شاهین #
صبح زود از خواب بلند شدمو دوش گرفتم ... لباس پوشیدم اومدم بیرون تو سالن .. هنوز رئیسم نیومده .. رفتم سراغ آریا .. رفتم داخل سوئیت .. رفته بود دوش بگیره ... تا بیاد بیرون نشستم رو تختش .. در حمومو باز کردو اومد بیرون که یهو گفت وای ! از ترس بلند شدمو رفتم رو تخت ... گفتم چی شد ؟ چی بود ؟ بکشش زود ! آریا یکم نگاهم کردو گفت دیوونه چته ؟ من از تو ترسیدم .. اینجا چه غلطی میکنی ؟ گفتم آخه به تو چی بگم مرتیکه ! اول صبحی ترسوندیم ! فکر کردم سوسکه ! آریا خندش گرفتو گفت سوسک ؟ نگو که غیر از آمپول از سوسکم میترسی ؟ جان من ! گفتم حرف مفت نزن آریا ! میام سراغتا ! لختم هستی کمربندم خوب رو بدنت میشینه ! آریا از تهدیدم خودشو جمع کردو گفت یه اهنی اوهونی چیزی ! اگه لخت میومدم بیرون چی ؟؟؟ گفتم چرت نگو مرتیکه ! هرچی تو داری منم دارم ! مثلا چیتو میخوام ببینم ؟ حالا اگه یه دختر خوشگل مشگل بودی یه چیزی ! یهو آریا دمپایی حوله ایشو درآوردو پرت کرد سمتم ... خوب شد جاخالی دادم وگرنه پشتم کبود میشد ! گفت خفه شو شاهین ! آراز بفهمه هم منو میکشه هم تورو ! یهو صدامو آوردم پایینو گفتم وای ! رئیس ! خدا کنه نشنیده باشه ! آریا خیلی آروم رفت سمت کمد لباساشو شروع کرد به پوشیدن ..گفتم زود باش دیگه ! الان آرش با آسا میرسن ! پروانه که حتما بیدار شده ... آریا یه نگاهی به ساعت کردو گفت وای ! راست میگی ! سریع سرشو خشک کردو سشوار کشیدو بعد کلی چیز میز به سرش زد ... کلا شد ده دقیقه ... گفتم بریم ... رئیس حتما سر میزه ! گفت باشه .. بریم .. رفتیم سر میز ... رئیسم تازه رسید ... سلام کردیم نشستیم .. رئیس جواب دادو گفت من میرم شرکت تا ظهر برمیگردم ... حواستون باشه که آرام نبینتتون ! اگه بو ببره من میدونمو شما دوتا ! فهمیدید ؟ هان ؟ گفتیم بله ... پروانه هم اومدو سلام کرد بعدش نشست .. جوابشو دادیم .. اونقدر استرس داشت که نگو ... گفتم پروانه به خدا نمیخوان اعدامت کنن ! رئیس رو کرد بهشو گفت اگه نمیتونی برو پیش پسرا تا آرام بره خونه آقاجون ... پروانه گفت نه .. خوبم ... همه باهم سرمونو تکون دادیم ... صبحونه که تموم شد گوشیم پیام اومد .. آرش بود .. پشت در بودن .. بلند شدمو خودمو رسوندم به آیفون و درو باز کردم .. پشت آیفون گفتم ماشینو از کنار پارکینگ ببر پشت خونه کنار ماشین آریا بذار ..گفت باشه داداش ... بعد چند دقیقه آسا اومد تو ... آروم سلام کرد .. جواب دادم .. رفت سمت میز تو سالن .. بعد آرش اومد .. خیلی آروم با یه ساک گنده ... گفتم عزیزم اومدی تولد نه مسافرت ! گفت مال من نیست بابا ! مال آساست ... لباس من اینه ! یه نایلون کوچیکو نشونم داد .. گفتم عزیزم تو هم انگار اومدی استخر ... یه مایو آوردی فقط ؟ حداقل حولتو میاوردی ! گفت یه تیشرته دیگه ! همینطور نگاهش کردمو سرمو تکون دادم ... رفتیم باهم تو سالن ... آرش سلام کردو رئیس جواب داد ... گفت هیچکس تو دید نباشه ! همتون برید توی سوئیت آریا ! ما هم گفتیم چشم ... بلند شدیم سمت سوئیت ... رئیسم رفت شرکت .. حدود 7:30 بود ... پروانه رفت کمک مامانش ... ماهم تو اتاق آریا زندانی شدیم .. آسا چرت میزد ... گفتم آسا ما میشینیم اینور تو رو تخت آریا یکم بخواب ! گفت نه ... خوبم ... همین موقع پروانه اومد تو ... یکم میوه آورد ... شیرینی و شیر کاکائو ..به آسا گفت بیا بریم اتاق من .. یکم بخواب .. آسا بلند شدو گفت باشه ... ساکشو برداشتو رفت ... ما هم نشستیم به گپ زدن .. آریا گفت من اصلا از جشن تولد خوشم نمیاد .. هر سال با شاهین میریم بیرون میگردیم ... امسال توهم اضافه شدی ... آرش گفت منم خوشم نمیاد .. لوس بازیه ! ولی آسا عاشق اینجور جشناست ... شاهین گفت هر سال من با آریا روز تولدم میریم شهر بازی ... هرکدوم یه مدلی از زیر جشن درمیریم ... آرش گفت یه بار سر این جشن تولد بد کتکی از بابام خوردم ... شونزده سالم بود ... مامانم اصرار میکرد جشن بگیره ... آخه جشنای مامانم برای خودش بود .. اصلا دوستا یا همسنای من نبودن .. مگر اینکه کسایی که دعوت میکرد بچه هاشون هم سن من بودن ...خلاصه از مامانم اصرار از من انکار ... صبر کردم تا حرفشو تموم کنه ... گفتم خوب آرش ! بقیش ؟ گفت هیچی خوب ... مامانم جشن گرفت من نرفتم خونه ... رفتم با دوستام چرخیدم ... ساعت ده شب رفتم خونه ... مهمونا شامشونم خورده بودن ... بابام به قدری عصبانی بود که وقتی دیدم گفت دعا کن مهمونا نرن ! کاری میکنم که نتونی رو پاهات وایسی ! نتونی بری ول بگردی ! منم از ترس لرزیدم ... بعدشم به زور مامانم و ترس از بابام کیکو فوت کردمو بریدن ... بعد جشن مهمونا که رفتن .. بابام بردم تو اتاقمو کمربندشو درآورد ... یه کتک سیری بهم زد .. بخاطر دیر به مهمونی اومدنم .. تا ده شب بیرون موندنم و اینکه با مامانم لجبازی کردم ... اونقدر زد که نمیتونستم رو پاهام وایسم ... کادو هارو هم تا یه مدتی بهم نداد ... کادوی خودشو مامانم که یه پلی استیشن خفن بود .. اونم تا دوماهی نداد ... گفتم وای ... اصلا به بابات نمیاد اینقدر بیرحم باشه ! گفت بی رحم نیست .. اتفاقا خیلی مهربونه ولی این جور موقع ها دیگه هیچ کسی نمیتونه جلوشو بگیره .. ولی از اون سال به بعد به مامانم گفت دیگه جشن تولد برام نگیره .. بذار هرجور دوست داره روز تولدشو بگذرونه .... آریا گفت بچه ها تازه شده ساعت 9 حوصلم سر رفت ... گفتم بیا یه چرتی بزنیم تا آرام بره ... دخترا صدامون میکنن ... گفتن باشه .. هر کسی هر جایی بود دراز کشیدو خوابید ....یکم که گذشت با صدای رئیس بیدار شدیم .. رئیس برگشته بود .. آرامو برد ... البته فکر کنم به زور ... تا رفتن زدیم از اتاق بیرون ... پروانه و آسا هم اومدن ... گفتیم چکار کنیم حالا ؟ همین موقع زنگ زدن ...پریوش درو باز کردو تارا اومد تو ... آخه تارا رو هم دعوت کرده بودیم ... همراه رئیس اومده بودو یه کوچه بالاتر پیاده شده بود تا آرام بره ..... تمام وسایلو آوردیمو شروع کردیم به تزئین .. این وسط پشمک از روی همه چی میپرید و همه چیو به دندون میگرفت .. آخر گرفتمشو دادمش دست پروانه ... تا اینکه در باز شدو رئیس اومد تو .. همه سلام کردیم ...رئیس اومد داخل و گفت دست بجنبونید .. آرام یه جوری بود که بعد ناهار برگرده خونه ! .. سپردم تا ساعت 4 نگهش دارن ... حداقل ... شروع کردیم به کار .. دو سه ساعت طول کشید ... تموم که شد پریوش جون غذا آورد ... بعدش رئیس گفت برید آماده بشید ... گفتیم باشه ... آسا گفت اول کادوهارو بذاریم روی میز ! گفتیم باشه .. هر کسی کادوشو آورد .. رئیس تلوزیون آریا یه زنجیر پلاک طلا .. من یه گوشی ... البته از طرف خودم و سارا .. آسا و پروانه یه ست لوازم آرایش .. رئیس با دیدنش اخماش رفت تو هم ... آسا گفت داداش ... اینبارو اجازه بدید .. ازش قول میگیریم زیر نظر خودتون استفاده کنه ... رئیس سرشو تکون دادو گفت فقط این بار ! ولی دیگه از این کارا نکنید ! آرش یه ساعت خوشگل ... فکر کنم گرون خریده .. تارا یه شال حریر که واقعا چشم نواز بود .. اصلا بهش نمیخورد برای روی سر باشه ... انگار لباسه ... پریوشو حسین آقا مثل مادر پدرای دیگه یه شلوار لی خوشگل راسته و بلیزی که خیلی بهش میومد خریده بودن ... همگی که کادوهارو گذاشتیم رفتیم لباس بپوشیم ... تارا با دخترا رفت ما هم باهم ...
آرام #
سرمیز غذا آقاجون و مادر جون با مامان گفتنو خندیدن ... نمیدونم چرا دنیا امروز برعکس شده .. همیشه سر میز مامان ساکت و آروم مینشست .. آقاجون و مادرجونم همینطور اگر حرفی هم میشد در کمال آرامش زده میشد ولی امروز هرکدوم یه چیزی میگفتن بعدشم ریسه میرفتن ... من بیشتر از اینکه خندم بگیره تعجب کرده بودم ... خدایا ! امروز چه خبره ؟ بعد ناهار رفتیم تو سالن نشستیم ... آقاجون شروع کرد با من به حرف زدنو خلاصه بدون اینکه بفهمم منو به حرف گرفتنو یه دو ساعتی گفتیمو خندیدیم .. پریناز میوه آورد و خوردیم .. مامان از اونوقتا گفت .. زمانیکه داداش آراز و داداش آریا کوچیک بودن .. خرابکاری میکردن و بابا حسابی تنبیهشون میکرد ... یا یه جوری زیر آبی میرفتن ... حدود ساعت 4 شد ... مامان گفت وای دیرم شد ... بلند شد از جاش ... گفتم کاش منم برم ... زنگ بزنم داداش ... مامان گفت مهران میاد دنبالم .. میخوای توروهم ببرم ؟ گفتم نه ... داداش میاد ... مرسی ... یاد آخرین باری که با مامان و مهران رفتم بیرون افتادم که داداش حسابی تنبیهم کرد ... گوشی رو برداشتم زنگ زدم به داداش .. داداش تا برداشت سلام کردمو گفتم میخوام برگردم خونه ... داداش گفت بمون میام .. گفتم چشم ... نشستم ... نیم ساعت شد تا داداش اومد ... لباس پوشیدمو سوار ماشین شدم .. تا از در باغ اومدیم بیرون داداش گفت وای ! باید برگردم شرکت .. سندی رو جا گذاشتم ... بعدم رفت سمت شرکت ... داخل پارکینگ شرکت شدیم .. داداش پیاده شدو گفت بشین تا بیام ! همچین با تحکم گفت که سرجام میخکوب شدم ... حدودا بیست دقیقه ای طول کشید ... بعدم از اونجا به جایی دیگه سر زد ... خلاصه یک ساعتی گشتیم .. دیگه سرم داشت گیج میرفت ... بعدم رفتیم سمت خونه ... به محض اینکه رسیدیم .. داداش گفت برو بالا من میام ! گفتم چشم .. تارسیدم جلوی در داداش پشت سرم اومدو درو باز کرد منو هول داد داخل ! یهو صدای وحشتناکی اومد که از ترس جیغ زدمو برگشتم تو بغل داداش ... آروم که شدم از بغل داداش دراومدم چشمامو باز کردم یهو دنیا رنگی رنگی شد .. همه اومدن جلو با خنده تولدمو تبریک گفتن ... از تعجب دهنم باز مونده بود ... مامانم با یه لباس شیک آرایش کرده ... آقاجونو مادر جون .. تارا آسا .. پری ... آرش آریا .. شاهین که یه کلاه بوقی سرش گذاشته بود ..حسین آقا و پریوش جون .. حتی پرینازم بود ... بعدم برگشتم سمت داداش که داشت با اخم به شاهینو داداش آریا نگاه میکرد ... قبل از اینکه حرفی بزنم داداش با اخمو صدای بلند گفت کدومتون ترقه انداخت ؟ هان ؟ داداشو محکم بغل کردم .. گفتم ممنونم داداش ... مرسی ... داداش دستشو محکم دورم حلقه کردو گفت تولدت مبارک دختر من ... تولدت مبارک .. همه دست میزدنو سوتو .. صدا به صدا نمیرسید ... مامان اومد جلو یه ماچ گنده از لپم کرد .. فکر کنم جای رژش رو صورتم موند .. بعدم دخترا پریوش بعد پسرا همه باهام دست دادن ... حسین آقا هم اومد جلو سرمو بوسیدو گفت تولدت مبارک خانوم کوچولو .. گفتم ممنون .. شاهین اون وسط یه عکس حسابی ازم گرفت .. با صورتی که جایی دیگه نداشت .. همه صورتم رژی بود .. آسا و پری دستمو گرفتنو کشوندن توی اتاقم .. کمکم کردن لباس پوشیدمو آرایش کردم .. یه لباس قشنگ ... یه پیرهن تنگ تا روی زانو که آستین حلقه ای بود .. به رنگ زرشکی که طرح های مشکی روش بود .. خیلی تو تنم خوشگل بود و یه کفش پاشنه دار زرشکی ... آسا گفت شیطون نکنه خودت با داداش رفتی لباس خریدی ؟ گفتم نه بخدا ! رفتیم تو سالن ... شاهین طبق معمول آهنگ گذاشتو رفتن وسط به رقصیدن ... منم کشوندن ... حسابی زدیمو رقصیدیم ... تارا پریناز آسا .. پری من .. پسرا که خودشونو کشتن ... بعدم پریوش کیکو آوردو کادوهارو باز کردیم ... یکی یکی .. اول داداش آراز بعد آقاجون که با مادر جون باهم یه دستبند طلا برام خریده بودن .. مامانم که یه عینک آفتابی برام از آلمان آورده بود و یه بلیز دامن .. دامن کلوش مشکی زیر زانو از ساتن و یه بلیز سفید با طرحهای آبی ... آستینش حلقه ای بود ولی یقش زیاد باز نبود ... برای اولین بار داداش از این لباس راضی بود ... پریناز هم یه شلوار خوشگل خریده بود ... البته خیلی جذبو یکم کوتاه ... میدونم داداش نمیذاره هر جایی بپوشم ... بعدم بقیه کادوها ... حسابی بهم خوش گذشت ... یه شب فراموش نشدنی ... مخصوصا که مامانم بود ... بعدش شامو بعدش دوباره رقص ... ساعت حدود 12 بود که داداش گفت دیگه بسه ! آقاجون مادر جون خسته شدن ... مامان بلند شدو گفت مهران میاد دنبالم .. مامانو بابا رو میرسونیم ... داداش اخماشو کرد توهمو گفت نه خودم میبرمشون ! آقاجون اومد جلو گفت آراز جان اینطوری بهتره .. توهم خسته ای ... پریناز اجازه گرفت شبو خونه مامانش بمونه ... آرشو آسا هم گفتن تارا رو میرسونن ..پریوش از کیک تولدم که خیلی بزرگ بود برای خواهر تارا گذاشت ... همه رفتن خونه هاشون منم با کمک پری کادوهامو بردم اتاقم ... اونقدر ذوق زده بودم که احساس خستگی نداشتم ... روی تختم ولو شدم ...
آراز #
برنامه رو طوری چیده بودم که همه چی به موقع انجام بشه و شد ! وقتی آرام جلوی در اومد تو بغلم و تشکر کرد... وقتی دیدم که چه خوشحال بین بقیه میرقصه .. وقتی از دیدن کادوهاش ذوق کرده بود .. وقتی دیدم بهش خوش گذشته .. احساس رضایت کردم ... خوشحال بودم که آرام خوشحاله .... بعد اینکه همه رفتن رفتم سراغ آرام .. تقه به درو رفتم داخل ... ازجاش بلند شدو لبخند زد ... رسیدم بهش دوباره بغلش کردم ... گفتم خوش گذشت ؟ گفت بله داداش ... خیلی ... ممنونم ... محکم توی بغلم گرفتمش ... بعد مدتی ولش کردم ... گفتم آفرین دختر خوب .. سرشو بالا گرفتو نگاهم کرد .. گفتم از آقاجون شنیدم که چقدر مودبو متین رفتار کردی .. لبخندی زدو گفت برای اولین بار مامان نشست پیشمو باهام حرف زد .. از گذشته .. از خاطرات .. از بچگی شما .. از بابا ... گفتم از کتک خوردن منو آریا ... آره ؟ خندیدو گفت بله ... گفتم چیه ؟ دلت خنک شد ؟ خیالت راحت شد که منو آریا هم از بابا کتک خوردیم ؟ البته تو که میدونستی ... باید یادت باشه ! آرام گفت بله .. ولی نه اینطور که مامان تعریف کرد .. گفتم خوب ماهم یه زمانی بچه بودیم .. اشتباه کردیم .. بابا هم تنبیهمون میکرد .. کتک میخوردیم ... مثل تو ... آرام دوباره اومد تو بغلمو گفت مرسی داداش که هستی ... جای بابا ... همیشه پیشمی .. بابایی ... البته بابایی رو خیلی آرومو زیر لبی گفت ... ولی من شنیدم ... گفتم حالا صورتتو بشور .. دندوناتم همینطور ... باید بخوابی .. از بغلم اومد بیرونو گفت چشم .. مرسی بابت لباس .. خیلی خوشگله ... کفشمم همینطور .. گفتم مبارکت باشه ... تلوزیونم گفتم بیان نصب کنن ! بهش دست نزن .. باشه ؟ گفت باشه داداش .. اخم کردمو هشداری گفتم آرام ! دست به تلوزیون نمیزنی ! بفهمم دست زدی من میدونمو تو ! اول حسابتو میرسم بابت گوش نکردن به حرفم بعدشم میبرمش ! گفت چشم .. از اتاقش اومدم بیرون و رفتم اتاقم .. خیلی خسته شدم ....یک هفته ای از جشن تولد آرام گذشت .. تولد آریا رسیدو طبق معمول با شاهین و اینبار با آرش مجردی رفتن بیرون .. بهشون اخطار کردم که مواظب باشید ... خدا رو شکر بی سرو صدا رفتنو برگشتن .. گذشت .... تا اینکه اویل شهریورماه بود .. روز چهارشنبه ... درست زمان اوج کارای شرکت تجاری بود .. چهار ماه مونده بود به عید میلادی و زمستان .. اجناس باید از حالا سریع صادر یا وارد بشن .. ومن گرفتار دوشرکت .. توی اتاقم نشسته بودمو چون کارای شرکت تجاری سنگین شده بود و منشی شرکت تجاری به تنهایی از پس کارا برنمیومد از ارشد خواستم تا بهم کمک کنه .. برای همین میز کارشو تبدیل به مرکز کار شرکت تجاری کرد و برای اینکه نزدیک من باشه بالا به شرکت تجاری نرفت .. فرخ هم مطابق معمول به کارا رسیدگی میکرد .. حدود ساعت ده صبح تلفنم زنگ خورد .. یه تماس از منزل .. گوشی رو که برداشتم صدای حراسون پریوش نگرانم کرد .. الو ! آراز خان ! گفتم چی شده پریوش ؟ گفت آقا یه خانم همراه دختر جوونی اومدن میگن ناهید هستن و از آلمان اومدن .. بازور اومدن داخل ! من یه آن خشکم زد ... چی ؟ گفت کی هستن ؟ ناهید ؟ با ناراحتی گفت آقا زود خودتونو برسونید .. بعد صداشو آورد پایینو گفت ناهید خانم اومده ! از تعجب یه لحظه نتونستم عکس العملی داشته باشم .. با خودم گفتم این زن اینجا چکار میکنه ؟ سریع از جام بلند شدمو سوئیچ گوشی و کیفمو برداشتمو رفتم بیرون . آریا و شاهین بیرون در اتاق ایستاده بودنو صحبت میکردن .. الان دیگه بخاطر حجم کارا شاهینو آرش تو اتاق آریا کار میکردن .. رفتم سمت آریا و گفتم آریا ! ناهید ! آریا با تعجب گفت کی ؟ ناهید ؟ گفتم آره اینجا ! خونه ! آریا هنوز تو شوک بود که گفتم راه بیوفت ! بعد رفتم سمت ارشدو تمام کارا رو سپردم بهش و با آریا زدیم بیرون .. سوار ماشین شدیمو رفتم سمت خونه ...
آرام #
توی سالن نشسته بودم .. داداش تازه پشمکو با هزار خواهش بهم داده بود .. باهم داشتیم فیلم میدیدیم .. که یهو زنگ زدن .. پریوش رفت پشت آیفونو گفت بفرمائید . شخصی که پشت در بود گفت باز کن ! پریوش که از لحن طرف مقابل خوشش نیومده بود گفت شما کی هستید که باز کنم ؟ گفت من خانم این خونه ناهید هستم .. باز کن ! پریوش یهو دوید سمت در .. منم رفتم تو ایوون .. پشمک بغلم بود .. یهو پریوشو دیدم که دنبال یه خانم حدودا پنجاهو خورده ای ساله میدوید و یه دختر جوون باهاش بود .. چمدون بدست .. درحالیکه تو ایوون ایستاده بودم پشمکو ناز میکردم دوتا خانم که معلوم بود مادر دختر هستن از پله ها اومدن بالا .. فقط نگاهشون کردم .. چهره هاشون چقدر آشناست .. خانمه رسید جلوی منو ایستادو گفت سلام یادت ندادن ؟ گفتم بهم گفتن با غریبه ها حرف نزنم ! ... شما ؟ گفتم من خانم این خونه هستم .. خواهر ارباب این خونه ! ناهید هستم !گفتم خواهر ارباب این خونه من هستم ! آرام پیرنیا ! فکر کنم اشتباه تشریف آوردید ! گفت چی ؟ تو آرامی ؟ گفته بودن ارشیا دختر دار شده باور نکردم ! بعدم از من رد شدو رفت و دخترش به دنبالش .. پریوشم نگران به دنبالشون .. یهودیدم از دم در یه پسره با چند تا چمدون اومد داخل .. از تعجب چشمام گرد شد .. پسره که از این چمدونا عصبی بود دوسه تاشو پرت کردو گفت اَه ! این چه وضعیه ! یهو چشمش به من افتاد که با تعجب نگاهش میکردم .. دوتا چمدونو برداشتو اومد از پله ها بالا .. به من رسیدو گفت سلام من نادر هستم .. گفتم سلام .. گفت ببخشید شما ؟ گفتم آرام هستم ! گفت خوشبختم ..دختر دائی .. نادر به نظرم پسر خوبی اومد .. گفت این مادر من رفت کجا رو بهم بریزه ؟ بعدم رفت داخل .. من هنوز با بهت نگاهشون میکردم رفتم داخل ..
آراز #
همونطور که با سرعت به سمت خونه میرفتم زنگ زدم مامان .. چند تا زنگ خوردو برداشت .. گفتم مامان گوش کن ! سرو کله ناهید پیدا شده ! مامان از پشت گوشی جیغی زد که گوشم کر شد ! گفتم چرا جیغ میزنی ؟ گفت از کجا فهمیدی ؟ گفتم از اونجا که الان تو خونم با دخترش نشسته ! گفت واقعا ؟ ... آراز سریع خودتو برسون خونه ! منم دارم میام ! نذار از جلو چشمت دور بشه ! برو اومدم ! قطع کرد .. رسیدیم خونه .. پارک کردمو از پله ها رفتیم بالا ! درو باز کردمو رفتم داخل .. جلوی سالن ایستادمو به مهمونا نگاه کردم .. پروانه اومد سمتم و سلام کرد .. جوابشو دادمو کیفو سوئیچمو دادم بهش گفتم بذار داخل اتاقم ! گفت چشم و رفت ..
آرام #
رفتم توی سالنو نشستم روی مبل .. فقط نگاهشون میکردم که چطور با افاده به همه جا نگاه میکنن .. یهو در خونه باز شدو داداش اومد داخل ... جلوی در وسایلشو به پروانه دادو گفت به به ناهید خانم ! عمه خانم مکرمه بعد 20 سال قدم رنجه کردید .. معرفی نمیفرمائید ؟ ناهید یهو برگشت سمت داداشو گفت آراز ؟ وای چه مردی شدی ؟ خوش تیپ ! بعدم چشمش به آریا افتاد .. گفت ارشیا جوون شده برگشته ! داداش اومد جلو گفت بعد این همه سال چطور خونه منو پیدا کردی ؟ ناهید گفت من خونه برادرمو گم نمیکنم .. گفتم برادرت چند سالی میشه فوت شده .. الان این خونه متعلق به منه .. من جانشین پدر بزرگ و پدرم هستم ! ناهید یه نگاهی به انگشترای دست داداش انداختو گفت انگشتر داداشمو بده ببینم ! داداش دستاشو تو جیب شلوارش کردو گفت انگشترای من ! دیگه انگشتر ارشیا پیرنیا نیست ! متعلق به آراز پیرنیاست .. و لزومی نمیبینم از انگشتم درش بیارم ! دختر پسرتو معرفی نمیکنی ؟ ناهید گفت دخترم نادیا 25 سالشه و نادر 23 ساله .. داداش آروم اومد و نشست روی مبلو روبه من کردو گفت برو اتاقت ! زود ! گفتم چشمو سریع رفتم سمت اتاقم ..
آراز #
نشستم روی مبل سه نفره .. درست وسط مبلو دستامو روی پشتی مبل باز کردم .. تکیه دادمو مستقیم به ناهید نگاه کردم .. آریا اومد و کنار مبل نزدیک من ایستاد و دستاشو تو جیب شلوارش کرد .. ناهید گفت من میخوام اینجا بمونم .. گفتم تا کی ؟ ..گفت تا وقتی ایرانم .. گفتم تاکی ؟ ..گفت یک ماه .. گفتم باشه .. پریوشو صدا کردمو گفتم سه تا اتاق پایینو آماده کنید .. اتاقای پایین مخصوص مهمانهای غریبه بود .. که ماهی یک بار تمیز میشد و از شانس عمه به تازگی تمیز شده بود .. نادر بلند شدو گفت ببخشید پسر دائی .. اجازه هست چمدونا رو بیارم داخل ؟ گفتم حتما ! نادر رفت دنبال چمدونا .. به نظرم پسر خوبی اومد ولی نادیا درست کپی برابر اصل مادرش بود ! به همون اندازه از خود راضی و ناجنس .. همینطور که بهشون نگاه میکردم در باز شدو مادرم اوم داخل ! اومد جلو و گفت ناهید خانم اینجا چکار میکنی ؟ داداشت مگه اومدنتو به این خونه قدغن نکرده بود ؟ ... حالا برای چی اومدی ؟ ناهید بلند شدو گفت اومدم حق خودمو بچه هامو بگیرم .. از پدرم زمینی به من باید میرسید که دست داداشم اومده بود و الان میخوام بهم برگردونید ! احساس کردم این بحث الانه که بالا بگیره و جلوی بقیه صحیح نبود ..بلند گفتم خانوما ! بسه ! فکر نمیکنید که این مکالمه صمیمانه جلوی بقیه صحیح نیست ؟ بهتره بریم کتابخونه طبقه پایین ! .. بلند شدمو خودم جلو راه افتادم گفتم بفرمائید !
قبل از اینکه از پله ها برم پایین روبه پریوش گفتم از مهمونا پذیرایی کنید .. پروانه که اومده بود کمک مادرش سریع رفت آشپزخونه تا تدارک ببینه .. رفتم پایین در کتابخونه رو باز کردمو رفتم داخل .. روبه خانوما گفتم بفرمایید تو و بشینید لطفا .. اومدنو نشستن ولی طوری به هم نگاه میکردن که انگار دارن برای حمله خودشونو آماده میکنن .. گفتم تا اونجایی که من میدونم اون زمین دست برادر گرامیتونه ! الانم روش زراعت میکنن .. ناهید گفت زراعت ؟ اون زمین تجاریه ! چطور بردنش زیر کشت ؟ اون زمین از اول پیش ارشیا بود .. بابا سهم منو به ارشیا سپرده بود ! مامان یهو گفت اون مال زمانی بود که با اون پسره فرار نکرده بودی ! وقتی فرار کردید بابات زمینو از ارشیا گرفتو داد به آرمان .. حالا دیگه هرچی میخوای از آرمان بگیر .. ناهید گفت نه ! برید ازش پس بگیرید !مامان که دیگه جوش آورده بود گفت هرکی خرابکاری کرده بره زمینشم خودش بگیره ! ناهید جون برو خدا روزیتو جای دیگه بده ! دست از سر بچه های من بردار ! ناهید گفت حنانه جون جنابعالی که از داداشم جدا شدیو دوباره شوهر کردی بهتره از اخلاق دم نزنی ! مامان رفت جلو و تو چشماش نگاه کردو گفت داداش جونت خودش خواست جدا بشیم ! بعدش من یه زن آزاد بودمو هر کار خواستم کردم .. اجازمم دست خودم بود ! ولی با پسر فرار نکردم !!!! آبروی پدرمم نبردم ! دیگه مونده بود کار به کتک کاری برسه ! مامان یکراست رفت سمت در .. درو باز کردو رفت بیرون .. ناهیدم عصبی نشست روی مبل .. منم از در رفتم بیرونو از پله ها رفتم بالا و قبل از اینکه مامان بره تو سالن بازوشو گرفتمو بردمش اتاقم ... گفتم لازم بود این مسائلو پیش بکشی ؟ مامان گفت تو این زنو نمیشناسی .. یه افعیه به تمام معناست .. دخترشم بدتر از خودش .. مواظب خودت و خواهرت باش ! این زن برای اینکه تو ثروت بابات سهیم بشه دست به هر کاری میزنه ! اگر شده دخترشو غالب تو کنه یا دست رو آرام بذاره ! این زن اگر خوب بود بابات یه سراغ ازش میگرفت .. ارشیا تا آخر عمرش ازش بدش میومد ! گفتم تو از کجا میدونی تا آخر عمرش ؟ مامان برگشت سمتمو گفت بابات قبل از مرگش اومد دیدنم .. درمورد ناهید همه چیو گفت .. از من خواست در مقابل ناهید مواظبتون باشم .. بابات با اینکه دل خوشی هم از آرمان نداشت ولی بازم آرمانو آدم بدی نمیدونست ... ولی ناهید نه ! همیشه میگفت ناهید دختر خوبی نیست .. تنها چیزی که براش مهمه پوله و پول .. از روی همه بخاطر پول رد میشه ! مامان درست روبه روم ایستادو گفت آراز ! الان موقع اون نیست که باهم بجنگیم ! فعلا باید کنار هم دست تو دست کار کنیم ! این زن میخنده و خنجرشو پشتش قایم میکنه ! گفتم وظیفه من حفاظت از خانوادمه که شامل تو و شوهرتم میشه ! بابا تو و شوهرتو بهم سپرد .. پس حالا که هدفامون یکیه پس بریم به خدمت عمه جون برسیم ...
آریا #
همینطورکه داداش رفت از پله ها پایین من نشستم جای داداش .. نادر با چمدون اومد داخل سالن .. اومد نشست روبه روی من و یه لبخند تحویل من داد .. همین موقع پشمک از زیر مبل پرید بیرونو کنار نادیا نشست .. نادیا هم پرید بالای مبل .. از ترس صداشم درنیومد .. نادر که از خنده دلشو گرفته بود گفت بپا نخوردت ! آرام یهو از پشت مبل اومد بیرونو گفت پشمک بیا اینجا ! همین موقع داداش آراز اومد تو سالن .. کنارش مامان اومد .. اخماشو کرد توهمو گفت تو اینجا چه غلطی میکنی ؟ آرام برگشت سمت داداش .. مامان اومد تو سالنو نشست رو مبل .. ناهید هم از طبقه پایین اومد و نشست .. داداش بازوی آرامو گرفتو بردش سمت اتاقش
آرام #
از لای در به مهمونا نگاه کردم .. چرا داداش نذاشت پیششون بشینم ؟ پشمک یهو از زیر پام در رفتو رفت تو سالن .. منم دویدم بیرون .. دنبال پشمک که دیدم رفت سمت نادیا و اونم وحشت کرد .. تا امدم بگیرمش داداش از پشت سرم اومد و گفت اینجا چه غلطی میکنی ؟ اونقدر عصبانی بود که وحشت کردم .. بازومو گرفتو بردم سمت اتاقم .. درو باز کردو هولم داد تو .. و خودشم اومد تو درو پشت سرش بستو قفل کرد .. از ترس سرمو انداختم پایین .. داداش گوشمو گرفتو گفت از این به بعد حق نداری به این مهمونا نزدیک بشی ! اگر ببینم کاری میکنم که واقعا نتونی از اتاقت بیای بیرون .. دستمو گذاشتم روی گوشمو گفتم چشم .. ببخشید .. خواهش میکنم .. داداش گوشمو ول کردو گفت وادارم نکن کتکت بزنم ! نبینم به اینا نزدیک بشی ! ... اگر خواستن بهت نزدیک بشن بهم بگو ! بعدم درو باز کردو رفت بیرون ...
آراز #
از اتاق آرام با عصبانیت اومدم بیرون .. پشت در ایستادمو فکر کردم .. خانواده همیشه اولویت من بوده ...همیشه ! و اگر کسی بخواد کوچکترین آسیبی بهش وارد کنه با من طرفه ! .. آراز پیرنیا ! .. بدون هیچ رحمی از روش میگذرم .. خوب خوب خوب ! عمه جان ! اومدی نیشتو بزنی و بری ؟ باشه ! ببینم کی کیو از میدون به در میکنه ! راه افتادم سمت سالون .. نزدیکشون که شدم یهو همه ساکت شدن .. هنوز کسی رو مبل سه نفره که نشسته بودم ننشسته بود ! با خودم گفتم هنوز جرات نکردن جام بشینن .. رفتم نشستم پامو رو پام انداختمو دستامو باز کردم روی پشتی مبل گذاشتم .. دقیقا مثل یه عقاب که بالهاشو با اقتدار باز کرده .. رو به مادرم کردمو گفتم عمه جان مهمان عزیز من هستن و تا زمانیکه ایران تشریف دارن همینجا میمونن ! مامان و حتی خود عمه با تعجب بهم نگاه کردن .. بااینکه با مامان اختلاف عمیقی دارم ولی مامانمو خوب میشناسم .. اونم همینطور .. مخصوصا تو معامله و کار ! نیازی نبود که کوچکترین اشاره ای بکنیم .. فقط کافی بود تو چشم همدیگه نگاه کنیم .. مامان که انگار منظور منو فهمیده بود گفت اگر میخوای عمه جانتو نگه داری نگه دار ! منم اینجا میمونم .. با تو و عمه جانت کار دارم .. باید بدونید که از خونم جم نمیخورم .. مامان بلند شدو رفت طرف سوئیت آریا ! آریا هم دنبال مامان رفت ... سرمو برگردوندم سمت عمه و گفتم اتاقاتون حاضره .. استراحت کنید تا موقع ناهار .. بعد از جام بلند شدم... عمه هم از جاش بلند شدو دنبالش دختر و پسرش .. پریوش اومدو گفت بفرمائید از این طرف و راهنماییشون کرد به طبقه پایین .. وقتی رفتن منم راه افتادم سمت سوئیت آریا .. رفتم داخلو سریع درو پشت سرم بستم .. آریا نگران شد .. فکر کرد دوباره با مامان دعوا میکنم ولی قبل از اینکه حرفی بزنم مامان آروم گفت آفرین .. بهترین روش همینه ! دوستتو نزدیک و دشمنتو نزدیک تر نگه دار ! فقط حواست دقیق به آرام باشه .. خودم البته حواسم هست ولی از تو حساب میبره ! آریا یکم به ما نگاه کردو گفت الان چی شد ؟؟؟؟ شما دوستید یا دشمن ؟ مامان به آریا نزدیک شدو گوش آریا رو کشید .. آریا صدای آخش بلندشد .. مامان گفت من با پسرم اختلاف پیدا میکنم ولی دشمنی هرگز ! دیگه نشنوم همچین حرفی بزنی ! مامان گوش آریا رو ول کردو گفت من توی سوئیت میمونم .. یه چند وقت تحمل کن ! میخوام حواسم از بالا به اینا باشه ! آریا گفت اگر گوشمو دوباره نمیکشی باشه ! مامان خندیدو صورت آریا رو نوازش کرد .. درست مثل اون موقعها که کوچیک بودیم .. مامان برگشت روبه منو بازومو گرفت .. گفت خوب جای پدرو پدربزرگتو گرفتی ! درایت اون دوتا جمع شده توی تو .. از خدا میخوام عمر طولانی بهت بده که از آریا و آرام و حتی پروانه حمایت کنیو ... اشک تو چشماش جمع شد .. بازوی مامانو گرفتمو بعد سالها کشیدمش توی بغلم .. دستاش دورم حلقه شد .. محکم بین بازوهام گرفتمش .. چقدر دلم براش تنگ شده بود .. من عاشق مادرم بودم ولی بخاطر اختلافات خانوادگی نمیتونستم خشممو نسبت بهش کنترل کنم ... بعد چند لحظه مادرم از بغلم بیرون اومدو گفت اَه پسر جان لباست ماتیکی شد ! گفتم عیبی نداره ... گفت پیرهنت خیلی خوش رنگو خوشگله حیفه خراب بشه .. بذار خودم لکشو پاک میکنم .. گفتم نمیخواد پریوش درستش میکنه ! گفت نه کار خودمه ! احساس کردم میخواد وظیفه مادریشو انجام بده .. برای همین اصرار نکردم .. رو به آریا کردمو گفتم برو پیش شاهین .. الانم برگرد شرکت ! حواست خوب به کارا باشه ... آریا گفت چشم داداش ! منم راه افتادم سمت اتاق آرام ..
آرام #
از ترس لرزیدم به خودم .. با اینکه نمیدونم چرا داداش دعوام کرد .. تا از در رفت بیرون منم خودمو انداختم روی تختم .. زدم زیر گریه .. یکم که گریه کردم کم کم چشمام سنگین شدو خوابیدم .. نمیدونم چقدر گذشت ولی احساس کردم در اتاقم باز شد.. یهو بیدار شدمو چشمامو باز کردم .. داداش آراز دستاشو تو جیب شلوارش کرده بود جلوی تختم ایستاده بود .. از جام پریدمو نشستم .. داداش خیلی جدی و اخمو نگاهم میکرد .. گفتم سلام با سر جواب داد .. صندلی رو برداشتو گذاشت جلوی تختم .. نشست گفت بیا جلو ببینم .. ترسیدمو با خودم گفتم من چکار کردم ؟ آروم رفتم جلو لبه تخت نشستم سرمو انداختم پایین .. گفت خوب گوشتو باز کن که یک بار بیشتر نمیگم ! عمه و پسر دخترش اینجا میمونن برای یه مدت کوتاه ... به هیچ عنوان بهشون نزدیک نمیشی ! نمیخوام غیر از سلام و خداحافظی کلمه دیگه ای از دهنت دربیاد ! و به هیچ عنوان بهشون اعتماد نمیکنی ! فهمیدی ؟ گفتم بله داداش .. گفت کاری نکن جلوی اینا سرت داد بزنم یا تنبیهت کنم ! ولی اگر جز چیزی که گفتم ازت ببینم پوستتو میکنم ! فهمیدی ؟ ایندفعه با ترس گفتم بله داداش .. گفت خوبه ! از الان هر وقت خواستی میتونی بیای بیرون .. ولی هرچی از اینا دور باشی برات امن تره ! ... بعدم بلند شدو صندلی رو برگردوند سر جاشو رفت .. با خودم فکر کردم چرا ؟ باید ببینم چه خبره ! لباسمو عوض کردمو یه بلیز آستین سه ربعی با یه شلوار لی پوشیدمو رفتم بیرون .. به بهانه پشمک همه جا چرخیدم .. میدونستم پشمک کجا میره ... رفتم از زیر ویترین صداش کردم .. یواش اومد بیرون .. بغلش کردم که نره سمت آشپزخونه که مامانمو دیدم که از پله ها میومد پایین .. نگاهش به من افتادو اومد سمتم .. یه کفش پاشنه دار یه کتک شلوار مشکی پوشیده بود .. بهم نزدیک شدو گفت برو یه کفش پات کن .. یه بلیز قشنگ تر بپوش .. گفتم همینم قشنگه ! گفشم اذیتم میکنه ! گفت برو آرام ! حرف گوش کن ! یکم نگاهش کردمو اخمامو کردم تو هم .. داداش اومد تو سالنو دید منو مامان حرف میزنیم .. اومد نزدیکمونو گفت چی شده ؟ گفتم نمیخوام کفش بپوشم ... لباسمم خوبه ! داداش یکم نگاهم کردو گفت مهمون غریبه داریم تو این ریختی اومدی بیرون ؟ بجم ! لباساتو عوض کن ! یه کفش تخت بپوش ! زود ! گفتم داداش ! یهو نگاهی بهم کرد که با خودم گفتم یا خدا ! غلط کردم اصلا از اتاقم دراومدم ... داداش گوشمو گرفتو سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت همین چند دقیقه پیش گفتم کاری نکن جلوی اینا تنبیهت کنم ! به این زودی یادت رفت ؟ هان ؟ مثل این که جور دیگه باید بهت بفهمونم ! من که دردم اومده بود دستمو گذاشتم رو دست داداشو گفتم ببخشید داداش .. دیگه تکرار نمیشه ! فهمیدم .. چشم .. داداش گوشمو ول کردو گفت یالا ! سریع رفتم سمت اتاقم .. لباسمو عوض کردمو کفش پوشیدم ... به خودم گفتم همینو میخواستی ؟ مثل بچه آدم حرف گوش کن دیگه ! کارم تموم شد رفتم بیرون .. پریوش میزو چیده بود .. خانومه که میگفت عمه منه با دختر لوسشو از خود راضیش و پسرش اومد سرمیز ... داداش اومد جای خودش نشست .. مامان سمت راستش و من سمت چپش پروانه هم بغل دست من نشست ..
آراز #
ناهید نشست اون سرمیز و دختر پسرش دوطرفش نشستن .. چند تا صندلی بینمون فاصله افتاد .. گفتم عمه جان نزدیکتر بشینید .. گفت اینجا راحتم .. میخوام بتونم ببینمتون عزیزم .. لبخندی زدمو پریوش غذاهارو آورد .. همینطور که همه مشغول بودن ناهید گفت این خانومو معرفی نکردید ! عروستونن ؟ نگاهش کردمو گفتم نه ! ایشون پروانه دختر خونده منه .. تحت قیومیت من زندگی میکنه ! ناهید با یه افاده ای گفت که اینطور ! بعد رو به آرام کردو گفت تو چی دختر ! کلاس چندمی ؟ من که دیگه نزدیک بود آمپر بچسبونم و جواب آنچنانی بهش بدم با لبخند گفتم غذاتون سرد شد ناهید خانم ! ناهیدم که متوجه شد داره عصبیم میکنه ساکت شد .. ناهار تموم شد و عصر پسرا اومدن .. و جَو خونه همچنان همینطور بود ..
چند روز گذشت ...ناهید تو این مدت هیچ حرفی از زمین نزد .. انگار مشغول تدارکات برای نقشه بزرگی بود .. دخترش نادیا هر روز مدل لباس پوشیدنش عوض میشد .. هر روز شیک ترو باز تر .. یقه از بالا و دامن از پایین ... روز به روز بدتر میشد .. پیش خودم گفتم من هم دختر جوون دارم هم پسر جوون .. این وضع بخواد به همین منوال پیش بره اوضاع خراب میشه . تا اینکه یه شب موقع شام همه جمع بودن .. آسا و آرشم برخلاف میلم دعوت کرده بودم .. همگی جمع شدیم سر میز .. نادیا از پله ها اومد بالا .. لباسی پوشیده بود که حتی پروانه بهش خیره نگاه کرد .. یه تاپ که از بالا یقش کاملا باز بود و اونقدر گشاد که تا تکون میخورد لباس زیرش معلوم میشد .. و روی شکمشو نمیپوشوند .. و دامن تنگ کوتاه که یه چاکم داشت .. اگر مایو میپوشید پوشیده تر بود .. روی بلیزش ریش ریش بود .. من که از عصبانیت یه چشم غره به ناهید رفتم .. آریا و شاهینو آرش هرکدوم یک طرفی نگاه میکردن ولی آسا آنچنان عصبانی بود که هر لحظه انتظار منفجر شدنش میرفت .. پروانه لپاش قرمز شده بود از خجالت ولی آرام فقط خیره نگاهش میکرد .. مادرم خیلی رلکس نشسته بود انگار اتفاقی نیوفتاده ! یهو آسا برگشت روبه نادیا گفت نمیدونستم توی ایرانم دنسینگ باز شده ؟ نادیا با ناز گفت جانم ؟ آسا گفت هنوز نرسیده مهمونی پارتی میخوای بری ؟ نادیا دوزاریش افتاد که آسا چی میگه اخماش رفت توهم ! آسا که خیالش راحت شد که حرفشو زده نشست سرجاشو تکیه داد .. آریا سرشو نزدیک گوش آسا کردو چیزی گفت که آسا درست باهاش چشم تو چشم شدو گفت میزو سفره حرمت داره .. صاحب سفره هم همینطور ! اگر به حساب اینکه من مهمونم هرچی میخوام بپوشم بیحرمتی به تمام کساییکه دور سفره هستن ! برگشتم سمت آسا و بلند صداش کردم .. آسا سرشو انداخت پایین .. میدونستم حق داره ولی اینجا جاش نبود ... یهو آرام گفت راست میگه داداش ! به نظرت غلطه پروانه ؟ پروانه سرشو آورد بالا و با صدایی که سعی میکرد صافو رسا باشه گفت نه ! آسا جان درست میگه ! بعدم نگاه به نادیا کرد .. مامانم دستشو دراز کردو یه لیوان برداشت برای خودش شربت ریختو گفت به نظر منم حق با دختراست ! حرمت سفره باید حفظ بشه ! حرمت صاحب سفره هم همینطور ! بعد با دخترا خیره به نادیا نگاه کردن .. من که برای اولین بار توی زندگیم آچ مز شده بودم نتونستم حرفی بزنم .. ناهید که منظور همه رو فهمیده بود گفت اینقدر امل نباشید ! الان تو دنیا دیگه کسی به لباس پوشیدن اهمیتی نمیده ! آسا برگشت روبه ناهیدو گفت شاید جایی که شما زندگی میکنید به بی بندو باری میگید مدرنیته ولی اینجا ما بهش چیز دیگه میگیم ! ناهید یهو از جاش بلند شد .. گفت آراز خان خواهراتو عروست رسما به دخترم توهین کردن ! مامانم فرصت نداد حرفی بزنمو گفت مامانشو فراموش کردی چون نظر منم همینه ! ما اینجا پسری نداریم که همچین دختری رو بپسنده ! ناهید که دیگه خیلی عصبانی بود گفت دیگه اینجا جای من نیست .. مامانم گفت هرجور راحتی عزیزم ! و به پشتی صندلیش تکیه داد .. ناهید دست دخترشو گرفتو با عصبانیت رفت طبقه پایین .. نادر هم خیلی آروم بلند شدو گفت ممنونم .. راحتم کردید .. و رفت دنبال مادرش ..من که از عصبانیت نمیتونستم خودمو کنترل کنم با دست زدم روی میزو گفتم معلوم هست اینجا چه خبره ؟ مامان گفت بهتره خودتو کنترل کنی پسرم ! بعدا صحبت میکنیم ! من به صورت یک یکشون نگاه کردمو با خودم گفتم به حساب همتون میرسم ! ده دقیقه نشد که با چمدون اومدن بالا .. انگار ماشین خبر کرده بودن .. و بدون خداحافظی رفتن بیرون ..
آرام #
تو دلم خوشحال بودم که برای اولین بار با مامانمو آسا و پری یه کاری کردیم کارستون .. وقتی ناهید رفت داداش بلندشد گفت ببخشید مامان میرم فعلا اتاقم .. اگر بمونم حساب چند نفرو باید بذارم کف دستشون ! بعدم رفت .. وقتی داداش رفت خندیدیمو گفتیم هورا ! و دستامونو زدیم به هم .. پسرا هاجو واج بودن .. مامانم گفت دخترا عالی بود .. یه تیم خوب هستیم ! حالا بخورید حیف این غذای خوش مزه سرد بشه ! بخورید باید جشن بگیریم !
آراز #
وارد اتاقم شدم .. از یک طرف خوشحال بودم که از ناهید با دست خودش خلاص شدیم و از یک طرف عصبی بودم که چطور جرات کردن جلوی من و بدون اجازه من از شر مهمون من خلاص بشن ! .... دخترا ! مطمعنم که تمام این نقشه ها کار مادرمه .. جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم ... همیشه با اقتدار و جدیت خانواده . شرکتامو اداره کردم و نیازی به دعوا یا صدای بلند نداشتم .. خوب ! باید چند تا بچه رو سرجاشون بشونم تا بفهمن اینجا کی راهو مشخص میکنه ! رفتم بیرونو یک راست تو سالن .. بچه ها تو سالن مشغول بگو بخند بودن .. خیلی قهرمانانه درمورد کارشون صحبت میکردن .. مامان راحت رو مبل لم داده بود .. مثل همیشه چیزیو که میخواست بدست آورده بود .. تا چشمشون بهم افتاد سریع بلند شدنو سرشونو انداختن پایین .. مامان صاف نشست .. گفتم همه تو اتاقاتون ! با مامان باید صحبت کنم ! آرام که پشت آریا قایم شده بو سرک کشیدو یواش راه افتاد سمت اتاقش ! گفتم تو ! .... دختر خانم برگرد سرجات ! بقیه اتاقاشون ! آسا آروم سرشو آورد بالا و گفت میشه ما بریم خونه داداش ؟ گفتم نه عزیزم ! همه تون اینجا میمونید ! باهاتون کار دارم ! راه بیوفتید ! تا بچه ها رفتن رفتم سمت آرامو روبه روش ایستادم ! چونش چسبیده بود به سینش .. گفتم سرتو بگیر بالا ! تکون نخورد .. داد زدم آرام ! .. بدون اینکه سرشو بیاره بالا گفت ببخشید داداش .. گوششو گرفتمو سرشو آوردم بالا .. مستقیم به صوردش نگاه کردمو گفتم از کی تا حالا جرات همچین غلطایی رو پیدا کردی ؟ هان ؟ اونقدر رو پیدا کردی که جلوی من با پررویی حرف میزنی ؟ امشب به خدمت تو یکی هم میرسم ! دستشو گذاشت روی دستمو گفت گوشم کنده شد داداش .. ببخشید .. گوششو ول کردمو دستمو کردم تو جیب شلوارمو مستقیم نگاهش کردم .. گفتم حالا برو تو اتاقت ! بجم ! با ترسو لرز گفت چشم ... یهو برگشتم سمت مادرم ..گفتم خوب مادر ! حالا دیگه بدون درنظر گرفتن موقعیت من کاراتونو پیش میبرید ؟ مامان سرشو بلند کردو گفت چند شب پیش از بالای پله ها شنیدم که ناهید داشت به دخترش میگفت که باید سعی کنه تا تورو با تحریک کردن بدست بیاره ! فقط یه چیزیو نمیدونه که من چهار چشمی مواظب پسر بزرگم هستم ! خندم گرفت ... با خودم گفتم منو با لخت بودن تحریک کنه ؟؟؟؟ واقعا مسخرست .. گفتم مامان به نظرت با پسر بچه 18 ساله طرفی ؟ مامان بلند شدو گفت عزیزم اون نیازی نداره که تورو تحریک کنه .. فقط کافیه تو یه موقعیت مناسب وانمود کنه تو بهش نظر داری یا بهش دست زدی ! فکر کردی برای چی یقه اونطوری میپوشید ؟ فقط کافی بود خودشو تو بغلت بندازه یا لباسشو بالا پایین کنه و بگه تو بهش دست زدی ! حالا دیگه مجبورن این نقشه رو برای کس دیگه اجرا کنن ! همینطور مات به مامان نگاه کردم .. گفت تعجب نکن .. این جزء مواردیه که ممکنه برای خودت یا اطرافیانت پیش نیومده باشه ولی خیلی باید حواست بهش باشه ! یه آن یاد شاهینو اون اتفاق افتادم ... یه اتفاقی که مشابه این قضیه بود .. گفتم بهم میگفتی ! گفت عزیزم اصلا نقشه ای تو کار نبود .. یهو پیش اومد ! فقط جریانو به دخترا گفته بودم ..برای همین آسا عصبانی بود .. با صدای بلند پسرا رو صدا کردم .. از اتاق شاهین اومدن تو سالن و نزدیک من ایستادن ..گفتم شما با چه اجازه ای تو این نقشه شرکت کردید ؟ شاهین گفت رئیس بخدا من در جریان نیستم ! اگر نقشه ای بوده من ناخود آگاه شرکت کردم .. آریا و آرش سرشونو انداختن پایین .. شاهین با عصبانیت برگشت سمتشونو گفت شما دوتا بیشعور بگید که من خبر نداشتم ... خودتون بنالید ببینم ! آرش سرشو بلند کردو گفت وقت نشد باهات هماهنگ بشیم دیگه داداش .. آریا هم گفت بدونی همه چیو به مسخره میگیری ! وقتی ندونی کارت بهتره !برای همین نگفتیم ... بعدم زدن زیر خنده ! گفتم که اینطور ! کارتون خنده هم داره ! حالا کاری باهاتون میکنم که خنده یادتون بره ! بعد دخترا رو صدا کردم ... سریع اومدنو تقریبا پشت پسرا قایم شدن ! گفتم شما دوتا ! بیاید جلو ! زود ! با ترس اومدن بغل دست پسرا ایستادن .. گفتم نقشه اصلی با شما دوتا بوده ! سرخود کار میکنید ؟ با چه جراتی مهمون خونه منو با توهین بیرون کردید ؟ آسا گفت داداش بخدا ما توهین نکردیم ! گفتم پس کاری که کردید چی بود ؟ به دختر مردم گفتید ..... این توهین نیست ؟ کی بهتون اجازه دادم تو کار بزرگترا دخالت کنید ؟ بزرگ این خونه منم ! بی اجازه من هر غلطی خواستید کردید ؟ وقتی یه مدت همدیگه رو نبینید آدم میشید ! پسرا خجالت کشیدن ولی دخترا خواستن اعتراض کنن که با چهره جدیو خشک من مواجه شدن .. آسا و آرشو فرستادم خونه .. همه شون دمق بودن .. منم رفتم سمت اتاق آرام .. تا رفتم داخل از جاش بلند شد .. درو پشت سرم بستم و قفل کردم .. دستامو کردم تو جیل شلوارمو رفتم داخل .. درست روبه روش ایستادم .. فقط نگاهش کردم .. چطور جرات کردی که تو کار بزرگترا دخالت کنی ؟ هان ؟ چطور به خودت اجازه دادی اون رفتارو بکنی ! وقتی به آسا هشدار دادم بسه تو ادامه دادی ! فکر کردی به راحتی از غلطت میگذرم ؟ هان ؟ دیگه صدام بالا رفته بود .. میدیدم که کم کم از ترس میلرزه .. فکر کردی پشت مامان قایم بشی کاریت ندارم ؟ کار تو بیشتر از همه عصبیم کرد .. تو باید تنبیه بشی که یاد بگیری دیگه تکرارش نکنی ! و در ضمن یاد بگیری دیگه دنبال دیگران راه نیوفتیو نقشه بقیه رو اجرا نکنی ! اونم با افتخار .. از کشو میز خط کششو برداشتمو بازوشو گرفتم برگردوندمش .. چند تا محکم زدم پشتش .. بعدم برشگردوندمو گفتم دستات ! با گریه گفت داداش .. ببخشید .. داد زدم دستات ! .. آروم دستاشو آورد جلو .. چند تا هم محکم زدم رو دستش ... یهو داد زدم چرا وادارم میکنی تنبیهت کنم ؟ هان .. حالا که عصبانیت من اصلا برات اهمیتی نداره باشه ! خودت پشیمون میشی ! تو باید درست تنبیه بشی ! .. و از اتاقش زدم بیرون ..
شاهین #
با تشر رئیس رفتیم سمت اتاق من .. تو این چند روزه منو آریا توی یه اتاق بودیم .. انگار تو منطقه جنگی قرار گرفتیم .. رئیس که مدام اخماش توهم بود .. نمیدونم چطور ناهید ازش حساب نمیبرد ! شایدم میبرد به روی خودش نمی آورد .. جلوی در اول آرشو پرت کردم تو بعدم آریا رو هل دادم .. درو پشت سرم بستمو قفل کردم .. مثل رئیس که هر وقت میخواد گوشمالی بده درو میبنده ! رو به جفتشون گفتم شما دوتا ابله در جریان کار بودید دیگه ؟ هان ؟ چرا به من نگفتید چه خبره ؟ بعدم روبه آریا کردمو گفتم این خره تو باغ نیست تو چرا دهنتو باز نکردی مرتیکه ! آریا گفت ول کن توروخدا شاهین .. بذار فکر کنیم ببینیم داداشو باید چکار کنیم ؟ گفتم آهان !! حالا چکار کنیم شد ؟ خودتون گند زدید خودتونم جورشو بکشید ! من نیستم .. حالا که رئیس فهمید من با شماها همدست نیستم ! آرش یه نگاهی بهمون کردو گفت بی خیال بابا ! فوقش میزنه ! طوری نیست .. گفتم دِنه دِ ! الان ریشتون دست رئیسه ! فقط کافیه اجازه نده پروانه و آسا رو ببینید ! آرش یهو حالش عوض شد .. گفت یعنی ممکنه ؟ منم برای اینکه حالشونو بگیرم گفتم آره ! آرش زد تو سرشو نشست تکیه داد به دیوار .. آریا دستاشو کردتو جیب شلوارش .. یکم که گذشت صدای رئیس اومد که صدامون میکرد .. سریع درو باز کردمو رفتیم بیرون .. من که بیخیال بودم .. چون دخالتی نکردم .. ولی آرشو آریا حسابی دمق بودن .. اگر چه از نظر من دخترا کار درستی کردن ولی هرچی بودن مهمون خونه بودن و بزرگتر خونه رئیس بود .. با این کار به رئیسم توهین شد .. من گوشه سالن ایستادمو سرمو انداختم پایین ..
آراز #
حالا تو این فامیل میپیچه آراز پیرنیا با توهین عمه و بچه هاشو بیرون کرده از خونش .. کاری که این بچه ها کردن برای من سنگین تموم میشه .. برای آبروی من ! مامان که کارشو پیش بردو اهمیتی به ناهیدو بچه هاش نداد .. فقط آبروی منو برد .. حالا نمیدونم چطور این گندو جمعش کنم .. اگرچه ناهید حقش بود ولی بازم این کار درست نبود ... به حساب این چند تا میرسم ! یه مدت نامزداشونو نبینن آدم میشن ! آرام هم باید بیشتر از اینا تنبیه بشه ! ...
##
چند روز از ماجرا گذشت .. حنانه برگشت خونه خودش ...از ناهید و بچه هاش هم خبری نبود .. هنوز جواب کنکور پروانه هم خبری نشده بود .. کارای شرکت بقدری شلوغ بود که آراز فعلا بی خیال تنبیه بچه ها شده بود و چند روز هم بود که زیاد کاری به کار آرام نداشت .. به عبارتی بهش محل نمیذاشت .. تا اینکه یه روز ...
آراز #
با اینکه چند روز از جریان ناهید گذشت از کار بچه ها ناراحت بودم ولی باز تو اعماق فکرم خدارو شکر میکردم که دردسر ناهید تموم شد .. مشغول کار شرکت بودم که در زدن .. فرخ اومد تو و گفت ببخشید رئیس آقایی تشریف آوردن که میگن آرمان پیرنیا هستن و میخوان با شما صحبت کنن .. تعجب کردم .. گفتم کی ؟ آرمان پیرنیا ؟ ... راهنماییشون کن ! بلند شدمو رفتم سمت در .. در یهو باز شدو مردی بلند قامت اومد تو .. حدود 70 ساله .. خوش تیپ ... انگار پدرم با سنی بیشتر برگشته .. چند لحظه خیره بهش نگاه کردم .. چقدر دلم برای بابا تنگ شده .. یه قدم به جلو برداشتمو دستمو بردم جلو باهاش دست دادم .. گفتم خوش آمدید ... بفرمائید .. عمو لبخندی زدو گفت چقدر شبیه جوونیهای ارشیا هستی ! مردی شدی برای خودت .. گفتم ممنون عمو جان .. و کنار رفتم تا روی مبل بشینه... عمو اومد و نشست .. من هم پشت سرش رفتم و روبه روش نشستم .. از جذبه چشماش که زیر ابروهای پرپشت جوگندمیش پیدا بود نگاهمو به پایین دوختم ... با خودم گفتم پس وقتی بقیه جلوی من سرشونو پایین میندازن همچین احساسی پیدا میکنن ! خواستم حرفی بزنم ولی دور از ادب بود که اول شروع به صحبت کنم .. بعد چند دقیقه عمو گفت واقعا آفرین به ارشیا که یه همچین مردی بار آورده ... تشکر کردمو دوباره ساکت شدم .. عمو گفت میخواستم بیام خونتون ولی منصرف شدم .. فکر کنم اینجا صحبت کنیم بهتر باشه .. گفتم هرجور که شما راحتید .. عمو گفت چند روز پیش ناهید و بچه هاش اومدن خونه من و چقدر از اینکه شما بیرونشون کردید ناراحت بود .. وقتی آرمان خان این حرفو زد من که رسمی نشسته بودم درست تکیه دادمو برگشتم به سیستم رئیس شرکت .. گفتم ایشون اگر فکر کردن من بیرونشون کردم درست فکر کردن .. عمو آرمان که اصلا انتظار یه همچین جوابی رو نداشت مستقیم نگاهم کرد ... از اون نگاه ها که من خوب میشناختمش .. از اون نگاه های بابام که وقتی خطایی میکردم و میدونستم یه تنبیه حسابی پشتشه ! عمو گفت فکر نکنم ارشیا پسرشو که جانشینش کرده اینطور تربیت کرده باشه ! گفتم خیر ! نکرده ولی اگر پدرمم بود با این کار کاملا موافق بود ... پدرم از بی بندو باری خوشش نمیومد و سعی میکرد این مسئله رو از خانوادش دور نگه داره .. عمه جان زیاد به درست زندگی کردنو پوشش مقید نیستن و دخترشون هم به این سمت سوق میدن .. من خوشم نمیاد خانوادم با این سبک زندگی آشنا بشن .. و خوشبختانه خانواده من هم خوششون نمیاد و قبل از من به عمه خانم تذکر دادن ولی ایشون حمل بر توهین کردنو با قهر از سر سفره من بلند شدن ! ... خوب درسته که من مستقیم باعث قهر ایشون نشدم ولی چون بزرگتر این خانواده هستم مسئولیتشو قبول میکنم .. همینطور که صحبت میکردم مستقیم تو چشمای عموم نگاه میکردم .. عموم لبخندی زدو گفت الحق که پسر ارشیا هستی ! خوب مسئله ناهیدم حل شد ... من باید برم .. گفتم عمو جان شما ساکن کجا هستید ؟ عمو گفت من خیلی وقته خانوادمو آوردم تهران .. از شهرمون دل کندم .. با همسرم پسرم و دخترم تهران زندگی میکنیم ... پسرم شرکت داره و دخترم سوپروایزر بیمارستانه .. عمو آرمان بلند شد .. گفتم بیشتر ببینیمتون .. عمو یه نگاه بهم کردو رفت نزدیک در .. منم تا دم در دنبالش رفتم .. جلوی در یهو برگشت سمتم .. بغلم کرد .. منم دستامو بردم دورش و بغلش کردم .. آروم در گوشم گفت بوی ارشیا رو میدی .. چقدر دلتنگشم .. ازم جداشدو گفت آدرس خونه رو برات میفرستم .. بهم سر بزن .. برادر خواهرتم بیار ..گفتم عمو جا شما بزرگی کنید الان باهم بریم خونه ما ..گفت نه حالم مساعد نیست ..ناهید خونمه ... برم تا با اون دخترش یه آتیشی بپانکردن ! ناهیدو سرو سامون بدم بعد ببینمت ! گفتم چشم بعد رفت .. باهاش تا پارکینگ رفتم .. رانندش پایین منتظر بود و سوار شدو رفت .. تعجب کردم چطور با ماشین توی شرکت اومده که یهو علتشو متوجه شدم با اسم آرمان پیرنیا وارد شده .. لبخندی زدمو برگشتم اتاقمو آریا رو خواستم .. از وقتی دعواشون کردمو تنبیهشونو کامل مشخص نکردم موششون با عصا راه میره .. در زدو اومد تو .. دم در ایستاد .. من که کنار میزم ایستاده بودمو نقشه هارو نگاه میکردم نگاهی بهش کردمو با عصبانیت گفتم بیا جلو ! اومد نزدیک ولی همچنان فاصلشو حفظ کرد .گفتم میای جلو یا خودم بیارمت جلو ؟ ایندفعه کنار میز ایستاد .. گفتم روی این نقشه چه کدی داره ؟ آریا با تعجب نگاه کرد ... گفتم چرا این کدا با فایلشون همخونی ندارن ؟ آریا فقط نگاه کرد .. گوشیو برداشتمو به فرخ گفتم شاهین آرش پارسا و ارشد اتاق من باشن ! حالا ! گفت چشم رئیس .. در زدنو چهار تاشون اومدن تو .. نگاهشون کردم .. کنار هم نزدیک در ایستادن .. انگار احساس کردن خرابکاریشون لو رفته .. آریا هم خیلی آروم رفت کنارشون ایستاد .. نقشه ها و فایلا رو نشونشون دادمو گفتم کی رو پروژه آرمیتا کار میکنه ؟ ارشد گفت ما هممون روی پروژه آرمیتا کار میکنیم .. کار عقبه و شرکتای سازنده مشکل پیدا کردن .. تا اینو گفت پسرا و پارسا برگشتن سمتش ! فهمیدم خرابکاریشون تا کجاست و سعی میکنن درستش کنن .. گفتم یکیتون از اول گزارش بده ببینم ! ففط چند روز سر به کارتون نذاشتم باز چه خرابکاریی کردید ؟ همه شون باهم شروع کردن به توضیح .... یهو کلافه داد زدم ساکت ! حالا دیگه کارتون به جایی رسیده که خرابکاری میکنید و پنهون کاریم میکنید ؟ به حسابتون میرسم ! ... ده دقیقه دیگه با کل مدارک فایلا و نقشه های پروژه آرمیتا تو اتاق کنفرانس باشید ! بجمبید ! زود ! هرپنجتاشون به سرعت رفتن بیرون و فرخو صدا کردم .. فرخ اومد داخل نزدیکم ایستاد ..گفتم تو در جریان پروژه آرمیتا هستی ؟ گفت بله رئیس ! تو جریان خرابکاریشون چی ؟ گفت چه خرابکاری رئیس ؟ گفتم پس تو خبر نداری ! گفت ببخشید رئیس فقط میدونم مشکلی پیش اومده ولی به من چیزی نمیگن .. چون من برطبق وظیفم باید گزارش بدم ولی مهندسا گفتن خودشون درستش میکنن .. البته دیروز آخرین روز مهلتشون بود و من فایلو رو میزتون گذاشتم .. خندم گرفته بود .. از اینکه پسرک تازه وارد به مهندسا مهلت داده .. اونقدر جدی صحبت میکرد که اصلا بخاطر اینکه جای من تصمیم گرفته دعواش نکردم .. گفتم چند روز بهشون مهلت دادی ؟ گفت دوروز رئیس .. گفتم فرخ چرا جای من تصمیم گرفتی ؟ گفت ببخشید رئیس .. نمیخواستم از حدم بگذرم .. ولی مهندسا اشتباهشونو گردن هم مینداختن .. منم نخواستم با گفتن به شما خرابکاریشون بیشتر بشه .. ببخشید رئیس .. میدونم .. سرشو انداخت پایین .. یکم نگاهش کردمو گفتم برای چی سرتو انداختی پایین .. سرتو بگیر بالا ! ایندفعه بخشیدمت ولی از این به بعد اول به من گزارش میدی ! فهمیدی ؟ گفت بله رئیس .. متاسفم .. گفتم میتونی بری ! گفت بله رئیسو رفت ..
آرام #
تو اتاقم نشستم ..حوصله هیچکسو هیچیو ندارم .. داداش از اون شب که تنبیهم کرد .. هم پشتم زدو هم رو دستم دیگه زیاد محل بهم نمیذاره .. زیاد بهم سر نمیزنه ! اگرهم بهم سر میزنه زمانیه که خوابم .. آخه وقتی تنبیهم کرده برای چی باهام حرف نمیزنه ؟ دلم براش تنگ شده .. کاش باهام حرف بزنه .. دعوام کنه ولی حرف بزنه .. توی این افکار بودم که پری درو باز کردو سریع اومد داخل .. آرام ! آرام جونم ! از جام پریدم .. گفتم چی شده پری ؟ گفت قبول شدم تهران ! قبول شدم .. بعدم شروع کرد به بالا پایین پریدن .. منم پریدم بالا و گفتم هورا ! بغلش کردم .. بعد این چند روز ناراحتی خبر خوبی بود ..گفتم به داداش گفتی ؟ گفت نه .. از روزی که دعوامون کرده میترسم نزدیکش بشم .. گفتم پری یه کیک خوش مزه بپز با قهوه بخوریم .. گفت باشه عشقمو رفت بیرون .. بازم غصه اومد رو دلم .. داداشم .. انگار مامان بابام باهام قهرن .. انگار دنیا باهام قهره .. میدونم اینطوری داره تنبیهم میکنه ولی خیلی سخته ! .. ظهر غذامو خوردم برگشتم اتاقم خوابیدم .. از غصه ی رو دلم کم نمیشد ... خوابم برد .. نمیدونم چند ساعت خوابیدم .. چون شبا هم خوب نمیخوابیدم خیلی احساس خستگی داشتم .. یهو احساس کردم یه چیزی رو لحافمه .. سرمو بلند کردمو داداشمو دیدم که بالای سرم ایستاده اخم کرده .. گفتم سلام .. جوابمو داد .. گفت دوباره گربت زیر میز نشسته بود ! گفتم ببخشید داداش .. داداشپشتشو کردو رفت بیرون ..گریم گرفت.. بغض گلوم نه اشک میشد نه تموم میشد .. بلند شدم موهامو مرتب کردم و رفتم بیرون تو سالن .. پری به داداش گفت قبول شده .. داداش یه لبخند زدو بهش تبریک گفت و پرسید به آرش گفتی ؟ گفت نه لطفا شما هم نگید تا سر فرصت خودم به همه بگم ... داداش با لبخند گفت باشه ... من اشک تو چشمم جمع شد ... نشستم دورترین نقطه روی مبل که کسی نفهمه اشک چشمام میریزه .. رومو کردم به سمت تلوزیون ولی تو عوالم خودم بودم .. داداش انگار فهمیده بود .. چون حواسش مدام به من بود .. پری پرسید قهوه بیارم داداش ؟ .. داداش گفت من قهوه تلخ .. از شاهینو آریا هم پرسید .. از من که پرسید داداش گفت شیرکاکائوی داغ فقط ! بعدم بهم نگاه کرد .. فهمیدم منظورش چیه ! خجالت زده سرمو انداختم پایین .. چون پریودم نزدیک بود داداش نذاشت قهوه بخورم .. سرم همینطور پایین بود که پشمک پرید روی پامو نشست .. انگار فهمیده بود ناراحتم .. منم نازش میکردم .. پری کیکو آورد .. شیر کاکائوی داغو گذاشت نزدیکم .. یه کم با بی اشتهایی از کیک خوردم .. و شیر کاکائو .. اصلا از گلوم پایین نمیرفت .. بلند شدمو رفتم سمت اتاقم .. تا وقت شام یک ساعتی مونده بود .. دراز کشیدم رو تختمو پشمکو بغل کردم .. همینطور که اشکام میومد گریم تبدیل به هق هق شد ..
آراز #
از شرکت رسیدم خونه .. پسرا هم پشت سرم رسیدن .. پریوش اومد استقبالم و گفت خسته نباشی ..گفتم مرسی ... آرام کجاست ؟ گفت اتاقش .. با خودم گفتم همیشه این موقع تو سالونه و سعی میکنه باهام حرف بزنه ولی امروز نیست .. توی این چند روز هم بخاطر مشغله هم بخاطر اینکه تنبیهش کردم زیاد محلش نمیذارم .. رفتم اتاقم لباسامو عوض کردمودستو رومو شستم .. به بهانه پشمک بیرونه رفتم اتاق آرام .. رفتم داخل .. ولی با تعجب دیدم خوابه .. پشمکو گذاشتم رو لحافش که بیدار شد .. سلام کرد .. جوابشو دادم .. چقدر رنگش پریده ! گفتم باز گربت بیرونه که ! بعدم از اتاق اومدم بیرون .. توی سالن نشستم که پروانه کیک آوردو با خوشحالی گفت قبول شده .. لبخند زدمو گفتم آفرین .. آرام خیلی آهسته اومد روی مبل کنار تلوزیون نشست .. دورترین نقطه به من .. احساس میکنم گریه میکنه ... ظاهرا نه ولی انگار اشکاش پشت هم میچکه ! پری گفت چی میل دارید ؟ قهوه ؟ گفتم تلخ .. پسرا شیرین با شیر ... رو به آرام پرسید .. گفتم شیرکاکائوی داغ ! خودش میدونه پریودش نزدیکه ولی جلوی شکمشو نمیتونه بگیره .. پری رفتو قهوه رو آورد .. شیرکاکائوی آرامم جلوش گذاشت .. آرام همینطور که پشمکو ناز میکرد کمی از کیکو شیرکاکائوشو خورد و بلند شد خیلی نامحسوس رفت سمت اتاقش .. شاهینو آریا و پروانه باهم حرف میزدنو منم به حرف میگرفتن .. ولی آرام رفت اتاقش .. یکم که گذشت پاشدم رفتم سمت اتاقش .. از پشت در صدای هق هقش میومد .. یکم صبر کردم گریش آروم بشه .. یواش درو باز کردم که باز پشمک از در زد بیرون .. چراغو روشن کردم رفتم داخل .. تادید رفتم تو از جاش بلند شد .. سرش پایین بود .. فکر کرد نفهمیدم گریه میکنه .. موهاش ریخته بود تو صورتش .. یکم نگاهش کردمو انگشتمو گذاشتم زیر چونشو سرشو آوردم بالا .. با اینکه صورتش به سمت صورتم بود ولی به صورتم نگاه نمیکرد .. چشماش خیس بود .. با دست راستم آروم موهاشو کنار زدم از صورتش .. گفتم چرا گریه میکنی ؟ گفت گریه نکردم .. گفتم پس رو صورتت بارون اومده ؟ با انگشتام آروم اشکاشو پاک کردم ..گفتم توی این چند روزه کار داشتم .. خیلی سرم شلوغ بود ..... گفت باشه .. فهمیدم هیچجوره نمیخواد کوتاه بیاد .. انگار یکم زیاده روی کردم .. گفتم تو کار اشتباهی کردیو تنبیه شدی .. بخاطر کارات نمیخواستم ببینمت .. از دستت عصبانی بودم .. گفت باشه داداش .. پیش خودم گفتم بالاخره باید نشون بدی از خانواده پیرنیا هستی ! باز قهر کرده .. اینجور موقع ها انگار ناامید شده باشه میره تو لاک خودشو قهر میکنه ..گفتم بسه آرام ! بهم نگاه کن ! ولی عکس العملی نشون نداد .. بلند گفتم آرام ! چونشو ول کردم .. سرش دوباره رفت پایین .. انگار ایندفعه درست حسابی قهر کرده .. گفتم میدونی از قهر کردنو این اداها چقدر عصبانی میشم ! بسه ! اینبار سرش بیشتر رفت پایین .. دستمو عصبی کردم تو جیب شلوارم .. دیگه داشتم کلافه میشدم .. جزء اصولم نیست که ناز بچه رو بکشم موقعی که قهره ولی اینبار خودم زیاده روی کردم .. برای همین گفتم حالا که نمیخوای باهام حرف بزنی باشه ! بمون تو اتاقت ! بعدم رفتم سمت در که یهو از پشت بغلم کرد .. آروم دستاشو شل کردمو برگشتم سمتشو بغلش کردم .. محکم .. سرشو به سینم فشار داد .. احساس کردم گریه میکنه .. چقدر دلم برای بغل کردنش تنگ شده بود .. نزدیک گوشش گفتم عزیزم نمیخواستم با بی محلی تنبیهت کنم .. فقط از کارت ناراحت بودم .. تو دختر خوشگل منی .. مگه میشه باهات قهر کنم ؟ هوم ؟ گریه نکن ! بسه ! سرشو بوسیدم .. چند دقیقه تو بغلم موند .. گفتم برو صورتتو بشور بیا سرمیز .. باشه ؟ سرشو آروم تکون دادو از بغلم اومد بیرون .. رفت سمت دستشویی .. با خودم گفتم اصلا تحمل اخمو قهرشو ندارم . این بچه گوشه قلبم نشسته .. بیرونم نمیاد . خیلی دوستش دارم ..
آرام #
وقتی داداشم عصبانی میشه و میدونم مقصرم مثل موش دنبال سوراخ میگردم .. ولی هیچوقت نمیشه از زیر دست داداش فرار کرد .. وقتی تصمیم میگیره تنبیهت کنه حتما این کارو میکنه و اصلا کوتاه نمیاد . ولی هرچقدرم سخت میگیره بازم عاشقشم ... نمیتونم یکم بی محلیشو تحمل کنم .. وقتی با بی محلی تنبیهم میکنه دیوونه میشم .. اونوقته که دلم میخواد کمربندشو در بیاره و بزنه ولی بازم بهم توجه کنه و حواسش بهم باشه .. وقتی گفت اگر نمیخوای باهام حرف بزنی تو اتاقت باشه دیگه نتونستم تحمل کنم .. فقط سریع دو قدم بزرگ برداشتمو از پشت بغلش کردم .. داداش آروم برگشتو بغلم کرد .. انگار دنیارو بهم دادن .. فقط دلم میخواست خودمو تو بغلشو بین بازوهای قویش قایم کنم .. داداشم انگار همیشه میفهمه چی میخوام .. برای همین حصار دستشو تنگ تر کردو سرمو بوسید .. روم نمیشد به صورتش نگاه کنم از اینکه قهر کردم خجالت کشیدم .. داداش گفت صورتتو بشور بیا سر میز .. از بعلش اومدم بیرون ولی باز خجالت کشیدمو نگاهمو ازش دزدیدم .. رفتم سمت دستشویی صورتمو شستمو طبق معمول خیس اومدم بیرون .. داداش جلوی در منتظر بود .. تا منو دید اخماش رفت توهم .. داداش هیچ وقت ته ریشم نمیذاره ولی وقتی ته ریش داره جذبش بیشتر میشه و فقط یه اخم کوچیک تو صورتش کافیه که زهرمو آب کنه ! داداش دستاشو زد به کمرشو گفت بازم دستو روی خیس اومدی بیرون بچه ؟ حرف گوش نمیدی ؟ نه ؟ خط کشت کو ؟ گفتم غلط کردم داداش .. سریع برگشتم حولمو برداشتم دستو صورتمو خشک کردم .. میدونستم داداش بخواد بزنه جای خط کشمو بلده و خودش برمیداره و فقط تهدید میکنه ولی همون تهدیدشم ترس داره .. داداش که هنوز اخماش توهم بود گفت بار دیگه ببینم دستو صورتت خیس برا خودت میچرخی دنبال خط کش نمیگردم ! کمربندمو باز میکنم ! فهمیدی ؟ با ترس گفتم بله داداش .. بعدم داداش درو باز کردو با دست اشاره کرد بیرون ! با احتیاط از کنارش رد شدم ولی لحظه آخر با دست یه دونه محکم زد پشتمو گفت یادت باشه که بار بعد نگی غلط کردم ! همینطور که دستم پشتم گذاشتم گفتم چشم داداش .. با داداش رفتیم سمت سالن .. داداش گفت دستتو از پشتت بردار ! اونقدرم محکم نزدم که دستتو پشتت گذاشتی ! دستمو آروم برداشتمو رفتم سر میز ...
آریا #
از وقتی اومدیم داداش اصلا حرفی در مورد شرکتو پروژه آرمیتا نزده .. به محض اینکه داداش بلند شدو رفت پروانه هم بلند شد ظرفارو جمع کرد .. رو کردم به شاهین و گفتم حالا چکار کنیم ؟ گفت چی رو ؟ گفتم خنگ ! پروژه ... شرکت ... آرمیتا ! داداش پدر همه مونو در میاره .. فعلا هم ما نزدیکشیم فقط ! شاهین گفت راست میگیا ! نمیدونم فعلا پچ پچ نکن که الان میاد خفتمونو میچسبه .. داداش برگشت تو سالن .. پریوش داشت میزو میچید ... داداش با آرام اومدن تو سالن .. داداش دستاشو کرد تو جیب شلوارشو به جفتمون نگاه کرد .. منو شاهین با سرعت از جامون بلند شدیم .. داداش گفت شما دوتا بعد شام میاید اتاق من ! ماهم گفتیم چشم .. داداش رفت سرمیزو ماهم یه نگاه به همو دنبالش رفتیم ... شاهین آهسته گفت آریا بیچاره شدیم .. گفتم آره .. حالا چکار کنیم ؟ گفت چه میدونم چه خاکی سرمون کنیم ... همینطور که پشت میز نشستیم پچ پچ میکردیم .. آرام هم اومد سرمیز و پروانه هم با خودش غذا رو آوردو نشست .. ماهنچنان دنبال راه حل پچ پچ میکردیم .. داداش بدون اینکه نگاهمون کنه گفت بسه ! ساکت شید ! بعدم با اخم نگاهمون کرد ..من که گفتم چشم .. شاهین به نشانه خفه شدم انگشتشو کشید رو لبش ..
آراز #
از صبح که با عمو آرمان صحبت کردم همش تو فکرش بودم .. علت اختلاف بابا با عمو و اینکه چرا از هم بریدن ! هیچوقت بابا در موردش صحبت نکرد .. هروقت پرسیدم با اخم بابا مواجه شدم .. بعضی مواقع بابا از عمو آرمان حرف میزد .. من فقط میدونم که عمو آرمان بابا رو بزرگ کرده و تربیتش با عمو بوده چون پدرشون پیر بوده و مادرشون هم فوت کرده بوده .. بابا همیشه وقتی یاد عمو آرمان میوفتاد میخندیدو میگفت چند بار کتک درست حسابی از عمو خورده که هیچوقت فراموش نمیکنه ولی درباره مسائل دیگه حرفی نمیزد .. انگار یاد اتفاقاتی میوفتاد که میخواست فراموش کنه .. توی افکار خودم شاممو خوردم و حواسم نبود ولی پسرا فکر میکردن ازشون عصبانیم .. تا شامم تموم شد از جام بلند شدمو پسرا دوتایی از جاشون بلند شدن .. یه نگاهی بهشون کردمو گفتم شامتونو تموم کنید بیاید اتاقم .. با خودم گفتم باید سر از این اختلافا دربیارم ..
شاهین #
رو کردم به آریا و گفتم ببین اگه رئیس چیزی گفت به رو خودمون نمیاریم .. فقط میگیم تقصیر ما نبوده .. یا یه چیز دیگه .. اصلا میندازیم گردن ارشد .. آریا گفت فکر میکنی با آدم معمولی طرفی ؟ آراز تو چشمات نگاه کنه تا ته ماجرا رو میفهمه .. اگه راستشو نگیم پدر جدو آبا مونو درمیاره .. میدونی که با دروغگو ها چکار میکنه !گفتم آره میدونم .. چکار کنیم پس ؟ دخلمون اومده .. آریا گفت اینبار کوتاه نمیاد .. هردومون سرمونو انداختیم پایین .. یهو صدای رئیس اومد .. با آرام اومدن سر میز .. پریوش هنوز داشت میزو میچید .. رئیس به آرام گفت برو یکم کمک کن .. آرام هم بلند شدو رفت کمک .. میز چیده شدو رئیس صداشو بلند کرد و گفت بعد شام بیاید اتاقم ! بعدم رفت سمت میز ... ماهم به دنبالش .. چند دقیقه بعد همه مون پشت میز بودیم .. همونطور که میخوردیم آروم آروم با آریا پچ پچ میکردم که چکار کنیم یا چی بگیم .. یهو رئیس گفت دیگه دارید عصبیم میکنید ! بسه دیگه ! آریا گفت ببخشید .. منم روی لبم انگشتمو کشیدم یعنی زیپو کشیدمو خفه ! شامو خوردیم .. رئیس زودتر از ما بلند شد منو آریا از هولمون بلند شدیم .. رئیس گفت غذاتونو تموم کنید بعد بیاید .. منو آریا به هم نگاه کردیمو گفتم بیچاره شدیم مرتیکه ! همش تقصیر تو و پارساست ! گیجید ! البته آرشم دست کمی از شما نداره ! عاشقید دیگه ! حالا باید ما چوبشو بخوریم .. آریا گفت پاشو بریم ببینم چکار باید بکنیم ! رفتیم اتاق رئیس در زدیم .. رئیس با همون لحن جدیه همیشگیش گفت بیاید تو ! ماهم رفتیم داخلو درو پشت سرمون بستیم ...
آراز #
با آرام رفتیم سر میز .. به آرم گفتم کمک کنه ! خودم نشتم پشت میز .. فکرم خیلی مشغوله .. پسرا هم پشت سرم نشستن .. اینا هم که نگرانن .. فکر کنم از اینکه بخاطر پروژه آرمیتا تنبیهشون کنم نگرانن .. غذا رو آوردنو دخترا نشستن ولی شاهینو آریا هنوز دارن پچ پچ میکنن .. بلند گفتم بسه ! البته خرابکاری پروژه آرمیتا چندانم بد نبود .. ولی بذار یکم دستو پاشون بلرزه تا حواسشونو جمع کنن ولی من هنوز تو فکر آرمان خان پیرنیا هستم .. چیزی که هرگز نتونستم بفهممو بابا نذاشت به گوش من برسه .. پچ پچ اینا هم که تمومی نداره .. دوباره گفتم بسه ! و تو افکارم غوطه ورم .. یادم میاد گاهی از عمو حرف میزد .. از اینکه ده سال ازش بزرگتر بودو با باباش که اون موقع هم پیر بوده زندگی میکردن .. از اینکه از باباش نمیترسیده و خیلی خرابکاری میکرده و چند دفعه کتک حسابی از داداشش خورده .. ولی هر بار که صحبتاش به اختلافشو عمو میرسید ساکت میشد .. هربارم میپرسیدم با اخمش روبه رو میشدم .. چرا بهم نمیگفت .. کاری بود که خوش کرده بود و مقصر بود یا عمو دلشو شکسته بود ؟ نمیدونم ... باید عمو رو ببینمو بفهمم... این هفته حتما بهش سرمیزنم .. کار ناهیدم نباید بی جواب بمونه .. به حساب بدگویی و نقشه زشتشون میرسم .. به یاوری سپردم تحقیق کنه .. ببینم چه خبره ! شامم تموم شدو بلند شدم گفتم بعد شام اتاق من ! و رفتم سمت اتاق .. چند دقیقه ای گذشتو پسرا اومدن .. در زدنو گفتم بیاید تو .. اومدن و درو پشت سرشون بستن ... گفتم دوروز وقت دارید گندیو که زدید جمع کنید .. خوب حواستونو جمع کنید ! چوب خطتون دیگه پرشده ! در ضمن این هفته ممکنه مرتب شرکت نباشم ..مواظب باشید دوباره خرابکاری نکنید .. جفتشون گفتن چشمو دوباره درمورد پروژه آرمیتا صحبت کردیمو پسرا از اتاق رفتن بیرون .. به ساعت نگاه کردم ..ساعت نزدیک 1 بود .. با خودم گفتم یه سر به آرام بزنم حتما دوباره گوشی دستشه ! از اتاق رفتم بیرونو پشت در اتاق آرام .. درو باز کردم رفتم تو .. تا صدای درو شنید گوشیشو خاموش کردو خودشو به خواب زد .. تاحالا چندین بار تذکر دادم که از 11 شب به بعد گوشیشو خاموش کنه و بخوابه ولی نتنها گوش نکرده بلکه سعی کرد زیر آبی بره و خودشو بخواب زد .. از کارش فوق العاده عصبی شدم .. دور زدن منو به نوعی دروغ گفتن .. رفتم بالای سرش .. چشماشو باز کردو بهم نگاه کرد ... گفتم گوشیت ! .. با ترس داد دستم .. بازش کردم تو صفحه اینستا بود .. با عصبانیت نگاهش کردمو گفتم حالا دیگه یاد گرفتی زیرآبی بریو کلک بزنی ؟ مگه نگفتم 11 شب به بعد گوشی تعطیل ؟! باز حرفامو پشت گوش انداختی ؟ گفت نه داداش ! کاری نکردم که ... دیگه آمپر چسبوندم از کشوی میزش خطکششو برداشتمو همونطور تو جاش برشگردوندم .. بایه دستم کمرشو محکم گرفتم تکون نخوره .. دستم بالا رفتو محکم زدم پشتش .. هفت هشتا زدم .. بعد در حالیکه هنوز محکم کمرشو نگه داشته بودم گفتم بار آخره که تذکر میدم ! دفعه بعد دیگه خط کشی در کار نیست .. کمربندمو در میارم ! فهمیدی ؟ آرام که هنوز تو شوک بود با گریه گفت ببخشید داداش ! غلط کردم .. گفتم حالا هم تا بیشتر از این عصبانی نشدم بخواب ! زود ! درحالیکه گریه میکرد لحافشو کشید رو سرش .. یه آن پشیمون شدم .. برای اولین بار ! تا حالا نشده که از تنبیه آرام یا آریا پشیمون بشم ولی الان پشیمون شدم .. چون موقع خواب بودو دیر وقت .. دلم براش سوخت .. تابستونه و جای یکم بازیگوشیو داره .. ولی حالا دیگه نمیشه اظهار پشیمونی کرد .. عصبی از کار خودم از اتاق رفتم بیرون .. پشت در اتاق وایسادم . با خودم گفتم چرا سخت گرفتم ؟ هنوز نوجوونه و باید شیطنت کنه .. سرمو تکون دادمو رفتم تو اتاقم .. دندونامو شستمو صورتمو آب زدم .. توی آینه به خودم نگاه کردمو خودمو سرزنش کردم .. گاهی اوقات زیادی بهش سخت میگیرم .. رفتم روی تختم دراز کشیدم .. اصلا خوابم نمیبرد .. هرچی اینطرف اونطرف کردم فایده نداشت .. با اینکه خسته بودم بلند شدمو نشستم سرکارای شرکت .. بعد مدتی به ساعت نگاه کردم حدود 3 صبح بود .. بلند شدمو از اتاق رفتم بیرون .. پشت در اتاق آرام ایستادم .. احساس کردم صدای گریه میاد . دقت کردم صدایی نبود .. درو باز کردمو رفتم تو .. چراغ خواب روشن بود .. رفتم بالای سرش .. صورتش غمگین بود ولی گریه نمیکرد .. لبه تخت نشستمو آروم موهاشو نوازش کردم .. انگشتمو خم کردمو با پشت انگشتم صورتشو نوازش کردم .. آهسته کنارش دراز کشیدم و تو یه لحظه خوابم برد .. چشمامو باز کردم هوا روشن شده بود .. ساعتو نگاه کردم .. ساعت 8 صبحه ... با خودم گفتم دیر شد .. تا اومدم بلند بشم آرام چشماشو باز کردو گفت داداش پیش من خوابیدی ؟ خواستم بهش اخم کنم ولی دلم نیومد ... پیشونیشو بوسیدمو گفتم تو بخواب .. هنوز وقت داری .. گفت باشه و چرخید و خوابید .. بلند شدمو رفتم اتاقمو دوش گرفتم .. لباس پوشیدم .. وقتی رفتم صبحونه بخورم آریا و شاهین رفته بودن شرکت . منم راه افتادم سمت شرکت .. توراه مدام به عمو آرمان فکر میکردم .. رسیدم شرکت .. ماشینو بردم پارکینگو از همونجا با آسانسور رفتم بالا .. معمولا از در اصلیه شرکت میرفتم داخل .. ولی اینبار با آسانسور سربع رفتم بالا .. رفتم داخل اتاقمو فرخ دنبالم اومد .. کارای روزو با من اوکی کرد و رفت . تصمیم گرفتم به عمو زنگ بزنم .. گوشیمو برداشتمو شماره عمو رو گرفتم .. خیلی زود گوشی رو برداشت .. سلام کردمو گفتم عمو جان فرصت دارید امروز ببینمتون ؟ عمو گفت بیا خونه .. منو خانمم بیشتر نیستیمو ناهیدو بچه هاشم فرستادم آپارتمانم تو مرکز شهر .. گفتم تا یک ساعت دیگه منزلتون هستم . زنگ زدم فرخ گفتم یه دسته گل هماهنگ کنه .. گفت چشم .. بعد از اتاق رفتم بیرون .. به فرخ گفتم سر راهم گلو تحویل میگیرم .. از شرکت اومدم بیرونو سمت منزل عمو.... منزل عمو هم تقریبا بالا شهر بود .. گل رو گرفتم بعد رفتم خونه عمو .. وقتی رسیدم زنگ خونه عمو رو زدم و خانم جوونی جواب داد و گفت بفرمائید .. رفتم بالا .. اول همسر عموم که اسمش لاله بود اومد استقبالمو با خوشرویی منو بغل کردو بوسید .. گلو دادم بهش و تشکر کرد .. گفت آراز جان وقتی یک ساله بودی دیدمت .. چه مردی شدی ! مادرت چطوره ؟ خدا رحمت کنه پدرتو .. بعد به اتفاق رفتیم پیش عمو .. بعد کلی احوال پرسی و صحبت عمو گفت بریم اتاق کار من .. گفتم حتما و عمو از جاش بلند شد .. رفتیم اتاق عمو که تو همون طبقه بود .. عمو رفت داخلو منم پشت سرش و درو هم بستم .. عمو نشستو به من اشاره کرد بشینم . عمو گفت چی شده پسر ؟ چرا به این سرعت یاد من کردی ؟ گفتم عمو جان پدرم از شما زیاد یاد میکرد ولی هیچوقت نگفت چرا رابطشو با شما قطع کرد .. میخوام از گذشته بدونم .. از گذشته پدرم .. عمو نگاهی کرد بهمو گفت شاید ارشیا نخواد بدونی ! گفتم عمو جان دیگه پدرم نیست که بخواد یا نه ! من باید از گذشته بدونم .. عمو تکیه دادو گفت منو پدرت ده سال تفاوت سنی داشتیم .. مادر من زمانیکه به دنیا اومدم فوت کرد و پدرم با وجود من مجبور شد دوباره ازدواج کنه .. مادر ارشیا و ناهید .... مادر ارشیا که اسمش فاطمه بود زن بسیار خوبی بود که برای من مادری کرد .. یک بار ازدواج کرده بود و چون بچه دار نمیشد طلاق گرفته بود ..پدرم باهاش ازدواج کرد و مامان فاطمه از من مثل بچه تنی خودش نگهداری کرد .. من ده سالم بود که مامان فاطمه بچه دار شد و ارشیا به دنیا اومد .. بعد سه سال ناهید .. من ارشیا و ناهیدو خیلی دوست داشتم .. پدرم اون موقع حدود 55 سالش بود چون دیر ازدواج کرده بود .. من خیلی مامان ارشیا و ناهیدو دوست داشتم .. مامان فاطمه دوباره باردار شد ولی اینبار سر زایمان فوت کردو بچه هم از بین رفت .. من دوباره یتیم شدم .. اینبار دوتا بچه دیگه هم بودن .. اون موقع ارشیا 7 سالش بود و ناهید 4 ساله .. منم تازه 17 سالم بود . وقتی 18 سالم شد اومدم دانشگاه تهران مهندسی خوندم ..چون ناهید کوچیک بود پدرم به خالم سپردشو فقط ارشیا رو نگه داشت .. منم دورادور مواظبشون بودم .. درسم که تموم شد سریع برگشتم شهرمون اون موقع 22 سالم بود .. و ارشیا 12 ساله .. وقتی برگشتم بخاطر وضعیت خونوادم از خدمت معاف شدم .. بابا هم زمینشو فروختو یه مقداری به من دادو یه کارخونه کوچیک زدم .. پدرم کم کم سنش بالا رفتو دیگه کاری به ارشیا هم نداشت .. پس مسئولیت ارشیا هم افتاد رو دوش من .. من که خیالم از ناهید راحت بود تمام حواسمو از طرفی دادم به ارشیا و درساش و از طرفی به کارخونه .. ارشیا هرچی بزرگتر میشد شیطون تر میشد و چون هیچوقت از گل بالاتر بهش نگفتم هرکاری میخواست میکرد .. تا اینکه رفت کلاس هشتم .. دیگه کارش شده بود دعوا و مردم آزاری و درس نخوندن .. هرچی بهم میگفتن این کارارو میکنه درس نمیخونه میگفتم مادر نداره و پدرشم بیخیالش شده ! تا اینکه یه روز وسط زمستون فراش مدرسه اومد کارخونه دنبال من ..گفتم چی شده ؟ گفت ارشیا دوتا از بچه هارو زده و چون شما خیلی حساسی آقای مدیر گفته شما بری مدرسه و خودش ارشیا رو تنبیه نکرده .. سریع خودمو رسوندم مدرسه .. اون دوتا بچه رو که دیدم فقط یه نگاه از عصبانیت به ارشیا کردم .. اونم بی خیال ایستاده بود .. با خودم گفتم اینطور نمیشه .. یه جا باید جلوی این پسر گرفته بشه ..کلی معذرت خواهی کردمو ارشیا رو بردم خونه .. بابا خونه نبود و خانومی که خونمون کار میکرد بیرون نون درست میکرد .. پشت یقه لباس ارشیا رو گرفتمو بردمش تو اتاقو پرتش کردم داخل .. با تعجب به من نگاه کرد .. گفتم لباستو دربیار ! چون هیچوقت تنبیهش نکرده بودم با خیال راحت لباسشو درآورد .. منم کتمو درآوردم .. وقتی لباسشو در آورد ایستاد ومنو نگاه کرد .. همونجا پا رو دلم گذاشتمو کمربندمو درآوردم .. کتکی بهش زدم که تا مدتها میلنگید و جرات نمیکرد پاشو کج بذاره .. و از اون موقع ازم حساب برد .. هرموقع بهش حرفی میزدم سریع انجام میداد .. از اون به بعد چند بار پیش اومد که کتک درست حسابی ازم خورد .. شاید یه روز برات گفتم .. ارشیا که اومد تهران دانشگاه ، ناهیدو آوردم پیش خودم .. پدرت با مادرت آشنا شد .. عمو یهو ساکت شد .. گفتم خوب عمو جان اختلافتون سر چی بود ؟ عمو گفت فقط همینو بگم که سر ناهید بود .. گفتم خوب ؟ عمو یکم نگاهم کردو گفت اگر ارشیا نگفته پس بدون نمیخواسته بدونی .. گفتم عمو جان من آدمی نیستم تحت تاثیر حرفی قرار بگیرم .. پس خواهش میکنم بگید .. عمو یکم سکوت کرد .. بعد سرشو بالا گرفتو گفت ناهید 20 سالش بود و درس میخوند که با یه پسره آشنا شدو عاشقش شد .. پسره آدم مزخرفی بود .. بعد لبخندی زدو گفت البته الانم هست .. چند دفعه اومد خواستگاری پدرم نداد چون میشناختش ولی ناهید زیر بار نرفتو با پسره فرار کرد .. پسره بچه پولدار بود .. پدرم از فرار ناهید قلبش مشکل پیدا کردو تو جا افتاد .. ارشیا از ناهید عصبانی شدو گفت ناهید دیگه حق نداره برگرده .. ولی من ناهیدو برگردوندمش چون جوون بودو نادون ..ولی رابطش با پسره قطع نشد .. ارشیا اون موقع هنوز دانشگاه میرفت .. برای تعطیلات برگشتو فهمید که ناهید با پسره هنوز در ارتباطه دور از چشم من ناهیدو کتک زدو تو خونه حبسش کرد ولی ناهید ول کن نبود و بابا حالش بدتر شد .. برای همین من از خونه بردمشو با پسره عقد کرد و پول جهازشو دادمو با پسره فرستادمش خارج .. تا مدتی هم براش پول فرستادم . پدرم فهمید و سکته کردو بعد مدتی هم مرد .. و ارشیا بابت مرگش منو مقصر میدونست .. .. بعد مراسم پدرم بدون خدا حافظی برگشت تهران .. از اون به بعد فقط یکبار تو و مادرتو توی یه مراسم دیدم .. توهم یک سالت بود .. گفتم عمو چرا اینکارو کردی ؟ بخاطر ناهید ؟ گفت نه .. بخاطر اینکه بابا دخترشو که برای تربیتش احتیاج زیادی به پدرش بود ول کرد تو خونه مرد دیگه ای بزرگ شد .. با تربیت دیگه ای .. پس نباید انتظار میداشت با اجازش ازدواج کنه .. پدرم تربیت ارشیا رو هم داده بود دست من .. برای همین ناهیدو آزاد گذاشتم که بره .. سرمو انداختم پایین .. حق رو به عمو دادم .. کارش درست بوده .. چون به هر صورت ناهید کار نباید و کرده بود و دیگه فرقی نمیکرد .. پس برای همین بابام نمیخواست درموردش حرف بزنه .. میدونسته عمو حق داشته و نتونسته برگرده پیش عمو .. احساس کردم عمو خسته و ناراحته .. گفتم عمو جان برای امروز بسه .. شما هم خسته ای هم ناراحت .. عمو گفت همیشه غصه دوری و ندیدن ارشیا رو داشتم .. ولی الان که باتو صحبت میکنم احساس میکنم ارشیا برگشته .. عمو بهم نگاه کردو گفت ارشیا چطور پدری بود ؟ لبخندی زدمو گفتم مهربون دقیق حامی جدی سخت گیر و گاهی بی رحم .. عمو گفت چطور ؟ گفتم یه موقع هایی که شیطنت میکردم پدرم تنبیهم میکرد .. گاهی به سختی و بدون اینکه رحم کنه .. بعضی از کتکایی که ازش خورمو خوب یادمه .. پوستمونو میکند .. عمو خندیدو گفت پس پدر کاملی بوده .. گفتم بله .. و من خیلی دوستش داشتم .. حالا میفهمم پدری کردنو از کی یاد گرفته بود .. از شما .. عمو یکم نگاهم کردو گفت ولی من به اندازه پدرت مهربون نیستم .. بچه هام مخصوصا پسرم هنوز ازم حساب میبره ! الانم کار اشتباهی بکنه با کمربند من طرفه !خندیدمو گفت عمو جان بریم پیش لاله خانوم ؟ عمو بلند شدو گفت همه از من میترسن منم از زنم ! بعدم باهم خندیدیم ...
وقتی با عمو صحبت میکردم دقایقو لحظه ها به نظرم نمیومد .. انگار چند دقیقه باهم حرف زدیمو اصلا به ساعتم نگاه نکردم و البته دور از ادب بود که به ساعتم نگاه کنم .. ولی انگار 3 ساعتی شده بود که گفتگو میکردیم .. عمو که بلند شدو رفت طرف در نگاهش کردم .. انگار پدرم بود که داشت میرفت .. عمو برگشتو نگاهم کرد ..گفتم عمو با اینکه با پدرم یه مادر نداشتید ولی خیلی شبیه هم هستید .. عمو خندیدو گفت پدرت مرد خوبی بود .. قهر پدرت همیشه یه حسرت بزرگ تو زندگیم بوده .. باهم رفتیم تو پذیرایی .. لاله خانم نشسته بودو خودشو با بافتنیش سرگرم کرده بود .. عمو گفت بشین تا باهم ناهار بخوریم .. گفتم عمو جان من دیگه با اجازتون رفع زحمت میکنم .. عمو یه اخمی بهم کرد که سرجام میخکوب شدم .. دلم ریخت ... یاد بابام افتادم که هر موقع از این اخما میکرد میدونستم به حسابم میرسه .. یاد اون زمونا افتادم لبخند محوی رو لبام اومد ... عمو گفت عادت ندارم کسی رو حرفم حرف بزنه ! گفتم ببخشید عمو جان و نشستم .. عمو گفت از خواهر برادرت بگو .. گفتم آریا که حدودا 27 سالست تازه نامزد کرده .. یه مرد مسئولیت پذیر با فکر خوش سلیقه و کمی درسخون ..و البته شیطون و خیلی مهربون .. مهندس عمرانه .. آرام که 16 سالشه .. یه دختر مهربون و تو دل برو ولی فوق العاده شیطون سرشار از شور جوونی .. و پر از اشتباه که هرچی تذکر میدم اخطار میکنم و تنبیهش میکنم بازم کاراشو تکرار میکنه .. جفتشون ازم خیلی حساب میبرن و میدونن خطایی بکنن حسابی تنبیه میشن .. ولی در عین حال تمام زندگی پشتیبانشونمو با تمام وجودم ازشون حمایت میکنم .. البته تو خونم دوست آریا هم با ما زندگی میکنه که خانوادش چند ساله که دبی زندگی میکنن و دختری که قیمش هستم .. عمو گفت من یه دختر و یه پسر دارم .. دخترم آلاله که الان 37 سالشه و دوتا بچه داره و تو استرالیا زندگی میکنه ... سوپروایزره و شوهرش پزشکه و رئیس بیمارستانه .. پسرم که سی سالشه و شرکت کوچیک واردات صادرات قطعات خودرو داره .. آرشا .. ازدواج نکرده و همیشه پی بازیگوشیه ! ... همون موقع که صحبت میکردیم در خونه باز شدو مرد جوونی وارد شد . قد بلند چهار شونه تقریبا هم هیکل منو آریا .. صورتی جذابو چشمایی شیطون .. خیلی خوش پوش .. بوی ادکلنش قبل از خودش توی پذیرایی پیچید .. چقدر این ادکلن آشناست .. یادم اومد آریا خیلی از این ادکلن میزنه .. اومد سمت ما و به عمو سلام کردو مادرشو بوسید .. جلوی من ایستاد .. بلند شدمو بهش لبخند زدم .. عمو گفت آراز جان .. یهو آرشا گفت بله بابا .. میشناسمشون .. شهرتشون گوش عالمو آدمو پرکرده ! دوشرکتشون جزء برجسته ترین شرکتای کشوره و البته خودشون جداگانه شهرت دارن .. هم از نظر نظمو انضباط کاری و خوش قولیو کار عالی هم در زمینه مدریت و اداره کردن شرکتاشون ... اگر بخوام از ایشون و شرکتاشون بگم تا شب باید صحبت کنم .. هرچی آرشا تعریف میکرد من فقط با لبخند نگاهش میکردم در بین صحبتش دستشو آورد و با من دست داد .. گفت باعث افتخارمه که با شما از نزدیک ملاقات میکنم جناب مهندس پیرنیا ! عمو گفت آرشا بسه خستش کردی ! یهو گفت خیلی معذرت میخوامو رفت نزدیک پدرش نشست . عمو بدون اینکه نگاهش کنه گفت بهت گفته بودم 12 خونه باش ! الان وقت اومدنه ؟ آرشا گفت بابا جان تو شرکت مشکلی پیش اومد مجبور شدم دیر تر بیام .. عمو با اخم گفت مشکلی نیست .. شب تو اتاقم صحبت میکنیم ! آرشا یهو برگشت سمت عمو و گفت باباجون دیگه سی سالمه ! از تنبیه کردن من بگذر ! .. تذکرم بدی میفهمم بخدا ! عمو با چهره برافروخته گفت آرشا ! اینقدر بلبل زبونی نکن پسر ! آرشا که این بار واقعا ترسید گفت چشم بابا .. تکرار نمیشه .. همینطور که عمو آرشا رو دعوا میکرد یاد خودمو آریا و آرام افتادم ... زنگ تلفن بلند شدو مستخدمشون گوشی تلفنو آورد برای عمو .. عمو بلند شدو رفت تو اتاق کارش صحبت کنه و لاله خانوم رفت به میز سر بزنه .. آرشا بلند شدو اومد نزدیک من نشستو گفت میبینید وضع منو ؟ هنوز بااین هیکلو سنو سال با کمربند تنبیه میشم ! آخه این چه وضعیه ! حالا امشب چند تا ضربه بیشتر بخاطر بلبل زبونی میخورم .. هنوزم خیلی دردم میاد .. بابا محکم میزنه .. دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرمو زدم زیر خنده .. آرشا با تعجب نگاهم کردو گفت چی شد پسر عمو؟ گفتم دقیقا همون رفتاری که من با آریا و آرام میکنم .. البته هنوز آرام نوجوونه ولی آریا حدودا سه سال ازت کوچکتره .. آرشا گفت پس این مسئله ژنتیکیه ! نمیشه گله کرد .. عمو از اتاق کارش اومد بیرون .. لاله خانم گفت عزیزم غذا حاضره .. بعد رو به منو آرشا گفت بچه ها ناهار ! آرشا گفت مامان من نمیخورم .. باشه برای بعد .. یهو دیدم اخمای عمو رفت تو هم .. خندم گرفت .. به زور جلوی خندمو گرفته یودم .. عمو به آرشا گفت بشین سرمیز .. آرشا که از اخم پدرش ترسیده بود و میدونست اوضاع داره خراب میشه اومد سر میز .. منم نشستم .. عمو گفت لبخند برای چیه ؟ سرمو بلند کردمو گفتم ببخشید .. دقیقا همون جوابی که اگر بابام بود و میپرسید میگفتم .. عمو گفت حرف بزن پسر ! گفتم بابا هم روی آداب سرمیز نشستن حساس بود .. حالا میفهمم ریشه خانوادگی داره .. عمو گفت مامان فاطمه خیلی حساس بود .. غدا حتما باید سرمیز خورده میشد و خیلی روی آداب غذا خوردن حساس بود . یک بار ارشیا که 16 یا 17 ساله بود .. با پدرم سرمیز غذا نشسته بودیم .. بابا دو بار ارشیا رو صدا کرد و ارشیا نیومد .... حتی جواب نداد .. تا اینکه من صداش کردمو با لحن تهدید آمیزی گفتم میای یا بیام ؟ که دیدم سلانه سلانه اومد . بابا گفت اینهمه صدات میکنم بیا از اتاقت بیرون .. ارشیا خیی بی ادبانه گفت نمیخوام ! گرسنه نیستم ! چرا اصرار میکنی ! یه چپ نگاهش کردم ساکت شد ... شام که تموم شد بدون اینکه تشکر کنه یا اجازه بگیره بلند شد رفت .. صندلیشم سر جاش نذاشت .. دیگه داغ کردم .. با بابام از پشت میز بلندشدیمو بابا رفت جلو شومینه .. منم آروم رفتم سمت اتاق ارشیا .. درو باز کردمو رفتم تو .. ارشیا تا منو دید فهمید دیگه جوش آوردم و سریع بلند شد ! گفتم حالا دیگه جرات پیدا کردی هرطور بخوای رفتار کنی ؟ هان ؟ بعد کمر بندمو با کردم .. گفت داداش غلط کردم ببخشید . گفتم بخششی در کار نیست .. رفتم جلو از یقش گرفتمو انداختمش سمت رخت خوابای گوشه اتاق .. خوابوندش روی رختخوابا .. گفتم حرکت کنی کاری میکنم که تا مدتها نتونی تکون بخوری ! بعدم دستم رفت بالا و زدم .. طوری محکم میزدم که ارشیا بلند گریه میکردو التماس که ببخشمش .. ولی گوشم بدهکار نبود .. حسابی زدم .. هرچی التماس کردو ضجه زد اصلا فایده ای نداشت .. اینقدر التماس کرد که صداش گرفت .. بلندش کردمو گفتم بار دیگه همچین غلطایی ازت ببینم رو میز توحال خمت میکنمو جلوی همه میزنمت ! فهمیدی ؟ ارشیا گفت چشم داداش .. غلط کردم .. عمو گفت احترام به میز احترام به صاحب خونست .. باید مواظب رفتارتون باشید .. بعدم یه چپ نگاه به آرشا کرد . آرشا سرشو انداخت پایینو زیر لب گفت خوب اینم اومد رو بقیه .. عمو صداشو برد بالا و گفت بلند حرف بزن ببینم چی میگی ! آرشا که ایندفعه واقعا ترسیده بود گفت هیچی بابا جون .. حرفی نزدم بخدا .. عمو هم گفت پس زیر لب غر نزن ! آرشا هم بلافاصله گفت چشم .. بعدم سرشو انداخت پایین .. بعد ناهار یکم نشستم در مورد کار با آرشا صحبت کردم .. عمو هم درگیر کاراش بودو مدام با تلفنش صحبت میکرد .. همینطور که صحبت میکردیم دیدم فکرش مشغوله .. فنجون چاییمو برداشتمو همونطور که مزه مزه میکردم گفتم چی شده آرشا ؟؟ مشکلی داری ؟ گفت چی ؟ نه ! نگاهش کردم .. گفت چیزی نیست .. مسخرست .. مثل بچه های 12 ساله دلشوره شبو دارم .. میدونم بابا حسابی از خجالتم در میاد .. لبخندی زدمو گفتم مرد گنده خجالت بکش ! حالا چند تا ضریه کمربنده دیگه ! خنده ای کردو گفت کمربند مال یه خطاست .. الان دیگه کار با کمربند راه نمیوفته .. میدونم شب یه ترکه انتظارمو میکشه .. بابا بخواد بزنه کاری میکنه که تا مدتها دردش باهات باشه .. گفتم تو رفتارت بچه گانست که بابات اینطور رفتار میکنه ! گفت نه داداش ... بابم میگه تا زمانیکه ازدواج نکنی رفتارش همینه ! منم زیر بار نمیرم ! نمیخوام .. ازدواج زورکی نمیشه ! گفتم پس تو هم شیطونی ؟ هان ؟ من جای عمو بودم هر روز با ترکه حالتو جا میاوردم .. آرشا یه نگاه به صورت جدی من انداختو گفت حالا دیگه مطمعن شدم که برادر زاده بابامید ! اون دوتا طفلک از دست شما چکار میکنن ؟ نفس میتونن بکشن ؟ یه نگاه تند بهش کردم .. گفت وای ! چیزی نگفتم پسر عمو ! .. صد رحمت به بابا ! یه جاهایی میشه دورش زد ولی انگار شمارو نمیشه ! گفتم یه بار منو دور بزن ببین چطور میشه ! آرامو آریا حتی شاهینو پروانه میدونن نتیجه دور زدن من چیه ! .. آرشا سرشو تکون دادو گفت بیچاره ها ... همین موقع عمو اومد تو پذیرایی من از جام بلند شدم .. آرشا هم مثل فنر از جاش پرید ! عمو روبه روی آرشا ایستادو گفت این چه غلطی بود کردی ؟ .. برای نادیا مشروب خریدی بردی ؟ پسره نفهم؟ ! نگفتم با ناهید و نادیا کاری نداشته باش ؟ آرش گفت خوب بابا از من کمک خواست .. عمو که دیگه درحال انفجار بود گفت اینطوری ؟ نادیا خورده مست کرده ! عقل نداری تو ؟ آرشا سرشو انداخت پایینو گفت ببخشید بابا ! .. عمو هم گفت بهت میفهمونم ! فقط صبر کن ! گفتم عمو جان اگر اجازه بدید من دیگه کم کم مرخص میشم .. باید قبل از رفتن به خونه یه سری به شرکت بزنم .. بعد یه نگاهی به آرشا انداختمو گفتم در ضمن مثل اینکه مشکلی دارید که باید حلش کنید .. عمو گفت بله ! خوب میدونم چطور حلش کنم ! یه مرد گنده که باید با ترکه اشتباهاتشو بهش حالی کرد ! .. آرشا دیگه سرش پایین تر نمیرفت .. یاد آریا و شاهینو آرش افتادم .. اونا هم همینن ! انگار نمیخوان بزرگ بشن .. عمو همچنان مشغول کارش بود که آرشا رو یکم با خودم به سمت در بردمو سرمو آروم به گوشش نزدیک کردم .. گفتم میخوای نجاتت بدم ؟ گفت میشه ؟ گفتم خوب ... چرا نشه ؟ آرشا گفت بابا پادرمیونی قبول نمیکنه ! کفتم منم با بابام همین وضعو داشتم .. فقط ساکت باشو چیزی نگو .. عمو دوباره برگشت تو پذیرایی .. گفتم عمو جان کاری پیش اومده باید برم .. اجازه میفرمائید ؟ گفت باشه .. این بار با بچه ها بیا ! گفتم چشم . با لاله خانوم خداحافظی کردمو رفتم جلوی در .. یهو برگشتم سمت عمو و گفتم عمو جان با اجازتون آرشا رو با خودم میبرم .. یکم باید در مورد کار صحبت کنیم .. عمو نگاهی به آرشا کردو گفت باشه ! شب زود بیا کارت دارم ! آرشا گفت چشم بابا .. بعدم سریع کتشو برداشتو راه افتاد رفتیم سوار شدیم .. راه افتادم سمت شرکت ...آرشا گفت هرجا تونستید پیاده میشم .. یه چپ نگاهش کردمو گفتم با من میای شرکت بعدم خونه ! گفت داداش من یه سر باید برم شرکت بعدم با دوستام قرار دارم ..گفتم بشین سر جات ! از کنار خودم جم نمیخوری ! آرشا نگاهی کرد بهمو گفت شما که از بابام بدتری ! گفتم آره ! هم بدترم هم حواسم جمع تره ! منم رحم نمیکنم ... تو واقعا سی سالته ؟ عمو گفت سی سالته ولی به نظر نمیاد ! گفت بابام به همه میگه سی ولی من 25 سالمه .. با تعجب نگاهش کردمو گفتم چی ؟ چرا اونوقت ؟ خندیدو گفت نمیدونم .. هنوز خودمم نفهمیدم .. فقط شما نیستی به همه میگه .. گفتم پس از آریا دو سال کوچکتری ! گفت بابا میگه سی شما هم لطفا بگو سی .. بفهمه عصبانی میشه ! گفتم فعلا که عصبانی هست .. آرشا انگار دوباره یادش اومده باشه گفت وای ! شب برگردم پوستمو میکنه ! گفتم حالا تاشب .. شاید فرجی شد ! گفت بابا یه اخلاقی که داره هیچی یادش نمیره .. مخصوصا اگه بخواد درست حسابی تنبیهت کنه ! خندیدمو رفتم سمت شرکت ... یاد بابام افتادمو البته خودم ..
آرام #
نمیدونم چرا داداش یهو اینقدر عصبانی شد ؟ یهو خطکشو برداشتو قبل از اینکه بتونم عکس العمل نشون بدم با دستای قویش برم گردوندو زد پشتم .. خیلی دردم اومد ولی دلمم شکست .. هیچوقت اینقدر سخت نگرفته بوذ.. با اینکه میدونم داداشم از چه کارایی عصبی میشه بازم انجامش میدمو دعوام میکنه .. با عصبانیت گفت بخواب .. لحافمو کشیدم سرم .. نمیدونم چطور شد خوابیدم .. وسطای شب چشمامو باز کردم احساس کردم نمیتونم بچرخم .. سرمو برگردوندم ...داداشم پیشم خوابیده بود .. تو خوابم جذبه داره با اون ته ریشش که گذاشته .. تو خوابم جرات نمیکنم خیره نگاهش کنم .. داداش دستاشو تو سینش جمع کرده بود .. سرمو نزدیکش کردم .. آروم صورتمو به دستش چسبوندمو خوابیدم .. صبح با صدای داداش بیدار شدم که گفت دیر شد .. سرمو برگردوندمو گفتم داداش پیشم خوابیدی ؟ بوسیدمو گفت بخواب .. وقتی بوسیدم یه حس خوشحالی قشنگی تو دلم نشست و دوباره خوابیدم .. وقتی دوباره بیدار شدم ساعت 11 بود . با خودم گفتم باز 11 شد .. داداش میگه زود بیدار شو تا میری مدرسه اذیت نشی .. رفتم بیرون .. پروانه نبود . پریوش یکم صبحانه برام آورد .. خوردمو با پشمک تلوزیون دیدم .. موقع نهارهم اصلا میل نداشتم .. پریوش گفت بذار یک ساعت دیگه گفتم باشه .. بازم مشغول گوشی جلوی تلوزیون لمیده بودم تا ناهار خوردم .. پریوش گفت عزیزم من دارم میرم دکتر .. پروانه هم رفته بازار از اونطرف میاد دکتر باهم برمیگردیم .. یکی دو ساعت تنهایی .. نمیترسی که ؟ گفتم نه .. پریوشم رفت .. همینطور که نشسته بودم یهو به سرم زد برم بیرون تنهایی .. کسی که نیست .. منم تنهام .. هیچکسی نمیفهمه .. میرم تا سر خیابون .. فروشگاه .. به به .. چیزایی که دوست دارمو داداش نمیذاره بخرمو میخرم .. زود پوشیدمو با استرس رفتم بیرون .. سریع خودمو رسوندم فروشگاه .. با عجله خرید کردم .. اگر داداشم سر میرسید زندم نمیذاشت .. همونجا جلوی در سرمو میبرید .. سریع برگشتم خونه و با استرس رفتم تو .. خریدمو بردم تو اتاقمو جاساز کردم .. چند تا از خریدامو با خودم بردم تو سالن و شروع کردم به خوردن .. جلد خوراکیا رو هم گذاشتم رو عسلی کنارم .. که یهو داداشمو یه پسره اومدن تو .. آریا و شاهینم پشت سرشون .........
.: Weblog Themes By Pichak :.