آرام #

توی اتاق پشت میز آریا نشسته بودم ... یواش یواش کتابامو درآورمو شروع کردم به انجام تکالیف .. کم کم درد کمرم بیشتر میشدو سردردم بهش اضافه شد .. یهو درزدنو تارا با ظرف غذا اومد تو ... داداش برام دستور جوجه داده بود ...تارا گفت مسکنم گذاشتم دورت بگردم کار داشتی خبرم کن .. رئیس جلسه داره ... فکر کنم چند ساعتی طول بکشه .. گفتم جلسه با کی ؟ گفت آقایون بارئیس حسابداری شرکت بازرگانی جلسه دارن .. گفتم چرا اینجا ؟ گفت نمیدونمو رفت بیرون .. با اینکه گرسنه بودم اصلا میل به غذا نداشتم ... ولی اگه نمیخوردم داداش شاکی میشد ... ذره ذره شروع کردم به خوردن .. پیش خودم گفتم چرا کارای اون شرکتو آوردن اینجا ؟ یهو فهمیدم ... داداش بخاطر اینکه حواسش به من باشه جلساتشو توی این اتاق برگذار میکنه ... همینطور که دستمو عمود صورتم کرده بودمو با بی میلی غذا میخوردم در اتاق داداش باز شدو داداش اومد تو .. یه نگاه به من کردو با اخم گفت این چه وضع غذا خوردنه ؟ درست بشین ! خوتو مچاله کردی ... صاف ! گفت چرا بیشتر غذات مونده ؟ گفتم میل ندارم داداش .. گفت بیخود ! زود غذاتو تموم کن ! مخصوصا دستور جوجه کباب دادم ! غذاتو کامل بخور ! چک میکنم اگه نخوری خودت میدونی ! گفتم چشم .. با همون سرعتی که اومده بود برگشت اتاقش .. همونطور به غذام نگاه کردم ... دیدم چاره ای نیست ... شروع کردم به خوردن ... بعدش یه مسکن خوردم .. دیدم نه خیلی کمرم درد گرفته ... یادم اومد مدرسه نشسته بودیم روی زمین با بچه ها ... وای ! از همونه ... اگه داداش آراز بفهمه منو میکشه ! گفتم یکم روی مبل دراز میکشم شیمی رو میخونم بهتر میشم .. دراز کشیدمو پاهامو دراز کردم ... همینطور که چشمام روی خطای کتاب میدویدن نمیدونم چرا خطا قاطی شدنو منم خوش خواب خوابیدم .. یکم که گذشت احساس کردم بدنم داغ شدو دردم خوب شدو خوابم عمیق ... تو اوج خواب بودم که احساس کردم یکی صدام میکنه .. داداش بود که صدام میکرد .. از خواب پریدم ... چشمامو کامل باز کردم دیدم داداش رو یه زانو نشسته داره صدام میکنه .. گفتم داداش ببخشید خوابم برد ... آخه کمرم درد میکرد .. آروم گفت عیبی نداره چیزی نیست .. گفتم داداش درسم مونده نخوندم ... داداش گفت وقتی میگم مواظب باش برای همینه ! وقتی تایم پریودت نزدیک میشه باید حواست به خودت باشه .. حالا طوری نیست .. اگه خیلی درد داری میخوای ببرمت دکتر ... یا مسکن بگیرم تزریق کنم .. گفتم نه داداش بهترم .. داداش بلند شدو رفت سمت میزو دستشو کرد تو جیب شلوارشو یکم نگاهم کرد .. گفت راستشو بگو تو مدرسه چکار کردی که کمرت اینطور شده ؟ هان ؟ با من من گفتم داداش من ... گفت حرف بزن ببینم چکار باید بکنم ! گفتم عصبانی میشی .. گفت عصبانی نمیشم حرف بزن !با خودم گفتم اصلا عصبانی نمیشی فقط کم کم اخمات داره میره توهم .. گفتم داداش بخدا حواسم نبود نزدیکه .... با بچه ها توی حیاط مدرسه نشسته بودیم تو آفتاب ... داداشم مثل بمب منفجر شد .. همچین داد میزد که احساس کردم گوشام کر شد ! ناخودآگاه رفتم زیر پالتوم که داداش انداخته بود روم .. همون لحظه از داد داداش آراز آریا اومد داخل ... گفت چی شده داداش ؟ چرا داد میزنید ؟ گفت بیا تحویل بگیر ! ببین خانوم چه دسته گلی آب داده ! بعد پالتومو از صورتم کشید پایین و سرشو نزدیک صورتم کردو گفت چند دفعه گفتم روی زمین سرد نشین ؟ جایی که سرده با پای برهنه راه نرو چه برسه به اینکه بشینی درست زمانیکه تایم پریودته رفتی نشستی تو حیاط اونم رو زمین ؟ منو میگی از خجالت جلوی داداش آریا نمیدونستم چکار کنم .. داداش صاف ایستادو گفت شانس آوردی الان وضعیتت اینه وگرنه کاری میکردم که هیچوقت یادت نره ! داداش وقتی مهربونه هم جذبه داره چه برسه به اینکه عصبانی بشه و مطمعن باشه که کاملا حق داره ... گفت پاشو ! زود ! خودتو جمعو جور کن میریم خونه ! ... داداش آریا گفت داداش جلسه چی ؟ گفت تو ادامه بده من باید این دخترو ببرم خونه .. کمرش کیسه آب گرم میخواد اینجا نمیشه .. به نجفی بگو تمام اسنادو فردا آماه کنه باید دونه به دونه بررسی بشه ! حتی اسناد خرید قندو شکر ! آریا گفت چشم .. داداش آراز رو به من کردو گفت زود باش ! مانتو نمیخواد کاپشنتو بپوش کلاهشو بذار سرت .. مانتو مقنعتو دست بگیر بریم .. فقط زود ! گفتم چشم .. بعد روبه آریا گفت ماشینت که از دیروز اینجاست خودت میتونی برگردی ! گفت بله .. داداش کتشو از اتاقش برداشتو گفت راه بیوفت .. منم با کمردرد دنبالش میدویدم .. البته فاصلمو حفظ کرده بودم چون عصبانی بود و اینجور وقتا خیلی ازش میترسیدم ...سوار ماشین که شدیم داداش بخاری ماشینو طوری تنظیم کرد که به پاهام بیشتر میخورد .... راه افتادیم ... جرات نداشتم نگاهش کنم .. فکر کنم فهمید ترسیدم .. یواش یواش اخماش باز شد .. یکم زیر چشمی نگاهش کردم .. چهره مردونه جذاب که هم دل آدمو میبرد و هم میترسوند ... من داداشامو خیلی دوست داشتم .. مخصوصا از زمانیکه مامانم ازدواج کرد و بابام فوت شد وابستگی من بهشون خیلی بیشتر شد .. طوریکه وقتی میدونستم داداشم عصبانیه و احتمال زیاد تصمیم داره تنبیهم کنه بازم دلم نمیخواست ازش دور بشم .. همینطور که نگاهش میکردم برگشت سمت منو با اخم گفت اونطوری نگاه نکن ! هنوز از دستت عصبانیم ! ... گفتم ببخشید داداش .. تکرار نمیشه .. همینطور نگاهم میکرد کنار خیابون ایستادو گفت چند بار تا الان گفتی تکرار نمیشه و واقعا تکرار نکردی ؟ به تعداد انگشتای دست میشه ؟ چند ثانیه نگاهم کرد ...نمیدونستم چقدر عصبانیه .. خندیدم گفتم داداش با انگشتای پاهامم حساب کنم زیاد میشه .. یعنی اون لحظه نمیدونم با خودم چی فکر کردم همچین حرفی زدم ؟ داداشم سرشو آورد نزدیک صورتم گوشمو گرفتو کشید .. بعد گفت تو شرکت بهت گفتم شانس آوردی وضعیتت اینه وگرنه وقتی میرسیم خونه کاری میکردم مزه انداختنو فراموش کنی ! ... دیگه فهمیدم که یکم دیگه پیش برم دیگه حساب کمردردمو هم نمیکنه ... فقط آروم گفتم غلط کردم ... سرشو عقب بردو گفت آره! واقعا غلط کردی ! بعد دوباره راه افتاد .. رسیدیم خونه ... به محض ورود داد زد پریوش ! پریوش درحالیکه دستمال دستش بود ودر حال گردگیری اومد جلو گفت سلام جانم ؟ سلام کردم ... داداش گفت سلام کیسه آب گرم .. فقط داغ داغ ! گفت چشم ... دستشو گذاشت پشت کمرم به سمت اتاقم به آرومی هولم داد ... گفت سریع لباستو عوض کن ! هودی صورتیتو با شلوارش بپوش ! پاپوش گرمتم بپوش ! گفتم داداش اونا خیلی گرمن ! داداش فقط طوری نگاهم کرد که گفتم چشم ... لباسمو عوض کردم.. داداش یه در زدو اومد تو .. کیسه آب داغ دستش ... گفت زود باش دراز بکش ! خوابیدم رو تختم .. خودش آروم برم گردوند کیسه رو گذاشت پشتم ... لحافمو کشید روم ... گفتم داداش بخدا داغه سوختم ! گفت عیبی نداره تحمل کن ! خم شدو صورتمو بوسیدو گفت یکم بخواب ... پیش خودم گفتم آخه داداش من ! حین عصبانیت مهربون میشی ؟ خو آدم نمیدونه بترسه یا خودشو اوس کنه ! دوتاش نمیشه باهم ! گفتم داداش درسام ؟ گفت عیبی نداره سلامتیت مهم تره ... بخواب ! منم از خدا خواسته جای گرمو نرم و خیال آسوده خوابیدم ... ...چند روز گذشت توی این چند روز وضعیت من به حالت عادی برگشت ...داداش از تنبیه رفتن شرکت گذشت ..ولی بجاش گفت تا زمانیکه اجازه نداده حق انجام کاریو به غیر از درس خوندن ندارم ... داداشام کم کم مشغله کاریشون زیاد شد .. نمیدونم توی شرکت چی پیش اومده که اینقدر عصبی و کلافه هستن ... مخصوصا داداش آراز که ریاست دو شرکتو داره .. صبح زود که میرفتن شرکت شب آخر وقت برمیگشتن .. منم دیگه کلافه شده بودم ...

##

تو شرکت همه چیز بهم ریخته بود .. مخصوصا شرکت بازرگانی ... قسمت مالی اعداد و ارقامو نمیتونست باهم جور کنه و شرکتو ضررده تشخیص داده بود .. آراز کلافه تو اتاقش قدم میزد .. کتو شلوار سورمه ای سیر پوشیده بود پیرهنی به رنگ آبی نفتی تیره از زیرش خودنمایی میکرد ... کرواتی به رنگ سورمه ای براق زده بود ..بوی ادکلنش تمام اتاقو پرکرده بود .. همینطور که عصبی قدم میزد کتشو درآوردو روی مبل پرت کرد .. جلیقه خوش دوختش تازه مشخص شد .. دستاشو تو جیب شلوارش کردو کناره پنجره مشغول تماشای حیاط شرکت شد .. حیاطی که با شمشاد پوشیده شده بود .. تابستونا این حیاط پر از گل میشد .. این سلیقه دختر رئیس شرکت بود که از سالیان گذشته هنوز پابرجا بود .. درهمین حین آریا در اتاقو زدو وارد شد .. پشت سرش شاهین داخل شد .. شاهین از دوستان قدیمیه آریا بود که آچار فرانسه شرکت محسوب میشد .. کسی بود که از بچگی توی عمارت پیرنیا بزرگ شده بودو از جیکو پوک همه چی خبر داشت ... هرکاری بگی ازش برمیومد .. فقط کافی بود اسم بهش بدی تا آبا اجداد طرفو پیدا کنه .. درکنار اینهمه زرنگی آدمی بسیار شوخ طبع بود و با هر کسی شوخی میکرد و کلا هرجا میرفت فضا رو عوض میکرد .. آراز با شنیدن صدای در برگشتو پشت سرشو نگاه کرد ... گفت چه خبر شاهین ؟ شاهین تا وارد شد گفت سلام خدمت آقای رئیس ! بعد یه نگاه شیطنت آمیزی به آراز کردو گفت این تیپ منو کشته ! تا اینجا اومدی چند تا کشته دادی ؟؟؟ آریا خندید .. آراز یکم نگاهش کردو گفت کم حرف مفت بزن شاهین ! دوباره روتو زیاد کردی ؟؟؟ بگو ببینم چه خبر ؟؟ گزارشا کو ؟ آوردی ؟ گفت بللللله رئیس ! آوردم و خوندم .. این قضیه هرچی هست از حسابداری آب میخوره .. من شکم به معاون حسابداریه ! این مرتیکه رو از کجا گیر آوردید ؟ آراز نگاهی به شاهین کردو گفت پروندشو خوندم جای مشکوکی نداره ... شاهین گفت من یکم تحقیق کردم .. البته از چند جا هنوز بهم جواب ندادن .. ولی این یارو یه جای کارش میلنگه ! فکر کنم پالونش کجه ! آراز گفت کی کارای استخدامیشو انجام داده ؟ شاهین ابرو انداخت بالا و آریا گفت این جزء وظایف رئیس حسابداریه ... شاهین گفت این یارو بعیده گند بزنه ... تنها کسی که جرات میکرد جلوی آراز اینطور صحبت کنه و همه رو با عنوان یارو خطاب کنه شاهین بود ... حتی آریا در صمیمی ترین مواقع با آراز جرات نداشت اینشکلی حرف بزنه و از این القاب استفاده کنه گرچه شاهینم خیلی به ندرت جرات میکرد اینطور صحبت کنه ... آراز میدونست شاهین پسر خوبو پرکارو مطمعنیه و تنها ایرادش طرز حرف زدنشه ... البته شاهین اگر میخواست بسیار متین و با اتیکت صحبت میکرد ولی این طرز حرف زدن اونو از همه متمایز میکرد .. آراز زیاد در مورد حرف زدن شاهین سخت نمیگرفت ولی بعضی مواقع هم به سختی گوششو می پیچوند .. آراز یکم به شاهین خیره نگاه کرد .. نگاهای آراز از صد تا زدن بدتر بود .. خودشم خوب میدونست و ازش به بهترین شکل استفاده میکرد .. شاهین از نگاه آراز فهمید زیاده روی کرده و تنها جایی که گند میزدو دستو پاشو گم میکرد جلوی آراز بود .. خودش همیشه میگفت اینجور وقتا که آراز اینطور نگاه میکنه احساس میکنم شش سالمه و الانه که منو بذاره رو زانوهاشو حسابی بزنه پشتم ..... خودش بعدش صدای خندش میرفت هوا ... ولی آریا خوب میدونست که شاهین اینجور وقتا حسابی از آراز میترسه و حساب میبره چون دقیقا خودشم همچین حسیو داشت .. شاهین دوباره زد تو خط خنده و گفت رئیس بگم غلط کردم مشکل حل میشه ؟ آراز رو کرد به آریا و گفت به حسین آقا یادآوری کردی خودم میرم دنبال آرام ؟ آریا گفت بله داداش .. بعد رو به شاهین گفت دفعه بعد به حسابت میرسم ! حواست باشه چوب خطاط داره پر میشه شاهین ! شاهین یکم خودشو جمعو جور کردو ساکت شد ... آراز صداشو بلند کردو تارا رو صداکرد ... ارشد ! .. ارشد ! دریه تقه خوردو تارا وارد شد گفت بله رئیس ... گفت آقای نجفی از شرکت بازرگانی رو بخواه دفترم ! بگو گزارشایی که دیروز خواستم بیاره ! تارا با چشم سریع رفت .. تمام کارمندای شرکت بازرگانی و معماری اخلاق آراز آشنا بودن و همه ازش حساب میبردن ... آراز به ساعتش نگاه کردو گفت زود بریم اتاق کنفرانس .. بعد خودش بلند شدو راه افتاد .. شاهینو آریا کنار وایسادن تا آراز رفت ... بعدش دنبالش راه افتادن .. آقای نجفی مرد جا افتاده و قابل اعتمادی بود که از زمان فاتح بزرگ توی شرکت مشغول بود ... تمام حسابداری شرکت بازرگانی و شرکت معماری زیر نظرش کار میکردن و بسیار به کارش وارد بود .. آراز آریا و شاهین نشستنو شروع به بررسی گزارشایی که شاهین آورده بود کردن .. نجفی در زدو وارد شد .. آراز احترام زیادی براش قائل بود... نجفی اومد و سلام کرد .. آراز با احترام جوابشو دادو گفت بفرمائید .. نجفی با لبخند با آراز احوال پرسی کردو نشست .. گفت آقای رئیس من تمامی گزارشا و اسناد رو بررسی کردم .. اشکال کار پیدا شد .. آراز گفت خوب ؟ گفت از چایی که سفارش داده بودیم دو نسخه پیدا کردم .. طوری بین مدارک مخفی شده بود که دوبار بررسی کردم تا فهمیدم چی شده ... آراز درحالیکه به پشتی صندلیش تکیه داد گفت خوب امضاء کی پاشه ؟ گفت معاون حسابداری آقای ارجمند ! آراز چند دقیقه ای ساکت شدو به امضاء زیر سند حسابداری خیره شد .. فقط آریا میدونست که زیر ظاهر آروم آراز چه آشوبی برپاست .. آراز سرشو بلند کردو گفت چطور ارجمند استخدام شده ؟ معرف داشت ؟ نجفی گفت خیر اعلام کردیم کارمند حسابداری میخوایم و ایشون خودشو معرفی کرد .. رزومش کامل بود .. کار قبلیشو بررسی کردیم و بعد استخدام شد .. بعد رزومشو داد دست آراز ... آراز با دقت رزومه رو خوند و یه لحظه یه اسم نظرشو جلب کرد ... اسم شرکتی که 15 سال پیش به عنوان سرحسابدار کار کرده بود و بعد در جابجایی در شرکت تجاری مشغول شده بود ... شرکت رسپینا ... شرکتی که از پدربزرگش شنیده بود .. زمانیکه حاج فاتح هنوز رئیس شرکت بوده رقیب شرکت رسپینا بوده و توی یه معامله برای خرید عمده از هند باهم رقابت میکنن و شرکت رسپینا با دوزو کلک کارشو پیش میبره ولی در لحظه آخر وکیل شرکت تجاری قراردادو به نفع خودشون برمیگردونه و شرکت رسپینا متحمل ضرر بزرگی میشه .. بعد از اون این شرکت چندین سال طول میکشه تا دوباره سرپا بشه .. آراز گفت این یه انتقامه .. میخواستن مارو زمین بزنن ولی مابه موقع متوجه شدیم ... آراز از نجفی تشکر کردو مرخصش کرد .. آراز رو به آریا گفت یاوری رو خبر کن .. باید شکایت تنظیم کنه و تمام ضررو زیان شرکتو برگردونه .. اما خیانت ارجمند و ارتباطش با شرکت رسپینا چیزیه که خودم باید ازش سردربیارم ... رو به شاهین کردو گفت ارجمندو بیار اتاقم توی پارکینگ 1- ! شاهین گفت بله رئیسو رفت دنبال ماموریتش ... آریا که میدونست آراز به این راحتی دست از سر ارجمند برنمیداره گفت بهتر نیست بسپوریمش به قانون ؟ آراز نگاهی بهش کرد که آریا از گفتن حرفش پشیمون شد .. آراز گفت خوب میدونی که از هرکی بگذرم از خائن نمیگذرم .. خودم اول درسی بهش میدم که تا آخر عمرش فراموش نکنه ! ... آراز از جاش بلند شدو از اتاق کنفرانس رفت بیرون ... آریا هم به دنبالش ... سوار آسانسور شدن و با زدن رمز مخصوص به طبقه 1- رفتن .. اینجا پارکینگ اختصاصی برای ماشینای امنیتی و دفتر اصلی حراست که زیر نظر خود آراز اداره میشد بود .. یه اتاق بزرگ مخصوص خود آراز هم بود که دوربین های تمام شرکت جدا گانه نمایش داده میشد و با یه کتابخونه در مواقع لزوم کاملا پوشیده میشد .. میز بزرگی وسط اتاق بود .. و نور کمی داشت .. این اتاق کلا خیلی خوف انگیز بود .. شاهین با دوتا از مامورای شرکت ارجمند رو که حدود سیو پنج سالش بود با آسانسور منتقل کرد به اتاق مخصوص آراز .. ارجمند با چهره ای بیرنگ که معلوم بود وحشت کرده جلوی میز آراز ایستاد ... آراز پشت میزش نشسته بودو به پشتی صندلیش تکیه داده بود ....آریا کنار میز ایستاده بود .. شاهین یه قدم از ارجمند عقب تر و سه نفر مامور حراست دم در ایستاده بودن .. چهره آراز طوری خشکو جدی بود که تو دل شاهین و آریا خالی شده بود چه برسه به ارجمند .. آراز گفت خوب ! آقای ارجمند ! گوش میکنم ! ارجمند با تته پته گفت چی بگم جناب رئیس .. آراز تکیه شو از صندلیش گرفتو از جاش بلند شد .. از پشت میزش بلند شود در حالیکه دستاشو تو جیب شلوارش کرده بود روبه روی ارجمند ایستاد ... خیره به صورتش نگاه کرد .. تن صداشو پایین آوردو گفت یا خودت از اول همه چیزو تعریف میکنی یا میگم همینجا از حلقت بکشن بیرون ! تو این مدت که اینجا مشغولی دیگه باید اخلاق منو فهمیده باشی ! من خائنو نمیبخشم .. حالا اگر میخوای به خودت کمک کنی شروع کن به حرف زدن .. ارجمند سرشو انداخت پایین و ساکت موند .. آراز برگشت پشت میزشو دوباره به پشتی صندلیش تکیه داد .. گفت یه میز بیارید ! دونفر از محافظا رفتن بیرون و بعد با یه میز معمولی برگشتن ... میزو جلوی میز آراز گذاشتن .. آراز همینطور که به ارجمند نگاه میکرد گفت خمش کنید روی میزو نگهش دارید ! ارجمند شوکه به آراز نگاه کردو بعد به دوتا محافظ که پس یقشو گرفتن و به میز نزدیک کردن نگاه کرد ... دوتا محافظ هرکدوم از یه آستین کتش گرفتنو با یه حرکت کتشو از تنش درآوردن ... بعدم با یه دست مچ و با دست دیگه شونشو نگه داشتنو روی میز خمش کردن .. محافظ سوم رفت بیرون و با یه کابل برق برگشت و درست پشت سر ارجمند ایستاد .. آراز گفت حالا که خودت حرف نمیزنی افرادم ازت حرف میکشن ! بعدم به محافظا اشاره کرد .. مردی که کابل دستش بود دستش رفت بالا و محکم روی کمر ارجمند پایین اومد .. با اولین ضربه صدای آخ ارجمند به هوا رفت ... همینطور که ضربات با کمر ارجمند برخورد میکرد صدای التماسش بالاتر میرفت ... تا اینکه همراه التماسش گفت خواهش میکنم رئیس بسه ... بسمه .. بخدا ... خواهش میکنم ... هرچه بخواید میگم ... همه رو اعتراف میکنم ... فقط لطفا بسه ... بسه .. ببخشید .. غلط کردم .. آراز یه اشاره کردو محافظی که میزد دست نگه داشت ... محافظا ارجمندو بلندش کردن ... ارجمند که از صورتش دردی که میکشید نمایان بود گفت رئیس ... بخدا من چاره ای نداشتم ... مدتی بود بیکار بودم ... نمیدونم چرا جایی منو نمیخواستن .. با داشتن زنو دوتا بچه واقعا مستعصل شده بودم ... یکی اومد سراغمو بهم پیشنهاد کار تو شرکت شما رو داد ... همه کارا رو هم خودش مهیا کرد ... و یه مبلغ زیادی هم پول نقد بهم دادو گفت فعلا تو شرکت شما مشغول بشم تا بعد دستوراتو بهم برسونه ... بعد یه مدتی هم بهم دستور دادن که مدارک حسابداری رو دستکاری کنم .. آراز گفت کی ؟؟ ارجمند گفت اول نمیدونستم ولی بعد با یکم کنکاش فهمیدم که اسم شرکت رکساناست ولی قبلا اسم شرکت رسپینا بوده ... آراز که حالا به جوابش رسیده بود گفت یه صندلی آوردنو گذاشتن و ارجمندو نشوندن و چند برگه و خودکار بهش دادن تا آنچه که باید بنویسه ...آراز از پشت میزش بلند شدو سمت در رفت و رو به شاهینو آریا گفت تمام اعترافاتشو بنویسه و انگشت بزنه و امضاء کنه ! و از در خارج شد ... ارجمند تمام اعترافاتشو نوشتو امضاء کرد و انگشت زد ..آراز وقتی توی آسانسور رفت به رضایی گفت ارجمندو ببرید جلوی خونش پیاده کنید ! رضایی گفت بله قربان .... آراز رو به مردی که کنار ایستاده بود گفت شهرام حواست به همه چی باشه ! شهرام هم گفت بله قربان ... آراز با آسانسور برگشت طبقه دوم و اتاق مدریت خودش ...همینکه وارد اتاقش شد پشت میزش نشستو به پشتی صندلیش تکیه داد .. توی افکارش غوطه ور شد .. یه آدم چقدر میتونه کینه توز باشه که بعد اینهمه سال صبر الان برای تلافی اقدام کرده ... بعد از چند دقیقه دوباره به حالت عادی خودش برگشتو کارشو شروع کرد .. بعد یک ساعتی شاهین و آریا برگشتن و وارد اتاق آراز شدن .. آراز ناگهان نگاهشون کردو گفت خوب ؟؟؟ شاهین گفت یاوری در جریان کار قرار گرفت و اعتراف نامه ارجمندو هم براش ایمیل کردیم ... آراز گفت به هر صورت نباید به اعتراف این مردک اکتفا کرد ... شاهین گفت این یکی کار خودمه ! من تهشو درمیارم ! .......خوب ! این یکی هم حل شد ! ..... بریم دنبال عشقو حالمون ! آراز درحالیکه بلند میشد گفت همین یه ساعت پیش حالتو گرفتم بازم داری بلبل زبونی میکنی ؟ نکنه دلت کتک میخواد ؟ هان ؟ شاهین گفت نه رئیس ... بلبل زبونی چیه ؟ من غلط بکنم ... بعدم بلند شدو گفت من برم پی کارام تا یه کتکی نخوردم ... فعلا با اجازه رئیس .... آراز گفت مگه مرخصت کردم ؟ شاهین قیافه التماس آمیزی به خودش گرفت .. آراز سرشو برگردوندو گفت مرخصی ! زودتر خبر بده ! شاهین هم گفت بله رئیس ! .. آراز رو به آریا گفت این پسره هیچوقت آدم نمیشه ! یادت باشه با یاوری هماهنگ کنی یه جلسه بذاری ! بگو فعلا اقدام اولیه رو بکنه تا ببینم شاهین چکار میکنه ...

آرام #

زنگو زدن ..منم آروم آروم رفتم سمت در مدرسه .. سحر و مهسا اوضاعشون بدتر از من بود ... با بی حوصلگی از هم خداحافظی کردیم ... من اطرافو نگاه کردم ببینم حسین آقا کجاست ... یهو چشمم به ماشین داداش افتاد ... گفتم وای ! قدمامو تندتر کردم... داداش از پشت فرمون نگاهم کرد .. میخواستم بدوم ولی داداش چند بار تذکر داده بود که ندو ! در ماشینو باز کردمو نشستم ... گفتم سلام ببخشید ... داداش آراز جوابمو دادو با اخم گفت تو همیشه این پیرمردو معطل میکنی ؟ گفتم ببخشید ... داداش روشو برگردوند .. من سرمو پایین انداختم که داداش انگشتشو گذاشت زیر چونمو سرمو آورد بالا و بدون حرفی راه افتاد ... به خونه رسیدیم رفتیم داخل .. طبق معمول پریوش به استقبالمون اومد ... سلام کردو شروع کرد به قربون صدقه من .. آخه از زمانیکه من به دنیا اومدنم پریوش جون و شوهرش و دخترش که اون موقع 5 ساله بود به خونه ما اومدن .. پریوش همراه شوهرش وقتی تازه ازدواج کرده بودن از روستای پدری مادربزرگم به خونشون رفته بودن .. پدر مادر بزرگم همین یه دخترو داشته و 4 تا پسر .. برای همین این دختر براش عزیز بوده .. وقتی مادربزرگم ازدواج میکنه پریوشو که اون موقع سنی نداشته و تازه ازدواج کرده بوده به خونه مادربزرگم میفرسته تا کمک دست مادربزرگم باشه ... پریوش تقریبا تو خونه پدربزرگم بزرگ میشه و بعد چند سال دوتا دختر میاره .. پرینازو پروانه ... پریناز ده سال از پروانه بزرگتره .. پریناز وقتی 15 ساله میشه یکی از کارمندای پدربزرگم میبینتش و یک دل نه صد دل عاشقش میشه و از پدربزرگم میخواد که پرینازو براش خواستگاری کنه ... بالاخره بعد کلی پرینازو میگیره .. پریناز بعد ازدواج خونه مادربزرگم موند ولی مادر پدرش همراه پروانه به خونه ما میان ... چون مادرم نمیتونسته هم به بچش برسه و هم به کارش .. و تقریبا منو پریوش بزرگ کرده ... پدربزرگم هم برای پریناز گوشه باغ یه خونه میسازه و پرینازو شوهرش ساکن اونجا میشن .. پریوش همیشه حس مادری به من داشت .. داداش رو به من کردو گفت لباساتو عوض کن بیا ناهار بخور ! خودش کتشو درآوردو آستیناشو بالا زد ... دستشو شستو نشست سرمیز .. منم با عجله لباسمو عوض کردمو دستامو شستم و طبق معمول بدون خشک کردن نشستم سر میز .... پریوش هنوز غذا رو نیاورده بود ... منم دستام خیس .. بارها شده بود داداش بابت خیسی دست بهم تذکر داده بود و گفته بود که دور از ادب و آداب معاشرته که دست خیس پشت میز بشینی ... ولی من همیشه این مسئله رو پشت گوش می انداختم .. به محض نشستن دستمو دراز کردم یه تیکه نون بردارم که یهو داداش محکم زد رو دستم .. از سوزش و درد دستمو عقب کشیدمو با چشمای مظلوم به داداش نگاه کردم .. گفتم فقط یه تیکه نون میخواستم داداش ... گشنمه .. داداش درحالیکه اخماش تو هم بود گفت صددفعه نگفتم با دست خیس پشت میز نشین ؟ دفعه دیگه با کفگیر میزنم تا یادت بمونه ! بعد دستمالو داد بهم و گفت خشک کن ! زود ! همینطور که پشت دستم حسابی سرخ شده بود دستامو خشک کردمو نشستم .. پریوش غذا رو آورد و طبق معمول اول برای بزرگتر خونه یعنی داداش کشید .. داداش که هنوز اخماش توهم بود تشکر کرد .. منم از ترسم سرمو انداخته بودم پایین . زیرچشمی داداشمو میپاییدم .. غدامو که کشیدن شروع کردم به خوردن .. و از اونجا که شکمو هستم و گرسنه آنچنان با سرعت و دولوپی میخوردم که لقمه تو گلوم گیر میکرد... داداش آرنجاشو روی میز گذاشته بودو انگشتاشوبه هم قفل کرده بودو به غذا خوردن من نگاه میکرد .. همیشه بابت آداب معاشرت و اینکه پشت میز چطور باید رفتار کنم بهم تذکر میداد و میگفت تو کم کم داری به یه خانم جوان تبدیل میشی و باید مثل یه خانم رفتار کنی ... ولی من تاچشمم به غذا میوفتاد دیگه همه چیو فراموش میکردم .. البته من خیلی از غذاهارو دوست نداشتمو به زور میخوردم ولی غذاهای مورد علاقمو دیگه نگم .... یکم که گذشت غذا پرید تو گلومو شروع کردم به سرفه ... داداش یه لیوان آب داد دستم .. بعد با عصبانیت گفت این چه طرز غذا خوردنه ؟ مگه از قحطی فرار کردی ؟ من که این بار دیگه از داداش ترسیده بودم گفتم ببخشید .. بعد خیلی آروم شروع کردم به خوردن ... باهر مشقتی بود غذامو تموم کردم .. از داداش آراز اجازه گرفتمو رفتم اتاقم ... یواش یواش کتابامو درآوردمو شروع کردم به انجام تکالیفم .. با خودم گفتم یکم بخوابم بعد بلند شم درسامو بخونم ... از پشت میزم بلند شدم که برم دراز بکشم تقه ای به در خوردو داداش اومد داخل ... درحالیکه هنوز اخم داشت گفت زود تکالیفتو انجام بده .. عصر حسین آقا میاردت شرکت .. میریم خونه مادرجون ...گفتم داداش یه دفعه برم خونه مادرجون .. یک دفعه داداش برگشت سمت منو درو پشت سرش بست .. همینطور که دستاشو تو جیبای شلوارش کرده بود بهم نزدیک شد .. صورتشو به صورتم نزدیک کردو گفت جدیدا خیلی رو حرفم حرف میزنی ! اون از رفتارت سر میز و طرز غذا خوردنت اینم از حرف زدنت رو حرفم ! من از ترس سرجام خشک شده بودم .. گفتم ببخشید .. چهره داداش خیلی ترسناک شده بود .. نمیتونستم از ترس آب دهنمو غورت بدم .... داداش آراز چند ثانیه به صورتم نگاه کردو گفت خط کشت کو ؟ من که دوزاریم افتاده بود گفتم غلط کردم داداش تکرار نمیشه ... داداش صداشو بلند کردو گفت خط کشت آرام ! همینطور که وایساده بودم خط کشمو از کشوی میزم برداشتمو دادم دست داداش ... گفت دستات ! منم از ترس دستامو بردم جلو ... داداش بلافاصله یه دونه نه چندان محکم زد روی دستم ... دستم خیلی درد گرفت .. قبلشم سر میز زده بودو یکم دستم قرمز بود .. دوباره زد ... بعد چند ثانیه بهم نگاه کرد ... سه تا دیگه هم زد .. داداش آراز خط کشمو انداخت روی میزو گفت اگر بار دیگه ببینم یا بشنوم که روحرفم حرف زدی کاری میکنم که تا آخر عمرت فراموش نکنی ! فهمیدی ؟ گفتم بله داداش .. ببخشید .. داداش واقعا چهره و شخصیت با جذبه ای داره ... همینطور به آدم نگاه میکنه ترسناکه چه برسه به اینکه تنبیه کنه یا حتی تهدید به تنبیه کنه ... بعد برگشت درو باز کردو گفت ساعت 5 شرکتی ! و رفت .. من که دیگه خواب از سرم پریده بود با مالیدن دستام نشستم سر بقیه تکالیفم .. بعد دو سه ساعت پروانه اومد پیشم .. گفت خوشگله کم کم بپوش باید بری ! گفتم باشه ... بلند شدم موهامو شونه زدم .. دستو صورتمو شستم ... پروانه در کمدمو باز کردو یه تاپ صورتی خوشگل درآوردو بعدم یه بلیز بافت خیلی ظریف که همه رنگی داشت و یقه باز که تقریبا قایقی بود ..... مامانم از فرانسه برام آورده بود یه شلوار لی آبی روشن ... لباسم که پوشیدم تو آینه خودمو نگاه کردم .. گفتم یقه لباسه خیلی باز نیست ؟ گفت نه بابا ... مگه جای غریبه میخوای بری ؟ بعدم یکم کرم پودر زد به صورتم .. یکم مداد و ریمل .. یکم رژ گونه صورتی و آخر رژ صورتی ...یه آرایش کاملا دخترونه ولی اونقدر رو پوستم خوب نشسته بد که خودش هم چند ثانیه بهم نگاه کردو گفت الهی فدات شم خوشگلم .. بعد شال بافت ظریفمو درآورد همراه کت بلندم و پوتین و کیف چرم ... منم پوشیدمو از جلوی در اتاق براش یه بوس فرستادمو به سمت در خونه دویدم ... پروانه توی اتاق موند که یکم جمعو جور کنه .. البته تمیز کردن اتاقم جزء وظایف خودم بود ... داداش تاکید کرده بود که هیچ کس اجازه نداره اتاق آرامو مرتب کنه .. فقط وظیفه خودشه ... ولی گاهی پروانه کمکم میکرد .. درخونه رسیدم حسین آقا گفت به به دختر خوشگلم ... بریم بابا ؟ گفتم بله لطفا حسین بابا ... من گاهی خودمونی حسین آقا رو مثل پرونه حسین بابا صدا میکردم ... پرویش از تو آشپزخونه قربون صدقم رفتو یه بوس فرستادو گفت خوش بگذره مادر ... رفتیم پارکینگ سوار شدیمو رفتیم شرکت .. شرکت که رسیدیم حسین آقا گفت همینجا باش باباجان تا داداشات بیان .. گفتم نه حسین بابا ..من میرم داخل شما هم برو .. گفت آراز خان عصبانی نشن بابا جان ؟ گفتم نه و درو باز کردمو رفتم تو شرکت ... درورودی شرکت معماریو که باز کردم تارا از پشت میزی گفت اولالا ... تیپو برم ... بعد اومد جلو و بغلم کرد .. یکم حرف زدیم که صدای تلفن بلند شدو تارا رفت که جواب بده منم رفتم سمت اتاق داداش آراز و یه تقه زدمو بدون اینکه منتظر بشم درو باز کردمو رفتم تو ... همینکه رفتم داخل یهو داداش آراز و داداش آریا و شاهین برگشتن سمت من .. شاهین و داداش آریا نشسته بودن ولی داداش آراز کنار میزش ایستاده بود و دستش تو جیب شلوارش .. یهو شاهین گفت به به ! خانم خوشگله ! کی میره اینهمه راهو ..... یه دفعه حواسش اومد سرجاشو یه نگاه به داداش آریا کردو یه نگاه به داداش آراز که هردو با اخم نگاهش میکردن .. فهمید بد گندی زده که هیچ جوره نمیشه درستش کرد ! منم آروم سلام کردمو سرمو انداختم پایین ... شاهین گفت بابا آبجیمه ! چرا اینطوری نگاهم میکنید ؟؟؟ بلند شدو مدارکشو برداشت گفت یواش یواش با اجازتون.....مرخص بفرمایید و آروم رفت سمت در و گفت برم تا تیتر روزنامه فردا نشدم .. و درحالیکه از در میرفت بیرون گفت جوانی ناکام به دست دو برادر دختر زیبا به قتل رسید و بعد پرید بیرونو درو بست ... داداشام هردو چند ثانیه بهم خیره شدن تا اینکه داداش آراز گفت بیا اینجا ببیینم ! درحالیکه هنوز سرم پایین بود رفتم جلو .. داداش دستشو از جیبش درآوردو با انگشتش سرمو آورد بالا و خیره تو صورتم نگاه کرد .. بعد گفت داری میری عروسی که اینطور آرایش کردی ؟؟ با همین ریخت اومدی تو شرکت ؟ همینطوری که دعوام میکرد باهر جمله صداش بالاتر میرفت .. کی به تو اجازه داد از ماشین پیاده شی ؟ داداش اونقدر عصانی بود که جرات جواب دادن به حرفاشو نداشتم ... داداش آریا که دید داداش آراز الاناست که یه کاری دستم بده بلند شدو اومد جلو و گفت این موقع که بچه های شرکت رفتن ... تعداد زیادی نیستن ... داداش آراز گفت نیازی نیست همه باشن الان همه تو خونه هاشونم خبر دارن خواهر رئیس شرکت این ریختی اومده بوده ! داداش آریا سرشو انداخت پایین ... دیگه جوابی نداشت مقابل داداش بده .. داداش آراز یکم نگاهم کردو یهو شالمو که آویزون بود زد کنار .. گفت تو خجالت نکشیدی با این یقه با کت باز برای خودت از در خونه اومدی بیرون ؟؟ یه لحظه خشک شدم .. مسئله لباس دیگه چند قلم آرایش نبود که داداش به سادگی ازش بگذره .. داداش آریا برگشت سمت منو یکم خیره به سینه باز من که تاپ نارنجی از زیرش معلوم بود انداختو یهو زد زیر گوشم .. من از درد و شوک کشیده خوردن از داداش آریا فقط نگاهش کردم .. داداش آراز هم فقط نگاهش کرد .. داداش آریا با سرعت کتشو برداشتو رفت بیرون .. من که اشکام سرازیر شده بود دستمو گرفتم به صورتم .. داداش آراز خیلی از کار آریا تعجب کرده بود .. تا حالا نشده بود دست رو من بلند کنه .. هیچ وقت دلش نمیومد و داداش آراز این اجازه رو بهش نمیداد .. داداش روبه من کردو گفت ببند دگمه های پالتوتو ! بعد کتشو برداشتو گفت راه بیوفت .. از اتاق دراومدیم ... تارا هنوز درگیر کارای فردا بود .. اومد جلو و مشغول صحبت با داداش شد و دستوراتو گرفت و من همچنان به سمت در خروجی رفتم .. خدارو شکر متوجه تنبیه شدن من نشد .. توی آسانسور همچنان سرم پایین بود و اشکام سرازیر .. ولی داداش هیچی نمیگفت .. توی پارکینگ بهم گفت بشین تو ماشین ! خودش رفت سمت ماشین داداش آریا که پشت فرمون نشسته بودو سرش روی فرمون بود ... داداش که نشست تو ماشین داداش آریا سرشو از رو فرمون ماشین بلند کرد یکم داداش آراز صحبت کردو آریا سرشو تکون دادو حرفاشو تایید کرد .. داداش پیاده شد .. نشست پشت فرمون و راه افتاد.. آریا هم از پشت سرمون حرکت کرد .. یکم که از شرکت دور شدیم داداش به آریا زنگ زدو گفت تو برو من دیرتر میام ... داداش آریا با سرعت از ما سبقت گرفتو رفت .. داداش یکم که گذشت کنار خیابون ایستاد .. بعد رو به من گفت شانس آوردی از آریا یه کشیده خوردی ! قصد داشتم از شرکت برت گردونم خونه و درست حسابی به خدمتت برسم .. مگه بچه که هنوز نمیدونی چی مناسبته ؟ دیگه شونزده سالته .. دوسال دیگه به سن قانونی میرسی ! من اشکام همینطور میومد ...گفت بسه !! دستمالو داد دستم گفت پاک کن صورتتو .. این ریختی بری خونه آقاجون مادر جون ناراحت میشن ... بسه ! دوباره راه افتاد ... داداش ریموت در خونه آقاجونو داشت .. زد درو باز کردو رفت داخل .. از باغ رد شدیمو وارد خونه شدیم .. مادرجون به استقبالمون اومد .. داداشو بوسید ... منو بغل کردو گفت چی شده ؟ گریه کردی مادر جون ؟ آقاجون اومد جلو گفت چی شده ؟ داداش به آقاجون سلام کرد .. آقاجون جواب دادو به داداش آراز نگاه کردو گفت چی شده ؟ دعواش کردی ؟ داداش گفت توضیح میدم .. بعد با آقاجون رفتن سمت کتابخونه .. داداش آریا رو مبل نشسته بودو با دیدن داداش بلند شدو سرشو انداخت پایین .. داداش آراز نگاهی به آریا انداختو رفتن داخل کتابخونه .. قبلا هم گفتم نگاه داداش آراز با زدنش برابر بود ... وقتی با نگاه نافذش نگاه میکرد همه حساب کار خودشونو میکردن .. نیم ساعتی صحبت کردن ... بعد از اینکه بیرون اومدن آقا جون اومد سمت منو بغلم کرد و گفت عزیزدلم عیبی نداره .. حق با داداشاته ... وقتی میری شرکت یکم مراعات کن ... بعد چند بار منو بوسید .. کم کم وضعیت به حالت عادی برگشت ... حال منو آریا بهتر شد .. ولی داداش همچنان عصبیو کلافه بود .. پیش خودم گفتم تو یه روز رکورد تنبیه شدنو شکستم .. بریم خونه حتما یه کتک حسابی از داداش میخورم .. داداش آراز گفت امشب اومده بودم درمورد کار صحبت کنیم که نشد .. فردا تشریف آوردید شرکت صحبت میکنیم .. صبح حسین آقا رو میفرستم خدمتتون .. مادر جون به پریناز گفت عزیزم میزو بچین .. پریناز گفت چشم خانم بزرگ .. مادرجون گفت امشب خودم غذا درست کردم .. البته دستپخت پریناز هم عالیه ولی به عشق شماها خودم پختم .. داداش مادرجونو بغل کردو بوسید ...منم رفتم به پریناز کمک کنم .. همین موقعها بود که زنگ زدنو در باز شد و مامان و شوهرش وارد شدن .. داداش و آریا هردو بلند شدن .. مادرجون که میدونست عکس العمل پسرا مخصوصا داداش چیه داداشو بغل کردو گفت فدات بشم نرو موقع شامه .. بخاطر من .. داداش که هر لحظه اخماش بیشتر میشد نگاهی به آقاجون انداخت .. آقاجون با سر اشاره ای کرد که یعنی نرید .. داداش منو صدا کردو گفت بیا اینجا ! رفتم پیشش گفتم بله داداش ؟ بازومو محکم گرفتو کنار خودش وایسوند ..مامانو مهران آمدن تو و سلام علیک کردیم.. مامان داداش آریا رو بوسید ولی از چهره داداش فهمید چقدر عصبیه .. برای همین نزدیک نشد .. منم خواستم برم مامانو ببوسم که داداش آنچنان بازومو فشار داد که ناخودآگاه گفتم آخ .. از آخ من تازه داداش فهمید بازومو محکم گرفته و بازومو ول کرد .. سرشو نزدیک گوشم کردو گفت از کنار من جم نمیخوری ! فهمیدی ؟ آنچنان عصبی گفت فهمیدی که ترسیدمو گفتم چشم ... مادرجون گفت بفرمائید شام .. و همگی رفتیم سر میز ...

همگی دور میز نشستیم طبق معمول آقاجون بالای میز و مادر جون کنارش .. مامان حنانه کنار مادرجون و مهران کنارش .. داداش آراز سمت دیگه آقاجون ومن و داداش آریا .. درست مثل جبهه جنگ ... دشمنان روبه روی هم نشسته بودن .. داداشام اخماشون توی هم و شمشیرو از رو بسته بودن و مهران ! کنار مامان با یه آرامش خاصی نشسته بود .. این مرد قد بلند و با هیکلی کشیده حدودشصت سال ... خیلی خوش تیپ آروم و مهربان .. من اصلا ازش بدم نمیومد .. اگر با مادرم ازدواج نکرده بود حتما با داداشام مخصوصا داداش دوستای خوبی میشدن اما الان ... داداش آراز اصلا چشم دیدنشو نداشت .. با مادرم هم سر همین روابط بدی داشت .. هیچوقت مادرمو مسئول مرگ پدرم ندونست و از اونجایی که آدم روشن فکری بود به مادرم حق میداد که چون از زندگیش لذت نمیبرد از پدرم جدا بشه و دوباره ازدواج کنه .. من هیچوقت دلیل اینهمه تنفرو نفهمیدم که چرا بعد ازدواج مامان اینهمه تنفر ایجاد شد ! .. بگذریم .. سر میز سکوت بود .. اگر هم حرفی بود از طرف آقاجون بود .. مادرجون خیلی استرس داشت .. اما مادرم انگار داداش آرازو به چشم پسرش نمیدید .. برای مامانم داداش یه برادر بزرگتر بود .. برام جالبه که مامانم هم مثل من از داداشم حساب میبرد .. تاداداش اخم میکرد ساکت میشد و از جبهه دیگه ای وارد میشد .. مامانم عاشق داداشم بود .. برای مادرم آراز نسخه جوان شده پدرم بود که خودش به دنیا آورده بود .. خلاصه .. همینطور که غذا میخوردیم مادرم شروع کرد به حرف زدم با من ...از مدرسه شروع کرد .. گفت مدرسه چطوره آرام ؟ درسا خوبه ؟ داداش نذاشت من جواب بدمو گفت همه چی خوبه ! درساشم خوبه ! مشکلی نیست اگه باشه خودم هستم ! من فقط چشمام بین مامان و داداش میگشت .. مامان با وجود حساب بردن از داداش ظاهرشو حفظ میکرد و سعی میکرد قدرتشو حفظ کنه .. هرچی مامان میپرسید داداش به جای من جواب میداد ... تااینکه مامان گفت مگه خودش زبون نداره جواب بده ؟ داداش گفت لزومی نمیبینم جواب بده ! احساس کردم الان جنگ شروع میشه .. آقاجون و مادرجون فقط نگاه میکردن چون اخلاق داداش رو میشناختن .. یهو مهران گفت حنانه جان فکر نمیکنی سر میز غذا صحبت از درسو مدرسه درست نیست عزیزم ؟ داداش آراز نگاهی به مهران کرد .. مامان گفت درسته عزیزم .. بعد رو به آقاجون کردو گفت از اواسط اسفند میرم آلمان .. برای یه قرارداد جدید با مهران میرم .. تعطیلات بهار هم میمونم .. بعد رو به من کردو گفت آرام تو هم میخوای بیای ؟ اگه بیای برای تعطیلات میریم فرانسه .. خیلی خوش میگذره .. باهم میگردیم .. خرید میکنیم .. خیلی خوش میگذرونیم .. منم یهو جو گیر شدمو گفتم وای مامان ! خیلی عالی میشه ! که یهو داداش آریا آروم زد به پامو به داداش اشاره کرد .. صورت داداش برافروخته و قرمز شده بود .. از عصانیت فقط خیره به مامانم نگاه میکرد .. منو و آریا هر لحظه منتظر منفجر شدنش بودیم .. داداش آراز درحالیکه دستاشو مشت کرده بود به ظرف غذای من نگاه کردو گفت غذاتو تموم کردی ؟ منم من من کنان گفتم بله داداش ..داداش آراز بلند شدو بلا فاصله آریا هم بلند شدو بازوی منو گرفت و بلندم کرد .. به آقاجون گفت با اجازتون آقاجون مادیگه میریم .. فردا آرام مدرسه داره باید زودتر بخوابه .. بعد رو به مادرجون گفت ممنون از زحمتتون .. آقاجون سرشو تکون داد .. میدونست که داداش درحال انفجاره و فقط منتظر یه جرقه کوچیکه ! مادرجون گفت آخه غذاتونو تموم نکردید ! آقاجون روبه مادرجون کردو گفت بذار برن .. آرام مدرسه داره فردا خواب میمونه ... داداش درحالیکه بازوی منو میکشید رو به همه گفت خدا نگه دار و اصلا به من فرصت خداحافظی نداد .. تند تند با کمک پریناز کتمو پوشیدمو پوتینمو پام کردم .. و همینطور که دنبال داداش میدویدم به سمت ماشین رفتم .. داداش متوجه دویدن من شدو قدمهاشو آروم کرد .. دستشو پشتم گذاشتو منو تو پناه خودش گرفت .. جلوی ماشین رسیدیم داداش در ماشینو باز کردو آروم منو به سمت صندلی ماشین هل داد .. به محض نشستن درو پشت سرم بست .. به آریا گفت بریم ! ماشینو روشن کردو به سمت در رفت .. درهنوز کامل باز نشده بود که سریع از لای در رد شد .. میدونستم خیلی عصبانیه .. منم در عصبانیتش مقصر بودم .. نباید جلوی داداش میگفتم خیلی عالی میشه .. درصورتیکه هیچوقت نمیخواستم بدون داداشام جایی برم .. درهمین عوالم بودم که داداش آراز با صدایی نسبتا بلند گفت دیگه این لباسو تنت نبینم ! گفتم چشم .. سرمو انداختم پایین .. داداش سرشو تکون دادو پاشو رو پدال گاز فشار داد .. داداش آراز زمانیکه من تو ماشین باشم با سرعت رانندگی نمیکنه ولی امشب فقط گاز میداد .. پیش خودم گفتم قبل اینکه برسیم خونه به داداش توضیح بدم که منظوری نداشتم .. ولی داداش انگار فهمیده بود که برای خونه استرس دارم نذاشت حرفی بزنمو گفت تمام توضیحت باشه برای خونه ! الان نمیخوام یه کلمه ازت بشنوم ! پیش خودم گفتم فاتحت خوندس آرام ... تا تو باشی حرف دهنتو بفهمی ! رسیدیم خونه به محض رسیدن آریا بغل ماشین داداش پارک کرد .. داداش درحالیکه سمت خونه میرفت گفت بجم آرام ! قدمامو سریعتر کردم .. وارد خونه شدیم پریوش اومد استقبالو سلام کرد .. داداش جواب دادو به من گفت لباساتو عوض کن ده دقیقه دیگه اتاقمی ! اون صورتتم بشور ! .. . گفتم چشم .. رفتم سمت اتاقم .. پشت سرم پروانه اومد تو اتاق .. پروانه رو بغل کردمو گفتم پری کجا بودی ؟ گفت چی شده عزیزم ؟ همینطور که لباسمو عوض میکردم براش تعریف کردم .. اونم کمکم میکرد و اشکاش همینطور میریخت .. یهو متوجه اشکاش شدم ..گفتم پری چرا گریه میکنی ؟ گفت تقصیر من بود .. گفتم بیخودی حرف نزن .. تقصیر خودم بود .. باید پالتومو میبستم .. بعد صورتمو شستم و خشک کردم .. رفتم سمت در .. گفتم پری دعا کن داداش کاریم نداشته باشه ... امشبو ازم بگذره .. بعدم رفتم سمت اتاق داداش ... در زدم گفت بیا تو ! رفتم داخل .. اتاق داداش حدودا سی متر بود که یه سمتش تختش از چوب گردو و کار شده قرار داشت این تخت مال بابا و مامانم بود .. جالب اینجاست که داداش هیچوقت نخواست که تختو عوض کنه .. قبلا این اتاق یه کلوزت بزرگ و حموم اختصاصی بزرگ داشت ولی بعد فوت بابام داداش تغییرش دادو کلوزتو برداشت و اتاقو تغییر داد .. یه سرویس بهداشتی و یه حمام با دوش سرپایی گذاشت .. گوشه اتاق کمد بزرگ قرار داشت و تقریبا وسط اتاق میز کار بزرگ بود .. میز گردویی که مثل میز کارش تو شرکت بود ولی قهوه ای سوخته .. دیوارای اتاق کاغذ دیواری کرم قهوه ای بود که در بعضی جاها طلایی کار کرده بودن .. و یه دست مبل جلوی میزش .. جلوی میزش ایستادم .. داداش کنار میزش ایستاده بود .. هنوز لباس بیرون تنش بودو خیلی کلافه و عصبی بود .. یه نگاه به کل اتاق انداختم .. یهو چشمم به کمربند داداش روی میز خورد .. تمام ماهیچه های بدنم منقض شد .. هیچوقت منو با کمربند تنبیه نکرده بودو همیشه در حد تهدید بود .. داداش نیازی به زدن نداشت .. با رفتار و نگاهش تا عمق وجودمو میترسوند .. ولی امشب اوضاع پیچیده شده که خودم از رو نادونی کاری کردم خیلی پیچیده تر بشه .. داداش برگشت سمتمو گفت خوب آرام خانوم ! از ظهر داری خرابکاری میکنی و شاهکار آخرت خونه مادرجون ! ... خوب قبل از اینکه تنبیهت کنم توضیح بده ! اونم بخاطر اینکه تو ماشین خواستی توضیح بدی ! وگرنه کارای امروزت هیچ توضیحو توجیهی نداره ! با من من گفتم داداش بخدا منظوری نداشتم .. نمیخوام با مامان جایی برم .. فقط نخواستم دلش بشکنه .. داداش دستاشو تو جیب شلوارش بود .. وقتی عصبی میشه دستاشو تو جیب شلوارش میکنه .. فقط خیره به من نگاه میکرد .. منم فقط برای همه کارام بهونه می آوردم .. خودمم میدونستم که همش بهانست ولی پیش خودم میگفتم شاید فرجی بشه .. تموم که شد سرمو انداختم پایینو گفتم ببخشید داداش .. تنها حرف قابل قبول .. داداش گفت تموم شد ؟ گفتم بله داداش .. گفت خودت خوب میدونی هیچکدوم از حرفات معنی نداره ... اصلا قابل قبول نیست ! نیازی نیست که اشتباهاتتو برات دونه به دونه بگم .. خودت خوب میدونی چکار کردی ! بعد کمربندشو از رو میز برداشت . .. بغض گلومو فشار میداد .. انگار خود داداش هم نمیخواست بزنه ولی از تصمیمو تهدیدش کوتاه نمیومد .. گفت بیا اینجا ! اینجور موقع ها فقط داداش آریا به دادم میرسید ولی امروز خودشم ازم ناراحت بود . رفتم سمت داداش .. گفتم ببخشید داداش .. دیگه تکرار نمیشه . ولی از چشماش معلوم بود که اصلا تصمیم به بخشش نداره .. بازومو گرفتو کشید سمت میزشو خمم کرد رو میز .. تعجب کردم ... قبلا با خط کش پشتم زده بود ولی اینکه خم شم رو میزش نه .. خیلی ترسیده بودم .. داداش کمرندشو دست گرفته بود برد بالا و زد .. احساس کردم پشتم داغ شده و بعد درد شدیدی احساس کردم .. بعد دوباره و دوباره ... . فکر کنم ده تایی شد ... محکم .. اشکام میریختن روی شیشه میز داداش ... هنوز بازوم توی دست قوی و مردونش بود .. نمیذاشت تکون بخورم .. بعد بلندم کرد .. سرم پایین بودو گریم به هق هق تبدیل شد .. داداش به اشکام روی میز نگاه کردو گفت بار دیگه ازت سهل انگاری تو لباس پوشیدنت ببینم مطمعن باش کاری میکنم که این تنبیه پیشش نوازشه ! فهمیدی ؟ با هق هق گفتم بله داداش .. دیگه تکرار نمیشه .. گفت دفعه آخرته که رو حرفم حرف میزنی ! با مامان همراهی میکنی ! سرخود تصمیم میگیری ! هنوز بی صاحب نشدی ! بعد سرشو نزدیک صورتم کردو گفت تا من زنده هستم اجازه نمیدم هر غلطی خواستی بکنی ! شیرفهم شد ؟ گفتم بله داداش .. گفت تصمیم داشتم کاری کنم تا چند روز نتونی بشینی .. ولی این دفعه بهت رحم کردم ولی اگه تکرار بشه اصلا رحم نمیکنم ! اینو خوب تو گوشت فروکن ! با لکنت گفتم چشم .. دوباره سرشو عقب بردو صاف ایستاد .. گفت میتونی بری ! منم درحالیکه هنوز گریه میکردم اومدم بیرون ... آریا مثل همیشه پشت در اتاق داداش به دیوار تکیه داده بود وقتی چشمش بهم افتاد اخم کردو پشتشو بهم کردو رفت ..من که احساس بی پناهی میکردم دویدم از پشت بغلش کردم .. داداش هم قدو هیکل داداش آراز بود ولی با چشمانی مهربون تر .. وقتی بغلش کردم ایستادو گفت ولم کن آرام ! گفتم ببخشید داداش .. توروخدا تو دیگه باهام قهر نکن .. داداش بقدر کافی تنبیهم کرد تو هم که زدی تو گوشم .. بسمه بخدا .. داداش فعلا ازم عصبانیه و باهام قهره .. میدونم .. جرات نمیکنم بهش نزدیک بشم .. تو دیگه قهر نکن لطفا .. داداش یکم ایستاد .. بعد دست انداختو دستمو باز کردو سمتم برگشت .. سرمو چسبوند به سینش .. محکم بغلم کرد .. گفتم ببخشید .. تکرار نمیشه .. گفت مطمعنم داداش کاری کرده که دیگه تکرار نشه .. همونطور که بغلم کرده بود رفتیم سمت اتاقم .. پروانه لباسامو جمع کرده بود .. چشماش خون افتاده بود از گریه .. چشمش که به آریا افتاد گفت ببخشید و بیرون رفت ...داداش آریا گفت داداش چطوری تنبیهت کرد ؟ زد ؟ گفتم بازومو گرفتو خمم کرد رو میزش .. با کمربندش زد پشتم .. آریا با تعجب گفت با کمربند ؟ گفتم بله .. گفت چند تا ؟ گفتم نمیدونم ولی خیلی دردم اومد .. فکر کنم ده تایی شد .. گفت ببین چقدر عصبانیش کردی که با کمربند زده .. خوب تقصیر خودت بود .. حالا دندوناتو بشور صورتتم همینطور .. زود بخواب ..میدونی که اگه بفهمه هنوز بیداری عصبانی تر میشه ! گفتم چشم ..خودشم شب بخیر گفتو رفت بیرون درو بست .. ..

##

پروانه پشت در اتاق آراز ایستاد .. تمام شجاعتشو جمع کردو سعی کرد گریه نکنه .. درو زد .. آراز با صدای گرفته و عصبی گفت بیا تو ! پروانه درو باز کردو گفت اجازه هست داداش .. آراز با تعجب نگاهش کرد و گفت بیا تو .. پروانه درو پشت سرش بست دستاشو در پایین ترین حدی که میتونست بهم گره کرده بود . آراز گفت میشنوم ! یهو تمام شجاعتش مثل پر کاه در مقابل طوفان درهم ریخت ... با خودش گفت طفلک آرام چطور مقابل داداشش می ایسته ؟؟؟ که با صدای آراز به خودش اومد .. پروانه ! پروانه سرشو بلند کردو گفت بله آقا .. آراز که متوجه استرسش شده بود پرونده تو دستشو گذاشت رو میزو با آرامش گفت میشنوم بگو ! پروانه دیگه نه راه پس داشت نه راه پیش .. با من من شروع کرد و تمام کارایی که کرده بودو گفت .. از انتخاب لباس تا آرایش تا تمیز کردن اتاق .. اونقدر ترسیده بود که اگر کار خلاف دیگه ای هم کرده بود اعتراف میکرد ... آراز متوجه ترس پروانه بود گفت بسه ! پروانه ساکت شد .. آراز گفت فکر کردی نمیدونم تو خونم چه اتفاقی میوفته ؟ نمیدونم تو بیشتر کارای آرام دخیلی ؟ نمیدونم اتاق آرامو برخلاف دستور من تمیز میکنی ؟ هوم ؟ پروانه سرشو تا جایی که میتونست انداخت پایین ... آراز گفت من حواسم همه جوره به آرام هست .. و میخواستم بخاطر سرپیچی از دستورم حسابی تنبیهت کنم ! آراز اخماشو کرد توهم ... چون خوب میدونست که از اخم و جذبش چطور استفاده کنه .. همینطور که آراز پروانه رو دعوا میکرد پروانه بی صدا گریه میکرد .. آراز گفت ولی اینم میدونم که آرامو مثل خواهرت میدونی و خیلی دوستش داری ... و هم اینکه مواظبشی ... برای همین بهت سخت نمیگیرم .. از این به بعد سعی کن مطابق قوانین من بهش کمک کنی ! فهمیدی ؟ پروانه گفت بله آقا .. آراز چند ثانیه نگاهش کرد .. پروانه دختر خوبی بود که زیر نظر خود آراز بزرگ شده بود .. آراز گفت میتونی بری .. پروانه سرشو بلند کردو گفت داداش .. منم مقصر بودم .. ببخشید .. آرام طفلک جای دوتامون تنبیه شد ... لطفا منم تنبیه کنید .. اینجوری نمیتونم تو صورت آرام نگاه کنم .. آراز یکم فکر کردو گفت فردا از پذیرایی شروع میکنی به تمیز کردن .. از پنجره ها تا دیوارا .. سرامیکارو تی میکشی .. روز بعدش هم آشپزخونه .. اینطوری هم زحمت مادرت کم میشه و هم خودت اول فکر میکنی بعد عمل میکنی ... حالا هم میتونی بری ... پروانه چشم گفت و از اتاق بیرون رفت ...



تاريخ : جمعه شانزدهم خرداد ۱۴۰۴ | 23:45 | نویسنده : مریم |