شاهین #
از روزی که کار دوباره شروع شد با آرشا و آریا بشدت توی آبدارخونه و خدمات مشغول کاریم .. طوری کار میکنیم که به هیچ عنوان جای اشتباهی نذاشتیم ... چون رئیس از دستمون خیلی عصبانیه و اگر دوباره دست از پا خطا کنیم اینبار همگی روی زانومون از اتاقش بیرون میریم ...چند روزی گذشت ... یک روز کاری دیگه شروع شد .. تمام روز مشغول کار بودیم .. قهوه صبح رئیسو براش با یه تیکه کیک بردم ... تا خواستم از اتاق خارج بشم رئیس صدام کرد ... با همون نگاه نافذ و اخم ترسناک همیشگیش نگاهم کردو از آرشا پرسید و دستور داد که از این به بعد آرشا کارای اتاقو انجام بده ... منم بدون هیچ مخالفتی گفتم چشم رئیس .. تا مرخصم کرد از در اتاق زدم بیرون ... آریا و آرشا کنار میز فرخ ایستاده بودن ... رفتم سمتشونو گفتم آرشا بدبخت شدی ! گفت چرا داداش ؟ گفتم رئیس دستور داد کارای مربوط به ایشونو تو انجام بدی ! آرشا یکی زد تو سرشو گفت چرا ؟؟؟ حتما به نظرش کتکی که خوردم کم بوده و میخواد با یه بهونه دیگه به حسابم برسه ... همین موقع آرش از اتاقش اومد بیرون ... گفت چی شده ؟ گفتم هیچی .. گفت باهیچی قیافه آرشا اینطوریه ؟ نادرم صبح دیدم دست کمی نداشت ... براش تو چند جمله تعریف کردم چی شده ... آرش قیافش عوض شدو یکی محکم زد پس کله آرشا ... آرشا آخش رفت به هوا ... گفتم نزن مرتیکه ! به اندازه کافی از دیروز کتک خورده ! آرش گفت حقش بوده ... من بودم دوبرابر میزدمش ! آخه این چه شوخیه که یاد گرفتی ! چند بار دیدم که بانادر شوخی میکنه ! گفتم چی ؟؟؟ پس چرا نفست درنمیاد مرتیکه ؟؟؟ گفت سرم با کار بابام گرم بود هی یادم میرفت ... همین موقع فرخ از جاش بلند شدو گفت آقایون ! اگه رئیس بیاد بیرون چطور میخواید در برید ؟ یهو دیدم راست میگه ... گفتم زود باشید ! بجنبید ! رئیس بیاد دیگه احتیاج به بهونه نداره ! همین شد که جلسه ما بهم خوردو هرکسی رفت دنبال کارش ... تا اینکه ساعت چهار شدو موقع ناهار رئیس ... آرشا غذای رئیسو بردو بعد چند دقیقه اومد بیرون ...گفت رئیس گفته غذاتونو بیارید اتاق رئیس ! گفتم جای بحث نداره ! بجنبید ! .. غذاهامونو که آورده بودن بردیم اتاق رئیس ... رئیس با اینکه ظاهرا مشغول خوردن غذای خودشه ولی حواسش کاملا پیش ماست ... بعد غذا منو آریا رو مرخص کرد ... حتما با آرشا حرف داره ... منو آریا که کارای عقب مونده داشتیم رفتیم سر کارمون ... یکمی که گذشت یه پسر خوش تیپ با قدو هیکل بلند و چهارشونه و خیلی جذاب اومد و رفت دفتر رئیس ... به آریا گفتم این خوشگله کی بود ؟ گفت نمیدونم ... بعدا از فرخ میپرسیم ... نیم ساعتی صحبت کردنو بعدش پسره با فرخ رفت کارگزینی ... بعد از مدتی هم رئیس از شرکت رفت بیرون ... تا مطمعن شدیم که رئیس رفته رفتیم بیرونو کنار میز فرخ ایستادیم ... گفتم فرخ ! بلند شدو اومد نزدیکمونو گفت بفرمائید مهندس ... گفتم این پسر خوشگله کی بود ؟؟ گفت مهندس سینا بختیاری ... گفتم کی ؟ چرا این اسم برام آشناست ؟؟؟ گفت نمیدونم ... آقای یاوری معرفی کرده .. از اول ماه اینجا مشغول کار میشه ... آریا گفت کدوم شرکت ؟ گفت شرکت تجاری ! با تعجب به آریا نگاه کردم ...گفتم آریا طرف حتما یه چیزی هست ... رئیس الکی کسی رو به شرکت نمیاره .. آریا یکم به من نگاه کردو بعد به فرخ ... گفت این یارو کجا کار میکنه ؟؟؟ فرخ با تعجب نگاهش کرد .. طفلکی عادت نداره کسی توی شرکت غیر من از این کلمات استفاده کنه .. آریا که متوجه تعجبش شد گفت منظورم اینه که این آقای یارو کجا کار میکنه ؟ فرخ دیگه نتونست تحمل کنه زد زیر خنده ...آخه فرخ درسته که منشی مخصوص رئیسه ولی به هر حال پسر عموی تاراست و باهاش راحتیم ... گفت مهندس داداش تروخدا اینطوری صداش نکن ... جلوی رئیس نمیتونم جلوی خندمو بگیرم .. یهو دیدی خندیدم .. اونوقت جواب رئیسو کی میخواد بده ؟؟ گفتم نگران نباش فوقش چند تا ترکست روی نشیمنگاهت .... چند روز نمیتونی درست بشینی ! همین ! فرخ سرشو جلو آوردو گفت اون که بله ... ولی بعدش دیگه رئیس حسابمو میرسه ... فقط کتک نیست که ... گاهی اونقدر سخت میگیره که نفسم تنگ میشه ... آریا خندیدو صداشو پایین آوردو گفت فقط تارا از پس داداش برمیاد ... اون موقع هم که فقط منشیه مخصوصش بود ما هرکاری داشتیم تارا انجام میداد .. رئیس فقط به تارا اخم میکرد تارا هم میگرخید .... ولی بازم کار خودشو یه جوری پیش میبرد ... فرخ گفت میدونم ... قبل از اینکه بیام اینجا بهم گفته بود ... از همه مهمترشم این که مواظب باش کاری نکنی که رئیس عصبانی بشه و بخواد تنبیهت کنه ... چون رئیس اخراج تو کارش نیست ... همین موقع آرش سراسیمه از اتاق اومد بیرون .... برگشتم سمتشو گفتم چته مرتیکه ؟ آریا همینطور که میز فرخ تکیه داده بود گفت باز چکار کردی ؟ آرش که سعی داشت کسی اینجوری نبینتش گفت داداش به دادم برس ... نگران گفتم چی شده آرش ؟ گفت حواسم نبود زدم کلا یکی از نقشه های پایه مجتمع تجاری لاله رو پاک کردم ... گفتم چی ؟؟؟؟ چکار کردی ؟ گفت آره بخدا ! همینطور که رفتم سمت اتاقش گفتم بیا ببینم ! آرشم دنبالم دوید .. آریا هم پشت سرش ... نشستم سر سیستمش ... اینور اونور کردم .. با اینکه رشته تحصیلیم کامپیوتر نیست ولی به کامپیوتر وارد بودم ... چون توی خونه وقتی جوون تر بودم خیلی گند میزدم و از ترس بابام یاد گرفته بودم چکار کنم ... کلی اینور اونور فایده ای نداشت ... آریا گفت بلندشو ببینم ! نشست ... نیم ساعتی بهش ور رفت نشد که نشد ... آریا یه نگاه به آرش کردو گفت آخه حواست کجاست ؟ حالا جواب داداشو چی میخوای بدی ؟ آرش زد تو سرشو گفت نمیدونم ... رئیس این بار دیگه رحم نمیکنه ... گفتم آخه اشتباه معمولی نیست ... از روی حواس پرتیو اهمال این غلطو کردی ! آرش گفت خرابی کار اینجاست .. رئیس اوندفعه کمکم کرد و گفت مواظب باش ... اینبار دیگه منو میکشه ... هیچ کاری از دستمون برنمیومد ... گفتم من یه دوستی دارم که خیلی بیشتر از منو تو وارده ... زنگ میزنم اون میاد .. آریا گفت کیو میگی ؟ گفتم اکبر دیگه ! اکبر چند باری برای رئیسم کار کرده بود ...گوشیمو برداشتمو تماس گرفتم ... اکبر نیم ساعته خودشو رسوند ... تا اومد داخل شرکت رفتم استقبالشو گفتم اکبر برس به دادمون ! گفت چی شده ؟ جریانو براش توضیح دادم و گفتم یه فایل پر از نقشه پریده ... اکبر پشت سیستم نشستو شروع کرد .. بعد مدتی گفت آخه من چکار کنم ؟ شما دستی زدید از بیخو بن خرابکاری کردید ... اونو که پاک کردید هیچ کاری کردید دیگه دسترسی بهش نداشته باشیم ... گفتم اکبر دستم به دامنت ! پای آبروی شرکتو جون دوسه نفر درمیونه ! اکبر دوباره شروع کرد به کار ... یک ساعتی کار کرد و نتیجش نجات حدودا هشتا نقشه از پونزده تا بود ... گفتم بازم خوبه نقشه های اصلی رو نجات دادی ... بقیه رو دوباره میتونیم روبه راه کنیم ... بلند شدمو یه پسی محکم زدم به آرشو گفتم چند بار بگم از همه کارات بک آپ بگیر ... حداقل روی یه هارد اکسترنال نگهشون دار !! اوندفعه رئیس بخشیدت ولی این بار فکر نکنم ... آرش گفت داداش نگید بهش ... من همه رو درست میکنم ... گفتم آخه احمق میشه ؟ دوروز دیگه باید نقشه هارو تحویل بدیم ... اگر سه تایی روشون کار کنیم مدام شاید برسه ... اونوقت رئیس نمیگه شما چه غلطی میکنید ؟ آرش سرشو انداخت پایین ... اکبر بلند شدو رفت .. آرشم نشست سر کارش ... گفتم الان رئیس درجریان اومدن اکبر قرار میگیره ... فردا صبح اول تورو پر پر میکنه ! ... نزدیک ساعت شش بود .. گفتم آرش بجم ! امشب یکم کارو جمع کنیم ... همین موقع تلفنم زنگ خورد ... رئیس بود ... گوشی رو سریع برداشتم ... گفتم بله رئیس ... درخدمتم ... رئیس گفت تو شرکت چه خبره ؟ گفتم چیزی نیست رئیس ... گفت که چیزی نیست !!! پس اکبر اونجا چکار میکنه ؟ ... گفتم رئیس ... راستش .. گفت از جاتون تکون نمیخورید تا بیام ! گفتم بله رئیس ... بعدم قطع کرد .. یه نگاه به آریا و فرخ کردم بعدم به آرش ... آرش که افتاد روی صندلی .. گفت بدبخت شدم ... گفتم همه مون بدبخت شدیم ! ... حالا جواب رئیسو چی بدیم ؟ آریا گفت داداش پوستمونو میکنه ! فرخ بیچاره نشست پشت میزش ... گفت من بدبخت امتحان میان ترم دارم ... رئیس پوست منم میکنه ... گفتم نگران نباش گناهتو من گردن میگیرم .. تو که تقصیری نداری ! ....نیم ساعت نشد که رئیس اومد شرکت ... مستقیم رفت اتاقشو مارو خواست ... منو آریا .. پشت سرمون آرش و فرخ ... رئیس پشت میزش نشست .. نگاه ترسناک و نافذ ... طوری نشسته بود که من گرخیدم چه برسه به آرش ... گفت میشنوم ! شروع کردم به توضیح که رئیس گفت بذار خودش توضیح بده ! رفتم کنارو آرش درست روبه روی رئیس قرار گرفت .. رئیس اخماشو بیشتر توهم کردو گفت خوب ! آرش با من من دسته گلشو تعریف کرد .. رئیس بهم نگاه کردو گفت اکبر تونست درستش کنه ؟ گفتم متاسفانه همشو نه ... فقط نقشه های اصلی ... رئیس دوباره به آرش نگاه کردو گفت مگه از نقشه ها بک آپ نگرفته بودی ؟ هان ؟ آرش با من من گفت رئیس .. من ... من ... سرشو انداخت پایین ... رئیس به منو آریا نگاه کردو گفت این اتفاق به این مهمی رو گزارش ندادید ؟ خودتون سرخود هرکاری خواستید کردید ؟ یه دونه زد روی میز که منو آریا پریدیم بالا چه برسه به آرشو فرخ ... رئیس یه نگاه به فرخ کردو گفت بیا جلو ببینم ! فرخ با سر پایین اومد جلو ... رئیس فقط نگاهش کرد ... فکر کنم فرخ مرد ... نیاز نبود چیزی بگه ... رئیس گفت تو برگرد سرکارت .. فردا به خدمت تو میرسم ! مرخصی ! فرخ سریع از اتاق رفت بیرون ... بعدم رو به منو آریا کرد و گفت شما دوتا هم فعلا مرخصید تا بعد به خدمتتون برسم ! زود ! منو آریا سریع زدیم بیرون ... بیچاره آرش موندو رئیس .. نمیدونم چه بلایی میخواد سرش بیاره ... رفتیم کنار میز فرخ .. بیچاره رنگش پریده بود ... گفت حالا چکار کنم ؟ رئیس پوست منم میکنه ... گفتم هیچی .. سعی میکنم هواتو داشته باشم... نگران نباش ... فرخ سرشو انداخت پایین ....
آراز #
روی صندلی وسط اتاق نشستمو به جفتشون که روبه روم با سر پایین ایستاده بودن نگاه کردم ...میدونستم که دوتاشون توی این کار دست دارن .. کمربندم روی میز آرام بود .. برای همین فعلا احساس خطر نمیکردن .. گفتم حالا کل ماجرا رو از چند روز پیش تعریف کنید .. بهتره که همشو تعریف کنید ... میدونید که بالاخره همه جریانو میفهمم و اونوقته که حساب کرده نکرده تونو میرسم .. همین موقع گوشیم زنگ خورد .. رضایی بود .. رضایی موظف بود که بعد ساعت اداری و مخصوصا بعد از خروج من ورود و خروج افراد خاص رو اطلاع بده .. مخصوصا کسانی که وارد میشن ... گوشی رو جواب دادمو گفتم میشنوم ! رضایی از اونور خط گزارش داد که اکبر وارد شرکت شده .. اکبرو خوب میشناختم ... از دوستای قدیمی شاهین و آریا که هکر واردی بودو توی نرم افزار رودست نداشت .. هروقت این دوتا گند بزرگی میزدن سریع اکبرو خبر میکردن ... به عبارتی اکبر کارمند غیر رسمی شرکت بود ... چند باری هم کار خودمو راه انداخته بود ... تا گفت اکبر فهمیدم که یه گند حسابی زدن ... گفتم بسیار خوب و قطع کردم ... از جام بلندشدو گفتم بهتره خوب به جوابتون فکر کنید ... بهتره که با جزئیات بخاطر بیارید که چکار کردید ! برگشتم جلوی میزم باید کاراتونو توضیح بدید ! کمربندمو گذاشتم روی صندلی ... گفتم این اینجا میمونه که یادتون باشه چه عاقبتی درانتظارتونه ! بعدم از اتاق اومدم بیرون ... رفتم توی اتاقم .. زنگ زدم به شاهین ... گفتم تو شرکت چه خبره ؟؟؟ به تته پته افتاد .. فهمیدم که اوضاع خرابه .. گفتم اونجا میمونید تا بیام ! گفت بله رئیس .. گوشی رو قطع کردم در اتاق زده شد .. همونطور که کمربند دیگه ای از کشو برمیداشتم که ببندم گفتم بیا تو ! تارا آروم درو باز کردو وارد شد .. گفتم میرم شرکت تا قبل از شام برمیگردم .. حواست به کوروش باشه ! گفت تنبیهش کردی ؟ آخه گریه میکنه و تکالیفشو مینویسه .. برگشتم نگاهش کردم .. گفتم یه هفته سر بکارش نذاشتم آقا نمره های درخشان برام آورده ! دیکته ای نوشته که اصلا سابقه نداشته ! گفت خیلی بهش سخت گرفتی ؟ فهمیدم از گریه های کوروش ناراحته ... روبه روش ایستادمو گفتم فقط بخاطر درساش تنبیهش کردم .. بخاطر دروغگویی و بی اجازه بیرون رفتنش هنوز تنبیهش نکردم ... پس نگران نباش زیاد سخت نگرفتم ... البته هنوز ! پوستشو میکنم ! دوباره باید زیر نظر خودم درس بخونه ! تارا سرشو انداخت پایین .. دستمو زیر چونه ظریفش گذاشتمو سرشو بالا آوردم .. گفتم به گریه هاش توجه نکن ! باید یاد بگیره که مسئولیت کاراشو به عهده بگیره ! یه روز باید بتونه یه خانواده رو اداره کنه ! آروم لباشو بوسیدمو رفتم سمت در ... از اتاق بیرون رفتم و سریع از خونه خارج شدم ...وقتی پشت فرمون نشستم به اکبر زنگ زدم ... اکبر سریع جواب دادو سلام کرد .. جوابشو دادم ... گفتم جریان چیه اکبر ؟ خوشم میاد اکبر نیاز به تهدید نداره تا بگم چی شده از لحنم حساب میبره و هرچی هست میگه .. جریانو گفت .. گفتم خیلی اوضاع خرابه ؟ گفت خوشبختانه اصل کاریا رو برگردوندم ولی چند تاش از بین رفته و کاری از من برنمیاد ... اکبر وقتی میگه کاری ازم برنمیاد یعنی از هیچ کس برنمیاد .. خداحافظی کردمو راه افتادم ... بعد ده دقیقه به شرکت رسیدمو از طریق آسانسور رفتم طبقه دوم ... یکراست توی اتاقم .. بعد آریا شاهین آرش و فرخو خبر کردم ...چهارتایی با سر پایین اومدن داخل .. اول کلی سرزمششون کردم که سرخود کار کردن و باید اول به من گزارش میدادن .. از عصبانیت یه دونه محکم روی میز زدم که هر چهارتا قبض روح شدن .. بعد رو به فرخ کرمو گفتم حساب تو یکی رو فردا میرسم !مرخصی ! بعد روبه آریا و شاهین کردمو گفتم فعلا شما دوتا هم مرخصید تا بعد ! یه نگاه به آرش کردم ... اون سه تا از در اتاق پریدن بیرون .. من موندمو آرش ... نیازی نبود حرفی بهش بزنم ...خودش مثل بید میلرزید ... با اون قدو هیکل با سر پایین ایستاده بود .. معلومه که میدونه چی درانتظارشه ! گفتم بار چندمه که این کارو میکنی ؟ ... چند بار تاحالا گفتم که از کارا بک آپ بگیر و یه حافظه اکسترنال داشته باش ؟ دوباره شروع کردی به پشت گوش انداختن حرفام ؟ خودت خوب میدونی نتیجه کارات چیه ! آرش بدون اینکه سرشو بگیره بالا گفت ببخشید رئیس ... اشتباه کردم .. فقط یه فرصت دیگه بهم بدید ... گفتم دیگه فرصتی نیست ... خوب میدونی که فرصت دوم هزینه سنگینی برات داره ! آرش گفت بله رئیس ... از جام بلند شدمو رفتم سمت کمدم .. از کنار کمد ترکه رو برداشتم .. رفتم جلوی میزو گذاشتمش روش ... کتمو دراوردم ... یه پیرهن آستین کوتاه تنم بود . .. دو دگمه بالای پیرهنمو باز کردمو ترکه رو برداشتم ... گفتم دستاتو بذار روی میز ... آرش کت تنش نبود ... آروم رفت جلوی میزو دستاشو گذاشت روی میز .. گفتم پایین تر .. سرشو کامل پایین برد .. پشتش ایستادمو گفتم چند اشتباه داشتی .. نیازی نیست دوباره یاد آوری کنم .. خوب میدونی برای چی ترکه میخوری ! بعدم دستم رفت بالا و زم .. محکم ... صدای برخورد ترکه با پشت و بعد پاهاش توی اتاق می پیچیدو فقط آخ بود که از دهن آرش شنیده میشد ... برای هر اشتباهش 5 ترکه خورد ... روی هم 15 ضربه ... آخری رو که زدم دیگه نتونست پاهاشو صاف نگه داره و زانوهاش خم شد .. با تحکم گفتم پاهاتو صاف نگه دار ! سریع زانوهاشو صاف کرد .. بدون اینکه اجازه صاف ایستادن بدم ترکه رو سر جاش برگردوندمو پشت میزم نشستم ... گفتم صاف وایسا ! با زحمت صاف ایستادو سرشو انداخت پایین ...گفتم از همین الان شروع میکنی به کار ... دوروز فرصت داری که دوباره کاراتو جمع کنی! برای دوروز تنبیه آریا و شاهینو میبخشم تا کمک کنن کاراتو تموم کنی ! نقشه هارو که تحویل دادی چهار روز قسمت خدمات کار میکنی ! دوروز جای هرکدومشون ! حالا مرخصی ! آرش گفت بله رئیس و برگشتو از در رفت بیرون .. درو که بست دستامو توی صورتم کشیدمو پیشونیمو یکم ماساژ دادم ... حالا نوبت اون دوتاست که دیگه خیلی سرخود شدن ! گوشی رو برداشتمو به فرخ گفتم آریا و شاهینو بفرسته دفترم ... فرخ گفت بله رئیسو قطع کرد .... چند دقیقه ای گذشت .. تقه به در خوردو گفتم بیاید تو ! درباز شدو شاهین و پشت سرش آریا اومدن داخل ... درو پشت سرشون بستنو همونجا کنار در ایستادن .. همونطور که به پشتی صندلیم تکیه داده بودم آرنجامو روی دسته صندلی گذاشته بودمو دستام روی میز بود .. مستقیم بهشون نگاه کردم .. گفتم بیاید جلو ببینم ! جفتشون آروم اومدن جلوی میز ایستادن .. گفتم تازگیا خیلی سرخود شدید ! هر غلطی میخواید میکنید ! هر خرابکاری که میشه سرخود تصمیم میگیرید ! وفتی آرش خرابکاری کرد چرا گزارش ندادید ؟ هان ؟ فکر کردید کاراتون از چشم من دور میمونه ؟ شما دوتا خوب به قانونای من واردید ... دور زدن من ؟؟ سهل انگاری ؟ بدون توجه به عواقب کار تصمیم میگیرید ؟ فکر کردید بدون اینکه من متوجه بشم خرابکاری آرشو درست میکنید و تمام ؟ صدامو بردم بالا و گفتم با اجازه کی اکبرو خبر کردید؟؟؟ تکیمو از صندلیم گرفتمو صاف نشستم .. جفتشون یه قدم رفتن عقب .. صدامو آوردم پایینو با لحن تهدید آمیزی گفتم برگردید سر جاتون ! تا دوباره برگشتن سرجاشون گفتم این اواخر بااینکه دسته گلای زیادی به آب دادید زیاد بهتون سخت نگرفتم ... سعی کردم با تنبیه سر کار یکم عقلتونو بیارم سرجاش ! ولی مثل اینکه فایده ای نداشته ... حتما باید چوب بالا سرتون باشه ؟؟ حتما ترس از ترکه باید باعث بشه که حواستونو جمع کنید ؟؟؟ حتما باید متوصل به تنبیه بدنی بشم تا آدم بشید ؟؟؟ شما دوتا خجالت نمیکشید ؟ با این سنو قدو هیکل باید کتک بخورید که حساب کار دستتون بیاد ؟ اگر بجای این نقشه ها اسرار شرکت بود باید به راحتی جلوی دست دیگران بذارید ؟؟ مگه شما دوتا ارشد آرش نیستید ؟ هان ؟ نباید سر بکارش بذارید ؟ سرگرم کار خودتون شدید همه چیزو ول کردید ! تو یکماه اخیر مدام خرابکاری کردیدو من بهتون سخت نگرفتم ... ولی انگار اشتباه کردم ... شما دوتا به این راحتی آدم نمیشید ! از جام بلند شدمو ترکه رو برداشتم ... به جفتشون گفتم دستاتون روی میز ! کامل خم میشید ! زود ! شاهین و آریا بهم نگاه کردنو با سر پایین دستشونو روی میز گذاشتنو خم شدن ... پشت سرشون ایستادمو دستم رفت بالا و محکم روی پشت آریا فرود اومد .. بلافاصله پشت شاهین ... همینطور بدون معطلی پشت سر هم ترکه روی پشتو رونشون فرود میومد .. تا اینکه ده تا شد .. نفس هیچکدومشون درنمیومد ... ترکه رو گذاشتم جاش و دوباره برگشتم پشت میزم ... گفتم میتونید بلند شید ... هردو به سختی بلند شدن ... گفتم حالا میرید سرکارتون .. حواستون باشه که دوروز بیشتر فرصت ندارید تا کارو کامل کنید ! شاهین گفت ببخشید رئیس .. آریا هم گفت ببخشید داداش .. سرمو تکون دادمو گفتم تا حال جفتتونو بیشتر جانیاوردم برگردید سرکارتون !مرخصید ! هر دو با سرعت رفتن بیرون .. منم بلند شدمو لباسمو مرتب کردم و کتمو پوشیدم .. گوشی و سوئیچمو برداشتمو از دفترم رفتم بیرون ... فرخ تا دید که از دفترم اومدم بیرون سریع با سر پایین اومد سمتم .. ایستادم و فرخ روبه روم ایستاد .. آروم گفت ببخشید رئیس .. من .. با اخم و خیلی جدی گفتم حساب تو باشه برای فردا ! باید یه سری قوانینو برات دوباره یادآوری کنم ! فرخ سرش پایین تر رفتو گفت بله رئیس .. راه افتادم سمت آسانسور .. رفتم پارکینگ و پشت فرمون نشستم .. راه افتادم سمت خونه ... وقتی به خونه رسیدم دیگه وقت شام بود .. رفتم داخل .. تارا و پروانه و نادیا توی سالن نشسته بودن و صحبت میکردن ..ناتاشا هم کنارشون نقاشی میکشید ... تا وارد شدم هرسه بلند شدن و سلام کردن .. ناتاشا از جاش بلند شدو دوید سمتم ... دستامو باز کردمو کمی خم شدم و بغلش کردم .. یه بوسه روی گونش و گذاشتمش روی زمین ... پریوشو صدا کردم ... سریع از توی آشپزخونه اومد بیرونو سلام کردو خوش آمد گفت ... جوابشو دادمو گفتم میزو آماده کنید ! گفت چشم و برگشت داخل آشپزخونه .. رفتم اتاقم و لباسمو عوض کردم .. خیلی زود میز آماده شد .. رفتم سراغ کوروش .. درو باز کردمو رفتم داخل .. بلند شدو سلام کرد .. جوابشو دادمو گفتم تکالیفت ! گذاشت روی میزو کنار ایستاد .. جریمه هاشو نگاه کردم .. بعدم تکالیفش ... کتاب اجتماعیشو برداشتمو دوتا سوال کردم جواب داد ... سومی رو اما نه ! گفتم چرا درست دستشو نخوندی ؟ با ترسو من من گفت بخدا .. بخدا بابایی .. وقت .. نشد .. گفتم وقت نشد ؟ مگه چهار تا تکلیف چقدر طول میکشه ؟ سرشو انداخت پایین ...گفتم مثل اینکه تنبیهی که شدی برات کافی نبوده ! کوروش یه قدم عقب رفتو گفت بابایی ... بخدا ... بعدم ساکت شد .. فهمیدم بغض کرده ... بلند شدمو دستمو دراز کردمو گوششو گرفتم البته نه محکم گفتم فردا میام مدرست ! وای به حالت اگه معلمات از درس خوندنت راضی نباشن ! گوششو ول کردمو گفتم موقع شامه ! بجم سر میز ! بعدم رفتم سمت در .. کوروش پشت سرم از اتاق اومد بیرون ... رفتم اتاق دخترا ... یه تقه به درو رفتم داخل ... دخترا از جاشون بلند شدنو سلام کردن .. جلوی در ایستادمو گفتم امیدوارم خوب فکراتونو کرده باشیدو تمام اتفاقاتو خوب به یاد آورده باشید ! حالا راه بیوفتید ! شام ! زود ! کمی بعد همگی سر میز حاضر شدیم .. تارا گفت پسرا نمیان ؟ گفتم نه .. فعلا توی شرکت کار دارن ! تارا وقتی اخممو دید دیگه ادامه نداد .. غذامون که تموم شد نادیا و پروانه نشستن توی سالن و شروع به صحبت کردن ولی تارا هنوز نگران بود .. رفتم نزدیکشو گفتم نگران نباش ... میان ! تارا لبخندی زد ... میدونم که خیلی دلش میخواد دلیل برگشتنم به شرکتو بدونه و حس کرده که اتفاقی افتاده و حالا با نیومدن پسرا احساس میکنه که اتفاق بدی هم برای پسرا افتاده .. برگشتم سمت اتاق دخترا .. دروباز کردمو گفتم جفتتون اتاق من ! همین حالا ! بعدم رفتم اتاقم ... درو باز گذاشتم ..دخترا اومدن داخلو درو پشت سرشون بستن ... جلوی در ایستادن ... نمیدونم چرا اینا هرموقع خرابکاری میکنن و میان توی اتاقم تا توضیح بدن جلوی در می ایستن ! انگار اونجا دستم بهشون نمیرسه ... گفتم بیاید جلو ! خودمم پشت میز کارم نشستم ... وقتی جلوی میزم ایستادن گفتم حالا موبه مو بگید ببینم چکار کردید ؟ آرام شروع کرد به تعریف ولی اونقدر صداش پایین بود که فکر نکنم خودشم میشنید چی میگه ... با تحکم گفتم بلند تر ! صداشو یکم بلند کردو گفتم سه تا از بچه های کلاس ما خیلی بقیه رو اذیت میکنن .. چند باری هم به من گیر دادن ولی ... گفتم ولی چی ؟ یه نگاه بهم کردو دوباره سرشو انداخت پایین .. گفت بهشون گفتم اگه پاپیچ من بشید با داداشم طرفید ... ولی داداش بخدا خیلی بچه هارو اذیت میکردن ... منم تصمیم گرفتم با یکی از دوستام سرشون تلافی کنم ... دوستم بچه خوبیه و ظاهرش خیلی مظلومه ... چند باری جلوی چشمشون وسایلشو اینور اونور کردو کاری کرد بهش گیر بدن ... بعدم.... کشوندیمشون توی حیاطو .... جلوی دوربین ... کاری کردیم بهش حمله کنن و ترنم ...خدمتشون رسید .. گفتم یعنی تو هم اونجا بودی ! آرام یکم عقب تر رفتو گفت بله .. داداش ... چیزایی که میشنیدم باورم نمیشد ... یعنی آرام و ترنم دست بیکی کردن سه تا از شرای مدرسه رو ادب کنن ! گفتم اصلا میفهمی داری چی میگی ؟ ... شما دوتا فکر کردید مامور عدالتید ؟؟؟ با خودتون فکر نکردید بلایی سر خودتون یا اونا میاد ؟ دقیقا رو کردم به آرامو گفتم تو فکر نکردی یه بلایی سرت میارن ؟ ترنم بلده از خودش دفاع کنه ولی تو چی ؟؟؟؟ آرام یهو سرشو آورد بالا و گفت منم بلدم ... ترنم از وقتی اومده مدام باهام کاراته کار میکنه ... بلدم از خودم دفاع کنم ... میتونم طرف مقابلو سر جاش بشونم ! طوری با افتخار میگفت انگار مدال المپیکو برده ... نگاهی به ترنم کردم ... ترنم داشت به آرام نگاه میکرد که لااقل با نگاهش بهش بفهمونه که سوتی داده .... تا نگاهش بهم افتاد که با اخم نگاهش میکنم سرشو انداخت پایین ... آرام گفت من از پس خودم برمیام ! .. یهو با کف دستم زدم روی میز ... از صداش جفتشون ترسیدنو چسبیدن بهم ... صدامو آوردم پایینو با لحن تهدیدآمیزی گفتم شما دوتا باهم غلط کردید ! حالا دیگه برای من برنامه میریزید ... توطئه میکنید ؟؟؟ فکر کردید چکاره اون مدرسه اید که هرکاری میخواید میکنید ؟ هان ؟ پس برای همینه که با شجاعت تنها توی پاساژ میگردید ... تو کوچه خلوت قدم میزنید ! با دوتا حرکت فکر کردید شدید بروسلی ؟؟؟ هان ؟ چنان داد می زدم که صدام تا توی سالن میرفت ... گفتم پس رزمیکار شدید ... هرکاری دلتون میخواد میکنید ..خوب ! منم میدونم با شما دوتا چکار کنم ! هردوتاشون با فکر اینکه میخوام با کمربند کتکشون بزنم رفتن عقبو با التماس گفتن ببخشید .. دیگه تکرار نمیشه .. آرام گفت داداش غلط کردم ... ببخشید ... تکرار نمیشه .. ترنمم فقط گریه میکرد ... ترنم رو خیلی کم تنبیه کردم ... به ندرت .. ... یعنی کاری نمیکرد که تنبیهش کنم ... دختر آروم و معقولو درس خونیه ... ولی این بار ... کارشون به جایی رسیده که دیگه نتونستم تحمل کنم ... گفتم شما دوتا به زودی متوجه میشید که اگه بخوام سخت بگیرم چی میشه ... از جام بلند شدمو ترکه رو برداشتم .. چشم جفتشون که به ترکه افتاد صدای گریشون بالاتر رفت ... روبه روشون ایستادمو گفتم ساکت ! صدا نشنوم ! سرمو تکون دادمو گفتم برگردید !برگشتن ... نشستم لبه تختو گفتم پاچه شلوارتونو بکشید بالا ! زود ! آرام گفت ببخشید داداش ... تکرار نمیشه ... داد زدم ساکت ! کاری که گفتم انجام بدید ... هردو شلوارشونو بالا گرفتن ... دستم بالا رفتو اول پشت ساق پای آرام اومد پایین ... بعدم ترنم ... اول تصمیم داشتم پنج تا محکم پشت پاشون بزنم ولی دلم نیومد برای همین ضربه دستمو کم کردمو هشتا پشت پای هر کدومشون زدم ... بااینکه محکم نزدم ولی خیلی دردشون اومد .. با هر ضربه آخشون به هوا میرفتو بیشتر گریه میکردن ... کارم که تموم شد بلند شدمو ترکه رو سرجاش گذاشتم .. گفتم حالا که اینقدر قوی شدید یک ساعت رو به دیوار وایمیستید ! زود ! ...دوتایی رفتن کنار دیوار ایستادن ... هنوزم گریه میکردن .. بلند گفتم بهتره صدای گریتونو نشنوم ! وگرنه دوباره تنبیهتون میکنم ! دوست دارید نتونید تا مدتی راحت بشینید ؟؟؟ یهو جقتشون ساکت شدن ولی صدای هق هقشون که سعی میکردن من نشنوم بازم میومد ... نشستم پشت میزم ... پیغام دادم به تارا که کوروشو بفرسته اتاقم .. یکم بعد کوروش اومد .. اول یه نگاهی به دخترا انداختو بعد ساکت جلوی میزم ایستاد .. معلوم بود که از اینکه دخترا رو تنبیه کردم ترسیده ... خیلی جدی با صدای بلند گفتم اجتماعیتو خوندی ؟؟؟ گفت بله بابایی .. گفتم خوبه ! کتابتو بیار ! یه نگاه بهم کرد .. فهمیدم خوب نخونده ... گفتم بجم ! سریع رفت سمت در ... بعد یک دقیقه کتابشو آورد .. گذاشت روی میز ... گفتم بهتره خوب خونده باشی وگرنه به سرنوشت اون دوتا دچار میشی ! کوروش بجای جواب دادن یه قدم عقب رفت .. یه سوال ازش پرسیدم جواب داد ... بعد دومی سومی به چهارمی که رسید موند ... سعی کردم کمکش کنم ولی اصلا بلد نبود .. گفتم درس آخرو نخوندی ؟ گفت خوندم ... تازه درس داده ... گفتم چون تازه درس داده نباید بلد باشی ؟ سرشو انداخت پایین .. از جام بلند شدم ... با ترس عقب رفت .. با دوقدم خودمو بهش رسوندمو کتابو بهش دادم گفتم کنار اون دوتا وایمیستی و درس آخرو خوب میخونی ... هروقت درست جواب دادی میتونی بری اتاقت ! با دست لرزون کتابو گرفتو رفت کنار دیوار ... نگاهشون کردم .. سه تایی با ترس کنار دیوار ایستاده بودن .. خودم بیشتر از همه ناراحت بودم که چرا مجبور شدم تنبیهشون کنم ولی گاهی چاره ای نیست ....
آرام #
وقتی برنامه تلافی سر اون سه تا رو ریختیم سه تایی عهد کردیم که تا آخرش باشیم ...دوستم سمیرا دختر به ظاهر آروم و مظلومیه ولی فقط من و خدا میدونیم که چه بلایی زیر اون چهره نانازییه ! سمیرا گفت من بلدم چکار کنم ... تو کاریت نباشه ... طی دوسه روز طوری جلوی دخترا رژه رفت که نظرشونو جلب کنه ... و بالاخره جلب شد ... روزی که میخواستیم به حسابشون برسیم به سمیراگفتم من میرم تو حیاط و سرجام وایمیستم .. توهم بکشونشون اونجا ... جایی که دوربین خوب فیلمشونو میگیره ... سمیرا گفت اوکی ... منم رفتم سراغ ترنم و باهم رفتیم حیاط ... جایی که نقطه کور دروبینه ایستادیم و منتظر ... یهو سمیرا با وحشت ساختگی اومد .. خودشو به دیوار چسبوند ... دخترا هم که فکر میکردن خیلی زرنگو قلدرن رسیدن بهش ... دستاشو گرفتنو مقنعشو خراب کردن .. همین موقع نوبت ترنم بود که وارد میدون بشه ... ترنم به ظاهر به کمک دوستش رفتو جوری رفتار کرد که شروع کننده دعوا نباشه ... دخترا که بهش حمله کردن اونجا بود که ترنم هم یه کتک حسابی بهشون زد .. به ترنم سپرده بودم که هرکدومو زدی هولش بده سمت جایی که من ایستادم ... همبن که ترنم یکی یکی هولشون داد من یه کتک دور از چشم دوربین بهشون زدم ... حسابی تو خاکو گل چرخوندمشون ... وقتی مطمعن شدم حسابی کثیف شدن گفتم این بار آخره که اخطار میکنم ! یه بار دیگه ببینم توی مدرسه قلدری میکنید کاری میکنم بخوابید بیمارستان ! حالیتون شد ؟ سه تایی گفتن بله بله فهمیدیم ... بعدم از اونجا رفتم .. چون هرلحظه ممکن بود ناظمو مدیر برسن ... به این ترتیب ترنم و سه تا دخترا رفتن دفتر مدیر .. البته سمیرا هم رفت ولی چون در نقش قربانی بود زود برگشت سر کلاس ... من زودتر خودمو به کلاس رسونده بودم ... نشستم سر جام ... یک ربعی گذشت تا سمیرا اومدو با یه چشمک بهم فهموند که اوضاع مرتبه ... نشستیم تا زنگ تفریح .. زنگ تفریح سریع خودمو به ترنم رسوندم ... تنهایی پشت در دفتر مدیر ایستاده بود ... رفتم جلو و گفتم چی شد ؟ گفت بابا اینجاست .. گفتم چی ؟ چرا ؟ گفت خبرش کردن بخاطر دعوا ... اینجا بود که رنگم پرید .. وقتی پای داداش میاد وسط همه چی پیچیده میشه ... گفتم ترنم ... داداش ! .. .. گفت زودتر برو .. الان میاد بیرون ... سریع رفتم و بالای پله ها قایم شدم .. همین موقع داداش اومد بیرون .. با اخم به ترنم نگاه کردو یه چیزایی گفتو رفت ... با خودم گفتم نکنه بخاطر فکر من تنبیهش کنه ؟ خانم مدیر از اتاقش اومد بیرونو ترنمو فرستاد کلاس ....خودمو بهش رسوندمو گفتم چی شد ترنم ؟ گفت بابا گفت تو خونه معلوم میشه .... گفتم اگه تنبیهت کنه ؟ من چکار کنم ؟ ترنم نگاهم کردو گفت کاری که کردیم پاش وایمیستیم ! حقشون بود ...بعدم خندیدو گفت کیف کردم ... خیلی وقت بود یه همچین کتک کاری نکرده بودم ... به تنبیهش می ارزه ... منم خندیدمو گفتم آره .. منم تمام تمریناتمو روشون پیاده کردم ... دوتایی زدیم زیر خنده ... ظهر حسین آقا اومد دنبالمون ... بااینکه از کاری که کردم راضی بودم ولی ته دلم میترسیدم ... میدونستم که داداش به این راحتی کوتاه نمیاد ... خوب ! به هر صورت نمیدونه که منم دست داشتم ... ولی دلم نمیخواد ترنم تنبیه بشه ... وقتی رفتیم خونه کسی نبود ... سارا که خونه خالش بودو منو ترنم لباس عوض کردیمو رفتیم سر میز .. کوروشم اومد سر میز .. ناتاشا قبل ما نشسته بود ... پریوش ناهار آوردو خوردیم .. هر کسی رفت دنبال کارش ... منو ترنم طبق معمول یکم استراحت کردیمو رفتیم سر درس ... از موقعی که رسیدیم خونه مدام در مورد کارمون صحبت میکردیم .. حتی موقع انجام تکالیف ... تا اینکه تارا اومد .. ماهم که کاری نداشتیم رفتیم تو سالن ... کوروش و ناتاشا مشغول بازی با پشمک شدن ... تعجب کردم ... این دوتا یک ماه تنبیه بودن و اجازه بازی کردن با پشمکو نداشتن .. از طرفی پشمک خونه پریوش بود ... آخه حسین آقا عاشق پشمک شده بودو پیش خوش نگهش میداشت ... خلاصه نشستیمو بعد درمورد اینکه چطور ترنم دخترا رو زده حرف زدیم همه رو به غیر از جایی که من بودم ترنم تعریف کردو منم مدام تاییدش میکردم ... ترنم حرکاتشو به نمایش میذاشتو به تارا و پروانه نشون میداد چکارایی کرده ... ناتاشا هم اونوسط شیطون ادای ترنمو درمیاورد که ناگهان پروانه بلند شدو گفت سلام داداش ... تارا هم پشت سرش ... منو ترنم از ترس پشتشون قایم شدیم ... یکی نیست به من بگه وقتی دخالتی نداشتی چرا قایم میشی ؟؟؟؟ همون شد که داداش شک کرد ... البته جای شک هم داشت ... دخترا همکلاسی من ... دوست من اذیت شده ... ترنم بیاد اونا رو بزنه ... همین شد که داداش با اخم گفت بیاید اینجا ببینم ! فهمیدم بو برده ! داداش رو به ترنم گفت که بازم تکرارش میکنی ؟ هان ؟ بعدم به من گفت که کار خوبی کرده ؟ تو از کجا میدونی ؟؟؟؟ دقیقا از کجاش درجریانی ؟؟؟؟؟ بعدم گفت هردو توی اتاقتون ! سریع با ترنم رفتیم اتاقمون ... روی تخت من نشستیم ... قلبم هزار میزد .. ترنم هم دست کمی از من نداشت ... همینطور منتظر بودیم که در باز بشه و داداش بیاد داخل ... منتظر بودن برای تنبیه از خود تنبیه صد برابر دردناک تره ... تا اینکه در باز شدو داداش اومد داخل ... هیچ وقت سابقه نداشت کمربندش دستش باشه ولی این بار دستش بود ... منو ترنم چسبیدیم بهم ... داداش کمربندشو گذاشت روی میزم و نشست .. گفت تکالیفتون ... منو ترنم همه تکالیفمونو نشون دادیمو داداش یکم درس پرسید .. خدا رو شکر بلد بودیم ... بعد از جاش بلند شدو رفت در اتاقو قفل کرد و صندلی رو وسط اتاق گذاشت .. منو ترنم رو صدا کردو درست روبه روشو نشون داد ... با ترس و سر پایین روبه روش ایستادیم ... داداش یکم سرزنشمون کردو گفت بهتره کامل ماجرا رو تعریف کنیم .. همین که خواستم بگم گوشیش زنگ خوردو بعد از جاش بلند شد گفت گوشاتونو باز کنید ... بهتره که خوب فکر کنید و از اول جریانو مرور کنید ... وقتی برگشتم تماما برام میگید ! وای به حالتون اگه یه کوچولوش جا بیوفته !!!! بعدم گفت کمربندمو اینجا میذارم که یادتون بمونه که چی در انتظارتونه ! و رفت ... ترنم یه نفس راحت کشیدو گفت خدارو شکر ... راحت شدیم ... گفتم راحت نشدیم چون هرچی بگذره عصبانیتش بیشتر میشه و تصمیمش برای یه تنبیه حسابی پابرجاتر ! ترنم با حرف من دوباره ترسید ... نشستیم روی تخت ... ترنم گفت حالا که بابا نیست لااقل کتابمو بردارم یکم درس بخونم ! با خودم گفتم این دختره نافشو با درس بریدن ! بعدم شماره سارا رو گرفتمو براش همه چیو تعریف کردم ... حدودای شام بود که ترنم مشغول درسش بودو منم به هوای اون ادبیاتمو میخوندم که داداش درو باز کردو اومد داخل ... جفتمون از جا پریدیم .. گفت امیدوارم خوب فکراتونو کرده باشید ! حالا برید سرمیز ! زود ! منو ترنم هم زود رفتیم سر میز ... سرمیز مدام زیر چشمی داداشو میپاییدم .. چهرش عصبانی و گرفته بود ... نمیدونم از ما عصبانیه یا شرکت مشکلی پیش اومده ... شام که تموم شد منو ترنم خیلی آروم جیم شدیمو رفتیم اتاقمون بلکه جلوی چشم داداش نباشیم شاید فراموش کنه ... ولی من مطمعن بودم که داداش هیچی رو فراموش نمیکنه ... ده دقیقه ای گذشت که در باز شدو داداش گفت شما دوتا سریع اتاق من ! بعدم رفت ... منو ترنم ترسون ترسون رفتیم اتاق داداشو درو پشت سرمون بستیم و همونجا ایستادیم ... داداش پشت میزش بودو گفت بیاید جلو ببینم ! آروم رفتیم جلوی میز داداش ... داداش شروع کرد به سرزنش کردنمون .. از اونجایی که حسابی وحشت کرده بودم اصلا نمیفهمیدم چی میگه ... تو این فکر بودم که بااینهمه عصبانیت حتما حسابی ترنم رو تنبیه میکنه و شاید ترکشش به منم بخوره ...وقتی داداش گفت همه چیو تعریف کنید با خودم گفتم نکنه داداش بو برده باشه و با نگفتن من بیشتر عصبانی بشه؟؟؟ تصمیم گرفتم از اولش تعریف کنم ... همه رو که برای داداش گفتم خیلی تعجب کردو گفت فکر نکردی برای خودتم خطرناک باشه ؟ ترنم بلده از خودش دفاع کنه ولی تو نه ! منم که هوابرم داشته بود و از اینکه داداش منو ضعیف میدید ناراحت شدم گفتم منم بلدم و تمام جریان آموزش کاراته رو که ترنم یادم داده بودو گفتم .. ترنم که با تعجب نگاهم میکرد تازه بهم فهموند که چه سوتی دادم .. چون داداش اجازه نمیداد من ورزشای رزمی کار کنم ... همین شد و همین که داداش جوش آوردو رفت ترکه رو از بالای کمد آوردو بهمون گفت برگردید ! پاچه های شلوارمونو بالا گرفتیمو زد پشت ساق پامون! وای ! چه دردی داشت ... بااینکه احساس میکردم محکم نمیزنه ولی به قدری درد داشت که فقط گریه کردیمو التماس ولی فایده ای نداشتو داداش با بیرحمی زد ... بعدم گفت یک ساعت جلوی دیوار ! از دردی که داشتم نمیتونستم سرپا وایسم .. وضع ترنم هم بهتر از من نبود ... داداش یهو داد زد صدا نشنوم ... سعی کردیم بی صدا گریه کنیم ولی هق هق من کم نمیشد و این دست خودم نبود ... چند دقیقه ای گذشت و این بار کوروش اومد ... داداش ازش درس پرسید که کمیشو بلد نبود ... اونم اومد پیش ما و کتاب به دست ایستاد ... سه تایی ... اشک ریزون .. داداش هم نشست پشت میزش و به کاراش رسیدگی کرد ...
شاهین #
از در اتاق رئیس اومدیم بیرون ... فرخ بیچاره هنوز تنبیه نشده گریش گرفته بودو خودشو باخته بود ... منو آریا پشت اتاق رئیس ایستادیمو گوشمونو به در چسبوندیم .. اتاق رئیس اکوستیک بود ولی اگه درو کامل نمیبستی و کامل چفت نمیشد میتونستی بشنوی توی اتاق چه خبره ! رئیس یکم آرشو سرزنش کردو اشتباهاتشو یاد آوری کرد .. بعدم بهش گفت که دستشو بذاره روی میز و خم بشه .. رئیس خوب میدونه چکار کنه که طرف خوب تنبیه بشه و خوب دردش بیاد ... با هر ضربه که به پشت آرش میخورد منو آریا دومتر میپریدیم بالا ... فرخ که کم مونده بود خودشو خیس کنه ...تا اینکه کارش با آرش تموم شدو بعدشم دوباره چیزایی گفتو مرخصش کرد ... همینکه آرش از اتاق اومد بیرون فرخ گفت رئیس شما رو احضار کرده .. رنگ از رخ منو آریا پرید ... رفتیم داخل ... رئیس نگاهمون کرد از اون نگاها که آدم به تعویض لباس زیر نیاز پیدا میکنه ... گفت بیاید جلو ببینم ! این جمله یعنی آغاز یه کتک مفصل! رفتیم جلو .. رئیس گفت که خیلی سرخود شدیدو هرکاری دلتون میخواد انجام میدید و باید کار آرشو گزارش میدادید ... همینطور که اشتباهاتمونو میشمرد منم تعداد ضربات ترکه رو میشمردم ... تا اینکه بهمون گفت دستاتون روی میز .. چاره ای نبود ... دستامونو روی میز گذاشتیمو سرمونو نزدیک سطح میز گرفتیم ... رئیس ترکه به دست اومد و پشت سرمون ایستاد ... اولی رو به آریا و بعدی به من ... از پشتمون شروع کرد و تا پشت زانوهامون ادامه داد .. آخرش دیگه نمیتونستم تحمل کنم از طرفی جرات گفتن آخم نداشتم ... آریا هم همینطور ... اون بیچاره که دیگه زانوهاش خم شده بود .. رئیس با تمام قدرتش میزد ... وقتی کارش تموم شد ترکه رو جاش گذاشت ... از درد چشمامو به هم فشار میدادم ... تا اینکه اجازه داد بلند بشیم ...بعدم گفت که باید به آرش کمک کنیم کارشو تموم کنه و بعد مرخصمون کرد .. اومدیم از اتاق بیرون ... لنگون لنگون رفتیم سمت اتاقمون که آرش نشسته بود .. از کنار میز فرخ رد شدم نگاهم بهش افتاد .. طفلک از ترسش گریه میکرد .. گفتم آخه مرتیکه ترسو ! فوقش چند تا ترکه میخوری و خلاص ! تا حالا از بابات کتک نخوردی ؟ گفت چرا خوردم ولی به اندازه ای که از رئیس میترسم از بابام نمیترسم ... گفتم عیبی نداره ... میخوری دردت میاد خوب میشی ! بعدم دستت میاد که دستورات رئیسو مو به مو اجرا کنی ! گفت آخه مهندس من بخاطر شما نگفتم ! گفتم حالا نکه نگفتی رئیس نفهمید ما هم کتک جانانه نخوردیم ؟؟؟ حالا توهم میخوری حالیت میشه ! فرخ سرشو انداخت پایین ... میدونم هنوز تو فکر ترکه خوردن فرداست .. رئیس هیچوقت از اهمال کاری توی کار نمیگذره ... حساب شخص خاطی رو میرسه ... حالا هرکی میخواد باشه ! بعدم رفتم سراغ آرش ... آریا پشت یه سیستم نشستو منم رفتم سمت یه سیستم ... ولی قبلش یه پسی محکم به آرش زدمو گفتم اینا همش از گور تو در میاد ! آرش جرات نکرد اعتراض کنه و سرشو بیشتر تو سیستم کرد .....
.: Weblog Themes By Pichak :.