شاهین #
موقع شام شد ..رئیس اومد سر میز .. امشب کلافست .. خوب بایدم باشه .. اون از خرابکاری آرشا و اینم از سرو کله زدن با بچه ها .. رو کرد به همه و گفت موقع شامه ! همه نشستن سر میز منو آریا و آرشا هم رفتیم که یهو دیدم تارا داره میاد رفتم سمتش ... آریا و آرشا هم دنبالم اومدن رفتم جلو سلام کردم . تارا هم با لبخند جوابمو داد .. یکم رنگ پریده بنظر میاد .. گفتم خوبی خوشگله ؟ گفت آره .. خوبم .. آریا خندیدو گفت خوب امروز از زیر کار دررفتیا ! آرشا هم خندید .. گفت یکم ضعف داشتم .. گفتم باید غذاهای مقوی و خونساز بخوری ! باید خودتو تقویت کنی که اینهمه درد نکشی ... یهو آریا زد به بازوم .. منم حواسم اومد سرجاشو گفتم منظورم اینه که حالت بد نشه ضعف کنی ! آرشا با تعجب گفت ضعف چه ربطی به درد داره ؟؟ منم که دستپاچه شده بودم گفتم خفه مرتیکه ! حالا من یه چیزی گفتم ... تارا فهمید که میدونم چرا حالش بد بوده قرمز شد .. یهو رئیس از پشت میز بلند گفت بیاید سر میز ! بعد از شام فرصت دارید صحبت کنید ! حرف رئیسو کردم بهانه و رفتیم سر میز .. تارا گفت ناتاشا کو؟ رئیس گفت تو اتاقشه عزیزم .. تارا با خوشحالی رفت سمت اتاق ناتاشا .. یهو صدای جیغ ناتاشا اومد .. از ذوقش جیغ کشید ... تارا دست تو دست ناتاشا اومد سر میز .. پریوش غذا کشیدو همه شروع کردن به صحبت و خوردن .. آریا آروم در گوشم گفت داشتی گند میزدی .. گفتم آره .. ولی خوب جمعش کردم .. گفت آره جون خودت ! تارا که فهمید .. آرشا که کنار من نشسته بود گفت راستی تارا چش شده بود ؟ برای چی ضعف کرده ؟ یه نگاه به آریا کردم بعدش به آرشا .. گفتم مرتیکه هر موقع زن گرفتی میفهمی ! حالا خفه باشو غذاتو کوفت کن تا بلند نشدم حالتو جا بیارم ! آرشا آروم گفت چشم .. من که چیزی نگفتم آخه ! یه نگاه بهش کردم که دیگه کلا لال شد .. این وسط نگاهم افتاد به نادر .. از وقتی اومده و رئیس دعواش کرده تو لکه ... آروم گفتم آی ! نادر ! آروم سرشو بلند کردو گفت بله ؟ ... گفتم چیه ؟ کجایی ؟ گفت هیچی ... آروم گفتم آره ارواح شکمت .. نگاهم کردو سرشو انداخت پایین .. نادر کلا آدم سایلنتیه .. کم حرف میزنه بیشتر شنوندست .. بیشتر مواقع کتاب دستشه .. به فارسی یا انگلیسی یا آلمانی .. ولی وقتی از ناراحتی یا استرس یا ترس ساکت میشه تابلو میشه ..همه میفهمن یه چیزیش هست .. یادم اومد وقتی نادر از در اومد داخل رئیس گفت بعد شام بیا اتاقم .. حالا فهمیدم برای چی ناراحته .. حتما رئیس میخواد پوستشو بکنه .. سرمو نزدیک گوش آریا کردم گفتم فکر کنم رئیس میخواد به حساب نادر برسه .. آریا گفت برای چی ؟ چون دوسه ساعت دیر کرده ؟ گفتم نمیدونم ... یه چیزی هست که این پسره اینقدر دمقه ... آریا گفت آره .. میبینم .. شام که تموم شد رئیس بلند شدو به کوروش گفت کتاباتو بردار بیا اتاقم ! بعدم خودش رفت سمت اتاقش .. گفتم امشب چه شبیه ! نادر کوروش .. آرشا و سینا هم که امروز گل کاشتن ... خدا کنه ترکشش امشب به نخوره .. گفت آره .. رفتیم تو سالن نشستیم .. تارا هم با ناتاشا اومد تو سالن نشست .. ناتاشا از کنار تارا جم نمیخورد .. گفت امروز چه خبر بود شرکت ؟ گفتم هیچی .. خبری نبود ... آریا گفت ماشین بتن ساز ایراد پیدا کرد .. داداش هم کارو خوابوند .. تارا گفت واقعا ؟ گفت آره بابا .. پروانه هم اومد ..رو کردم به نادرو گفتم چکار کردی که رئیس خواستت اتاقش ؟ بخاطر یه دیر اومدن نیست ... نادر نگاهم کردو گفت روزی که دانشگاه قبول شدم پسر دائی گفت فقط دانشگاه سر کار .. نبینم ول بگردی اینور اونور .. تو دانشگاه دختر پسرا دورت نکنن از همه چی بندازنت .. تو با محیط دانشگاه های ایران آشنا نیستی ... نمیخوام از درسو کار بیوفتی ! هرجا خواستی بری اجازه میگیری ! وای به حالت اگه سرت جایی گرم بشه ! مطمعن باش راحت میتونم جمعت کنم ولی نمیخوام بهت سخت بگیرم .. گفتم خوب ؟ چه ربطی داره به دیر اومدنت ؟ نادر یکم نگاهم کردو سرشو انداخت پایین .. گفت از اول این ترم استادم بهم گیر داده .. چند باری دیر رسیدم شرکت و پسر دائی بهم تذکر داد .. یه بارم استادم رسوندم شرکت که پسردائی داشت میومد داخل دیدمون .. ولی به روی خودش نیاورد .. میدونم الان بیشتر از این موضوع عصبانیه .. با خودم گفتم نمیفهمم ! استادت ؟ یعنی چی ؟ نکنه همجنسگراست ؟ گفتم چرا مزخرف میگی نادر .. رئیس به استادت چکار داره ؟ نادر من من کردو گفت استادم خانومه .. خیلی هم جوونه .. چشمام چهار تا شد .. آریا و آرشا هم برگشتن سمتشو نگاهش کردن .. تارا و پروانه با هم حرف میزدن برگشتن سمتش ... آخه نادر و دختر ؟ اصلا میشه ؟ نادر بیچاره اصلا اهلش نیست .. یه دختر خوشگل پیشش بذارن در میره ... گفتم پس دختره ؟؟ گفت آره .. انگار از من خوشش اومده .. هرجا میره نادر ! نادر ! گفتم همونه که رئیس جوش آورده ... گفت فکر کنم .. تارا و پروانه شروع کردن به خندیدن .. ناتاشا گفت عمو نادر .. دوست دختر پیدا کردی برای خودت ؟ من که میخواستم با آرشا دوست بشم بابایی دعوام کرد .. گفتم ناتاشا ! این حرفا چیه ؟ کی گفت دوست دختر ؟ استاد دانشگاه ... چون عمو نادر شاگردشه یه سری کارا رو میده انجام بده ... همین ... زیر لب به آریا گفتم الان میره میذاره کف دست رئیس ! گفت آره ... بعدم حرفو پیچوندیمو به قول بچه ها زدیم به خاکی ... همین موقع کوروش از سمت اتاق رئیس اومد ... مستقیم رفت اتاقش .. نادر از جاش بلند شد .. گفتم میخوای بیام پشت در ؟ گفت نه ... ممنون . بعدم رفت .. تارا هم از جاش بلند شدو گفت پاشو خانومی ... موقع خوابه .. ناتاشا بهانه آورد که نره ولی تارا بهش یاد آوری کرد که دیشب بخاطر دیر خوابیدن و گوش نکردن به حرفش تنبیه شده .. ناتاشا هم سریع از جاش پرید ... ناتاشا که رفت گفتم بیچاره نادر .. الان رئیس پوستشو میکنه .. آریا گفت از لحن داداش معلوم بود که میخواد چکار کنه .. آرشا بلند شدو گفت نمیتونم بشینم .. منم پس فردا یه همچین وضعی دارم .. همینطور که خیلی بیخیال یه خیار برمیداشتم گفتم تو که حقته ! بذار رئیس پوستتو بکنه که اینطور با آبرو و سرمایه شرکت بازی نکنی ! آرشا گفت داداش .. بخاطر یه اشتباه چند بار باید معذرت خواهی کنم ؟ با این حرفش خیارو دادم دست آریا و از جا بلند شدم .. دستم تو جیب شلوارمو رفتم سمتش .. آرشا هم یهو گرخیدو رفت عقب .. گفتم چی گفتی ؟ اشتباه ؟ این غلطایی که تو میکنی اشتباهن ؟ به همین سادگی ؟ اشتباه یعنی تو یادت بره درو پشت سرت ببندی ! نه اینکه با آبروی یه شرکت بین المللی بازی کنی ! اگه دست من بود همه کارمندای شرکتو جمع میکردم بعدم جلوی همه طوری با ترکه میزدمت که جای سالم تو بدنت نمونه ! تا درس عبرت بشه برای تمام کارمندا ! همین موقع نادر برگشت تو سالن .. یکم میلنگید .. آروم اومد نزدیکو گفت ببخشید من دیگه برم بخوابم .. شب بخیر .. بعدم رفت سمت راه پله ها .. سعی میکرد نلنگه .. آریا بلند شدو گفت وایسا ببینم ! نادر وایساد ولی برنگشت .. رفتم سمتشو با دستم چونشو گرفتم بالا .. چشماش اشکی بود .. گفتم با ترکه زد ؟ گفت بله .. دستمو برداشتمو گفتم برو ... اشاره کردم به آریا که بذاره بره اتاقش ... آریا اومد نزدیکمو گفت زدتش ؟ گفتم آره ... میرم یه سر بهش بزنم .. آریا هم گفت ماهم میریم سوئیت .. گفتم باشه ... با صدای بلند گفتم شب بخیر خوشگله .. پروانه که معلوم بود ناراحت شده گفت شب بخیر .. بعدم بلند شدو رفت .. منم رفتم دنبال نادر ... در اتاقشو باز کردمو رفتم داخل .. شلوارشو عوض کرده بودو میخواست دراز بکشه .. برگشت سمت در .. درو پشت سرم بستم .. گفتم بخواب رو تختت .. آروم خوابید .. رفتم جلو یکم شلوارشو پایین دادم .. جای ترکه ها کمی سرخ شده بود .. معلومه که رئیس محکم نزده و فقط خواسته زهره چشم بگیره ... گفتم زیاد مشکلی نیست .. یکی دوروزه خوب میشه .. گفت خیلی درد داره داداش .. گفتم ترکه درد داره .. خوب میشه .. نگران نباش .. برگشتم سمت درو رفتم سمت سوئیت .. تا رفتم داخل آریا بلند شد از جاش ...گفت چطور بود ؟ گفتم خوبه .. جاش کمی کبود شده .. معلومه که رئیس نخواسته سخت بگیره .. آخه نادر که سخت گرفتن نداره .. ما بودیم حتما پوستمونو میکند ولی نادر اصلا اهل حرفی نیست .. آریا گفت باشه .. کاراتو بکن زودتر بخوابیم .. گفتم باشه .. دندونامو شستمو خوابیدیم .. صبح که بیدار شدم هنوز فرصت بود .. رفتم سمت حموم .. آریا سرشو بلند کردو گفت میری زود میای ! نیام باز پشت در ! گفتم باشه مرتیکه ! تو بکپ فعلا ! بعدم با حولم رفتم داخل .. یکی یکی دوش گرفتیمو آماده شدیم برای شرکت .. امشب عروسیه و فردا عیده .. وسط هفته تعطیلی خیلی کیف میده .. رفتیم سر میز .. رئیس طبق معمول سر میز با جذبه نشسته بود .. سلام کردیم و نشستیم .. رئیس جواب داد .. تارا هم اومد .. دخترا و کوروش .. نادیا .. نادر هم آخر از همه اومد و با خجالت سلام کردو نشست .. رئیس اصلا نگاهش نکرد .. وقتی نشستیم رئیس رو به نادیا کردو گفت دیشب چه ساعتی برگشتی ؟ نادیا یهو شروع کرد به سرفه .. رئیس خیره نگاهش میکرد .. نادیا گفت پسر دائی .. من .. رئیس اخماشو کرد تو همو خیلی جدی گفت چه ساعتی نادیا ! نادیا سرشو انداخت پایینو گفت یکم از 1 گذشته بود .. رئیس سرشو تکون دادو گفت از امروز اجازه نداری با رضا جایی بری ! هرموقع هرجا گیر کردی به خودم زنگ میزنی میفرستم دنبالت ! متوجه شدی ؟ نادیا با چشمایی که ازش التماس میبارید گفت پسر دائی .. رئیس بدون اینکه نگاهش کنه بلند گفت چشم پسردائتو نشنیدم ! نادیا که ناراحت بود گفت چشم پسر دائی .. رئیس گفت خوبه ! من جای نادیا گرخیدم .. رئیس خیلی عصبیه .. البته حق داره نادیا نسبت به پروانه و آسا آزادانه تر با رضا رفتو آمد میکنه .. ولی این بار فکر کنم رئیس جمعش میکنه .. رئیس از جاش بلند شدو رو به دخترا و کوروش گفت بجمبید ! زود ! هر سه تاشون سریع بلند شدن ... اینطور که از پروانه شنیدم کوروش و آرام حسابی تنبیه شدن .. طفلکیا ... پشت سرشون ما بلند شدیم .. تارا هم همراه رئیس رفت سمت در .. رئیس نگاهش کردو گفت مطمعنی ؟ تارا هم گفت بله .. میام شرکت .. رئیس گفت باشه ... بریم ... بعد رو به ما گفت بجمبید پسرا ! ما هم سریع رفتیم سمت در .. تا ما بخوایم بریم بیرون رئیس و تارا رفتن .. ماهم سوار ماشین شدیمو رفتیم سمت شرکت .. امروز تا 2 بیشتر کار نمیکنیم .. تو راه به آرشا گفتم خونه خودتون آماده میشی ؟ گفت نه لباسامو از خونه آوردم مونده یه شلوار که ظهر از رفیقم میگیرم .. گفتم باشه .. تا رسیدیم شرکت ...
آراز #
دوباره صبح .. دوباره شروع یه روز جدید .. شروع یه روز چقدر خوبه که با یه منظره دل انگیز آغاز بشه .. چشمامو که باز کردم با صورت دلنشین تارا مواجه شدم .. خیلی معصومو زیباست ... احساس آرامشی که با تارا دارم هیچوقت نداشتم ... گرچه این سالها با وجود آرام توی زندگیم خیلی با آرامش گذشت اما آرام همیشه دخترم بوده و حسی که بهش دارم با حسی که به تارا دارم فرق میکنه .. احساس تشنگیی که نسبت به تارا دارم چیزیه که عشقو احساسم با عطش خواستنش درهم آمیخته شده ... نیازی که با اولین رابطه باهاش سیراب میشم .. ولی تا اون روز خیلی مونده گرچه بیشتر از دوماه نیست ولی برای من که در رسیدن بهش میسوزم یه عمر حساب میشه .. این دختر طناز هر شب تو آغوش من میخوابه بدون اینکه بتونم بهش دست بزنم .. تمام وجودم خواستنشو فریاد میزنه ولی غیرتم اجازه نمیده که اعتمادمو جلوش خرد کنم ... بنابراین صبر میکنم تا روزی که خودش با کمال میل خودشو دراختیارم بذاره .. اون شب ، شبه منه ! امروز رو نمیخوام اجازه بدم بیاد سر کار .. بهتره خونه بمونه و استراحت کنه ...پیشونیشو بوسیدمو از جام آروم بلند شدم .. کنار تخت ایستادم و نگاهش کردم .. آروم تیشرتمو درآوردمو رفتم سمت حمام .. طبق این چند روز گذشته برای رها شدن از آتیشی که وجودمو میسوزونه زیر آب سرد ایستادم .. بعد دوش گرفتمو اومدم بیرون .. فقط حولم دورم بود .. وقتی اومدم توی اتاق یهو تارا رو روبه روم دیدم .. سلام کرد.. با لبخندی که دنیا رو بهم میداد .. جوابشو دادمو گفتم چرا بلند شدی عزیزم ؟ بخواب ... هنوز وقت داری .. گفت نه .. میرم یه دوش بگیرم آماده بشم .. رفتم نزدیکشو بازوهاشو تو دستام گرفتم .. سرمو به صورتش نزدیک کردم گفتم امروز خونه بمون .. استراحت کن .. گفت نه میخوام بیام شرکت ... یکم اخم کردمو گفتم بازم که دختر حرف گوش نکنی شدی ! هنوز بخاطر کارای دیروزت تنبیهت نکردم ... کاری نکن که الان حساب دیروزو امروزتو تسویه کنم ! نگاهم کرد .. وقتی میدونه نمیتونه با صحبت متقاعدم کنه با چشماش التماس میکنه ... همیشه همینطوری بود .. ازموقعی که به عنوان منشیم کار میکرد .. گفتم چشماتو مظلوم نکن ! امروز خونه میمونی ! حالا برو توی تخت ... برگشتم سمت آینه و موهامو شونه کردم بعدم با سشوار خشک کردم .. تارا هنوز ایستاده بودو نگاهم میکرد .. موهامو که خشک کردم برگشتم سمتش .. همونطور نگاهم میکرد .. گفتم تارا ! نمیخوام اول صبح حال خودمو تورو بگیرم ... برگرد توی تخت ! این بار لحنم تندتر بود .. ولی اصلا عکس العملی نداشت .. رفتم جلو و چونشو توی دستم گرفتم و دقیق تو چشماش نگاه کردم ... گفتم میدونی که جای تو هرکس دیگه ای بود روی زانوهاش میرفت از اتاق بیرون ؟ هوم ؟ آروم گفت میدونم ... گفتم پس برات مهم نیست که تنبیهت کنم ؟ هان ؟ گفت میخوام بیام شرکت .. سر کارم .. نمیخوام با هر چیز کوچیکی کارمو ول کنم .. مسئولیتمو ... گفتم مسئولیت تو توی شرکت در مقابل منه و من برای امروز از روی دوشت برمیدارم ! با بغض گفت خواهش میکنم رئیس ... میخوام بیام سر کار .. گفتم که اینطور ! یهو بازوشو که تو دستم بود کشیدمو برش گردوندم و قبل از اینکه عکس العملی نشون بده کمی خمش کردمو چند تا زدم پشتش .. با جیغ نسبتا کوتاهی گفت آخ ! همونطور که خمش کرده بودم گفتم این بخاطر سرپیچی از دستورم .. این بارو فقط همین چند تا ضربه رو زدم ! بار دیگه مطمعن باش بیشتر دردت میاد ! فهمیدی ؟ آروم گفت بله رئیس .. یکم تو همون حالت نگهش داشتم .. میخواستم اوضاع دستش بیاد .. بعد بلندش کردم .. برشگردوندم رو به خودمو گفتم برو اتاقت آماده شو ! فقط بیست دقیقه فرصت داری ! بشه بیستو یک دقیقه اجازه نداری بیای ! گفت چشم رئیس .. سریع برگشت سمت درو رفت .. دلم نمیخواد به همسرم زور بگم ولی گاهی به حرفم گوش نمیکنه وکاری که به ضررش باشه انجام میده .. نمیخوام دوباره حالش بد بشه یا ضعف کنه ! اگر آرام جای تارا بود حتما اول با کمربندم یه کتک حسابی میخورد بعد میرفت دنبال کارش ! ولی ... چکار کنم تارا قراره همسرم باشه و گاهی اوقات زورمم بهش نمیرسه ... حولمو باز کردمو لباس پوشیدم ..کیفو سوئیچمو برداشتمو رفتم توی سالن .. وسایلو گذاشتم رو میز کنسول و رفتم سر میز .. یواش یواش همه اومدن .. سلام کردنو نشستن .. نادیا هم اومد ... یه نگاه بهش کردمو گفتم دیشب کی برگشتی ؟ یکم من من کردو گفت از 1 گذشته بود .. دیدم که دیگه از حد گذروندن .. گفتم از این لحظه به بعد اجازه نداری با رضا جایی بری ! مفهومه ؟ یه نگاه بهم کرد.. با نگاهش التماس میکرد که از این تصمیم بگذرم ولی اهمیتی ندادم ... بلند گفتم چشم پسردائیتو نشنیدم ! آروم گفت چشم پسردائی .. شانس آورد که طرف حسابش رضاست وگرنه یه کتک حسابی ازم میخورد ! تا مدتی اجازه نمیدم با رضا جایی بره تا دستش بیاد وقتی میگم مواظب رفتارت باش یعنی چی ! از جام بلند شدمو دخترا رو با کوروش راهی کردم ... راه افتادم سمت در .. تارا هم اومد ..پسرا هم پشت سرمون راه افتادن .. جلوی در به تارا گفتم مطمعنی میخوای بیای شرکت ؟ گفت بله .. گفتم بسیار خوب ! بریم .. اجازه دادم بره بیرون و خودم پشت سرش ... رفتیم سمت ماشین .. درو باز کردم و نشست خودمم ماشینو دور زدمو نشستم پشت فرمون ... راه افتادیم .. تا پسرا بخوان بیان راه افتادمو به سرعت رفتم سمت شرکت .. به محض رسیدن فرخ هم رسیدو پشت سرم از پله ها اومد بالا .. تارا رفت سمت اتاقشون و خودم رفتم اتاقم ... فرخ بعد از چند دقیقه اومد داخل و برنامه های روزو باهم اوکی کردیم ... کار شروع شد ... یک ساعتی از شروع کار گذشته بود که تلفنم به صدا دراومد ..گوشی رو برداشتم نوید بود .. تا گفتم الو گفت سلام بر رئیس گروه کاراگاهان تهران بزرگ مهندس رئیس آراز پیرنیا ! گفتم سلام نوید .. بازم که شروع کردی ! گفت نه بابا ... یکم دیگه با تو همکاری کنم تمام رتبه های سازمانی رو درو میکنم میشم رئیس آگاهی ... چطوری آراز ؟ گفتم اگه تو بذاری جواب بدم خوبم ... گفت به ! کی جرات داره ؟؟؟ گفتم چی شده نوید ؟ گفت شکر خدا هیچی .. فقط زنگ زدم ببینم باندی .. گروه تروریستیی گروه گانگستریی چیزی نگرفتی من حلش کنم درجه بگیرم ؟؟؟ گفتم مسخره بازی درنیار ! چی شده یاد من کردی ؟ خندیدو گفت هیچی بابا ... وکیلت بهت گفت پرونده عمو زاده نازنین و کوروش بسته شده و به دادگستری فرستاده شده یا نه ؟ گفتم یاوری گفت تکمیل شده .. گفت تکمیل شد و فرستاده شد دادگاه .. بار گذشته شما نذاشتی کار به دادگستری بکشه و با زهره چشم و تعهد نامه ولشون کردیم ولی این بار فرستادیمشون دادگاه .. گفتم ممنونم نوید .. مرسی .. گفت بسه بابا ! نمیخواد لفظ قلم حرف بزنی ! کاری نداری ؟ من کار دارم ... گفتم نه .. کاری ندارم تو زنگ زدی ! نوید خندیدو گفت زبون کم نیاری یه وقتی ! میبینمتو قطع کرد .. این بشر این عادتو از سرش بیرون نمیکنه ! انگار با زیر دستاش تو ماموریت حرف میزنه .. بین حرفاش یهو قطع میکنه ! گوشیمو گذاشتم روی میزو سرمو تکون دادم .. کارای روتینمو انجام میدادم که فرخ با تقه به در اومد داخل ... گفت ببخشید رئیس .. گفتم میشنوم ! گفت جناب مهندس کامیار مولایی اینجا تشریف دارن .. گفتم راهنماییشون کن ! از جام بلند شدمو رفتم سمت در.. کامیار از در اومد داخل .. فرخ درو پشت سرش بست .. یه پسر چهار شونه خوش تیپ .. تا حالا چند بار باهاش جلسه داشتم .. بسیار مودب و متین .. خیلی هم جدی تو کارش ولی خوش صحبت .. تا اومد داخل دستشو آورد جلو و گفت سلام جناب مهندس ... با لبخند دستمو جلو بردمو جواب سلامشو دادم بعد از کلی احوال پرسی نشستیم روی مبل .. طبق معمول نشستم روی مبل سه نفره و کامیار روبه روی من نشست ... گفتم جناب مولایی حالشون چطوره ؟ خوبن ؟ مادر گرامی خواهر و برادرتون ... کامیار گفت خوبن .. همگی .. بابا که سلام مخصوص رسوندن خدمت شما .. بعدم ساکت نشست .. منتظر بود که من شروع کنم به صحبت .. نگاهش کردم گفتم من عادت ندارم که صحبتمو بپیچونم .. همیشه مستقیم میرم سر اصل مطلب .. گفت بفرمائید جناب مهندس .. گفتم میخوام صحبت خواهرتو رژیار برای پسر عموم آرشا با پدرت مطرح کنم .. کامیار نگاهم کرد گفتم ولی قبل از هر گفتگویی باید از یه مطلب مطمعن بشم .. من عادت ندارم برای خواستگاری با پیغام از عروس بله و خیرو بگیرم ولی خواهر شما هنوز تو سنی نیست که بدون بزرگترش تصمیم برای ازدواج بگیره .. میخوام از شما خواهش کنم نظر خواهرتو درمورد آرشا بپرسی .. کامیار سرشو انداخت پایین .. گفتم البته باید مطلبی رو بگم که برای شما حتما سخته و باعث عصبانیتت میشه .. گفت بفرمایید جناب مهندس ... گفتم آرشا و روژیار یک ماهی باهم در ارتباط بودن .. من وقتی متوجه شدم جلوی این کارو گرفتم و آرشا رو به شدت تنبیه کردم ... مطمعن باشید بابت کاری که کرده به شدت مجازات شده ... ولی بازم این ارتباطو میذارم پای شیطنت بچگیشون .. میخوام از بابت خواست قلبی خواهرتون مطمعن بشم ... بعد با پدرتون مطرح کنم و بعدش عموم خودش برای خواستگاری رسمی اقدام میکنه ... شرایطشون و هر چیزی که قراره اتفاق بیوفته رو خودشون باهم مطرح میکنن ... کامیار سرشو انداخت پایین .. اخماش تو هم بود .. بعد چند دقیقه گفت واقعیتش جناب مهندس ... شما که این مطلبو بیان کردید منم باید چیزی رو خدمت شما بگم .... من از ارتباط روژیار و آرشا مطلع شدم .. به هر صورت خواهر کوچیکم روی پای خودم بزرگ شده و کامل به اخلاقش واردم .. احساس کردم کسی اومده تو زندگیش ... بعد کلی تحقیق فهمیدم آرشاست .. واقعیتش از این ارتباط خیلی عصبانی شدم .. روژیار رو بخاطر این رابطه پنهانی حسابی تنبیه کردم و گوشیشو گرفتم ... ولی بعدش متوجه شدم با خط وگوشی دیگه ای که آرشا براش خریده باهم ارتباط دارن ... خانواده ما اینجور ارتباطاتو خیلی بد میدونن .. از طرفی چون شما با دائی شاهرخ هم در ارتباط هستید و قراره بینتون اتفاقاتی بیوفته نمیخواستم این ارتباط لطمه ای به شما و دائی شاهرخ بزنه .. در ضمن شرکت شما و شرکت ما ارتباط خیلی نزدیکی داریم و قراردادهای زیادی باهم بستیم که این ارتباط ممکنه خدشه ای به کارمون بزنه ... برای شرکت ما و شرکت شما ضرر هنگفتی به دنبال داره ..برای همین خواهرمو محدود کردم ... گوشیش و ارتباطاتش تحت کنترل شدید خودمه .. بی اجازه از خونه بیرون نمیره و فقط دانشگاه .. خودم میبرم و میارم ... بخاطر این ارتباط دو بار شدیدا تنبیه شده ... البته من آدمی نیستم که بخاطر هر شیطنتی دست روی خواهر برادرم بلند کنم ولی این بار به شدت تنبیه شد ... نمیدونستم که با شما مطرح کنم یا نه .. فکر میکردم که اگه خواهرمو کنترل کنم آرشا هم دست برمیداره .. دلم نمیخواست شما متوجه بشید .. به هر حال این ارتباط یه شیطنت بچگانه بوده .. ولی حالا که میفرمائید که موضوعو متوجه شدید و قصد آرشا جدیه ... خوب .. شاید بهتر باشه پدر ها باهم صحبت کنن .. من در این مورد نمیتونم تصمیم بگیرم .. پدر اختیار بچه هاشو داره و تصمیم گیرنده اصلی ایشونه .. لبخندی زدمو گفتم پس حدس من درست بود ... به این پسره احمق گفتم با این عشق سر به هوا برای روژیار دردسر درست میکنی ! گرچه به شما اطمینان میدم که آرشا طوری تنبیه شد که حالا حالا ها جرات نمیکنه طرف روژیار بیاد .. کامیار خندیدو گفت خوبه ! پس لازم نیست خودم اقدامی بکنم ! گفتم نه ! خیالت راحت ! کاری کردم تا آخر عمرش فراموش نکنه ... خیلی متاسفم که بخاطر کار احمقانه آرشا مجبور شدی به شدت خواهرتو تنبیه کنی ! گفتم خواهر خودم مقصره .. باید تنبیه میشد ... بعد یه گوشی از جیب داخلی کتش بیرون آوردو داد دستم .. گفت این گوشییه که آرشا خریده .. هنوز چتاشون توشه .. با صلاحدید خودتو هرکاری خواستید انجام بدید ..همین موقع فرخ قهوه آورد و گذاشت روی میزو با گفتن با اجازه شما رئیس رفت بیرون ...گفتم مطمعن باش کاری میکنم که یادش بمونه ...قهومونو که خوردیم از جام بلند شدم .. کامیار هم زود بلند شدو خداحافظی کردم .. کامیارم قول داد که خیلی زود محرمانه جواب روژیارو بهم بگه .. بعدم رفت .. گوشی رو تو دستم بالا پایین کردم .. زیر لب گفتم بخاطر این کارش و خرابکاری که با سینا کرده همینجا به حسابشون میرسم ..... حالیشون میکنم که نتیجه سهل انگاری چیه ! . .. برگشتم سر کارم .. دیگه نزدیکه که کوروش و آرام برسن شرکت ..
کامیار #
چند وقتیه که روژیار تو حال خودش نیست .. همش گوشی به دست اینور اونور میچرخه و مدام درحال چت کردنه ... مطمعنم پای یه پسر درمیونه ! این وسط مازیار هم بی خبره .. این جریان از بعد عید شروع شده و روز به روز زیاد تر میشه ... با خودم گفتم تا مطمعن نشدم نمیشه حرفی بزنم برای همین حواسمو دادم به روژیار .. به بهانه یه کار دانشگاهی با چند تا از دوستام از بابا چند روزی مرخصی گرفتمو افتادم دنبالش .. هر روز میرفت دانشگاه و موقع برگشت خیلی راحت از دانشگاه میومد .. نمیدونست که من دنبالشم .. با خودم گفتم وقتی به وقت میره و به وقت از دانشگاه میاد بیرون یعنی بین زنگا از دانشگاه خارج میشه .. برای همین یه روز جلوی در دانشگاه ایستادم .. همین که رفت داخل بعد از ده دقیقه اومد بیرون .. جلوی در دانشگاه سوار یه ماشین خیلی خوشگل شد و راه افتاد .. منم به دنبالش ... یکم توی شهر گشتن و بعد جلوی یه کافه ایستادن .. رفتن داخل و نشستن .. یه گوشه دنج بدور از پنجره .. خیلی نامحسوس از پشت پنجره داخلو دیدم .. از چیزی که دیدم تعجب کردم .. این پسرو میشناختم .. چند باری تو شرکت پیرنیا دیدمش ... اول خواستم برم داخلو گوش هردوشونو بکشم و بیارمشون بیرون ولی پشیمون شدم ... نمیخوام این مسئله خللی به رابطه دو شرکت بزنه مخصوصا که دائی شاهرخ قراره با این خانواده وصلت کنه ... پس این ارتباط باید خیلی بی سروصدا قطع بشه .. ولشون کردمو برگشتم خونه .. بعد یک ساعت روژیار اومد خونه .. خیلی خوشحال سلام کردو رفت سمت اتاقش ... از جام بلند شدمو گفتم لباستو عوض کن بیا اتاقم ! روژیار یکم جا خوردو گفت چشم داداش .. رفتم سمت اتاقم .. نشستم پشت میزم .. بعد مدتی روژیار اومدو در زد .. گفتم بیا تو .. اومد داخل .. گفت کارم داشتی داداش ؟ گفتم تازگیا پیشرفت کردی .. با پسرا قرار میذاری .. سوار ماشینشون میشی .. اینطرف اونطرف میری .. گوشه دنج کافه میشینی ! روژیار با تعجب و ترس نگاهم کرد .. گفت داداش ... از جام بلند شدمو رفتم سمتش .. ازجاش تکون نخورد .. سر جاش خشک شده بود .. روبه روش ایستادمو گفتم گوشیتو بده ببینم ! گفت داداش .. بخدا .. داد زدم گوشیت ! آروم از جیبش درآورد .. گرفتم ازش توی چتهای واتس آپ اس ام اساش نگاه کردم .. معلومه که خیلی وقته در ارتباطن .. نگاهش کردمو با پشت دست زدم تو صورتش .. کاری که تاحالا نکرده بودم .. دستشو گذاشت روی صورتشو اشکاش ریخت .. گفتم خجالت نکشیدی با این پسره اینور اونور راه افتادی ؟ فکر نکردی بابا بفهمه چه عکس العملی داره ؟ تو نمیدونی این پسره کیه ؟ هان ؟ فامیل مهندس پیرنیا ! دائی شاهرخ قراره باهاشون وصلت کنه .. میدونی چقدر ارتباط نزدیکی شرکت ما و شرکت مهندس داره ؟ هان ؟ آخرشو طوری با داد گفتم که شونه هاش جمع شد .. گفتم چطور جرات کردی با همچین پدر و دوتا برادر بزرگتر همچین کاری بکنی ؟ حالا بهت میفهمونم که نتیجه کارایی که با بی فکری میکنی چیه ! کمربندمو باز کردمو کشیدم بیرون .. دور دستم پیچیدم .. تا چشمش به کمربندم افتاد ترسیدو رفت عقب ... گفت ببخشید داداش .. غلط کردم .. ببخشید .. گفتم دیگه این حرفا فایده ای نداره ..دستم رفت بالا و اولی ضربه رو پاهاش خورد .. بعدی رو بلا فاصله به اون یکی پاش زدم .. فقط جیغ زدو گفت آی ! ببخشید داداش .. بازوشو گرفتمو پرتش کردم روی تختم .. باشکم افتاد روی تخت .. تا بخواد بلند بشه .. زانومو روی تخت گذاشتمو با دستم کمرشو محکم گرفتم و پشت هم ضربات کمربندو رو پشتش زدم .. نمیدونم چند تا شد ولی اونقدری زدم که فقط صدای هق هقش میومد .. خودم هم نفس نفس میزدم .. دستمو از رو کمرش برداشتمو بلند شدم .. گفتم بلندشو ! بجم ! آروم از جاش بلند شد .. فهمیدم خیلی زدمش .. ولی پشیمون نبودم .. باید میفهمید که چه کار احمقانه و خطرناکی کرده .. بلند شدو با سر پایین روبه روم ایستاد .. گوشیشو باز کردم .... . بعدم تو اینستا بلاکش کردم ..شمارشو تو لیست سیاه گذاشتم .. تمام چیزایی که مربوط بهش بودو پاک کردم .. گفتم این گوشی یه مدت پیش من میمونه .. حالا میری تو اتاقت میمونی .. دیگه اجازه نداری بدون اطلاعم بیرون بری ! فقط دانشگاه و خونه .. خودم میارمتو میبرمت ! اون روز تموم شد .. منم با خیال راحت که این ارتباط تموم شده .. بعد از یک هفته گوشیشو بهش پس دادم .. تا اینکه یه شب دیر وقت بود از اتاقم اومدم بیرون .. رفتم سمت آشپزخونه تا آب بخورم از پشت در اتاق روژیار صدای پچ پچ اومد .. گوشمو نزدیک در کردم .. صدای روژیار اومد که میگفت من نمیتونم بدون اجازه داداشم بیام بیرون .. تو بیا دانشگاه همدیگه رو ببینیم .. همینطور که باهم حرف میزدن منم گوش میکردم .. ده دقیقه ای شد .. با خودم گفتم با اون کتکی که خورد انگار آدم نشده .. میخواستم برم داخل خدمتش برسم ولی شب بودو ممکن بود بابا مامان بیدار بشن .. برای همین گذاشتم برای فردا .. میدونستم که فردا دانشگاه نداره .. ولی صبح زود بیدارشدمو سر میز با بابا و مامان صبحونه خوردم .. مامان به مازیار گفت که همراهش بره خرید .. همین موقع روژیار اومد سر میز .. سلام کردو نشست .. بابا گفت دانشگاه داری دخترم ؟ گفت بله بابا .. گفت باشه بیا قبل از شرکت برسونمت .. گفت باشه ممنون .. نمیدونم ماشینم کی درست میشه .. بابا گفت فردا دیگه میارنش .. روژیار گفت ممنون .. همینطور که چاییم دستم بود گفتم بابا شما نگران نباشید خودم روژیارو میرسونم .. روژیار خواست اعتراض کنه ولی نگاهی بهش کردم که ساکت شد .. وقتی مامان و مازیار رفتن بابا هم بلند شدو رفت .. من موندمو روژیار .. نگاهش کردم ... ترسید .. گفتم مگه تو امروز کلاس داری ؟ گفت داداش .. کلاس .. بچه ها .. همچین دستپاچه شد که نمیدونست چی بگه ..مهین خانم اومد میزو جمع کنه .. بلند شدمو گفتم بلندشو ببینم ! اتاقت ! زود ! آروم بلند شدو رفت سمت اتاقش .. دنبالش رفتم .. رفت داخلو رفتم تو درو پشت سرم بستم و قفل کردم .. گفتم خوب که امروز کلاس داری ! مگه بهت نگفتم با این پسره قطع ارتباط میکنی ؟ مگه هفته پیش بخاطر کارات کتک نخوردی ؟ مثل اینکه تنبیه نشدی ! کمربندمو باز کردم .. گرفتم دستم .. روژیار که هنوز دردی که هفته گذشده کشیده بودو فراموش نکرده بود رفت عقبو گفت ببخشید داداش .. گفتم چیو ببخشم ؟ حرفمو که گوش نکردی ؟ ارتباطی که قطع نکردی ؟ یا یواشکی با گوشی دیگه ای باهاش در ارتباطی ؟ هان ؟ از وقتی گوشیشو بهش دادم گاهو بیگاه گوشیشو میگرفتمو چک میکردم .. هیچی نبود .. فهمیدم که گوشی دیگه ای در کاره .. گفتم گوشی ! گوشیشو با دست لرزون داد بهم .. گفتم اون گوشیی که با اون پسره در ارتباطی ! گفت گوشی ندارم داداش .. پشت دستمو جلوی صورتش گرفتمو گفتم میخوای مثل دفعه قبل محکم بزنم تو صورتت ؟ طوریکه تا مدتی نتونی از خونه بری بیرون ؟ هان ؟ میخوای ؟ حالا با زبون خوش گوشی رو بده بیاد ! آروم از زیر بالشش گوشی رو داد دستم .. یه گوشی نو .. ازش معلوم بود که تازه باز شده .. گفتم اینو پسره خریده ؟ آروم گفت بله .. گذاشتمش تو جیبم ... بازوشو گرفتمو انداختمش روی تختش .. زانومو روی لبه تخت گذاشتم و دستمو روی شونش گذاشتم .. محکم زدم پشتش .. درست مثل هفته پیش .. بیشتر از پونزده تا شد .. محکم زدم .. گفتم این بار بفهمم که بازم باهاش در ارتباطی قید همه چیو میزنم به بابا میگم و بلایی سر پسره میارم که تا مدتها نتونه از تختش بیاد بیرون ! فهمیدی ؟ با گریه گفت بله داداش .. ببخشید .. غلط کردم .. دیگه بهش زنگ نمیزنم .. ... فهمیدم که این خودشه که بهش زنگ زده .. ولش کردم .. یه نگاه به در کمدش انداختم .. برگه انتخاب واحدش با تایم کلاساش روش بود برداشتم .. گفتم از این به بعد طبق این برنامه با خودم از خونه میری بیرون و برمیگردی ! به هیچ عنوان حق نداری پاتو از خونه بیرون بذاری ! اگر احساس کنم که باهاش ارتباط داری یا حتی بهش زنگ زدی کاری میکنم که تا آخر عمرت فراموش نکنی ! خوب متوجه شدی ؟؟ با گریه گفت بله داداش ... ببخشید .. بلند شدمو از اتاقش اومدم بیرون .. بعد از اون کتک تا مدتهایی روژیار پاشو از خونه بیرون نذاشت .. بیشتر میترسید که به بابا بگم و برای پسره بد بشه .. تا اینکه اواسط اردیبهشت شد .. یه روز منشی مخصوص مهندس پیرنیا بهم زنگ زدو گفت رئیس خواستن که شما رو تو دفتر کارشون ببینن .. گفتم بله .. میرسم خدمتشون .. از شرکت اومدم بیرون و رفتم سمت شرکت پیرنیا ..به محض اینکه رسیدم منشیه شرکت ورودمو اعلام کردو رفتم داخل .. مهندس با خوش رویی باهام سلام و احوال پرسی کردو روی مبل سه نفره نشست .. به منم گفت که بشینم ... روبه روش نشستم .. مهندس دستاشو دو سمتش باز کردو روی پشتی مبل گذاشت پاشو روی پاش انداخت .. مثل یه عقاب که بالهاشو باز کرده .. این مرد اونقدر ابهت داره که آدم ناخودآگاه تحت تاثیرش قرار میگیره .. مهندس بدون کت و با جلیقه کت شلوارش نشسته بود .. ساکت نشستم تا شروع کنه به صحبت .. مهندس که شروع کرد به صحبت فهمیدم درمورد روژیاره .. تا حالا فکر میکردم که وقتی گوشی رو از روژیار گرفتم پسره بی خیال شده ولی معلوم شد که مهندس فهمیده که آرشا با روژیار درارتباطه و حسابی به خدمت آرشا رسیده .. آرشا هم از ترس مهندس دیگه سمت روژیار نیومده .. منم تمام ماجرا رو برای مهندس تعریف کردم . مهندس ازم خواست که نظر روژیارو در مورد آرشا بدونم .. اگر دوست داشت قدم جلو بذاره و پدراشون باهم صحبت کنن ... منم گفتم که حتما این کارو انجام میدم و محرمانه بهشون اطلاع میدم ...بعدم گوشی که آرشا برای روژیار خریده بودو دادم بهش ..گفتم هرکاری صلاح میدونید باهاش بکنید .. هنوز چتاشون توی گوشیه ...بعدم برامون قهوه آوردن و خوردیم .. مهندس بلند شدو منم پشت سرش .. خداحافظی کردمو برگشتم شرکت ...
آراز #
موقع اومدن بچه ها بود .. در زدن .. گفتم بیا تو ! اول کوروش بعد آرام اومدن داخل .. سلام کردم .. جوابشونو دادم هنوزم سرشون پایینه ... دیروز هردوشونو تنبیه کردم .. میدونم هنوز میترسنو خجالت میکشن .. گفتم برید تو اتاق آریا ! شروع کنید تکالیفتونو تا براتون ناهار بیارن ! هردو گفتن چشم و رفتن .. یه نگاه به صورت آرام کردم .. چهرش خیلی خسته و گرفتست .. مثل یه گل پژمرده.. مدتیه که توجهی که قبلا بهش داشتمو ندارم .. میدونم حتما ازم ناراحته .. بااینکه چند باربهش گفتم که خیلی دوستش دارم و با اومدن بقیه به زندگیمون هنوز یه تیکه از قلبمه ولی میدونم که توی قلبش شک داره ... این روزا بیشتر از اینکه بهش محبت کنم سخت گرفتم و یا تنبیهش کردم .. به پشتیه صندلیم تکیه دادمو آرنجمو روی دسته صندلی گذاشتم .. سرمو روی دستم نگه داشتم .. این روزا گرفتاریام زیاد شده .. کار دو شرکت و شرکتای دیگه که وابسته به شرکت اصلی هستن .. کار خونه .. امور مختلف خانواده .. همه و همه باعث میشه که از بچه ها دور بشم .. ولی با اینحال سعی میکنم تا فرصت دارم کنارشون باشم ... همین موقع در بین اتاقا زده شد .. تعجب کردم .. گفتم بیاتو ! در باز شدو آرام اومد داخل .. گفتم چی شده ؟ یه نگاه بهم کرد انگار ترسید .. سرشو انداخت پایینو گفت هیچی داداش .. بعدا میام ..خواست برگرده اتاق آریا که گفتم وایسا ببینم ! برگشتو نگاهم کرد .. گفتم بیا جلو ! یکم مردد شدو بعد یواش اومد جلوی میز ایستاد .. گفتم خوب ! میشنوم ! سرشو انداخت پایین .. انگار حرفا تو گلوش گیر کرده بود .. آروم گفتم اگه حرفی داری بزن ! میشنوم .. گفت هیچی داداش .. میشه برم ؟ با خودم گفتم یا ترسیده و یا اینکه با دیدن چهره عبوس من جوابشو گرفته .. از جام بلند شدم .. میزو دور زدمو رفتم سمتش .. کمی عقب رفت .. روبه روش ایستادم دستامو تو جیب شلوارم کردم .. گفتم حرف بزن آرام ! میدونی که بخوام ازت حرف درآرم یه لنگه پا کنار دیوار نگهت میدارم ! حالا بگو چی شده ؟ ... کمی مکث کردم و گفتم نترس کاریت ندارم .. هراتفاقی هم افتاده باشه کاریت ندارم .. پس حرف بزن ! آرام سرشو بلند کردو نگاهم کرد .. گفت میشه چند وقت برم پیش مامانم ؟ همینطور مات نگاهش کردم .. گفتم چی ؟ آرام خوب میدونه که نظرم درمورد خونه مهران و کلا زندگی با اونا چیه .. ازطرفی خوب میدونه که مامان نمیتونه و اصلا نمیخواد آرامو پیش خودش نگه داره .. همینطور نگاهش کردم .. اگر بهش نگفته بودم که کاریش ندارم با پشت دستم تو دهنش میزدم .. این حرفش مثل فحش تو صورتم خورد ..نمیتونستم از عصبانیت خودمو کنترل کنم .. فقط گفتم برای چی ؟ سرشو بلند کردو نگاهم کرد ولی بلافاصله سرشو انداخت پایین ... فکر کنم چهرم از عصبانیت خیلی ترسناک شده بود .. داد زدم برای چی ؟ حرف بزن ! چرا ؟ ... از ترسش یکم عقب رفتو گفت ببخشید داداش .. اشتباه کردم .. گفتم تو که نظر منو میدونی چرا این حرفو زدی ؟ میدونی که زندگی تو خونه اون مرد از نظرمن مثل زندگی کنار خیابونه ! برای چی این حرفو زدی ؟ آرام آهسته آهسته رفت عقب .. انگار گریه میکرد .. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ! با دوقدم خودمو بهش رسوندمو بازوشو گرفتم کشیدمش سمت مبلا و پرتش کردم روی مبل .. بالا سرش ایستادم .. مثل یه گنجیشک که تو بارون خیس میشه و میلرزه از ترس به خودش میلرزید.. با صدای آروم ولی لحن ترسناکی گفتم حرف میزنی یا ترکه رو بردارم بیوفتم به جونت ؟ هان ؟ دستاشو جلوی صورتش گرفتو با گریه گفت غلط کردم داداش .. منظوری نداشتم .. ببخشید .. گفتم که منظوری نداشتی ! آره ؟ دستم رفت سمت کمربندمو بازش کردم کشیدمش بیرون .. گفتم حرف میزنی یا همینجا سیاهو کبودت کنم ؟ خوب ! حرف بزن ببینم ! اونقدر عصبانی بودم که امانی که بهش دادمو فراموش کردم .. البته قصد نداشتم بزنمش ولی باید همون جا و همون لحظه برام توضیح میداد که چرا یه همچین درخواستی داره ؟ من که بزرگش کردم و همیشه حواسم بهش بوده ... گفتم حرف میزنی یا بزنم ؟ بجای ناهار کتک میخوای ؟ آره ؟ دستمو بردم بالا که بزنم یهو گفت برم پیش مامان شما راحت تری .. دستم رو هوا خشک شد .. دستمو آوردم پایینو گفتم چی ؟ راحت ترم ؟ مگه این چند سال ناراحت بودم ؟ فهمیدم منظورش به شلوغ شدن دورم بود که توجهمو بهش کم کرده بود .. ولی از طرفی مدت زیادی نیست که سرم بیش از حد شلوغ شده و توجهم بهش کم .. یعنی اینقدر لوسش کردم که نمیتونه وضعیت منو درک کنه ؟ گفتم میخوای بری خونه مامان ؟ آره ؟ باشه ! برو ! میتونی بری ! ولی وقتی رفتی دیگه راه برگشتی نداری .. از زندگی و خونه من به طور کل میری ! شاید دوست داری مهران بابات باشه ! خوب ! میگم پریوش وسایلتو جمع کنه ! بعدم رفتم سمت پنجره و پشتمو بهش کردم .. گفتم میتونی بری اتاق آریا تا ناهارتو بیارن ! دیگه هم لازم نیست درس بخونی! درسو تحصیلت از این لحظه با مامان و بابای جدیدته ! یه لحظه فکر کردم تو اتاق نیست .. چون تا الان صدای هق هقش میومد که یهو خاموش شد .. حتی صدای نفس کشیدنشو حس نکردم .. برگشتم سمتش دیدم روی مبل افتاده .. دوباره حمله عصبی .. دویدم سمتش .. درست برشگردوندمو رو پهلو خوابوندم .. صورتش کاملا بی رنگ بود .. انگار مرده .. سرده سرد .. از ترس یه آن خشکم زد .. نکنه ... بلند شدمو سریع رفتم سمت در درو که باز کردم فرخ و تارا پشت در ایستاده بودن .. در اتاقم کامل بسته نبودو صدام بیرون رفته بود .. گفتم پسرا ؟ گفتن رفتن .. برگشتم داخلو آرامو بغل کردم .. از در رفتم بیرون .. گفتم سوئیچو گوشیمو بیار فرخ ! تارا دوید تا باهام بیاد .. گفتم کوروش تو اتاق آریاست .. حتما ترسیده تو بمون پیشش تا برگردم ! گفت باشه .. آخرین لحظه به چشماش نگاه کردم ... اشکی و قرمز بود .. انگار گریه کرده .. خوب صدامو شنیده بوده حتما .. فرخ باهام تا پارکینگ اومد .. از در آسانسور که رفتیم بیرون سریع در ماشینو باز کردو کمک کرد آرامو داخل ماشین بذارم .. بعدم سوئیچ و گوشیمو بهم داد .. گفتم حواست باشه تا برگردم .. گفت چشم رئیس .. پشت فرمون نشستمو با یه تِیک آف از پارکینگ زدم بیرون .. تو راه به رضا زنگ زدمو خلاصه وضعیتو گفتم .. گفت سریع بیارش .. ده دقیقه نشد رسیدم بیمارستان .. خودمم نمیدونم چطور خودمو رسوندم .. تا وارد شدم رضا با برانکارد جلوی در بود .. سریع آرامو روی برانکارد گذاشتمو ماشینو رها کردم و دنبالشون رفتم .. رفتیم داخل اورژانس .. رضا سریع آرامو معاینه کرد .. از استرس درحال مرگ بودم .. کمی که گذشت رضا اومد بیرون .. آروم بود .. نگاهش کردم .. یهو زیر پام خالی شد .. نفهمیدم .. به حال اومدم کنار آرام روی تخت خوابیده بودمو سرم توی دستم .. گفتم آرام ! گفت خوبه .. نگران نباش .. خودت خوبی ؟ گفتم آره .. یهو یاد ماشین افتادم که وسط حیاط بیمارستان ولش کرده بودم .. گفتم ماشین .. گفت نگران نباش سپردم بردنش پارکینگ..خیالم راحت شد .. از جام بلند شدم .. رضا گفت استراحت کن ! تازه سرمتو کشیدم ... گفتم چی ؟ سرم برای چی ؟ رضا اومد جلو و درست روبه روم ایستاد .. با اخم نگاهم کرد.. گفت تو باز چه بلایی سر این دختر آوردی که غش کرده ؟ انگاز مرده بود .. ضربان قلبش خیلی ضعیف بود .. میخوای بکشیش ؟ هان ؟ گفتم من کاری نکردم .. خودش شروع کرد .. گفت یعنی چی آراز ؟ بهم بگو ! براش گفتم که چی گفته و منم قبول کردم .. رضا یکم نگاهم کردو گفت تو واقعا متوجه منظورش نشدی یا نخواستی بشی ! این دختر به خیال خودش خواسته توجهتو جلب کنه بعد تو بجای اینکه نازشو بکشی با این حرف تنبیهش کردی ؟ هان ؟ گفتم خودش خوب میدونه که زدن این حرف از صد تا فحش بدتره و من چه عکس العملی نسبت بهش دارم ! کاری کرد که میخواستم با کمربند بزنمش .. رضا نگاهم کردو گفت میگم چرا کمربند نبستی ! گفتم آره .. دستم گرفتم ... اگر خودمو کنترل نکرده بودم الان یه کتک حسابی هم خورده بود .. رضا درحالیکه میرفت بالا سر آرام گفت میزدیش براش بهتر بود .. حداقلش این بود که روی رد کمربندا پماد میزدم خوب میشد .ولی رو قلب شکستش هیچی نمیتونم بزنم ... گفتم رضا ! آرام قلب منو شکست .. با این حرفش ... رضا پرید توی حرفمو گفت بسه آراز ! تو یه مرد کاملی و خوب میفهمی پشت حرف هر کسی چه منظوریه ! یعنی نفهمیدی آرام چی میگه ؟ نگاهش کردم .. منظور آرامو فهمیدم .. ولی نتونستم عصبانیتمو کنترل کنم .. میدونستم دخترکم بابت شلوغی اطرافم دلش تنگ شده برام .. میتونستم بغلش کنم و بگم عاشقتم ولی با بی رحمی خواستم تنبیهش کنم .. سرمو انداختم پایین .. زمزمه کردم من شایسته تنبیهم .. اگر بابا بود حسابی از خجالتم درمیومد ... رضا اومد جلو و گفت بدی بزرگتر بودن همینه ! که هیچکس بابت اشتباهاتت نمیتونه تنبیهت کنه تا عذاب وجدانت کم بشه و این تویی که با این عذاب زندگی میکنی و نمیتونی ازش خلاص بشی ! سرمو بلند کردم . رضا بالا سرم ایستاده بود نگاهم میکرد .. رضا تنها کسیه که تو دنیا باهاش طوری صمیمیم که تمام حرف دلمو میتونم بهش بزنم و ازش کمک بخوام .. چیزی نیست که نتونم بهش بگم .. یا ازش بخوام .. یه دوست و یه برادر بزرگتره برام نگاهش کردم .. از چشمام خوند که چی میگم .. گفت یعنی چی آراز ؟ هان ؟ از من چی میخوای ؟ هان ؟ گفتم من ... ولی نشد که بگم .. گفت میخوای من مثل خودت عمل کنم ؟ میخوای برای اینکه با خودت تسویه کنی تاوان کارتو بدی ؟ گفتم آره .. اگه آریا با آرام این کارو میکرد کاری میکردم که روی پاهاش نتونه وایسه .. رضا گفت نه ! من پدر یه خانواده رو نمیزنم ... اون بارم به قولم به پدرت عمل کردم .. گفتم این بارم به قولت به پدرم عمل کن ! رضا نگاهم کرد .. گفت بعد شیفت کاریم بیا بیمارستان دنبالم .. میریم شرکت .. گفتم باشه .. برگشت سمت آرام .. گفت حالش خوبه .. میتونی ببریش .. گفتم باشه .. بلند شدم آستینمو مرتب کردم.. رضا زنگ زد نگهبانی که ماشینو برده بود پارکینگ گفت بیاره جلوی در .. خودش رفت بعد مدتی با یه پرستار و برانکارد برگشت ... آرامو رو برانکارد گذاشتو گفت بریم .. جلوی در کمک کرد آرامو داخل ماشین خوابوندم .. بعد از تشکر خداحافظی کردمو پشت فرمون نشستم رفتم سمت خونه .. رضا حدود 10 شیفتش تموم میشد .. فرصت داشتم به آرام برسم .. برگشتم سمت خونه .. شهرام بهم زنگ زدو گفت که پشت سرمون داره میاد و نگران بود .. گفتم نگران نباش برگرد شرکت .. تارا و کوروشو بیار خونه .. گفت چشم و رفت .. میدونستم که یه ماشین دیگه پشت سرم گذاشته .. خونه رسیدم ماشینو توی پارکینگ گذاشتم میخواستم آرامو بغل کنم .. نیمه بیدار بود .. بغلش کردم و سریع رفتم سمت خونه .. جلوی در پریوش با نگرانی اومد استقبالم .. گفت مادر چی شده ؟ گفتم هیچی .. چیزی نیست .. بردمش اتاقش و تو تختش خوابوندم .. پروانه خونه بودو سریع خودشو رسوند .. با کمک پریوش لباسای آرامو عوض کردن ..ترنم با عجله اومد داخل اتاق .. انگار ترسیده بود .. بغلش کردمو گفتم چیزی نیست .. کتاباتو ببر تو کتابخونه به تکالیفت برس .. گفت چشم .. منم رفتم لباسامو کامل عوض کردمو دستو رومو شستم .. برگشتم بالا سر آرام .. میدونستم که آرام دوای خاصی نیاز نداره .. پریوش رفت بیرونو گفت الان یه دم نوش میارم .. پروانه هم خودم گفتم بره سر درساش ... نشستم کنار تخت آرام .. فقط نگاهش کردم .. بخاطر رفتار خودم تو هم بودم .. تا چشماشو باز کرد .. گفت سلام . جوابشو دادم .. فقط نگاهش کردم .. آروم گفت وسایلمو جمع کنم داداش ؟ یعنی برم ؟ گفتم میخوای بری ؟ هوم ؟ آروم گفت نه ... یکم صدامو بردم بالا و گفتم پس اون مزخرفات چی بود گفتی ؟ هان ؟ میخواستی منو اذیت کنی ؟ میخواستی عصبانی بشم تنبیهت کنم ؟ میدونی چقدر جلوی خودمو گرفتم که توی شرکت کتکت نزنم ؟ یهو لحافشو زدم کنارو دستمو بردم سمت کمرشو با یه حرکت به پهلو خوابوندمش .. چند تا محکم با دست زدم پشتش .. صداش درنیومد .. فقط خودشو جمع کرد .. گفتم حقت بود درست حسابی با کمربند میزدمت اون وقت میفهمیدی که وقتی با احساسمو قلبم بازی میکنی چه نتیجه ای داره ! چشماشو بسته بود .. قطرات اشک از چشماش میچکید رو بالشش .. گفتم برای چی اینجور تحریکم کردی ؟ هان ؟ میخواستی کتکت بزنم ؟ .. تو میدونی عکس العملم نسبت به اینجور حرفا چیه ! حرف بزن ببینم ! آروم بدون اینکه نگاهم کنه گفت میخواستم عصبانیت کنم .. میخواستم حالا که بهم توجهی نمیکنی عصبانی بشی ! یکم نگاهش کردمو گفتم فکر کردی نتیجه عصبانیتم چی میتونه باشه ؟؟ هوم ؟ یعنی میخواستی کاری کنی کتکت بزنم ؟ واقعا ؟ دستمو بردم جلو ..سرشو کرد تو بالش .. فکر کرد میخوام گوششو بکشم .. آروم با پشت انگشتم صورتشو نوازش کردم .. گفتم تو دیگه دختر بزرگی شدی .. همسن ناتاشا نیستی که مدام بغلت کنم .. مدام روی پام بشونمت نازت کنم .. دیگه هفده سالته ! تا چند ماه دیگه وارد هجده میشی ! نمیفهمم با خودت چی فکر کردی ؟ که کاری کنی عصبانی بشم ... اونوقت کتکت بزنم ... یا چی ؟ عذاب وجدان پیدا کنم ؟ هان ؟ حالا پیدا کردم چی شد ؟ حالت جا اومد ؟ آره ؟ گفت نمیخواستم اذیت بشی .. فقط .. دیگه نتونست ادامه بده و کامل بغضش شکست .. منم دیگه ادامه ندادم .. آروم کنارش دراز کشیدمو بغلش کردم .. مثل بچگیاش اومد تو بغلم .. سرشو کرد تو سینم .. وقتی یکی دوساله بود وقتی تو بغلم میخوابید پاهاشو تو شکمش جمع میکردو مثل یه گوله برفی تو بغلم میخوابید .. همونطور بغلش کردم .. گفتم تو دیگه برای خودت خانومی شدی .. طرز محبت کردن و توجه کردنم بهت فرق کرده .. حالا دیگه موقشه که از این دختر کوچولوی لوس در بیایو به یه بانوی مستقل تبدیل بشی .. درسته مشغلم زیاده ولی به اندازه کافی بهت توجه دارم و حواسم بهت هست ... پس دیگه این لوس بازیا رو تموم کن ! مهر که بیاد میری سال آخر دبیرستان .. بعدش دیپلم و بعد دانشگاه .. همراه با دانشگاه میبرمت پیش خودم تا کار یاد بگیری .. بعدم شاهو از راه میرسه .. تو چند سال آینده راهت مشخصه .. مطمعن باش محبت منو داری ... توجهمو تمام حمایتمو .. درسته هنوز توی قلبم دختر کوچولومی ولی دیگه موقع بزرگ شدنه .. بزرگ شدن همیشه درد داره ... برای هرکسی یه جور خودشو نشون میده ... برای توهم این شکلیه .. فکر نکن بهت توجه ندارم یا دوستت ندارم .. من عاشقانه دوستت دارم ولی باید مستقل بشی .. دست از بابایی بودنت بردار .. رو پاهای خودت وایسا .. طوری زندگی کن که اگر من تو این دنیا نبودم بتونی از خودت محافظت کنی .. اینطور که پیش میری با هر نسیمی خم میشیو میشکنی ... محکم باش مثل تنه یه درخت .. من از دور مواظبتم ... ولی دیگه موقع بزرگ شدنه .. از نظر جسمی بزرگ شدی ولی از نظر روحی و احساسات هم باید بزرگ بشی .. همینطور که باهاش حرف میزدم موهاشو که حالا کمی بلند شده رو نوازش کردم .. یهو احساس کردم صدای در اومد ولی به روی خودم نیاوردم .. آروم از بغلم درش آوردم ... گفتم یه چیزی بهت میگم که برای اولین بار و آخرین باره از من میشنوی ! تو بعد از این فقط باید نیازمند آغوش شوهرت باشی نه کسی دیگه .. محکم باشو قوی و فقط انتظار آغوش شوهرتو داشته باش .. مثل تارا .. باشه ؟؟؟ زمزمه کرد یعنی دیگه بغلم نمیکنی ؟ گفتم میکنم .. هرموقع بخوای ولی فکر نکن بهش مثل هوا نیازمندی .. همیشه بغلم به روی تو بازه .. مواقعی که خودت بخوای نه اینکه انتظار داشته باشی مدام بیام بغلت کنم و مثل دختر کوچولوی لوس باهات رفتار کنم .. باشه ؟ هوم ؟ آروم گفت چشم داداش .. گفتم خوبه .. حالا یکم استراحت کن .. وسایلتو تارا میاره .. امشب نیاز نیست درس بخونی از فردا شروع کن .. گفت چشم .. پیشونیشو بوسیدمو بلند شدم ... بالا سرش که ایستادم نگاهم کرد .. خیلی جدی گفتم بخواب ! نبینم گوشی دستته ! وگرنه حساب کرده نکردتو میرسم ! لبخندی زدو گفت چشم داداش .. منم لبخند زدمو گفتم اینقدر منو نترسون بچه ! تو آخر منو میکشی ! ....بزرگترین نقطه ضعف من دختر ... ولی نمیتونم با صدای بلند بهش بگم .. اگه بگم دیگه نمیتونم از پسش بربیام .. برگشتم سمت درو رفتم بیرون.. مستقیم رفتم تو سالن .. تارا روی مبل نشسته بود تا منو دید بلند شد .. اومد جلو و بغلم کرد .. گفت خوبی ؟ گفتم آره .. چطور ؟ گفت رضا گفت از حال رفتی . رومو از تارا برگردوندمو یه نفس عمیق کشیدم .. زیر لب گفتم امان از این رضا .. دهن لق ! تارا با چشمای اشکی گفت نگرانتون شدم .. گفتم نگران نباش خودم حواسم هست .. باهم رفتیم تو سالن نشستیم .. گفتم پسرا ؟ گفت رفتن عروسی .. یه نگاه بهش کردم یه نگاه به ساعت گفتم این موقع ؟ ساعت هنوز 4 نشده ! تارا خندیدو گفت ساعت 3 حاضر بودنو رفتن .. به منم زنگ زدن .. گفتم برای چی به تو ؟ گفت ترسیدن بهشون بگی از این موقع برای چی میرید .. گفتم حالا برای چی این موقع رفتن ؟ تارا گفت رفتن دنبال داماد .. شدن ساقدوش .. خندیدم... تارا گفت خداکنه امشب خرابکاری نکنن .. چون دیشب نقشه میکشیدن به خدمت جلیل برسن .. تلافی کاراشو بکنن .. گفتم بهتره خرابکاری نکنن .. بهشون وعده دادم که اگر غلطی انجام بدن هر شش تاشونو ادب میکنم ... تارا نگاهم کردو گفت آراز ... بذار خوش باشن .. اگر هم کاری کردن سخت نگیر .. گفتم اگه به روش تو بخوام پیش برم سنگ رو سنگ بند نمیشه ! تا حالا خیلی کارا کردن که از زیرش در رفتن ! تارا نگاهم کرد .. گفتم فکر میکنی صندوقچه اسرارشونی ؟ بیشتر گندایی که میزننو میفهمم ولی زیاد سخت نمیگیرم .. جمع میکنم یه دفعه به خدمتشون میرسم ! با خودشون فکر میکنن خیلی کارا کردن که من نفهمیدم ولی اینطور نیست .. عیبی هم نداره بذار فکر کنن اسراری دارن برای خودشون .. تارا آروم صورتشو بهم نزدیک کردو بوسیدم .. گفت خیلی بهت افتخار میکنم .. تو هم یه رئیس برجسته هستی هم یه همسر عالی و یه پدر فوق العاده .. حرفاتو با آرام شنیدم .. هزاران بار خدا رو شکر میکنم که همسرت هستم .. نگاهش کردمو لبهاشو بوسیدم .. گفتم اگه تو نبودی چی میشد ؟ هان ؟ بعدم بغلش کردم .. گفتم وسایل منو آوردی ؟ گفت بله .. کتت .. کمربندت .. و کیف .. کارایی که امروز باید انجام میشده یه سریشو تو کارتابلت گذاشته فرخ و بقیشو آوردم .. گفتم ممنونم ... همین موقع ناتاشا اومد تو سالن .. درحالیکه چشماشو میمالید سلام کرد .. تازه ازخواب بیدار شده بود .. گفتم سلام عزیز دلم .. اومد تو بغلم و روی پام نشست .. بوسیدمشو گفتم دختر کوچولوم چطوره ؟ خوبه ؟ گفت بله بابایی .. تارا هم بوسیدشو گفت بیا پیش من یکم ببینمت دلم برات یه ذره شده .. ناتاشا خندیدو سریع از بغلم اومد پایینو رفت بغل تارا .. یکم موهای مشکی ناتاشا رو نوازش کردمو گفتم پیش مامان باش من یکم به کارام برسم .. گفت چشم بابایی .. بلند شدم رفتم سمت اتاقم .. مشغول کار شدم .. نفهمیدم کی شد موقع شام .. تو این مدت فقط دوبار پریوش برام قهوه آورد و چایی .. و یه تیکه کیک .. میدونستم که فنجون قهوه رو تارا خودش درست کرده و داده پریوش آورده تا مزاحم کارم نشه .. موقع شام از اتاقم رفتم بیرون و با یه تقه رفتم اتاق دخترا .. آرام بلند شده بودو پشت میزش بود .. ترنم هم دراز کشیده بود .. تا رفتم داخل از جاشون بلند شدن .. گفتم راحت باشید ... روبه ترنم گفتم تکالیفت تموم شده ؟ گفت بله بابایی .. رفتم کنار میز آرام .. گفتم مگه نگفتم امشب استراحت کن ؟ گفت حالم خیلی خوبه داداش .. گفتم بسیار خوب بریم سر میز ... بجمبید ! دستاتونو بشورید بریم ... هردو رفتن سمت دستشویی .. با خودم گفتم وقتی خیالش از جانب من راحته حالش خوبه ... نباید اینطوری باشه .. اگر کوچکترین اتفاقی برام بیوفته .. نمیدونم چه بلایی سر این بچه میاد .. هردو اومدن .. بینشون ایستادمو هردو رو تو بغلم گرفتم .. روی موهاشونو بوسیدمو گفتم بریم ! بعدم رفتیم سمت میز ... سر میز نشستیم .. امشب میز خیلی خلوته .. آرام ترنم کوروش ناتاشا .. تارا نادیا و پروانه .. همین .. عادت ندارم میزو بدون سروصدای پسرا ببینم .. جاشون خالیه .. وقتی برن سر خونه زندگی خودشون خیلی خونه خالی میشه .. شامو بدون مشکل خوردیم .. شام که تموم شد بلند شدمو رفتم سمت اتاقم .. لباس پوشیدم .. توی آینه به خودم نگاه کردم گفتم خوب .. حالا موقع تاوان دادنه .. منم به عنوان بزرگ یه خانواده باید بابت اشتباهم تاوان بدم .. رفتم بیرون .. از کنار سالن رد شدم .. تارا اومد جلو و گفت چیزی شده ؟ گفتم نه .. با رضا کار دارم .. میرم یکی دو ساعته میام .. تارا گفت باشه .. مواظب خودت باش .. گفتم باشه .. امشب لازم نیست آرام و ترنم درس بخونن .. کوروشم همینطور .. گفت باشه .. بعدم اومدم بیرون .. نشستم پشت فرمونو راه افتادم سمت بیمارستان .. وقت داشتمو در مورد کاری که میخواستم بکنم فکر کردم .. از هر طرفی به این موضوع فکر کردم دیدم باید این کار رو انجام بدم .. وقتی به بیمارستان رسیدم به رضا زنگ زدم .. بعد مدتی اومد و سوار شد .. سلام کردمو جواب داد .. تا شرکت صحبت نکردیم .. رضا قیافه جدی به خودش گرفته بود .. میدونم که داره به درستی و غلطی این کار فکر میکنه .. وقتی به شرکت رسیدیم با یه بوق در باز شدو رفتم سمت پارکینگ .. از پارکینگ سوار آسنسور شدیم .. رفتیم سمت اتاقم .. رفتم داخل پشت سرم رضا وارد شد و درو بستم .. طوری که صدامون بیرون از اتاق نره .. جلوی میزم ایستادم .. گفتم هرکسی که اشتباهی میکنه جلوی میزم می ایسته و جواب میده ... الان خودم باید بابت اشتباهم جواب بدم .. رفتم سمت کمد و ترکه رو برداشتمو آوردم و روی میز گذاشتم .. بدون اینکه به رضا نگاه کنم کتکو درآوردم . جلوی میزم ایستادمو خم شدم .. به رضا نگاه نکردم .. چیزی نگفتم .. در اعماق وجودم خجالت میکشیدم .. نه از رضا .. از اشتباه بدی که کردم ... همیشه جلوی پدرمم خجالت میکشیدم .. رضا آروم اومد جلو .. گفت مطمعنی آراز ؟ گفتم بله .. رضا کتشو درآورد و آستینشو باز کردو تا زد ..میدونستم که ضربه دست رضا چقدر سنگینه ولی تصمیمو گرفته بودم .. رضا ترکه رو برداشتو پشت سرم ایستاد .. دستش رفت بالا و محکم روی پشتم فرود اومد .. با اولین ضربه بلند گفتم معذرت میخوام ...دومی رو که زد بازم بلند گفتم معذرت میخوام .. رضا همینطور زد و من بلند گفتم معذرت میخوام .. فهمیده بود که تو حال خودم هستم .. نمیدونم چند تا زد .. از ده تا بیشتر بود .. با ضربه های آخر دیگه نمیتونستم با صدای بلند عذر خواهی کنم ولی سعی میکردم که حتما بگم معذرت میخوام .. رضا دست نگه داشت .. رفت سمت کمدو ترکه رو گذاشت سر جاش .. بعدم لباسشو مرتب کردو کتشو پوشید .. تو این مدت از جام تکون نخوردم .. رضا یکم ایستادو گفت نمیخوای بلند بشی ؟ با صدایی که از درد میلرزید گفتم اجازه ندادی .. رضا یکم مکث کردو گفت میتونی صاف وایسی ! سرمو بلند کردم و صاف ایستادم .. .. از درد نتونستم صاف وایسم و دوباره دستمو گذاشتم روی میز .. از درد چشمامو بستم .. رضا گفت بریم ! دوباره صاف ایستادم و کتمو برداشتم پوشیدم .. درحالیکه سرم پایین بود رفتم سمت در .. رضا جلوتر از من رفت بیرون .. منم رفتم و درو پشت سرم بستم .. توی آسانسور هم همینطور سرم پایین بود .. وقتی رفتیم تو پارکینگ رضا گفت سوئیچ ! گفتم خودم میتونم .. رضا جدی تر و با تحکم گفت سوئیچ ! سوئیچیو دادم بهش .. رضا رفت سمت ماشینو درو باز کرد .. قبل از اینکه بشینه پشت فرمون گفت میخوای بشین صندلی عقب .. گفتم نه .. میشینم جلو .. رفتم نشستم .. خیلی آروم .. ولی خیلی درد داشت .. به زحمت نشستم .. رضا نیم نگاهی بهم کرد .. گفت تاوان اشتباهی که کردی همین بود ! گفتم بله .. متوجهم .. رضا با تصمیم خودش تعداد ضربات ترکه رو تعیین کرد .. میتونست کم بزنه ولی ... رضا رفت سمت خونه .. توی مسیر اصلا مراعات منو نمیکرد .. به خونه رسیدیم توی پارکینگ نگه داشتو پیاده شد .. گفت بیا پایین ! خیلی آروم از ماشین پیاده شدم . ایستاد تا بهش رسیدم .. رفت سمت خونه .. باهم وارد شدیم .. همه اومدن جلو و سلام کردن .. نادیا خوشحال بهمون نزدیک شد ولی رضا با یه سلام از کنارش رد شدو بازومو گرفتو کشید با خودش سمت اتاقم .. .. همه با تعجب نگاهمون کردن .. رفتیم داخل اتاق .. درو پشت سرمون بست .. گفت لباستو درآر دراز بکش رو شکمت .. گفتم نیازی نیست رضا .. رضا اومد جلو و گفت مثل اینکه ترکه ای که خوردی کمت بوده ! بجم ! آنچنان لحنش تهدید آمیز بود که دیگه مخالفت نکردم .. کتمو درآوردم و بعد شلوارم .. رضا درو قفل کردو اومد بالا سرم .. لباس زیرمو کشید پایین .. بعدم با یه پماد که دستش بود شروع کرد جای ترکه ها رو چرب کرد ... اوقدر درد داشت که صورتمو جمع کردم و تو بالشم فرو کردم ...پدرم کم تنبیهم نکرده بود .. با کمربند و ترکه ... میدونم درد ترکه چقدره .. وقتی از ترکه برای دیگران استفاده میکنم میدونم چطور بزنم ولی رضا با تمام زورش زد .. وقتی کارش تموم شد گفت ضربه دستم درحد اشتباهت بود .. درحد مقامو مسئولیتات .. دراون حد که حواست باید جمع باشه ! .. بعدم بلند شدو رفت ... گفت میرم توی سالن بشینم .. بهتره نیم ساعتی استراحت کنی .. به تارا میگم امشب اتاق خودش بخوابه ! امشبو تنها بخواب .. نمیخوام کسی بفهمه که چکار کردیم .. حتی تارا .. گفتم چشم .. همونطور که دراز کشیده بودم خوابیدم ... رضا هم رفت بیرون ... خوابم برد .. از خستگی و ناراحتی که امروز کشیدم و از دردی که بخاطر خوردن ترکه تحمل کردم .. چشمامو که باز کردم ساعت حدود 2 بود . با خودم گفتم نمیدونم که پسرا اومدن یا نه ... بلند شدم یه شلوار راحت پوشیدم رفتم تو سالن .. همه جا ساکت بود .. رفتم پشت پنجره ..ماشین آریا بود .. پس اومدن .. رفتم بیرون توی ایوون .. هوا خوب بود یکم نفس عمیق کشیدم .. نگاهم به ماشین آریا افتاد .. از پله ها رفتم پایین .. به ماشین نگاه کردم .. پشت ماشین داغون بود و کنارش سمت راننده .. دستمو روی کاپوت ماشین گذاشتم .. کاپوت گرم بود انگار تازه اومده بودن .. با خودم گفتم خرابکاریشونو کردن! فردا به حسابتون میرسم ....
شاهین #
حدود ساعت 1 بود ... از جام بلند شدمو گفتم پاشید بریم خونه ... آریا گفت الان چرا ؟ کارمون تموم بشه بعد .. گفتم پاشید بریم تا ناهار بخوریم به کارامون برسیم دیر میشه .. شاهکار گفت زود بیاید .. شما ساقدوش دومادید .. آرش گفت ول کن بابا ! ساقدوش چیه ! برگشتم رو به آرش گفتم بلند میشی یا یه جور دیگه بلندت کنم ؟ هان ؟ تازگیا خیلی پررو شدی ! میخوای روتو کم کنم آدم بشی ؟؟ دستمو زدم سر کمرمو گفتم یاالله ! آرش یه نگاهی بهم انداختو گفت چشم .. سیستموشو خاموش کردو بلند شد... رفت جلوی در .. یه نگاه به آریا کردم .. اونم بلند شد .. گوشی رو برداشتم زنگ زدم به آرشا .. گفتم سریع بیاید پایین ... آرشا که از خدا خواسته گفت باشه .. تا رفتیم سمت پارکینگ نادرو آرشا و سینا اومدن .. سینا گفت ساعت چند آماده باشم ؟ گفتم برای 3 آماده باش بهت بگم ... سینا گفت من میام جلوی خونه رئیس .. ساعت 3 ...گفتم باشه .. سینا هم رفت ... برگشتم رو به آرشا .. آرشا گفت من که لباسام خونه شماست .. فقط سر راه باید شلوارمو از رفیقم بگیرم .. نادر گفت منم با تو میام .. گفتم حواستونو جمع کنید ! الان ساعت 12:30 ظهره .. قبل از ساعت 1:30 خونه باشید ! آرشا گفت چشم .. با آریا سوار شدیمو رفتیم سمت خونه ..آرش هم دنبالمون راه افتاد ... وقتی رسیدیم سلام کردیم .. پری جون اومد جلو و گفت به روی ماهتون ...ناهار بیارم ؟ گفتم نه پری جون صبر میکنیم نادر و آرشا هم بیان .. گفت باشه .. ما هم رفتیم سمت سوئیت .. گفتم من باید دوش بگیرم .. آریا گفت باشه بریم ... یکم نگاهش کردمو گفتم یعنی چی بریم ؟ گفت خوب بریم دوش بگیریم دیگه ... گفتم جدا ؟ باشه بریم .. کمربندمو باز کردمو دوسرشو دستم گرفتم گفتم بیا بریم ولی اول باهات یه کاری دارم .. آریا خندیدو گفت شوخی کردم خره ! بعدشم رفت طرف دیگه تختش پناه گرفت .. آرش طبق معمول لم داد روی مبلو بهمون نگاه میکردو میخندید .. گفتم اون بار اومدی تو حموم هیچی بهت نگفتم پررو شدی ؟ نه ؟ الان حساب اوندفعه و ایندفعتو باهم میرسم .. رفتم سمتشو از روی تخت پریدم یقشو گرفتم .. آریا که از خنده روی پاهاش بند نبود همینطور که میخندید گفت باشه بابا .. ببخشید ... گفتم مگه جوک گفتم مرتیکه ! فکر میکنی شوخی میکنم ؟ الان حالیت میکنم ! کراواتشو گرفتمو کشیدم .. تعادلش بهم خوردو همونطور که میخندید افتاد روی تخت .. زانومو گذاشتم رو گُردشو دستم رفت بالا و محکم زدم پشتش .. همینطور که میخندید گفت آخ .. گفتم بچه پررو ! تو نمیخوای آدم بشی ؟ خودم آدمت میکنم تحویل آسا میدمت ! همینطور که میزدم اونم میخندیدو التماس میکرد ولش کنم .. شش هفتا زدم بهش بعدم پامو برداشتم از روش بلند شدم .. گفتم حیف که امشب مهمونیم وگرنه بهت میگفتم .. بعدم لباسامو درآوردم ... حولمو برداشتم رفتم سمت حموم ... گفتم بخند حالا ... گفت یاد اون روز تو حموم افتادم که مثل موش آبکشیده کنار حموم میلرزیدی ! برگشتم سمتشو گفتم مثل اینکه نمیخوای آدم بشی ! تا خواستم برم سمتش گفت ببخشید .. غلط کردم ... منم کوتاه اومدمو رفتم تو حموم .. وقتی اومدم بیرون آریا خیلی آروم و با احتیاط از پشت سرم رد شدو رفت داخل حموم .. موهامو خشک کردم .. رو به آرش گفتم تو نمیخوای دوش بگیری ؟ گفت نه .. صبح گرفتم .. بسه دیگه .. آریا هم اومدو با حوله نم موهاشو گرفتو با لباس خونه رفتیم سر میز .. همین موقع آرشا و نادر اومدن .. گفتم بجمبید ! هردو دویدن سمت راه پله ها ... نشستیم سر میز که ترنم هم اومد .. سلام کردو نشست پشت میز .. جوابشو دادیم .. نادر و آرشا هم اومدن .. پروانه به مامانش کمک میکرد .. اومد سر میز نشست .. غذا مونو که خوردیم رو به آرشا گفتم بجم دوش بگیر دیر شد ! گفت چشم .. بعدم با نادر رفتن .. به آریا گفتم بریم بالا تا یواش یواش کارامونو بکنیم .. گفت باشه بریم... رفتیم تو اتاق از تو کمدم سه تا آبجو آوردمو یکیشو دادم به آریا یکیشو به آرش .. آریا گفت اگه داداش بفهمه .. گفتم آبجوئه بابا ... نمیذاریم بفهمه ... یکم خوردیم تا آرشا هم اومد بیرون .. .. شروع کردیم به پوشیدن .. هرکدوم شیکو پیک کردیم .. همشون کراوات زدن غیر از من .. آرشم یه کت شلوار سورمه ای تک دگمه تنگ با شلوار تنگ پوشید .. یه تیشرت آستین کوتاه یقه هفت .. یه لبخند تحویلم داد .. گفتم خودتو جمع کن مرتیکه ! خندید .. هنوز 3 نشده بود که گفتم بریم که نادر اومد تو .. به نادر نگاه کردم .. یه شلوار خاکی رنگ و پیرهن آستین کوتاه سبز زیتونی تیره .. یه کفش کالج کرم .. موهاشو طوری درست کرده بود که همه مون اول نگاهش کردیم ..اگر بیرون میدیدیمش اصلا نمیشناختیمش .. صورت شش تیغه .. صافه صاف .. رفتم جلو گفتم با خواهر عروس اشتباهت نگیرن خوشگله ! خندیدو گفت نه بابا .. با این لنگای دراز کسی منو جای کسی نمیگیره .. همه زدیم زیر خنده گفتم پس تو هم بلدی تیپ بزنی .. گفت خوب منم زمانیکه آلمان بودم تو دبیرستان برو بیایی داشتم .. بعد که رفتم دانشگاه سربه زیر شدم .. گفتم خوبه .. پس بریم ! آریا راه افتاد ماهم دنبالش .. رفتیم پایین .. پریوش اومد جلو گفت ماشاءالله .. چشم حسوداتون دربیاد ! چه تیپایی ! چه پسرایی ! پروانه هم اومد گفت به به ! جای آسا و نادیا خالی ! بعدم گوشیشو درآوردو گفت وایسید یه عکس ازتون بگیرم .. زود باشید .. همه کنار هم ایستادیمو عکس گرفتیم .. بعدم پریوش دور سر هممون پول گردوندو گذاشت کنار .. ماهم با یه ماچ از پریوش رفتیم سمت ماشین.. به نادر گفتم برو ببین سینا اومده یا نه .. نادر هم رفت دم در .. اشاره کرد اومده .. آریا گفت با ماشین من بریم .. گفتم باشه .. آریا پشت فرمون منم کنار دستش آرش پشت نشست .. آرشا و نادر رفتن با سینا .. جلوی در سینا از پشت فرمون اومد پایین .. یه نگاه بهش کردم ناخوداگاه گفتم واو ... کی میره اینهمه راهو ؟؟؟ امشب عروس قهر میکنه یه تیپا میزنه به داماد .. میگه نمیخوامت ! سینا خندیدو گفت لطف دارید .. آریا هم از ماشین اومد پایین گفت راست میگه سینا .. چه کردی بابا ! یه شلوار طوسی پارچه ای پاش بود تنگه تنگ .. یه کمربند مشکی باریک روش .. کت دودگمه طوسی که که چهار خونه ریز داشت که کمی هم مشکی توش بود که زیاد به چشم نمیومد ولی رنگ کتو یکم تیره تر نشون میداد .. پیرهن زیرش یه پیرهن مردونه مشکی زغالی که دو دگمه بالاشو باز گذاشته بود .. کفشای ورنی مشکی .. یه تیپ مردونه شیک .. من که خوشم اومد .. سینا نشست پشت فرمون ماشین شاسیش .. آرشا کنارش نادر هم پشت .. راه افتادیم .. قرار بود اول بریم سراغ داماد آرایشگاه ولی بعد منتفی شد ... جلوی در آرایشگاه عروس قرار گذاشتیم .. وقتی شاهکار اومد اونقدر گیج بود که یکی درمیون سلام کردو دست داد .. گفتم شاهکار معلوم هست چته ؟ گفت گیجم شاهین .. گفتم اون که تازگی نداره .. همه زدیم زیر خنده که گفتن عروس حاضره .. شاهکارم رفت دنبالش بالا .. چند دقیقه ای طول کشید که عروس دوماد اومدن .. ما رفتیم جلو و سلام علیک کردیمو تبریک گفتیم .. عروس یکم نگاهمون کردو بعد به شاهکار .. گقت جلیل این آقایون دوستاتن ؟ گفت بله عزیزم .. دوباره نگاهمون کردو گفت نمیتونستی باهاشون یکم بگردی سلیقه یاد بگیری ؟ جلیل شاکی گفت عشقم ؟؟؟؟؟ عروس هم روبه ما گفت ببخشید این جلیل این ریختیه دیگه ! یهو از دهنم پریدو گفتم شاهکار چه عروس خانم خوشگلی .. عروس بجای اینکه خجالت بکشه گفت چی ؟؟؟ شاهکار ؟ برگشت سمت جلیلو گفت اسمت شاهکاره ؟ جلیل به تته پته افتاد ..گفتم نه .. از دبیرستان ما بهش میگیم شاهکار .. برای اینکه همیشه یه دردسری درست میکرد .. عروس خندیدو گفت واقعا که بهش میاد ! بعدم رو به جلیل گفت بیابریم شاهکار ! بعدم رفت سمت ماشین عروس .. جلیل زن ذلیل هم دنبالش دوید .. آریا گفت الان زوده شاهین ! بذار داخل عروسی اذیتش کن ! گفتم این تازه اولشه ! ماهم رفتیم سمت ماشینامون .. دنبال شاهکار از اینور به اونور .. دسته گلو گرفتیم که شاهکار یادش رفته بود بعدم رفتیم برای عکاسی .. دیگه آخر کفرم دراومده بود گفتم شاهکار ما میریم تالار ! تو هر گندی میخوای بزن ! بعدم راه افتادیم .. تو تالار که رسیدیم برادر جلیل اومد استقبالمون .. برادرش زمانیکه ما دبیرستان میرفتیم کوچیک بود .. فکر کنم هنوز مدرسه نرفته بود .. خلاصه با همه صحبت کردیمو یه سری دوستای دبیرستانمونم اومده بودن .. فامیلای عروس مشغول خوردن مشروب بودن .. تا عروس داماد بیان مستو پاتیل شدن .. تا عروس داماد اومدن .. ما هم زدیمو رقصیدیم .. بعدم داماد اومد قسمت مردونه .. تا موقع شام دیگه خودمونو کشتیم .. چند باری مشروب آوردن تعارف کردن که آخر ما هم برداشتیم ولی نذاشتم کسی بخوره .. مخصوصا آریا .. آرشا یواشکی یه لب زد .. سینا هم همینطور ..ولی زیاد نخورد ..بعد شام هم کیک بریدن .. البته بیشتر این مراسما تو قسمت خانوما بودو ما هم دیگه حوصلمون سر رفت .. رفتیم تو حیاط تالار .. یه حیاط بزرگو گلکاری شده .. یکم چرخیدیمو حرف زدیم .. تا اینکه موقع بردن عروس شد .. آریا خواست بشینه پشت فرمون احساس کردم صورتش سرخه .. گفتم مشروب خوردی ؟؟ گفت نه ...... همچین گفت نه که فهمیدم خورده .. گفتم مرتیکه تو کی خوردی ؟نادر گفت همون موقع که رفتی دستشویی .. یه نگاه به آرشا انداختم .. اونم خورده بود ولی سینا و آرش خوب بودن .. روبه سینا کردمو گفتم آخه مرتیکه حداقل تو نمیذاشتی بخورن ! سینا دستشو تو جیب شلوارش کردو گفت هرچی گفتم گوش نکردن ! رو کردم به آریا و گفتم وای به حالت رئیس بفهمه ! پوستتو اول خودم میکنم ! شرط رئیسو فراموش کردی که ؟ آریا گفت خوردم دیگه ! تا اون موقع از سرم میپره .. گفتم خفه شو آریا ! فقط خفه شو ! بعدم سوئیچو از دستش کشیدم .. نشستم پشت فرمون .. سینا هم نشست پشت فرمون ماشنش و راه افتادیم .. توی راه پشت سر عروس ماشین زیاد بود .. دوسه تا از فامیلا و دوستای عروس که تو سالن حسابی مشروب خورده بودن مدام سبقت میگرفتن ..این وسط آریا رو جو گرفته بودو مدام میگفت گاز بده .. من که حالم سرجاش بود گوش نکردم .. از تو آینه چند تا ماشینو دیدم که انگار باهم کورس گذاشته بودن .. دوتاشون از منو سینا که پشتم میومد رد شدن سومی که اومد با یکی دیگه مشغول کل کل بود ازکنار سینا رد شد نتونست کنترل کنه نزدیک بود بزنه به سینا که با دست فرمون خوبش ردش کردو اونم اومد محکم زد به من ....ماشین دیگه ای که داشت سبقت میگرفت همچین سرگرم خندیدن بودن که ماشین جلویی رو ندیدو از بغل کوبید به ما و برگشتو زد به گارد ریل وسط اتوبان .. ما ایستادیم .. سینا و همه ماشینا از صدای ترسناک تصادف ایستادن .. اومدم پایین .. خدا رو شکر کردم .. چون اونطوری که از پشت به ما زدن اگه من حواسم نبود تا صندلیه راننده میومد .. حین تصادف یه آن سرعتمو زیاد کردم تا ضربه کم بشه ولی از بغل رو دیگه نتونستم کاری بکنم .. به هر حال خطر از سرمون گذشت .. ماشینی که به گارد ریل زد ایر بک داشتو جفت سرنشینا باهاش برخورد کردنو بیهوش بودن .. پشت سری هم سر راننده خورده بود به فرمون .. چیزیشون نشده بود .. ماهم خدارو شکر سالم بودیم .. تا از ماشین پیاده شدم یه آن توی مچ پام احساس سوزش کردم ولی اهمیتی ندادم .. یه نگاه به ماشین انداختم .. آریا که مستی از سرش پریده بود اومد سمتم و گفت خوبی ؟ گفتم آره .. ولی ماشین چی شد ! گفت فدای سرت .. اگه دست فرمون تو نبود مرده بودیم ..آرش هم اومد پایینو یهو رفت سراغ ماشین پشت سری و رانندش .. راننده ماشین اومده بود پایین و به ماشینش نگاه میکرد .. آرش تنها کاری که کرد یه مشت گذاشت زیر چونه راننده .. سینا دوید سمتشو آرشو گرفت .. آرشا و نادر هم رفتن .. آرشو آوردن کنار .. یهو شاهکار از پشت سرمو اومد .. یه نگاه بهمون کردو گفت خوبید ؟ گفتم آره .. بعدم یه نگاه به دوتا ماشین دیگه کرد .. عروس هم بعد شاهکار رسید .. جلیل عصبی داد زد تو چرا اومدی ؟؟ عروس که گریه میکرد گفت همه خوبن ؟ گفتم عروس خانم ما خوبیم .. به شاهکار گفتم دست عروستو بگیر ببرش .. ترسیده ! جلیل گفت اگه طوریتون نشده شما برید من میسپرم ماشینتونو با ماشینای دیگه ببرن تعمیرگاه .. . یه نگاه به آریا کردمو گفتم نه .. میبریمش .. بدنش آسیب دیده .. راه میره .. گفت باشه .. من خسارت ماشینو از حلقومشون میکشم بیرون .. گفتم بسه شاهکار برو .. عروست ناراحته .. بعدم شاهکار رفت .. گفتم پسرا بشینید بریم .. آریا و آرش نشستن .. سینا هم با آرشا و نادر راه افتادیمو از اولین خروجی برگشتیم سمت خونه .. تا خونه احساس سوزش پام مدام بیشتر شد .. تا اینکه رسیدیم .. ساعت نزدیک 2 بود .. گفتم خداکنه رئیس بیدار نباشه .. آریا گفت آره .. سینا آرشا و نادر و پیاده کردو گفت هر کاری بود بهم زنگ بزنید ! گفتم مرسی داداش .. شب بخیر .. سینا خداحافظی کردو رفت .. ماهم آروم آروم رفتیم سمت خونه .. درو باز کردیم کسی تو سالن نبود .. رفتیم سمت سوئیت .. به آرش گفتم تو هم بمون .. فردا برو .. گفت باشه .. الانم برم بابام راهم نمیده .. نادر رفت اتاقش ما چهارتا هم رفتیم اتاقمون .. یه لباس تو خونه به آرش دادمو خودمون شروع کردیم به عوض کردن لباسمون .. همینکه جورابمو درآوردم از دیدن پام وحشت کردم .. مچ پام شده بود شبیه یه توپ فوتبال... طوری ورم داشت که ترسیدم .. آریا اومد نزدیکمو گفت پات چرا اینجوری شده ؟ گفتم نمیدونم .. یکم میسوخت ولی الان خیلی درد داره .. آریا یه نگاه به آرش کرد .. آرشا که کلا سایلنت نگاه میکرد .. آرش گوشیشو درآوردو زنگ زد .. .. آروم گفت سلام .. بیا اتاق آریا .. گفتم به کی زنگ زدی ؟ گفت به پروانه .. چند دقیقه گذشت پروانه با یه بلیز شلوار راحتی اومد داخل .. سلام کرد .. تااینکه نگاهش افتاد به پای من .. گفت چی شده ؟ گفتم هیچی بابا .. آرش گفت برو یه تخم مرغ و نمک و زرد چوبه بیار .. پروانه سریع رفت .. یکم که گذشت برگشت .. سریع زرده رو از سفیده جداکردو لای پارچه گذاشت .. آرشم زردچوبه و نمک ریخت .. آروم بستن به پای من .. بعدم یه باند روش بستن .. آریا کمک کرد دراز کشیدم و یه بالش زیر پام گذاشت .. آرش رو به پروانه گفت مرسی عزیزم .. برو بخواب .. ببخش بدخواب شدی .. پروانه یه نگاه بهم کردو گفت یه مسکن بخور حتما .. بعدم رفت .. چشماش اشکی بود .. آرش نشست آرشا پشت سرش .. آریا گفت حالا جواب داداشو چی بدیم ؟ گفتم تقصیر ما نبود که .. رئیسم متوجه میشه ما مقصر نبودیم .. آریا گفت باشه بعدم رفت به مسکن آورد و با یه لیوان آب داد دستم .. منم خوردم بعدم خوابیدم ... آرش گفت یه پتو به من بدید من روی کاناپه میخوابم .. آریا گفت بیا کنار من بخواب .. تختم بزرگه .. آرش خندیدو گفت نه دیگه .. برای امشبم بسه ! همینجا راحت ترم ... آرشا هم جای خودش خوابید .. آریا هم که مطمعن شد حالم خوبه رفت خوابید .. اول خیلی درد داشتم ولی به کسی نگفتم ولی بعدش یواش یواش بهتر شدم و خوابم برد ..
آراز #
موقعی که ماشین آریا رو اونطوری دیدم خیلی عصبانی شدم .. میخواستم برم سراغشون ولی یادم اومد که خودمم درد دارم برای همین برگشتم اتاقمو خوابیدم .. تا صبح خوابای آشفته دیدم . صبح از جام بلند شدمو طبق معمول رفتم دوش بگیرم .. وقتی آبو باز کردم یهو سوزش بدی پشتم احساس کردم .. تو آینه حموم به پشتم نگاه کردم .. جای ترکه ها ورم کرده بودو بعضی جاها زخم بود .. با خودم گفتم بیخود نیست اینقدر میسوزه ... خوب تاوان اشتباه خودم بودو باید تحمل میکردم .. خودمو شستم رفتم بیرون .. قبل از اینکه لباس بپوشم از کرمی که رضا داده بود زدم .. با اینکه خیلی درد داشت کمی ماساژ دادم .. بعدم لباس پوشیدم .. رفتم سمت سالن .. پریوش داشت میزو میچید .. نگاهم افتاد به آرش که توی سالن نشسته بود .. تا منو دید بلند شدو ایستاد سلام کرد .. جوابشو دادم .. سرشو انداخت پایین .. گفتم بقیه ؟ گفت بالا هستن .. یکم نگاهش کردم .. گفتم دیشب چی شد ؟ تصادف کردید ؟ گفت راستش داداش .. بعدم تمام اتفاقی که دیشب افتاده بودو تعریف کرد ... یهو برگشتم سمت سوئیت آریا .. از پله ها رفتم بالا و درو باز کردم ... نادر نزدیک در بود سلام کرد.. یهو آریا و آرشا برگشتن و نگاهم به شاهین افتاد با اون پاش .. شاهین سریع از جاش بلند شدو ایستاد .. ناخودآگاه پاشو زمین گذاشت که صدای دادش بلند شدو خودشو پرت کرد روی تخت .. رفتم نزدیکش .. آریا سعی میکرد بلندش کنه .. گفتم آریا ! برگشت سمتم .. گفتم پاشو بذار بالا روی بالش .. برو پایین از تو اتاقم یه سرنگ با یه ضد درد تو کشوی کتابخونه هست بیارش ! شاهین که ترسیده بود گفت خوبم رئیس .. بخدا ... گفتم ساکت باش ! بعدا به خدمتتون میرسم . همینکه آریا رفت برگشتم رو به آرش و آرشا و نادر گفتم چرا دیشب صدام نکردید ؟ هان ؟ سرشونو انداختن پایین .. شاهین گفت دیشب اینقدر درد نداشت بخدا .. گفتم بسه ! آریا اومدو سرنگو ازش گرفتم داروی ضد دردو کشیدم تو سرنگو گفتم برگرد ! از ترسش برگشت .. آریا کمک کرد شلوارشو کشید پایین و براش تزریق کردم .. میدونستم دردش میاد .. بالششو با چنگ گرفته بودو فشار میداد .. تموم که شد گفتم برید سرمیز ! اون سه تا رفتن . آریا ایستاد .. گفتم تو هم برو ! بگو پریوش براش صبحانه بیاره ! گفت چشمو رفت .. شاهین برگشت و روبه من خوابید .. رنگش پریده بود .. گفت بخدا رئیس .. تقصیر ما نبود .. ما حتی .. گفتم میدونم .. همه رو آرش گفت .. اینم گفت که اگه دست فرمون تو نبود ممکن بود سه تایی راهی بیمارستان بشید ! همون دیشب باید میرفتی بیمارستان .. حداقل با رضا تماس میگرفتی ! گفت ببخشید رئیس .. گفتم عیبی نداره .. صبحونتو بخور بریم بیمارستان .. باید عکس بگیری ! گفت چشم ..از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت میز .. آریا با سینی صبحانه داشت میرفت بالا .. گفتم بهش بده بخوره .. ضعف داره .. گفت چشم داداش .. رفتم پایین خیلی با احتیاط و طوری که کسی شک نکنه نشستم .. تارا و نادیا هم اومدن .. تارا که تازه جریانو شنیده بود نگران حال شاهینو پرسید .. گفتم پاش ضربه دیده ... میبرمش بیمارستان .. صبحانمو خوردمو گفتم حواست به دخترا و کوروش باشه .. گفت چشم .. رفتم اتاقمو لباس پوشیدم .. برگشتم سمت سوئیت آریا .. نادر آرش و آرشا هم تو اتاق بودن .. گفتم کمکش کنید لباس بپوشه .. آریا براش شلوار آورد .. گفتم شلوار نمیخواد شلوارش خوبه .. یه تیشرت بده بپوشه .. جوراب بپوشه .. آریا سریع انجام داد .. گفتم آریا با آرش بیاید ... آرشا گفت منم میام پسر عمو اگه اجازه بدید گفتم لازم نیست .. خودم هستم .. بعدم گفتم بلندش کنید بیاریدش .. پاشو زمین نذاره .. گفتن چشم .. منم رفتم سمت ماشین .. آرش و آریا زیر بغل شاهینو گرفته بودنو آوردنش .. نشستم پشت فرمونو اوناهم سوار شدن .. راه افتادیم سمت بیمارستان .. توی راه به رضا زنگ زدم .. بااینکه شیفتش نبود اومد بیمارستان .. تا رسیدیم رضا هم رسید .. زنگ زد ویلچیر آوردن .. تا شاهینو روی ویلچیر بذارن رو بهم کردو گفت خودت چطوری ؟ نگاهش کردمو گفتم به لطف شما خیلی درد دارم .. ولی به روی خودم نمیارم .. رضا خندیدو گفت خودت ازم خواستی ! یادت نیست ؟ گفتم درسته خودم خواستم .. ولی نگفتم کاری کن که نتونم جم بخورم ! رضا گفت حقت بود ! بعدم رفت دنبال شاهین .. از پای شاهین عکس گرفتن .. خوشبختانه نشکسته بود و رضا بانداژ کردولی گفت که ممکنه ترک ریز داشته باشه و عکس نشون نداده باشه .. برای همین یک ماه روی زمین پا نمیذاره ! بعدم دستورات دیگه و نسخه نوشت .. همین موقع سینا نفس زنان اومد .. سلام کرد .. با تعجب پرسیدم اینجا چکار میکنی ؟ گفت زنگ زدم آرشا حالشونو بپرسم گفت اومدید بیمارستان .. منم اومدم .. گفتم ممنون ولی لازم نبود .. بعدم زدم روی شونشو گفتم خدا به تو هم رحم کرده .. حواست هست ؟ گفت بله رئیس .. تصادف بدی بود .. شاهینو کمک کردنو بردن دم در نشوندن تو ماشین .. سینا هم خدا حافظی کردو رفت .. رضا گفت منم میام خونه شما .. تو که نمیذاری زنم بیاد پیشم .. حداقل خودم بیام ببینمش .. گفتم پس انتقام گرفتی ؟؟ گفت نخیر برادر .. امروز به نادیا گفتم بیا خونمون کسی نیست گفت پسر دائی اجازه نمیده .. بخاطر دیر برگشتنم تنبیهم کرده .. گفتم حقتون بود ! تا شما باشید زیاده روی نکنید ! خندیدو پشت فرمون ماشینش نشستو با هم رفتیم سمت خونه ...
.: Weblog Themes By Pichak :.