آراز #
از اتاق آرام اومدم بیرون .. رفتم تو اتاقم ... خیلی عصبیو ناراحت بودم . ... از معصومیت دخترم .. از اینکه مامان کاری کرده که این بچه فکر کنه که دوستش نداره .. حوصلشو نداره .. چیزی به وضوح به همه میگه و بهش ایمان پیدا کرده .. چرا واقعا این بچه باید اینقدر غصه بخوره ؟ ... چرا باید تو تنهاییش گریه کنه ... مادری نباشه که بغلش کنه ! چرا ؟؟؟ از ناراحتی دلم میخواد مشتامو به دیوار بزنم .. تو اتاقم راه میرفتم .. نمیتونستم این مطلبو هضم کنم ..... از اتاق اومدم بیرون ... رفتم سمت سالن .. آرام بغل شاهین و آریا نشسته بود .. پروانه با سینی شیرکاکائو و کیک اسفنجی وارد شد .. اینبار روشو با خامه تزیین کرده بود .. شاهین یهو اومد مزه بریزه گفت پروانه جون دیگه وقت شوهرشه ! تا اینو گفت پروانه سرش رفت پایینو سرخ شد .. منم دیگه آمپر چسبوندم ... بیچاره شاهین قصدش فقط شوخی بود .. نمیدونست چه خبره ! فقط نگاهش کردم گفتم بعد شام میای اتاقم ! .. شاهین سرشو انداخت پایینو گفت چشم رئیس ... نشستمو گفتم پروانه کیکو برای کی درست کردی ؟ بیار بده بخوریم تا اینا خودشون بهت حمله نکردن ! یه فنجون شیر کاکائوی داغ برداشتمو لم دادم روی مبل مشغول مزه مزه کردنش شدم .. پروانه با خجالت کیکو بریدو تقسیم کرد .. ولی شاهین دمق نشسته بودو خودشو با گوشیش مشغول کرده بود .. یه نگاه به آریا کردمو یه اشاره کردم بهش ... فهمید منظورمو و گفت شاهین مثل اینکه میل نداری ؟ شاهین گفت آره فکر کنم از خستگیه ! پروانه نگاهی به شاهین کردو گفت این کیک مخصوص خودمه ... مطمعن باش داداش تا حالا جایی نخوردی .. بعد یه تیکه بهش داد .. شاهین سرشو گرفت بالا تا پیشدستیو بگیره با لبخند پروانه روبه رو شد و دوباره نیشش باز شد ! ولی دیگه مزه پرونی نکرد .. کیکو خوردیم .. خیلی عالی بود .. بلند شدمو گفتم کارای شرکت مونده .. شما بخورید من به کارام رسیدگی کنم .. رفتم سمت اتاقم .....
شاهین #
نمیدونم رئیس میخواد چه بلایی سرم بیاره .. گفت بعد شام بیا اتاقم ... بابا هم هروقت میخواست حالمو جا بیاره میذاشت بعد شام ... بعد پوستمو میکند .. فکر کنم رئیس میخواد حالمو بگیره ! وای ! حالا چکار کنم ؟ تو این افکار بودم که آریا گفت چیه ؟ چرا تو لکی ؟ گفتم هیچی بابا ! رئیس میخواد پوستمو بکنه ! .. آریا گفت حقته ! نمیتونی جلوی زبونتو نگه داری ! حالا ببین چکارت میخواد بکنه ... تو این افکار بودم که تلفنم زنگ خورد .. مامان بود .. گفت سارا میخواد بیاد تهران ...چند روز میمونه .. یک سری کاراشو باید انجام بده ... بعد برمیگرده ...گفتم باشه ... کی میاد ؟ ... گفت یک هفته دیگه .. مامان گفت باباتم میخواست بیاد سر به کار تو بذاره .. دسته گلایی که آب میدی ! نذاشتم ... بابات گفت گند یه کار دیگت دربیاد میاد تهران به حسابت میرسه بعدم پس یقتو میگیره میاردت دبی ! ... کلمه به کلمشو بابات گفته ! مامان جان حواستو جمع کن صدای باباتو در نیار لطفا ! .. گفتم چشم مامان چشم .. بعد مامان خداحافظی کردو گوشیو قطع کرد .. با خودم گفتم ای خدا ! .. چرا همه میخوان پوست منو بکنن ؟ .. بلند شدمو رفتم اتاقم دوش بگیرم .. ولی تا روی تختم دراز کشیدم خوابم برد .. موقع شام بود .. آریا اومد تو اتاقمو گفت شاهین موقع شامه ! پاشو .. بلند شدمو گفتم باشه بابا اومدم .. نمیدونم چرا یکم گیجم .. رفتم سرمیز .. اصلا مغزم کار نمیکرد یکم غذا خوردم ..دیگه میل نداشتم .. همه باهم حرف میزدن .. انگار صد نفر بالا سرم دارن بحث میکنن .. شام تموم شد و من همچنان پشت میز بودم .. پریوش میزو جمع کردو پروانه و آرام کمک کردن .. ولی من حال نداشتم بلند شم .. آریا اومد سراغمو گفت منتظری آراز صدات کنه ؟ میدونی که اگه دوباره صدات کنه حسابتو بابتش میرسه ؟ پاشو برو تا خودش نیومده ! گفتم باشه .. سلانه سلانه رفتم اتاق رئیس ..در زدم با صدای عصبی گفت بیاتو .. درو باز کردمو رفتم تو .. پشت سرم درو بستم .. طبق عادت بچگیم دستمو گرفتم پشتمو سرمو انداختم پایین .. رئیس به پشتیه صندلیش تکیه دادو گفت خجالت نمیکشی هر چی از دهنت درمیاد میگی ؟ گفتم ببخشید رئیس .. از دهنم پرید .. رئیس گفت من باتو چکار کنم ؟ هان ؟ گفتم رئیس ایندفعه رو بگذرید لطفا .. با خودم گفتم چی بگم که رئیس ازم بگذره ..... که نفهمیدم چی شد .....
آراز #
شاهین یه لحظه افتاد .. بلند شدمو خودمو رسوندم بهش .. داد زدم آریا رو صدا کردم .. تا آریا بیاد یه کوسن زیر سرش گذاشتم .. آریا اومد و پشت سرش آرامو پروانه رسیدن .. آریا اومد .. گفت چی شده داداش ؟ گفتم یه دفعه افتاد ... تبش خیلی بالاست .. برو لباستو بپوش ببریمش کلینیک .. بجم ! آریا از در رفت بیرون .. دستمو گذاشتم روی پیشونیش ... خدایا چطور اینقدر تبش بالا رفته .. پروانه و آرامو از اتاق فرستادم بیرون .. لباس پوشیدم .. در این بین شاهین حالش جا اومد ولی هنوز گیج بود .. بازوشو گرفتمو بلندش کردم .. آریا هم اومد دوتایی بردیمش سمت ماشین .. شاهین نشست عقبو آریا جلو .. از وقتی شاهین به خودش اومد رفتارش عجیب شد .. مدام اصرار میکرد برگردیم خونه .. میگفت من خوبم .. خودمو میشناسم .. خوب میشم .. همینطور که شاهین اصرار میکرد آریا یواش یواش میخندید .. کم کم داشتم عصبی میشدمو شاهین به التماس رسیده بود .. دیگه آخرش دید به حرفو التماسش گوش نمیدم شروع کرد زیر لب به آریا بدو بیراه گفتن ولی آریا مدام میخندید.. دیگه کلافم کردن ! داد زدم خفه شید ! شما دوتا خرس گنده چه مرگتونه ؟ اون از شاهین که با تب بالا التماس میکنه برگردیم اونم از تو که میخندی !!!! از داد من یکم خودشونو جمع کردن .. گفتم خدا شاهده به این رفتار ادامه بدید دور میزنم میرم خونه و به حساب جفتتون مرسم .. دیگه تا برسیم کلینیک صداشون درنیومد .. جلوی کلینیک از ماشین پیاده شدیم .. منو آریا جلوتر میرفتیمو شاهین پشت سرمون خیلی آروم میومد .. برگشتم روبه شاهینو گفتم بیا ! دوباره حالت بد میشه ! ولی انگار نمیشنید .. یهو دوزاریم افتاد .. رفتم سمتشو کنارش ایستادم .. سرمو نزدیک گوشش کردمو گفتم بجم ! .. باید دکتر معاینت کنه ! خجالت بکش مرد گنده ! بعد دستمو پشتش گذاشتمو آروم سمت اورژانس هولش دادم .. دکتر شاهینو معاینه کردو گفت بیماری ویروسیه ولی خطرناک نیست .. طول میکشه تا خوب بشه ! باید استراحت کنه و ازش پرستاری بشه ! .. نسخه رو نوشتو داد دستمون .. از اتاق معاینه اومدیم بیرون .. منو شاهین نشستیم تو سالن انتظار و آریا رفت دواها رو بگیره .. تا آریا بیاد شاهین مضطرب بود و با پاهاش رو زمین ضرب میزد .. آریا برگشت یه کیسه پر از دوا سرم و آمپول .. شاهین رنگش پرید .. کم مونده بود گریه کنه ! سرمو نزدیکش کردمو گفتم اگر میخوای گریه کنی گریه کن پسر کوچولوی من ولی از زیر آمپولو سرم نمیتونی در بری ! بلند شدمو بازوشو گرفتمو یواش هولش دادم سمت اتاق تزریقات .. آریا باهاش رفت .. بعد چند دقیقه آریا اومد بیرونو گفت داداش شاهین نمیذاره سرمشو وصل کنن .. کلافه از جام بلند شدمو رفتم داخل .. شاهینو پرستار باهم درگیر بودن .. رفتم داخلو جلوی در وایسادم . آریا هم پشت سرم .. پرستار میخواست سرمو وصل کنه ولی شاهین مثل بچه های هفت هشت ساله مدام دستشو میکشید .. رفتم جلو پرستار کشیدم کنار .. آنژیو کتو گرفتم .. دستشو لبه تخت گذاشتم و گفتم نبینم تکون بدی ! پد الکلیو کشیدمو قبل از اینکه عکس العملی نشون بده آنژیو رو فرو کردم .. چسب زدم قطره هاشو تنظیم کردمو گفتم شاهین اگر دستتو تکون بدیو سوزن دربیاد هرسه تا آمپول تو سرمتو خودم برات تزریق میکنم ! فهمیدی یا نه ؟ شاهین با چشمایی که معلوم بود ترسیده گفت بله داداش .. روبه پرستار کردمو گفتم آمپولاشو لطفا داخل سرمش بزنید و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم اومدم بیرونو روی صندلی نشستم .. آریا یکم بعد اومد بیرون .. داشت میخندید .. گفتم نیشتو ببند آریا ! کلافم کردید دیگه ! حال تو یکیو جا میارم ! آریا خودشو جمع کرد و گفت پرستاره داشت میگفت توکه داداشت اینقدر حرفه ای سرم میزنه چرا اومدی اینجا ؟؟ یاد داداش گفتن شاهین افتادم .. دلم براش سوخت مثل پسر بچه ای که مامانشو میخواد نگاهم کرد .. مرد گنده ! هیچوقت بزرگ نمیشه ..
شاهین #
رئیس همچین دستمو گرفتو پدو کشید که جرات نکردم دستمو تکون بدم .. وقتی عصبانی میشه آدم جرات نمیکنه نگاهش کنه ! آخ آخ دستم درد میکنه ! جراتم ندارم دستمو تکون بدم .. ایندفعه بیاد یه دونه میزنه تو سرم ... وای ! آمپولا رو چکار کنم ؟ چند تا بود ؟ رئیس ولم نمیکنه میدونم ! چکار کنم ؟ میگم میرم بیرون میزنم ! .. میگم ازت خجالت میکشم .. آره جون خودم اونم باور کرد ! .. تو این فکرا بودم که رئیس اومد تو ! گفتم وای ! اومد ! اومد بالای سرمو روی تخت بغلی نشست .. نگاهم کرد .. انگار مهربون شده .. رئیس گفت دستت درد نمیکنه ؟ ترسیدم بگم میکنه .. گفتم نه رئیس .. یکم دستمو نگاه کردو خیالش راحت شد ...نگاهم کرد . جرات نکردم تو چشماش نگاه کنم .. گفت تو مثل آریا هستی برای من .. خیلی ساله میشناسمت . بدون که خیلی برام عزیزی که تو حریم خونم با خواهرام راهت دادم .. بهت اطمینان دارم .. برای همین مثل آریا و آرام باهات رفتار میکنم ! همینطور که پشت اون سه تا ایستادم پشت توهم هستم .. لازم نیست تو خونه بهم بگی رئیس .. بگی داداش من راحت ترم ..
آراز #
کم کم سرمش تموم شد .. دیدم سر پرستار شلوغه خودم سوزنو درآوردم .. شاهین بلند شد .. تا خواست آخ آخ کنه یه اخم کردم بهش که ساکت شد .. بازوشو گرفتمو بردمش سمت ماشین .. آریا هم دنبالمون میومد .. سوار شدیم برگشتیم خونه .. آرامو پروانه اتاقاشون خواب بودن .. ولی پریوش همچنان نشسته بود .. تا رسیدیم اومد جلو .. حال شاهینو پرسید .. شاهینم که انگار مامانشو دیده با حالتی که میخواد گریه کنه گفت پری جون ببین دستمو چی شده ؟؟ بعد پریوشو بغل کرد .. میدونستم که مسخره بازی درنمیاره .. احتیاج به بغل مادرانه داره .. پریوشم آروم بغلش کردو یکم موهاشو نوازش کردو گفت عیبی نداره الان یه غذای خوشمزه میارم بخوری یادت بره ... سر شام که چیزی نخوردی مادر .. من که دیگه مخم رد داده بود رفتم تو اتاقم .. لباسامو انداختم که پریوش بشوره .. میدونم که چقدر رو لباس بیمارستانی حساسه ! ...
شاهین #
چقدر دلم یه بغل با آرامش میخواست .. پری جون ذاتا مادره و تمام وجودش محبته ... با هرکسی میدونه چه جوری مادری کنه .. رفتم اتاقم .. لباسمو عوض کردمو دستو رومو شستم .. دراز کشیدم .. در زدنو پری جون اومد تو .. یه کاسه سوپ که از بوش معلوم بود خیلی خوش مزست برام آورد .. یهو آریا درو باز کردو اومد داخل .. به به ! چه بویی ! اوممم ... دلم خواست .. پری جون گفت گذاشتم برات .. فقط نمیدونستم اتاقت میمونی یا میای اینجا .. گفت ممنون پریوش جون .. پری جون رفت بیرون .. گفتم آی عوضی ! فقط همینو میخواستی داداش بفهمه ؟ آریا با تعجب پرسید چی شد ؟؟؟ داداش ؟؟؟ از کی تا حالا رئیس شد داداش ؟ گفتم خود رئیس گفت بهم بگو داداش .. خودش گفت .. آریا گفت نه !!! دیگه رسما داداش شدیم .. گفتم بودیمو سرمو کردم تو سوپ .. پری جون با یه کاسه سوپ بزرگتر اومد .. گفتم پری جون نشد دیگه ! بین بچه ها فرق میذاری ! کاسه سوپ آریا بزرگتره ! پری جون با لبخند گفت تو تازه سرم زدی .. بعدم رفت بیرون .. ماهم مثل این نخورده ها شروع کردیم به خودن ...
آراز #
چقدر خسته شدم .. دیگه خیلی دیره .. نمیتونم به بقیه کارای شرکت برسم .. نشستم پشت میزو به پرونده ها نگاه کردم .. در زدن ... گفتم بیا تو .. پریوش با یه کاسه سوپ وارد شد .. گفت پسرم خسته شدی یکم سوپ آوردم .. گفتم ممنون پریوش .. سوپ لازم بودم .. سینی سوپو گذاشت روی میزو گفت میخوای کار کنی ؟ گفتم چاره ای نیست باید یکم دیگه کار کنم .. گفت پس تا سوپتو بخوری یه قهوه عالی برات درست کنم .. با لبخند تشکر کردم . پریوش قهوه آوردو ظرف سوپو برد ..یک ساعتی کار کردم ... احساس کردم دیگه نمیتونم بشینم .. بلند شدمو از اتاق رفتم بیرون .. در اتاق آرامو باز کردمو رفتم تو .. خواب خواب بود .. یکم نگاهش کردم .. موهاش پریشون روی بالش ریخته بود .. وقتی خوابه چقدر معصوم تر میشه .. رو موهاشو بوسیدمو خواستم برم بیرون که بیدار شد ..گفت داداش اومدی ؟ خیلی آهسته گفتم آره بخواب .. اومدم بهت سر بزنم .. گفت شاهین چی شد ؟ گفتم خوبه بهش آمپولو سرم وصل کردن بهتر میشه .. یه سرشو از رو بالش بلند کردو گفت آمپول ؟ گفتم تو بخواب ! تو چرا ترسیدی ؟ تقویتی تو دوروز دیگست .. گفت نه داداش .. خواهش میکنم .. یهو در باز شدو پروانه با یه لباس خواب نازک اومد تو .. تا چشمش به من افتاد دستاشو تو سینش جمع کردو از خجالت سرشو انداخت پایین .. آروم گفت سلام .. با اخم نگاهش کردمو گفتم این چه سرو وضعیه از اتاقت اومدی بیرون ؟ نمیگی شاهین یا آریا میبیننت ؟ گفت ببخشید داداش .. صدای آرامو شنیدم فکر کردم خواب بد دیده .. از دستش خیلی عصبانی شدم ... تا حدی که اگر صبح بود گوششو میگرفتمو میبردمش توی اتاقشو دو سه تا محکم بهش میزدم ! با عصبانیت گفتم برو اتاقت چیزی نیست ! فردا باهات کار دارم ! .. مثل اینکه یه سری مسائلو دوباره باید حالیت کنم ! پروانه خیلی ترسیدو گفت ببخشیدو رفت اتاقش .. برگشتم رو به آرام با همون لحن جدی گفتم تو هم بخواب ! گفت چشم .. اومدم از اتاق بیرون .. وای خدا .. تمام بدنش از زیر لباس خواب بلندش پیدا بود .. فقط بعضی جاهاش کمی با گیپور پوشیده شده بود .. هنوز عصبانی بودم .. رفتم تو اتاقمو با خودم گفتم باید فردا درست به این مسئله رسیدگی کنم ...
صبح با خستگی از جام بلند شدم .. دیگه کم آوردم .. این چهارتا هم که عین بچه های کوچیک هرروز یه دردسر درست میکنن ..وای آرش ! اونم اومد تو بازی ... امروزم که شاهین نیست .. همینطور که فکر میکردم دوش گرفتمو حاضر شدم ... طبق معمول کتو شلوار رسمی ... رفتم سر میز ... پریوش میزو چیده بودو همه چیو گذاشته بود ... آریا بعد من رسید و سلام کرد .. جوابشو دادم .. شاهین از اتاقش اومد بیرون ... دیدم لباس پوشیده .. سلام کردو نشست ... گفتم تو چرا بلند شدی ؟ گفت سرکار رئیس ! گفتم لازم نیست .. دیشب نشنیدی دکتر چی گفت ؟ یک هفته استراحت ! شاهین گفت رئیس خوبم .. همینطور که خیره نگاهش میکردم گفتم شاهین تو هنوز دوا و آمپول داری ... برگرد تو اتاقتو لباس خواب بپوش برو توی تختت ! شاهین گفت خوبم رئیس دیگه دوا نمیخوام ! فهمیدم از کجا آب میخوره .. گفتم الان با زبون خوش خودت میری یا گوشتو بگیرم ببرمت ؟ اگر خودم بلند بشم برای خودت بد میشه ! حالا بجم ! شاهین یکم من من کردو گفت چشم داداش .. منم با بیتفاوتی صبحانمو خوردمو گفتم عصر اومدم آمپولاتو خودم میزنم .. از خونه بیرون نمیری ! شاهین یه نگاهی به آریا کردو گفت چشم و آروم پاشد رفت سمت اتاقش .. صبحانه ماهم تموم شدو بلند شدیم سمت شرکت ...
ساعت 7 بود که با آریا وارد شرکت شدیم .. اولین نفرا که سرکار حاضر میشه خودمم .. بعد من کارمندا میان .. ساعت 7:30 در اتاقمو زدن .. با لحن خشکو جدی گفتم بیا تو .. آرش درو باز کردو وارد شد .. درو پشت سرش بست .. جلوی میزم ایستادو گفت سلام رئیس .. سرمو بالا کردمو جواب سلامشو دادم .. گفتم امروز با من میای سر پروژه .... گفت چشم رئیس ..گفتم ساعت 9 جلوی در اتاقم باش .. گفت چشم رئیس .. الانم میری با آریا فعلا رو پرونده کار میکنی ! مرخصی ! گفت چشم رویسو رفت ... ساعت 9 از اتاقم رفتم بیرون .. آرش ایستاده بود پشت در .. ارشد اومد جلو نقشه های پروژه رو داد .. یه نگاهی انداختمو دادمش به آرش .. گفتم راه بیوفت ..سر ساختمون نقشه هارو با سازه ساختمون بررسی کردیم .. آرش دیگه پا براش نموند مجبورش کردم از طبقه اول بره چهارم بعد طبقات بالاتر و بعد دوباره پایین ... همه از راه پله نیمه کاره ... چون کار زیاد داشتیم وبا آسانسور باری خیلی وقتگیر بود .. موقع رفتن دیگه نا نداشت .. ولی نمیخواست نشون بده کم آورده .. اون روز آرش وردست منو آریا بود .. کلا تا ساعت 4 که منو آریا نهار میخوریم دیگه جونی براش نمونده بود .. به آشپزخونه پیغام دادم غذامونو بیارن .. به آریا گفتم آرشو صداکن .. بلند شد رفت صداش کرد.. اومد تو ایستاد جلوی میز .. گفتم بشین ناهار بیارن ... گفت چشم .. نفهمیدم روش نشد بشینه یا جرات نکرد .. خودم کنار میزم رو مبل نشستم و آریا کنارم ولی پشت به در .. به آرش گفتم بشین ... یکم پا به پا کردو آروم روبه روی من نشست .. غذا رو آوردن .. شروع کردیم به خوردن .. ولی آرش نمیتونست بخوره ...انگار استرس داشت .. سرمو گرفتم بالا و گفتم چیه ؟ نکنه مامانت باید بیاد غذات بده ؟ یکم سرخ شدو گفت نه رئیس .. لبخندی زدمو گفتم راحت باش ... نمیخواد معذب باشی ! من اونقدرا هم ترسناک نیستم ! راحت غذاتو بخور ! گفت چشمو شروع کرد به خوردن .. خلاصه روز اول کارش با خود من براش به خیر گذشت .. عصر آرشو مرخص کردم .. دیگه ساعت 6 بود .به آریا گفتم بریم خونه ! و راه افتادیم سمت خونه ..
امروز سه تا کار سخت دارم ... آمپول شاهین .. آمپول آرام و پروانه ! طرز لباس پوشیدن پروانه از همه مهم تره .. توی این خونه من دوتا پسر جوون دارم که اگر توی یه سری افکار بیوفتن دیگه نمیشه جمعشون کرد .. برای خود پروانه هم مناسب نیست این طرز لباس پوشیدن ... رسیدیم خونه ... پریوش اومد استقبالمون .. گفتم پریوش از اون چایی های مخصوصت برسون ! گفت رو چشمم .. تا شما تشریف بیارید تو سالن میارم .. گفتم باشه ..رفتم اتاقم .. مثل باد لباس عوض کردمو اومدم تو سالن .. آرام اومد سلام کرد.. جواب دادم ... رفت نشست دورترین نقطه نسبت به من .. بعد پروانه چایی آورد سلام کرد ولی اصلا سرشو بالا نکرد .. جوابشو دادم .. میدونم برای چی میترسه .. چاییمو برداشتمو تکیه دادم .. یواش یواش مزه کردم .. آریا اومد .. گفتم شاهین چطوره ؟ گفت خوابیده .. یه چایی برداشتو نشست .. پروانه کنار آرام نشست .. اخمامو کردم تو هم .. پروانه سرش بیشتر رفت پایین ... میدونست از کارش عصبانیمو باید جواب بده ... رو به آرام کردمو گفتم چاییتو خوردی برو اتاقت آمپولتو بزنم .. آرام معترض گفت داداش فردا موقشه ... نگاهش کردمو گفتم کاری که گفتم بکن ! با حالت گریه گفت چشم .. حواسم به آرام بود که با چاییش بازی میکرد .. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم تمومش کنو برو اتاقت ! آرام یکم اینور اونور کردو دید فایده ای نداره و من از آمپولش نمیگذرم ..
آرام #
هی سعی کردم چاییمو لفت بدم تا شاید داداش کوتاه بیاد یا یادش بره مثلا .. ولی داداش حواسش هست .. وقتی گفت پاشو یعنی خود با زبون خوش میری یا خودم با کمربند ببرمت ! پاشدم از جامو یواش یواش رفتم سمت اتاقم .. هنوز به اتاقم نرسیده بودم که داداش پشتم اومدو گفت بیااتاق خودم ! کم کم اشکم داشت درمیومد .. رفتم توی اتاق ..داداش گفت بخواب روی تخت ... اشکام سرازیر شد ولی از ترس داداش جرات نکردم صدام در بیاد .. دراز کشیدم .. داداش سرنگو آماده کردو اومد بالا سرم .. دید دارم گریه میکنم گفت بسه آرام .. یه آمپول کوچولو دیگه اینهمه گریه زاری نداره ! ... کلافم کردی ! بسه ! بعد شلوارمو داد پایینو پد الکلیو کشیدو زد .. تا پایین پام سوزششو حس کردم .. تموم شد .. داداش یکم جاشو ماساژ داد .. گفت بلند شو ... رفت درو باز کردو پروانه رو صدا کرد .. یهو یاد دیشب افتادم .. من جای پروانه لرزیدم .. یکی از خط قرمزای داداش آراز لباس درست پوشیدنه ! فرقی هم نداره دختری یا پسر ! پروانه با سر پایین اومد تو ... داداش با اخم بهم گفت برو بیرون ! زود ! .. منم ترسیدمو زود رفتم بیرونو درو بستم ...
پروانه #
با ترسو لرز اومدم تو آرام از در رفت بیرونو درو پشت سرش بست .. داداش دستاش تو جیب شلوارش بودو با عصبانیت نگاهم میکرد .. جرات نفس کشیدن نداشتم .. داداش گفت از کی تا حالا جرات پیدا کردی با این لباس از اتاقت در بیای ؟ هان ؟ .. با اجازه کی همچین لباس نازکی میپوشیو میخوابی ؟ این لباس خواب عروسه ! مگه تو عروسی ؟ الان اینو پوشیدی شب عروسیت چی میخوای بپوشی ؟ از خجالت صورتم گر گرفت .. سرمو دیگه بیشتر از این نمیتونستم پایین بندازم .. داداش گفت از کی با همچین لباسی میچرخی ؟ گفتم بخدا داداش اصلا باهاش بیرون نمیام .. فقط میپوشم میخوابم .. داداش یکم نگاهم کردو گفت زیادی آزادت گذاشتم هر غلطی خواستی کردی ! .. هر وقت ازدواج کردیو تو خونه ای رفتی که خودت بودیو شوهرت میتونی یه همچین لباس خوابی بپوشی ! توی این خونه لباس پوشیدن حتی موقع خوابم حدو حدودی داره ! دیگه نبینم اینجو لباسارو بپوشی ! حتی موقع خواب .. بعد صداشو آورد پایینو آهسته گفت تمام هیکلت از زیر اون لباس نازک معلوم بود .. جلوی من خجالت نکشیدی ؟ شانس آوردی که دیر وقت بود .. تصمیم داشتم حسابی تنبیهت کنم تا یادت بمونه چطور رفتار کنی ! ولی این بار میبخشمت .. یک بار دیگه ببینم تو لباس پوشیدن سهل انگاری کردی پوستتو میکنم .. دیگه نبینم توی این خونه هر کاری میخوای میکنی ! کاری نکن که حتی به لباس پوشیدنتم خودم نظارت کنم ! گفتم چشم داداش .. ببخشید .. دیگه تکرار نمیشه .. داداش نفس عمیقی کشیدو گفت این لباسو نگه دار عروس شدی بپوش خیلی بهت میاد .. شوهرت حتما عاشقش میشه ! با خودم گفتم تاعمر دارم نمیتونم تو چشمای داداش نگاه کنم .. داداش دید خجالت کشیدم گفت این خجالتو قبلا باید میکشیدی .. حالا میتونی بری .. فقط با سر پایین درو باز کردمو اومدم بیرون .. خودمو انداختم تو اتاقمو درو بستم ..
آراز #
به پروانه گفتم میتونه بره .. طفلک خیلی خجالت کشید .. مخصوصا جوری باهاش حرف زدم که خجالت بکشه و همیشه یادش بمونه هر طوری بخواد لباس نپوشه .. یهو یاد شاهین افتادم .. اونم یه پروژست برای خودش .. از اتاق رفتم بیرونو یک راست رفتم اتاق شاهین .. آریا داشت درمورد کار باهاش حرف میزد .. تا منو دید سلام کرد ..خواست بلند بشه .. جوابشو دادمو اشاره کردم لازم نیست بلند بشه .. گفتم حاضر شو دوتا آمپول داری .. دوتا هم برای فرداست .. شاهین رنگش پریدو خودشو جمع کرد . گفت داداش .. نذاشتم حرف بزنه گفتم زود باش شاهین ! آریا پقی زد زیر خنده ... برگشتمو نگاهی به آریا کردم خودشو جمع کرد .. آمپولاشو حاضر کردمو رفتم سمت تخت .. شاهین هنوز نگاهم میکرد .. داد زدم بجم ! شاهین با ترسو لرز برگشت .. شلوارشو کشیدم پایین .. قبل از اینکه حرفی بزنه پدو کشیدمو سوزنو فرو کردم ...تا آخ بگه دومی رو هم زدم .. شاهین یک دفعه گفت آخخخخخخ مردم ! داداش کشتی منو ! پام ! آخخخخخخ ... گفتم بسه شاهین ! ببر صداتو ! ولی اصلا ساکت نمیشد ! گوشی آریا تو شارژ بود .. شارژرو برداشتمو چند تا محکم زدم پشتشو گفتم خفه شو شاهین ! شاهین یهو ساکت شد .. گفتم اگر نفست دربیاد باهمین شارژر پشتتو سیاهو کبود میکنم ! صداتو نشنوم !شارژرو انداختم روی تختو از اتاق رفتم بیرون ...
شاهین #
آی آی رئیس ! این چه کاری بود ؟؟؟؟ آخه آدم مریضو که آمپول زده اینجوری میزنن ؟؟ آخ چرا اینقدر بی رحمی تو !!!!! آخه چی بگم بهت ؟؟؟ همینطور ناله میکردم که آریا گفت بهتر هیچی نگی وگرنه برمیگرده کارشو تموم میکنه ! اگر من جات بودم سیاهو کبودم میکرد و میرفت .. گفتم تو یکی حرف نزن !!! مرتیکه رئیس داره اینجا منو میکشه تولم دادی تماشا میکنی ؟؟ یه دفعه تخمه هم بگیر دستت فیلم دیدنت کامل بشه ! آریا همینطور که لم داده بود گفت مرتیکه خودتی مرتیکه ! حقت بود ! ... عین این زنای آپارتی که چادر میبندن کمرشون جیغ ویغ میکردی ! مگه آرازو نمیشناسی ؟ خدایی بهت رحم کرد .. حالا پاشو خودتو جمع کن بقه کار مونده باید ببینم ترخیصی که امضاشو گرفتیم چکارش کنم ؟ این دیگه جزء کارای توئه ! باید بجنبیم یه هفته دیگه تعطیلات شرکت شروع میشه ... باید زودتر جنسا رو بفرستیم بازار ! گفتم باشه بابا ! اومممم .... تمام کاراشو کردم مونده امضاء آخر .. راستی گوشیم هنوز دست رئیسه .. بگیرش یه زنگ به طرف بزنم فردا کارش تموم شه ! گفت باشه .. خوب ...
همین موقع تلفنم زنگ خورد ... الو ... سلام ممممااااامممانن ! چی شده باز ؟ خیلی خوب .. غلط کردم .... امر بفرمایید ؟ مامانم از اونطرف یکم حرف بارم کرد بابت طرز جواب دادنم ! ... گفت فردا سارا میاد تهران .. گفتم چی ؟ به این زودی یه هفته شد ؟ .... مامانم گفت شاهین بسه ! گوش کن فردا ساعتو شماره پروازو برات اس ام اس میکنم .. حواست به کارات باشه ! بابات فقط منتظره ! کمربندشم آماده گذاشته .. میفهمی چی میگم ؟ ؟؟ خواهش میکنم مواظب کارات باش ! گفتم چشم .. بابا که همیشه دست به کمربنده .. آریا از اینور یواش گفت حق داره ! .. منم دستمو جلوی گوشی گذاشتمو گفتم خفه شو آریا ! مامانم گفت چی گفتی ؟ گفتم هیچی آریاست سلام میرسونه .. گفت سلامش برسون .. بعد خداحافظی کرد .. گوشیو که قطع کردم گفتم آریا چرا دهنتو گل نمیگیری ؟؟؟ گفت دوست ندارم .. وای تو چه ریلکس جواب میدی آریا !!! آریا گفت اینقدر آریا آریا نکن بابا ! بگو بقیشو کار دارم .. جواب آرازم باید بدم ! .... گفتم اوه ! رئیس ! برم پیشش ..... یعنی تا الان آتیشش خوابیده ؟ نرم دوباره شلو پلم کنه ؟؟؟؟
رفتم سمت اتاق رئیس .. یکم پشت در ایستادم .. نمیدونم چرا میخوام با رئیس روبه رو بشم قلبم تالاپ تالاپ میکنه ؟ از بابام اونقدر نمیترسم ... در زدم .. رئیس با لحن خشکی گفت بیاتو .. رفتم داخل .. طبق معمول پشت میز کارش داره کار میکنه ! گفت میشنوم .. گفتم رئیس .. گفت بگو ! .. گفتم گوشیمو احتیاج دارم .. یه تماس کاریه ! نگاهم کرد و گفت تماس کاری ؟ یه نگاه به ساعت انداختو دوباره نگاهم کرد .. گفتم وای ! ... بخدا برای کار جنسا که میخوایم ترخیص کنیم .. رئیس سرشو تکون دادو از تو کشو گوشیرو درآورد گذاشت رو میز .. .. ولی هنوز دستش رو گوشی بود ... گفت خوب گوشاتو باز کن شاهین بعدا نگی غلط کردم ! اگر بشنوم یا احساس کنم با این دختر مخترا در تماسی یا با اون دوستای مزخرفت تماس داشتی کاری میکنم از کرده نکردت پشیمون بشی ! فهمیدی ؟ .. رئیس وقتی صداشو میاره پایینو جدی حرف میزنه خیلی ترسناک تر میشه ! .. رئیس بخدا به اندازه کافی ترسناک هستی لازم نیست پیاز داغشو زیاد کنی ! ... رئیس دوباره صداشو بالا بردو گفت نشنیدم ! فهمیدی ؟ گفتم بله رئیس .. غلط کنم ! بعد دستشو برداشت .. گوشیو آروم برداشتم.. گفتم رئیس یه مشکلی هست .. سارا دوروز دیگه میاد تهران .. منم باید برم خونه ... رئیس اخماشو کرد تو همو گفت سارا هم که مثل آرامه .. چرا بره خونه تو ؟ ...سارا رو بهنونه نکن شاهین .. خودم ترتیب کارارو میدم .. جنابعالی هنوز مریضی ! .... دیگه ؟ گفتم هیچی رئیس هرچی شما بفرمائید ... رئیس گفت برو پی کارت .. کار دارم .. گفتم چشمو برگشتم اتاقم سراغ آریا ..
آراز #
به صندلیم تکیه دادم .. وای شدن شش تا ! آرامو نمیشه درست کنترل کرد وای حالا دوتا آرام ! سارا از آرامو شاهین شیطون تره ! بلند شدمو درو باز کردم پریوشو صدا زدم .. نشستم پشت میزو مشغول شدم .. پریوش در زدو اومد تو .. بفرمائید جانم .. گفتم یه قهوه پریوش ! گفت چشم و رفت .. یکم بعد با یه فنجون قهوه برگشت .. گفتم مرسی .. راستی پریوش فردا اتاق شاهینو برای سارا آماده کن .. شاهین بره پیش آریا ! پریوش گفت اتاقای پایین هست اگر بخواید اونارو آماده میکنم .. گفتم نه ! میخوام پیش خودم باشن .. گفت چشم .. گفتم در ضمن زودتر ترتیب شامو هم بده لطفا .. گفت اونم به چشم و رفت ..
صبح اول وقت رسیدم شرکت .. ارشد پشت سر منو آریا وارد شد .. گفتم ارشد بیا اتاقم ! گفت چشم رئیس ...رفتم تو اتاق گفتم آریا کارای ترخیصو کامل کن .. دیشب شاهین زنگ زد ؟ آریا گفت بله رئیس .. نگاهش کردمو گفتم شدی شاهین ؟ بالاخره داداش یا رئیس ؟ گفت خونه داداش ... اینجا رئیس .. همین موقع ارشد اومد تو .. گفتم کارای تعطیلات تابستونه انجام شد ؟ گفت بله رئیس .. پس تمام گزارشای هر قسمتو تحویل بگیر .. تا فردا بعدازظهر همشون باید رومیزم باشن ! .. هردو شرکت ! مهندس آرشم بگو بیاد کارش دارم .. گفت چشمو رفت .. آریا گفت پس منم برم دنبال جنسا .. گفتم برو .. اومد بره خورد به در .. آخش رفت هوا ! بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم هنوز جاش درد میکنه ؟ آریا سرشو انداخت پایینو گفت بله رئیس .. گفتم میتونی بری ! رفتو درو بست .. چند دقیقه گذشت ارشد در زدو اومد تو .. یه فنجون قهوه و دوتا گزارش دستش بود .. فنجونو گذاشت روی میزم و گزارش ها که طبق معمول از امور مالی .. گزارش مالی دو شرکتو فرستاده بودن .. لبخندی زدمو گفتم آفرین ... ارشد رفت دنبال کارش .. چند دقیقه ای گذشت در زدن گفتم بیا تو ! آرش اومد تو .. سلام کرد .. جوابشو دادم و گفتم امروز گزارش کار ترخیص جنسا که آریا رفته دنبالشو میخوام .. گزارش پروژه نازو پرونده پروژه جدید که تو دستته .. تا آخر وقت اداری فردا فرصت داری .. گفت چشمو رفت بیرون .. آروم آروم قهومو خوردم .. رسیدم به کار .. چند ساعت به سرعت گذشت .. تلفن زنگ خورد .. گوشیو برداشتم ..جناب رئیس از منزل پشت خط هستن ... گفتم وصل کن .. الو پریوش .. گفت سلام جوابشو دادم .. نگران شدم گفتم چی شده پریوش ؟ گفت آقا...شاهین خان دوباره تب کرده .. گفتم چی ؟ تب ؟ چرا ؟ گفت نمیدونم .. صبح یک ساعتی رفت بیرون .. اومد صورتش قرمز بود .. دیدم تب کرده .. جوش آوردم گفتم با اجازه کی رفته بیرون ؟ گفت نمیدونم .. گفتم فعلا بذار استراحت کنه .. بهش یکم برس .. آبمیوه آب هندوونه بده تا عصر خودم بیام به حسابش برسم .. گفت چشمو قطع کردم .. عصبانی بودم .. پسره احمق ! گفتم از جاش بلند نشه ! سرمو تکون دادمو به بقیه کارا مشغول شدم .. حدود ساعت 2 در زدن ... گفتم بیا تو .. آرش درو باز کردو با دوتا گزارش تو دستش وارد شد .. گزارشا رو گذاشت رو میزم ..خودش عقب ایستاد .. گزارشو برداشتم .. مربوط به ترخیص جنسا و پروژه ناز .. نگاهش کردمو گفتم آفرین ! یکم گزرشارو بالا پایین کردم .. خیلی کاملو جامع .. یه حرفه ای نوشته بود .. گفتم همشو خودت نوشتی ؟ با من من گفت بله .. رئیس .. دوباره نگاهش کردمو با اخم گفتم مطمعنی ؟؟؟ اینبار سرشو انداخت پایین و گفت بله .. گزارشارو زدم رومیزو تکیه دادم به پشتی صندلی .. گفتم اولین روز کارتو شروع کردی نگفتم زیر آبی رفتن نمیخوام ؟ نگفتم زرنگ بازی و تنبلی ببینم حسابتو میرسم ؟ هان ؟ زدم روی میزو با صدای بلند گفتم با توام !!! آرش سرش پایین تر رفت .. گفتم تو فکر میکنی این مراحلو نگذروندم ؟ یعنی فرق گزارش یه تازه کار و یه حرفه ای رو نمیدونم ؟ بلند شدمو رفتم سمت آرش .. نزدیکش رسیدمو گفتم میخوای بگم کی اینارو نوشته ؟ تو چشمای من نگاه میکنیو دروغ میگی ؟؟؟ هوم ؟ یهو داد زدم ارشد !چند ثانیه نشد در زدو اومد تو .. دستامو پشتم بهم گرفتمو رو به ارشد گفتم از کی تا حالا مامور نوشتن گزارشا شدی ؟ ارشد با من من نگاهی به آرش کردو گفت رئیس راستش .. من فقط .... گفتم ساکت ! برو سرکارت ! بعدا با تو کار دارم .. ارشد سرشو انداخت پایین .. گفتم هیچکس مزاحم نشه ! گفت چشمو رفت بیرون .. به آرش نگاه کردمو دستامو کردم تو جیب شلوارم .. گفتم گفته بودم اگر زیر آبیو تنبلی ازت ببینم مثل بقیه باهات رفتار نمیکنم ! .. یک بار زیر دستم کتک خوردی میدونی رحم نمیکنم بهت ! حتما دوباره باید تجربه کنی تا بفهمی ؟؟ آرش گفت رئیس .. معذرت ... نذاشتم جملشو تموم بشه .. گفتم ساکت ! احساس کردم ترسیده خیلی .. گفتم چطور جرات کردی ؟؟؟؟ دروغ تنبلی زیر آبی رفتن .. آرش سرش پایین بود .. با خودم گفتم این بار از حرفم کوتاه بیام دیگه حرفم برش نداره ! گوشیو برداشتمو به ارشد گفتم بگو از تو حیاط یه ترکه برام بیارن ! سریع ! آرش سرشو گرفت بالا و با تعجب و نگرانی منو نگاه کرد .. گفتم یه فرصت بهت میدم ! برای اولین و آخرین بار .. میتونی الان درو باز کنی بری خونه ! دیگه پشت سرتو هم نگاه نکنی !
رفتم سمت پنجره دستامو کردم تو جیب شلوارم .. تا ترکه رو بیارن فرصت داری بری ! احساس کردم برگشت رو به در ولی دوباره اومد سرجاش ایستاد .. چند دقیقه بعد ارشد در زدو اومد تو .. ترکه تو دستش .. گذاشت روی میزو رفت بیرون .. برگشتمو ترکه رو از رو میز برداشتم... چه ترکه ترسناکی ! گفتم بیا جلو ! یواش یواش اومد سمت میز .. کتتو دربیار کف دستاتو بذار رو میز! آهسته کتشو درآوردو با اون قدش خم شد دستاشو رو میز گذاشت .. پشتش ایستادمو ترکه رو پشت گردنش گذاشتم و یکم بیشتر خمش کردم .. بعد اولی رو زدم .. محکم .. هیکلش از درد پرید بالا و گفت آخ .. بعد دومی و سومی ... هر بار آخ بلند میگفت تارسید به ضربه هشتم .. با ضربه هشتم گفت ببخشید رئیس .. دیگه تکرار نمیشه .. از دهم به بعد رسید به غلط کردم .. ببخشید .. تکرار نمیشه .. 15 ضربه زدم .. ترکه رو رومیز گذاشتم پشت میزم نشستم .. تکیه دادم به پشتی صندلی ... گفتم صاف وایسا ! ... به سختی صاف ایستاد .. گزارشارو برداشتم پاره کردم ریختم جلوش .. گفتم میری دوباره مینویسی ! تا ننوشتی نه چیزی میخوری نه جایی میری ! آروم گفت چشم رئیس .. گفتم مرخصی ! ... کتشو برداشتو با صورت قرمز رفت بیرون .. گوشیو برداشتم ارشدو خواستم ..در زدو اومد تو پشت سرش درو بست .. همونجا جلوی در ایستاد . گفتم با کسایی که به جز دستورم کار میکنن چکار میکنم ؟ هان ؟ ارشد گفت رئیس.... گفتم چرا کار آرشو انجام دادی ؟ .. گفت بخدا رئیس کارای خودمو انجام داده بودم .. داد زدم مگه گفتم کارای خودتو انجام ندادی ؟ چرا کار آرشو انجام دادی ؟ گفت فقط میخواستم کمکش کنم .. ...صدامو آوردم پایینو گفتم با کمکت باعث شدی ترکه بخوره ! ... گفت ببخشید رئیس .. گفتم برو سرکارت .. برگشتو رفت بیرون ..مشغول کار شدم .. از 4 گذشته بود .. خیلی گرسنه بودم .. زنگ زدم آریا گفتم بیا ! چند دقیقه بعد اومد . آریا اومد تو و گفت داداش شنیدم آرش رادمنش ترکه خورده ؟ گفتم سرت به کارت باشه ! گفت چشم .. گفتم برو سراغش گزارششو کامل کنه .. خیلی گرسنمه .. گفت چشمو رفت ..
آریا #
از اتاق داداش اومدم بیرون ... رفتم سراغ ارشد .. گفتم تارا شنیدم آرش ترکه خورده ! ... دیدم دمقه .. گفت بله مهندس تقصیر منه .... گفتم چی ؟ چطوری ؟ گفت کمکش کردم گزارشاشو نوشتم ... رئیسم عصبانی شد .. از پیش تارا رفتم سمت اتاقی که آرش میشینه .. منو شاهینم گاهی اونجا کار میکنیم ... آرش تا منو دید بلند شد .. اصلا به روی خودش نمی آورد جریان ترکه رو ولی معلوم بود خیلی درد داره .. گفتم کجا رسیدی ؟ گفت وسطاشم .. گیج شدم .. لبخندی زدمو رفتم بالای سرش .. یه دستمو رومیزو یه دستم پشتی صندلیش گذاشتم یکم خوندمو خندیدم .. گفتم این چیه نوشتی ؟ ... انشا نوشتی ؟؟ بعد براش روششو دوباره توضیح دادم که راحت تر و زودتر انجام بشه .. گفتم بجم رئیس گشنشه .. گفت کارتو تمو کنی زودتر ناهار بخوریم .. یک دفعه از جاش بلند شدو گفت آخ .... صورتش از خجالت سرخ شدو با سر پایین گفت میشه من نیام ؟ صدامو آوردم پایینو گفتم اگه میخوای عصبانیش کنی بگو ! راه های دیگه ای هم هست ! بعد سرمو نزدیک گوشش کردمو گفتم لازم نیست خجالت بکشی ! منو شاهینم چند دور از دست مبارکش چوب خوردیم ! بعدم زدم زیر خنده .. آرش لبخندی زدو گفت منم بار اولم نیست ! یهو جدی شدمو گفتم چطور ؟ کی ؟ شرکت ؟ گفت نه .. گالری ... گفتم چرا ؟ گفت من من ... گفتم تو چی ؟ گفت میشه داداش بعدا برات تعریف کنم ؟ الان رئیس گزارشو میخواد ... سرمو گرفتم بالا و گفتم زود باش کمکت میکنم ! .. ولی بپا رئیس نفهمه که حسابم پاکه ! بعد یه صندلی آوردم کنار صندلیش گذاشتمو شروع کردیم .. نیم ساعته جمعش کردیم .. پیش نویس اولیه رو براشتیم رفتیم سمت اتاق آراز .. در زدمو رفتم تو .. آراز پشت پنجره ایستاده بودو طبق معمول دستاش تو جیب شلوارش .. آرش گزارشو گذاشت رومیزو گفت بفرمائید رئیس .. آراز برگشتو یه نگاه به آرش انداخت ..
آراز #
آرشو آریا پشت سرم ایستادن ولی من خسته تر از اونیم که بتونم به گزارش نگاه کنم .. ... برگشتم سمت میزمو گفتم بشینید .. آریا نشست ولی آرش هنوز ایستاده بود .. میدونستم چشه .. گفتم بشین مهندس ! .. آرش آروم اومد نشست ولی سرش پایین بود .. منم بیشتر بهش چیزی نگفتم تا بیشتر خجالت نکشه .. گفتم آریا ساعت 12 فرودگاه باش .. سارا با پرواز شب میاد .. آریا گفت من داداش ؟ نمیشه حسین آقا بره ؟ .. برگشتم سمتشو گفتم حواستو جمع کن مهندس آریا پیرنیا بار آخرت باشه رو حرفم حرف میاری ! ... فهمیدی ؟؟ .. لحنم اونقدر تهدید آمیز بود که آریا به پته مته افتاد . گفت چشم داداش .. ببخشید ..
غذا رو آوردن ولی من اصلا میل ندارم .. اون گرسنگی جاشو به سردرد داده .. به گمونم از شاهین گرفتم .. شروع کردم به خوردن .. بخاطر اینکه این دوتا پسر راحت تر بخورن ..غذا که تموم شد گفتم من زودتر میرم .. آریا کارا رو جمعو جور کن .. گزارشا رو بگیر مطالعه کن .. با دقت ! چیزی از قلم نیوفته ! گفت چشم داداش .. بعد روبه آرش گفتم گزارشتو کامل کن بده آریا با خودش بیاره .. خودم گزارشتو میخونم .. بلند شدمو کتمو برداشتم رفتم سمت خونه ...
آریا #
نمیدونم داداش یهو چش شد ؟ انگار حالش خوب نیست .. هیچ وقت تو این چند ساله اینطور ندیده بودمش .. خداکنه مریض نشده باشه ... مسئولیتش زیاده .. خونه شرکتا ...کارا ...
آراز #
رسیدم خونه پریوش اومد استقبال .. طبق معمول با چشما و لبی خندون .. گفتم پریوش یه دمنوش بهم بده .. یکم حالم جا نیست .. چشمای خندونش جاشو به نگرانی داد .. گفت الان عزیز دلم .. رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم .. یاد شاهین افتادم .. رفتم از اتاقم بیرونو سمت اتاق شاهین .. تقه ای به در زدمو رفتم داخل .. شاهین تا منو دید بلند شدو سلام کرد . جواب دادمو گفتم آخرین حرفی که بهت زدم چی بود ؟ .. شاهین سرش پایین بود .. بهت گفتم استراحت کن ! با اجازه کی بلند شدی رفتی بیرون ؟ گفت داداش باید به پسره تو گمرک که کارامو راه انداخت پول میدادم ..گفتم چرا زنگ نزدی بگی یه فکری برات بکنم ؟ الان تب کردی خوبه ؟ ... با تو چکار کنم شاهین ؟.. چرا اینقدر سرخودی ؟ گفت ببخشید داداش .. گفتم بخواب یکی دو ساعت دیگه میام آمپولاتو میزنم .. شاهین رنگ به رنگ شد ولی جرات نکرد چیزی بگه .. اومدم بیرون .. رفتم اتاق آرام .. تقه ای به درو رفتم تو .. آرام طبق معمول دراز کشیده بود رو شکمش روی تخت و مشغول اینستا بود .. تا منو دید بلند شدو ایستاد و سلام کرد .. جوابشو دادمو نشستم روی صندلیه پشت میزش .. گفتم گوشیت ! .. رنگش پرید .. دیدم معطل میکنه اخمامو توهم کردمو گفتم زود ! .. یواش آورد جلو .. بازش کردم اینستا .. یکم بالا پایین کردم گفتم این پیجا چیه فالو کردی ؟؟؟؟ گفت داداش .. بخدا .. نمیخواستم .. گفتم وقتی اجازه دادم اینستاگرام نصب کنی بهت اطمینان کردم .. فکر کردم بزرگ شدی ! این پیجای مزخرف چیه ؟؟؟؟ گفت داداش فقط جالب بود برام .. گوشیشو انداختم رو تختو گفتم این دفعه ببینم اینستاتو پاک میکنم گوشیتم ازت میگیرم ... فهمیدی ؟ ..گفت بله داداش ببخشید .. گفتم شاهین هنوز مریضه نمیتونه پیش آریا بره .. سارا میاد تو اتاق تو میمونه .. آرام یهو مثل دیوونه ها پرید بالا و گفت آخ جون !! مرسییییییی داداش .. انگار نه انگار الان دعواش کردم .. گفتم بسه آرام .. چه خبرته ؟ ولی حواستو جمع کن ... سارا میاد نشید دوتا همه رو به جون هم بندازید ! شیطنتو اذیت بقیه ! فهمیدی ؟ گفت بله داداش .. ولی معلومه رو ابراست ... از همین حالا داره نقشه میکشه ! پیش خودم گفتم وای ! چه شود ! از اتاقش اومدم بیرونو آرامو با نقشه هاش تنها گذاشتم .. برگشتم اتاقم پریوش بایه فنجون دمنوش اومد تو ... گفتم ممنون .. گفت خواهش میکنم عزیزم .. دمنوشو آروم خوردم .. خواستم به کارام برسم ولی دیدم نمیشه دراز کشیدمو خوابیدم ....
آریا #
حدود 7 بود با آرش زدیم بیرون .. ماشین نیاورده بود .. گفت دست خواهرمه .. گفتم بشین میرسونمت .. گفت مزاحم نمیشم .. گفتم بشین لوس نشو ! نشستو راه افتادیم .. توراه گفتم حرف بزن ببینم جریان کتک خوردنت تو گالری چی بود ؟؟؟ آرش آروم آروم شروع کرد به تعریف .. سرش پایین بودو زیر چشمی منو نگاه میکرد .. عکس العمل من ! من فقط جلو رو میدیدم و هر لحظه اخمام بیشتر میشد .. سردنده رو اونقدر فشار دادم که دستم درد گرفت ... آرش بین حرفاش یهو برگشت گفت داداش بخدا بخاطرش کتکی خوردم که هنوز جاش هست ... کتک امروزم اومد روش ... لازم نیست شما کاری بکنی ! ... گفتم میدونم آراز درست حسابی به خدمتت رسیده ! وگرنه همینجا میزدم کنارو خودم به خدمتت میرسیدم .. خوب ! بقیش ... همه جریان کتک خوردنشو تعریف کرد .. خدایی بد کتکی خورده بود .. گفتم برای همین اینقدر بهت سخت میگیره ! گفت بله ! خودم میدونم سخت گیریش برای چیه .. حقمه .. کارم اشتباه بود .. رسیدیم دم در خونشون .. گفت داداش میشه لطفا از این اتفاق به کسی حرفی نزنید ؟ گفتم باشه .. پیاده شدو خدا حافظی کردو رفت .. توراه خونه به کار آراز خیلی فکر کردم .. کارش قابل درکه .. حمایت از خانوادشو ناموسش .. منم بودم شاید همچین عکس العملی داشتم ..
رسیدم خونه خواستم اول برم سراغ داداش ... پریوش گفت خوابه .. گفتم چی ؟ داداش عادت نداره این موقع بخوابه ؟ گفت فکر کنم ناخوشه ... گفتم باشه .. رفتم آروم درو باز کردم ... رفتم داخل .. هنوز خواب بود .. گزارش آرشو گذاشتم رو میزشو رفتم بیرون .. تو اتاقم استراحت کردم .. موقع شام همه جمع شدیم سرمیز ..ولی جای داداش خالی بود .. پریوش کمی براش سوپ برد .. ما هم بدون سرو صدا غذامونو خوردیم .. بعد شام رفتم اتاقشو در زدم .. گفت بیاتو .. رفتم داخل .. سلام کردم .. جواب داد .... گفت چه خبر از شرکت .. گفتم گزارشا رو کمی بررسی کردم .. گزارش آرشم گذاشتم رو میز .. اگه اجازه بدی کم کم برم فرودگاه .. سرشو تکون دادو دوباره دراز کشید .. آروم اومدم بیرون .. رفتم لباس پوشیدمو رفتم سمت فرودگاه ...
آراز #
یکم استراحت کردم حالم بهتر شد .. از جام بلند شدمو رفتم بیرون .. شاهین پیش دخترا نشسته بود تو سالن .. دخترا با دیدنم بلند شدنو اومدن نزدیک ... آرام گفت داداش خوبی ؟ داداش آریا نذاشت بیام پیشت ... پروانه هنوز ازم خجالت میکشید گفت داداش جیزی میخواید براتون بیارم ؟ گفتم مرسی .. بعد رو به آرام گفتم کار خوبی کرد شما هم مریض میشید .. شاهین گفت رئیس بریم دکتر تا بدتر نشدی .. گفتم نه از خستگی یکم بدنم افت کرده .. تو هم راه بیوفت تو اتاقت ... دوتا آمپول آخرت مونده .. شاهین گفت نمیخواد داداش .. خوب شدم دیگه ! ... فقط نگاهش کردم یک دفعه از جاش پریدو گفت چشم ... رفت سمت اتاقش منم پشت سرش رفتم .. رفتم داخلو پشت سرم درو قفل کردم.. شاهین نگران نگاهم کردو گفت کار اشتباهی کردم ؟؟؟ گفتم کردی ؟؟ گفت نه داداش تا جایی که میدونم .. گفتم پس برای چی نگرانی ؟ گفت برای اینکه درو پشت سرتون قفل کردید .. لبخندی زدمو گفتم بستم تا کسی نیاد آمپولتو بزنم .. شاهین برگشتو روی تختش دراز کشید .. آمپولاشو آماده کردمو زدم . با اینکه دردش میومد ولی صداش درنیومد .. فهمید مریضم نخواست اذیتم کنه .. آمپولاشو که زدم گفتم آفرین پیشرفت کردی ... خم شدمو روی موهاشو بوسیدم .. درو باز کردمو رفتم بیرون ..
شاهین #
داداش خیلی روبه راه نیست سعی میکنم تکون نخورم .. آمپولارو داره میاره .. خدا ! آخ !زدو تمام .. فکر کنم ازم راضیه .. لبخند میزنه ... چی ؟؟؟؟؟؟ اصلا باورم نمیشه .. سرمو بوسیدو نوازش کرد .. با اینکه خیلی جدیو سخت گیره ولی من دوستش دارم ..
آریا #
به سمت فرودگاه .... خسته ام ولی باید برم دنبال سارا ... داشتم نگاه میکردم پروازش کی میشینه که یکی صدام کرد .. ... داداش آریا ! داداش آریا ! ... برگشتم سمت صدا .... سارا بود .. گفتم پروازت کی نشست ؟ گفت سلام .. بعد دوید و بغلم کرد .. چطوری سارا کوچولو ؟؟؟؟؟ .... چقدر عوض شدی ؟ بزرگ شدی .... خانم شدی ! گفت جدی داداش ؟؟ گفتم چطوری پروازت زود نشسته ؟ گفت میخواستم سر به سر شاهین بذارم گفتم دیرتر میشینه ... اخمامو کردم توهمو گفتم چرا اونوقت ؟ فکر نکردی اینجا سرگردون میشی ؟؟؟ سارا بغض کردو گفت ببخشید ... گفتم خیلی خوب بیا بریم .. چمدونات کو ؟ گفت گرفتم کنار سالنه ! دیدم چمدوناشو به امون خدا ول کرده اومده ... سرمو تکون دادمو رفتم چمدوناشو کمک خودش آوردم .. توی پارکینگ ماشینو سوار شدیمو راه افتادیم .. تو راه سارا حرف زدو حرف زدو حرف زد ... سارا یک سال از آرام کوچیکتره ولی به همون اندازه حرف میزنه .. اگرچه آرامو یه چپ نگاه کنی ساکت میشه طفلک ... ولی سارا یک ساعتی حرف زد.... کم کم چون خسته بود خوابید .. نزدیک 3 بود رسیدیم خونه .. رفتیم داخل .. آراز بیدار بود و تو سالن نشسته بود .. شاهین رو مبل بخاطر دواهاش چرت میزد .. پریوش تو آشپزخونه مشغول کار بود .. ولی پروانه و آرام مشغول حرف زدن بودن .. تا وارد شدیم آرام پرید بالا و جیغو داد .... پریوش خانم اومد جلو با لبخندوبغلش کرد ..شاهین از جیغ آرام پرید از خوابو بلند شدو گفت طوفانو گردباد بهم رسیدن ! .. سارا اول آرامو بغل کردو بعد با پروانه روبوسی کرد .. بعد رفت پیش آراز و خیلی مودب سلام کردو لبخند زد... داداش آراز دستشو گرفتو کشیدش تو بغلش .. سرشو بوسیدو خوش آمد گفت .. بعدم پرید بغل شاهین .. شاهین اول بغلش کردو بوسیدش ولی یهو اخماشو کرد توهمو گفت برای چی ساعت پروازتو اشتباه گفتی ؟ هان ؟ شانس آوردی خونه خودم نیستیم .. وگرنه یه کتک درست حسابی ازم میخوردی ! منم گفتم درسته ! حق داره ... سارا یهو قیافه ناراحت به خودش گرفتو گفت خواستم سر به سرت بذارم .. شاهین گفت غلط کردی ! شیطونه میگه همچین بزنمش که صدای .. داداش آراز یهو گفت بسه شاهین ! شاهین معترض گفت داداش اگه خودت بودی اول پوستشو میکندی .. داداش گفت فعلا برید بخوابید فردا خودم با سارا خانم حرف میزنم ببینم چرا بدون فکر این کارو کرده ! ...
آرام #
از اومدن سارا خیلی خوشحالم .. حالا که دیگه باهم یه جا میخوابیم .. تخت اتاقمو عوض کرده بودیم یه دونفره گذاشته بودیم .. با پروانه و سارا رفتیم تو اتاقم .. کمک کردیمو چمدوناشو بردیم اتاق .. لباساشو از چمدون درآوردو لباس عوض کرد و خوابیدیم .. به پروانه گفتیم توهم بخواب پیشمون .. ولی گفت شما جاتون تنگ میشه ... دراز کشیده بودیم که تقه ای به در خوردو داداش اومد تو .. هردوتامون بلند شدیم نشستیم .. داداش وایساد بالا سرمونو نگاهمون کرد .. خوب دخترا ! بهتره قبل از اینکه برای شیطنت برنامه بریزید بهتون هشدار بدم ! .. حواستون باشه از حدو مرزتون اونورتر نرید ! باشه ؟؟؟ دوتامون گفتیم چشم .. منو سارا میدونستیم دقیقا داداش به چه حدو مرزی اشاره میکنه .. داداش گفت سرساعت میخوابید و سر وقت هم بلند میشید ! گفتیم چشم .. سارا هم مثل من از داداش حساب میبرد .. داداش رفتو گفت بخوابید .. ماهم چون خسته بودیم خوابیدیم ..
صبح ساعت 11 چشمامونو باز کردیم .. از جام پریدم... گفتم سارا بجم ساعت 11 ظهره ! .. گفت باشه بابا .. بلند شدیم به سرو وضعمون رسیدیم رفتیم طرف سالن .. فکر میکردم داداش رفته شرکت ولی روی مبل تو سالن نشسته بود .. رفتیم جلو سلام کردیم .. داداش سرشو آورد بالا و جوابمونو داد ... یکم اخم تو چهرش بود .. گفت بشینید ! نشستیم رو مبل .. پروانه اومد تو سالن و برامون شیرکاکائو آوردو کیک .. اما برای داداش دمنوش آورد .. داداش گفت حرفای دیشبو که فراموش نکردید ؟ گفتیم نه داداش .. گفت خوبه .. فردا صبح با حسین آقا برو دنبال کارات .. شاهین که مریضه و آریا شرکت .. منم یکم حال ندارم .. سارا گفت چشم .. گفتم داداش میشه منم برم از اونطرف یکم بگردیم ؟ داداش نگاهی کرد بهمو گفت دوتا دختر نوجوونو بفرستیم تنهایی بگردن ؟ هوم ؟ سارا با حسین آقا میره .. بعد یه فکری واسه گشتنتون میکنیم .. گفتم داداش .. مامان .. گفت حواسم هست .. به موقش بهت میگم چکار کنی ! خلاصه گذشت .. عصر داداش آریا اومد .. داداشام با شاهین توی خونه جلسه داشتن .. منو سارا حوصلمون سر رفته بود ..... سارا گفت بیا یکم همه رو بریزیم به هم .. گفتم چطوری ؟ گفت ترقه و ابروهاشو با شیطنت انداخت بالا ! گفتم بذار برسی بعد به کتکمون بده ! گفت یه کاری میکنیم که کسی نفهمه ما بودیم ...یواشی رفتیم تو اتاقمو از توی کیف لوازم آرایشش چند تا ترقه درآورد .. گفت بیا ترقه ها رو روشن کنیم بندازیم زیر گاز .. یواشکی رفتیم تو سالن .. آروم ترقه هارو روشن کردیمو انداختیم زیر گاز و در رفتیم تو حیاط ..
آراز #
سرمون گرم کار بود .. همه چی بهم ریخته بود ... منم عصبی ! به آریا گفتم تو اونجا چکاره بودی که یه همچین وضعی درست شد ؟؟؟ آریا گفت داداش بخدا دست من نبود از طرف شرکت سازنده مشکل ایجاد شده نه ما .. یهو یه صدای انفجار اومد .. منو آریا و شاهین یه نگاه بهم کردیمو دویدیم بیرون .. از تو آشپزخونه پریوش اومد بیرون .. ... جلوی آشپزخونه بهش رسیدیم .. انگار برق گرفته بودش .. موهاش بهم ریخته لباساش پر از غذا .. معلوم بود برای شام داشته کاری انجام میداده ... درست شده بود مثل دلقکای سیرک بیچاره .. گفتم چی شده پریوش ؟ گفت داشتم کارای شامو تموم میکردم یهو اجاق گاز ترکید!!!! گفتم چی ؟ رفتم تو آشپزخونه .. از اونطرف شاهینو آریا یواشکی داشتن میخندیدن .. اجاق گازو نگاه کردم همه چی سالم بود .. زانو زدم زیر گازو نگاه کردم یه چیزی مثل ته سیگار دیدم .. با تعجب برداشتم .. بله ! ترقه .. بلند شدمو یه نگاه به آریا و شاهین کردم .. هردو ساکت شدن ... گفتم پریوش برو دستو روتو بشور .. یکم به خودت برس .. یکمم استراحت کن ... گفت چشم .. زود برمیگردم .. همینکه پریوش رفت سارا و آرام اومدن تو .. گفتن چی شده ؟؟؟ از صورتاشون پیدا بود کلی خندیدن .. گفتم شما دوتا اتاقم !! زود ! رفتن سمت اتاقم ... جفتشون وحشت کرده بودن ... رفتن تو وخودم بعدشون رفتم داخلو درو بستم .. رفتم پشت میزمو داد زدم خجالت نکشیدید یه زن پیرو ترسوندید ؟ هان ! دیشب به جفتتون نگفتم مواظب رفتارتون باشید ؟ دوتاشون بهم چسبیدن... صدامو آوردم پایینو گفتم اگه بلایی سرش میومد چی ؟ سارا گفت ما کاری نکردیم داداش ! ...با اخم نگاهشون کردمو گفتم لابد از بیرون اومدن یا شایدم خود پریوش ترقه زده ! دوباره صدام رفت بالا ! آنچنان داد میزدم که صدام تا اونور خونه میرفت ... صدای گریشون بلند شد .. گفتم صدا نشنوم ! الان میرید بیرون .. کنار سالن وایمیستید .. از شامم امشب خبری نیست ! شانس آوردید که سارا تازه رسیده .. وگرنه پوست جفتتونو میکندم ! ... .. حالا برید ! زود ! ... تا اجازه ندادم حق نشستن ندارید ! جفتشون با چشم گریون رفتن بیرون .. تا رفتن آریا و شاهین اومدن تو .. گفتم شما دوتا خجالت نمیکشید به پریوش میخندید ؟ .. بجای اینکه کمک کنید ریسه میرید از خنده ؟ .. آریا گفت داداش تقصیر ما چیه ؟ ... گفتم آریا خدا شاهده امشب یه چیز دیگه از یکیتون ببینم حسابتون پاکه ! .... بعد به شاهین گفتم برو ببین درست سر جاشون ایستادن یا نه ! .. شاهین رفتو اومد و جلسه رو ادامه دادیم .. موقع شام شد .. رفتیم سرم میز ...ما و پروانه .. دخترا کنار سالن با سر پایین ایستاده بودن .. پریوش غذا رو آوردو کشید .. آریا آروم گفت داداش میشه ببخشیدشون ... گرستشونه .. گفتم فعلا نه ! پریوش اومد دوباره بالا سرمو گفت آراز خان .. لطفا ببخشید .. بچه هستن .. شوخی کردن .. گفتم فعلا نه ! پریوش رفت .. پسرا و پروانه بیشتر با غذاشون بازی میکردن .. گفتم نکنه شما هم میخواید برید کنارشون وایسید ؟؟ هر سه تا بهم نگاه کردنو شروع کردن به خوردن ... آخرای شام بلند گفتم شما دوتا بیاید اینجا ببینم ! یواش یواش اومدن .. گفتم دفعه آخره میبخشم .. دفعه دیگه حساب جفتتون پاکه ! فهمیدید ؟ آروم گفتن بله داداش .. گفتم بشینید .. بعد پریوشو صدا کردم .. براشون غذا آورد .. قبل از اینکه براشون غذا بکشه گفتم صبر کن ! بعد رو به دخترا گفتم بلند شید ! ... تا بلند شدن گفتم باید به پریوش چی بگید ؟؟ آرام گفت ببخشید پریوش جون .. فقط خواستیم شوخی کنیم ... معذرت میخوام .. سارا هم گفت منم معذرت میخوام .. دیگه تکرار نمیشه .. پریوش لبخندی زدو گفت اشکالی نداره .. بشینید غذاتون یخ کرد .. دخترا یه نگاه به من کردنو با سر اشاره کردم بشینن .. بعدم با ولع شروع کردن به خوردن .. رو کردم به شاهینو گفتم اگر خوب شدی فردا بیا شرکت .. شاهین خوشحال شدو گفت چشم رئیس ! ممنون ...
صبح زود طبق معمول از جام بلند شدم .. هنوز انرژی قبلو ندارم .. چاره ای نیست .. باید برم شرکت .... نقشه ها با عملیات اجرایی شرکت سازنده جور در نمیاد ... ببینم چه خبره ... دوش گرفتم ... کتو شلوار جلیقه کراوات ... مشکی پیراهن مشکی با رگه های سفید .. کروات مشکی .. خودمو تو آینه قدی نگاه کردم ... مشکی ؟؟؟؟ همش ؟؟ چرا ؟؟؟؟ خودمم گاهی نمیدونم چرا تیره بیشتر ؟ برم سر میز .. رفتم تو سالن سر میز نشستم .. پریوش میزو چیده بود .. سلام صبح بخیر ... گفتم سلام پریوش چطوری ؟ گفت خوبم .. گفتم بهتر شدی ترسیدی ؟ گفت بله .. بعد خندید وگفت حسین دوساعت بهم خندید ... گفتم چطور متوجه نشدی ترقه انداختن ؟ گفت رفتم پشت تو انباری .. ... ظرف دسر دستم بود ... وقتی برگشتم تو آشپزخونه احساس کردم کسی از در خونه رفت بیرون .. یهو صدا اومد منم وحشت کردم و ظرف دسر رفت روهوا ! ... پریوش طوری تعریف میکرد که ناخودآگاه زدم زیر خنده پریوش خندیدو گفت اولش ترسناک بود ولی بعدش کلی خندیدم .. گفتم من هم ازت معذرت میخوام .. این دوتا وروجک باهم میوفتن دیگه قابل کنترل نیستن .. پریوش لبخندی زدو گفت ای مادر ... چرا ؟ ... بچه هستن .. عیبی نداره .. اگه چیزی نمیخوای من برم سرکارم .... گفتم نه ممنون .. آریا اومد سرمیز از اونطرف شاهین اومد .. سلام کردن .. جواب دادم .. گفتم خوبه سرحالی شاهین .... گفت بببللللههه رئیس ! بالاخره از زندان زدیم بیرون .. سرمو تکون دادمو گفتم بجمبید باید بریم .. موقع رفتن شاهینو آریا رو باهم فرستادم و منم رفتم سراغ این دوتا وروجک .. تقه به درو رفتم تو .. هنوز خواب بودن .. بالا سرشون وایسادمو صداشون کردم .. اما نه ... بیدار نمیشن ! ... با صدای بلند گفتم آرام ! سارا ! ... یهو هردوشون از جا پریدن .. گفتم سارا خانم مگه نباید بری دنبال کارات ؟ پاشو دیر شده ! گفت داداش میشه فردا برم ؟ اخم کردمو گفتم نه ! بجم ! شب چرا دیر میخوابید ؟ حتما باید جداتون کنم از هم ؟ آرام گفت نه داداش ببخشید ... گفتم زود ! دیر شد ! بعد روبه آرام کردمو گفتم توهم باهاش برو... بعدش باهم برید یه کادوی قشنگ برای مامان بگیر ...آرام یکم نگاهم کردو یکدفعه از جاش بلند شدو پرید بغلم ... دستامو دورش حلقه کردمو تو سینم فشارش دادم .. سارا گفت منم میخوام .. باسر بهش اشاره کردم تو هم بیا .... اونم پرید بغلم ..
از بغلم جداشون کردمو روی موهای جفتشونو بوسیدم .. برید حاضر بشید .. من باید برم شرکت .. حواستون باشه شیطنت نکنید .. حسین آقا رو هم اذیت نکنید ! .. به خدا سنش بالاست ظرفیت منو نداره .. یه موقع پس میوفته ! .. جفتشون باهم گفتن چشم .. منم لبخندی زدمو پیش خودم گفتم چیو به کیا میگم ؟؟؟؟؟ اومدم بیرون .. سمت ماشینو شرکت .. رسیدم شرکت .. شاهینو آریا و آرش پیاده شدن .. سلام کردن جوابشونو دادم .. گفتم کجا بودید ؟ آریا گفت آرش امروز ماشین نداره سر راه سوارش کردیم .. گفتم خیلی خوب ... بریم سرکار .. ارشد قبل از ما اومده بود .. ارشد دختر خوبو زرنگیه که کارشو خوب بلده .. هیچ وقت از کارش نمیزنه .. اومد جلو و گفت سلام رئیس .. بعد یواشکی با چشمو ابرو با سه تاشون سلام علیک کرد... ارشد و آریا و شاهین خیلی باهم خوبن تیم خوبین هستن ... حالا هم که آرش بهشون ملحق شده .. البته منم زیاد بهشون تو این زمینه سخت نمیگیرم چون بهشون اعتماد دارم گرچه دورادور مواظبشونم .. اما آرش .. تا اینجا کمی اعتمادمو جلب کرده .. ولی باید خوب بالا پایینش کنم .. بلند گفتم چهارتاتون اتاق من ! الان ! .. دنبالم راه افتادن جلسه رو شروع کردیم کارهای لازمو مشخص کردیم .. آرشو شاهینو آریا رو فرستادم سر پروژه ناز .. خودم با ارشد کارای روز رو اوکی کردیم .. حالا کارای دیروزم اومده بود رو کارای امروز ...... مشغول شدم .. دو سه ساعتی گذشت ... دیدم خبری از پسرا نیست .. زنگ زدم جواب ندادن .. تعجب کردم ... با خوم گفتم حتما مشغولن .. یک ساعتی شد که گوشیم زنگ خورد .. الو .. الو ... دا...دا.. ش ... گفتم آریا چی شده ؟ گفت میشه بیای کلانتری ... گفتم اتفاقی افتاده ؟ گفت با بچه های شرکت سازنده دعوامون شده ... یهو از جام بلند شدمو گفتم چی ؟ دعوا ؟؟ گفت میشه بیای فقط ؟ گفتم اومدم ! کتمو برداشتمو رفتم بیرون .. به ارشد تو دو جمله قضیه رو گفتمو سریع حرکت کردم .. توی راه همش به این فکر میکردم که آریا و شاهین خیلی وقته دعوا نکردن .. آخرین بار 17 سالشون بود ....... تابستون بود .. آریا و شاهین مدام باهم اینطرف اونطرف بودن .. استخر فوتبال پارک سینما ... کلاس زبان که دور از چشم بابا یه خط درمیون میرفتن ...
یه روز طرفای بعد از ظهر بود که برگشتم خونه .... کسی نبود .. پریوش پروانه و آرامو برده بود پارک نزدیک خونه .. مامانو بابا طبق معمول سرکار بودن ... فقط حسین آقا مشغول تمیز کردن ماشین بود .. رفتم تو اتاقم .. تا خواستم لباسمو عوض کنم تلفنم زنگ خورد .. آریا اونطرف گوشی گریون .. گفتم چی شده آریا ؟ گفت داداش تروخدا .. به غیر تو ترسیدیم به کسی زنگ بزنیدم ! گفتم چی شده آریا ؟ گفت رفتیم فوتبال .. خوب داداش تقصیر ما نبود بخدا ! گفتم چی شده !!!!! گفت دعوامون شده آوردنمون کلانتری .. ترو خدا به بابا نگو ! گفتم کدوم کلانتری ؟ آدرسو دادو سریع ماشینو برداشتم رفتم ... تو راه به بابا و بابای شاهین زنگ زدم .. یک ربع شد که رسیدم .. رفتم داخلو دیدم گوشه سالن ایستادن .. نگاهشون کردم ... سرشونو انداختن پایین .. گفتم بار چندمتونه که دعوا میکنید ؟؟ .... شاهینو آریا گفتن غلط کردیم ... ولی اونا شروع کردن .. میخواستن توضیح بدن که گفتم توضیحتونو برای پدراتون نگه دارید ! برق از سر جفتشون پرید . اخمامو تو هم کردمو گوش هردوشونو گرفتم .. گفتم هردفعه کارتون همینه ! گند میزینید من رفعو رجوعش میکنم ... جلوی بابا هم پشتم قایم میشی ! توهم همینطور شاهین خان! یکدفعه بابا رو دیدم از در اومد تو همراهش بابای شاهین .. بابای شاهین یه مرد قد بلند و چهار شونه خیلی سخت گیر که بابا در مقابلش خیلی بچه هاشو لوس میکنه ... .. بدون اینکه سمت ما بیان رفتن اتاق افسر نگهبان .. کارا انجام شدو .. یه تعهد از همشون گرفتن .. جلوی در کلانتری بابای منو بابای شاهین خداحافظی کردن ... بابای شاهین گوششو گرفتو بردش سمت ماشین .. اما بابا یکم به آریا نگاه کردو گفت برید خونه تا شب بیام تکلیف جفتتونو روشن کنم .. منو بگو چشمام گرد شد .. خواستم چیزی بگم بابا با لحن هشداری گفت خونه ! بعدم رفت ..منم راه افتادم سمت ماشینم ... آریا هم سوار شد .. گفتم حالا خوب شد ؟ ...... گند تو و شاهین اوم زیر پای من ؟؟؟؟ گفت داداش .. گفتم ساکت .... بابا هر بلایی سرت آورد من هیچ دخالتی نمیکنم ... میدونم اینبار پوستتو قلفتی میکنه ! آریا دیگه اشکش دراومد .. رسیدیم خونه .. گفتم برو تو اتاقت ... زود ! آریا سرشو انداخت پایین و رفت اتاقش ...
شب بابا و مامان اومدن خونه ... مامان که آرامو بغل کرد .. بابا هم آرامو بوسیدو رفتن اتاقشون لباساشونو عوض کنن .. پریوش میزو چیدو همه چی برای شام حاضر شد ... رفتیم سر میز ... طبق معمول آرام مشغول شیطونی بود .. منم بدون حرف نشسته بودم ولی آریا چونش دیگه چسبیده بود به سینش .. مامان هر دفعه نگاهش میکرد اخم میکرد .. معلوم بود خیلی از دستش عصبانیه .. ولی بابا با آرمش نشسته بود .. شامو در سکوت خوردیم .. فقط آرام با مامانو بابا حرف میزد .. تا شام تموم شد .. بابا از سر میز بلند شد و گفت دوتا تون تا ده دقیقه دیگه تو اتاق کارم باشید ... بعدم رفت سمت اتاق کارش .. اون موقع سوییت طبقه بالا اتاق کار بابا بود .. من بلند شدم ولی آریا هنوز نشسته بود .. سرشویهو گرفت بالا و ملتمسانه گفت مامان ترو خدا یه کاری کن ... بابا ایندفعه منو میکشه .. مامان با اخم گفت وقتی میری اینور اونور شر بپا میکنی نتیجشو باید ببینی ! از دست من هیچ کاری برنمیاد .. خودت میدونی که بابات وقتی عصبانی میشه هیچکسی جلودارش نیست ! بعد دست آرام گرفتو رفت سمت اتاق آرام .. گفتم بلند شو تا بیشتر عصبانیش نکردی ! آریا با رنگ پریده بلند شدو رفتیم داخل اتاقو درو بستیم .. جلوی میز بابا ایستادیم .... بابا تکیه داد به پشتی صندلیشو رو به آریا گفت یه مدته داری پشت سرهم گند بالا میاری ! هرچی من از کارات میگذرم تو هی ادامه میدی ... بعد رو به من کردو گفت توهم لاپوشونی میکنی ... یکی درمیون بهم میگی ... پادرمیونی میکنی ... اینم نتیجش ... بالاخره کارو رسوندید به کلانتری ! بعد یهو با صدای بلند گفت آبرو برام نذاشتید ! من که کاری نکرده بودم ترسیدمو سرمو انداختم پایین ... آریا بدبخت که کم مونده بود پس بیوفته .. گفت خوب آراز خان ! جنابعالی تا یک ماه آینده فقط دانشگاه اونم ترم تابستونه داری ! ماشینتم توی پارکینگ میمونه تا یاد بگیری لاپوشونی کردن چه عاقبتی داره ! گفتم بابا ! .. کارم .. نذاشت جملمو تموم کنم گفت میگی بابام تنبیهم کرده تا یک ماه نمیتونم بیام ! سرمو انداختم پایین ... گفت نشنیدم ! .. گفتم چشم .. گفت حالا برو اتاقت ! یه نگاه به آریا کردمو رفتم بیرون درو پشت سرم بستم .. میدونستم بابا وقتی بخواد تنبیه کنه چکار میکنه ! .. .مخصوصا که بار چندمتم باشه .. پیش خودم گفتم آریا تا چند روز نمیتونه راه بره .. چه برسه بشینه .. نمیدونم چرا دلم سوخت .. از پایین پله ها صدای ضربات کمربندو میشنیدم .. صدای آخ آریا که التماس میکرد بابا ببخشه ... گفتن غلط کردمو ببخشید تا تو سالن میومد ... نمیتونستم وساطت کنم .. بابا طوری عصبانی بود که حتی جرات نکردم حرف اضافه ای بزنم .. رفتم اتاقم .. بعد یک ربع صدای در اتاق آریا رو شنیدم .. کاری ازم برنمیومد .. با خودم گفتم شاید باعث بشه دست از شیطنتاش برداره ...
آریا #
بابا نگاهم کرد .. گفت کاری میکنم که دیگه از این غلطا نکنی ! ... گفتم غلط کردم بابا .. ببخشید .. بار آخرم بود .. بابا گفت حتما بار آخرت بود .. بلندشدو کمربندشو که همیشه تو اتاق کارش بود برداشت و گفت کف دستات رومیز ... دستامو گذاشتم و شروع کرد به زدن ... از اتاق اومدم بیرون اشکای چشمام نمیذاشت درست جلوی راهمو ببینم .. خودمو رسوندم اتاقم .. دیگه نتونستم راه برم ... فقط دراز کشیم روی شکمم .. شاید از دردش کم بشه ... دیگه غلط بکنم دعوا کنم ... نمیدونم شاهین تو چه وضعیه ..... میدونم حتما وضعش از من بدتره .. بیچاره ...
آراز #
توی خاطراتم غرق بودم که رسیدم کلانتری ... رفتم داخل آریا شاهین و آرش کنار سالن ایستاده بودن .. هر سه تاشون عصبانی .. تا چشمشون به من افتاد هرسه تا چسبیدن به هم .. گفتم چی شده ؟ آریا گفت داداش شرکت سازنده گند زده ! .. .... هرچی بهشون گفتیم سر بالا جواب دادن ! ... شاهین گفت ببین رئیس .. خیلی پررو شدن ... غلط زیادی میکنن روداری هم میکنن .. یه نگاه به آرش کردم .. با انگشت به شاهینو آریا اشاره کردو گفت هرچی اینا میگن رئیس .. اونا یه دفعه درگیر شدن .. داداشا هم درگیر شدن منم زدمشون ... گفتم تو فقط زدیشون ؟ شاهینو آریا با هم گفتن بله رئیس .. شاهین گفت گرچه ما هم زدیم ولی بیشترشو آرش زد .. آریا گفت ما تقسیم وظایف کردیم .. منو شاهین بیشتر خوردیم آرش بیشتر زد ... بعد سه تایی زدن زیر خنده ! همچین نگاهشون کردم که نفس سه تاشون بند رفت .. گفتم مثل اینکه مرض شاهین مسریه ! تو هم خوب مزه میپرونی ! برگردیم شرکت میدونم چکارتون کنم ! بعد رفتم سمت اتاق افسر نگهبان ... اتفاقا مدیر شرکت سازنده مهندس کیانی هم اومده بود .. هردو شاکی .. ولی خودمون خوب میدونستیم که این کار با دعوا و کتک کاری درست نمیشه.... باهم صحبت کردیمو قرار شد جلسه بذاریم برای درست کردن مشکل .. پسرا با پسر مهندس کیانی و سه تا از مهندسای شرکتشون درگیر شده بودن .. اومدیم از اتاق افسر نگهبان بیرونو مهندس کیانی گفت مهندس بچه هارو ول کن ... کتک کاری کردنو تموم شد ... ولی این مشکلو باید باهم حل کنیم .. خطر جانی نداشته باشه یه وقتی !.. گفتم خطر جانی نداره ولی زودتر باید بررسی بشه .. گفت فردا صبح جلسه بذاریم .. تمام نقشه ها و مدارکو بذاریم کنار هم ببینیم چکار باید بکنیم .. گفتم باشه فردا صبح شرکت من .. گفت باشه و رفت ... منم رفتم سراغ پسرا گفتم برید ماشینو از سر پروژه بردارید برگردید شرکت .. شاهین گفت چطوری بریم رئیس ؟ گفتم با خط یازده ... تا شما باشید دعوا نکنید .. شاهین گفت ای بابا ! ... آرش گفت چیزی نیست داداش یه ماشین میگیریم .. آریا گفت بیاید بابا .. بریم ببینیم چکار باید بکنیم !!! منم که خندم گرفته بود ماشینمو برداشتمو برگشتم شرکت ...
آرام #
منو سارا از جامون بلند شدیم .. بااینکه خیلی خواب آلود بودیم ولی از ذوق کادو خریدن سریع لباس پوشیدیم .. رفتیم سر میز .. پریوش برامون شیر آورد .. سلام کردیم .. پریوش با لبخند جوابمونو داد .. هنوز از کار دیشب شرمنده بودیم .. ولی اصلا دیگه به روی خوش نیاورد .. همین وقت پروانه از اتاقش دراومد .. تازگیا نمیدونم چرا پروانه اینقدر توهمه .. اصلا حواسش نیست .. اومد و سلام کرد .. هردومونو بوسید ...گفتم پری میای باهم بریم ؟ پری گفت دوست داشتم ولی یکم حالم خوب نیست .. باید استراحت کنم .. گفتم باشه .. صبحانه مون تموم شد و رفتیم سمت در .. رفتیم تو حیاط .. حسین آقا با لبخند گفت سلام دخترا ! ... ماهم با لبخند جواب دادیم .. سوار شدیم رفتیم سمت آموزش پرورش منطقمون .. سارا کاراشو انجام دادو اومد و راه افتادیم سمت پاساژ و خرید ! ..... هورااااااااااا .... تمام مغازه ها رو میگشتیمو خوش بودیم ... میخندیدیم .. بلند بلند که اگر داداش بود و واویلا بود ... ولی برام اصلا مهم نبود .. بعد مدتها طعم آزادی چقدر شیرینه .. عکس گرفتیم از خودمون ... فیلم گرفتیم استوری کردیم .. غافل از اینکه داداشم ممکنه ببینه ..ولی بازم خوش گذروندیم ... بعد یه مدت دیدم حسین آقا عقب میمونه ... انگار حالش خوب نیست .. گفتم سارا حسین آقا انگار بی حاله .. نگاهی کرد و گفت آرام زود باش یه بطری آب بگیر و خریدارو انداخت زمین ... دوید سمت حسین آقا ....منم که نمیدونستم چه خبره دویدم سمت کافه ای که ته پاساژ بود .. برگشتم با آب که دیدم حسین آقا نشسته رو سکوی وسط پاساژ ... سارا یقه لباس حسین آقا رو باز کرده بود و بادش میزد ... بطری آبو ازم گرفت و یکم بهش داد .. بعد اومد نزدیک منو گفت فکر کنم حسین آقا یا داره سکته میکنه یا یکیشو رد کرده .. بعد دوباره برگشت سمتش .. من اول کپ کردم بعد ترسیدم .. فقط تنها فکری که به نظرم رسید زنگ زدن به داداش بود ..
آراز #
توی راه پشت فرمون داشتم سمت شرکت میرفتم .... ولی فقط تو فکر این سه تفنگدار بودم .. شاهینو آریا داداش بزرگا و آرش داداش کوچیکه که مثل بازوی اجراییه تیمشون بود ... خندم گرفت .. تو همین فکرا بودم که تلفنم زنگ خورد ..
با خودم گفتم حتما یه کادوی خوب خریده از دوقش زنگ زده .. گوشیمو جواب دادمو با مهربونی گفتم جانم بابا ... یهو صدای گریش پیچید تو گوشم .. از نگرانی یهو زدم کنار و گفتم آرام ؟ .. آرام ؟؟؟ چی شده بابا ؟ ناخودآگاه احساس کردم دخترم تو خطره .. با اینکه همیشه یه تیم مراقبشونه ولی خیلی ترسیدم .. گفت داداش حسین آقا! دوباره زد زیر گریه ... گفتم آرام عزیزم آروم باش ... فقط بگو چی شده ؟ با هق هق گفت حسین آقا حالش بد شده .. گفتم نگران نباش دارم میام ! ... بعد قطع کردم .. از روی برنامه ای که رو گوشیش نصب کرده بودم آدرسشونو پیدا کردمو زنگ زدم به آریا ... با دوتا بوق جواب داد ... گفت جانم داداش .. گفتم بیا به این آدرس که فرستادم ... سریع ! آریا احساس کرد یه چیزی شده و فقط گفت چشم .. همین که راه افتادم به تیمی که دنبال بچه ها فرستاده بودم زنگ زدم .. گفتن که حسین آقا نشسته و حالش بهم خورده ... و اجازه خواستن که دخالت کنن .. گفتم لازم نیست اینجوری بیشتر دخترا رو میترسونید ... خودم دارم میام ! گفتن چشمو قطع کردم ...
ده دقیقه ای خودمو رسوندم به پاساژ ... رفتم داخل ... بعد یکم گشتن پیداشون کردم ... حسین آقا بهتر شده بود ولی آرام همچنان گریه میکرد .. سارا رنگش پریده بود .. آرام تا منو دید اومد بغلم .. منم محکم بغلش کردم .. یکم که آروم شد از خودم جداش کردمو سارا رو یکم بغل کردم .. به جفتشون گفتم آروم باشید .. من دیگه اومدم .. چند دقیقه گذشت پسرا هم اومدن .. یکم با حسین آقا صحبت کردم ... دیدم بهتره ولی هنوز نمیتونست پشت فرمون بشینه ... به آریا گفتم با آرش حسین آقا رو ببرید اورژانس تامن دخترا رو ببرم خونه .. آریا گفت چشم .. بعد با آرش به حسین آقا کمک کردن بردنش ... من که کلید ماشینو از حسین آقا گرفته بودم دادمش به شاهین و گفتم بیاره خونه ... منم آرامو سارا رو برداشتمو رفتم سمت خونه .. تو ماشین که نشستیم آرام جلو نشست و سارا عقب .. ولی هردوشون حسابی ناراحت بودن .. میخواستم به خاطر اینکه حسین آقا رو زیاد دنبال خودشون اینو اونور کشیده بودن سرزنش کنم ولی دلم نیومد بیشتر از این نارحت بشنو گذاشتم برای بعد .. رسوندمشون خونه بعدم با شاهین برگشتم شرکت .. از خونه که راه افتادیم به شاهین گفتم یه آدم مطمعن میخوام .. شاهین برگشت سمتمو نگاهم کرد .. شاهین آدم مطمعنیه که همه کاری ازش برمیاد و خیلی آشنا داره .. گفت رئیس چیزی شده ؟ گفتم نه .. میخوام یکی رو بذاری جیکو پوک آرشو دربیاره .. میتونی ؟؟؟ این کلمه میتونی دگمه استارت شاهینه .. یهو نیشش باز شدو گفت بله که میتونم ! سرم درد میکنه واسه این کارا ! گفتم شاهین ! نمیخوام دیگه جاسوس بازیش کنی ! برای همین به تیم امنیتی نسپردم ! گفت رئیس جاسوس بازی نمیخواد .. فقط باید بدونی دنبال چی بگردی !
گفتم پس دنبالش باش ! نهایتا دوروزه جمعش کن .. گفت به چشم رئیس .. رسیدیم شرکت .. دنبال کارای شرکت تا آریا و آرش برگردن بریم سراغ پروژه ...
شاهین #
رئیس رفت تو اتاق .... منم برم دنبال دستور رئیس !تارا از جاش بلند شدو گفت مهندس شاهین ! گفتم بله ... گفت یه لحظه ... رفتم نزدیکش گفتم بگو جانم .. گفت مهندس جریان کلانتری چی بود ؟ براش تعریف کردم ... چشماش گرد شد ... گفت واقعا کتک کاری کردید ؟ گفتم بله . گفت به به ! رئیس چی گفت اونوقت ؟ گفتم هیچی یکم جوش آورد ولی بعدش بخشید .. البته فکر کنم ... بعدش گفتم برم دنبال کارامو از تارا جدا شدم ..
آرام #
رسیدیم خونه .. اصلا حالم خوب نیست .. پریوش گفت چرا ناراحتید دخترا ؟ حسین آقا باید خودش حواسش باشه به حالش .. حالا که چیزی نشد که ... ناراحت نباشید .. لباستونو عوض کنید و بیاید ناهار بیارم براتون .. گفتم پروانه چی ؟ گفت تو اتاقش رو تابلوش کار میکنه .. الاناس پیداش بشه .. یکی دو ساعت گذشت دادش آریا با آرش اومدن و حسین آقا رو آوردن .. آرشو خیلی سال پیش دیده بودم .. چقدر فرق کرده .. چه تیپی چه هیکلی ! سلام کردو گفت به به آرام خانوم ! چقدر بزرگ شدی .. خانم شدی .. گفتم سلام شما هم خیلی فرق کردید .. خندید گفتم آسا چطوره ؟ گفت خوبه دانشگاه میره .. گفتم سلام بهش برسونید دلم براش تنگ شده .. گفت حتما .. بعدش با داداش آریا رفتن شرکت .. آسا خواهر آرش سه چهار سال از من بزرگتره .. خیلی دختر خوبو سرزنده ایه ... بعد که حسین آقا اومدخونه خیالمون راحت شد و با سارا بهم قول دادیم که فعلا دور شیطنتو خط بکشیم ..
آراز #
یکی دوروز گذشت .. دخترا به طرز عجیبی ساکت شدن .. بطوریکه نگران شدم که چطور اینقدر آروم شدن .. سارا که کارای اداریشو انجام داده بود ولی گفته بودن دو هفته ای طول میکشه مراحل اداریش طی بشه .. ماهم تو شرکت دو بار با شرکت اجرایی پروژه ناز جلسه گذاشتیمو مشکلو پیدا کردیم .. اشکال کار از طرف شرکت اجرایی بو ولی دردسرش برای ما .. حالا ما باید تمام مراحل کارو دوباره انجام میدادیم .. از اندازه گیریها محاسبات و حتی امور مالی .. کاری که حداقل یه هفته طول میکشید .. با توجه به اینکه سه روز به تعطیلات تابستونه شرکتا باقی مونده بود .. آخرین جلسه با شرکت سازنده تموم شدو با پسرا و ارشد جلسه گذاشتیم ... دوسه ساعت همه کارارو بررسی کردیم ....
تکلیف کار هرکسی معلوم شدو مرخصشون کردم .. پسرا که داشتن میرفتن رو به شاهین کردمو گفتم بمون ... برگشتو نشست سرجاش .. بچه ها که رفتن به شاهین گفتم چه خبر ؟ .. کاری که گفتم انجام شد؟ ... شاهین از تو برگه هاش سه تا برگه درآورد و گذاشت جلوم .. از زمانیکه مدرسه رفته بود آرش توش نوشته شده بود تا همین زمان که پیش ما کار میکنه .. گفتم شاهین نتیجه این تحقیق چی شد ؟ گفت رئیس من هرچی گشتم نکته مبهم یا منفی تو زندگیش پیدا نکردم ... نه با دخترا کار داره نه اهل دودو دمه نه اهل مشروب .. اهل ورزشه جدو کاره .. پسر با معرفتیه .. حرف گوش کن پدر مادرشه .. اگر الان پدرش تو گوشش بزنه سرشو بلند نمیکنه .. شیله پیله تو کارش نیست .. ویه نکته آخر .. خیلی رو خواهرش حساسه .. از هرکی تحقیق شده گفتن خیلی غیرتیه ! ... صداش روبزرگترش بلند نمیشه .. همین .. گفتم یعنی هیچ نکته منفی نداره ؟ ... شاهین خنده ای کردو گفت از نظر من عیبه .. خیلی بچه تو خونست .. غیر از خونه راه به جایی نداره .. پدرش دراین مورد خیلی سخت گیر بوده و هست .. گفتم از رادمنش غیر از اینم انتظاری نیست .. خلاصه رو آخر قبل از تعطیلات شد .. و کار ما هنوز نصفه هم نرسید بود .. آریا و شاهین اومدن اتاقم .. آریا گفت داداش چکار کنیم ؟ کار تموم نشده از فردا هم شرکتا تعطیله . گفتم عیبی نداره میایم شرکت .. آریا گفت ما که همه مون تو یه خونه ایم .. توی خونه ادامه میدیم .. گفتم باشه فکر خوبیه .. شاهین گفت آرش چی ؟ به کمکش نیاز داریم .. خیلی کارا رو میتونه انجام بده و تو جریان کار پروژه نازم هست .. یه نگاه به آریا کردمو گفتم آرشو صدا کن .. شاهین رفت بیرون .. آریا گفت داداش چکار کنیم ؟ پروانه رو چکار کنیم ؟ گفتم آرشم میاد خونه .. با تو تو یه اتاق .. آریا گفت مطمعنید داداش ؟ .. گفتم تو منو نمیشناسی آریا ؟ هان ؟ روهوا حرف میزنم ؟؟ گفت نه داداش به نظرت اطمینان کامل دارم .. همین موقع تقه به در خوردو شاهین با آرش وارد شدن .. به آرش گفتم زنگ بزن خونه برای یک هفته وسایل ضروریتو برات حاضر کنن ... آرش با تعجب پرسید قراره جایی برم ؟ گفتم ادامه کارو تو خونه من انجام میدیم .. توهم یک هفته میای اونجا ! آرش یهو قرمز شدو سرشو انداخت پایین .. گفتم مشکلی نیست ... حالا برید حاضر بشید .. زنگ زدم خونه به پریوش دستورات لازمو دادم .. عصر حدود ساعت شش بود .. ارشدو صداکردم .. ارشد اومد و گفت بفرمایید رئییس .. گفتم ما جلسات کاریو از فردا خونه برگذار میکنیم .. تو لازم نیست باشی ولی اگر کاری بود خبرت میکنم .. ارشد گفت چشم رئیس .. اگر کاری بود میتونم از خونه انجام بدم .. گفتم باشه و مرخصش کردم ... ساعت 7 با پسرا که حالا آرشم بینشون بود ... راه افتادیم سمت خونه ... آرش آریا و شاهین اول رفتن خونه آرش وسایلشو برداشت و بعد برگشتن خونه ! ....
آراز #
به سمت خونه میرفتم و پیش خودم فکر میکردم که چه چالش بزرگی در پیشه ! شش تا دختر پسر جوون چطور باید کنترل کرد؟ کاش شرکت کارامونو انجام میدادیم .. ولی عیبی نداره .. فقط باید حواسم به تک تکشون باشه ... رسیدیم خونه .. پریوش طبق معمول اومد استقبالم .. سلام کرد و جواب دادم .. همیشه تو سلام کردن پیش دستی میکنه .. گفت شام حاضر میزو بچینم ؟ .. گفتم آره ... بچه ها کم کم میان .. گفت چشمو رفت دنبال کاراش .. رفتم اتاقم لباسامو عوض کردمو رفتم اتاق پروانه .. در زدم .. گفت بفرمائید .. رفتم داخل .. از جاش بلند شد و سلام کرد .. جوابشو دادم و صندلی رو برداشتم گذاشتم جلوی تختشو گفتم بشین .. نشست .. یکم نگاهش کردم .. گفتم آرش یه هفته اینجا میمونه ! ... یهو چشماش گرد شدو لپاش گل انداخت .. سرشو انداخت پایین با نگرانی گفت چرا ؟ .. حالا چی میشه ؟ من چکار کنم ؟ گفتم هیچکار .. تاحالا هرطور رفتار کردی ازاین به بعدم همونطور رفتار میکنی ! نمیخوام از بچه ها کسی متوجه قضیه بشه ! ... فهمیدی ؟ گفت بله .. گفتم باهاش هم صحبت نمیشی ! نبینم باهاش تنهایی ! حواسم به جفتتون هست ! وای به حالتون اگر کسی چیزی بفهمه یا ازتون چیزی ببینم ! گفت چشم .. حالا بیا بیرون به مادرت کمک کن .. گفت چشم .. بلند شدمو رفتم تو سالن .. روی مبل لم دادم .. چقدر خسته شدم .. تلوزیونو روشن کردم .. .. مطابق معمول هیچی نداره ! پسرا تازه از راه رسیدن .. سلام کردنو اومدن سمت من .. سلام کردن .. جوابشونو دادم .. گفتم لباساتونو عوض کنید بیاید سرمیز !گفتن چشمو رفتن .. رفتم سر میز سارا و آرام هم اومدنو سلام کردن .. هنوز از اون روز حالشون گرفتست ... گفتم چرا قیافه هاتون این شکلیه ؟ آرام گفت خوبیم داداش ... گفتم این دفعه بخیر گذشت ولی مواظب خودتونو اطرافیانتون باشید .... هردوشون گفتم چشم ..
آرام #
با سارا سرمیز نشستیم .... هنوز از اتفاقی که برای حسین آقا افتاد ناراحتیم ... البته من بیشتر .. چون نمیدونستم چکار باید بکنم ..داداش گفت مواظب خودتونو اطرافیانتون باشید .. میدونم که خیلی کوتاه اومده که چیزی بهمون نگفت ... پیش خودم گفتم بخاطر این اتفاق تنبیهمون میکنه ولی نکرد .. چرا ؟؟؟؟؟ آرش ؟؟؟ شاهینو آریا و آرش اومدن سر میز ... پروانه هم از آشپزخونه اومد و ظرف عذا دستش بود ... سلام کرد و شاهین و آریا جواب دادن ولی آرش ... اول سرخ شد بعد با لکنت جواب داد و سرشو انداخت پایین .. داداش اخماشو کرده تو هم .. پروانه چرا سرش پایینه ؟؟؟ داداش آریا با آرنجش زد به پهلوی آرشو تازه حواسش اومد سر جاش .... من میدونم یه چیزی هست .. ولی چی ؟؟؟؟؟؟ یه خبریه آرام ! باید سردر بیارم .. داداش سرشو بلند کردو گفت از امروز آرش اینجاست تا به کارای شرکت برسیم ... طی طول روز سرو صدا نمیخوام ... شما سه تا میچسبید به کار .. سرو گوشتون اینور اونور نمیجنبه ! ..مثل شرکت صبح زود .. کامل مثل وقت کاری ! .... فهمیدید ؟ هرسه تا گفتن بله ... بعد رو به ما کردو گفت دخترا حواسم بهتون هست ! شیطنت نباشه ! کار ما با جون آدما سرو کار داره ! حواسمونو پرت نمیکنید ! ... بعد شروع کردیم به خوردن...
آراز #
...غذامون که تموم شد بدون اینکه به آرش نگاهی بکنم گفتم آرش بیا اتاقم ! آریا یه نگاهی به من کردو بعد به آرش .. آرش بلند شد ایستادو گفت چشم رئیس .. منم رفتم سمت اتاقم ...
##
شاهین از سر میز بلند شدو گفت چکار کردی آرش نیومده خواستت اتاقش ؟ آرش یه نگاهی به پروانه کردو گفت هیچی داداش .. پروانه سریع از جاش بلند شد... دستاش میلرزید ولی سعی میکرد نشون نده ... آرام سارا شاهین و حتی آریا که در جریان بود متوجه لرزش دستاش شدن .. اضطرابی که داشت کاملا مشخص بود .. سارا گفت پری جون بذار کمکت کنم .. آرام هم بلند شدو چند تا بشقاب برداشت .. شاهین که مزه پرونیش گل کرده بود گفت خوشگلا چرا ؟ مگه من گردنم شکسته ؟ خودم جمع میکنم .. که یهو پرانه نشست روی صندلی .. به عبارتی افتاد .. آرام رفت سمتشو گفت پری چی شدی ؟ گفت خوبم... همه با تعجب نگاهش کردن .. بغیر از آرش .. شاهین یهو دوزاریش افتادو بلند گفت عجب خنگیم من ! .. آریا هم بدون معطلی گفت تازه فهمیدیو همه زدن زیر خنده ... ولی آریا نگاه معنا داری به شاهین کردو شاهین چشمکی زد .. آرش گفت من برم پیش رئیس .. شاهین گفت به سلامت .. خدا بهت رحم کنه ! .. باز همگی خندیدن .. آریا گفت اتاق رئیس توی اون راهرو سمت چپ .. آرش رفت سمت اتاق آراز ...
آراز #
در زدن گفتم بیا تو .. آرش اومدو درو پشت سرش بست .. دستاشو گرفت پشتش .. سرش رفت پایین .. گفتم از امروز تا هر وقت که اینجایی قوانین خونه رو کامل رعایت میکنی ! ... موقع خواب لخت نمیخوابی .. ساعت 7 بلند میشی 8 صبجانه ... ظهر ساعت 1 نهار .. شب 8:30 شام .. در رابطه با پروانه بهت اخطار میکنم ... اگر ببینم تابلو نگاهش میکنی یا باهاش همکلام شدی یا باهاش تنهایی وای به حالت !!! خودت خوب میدونی که عکس العملم چی میتونه باشه .. سر به سر نمیذاری .. اگر از خونه خواستی بری بیرون اجازه میگیری ! حواست به حرفات و حرکات و رفتارت باشه ! نمیخوام کسی بفهمه بین تو و پروانه چیزی هست ! فهمیدی ؟ گفت بله رئیس ... گفتم میتونی بری ...
آرش #
از اتاق ریس اومدم بیرون .. دخترا روی مبل تو سالن نشستن گپ میزنن .. شاهین و آریا دارن تو سروکله هم میزنن ! خوش بحالشون چقدر باهم صمیمین .. پروانه چقدر لاغر شده ولی بازم خوشگله ..چقدر معوصومو خجالتیه ! ... کاش بشه یه دقیقه باهاش حرف بزنم .. یا حداقل تو چشماش نگاه کنم .. چقدر دردآوره نزدیک عشقت باشی ولی نتونی حتی نگاهش کنی !
# #
آریا حرف بزن ببینم .. چی شده ؟ تو خبر داری ! بگو دیگه ! ... آریا گفت بیابریم ببینمو شاهنو برد گوشه سالن .. شاهین تو عقل نداری ؟؟؟ صداتو بیار پاییین ! چته ؟ شاهین گفت میگی یا هوار بزنم ؟ آریا گفت عجب خری هستیا ! برات میگم شب ... ول کن طرف اومد .. ضایع کردی بابا ! آرش اومد تو سالن .. همه نشستن .... الان تقریبا آرش روبه روی پروانه نشسته بود ... کم کم یخا باز شدو بگو بخند شروع شد ..همه حرف میزدنو میخندیدن حتی آرش .. از اینور و اونور ..از خاطرات گذشته ..
آرام #
یک ساعت بیشتر بود .. پریوش میوه و آجیلو تنقلا آورده بود .. همزمان خوردن تلوزیون نگاه میکردیم .. پری نشسته بود رو مبل سه نفره منو سارا هم دوطرفش نشسته بودیم .. آرش رو مبل تک نفره لم داده بود .. آریا و شاهین رو دونفه لم داده بودن بهم تکیه داده بودن .. یه فیلم اکشن کمدی ... از خنده دیگه ضعف کرده بودیم .. کم کم صدای خنده هامون بلند شده بود .. تمام خونه رو پرکرده بود .. آنچنان سرگم بودیم که اصلا متوجه نشدیم داداش آراز دستاشو کرده تو جیب شلوارشو بالا سرمون ایستاده .. جالب اینجاست که فیلم نگاه میکرد .. یهو نگاهم افتاد به داداشو گفتم هیی ! سارا و پری بلند شدنو هرچی خوراکی بود ریخت .. آرش که از هولش هرچی تخمه و پوست تخمه بود پخش هواکرد ... شاهینو داداش آریا با هم از رو مبل افتادن پایین .... من که آخرین نفر بلند شدمو پشت پری سنگر گرفتم ...
داداش اخم کردو گفت چه خبره ؟ مگه روح دیدید ؟ بعد سرشو تکون دادو اومد بشینه که پروانه رفت کنار و گفت داداش اینجا بفرمائید .. داداش لبخندی زدو نشست رو مبل .. سارا اونطرف و من اینطرف نشستیم .. داداش منو سارا رو گرفت تو بغلش .. پروانه هم پیش من نشست .. شاهینو داداش آریا و آرش هنوز سرپا بودن .. داداش گفت بشینید راحت باشید .. داداش آریا و شاهین نشستن و آخر آرش نشست .. اول پسرا خیلی رسمی نشسته بودن ولی بعد دیدن داداش خودش راحت نشسته اونا هم راحت شدن .. حدود 1 بود که داداش بلندشدو گفت پاشید برید بخوابید .. فردا کارمون سخته ! بعدم اشاره به منو سارا و گفت میخوابید البته بدون گوشی ! گفتم چشمو هرکی رفت سمت اتاقش ...
آرش #
منو آریا و شاهین رفتیم اتاق آریا ... چه اتاق قشنگی داره .. گفتم داداش چه اتاق قشنگی داری ..چقدرم بزرگه .. آریا خندید و گفت آره .. اینجا قبلا اتاق کار بابام بود ... اینقدر اینجا کتک خودرم که نمیدونید ! هر کاری میکردیم بابام بعد شام میخواستمون اینجا و حسابی حالمونو جا میاورد ! بعد با خنده ادامه داد ماهم یادمون میرفت .. شاهین گفت پس این رسم تو خونه شما هم اجرا میشد ؟ خونه ما هم همینطور بود .. هروقت غلط اضافه میکردم بعد شام بابام میومد تو اتاقمو حسابمو میرسید ... تقریبا ماهی دوسه بار کتکه رو میخوردم ولی آدم نمیشدم ... گفتم پدر من زیاد نمیزد .... همیشه با نصیحت ولی وقتی کارام جمع میشد روهم .... دیگه مادرمم نمیتونست جلوشو بگیره ! بار آخر شونزده هفده سالم بود .. من خیلی اون وقتا کتک کاری میکردم .. با یکی از بچه های مدرسه کل انداختیمو چند بار کتک کاری کردیم .. بار اول پدرامونو نخواستن .. دفعه دوم خواستن ... باز بابام بخشید .. دفعه سوم کار پسره کشید به درمانگاه .. بابام اومد مدرسه منو برد خونه ... هیچی نگفت حتی دعوامم نکرد .. پیش خودم گفتم کاریم نداره .. منو گذاشت خونه رفت گالری .. شب اومد خوشو خرم شام خوردیم .. بعد شام بابام گفت دنبالم بیا ! منم خیال راحت دنبالش راه افتادم .. تو خونمون یه اتاق داریم مادرم کرده انباری .. رفت داخلو منم مثل بز رفتم تو .. یهو درو پشت سرم بستو قفل کرد .. وقتی قفل کرد فهمیدم چه خبره ! از ترس لرز کردم ... یه کابل از وسایل مامانم پیدا کردو زد .. هرچی گفتم غلط کردم ببخشید اثری نداشت .. پوست انداختم دیگه .. شاهین گفت پس تو هم کتک خوردنت ملسه ! گفتم آره داداش ! خوبم ملسه ! ....شاهین گفت آریا یادته دعواکردیم بردنمون کلانتری ؟ آریا گفت آره ... مگه میشه یادم بره ؟؟؟ .. سرش کتکی از بابام خوردم که نفسم بالا نمیومد ! .. شاهین گفت کتکی که اونشب خوردم تا آخر عمرم فراموش نمیکنم .. بابا اومد دنبالم .. آریا گفت آره یادمه گوشتو گرفتو برد ... گفت آره ... شاهین دراز کشیدو دستشو گذاشت زیر سرش .. گفت بردم خونه ... دیگه نذاشت برای شب .. پس یقمو گرفتو بردم تو اتاقم ... پرتم کرد تو و رفت بیرون .. فکر کردم رفته سرکار .. نفس راحتی کشیدم .. لباسمو عوض کردمو تا اومدم دراز بکشم بابام با یه ترکه اومد تو .. اونقدر عصبانی بود که درو پشت سرش قفل نکرد .. دوسه تا اولیو به دستامو پاهام زد که افتادم زمین .. بعد تا خوردم زد به پشتمو پاهام .. اونقدر زد که مامانم اومد تو و خودشو سپر بلای من کرد تا بابام ولم کرد .... کاری باهام کرد که تا دو سه ماه ورم پاهام خوب نمیشد .. طوری شاهین به سقف خیره شده بود که انگار دوباره همون اتفاقا براش تکرار میشد .. گفت هنوزم هنوزه بعضی وقتا جاش درد میگیره .. یهو شاهین بلند شدو گفت آقا من میرم بخوابم ... شب بخیر .. ماهم شب بخیر گفتیمو رفت .. سرمو انداختم پایینو با خودم گفتم ما سه تامون چقدر شبیه همیم .. آریا گفت تو بخواب بالا من میخوابم پایین .. گرچه تخت دونفرست ولی من نمیتونم با کسی روی تخت بخوابم .. گفتم نه داداش من پایین راحت ترم .. مرسی ..
آراز #
صبح اول وقت طبق معمول هر روز بیدار شدم ... یه دوش گرفتمو سرحال لباس راحت اسپرت پوشیدم .. رفتم سر میز .. آریا و آرش پشت میز بودن ..منو دیدنو بلند شدن .. سلام کردن منم جواب دادم .. تا نشستم شاهینم اومد . مثل همیشه نیش باز همچین موقع راه رفتن ادا درمیاره که انگار داره میره پیک نیک .. سسسسلللللاااامممم خدمت دوستان و البته رئیس کل .. صبح بخیر .. گفتم سلام پریوش چایی آوردو صبحانه خوردیم .. بعدم رفتیم سر کار .. کار و کاروکار ...کارو تقسیم کردیمو هرکی مشغول کار خودش شد .. همه چی از اول .. تمام محاسبات از مقاومت خاک تا بقیه کارا .. نزدیک ظهر دیگه کلافه شدم .. چون هم باید محاسبه میکردیم هم با محاسبات قبلی مقایسه میکردیم .. هم با تمام کارای انجام شده تو عملیات اجرایی ... انگار سه پروژه رو باهم انجام بدیم .. که در زدنو گفتم بیا تو ..پروانه درو باز کردو با چند تا فنجون قهوه اومد تو .. اخم کردمو خیلی جدی گفتم تو اینجا چکار میکنی ؟ چرا پریوش خودش نیاورد ؟ پروانه با لکنت گفت ببخشید داداش دستش بند بود .. گفتم بهش بگو هروقت تونست بیاره ! دیگه اینجا نبینمت ! پروانه گفت چشمو سرشو انداخت پایین و گفت چشم ... فنجونارو دادو رفت ... یه نگاه به آرش کردم سرش پایین بود و صورتش قرمز .. شاهین بلا نگاهش بینمون میگشتو لبخندی زد .. گفتم حواست به کارت باشه شاهین ! شاهین با همون لبخند گفت چشششمم رئیس ! این بشر آدم نمیشه .. دوباره کار تا زمان نهار ... پریوش درزدو اومد تو .. گفت ناهار حاضره پسرم .. گفتم باشه الان میایم .... خیلی جدی به پریوش گفتم غیر خودت هیچکسی تو این اتاق نمیاد ! روشن شد ؟ گفتم حتما و بیرون رفت .. گفتم فعلا بریم ناهار .. . باید یکم استراحت کنیم .. رفتیم سر میز ...
پروانه #
از اتاق اومدم بیرون داداش خیلی تندو عصبی دعوام کرد .. خوب من چکار کنم ؟ مامان گفت .. جلوی شاهینو آریا بد شد .. آرش طفلک سرش چه پایین بود .. دلم سوخت .. چقدر دوست داشتنیه ! وای ! اگه داداش بفهمه ! باد به گوشش برسونه منو میکشه ! باید مواظب رفتارم باشم .. سریع رفتم پیش مامان .. گفتم میزو بچینیم ؟ مامان یه نگاه کردو گفت چی شده پروانه ؟ صورتت چرا گل انداخته ؟ مریضی ؟ گفتم نه مامان چیزیم نیست ...
آرام #
با سارا تو اتاق دراز کشیده بودمو سرمون تو گوشی .. اینستا از این پیج به اون پیج ..داداش خوشش نمیاد که یکسره سرمون توی گوشی باشه و سر از پیجای مختلف دربیارم ولی از وقتی سارا اومده قانونای داداش یکم تقو لق شده .. یهو تقه ای به در خوردو داداش اومد تو .. منو سارا مثل ترقه از جامون پرییم .. داداش اخم کرد . از اون اخما که از کتک بدتره .. گفت مگه صد بار نگفتم توی اینستا اینقدر نگرد ! هر پیجیو میبینی سرتو میکنی توش ؟ کاری میکنی گوشیتو ازت بگیرم ! گفتم داداش تابستونه ! گفت مگه تابستون زمستون داره ؟ از وقتی سارا اومده خیلی قوانینم برات تقو لق شده ! حتما باید برات یاد آوری کنم ؟ سرمو انداختم پایین .. داداش گفت فعلا بلندشید بیاید سر میز .. زود ! گفتم چشم .. سرمیز همه یه جوری بودن .. پروانه تو فکر ... آریا و آرش خسته ولی شاهین با یه لبخند شیطن آمیز تو فکر بود .. هرکی به نوعی با غذاش بازی میکرد ... داداش گفت اگر گرسنتون نیست وعده نهار حذف کنم .. یهو همه شروع کردن به خوردن ....
بعد نهار دوباره همه رفتن دنبال کاراشون .. پسرا سرکار و دخترا توی اتاق تو اینستا ... پروانه که طفلکی تنها تو اتاقش .. با سارا رفتیم تو اتاق به سارا گفتم چرا پروانه یه جوری شده ؟ سارا گفت به نظرم عاشق شده و زد زیر خنده .. گفتم باید بفهمیم .. چکار کنیم بفهمیم ؟ سارا گفت بیا نامه عاشقانه بنویسیم براش .. سربه سرش بذاریم ..
آراز #
داشتیم به کارا میرسیدیم .. برای روز اول خیلی خوب جلو رفتیم .. همینطور سرمون به کارامون بود که آرشو شاهین گفتم با اجازه رئیس چند دقیقه بریمو برگردیم . گفتم برید .. خیلی عادی رفتنو برگشتن .. شاهین گفت از پری جون خواستم چند تا فنجون قهوه بیاره .. مردیم دیگه .. یه نگاهی کردم بهشو گفتم میگفتی از کیکای پروانه هم بیاره .. شاهین خندیدو گفت به به رئیس جان .. گفتم بیاره یه نیم ساعتی گذشت .. پریوش قهوه هارو با کیک آوردو خوردیم .. شاهین گفت وای چه حالی داد ! خیلی عالی بود .. پروانه دستش طلا ! .. آرش سرشو انداخت پائین .. آریا هم یه دونه زد به شاهینو گفت جلوی شیکمتو بگیر داری خرس میشی ! دوباره مشغول سروصدا شدن که یهو صدای جیغ پروانه بلند شدو درو با شدت باز کردو با جیغ گریه گفت چرا ؟؟؟؟ مگه من چکار کردم ؟؟؟ بعد کاغذو مچاله شده پرت کرد تو صورت آرش ! و بعد سریع رفت بیرون .. همه ماتو مبهوت شدیم ! .. خود من از همه بیشتر شوکه شدم ! آخه از پروانه این کار بعید بود !!! آرش خم شدو کاغذ برداشت .. قبل از اینکه بازش کنه از دستش گرفتمو بازش کردم .. باورم نمیشد چیزی که میبینم واقعیه ! برگشتمو با اخم به آرش نگاه کردم .. داد زدم این کار توئه ؟؟؟ آرش در حالیکه گیج بود سرشو تکون داد .. گفتم شما دوتا بیرون... شاهینو آریا رفتن بیرون ... درم بستن .. کاغذو گرفتم جلوی صورتشو گفتم این چیه ؟؟؟ آرش با ناباوری کاغذو خوند .. عزیزم من دوستت دارم .. نمیتونم بدون تو زندگی کنم .. اگر بهم محل ندی رهات میکنمو عشقتو زیر پاهام له میکنم !پس ساعت 12 شب بیا تو حیاط کنار استخر .. عاشقتم ... آرش یهو از دستم گرفتو دوباره خوند .. ولی وقتی میخوند اصلا نمیفهمید چی نوشته .. یهو سرش بلند کرد .. چشماش پر اشکو صورتش خیس شد .. گفت کی عاشقشه ؟ چرا ؟ ... یعنی کسی جز منو دوست داره ؟ نه ! نه رئیس ! .. بعد یهو افتاد .. باورم نمیشد که یه مرد گنده از شوک همچین نامه ای غش کنه .. سریع درو باز کردمو داد زدم آریا ! شاهین ! .. با سرعت اومدن داخل که پروانه از پشت سرشون پیداش شد ! .. تا چشمش به آرش افتاد که غش کرده فکر کرد من زدمش اونم از حال رفت .. شاهین سریع دستشو زیر سرش گذاشت .. آریا تا چشمش به آرش افتاد گفت داداش چکارش کردی ؟؟ گفتم احمق نشو آریا ! کار به اونجا نکشید خودش غش کرد ! ... شاهین پریوشو صدا کرد .. صدامو آوردم پایینو گفتم دیوونه خیال کرد کس دیگه ای عاشق پروانه شده و پروانه اونو دوست داره !! آریا پقی زد زیر خنده .. پریوش اومد با دیدن این منظره مخصوصا غش کردن پروانه حالش بد شد .. شاهین گفت پری جون نترس چیزی نیست یه لیوان آب فقط ! پریوش رفت سریع .. همون موقع آرش حال اومدو سرشو بلند کرد .. بعد نشستو گفت چی شده ؟ یهو چشمش به پروانه افتاد که از حال رفته ! نزدیک بود دوباره پس بیوفته ! یه دونه زدم تو صورتش حواسش جمع شد .. خلاصه شاهین پروانه رو بغل کردو برد تو اتاقش .. آرش از این کار شاهین یه تکون خورد .. گفتم بشین سرجات ! نمیخواد غیرتی بشی ! .. خلاصه اوضاع کمی جمع شد
آرام#
..منو سارا اولش خندیدیمو شوخی کردیم .. منتظر عکس العمل پروانه شدیم .. که یهو از اتاق اومد بیرون .. شروع کرد جیع زدن ... گریه کردن .. حالش طوری بود که اصلا مارو ندید .. یهو در اتاق داداش روبه شدت باز کردو رفت تو .. تمام اتفاقاتو با بهت نگاه میکردیمو باور نمیکردیم که یه شوخی ساده به اینجا بکشه !! وای حالا چکار کنیم ؟ با گریه گفتم حالا جواب داداشو چی بدیم ؟؟؟؟؟
آراز #
اوضاع خیلی قاطی شده .. گفتم همه تون برید اتاقتون .. تا موقع شام نمیخوام هیچ کدومتونو ببینم ! .. زود ! بعد رفتم اتاق پروانه .. رفتم داخل .. پریوش لبه تختش نشسته بود .. پروانه رنگ به روش نبود .. گفت میخوام تنها باهاش صحبت کنم ! .. پریوش بلند شدو رفت بیرون .. پروانه با ترس از جاش بلند شدو سرشو انداخت پایین .. گفتم سرتو بگیر بالا ! سرشو آورد بالا .. صورتش خیس اشک بود .. رنگو روی پریده .. یهو گذاشتم زیر گوشش ... تعادلش بهم خوردو افتاد رو تختش .. گفتم بلند شو ! از جاش بلند شدو سعی کرد ازم فاصله بگیره ..... گفتم چطور تونستی اینقدر وقیحانه بیای توی اتاقو جیغ بزنی ؟ هان ؟ مگه نگفتم مواظب رفتارت باش ! نگفتم ؟ دیدی چه افتضاحی درست کردی ؟ نمیتونستی صبر کنی به خودم بگی ؟ حالا گند کارو درآوردی ! پروانه یه خط کش چوبی بلند داشت که همیشه رنگی بود .. برش داشتمو بازوشو گرفتم .. محکم زدم پشتش .. فقط گفت آخ .... شش هفتا زدم .. محکم نزدم فقط خواستم بفهمه چقدر کارش بد بوده ... گفتم حق نداری پاتو بیرون بذاری تا گندی که زدی درست کنم ! حتی برای غذا هم بیرون نمیای ! گفت چشم ...با هق هق گفت ببخشید داداش .. دست خودم نبود .. یهو دنیام خراب شد .. ببخشید .. خط کشو انداختم کنارو برش گردوندم سمت خوم .. با دستم اشکاشو پاک کردم . دستو حلقه کردم دورش بغلش کردم .. همینطور توی بغلم گریه کرد .. گفتم بس کن .. بسه ! من که تورو ول نمیکنم.. حواسم هست بهت .. نمیذارم اذیت بشی .. پیشونیشو بوسیدم .. از بغلم جداش کردم .. از اتاق رفتم بیرون ...
شاهین #
با آریا و آرش رفتیم اتاق آریا .. آرش گوشه اتاق نشست تکیه داد به دیوار و پاهاشو جمع کرد تو بغلش .. گفتم بالاخره میشه یکی بهم بگه اینجا چه خبره ؟ آریا گفت میخوای بدونی ؟ آره ؟ خوب برات میگم ... بعد شروع کرد به تعریف ... از عاشق شدنش تا کتکی که از آراز خورده تا موضوع شرکت .. همینطور که تعریف میکرد آرش سرشورو دستش که زانوهاشو بغل کرده بود گذاشته بود و آروم گریه میکرد .. حرف آریا که تموم شد آرشو نگاه کردم .... دلم براش سوخت .. رفتم جلو کنارش نشستمو آروم بغلش کردم .. آرش سرشو گذاشت رو سینمو گریه کرد .... گفتم خیلی خوب خرس گنده بسه .. حالا که چیزی نشده ! این اوضاعی که من میبینم پروانه مال خودته .. قول میدم .. بس کن دیگه ! ... عین بچه ای که اسباب بازیشو گرفتن .. آرش ازم جدا شدو نشست سرش پایین بود . آریا گفت بیاید یکم استراحت کنیم اعصابمون بیاد سرجاش ..
آراز #
دو سه ساعت گذشت .. اوضاع یکم آروم شد .. منم دراز کشیده بودم ... با خودم گفتم یعنی کی این نامه رو نوشته ؟؟؟... کار آریا نیست .. شاهین که اهل این حرفا نیست .. آرش ! ولی آرش از بهت یه چیز دیگه برداشت کرد .. معلوم بود چیزی نمیدونه ! فقط میمونه ..... وای نه ! کار خودشون ! آرام و سارا ! بلند شدمو رفتم سمت اتاق آرام ..
دوستان عزیزم ببخشید بخاطر طولانی بودن پارتها و ضعیف بودن اینترنت گاهی یه اشتباه تایپی از زیر دستم در میره .. به بزرگی خودتون ببخشید ...
.: Weblog Themes By Pichak :.