آرام #

لحظه سال تحویل نزدیک بود .. چقدر ذوق داشتم .... یه هیجانی تو دلم احساس میکردم ... پیش خودم گفتم چه تیپی بزنم من ! در کمد لباسیمو باز کردم یه دامن تنگو کوتاه مشکی جوراب شلواری مشکی شیشه ای تاپ طلایی که از بالا تا پایین با گلهای ریزی تزیین شده بودبرداشتم ...موهامو شونه کردمو دم اسبی بستم .. یه گوشواره آویز و یه گردنبند ظریف .. پیش خودم گفتم یکم آرایش کنم .. یاد داداشم افتادم که بخاطر لباس وآرایشم تنبیهم کرد .. همینطور تو آینه به خودم نگاه کردم تا شیطونی به ترسم از داداش غلبه کرد .. یه خط چشم نازک ریمل رژ گونه صورتی و در آخر رژ صورتی .. کاش یکم سایه داشتم .. میدونستم داداش اجازه نمیده .. وسایل آرایش دخترونه رو داداش خودش برام خریده بود ولی سایه نه .. یکم از رژ گونه زدم جای سایه ... خودم کیف کردم ... کفش مشکی پاشنه 5 سانتیمو پوشیدم .. چه ماهی شدم ... قلبم از هیجان داشت از سینم میزد بیرون .. رفتم از اتاقم بیرون سمت سالن .. امسال پروانه تنهایی سفره هفت سینو پهن کرده بود ... روی میز پایه کوتاه وسط سالن ..... رفتم سمت میز .. داداشام با کتو شلوار ... حسابی شیکو پیک ...آریا کتو شلوار شرابی تیره با پیراهن بنفش روشن و کروات شرابی که از کتو شلوارش روشن تر بود و روش نقشو نگار سنتی داشت ... داداش آراز کتو شلوار قهوه ای سوخته با پیرهن صورتی خیلی روشن که به سفیدی میزد و کروات زرشکی با نقشهای ریز تیره .. داداش آریا کنار میز رو مبل نشسته بود .. داداش آراز ایستاده بود .. یه دستش تو جیب شلوارش و یه دستش فنجون چایی ... نزدیک که رسیدم اول آریا منو دید .. از رو مبل بلند شدو با یه لبخند گفت واووووو ! چه خوشگل شدی شیطون ! داداش آراز برگشت سمت من .. اخماش رفت تو هم ... پریوش با ظرف شیرینی رسید و گفت به به ! پروانه فقط بغلم کرد ... حسین بابا از دور لبخندی زدو با مهربونی خاص خودش نگاهم کرد .. ولی فقط از داداش ترسیدم .. داداش آراز فنجونشو رو میز گذاشتو رفت سمت اتاقم .. بهم اشاره کرد تا دنبالش برم .. در اتاقمو باز کردو دستشو پشتم گذاشتو آروم هل داد داخل .. بعد خودش وارد شدو درو پشت سرش بست .. صد دفعه نگفتم حواست به لباس پوشیدنت باشه ؟ سرمو انداختم پایینو با ترس گفتم کسی نیست داداش .. خودمونیم فقط .. داداش آراز با عصبانیت گفت مگه گفتم کسی هست ؟ این تیپی که زدی مخصوص یه خانم سی سالست نه یه دختر شونزده ساله ... خودتو تو آینه نگاه کردی ؟ گفتم این لباسارو مامان خریده برای همین خیلی دوستشون دارم .. داداش مثل اینکه با خودش حرف میزد گفت مشکل منم همینه ! مامان ! بعد رو بهم کردو گفت با اجازه کی سایه زدی ؟ تو لوازم آرایشی که خریدم برات سایه نبود ! گفتم یکم از رژ گونم زدم .. فهمیدم که داداش فقط بخاطر سال تحویله که خودشو کنترل کرده ... گفت حیف این چشما و اون پوست لطیف نیست که با این آشغالو خرابش میکنی ؟ فکر کنم دلش سوخت چون دستشو زیر چونم گذاشتو سرمو گرفت بالا و گفت خوشگل شدی ... ولی دوست ندارم بیشتر از اون سرعتی که باید بزرگ بشی ... یواش یواش ... عجله نکن ... اون وقتی که میتونی آزادانه آرایش کنیو بگردی میرسه ... بعد گفت راه بیوفت الان سال تحویل میشه .. .... دنگ دنگ دنگ ... تحویل سال ... سال نو مبارک .. عید برهمگان مبارک ... من از ذوق پریدم بالا .. اول خودمو انداختم بغل داداش آراز .. هرموقع دیگه بود شاید خجالت میکشیدم .. ولی الان ذوق به خجالت غلبه کرد .. داداش گرم بغلم کردو رو موهامو بوسید .. سرشو نزدیک گوشم آوردو گفت عیدت مبارک دختر کوچولوی من ! برای دومین بار بوی بابا توی کل بدنم پیچید ... از بغلش بیرون اومدم روی پنجه هام خودمو کشیدمو صورتشو بوسیدم .. تو چشماش که نگاه کردم جز مهربونی هیچی دیگه نبود .. بعد رفتم سمت داداش آریا و بغلش کردم .. داداش صورتمو بوسیدو گفت عیدت مبارک شیطون خوشگل .. بعد پروانه پریوش جون و حسین آقا ... داداش آراز داداش آریا رو بغل کردو بوسیدش .. بعد با حسین آقا دست داد ... پریوش خانومو بوسیدو یه بوسه هم روی موهای پروانه گذاشت .. داداش آریا هم همینطور ... که یهو تلفن داداش زنگ خورد .. داداش جواب دادو اخماش توهم رفت .. سلام .. ممنون .. عید شما هم مبارک .. بعد گوشیو داد به داداش آریا ... داداش یکم حرف زدو گوشیو گرفت سمت من .. من یه نگاهی به داداش کردمو گوشیو گرفتم .. گفتم الو ... مامان از پشت تلفن قربون صدقم رفت .. تعجب کردم .. گفت چطوری دختر خوشگلم ؟ گفتم خوبم ... گفت چه خبرا ؟ گفتم سلامتی هیچی شما چه خبر ؟ شروع کرد به تعریف از آلمانو فرانسه و جاهایی که رفته ... همینطور تعریف میکردو چهره منم دمقو دمق تر میشد.. مهلتم نمیداد منم حرفی بزنم .. فقط بین حرفاش گفتم خوش بحالت .. داداش آراز که شش دونگ حواسش به من بود سریع اومد جلو و گوشیو از دستم کشیدو گذاشت درگوش خودشو گفت این تعریفا رو بذار برای دوستات نمیخواد اینا رو برای آرام تعریف کنی ...خدا نگهدار و همونطور که مستقیم به چشمای من که اشک توش جمع شده بود نگاه میکرد تلفنو قطع کرد .. گفت برای چی وایسادی به حرفاش گوش میدی ؟ گفتم یکسره پشت هم میگفت مهلت نداد حرف بزنم .. داداش با اخم نگاهم کردو دست کرد تو جیب کتش و کیف پولشو درآوردو به منو آریا و پروانه عیدی داد ... گفت حاضر شو میریم دیدن آقاجون و مادر جون .. گفتم چشم .. رفتم سمت اتاقم .. تو اتاق نشستم روی تخت ... از هیجان دیگه خبری نبود .. جاش یه غصه تو دلم نشسته بود .. یهو تقه ای به در خوردو داداش آراز وارد شد .. بهم نگاه کردو گفت مگه نگفتم آماده شو ؟ گفتم آماده ام داداش فقط کتمو بردارم .. داداش آراز طوری اخماش توهم رفت که غصه از دلم پرید ! دستاشو تو جیب شلوارش کرد ... ترسیدم ... گفت قبل تحویل سال به تو چی گفتم ؟ گفتم داداش .. گفت مگه نگفتم مراقب لباس پوشیدنت باش ! با این صورتو این بلیز حق نداری پاتو از اتاق بیرون بذاری ! من که از ترس زبونم بند اومده بود گفتم چشم ... داداش رفت سمت کمدمو لباسامو نگاه کرد .. بلیز سفید آستین سه ربع از ساتن که یه گل خوشگل کنار یقش داشت برداشت .. وقتی میپوشیدی انگار تو گردنی گل انداختی ... یه نگاه به دامن کردو گفت دامنت خوبه باهمین کفش .. بعد یه تیکه پنبه آرایشی برداشت سایه پشت چشممو پاک کرد .. بعد با با برس رژ گونه کمی رژ گونمو پررنگ کرد .. بعدم نفس عمیقی کشیدو گفت شنلتو بپوش کلاهشو بنداز سرت .. تعجب کردم گفتم شنلم کوتاهه داداش .. یه نگاه دیگه بهم کردو گفت عیبی نداره ! بجم ! گفتم چشم .. منو داداشام با ماشین داداش و پریوش خانوم و حسین آقا و پروانه تو ماشین مدرسه من .. رفتیم خونه آقاجون ...

خونه آقاجون مادرجون نیم ساعت حدودا نشستیم .. آقاجون به هممون عیدی داد .. بعد همگی بلند شدیم .. این رسم هر ساله ماست که روز اول بعد سال تحویل نیم ساعت خونه آقاجون و مادر جون میرفتیم ... برگشتنه دوباره غصه تو دلم خونه کرد .. همینطور که بیرونو نگاه میکردم آهی کشیدم .. داداش آریا با داداش آراز صحبت میکرد .. داداش آراز از تو آینه بهم نگاه کرد.. بعد رو به آریا کردو گفت آریا تو که برای تعطیلات برنامه ای نداری ؟ آریا گفت نه داداش .. فقط شاهینه که رفته دوبی ..هفته اول اونجاست .. رفته مامان جونشو ببینه .. داداش آراز از تو آینه دوباره بهم نگاه کردو گفت دلت میخواد بریم ویلا شمال ؟ من از خوشحالی ذوق کردمو گفتم بللللله داداش ! تمام صورتم خنده شد .. داداش از خنده من خندید ... رسیدیم خونه داداش آراز حسین آقا رو صدا کرد و گفت من میخوام برم شمال .. شما اگه طبق هرسال میری شهرستان برید اگر نه بریم شمال .. حسین آقا گفت آراز خان اگر نیازه ما بیایم چشم... اگر نیاز نیست ما یه سر به اقوام بزنیم .. داداش آراز لبخندی زدو گفت پس شما برید به سلامت .. اگر هم کمو کسری دارید بگو بدم لنگ نمونید .. حسین آقا گفت به لطف شما هست ... ممنونم پسرم .. داداش به آرومی به بازوی حسین آقا زدو رفت ... صبح حسین آقا از یه طرف ماهم از طرف راه افتادیم .. داداش با آقاجون هماهنگ کرده بود برای همین دوماشینه رفتیم ... آقاجون و مادر جون با ماشین آریا اومدن .. منو داداش با ماشین خودش رفتیم .. من از دیدن مناظر لذت میبردیم و همینطور که تو پیچای جاده چالوس میرفتیم کم کم چشمام سنگین شدو خوابیدم .. داداش آراز کاپشنمو که تو ماشین درآورده بودم انداخته بود روم .. کمی که گذشت احساس کردم نزدیک دارن صحبت میکنن صدای داداش آرازو و شنیدم که میگفت آروم آریا ... بذار بخوابه .. خواب براش بهتره .. که دوباره سکوت شد .. توی خوابو بیداری بودم که احساس گرسنگی کردم .... چشمامو باز کردمو بدون اینکه بدونم کجا هستم گفتم چقدر گشنمه ! داداش خندیدو گفت باز زنگ خوردنتو زدن ؟ همینطور که چشمامو میمالیدم گفتم کجاییم داداش ؟ گفت مونده ولی یکم دیگه وایمیستم ناهار بخوریم .. گفتم به به ... چه عالی ! داداش لبخندی زدو سرشو تکون داد ... جلوی رستوران ایستادیم .. پیاده شدیم .. آقاجون داشت با داداش آراز صحبت میکرد .. منم پالتومو انداختم رو شونمو پیاده شدم .. داداش سرشو برگردوندو سمتمو با اخمو تحکم گفت کاپشنتو بپوش ! زود ! منم فس فس کنان شروع کردم به پوشیدن .. داداش سریع اومد سمتم .. لبه کتمو گرفتو پوشوندم .. بعد گوشمو گرفتو سرشو نزدیک گوشم کردو آروم گفت بازم که سربه هوا شدی ؟ حرفمو پشت گوش میندازی ؟؟ گوشم درد گرفت گفتم آی آی ! ببخشید داداش .. تکرار نمیشه .. داداش گفت سرمیز فقط کباب برگ میخوری ! چیز دیگه ای نشنوم .. گفتم داداش تورو خدا ! برگ نننننهههه ! خواهش میکنم .. داداش گوشمو ول کردو گفت همین که گفتم ... بعدم دستشو گذاشت پشتمو به آرومی هلم داد سمت رستوران .. ناهار خوردیم برگشتیم تو ماشین .. یکی دوساعت طول کشید تا رسیدیم ویلا ...رجب علی و خاله رضوان سرایدار ویلا بودن ... خونه رو آماده کرده بودن .. رسیدیم وسایلو بردن داخل .. من وسایلمو بردم اتاقم .. کمی لباس اونجا داشتم ولی باز با خودم برداشته بودم ... داداش به خاله رضوان گفت شام کباب آماده کنه ... داداش هر وقت میومدیم ویلا کبابارو خودش رو ذغال درست میکرد ... تا شب تو ویلا موندیمو استراحت کردیم .. داداش کباب درست کردو بعد همه زود رفتیم خوابیدیم .. نصفه های شب بود که احساس کردم چیزی به پنجره میخوره ... که یهو رعدو برق شد .. من از ترس رفتم زیر لحافم .. من هیچوقت از هیچی نمیترسیدم الا رعدو برق .. همین که دوباره رعدو برق زد بالشمو برداشتم مثل جت پریدم از اتاق بیرون ... بدون اینکه در بزنم در اتاق داداش آرازو باز کردمو رفتم تو .. بالشمو انداختم زمین رفتم زیر لحاف داداش و بغلش کردم .. داداش که شوکه شده بود یه لحظه عکس العملی نشون نداد .. بعد یهو از جاش پریدو گفت چکار میکنی آرام ؟ طفلک داداشم خیلی گرماییه ... شوفاژ اتاقشو بسته بودو بدون تیشرت خوابیده بود .. گفتم داداش ببخشید رعدو برقه که یهو دوباره آسمون روشن شدو صدای غرش ابرا بلند شد ... من فقط چشمامو فشار دادم بهمو دوباره داداشو بغل کردم .. داداش میدونست از ترس شوکه شدم تو همون وضعیت که بلیز تنش نبود بغلم کردو گفت چیزی نیست ... نگران نباش .. مدتی طول کشید که هوا آروم شد ... داداش منو از بغلش جدا کردو گفت این چه کاریه آرام ؟ همینطوری میپری تو اتاق ؟ من تازه متوجه کارم شده بودم از خجالت سرمو انداختم پایینو گفتم ببخشید داداش متوجه نبودم ... داداش سرشو تکون دادو بلند شد بلیزشو پوشید .. بعد دست به کمر ایستاد جلوی من .. من رو تخت نشسته بودمو پاهامو جمع کرده بودم ... گفت دیگه تموم شد .. پاشو برو اتاقت بگیر بخواب ! گفتم داداش ..گفت نه ! تو دیگه بچه نیستی که پهلوی من یا آریا بخوابی ... سرمو انداختم پایینو گفتم خیلی میترسم ... همون موقع دوباره آسمون روشن شدو صدای رعد اومد .. منم پریدم بالا و جیغ کشیدم ...داداش که دیگه کلافه شده بود گفت ساکت ! الان همه رو بیدار میکنی ! بعد اومد سمت تختو گفت برو اونورتر ... بعدم دست انداختو بالشمو داد بهم .. خودشم دراز کشیدو خوابید .. رعدو برق هنوز ادامه داشت .. داداش پشتش به من بود .. از ترس به داداش چسبیدمو سرمو به پشتش چسبوندم .. داداش دید خیلی وحشت کردم برگشت بغلم کرد و گفت دفعه آخره که تو بغل من میخوابی ! فهمیدی ؟ گفتم چشم .. سرمو تو بغلش فرو کردمو خوابیدم ... صبح وقتی بیدار شدم داداش تو اتاق نبود .. تو تخت نشستم یکم چشمامو مالیدم که یهو داداش گفت نگفتم چشماتو نمال ؟ داداش رفته بود دوش بگیره .. چقدر یه حرفو باید تکرار کنم ؟ بعد گفت پاشو برو دستو روتو بشور ... صبحانه دیر میشه .. دو روز گذشت رفتیم گشتیم تو ساحل قدم زدیم عکس گرفتیم به ویلای آقاجون سر زدیم .. ویلای آقاجون وسط جنگل قرار داره یک طبقه با شش اتاق ... طرحش قدیمیه .. داداش هرکاری کرد آقاجون نذاشت دکورشو که از چوب بود تغییر بده ...ولی در عوض ویلایی که داداش ساخته بود خیلی مدرنو امروزی بود که جکوزی و استخر سرپوشیده داشت ...خلاصه خیلی خوش بودیم تا اینکه روز سوم حوصلم تو خونه سر رفته بود .. آقاجون و مادر جون استراحت میکردن و داداش آریا رفته بود بیرون .. به داداش آراز گفتم میشه برم ساحل ؟ ویلای ما تقریبا نزدیک دریا بودو ساحل اختصاصی داشت .. داداش گفت از جلوی چشمم دور نمیشی .. ساحل همینجا روبه روی ویلا ! گفتم چشمو از در پشتی خونه رفتم تو حیاط .. توی حیاط پر بود از درختای نارنجو پرتقال .. دیوار ویلا زیاد بلند نیست و از تو ایوون کامل میشه دریا رو دید .. از ایوون رفتم پایین از بین درختا رد شدمو در حیاطو باز کردم .. چقدر دریا زیباست .. تمیز صاف و بی انتها ... همینطور که محو تماشای دریا بودم شروع کردم به قدم زدن و یکم چرخیدم .. بعد نشستم تو ساحل ... به ساحل نگاهی انداختم .. از یک طرف بعد چند تا ویلا یه دیوار کشیده شده بود و از طرف دیگه تخته سنگای بزرگی ریخته شده بود .. پیش خودم گفتم اونور سنگا چیه ؟ یکم نگاه کردم .. خیلی دلم میخواست برم ببینم ولی یاد تهدید داداش افتادم .. گفتم ولش کن داداش عصبانی میشه .. ولی یکمی که گذشت با خودم فکر کردم برم رو سنگا و اونورو ببینم راه افتادم سمت سنگا و به سختی ازشون بالا رفتم .. یکم بالای سنگا ایستادم به اطراف نگاه کردم .. چقدر دلم میخواست برم تا انتهای ساحل .. کم کم از سنگا رفتم پایینو شروع کردم به قدم زدن ...

##

آراز از اتاقش اومد بیرون .. یه نگاهی به ساحل انداخت .. آرامو ندید ... یکم دقت کردو از در پشتی بیرون رفت .. از توی ایوون خوب نگاه کرد ولی نبود .. از پله ها دوید پایینو نگران به اطراف نگاه کرد ...نبود .. انگار آب شده رفته تو زمین .. گوشیشو درآوردو زنگ زد به شهرام .. شهرام بعد یه بوق جواب داد ... گفت بله رئیس .. گفت کی اطراف ویلا مراقبه ؟ گفت هیچکس رئیس .. طبق دستور خودتون اومدیم جایی که دستور دادید .... آراز یهو یادش اومد که خودش دستور داده بود که گروه همه باهم برن ... گفت بسیار خوب و بعد قطع کرد .. دوباره اطرافو نگاه کردو با صدای بلند آرامو صدا کرد .. از صدای آراز آقاجون و مادر جون از اتاقشون دراومدن .. آقاجون گفت چی شده آراز ؟ آراز با نگرانی گفت آرام رفته بود ساحل الان غیبش زده ! مادر جون از شنیدن این حرف حالش بد شدو آقاجون سریع برد روی مبل نشوندش ... آراز سریع لباس عوض کردو از ویلا رفت بیرون .. همینطور که به اطراف نگاه می انداخت خودشو لعنت میکرد که چرا همه گروهو فرستاده ماموریت ! از طرفی خطری نبود و طبق تحقیقات شهرام هیچ مورد مشکوکی نبود ... سریع گوشیشو درآوردو به آریا زنگ زد ... آریا گوشیشو برداشتو گفت بله داداش ؟ آراز گفت آریا آرام گم شد سریع برگرد .. آریا گفت چطوری گم شده ؟ آراز گفت رفته بود تو ساحل الان نیست ! آریا گفت ساحل از یه طرف دیوار داره ولی از یه سمت که سنگه میشه از روش رد شد .. آراز گفت من برمیگردم ویلا... توبرو توی ساحلو با ماشین بگرد .. آریا گفت چشمو قطع کرد ...

آرام #

یواش یواش قدم میزدمو اصلا حواسم به دور شدن از ساحل ویلا نبود .. یکم وایسادم به اردکایی که روی آب شنا میکردن نگاه کردم .. یهو برگشتم پشت سرمو نگاه کردم .. اینجا کجاست ؟ من چطور به اینجا رسیدم ؟ هل شدم .. دستو پامو گم کردم ... با خودم گفتم چی جواب داداشو بدم ؟ برگشتم همون راهی که اومده بودم .. بانگرانی اطرافو نگاه میکردم ..چشمم به یه کوچه خورد .. پیش خودم گفتم میرم سمت خیابون اصلی و از اونجا خونه رو پیدا میکنم .. راه افتادم .. به وسطای کوچه رسیدم .. هرکی از کنارم رد میشد با ترس نگاهش میکردم .. تا اینکه چشمم به ماشین داداش آریا افتاد .. داداش نگه داشتو از ماشین پیاده شد .. چهرش برافروخته و عصبانی بود .. یهو بدون هیچ حرفی دستمو گرفتو کشید سمت ماشین .. درو باز کردو منو هل داد داخلو درو پشت سرم محکم بست .. از ترس سرم پایین بود و جرات نداشتم چیزی بگم .. میدونستم اشتباه کردم .. داداش آراز همیشه درمورد دور شدن از خونه توی مسافرت حتی ویلای خودمون هشدار داده بود ... آریا پاشو گذاشت روی گاز که تلفنش زنگ خورد .. داداش گوشیو برداشتو فقط گفت پیداش کردم داداش ... دارم میام و قطع کرد ..

##

آراز خیالش راحت شد و کم کم دوباره به خودش مسلط شد ... رو کرد به آقاجون و مادر جون گفت آریا پیداش کرده .. مادر جون گفت خدارو شکرو دوباره گریه رو از سر گرفت .. آقاجون به چهره آراز نگاه کرد .. حالا دیگه اون صورت نگران جاشو به چهره عصبانیو نگاه ترسناک داده بود .. آقاجون میدونست عاقبت خوبی در انتظار آرام نیست و اینکه آرام پاش به خونه برسه آراز اجازه هیچگونه دخالتی نمیده ... برای همین به آراز نزدیک شدو گفت هرکاری صلاح میدونی بکن ولی اول به عاقبتش فکر کن ! آراز به آقاجون نگاه کردو گفت خیالتون راحت حواسم هست .. صدای ماشین آریا اومد .. آراز رفت تو ایوونو دستاشو تو جیب شلوارش کردو به آریا که داشت آرامو با تشر پیاده میکرد نگاه کرد .. آقاجون به مادرجون کمک کرد بلند بشه و به سمت اتاقشون رفتن .. مادر جون گفت بذار اول بچمو ببینم ... آقاجون گفت بریم عزیزم تو که آرازو میشناسی ... میدونی اینجور وقتا بیشتر عصبانی میشه ... مادرجون گفت آره .. کاش به آراز میگفتی خیلی سخت نگیره .. آقاجون گفت گفتم ولی مگه فایده ای هم داره ؟ مادرجون سرشو تکون دادو رفتن به سمت اتاق ..

آرام #

از ماشین پیاده شدم داداش آرازو جلوی در رو ایوون دیدم .. از ترس سرجام خشک شدم و سرم انداختم پایین ... داداش آریا رو کرد بهمو گفت چرا وایسادی ؟ یواش درحالیکه گریم شروع شده بود گفتم تورو خدا داداش ! داداش آراز .. داداش آریا با عصبانیت نگاهم کردو گفت وقتی داشتی این غلطو میکردی باید به اینجاهاش فکر میکردی ! ... حالا بجم تا آراز خودش نیومده سراغت ! آروم آروم با قدمایی که احساس میکردم صد کیلو هستن به سمت ویلا رفتم .. آریا زودتر از پله ها رفت بالا و کنار داداش ایستاد .. خواست چیزی بگه ولی پشیمون شدو رفت داخل .. داداش آراز از بالای پله ها مستقیم بهم نگاه میکرد .. جلوی پله ها احساس کردم که دیگه نای راه رفتن ندارم که با داد داداش که گفت بجم ! پریدمو از پله ها رفتم بالا ... دوپله مونده بود برسم به داداش وایسادم ... دیگه جرات بالاتر رفتنو نداشتم .. داداش یهو دو پله رو پایین اومد و بازومو بین انگشتای قویه مردونش گرفتو به سمت خونه کشید .. همینطور که میکشید از تو سالن رد شدیم ... آریا رو دیدم که روی مبل نشسته بودو آرنجاشو روی زانوهاش گذاشته بود .. سرش پایین بودو کلافه .. داداش رفت سمت پله ها و منو با خودش کشید .. از ترس نفسم درنمیومد ... جلوی در اتاقم ایستادو درو باز کردو منو هل داد وسط اتاق .. خودش اومد داخل و درو بستو قفل کرد .. چند لحظه بهم خیره شد .. انگار میخواست اول آروم بشه ... با اخمو نگاه ترسناکش با صدای آهسته گفت مگه بهت نگفتم تو ساحل ویلا ؟ مگه نگفتم جلوی چشمم باش ؟ مگه درمورد دور شدن از ویلا هشدار نداده بودم ؟ هان ؟ ..... چرا حرفمو گوش نکردی ؟ من که از ترسم تو کاپشنم قایم شده بودم فقط با گریه گفتم داداش .. داداش دست انداختو یقه کاپشنمو گرفتو با شدت کاپشنمو از تنم درآورد و پرت کرد کنار دیوار ... گفت تازگیا سهل انگار شدی ! به حرفام توجه نمیکنی! دستوراتمو پشت گوش میندازی ! از چهره و تنو لحن صداش معلوم بود خیلی از دستم عصبانیه ... گفت این بار حالیت میکنم که نتیجه رفتارت چیه ! دیگه رحمی درکار نیست .. کاری میکنم که تا یه هفته نتونی درست بشینی ! فقط گفتم ببخشید داداش ... غلط کردم ... داداش آراز گفت جای هیچ بخششی نذاشتی ... یهو دستش رفت سمت کمربندشو با یه حرکت کشید بیرون .... دور دستش پیچید ... اومد سمتمو پشت گردنمو گرفتو خمم کرد .. بعدم دستش رفت بالا و محکم پشتم فرود اومد .. بعد دومی و سومی ... همینطور محکم زد .. طوری پشت هم میزد که فرصت التماس نمیداد .. فقط با هر ضربه آیی بود که از دهنم میپرید ... نمیدونم چند تا شد ولی یهو دست از زدن کشید .. انگار به خودش اومد .. همینطور که گردنمو گرفته بودو سرمو پایین نگه داشته بود گفت کاری کردی که از خود بیخود شدم ... کاری کردی که بزنم بدون اینکه مراعات دختر بودنتو بکنم ! از حالا به بعد یادت میمونه که گوش نکردن به حرفم چه عاقبتی برات داره ! هیچکسی هم نمیتونه از زیر دستم بیرون بکشدت ! بعد دستشو شل کردو پشت یقه لباسمو گرفتو صاف نگهم داشت ... از درد نمیتونستم رو پاهام وایسم ... صدای گریم اتاقو پرکرده بود .. داداش گفت اجازه نداری پاتو از این اتاق بیرون بذاری ! از همین لحظه مسافرت جنابعالی رسما به پایان رسید ! تا لحظه ای که بخوایم برگردیم تهران همین جا میمونی ! فهمیدی ؟ با گریه گفتم بله داداش .. ببخشید .. داداش کمربند به دست از اتاق رفت بیرون .. منم با چشم گریون خودمو پرت کردم روی تختم .. از درد نمیتونستم تکون بخورم ... درتمام عمرم هیچوقت به این شدت تنبیهم نکرده بود .. ....

##

آراز پشت در اتاق آرام ایستاد .. از یه طرف هنوز از کار آرام عصبانی بود و از طرفی از اینکه به این شدت کتکش زده پشیمون بود .. آراز هیچوقت از تنبیهی که برای شخص خاطی در نظر میگرفت پشیمون نمیشد چون همیشه حواسش بود که تنبیهو برابر کاری که شخص کرده در نظر بگیره ولی این بار از نارحتی و ترسی که از گم شدن آرام حس کرده بود نتونسته بود جلوی خودشو بگیره و این اولین باری بود که همچین اتفاقی می افتاد .. سرشو تکون دادو کمربندشو دوباره دور کمرش بستو رفت طبقه پایین و آروم کنار شومینه روی مبل نشست .. سرشو به پشتی مبل تکیه داد توی خونه هیچکسی جرات نمیکرد بهش نزدیک بشه .. بعد مدتی یکم آروم شد .. تو افکار خودش غوطه ور بود که یاد دوران بچگی خودش افتاد ....

آرام #

داداش رفت بیرونو درو پشت سرش بست .. با رفتنش انگار دنیا روی سرم خراب شد .. از درد کتکی که با کمربند خودره بودم تا عصبانیت داداش و میدونستم حق داره و اینکه گفت مسافرتم تموم شد .. الان توی اتاقم زندانی بودم ... اینجور وقتا هیچکس جرات نمیکرد به داداش نزدیک بشه و همه میدونستن که اگر به منم نزدیک بشن انگار گور خودشونو کندن ... کاش پروانه اینجا بود .. همچنان اشکام جاری بودنو نمیتونستم جلوشونو بگیرم ... از طرفی میترسیدم داداش دوباره برگرده ... الان جلوی آقاجون و مادرجونم خجالت میکشم .. با اینکه میدونستن داداشم بعضی موقع ها تنبیهم میکنه ولی بازم وقتی هستن و این اتفاق بیوفته خیلی خجالت آور تره .. میدونستم تقصیر خودمه ... سر یه بی توجهی چه وضعیتی برای خودم درست کردم .....

##

آراز جلوی شومینه نشسته بود... آنچنان صورتش برافرخته بود که آریا هم ترسید بهش نزدیک بشه .. آریا به آرومی بلند شدو به خاله رضوان گفت یه قهوه درست کنه .. وقتی آماده شد برای آراز برد .. آریا میدونست دوچیز برای آراز آب رو آتیشه یک قهوه و در مواقع بحرانی تر یه گیلاس شراب .. آراز هیچوقت جلوی دیگران مخصوصا آرام مشروب نمیخورد .. آریا خیلی آهسته به آراز نزدیک شدو قهوه رو نزدیک دست آراز گذاشت .. آراز بدون اینکه سرشو برگردونه گفت مرسی ... آریا گفت بخور داداش یکم آروم بشی .. آراز گفت حالا حالاها آروم نمیشم .. برو یه سر به آرام بزن ! شدید تنبیهش کردم .. کتک بدی ازم خورد .. فقط سر بزن ! نمیخوام لوسش کنی ! آریا گفت چشمو بلند شدو رفت سمت پله ها .. با خودش گفت داداش هرچقدر آرامو سخت تنبیه کنه باز به هیچ کسی اجازه دخالت نمیده ... حتی بعد از تنبیهش .. یهو تو دلش خالی شد و با قدمهای سریع خودشو به آتاق آرام رسوند .. تقه به درو وارد شد ....

آرام #

وقتی در باز شد از جام پریدم ... فکر کردم داداش آراز دوباره برگشته سراغم .. دیدم داداش آریا اومد تو .. هنوزم عصبانی بود .. سعی کردم بلند بشم ولی از درد نتونستم .. داداش اومد بالای سرم ایستاد .. گفت همینو میخواستی ؟ که اینطور تنبیه بشی ؟ دوباره گریم شروع شد .. داداش آریا کنارم نشستو گفت چطوری تنبیهت کرد ؟ زد ؟ گفتم بله ... گفت چقدر زد ؟ کجات زد ؟ به دستو پات زد ؟ گفتم داداش و دوباره گریه کردم .. گفتم داداش .. خیلی دردم اومد ..گفت کجات زد ؟؟ گفتم پشتم ..داداش آراز گفت کاری میکنم تا چند روز نتونی بشینی ... الان نمیتونم بلند بشم .. داداش آریا با صدای گرفته گفت چند تا زد ؟ گفتم نمیدونم .. اونقدر محکم و تند تند زد که نفهمیدم چند تا شد ... آریا با خودش زمزمه میکرد .. انگار داشت با خودش حرف میزد .. درد کتک رو خوب درک میکرد چون خودشم از بابا و داداشش کم کتک نخورده بود ... و میدونست دردش چه شکلیه .. یک بارم سر بیرون رفتن با آراز تو ویلای آقاجون از باباش کتک خورده بود ....

آریا ##

چند روزی بود که به ویلای آقاجون رفته بودیم .. ویلای آقاحون درسته یک طبقست ولی خیلی جادارو باحاله ... تقریبا تو جنگل قرار داره .. ولی با چند دقیقه پیاده روی به روستا دسترسی داره .. صبح از جامون بلند شدیمو بعد صبحانه به آراز گفتم داداش بریم فوتبال .. گفت بریم .. رفتیم پیش بابا گفتیم اجازه هست بریم ؟ بابا گفت باشه ولی دور نرید ! گفتیم چشمو راه افتادیم .. مشغول فوتبال با بچه های ده .. دیگه هیچی یادمون نموند ! از اونجا با بچه های ده پایین ... همچین مشغول شدیم که زمان به طور کل از دستمون در رفت ... ساعت حدودای 3 بود که یکی از بچه ها ی روستا اومدو گفت بچه ها کجایید ؟ همه دارن دنبالتون میگردن! زود باشید حاج فاتح و مهندس نگرانتونن .. .. منو آراز یه نگاه بهم کردیمو دویدیم ... رسیدیم دم در ویلا که مامانو دیدیم آرام بغلش بود و با دلواپسی به اطراف نگاه میکنه ...تا سلام کردیم فقط نگاهمون کردو آرامو داد بغل پریوش و دستاشو باز کرد .. هنوز تو بغل مامان بودیم که بابا و آقاجون از ماشین پیاده شدن .. تا حالابابا رو اینقدر عصبانی ندیده بودم .. از ترس پشت آراز قایم شدم .. ولی آراز ایستادو سرشو انداخت پایین .. بابا گفت برید تو اتاقتون ! زود ! ... بابا به چشمای اشکی مامان نگاه کردو گفت کاری میکنم که دیگه کارشون نگرار نشه ! .... رفتیم توی اتاق .. آراز غمگینو پشیمون بود اما من خیلی ترسیده بودم .. بابا وقتی عصبانی بشه دیگه رحم نمیکنه .. یهو در باز شدو بابا اومد داخل ... درو پشت سرش بستو قفل کرد ... یه نگاه ترسناک به جفتمون کرد که بند بند وجودم لرزید ... بابا گفت مگه نگفته بودم از خونه دور نشید ؟ نگفتم زود برگردید ؟ با اجازه کی رفتید ده پایین ؟ هان ؟ آراز گفت شما درست میگید .. معذرت میخوام .. من باید حواسمو جمع میکردم .. ببخشید بابا ... بابا رو به من کردو گفت تو چی ؟ گفتم ببخشید .. غلط کردم .. بابا یکم نگاهمون کردو گفت آراز برگرد دستاتو بذار لبه پنجره ! آراز بدون هیچ حرفی خم شدو دستشو لبه پنجره گذاشت .. بابا کمربندشو باز کردو دولا گرفت دستش و به من گفت بشمر ! و زد ! طوری محکم میزد که من از جام میپریدم و دونه به دونه میشمردم ... تا شد 20 ... آراز حتی آخم نگفت ولی از صورتش معلوم بود خیلی دردش اومده .. بابا گفت آریا جای آراز وایسا! آراز که نمیتونست درست وایسه رفت کنار دیوار ... وهمین تنبیه برای منم اجرا شد.. با این تفاوت که من با هر ضربه التماس میکردمو اشکام میریخت .. ... تا تموم شد .. هردو کنار دیوار ایستاده بودیم .. بابا کمربندشو جلوی ما گرفتو با تهدید گفت از این اتاق پاتونو بیرون نمیذارید ! فهمیدید ؟ هردو گفتیم بله .. بعد رفت بیرون ..

آرام #

داداش آریا تو افکار خودش بود .. گفتم داداش ..گفت بله ؟ گفتم داداش آراز خیلی عصبانیه هنوز ؟ آریا گفت آره خیلی ! هیچ کس جرات نمیکنه بهش نزدیک بشه .. داداش گفت بهتره بلند نشی .. استراحت کن.... میگم ناهارتو بیارن بالا ..

##

آراز هنوز جلوی شومینه نشسته بود ... آریا از پله ها رفت پایینو رفت سمت آراز .. میدونست آراز برخلاف ظاهر عصبانیش چقدر نگران آرامه ولی نمیخواد نشون بده که از تنبیهش پشیمون شده ... آریا نزدیک آراز نشست .. آراز گفت خوب ؟ آریا گفت خیلی درد داره ! آراز گفت حقشه ! بیشتر از اینا حقشه ! شانس آورد دختره وگرنه کاری میکردم زمینو گاز بزنه ! آریا گفت یادته ویلای آقاجون سر فوتبال بازی کردن چه کتکی از بابا خوردیم ؟ آراز لبخندی زدو گفت آره .. حالا درکشون میکنم .. بیشتر از اون کتک حقمون بود .. بعدش جفتشن خندیدن .... آراز به رضوان خانوم گفت ناهار برای آرام ببره بالا ...طرفای عصر رضوان گفت چی دوست دارید براتون درست کنم ؟ آراز گفت جوجه کباب درست میکنم ... وسایلشو آماده کنید لطفا .. رضوان گفت رو جفت چشمام .. یه پلو کته خوش مزه هم براتون درست میکنم باهاش نوش جان کنید .. آراز گفت خوبه .. همه میدونستن که غیر از فست فود محبوب ترین غذا برای آرام جوجه کبابه ... ولی کسی جرات نمیکرد کوچکترین اشاره ای بکنه .. آراز بلند شدو رفت سمت اتاق آرام ...

آرام #

هنوز درد داشتم و دراز کشیده بودم .. تقه ای به در خوردو در باز شد .. داداش اومد داخل .. به هر زحمتی بود از جام بلند شدم .. سرم پایین بود .. داداش دستاشو تو جیب شلوارش کردو درست روبه روی من ایستاد ...سرم تا اونجایی که میشد پایین بود .. گفتم ببخشید داداش .. فقط خواستم اونور سنگارو ببینم که نفهمیدم چطوری از اونجا سر درآوردم .. داداش گفت دیگه لزومی نداره علت تنبیه شدنتو بگم ... قبلا همه رو برات توضیح داده بودم .. از خطراتشم گفته بودم ! نگفته بودم ؟ گفتم داداش ببخشید .. دیگه تکرار نمیشه .. داداش گفت البته که تکرار نمیشه چون دفعه بعدی کاری میکنم که این کتک پیشش هیچه ! فهمیدی ؟ آهسته گفتم بله داداش .. داداش گفت یک ساعت دیگه پایین باش ! سر میز ! گفتم چشم .. بعد داداش رفت بیرون .. با خودم گفتم ای خدا ! من که دراز میکشم درد دارم چطور پشت میز بشینم ؟؟؟؟

وای از اشتباه ... وای از بی فکری ... اتفاق اموز فقط دردناک نبود خیلی هم ترسناک بود .. خودم بیشتر از اینکه از داش بترسم از تنهایی کنار ساحل ترسیدم .. با اینکه محلیا میومدن میرفتن اگر گرفتار آدم ناجور میشدم چی ؟؟ خودم میدونستم چه گندی زدم .. اصلا از کتکی که خوردم از دست داداش ناراحت نبودم .. از دست خودم عصبی بودم که حرف داداشو نادیده گرفتم .. باید برم پایین ولی چطور ؟ روم نمیشه ... جلوی آقاجون و مادر جون .. چطور پشت میز بشینم .. هم پشتم درد میکرد هم میسوخت .. ولی به هر صورت باید میرفتم .. نمیخواستم داداش آراز بیاد بالا پس یقمو بگیره ببره .. اینجوری بیشتر خجالت میکشیدم .. راه افتادم سمت پایین ... جلوی سالن که رسیدم داداش آراز جلوی شومینه ایستاده بود و آقاجون و مادرجون پشت به من نشسته بودن ..داداش آریا اونور سالن نشسته بود و یه کتاب دستش بود ولی اصلا حواسش به کتاب نبود .. داداش آراز سرشو بلند کردو بهم نگاه کرد .. هنوز اخماش مثل ظهر بود .. سرمو انداختم پایینو سلام کردم ..مادرجون با خوشحالی سمتم چرخیدو گفت سلام عزیزم .. بیا .. بیا بشین پیشم .. آقاجونم لبخند زد .. ولی معلوم بود ناراحتن .. خواستم برم پیش مادرجون بشینم که داداش آراز بلند گفت وایسا سرجات ! بعد آروم آروم بهم نزدیک شد و گفت الان قبل از نشستن چی باید بگی؟ متوجه منظور داداش شدم ... یواش گفتم معذرت میخوام .. داداش دوباره با صدای بلند گفت چی ؟ بلندتر ! یکم صدامو بالاتر بردمو گفتم معذرت میخوام .. داداش معلوم بود که داره کم کم جوش میاره گفت معذرت میخوام چی ؟ درست عذرخواهی کن ! دوباره بغض گلومو گرفت ... هرچی خواستم حرفی بزنم نشد .. فقط سرمو انداختم پایین .. حالا دیگه داداش آراز روبه روم ایستاده بودو دستاش تو جیب شلوارش .. اشکام شروع کرد به ریختن .. داداش آریا بلند شد ایستاد .. انگار آقاجون طاقت اشکای منو دیگه نداشتو گفت آراز همون معذرت خواهی کافیه ماقبول کردیم .. آراز گفت نه آقاجون کافی نیست ! باید بابت کاری که کرده و برای شما نگرانی درست کرده درست عذر خواهی کنه ! بعد رو به من کردو گفت زود باش آرام !

یه بغض سنگین توی گلوم گیر کرده بود که با وجود اینکه اشکام میریختن از بین نمیرفت .. هرچی سعی کردم که یه صدای کوچیک از گلوم خارج بشه نشد .. سرمو انداختم پایین ... داداش آریا اومد و نزدیکم ایستاد .. نگران به داداش آراز نگاه کرد .. حتما با خودش گفته الانه که داداش آراز یه کشیده بخوابونه توی صورتم .. من همچنان سرم پایین بود .. داداش آراز به آرومی اومد و پشت سرم ایستاد و بغلم کرد .. با بازوهای مردونش منو در پناه خودش گرفت .. صورتمو توی دستای پدرانش قایم کردم .. احساس کردم بابا از آسمون دستشو دراز کرده سمتم .. یهو تمام بغضی که توی گلوم بود مثل رگبار بهاری بارید .. داداش آریا اومد نزدیکمو بهم نگاه کرد .. چند دقیقه گذشت .. آقاجون سرپا بودو مادرجون نشسته بودو اشکاشو با دستمال پاک میکرد .. داداش آراز خم شدو کنار گوشم گفت من پشتتم ... منو آریا هردو کنارتیم .. سرتو بالا بگیر و با صدای بلند عذر خواهی کن ! از بین بازوهای داداش بیرون اومدمو رفتم روبه روی آقاجون و مادر جون ایستادمو گفتم ببخشید .. باعث نگرانیتون شدم ... دیگه تکرار نمیشه .. آقاجون بغلم کردو بوسیدم و گفت میدونم عزیزم .. بعد با اینکه پشتم درد میکرد کنار مادر جون نشستمو بغلش کردم .. داداش آروم به بازوی داداش آریا زدو رفت سمت آشپزخونه .. خاله رضوان به آرومی گوشه چشماشو پاک کردو گفت الان جوجه هارو سیخ میکشم .. داداش گفت خوبه و داداش آریا رو صدا زد و به سمت باربیکیوی حیاط رفتن .. غذا حاضر شدو رضوان خاله میزو چید .. توی محل همه به خاله رضوان رضوان خاله میگفتن ... خاله رضوان میگفت منو تهرانی صدا میکنید .. رفتیم سر میز .. داداش آراز گفت آرام اینجا ! و صندلی کنار خودشو نشونم داد .. گفتم چشمو رفتم سمت صندلی .. داداش یه متکای کوچیک روی صندلی گذاشته بود .. بدون اینکه نگاهم کنه گفت بشین ! نشستمو شام خوردیم .. انگار سنگ گنده از روی سینم برداشته شده بود .. خیالم راحت شد که داداش آراز منو بخشیده و داداش آریا هم دیگه ناراحت نیست .. یکی دوروز گذشت ولی کمو بیش تنبیهم ادامه داشت .. اگرچه خودم ترجیه میدادم بیرون از خونه نرم .. داداش گفت برگردیم .. .. آقاجون و مادر جون میخواستن یه مدت ویلاشون بمونن .. برای همین قرار شد فردا صبح داداش آریا اول برسوندشون بعد برگردیم .. صبح حاضر شدمو چمدونمو تکمیل بستم .. با اینکه اگر چیزی جامیموند مشکلی نداشت ولی سعی کردم همه چیزمو جمع کنم .. اتاقو مرتب کردمو رفتم پایین .. بعد صبحانه داداش آریا خواست مادرجون و آقاجونو برسونه که گوشیش زنگ خورد .. سلام .. چطوری شاهین ؟ آره چطور ؟ مگه برگشتی ؟ باشه منتظرم .. داداش آراز گفت شاهین بود ؟ داداش آریا گفت بله داره میاد اینجا .. نزدیکه .. بعد رفت جلوی در .. شاهین اومد .. یه جعبه بزرگ قلب قلبی و یه جعبه که معلوم بود شیرینیه دستش بود .. به زحمت جعبه هارو رو میز گذاشت .. با داداشام دست دادو مودبانه با من سلام علیک کرد و با احترام خیلی زیاد با آقاجون و مادر جون دست دادو احوال پرسی کرد .. بعد برگشت سمت آریا و گفت ببین آدمو به چه کارایی وادار میکنید ! داداش آراز درحالیکه از کنار شاهین رد میشد گفت دهنتو میبندی شاهین یا خودم ببندم ! داداش رفت سمت آقاجون و درباره رفتن باهاش صحبت کرد .. شاهین دوباره برگشت سمت منو گفت این جعبه مخصوص شماست آبجی کوچیکه ! با سارا باهم برات تهیه کردیم .. هم عیدیه هم سوغاتی .. بعد رو کرد به آریا و گفت ترش نکن بابا ! سوغاتی تو و رئیس تهرانه .. میام خونتون میارم .. آریاگفت جون به جونت کنن آدم نمیشی ! داداش آراز آریا رو صدا کردو گفت با شاهین آقاجونو مادر جونو برسونید .. منو آرام کم کم راه میوفتیم .. من که دیگه طاقت نداشتم درجعبه رو باز کردم .. وای ! عین یه صندوق گنجه ! همه چی توی این جعبه بود .. که بیشترش صورتی بود .. از ست شش تایی رژ لب با توناژ صورتی .. چند رنگ رژ گونه .. انواع مداد چشم با رنگای مختلف ..گل سر چند تا تل انواع لاک عروسکای کوچولو .. شکلات آب نباتای رنگی .. کیف کوچولوی دستی .. شال حریر .. یه ست کامل سایه بسیار زیبا که چشمام از دیدنشون برق زد .. کرم دستو صورت عطر و اسپری چند تا کارت کوچولوی فانتزی و یه نامه از سارا و البته چیزای دیگه که نتونستم ببینم و اون زیرا بودن .. همینطور که سایه ها دستم بودن رفتن سمت شاهینو گفتم ممنونم ..شاهین با تعجب و از خوشحالی نیشش تا بناگوش باز شدو گفت اولا شما آبجی کوچیکه خودمی مگه من چی از این آریا کمتره ؟ دوما که سارا هم به شما سلام رسوند .. سوما خوشحالم که خوشحالی ... چهارما قابل شما رو نداره سرکار خانم .. یهو داداش آریا گفت پنجما دهنتو ببند شاهین .. ششما دارم حرف میزنم ... شاهین گفت هفتما خفه میشم شما بفرمایید ! داداش آریا رفت سمت داداش و آهسته کنار گوشش چیزی گفت .. داداش یه دونه زد رو شونه آریا و گفت باشه .. سه روز ! و حواستون به خودتون باشه ! آریا گفت چشم داداش .. وسایل آقاجون و مادرجون رفت تو ماشین آریا و چمدون منو داداش هم رفت تو ماشین داداش .. همگی سوار شدیمو راه افتادیم .. ..حدود ساعت 2 بود که داداش جلوی رستوران همیشگی نگه داشت .. من که دیگه پشتم خیلی درد گرفته بود به سختی پیاده شدم .. داداش حواسش بهم بود ولی چیزی نمیگفت .. بعد غذا دوباره راه افتادیم .. داداش گفت کاپشنتو بذار زیرت بشین .. منم همین کارو کردم .. یکم جام بهتر شد ..و راه افتادیم .. من بخاطر دوغی که خورده بودم و اینکه کلا خیلی خوش خوابم خوابم برد .. داداش بخاری ماشینو روشن کرده بود .. حتی دوباری که داداش برای استراحت نگه داشته بود هم توی خوابودبیداری دیدم ولی داداش بیدارم نکرد .. تا اینکه رسیدیم خونه .. پریوش و حسین آقا زودتر از ما رسیده بودن .. پریوش اومد استقبالمون و پروانه محکم بغلم کرد .. حسین آقا چمدونا رو برد بالا ..ولی من خودم گنجمو بردم توی اتاقم .. پروانه هم دنبالم اومد .. تا اومدم با پروانه حرف بزنم مامانش صداش کردو پروانه هم رفت .. نشستم روی تختم که تقه ای به در خوردو داداش اومد داخل .. بلند شدم .. داداش گفت جعبه رو دونه به دونه خالی کن روی تختت .. گفتم چشم .. همه رو خالی کردم ..داداش گفت این ست سایه پیش من میمونه ! گفتم نه داداش .. خواهش میکنم .. داداش گفت همین که گفتم .. گفتم میشه هدیه بدمش ؟ گفت به کی ؟ گفتم پروانه .. گفت فقط سایه ؟ گفتم نه ولی خودمون انتخاب کنیم .. داداش یه نگاهی بهم کردو گفت خوبه .. زودتر کاراتم بکن یکم بخواب .. اگرچه تو ماشین خوابتو کردی ! بعدم رفت .. پروانه اومدو به اینهمه وسیله نگاه کرد .. گفت کی اینا رو خریده ؟ گفتم شاهین از دوبی آورده .. سارا باهاش رفته خریده برام فرستاده ... بعدم ست سایه و خیلی چیزای دیگه که میدونستم داداش نمیذاره یا خودم نمیتونستم استفاده کنم به پروانه هدیه دادم .. کلی ذوق کرد .. بوسیدمشو گفتم عاشقتم .. بعد جمعو جور کردیمو خوابیدم .. یکی دوروز منو داداش خستگی در کردیم ..

##

شب سوم که آراز از مسافرت برگشت خونه حدود 4 صبح در خونه باز شدو ماشین آریا اومد داخل و یکراست رفت سمت پارکینگ .. حسین آقا که با خانوادش توی خونه دوخوابه نقلی نزدیک در زندگی میکرد اومد بیرونو رفت سمت ماشین آریا .. آریا رو دید که سرش روی فرمون بود و بغل دستش شاهین بیهوش بود .. حسین آقا وحشت زده دوید داخل خونه .. حسین آقا جلوی در اتاق آراز ایستاد .. در زد .. آراز با صدای خواب آلود گفت بیاتو ! تا چشمش به حسین آقا افتاد خواب از سرش پرید .. گفت چی شده ؟ حسین آقا گفت آریا خان با آقا شاهین ! آراز دیگه صبر نکرد حرفش تموم بشه ! از در زد بیرون .. هواسرد بود ولی آراز بدون لیاس گرم رفت سمت پارکینگ .. در سمت آریا رو باز کردو به آریا و شاهین نگاه کرد .. بوی الکل خورد تو صورتش .. فهمید جریان چیه .. دست انداخت از بازوی آریا گرفتو کشیدش بیرون .. آریا بیدار شد ولی هوشیار نبود .. حسین آقا هم شاهینو از ماشین پیاده کرد و رفتن سمت خونه .. آراز شاهینو آریا رو برد اتاق مهمان و جفتشونو روی تخت دونفره خوابوند .. بعد به حسین آقا گفت که بره .. یکم به جفتشون نگاه کردو گفت صبر کنید حواستون بیاد سرجاش ! به خدمت جفتتون میرسم ! فردا ! من میدونمو شما دوتا ! کاری میکنم که هرگز فراموش نکنید ! بعدم درو بستو رفت سمت اتاقش تا دوباره بخوابه ....



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۴ | 22:22 | نویسنده : مریم |