ببینم کی بهتون اجازه داد برید اسب بیارید دخترا رو سوار کنید ؟ هان ؟ ... حرف بزنید ببینم ! ... زود ! آریا گفت پیشنهاد همه بود داداش .. بعد .. شاهینو آرش رفتن آوردن .. من به آرام گفتم سوار اون اسب نشه .. گفتم شما سه تا مثلا مردید ؟ وظیفه شما بوده که از خانومای همراهتون مواظبت کنید .. وقتی نکردید یعنی بی مسئولیتیت ! شما که مسئولیت سرتون نمیشه میخواید ازدواج کنید و مسئولیت یه خانواده رو قبول کنید ؟ آریا و آرش سرشون پایین بود .. شاهین پررو پررو داشت نگاهم میکرد .. گفتم تو چرا سرت بالاست ؟ به شاهکارت افتخار میکنی ؟ گفت نه رئیس .. ولی من که قصد ازدواج ندارم ! میخوام ادامه تحصیل بدم .. گفتم جداً ؟ ... پس بگم پریوش دسته تی رو بیاره .... یهو شاهین گفت رئیس بخدا قصد ازدواج دارم سرمم از همیشه پایین تره ! غلط کردم .. گفتم سه تاتونو تنبیه میکنم ... مطمعن باشید جوری تنبیهتون میکنم که آرزو کنید کاش با ترکه سیاهو کبودتون کرده بودم .. حالا هم برسید به پرونده ها .. گزارش کتبی میخوام ! بجنبید ! گفتن چشمو اومدم بیرون ....

شاهین #

رئیس اومد گردو خاک کردو رفت .. نزدیک بود حال منو جا بیاره .. تا رئیس رفت بیرون نشستیم سرکار که گوشی آرش زنگ خورد .. گوشیو برداشتو سلام کرد .. وقتی سلام کرد دیگه کاملا ساکت شد . فقط چشماش تغییر حالت میداد .. گفتم آریا این پسره از دست رفت .. نگاهش کن .. یهو گوشی از دستش افتاد ....آریا آرشو گرفتو داد زد آرش .. منم گوشیو برداشتمو گفتم الو که صدای آقای رادمنش بابای آرش اومد .. گفتم سلام عرض شد .. حال شما .. گفت آرش چرا گوشیو داد به شما ؟ گفتم نداد از دستش افتاد خودشم شوکه شده .. چیزی شده آقای رادمنش ؟ خندیدو گفت نه فقط گفتم پنج شنبه خواستگاری پروانه و آساست .. همین .. گفتم چی ؟ وای ! بیچاره حق داره شوکه شده .. گفت از شوک دراومد بگو یه زنگ بزنه .. گفتم چشم .. گوشیو قطع کردم ... آریا گفت چی شده .. گفتم هیچی بابا .. فقط گفت پنج شنبه خواستگاری پروانه و آساست .. آریا گفت چی ؟ ... خوا ...ست ... گار ... ی ... ؟ یهو آریا هم ولو شد .. گفتم اَه اَه ! بسه دیگه ! خودتونو جمع کنید ! چندشا ! ....

پروانه #

منو آسا بی حوصله دراز کشیده بودیم .. از وقتی آرام دستش شکست دیگه حالی برامون نمونده .. یهو در اتاقو زدن .. بلند شدیم نشستیم گفتم بفرمائید.. آریا و آرشو شاهین اومدن تو .. منو آسا چشمامون گرد شد .. گفتم چی شده داداش ؟ داداش آریا اومد حرف بزنه یهو قرمز شد سرشو انداخت پایین .. آرشم همینطور .. یهو شاهین گفت هیچی بابا .. پنج شنبه شب میان خواستگاری تو و آسا ! یهو آسا داد زد چی ؟؟؟؟ منم یهو زدم زیر خنده و پریدم بالا .. شاهینم جو گیر شدو شروع کرد سوت زدن .. یهو در باز شدو داداش آراز اومد تو .. همه مون برگشتیم سمتش ..

آراز #

تو اتاقم داشتم به پرونده های شرکت رسیدگی میکردم که صدای خنده و جیغ اومد .. بلند شدمو رفتم دم در .. صدا از اتاق پروانه بود .. صدای سوت شاهینو شناختم .. درو باز کردم رفتم داخل .. همه شون یهو ساکت شدن ... درو کامل باز کردمو با سر به پسرا اشاره کردم بیرون .. جلوی در اتاقم منتظر باشید .. بدون اینکه از جام حرکت کنم دستمو دراز کردمو پشت سرشون درو زدم بهم .. گفتم چه خبرتونه ؟ خواستگار ندیده اید ؟؟ همچین رفتار میکنید انگار رو دست بزرگتراتون موندید ! به جای اینکه خودتونو سنگین نگه دارید از خوشحالی جیغ میزنید ؟ یعنی اینقدر ذوق دارید ؟ اگر قرار خواستگاری رو نذاشته بودم کلا همه چیو کنسل میکردم تا بفهمید چطور رفتار کنید ! به چه اجازه ای پسرا رو تو اتاقتون راه دادید ؟ هان ؟ دیگه کم کم داشتم داد میزدم .. با هر دادم سرشون پایین تر میرفتو بیشتر به هم میچسبیدن ... پرسیدم کی راهشون داد ؟ پروانه آروم گفت در زدن گفتم بفرمائید .. اومدن تو درو پشت سرشون بستن... گفتم که اینطور ! رفتم بیرون درو بستم .. دیدم جلوی در اتاقم ایستادن .. گفتم داخل ! زود ! هر سه تاشون رفتن تو خودمم بعدشون رفتم ... درو پشتم بستم .. رفتم طرف میزم دستامو کردم تو جیب شلوارم .. کی بهتون اجازه داد وارد اتاق خواب دوتا دختر جوون بشید ؟ هان ؟ چطور جرات کردید ؟ هنوز با این سنو سال نمیفهمید که تو اتاق خواب دختر جوون نمیرن ؟ سه تاشون سرشونو انداختن پایین .. اون از دسته گل شمالتون اینم دسته گل الانتون ... حالا خودتون بگید باهاتون چکار کنم ؟ آرش یهو دست برد طرف کمربندش .. بازش کردو گرفت سمتم .. گفت ببخشید رئیس .. حق کاملا باشماست .. درمورد شمال هم حق با شماست .. تصمیم بگیریدمن تسلیمم .. کمربندو گرفتمو گفتم خجالت آوره برای سه تا مرد گنده که با کمربند کتک بخورن ! بعد دوباره دادم دستش .. گفتم اگه بخوام بزنم ترکه مناسب تره ! ... نفس عمیقی کشیدمو گفتم برید دنبال کارتون .. این بارم میگذرم .. ولی ... وای به روزگارتون اگه یه خرابکاری دیگه بکنید ... دیگه حساب قدو هیکلو سنو سالتونو نمیکنم .. برید پی کارتون ! پسرا باهمون سر پایین رفتن بیرون ..سرمو تکون دادمو با خودم گفتم شما چطور میخواید زن داری کنید ؟ .. اونجا هم من باید مواظبتون باشم ؟ واقعا ؟؟؟؟ ّ

##

دوروز مونده به خواستگاری با آرامش طی شد .. آسا و آرش روز قبل خواستگاری برگشتن خونه تا برای خواستگاری حاضر بشن .. دست آرامم بهتر شد و همزمان سارا هم که کاراشو انجام داده بود برگشت دبی پیش پدر و مادرش .. قول داد برای عروسی برگرده ! تا اینکه صبح خواستگاری رسید ....



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۴ | 13:10 | نویسنده : مریم |